کلید اجابت دعاها - صفحه 12 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

936 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    نگار گفته:
    مدت عضویت: 1825 روز

    سلام به استاد عزیز و خانم شایسته ی دوست داشتنی

    خدای من. چی بگم آخه استاد. بیشتر از سه ساله که عضو سایتتون هستم. سه ساله که صبح تا شب فقط فایلهای شما رو گوش میدادم. اما باورهام تغییر نمیکرد . سرعت رسیدن به خواسته هام مورچه وار و نتایجم ناپایدار بود. اما از چندروز پیش که این فایل رو کذاشتید، از همون لحظه ای که فایل رو برای بار اول شنیدم، نفسم در سینه حبس شد. حالم طوری شد که فقط خدا خودش میدونه، قلبم از هیجان به شدت میتپید و حس میکردم روحم داره توی چهارچوب جسمم خودشو با جهش هایی شدید به در و دیوار میزنه و میخواد پرواز کنه. اصلا نمی دونم چم شده بود، چرا من این نکته ی به ظاهر ساده که تا حالا شما بارها و بارها در تمام فایلهاتون فریادش می زنید که هرچی می خوای رو از خدا بخواه و براورده ش میکنه ، اون میتونه، قدرت فقط خداست رو نمیفهمیدم؟!! یعنی فکر میکردم فهمیدم ها، تاییدش میکردم و میگفتم اره دیگه ادم باید همه چیز رو از خدا بخواد ، منم برای همین به خواسته های بزرگم نرسیدم که اول ترمز بودم و بعد دست و پا در اوردم شدم آدم ! و کاریش نمی شه کرد تا وقتی ترمزارو برندارم، خدا میخواد بهم کمک کنه ولی با این همه مشکل و ترمزایی که دارم چه جوری آخه؟!این فایل رو گوش میدادم و داشتم کارهای خونه رو تند تند انجام میدادم ولی وقتی به اون قسمتی از صحبتهاتون رسیدید که خدا برای حضرت زکریا منطق میاره‌ : تو داری از من میخوای ها؟ من دارم بهت میگم خواستت قبوله . منه فرمانروا. منی که فقط میگم باش و موجود میشود، منی که تورو از هیچی آفریدم…. دیوانه شدم. دست از کار کشیدم و فایل رو پاوز کردم تا هضم کنم چیزی رو که چند ثانیه قبلش شنیدم… و اشکهام جاری شدند، وای چرا من به این موضوع فکر نکرده بودم چرا من نمی دونستم که ناخوداگاه باور ندارم خدا بتونه کاری برام بکنه و فقط به قول شما مثل زکریا با وجود باورهای نادرستم، دعاهامم میکردم و یه چیزی می پروندم.. آخ خدا…. از اون روز هرروز دارم این فایل رو بارها گوش میدم. همون لحظات اولیه ای که داشتم فایل رو گوش میدادم هی خواسته های کوچیکم پشت سرهم داشتند انجام میشدند! اصلا از صبحش داشتم هم زمانی های اون روزم رو با شکفتی نگاه میکردم و شکر می کردم.الان حضور ذهن ندارم بگم چی بودند ولی خیلی برام جالب بود که دقیقا همون موقعی که درونم طوفانی به پاشد، چندتا خواسته یکهو باهم براورده شدند، از پارسال تا حالا دوبار پیش امد که میخواستیم یه سفر بریم ایران و هردوبار یه موردی پیش میومد و نرفتیم، همسرم هربار که صحبت سفر میشد یه جورایی مخالفت میکرد و میگفت شرایطمون مساعد سفر نیست. من هم دیگه رها کرده بودم اون موضوع رو، همون شب گوش دادن به فایل، همسرم خیلی جدی اومد گفت بیا بلیط بگیریم یه سر عید بریم ایران یه ماهه. و خودش بلیط هارو نگاه میکرد، و هزینه های سفر و کارهایی که باید هماهنگ بشن رو با من مرور میکرد . خیلی به کبوتر علاقه داشت و یکی از مواردی که مانع میشد سفر نکنیم این بود که کی به کبوترهاش در نبودش رسیدکی کنه، من به مدت پیش نه به شکل دعا و درخواست از خدا، فقط یه لحطه دلم خواسته بود کبوترارو رد کنه برن فقط همین و اصلا حرفی هم نزده بودم، فردای روز گوش کردنم به فایل، گفت میخوام تمام کبوترهارو رد کنم بره دیگه خسته شدم خیلی مسولیت داره!!!!و من فکر نمیکردم انقدر جدی باشه! . اون شبی که صحبت سفر بود نوشتم خدایا پول سوغاتی هایی که خودم دوست دارم بخرم رو خودت برسون بهم، نه از حقوق همسرم، روز بعد درست همون روزی که بادها شدت پیدا کردشوهرم چندتا از کبوترهاشو فروخت و بی مقدمه پول فروش اون هارو اورد داد به من و گفت این برای شما باشه. و من هاج و واج به دعایی فکر میکردم که برای پول سوغاتیا نوشته بودم، و توی گوش ذهنم عبارت های :روزی بغیرالحساب، از جایی که فکرش رو نمیکنی خدا می رسونه، لاجرم بودن ورود نعمت و ثروت به زندگی با تغییر باورها و عمل به قانون و قوانین ثابت و بی نظیر خداوند طنین می انداخت. خدایا پس قضیه اینه؟!! آهااااا …منظور استاد این بود؟ اینی که میگفت ارامش داشته باش، از زندگیت لذت ببر بقیه ی چیزها حل میشه و لاجرم نتیجه میگیری منظور این بود؟؟!! و منی که همیشه میگفتم اخه چه جوری؟ منظورم این بود که خدا نمیتونه؟!! خدا با این فایل باهام حرف زد . نمی دونم چه اتفاقی درونم افتاده ولی از اون روز خیلی عمق ارامش ذهنم بیشتر شده،چند بار پیش اومد که عصبی بشم لحظه ای ها، ولی فقط همون لحظه بوده و سریع گذشته. وقتی دعا میکنم حسم چیز دیگه ایه. امکان دستیابی به رویاهام یکم تو ذهنم بیشتر شده. کناب رویاهارو خریدم تو همین چندروز و الان فصل چهارم‌رو دارم می خونم . نمیدونم چرا شکرگزارتر هستم ناخوداگاه شکر میکنم خیلی وقتها، اصلا نمیفهمم حالمو ، نمیدونم اسم احساسمو چی بگذارم اما خدایا ممنونم ازت عجب حالیه! خیلی امیدوارم خیلی حالم خوبه خدایا شکرت. استاد عزیزم ممنونم خیلی ممنونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      مرجان گفته:
      مدت عضویت: 1533 روز

      به نام خدای مهربان

      سلام نگار عزیزم. امشب هدایتی کامنت شما برام بازشد. چقدر تحسینتون کردم وشکرگزار خداوند هستم

      واای چه حس قشنگ ونابی هست درک قوانین وباورکردن خدایی که همه کاره هست نیروی که بگه بشه. میشه

      خدایا خودت کمک کن تا باورت کنم

      خدایا تو هدایتم کن

      ازاینکه به درخواست ها وهمزمانی ها هدایت شدید واقعا خوشحال هستم.

      شما تکاملتون راطی کردید این چندساله. وامروز اماده شدید برای تغییر وهدایت الله مهربان این فایل عالی روی سایت قرار گرقت تا هرکسی دلش اماده هست هدایت بشه

      خوشحالم شمار هدایت شدگان بودید. افرین برشما

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      سیده سعیده موسوی گفته:
      مدت عضویت: 779 روز

      سلام نگار جان با خواندن کامنت اشک از چشمام سرازیر شده خدا رو شکر که به خواسته هات رسیدی .

      من هم مثل خودت امشب که این آیه ها رو از استاد عزیز که خدا واقعا برامون حفظش کنه ،شنیدم دارم توی یه دنیای دیگه آیی سیر میکنم و دفترم رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن و یاد آوردم جاهایی که از ته قلبم وبا یقین ازش کمک خواسته بودم و چه جوری به دادم رسیده بود .واشک از چشمانم سرازیر شد و ازش سپاسگزاری کردم و دوباره با خلوص نیت خواسته هام رو بهش گفتم و اطمینان دارم همین الان مهر اجابت بر آنها زده شد.

      دوست عزیزم از صمیم قلب برایت آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم این سفر برایت خوش بگذره من وبا وجود این که نمیشناسمت ولی دوست دارم ببینمت اگه گذرت به شهر جهانی یزد افتاد خوشحال میشم در خدمتت باشم.️

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    ندا گلی گفته:
    مدت عضویت: 2141 روز

    سلام

    خدایا چقدر جنس این فایل برام متفاوته واقعا نمیدونم اصلا چیجوری بیانش کنم …

    باور به امکان پذیری خواسته

    این کلید مهم و میخوام اضافه کنم به بکگراند گوشیم در کنار بقیه کلیدها…

    رفتم سراغ سوره مریم چون خیلی نشانه ش بلد شد

    خوندم و فکر کردم بعد به این موضوع رسیدم به همین کلید مهم که باورم بشه خداوند غیر ممکن رو ممکن میکنه منطقی بزرگتر ازین ؟ که ما رو از هیچ ساخته خواسته های ما که براش هرچقدر بزرگم باشه اصلا اندازه ای نداره براش و اجابتش به راحت ترین شکل ممکن هست

    خدایا شکرت که قرآن و شناختیم خدایا شکرت که استاد و در مسیر زندگی من قرار دادی تا من و ببره تو جریان ناب توحیدی بودن و ببره تو داستان های اللهی قرآن چقدر منطق توشه آخه لامصب … واقعا ذهنم چی میخواد بگه دیگه اه

    فهمیدم خواسته من تا اجابت کردن خداوند به اندازه ظرف منه باور منه و صد البته امکان پذیر هرچی هرچی که از لحاظ ذهنم دور باشه با منطق هایی که دیدم نزدیکتر از نزدیکه میرسم بهش نه فورا ولی قطعاااا

    مثلا همین که زکریا پیر و ناتوان بوده و همسرش نازا ولی بچه دار میشن

    و در ادامه سوره داستان مریم که بدون حضور جفتی فرزند دار شد و نوزاد سخن گفت که من پیامبر خدام

    در ادامه سوره ایمان حضرت ابراهیم که ازش میپرسن چگونه چیزی رو که نه میبینی و نه حرف میزنه و نه وجود داره و میپرستی

    و باورهای محدود کننده :

    زکریا: من که پیرم همسرم نازاست

    مریم: من که نه ازدواج کردم و نه با مردی رابطه دارم، یا چجوری بهشون بگم این بچه منه؟

    و ایمانشون که خدا میگه تو فقط انجام بده بقیش با من

    وای اصلا هرچی فکر میکنم بهش مغزم سوت میکشه ازین حجم منطق و قدرتمند بودن رب من

    در ادامه شما میگین کافیه برای ذهنمون منظق بیاریم با هرچی که میخواهیم یا حتی هرچیزی که فکر نمیکردیم داشته باشیم و الان داریم

    منی که فکر نمیکردم بتونم برم تو جامعه و از پس خودم بربیام اما خدا گفت تو برو بقیش با من

    منی که وقتی برای اینکه مستقل بشیم و بعد از فوت پدرم از خونه مادربزرگم بدون اینکه ریالی داشته باشیم بریم و درها باز بشه و اولین بار بصورت مستقل بتونیم برای خودمون خونه اجاره کنیم خونه ای که اون موقع توش بودیم اندازه همین اتاقی که الان فقط برای خودم هست بود

    منی که میگفتم مگه میشه درامد من زیاد بشه؟ منی که نه کاری بلدم نه حرفه ای و تازه خانمم تو دوره ای که دخترا خیلی کمتر کار میکردن و خدا گفت کاریت نباشه با من

    منی که فکر نمیکردم ادم مسئولیت پذیری باشم و بتونم رابطه ای رو برای خودم نگه دارم و دورم پر شد از دستان خداوند که بی دلیل به من عشق میدن خیلی خیلی شاید بیشتر از خودم

    منی که همیشه فکر میکردم سفر خارج از کشور یعنی جیب پر پول در شرایط اقتصادی مناسب و دقیقا در شرایط حساااس کنونی به سفری خارج از ایران رفتم که اگه به جیب خودم بود باید کم کم نزدیک 100 میلیون هزینه میکردم در حالی که کارت بانکی م همون موقع 200 هزار تومن توش بود

    منی که همیشه فکر میکردم یسری بیماری ها در بدنم طبیعی هست و خب باید باشه چون پدر و خانواده پدریم همه مون داشتیم همچین چیزی رو و طبیعی نبود و غیب شد به لطف خداوند

    و تمام الگوهایی که در طول روند تغییرم دیدم و گفتم اگه فلانی تونسته منم میتونم

    وای خدای من اصلا احساس خالق بودن زندگی داره از درونم فریاد میزنه احساس میکنم کوه و میتونم جابجا کنم

    این باور به امکان پذیری وقتی مطمئن شدم کلید مربوط به منه که روزانه وقتی دسته بندی فایل های توحیدی رو گوش میکنم هر روز تقریبا یک یا دو تا فایل میبینم و تحلیل میکنم برای خودم و اگه باگ داشته باشم چند بار گوش میکنم و ترتیبش از صفحه اخر تا به جلو بود امروز رسیدم به فایل امکان پذیر بودن خواسته که استاد کلید این فایل قرار دادن عجیب نیست؟ ؟

    یعنی دیشب هم دیدم ولی خب باز نکردم و نرفتم سراغ فایل امروز گفتم قبل اینکه مجدد این فایل و گوش بدم برم سراغ کلید های توحیدی م اونا هم گوش کنم بعد بیام مجدد این فایل و گوش بدم و دیدم دومین فایلی که برای امروزم بود فایل قانون آفرینش باور به امکان پذیری خواسته س خدااای من

    استاد عزیزم واقعا تشکر از شما در قالب کلمات نمیگنجه خیلی خیلی بینهایت ازتون ممنونم مرد بزرگ خیلی دوستتون دارم

    خدایا شکرت که اینروزها بیشتر از زبان نشانه ها با من صحبت میکنی شکر شکر شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
  3. -
    سعیده محمدزاده گفته:
    مدت عضویت: 1286 روز

    سلام و درود به استاد عباسمنش بزرگوار، خانم شایسته مهربون و دوست داشتنی و همه دوستان خوب توحیدی

    امروز میخوام از چیزایی که از خدا خواستم و همیشه تجسم میکردم و خداوند به بهترین شکل اجابتشون کرده بگم. خدایا به امید تو

    خوب اول بگم که من از دوران راهنمایی و از وقتی که یادمه مینوشتم، خاطرات روزانه و درخواست هایی که داشتم و اهداف و …

    و بعد از ترس اینکه نوشته هامو کسی نخونه خیلی هاشو معدوم میکردم :))

    خلاصه که یادمه دانشجو بودم یه دفترچه کوچیک داشتم و اهدافمو نوشته بودم مثلا

    1- گرفتن گواهینامه رانندگی

    2- یاد گرفتن آشپزی (من چون اصلا تو خونه پدرم آشپزی نمیکردم بنظرم خیلی کار سخت و بزرگی بود، حتی یادمه کتاب آموزش آشپزی خریدم)

    3- گرفتن کارت مربیگیری فنی و حرفه ای

    4- یاد گرفتن برنامه فتوشاپ

    و …

    اینایی که نوشتم جزء اهداف سال 88 یا 89 من بود

    این چیزا رو نوشتم که بگم با اینکه اون زمان قانون رو نمی دونستم و خیلی با این مباحث آشنا نبودم ولی بازم دست و پا شکسته یه کارایی میکردم

    خوب با کارت مربیگیری فنی و حرفه ای شروع میکنم، برعکس که اون زمان همه دنبال استخدامی بودند من همیشه به این فکر میکردم که یه روزی یه آموزشگاه فنی و حرفه ای با بهترین امکانات در بهترین نقطه شهر میزنم ولی اول میخواستم که مربی یک آموزشگاه بشم (راستی بگم من لیسانس IT دارم).

    همزمان با سال آخر دانشجویی من، خواهرم آموزشگاه زبان زد، رشتش زبان انگلیسی بود و من اونجا شروع به کار کردم و کمک دست خواهرم بودم. یه روزی که آموزشگاه نبودم یک خانومی با مادرش میان آموزشگاه خواهرم که منو ببینند برای امر خیر و برعکس من نبودم و بعد اونجا به خواهرم میگند که من آموزشگاه کامپیوتر دارم و دنبال مربی هستم و به خواهرتون بگید بیان آموزشگاه که با هم صحبت کنیم و خیلی راحت و عزتمندانه من شروع کردم به آموزش تو اون آموزشگاه و کارت مربیگیری هم گرفتم (به امر خیر دیگه ای منجر شد). به همین سادگی بدون اینکه من برم درخواست بدم از من دعوت شد برای تدریس.

    مورد بعدی ازدواج بود که خیلی دوست داشتم با کسی ازدواج کنم که هم رشته باشیم و بتونیم با هم راحت کار کنیم و در کمال ناباوری باید بگم که تقریبا 9 ماه بعد از مربی شدن من با همسرم که لیسانس کامپیوتر بود ازدواج کردم.

    وقتی رفتم خونه خودم خیلی راحت آشپزی کردن رو یاد گرفتم و با اینکه خیلی ترس داشتم و فکر میکردم کار شاقیه، باید بگم الان آشپزیم حتی از مادرم هم بهتره و غذاهام خوشمزه تره.

    تو همون دوران عقد رفتم آموزش رانندگی و گواهینامه گرفتم و الان به راحتی رانندگی میکنم حتی تو جاده و هچی ترسی ندارم

    و اما برسیم به اون خواسته و هدف اصلیم که داشتن آموزشگاه بود، خوب دوران عقد با همسرم رفتیم درخواست دادیم و اون زمان سخت میگرفتن و میگفتن شهرستان اشباع شده و دیگه مجوز نمیدیم و اصلا توجیه اقتصادی نداره و …

    اون موقع چون داشتم جهیزیه هم تهیه میکردم و همسرم دانشجو ارشد شده بود تو دانشگاه آزاد خیلی پیگیری نکردم یعنی یه ترسی برای تهیه امکانات داشتم ولی همچنان ته دلم خواسته داشتن آموزشگاه بود.

    بعد از اینکه رفتیم خونه خودمون بازم با شرایط بارداری و بعد همراه با فرزند اولم مربیگری رو ادامه دادم و در نهایت مدیر آموزشگاهی که میرفتم اونجا تدریس میکردم بهم پیشنهاد شریک شدن در آموزشگاه رو داد و یا اینکه بیا اینجا رو از من اجاره کن و یه درصدی بابت امکانات به من بده و من یه چیزی رو خیلی خوب میدونستم که شراکت اصلا کار درستی نیست و گفتم هر وقت قصدتون واگذاری کامل آموزشگاه بود من هستم و من با شراکت موافق نیستم نه به خاطر شخص شما کلا من حاضر به شراکت با هیچکس نیستم و دوست دارم اختیار کامل روی کارم داشته باشم و بعد از یکی دو سال پیشنهادهای مختلف شراکت و اجاره و 70 به 30، 60 به 40 و کار با شما و امکانات از من و … اون خانم اعلام کرد که بیان تجهیزات رو قیمت گذاری کنیم و مجوز و تجهیزاتی رو که میخوان رو میفروشم و باز هم خدای مهربونم یک آموزشگاه آماده رو عزتمندانه بهم بخشید.

    خوب اوایل امکانات کمتر بود و اون حالتی که من میخواستم رو نداشت ولی باید بگم من با ذوق و امید کارم رو ادامه دادم و از درآمد آموزشگاه کلی وسایل جدید خریدم.

    همیشه دوست داشتم مکان آموزشگاه یک جای مرتب اداری شکل و تمیز باشه، همیشه تو ذهنم تصور میکردم میرم یه جایی که خیلی شیکه، کفش سرامیکه و یه حالت اداری داره و باید بگم که همیشه عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. بعد از دو سال که جای قبلی بودم صاحب ملک اعلام کرد که باید مکان رو خالی کنم و من نزدیک دو ماه دنبال یک مکان تمیز و شیک بودم و باز هم خدا بهترین مکان در مرکز شهرمون با همون خصوصیاتی که میخواستم رو برام جور کرد.

    الان آموزشگاه من بهترین امکانات رو داره (میز و صندلی های شیک، سیستم های جدید، کولر گازی و آبسردکن و هر چیزی که نیازه یک آموزشگاه داشته باشه) و تیر آخر رو خدا جایی زد که من دوست داشتم آموزشگاهم بشه بهترین آموزشگاه شهرستان و تو جلسه ای که یک ماه پیش برگزار شد به عنوان جلسه هم اندیشی مدیران آموزشگاه های آزاد با نماینده شهرمون آموزشگاه من به عنوان اولین آموزشگاه برتر شهرستان معرفی شد و اسممو صدا زدند که برم از نماینده شهرستان لوح تقدیر بگیرم.

    خوب در مورد زندگیم بخوام بگم بارها و بارها تو دفترم داشتن خونه شخصی و ملکی خودمون رو نوشته بودم، یک خونه نقلی دو خوابه که مال خودمون باشه و دیگه مستاجر نباشیم و خدا رو شکر الان اون خونه داره ام دی اف میشه و تا 25 همین ماه باید خونه ای که توش مستاجر هستیم رو خالی کنیم و بریم خونه خودمون. خدایا شکرت

    الان 11 ساله که از زندگی مشترکمون میگذره؛ دوست داشتم وقتی میریم خونه خودمون وسایل خونه رو عوض کنم و دوست داشتم همه رو نقد نقد بخرم (طبق آموزش های استاد عزیز) و تا الان ماشین لباسشویی، ماشین ظرفشویی و گاز رومیزی و هود رو خودم نقد خریدم و مورد بعدی میخوام ساید بخرم و مطمئنم که خدای عزیزم همونی رو که میخوام رو نقد برام فراهم میکنه.

    دو تا فرزند دختر سالم و دوست داشتنی دارم و همسری مهربان که بابت وجودشون همیشه سپاسگزار خدا هستم.

    خدا رو شکر ماشین از خودمون داریم. طبق آموزش های استاد تصمیم گرفتم هیچوقت وام نگیرم، حتی وامی که داشتم رو تسویه کردم (البته هنوز یک وام قرض الحسنه کوچیک دارم که حتما اونم به زودی تسویه میکنم). دسته چک داشتم که قبلا برگه هاش تموم شده بود و بانک بهم گفت اگه دسته چک جدید بخواین بهتون میدیم و من قبول نکردم گفتم لازم ندارم. اداره فنی و حرفه ای تا الان چند بار اعلام کرده که آموزشگاه هایی که وام میخوان بیان درخواست بدند ولی من اصلا اینکار رو نکردم و مثل استاد با قدرت گفتم خودم میسازم. (البته که بعضی وقت ها تو ذهنم وسوسه شدم ولی باید اعتراف کنم انقدر آموزش های استاد درست و حقه که من بعد چند لحظه فکر کردن به اینکه برم برای وام یا دسته چک اقدام کنم کاملا پشیمون شدم و با خودم گفتم این کارها اشتباهه و قانون درست همون چیزیه که استاد عزیزم گفته)

    خیلی موارد دیگه هست که شاید یادم رفت بگم و حتما میام دوباره مینویسم. ولی من هر چی از خدا خواستم بهم داده و الانم خواسته های زیادی دارم که مطمئنم به همش میرسم.

    و یه دنیا ممنون از استاد عباسمنش عزیز به خاطر این سایت توحیدی و دوست داشتنی، خدایا بینهایت شکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      الهام حامد گفته:
      مدت عضویت: 3188 روز

      سلام سعیده عزیز

      خیلی تحسینت کردم به خاطر همه موفقیت‌هات و زندگی خوبی که داری، خدا رو صد هزار مرتبه شکر، اینکه چرخ زندگیت روان هست و خواسته هایی که داری یکی یکی تیک میخوره، میدونی وقتی یکی از بچه های سایت مینویسه زندگی خیلی به صورت عادی و طبیعی روان و درست و لذت بخش هست خیلی به نظرم قشنگه، طبیعیش اینه که اینجوری باشه، ممنون که نوشتی دوست عزیزم

      برات رسیدن به خواسته های بیشتر و زیباتر و قشنگ تر رو آرزومندم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      Smaeil rostami گفته:
      مدت عضویت: 887 روز

      سلام و سپلس از نوشته های سراسر ایمان و باورتون ،

      با خوندن کامنت شما یادم به نکته ای افتاد که اصل و اساس دنیاست و اون گسترش جهان که امر و اراده خداونده ،

      و چون یکی از راه ها و ابزارهای گسترش جهان توسط ما انسانهاست و خوندن کامنت شما برای من این پیام رو داشت که شما هم با کارتون و هم با این نوشته هاتون که اشاعه نور الهی هستش یکی از گسترش دهندگان جهان خدایید

      براتون بهترین ها رو از رب العالمین آرزو میکنم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    زهرا محمد خانی گفته:
    مدت عضویت: 1308 روز

    به نام خدای بخشنده ومهربان

    درس طلایی کنترل ذهن

    های اصلی ناراحتی چیه یکی کم بوده همش ترسه از اینکه یه روزی دریچه نعمت قطع بشه از اینکه تنها بشی وقتی این فکرا میان سراغ ت باعث میشن دیواری بشه برای وصل شدن تو به خدا این یه تکنیک ه یا یه درس مهم که الان تو ذهنم گیر کرده بود و همین الان داغ داغ هدایت شدم به فایل رویایی برم ببینم و نوش کنم خدا جون شکره البته اینو بگم همین الان عجیب حسی گفت بیا تو سایت من اومدم اومدم دیدم فایل اومده خیلی خوشحال شدم حس کردم هدایته فایل توحیدی که به خوبی گوش کردم وباورسازی کردم شکر همش کاره رب شکرررت تورو دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  5. -
    حامد حسامی گفته:
    مدت عضویت: 3438 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    بسیار سپاسگزارم از استاد عباسمنش برای این فایل هدیه ای ارزشمند.

    واقعاً وعده ای خداوند حق است و هر خیر و برکتی که به زندگی ما میاد از جانب خداوند است.

    اما خداوند این وعده ای حق را گاهی به صورت یک خواب و…به ما میدهد و گاهی خداوند این وعده ای حق را از زبان افرادی که قبول شان داریم به ما میدهد.

    حالا میتوان شخصی را که به عنوان یک انسان خوب و کامل قبول داریم خانم شایسته یا استاد عباسمنش باشد یاپیامبر ویا پادشاه و…باشد ودر هر صورت جنس بعضی از وعده ها انگار که از طرف خداوند است.

    هم اکنون که من این کامنت را می‌نویسم سه ماه کمتر مانده به نوروز 1404 و من احساس میکنم که این وعده از جانب خداوند است که تمام اعضای سایت استاد عباسمنش،آنهایی که مشتاقانه فایل ها را دنبال میکنند و نظر میگذارند و دیدگاه کاربران دیگر را مطالعه میکنند در عید1404اتفاقات فوق العاده خوبی را تجربه میکنن و بهترین اتفاقات زندگی خودکه تا کنون رخ داده است هرا تجربه خواهیم کرد.

    موفق و پیروز باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
    • -
      مجید بختیارپور عمران گفته:
      مدت عضویت: 1291 روز

      سلام حامد جان عزیز

      کامنتو خوندم آخرای کامنتت بهم چشمک زد و عجب چیزی گفتین دقیقا یک ماه پیش تو صفحه گوشیم برای خودم نوشتم که خداجونم من میخوام تا عید 1404 اتفاقات خوبی در اوضاع مالیم بیوفته و خواسته هامو نوشتم درخواستمو دادم که الان کامنت شما که گفتین اونایی که فایل هارو دنبال میکنن و کامنتا رو میخونن که خودم یکی از اونا هستم تا عید 1404اتفاقات رویایی رو تحربه خواهند کرد این کامنتت نشانه من بود این و خدا از زبان شما برای من گفت خدایا شکرررررررت که داری به هر طریقی با ما حرف میزنی خداجونم شکرت وومممونم ازت حامد جان عزیز. انشالله اتفاقات رویایی رو همه باهم امسال تجربه کنیم و عیدی خوبی از خدا بگیریم.آمین

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    صفاگنجی گفته:
    مدت عضویت: 2078 روز

    به نام خداوندی که هرآنچه دارم ازآن اوست واوست که لایق و شایسته حمدوستایش است

    سلامودرودبی کران خداوند به شما استادعزیز وگرانقدرم و سپاسگزارم از لطف و سخاوتمندی شما استاد عزیز که با دیدن یک آیه از قران کریم و توضیح دادن درمورد اون آیه نور امید رو هزاران برابر در دل من زنده کردید،خداروصدهزاران مرتبه شکر میکنم بخاطر این هماهنگی های روزگار که داره هربار بیشتر بر وفق مراد من میچرخه

    داستان برمیگرده به زمانی که من بارداری دومم به دلایلی بارداری موفقی نبود و اون سال کنترل کردن ذهنم یک ایمان راسخ میخواست به اینکه کل این اتفاق رو درجهت خیر ببینم و این رو بسپارم به خدا که بااین تضاد منو میخواد به خواستم برسونه

    ازطرفی نجواهای شیطان کارخودشو میکرد که بگم چه خیری خدا قراره تو این قضیه برای من قراربده

    وازطرف دیگه دورواطرافم که بسیار معتقد به آزمایشات ژنتیک بودند،منو واردار میکردند که هزینه های هنگفتی برای این نوع آزمایش خرج کنم تا اینکه پزشک باره دیگه برای من تصمیم بگیره که دوباره میتونم یک بارداری سالم رو تجربه کنم یا نه…

    اما هیچوقت ته قلبم راضی نمیشد که بخوام این همه آزمایشهای عجیب غریب انجام بدم،چون ایمان داشتم به خداوند و اینکه اگه من تغذیه ی سالم به خورد سلولهای بدنم بدم،محاله ممکنه خداوند کارش رو اشتباه پیش ببره،و ازونجایی که خداوند هفت سال پیش یک دختر سالم و صالح و تندرست بهم هدیه داده بود،مطمئن بودم که مشکل از نوع تغذیه یا نوع رفتار خودم بابدنم بوده که اینبار بارداری موفقی نداشتم

    خلاصه با پشت گوش انداختن این آزمایشات،بعداز یک سالونیم من دوباره تصمیم به بارداری گرفتم،و از یجایی هم بخاطر یک سری مسائل و تضادهایی که توزندگیم برخورده بودم،دوست داشتم اینبار خداوند یک فرزند پسر بهم هدیه بده،ولی خوب مثل حضرت زکریا این خواسته رو داشتم و بااین خواسته کلی ترمزهای ذهنی تو‌سرم میچرخید که ازکجا معلوم که حتما اینبار جنسیت فرزندت پسر بشه؟!

    این قضیه تاحدودی برام مهم شده بود و واقعا دوست داشتم از بدیهی ترین و ساده ترین روش ممکن همونطور که خدا بهم نعمت بزرگ دختر رو عطاکرد،نعمت پسر رو هم بهم عطاکنه

    و ازهمه بیشتر همسرم و خانواده ی همسرم هم به شدت طرفدار پسر هستند و این قضیه منو به شدت اذیت میکرد که چطور میتونم مثل خیلی ازافراد به روشی کاملا ساده و طبیعی صاحب فرزند پسربشم

    هرچی به این قضیه فکرمیکردم میدیدم که واقعا ناتوانم به اینکه بخوام ازیک روش خاصی به این خواسته برسم،و دیگه آخرای ماه شهریوربود که واقعا دیگه تسلیم شدم و ازهمه طرف نجواهای شیطان امانم رو بریده بود و به یک ناتوانی و تسلیم رسیده بودم که از خدا کمک خواستم و یک روز یه حسی باصدای بلند بهم گفت چرا قرآن رو باز نمیکنی تاخدا راهنماییت کنه،همون لحظه اپلیکیشن قرآنم رو که توموبایلم نصب کرده بودم بازکردم و چشمامو بستم و اتفاقی یک سوره رو انتخاب کردم و اون سوره سوره ی حجر بود،،،انگار که همون لحظه خدا بهم گفت آیه ی 53سوره ی حجر رو بیار!

    بخداقسم واقعا روحم خبرنداشت که این آیه قراره چه مژده و بشارتی رو بهم بده،به محض اینکه ءیه ی 53تا 55سوره ی حجر رو بهم گفت که بخونم دیدم تواین آیه درمورد حضرت ابراهیم نوشته بود که خداوند بشارت پسری دانا بهش میده و حضرت ابراهیم یکم شک میکنه و دوباره خدا بهش میگه ما به حق این بشارت رو بهت دادیم پس از ناامیدان نباش!

    اصلا همین برام کافی بود که خوده خوده خدا بهم بگه ازناامیدان نباش ما تورو به یک پسری دانا بشارت میدیم

    الان که یادم میوفته اشک امانم نمیده که چقدر زیبا و چقدر دقیق خداوند این پاسخ واضح رو بهم داد و گفت که نگران نباش من باهاتم ولی اون ذهن نجواگر دوباره میخواست سوالای حاشیه ای از خدا بپرسه که آخه چطوری؟!

    خیلیا هزینه های وحشتناک زیادی کردند،منوهمسرم که ازپس یهمچین هزینه هایی نمیتونیم بر بیاییم،ازیه طرف دیگه یه نور امیدی تو دلم زنده شده بود که خدا کارش رو بلده و میتونه ازساده ترین شکل ممکنش منو به خواستم برسونه…

    خلاصه بعداز این آیه ی امیدبخش،همزمانی شد با پروسه ی خانه تکانی ذهن و انگار که بازهم دوباره خداوند ازطریق مریم جان من رو داشت نجات میداد و بهم میگفت ذهنت رو خالی کن از هر روشی که ذهن محدودت بهت پیشنهاد میده و همه چیو بسپار به من تا من بهت بگم چیکار کن!

    حدود چندروز از خانه تکانی ذهن گذشته بود و من همچنان منتظر روش خداوند بودم،و واقعا بااین فایلها ذهنم رو از هرروشی خالی کرده بود و همه چیو به خدا سپردم و روزو شبم بااین جملات تموم‌میشد که خدایا همونطور که به ابراهیم اسماعیل رو بخشیدی،همونطور که به زکریا در پیری یحیا رو هدیه دادی به منم میتونی خیلی راحت یک پسری سالم و صالح عطا کنی

    خلاصه بگم که همون ماه خانه تکانی ذهن انگار خدا همه ی شرایط رو جوری کنار هم چید که ما به یک روش کاملا طبیعی و ساده اقدام کردیم و آخرین روز از خانه تکانی ذهن بود که من متوجه شدم به لطف خداوند بااولین اقدام باردار شدم!

    وقتی اولین سونوگرافیم رو رفتم دکتر در اولین سونوگرافی که به هیچکس این احتمال رو نمیده که فرزندت پسره یا دختر،در کمال تعجب اون دکتر به من گفت که فرزندت پسره!من یلحظه باورم نمیشد!چون این دکتر اون قدر توکارش سخت گیره که تا مطمئن نشه جنسیت رو اعلام نمیکنه و در اکثر مواقع سه ماهه ی دوم بارداری اعلام جنسیت میکنه!

    این رو هم بگم که این خبر بارداریم اولین بار دارم توی سایت باشمااستاد عزیز و دوستانم درمیون میذارم و الان حدود چهار ماهه هیچ کدوم از خانواده ی ما خبر ندارن!

    چون از قبل من به سبک دوره ی قانون سلامتی پیش رفتم،خیلی لاغر شده بودم و هنوز به اون وزن بالا نرسیدم که بخواد کسی متوجه این قضیه بشه،و برای این هنوز به خانواده هامون نگفتم چون همینم یک الهامی بهم شد که اگه میخوای از حرفای خاله زنک و پرحاشیه دور باشی بهتره تا زمانی که کسی متوجه بارداری تو نشده،خودت هم به کسی چیزی نگی!

    و خدارو شکر از لحاظ وزنی اونقدر دارم کند پیش میرم که این چهارماه نیم کیلو هم کم کردم،و هیچ کس متوجه این موضوع نشده!

    اما یچیزی که خیلی برام عادی بود،همون موقعی بود که دکتربهم گفت احتمال زیاد جنسیت بچتون پسر باشه!یعنی اونقدر اون موقعیت رو تجسم کرده بودم که واقعا خیلی تعجب نکردم،فقط تعجبم ازین بود که دکتر بدون اینکه من از ایشون سوال کنم جنسیت رو بهم اعلام کرد و گفت که همه چیز بچتون داره با صحت و سلامتی کامل پیش میره.

    اگه چند سال قبلم بود اولا برام مهم بود که حتما دیگران،مخصوصا خانوادم درجریان باشن که من باردارم،دوما برام مهم بود که حتما کسی منو به دکتر ببره و بیاره

    اما بااین فایلهای اخیر استاد نمیدونم چرا انقدر من از تموم وابستگی هام کنده شدم و انقدر برام بی اهمیت شده که حتی خواهره خودم ازین قضیه باخبرباشه،یعنی اونقدر خدا بهم آرامش داده که فقط راه میرم و باخدا صحبت میکنم و بهش میگم،همین که فقط خودت ازین ماجرا باخبری انگار که برام کافیه و هیچ نیازی نمیبینم که بخواد کسی بدونه من باردارم….

    هنوز به طور قطع دکتربهم نگفته که جنسیت فرزندت پسره،ولی میدونم که خوده خدا منو به خواستم رسونده،چون اون ازهمون اول قبل ازینکه ما اقدام به بارداری کنیم بهم به حق این بشارت رو بهم داد،و روزی نیست که من یاده این آیه نیوفتم و ازخداوند سپاسگزاری نکنم

    هرموقع نجواهای شیطان منو اذیت میکنه سریع همین آیه از سوره ی حجر رو میارم و تو سر شیطان میکوبم و میگم این همون آیه ایه که خدا خودش انگشتم رو به این آیه هدایت کرد که تایپ کنم و این بشارت رو بهم بده

    همین فایل هم استاد همزمانی شد به صحبتهای منو همسرم،و صحبت سر این باز شد که نکنه دکتر اشتباه کرده باشه،و من درجواب به همسرم گفتم خدا کلی نشونه بهم داده،غیرممکنه این دکتر اشتباه کنه،چون نودوپنچ درصد ایشون خیلی توکارش دقیق عمل میکنه

    و همون لحظه انگاردوباره خدابهم گفت برو توسایت و یایت رو رفرش کن…

    بخدا اصلا نمیدونم چطوری احساسمو بیان کنم،همون لحظه که عنوان فایل رو دیدم،گفتم این دوباره یه پاسخیه از طرف خداوند به من که بهم بگه شک به دلت راه ننداز و امیدتو به خدا ازدست نده!

    استاد اصلا همینکه اول فایل این آیه رو خوندید من جوابمو گرفتم،گفتم خدا کارش درسته،همونطور که بااولین اقدام ساده ترین روش به ما فرزندی دوباره عطاکرد،مطمئنا جنسیت فرزندمون رو هم خودش ردیف کرده،دیگه نیازی نیست من شک کنم،دیگه نیازی نیست بخوام توکار خدا دخالت کنم،اون همه کار برام کرده

    همونطور که بدون انجام هیچ آزمایش ژنتیکی باهزینه ی هنگفت،خداوند تونست سلولهای سالم رو درکنارهم قراربده و یک فرزند سالم دیگه بهم عطاکنه،پس میتونه خودش طبق قانونش جنسیت پسر رو هم درست کنه…

    نمیدونید چقدر حسم عالیه،که اولین بار خدا موقعیتش رو فراهم کرد تااین نتیجه ی ثمربخش از فایلهاتون رو توی سایت اعلام کنم،و انگار توی سایت بیشتر برام مهم بود که اولین بار خبر این بارداری سالمم رو اعلام کنم تااینکه به خانواده هامون خبربدیم‌…

    اومدم بگم دوستان عزیزم رسیدن به هرررر خواسته ای با گوش دادن به این فایلها امکان پذیره

    این فایلها فقط نیازداره مثل وحی منزل بپذیریشون و فقط ازلحاظ ذهنی،تلاش کنیم که نجواهارو ساکت کنیم و ایمان داشته باشیم به یک رب العالمینی که خیلی راحت میتونه کل کیهان رو مدیریت کنه و خواسته های ما که هیچ،،،بالاتر از خواسته های مارو هم میتونه اجابت کنه…

    خداروصدهزارمرتبه شکر برای این فایل ارزشمند و توحیدی

    خدارو صدهزار مرتبه شکر که خداوند یهمچین استادی رو تو مسیر زندگیم قرارداد تا بتونم ایمانم رو به خدا بیشتر کنم

    استادعزیز ازشما بابت این دست از فایلهای ارزشمندتون بی نهایت سپاسگزارم و به خدای بزرگ میسپارمتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
    • -
      محمد کرمی گفته:
      مدت عضویت: 1548 روز

      سلام خدمت آبجی عزیزم خانوم گنجی

      همیشه حسم نسبت به کامنت شما متفاوت بود و هر وقت اسم شما رو میدیدم سریع شروع میکردم به خوندن کامنت زیباتون و همیشه کلی نکته توش بود که برای من مثل گنج بود الحق که فامیلی شما برازنده شماست و مثل گنج میمونید در این سایت الهی

      استاد عزیزم نمیدونم چطور تشکر کنم ازتون برای این سایت جادویی و این همه دوستان الهی که اینجا جمع شدن ،همیشه استاد توی فایلهاشون میگه کامنت بچها رو بخونید چون گنجها داخل نهفتست و من همیشه با خوندن کامنتها به این مهم پی میبرم

      خانوم گنجی عزیز کلی خوشحال شدم از خبر بچه دار شدن شما و اشک شوق ریختم قلبم پر از نور شد ،و خوشحالم که قراره یک فرشته جدید از جنس این سایت بهاین دنیا اضافه بشه ،انشاله که به خواسته پر برکتتون برسید و صاحب یک پسر زیبا بشید و خبرشو اینجا برام بنویسد .

      ممنونم ازت که احساستو با ما به اشتراک گذاشتی و اینجا رو نورانی کردی با عشق خدای

      هر کجا هستی خودت و تمام اعضای خانوادت اللخصوص پسر نازنین تو راهیت سلامت و تندرست باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        صفاگنجی گفته:
        مدت عضویت: 2078 روز

        سلام به دوست ارزشمندم آقامحمد عزیز

        سپاسگزارم ازتمامی شمادوستان گرانقدرم بابت اینکه نتایج همدیگمون باعث خوشحالی هممون میشه و یک نور امید در قلب هممون زنده میشه که خداوند درهرلحظه درحال استجابت دعای بنده هاش هست،و بقول استادعزیز اگه که خواستمون برآورده نمیشه مشکل از خودمونه نه ربی که احاطه ی کامل بر کل جهانیان داره

        واقعا رسیدن به خواسته ها قبل ازاینکه به حقیقت بپیوندن،فکر میکنیم بارسیدن به اون خواسته دیگه ته ته خوشبختی ما میشه

        ولی الان دارم بیشتر به این درک میرسم که مسیر رسیدن به‌خواسته ها خیلی لذت بخش تر از خوده رسیدن به خواستمونه و ما باید این رو با گوشتوپوستمون درک کنیم که حتما رسیدن به یک خواسته ی خاص نمیتونه ته‌ خوشبختی رو برامون به ارمغان بیاره…

        من خودم همیشه فکرمیکردم اگه صاحب فرزندپسر بشم باکلی ذوقو شوق و کلی شیرینیو شربت به کل فامیلمون خبر میدم،ولی اونقدر رسیدن به این خواسته برام طبیعی و بدیهی بود که الان نزدیک به شش هفته از رفتن به سونوگرافیم میگذره و هنوز کسی تو خانواده ی منوهمسرم ازین ماجرا خبرنداره

        واین مایه ی خوشحالیه منه که خدا اونقدر داره هربار منو بارسیدن به خواسته هام متواضع و فروتن میکنه که هیچ وقت اعتبار رسیدن به خواسته هام رو به خودم نمیدم و هربار با رسیدن به خواسته هام دارم بیشتر افتاده تر میشم و بیشتر از کبروغرورم کم میشه…

        خداروصدهزارمرتبه شکر برای وجود دوستان ارزشمندی مثل شما که داریم تواین سایت مقدس باهمدیگه رشد میکنیم و هربار بااین دست از فایلهای گرانبها توحیدی تر میشیم

        هرکجاهستید شادوپیروزوسربلندباشید

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  7. -
    نگین گفته:
    مدت عضویت: 1573 روز

    سلام

    انقدر درس داشت همین چند آیه که واقعا هرچی بشکافیم و در موردش صحبت کنیم کمه

    حالا خود استاد یا دوستانی مثل آقا رضا احمدی عزیز و سعیده خانم شهریاری و بقیه دوستان که بیشتر روی قرآن کار کردن بهتر میتونن نکات ریز و کلیدی و مهم رو در بیارن

    ولی ما هم به حد وسع خودمون همون ذره ای که درک کردیم میگیم.

    1- زکریا فرمود :

    من کاملا پیرم اما چون هروقت دعا کردم دست خالی برنگشتم ، الان هم که خواسته ی غیر ممکنی دارم به تو امید دارم که مثل همیشه اجابت کنی

    2- همسرم هم نازاست ولی

    تو که وهّابی

    به من جانشینی شایسته عطا کن

    ( یه نکته یادم اومد الان

    چند سال پیش یکی از اقوام تو 39 سالگی باردار شد ، انقدر استرس داشت چون شنیده بود بارداری بالای 35 سال خطرناکه و ممکنه بچه منگول بشه و…

    اما

    زکریا تو پیری نه تنها فرزند میخواد ، بلکه فرزندی صالح و سالم و شایسته میخواد چون وهابیت خدا رو باور داره )

    3- خدا بلافاصله اجابت کرد و بشارت یحیی رو داد

    بشارت پسری که نه هم اسمش تو بنی اسرائیل بوده نه به شایستگی اون

    یعنی حتی بهتر از چیزی که زکریا خواست

    (( دعایش را اجابت کردیم و گفتیم: «زکریا، مژده‌ات مى‌دهیم به تولد فرزندى به‌نام یحیى که تابه‌حال همتایى با ویژگى‌هاى او نیافریده‌ایم!» ))

    4- با اینحال زکریا باور نکرد

    اونم زکریایی که مثل من و تو شخص عادی نبود ، پیامبر خدا بود ، بارها و بارها بهش وحی شده بود و خودش مردم رو دعوت می‌کرد به ایمان به خدا و وعده های خدا

    اما باز هم حتی وقتی که صدای خود خدا رو شنید گفت : آخه چطوووور؟؟؟ من که پیرم و همسرم نازاست و … !!!

    (( زکریا پرسید: «خدایا، آخر چطور ممکن است پسردار شوم‌؟! همسرم که نازاست و خودم هم از شدت پیرى، شکسته و افتاده شده‌ام!» ))

    [ استاد ، این آیه عذاب وجدان بزرگی رو از من برداشت ، اینکه گاهی وعده های خدا رو باور نکنم ،گاهی باور نکنم با وجود شرایط بدی که در اون قرار دارم و راه نجاتی نیست ایمان و امید به نجات نداشته باشم ، همش عذاب وجدان داشتم که نکنه مورد قهر و غضب خدا واقع بشم بخاطر این بی ایمانی ؟ و

    حالا با شنیدن این داستان از زبان خود خدا ، دلم قرص شد ، انگار به منم داره میگه عزیزم نگران نباش حتی پیامبر من زکریا هم با اینکه از زبون خود من شنید باورش نمیشد ، و من‌نه تنها باهاش قهر نکردم و … بلکه براش توضیح دادم و دلش و قرص کردم که این منم که بهت میگم ، من که خدایی هستم که همه چیز برای من آسونه ، من کافیه اشاره کنم، کن فیکون میشه.

    اَنَا اقول له کن فیکون

    7- خدا اینجا گفت این چیزی که تو ذهن تو غیر ممکنه برای من خیلی آسونه

    یه جای دیگه هم خدا گفت این کار برای من آسونه

    و

    این داستان رو چند آیه بعد از همین آیات بیان کرد

    داستان تولد حضرت عیسی:

    (که اتفاقا همین روزها که استاد در مورد این سوره فایل ضبط کردن سالروز میلاد ایشون بود)

    8-وقتی(( جبرئیل گفت: من فرستادۀ خداى توام تا پسرى صالح به تو ببخشم))

    مریم گفت :

    (( آخر، چطور ممکن است پسردار شوم‌؟! با اینکه نه مردى با من ازدواج کرده و نه بدکاره بوده‌ام!» )) آیه20

    (( جبرئیل گفت: همین‌طور است که مى‌گویى؛

    ولى خب خدا مى‌گوید: این کار براى من آسان است))

    9- بعد از داستان تولد عیسی خداوند میفرماید:

    خدا فرزندی ندارد

    ( تا جلوی این خرافات رو بگیره که بعضی‌ها بگن عیسی پسرخداست)

    و

    میگه : درسته عیسی بدون وجود هیچ پدری متولد شد و ممکنه شما شک کنید اما این تولد عجیب فقط به این دلیله که اگر خدا بخواد کن فیکون میکنه و براش آسونه

    هم براش بسیار آسونه که از پیرمردی فرتوت مثل زکریا و زنی نازا ، یحیی رو خلق کنه

    همونطور که از پیرمردی 95 ساله مثل ابراهیم و زنی نازا مثل هاجر فرزندی مثل اسماعیل متولد کنه

    و می‌فرماید:

    هذا صراطُُ مستقیم

    این راه راسته ، ایمان به خدا ، باور به توانایی خداوند

    و یک نکته دیگه :

    خداوند در 95 سالگی اسماعیل رو به ابراهیم داد ،( از زنی بنام هاجر که کنیز او بود و به پیشنهاد همسر اولش ساره که نازا بود به عقد ابراهیم در آمده بود)

    که جد حضرت محمد بود

    و بعد در 100 سالگی حضرت ابراهیم ، اسحق رو به او و ساره که پیرزنی نازا بود داد

    وقتی مژده ی فرزند دار شدن ابراهیم رو به همسرش داد او خندید و گفت :

    (( مگر مى‌شود بچه بزایم‌؟ آخر، خودم و شوهرم هر دو پیر شده‌ایم! واقعاً که این، چیز عجیبى است )) آیه 72هود

    (( فرشتگان گفتند: از کار خدا تعجب مى‌کنى‌؟! آن‌هم با اینکه رحمت و برکت‌هاى الهى بر خانوادۀ شما سرازیر است.خدا ستوده‌اى سخاوتمند است)) آیه 73 هود

    و

    اینجا هم که همسر ابراهیم ( ساره ) باور نکرد، خداوند همون موقع نه تنها مژده ی تولد اسحق رو داد بلکه مژده ی یعقوب رو هم داد :

    وَٱمۡرَأَتُهُۥ قَآئِمَهࣱ فَضَحِکَتۡ فَبَشَّرۡنَٰهَا بِإِسۡحَٰقَ وَمِن وَرَآءِ إِسۡحَٰقَ یَعۡقُوبَ(٧١‮

    به ساره، همسر ابراهیم هم که داشت حرف‌های فرشتگان را گوش مى‌داد، مژدۀ پسرى دادیم به‌نام اسحاق و نوه‌اى به نام یعقوب.او از شدت تعجب، خنده‌اش گرفت و…

    خب

    اینجا همسر پیامبر خدا ، انقدر باور نکرد که حتی خنده ش گرفت

    گفت : بابا من دیگه پام لب گوره ، از جوانی هم نازا بودم ، حالا که عجوزه و پیر شدم (( قَالَتۡ یَٰوَیۡلَتَىٰٓ ءَأَلِدُ وَأَنَا۠ عَجُوزࣱ وَهَٰذَا بَعۡلِی شَیۡخًاۖ )) میخوام بچه دار شم ؟؟

    محاااله، غیر ممکنه بابا ، خنده داره

    و خدا نه تنها بهش مژده ی دیدن فرزندش رو داد ، بلکه بهش مژده داد انقدر زنده میمونی که فرزندت اسحق ازدواج میکنه و 60 سال بعد فرزندش یعقوب بدنیا میاد و تو و ابراهیم نه تنها پسرتون رو می بینید که پیامبره ( اسحق ) بلکه نوه تون رو هم م بینید که اونهم پیامبره ( یعقوب )

    خدای من

    من دیگه چی بگم ؟؟؟

    تو حتی اگه ما باور نکنیم لطف و رحمت تو رو ، اونقدر بهتر و بزرگتر از خواسته مون رو بهمون عطا میکنی که دیگه بقول معروف زیپ دهن این ذهن چموش رو بکشیم و فقط نظاره کنیم لطف و رحمتت رو

    نگیم بابا اینا پیامبر بودن و … واسه اینا شده و…واسه ما که نمیشه و… زمان معجزه گذشته و….

    من که دیگه خودم لال شدم بعد از نوشتن اینها که نمیدونم چطوری و از کجا اومد

    اِلّا مَن رَحِمَ رَبّی

    خدایا بهمون رحم کن از این همه بی ایمانی و رزق لایحتسب عطا کن از فضل و رحمتت

    انَّکَ انتَ الوَهّاب

    و فصل الخطاب؛

    چند آیه ی امیدوار کننده از نزدیک بودن پیروزی‌ها و یاری خداوند :

    إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحًا مُبِینًا

    به راستی ما برای تو پیروزی آشکاری فراهم آوردیم

    وَیَنْصُرَکَ اللَّهُ نَصْرًا عَزِیزًا

    و خدا تو را به نصرتی با عزت و کرامت یاری کند.

    🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵

    نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ

    یارى و نصرت از جانب خداوند و پیروزى نزدیک است

    🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷

    أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِیبٌ‌

    آگاه باشید که یارى خداوند نزدیک است.

    أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ

    بدانید که تنها با یاد خدا دلها آرام مى‌گیرد.

    لا تَخَفْ وَ لا تَحْزَنْ إِنَّا مُنَجُّوکَ

    نترس و غمگین مباش، ما تو و خانواده‌ات را نجات مى‌دهیم

    إِذْ تَسْتَغِیثُونَ رَبَّکُمْ فَاسْتَجابَ لَکُمْ أَنِّی مُمِدُّکُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِکَهِ مُرْدِفِینَ

    به یاد آرید) هنگامی که استغاثه و زاری به پروردگار خود می‌کردید، پس دعای شما را اجابت کرد که من سپاهی منظم از هزار فرشته به مدد شما می‌فرستم.

    وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطاناً نَصِیراً

    و بگو: پروردگارا! مرا با ورودى نیکو و صادقانه وارد (کارها) کن و با خروجى نیکو بیرون آر و براى من از پیش خودت سلطه و برهانى نیرومند قرار ده

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
    • -
      نگین گفته:
      مدت عضویت: 1573 روز

      سلام مجدد استاد

      این مطلب رو اینجا مینویسم تا رد پایی باشه برای خودم در آینده

      هر چند هیچکس هم نخونه

      از برکت قرآن

      حتی اگه یک قدم کوچیک بسمت فهمش برداری

      همین سه چهار روز که کمی مطالعه کردم در مورد آیات سوره مریم و داستان زکریا و تولد یحیی و …. امروز عصر خواب بسیار بسیار زیبا و دلنشینی دیدم

      استاد میگن نشونه تغییر اینه که توی خواب هم از قانون استفاده کنی

      آره من توی خواب بیاد قانون بودم

      قانون تحقق خواسته ها

      و اجابت خداوند از راه‌های ناممکن و ناباورانه

      خوابم خیلی واقعی بود

      حتی محله ای که توی اون ایستاده بودم و آسمونش رو نگاه میکردم همون خیابونی بود که کنار کوه بود و یک زمین مسکونی اونجا داشتیم که حالا داستان ها داشت برای خودش که همیشه حسرت میخوردیم چرا مفت از دستش دادیم ،

      خواب دیدم انتهای همون خیابون ایستادم و دارم به آسمون آبی نگاه میکنم

      چنان رنگ آبی آسمون زیبا و دلنشین بود که محو تماشای آسمون صاف و آبی شده بودم که دیدم یه قسمت از آسمون انگار با ابرها به زبان لاتین و زیبا و مرتب یک جمله با چنین مفهمومی نوشته بودن:

      هذا من فضل ربی

      یه چنین مفهومی از اون جمله الان تو ذهنم هست ، دقیق یادم نیست

      فقط یادمه معناش این بود که همه نعمتهایی که بهت دادیم و میخوایم بدیم و همین نعمت که الان برات میفرستم از جانب منه،

      بعد دقیقا از دل همون جمله گوسفند سرحال و قبراق و تر و تمیز دو رنگی از توی آسمون اومد روی زمین سمت من

      و

      من مات و مبهوت ، مثل همون زکریا داشتم با خودم میگفتم مگه میشه ؟؟؟ مگه داریم ؟؟؟؟

      بعد همون سوالم و از خود گوسفنده پرسیدم ، یعنی گوسفنده داشت با من حرف می‌زد

      ازش پرسیدم مگه میشه یه گوسفند از آسمون بیاد ؟ اصلا تو چطور خلق شدی؟ نه پدری … نه مادری…

      و

      گوسفند گفت برای خدا هیچ کاری غیر ممکن نیست

      همونطور گوسفند دانا و مرتب که پشم هاش انقدر مرتب بود که انگار آرایشگاه رفته ، با من حرف می‌زد و من و بچه ها داشتیم می بردیمش خونه خودمون

      و هنوز هم میترسیدیم این نعمت خدا فرار کنه چون بفکر بستن پاهاش با طناب بودیم که فرار نکنه

      خواب زیبایی بود

      مخصوصا لحظه ی اومدن اون گوسفند مهربان و دانا از دل آسمون آبی و از وسط اون نوشته های سفید ابری پرمعنا از ذهنم نمیره

      من زیاد اهل خواب دیدن و اهمیت دادن به این چیزا نیستم و اگه خوابی هم ببینم زود یادم میره

      ولی

      بعضی خوابها چنان ذهن و روح آدم رو درگیر خودش میکنه که تا روزها از فکرش بیرون نمیای

      ولی خب این روزها همش به خدا میگفتم خدایا من مدتهاست دارم روی خودم‌ کار میکنم و نتایج دلخواهی که میخواستم نگرفتم و حس میکنم نه تنها پیشرفتی نداشتم بلکه پسرفت هم داشتم یا فریز شدم تو یه موقعیتی

      من به امید تو ، شغل پر درآمدم و رها کردم که کارمند خودت بشم

      ولی چی شد؟

      اگه میخوای کمکم کنی ، اگه راهم درسته به منم نشونه ای بده

      مگه زکریا پیامبر تو نبود ؟؟

      مگه بارها بهش وحی نکرده بودی؟

      مگه خودت باهاش صحبت نکردی و وعده ی تولد فرزندی به خوبی یحیی رو دادی؟؟

      ولی اون هم باورش نمیشد و ازت نشونه خواست

      و تو سه روز سکوت رو براش نشونه قرار دادی

      مگه ابراهیم پیامبر تو نبود؟

      مگه پدر تمام انبیاء ت نبود؟

      مگه خلیل الله نبود؟

      مگه بارها بهش وحی نکرده بودی؟

      مگه این پیامبرانت خودشون ترویج کننده ی ایمان به تو و وعده های تو به مردم نبودن؟

      مگه خودشون به مردم نمی‌گفتن که وعده های خداوند رو باور کنید … وعده ی خدا حقه؟؟؟

      ولی اینها هم باور نداشتن و از تو نشونه خواستن

      تو برای زکریا ، علاوه بر وحی و وعده ی یحیی که حتی نام و جنسیت اون فرزند رو هم گفتی، نشونه سه روز سکوت رو گذاشتی

      تو برای قوی کردن باور و ایمان ابراهیم ، زنده کردن پرندگان قطعه قطعه شده رو نشونه گذاشتی

      اونم برای چه باور ساده ای؟

      ابراهیم زنده شدن مردگان رو باور نداشت

      بااینکه بدنیا اومدن و خلق هزاران فرزند از نطفه ای بی جان رو دیده بود ، با اینکه زنده شدن زمین پس از زمستان‌های سرد رو دیده بود ، این باور خیلی ساده تر از باورهای ضعیف ما در مورد وضعیت مالی و روابط و…ست در حالیکه وضعیت اقتصادی مملکت و اطرافیانمون و افزایش قیمت دلار و… و روابط داغون اطرافمون که اغلب بخاطر مسائل مالی و باورهای مذهبی غلط کهنه و قدیمی بوده

      به ما حق بده تو این شرایط باور نکنیم

      به ما هم مثل پیامبرانت نشونه بده تا ایمانمون قوی‌تر شه

      خب به من که ایمانم در حد پیامبرانت نیست ، حق بده ازت نشونه بخوام تا دلم قرص شه

      و خدا اینطور زیبا نشونه ای شبیه همون گوسفندی که برای ذبح به جای اسماعیل برای ابراهیم (ع) فرستاد ، به من هم نشون داد

      چقدر زیبا

      چقدر واضح

      و چقدر دلنشین و دلگرم کننده بود

      خدایا شکرت ، خدایا شکرت ، خدایا شکرت

      از شما استاد نازنین هم بسیار ممنونم

      درپناه الله یکتا شاد و موفق باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1614 روز

        نگین عزیزم سلام

        برای کامنت پربرکتی که برام گذاشتی و‌من رو با لینک کامنتت هدایت کردی تا آگاهی های قرآنیت رو‌بخونم ازت سپاسگزارم.

        خیلی ازت یاد گرفتم و بینهایت از خواب قشنگی که دیدی لذت بردم و آرامشی از جنس نور به قلبم وارد شد.

        ازت سپاسگزارم رفیق،برات بهترین هارو آرزو میکنم.

        استمرار،استمرار،استمرار…

        خداوند از ما مشتاق تره که به ما از فضل خودش ببخشه،ما باید ظرف وجودیمون رو گسترش بدیم تا بتونیم فضل خداوند رو دریافت کنیم.این کل بازیه.

        دوستت دارم و درپناه نور میسپارمت…نور آسمون ها وزمین…خدای نُورٌ عَلَىٰ نُورٍ

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
        • -
          نگین گفته:
          مدت عضویت: 1573 روز

          سلام سعیده عزیزم

          شهریار دیار پربرکت قرآن

          چه دلگرمی فوق العاده ای که کامنت من ، شاگرد کلاس اولی قرآن برای شاگرد زرنگ سال دوازدهمی خدا ، آرامشی از جنس نور شده باشه

          هرچند بقول استاد اعتبار کامنتم رو به خودم نمیدم

          ولی همین که یه دست کوچولو از دستان خدا شدم برات بسیار بسیار سپاسگزار فضل و رحمتش هستم

          یه نکته جدید رزقم شد دیروز ، اونم با همه عزیزانی که هدایت میشن به این کامنت به اشتراک میزارم

          🩷🩷🩷🩷🩷🩷

          در اثبات مظلومیت قرآن همین بس که

          خدا باید قسم بخوره که این کتاب جِدّیه و شوخی نیست:

          وَٱلسَّمَآءِ ذَاتِ ٱلرَّجۡعِ

          وَٱلۡأَرۡضِ ذَاتِ ٱلصَّدۡعِ

          إِنَّهُۥ لَقَوۡلࣱ فَصۡلࣱ

          وَمَا هُوَ بِٱلۡهَزۡلِ

          قسم به آسمان پرباران!

          و قسم به زمین مملو از گیاهان!

          که قرآن به حقیقت کلام جدا کنندۀ (حق از باطل) است

          و به‌هیچ‌وجه هذیان و سخن بیهوده یا شوخی نیست!

          (سوره طارق آیات 11 تا 14)

          🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷

          من همیشه وقتی قسم خوردن خدا رو می‌شنوم از شرم آب میشم

          یاد سکانسی از سریال یوسف پیامبر میفتم

          اونجایی که برادران یوسف در کاخ عزیز مصر ، یوسف رو می شناسن و لاوی برادر مهربان یوسف از شرمندگی بخاطر کاری که با یوسف در کودکی کردن ، ازش میخواد که او رو کتک بزنه و سیلی به صورتش بزنه تا شاید کمی از این شرم و ندامتش کم شه

          ولی

          یوسف بجای سیلی ، صورت برادرش رو می بوسه

          و

          شرمندگی لاوی صد چندان میشه و اون دیالوگ اشک در آر لاوی که با تمام وجودش میگه:

          این شرم مرا می کُشد

          واقعا جاهایی آدم شرمنده ی خدا میشه که حس میکنه داره میمیره از شرم

          و

          یکی از اون جاها همین قسم هایی هست که خداوند میخوره

          با اون همه عظمتش و اینهمه آیات و نشانه ها ، نمیدونه چطوری به ما بفهمونه که بابا به چی قسم بخورم که باور کنید ؟؟؟!!!

          به خورشید که می‌تابه قسم ، به ماه ، به ستاره ، به آسمان ، به زمین ، به انجیر و زیتون ، به شب ، به روز ، به صبح ، به عصر ، به جان انسان‌ها، به فرشتگان ، به قرآن حکیم ، به جان پیامبر، به پروردگار آسمان و زمین و…. و….و….

          اینجاهاست که من از شرم نمیدونم کجای زمین فرو برم

          هر کدوم از این قسم ها چنان سنگینه برام که تازه یکم درک میکنم که چرا خدا میگه اگر این قرآن رو به کوه نازل میکردیم ، کوهها متلاشی میشدن

          و رزق بلند همین چند دقیقه زمان گذاشتن برای نوشتن از عظمت خدا و مظلومیت قرآن ، هدایتم به این آیه و تفسیرش شد که صحّه میزاره بر آموزه های استاد عزیز :

          🩷🩷🩷🩷🩷

          سوگند برای وعده روزی:

          «وَفِی السَّمَاءِ رِزْقُکُمْ وَمَا تُوعَدُونَ *

          فَوَرَبِّ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ مَا أَنَّکُمْ تَنْطِقُونَ»؛[6]

          و روزى شما در آسمان است و آنچه به شما وعده داده مى‌شود!

          سوگند به پروردگار آسمان و زمین که این مطلب حق است، همان گونه که شما سخن مى‌گویید!

          خدای متعال در این آیه به پروردگار آسمان و زمین سوگند یاد کرده تا تأکیدی بر وعده روزی انسان ها و وعده ی بهشت باشد و مراد از رزق و روزی آسمانی، باران، خورشید، ماه، ستارگان و تمامی موجوداتی است که بقای آدمی بدان وابسته است.

          آخه وقتی خدا به آسمان و زمینی قسم میخوره که روزی ما در اونهاست

          اونم آسمون و زمینی که ما هر روز و هر لحظه امکان نداره یا زیر پامون یا بالای سرمون نبینیم

          آسمون و زمینی که هیچکس نمیتونه منکرش باشه

          و اگر یک لحظه نباشن ما نابود میشیم

          و ایمان داریم که روزی ما هم در زمینه هم در آسمان

          پس چطوره که فکر می‌کنیم روزی ما محدوده یا نیست یا تموم میشه؟؟؟

          آخه مگه نعمتهای زمین تموم شدن اینهمه سال ؟؟؟

          نعمتهای آسمون تموم شدن ؟؟؟

          خورشید و ماهش یک ثانیه تاخیر داشتن تو طلوع و غروب و …؟؟؟

          خدایا ما رو ببخش و رزق لایحتسب به همه مون عطا کن که تو وهابی

          چند روز پیش خبری از یکی از دوستان شنیدم که. مهندسی ژاپنی در یکی از روستاهای کوچک و فقیر اطراف شهر ما معدن طلایی کشف کرده و میگفت اون مهندس ژاپنی گفته

          کشور شما فوق العاده نعمت توش هست ،همین یک روستای کوچیک شما بقدری معادن ارزشمند کشف نشده داره که بودجه کل کشور ژاپن رو میشه با درآمد معادن همین روستا تامین کرد.

          خدایا بابت تمام نشانه های فراوانی که بهم میدی این روزا ازت بینهایت ممنونم

          راستی استاد

          این روزها دارم خودم و با آگاهی های ناب و بی نظیر جلسه دهم کشف قوانین بمباران میکنم

          میخوام رو نقص عجول بودن و تنوع طلبی و تمرین نکردنم پا بزارم و انقدررررر همین یه دونه فایل رو که یکی از بزرگترین پاشنه های آشیل و ترمزهام هست گوش بدم تا کلمه به کلمه شو حفظ بشم

          الانم اومده بودم کامنتهای اون جلسه رو بخونم که دیدم کلی ایمیل دارم و

          کامنت سعیده جان انقدر برام با ارزش بود که این آگاهی جدید قرآنی رو که از دیروز نمیدونستم تو کدوم فایل بنویسم که مرتبط باشه ، در جواب سعیده ی عزیز نوشتم چون میدونم خیلی ها دنبال کننده ی ایشون هستن و ممکنه به این کامنت هم هدایت بشن و تعداد بیشتری استفاده کنن از این مطلب که خودش هدایتمون کرد به درکش

          یه چیز دیگه استاد

          چون میدونم از تاتی تاتی کردن ما دانشجوهاتون خوشحال میشید میگم

          وگرنه شاید ربطی به موضوع فایل نداشته باشه

          امروز به ندایی که مدتها میگفت برو و توانایی ت رو در فلان ارگان ارائه کن و پیشنهاد تدریس بده عمل کروم

          هر بار که این الهام میومد میگفتم:

          – شهر ما کوچیکه و کسی استقبال نمیکنه ( ضعف ایمان به خدایی که مردم رو به سمتت هدایت میکنه)

          – اکثریت مردم شهر ما اوضاع مالی متوسط به پایینی دارن و پول ندارن برای این کار ( باور کمبود )

          – آقای فلانی که رئیس جدید اونجا شده فرد مثبت اندیشی نیست و با پیشنهاد من موافقت نمیکنه ( بدبینی به دیگران بخاطر ذهنیت بدی که از ایشون توسط یک شخص منفی نگر در من ایجاد شده بود ، و قدرت دادن به امضا و موافقت کس دیگه ای غیر از خدا )

          – خانم فلانی که منشی اونجاست آدم خوبی نیست و الان که برم مثل سری قبل میگه رئیس نیست و …. و می پیچونه ( باز هم قضاوت و بدبینی و توجه به ورودی های منفی و غیبتهایی که از این خانم توسط همون شخص منفی نگر شده بور )

          – استاد فلانی که کارش رو قبول نداشتی و یک ماه بیشتر کلاسش رو شرکت نکردی و اومدی بیرون ، باهات لج کرده و اگه بفهمه تو قراره رقیبش بشی سنگ میندازه و…. ( ایمان نداشتن به خدا و اینکه حتی دشمنان من هم بنفع من قدم بر میدارن وقتی خدا پشتمه)

          – فن بیان خوبی نداری و ممکنه نتونی درست از هنر و توانائی ت تعریف کنی ( باور عدم لیاقت)

          و استاد

          مثل شما که جلسه اول رفتید و تو کلاس صحبت کردید و دست.و پاهاتون می‌لرزید رفتم و انجام دادم

          اون خانم منشی عوض شده بود و یک خانم مهربون جای ایشون بودن

          اون رئیس با روی باز از پیشنهادم استقبال کردن و یه قول هایی دادن که اگر تهران موافقت بشه حتما انجام میدن

          و……

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
      • -
        مرجان عرب مختاری سامی گفته:
        مدت عضویت: 2369 روز

        وای نگین عزیزم

        لینکی که خوابت رو نوشته بودی، باز کردم و خوندم.

        نگین ، من هم بعد از دیدن ِاین فایل ، خوابی مشابه خواب تو دیدم.

        چقدر عجیب، حتی خوابِمون هم ، شبیه هم شده.

        خواب دیدم داشتم توی یک کوچه راه میرفتم، یک پرنده شبیه اردک توی آسمون پرواز می کرد و به سمت من میومد، همین جور که نزدیکتر میشد، جثه اش بزرگتر می شد، وقتی به من رسید، بهش دست زدم و او نشست روی زمین. خیلی بزرگ بود، شروع کرد به حرف زدن با من.

        با تعجب بهش گفتم، تو حرف میزنی؟

        بعد یک آیه از قرآن نقش بست که یادم نیست چی بود ، فقط یادم هست که در مورد برآورده شدن دعاها بود.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      • -
        ستاره ایی در آسمان هفتم گفته:
        مدت عضویت: 733 روز

        سلام نگین عزیزم نگین باارزش تو قلب جهان هستی

        از طریق لینکی که برای مرجان فرستادی هدایت شدم بهت

        چه خواب زیبااا و پرمفهومی دیدی خدایا شکرت که قلب نگین رو با نشونه ت محکم کردی

        من و تو مرجان هر سه استعفا دادیم و کارمند خدا شدیم . همکار عزیزم نگین جون میدونم الان دیگه مثل من

        باک انرژیت فول شده و با شوق و اشتیاق بیشتری داری به سمت اهدافت حرکت میکنی.

        ماه گذشته وقتی در تضاد رابطه عاطفی بودم من هم خواب جالبی دیدم که با خوندن کامنتت یادش افتادم.

        لینکش رو میزارم قبل از خوندن ادامه متنم حتما برو اول کامنتم در جواب سعیده شهریاری رو بخون بعد بیا بگم بعدش چی شد تا انشاالله باکت سوپرفول بشه.

        https://abasmanesh.com/fa/change-from-pessimist-to-optimist/comment-page-4/#comment-1555681

        چند روز بعد اون نشانه و ادامه حرف نزدن با همسرم دوباره از خدا نشونه خواستم که خدایا نکنه من غرور برم داشته و کینه دارم به دل میگیرم نکنه دارم اشتباه میکنم دوباره قران رو باز کردم صفحه 55

        <>

        الحمد الله الحمدلله قلبم محکم شد.خدایا شکرت

        کاملااااا ناآگاهانه و فراموش کردن وعده سه روزه خدا ، روز سوم همسرم رفتار ناجالب و تکراری انجام داد که

        بسیییار من و بهم ریخت. از خونه زدم بیرون و برای فکر کردن در مورد سرنوشتم رفتم کتابخونه محل.

        بعدظهرش وسط کامنت خوندن و نکته نوشتن دلم پرکشید با خدا از طریق قرآن حرف بزنم . به نیت جدایی قرآن رو باز کردم .

        بعد از سه سال استخاره برای جدایی که هربار به شدت نهی میشد. معنی فارسی رو خوندم اینبار بسیار خوب اومد و آیاتی کاملا مرتبط با نیتم اومد. آیات ابتدایی سوره دخان صفحه 496 دقیقا ایه به آیه جوابم رو میداد.

        بعد اینکه قرآن رو بستم اشکهای یواشکیم در میون جمعیت رو پاک کردم و با خدا حرف زدم

        گفتم خدایا یه نشونه دیگه بهم بده من مطمئن بشم قلبم محکم تر بشه.

        مثلا میشه اسم وفامیل فلانی که امروز خیلی تحت تاثیر کامنتش قرار گرفتم، تو آیات عربی همون صفحه باشه؟؟

        تو دلم خودمو سرزنش کردم گفتم دختررررر این چیه از خدا خواستی مگه فیلم هندیه اسم و فامیل ایرانی توی ایات قران بیاد اونم تو صفحه ایی که خودت میخوای !!!!!!

        دوباره همون صفحه رو باز کردم بسم الله الرحمن الرحیم

        وااای خدای من چی میدیم همون خط اول اسم اون طرف تو آیه بود ،

        لیل به معنی شب = لیلا شب خیز ، الله اکبر الله اکبر لا اله الله خدایا شکرررررت

        خدای من شکرت من و ببخش که به اندازه کافی ایمان ندارم من و ببخش به خاطر ناسپاسی ها و شک و تردید هام .

        به راستی که انسان فراموشکاره

        خدایا شکرت برای کامنت نگین خدایا شکرت برای این یادآوری نشانه ت درست زمانی که از این بلاتکلیفی دست به دامانت شده بودم.

        خدایا شکرت که دوباره دلم رو قرص کردی و نشانه ایی دادی که برای قدم بعدی اقدام کنم .

        ممنون ازت نگین عزیزم

        چقدر ثروتمندیم ماااا چه یگانه خدای با عظمتی داریم ماااااا

        خدایا شکررررت

        خدایا سجده گه درگاهت هستم

        پروردگارا جایگاه مارا در جوار عرش الهی ات همنشین متقیان و صالحین درگاهت قرار بده

        آمین یا رب العالمین

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
        • -
          ستاره ایی در آسمان هفتم گفته:
          مدت عضویت: 733 روز

          وای خدای من

          الان کامنتم رو خوندم و یادآوری شد برام

          وای که انسان چقدررر فراموشکاره

          وای که چقدرررر ناسپااااسم

          دیگه خدا باید با چه زبونی باهام حرف میزد ؟؟؟

          چرا مثل وحی منزل نپذیرفتم و باز صبر کردم و ته دلم شرک خفی داشتم که نتیجه ش شد دو روز حال بدی …

          خدایا من و ببخش

          خدایا من بخودم ظلم کردم

          خدایا شکرت که دارمت

          خدایا کمکم کن خدااااا

          من بدون تو هیییییچم

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    محسن منجزی گفته:
    مدت عضویت: 2033 روز

    استاد عزیزم و خانم شایسته سلام به روی ماهتون

    دوستان عزیزم سلام به همه تون که ندیده همه تون رو دوست دارم

    استاد من این فایل رو هنوز ندیدم و فقط نوشته ابتدای صفحه و قبل از فایل که مربوط به فایل هست رو خوندم که یهو به دلم افتاد که بنویسم و از اونجایی که به خودم یه تعهدی دادم، دیدم کاملا هم جهت و منطبق بر همن و قلبم هم اکی رو داد و الان دارم این کامنت رو اول توی ورد مینویسم تا بعد از گوش دادن و دیدن فایل و نکته برداری کردن ازش، کامنتم رو ثبت کنم.

    تکرار همین جملات ساده و تکراریه که اصل کاره و باید از مرحله شنیدن به درک کردن و عمل کردن برسه تا جایی که رفتارهام تغییر کنه، شخصیتم، نگاهم و نتایجم تغییر کنه. اون وقته که میتونم بگم من دارم کار میکنم. این رو به خودم میگم که تا اومدم شروع کنم به نوشتن، دوبار ذهنم اومد گفت میخوای دوباره حرفای تکراری بزنی؟

    منم گفتم بله واین موضوع رو براش آوردم.

    همه چیز کنترل ذهنه و همه چیز کنترل ذهنه. این موضوع انقدر مهمه و انقدر میتونه جهت زندگی رو تغییر بده که میتونه دو دنیای کاملا متفاوت برای دو انسان که حتی دوقلو هستن بسازه و تجربیات، نعمت ها، و راه زندگی شون رو از هم جدا و سوا کنه.

    به همین خاطره که خداوند مهربان توی قرآن تاکید کرده به تقوا داشتن. جرا که کی ما میتونیم راحت ذهنمون رو کنترل کنیم؟

    وقتی که زندگی خوب و درستی داشته باشیم. وقتی که دیدگاهمون نسبت به خودمون، نسبت به جهان و نسبت به خداوند دیدگاه درست، زندگی ساز و دیدگاه مثبتی باشه. کی ما میتونیم ذهن رو ساکت کنیم وقتی که مثال های زیادی از شرایط مختلف، آدم های مختلف و زندگی های مختلف براش بیاریم که بله می شود اینطور هم بود.

    از آنجایی که شیطان قسم خورده که تا آخرین لحظه حیات روی کره زمین انسان ها رو از مسیر اصلی و صاف و مسیر نعمت ها دور کنه تا انسان ناشکر بشن به خدا، خدا هم برای هدایت و راهنمایی پیامبرانش، کسانی که نزدیک ترین ارتباط رو با خدا داشتن، اومده براشون مثال های منطقی، و کاملا معقولانه آورده تا بتونن با یادآوری مکرر اون ها به خودشون، ذهن رو ساکت کنن و بتونن کنترل کنن روی ارتباطشون با خداوند و روی نعمت های زندگی شون.

    دو تا کلمه هست که اینجا برای من چشمک میزنن:

    1- کنترل ذهن

    2- منطق و دلیل

    این ها کلماتی هستن که هر جقدر بیشتر بتونم روی اون ها کار کنم، هر چقدر بیشتر بتونم روی اون ها کار کنم و بهتر ازشون استفاده کنم زندگیم بهتر، خوشبخت تر، با کیفیت تر و زیباتر خواهد شد.

    استاد روش هایی که خودم برای کنترل ذهنم استفاده می کنم رو میگم شاید بتونه ایده بده به دوستانم برای کنترل کردن بهتر ذهن و اون ها هم بتونن بکار بگیرن.

    یکی از اولویت هایی که من همیشه برای کنترل ذهنم استفاده میکنم انجام کاریه که به شدت بهش علاقه دارم. من خیلی به مطالعه زبان انگلیسی علی الخصوص کتاب هایی که در زمینه موفقیت فردی و به ربان اصلی هستن علاقه دارم. یعنی وقتی اسم انگلیسی میاد چشمام میشن قلب و قلبم شروع میکنه به ضربان های بابا و قشششنگ آدرنالین خونم میره بالا و دمای بدنم در آخر!!!!!!!

    به همین خاطر هر وقت بخوام ذهنم رو آزاد یا تخلیه کنم میرم سر وقت مطالعه ی کتاب های زبان یا فیلم های زبان اصلی که خیلی برام جذاب باشن.

    راه دوم ورزش کردنه که باز هم خیلی خیلی بهم کمک میکنه. چون که انرژی اضافی بدن رو کامل تخلیه میکنه و برای من هر چی سنگین تر باشه ورزش کردن، ذهنم کم رمق تر میشه در پایان و قیدِ بی خیالِ!!!!!!!! افکار مزاحم رو میزنه.

    راه بعدی اینه که میرم کوچه و خیابون های اطراف رو میچرخم و ماشین ها و خونه های لوکس و زیبایی که اخیرا ساخته شده رو میبینم، تحسین میکنم و تایید میکنم ثروتمند شدن جهان رو و هم خوشحال میشم و هم باورهام بهتر و بهتر میشن.

    حالا بریم سراغ فایل

    1- ما میدونیم و قبول داریم که خداوند منبع تمام خیرها، خوبی ها، ثروت ها، خوشبختی ها و نعمت های جهانه و بی نهایت به بندگانش میدهد و به هر کس که ازش بخواهد میدهد. پس چرا وقتی من ازش میخواهم یه چیزی رو نمیاد توی زندگیم؟ جواب این است که من بخاطر وجود یکسری باورهای محدود کننده میام شرایط کنونی خودم رو، دارایی ها و توانیی های خودم رو میارم و مرور میکنم و در نهایت با قدرت دادن به اون شرایط، و کم کردن قدرت خداوند برای اینکه اون نعمت رو نمیتونه به من بده، به این نتیجه میرسم که اون نعمت نمیاد توی زندگیم یا داشتن اون نعمت توسط من غیر ممکنه. در واقع ما دست خداوند رو میبندیم برای اینکه نعمت هاش رو بتونیم دریافت کنیم.

    امام صادق یک حدیث زیبایی داره که میگه: وقتی یک دعایی از خدا دارید فکر کنید که اون دعاتون و خواسته تون اجابت شده و شت در گذاشته شده برای شما. منظور دقیقا همینه که خداوند که نعمت ها رو میدهد شما هم از طرف خودتون و از سمت خودتون اوکی باشید تا این نعمت ها براحتی وارد زندگیتون بشه. به همین راحتی نعمت ها میخوان بیان توی زندگی ولی ما باورهای ناتوان کننده، با باورهایی که دست و پاهای مارو بستن نمیزاریم بیان توی زندگیمون. وگرنه خداوند مهربان که همه چیش اوکیه و همیشه در طرفه العینی جواب ما رو میدهد و خواسته مون رو براورده میکند. همون طور که ثروت داد به سلیمان نبی، همون طور که دریا رو شکافت برای موسی، همون طور که دل ها رو نرم کرد تا پیامبر هر جا که میرفت همه اون رو روی سرشون جا میدادن و همیشه همه کارها براشون راحت پیش میرفت. در واقع ایراد اصلی عدم ورود نعمت ها به زندگی من خودم هستم با داشتن باورهای محدود کننده ای که جلوگیری می کنن از ورود این نعمت ها به زندگیم.

    حضرت زکریا موقعی که از خدا خواست تا بهش بچه بده قدرت خداوند رو قبول داشت اما اعتقاد داشت که با شرایط کنونی خودش، از طرف خودشون امکان دریافت نعمت وجود نداره. یعنی توی رسیده به خواسته ها موضوع اصلی این هست که آیا ما باور داریم که رسیدن به اون خواسته امکان پذیر است یا خیر. وگرنه از طرف خداوند که منبع همه نعمت هاست همه چیز اوکی و اماده و هلو بپر توی گلو ست.

    مثلا خودِ من تا سن سالگی اصن نمیدونستم ماشینی به نام پژو 2008 وجود داره. اما یه روز از یکی از دوستانم شنیدم که اصن همچین ماشینی هم هست و وجود داره و تولید میشه. خدا شاهده یکی دو روز بعد توی خیابون چندین بار من اون ماشین رو دیدم. یعنی من بعد از سی سال که اصن از وجود همچین ماشینی اصلاعی نداشتم، زمانی که فهمیدم که این ماشین وجود خارجی داره، باور کردم که هست، و بعد که باور کردم در مدار دیدنش قرار گرفتم.

    یا من تا حالا توی پنج سال گذشته سه بار مکان شغلیم رو عوض کردم و هر بار هم خداروشکر خیلی خیلی راحت، با عزت و احترام تمام و بدون اینکه کسی بخواد سفارشم بکنه، یا پارتیم باشه بدون هییییچ چیز و فقط با هدایت خداوند مهربان با عزت و احترام تمام مشغول به کار شدم اونجا. و بعد که رفتم اونجاها و مشغول به کار شدم وقتی نحوه سرکار اومدنم رو براشون توضیح میدادم اصن باور نمی کردن. میگفتن مگه میشه بدون پارتی و سفارش اینجا مشغول بود. ولی برای منی که تکیه کذدم به خدا و توانایی هام رو افزایش دادم و به هیچ چیز بغیر از خدای درونم اتکا نکردم و نمی کنم، همه چیز امکان پذیر و شدنیه. از این به بعد هم هدف های بزرگتر رو با همین فرمول میرم جلو و با این منطق های خودم هر جایی که بخوام به راحتی مشغول به کار میشم و کارم راه میفته.

    باور ها اگر اشتباه باشن اصن هیچ طوره نمیشه به یه خواسته ای رسید. و از اون جایی که این جهان بر پایه عدل و مساواتِ، کوچک ترین تغییر توی باورها مساوی است با تغییرِ نتایج.

    در واقع باورهای درسته که باعث ورود راحت تر نعمت ها به زندگی مون میشه و مهم ترینش باور به خداوندیِ خدا.

    باور به قدرت خداوند که خواسته های ما و بهمون میئه. باور به اینکه اون قدرت بالاتر و برترِ و تمام نعمت ها و خیر و برکت ها از سمت اونِ و هر چی رو که بخوایم به راحتی بهمون میده.

    برای هر باوری بایستی منطق هایی رو نشونش بدیم که برای بار اول یه ذره پایه هاش متزلزل میشه، وقتی ضعیف تر شد منطق بعدی، منطق بعدی و همین طور کم کم ضعیف و ضعیف تر میشه و به اندازه ای که ما باورمون قوی تر بشه به خدا و بهتر باورش کنیم به همون اندازه تو زندگیمون خودش رو نشون میده.

    امام رضا علیه السّلام فرمود: بخدا خوش گمان باشید. زیرا خداى عز و جل میفرماید: من نزد گمان بنده مؤمن خویشم، اگر گمان او خوبست، رفتار من خوب و اگر بد است، رفتار من هم بد باشد. اصول کافی / ترجمه مصطفوی ; ج 3 ص 116

    ما هستیم که با باورهامون به خدا اجازه میدیم توی زندگی ما خودش رو نشون بده و این همون قدرت اختیاریه که خدا به انسان داره که حتی میتونه خودِ خدا رو هم تو زندگیش راه نده. وطبیعیه که هر چی حضور خدا توی زندگیمون کم رنگ تر باشه زندگی به همون اندازه چه قدر سخت تر و زجرآور تر خواهد بود.

    اصلاح و تغییر باورها به سمتی که سازنده باشه، به سمتی که باعث رشد و شکوفایی در زندگی ما بشه و به سمتی که نعمت های بیشتری رو وارد زندگیمون کنیم، اصلی ترین موضوع و کار ماست. چرا که خداوند به اندازه باورهای ما به ما پاسخ خواهد داد. باور باور باور. بخدا همه چییییز باوره. همه چییییییز باوره. حتی خودِ خدا هم با اوردن مثال برای زکریا میخواسته دیدگاهش رو تغییر بده و باور مناسب تری توی ذهنش بکاره تا راه ورود نعمت ها به زندگیش باز بشه.

    در پایان منطق هایی و اندرزهایی که خدا برای خاموش کردن نجواهای ذهن پیامبران آورده، گفته که شاید سپاسگزار باشید. چرا بایستی سپاسگزار باشیم؟ بخاطر اینکه یادآوری و دیدن نعمت ها اول اینکه باعث میشه که انسان خاضع و خاشع باشه در برابر پروردگارش، دوم اینکه برای ذهن منطقی میکنه که آقا اگه اینقدر خدا به من نعمت داده، اینقدر کارهام رو همه جا راه انداخته و اینقدر هوام رو داره، باز هم نعمت میاد و من بازهم سایسته دریافت نعمت ها هستم و خداوند همچنان رزاق و بخشنده س و نعمت ها همین طور هی خواهند آمد. و همین ها هست که باعث بهتر شدن احساس و قرار گرقتن در مسیر هدایت الهی و درنهایت دریافت نعمت های بیشتر خواهد شد.

    خداوند به طرق مختلف توی قرآن گفته و با تاکید هم گفته که ای بنده من، من نزدیکم به تو، و نکنه فکر کنی که من تو رو فراموش کردم.

    یعنی گفته و تاکید کرده که ای بنده ی من نکنه من رو فراموش کنی و از یاد من غافل بشی. و این که من همیشه هستم با تو و همیشه میشنوم درخواست های تورو و سریع اجابت میکنم تو رو و فراموشت نمیکنم. به شرطی که تو هم من رو اجابت کنی، به من ایمان بیاری و دعوت من رو بپذیری و مومن بشی به من.

    یعنی این که من همیشه و همیشه با تو هستم، کنارت هستم، میشنوم تو رو، اجابت میکنم تورو راهنماییت میکنم هر لحظه اجابتت میکنم هر لحظه و هر لحظه با تو هستم. تو هم به من ایمان بیار و من رو فراموش نکن.

    استاد عجب آیه ایه و عجب سوره ایه سوره ضحی.

    در آینده قطعا شرایط بهتر از گذشته خواهد بود. خداوند به شما وعده فزونی و ثروت میدهد و این دو آیه کاملا همدیگه رو تایید میکنن، به این معنا هستن که تو بهتر خواهی شد و زندگی تو بهتر خواهد شد و جهان بهتر خواهد شد و نعمت های زندگیت بیشتر خواهند شد. آنقدر بیشتر خواهند شد که راضی خواهی بود. به شرطی که تو هم چشم نعمت بین داشته باشی و نعمت ها رو ببینی. برات عادی نشن نعمت ها و هر لحظه سپاسگزار خداوند و نعمت هاش باشی. اون موقع است که راضی خواهی بود.

    ولی اگه بخواهی هی خودت رو مقایسه کنی، که عامل اصلی بدبختی، و عامل اصلی سلب آرامش زندگی مقایسه کردن هست، اون موقع هست که طعم خوشبختی رو نخواهی چشید و آرامش از زندگیت حذف میشه و میره.

    ای پیامبر همان طور که زمان بچگی تو یتیم بودی من تو رو بزرگ کردم، من به تو پناه دادم و تو رو در آغوش خودم بزرگ کردم. ای پیامبر همان طور که زمانی که فقیر بودی خداوند مهربان تو رو غنی و توانمند کرد.

    کلید اجابت دعاها این است که با منطق های قوی، با اتفاقات و رسیدن های خوبِ زندگی مون، و با اتفاقات خوبی که توی زندگی مون افتاده و خیر بوده، با بهبودهای زندگی مون، با وعد ه های خداوند مهربان که وعده فزونی و ثروت و نعمت و بهتر شدن شرایط رو داده بهش ثابت کنیم که همه اتفاقات خوبه و خیرِ و بهتر میشه شرایط و رو به بهبودِ همه چیز و ساکت بشه. و ساکت بشه و به آرامش برسیم و اون موقه س با رسیدن به آرامش در جریان هدایت های خداوند قرار می گیریم و هر لحظه هدایت ها رو دریافت می کنیم و در مسیر نعمت های بیشتر قرار خواهیم گرفت. انشاالله

    در پناه خداوند مهربانی ها و نعمت ها و ثروت ها

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      اکرم گفته:
      مدت عضویت: 2282 روز

      سلام بر اقای منجزی

      این فایل و کامنت هایش بی نهایت برایم راهگشاست

      وقتی رسیدم به کامنت شما دوست داشتم برایتان بنویسم .

      چقدر لذت میبرم که در این شهر مردانی هستند که در مسیر توحید قدم برمیدارند

      راستش از بودن شما در این سایت حس خوبی بهم دست داد

      چند وقت پیش که فهمیدم شما همشهری من هستید !!!

      حس کردم خداوند چقدر میتونه ادمای خوب داشته باشه و همه جا پر از عطر و نور کنه!

      چقدر کامنت های شما پر از نکات مثبت هست

      چقدر تمرکزی روی نکات مثبت و توجه به اونها هستی

      تشکر میکنم که مینویسی

      تشکر میکنم که داری روی خودت کار میکنی

      امیدوارم هر روز در مدار بهتر هر روز در مدار ثروت و مدار خوشبختی قرار بگیرید.

      وَلِکُلّٖ دَرَجَٰتٞ مِّمَّا عَمِلُواْۚ وَمَا رَبُّکَ بِغَٰفِلٍ عَمَّا یَعۡمَلُونَ

      و برای هر یک درجاتی است از آنچه عمل کردند؛ و پروردگارت از اعمالی که انجام می‌دهند، غافل نیست.

      الانعام132

      امیدوارم هر روز به درجات زیبابینی بیشتر برسید

      و توحید در لحظه لحظه زندگی شما موج بزند.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
      • -
        محسن منجزی گفته:
        مدت عضویت: 2033 روز

        سلام اکرم خانم

        امیدوارم هر جا هستید تندرست و سعادتمند باشید

        راستش اول خیلی خوشحال شدم از کامنتی که در جواب کامنت من نوشته شده، چرا که اینطوری دوباره کامنت خودم که مربوط به هشت ماه پیش هست رو خوندم و باور کنید اصلا باورتون نمیشه اگه بگم یادم نمیاد همچین کامنتی نوشته باشم. باور کنید اصلا یادم نمیاد که این آگاهی ها و درک ها رو من ثبت کردم.

        دلیل دوم خوشحالی من این هست که احساس خوبیه وقتی میدونی آدم هایی که در نزدیکی تو زندگی میکنن هم توی این مسیر و در جریان دریافت این آگاهی ها هستند.

        و بازهم خدارو مثل همیشه شاکر و سپاسگزارم که کمکم کرد و میکنه، که توی این سایت رشد کنم، مطالعه کنم، و ادامه بدم این مسیر پر از نعمت و ثروت و خوشبختی رو.

        دوست دارم یه اتفاق جالب رو اینجا ثبت کنم که ایمان خودم، شما و دوستانی که این کامنت رو میخونن قوی تر بشه و یادآوری مجدد بشه برای اثبات درست بودن قانون.

        حدودا دو هفته پیش یکی از همکارا یه برنامه روضه ی شبانه به مدت ده شب داشت. من خیلی دلم میخواست که شرکت کنم و دوست داشتم باشم توی این برنامه که بعدا هم فهمیدم تصمیمم چه قدر درست بود و حس خوبی هم دست داد.

        من کلا از زمانی که وارد برنامه شدم دوست داشتم کمک کنم و کار پذیرایی رو انجام میدادم در کنار چند نفر دیگه. آخرای برنامه رسیدم به قسمتی که باید ظرف ها شسته می شدن و من چون اومده بودم که فقط کمک کنم (برخلاف یه تعدادی دیگه از دوستان)، خیلی برام فرقی نداشت که چه کاری انجام بدم. و خلاصه وایسادم پای ظرفشویی که ظرف ها رو بشورم.

        (این قسمتش خیلی خیلی جالبه) در حین شستن ظرف ها و توی شلوغیِ ترکِ مراسم که مردم داشتن میرفتن، یک آقایی که نه تا حالا دیده بودمش و نه اصلا هیچ شناختی نسبت به هم داشتیم، اما با چهره ی بشاش و لحن صحبت آدم های لوتی و با مرام قدیمی، با صدای رسا و لبخند ازم بابت پذیرایی و مشارکت توی برنامه تشکر کرد و من خیلی حس خوبی از چهره ش و از فرکانسش گرفتم. و جواب تشکرش رو دادم. چند لحظه بعد بدون مقدمه گفت:

        آدم هر چی از خدا بخواد بهش میده(منم که دوست داشتم این صحبت و این موضوع ادامه پیدا کنه)، گفتم چطور؟

        گفت چند سال جلوتر از توی یه کوچه ای رد میشدم و یه خونه ای رو دیدم خیلی از خونه خوشم اومد، توی دلم گفتم خدایا چی میشه من این خونه رو داشتم.(ادامه داد)، آقا زد و من دقیقا همون خونه رو خریدم و الان دقیقا توی همون خونه ساکنیم.

        من که با شنیدن این صحبت ها فقط درست بودن قانون رو تایید میکردم و از خدا تشکر میکردم با لبخند و احساسِ سرشار، صحبت هاش رو تایید میکردم.

        (در ادامه صحبت هاش مثال دوم رو زد) یا چند سال جلوتر زمانی که میرفتیم مشهد به فرهنگی ها از طرف آموزش و پرورش اسکان میدادن و برا خودشون راحت بودن و دغدغه ی جا نداشتن، گفتم خدایا چی میشد ما هم یه فرهنگی توی خونوادمون داشتیم؟

        الان پسر من فرهنگیِ.

        من در حینی که داشتم ظرف ها رو میشستم کلی ذوق کرده بودم و هی خدا روشکر سپاسگزاری میکردم و با خودم میگفتم:

        خدایا آخه تو این مراسم؟ بدون مقدمه مستقیم بری سر این صحبت ها و از رسیدن به خواسته و اجابت شدن دعا حرف بزنی؟

        آخه کِی تا الان همچین اتفاقی برا من افتاده؟

        کسی که اصلا من نه دیده و نه میشناسه بیاد با من این صحبت رو بکنه و تمام.

        این مگه چیزی بغیر از تایید قانون و درست بودن قانون خداوند و کارکردِ درستِ این جهانه؟

        و هی با خودم مرورش میکنم و میگم ببین، تو فقط رو خودت کار کن خدا از جایی که اصلا فکرش رو هم نمیکینی تورو هماهنگ میکنه با مسیر درست.

        جالب اینه که اون آقا بعد از اون شب دیگه هرگز نه دیدم و نه شنیدم که درموررد این موضوعات حرف بزنه، و اصلا تیپ و شخصیتش هم طوری نبود(تا جایی که من برداشت کردم) که حدس بزنی توی این مسیر و با این آگاهی ها باشه.

        خلاصه اون شب خدا فقط فرستادش که بگه ببین، این هم یه سند دیگه که این جهان و من کارش درسته و تو فقط کافیِ یه ذره تغییر کنی، تا همه چیز به راحتی برات اتفاق بیفته.

        به قول یکی از بچه های همین سایت:

        تو خودت رو با خداوند هماهنگ کن، اون تمام جهان رو باهات هماهنگ میکنه.

        ممنونم برای اینکه دلیل شدید برای ثبت این دلنوشته.

        آرزوی سلامتی و سعادت و ثروت روز افزون برای شما، خودم و همه انسان های این مسیر زیبا رو دارم.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
        • -
          اکرم گفته:
          مدت عضویت: 2282 روز

          سلام و عرض ادب

          بسیار لذت میبرم از این مسیر و پروردگارم را سپاسگزارم که هر روز برای من شگفتی های بسیار دارد

          و برای بودن افرادی چون شما در این مسیر توحیدی

          از خداوند سپاسگزارم برای این سایت بهشتی

          و هدایت ما به این مسیر درست الهی

          داستان هدایت آن مرد و صحبت هایش برای شما بسیار جالب بود

          و ایمان و یقین دارم به پاداش ادامه دادن این مسیر خداوند بهترین ها را برای همه ی ما رقم خواهد زد.

          تمام تلاش ام بر این است که در مسیر درست الهی ثابت قدم بمانم و امیدوارم که خداوند همان طوری که ما را گلچین کرد و به این سایت هدایت کرد کمک مان کند تا لحظه به لحظه بندگی اش را انجام داده و لایق دریافت نعمت های به غیر حسابش شویم .

          در پناه پروردگار مهربان باشید.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  9. -
    حسام گفته:
    مدت عضویت: 2293 روز

    خدا یا من پیر شدم و 50 سالمه – افکار و باورهامم پوسیده و کهنه و باورهای کمبوده –

    درخواستم اینه که خودت راه نجاتی برا من قرار بدی بسمت خوشبختی در همه موضوعات

    من همونیم که آرزو کردم دوره های استاد رو داشته باشم

    و تو برام از وهابیتت خریدیش

    من همونیم که ازت درخواست کردم که منو ببری توی شغلی که عاشقشم

    و منو بردی

    منم همونیم که گفتم میخوام روابطم عالی بشه

    و به اندازه باورهام عالی شد

    من همونیم که ازت درخواست کردم عزت نفس لـِــه شُدمو جمع و جورش کنی

    و اینکارو کردی

    من همونیم که اومدم درخواست کردم که خدا یا عاشق اینم که برم عروسی پارتی و همیشه حسرت داشتم توی این مهمونی لذت بخش باشم و تو با عوض کردن فقط یک باور فقط یک باور منو بردی عروسی پارتی – به راحتی آب خوردن من دعوت شدم با احترام و چقدر این همزمانی عروسی پارتی که هیچوقت ندیده بودمش چقدر مثل یک معجزه بود

    من همونیم که وقتی درخواست مریضی هامو برات آووردم ظرف یک هفته معجزه ها دیدم که نه خودم باورم میشد نه اطرافیانم که من تونستم خوب بشم

    اینو برا خودم میگم خدا جون چون یادم میره و تو هرگز فراموش نمیکنی

    یادته رعشه شدید دستمو خوب کردی

    یادته معدمو خوب خوب کردی

    یادته نمیتونستم ته دیگ نونی که ازش روغن میچکه بخورم و دندون نداشتم تو با درست کردن یک دندون من به رایگان رایگان نعمت لذت بردن از خوردن ته دیگ روغنی نونی رو بهم دادی

    یادته پاهام شبها میسوخت و خوابم نمیبرد و مشکل کبد داشتم بهم گفتی بنویس و من توی ستاره قطبیم نوشتم من نمیدونم تو کی هستی و چه کارایی بلدی ولی من میدو.نم یه عده ای از دوستان سایت اومدن و میگن تو میتونی – من کبدم میخوام سالم سالم بشه و در عین ناباوری سالم سالم شد بعد تقریبا دو هفته

    آرزوم بود ماشین خودمو بخرم و برم شمال باهاش عشق و حال کنم و امسال 3 مرتبه منو با ماشین خودم بردیم شمال عشق و حال

    آرزوم بود کارام توی ستاد سبک بشه که بتونم از آزادی زمانیش روی باورام کار کنم و تو برام اوکی کردی جوری که من گفتم بابا دمت گرم نمیخواستم اینقد دیگه آزاد بشم که هیشکی بهم نگه تو کی میای کی میری چیکار میکنی اصلا تو توی ستاد چه کاری انجام میدی تو اصلا کاری داری که انجامش بدی -یعنی تا این حد آزادی زمانی بهم دادی

    آره خدا جونم دارم به تو میگم و برا تو مینویسم خودت گفتی بنویس و من دارم به تو میگم که وقتی گفتی بیا و بنویس که چن تا نعمت توی خونه زندگیت داری میبینی و مثل لیلا بشارتی بنویس مثل رزا بنویس و وقتی من نوشتم دیدم که اولا صدها قلم رو فاکتور گرفتم و ننوشتم و وقتی 70 مورد نعمت نوشتم که وقتی به هر کدومش نگاه میکنم میبینم اینا بیشتر شبیه معجزس تا نعمت ساده بیشتر شبیه کارهای وهابیت توعه تا شبیه کارهای عادی روزی دادن بنده هات بیشتر شبیه اون کلمه ای هست که بالاتر از وهابیته و من بلدش نیستم تا شبیه کاری ساده باشه که برا من کردی

    خدا جون بزار یادم نره من همون بنده ای هستم که بیمارستان روانی شهر چن تا دکتر مغز و اعصاب جوابش کردن همونی که تمام اماما جوابشو ندادن همونی که بالاترین دعاها و هزاران ختم های مادرم و چله نشینیهاش هیچ اثری نکرد ولی تو گفتی من بندمو میشناسم و دوسش دارم و خودم دردشو خوب میکنم

    آره تو نمیدونم از وهابیتت بود منو شفا دادی یا از چیز دیگت بود

    من فقط میدونم پشت این در جواب گرفتم

    باور کن خدا جون اصلا قبولت نداشتم روزی که بهت درخواست دادم که منو خوبم کنی

    بخودت قسم اصلا قبولت نداشتم و اصلا من خودمو بنده تو نمیدونستم

    من فقط گفتم این عده یه چیزایی برات میگن بزار منم بگم دلم خوش بشه و به خودم سرزنش نکنم که چرا این راه رو امتحان نکردی

    حالا همون آدم اومده سراغت

    من 50 سال رو گند زدم توش رفت یکساله که آدم شدم دارم توی 50 سالگی گوش به حرف میدم و درس میخونم

    توی همین سنی که 95 درصد میگن ولش کن دیگه باید به فکر بازنشستگی باشم یه جا رو پیدا کنم لک لک کنم تا زمان مرگم برسه

    نه

    من آرزو دارم من 50 سال دیگه ازت میخوام سالم سالم تمام عشق و حال های دنیا رو بکنم

    وان دفعه دیگه دلیل دارم دلیلم اینه که زکریا بهت گفته من پیرم و فلان و فلان و بهش دادی پس باید به منم بدی

    میدونی چرا اونو دلیل میکنم چون تو اگه نمیخواستی اینو بگم که این آیات رو نشونم نمیدادی و خودت 40 یا 50 بار توی قرآنت گفتی که چرا فکر نمیکنید – منم فکر کردم حالا که اون این درخواستو داره منم میخوام

    خدا جون قبول کن عدل تو اجازه میده که اگه به یه کسی دادی به منم بدی

    باشه چشم باورمو درستش میکنم

    قبول کن قانون دسترسی میگه اگه زکریا به وهابیت تو دسترسی داره منم میتونم داشته باشم

    باشه چشم باورمو درستش میکنم

    قبول کن یه آدم ثروتمند نمیتونه قبول کنه خونوادش در فقر و گرسنگی باشن و اگه من خونواده تو هستم باید به منم بدی

    باشه چشم باورمو درستش میکنم

    دلیلشم میگم

    خودت گفتی توی سوره شمس که خیر و شر منو بهم میگی

    الانم باورای درستشو نشونم بده و بهم بگو

    خودت گفتی که من جانشینتم و یه جانشین تمام کارای رئیس رو میتونه انجام بده

    خودت گفتی تسخیر کنم منم میخوام تسخیر کنم پس به من بگو با چه باوری تسخیر کنم

    خودت گفتی همه به من تعظیم کنن پس معلوم میشه عاشق منی و یه عاشق حاضره جونشم برا معشوقش بده اونوقت چطور تو نخوای برا عشقت از نعمتهای بیشتر برا لذت بردن من ندی

    خودت گفتی همیشه پیش منی و کی هست که من میخوام همیشه پیشش باشم اون کسی که بیشتر از همه دوسش دارم میخوام پیشش باشم پس دوسم داری

    خودت از روح خودت به من دادی از مغزت به من دادی به من گفتی سرپرستت منم و یه سرپرست اداره تمام امکانات راحتی برای انجام کار رو در اختیار کارمندش میزاره

    خو.دت گفتی وکیل منی و یه وکیل مواظب موکلشه برای آرامش زندگی موکلش

    خودت گفتی ازم محافظت میکنی و گر نه منم مثل دایناسورا تا الان منقرض شده بودم

    اصلا تو چرا به خودت تبریک گفتی که منو خلق کردی چون دلیلش این بود که یه خدای کوچیکتر مثل خودت خلق کردی

    و خودت گفتی درخواست کن من بهت میدم

    نگفتی اینجوری درخواست کن اونجوری درخواست کن و تا اینجا بخواه تا اینجا رو نخواه هیچی نگفتی

    فقط گفتی قبول کن من میتونم و کار نیکو انجام بده منم درخواستتو میدم

    منم یکساله باور کردم تو وجود داری و انرژی هستی و کاراهامم دادم توی سایت خودم طبق برنامم انجام میدم و حالا نوبت توعه که درخواست ها مو بدی

    اولین درخواستم اینه که آسونم کنی برای آسونیا

    چرا؟

    چون تو وعدشو دادی چون هزاران نفر توی سایت تونستن

    دومین مورد گفتی سپاسگزار باش تا ظرفتو بزرگتر کنم

    منم الان نزدیک دو ماهه که جوری دارم سپاسگزاری میکنم که گاهی سپاسگزاریام شبیه باور به معجزه شده

    یعنی میگم خدا جون تو بابت این یخچالی که 20 ساله داره کار میکنه و چراغ هشدار قرمزش 7 ساله روزی 10 بار روشن میشه– تو چه میکنی با زندگی من که این داره اینقد سالم کار میکنه ولی متخصص گفته باید فلانش عوض بشه وگرنه و گرنه …. و من از تو خواستم که حفظش کنی و اون داره برا خودش با لذت کار میکنه و من گاهی بوسش میکنم که اینقد دارم آسون میشم و این برا من معجزس –من و همسرم الان سالهاست که یادم رفته چراغ هشدار یخچال هنوز داره روشن میشه و برامون عادی شده و انگار باید چراغ هشدارش روشن باشه -اما نه یه چیز دیگس که داره یخچال رو سالم نگه میداره – این وجود توعه – این محافظت تو از زندگیمه- این همون آسون شدنه—اما من بیشتر میخوام

    بیشتر میخوام

    عیبی داره

    من خدا جون گاهی از خودم خندم میگیره به خودم میگم تو چقد خل شدی آخه این درخواستی که داری امروز توی دفترت مینویسی برای اینکه صف نونوایی خلوت باشه رو مقایسه کن با توانایی های خدای خودت –خودت ببین مثل اینکه به یه رئیس جمهور بگی اومدم ببینمتون بلکه فقط یه لبخند به من بزنی من برم خونه- رئیس جمهور توی دلش میگه این خل شده همه میان مجوزهای بزرگ وام های میلیاردی و کشتی کشتی درخواستهای خفن دارن – اونوقت این اومده میگه میخوام لبخندتو ببینم

    خداییش گاهی از درخواست هایی که دارم خجالت میکشم

    ببخشید عقلم تا همین جا قد میکشه و تو رو نشناختم که درخواست خرید بستنی میکنم

    ازت میخوام بهم بگی که آیا 15 مورد ارزش و اعتبار دادی مثل تسخیر مثل جانشینی-روح-مغز-سرپرستست-وکالتت-صفات خوبم-اجازه دسترسی همه وقته-پیشمی-عاشقمی-هرچی رو من بخوام –منو غنی آفریدی – آرومم میکنی-نگهبان منی-قانون اصلی خودتی- تبریک گفتی به خودت-قول دادی بهت میگم-قول دادی آسونم میکنی-قول دادی بهم میدی و……. به همه گفتی به من تعظیم کنن به من بگو که اگه من نباشم چه بلایی به سر شناخت تو میاد

    فرض کنیم من تو رو نشناسم

    خوب تو هم عظمتت شناخته نمیشه

    نعمتهات شناخته نمیشه

    سپاسگزاری فراموش میشه

    به من بگو که منم که دارم به همه چیز هستی ارزش و اعتبار میدم

    چرا ؟

    چون فرض کنیم من تو رو نشناسم

    از پول هم استفاده نکنم

    ارزش تو و پول کجا میره

    اگه من نباشم تو شناخته نمیشی

    اگه از پول و هر چیزی استفاده نکنم اون بی ارزش میشه

    اصلا فکر کنیم که انسان نبود

    مثال کارخونه تسلا که خودرو خودرانم بسازه ولی به همه مشتری ها بگه که این خودرو این ویژگی ها رو داره ولی برای ویترین هست و کسی نمیتونه سوارش بشه

    اونوقت اعتبار شرکت تسلا چی میشه

    تو انسان رو خلق کنی مثل من ولی هیچ کاری نکنه و فقط ی جا بشینه و هیچ چیزی رو نیافرینه مثل برادران رایت و فقط ی جا بشینه – اونوقت اعتبار و ارزش و بزرگی تو چی میشه—فرشته ها بهت میگن که انسان رو آفریدی و اینهمه به ما گفتی بهش سجده کنیم –هیچ کاری هم نمیکنه و مثل مجسمه هست-لا اقل ما که فرشته هستیم سپاسگزار توایم – اون که اصلا هیچ کاری نمیکنه

    پس خدا جون منم که دارم به خدایی تو ارزش و اعتبار میدم

    منم که دارم به پول اعتبار میدم

    منم که دارم به ماشین تسلا و کمپانیش اعتبار میدم

    ازت میخوام همونطور که اینقدر منو عزیز و غنی و ثروتمند و خالق آفریدی و خودتم گفتی همه جوره حمایتت میکنم بیا و این باورهای درب و داغونو به سبک خودت که بهترین سبک هستش درستشون کن

    من سهم خودم اینه که سپاسگزار وجود نازنینت باشم و سعی کنم که لذت ببرم

    تو هم بیا به سبگ خودت که آسون میکنی منو برای آسونیا – باورامو براحتی عوضشون کن تا نتایجم تغییر کنه و بزرگتر بشه

    درخواستهامو برای کسب و کارم و درآمدم و حساب بانکیم و مشتریهام و سلامتیم و روابط عالی که میخوام و تفریحاتم و سفرهای لذت بخشی که میخوام و ارتباطاتی که با تو میخوام و احساس لیاقتم و …….. نوشتم

    اگه تو بعنوان خدا درخواست داری که من سپاسگزار باشم تا لذت ببرم و منم مثل تو بشم منم درخواست دارم

    قبلنا فک میکردم که تو درخواستی نداری ولی خودت گفتی یه پدر عاشق ثروتمند میخواد فرزندانش از همه موهبتهای زندگی ثروتمندی اون لذت ببرن – تو هم پدر ثروتمند منی و درخواست داری پس خودت راه رو نشونم بده

    یکیش سپاسگزاریه

    یکیش باور سازیه که تو پدر توانایی هستی

    یکیش توانایی هایی که بهم دادی برای تسخیر همه چیز

    پس ازت میخوام منو آسون کنی برای همه آسونیا دلیل منطقیشم گفتم که برای عروسی پارتی آسونم کردی برای ثروت و روابط و همه موضوعات به راحتی آسونم کن .

    چون تو هزاران راه رو بلدی

    چون تو خودت گفتی بخشنده و مهربانی

    چون تو منو بهتر از من میشناسی و میدونی قلق من چیه و کلید قفل ذهن من دست توعه

    قلق اینکه این افکار و باورهام چجوری عوض میشن

    چون تو خودتو اجابت ککننده نامگزاری کردی

    من بعد از یک سال جدی جدی کار کردن روی باورهام میخوام روند روبه رشدم بهتر و بهتر بشه

    چون تو خودت گفتی آسونت میکنم برای آسونیا

    چون من با اعتماد به تو نتیجه گرفتم اگه نتیجه نمیگرفتم میرفتم یه جای دیگه

    و. اما موضوع مهمتر از درخواست کردن از تو و شناخت وجود ارزشمند و نازنین تو اینه که درخواست کردن از تو جنبه دکوری و فرمالیته داره و جنبه کانکت شدن با تو رو داره –یه بار دیگه به خودم میگم درخواست کردن از تو جنبه دکوری و فرمالیته داره و جنبه کانکت شدن با تو رو داره چرا ؟

    چون اگه منم نخوام تو رو بشناسم و ثروتمند باشم میتونم

    چون اگه منم نخوام تو رو بشناسم و روابط خوبی داشته باشم میتونم

    چون اگه منم نخوام تو رو بشناسم و سلامتی خوبی داشته باشم میتونم

    چون پول و عشق به پول توی تک تک سلولهای بدن من هست فقط ازش استفاده نکردم

    چون سلامتی و عشق به سلامتی و عاشق خودم شدن توی تک تک سلولهای بدن من هست فقط ازش استفاده نکردم

    چون عزت نفس و احساس لیاقت توی تک تک سلولهای بدن من هست فقط ازش استفاده نکردم

    چون منم که دارم جهان رو به واکنش وادار میکنم

    چون منم که دارم با افکارم و تک تک سلولهام همه چیز رو جذب زندگیم میکنم

    در واقع پول دست مردم نیست که بخوام به زور یا با چاپلوسی یا با هر ترفندی ازشون بگیرم تا وارد حسابم بشه

    در واقع پول دست توی خدا هم نیست که بخوام به زور یا التماس از تو بگیرم

    پول و عشق به پول توی تک تک سلولهای غنی من گزاشته شده

    سلولهای من از هر نظر و موضوعی غنی هست و هیچ نیازی به بیرون نداره

    اصلا تو چرا به تمام موجودات گفتی به من سجده کنن

    چون تو منو مثل خودت در ابعاد کوچکتر آفریدی

    منم خدا هستم

    و هیچ نیاز بیرونی ندارم ولی افکار و باورهای اشتباه منو بسمت نیازمندی به تو و بنده های تو کشونده

    و من این نیاز رو شناختم و خود تو به من گفتی تو درخواست داری از خودت بخواه من فقط فرمانبردار افکار تو هستم

    ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توی

    وی آینهٔ جمال شاهی که توی

    بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست

    در خود بطلب هر آنچه خواهی که توی

    –یه بار دیگه به خودم میگم درخواست کردن از تو جنبه دکوری و فرمالیته داره و جنبه کانکت شدن با تو رو داره چون ذات من اینجوریه که اگه با کسی باشم بیشتر لذت میبرم و همین با تو بودن لذت منو بیشتر میکنه و ضمن اینکه با تو بودن یه اتفاق خوبی که داره به من باور میده که یه قدرت بزرگ حامی منه و اون باوره باعث میشه که جهان درخواستمو بده

    جهان کاری نداره من راس میگم یا دروغ میگم و نگاه میکنه که به چی فک میکنم و باور دارم وقتی باور دارم با یه قدرت بزرگ بدستش میارم باور پایه من اینه که چون اون قدرت بزرگه پیشمه منو به خواستم میرسونه و اونو بهم میده

    در واقع توی خدا اینجا کاری برا من نمیکنی و باور منه که باعث میشه به خواسته هام برسم

    پس حالا که باور کردم تو پیشمی به باورهام قدرتی بده که هر چی رو که میخوام براحتی بدستش بیارم

    عاشقتم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
  10. -
    مجید عزیزی پیردوستی گفته:
    مدت عضویت: 1821 روز

    به نام خدای که مهربان

    سلام استاد عزیزم و استاد شایسته ی عزیز

    سلام به دوستان بهشتیم

    تقریبا 4 روز که اومدم تهران و با مهارت و ویژگی هایی که دارم با استعداد و توانایی که دارم می‌خوام که ازش کسب درآمد کنم و هیچ وعده ی کاری از کسی نداشتم و حتی بدون هیچ مکانی و حتی خوابی تنها با دو میلیون اومدم و در حال حاضر در خواستم از خداوند جای خواب و درآمدی هست که بتونم هزینه هام برطرف بشه و کم کم بتونم با آموزش هایی که لازم رو خودم برای این مهارتها کار کنم و رشد کنم

    قبلا هم به شیراز و کیش مهاجرت کردم و هدایت شدم و بهترین شرایطی که فکرشو نمی‌کردم برام ردیف شد که در یک کامنتی هم تمام داستان نوشتم و باید برم اونو بخونم تا بازهم به یادم بیاد و برای ذهنم منطقی بشه که اگر قبلا شده بازهم میشه اگر قبلا در بهترین منطقه ی کیش زندگی کردم بازهم میشه ،اگر قبلا یک شغل آسان با بهترین امکانات و سادگی تمام برام ردیف شد بازهم میشه اگر قبلا در بهترین خانه ی پردیس و لواسان زندگی کردم بازهم میشه اگر قبلا به مسافرت میرفتم و بابت زمان گذاشتن در این سفر پول می‌گرفتم بازهم میشه اگر قبلا این شرایط برام ردیف شده بازهم میشه و خداوند بیشتر از من میخواد بهش برسم و این در حالی که الان دارم با علاقم پیش میرم و از مهارتهایی که دوست دارم استفاده میکنم و خداوند شرایط مناسب واسم ردیف می‌کنه و کلی هم لذت میبرم و از جایی که گمان نمیکنم بهم روزی میرسد و خداوند همیشه در زمان و مکان مناسب با شرایط و افراد مناسب قرارم میده و به آسانی در هر کاری واردم می‌کنه و منو هدایت میکنه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
    • -
      کبری مشتاقی گفته:
      مدت عضویت: 1236 روز

      به نام خدایی که راهنما و هدایتگر ماست سلام به استاد عزیزم و مریم جانم

      سلام دوست عزیزم احسنت به شما به تعهد و اعتماد به نفس و ایمان و توکل تون مرحبا تحسینت میکنم که با جسارت قدم برمیداری و با ایمان تو دل ترسها داری میری

      اول باید در این طور شرایط ذهن رو مهار کنی و منطقی کنی تا نجواهاشو خاموش کنی که بتونی تصمیم بگیری

      چقدر کار خوبی میکنی که میری دستاوردها و میخونی و ذهنتو براش دلیل میاری که بابا قبلا من تونستم خودمو بالا بکشم و ایمانمو به خداوند نشان دادم و خدا هم سر بزنگاه دستمو گرفته و برام قشنگ چیده همه چیز رو

      الان هم میتونی و بهتر و محکم تر قدم برمیداری فقط به ندای قلبت گوش کن که خدا الهامات و هدابت ها دو بهت نشان میده لهش اعتماد کن و فقط روی او و قدرتش حساب باز کن مثل استاد عزیزمون

      که وقتی مهاجرت به تهران کردن هیچی نداشتن اما یه ایمان راسخ و توکل به قدرت و عظمت خداوند داشتن پشتش محکم به خدا بود

      ان شالله خداوند در زمان مناسب و در مکان مناسب ودر شرایط مناسب دستتو بگیره و همه رو برات قشنگ انجام بده تو فقط بندگی کن

      او خدایی می‌کند

      در پناه خداوند باشین

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای: