مصاحبه با استاد | تفاوت «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن دربرابر مسائل» - صفحه 110 (به ترتیب امتیاز)
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری مصاحبه با استاد | تفاوت «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن دربرابر مسائل»246MB24 دقیقه
- فایل صوتی مصاحبه با استاد | تفاوت «تسلیم بودن دربرابر خداوند» با «تسلیم شدن دربرابر مسائل»22MB24 دقیقه













ب نام الله مهربان و هدایتگر به سمت زیبایی شادی سلامتی ثروت و حال خوب
سلام به استاد عزیز در این خونه هشت خابه بی نظیر استخر داره چقد زیباست این تصویر این خونه
=از هیچ کس در زندگیمون بت نسازیم
=از صحبت هر کسی که خوشمون نمیاد دنبالش نکنیم و بهشون توجه نکنیم و یاد بگیریم همیشه نکات مثبت هر کسیو بگیریم
=یاد بگیریم روی هیچ کس وهیچ چیز جز خداوند حساب نکینم
=نگاه توحیدی یعنی روی مردم حساب نکینم و باور شرک الوده نداشته باشیم
=رابطه ای که با عشق شکل میگیره پایداره و همیشه در مسیر لذت هست و نتایج در صلح بودن هست که باعث ارامش شادی لذت بردن از زندگی هست
=اگر دارید نتیجه درست میگیرید یعنی در مسیر درست هستید
=وقتی ایمان داریم و حرکت میکنیم اتفاغای خوب می افته
=وقتی باورهاموم ایراد داره نتایج خوب نمیاد
من که واقعن ایرادی تو فایل های و صحبت ها فایل قبلی ندیدم و کلی درس و نکته های مهم داشت و چقد خوب اینقد پیشرفت داشتم که همه نکات فایل قبلی نوشتم و دارم و داشتم در زندگیم استفاده میکنم
چقد مثال فندک جالب بود زیبا بود
چقد زیبا از الله یکتا گفتید
از خانوم شایسته گفتید واقعن ایشون بی نظیر و چقد ازشون نکات مهم یاد گرفتیم
چقد نکات مهم توحیدی گفتید و انتقاد دیگران براتون مهم نیس بعد اخه مگه میشه از استاد عباسمنش انتقاد کرد من این بخشو نفهمیدم بخدا به هر اندازه ای که تونستم به حرفهای شما عمل کنم نتایج داره عالی و عالی تر میشه چه انتقادی
خدایی که شما به نشون دادید و فهوندید قوانینی که شما کشف کردید برای این ما و این جهان هیچ شخصی نشده ب این عالی کشف کنه
اصلن چه انتقادی نمیفهمم و درموردش نمیخام حرف بزنم
عاشقتونم شما بی نظیرید بهترینهارو براتون ارزو دارم
خداروشکر برای بودن شما
و خدارو هزاران بار شکر برای هدایتم به این سایت بی نظیر
آرزوی سلامتی شادی ثروت حال خوب و هدایت الله دارم براتون
بنام الله یکتا
سلام خدمت استاد عزیز وتمام دوستان همفرکانسی
سپاسگزارم از خدای هدایتگر که منو با چنین استادآگاهی آشنا کرد واز استاد توحیدی عزیزم سپاسگزارم که آگاهی خودشو در اختیار ما قرار میدهد
این فایل بینظیر است هر چند که ما هنوز در مدار فرکانسش نیستیم که زیاد درکش کنیم ولی به اندازه مدارم درکش میکنیم واز آن میتونیم خیلی نکات مثبت برداریم ودر زندگی استفاده کنیم ما اگر در زندگی کارهای که انجام میدهم ویا همسرم انجام میدهد را وظیفه بدانم خیلی جاها خسته میشیم ولی اگه کارهامون را عشق و محبت طرفین نسبت به هم بدانیم بیشتر قدر شناس و سپاسگزار میشویم و با این دیدگاه آرامش بیشتری داریم انجام کارها برامون راحتتر وشیرینتر میشود
من خودم از وقتی با استاد آشنا شدم از تک تک کارای همسرم تشکر میکنم واون در جواب میگه وظیفمه ومن میگم این لطف و محبت شماست وخیلیا هستند که این کارهای که شما وظیفه میدانید را انجام نمیدن و من بابت تمام محبت ها و کارای که برای من و بچه هام انجام میدهی و دستی از دستان خداوند برای ایجاد رفاه در زندگی مان هستی ممنونم ،
استاد این در صورتیکه که سالها به ما گفته بودن که این کارها وظیفه هست و احتیاجی به تشکر نداره
استاد عزیز ممنونم از آموزههای نابتون این فایل خیلی آگاهیهای خوبی دارد که من به یکی شون اشاره کردم
برای همه دوستان سعادت و خوشبختی در دنیا و آخرت را دارم
بنام خداوند هادی
سلام
خدای من همواره من و جهان را هدایت میکند.
خدای من خالق من وجهان میباشد.
خدای من باایجاد تمام قوانین جهان قانونمند را در نهایت دقت آفریده است.
خدای من تمام جهان را نشانه و حاصل قوانینش معرفی میکند.
خدای من نیروی است که علاوه بر حکومت بر جهان بی نهایت قانونمند میباشد.
من ذرهای از وجود خداوند هستم.
انا لله و انا الیه راجعون.
خدای من از روح خودش در من دمیده است.
خدای گفته است که هر چه بخواهم را به من عطا میکند.
ادعونی استجب لکم.
گفته به هر چیزی توجه کنم وارد زندگیام میکند.
سوال پیش می آید؛ آیا روا است که من با داشتن چنین خدای در وجود خودم که هر لحظه هم با من است،من روی چیز دیگری حساب کنم؟
حاشا
هرگز
من تن به ذلت نمی دهم.من تلاش می کنم که هرلحظه به خداوند ایمان داشته باشم. هرلحظه اعتمادم را افزایش دهم. هرلحظه قوانینش را درک کنم.
در نهایت من بایدهر لحظه روی خداوند حساب کنم. اصلاً به غیر از خداوند چیزی قابل اعتماد نیست. تمام چیزهای دیگر قابلیت ندارد که بر آن حساب کرد.
چقدر خود استادم این مطلب را رک و واضح گفت: که شما از هیچ کس بت نسازید، یعنی هیچ کس را خدا در نظر نگیرید.
این رد پای 55مین روز سفر نامه زندگی من است.
خداراشکر میکنم، اگرچه که طول کشید ولی توانستم پیدا کنم و بفهمم که باید فقط روی خداوند حساب کنم.
خداراشکر که با قوانینش در تمام جهان وجود دارد.
خداراشکر که من لایق خداوند هستم.
خداراشکر که خداوند در وجود من است.
خداراشکر.
در خداوند شادو ثروتمندو آرام باشید.
به نام خدای بخشنده و مهربان
سلام
روزشمار 55
خداروشکر امروز هم این فایل رو دیدم و اصل توحید در اون موج میزد که توحیدی بودن در همه حال حتی بدون وابستگی به زن و فرزند در صورتیکه با هم هماهنگ نباشن اما یکیشون بر طبق توحید عمل کنه و نگران این مورد نباشه چون خدا در همه حال با ماست و اگر توحیدی باشیم به شرایط و روابط و زندگی خوب هدایت میشیم.
در همه زمینه ها و مسائل اگر اصل توحید نباشه و باورهای هماهنگ با خواسته ها وجود نداشته باشه نمیشه موفق شد و مانع هستن .
خداروشکر
با سپاس
بنام خداوند قادر متعال
سلام دوستای خوبم
روز55
چقدر این حرف استاد به دلم نشست روی هیچ کس حساب باز نکن و فقط روی خداوند حساب باز کن
تمام سعیم رو در زندگی گذاشتم که فقط روی خدا حساب باز کنم مهمترین تلاشم در زندگی از این به بعد این خواهد بود که به همه چیز نگاه توحیدی داشته باشم….
واقعا این حرف استاد خیلی درسته که نباید به چیزی وابسته بود خیلی دوست دارم و تمام سعی و تلاشم رو میکنم که از این به بعد فقط روی خدا حساب کنم و فقط به او وابسته باشم به چیزی که همیشگی است و هیچ وقت از بین نمیرود. خدایا کمک کن توحید را در دل و جانم جاری کنم و دل به هیچکس و هیچ قدرتی بجز خودت نبندم
به نام خداوند بی همتا
ردپای شماره 55
مصاحبه با استاد قسمت 6
اوایل که با این سایت آشنا شدم من هم مقاومت های زیادی نسبت به سبک شخصی در روابط استاد داشتم که همش به خاطر باورهایی هست که باهاشون بزرگ شدیم ولی بعد که ادامه دادم و فایل های بیشتری از استاد دیدم و شنیدم به تصویر بزرگتر رسیدم که واقعا ما نباید برحسب دیده ها و شنیده هامون باورها و سبک زندگی دیگران رو قضاوت کنیم به نظرم قشنکی این دنیا به همین دیدگاههای متفاوت همه افراد در همه زمینه هاست و ما هیچکدوم از انسانها در مقام درست و یا غلط بودن دیدگاههای بقیه نیستیم ما میتونیم دیدگاه و سبک شخصی خودمون رو داشته باشیم واقعا این حرف استاد کاملا درسته که از هیچکسی بت نسازیم برای خودمون حتی اگر اون شخص استاد باشه…
من خودم سعی میکنم از همه افراد از اون قسمتی از باورهاشون الگو بگیرم که دوست دارم و باهاش ارتباط برقرار میکنم نه همه باورها و رفتارشون …
ما اینجا جمع شدیم تا زندگی به سبک و روشی که استاد عباس منش ازش نتیجه گرفتن رو آموزش ببینیم و الگو قرار بدیم حالا ما میتونیم انتخاب کنیم که از همه سبک استاد الگو بگیریم یا اون جاهایی که بیشتر با شرایط زندگی ما سازگاره و تداخلی به نظرم نداره اگر با همه سبک استاد موافق نباشیم
هرچند استاد در همین فایل هم ذکر کردند که چند ساله دیگه شما همین حرف های من در مورد روابطم روهم بهتر درک خواهید کرد پس عجولانه نسبت به هم دیگه گارد نگیریم به نظرم…
نکته ای که از این فایل گرفتم اجرای توحید در عمل در همه جنبه های زندگی هست و اینکه به هیچ کس و هیچ چیزی جز خداوند وابسته نباشیم و کل زندگی مون رو برپایه توحید بنا کنیم در این چند صباحی که هستیم هرچند که کار ساده ای نیست واقعا زندگی با این دیدگاه با توجه با جامعه ای که ما در اون بزرگ شدیم ولی فکر میکنم دیدگاه درستش همینه ...
شما اصلاً ستاره هستی بزرگ وار
چقدر من حس میکنم دنیام بزرگ تر شده هر لحظه هم زمانی میبینم و برام ثابت شده که چقدر جهان دقیق هست.
زمانیکه خودم رو درک میکنم با همه چیز و همه کس آشنا هستم و درکشون میکنم.
خدایا شکرت که به من قدرت دادی همه جهان رو درون خودم ببینم و هر شخصی هر چیزی میگه نظرش قابل احترام هست.
نظر دیگران حتی اگر مخالف دیدگاه ما باشه واکاوی و برسیش باعث درک عمیق و سرانجام به آرامش رسیدن خودمون میشه.
چقدر دقیق همون لحظه ویدیو درست سر راه آدم قرار میگیره.
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام خدمت استاد عزیزم، خانم شایسته ی شایسته، و همه دوستان ارزشمندم
کامنت اول
تمرین برای دانشجویان پروژه “مهاجرت به مدار بالاتر”
تجربیاتی را به یاد بیاورید و در بخش نظرات این قسمت بنویسید که:
به جای تسلیم شدن در برابر هر شکلی از مسائل و مشکلات، تصمیم گرفتید روی هدایت های خداوند حساب کنید و با اینکه ایده ی کاملی از حل آن مسئله نداشتید، اولین قدم را با این جنس از توکل بر داشتید که: “خدایم با من است و قطعا من را هدایت خواهد کرد”. سپس هدایت ها یکی پس از دیگری آمد. حتی از جاهایی که هرگز فکرش را نمی کردید. در نهایت نه تنها آن مسئله حل شد بلکه ایمانی در شخصیت شما ساخته شده که: توانایی روبرو شدن با مسائل، جسارت برای حل آنها و رشد دادن ظرف وجودتان از این طریق را به شما می آموزد. ایمانی که هر بار به شما این اطمینان را می دهد: اگر روی خداوند حساب کنم، قطعا خداوند برایم کافی است.
ج:
مثال خیلی زیاده بخوام بگم ولی برجسته ترین هاش رو بخوام بگم و خیلی هم دور نباشه تو خاطراتم..
یادمه یکی دو سالی رفته بودم یه شهری دیگه دنبال کار گشتن و ایده هایی که به ذهنم میرسید رو پیاده کنم، قبلش تازه با سایت و استاد آشنا شده بودم سال 94 بود، توی یه مسابقه سخت افزار بزرگ کشوری شرکت کرده بودم در یکی از وبسایت ها و رسانه های معروف کشور و جوایزش هم واقعا اون موقع خیلی ارزنده و دهن پر کن بود و منم به شدت عاشق سخت افزار و کامپیوتر و مخصوصا گرافیک بودم همیشه از بچگی، و شرکت کردم تو مسابقه و واقعا تمام توانمو تلاشمو گذاشتم پای اون مسابقه و با تمام انرژی و جون و دل واسش وقت گذاشتم و هر ایده ای هر منبع اطلاعاتی ای هر چی تجربه و پشتکار داشتم تو زندگیم گذاشتم پای اون مطلب، و دیگه رها کرده بودم و داشتم زندگیمو زندگی میکردم و بهش زیاد فکر نمیکردم، یعنی راستش اصلا خودمو بیخیال گرفته بودم چون یکمی هم پیش خودم میگفتم بابا خدا میدونه هزاران و میلیون ها کاربر شرکت میکنن و اصلا معلوم نیست چی بشه و چجور بشه و خلاصه حساب نمیکشیدم روش، ولی خیلی خوب اون بخش حساب کشیدن روی خدا و یه انرژی یه خیریت یه مثلا شانس اوردنی هم همیشه گوشه ذهنم بود از بچگی کلا، و خب اونموقع هم اصلا اینجوری نبودم با این قوانین و استاد و این مباحث اصلا زیاد آشنایی نداشتم فقط از سالها قبلش یه کوچولو با کتاب های مختلف و بعضی اساتید موفقیت و انگیزشی یکم آشنا شده بودم و خیلی خوشم میومد از مباحث قانون جذب و اینا، خلاصه اینکه زیاد حسابی روش نمیکشیدم تا اینکه گذشت و گذشت و من زندگیمو میکردمو بخاطر اینکه تازه با استاد آشنا شده بودم حالم خیلی خوب شده بود و دنبال اهدافمو تغییر زندگیم بودم، نمیدونم دقیق یک ماه یا بیشتر گذشت و فکر کنم ایمیل برام اومد که یه سر بزنم به سایت مذکور که تو حوزه کامپیوتر و سخت افزار بود، و مشخصات هویتی و شماره تماس و .. رو برم بدم تو سایت، و وقتی اینکارو کردم، چند روز بعد دیدم داداااااااا بعله من نفر اول مسابقه شدم! : ) و بهترین قطعه که کارت گرافیک GTX 970 شرکت گیگابایت بود که غولی بود واسه خودش اون دوران و اون سالها، رو برای نفر اول که من بودم در نظر گرفته بودند، حالا حسابشو کنید مقام های دوم و سوم هم فکر کنم کارت گرافیک بود ولی خب از این کارتی که من برنده شده بودم ضعیف تر بودند خیلی و یادمم نیست اصلا فکر کنم اونا قطعه های دیگه بهشون تعلق گرفت، و این در حالیه که من دیوانه و عاشق بحث گرافیک و قدرت پردازش گرافیکی و کلا سیستم های قوی گیمینگ مخصوصا بودم همیشه از سنین کم. و واقعا تو پوست خودم نمیگنجیدم و اصلا اینقدررر احساس لیاقت و ارزشمندی میکردم و روحیه ام خوب شده بود که حد و حساب نداشت، بعد چه اتفاقی افتاد، توسط یکی از فامیلامون که تقریبا هم سن هستیم، که من از طریق ایشون با استاد و این سایت الهی آشنا شده بودم، این ایده بهم داده شد که بلند شم برم یه شهر دیگه نزدیک خودمون تو استان خودمون و دنبال کار بگردم، و این قطعه سخت افزاری هم که برنده شده بودم که پول واقعا خوبی بود اون موقع و خیلی گرون بود، رو هم ببرم باهام و توی بازار مخصوص سخت افزار و کامپیوتر و لوازم جانی اون شهر که خیلی معروفه تو استان هم، بگردم دنبال کار و این قطعه رو هم بفروشم و این نشانه ای هست از اینکه من مدتها چیزی رو میخواستم و اونم کار گیر اوردن بود و یه پولی بدست اوردن و هم اینکه برم دیارِ عشقم که چند سالی بود باهم آشنا شده بودیم، خلاصه دلو زدم به دریا و بلند شدم سریع این ایده رو پیاده کردم، توی چله تابستون هم بود اتفاقا، و خب استان و شهرهای مختلف استان ما هم وحشتناک گرم و سوازنه، مخصوصا اون شهری که من رفتم دنبال کار، سعی میکنم خلاصه تر و مختصر بگم..
اینکه چقدر تلاش کردمو با مسائل مختلف دست و پنجه نرم کردم تو اون روزها و بالاخره یکی از فروشگاه های معروف و معتبر اون مجتمع بزرگ ازم استقبال کرد و خوشش اومد مخصوصا که گفتم برنده مسابقه سخت افزار هم شدم و قطعه هم باهام بود و راهنمایی کرد برم ببرم کدوم فروشگاه بفروشمش، و بعد بخاطر صداقتم و ویژگی هام از من خوشش اومد و قبول کرد برای کار وایسم اونجا، کلللی گشته بودما و حتی دیگه داشتم ناامید میشدم اما یه چیزی تو وجودم امید میداد بهم و یه حس خوبی داشتم در کنار نجواها و اینا، خلاصه مشغول شدمو با هزار بالا و پایینی هایی که کشیدم که جای خواب نداشتمو خونه نداشتمو چی شد و کجا بودمو اینا بماند..، ولی مدت کوتاهی فکر نم دو سه ماه اونجا بودم یا کمی بیشتر حدود 5 ماه فکر کنم و بعد باهم نساختیمو مسائلی پیش اومد و من درومدم از اونجا، و موقعیتمم جوری شده بود که برای خودم خونه جور کرده بودم یه خونه نقلی که در اصل بالا خونه بود و اتاق بگم بود بهتره! 40 یا 50 متر بود..
مدتی گذشت و من دیوانه و مست فقط فایلا و دوره هایی که از استاد تهیه کرده بودم و حالم خیلی خیلی عالی شده بود بودم، و مدتی باز بیکار بودم و دنبال کار میگشتم خیلی اما مدتها گیرم نیومد، تا اینکه بازم فکر کنم روی دوره راهنمای عملی رو که خیلی وقت هم نبود تهیه اش کرده بودم داشتم کار میکردم و خیلی حال دلم عالی بود و تمرین انجام میدادمو سپاسگزاری و.. بعد نمیدونم یه آگهی اسمسی اومده بود واسم یا تو نت توی سایتی ثبت نام کرده بودم دقیق یادم نیست، یه شرکت بزرگ از توابع شرکت نفت بود که نیرو میخواست تو حوزه IT و انفورماتیک البته آگهیش فکر کنم با عنوان کار اداری یا کارمند ساده یا بازرگانی و همچین چیزی بود، مشخصات که ثبت کرده بودم تو سایتای مختلف، این شد که باهام تماس گرفتند و رزومه فرستاده بودم و بهم گفتن که فلان تاریخ بلند شم برم شرکت، حالا شرکت کجاس!؟ تو یه جای پرررت و بیابون یه شهرک صنعتی بود که اصلا مسیرش جوریه که ماشینی چیزی گیر نمیاد اصلا و جاده هست و باید بین راهی میرفتم تا مقصد شهری دیگه و وسطاش پیاده میشدم، حالا کی بهم گفته بودن برم شرکت؟؟ دقیقا یادمه روز جمعه ای بود یا تعطیلی رسمی بود یه همچین چیزی، بعدم هوا خاااااک و نابود بود خلاصه : ) من به خودم میگفتم اینا اصلا مهم نیست! من باید به هدفم که کار پیدا کردن هست برسم و مشغول بشم این چیزا اصلا مهم نیست، کار مهمه ولو تو بگو تو صحرای برهوت باشه. بلند شدم رفتم و رسیدم با هزار مشقت و پرسون پرسون تا رسیدم شرکت مورد نظر، حالا من اصلا عین خیالمم نبود که مثلا یه لباس ساده و اداری بپوشم و نمیدونم یه کارایی که خیلیا میکنن اینجور مواقع از گذاشتن ریش و نمیدونم یقه بسته و چی و چی بگیر تا هزاران کار خنده دار دیگه، انگار که طرف میخواد بره مثلا چمیدونم دفتر ریاست جمهوری اونم اسلامی و مذهبی دو آتشه! من با یه تیپ کاملا اسپورت و تیشرت ساده و کلاه کپ و هندزفری تو گوشام که فایلای استاد گوش میکردم، بلند شدم رفتم و منتظر بودم تو کارگزینی و نیرو انسانی تا بهم بگن برم پیش رئیس شرکت، خلاصه بماند که از خود لحظه اول ورود به شرکت همه ملت جوری نگام میکردن انگار که از مریخ اومدم : ) و نکته جالب اینجاست که مدیر بخش نیرو انسانی که خانم بود و همسر خود رئیس شرکت بود اصلا اینقدر از این تیپ و قیافه و برخورد و ریلکس بودن من خوشش اومده بود که میتونم سریع تاییدم کرده بود با رزومه و ویژگی هایی که توی مصاحبه کاری ازم پرسید و دید، از شخصیتم خوشش اومد و معرفیم کرد به یه اتاق دیگه که طرف مشاور ارشد شرکت و یه سمت بالایی داشت تو خود منابع انسانی شرکت که یه جورایی دست راست رئیس محسوب میشد، و زبان خارجه اش هم فول بود و مسن بود و کلی تجربه داشت و اصلا بازنشسته شرکت نفت یا یه ارگان دولتی هم بود ولی اونجا چون شرکت خصوصی و توابع شرکت نفت و ملی حفاری بود و دانش بنیان هم بود، اونجا بیشتر بصورت مشاور ارشد و نیروی نظارتی کار میکرد، خلاصه من چون گفته بودم زبانم عالیه و تو رزومم هم قید کرده بودم، فرستادنم پیش همون بابا باهام مصاحبه انگلیسی کنه و تستم کنه، رفتم پیشش و دو تایی پشت یه میز گنده تو اتاق نسبتا بزرگی نشستیم اینور اونور روبروی همدیگه، و سوالای مختلف به انگلیسی پرسید و هم به لحاظ مکالمه و هم نوشتاری منو تست و محک زد، و خیلی خوشش اومد مخصوصا که با لهجه امریکایی هم حرف میزدم دیگه اونم خودش خیلی مثل خودم عاشق امریکا و لهجه امریکایی بود، و تاییدم کرد البته یه جورایی اول میخواست مثلا چی میگن، «شکم سیری» (یعنی یه جوری کلاس بذاری یا وانمود کنی که انگار زیاد مهم نیست واست یا نیازی بهت نداریم ) بره به قول معروف (وای خدا استاد این اصطلاح از دوران گلد کوئست مونده یادم هنوز! : )) ) ، و همونجا بهش گفتم آقای فلانی، خانم فلانی که منابع انسانی هستند منو تایید کردند، اینو که گفتم گفت جدی پس اوکی حله دیگه مشکلی نیست من نمیدونستم اینو! خلاصه فرستادنم پیش رئیس شرکت که انسان بسیار خوب و شریفی بود خدا حفظش کنه هرکجا که هستن..
وقتی رفتم پیشش تو دفتر بسیار بسیار شیک و مجللش و مصاحبه کرد باهام اونم اتفاقا خیلی خوشش اومد ازم و خیلی هم تعریف داد ازم به خودم و از تیپ و قیافمم تعریف داد، حالا اینم بگم جالبه که من تنها فردی تو شرکت بودم که وقتی مشغول شدم تو این شرکت هیچ احدی کاری بهم نداشت و حق نداشت بهم چیزی بگه یعنی حتی حراست و مشاورها و هیچکسی، چون خود رئیس و خانمش و مشاور ارشد تاییدم کرده بودند و هیچ مشکلی با تیپ و قیافم نداشتن، انگاری که یه نیرویی تو دلشون بهشون گفته باشه این پسرو کاری نداشته باشین همینجوری که هست ولی تو کارش خیلی تخصص داره و مثلا شرایط و محیط کار و آزادی هاش رو براش ارزش قائل باشید، یه اینجور حالتی داشت. چون تمام پرسنل لباس کادر و مخصوص داشتند و اینقدرم حسود داشتم تو شرکت که خدا داند و بس الله و اکبر هوووف امان از این حسد!
خلاصه تو همون مصاحبه با رئیس شرکت آخرش بهم گفت مهندس بهزادی (از خود اولم اینجور صدام کرد انگاری که اصلا تایید شده در نظر گرفته شده باشم)، یه چیزی تو وجودت میبینم که واقعا نمیدونم چی بگم هیچ حس شبیهی قبلا نداشتم اینجوری در مورد کسی، و این فرصت رو بهت میدم خودتو واقعا نشون بدی و کمک کنی شرکت موفق تر بشه و با کمک هم پیشرفت کنیم و با جایگاهی رفیع برسیم انشاالله، منم حسابی با قدرت و عزت نفس بالا باهاش حرف میزدمو خلاصه همه چیز عالی پیش رفت تو همون روز، و اینم بگم بخاطر اینکه اصلا اون روز تو یه همچین وضعیتی که گفتم هوا چجور بود و روز تعطیل هم بود و خلاصه عواملی اینجوری که ممکنه اصلا هر کسی همچین چیزی رو قبول نکنه و اصلا خیلی آدما مخصوصا جوونا بی محلی کنن بگن بابا کی میره همچین جایی و تو این هوا و روز تعطیل و فلان.. و این کار من و نشون دادن جسارتم و تعهدم و قدم برداشتنم توی اون روز خب پوئن مثبتی برام محسوب میشد و نشون دهنده برادری و صداقتم.
خلاصه باهام قرار گذاشتن و وعده دادند که یه سری کارهارو انجام بدم و مدارکو تکمیل کنم و واقعا میگم واقعاااا هفت خوان رستم رو رد کنم!!!!! : | یعنی اینقدر تو عمرم واسه یه اداره ای شرکتی و کار گیر اوردنی اذیت نشده بودم که اینجا اینقدر منو دووندن و اذیت کردند! باورتون نمیشه یکی فقط یکی از این هفت خوان رو از سر گذروندن، تست و مرحله آزمایش های مختلف من جمله تست عدم اعتیاد بود! که چشمتون روز بد نبینه به قدر من اذیت شدم توی این مرحله تست سلامت مختلف اقصی نقاط بدن که پیش خودم و گاهی هم دیگران تو اون بیمارستان و مرکز، میگفتم واقعا این تستا و این مراحل رو طی کردن لازمه!!!؟؟ چه خبره مگه کجا میخوام برم؟؟؟!! یعنی وایت هَوس و کرملین مسکو و پنتاگان و سازمان سیا اینقدر دنگو فنگ نداشت باور کنید که اینجا اینقدر اذیت شدم، باورتون میشه استاد، معذرت میخوام، معذرت میخوام واسه تست اعتیاد و ادرار با اجازتون یه اتاق گنده (که اصلا چی بگم آخه که چی بشه اصلا همچین فضای آخه!!! : | ) با انواع دوربین مدار بسته و یه پنجره گنده از اول تا وسط اتاق!!!!!! که یه بدبخت مفلوک خدا زده و مادر مرده نشسته بود پشتش با ماسک روی صندلی به حالت چمباتمه! اینجوری عین بگم چی عین این ماهیای گٌلد فیش چشم تلسکوپی، با چشمای ور قلمبیده و عینک اینجوری عبوس و اخمو نشسته بود پشت این پنجره و با تلسکوپ زوم بود روی بازم عذر میخوام روم به دیوار، روی شلوارت و دستگاه تناسلیت!!!!!!!!!!!!!!! : | : | : | : )))))))))
یعنی من اونجا با همچین تستی و صحنه ای که مواجه شدم کلا رگم زده شد و بیخیال شدم، میخواستم برگردم برم که یه جوونی بود دید غر میزنم و دارم از اینجور تستی حرف میزنم بهم گفتش که آره هست همچین چیزی و نیازه واسه بعضی جاها و شرکتا خیلی سفت و سخت میگیرن واسه بحث اعتیاد. آقا خیلیا ول میکردن میرفتن یعنی قشنگ یادمه یه اتاق واسه خانما بود یه اتاق واسه آقایون که همچین داستانی بود، چی بگم! خلاصه آقا منم که دیگه پی همه چیو مالیده بودم به خودمو کلی سختی کشیده بودمو دنبال کار بودم به شدت و مدتها بود بیکار بودم، گفتم یا مرگ یا زندگی! مرگ یه بار شیونم یه بار : ) آقا اسممو صدا زدن منم رفتم با قدرت درو چنان باز کردم رفتم جلو درم محکم بستم و بازم معذرت میخوام واقعا استاد و کاربران گرامی، شلوارو بی مقدمه کشیدم پایین با جسارت و پر رویی تمام بدون ذره ای فکر کردن! و لیوانو برداشتم گرفتم دستم و مونده بودمم نگاه طرف میکردم انگاری که مثلا دوتاییمون داریم فیلم سینمایی نگاه میکنیم : ))
بعد اشاره داد گفت بشین کارتو بکن با اون لهجه محلی، گفت بیریز تو لیوان : )) (انگار که چیه مثلا میخوام عذرمیخوام نذری بدم!) آقا من نشستم اینقدر استرس گرفته بودم و حالم گرفته بود ولی عادی شده بود و گفتم دیگه چی باید بشه!؟ دیگه چیزیم هست که تو بخوای بترسی یا خجالت بکشی بخاطرش؟؟؟ : ) بعد آقا از شدت استرس و عصبانیت چیزی نمیومد!!! بعد خداااا آدم چی بگه، یارو از پشت پنجره به اون گندگی که انگار دیوارو کرده بودن پنجره! من همش دلم تو دستم بود که نکنه چمیدونم یه خانمی کسی تو اون اتاق پیش اون بابا باشه یه گوشه ای یا مثلا پشت کامپیوتر دارن منو دید میزنن! : )) یارو رو هی میگفتم بابا این چه مسخره بازی ایه خداوکیلی این چه بساطیه اینقدر غر زدم سرشون که خدا میدونه! یارو هی سرشو تکون میداد میومد نزدیک پنجره هی اینجوری اونجوری نگاه میکرد و من سرم و نگاهم به اون بابا از اینور دستام لیوانو گرفته بود و کارمو میخواستم بکنم! اونم هی نگام میکرد هی سرشو تکون میداد که یه وقت مثلا کاری نکنم!!!!!!! وااااای خدا این تجربه مزخرفی بود من داشتم اون سال هیچوقت یادم نمیره! چون ظاهرا خیلی کارا میکنن این عزیزانِ معتاد! : ) نمیدونم چی میریزن تو ادرار یا چی میخورن قبلش خلاصه یه کارایی میکنن آزمایش اعتیاد منفی در بیاد. با هر بدبختی ای بود لیوانو پر کردم منم نامردی نکردم لیوانو پر کردم واسش! : ))))))))))))))))))) :D:D:D بلند شدم گذاشتم جلوی پنجره رو طاقچه، بعد میبینم مونده نگام میکنه، میگه وولک عامو چیه چایی گرفتی واسمون قهوه گرفتی این چیه!!!؟؟؟؟؟ = )))))))) خدایا مردم از خنده یادم نمیره اون روزا!!!
بخدا کارد میزدی منو خونم نمیومد نمیدونستم بزنم تو سر خودم بخندم گریه کنم چیکار کنم! گفتم خو لامصصصب یعنی چیییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟ خب لال بشی الهی میمردی حرف بزنی، ایندفه که کارو تموم کردم میگی چرا اینقدر پر کردی لیوانو!!!؟ باورتون میشه اصلا یه دعوا مرافعه ای راه انداختم تو بیمارستان کلی بحث و مشاجره کردم باهاشون، پزشکا و نیروهای کادری اومدن کمی آرومم کردن گفتن نیازه خب چیکار کنیم بله میدونیم خیلی سخته و اذیت میشن مردم ولی الزامیه چه میشه کرد. خلاصه دوباره کلللی آب خوردم و موندم منتظر تا گلاب به روتون دوباره دستشوییم بگیره، رفتم داخل کج کج نگاه طرف میکردم یعنی خون جلو چشامو گرفته بود بخدا! بعد بهم گفت عامو تو خو ملت اگه 4 ساعت لفتش میدن با هزار سرخ و سیاه و سفید شدن از خجالت تا فقط بکشن پایین شلوارو، تو خو اومدی راحته راحت بی رو در واسی کشیدی پایین، دیگه چته اینقدر خودتو مارو اذیت میکنی؟؟ هیچی بهش نگفتم فقط نشستم کارمو کردم و به اندازه ای که میخواستن لیوانو واسشون تبرکی کردم :D : ))) و از اون خراب شده زدم بیرون، یکی از بدترین تجربیات زندگیم بود اون روز و اون بیمارستان.
اینو رد کردم، ایندفه نوبت به خوان بعدی رسیده بود، کارای بانکی و اداریش رو کردن، سفته و نمیدونم مدراک چی و فلان جور کن، آی مبلغ اینقدر بریز فلان حساب و ببر سازمان نمیدونم دقیق یادم نیست اصناف و اسناد چی بود خدا یادم رفته، اصلا یه وضعی نگم براتون، باور کنید فکر نکنم هیچ ارگان دولتی مهمی مثل مجلس و شوراهای مختلف و اینجور جاها هم از این خبرا بوده باشه که این شرکت اینقدر بیخودی سختش کرده بود.
گذشت همه اینا و من بالاخره وارد اون شرکت شدمو مشغول شدم، از لحظه اولی که وارد اونجا شدم اکثر کارمندا و روئسای شرکت چشماشون از حدقه میزد بیرون از همه چیز من، از حسادت میخواستن بمیرن اکثرتون. خلاصه با هر داستانی و بساطی که داشتم اول واسه کارای بازرگانی میخواستن منو، ولی از اونجایی که یه خانم جوان نپخته تو اون بخش بود که بینهایت حسود و لجباز و مغرور بود، اینا هم صاف منو فرستاده بودن برم اونجا مشغول بشم و میز کارمو دفترم اونجا بود، از همون لحظات ابتدایی ورودم به اونجا این خانم باهام مشکل داشت انگاری که ارث باباشو کشیدم بالا یا مثلا چشمم به جایگاه و موقعیت شغلیشه! چون تو مدت کمی از خود اول که پامو گذاشتم اونجا همکارای قدیمی و کسایی دیگه که آدمای شریف بودند و اینو میشناختن، بهم میگفتن که بابا این چند نفرو اینجوری کرده باهاشون و بخاطر اخلاق گندش و حسادتی که داره هیچکس باهاش نمیسازه و ملت یا میرن از اینجا یا میرن بخشی دیگه اگه بشه، بعد من سر یه بحثی که با این خانم پیش اومد همون اوایل رفتم پیش رئیس شرکت و خانمش که اتفاقا اونا هم خودشون دلشون پر بود ازش و اصلا دوست نداشتن اونجا باشه اون خانم ولی به قول معروف به زور تحمل میکردن چون مجبور بودند، و علنا یعنی داشتن باج میدادن به طرف. و خلاصه صحبت کردم باهاشون و از قرار معلوم قسمت IT و انفورماتیک شرکت هم نیرو کم داشت و هم مسئول و سرپرستش باهاشون به مشکل خورده بود و میخواست بره از شرکت، و خب شرکت هم کلا تعدیل نیرو داشت و بخاطر بعضی از بخش هاش هم که نیرو هاش رو یا میخواست بفرسته برن یا کمبود نیرو داشت، شانس من شده بود که همه چیز دست به دست هم داده بود برم اونجا مشغول بشم. و خب اون بابا که مسئول واحد IT بود کارو همه چیزو تحویل من داد و تمام واحد IT و سیستمای کل شرکت و نیروهایی که واحد IT داشت اومدن زیر دست من و من شدم سرپرست واحد IT و انفورماتیک شرکت و خودمم نیروهایی که واسه این بخش نیاز بودند رو گزینش و تایید میکردم و تست میکردم، چون در حال نیرو گرفتن بود شرکت و منم مدتی بود اونجا بودم خودمو نشون داده بودمو از روز اولم که گفتم رئیس و روئسای شرکت خیلی قبولم داشتن و باهام عین یه کسی که چندین ساله اونجا مشغوله و عضوی از خودشونه باهام رفتار میکردند، و توی جلسات و کنفرانس ها و میتینگ های مختلف شرکت که بین روئسای بخش ها و مسئولین و رئیس شرکت برگزار میشد فقط، من حضور داشتم و باید همیشه ایده و خلاقیت و راه کارهای مختلف برای مسائل پیش رو و احتمالی ارائه میدادم و همین موضوع که من مدت زمان کوتاهی بود اومده بودم اون شرکت و از همون اوایل اینجوری مورد اعتماد بودم و جایگاه بالایی بهم داده بودند، خیلی از کارمندای شرکت واقعا بدجوری بهم حسودی میکردند و من فقط میخندیدم بهشون به رفتارشون و اصلا پشیزی واسم مهم نبود، و با انسان های شریفی که اونجا بودند و خیلی باحال و بامعرفت بودند نشست و برخاست میکردمو ارتباط داشتم، طولی نکشید که حسابی تو شرکت جا افتاده بودمو همه بخش ها و نیرو ها و پرسنل باهام خوب شده بودند و میشناختنم، آخه چون من بخش خیلی مهمی یعنی میتونم بگم مهم ترین بخش کل شرکت دست من بود و حتی خیلی از نیروها وقتی میخواستن ترخیص بشن یا نیرو میخواست بگیره شرکت، باید بخاطر طی کردن یه سری کارای اداری و سیستمی حتما میومد پیش من تایید میشد و واسش یه پروسه اداری و مکاتبه ای لحاظ میشد و میرفت مدیریت تایید میشد بعد باقی کاراش انجام میشد واحد های دیگه. از این رو خیلی مهم و کلیدی بود موقعیتم و از اولم چون تحت فرمان فقط شخص رئیس شرکت بودن و نه هیچ کسی دیگه، این خودش یه شرایط و موقعیت عالی واسم بوجود اورده بود که شده بودم مثل دست راست پادشاه به قول معروف.
جوری شده بود اینقدر بهم اطمینان داشتند، که حتی وسائل شخصی خودشون از قبیل موبایل، سیستم، لپتاپ، آیپد، تبلت و.. غیر از مال شرکت، مال خودشون و خانواده شون رو هم گاهی میوردن مسپردن دست من، رئیس شرکت که اصلا برنامه ها داشت و منو خیلی قبول داشت چون واقعا خودمو نشون داده بودم اونجا و خیلی خیلی ازم راضی بود هم خودش هم خانمش، هم برادر خانمش که اونجا یکی از سهام دارای شرکت بود اونم همینطور، بعد آها جوری شده بود اینقدر همه شرکت باهام خوب شده بودند که همون خانمه که اول گفتم واحد بازرگانی بود + خانمهای قسمت های دیگه، که کلی خودشونو میگرفتن و مغرور بازی در میاوردن و حسادت میورزیدن از روز اولم، اینقدر باهام خوب شده بودند که اصلا گاهی کل بچه های شرکت کلا میومدن تو دفترم واحد IT و کلی واسم چیز میاوردن و خوراکی و کلی گپ و گفت میکردیم باهم و شوخی و بگو بخند..
ادامه در کامنت دوم..
با یاد خدا سلام ب همگی منم تسلیم خدا هستم و همه امور زندگیم را ب خدا میسپارم و در این لحظه میخوام رد پای به جا بزارم خدایا با تمام وجودم ازت درخواست کمک دارم من بنده ضعیف وناتوانی هستم وبا تمام وجودم ازت درخواست میکنم در زمان ومکان مناسب مشکل دوتا پسرامو درستش کن تا منم مثل هزاران بنده خوبت خوشبختی رو احساس کنم خدایا ازت سپاسگزارم بابت تمام نعمتهای ک بهم دادی تو خدای و فرمانروا من خیلی ضعیفم کمک کن یا رب یا رب یارب انشالله بیام خبرای خوشبختی وسعادت را ب دوستان همفرکانسیم بگم واعلام کنم کنترل ذهن توکل ایمان تسلیم شدن توجه ب زیبایها وغیره جواب میده انشالله دوستدار شما فرشته رحیمی
به نام خدای مهربانم
سلام استاد جانم
کانال 4k تی وی آخر شبها برنامه های خیلی فوق العاده ای نشون میده و من گاهی میشینم نگاه میکنم و اکثر برنامه هاش درمورد طبیعت هستش و من خیلی شگفتیهای طبیعت رو دوست دارم هم ببینم هم درک کنم
مثلا دو نفر با دوربین میرن قعر دریا و از شگفتیهای اونجا فیلم میگیرند
یا مثلا دو نفر میرن توی جنگل و از شگفتیهای اونجا فیلم میگیرند
باور کنید استاد من حتی از تصور این صحنه ها وحشت دارم چه برسه بخام به اونها فکر کنم و بگم خب اونها تونستند پس منم میتونم
نه نه من نمیتونم حتی فکر کنم
همیشه میگم خدای من اینها خیلی شجاع هستند خیلی میگم خدا جونم اینا چه ایمانی دارند خدایا اینا به کجا وصلن که اینقدر با ایمان و شجاعانه جلو میرن
بعد من ، منِ ترسو دم از ایمان و شجاعت میزنم من حتی نمیتونم تو کوچکترین مسئله به خدا اعتماد کنم من کجا تسلیم بودن کجا
وقتی به افراد شجاع فکر میکنم تازه میفهمم من کلا دارم ادا درمیارم اشکها نمیزارند بنویسم
من کجا شجاعت کجا ، من کجا تسلیم بودن کجا من حتی به اندازه اون بچه ای که به آغوش امن پدرش ایمان داره به خدا ایمان ندارم در حالی که همون پدر امنیتش به کس دیگری گره خورده
آره الان میفهمم ایمان بدون عمل حرف چرته من کدوم عملم نشات گرفته از ایمانمه من چه کاری کردم چه قدمی برداشتم که نشون دهنده ایمانم باشه من که حتی از فکر کردن به کارهایی که افراد شجاع میکنند میترسم
به خودم گفتم کجای کاری باید حرکت کنی من که یاد گرفته بودم همینکه مسلمانم و شیعه هستم و واجبات دینی رو انجام میدم پس مومن هستم و جام توی بهشته و کلا که غیر شیعه ها بهشت رو نخواهند دید اما الان
فهمیدم که اونی که به خدا وصله و تسلیم هست اون جاش توی بهشته و مسلمان و غیر مسلمان نداره
کسی که تسلیم باشه دیگه ترسی نداره و شجاع هستش و ایمان داره و خداوند پاداش شجاعان رو میدهد
باید بدونم که ترس مقابل ایمانه و تا زمانی که میترسم خبری از ایمان نیست و نمیتوانم تسلیم باشم
خدایا ایمانم رو قوی کن تا بتوانم تسلیم باشم
خدایاطعم شیرین تسلیم بودن را به ما بچشان آمین یا رب العالمین