معرفی دوره احساس لیاقت | قسمت 1 - صفحه 9 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

523 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سارا محمدی گفته:
    مدت عضویت: 1708 روز

    یه نام خدایی که همیشه هدایت و حمایت و اجابت مون می کنه به مسیر کانون توجه و باورهامون

    سلام سلام به روی ماه استاد توحیدی

    و خانم شایسته ی نازنینم

    و بچه های اگاه سایت

    شکر برای این مسیر که مستقیم و پر از نعمت و زیبایی

    و ما هم در این مسیر ثابت قدم هستیم هر چند افت و خیز هایی داریم

    احساس ارزشمندی و لیاقت ریشه ی همه ی خواسته های ماست در همه ی زمینه ها

    سلامتی

    روابط

    مالی

    معنوی و ارتباط با خدا

    ارتباط با خود

    شغل

    ازدواج

    سفر

    خرید ها

    تغذیه

    پوشش

    و…

    ضربه هایی که خوردم:

    کوچیک کردن خواسته ها و ارزوها

    عدم ارتباط با افراد موفق و ثروتمند

    خرید لوازم بی کیفیت

    عدم مهارت درخواست کردن

    عدم مهارت نه گفتن

    نرفتن به سفرهای درجه یک

    نرفتن به رستوران های شیک

    نادیده گرفتن خودم به خاطر گرفتن لایک از دیگران

    عدم زندگی در مناطق مرفه و خوب

    عدم داشتن شغل لذت بخش و آسان

    انگار قبول ندارم که می تونم آسان همه چیز رو بدست بیارم

    عدم داشتن ماشین مناسب و با کیفیت

    گاهی باج دادن

    عدم تجربه ی روابط رویایی

    و …

    خدایا منم می خوام در مدار آگاهی های این دوره باشم

    هدایتم کن به بهترین شکل در بهترین زمان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  2. -
    مهدی کریمی گفته:
    مدت عضویت: 2795 روز

    با سلام وقت بخیر خدمت استاد محترم

    و خانوم شایسته مهربان

    خیلی سپاسگزارم استاد که مثل همیشه محصولات را آماده می‌کنی که درد همه را درمان می‌کنه

    واقعاً به شهود رسیدی، واقعاً ایده‌های که اجرا می‌کنی الهامی ست که قبلاً نبوده تو برای اولین بار انجامش دادی که بازخورد خوبی هم داشته.

    چیقدر خوب رسالت خودت را انجام میدی.

    من فکر میکردم که دیگه موضوع باقی نمانده که استاد محصول تولید کنه، ولی چیقدر استاد ایده‌های فراوان داره برای تولید محصول که از بین ده بیست تا موضوع احساس لیاقت را انتخاب کرده .

    اگر همه بتواند رسالت خودشان را پیداکند دنیا بهشت میشود به قرآن.

    امیدوارم به لطف خداوند که همه‌ی ما در مسیر رسالت خودمان مثل استاد ثابت قدم بیمانم و مسائل بزرگی از خودمان و جامعه‌مان حل کنیم.

    خوب بریم سر اصل مطلب موضوع احساس لیاقت

    به نظر من احساس لیاقت تنها کلیدی هست که می‌تواند توانایی خالق بودن ما را فعال کند

    و یکی از مهمترین توانایی های بشر خلق شرایط پیرامون زندگیش هست، به واسطه‌ی فرکانسهای که هر لحظه به جهان هستی ارسال میکند

    و جهان هستی با دریافت فرکانسهای هر فرد شرایط و موقعیتها و آدمهای هم جنس با فرکانسهای آن فرد وارد زندگیش میکند. بدون کم و کاستی.

    پس با درک این قانون تنها زمانی تجسمات ما به واقعیت تبدیل می‌شود که تجسم ما همراه با احساس لیاقت باشه

    نه این احساس که آن خواسته خیلی بزرگ هست، دور دسترسی هست و شدنی نیست.

    به قول استاد تفاوت هست بین نگاه حسرت بار به نعمتها و آرزو ها و نگاه امیدوار به نعمتها و آرزوها.

    تفاوتش از رسیدن به خواسته و نرسیدن به خواسته ست.

    این یعنی تنها زمانی ما میتوانیم به قانون خوب عمل کنیم که احساس لیاقت ما درست باشه،

    تنها زمانی می‌توانیم فرکانسهای خواستهای خود را به جهان بفرستیم که احساس لیاقت داشته باشم

    چون جهان مثل آینه عمل می‌کنه

    اگر خودت را لایق نمیدانی، اگر با حسرت به نعمتها می‌بینی پس منتظر آن نعمتها هم نباش

    و اگر نعمتهای دیگران را می‌بینی خوشحال میشویم و تحسین می‌کنی. بعد جهان هم در مقابلش نعمت و ثروت میده.

    به قول یک دوستی می‌گفت تا وقت نوبت من می‌رسه من برای موفقیت دیگران کف میزنم.

    این نگاه درسته، این نگاه احساس لیاقته

    باور احساس لیاقت یک ارزشمندی درونی هست

    عمیق‌تر از اعتماد بنفسه

    و مهمتر از اعتماد بنفسه

    اعتماد به نفس اکتسابی هست

    و احساس لیاقت یک ارزشمندی درونی هست

    خوب حالا تفاوت اعتماد بنفس با احساس لیاقت چیست؟

    احساس لیاقت یعنی اینکه به خودت ارزش قائل باشی و خودت را دوست داشته باشی بدون داشتن کدام مهارت خاصی، حرفه ای خاصی و تحصیلات خاص

    یعنی ارزشمندی خودت را گره نزنی به مهارت بالا و تحصیلات عالی

    مثلاً به خودت بگی من وقتی به فلان درجه تحصیل رسیدم، آدم ارزشمندی میشوم

    یا من اگر ثروتمند نشم اصلأ آدم نیستم

    و اعتماد بنفس یعنی باور داشتن به مهارت‌ها و توانایی های که کسپ کردی

    مثل شغل که داری

    فن بیان خوب که داری

    تحصیلات عالی که داری

    ویا ده‌ها تا مهارت خوب که بلدی

    همه‌ی این‌ها پایه و اساسی اعتماد بنفس تو را نشان میده

    و حالت ایده‌آلش زمانی هست که ارزشمندی خود را به مهارت‌ها و توانایی های که کسپ کردیم گره نزنیم.

    یعنی اگر یک روز این پول ثروت را از دست دادیم و برشکست شدیم

    دیگه ارزشمندی خود را همراهیش باهم از دست ندیم

    بلکه ارزشمندی ما به درون ما باشد

    به همان شکل و قیافه که داریم به همان کم و کاستی که داریم ما ارزشمندیم

    یعنی ما ارزشمندی را برای خودمان تعریف میکنیم نه دیگران نه مهارت های مان

    نه پول ثروت مان

    فقط ما به همان حالت که هستیم لایق بهترین خانه لایق بهترین موتر لایق بهترین روابط لایق بهترین بهترین درآمد هستیم

    یعنی ارزشمندی ما انسانها فراتر ازین مادیات دنیاویست چون ما ابدی هستیم ما نماینده خداوندیم در روی زمین

    ما وجود خداوند هستیم

    و مادیات این دنیا که برای ما خلق شده همه گوش به فرمان ما هست همه به تسخیر ما هست

    یعنی ما بالاتر از همه‌ای مخلوقات هستیم

    همه مخلوقات خلق شدن برای ما

    پس این کم لطفی به حق خودمان خواهد بود که بیایم ارزشمندی خود را با داشتن مادیات این دنیا محاسبه کنیم

    ارزشمندی ما فراتر ازین هاست

    این همه نعمت را خداوند خلق کرد برای ما

    نه اینکه ما را خلق کرده باشد برای این مادیات

    من نمیگم که پول و ثروت بده، ولی موضوع اینجا مقایسه‌ای ارزش ثروت با ارزش خودمان هست

    و این موضوع زمانی خودش را نشان میده که ما در مقابل فرد ثروتمند و معروف قرار می‌گیریم خودمان را میبازیم و میگییم این آدم ثروتمند هست این آدم خاص هست

    و آدم که به خودش ارزش قائله اصلاً کسی را بولد نمیکند

    به همه‌ی انسان‌ها به یک اندازه ارزش قائله و همان رفتاری را که با فراد دیگر دارند با ثروتمندان هم دارد

    و باور داره که پول به دست آوردن اکتسابی هست هر موقع که من بخواهم میتوانم پول دار شوم

    این حق هست که خداوند به همه‌ی ما انسانها داده هست

    یا بهتر است بگم اصلاً پول ثروت مال او فرد خاص نیست، همه چه مال خداونده

    و هر موقع من از خداوند بخواهم خداوند به من هم میده

    این دیدگاه اشتباه هست که من افراد را در ذهنم قدرت بدم

    بخاطریکه هیچ نیازی به آدمها نداریم هر چه نعمت هست از خداونده

    این شرکت هست که آدمها را مالک ثروت و نعمت بدانیم، آدمها امانت داری نعمت و ثروت خداوند هست.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
    • -
      مریم شریعت گفته:
      مدت عضویت: 1121 روز

      سلام آقا مهدی عزیز

      احسنت به این تفکر و این تکامل در عمل واقعا از کامنت شما لذت بردم و کلی چیز یاد گرفتم و چقدر خوشحالم که تو این سایت گرانبها اینقدر انسانهای بزرگ و فرهیخته ای هستند بخدا شاگردان خوب استاد گنجهای روی زمینند البته همه شاگردان استاد عالی هستن چون استادی مثل استاد عباسمنش دارند اما بعضی از آنها که حرفهاشون نشاندهنده درک خوبی از قانون است خب بالطبع شاگرد زرنگهای استاد جان هستند

      موفق و سربلند باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        مهدی کریمی گفته:
        مدت عضویت: 2795 روز

        سپاسگزارم از کامنت زیبایت دوست خوبم!

        خیلی‌ خوشحالم که به مرحله‌ی درک قانون رسیدی که از کنار این آگاهی ها به آسانی گذر نمیکنی و بادقت کامنت‌ها را مطالعه می‌کنی.

        و دوست خوبم اگر به قانون اطمینان داشته باشی و استمرار داشته باشی و به الهاماتت عمل کنی به همه چه می‌رسی

        خیلی خوشحال شدم از کامنت خوبت ممنونم

        برایت بهترین ها را آرزو میکنم چون لایقش هستی، بدون کدام دلیل

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  3. -
    ناهید رحیمی تبار گفته:
    مدت عضویت: 1397 روز

    معرفی دوره احساس لیاقت قسمت 1.

    سلام به استاد عزیزو و نازنینم ومریم جان گرامی.

    استاد جان خدا قوت .

    ممنون وسپاس به خاطر دوره ی جدید.

    برام خیلی جالب بود که استاد عرض کردن چیزی شبیه دوره ی عزت نفسه ،البته فراتروعمیق تراز این دوره .

    عزت نفس واعتماد به نفس برای حفظ ظاهرقضایاست.

    اما انگار این دوره چیزیه که به درونمون برمیگرده.

    حتمن استادمیخان ریشه ای روی احساس لیاقتمون کار کنن.

    استاد سوال کردن بنویسیم که در چ‌مورادی احساس لیاقت نداشتیم؟

    خب اینکه طبیعیه اکثر ما،عدم لیاقت در وجودمون بوده.

    که برای ایجاد احساس لیاقت سعی کردیم خیلی از افکاروباورهامونو تغییر بدیم.

    خیلی خوشحالم که در حین کار کردن مجددم روی دوره ی عزت نفس به این دوره هم هدایت شدم.

    با وجود اینکه اکثر دوره های استاد رو خریداری کردم اما باز مشتاقم این دوره را هم بخرم .

    چون از صمیم قلبم دنبال تغییرات درونیم هستم .

    چون بطور جدی دارم روی خودم کار میکنم .بنابراین برای کارکرد هر دوره همون ذوق و شوقی رو دارم که برای دوره های قبل داشتم.

    شاید تو‌وجودم احساس لیاقت میکردم اما راه بدست اووردنش رو بلد نبودم .

    کلا از یه مسیری وارد شدم که هیچ لیاقتی کسب نکردم.

    عدم اعتماد به نفس وعزت نفس .

    عدم ایمان به خدای بزرگ ومهربون .

    از عوامل بسیار مهمی بودن که احساس لیاقت رو از من دور میکردن .

    اعتماد به نفس بالا خیلی جاها بهت قدرت میده.

    اینکه خودت عزت نفست رو شناسایی کرده باشی وازارزشها وتوانمندیهات آگاه باشی واینکه شناخت کافی از خدای خودت داشته باشی وبا تکیه بر همین خدا شهامت خودت رو چندین برابر افزایش بدی ،میتونی لیاقت بدست اووردن خیلی چیزا رو داشته باشی.

    عدم لیاقت تو همه ی زمینه ها روی ما کار میکرد.

    مثلا تو حوضه ی سلامتی .

    اگه بیماری رو میدیدم ،احساس بدی بهم دست میداد.چرا؟چون فکر میکردم اگه اون داره درد می‌کشه ،جایز نیست من در صحت سلامتی راست راست برای خودم راه برم.

    واقعن نمی‌دونم چرا این فکرارو میکردم.

    اگه کسیو شاد نمیدیدم ،اجازه شاد بودن به خودم نمی‌دادم .باورم این بود که منم باید کنار این افراد غمگین وناراحت باشم واگرنه از انسانیت به دور هستم .اگه جایی حالم خوب بود به کسی نشون نمیدادم ،گاهی میترسیدم که چشمم بزنن .بابت چشم زدن که خیلی داستانا داشتیم .

    همین یه باور غلط باهامون کاری میکرد که گاهی متوسل به دروغ بشیم .گاهی پنهان کاری کنیم .

    گاهی تمرکزمونو ببریم رو‌منفی ها واتفاقات ناجالب زندگیمون که بقیه بگن آخییییی عزیزم .

    درواقع میخاستیم ادای اکثریت رو دربیاریم بنابراین ما هم مثل بقیه نقاب می‌زدیم.

    خوشبختی وخوش بودن رو باید مخفی میکردیم که مبادا کسی ازمون ندوزه .

    یه وقتایی ،لیاقت رو تو خیلی چیزای پیش پا افتاده می‌دیدم .که اونم ریشه تو افکار وباورهای غلطم داشت.

    مثلا بابای من به اندازه ی نیاز، جهیزیه داده بود .یه جهیزیه معمولی ولی خوبی داشتم .خب توان خرید چیزای دکوری وچیزای اضافه که برای تزیین یا برای استفاده ی 10سال بعد که ممکنه 50 نفر مهمون داشته باشم رو نخریده بود .ووقتی من می‌دیدم دیگران این خریدها رو‌ تو جهیزیه میخرن ،لیاقت خودمو زیر سوال می‌بردم.

    احساس کوچیکی وبی ارزشی میکردم.در حالیکه تو‌وجودم میدونستم کار بابای من درسته ،ومن برای شروع زندگیم در رفاه هستم اما چون اکثرن طور دیگه جهیزیه میدادن ،خودمو دست پایین می‌گرفتم .وبا هر برخوردی که باهام میشد ،کنار میومدم .

    مثلا خانواده ی همسرم تیکه بهم مینداختن .من سرمو پایین می‌گرفتم وخجالت می‌کشیدم.

    هیچ وقت به این فکر نمی‌کردم که خودم کی هستم .

    وخودم چ ارزشهایی دارم.

    البته ناگفته نمونه .تو خانواده ای بزرگ شدم که کسی حس بودن بهم نداده بود.

    کسی بهم نگفته بود تو بالیاقتی ،کسی تعریف تمجیدی ازم‌نکرده بود.

    کسی چیزی بهم نگفته بود که بدونم وجودم باارزشه .

    همیشه سرخورده بودیم .

    همیشه سرکوفت وسرزنش شنیدیم .پس همیشه احساس گناه همراهمون بوده .

    چطور بااین حس منفی ،توقع داشتم احساس لیاقت رو بفهمم .!

    ازدواج کردم فقط برای فرار از موقعیت وشرایط زندگی مجردم.

    الان که فکرشو میکنم ،میبینم خیلی جاها تو زندگیم خودم عامل عدم لیاقتم بودم.

    درسته همه چی از طرف دیگران بوده .

    دیگران راحت تحقیرم کردن،راحت متلک بهم انداختن،اجازه دادم راحت قضاوتم کنن .اما اونا مقصر نبودن .مقصر خودم بودم که چیزی تو وجود خودم نمیدیدم .

    مقصر خودم بودم که فقط به دهن این واون نگاه میکردم که لیاقتهای منوپیدا کنن وبهم بگن تا من خوشحال بشم .

    ینی خودمو شهید این و اون میکردم که تأیید بشم .تا بگن آفرین ناهید .

    برای دیده شدن،برای تشویق شدن،برای تعریف شدن،

    برای پیدا کردن ارزشها ولیاقتهام خودمو به آب و آتیش میزدم که یه نفر منو ببینه .

    تمام وقتم، تمام زمان روزم برای بدست آوردن لیاقت بود دریغ از اینکه لیاقت تو وجودخودم بود .

    اگه دیگران هرطور که خاستن با من رفتار کردن ،به خاطر اجازه دادن خودم بوده.

    این من بودم که خودمو بازیچه ی دست این واون داده بودم.

    امروز کسیو سرزنش نمیکنم واز کسی رنجیده خاطر نیستم .

    امروز باورم اینه که در گذشته ی من ،هرچی پیش اومده بود ،خودم مقصر بودم.

    با اون افکار وباورهای داغونم توقعی بیشتر از اینم‌ نباید داشت.

    خداروشکر که اون روزا تموم شدن.

    خداروشکر که تو اون افکار وباورهای غلط نیستم.

    خداروشکر نگاهم به خودم کلی تغییر کرده .

    پیداکردن لیاقت تو وجودمون چیزی نیست که با یه کم کارکردن بدست بیاد.

    ممکنه سالها طول بکشه اما به میزانی که خودم به درک بهتر میرسم وبه میزانی که شهامت وتمایلم برای تغییر بیشتر میشه به همون میزان ارزشهامو بالا میبرم ودرخودم لیاقت بسیار میبینم.

    انصافا کارکردن هر دوره ،مطالب وآگاهی های زیادوباارزشی بهمون میده.

    که بتونیم تمام‌نقصهای درونیمونو که هر کدوم به یه نحوی اذیتمون‌کرده ،تغییر بدیم.

    خلاصه اینکه اگه روزای بدی رو گذروندیم .اگه بااتفاقات ناجالب زیادی مواجه شدیم ،اگه توهین وحقارت زیادی دیدیم و شنیدیم همه وهمه از نادانی وجهالت وعدم آگاهی خودمون بوده.

    بحث لیاقت خیلی وسیعه .منم چن تا مواردی که الان به ذهنم رسید رو‌عرض کردم.

    انشالله بتونیم به درک واقعی از وجود خودمون برسیم که باور کنیم ما به خودی خود طلای ناب هستیم .ونیازی نیست دنبال چیزی برای ثابت کردن خودمون بگردیم.

    امیدوارم با خرید این دوره بتونیم روی خودمون کار کنیم تا چیزیو که میخواهیم اول ازدرون پیداش کنیم بعد بیرون.

    استاد جونم مرسی که هستی .

    باتمام وجودم دوستت دارم.

    ممنون بابت آگاهی های نابت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
    • -
      محمدرضا روحی گفته:
      مدت عضویت: 1566 روز

      به نام خدای مهربان

      سلام و درود بر خواهر خوبم ناهید جان تبریک می‌گم به خاطر این احساس لیاقتی که درک کردی و به واضح برای ما نوشتی چقدر مطلب شما آموزنده و ‌درسهای خوبی است

      با تمام وجود کامنت شما را دوست دارم چون از یک درک بالا و آگاهی‌های خوبی برخوردار است امیدوارم به زودی این محصول ارزشمند را خریداری و از موفقیت خوب برای ما هم بگویی بهترین‌ها را برات آرزو می‌کنم در پناه الله مهربان

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    ابراهیم شادکام گفته:
    مدت عضویت: 1977 روز

    به نام خداوندی که من رو از روح ارزشمند خودش آفریده

    سلام استاد جان

    سلام خانم شایسته ی عزیز

    سلام خانواده ی عزیزم

    این چند وقته خیلی ذهنم درگیر این مسئله بوده که چرا درحالی که دارم میبینم افردای در اطراف من دارن بهترین زندگی رو تجربه میکنن درحالی که هیچ معیار خارجی که ملاک میدونیم رو ندارن ولی منی که در اون معیار ها حتی میتونم بگم بالاتر از اون افرادم ولی شرایط دلخواهم یا حداقل شرایط مثل اونا رو ندارم.

    یه سدی که همیشه ذهنم واسه توجیه نداشتن این نعمت ها بهم یادآور میشه اینه که:

    تو لایقش نیستی!

    به همین وضوح بهم میگفت و من واااقعا تحت فشار قرار میگرفتم که نهههه من لایقم من بنده ی خداوندم من ارزشمندم

    و اون میگفت خب درست!

    ولی تو مهارت کافی نداری پس لایق نیستی

    میگفتم خب اون عزیزی که الان خواسته ی من رو داره که مهارتش کمتر از منه!

    بعد دوباره ذهنم میگفت خب اون که لایق اون نعمته!

    و این چند وقته در مورد بعضی خواسته هام خیلی از جنبه ی احساس لیاقت تحت فشار بودم

    حالا دوست دارم مثال هایی از رسیدن و نرسیدن به خواسته هام رو بزنم که به صورت کااملا واضح نقش تعیین کننده ی احساس لیاقت رو توشون دیدم:

    مثال هایی از نرسیدن به خواسته هام:

    1.توی ارتباطم با خدا که به خاطر احساس گناهی که ذهنم بهم میداد میگفت تو به خاطر فلان خطا لایق این نیستی که خدا کارهات رو برات انجام بده

    2.توی کنکورم که چون خودم رو لایق بالاترین رتبه و جایگاه ندیدم با وجود تلاش های زیاد نتونستم به اون جایگاهی که اون زمان میخواستم برسم

    3.توی همین کاری که الان به صورت موقت دارم توی دوران خدمتم انجامش میدم(که بعد از کار کردن روی باورهام که یکی از اساسی ترینشون این بود که من لایق اینم که توی دوران خدمتم شرایط دلخواهم رو تجربه کنم و در اصل من الان دارم دوره ی خدمت به خودم رو میگذرونم به این شرایط هدایت شدم)،بار ها شده که ذهنم گفته تو لایق راحتی و درآمد بالا توی این کار نیستی به دلایل مختلف وااااقعا واهی،درحالی که همکارای خودم توی همین کار با مدارک پایین تر از من حقوق دوبرابری دارن!

    4.رشد توی هدفم که بعد از یه رشد خوب و افزایش مقطعی مهارت هام(که اتفاقا با کار کردن روی باور لیاقت مندیم تونستم هدایت خداوند رو دریافت کنم تا به راحت ترین شکل و با لذت بخش ترین مسیر ها به این رشد ها برسم)ذهنم گفت خب دیگه تا این جا کافیه و بیشتر از این لایقش نیستی و خودم با این باورهام باعث شدم که حدود یک ماهی از اون رشدم دور بشم و طبق قانون پس رفت هم داشتم

    5.توی رابطه ی عاطفی که چند سال پیش تجربه کردم و با وجود این که اوایلش خیلی خوب بود ولی بعد از مدتی با خودم فکر کردم که من لایق این همه خوبی ای که طرفم داره نیستم و به چشم خودم دیدم که چقدر راحت رابطه رو از دست دادم(که اتفاقا همین رابطه رو با اون احساس لیاقت مندی که توی وجودم درک کردم ساختم که به خودم گفتم من لایق ساختنرابطه با بهترین دختری هستم که میشناسم و به راحت ترین شکل ممکن هم ساخته شد)

    6.یک پیشنهاد کاری که چون خودم رو لایقش میدونستم بهش هدایت شدم ولی بعد از این که رفتم و صحبت کردم و اتفاقا با بالاترین حقوق دریافتی واسه خودم توی کل منطقه روبه رو شدم اون باوره اومد که نههه تو لیاقت این همه پول و حقوق نیستی و به راااحتی کاری که خودم براش قدم برداشته بودم رو با یه پیام لغو کردم و گفتم نه نمیتونم همکاری کنم

    7.توی ارتباطم با دیگران که ذهنم میگه تو حتما باید توی جمع ها یه کاری بکنی که عزیز بشی وگرنه همین جوری لایق عزت و احترام دیگران نیستی

    8.توی همین کامنت نوشتن که ذهنم داره میگه اگه کامنتت برگزیده بشه ارزشمنده و اگه نه که وقتت رو تلف کردی(در حالی که میدونم چقدر با همین پاسخ دادن به سوال فایل ضعف های خودم رو توی جنبه های مختلف زندگیم و نتایجم شناختم و حداقل میتونم یه نیم نگاهی بهشون داشته باشم تا کم کم بهترشون کنم

    9.توی ایده هایی که واسه هدفم،علاقم داشتم و وقتی که میخواستم اجراشون کنم ذهنم میگفت این معیار های لازم رو نداره و هیچکس بهایی بهش نمیده پس وقت تلف کردنه و بذارش واسه زمانی که بهتر شدی و الان در سطحی نیستی که بخوای از این کارا بکنی

    اینا چنتا از اتفاقات توی زندگیم بودن که به وضوح نقش تعیین کننده ی احساس لیاقت رو توی نتیجه ی نهایی دیدم.

    به امید خدا میتونم لیاقت دریافت این دوره ی عالی و برخورداری از آگاهی هاش رو توی وجود خودم پیدا کنم تا بیشتر و بیشتر ارزش خدایی خودم رو درک کنم و شکرگزاری کنم که من بنده ی باارزش خداوند،حاکم کل جهان،هستم

    خداوند نگهدار و هدایتگر همه ی ما به سمت خوشبختی های بیشتر باشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
    • -
      شاهین حسن زاده گفته:
      مدت عضویت: 1623 روز

      سلام اقا ابراهیم عزیز

      ممنونم از کامنت پر ارزشت سپاسگذارم

      خیلی از نکانتی که منم باید بهشون توجه بیشتری بکنم رو ذکر کردی

      وبا خود افشایی کردی کمک کردی که

      منم ضعف های خودمو بشناسم وبرای بهبودشون قدم بردارم

      ممنونم دوست عزیزم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  5. -
    ابراهیم خسروی گفته:
    مدت عضویت: 1620 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم.

    من با توجه به تضاد های زندگی ام، مهمترین عامل مشکلاتم را عزت نفس و احساس عدم لیاقت میدانم.

    اما یک سوال برام پیش اومده، اونم اینکه من 3 ماهه دارم دوره ی عزت نفس رو کار میکنم و متعهد شدم که تا آخر امسال تمرکزی روی دوره عزت نفس کار کنم،

    الان با توجه به اینکه دوره ی احساس لیاقت اومده روی سایت، اگر همزمان این دو دوره رو کار کنم، تداخلی ایجاد نمیشه ببینه تمرینات این دو دوره و یا تمرکزم برداشته نمیشه از روی دوره ی عزت نفس!؟

    ممنونم میشم در این باره توضیح بدید، چون هیچ جای توضیحات، به این موضوع اشاره نشده

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
    • -
      نسرين خالقي گفته:
      مدت عضویت: 1551 روز

      سلام بر برادر عزیز،

      اولا سپاس از کامنت های عالی و پر بار شما ، استاد در یکی از فایلها ی دوره کشف قوانین این موضوع را مطرح کردند که بچه ها این سوال ( سوال شما ) را زیاد می پرسند ، و استاد فرمودند که دوره ها هیچ کدام منافاتی با هم ندارند و هم بر اساس یک اصل هستند فرمودند ” مگه اب و روغن هستند که قاطی بشن با نشن ” به حس و هدایت توجه کنید و هر زمان هر فایل از هر دوره را لازم دیدید گو ش کنید .

      امیدوارم من هم در نزدیکرین زمان این دو دوره را بخرم

      شاد و ثروتمند باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  6. -
    علی اصغر سیمابه گفته:
    مدت عضویت: 1606 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    خدایا شکرت بابت همه چیز

    بابت دوره ای که ساخته شد ساختی برای من برای عده ای که لایق بهترینا هستن

    سلام استاد عزیزم سلام خانوم شایسته و همگی دوستان

    دوستان عزیزم خودم و شما ها رو میگم اگه اینجا هستید لایق زندگی خوب هستید

    بزار از خرید دوره بگم

    اصلا بزار زندگیمو تعریف کنم از این احساس لیاقت

    من علی اصغر سیمابه

    من در خانواده ای بزرگ شدم که میگفتن علی باید بدبخت زندگی کنی بهم میگفتن حتی مادرم بنده خدا میگفت علی موقع ازدواج برو یک شخص بدبخت بگیر مثل خودت خیلیا این باور رو دارن خیلیا خیلیا خدارو شکر در اون حد هم نبودیم اما سالها احاطه شدیم به وسیله باورهای محدود کننده عدم احساس لیاقت

    یادمه با خودم خلوت میکردم قبلش قانون رو بلد نبودم همیشه موقع غروب میگفتم خدایا چرا اینجوریه دنیا یعنی واقعا من باید بدبخت زندگی. کنم یعنی باید با یک شخص بدبخت ازدواج کنم ولی باور کنید از درون احساس لیاقت داشتم برای زندگی بهتر

    یادمه خدمت که تموم کردم مادرم اصرار کرد ازدواج کنم میگفت با دخترای فامیل یا غریبه خودشون از پیش خودشون دنبال خانوم خوب بودن برای من یه چیزی ته وجودم میگفت من لایق بهترینام

    خلاصه با قدرت میگم اولین نفری هستم در تمام اقوام که احساس لیاقت داره برای زندگی با کیفیت

    یه روز از خواهرم پرسیدم ما چه فرقی داریم با آدم‌های ثروتمند گفت خدا اونا رو خاص آفریده خیلی اون شب رفتم تو فکر میگفتم عجب

    این باور رو از خواهرم بهم منتقل شد

    یه چیز رو میخوام بگم مربوط به احساس لیاقتت

    هیچ کس نیست در کیهان که بالاترین احساس لیاقت رو داشته باشه اما میتونیم بهتر باشیم

    به عنوان مثال

    مثلا ما میاییم خودمون رو با زندگی همسایه بغلی مقایسه میکنیم در صورتی که همسایه بغلی هم داره خودشه با یکی دیگه مقایسه میکنه یعنی

    یعنی حتی افرادی که ثروتمند هستن هم احساس لیاقت ندارن

    من جایی کار میکردم بنده خدا صاحب کارم شب تا روز کار میکرد

    ثروتمند بود اما غذای خوب نمیخورد ماشین وانت داشت اولویت رو مشتری قرار میداد سفر خوب نداشت آخرش جمع شد مغازش ببینید احساس لیاقت ربطی به مغازه چیزی نداره

    شاید به ظاهر بگیم من لایق این رستوران بزرگ هستم ولی به همون خدا رستوران هم داشته باشی باید زجر بکشی جوری جهان فشار میاره به خاطر عدم احساس لیاقت که با اینکه رستوران داری اما غذا خوب نمیخوری

    من دیدم همکارم گوشی گرفت اما خودشو لایق ندونست داد به خانومش یعنی میگفت ولش کن من با این گوشی راحتم

    قبلا باورهای من و باور خیلیا هم هست اینکه

    مثلا یک دختر خانوم میگه اگه یه شوهر خوب بگیرم بدنش اندامش عالی ورزشکار باشگاه من خوشبختم یعنی اون فرد رو ارزشمند تر از خودش میدونه

    مثل یک مرد میگه من اگه یک خانوم خوشگل بگیرم دیگه تمومه یعنی میگه اگه یک دختر خانوم خوشگل بگیرم در کنار اون ارزشمندم یعنی ارزشمندی خودش رو در کنار یک خانوم میبینه در مهمانی جشن ها هرجایی

    اینا خیلی نکته های ریز در عدم احساس لیاقت هست

    خلاصه ازدواج نکردم تا الان چون لایق بهترینام

    خدا شاهده بعد از آشنایی با سایت عباس منش لیاقتم بیشتر شده

    بزار بگم از نتایج از زمانی که خودمو لایق دونستم

    از جاهایی پیشنهاد ازدواج میدن به من به مامانم میگن و اونم به من میگه منم میگم نه

    هنوز احساس میکنم لیاقتم خیلی بالا هست

    استاد یه جورایی قبل از دوره شما من چند مدت داشتم روی این احساس لیاقت کار میکردم باور کنید با دوره جدید رو برو شدم

    اینا خواسته های منه از خداوند

    بزار یه سری چیزا بگم که حتی شاید خیلیا بی خبر هستن ازش من میخوام با خودم راحت باشم

    من در سن کم

    مثلا شماره فلان شخص رو ذخیره میکردم که بگن عجب این آدم با علی اصغر در ارتباطه عدم احساس لیاقت

    قبلا یه دوست داشتم خیلی وضع مالی از من بهتر بود هر جا میرفتم میخواستم اونو ببرم که احساس ارزشمندی من به واسطه اون شخص بیشتر بشه چون اون پولدار بود خوشتیپ منم خوشتیپ بودم اما میخواستم احساس ارزشمندی رو به واسطه کنار اون فرد بدونم

    من با قدرت میگم

    لایق ثروت زیادم

    خوشبختی زیادم و

    موقع ازدواج دست میزارم روی بهترین خانواده اونو با افکارم میسازم نمیرم دنبال خانواده خوب خدا میاره

    موقعیت های عالی رو خدا میاره

    بزار بنویسم چه جوری دوره خریدم ایمان خودم خیلیا بیشتر بشه ترمز ها برداشته بشه

    من علی اصغر خودمو کندم از خانوادم مهاجرت کردم

    تو رستوران شروع کردم موقعی که اومدم نه جای خواب داشتم نه چیزی

    تو رستوران اومدم چون مهاجرت کردم راه برگشتی ندارم

    روز اول اومدن بهم گفتن اگه شام میخوای باید تا آخر شب کار کنی گفتم اشکال نداره

    دو ساعت استراحت میکنم

    ولی من خدا رو دارم من با باورهای توحیدی حرکت کردم توی این چند مدت کسب و کار خودم رو دارم

    من علی اصغر چند رو پیش حقوقم رو گرفتم

    نجواها اومد علیییییییییییییی مگه دیونه ای دوره بخری برو گوشی بگیر برو سرمایه گزاری کن روی کسب و کارت

    من با عشق بهای خودم رو دادم و دوره رو خریدم توی شرایطی که به هرکی بگی یک ماه کار کنی برای دوره خوشحالم فکر کنم جز اولین نفرات باشم دوره احساس لیاقت رو خریدم

    برای من سرمایه گزاری کردن روی خودم مهمه

    یه اتفاقات عجیبی داره رخ میده تو زندگیم بعد از خرید دوره انگاری اومدم توی بهترین ویلایی جهان از درون خیلی حالم خوبه اصلا اومدم به درون خودم استاد این دوره بی نظیره

    من مطمعنم قراره اتفاقات بهتری بیوفته و

    واقعا دوره احساس لیاقت جهان رو تغییر میده

    تورو میکنه یک فرد باارزش

    وقتی حقوقم رو گرفتم به صدای شیطان گوش نکردم سریع دوره رو خریدم وای حتی داشتن دوره چه حس خوبی داره

    چه قدر حال داد پول شب تا روز توی شهری که بلدش نیستم کار کردم بهای دوره دادم

    توی دوره احساس لیاقت خواسته های من مثل دوربین عکاسی ایفون هر بار با کیفیت میشه

    مثلا اگه قبلا میگفتم من یک رابطه عاشقانه میخوام الان داره ویژگی های شخص دلخواهم با کیفیت میشه مثلا با خودم میگم شخصی که وارد زندگی من بشه باید توی مدار باشه من دارم روی خودم کار میکنم الکی خودمو وارد روابط اشتباه نمیکنم

    به خدا حقمه حقته اگه این دوره رو شروع کردی نتیجه بگیری

    الان احسای میگم مدار ها تغییر کردم

    الان به همون خدا به نقطه ای رسیدم میگم مهم نیست شخص دلخواه من داخل چه خانواده ثروتمندی هست که در آینده وارد زندگیم بشه برای من ویژگی ها مهمه برای من خانومی که نخواد روی خودش کار نکنه برای خودش ارزش قائل نشه یا کل زندگیش بهای ظاهر بیرونی بده مثل لباس تتو معروفیت در اینستا گرام حالا هرکسی میخواد باشه رو با قدرت میگم نمیخوام وارد همچین رابطه ای بشم منی که دوره احساس لیاقت رو خرید کردم باید بهترینا وارد زندگیم بشن

    مثل موقع امتحان خیلی راحت اجازه میدادم طرف تقلبی کنه شب تا روز درس میخوندیم راحت تقلبی میدادم عدم احساس لیاقت ترس نظر دیگران بود

    توی دوره احساس لیاقت باید نگاهت تغییر کنه

    واقعا و خدایی میگم

    خودمو میگم تورو میگم خانومی آقایی

    آیا اجازه میدی ؟مثلا شخصی وارد زندگیت بشه که اصلا برای خودش ارزش قائل نیست روی خودش کار نمیکنه و بیهوده زندگی میکنه و تو داری دوره میخری که همچین شخصی رو جذب کنی یا ثروت رو

    دوره احساس لیاقت باید تبدیل بشی بهترین نسخه خودت

    توی دوره احساس لیاقت باید زندگیم تغییر کنه باید

    برم سراغ سوال

    سوال:

    چه مثالهای داری از ضربه‌هایی که به خاطر «احساس‌عدم لیاقت» خورده ای؟

    به خاطر کم رویی

    به خاطر شرک

    به خاطر کم کردن خودم

    به خاطر بدبخت دونستن خودم عاشق ندونستن خودم

    در چه مقاطعی از زندگی، احساس‌عدم لیاقت، مانع پیشرفت شما شده است؟

    در ثروت باعث زجر کشیدن در پول بدست آوردن

    بزار یه چیز دیگه بگم من میخواستم گوشی دست دوم بگیرم

    بعدش گفتم علی اصغر تو وارد مسیر جدید شدی بزار خدا بهترین موبایل رو بهت میده اصلا خودمو میگم نگاهم عوض شده به همه چیز

    اینم از خودم نوشتم چه قدر طول کشید کامنتم همش کار خداونده الهامات مثل بارش داره میاد امشب

    چه چیزهایی کشف کردم نوشتم

    امیدوارم همگی شاد سالم خوشبخت زندگی کنیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  7. -
    اعظم جم نژاد گفته:
    مدت عضویت: 2863 روز

    سلام سلام، استااااد عاشقتونم این دوره باید یه دوره ی بی نظیر باشه که تحول بسیار بزرگی رو در ما و در زندگی هامون ایجاد میکنه ان شاء الله، با افتخار دیشب این دوره رو که شک ندارم یه شاهکاره رو به لطف خدا از سایت به تنهایی خریداری کردم، تا به حال برای پرداختن پولِ هیچ چیزی این قدر خوشحال و هیجان زده نبودم تا به حال لحظه خرید هیچ چیزی از خوشحالی اشک نریخته بودم و سجده شکر نکرده بودم، استاد حتی با خانواده م هم شریک نشدم برای خریدش و خواستم مثل دوره قانون سلامتی به تنهایی دوره رو بخرم و به خواهر هام که در مورد خرید فایل ازم پرسیدند گفتم خریدمش ولی عذر خواهی کردم که نمیتونم بهشون بدم که استفاده کنند و گفتم که این یه دوره بسیار خاصه و حتما هر کسی خودش باید بهاشو بپردازه تا عمل کنه، هر چند که خواهر هام بسیار خوبند و همیشه بهم لطف دارند اما جلو خودمو گرفتم که فایل رو به هیچ کدومشون ندم، اونها هم با روی باز عذر خواهی منو پذیرفتند و برام کلی آرزوی موفقیت کردند، یعنی عاااشق این اخلاق های خوب و با جنبه بودنشونم… ان شاءالله که اونها هم بتونند به زودی دوره رو تهیه کنند و همین طور بقیه ی دوستانمون. استاد من این دوره رو باعشق برای خودم با پس اندازی که داشتم به عنوان هدیه خریدم اما هدیه مو هنوز باز نکردم با اینکه بسیار مشتاق دیدنش بودم، یه زمان 20 روزه برای خودم در نظر گرفتم تا بهتر و بیشتر روی باورهای سلامتیم کار کنم که توی دوره کشف قوانین پیداشون کردم و بعد به جمع تون توی دوره ی احساس لیاقت بپیوندم، مطمئنم که تمام صحبت های ارزشمندتون کلام خداونده که بر روی زبانتون جاری شده برای من و دوستانم تا ان شاء الله به مدارهای بالاتر بریم هر چند که زندگی همین الانم هم هیچ شباهتی با قبل از آشنایی با شما نداره و شرایطم زمین تا آسمون تغییر کرده …. در مورد جواب به این سوال که چه ضربه هایی از عدم احساس لیاقت خوردم، باید بگم که همیشه غذای بهتر رو برای مهمان و همسر و بچه هام می‌گذاشتم (البته با کار کردن روی دوره عزت نفس و قانون سلامتی این اخلاقم کنار گذاشتم) همیشه دیگران رو برتر از خودم میدیدم و اگر کسی آرایش کرده بود یا یه تیپ بهتر از من زده بود یا زیباتر بود خودمو پایین تر از اون میدیدم، توی بحث پول و… بسیار زیاد به خاطر همین موضوع عدم احساس لیاقت به خودم ضربه زدم و هیچ چیزی رو برای خودم نخواستم و به بدترین شکل نتیجه ش هم دیدم، سالهای بسیار زیادی رو به خودم سختی میدادم و خیلی از چیزهایی که نیاز داشتم یا آرزوشونو داشتم از همسرم درخواست نمیکردم و میگفتم نداره، گناه داره… و خرج چیزهای مزخرف می‌شد…. یا با دلسوزی های همیشگی که داشتم میگفتم چون فلانی این نعمت رو نداره من هم نباید داشته باشم، یا مثل چند سال پیش که یه پیکان داشتیم و میگفتم حالا چه فرقی میکنه آدم با پیکان بره بیرون یا با یه ماشین مدل بالا، ، مهم اینه که یه وسیله باشه که تو رو برسونه، یا میگفتم چه فرقی میکنه که ماست بخوری یا کباب، هر دوشون آدمو سیر میکنه مهم اینه که شکم آدم پُر بشه، یعنی توی اوج نادونی و دوری از خدا بودم، البته که همین الانشم که دارم اینا رو مینوسم کلی ایراد توی باورهام دارم که ان شاء الله توی این دوره برطرف میشه، هزاران بار شکر خدا برای متولد شدن این دوره و یک دنیا سپاس از شما که یکی از بزرگترین نعمت های خداوند برای ما هستید، سپاسگذارتونم تا ته دنیا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  8. -
    محسن حیدری گفته:
    مدت عضویت: 3881 روز

    سلام به استاد عزیزم و یار همیشگی‌اش خانم مریم

    در حال حاضر من تو دوره 12 قدم قدم نهم هستم و نتایج فوق‌العاده‌ای گرفتم از اولین روزی که شروع کردم . ی حسی بهم گفت محسن خیلی وقته که تو سایت به غیر از دوره ها کامنتی نزاشتی گفتم برم تو سایت ببینم به کجا هدایت میشم

    به محض اومدنم تو سایت شگفت زده شدم دیدم دوره ای که همیشه عاشقش بودم رو استاد معرفی کرده و خیلی خوشحال شدم

    گفتم بهتره در این خصوص کامنت بزارم

    من خودم به شخصه خیلی روی این باور مشکل داشتم چراااا …. چون از بچگی بسیار خجالتی بودم خجالتی بودنم هم که ریشه یابی کردم در وجودم دیدم همش از احساس عدم لیاقت بوده چون خجالت میکشیدم تو جمع صحبت کنم خودمو لایق نمیدونستم تو مدرسه روم نمیشد از معلم سوال کنم چون خودمو لایق توضیح اضافه معلم نمیدونستم . هر چی رو که دوست داشتم رو میرفتم قسطی می خریدم چون خودمو لایق نقد خرید کردن نمیدونستم البته این باور کمبود هم داخلش موج میزد به همین خاطر به قول استاد که همیشه می گوید که دو تا باور که دو تا بال برای پرواز انسان از ازل مشکل داشتن یکی باور عدم لیاقت و یکی باور کمبود و عدم فراوانی هست و دوست دارم استاد ی دوره هم در خصوص باور فراوانی بسازد که این هم خیلی مهمه …

    اگر ما در وجودمان چیزی از خداوند درخواست نمی‌کنیم چون خودمونو لایق داشتنش نمی‌کنیم،

    من تو تربیت فرزندانم این باور رو در اونها دارم کار میکنم که بچه ها شما لایق بهترین امکانات بهترین کشور برای زندگی بهترین ماشین و خانه و … هستید پس خودتونو ارزشمند بدونید …

    استاد بنظر من این دوره مترادف و مکمل دوره عزت نفس هست چون من اولیت دوره ای که خریدم از سایت دوره عزت نفس بود که استاد در خصوص باور لیاقت اونجا زیاد صحبت کردند که اون دوره هم ی گنج هست به قول استاد تمام دوره هارو اگر روی ی کف ترازو بزارید و دوره عزت نفس رو اگر روی ی کفه ترازو بزارید به مراتب دوره عزت نفس سنگین تر خواهد بود …

    از خداوند تشکر میکنم که امروز منو هدایت کرد به این سایت چون تو تمرین ستاره قطبی صبح برای خودم نوشتم خدایا امروز منو خوشحال کن و این یکی از خوشحالی های امروزم بود

    باز هم از استاد عزیز و همه عزیزانی که تلاش می‌کنند این سایت عظیم به نحو احسن به کار خودش ادامه بده سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  9. -
    فاطمه احمدی گفته:
    مدت عضویت: 2870 روز

    سلام استاد عزیزوخانم شایسته عزیز

    بادیدن این فایل یاد یکی از خاطرات شیرین وآموزنده وتاثیر گزار درزندگیم افتادم ومیخوام برای شما ودوستان خوب سایت تعریف کنم.من دردوران مدرسه همیشه شاگرد ممتاز بودم وجزء سه نفر اول کلاس.یادمه یه بار در دوران دبیرستان که دینی داشتیم اونروزی که معلممون میخواست درس بپرسه من تنبلی کردم ونخوندم از قضا تمام بچه های کلاس هم اونروز مثل من نخونده بودن.معلم که اومد سرکلاس طبق معمول همیشه شروع کرد درس پرسیدن من ریلکس نشسته بودم وباوجود اینکه نخونده بودم هیچ استرسی نداشتم ونگاه میکردم ومیدیدم کل بچه های کلاس با استرس در حال حفظ کردن دروس بودن ومن میگفتم نهایت یه بار صفر می گیرم اینهمه بیست گرفتم یه بار صفر میگیرم.هیچی معلم از چند نفر پرسید وهمه تقریبا صفر یا یک شدن تا اینکه معلم ناراحت برای اینکه این احساس ناامیدی که از بچه ها پیدا کرده بود رو در خودش ازبین ببره چون واقعا ناراحتی رو توی چهرش میشد دید گفت کی خونده خودش پاشه بیاد من بپرسم با کمال تعجب هیچ کسی بلند نشد ما اونموقع فکر کنم حداقل سی نفر بودیم باز معلم ناامید تر شد ویه مقداری فکر کرد گفت هر کی بیاد پای تخته اگر هیچی هم بلد نباشه بهش 5 نمره رومیدم چون اونموقع ها یادمه که میانترمها 5 نمره داشت.باز هم معلم برای اینکه احساسش رو نسبت به دانش آموزها خوب کنه این فرصت رو دادوبا کمال ناباوری هیچ کس بلند نشد.من که کلا ریلکس بودم اومدم پاشم یه حسی بهم گفت نرو میخواد بهت صفر بده چطوری به حرفش اعتماد میکنی اگه صفر بگیری آبروت میره واین حرفها.از اونجایی که در کل عمرم همیشه شجاعت وجسارتم بر دیگر احساسهام غلبه میکنه واین حسم که دوست دارم خودم رو در ناشناخته ها بندازم با جسارت بلند شدم ورفتم ومعلم چشماش برق افتاد وبدترین جواب دادن به درس کل تاریخ مدرسه رفتنم رو انجام دادم ودر کل لایق صفر بودم اما با کمال ناباوری برای خودم وکل بچه های کلاس معلم گفت بشین 5 شدی.من که از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم انگار بزرگترین لطف رو تو کل عمرم بهم کرده بودن وباور نمیکردم چون اونموقع معلم ها از این لطفها به کسی نمیکردن.هیچی بچه ها شروع کردن به اعتراض کردن با صدای بلند که این که صفر میشد چرا باید نمره کامل بگیره.هیچ وقت حرف معلم یادم نمیره گفت این نمره رو دادم که یاد بگیرین که کسی که جسارت داره در هر حال نمرش بیسته حتی اگر در ظاهر لایق صفر گرفتن باشه ومن کلی خوشحال شدم وبه خاطر جسارتم خدارو شکر کردم .با وجود اینکه همیشه توی خانوادم جوری تربیت شده بودم که جسورباشم اونجا جسارتم دوبرابر شد وشاید به خاطر احساس لیاقتی که همیشه داشتم وارزش خودم رو با نمره نمی سنجیدم این تجربه خوب برام پیش اومد.یا موقعی که دفتر بیمه زدم میرفتم دنبال کارخونه های هزار نفری یا دوسه هزار نفری وهمه حتی رییس هامون به من میخندیدن که نماینده های دیگه شرکتهای پنجاه نفری رو نمیتونن بگیرن وتو میخوای دو هزار نفری بگیری.شاید خنده داره یه وقتایی که ازشون میخواستم با من بیان اول که نمی اومدن وبا کلی صحبت باهاشون چون میدونستم احساس لیاقت ندارن واز نه شنیدن میترسن باهام می اومدن وتوی راه کلی غر میزدن که نمیدن وکلی انرژی منفی میدادن که نمیشه ومن هیچ توجهی نمیکردم وتوی دلم میگفتم من کارم بازاریابی هست ونه شنیدن جزء این کار هست وبه حرفهاشون توجه نمی کردم وبا قدرت ولبخند وارد میشدم واونها وقتی با مدیران شرکت صحبت میکردن کلی صداشون میلرزید اما من خیلی ریلکس انگار با برادرم صحبت میکنم وجالبه که همون شرکت های بزرگ درکمال ناباوری البته نه برای من بلکه برای مدیرانمون با من قرارداد می بستن .باوجودی که از نظر مدیرانمون من یه دختر بچه بودم واز نظر اونها به مردها قرارداد های بزرگ رو میدادن ونه پول داشتم نه پارتی حتی با ماشینهای مدیرامون میرفتم شرکت ها وپول یه جفت کفش رو نداشتم.بعضی شرکت ها مارو اصلا راه نمیدادن ومن توی ذهنم وقتی برمیگشتم به جای اینکه بگم چرا من رو راه ندادن میگفتم طبیعی هست من به اونها نیاز دارم نه اونها به من وباید یه روزنه دیگه برای ورود به شرکت پیدا کنم واینقدر میگشتم تا روزنه پیدا میشد.اما استاد همیشه در رابطه با جنس مخالف احساس لیاقت ندارم وتوی رابطه هایی میمونم که تمامش برام انرژی منفی هست وتازه فهمیدم به خاطر احساس عدم لیاقتی هست که درمقابل جنس مخالف دارم وفعلا تصمیم گرفتم تنها باشم چون وقتی تنها هستم کلی پیشرفت میکنم اما وقتی با جنس مخالف حرف میزنم به خاطر اینکه اگه هر طوری رفتار کنه من باهاش میمونم احساس عدم لیاقت شدیدی میگیرم وانرژیم رو برای پیشرفت از دست میدم.چند وقت پیش از یه آقای توی یه ارگانی خیلی خوشم اومد البته احساس میکنم اولین بار هست که یکی رو واقعا دوست دارم بقیه موارد برای وقتی بود که احساس تنهایی شدیدی داشتم اما حالا احساس میکنم آدمی هست که شاید خیلی سالی هست که دنبالش هستم اما پیدا نمیکردم.با وجود اینکه این آقا هم یه بار نشون داد که از من خوشش اومده چند بار دیگه که به اون ارگان رفتم دیدم اخمهاشو انداخته وکلی قیافه میگیره ومن گفتم خب اگر از کسی خوشم اومده باید نشون بدم وناراحت نشم آخرین بار به خودم گفتم من دارم اشتباه قبلم رو انجام میدم چرا باید یه رابطه به من احساس بد بده ومن تحمل کنم.وقتی از اون ارگان اومدم بیرون گفتم دیگه نمیام اگر این آقا از من خوشش بیاد اون باید بیاد سر کار من درغیر اینصورت بودن در رابطه یک طرفه در شان من نیست واگر قراره تنها باشم بهتره تنها باشم تا رابطه ای که طرف بخواد به من اخم بکنه.هیچی الان کلی احساسم خوبه وخوشحالم که پای حرفهام میمونم حتی اگر کسی رو خیلی دوست داشتم خودم رو بیشتر دوست دارم واحساس لیاقتم رو اینطوری نابود نمیکنم.من خانم شایسته عزیز رو خیلی دوست دارم ویکی از الگوهای زندگی من هستن وتوی یه فایلی ازشون شنیدم که آدمی که با خودش در صلحه خودش رو دوست داره ومن اونموقع که این حرف رو شنیدم دلیل تمام ناراحت بودنهام رو توی رابطه فهمیدم چون خودم رو دوست نداشتم وبرای خودم ارزش قایل نبودم وتوی رابطه ها با احساس منفی میموندم .استاد من فکر میکنم احساس لیاقت با احساس شجاعت خیلی رابطه مستقیمی دارن چون من هرجایی که بر ترسم غلبه کردم وشجاعتم رو نشون دادم وموفقیتم بیشتر شد احساس لیاقتم بالاتر رفت.یادمه توی کل عمرم از پل هوایی میترسیدم یه روز توی یه خیابونی گیر افتادم وتنها راه حل گزر از اون خیابون عبور از پل هوایی بود شاید این هم یکی از قشنگتریت تجربه هاای زندگیم باشه تصمیم گرفتم که از پل رد بشم اول که این تصمیم رو گرفتم دستام یخ کرد وکلا سرگیجه گرفتم چون اینقدر از پل هوایی میترسیدم که گذر ازش برام با مرگ فرقی نداشت اول که کلی جلوی اولین پله موندم با دستایی که توی تابستون از ترس یخ زده بود چند بار با همون حال دوتا پله رو رفتم بالا از ترس برگشتم بعد سه تا پله باز از ترس تا چهارتا پله تا اینکه دیدم واقعا نمیتونم اگه بخوام به اون بالا برسم از تپش قلب ایست قلبی میگیرم اینقدر که حالم بد میشه تا اینکه با ناامیدی اومدم پایین واشک توی چشمام جمع شد که خدایا چیکارکنم اول به این فکر کردم که زنگ بزنم خانوادم بیان دنبالم واز اونجایی که تاحالا اینقدر خودم رو ضعیف ندیده بودم به خودم گفتم یعنی تو اینقدر ضعیفی تو باید بتونی خودت مشکلتو حل کنی واز خدا خواستم که کمکم کنه وگفتم خدایا من اینجا میمونم تا مشکلم حل بشه تا اینکه خدا فرشته نجات رو رسون ویه جوونی از دور اومد ونزدیک پل هوایی شد واز اونجایی که در درخواست کردن از آدمها شجاعت دارم گفتم آقا ببخشید من از پل هوایی میترسم میشه من کنار شما حرکت کنم وترسم کم بشه اون آقا گفت مشکلی نداره بیا با هم بریم وقتی از پله ها بالا میرفتم از شدت تپش قلب داشتم میمردم ویه نگاهی به سمت قلبم کردم ودیدم چند سانت به سمت بیرون میاد وبرمیگرده میخوام بدونین چقدر برام ترسناک بود اوایل به بالا رسیدن چشمهامو بستم ورفتم اون سمتی که تبلیغات هست که پایین رو نبینم خب اونطرف هم اون آقا بود که نمیدیدم شاید این رو بگم باور نکنین آخرهای پل از شدت خوشحالی اینقدر خندیدم اینقدر خندیدم بدون اراده نمیدونستم چم شده اما احساس میکردم بزرگترین موفقیت زندگیم رو به دست آوردم.اون آقا رفت ومن ازش تشکر کردم وبا خوشحالی پایین اومدم آخرین پله رو که اومدم پایین قشنگ احساس کردم من یه آدم خیلی بزرگتری شدم انگار توی راه پل صدسال از عمرم بود که گذشت ومن قوی تر شدم واین احساس قویتر شدنم توی بقیه مسایل زندگیم قابل دیدن بود.

    توی ترس از تاریکی ما یه خونه داشتیم با یه حیاط بزرگ ویه دستشویی که آخرین نقطه حیاط بود وشاید بگم پونصد متر حیاط با کلی درختهای انجیر وانار وانگور ومن هم که زیاد دستشویی میرفتم مثلا ساغت دو نصف شب مامانمو بیدار میکردم که باهاش برم.یه روزی که مامانم مریض بود ومن بیدار شدم ودلم نیومد بلندش کنم مثل همی پله هوایی اومدم پایین یه نگاهی به درختها کردم وتاریکی وسکوت مطلق باز هم چند بار رفتم به نزدیک درختها که میرسیدم برمیگشتم واینقدر این کار روادامه دادم که افکاری که منو میترسوند رو هی کمرنگ تر کردم مثل اینکه جن ها هستن ونمیدونم الان ممکنه اون گوشه باشن واین حرفها چون تصمیم گرفته بودم که برم افکار کمکی اومد که نه اینجا جن نیست اگرم باشه قدرتی ندارن ومن قوی ترم ومثلا داد میزنم وکلی این فکر ها رو کردم تا اینکه افکار مثبتم غالب شد ومن تونستم تنها برم اما راستش برگشتنی با کلی دویدن برگشتم ونمیشه همون لحظه ای که داری بر ترست غلبه میکنه بگی دیگه ترسم کلا نابود شده ترس هست اما اون احساس موفقیتی که برای بار اول به دست میاری اینقدر زیاد هست که اون ترس رو نابود میکنه وهمین شد ومن دیگه از تنهایی نترسیدم.

    شاید یکی از علت هایی که وارد مسیر ماورایی شدم همین شجاعتم بود که باوجود تمام ترسها تونستم موفق بشم واون مسیر رو کشف کنم. البته برای من که از پل هوایی رد شده بودم این مسیر آسونتر بود چون میگفتم بزرگترین ترس زندگیم بود پس میدونم هرچند این مسیر شاید برای خیلی ها خیلی ترسناک باشه اما باید بزرگ بشی تا ظرفیت این مسیر در تو ایجاد بشه.

    من کلی از این تجربه ها برای غلبه بر ترسهام دارم مثل رانندگی و…. اما فکر میکنم متن خیلی طولانی میشه .باز هم از شما استاد عزیز وخانم شایسته عزیز سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
    • -
      آذر نادران گفته:
      مدت عضویت: 1630 روز

      سلام دوست عزیزم

      باخوندم کامنتت کلی انرژی گرفتم .

      وقتی کامنت شمارو میخوندم یادخودم افتادم

      که چقدرتودل ترسهام رفته بودم و موفق شده بودم

      والبته خیلی جاها تودل ترسم رفتم برای خواستم حرکت کردم

      اما چون ته ته دلم ترس داشتم موفق نشدم تو اونکار

      ولی ازهمشون درسهای زیبایی گرفتم

      ممنونم از استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز

      که دست خداهستن دراین مسیر ️️️

      وممنون از دوستان عزیزم

      که کامنتهاشون خودش پراز آگاهی

      و

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    عاطفه نکویی گفته:
    مدت عضویت: 4106 روز

    به نام پروردگار کل کیهان

    پروردگارم بینهایت سپاسگزارم برای آشنا کردن من با بزرگترین استاد دنیا

    سلام خدمت استاد عزیز و بزرگوارم و بینهایت سپاسگزارم بابت توجه به هدایتها و ایجاد این محصول عظیم

    سلام خدمت خانم شایسته ی عزیز و تشکر فراوان بابت زحماتتون برای این سایت بزرگ

    سلام خدمت تمامی دوستان عزیزم در این سایت و خدارا بابت بودن در کنار چنین افراد بزرگ و صادقی که با کامنتهای عالیشون خیییییلی به من کمک کردند و میکنند بینهایت سپاسگزارم .

    سوالی که باید جواب بدم.

    در چه مقاطعی از زندگیتون ، احساس عدم لیاقت باعث شده که درست پیشرفت نکنی و جلوی پیشرفت شما را گرفته؟

    پاسخ : تمااااام مقاطع زندگیم . از کودکی تا کنون که 43 سال سن دارم . اعترافش بینهایت دردآوره و عدم موفقیت تا این سن درد بسسسیاربسسسسیار زیادی داره ، ولی اینکه بلاخره بعد از سالها که دنبال دلیل عدم موفقیتهام میگشتم خداوند اونو از طریق بزرگترین استاد دنیا بهم نشون داد ، شیرینه .

    احساس عدم لیاقت و کم ارزش دونستن خودم و کارهام و سرزنش کردنهای درونیم که به قول استاد مانند یک نوار پلی شده ای شبانه روز باهامه و شبانه روز تکرار میشه ، عامل تمااام شکستها و عدم موفقیتهامه .

    اگه بخوام کامل تر توضیح بدم خیلی طولانی میشه ولی مینویسم یا ارسال می کنم یا نه.

    از کودکی و در واقع از وقتی خودمو شناختم در معرض مقایسه های فراوان و ترد شدنها از جانب خانواده بودم . مقایسه شدن با برادرهام. ( من تنها دختر بودم و سه برادر داشتم) سرزنش شدنم به خاطر اینکه چرا انتظار دارم با من هم مثل اونها رفتار کنن. سرزنش شدن به خاطر اینکه چرا بلند میخندم و حتی چرا میخندم و در مقابل ناس و فلق خواندن برای برای برادرهام که خنده هاشون به ناراحتی تبدیل نشه.

    مقایسه شدن با دختر های طاهره خانم و مهری خانم . چرا که اونها متفاوت از من عمل میکردند. رفتارهای متفاوتی که همش غم بود برای من و گریه های شبانه ی تنهایی زیر لحاف در حالیکه سه برادرم با هم و در کنار هم به صحبت و خنده بودن و به من میگفتند تو دختری باید جدا باشی و تمام تلاششون برای عصبانی کردن من .

    مقایسه معلمها در مدارس

    غبطه خوردن به همکلاسی ای که خیلی مورد توجه قرار می گرفت به خاطر اینکه مادرش معلم مدرسه ما بود و این باور را در من ایجاد میکرد که تاثیر خانواده در خوشبختی و لیاقت بسیار زیاده . من دختر زیبا و باهوش و درسخوانی بودم . عااااشق درس بودم . شاگرد اول کلاس بودم . ولی همچنان جوانه ی بی لیاقتی در وجودم داشت ریشه میدواند و رشد میکرد . چون متاسفانه حرف و نظر خانواده من چیز دیگری بود برای من. دوران جنگ بود . ترس و اضطرابهای جنگ و رفتارهای نامناسب خانواده و احساس تنهایی شدید و توقعات شدید خانواده و مخصوصا مادرم از من به صرف اینکه دختر هستم . به سختی درس میخواندم و در زمانهای محدود و بعد از انجام کارهایی که باید انجام میدادم ( یاد سیندرلا افتادم خخخخخخخ ) . شاید باورتون نشه ولی عین حقیقته . مهمترین چیز برایم موفقیت تحصیلی بود ولی به دلیل شرایط ذکر شده و سخت شدن درسها و افزایش حجم آنها آرام آرام در درسهلیم افت کردم و این خییییلی سخت بود برای من. در این مرحله احساس عدم لیاقت وعدم توانایی شدیدی تمام وجودم را گرفته بود . مخصوصا که با دختر مهری خانم که خانوادش موفقیت دخترشون براشون خییلی مهم بود و تمام زمانهاشو براش خالی کرده بودند که درس بخونه و حتی با وجود کوچکی خانه شان یکی از اتاقهایی که از سرو صدا دور بود را در اختارش قرار داده بودند و محیط را ساکت نگه میداشتند تا به تمرکز او لطمه ای وارد نشه ، مقایسه می شدم که اون چقدر دسخونه ولی تو ….مخصوصا توسط مادرم .( ای بابا عاطفه جان چی از جون خودت میخوای ) .( راستی دختر مهری خانم خداراشکر پروفسور بزرگی شده و متخصص قلبه و درجات عالی ای داه)در سن 17 سالگی مجبور به ازدواج با فردی شدم که هیچگونه تمایلی به ازدواج با او نداشتم .اصلا تمایل به ازدواج نداشتم . یادمه شب خواستگاری داشتم توی آشپزخانه ، پشت اپن ریاضی حل میکردم . این ازدواج اجباری ضربه ی بزرگ دیگه ای بود به من. و جالب اینجاس با تمام این مسائل دانشگاه در رشته ی مورد علاقه ام یعنی پرستاری قبول شدم ولی باز مادرم به مادر شوهرم گفت میترسم بره دانشگاه عقایدش تغییر کنه و عاشقش بشن و … بهتره که نره . ( یعنی عاااشقتم مامان عزیزم ) . احساس خودکم بینی ، ااحساس عدم لیاقت مانع از صحبت کردن من و دفاع از خودم میشد. زندگی مشترک به سختی شروع شد و 20 سااااال احساس عدم لیاقت و بی ارزشی به طرق مختلف از زبان خانواده شوهر به صورت مستقیم و غیر مستقیم به من القا شد ( قانونه دیگه . استاد توی همین فایل گفتن وقتی برای خودت ارزش قائل نباشی و احساس لیاقت نداشته باشی جهان هم برات ارزش قائل نیست) . همیشه و همیشه و همیشه به خاطر شهرستانی بودن مادرم و پدرم ، به خاطر اینکه شغلی نداشتم تا خرج پسربی عرضه اشون کنم ، مسخره و سرزنش شدم . یادمه توی فرهنگسرای نزدیک خونمون چرم دوزی یاد گرفتم. ایده هایی میدادم که استادم ازم کپی میکرد و بهم میگفت از این طرحها هروقت داشتی به منم بده ، ولی چنان احساس عدم لیاقت و بی ارزشی داشتم و نگاههای اطرافیان چه مادر خودم چه خانواده ای که عروسشان شده بودم این احساس را مضاعف میکرد که اینقدر خرج کردی اینارا یاد بگیری؟ مردم میرن پول میدن از بازار میخرن و ….. که نتونستم توی این زمینه هم موفق بشم. خیاطی هم به همین منوال .و تمام این عدم موفقیتها ، درخت احساس عدم لیاقت را در وجود من قویتر و بزرگتر میکرد. سالها میگذشت و بسسسیییار بسسسییار از خداوند سپاسگزارم که هدایتم کرد و من دقیقا برعکس خانوادم با دخترام برخورد کردم. پدرشون مثل اونها بود ولی من اجازه نمیدادم . خییلی باهاش صحبت میکردم ولی تاثیر گزار نبود چون من را لایق نمیدونستن و سبک و روش خودشون را میپسندیدن. توهینها ، تحقیرها ، کمبود ها ادامه داشت . تمام سعیم را میکردم که دخترام با عزت نفس بزرگ بشن و همیشه بهشون احساس لیاقت وارزشمندی و بزرگی میدادم ( پس ماله همینه که همیشه میگن مااامااان خداراشکر که از بین تموم مامانا شما مامان مایید . خدایا شکرت . منم خداراشکر میکنم که به من اجازه داد مادر دوتا از بندگانش باشم ) . گذشت تا با استاد آشنا شدم( که احتمالا جریانشو توی داستان هدایت من می نویسم ) از لحاظ ذهنی قدرتمند شدم و تصمیمی که از همون لحظه ی اول که با اجبار بله را گفتم و وانمود کردم که بلد نیستم و میخوام خواندن صیغه بارها تکرار بشه گرفته بودم را عملی کردم . طلاق گرفتم. ( پروردگارم بینهایت سپاسگزارم. استاد عزیزم بابت آموزشهاتون بینهایت سپاسگزارم) چون با قانون خیییلی آشنا نبودم و بهتره بگم اصلا قانون و حرفای استاد را اونطوری که هست درک نکرده بودم خییییلی طول کشید و خیییلی اذیت شدم و توی این مدت قطعا از آموزشها دور بودم نه صددرصد ولی 80 درصد دور بودم . وقتی طلاقم را گرفتم با خودم میگفتم با آموزشهای استاد توی روانشناسیهای ثروت ، موفق میشم و زندگی خوبی برای خودم و دخترام درست می کنم. ولی قافل بودم از خیییلی مسائل . تازه باید از لحاظ روحی و احساسی ریکاوری میشدم تا یکم اثرات تلخیهای جدایی را پشت سر بگذارم. فرصتهام میگذشتند. سنم بالا و بالاتر میرفت . من بودم و دوتا دخترام و یه دنیا حرف و صحبت و…..( استاد میدونن من چی میگم) ولی روی روانشناسی همچنان کار میکردم. سرکار بودم و بعد تصمیم گرفتم برای خودم کار کنم . چندین ماه اول عالی بود . طبق اصول روانشناسی 1 ، 10 درصد از ورودی میرفت برای بخشش ، 10 دزصد پس انداز و مابقی هم برای زندگی خرج میکردم. به جایی رسیدم که میخواستم باغی بخرم برای تفریح و مراقبه برای خودم و دخترام. و اینجا بود که احساس عدم لیاقت کار خودشو کرد. هر پولی که از مشتری میگرفتم کنار گوشم زمزمه میکرد تو چطور میتونی پول داشته باشی و مردم به سختی ازت خرید کنن؟ فکر میکنی لایق این پولها هستی؟ فکر میکنی این پولی که از این مردم بیچاره میگیری حلاله . اینها ندارن و….باورتون نمیشه به جایی رسیده بودم که به بعضی افراد زیر قیمت جنس میدادم. و این احساس بی ارزشی نابودم کرد . مغازمو ازم گرفت و کاری باهام کرده که محتاج دیگران باشم. و دیگه نتونم بلند بشم . هرچی روی باورهای عوامل بیرونی کار میکنم پذیراشون توی وجودم نیستم و همش به خاطر احساس عدم لیاقته. شاید باورتون نشه ولی مثل تو. فیلما تا 2 سال بعد از طلاقم همش مادر شوهرم یه سمت صورتم بود و پسرش یه سمت دیگه ام و همش بهم میگفتن تو بی ارزشی ، تو زن نیستی و زن فقط زنای همکارام و…….( تمام چیزایی که 23 سال بهم گفتن) کلی تلاش کردم تا تونستم یکم کنترل کنم این حالتو. وقتی طلاقم انجام شد 38 سالم بود از 33 سالگی اقدامات اولیه شروع شده بود. و الان 43 سالمه . و چقدر سخته برای فردی که از کودکی میخواسته موفق باشه ، هنوز توی سن 43 سالگی موفق نشده.ولی خداراشکر که دلیلش را متوجه شدم . همیشه با خودم میگفتم چراااا؟؟؟؟؟ چرا نمیشه ؟ مخصوصا از بعد از شکست آخرم. حالا میفهمم و درک میکنم که خودسرزنشیهام و احساس عدم لیاقتهام مانع از موفقیتم میشه.

    نمیدونم با این سن و سابقه ی درخشان توی احساس عدم لیاقت ، آیا میتونم این حس را از خودم دور کنم و موفقیت را جذب کنم؟

    دوستان عزیزم

    حرفای استاد را مثل وحی منزل بدونین . اگه میگن به کسی نگین . نگین من درد گفتنشو سالها کشیدم آخرشم مجبور شدم اظهار پشیمونی کنم از اشنایی با استاد و بگم عجب اشتباهی کردم تا باورکنن و دست از سرم بردارن. وقتی استاد میگن صبر کنین و هیچ اقدام بزرگی انجام ندین تا به موقع اش وقتی که خودتون بزرگتر شدین خودش اتفاق بیفته ، همین کار را بکنین. خوااااهش می کنم به تک تک حرفاشون گوش کنید.

    یه مطلب خنده دار بگم براتون و مرخص بشم. وقتی با استاد آشنا شدم و فهمیدم طلاق حقمه ، صبر نکردم. قانون را اصلا درست درک نکرده بودم. اصلا متوجه خییییلی چیزها نبودم . فقط ذوق اینو داشتم که جدا بشم. به خانم فرهادی عزیزم که از همینجا بهشون سلام میکنم و ازشون تشکر می کنم بابت زحماتشون ، زنگ زدم و گفتم چیکار کنم که زودتر جدا بشم . ایشون گفتن فقط نکات مثبت طرف را یادداشت کن براش سپاسگزاری کن. و صبر کن. گفتم میترسم نکات مثبتشو بگم و تازه بیشتر پیش هم بمونیم و جدا نشیم . من اصلا نمیخوام باهاش ادامه بدم .خخخخخخ (واقعا چقدر قانون را نمیفهمیدم.) ایشون خندیدن . گفتن به استاد میگم و خبرشو میدم. فردا که زنگ زدم گفتن استاد خیییلی خندیدن و گفتن ایشون هنوز متوجه قانون نیستن . هنوز قانون را درک نکردن. من ناراحت شدم. ولی حق با استاد بود . من هیچی از قانون نمیدونستم. الانم هیچگونه ادعایی از درک کامل قانون ندارم ولی خییییلی خییییییلی خییییلی بهتر شدم به لطف خدا.

    خداراشکر. بیان ناکامیها در مراحل زندگی به دلیل وجود احساس عدم لیاقت یه داستان شد . راستش بیشتر میخواستم خودمو آگاه کنم و دست از توقع بیجا از خودم و خودسرزنشی بردارم. ارسالش میکنم . اگه استاد صلاح دونستن روی سایت قرار بدن.

    دوستان عزیزم پیشنهاد می کنم حتما حتما محصول احساس لیاقت را بخرین. کامنتها را هم حتمااا بخونین . این بهترین سرمایه گزاری عمرتون میشه . امروز سه شنبه 11 مهر ، ششمین روزیه که خریدمش . خدارا بینهایت سپاسگزارم.

    استاد عزیزم براتون آرزوی خیر بینهایت در دنیا و آخرت دارم.

    الحمدلله رب العالمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
    • -
      مصطفی خدابخشی گفته:
      مدت عضویت: 2293 روز

      عاطفه عزیز

      خداوند رو بسیار شاکرم بخاطر دوستانی روشن‌دل و آگاه به قوانین. چقدر صداقت شما باعث رشد و یادگیری همه ماها میشه و من واقعا از شما مچکرم. شاید نشه براحتی گفت 43 سال چیزی نیست و ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه‌است.

      ولی میخوام بگم بعد از آگاهی‌ها هر لحظه زندگی رویایی‌تر میتونه باشه به شرطی که سپاسگذارانه باشه. سن و سال البته که بالا میره و فرقی نداره 70 سال یا 700 سال یا 7000 سال بالاخره تموم میشه…البته که این دم و لحظه رو ارزشمند دونستن باعث رشد و بزرگ شدن ما میشه. در این دنیای فیزیکی ما اومدیم تا تجربیاتی کسب کنیم و درس‌هایی بگیریم…همین که عشق جان دست ما را در دست آگاهی‌های ارزشمند کیهانی گذاشته بسی سپاسگذاری داره… بسی تشکر…بسی قدردانی…

      من همیشه وقتی تو خیابون به افراد مسن و پیری برمیخورم که کار نامناسبی انجام میدن خیلی خوشحال میشم که درس‌هایی گرفتم و مسیرهایی رفتم که کارهای اونها رو نمیکنم..البته همیشه سپاسگذار خداوندم که با هدایتش در مسیر درست زندگی میکنم.

      با این نگاه مسئله گذر عمر برای خودم خیلی راحت‌تر میشه ضمن اینکه من همیشه تو ذهنم به خودم میگم من تو 22 سالگیم سپری میکنم. بنظرم وقتی بیشتر به روح نزدیکی اعداد و ارقام کم رنگ میشه و من بی سن و سال.

      امیدوارم که سالهای پیش روی زندگی تجربیات گهربار براتون بیاره

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        عاطفه نکویی گفته:
        مدت عضویت: 4106 روز

        سلام آقا مصطفی عزیز

        واقعا ازتون سپاسگزارم بابت لطفی که به من داشتین و این کامنت زیبا را گذاشتین . منم سپاسگزار خداوند هستم به خاطر شما دوستان عالی و همفرکانسی . بله درست میفرمایید . سن یه عدده . میدونید چیه .. همیشه حس می کنم ارزشمندترین سالهای زندگیم بیهوده گذشت. ولی این حرف استاد میاد توی ذهنم که میگند اگر روی خودت کار کنی و توی مسیر درست قرار بگیری خداوند برات جبران میکنه . و من امیدوارم بتونم روی خودم کار کنم و در مسیر خداوند قرار بگیرم و لایق بشم و آسان بشم برای آسانیها. همینکه توی این سایت هستم و دوستان خوبی مثل شما دارم ، همینکه خداوند بهترین استاد دنیا را بهم داد تا هم به خیر دنیا برسم هم آخرت و راه اصل را از فرع بتونم تشخیص بدم و بفهمم چقدرر مشرک هستم و درصدد تلاش برای توحیدی عمل کردن بربیام ، اینها همش خودش میشه جبران الهی .

        خداراشکر بابت همه چیز

        ازتون ممنونم بابت دعای خیرتون

        منم برای شما آرزوی موفقیتهای روزافزون دارم و از خداوند میخوام بهترینها را تجربه کنید .

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: