اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من با یک آقا پسری آشنا شدم وقرارمون برای ازدواج بود،من واین آقا پسر همیشه ذهنمون این بود که پدرم مخالفت میکنه وهمین جور شد،مجبور شدیم جدا بشیم،آیا با دیدگاه مثبت میشه بهم برگردیم؟
سال جدید روخدمت استاد عزیز وهمه دوستان تبریک وتهنیت عرض میکنم وامیدوارم سال پر خیر وبرکتی باشه برای هممون
استاد راجع به پیش فرض ها که فکر میکنم میبینم منم چقدر راحت این پیش فرض هارو قبول کرده بودم مخصوصا تو دوران کودکیم ودرمدرسه اینکه شنیده بودم از دوستانم وخانواده که درس ریاضی درس سختیه وقبول شدن توش کارسختیه وبخاطر این باوری که قبول کرده بودم یادمه همیشه ازدرس ریاضی فراری بودم وطوری بود که من همیشه از کسانیکه یکی دوسال ازمن بزرگتر بودن وکتابهای سالهای گذشتشون مونده بود من به هرزوری که بود پیدا میکردم و تمریناتی که استاد ریاضی میداد ازروی اون کتابهامینوشتم همیشه به زور دراین درس قبول میشدم وفکر میکردم دراین درس استعداد ندارم درحالیکه میدیدم دوستانم چقدر راحت این درس روپاس میکردن یا دررابطه با جسمم من چون تو بچگی مدام این حرفهارو مخصوصا از پدرم میشنیدم که میگفت اگه به آسمون ابر بیاد این پسر سرما میخوره ومن اینو باور کرده بودم طوریکه همیشه خدامریض بودم یه نفر عطسه میکرد پیشم مریض میشدم یه کم فعالیت بدنم زیاد میشد وعرق میکردم سرما میخوردم ویکی دوروز میفتادم وهمیشه سوالم این بود که چرا اعظای خانوادم یابقیه مردم مثل من نیستن تااینکه با استاد آشناشدم وفهمیدم که بخاطر باورهای اشتباهی بوده که پذیرفته بودم واز وقتیکه شروع کردم به تغییر باورهام توسال یه بارم سرما نمیخورم درحالیکه قبلا وقتی عطسه میکردم این باورو داشتم که الان مریض میشم الان وقتی عطسه میکنم اینو جایگزین کردم که هر چی میکروب توبدنم بود بااین عطسه خارج شد ودقیقا بدنم سالم تر میشه استاد واقعا نمیدونم چطور باید ازشما تشکر کنم که ما روباقوانین ثابت وبدون تغییرخداوند آشنا کردی تابتونیم زندگیمونو همون طوریکه دوست داریم خلق کنیم.
من دوران مدرسه ابتدایی درسم خیلی خوب بود حتی یکبار سطح شهر نفر اول مسابقه علمی شدم ( خودم تا همین چند ماه پیش فکر میکردم نفر سوم شدم وقتی لوح تقدیرم رو دیدم شوکه شدم گفتم واای خدااایا من نفر اول شده بودم و یادم نبود؟!!!)، مسابقه علوم آزمایشگاهی نفر دوم شهر شدم
امااا تنها چیزی که تو ذهنم مونده اینه که «نگین تو خیلی درس میخونی»، رفته تو ذهنم که باااید باااید باااید خیلی تلاش کنم حتی توی شغلم هم بقیه دانش آموزایی که میشناسم میگن معلمای ما این همه آزمون نمیگیرن یا دوستای خودم که شهر دیگه معلم هستند میگن ما هم انقدر کاربرگه و آزمون ماهانه از بچه ها نمیگیریم
ولی من ته دلم اینه که اگر این کارها رو نکنم بچه ها یاد نمیگیرن، مثل قبلا که میشنیدم «تو باید زیاد درس بخونی» الان رفته تو ذهنم که باید زیاد کار کنم تا نتیجه بگیرم.
خب من چجوری باید این پیش فرض ذهنی رو تغییر بدم؟!! خدایا خودت بهم الهام کن خودت بهم بگو.
در مورد خرید کردن خیلی این حس رو داشتم که اگر جنس ارزونتر بخرم خراب میشه و بی کلاسیه و… مداام با خودم تکرار کردم که نگین تو همه جوره شیک و باکلاسی هر چی بپوشی بااز هم باکلاسی و دقییقا همین حس رو هم دارم (نمیگم همیشه و پیش همه، اما اکثر مواقع اینجوریم)
پیش خودم میگفتم خدا من رو هدایت میکنه به جنس خوب با قیمت مناسب خیلی هم برام اتفاق میافته.
وقتی داشتم این فایل رو گوش میدادم احساس میکردم چیزی ازش درک نمیکنم،چرا؟؟؟چون تک تک جملاتی که استاد میگفتن در واقع کلید و راهنما بودن و نیاز هست چندین بار با نوت برداری شنیده بشه چون واقعا حرفهایی از جنس طلا هستن و نباید به راحتی ازشون عبور کرد.اولش که داشتم فکر میکردم و دنبال نکات مثبت زندگیم بودم همش فکر میکردم من چیز خاصی رو به یاد نمیارم ولی بعد از کمی تفکر متوجه شدم در هفتاد هشتاد درصد زندگیم بسیار آدم آسان گیری بودم و هستم و هنوزم اتفاقات عالی به طرز معجزه آسایی برآن رخ میده ولی من غافلم از این لحظات خوب.یادمه توی محیط های کاری که داشتم معمولا ی نفر رو همکارام ازش حرف میزدن که آدم بد قاقی هست،آدم گیری هست و دنبال سوتی از دیگرانه و … ولی من هرگز با این آدمها به مشکل برنخوردم چون من خودم پیش فرض راجع به آدمها اینه که آدمها ذاتا مهربون آفریده شدن و کسی نیست که بخواد به من آسیب بزنه و همین طرز تفکر باعث شده که من خاطرات خوبی رو توی محیطهای کاری که داشتم تجربه کنم.دلم میخواد این پیش فرض رو از این به بعد برای خودم پر رنگ کنم چرا که گاهی به واسطه ی حرف دیگران این پیش فرض نسبت به مسائل کمی عوض شده.اینجا به خودم قول میدم وقتی این چند فایل توت فرنگی 19 دلاری رو دوباره و دوباره گوش بدم چون دریچه نگاهم رو به دنیای پیرامونم عوض کرد.خدایا شکرت که هدایتم کردی به این فایلها.الهی شکر.یا حق
خدارو شکر در سال جدید بازم در کنار شما دوستان عزیزم هستم و با تعهد بیشتری تمرینات و فایل ها را میبینم و اجرا میکنم
خواستم در مورد دیدگاهی که آدم داره بنویسم که چطوری فکر میکنی و چگونه عمل میکند
من قبلا این باور داشتم که اگه پول پیدا کنم چند برابر همان پول یا همون مقدار را گم میکنم بعد همین اتفاق هم می افتاد و کار بجایی رسیده بود که من پول پیدا میکردم ولی اونو از زمین بلند نمیکردم یا اگر هم میکردم به ینفر میدادم و این باور را داشتم که اگه خودم ببرم باز یه مقدار گم میکنم،این کار و فکر ادامه داشت تا با فایلهای استاد این باور رو شکستم در دوره کشف قوانین و یک قسمتی که خانم شایسته در حال پیاده روی بودن و یک سکه پیدا کرد و گفت نشانه ثروت است،منم بعد از یک مدت کلی از اون ماجرا گذشته بود ده هزار تومن پیدا کردم و بعدش یه مدت گذشت پنجاه هزار پیدا کردم ولی دیگر خودم گم نکردم و این باور در من ایجاد شد که هرجوری فکر کنی همون میشه.
به نام خدای مهربان سلام به استاد عزیزم وخانم شایسته نازنین
زندگی ما بوسیلهی پیش فرض های ما ساخته شده است این پیش فرض همان باورهای ماست باورهای ما هم توسط جامعه و فرهنگ و خانواده ساخته شده الان با این آگاهی ها متوجه شدم که این من هستم که خالق زندگیم هستم با باورهای خودم پس وظیفه من این است که باورهای مناسب را جایگزین باورهای های نا مناسب کنم با تکرار این آگاهی ها و استفاده از دوره های بی نظیر شما استاد عزیزم
وقتی که شما با مثالهایی که در مورد باورها زدیید من هم یاده اون دوران پندمیک افتادم که باورها داشتم که نباید با هیچ کسی رفت و آمد کنی این در حالی بود که خانوادهی عروسم اصلا این باور را نداشتن و همیشه رفت و آمد می کردند بدون اینکه هیچ گونه نگرانی داشته باشند الان میفهمم که اونا باورهای خوبی در مورد سلامتی داشتن و خدا را شکر هیچ گونه بیماری هم برای آنها بوجود نیامد عین در حالی بود که من همیشه نگران پسرم بودم ولی خدا را شکر هیچ گونه اتفاقی هم برای اونا نیفتاد
یکی دیگه از دیگه از مثال هایی که دارم بزنم این بود که چند سال پیش من دچار کمر درد شدم وقتی رفتم دکتر دکتر گفت که با کلا استراحت کنی و کلی قرص ودارو هم نوشت و به من گفت که اصلا نباید هیچ کاری بکنی و بعد از مصرف داروها باید عمل جراحی کنی من هم باورها کرده بودم تا اینکه بعد از یک روز استراحت کلا من داشتم افسرده میشدم تا اینکه باز خداوند دستم را گرفت
و با یه سری داروهای گیاهی بهتر و بهتر شدم و بعد با این سایت الهی آشنا شدم و دارم روی باورهای خودم کار میکنم و با استفاده از قانون سلامتی الان خدا را شکر سلامت و سلامت هستم
و الان باورتون نمیشه بالای سه چهار ساعت پیاده روی می کنم بدون هیچ گونه خستگی
الان متوجه شدم که همه چیز باور است این من هستم که خالق زندگیم هستم پس باید همیشه مواظب افکار و ورودی های خودم باشم
خدایا مرا آسان کن برای آسانی ها
تنها تو را می پرستم وتنها از تو کمک می خواهم
ما را به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنها نعمت دادهای نه راه گمراهان
نمیدونم چی بگم فکر میکنم کل این دوسال که من عضو این کلاس بودم
دو قسمت میشه یکی قبل این فایل
یکی بعد این فایل
واقعا چرا ما فکر میکنیم میفهمیم و درک میکنیم ؟
جوری که دیگه تهش همینه و غیر این نیست
بعد از مثال زیبای شما در مورد ساخته شدن باور
باوری که از توجه به نکات مثبت شکل گرفته بود
در مورد دوست سیاه پوست خوبتون من تازه دوهزاریم افتاد چجوری باور ساخته میشه با اینکه
این همه دوره از شما گرفتم و کار کردم روی خودم!
استاد من بخاطر مشکلاتی که در روابط عاطفیم داشتم به دوره عشق و مودت روی آوردم مثال زخم روی دست که فرمودین
شما چجوری میتونین اینقدر قشنگ مثال بزنین
من دیگه واقعا نمیتونم تحمل کنم این حد از قدرت کلام رو دارم دیوانه میشم:)
استاد اون قسمت که درمورد پیشفرض ها در روابط صحبت کردین با این فایل دوم توت فرنگی منو منفجر کرد
فکر میکنم میدونم چرا یهو درکم اینقدر زیاد شد
میدونین من از یه سفر 6 روزه برگشتم با 6 تا مقصد
قبل سفر یه حسی بهم میگفت این سفر قرار تورو لول اپ کنه اینم بگم خانومم دوست داشت بره کربلا ولی من میلی نداشتم اگرچه قبلا آدم بسیار مذهبی بودم
ولی شرایط طوری پیش رفت که دیدم داره منو میبره فکر میکردم اونجا قرار اتفاق خاصی بیفته
رویا بشه و وحی این داستانا ولی وقتی رسیدم اونجا دیدم نه هیچ تفاوتی تو مشهد کربلا نیست
مسیر توحید فقط یکیه و این یه ریشه های از نشتی انرژی رو توی من برطرف کرد و من تونستم آدم توحیدی تری باشم
خلاصه مشهد راه افتادیم 27 بود شب همدان خوابیدیم رفتیم صبح آثار قدیمی هگمتانه فکنم بود 28 شد شب رفتیم عراق تجربه جالبی بود توی رفت من تونستم احساس لیاقت رو توی خودم افزایش بدم
یکم شاید طولانی بشه ولی درس زیادی داره دل بدین
رفتند ما با ون رفتیم که ظرفیتش 14 نفره خدارو شکر با اینکه خلوت بود ولی کاملا هم زمانی نفرات جور شد و ما حرکت کردیم بماند که هتل هم رزرو نکرده بودیم و یه لحظه خانومم یادش اومد از یکی از دوستاش و اونم لحظه آخر درست شد
توی مسیر مرز به کربلا با توجه به گرما و کم بودن جا توی ون خیلی اذیت شدیم حالا من چون قبلا 8 بار تجربه عراق رو داشتم برام عادی بود ولی خانومم کلافه شد تا رسیدیم شد 4 ساعت و 2 شب من قبلا با دیدن اون حرم و منظره خیلی منقلب میشدم ولی ایندفعه یجور دیگه بود خیلی آگاه تر بودم آدم توحیدی تری شده بودم آخرین بار 3 سال پیش بود
اینم بگم هتل ما تو یه کوچه بود پر از ماشین مورد علاقه من لندکروز اتاق 300 بود مثل پراید بود توی ایران اینقدرکه زیاد بود اونجا
جالبتر اینکه صاحب هتل یه فرد موفق همشری و مثل من بود خط فکریش
خلاصه دوشب گذشت و ما خواستیم برگردیم ولی ایندفعه به خودم قول دادم که احساس لیاقتم رو افزایش بدم و یه ماشین کولر دار سوناتا مدل بالا گرفتیم و مثل جنتلمنا رفتیم مرز باورم نمیشد روز قبل از عید بود میون اون همه آدم و سیل جمعیت فقط ما دونفر برگشتیم هیچکس دیگه نبود همه می اومدن اونجا باشن
من هنوزم برای اماما احترام قائلم و هرشخصی که بهشون اعتقاد داره احترام میذارم این بازی این دنیاست
خلاصه برگشتیم کرمانشاه سال تحویل طاق بستان بودم و جشن بود چقدر خوشگذشت
شبش حرکت کردیم به سمت خلخال که توی راه خبر فوت مادربزرگم رو دادن و من زیاد آدم احساسی نیستم تو این مورد ها بیشتر دیدگاه توحیدی دارم چون خیلی کار کردم
سرتون درد نیارم اینقدر خوش گذشت و ما هرکار کردیم نشد به مراسم های عذاداری برسیم و این قانون دنیا بود
که آدم ها و فضاهای که با تو هم مدار نیستن رو از هم جدا میکنه
چون من اعتقادی به عزاداری کردن هم ندارم
و این سفر بمن فهموند که چقدر مدارم بالاتر رفته
از آدم هایی که برخورد داشتیم از هم زمانی ها
و از رفاه که بدون فکر هزینه کردیم چیزی که تا یکسال پیش ارزوشو داشتم خدایا شکرت بابت
این سفر
استاد من عاشقانه شمارو دوست دارم
و باز هم میگم سر کلاس در شما میشینم تا خود فلوریدا میام و حضورا با هم یه فایل میسازیم از داستان تغییر زندگی من
امیدوارم دوستان امسال بیشتر از همیشه روی تکامل خودتون کار کنین و نتیجه بگیرین
فکر کن با این نگاه امروز بیدار میشی که امروز روز مزخرفی هست اگر با این نگاه بری بیرون هم اینکه اتفاقات بد را جذب کنی و هم اگر اتفاق خنثی ببینی به نکات مثبت تمرکز نمیکنی وبه ترافیک و بوق زدن و عدم رعایت بهداشت توجه میکنی
ولی اگر بگی امروز روز فوق العاده و سرشار از فراوانی و اتفاقهای خوب و انسانهای عالی و ایده آل هست هم ذهنیتت اتفاق مثبت را به سمتت هدایت میکنه هم اینکه برداشتت را از اتفاقهای خنثی مثبت میکنه و هم اینکه آگاهانه توجه میکنی به نکات مثبت
امروز کارم عالی پیش میره امروز پروژه ام عالی انجام میشه
به صورت کلی آن نگاهی که ما داریم سعی کنیم اتفاقهای مثبت توجه میکنیم و نکته جالب این جاست به خاطر اینکه ذهن ماتربیت نشده و انتظار اینه که امروز و این هفته و امسال و… معلومه مزخرفه و بچه ام فلان کار رو کرده و ذهن ما هر روز متمایله همون فکرها رو ادامه بده
و اینکه ما اجازه میدهیم ذهنیت منفی ادامه پیدا کنه و ذهن تمایل داره بدترین احتمال ممکن را بده و منتظر بحث و ناراحتی و بیماری باشه و ذهن آنقدر توجه کرده و تربیت شده تمایل به منفی داره
اگر پزشک ما بیاد با اعتماد به نفس بگه شک نکن این دارو رو که بخوری تمام مشکلاتت بدون شک حل میشه سالم میشی و حتما من آن دارو را مصرف میکنم و خوب میشم ولی اگر دکتر بگه این دارو رو بخور شاید جواب بگیریم بعد بیا آزمایش بده دیگه این دارو جواب نمیده چون با اعتماد به نفس نگفته
ذهن کمک میکنه دارو تاثیرش صد در صد باشه اگر دکتر با اعتماد به نفس دارو رو تجویز کند
اگر ذهنیت این باشه که ریاضی خیلی سخته پس سخت پیش میره پس همین هم میشه این موضوع رو من در دبیرستان که رشته ی ریاضی بودم و به بخاطر ذوق و شوق پدرم برخلاف، علاقه ی خودم به رشته ی تجربی به رشته ریاضی رفتم و ریاضی را سخت میدونستم و یکی از دوستان با اینکه تقریبا احساس میکردم از نظر هوشی مثل هم هستیم نمره اش بهتر از من میشد و باهم شروع کردیم به خوندن و تمرین ریاضی و چیزی که دوستم اصرار داشت و مدام در حال تمرین ریاضی میگفت چقدر آسونه و این مسأله کاری نداره و کلا درس خواندن برام راحت تر شده و برام جالب بود و برام آنقدر راحت شد که نمره کامل گرفتم و برای دوستم تعجب بود که تو اومدی از من یاد گرفتی و با هم تمرین کردیم چطور تو شدی بیست و من هیجده و من میخندیم میگفتم تو خودت گفتی راحت و چقدر آسونه و با ذوق میرفتی حل مسأله انجام میدادی من اینو ازت یاد گرفتم ولی نمیدونستم این قانون کلی و متوجه نبودم و الان متوجه میشم
اگر انتظار این باشه یه کاری سخته این اتفاق میوفته چون داری به سختیهاش توجه میکنی و با پیش فرض منفی میری سراغش مثل توت فرنگی معمولی که فکر میکردند توت فرنگی نوزده دلاری طعمش را خیلی متفاوت میدیدنداینجوری ذهن داره اتفاقات را رقم میزند الان قراره در شرکت به جای دیگری و همکارای جدید انتقال پیدا کنم ویکی اومد گفت جاهای جدید از نظر مکانی فلانه و بیشتر نکات منفیش رو گفت ولی من به همکارم که قراره باهم بریم گفتم ولشون کن اگر قراره بریم خیلی بهتر از اینجا هست و کلی کیف میکنیم و همکاریهای بهتری را پیدا میکنیم و خودم باور نکردم وقتی از منفیهاش میگفت
به ذهنم گفتم از کجا معلوم شاید خیلی بهتر از این مکان باشه بزار خودم تجربه کنم و مطمئنم خداوند من و به جاهای بهتر هدایت میکند و به انسانهای عالی هدایت میشوم و این روند را از ستاره قطبی یاد گرفتم وهر جا بتونم ذهنم را کنترل کنم و به اصطلاح حواسم باشم و افسار ذهنم در دستم باشد نتایج عالی هم گرفتم
مسافرت الآنم که هر لحظه و هر روزش دارم سوپرایز میشم و تاالان کلی بهمون خوش گذشته الان ساری هستیم در جایی که پنجره ام رو به دریا باز میشه و فاصله تا دریا تقریبا دویست متر و من قلبم از ذوق دیدن دریا شگفت زده شده و وقتی نگاه به عظمت دریا و عظمت درختان و سرسبزی در شمال کشور دارم خیلی زیباست و بینهایت سپاسگزار خدای مهربانم ،خدایا شکرت
استاد چه رابطه های عالی ساختید با این ذهنیت مثبت و مثالهای در مورد انسانهای سیاهپوست که فرمودید چقدر عالی چقدر قشنگ تحسین برانگیزه ،تبریک میگم
در مورد یه زخم دست که یکی میگه ولش کن چیزی مهم نیست و واقعا زود هم خوب میشه و برعکسش هم دیدیم یکی اون زخم را وخیم میدونه و نگرانند و بدتر هم میشه بارها تجربه کردیم و چطور بدنمون واکنش نشون میده به به ذهنیتمون
در مورد سرفه یکی سرفه میکرد چون من بیماری ضمیمه ای هم دارم و میترسیدم بی شک مریض میشدم و واقعا سرماخوردگی سخت هم میگرفتم و همسرم میگفت برو بابا چه ربطی داره حتی افراد مریض هم بغل میکرد و بوس میکرد هیچیش نمیشد و در دوران بیماری پندمیک که من سخت این بیماری را گرفتم و همسرم از من مراقبت میکرد بدون ماسک و…ولی خدا رو شکر بر حسب ذهنیت مثبتش هیچیش هم نشد من تازه دارم یاد میگیرم نترسم و ذهنیتم را مثبت کنم و خیلی این باور قوی هست در ذهنم و تمام سعی خودم را میکنم خیلی بهتر شدم ولی به اندازه ای که همسرم اینقدر راحت رفتار میکند خیر ،ولی بازهم نسبت به قبل خودم بهتر شدم خدا رو شکر
در مورد افراد خوش شانس و بدشانس آزمایش انجام دادند و در محیطی پولهایی را گذاشتند و آن افرادی که خوش شانس میدونستند خودشون را، پول بیشتری پیدا کردند و قانون اینه هم نکات مثبت تری میبینند و هم نکات مثبت تری وارد زندگیشون میشه
توکلت علی الله حسبنا الله نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر
سلام به شما استاد عزیزمامیدوارم هرجا هستید بهترین اتفاقات رو تجربه کنید
من همیشه یک فوبیایی نسبت به دندانپزشکی داشتم و از دستکش های دکتر و اون وسایلش ترس عجیبی تو وجودم ایجاد میشد همش ذهنیتم این بود که قراره انقد درد بکشم که بیهوش بشم! اما اینبار که میخواستیم بریم پیش یک دکتر جدید پدرم بهم گفت این دکتره هم کارش خوبه هم خوش اخلاقه و اصلا دردی حس نمیکنی زیر دستش … منم همین رو باور کردم و واقعا همه تجربیاتم اینبار زمین تا آسمون با دفعات قبل فرق میکرد! چرا ؟ چون ذهنیت مثبت داشتم و همون هم تجربه کردم خلاصه اینکه دیگه اون وحشت من از دندانپزشکی ریختش و دکترم هم خیلی باحوصله و خوش اخلاق بودش.
سلام و درود به استاد جان و مریم عزیز و همه همراهان سایت الهی عباسمنش دات کام
ذهنیت/باور/اسمارتیز
یادمه دهه نود دانشجو ارشد بودیم و یه همشهری داشتم که خیلی دختر خوبی بود، مادربزرگش که البته تو زبون ما میشه ننه، تو روستا زندگی میکرد
و این دوست ما رو خیلی دوست داشت و خیلی به حرفاش گوش میکرد
چون ننه در زمانی زندگی میکرد که هر چند روستایی اطرافشان و البته روستای خودشون شاید یکی دو نفر درس خونده بودن و اونم در حد پنجم و سیکل، الان که نوه بزرگش رفته بود دانشگاه، ننه جان فک میکرد نوه اش کار شاقی کرده و چقد آدم خاصیه که رفته دانشگاه
ننه سالهای آخر عمرش بود و سنش بالا و بسیار از زانوهایش مینالید
به دوست ما همیشه میسپرد، تو که شهر گشته ای و این شهر و اون شهر میری، برو دکتر و بگو ننه ام زانو درد داره و…. و بگو دارو بده بدم به ننه ام
و هر چه دوست ما میگفت ننه تو باید خودت هم حضور داشته باشی، ننه تو کتش نمیرفت ….، از اون به بعد که دوستم متوجه شد ننه ول کن نیس، دکتر بیا هم نیس، میگفت چشم ولی انجام نمیداد
دوستم میگفت یه بار نزدیک عید بود که برگشتم شهر مون و با خانواده رفتیم روستا خونه ننه اینا که عید اونجا باشیم، از اونجا هم که نوه بزرگ بودم و دیگر نوه هام کلی احترام میذاشتن برام، همیشه خوراکی های متنوع با خودم میگرفتم و میبردم…
گفت که ما رفتیم روستا و رسیدیم خونه ننه، یه کم که نشستیم ننه گفت دختر جان من چند ماهه چشمم به دره که تو بیای و دارو بیاری و من پاهام خوب شه
دوستم گفت من جا خوردم
چون یکی دو سال بود که فقط گفته بودم چشم که بیخیال شه،
یه آن یه فکری به سرم زد
گفتم باشه ننه الان میرم و برات میارم
گفت رفتم تو ماشین و اسمارتیزهایی که گرفته بودم، رنگ سفیدشون رو جدا کردم و ریختم تو نایلون و 30 تا دونه که شد رفتم سمت ننه،
گفتم ننه این چند ماه دنبال این قرصا بودم
تلخش بود، شیرینش هم بود، من شیرین گرفتم که اذیت نشی
فقط ننه چون از خارج سفارش دادم آوردم و گرونه اگه بچه ها ببینن و اتفاقی یه دونه بخورن همه رو تا آخر میخورن چون خوششون میاد و تو دیگه دارو نداری
واسه همین قایم کن که کسی نبینه(چون کنغ میدونستم اگر بچه ها ببینن به ننه میگن که چیه و ننه اعتمادش رو از دست میده)
من با یک آقا پسری آشنا شدم وقرارمون برای ازدواج بود،من واین آقا پسر همیشه ذهنمون این بود که پدرم مخالفت میکنه وهمین جور شد،مجبور شدیم جدا بشیم،آیا با دیدگاه مثبت میشه بهم برگردیم؟
یا اینکه واقعا باید بگم تقدیرنبوده؟
سلام عرض میکنم خدمت استاد عزیز وهمه دوستان
سال جدید روخدمت استاد عزیز وهمه دوستان تبریک وتهنیت عرض میکنم وامیدوارم سال پر خیر وبرکتی باشه برای هممون
استاد راجع به پیش فرض ها که فکر میکنم میبینم منم چقدر راحت این پیش فرض هارو قبول کرده بودم مخصوصا تو دوران کودکیم ودرمدرسه اینکه شنیده بودم از دوستانم وخانواده که درس ریاضی درس سختیه وقبول شدن توش کارسختیه وبخاطر این باوری که قبول کرده بودم یادمه همیشه ازدرس ریاضی فراری بودم وطوری بود که من همیشه از کسانیکه یکی دوسال ازمن بزرگتر بودن وکتابهای سالهای گذشتشون مونده بود من به هرزوری که بود پیدا میکردم و تمریناتی که استاد ریاضی میداد ازروی اون کتابهامینوشتم همیشه به زور دراین درس قبول میشدم وفکر میکردم دراین درس استعداد ندارم درحالیکه میدیدم دوستانم چقدر راحت این درس روپاس میکردن یا دررابطه با جسمم من چون تو بچگی مدام این حرفهارو مخصوصا از پدرم میشنیدم که میگفت اگه به آسمون ابر بیاد این پسر سرما میخوره ومن اینو باور کرده بودم طوریکه همیشه خدامریض بودم یه نفر عطسه میکرد پیشم مریض میشدم یه کم فعالیت بدنم زیاد میشد وعرق میکردم سرما میخوردم ویکی دوروز میفتادم وهمیشه سوالم این بود که چرا اعظای خانوادم یابقیه مردم مثل من نیستن تااینکه با استاد آشناشدم وفهمیدم که بخاطر باورهای اشتباهی بوده که پذیرفته بودم واز وقتیکه شروع کردم به تغییر باورهام توسال یه بارم سرما نمیخورم درحالیکه قبلا وقتی عطسه میکردم این باورو داشتم که الان مریض میشم الان وقتی عطسه میکنم اینو جایگزین کردم که هر چی میکروب توبدنم بود بااین عطسه خارج شد ودقیقا بدنم سالم تر میشه استاد واقعا نمیدونم چطور باید ازشما تشکر کنم که ما روباقوانین ثابت وبدون تغییرخداوند آشنا کردی تابتونیم زندگیمونو همون طوریکه دوست داریم خلق کنیم.
سلام به استاد عزیزم و خانم شایستهی نازنین
من دوران مدرسه ابتدایی درسم خیلی خوب بود حتی یکبار سطح شهر نفر اول مسابقه علمی شدم ( خودم تا همین چند ماه پیش فکر میکردم نفر سوم شدم وقتی لوح تقدیرم رو دیدم شوکه شدم گفتم واای خدااایا من نفر اول شده بودم و یادم نبود؟!!!)، مسابقه علوم آزمایشگاهی نفر دوم شهر شدم
امااا تنها چیزی که تو ذهنم مونده اینه که «نگین تو خیلی درس میخونی»، رفته تو ذهنم که باااید باااید باااید خیلی تلاش کنم حتی توی شغلم هم بقیه دانش آموزایی که میشناسم میگن معلمای ما این همه آزمون نمیگیرن یا دوستای خودم که شهر دیگه معلم هستند میگن ما هم انقدر کاربرگه و آزمون ماهانه از بچه ها نمیگیریم
ولی من ته دلم اینه که اگر این کارها رو نکنم بچه ها یاد نمیگیرن، مثل قبلا که میشنیدم «تو باید زیاد درس بخونی» الان رفته تو ذهنم که باید زیاد کار کنم تا نتیجه بگیرم.
خب من چجوری باید این پیش فرض ذهنی رو تغییر بدم؟!! خدایا خودت بهم الهام کن خودت بهم بگو.
در مورد خرید کردن خیلی این حس رو داشتم که اگر جنس ارزونتر بخرم خراب میشه و بی کلاسیه و… مداام با خودم تکرار کردم که نگین تو همه جوره شیک و باکلاسی هر چی بپوشی بااز هم باکلاسی و دقییقا همین حس رو هم دارم (نمیگم همیشه و پیش همه، اما اکثر مواقع اینجوریم)
پیش خودم میگفتم خدا من رو هدایت میکنه به جنس خوب با قیمت مناسب خیلی هم برام اتفاق میافته.
و خدایی که در این نزدیکیست.
وقتی داشتم این فایل رو گوش میدادم احساس میکردم چیزی ازش درک نمیکنم،چرا؟؟؟چون تک تک جملاتی که استاد میگفتن در واقع کلید و راهنما بودن و نیاز هست چندین بار با نوت برداری شنیده بشه چون واقعا حرفهایی از جنس طلا هستن و نباید به راحتی ازشون عبور کرد.اولش که داشتم فکر میکردم و دنبال نکات مثبت زندگیم بودم همش فکر میکردم من چیز خاصی رو به یاد نمیارم ولی بعد از کمی تفکر متوجه شدم در هفتاد هشتاد درصد زندگیم بسیار آدم آسان گیری بودم و هستم و هنوزم اتفاقات عالی به طرز معجزه آسایی برآن رخ میده ولی من غافلم از این لحظات خوب.یادمه توی محیط های کاری که داشتم معمولا ی نفر رو همکارام ازش حرف میزدن که آدم بد قاقی هست،آدم گیری هست و دنبال سوتی از دیگرانه و … ولی من هرگز با این آدمها به مشکل برنخوردم چون من خودم پیش فرض راجع به آدمها اینه که آدمها ذاتا مهربون آفریده شدن و کسی نیست که بخواد به من آسیب بزنه و همین طرز تفکر باعث شده که من خاطرات خوبی رو توی محیطهای کاری که داشتم تجربه کنم.دلم میخواد این پیش فرض رو از این به بعد برای خودم پر رنگ کنم چرا که گاهی به واسطه ی حرف دیگران این پیش فرض نسبت به مسائل کمی عوض شده.اینجا به خودم قول میدم وقتی این چند فایل توت فرنگی 19 دلاری رو دوباره و دوباره گوش بدم چون دریچه نگاهم رو به دنیای پیرامونم عوض کرد.خدایا شکرت که هدایتم کردی به این فایلها.الهی شکر.یا حق
به نام خداوند یکتا
درود به استاد عزیزم و خانم شایسته و تمام دوستان
خدارو شکر در سال جدید بازم در کنار شما دوستان عزیزم هستم و با تعهد بیشتری تمرینات و فایل ها را میبینم و اجرا میکنم
خواستم در مورد دیدگاهی که آدم داره بنویسم که چطوری فکر میکنی و چگونه عمل میکند
من قبلا این باور داشتم که اگه پول پیدا کنم چند برابر همان پول یا همون مقدار را گم میکنم بعد همین اتفاق هم می افتاد و کار بجایی رسیده بود که من پول پیدا میکردم ولی اونو از زمین بلند نمیکردم یا اگر هم میکردم به ینفر میدادم و این باور را داشتم که اگه خودم ببرم باز یه مقدار گم میکنم،این کار و فکر ادامه داشت تا با فایلهای استاد این باور رو شکستم در دوره کشف قوانین و یک قسمتی که خانم شایسته در حال پیاده روی بودن و یک سکه پیدا کرد و گفت نشانه ثروت است،منم بعد از یک مدت کلی از اون ماجرا گذشته بود ده هزار تومن پیدا کردم و بعدش یه مدت گذشت پنجاه هزار پیدا کردم ولی دیگر خودم گم نکردم و این باور در من ایجاد شد که هرجوری فکر کنی همون میشه.
موفق باشید همیشه
بدرود
به نام خدای مهربان سلام به استاد عزیزم وخانم شایسته نازنین
زندگی ما بوسیلهی پیش فرض های ما ساخته شده است این پیش فرض همان باورهای ماست باورهای ما هم توسط جامعه و فرهنگ و خانواده ساخته شده الان با این آگاهی ها متوجه شدم که این من هستم که خالق زندگیم هستم با باورهای خودم پس وظیفه من این است که باورهای مناسب را جایگزین باورهای های نا مناسب کنم با تکرار این آگاهی ها و استفاده از دوره های بی نظیر شما استاد عزیزم
وقتی که شما با مثالهایی که در مورد باورها زدیید من هم یاده اون دوران پندمیک افتادم که باورها داشتم که نباید با هیچ کسی رفت و آمد کنی این در حالی بود که خانوادهی عروسم اصلا این باور را نداشتن و همیشه رفت و آمد می کردند بدون اینکه هیچ گونه نگرانی داشته باشند الان میفهمم که اونا باورهای خوبی در مورد سلامتی داشتن و خدا را شکر هیچ گونه بیماری هم برای آنها بوجود نیامد عین در حالی بود که من همیشه نگران پسرم بودم ولی خدا را شکر هیچ گونه اتفاقی هم برای اونا نیفتاد
یکی دیگه از دیگه از مثال هایی که دارم بزنم این بود که چند سال پیش من دچار کمر درد شدم وقتی رفتم دکتر دکتر گفت که با کلا استراحت کنی و کلی قرص ودارو هم نوشت و به من گفت که اصلا نباید هیچ کاری بکنی و بعد از مصرف داروها باید عمل جراحی کنی من هم باورها کرده بودم تا اینکه بعد از یک روز استراحت کلا من داشتم افسرده میشدم تا اینکه باز خداوند دستم را گرفت
و با یه سری داروهای گیاهی بهتر و بهتر شدم و بعد با این سایت الهی آشنا شدم و دارم روی باورهای خودم کار میکنم و با استفاده از قانون سلامتی الان خدا را شکر سلامت و سلامت هستم
و الان باورتون نمیشه بالای سه چهار ساعت پیاده روی می کنم بدون هیچ گونه خستگی
الان متوجه شدم که همه چیز باور است این من هستم که خالق زندگیم هستم پس باید همیشه مواظب افکار و ورودی های خودم باشم
خدایا مرا آسان کن برای آسانی ها
تنها تو را می پرستم وتنها از تو کمک می خواهم
ما را به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنها نعمت دادهای نه راه گمراهان
به نام خدا
سلام
سال نو مبارک
استادان خوبم و دوستان همکلاسی
نمیدونم چی بگم فکر میکنم کل این دوسال که من عضو این کلاس بودم
دو قسمت میشه یکی قبل این فایل
یکی بعد این فایل
واقعا چرا ما فکر میکنیم میفهمیم و درک میکنیم ؟
جوری که دیگه تهش همینه و غیر این نیست
بعد از مثال زیبای شما در مورد ساخته شدن باور
باوری که از توجه به نکات مثبت شکل گرفته بود
در مورد دوست سیاه پوست خوبتون من تازه دوهزاریم افتاد چجوری باور ساخته میشه با اینکه
این همه دوره از شما گرفتم و کار کردم روی خودم!
استاد من بخاطر مشکلاتی که در روابط عاطفیم داشتم به دوره عشق و مودت روی آوردم مثال زخم روی دست که فرمودین
شما چجوری میتونین اینقدر قشنگ مثال بزنین
من دیگه واقعا نمیتونم تحمل کنم این حد از قدرت کلام رو دارم دیوانه میشم:)
استاد اون قسمت که درمورد پیشفرض ها در روابط صحبت کردین با این فایل دوم توت فرنگی منو منفجر کرد
فکر میکنم میدونم چرا یهو درکم اینقدر زیاد شد
میدونین من از یه سفر 6 روزه برگشتم با 6 تا مقصد
قبل سفر یه حسی بهم میگفت این سفر قرار تورو لول اپ کنه اینم بگم خانومم دوست داشت بره کربلا ولی من میلی نداشتم اگرچه قبلا آدم بسیار مذهبی بودم
ولی شرایط طوری پیش رفت که دیدم داره منو میبره فکر میکردم اونجا قرار اتفاق خاصی بیفته
رویا بشه و وحی این داستانا ولی وقتی رسیدم اونجا دیدم نه هیچ تفاوتی تو مشهد کربلا نیست
مسیر توحید فقط یکیه و این یه ریشه های از نشتی انرژی رو توی من برطرف کرد و من تونستم آدم توحیدی تری باشم
خلاصه مشهد راه افتادیم 27 بود شب همدان خوابیدیم رفتیم صبح آثار قدیمی هگمتانه فکنم بود 28 شد شب رفتیم عراق تجربه جالبی بود توی رفت من تونستم احساس لیاقت رو توی خودم افزایش بدم
یکم شاید طولانی بشه ولی درس زیادی داره دل بدین
رفتند ما با ون رفتیم که ظرفیتش 14 نفره خدارو شکر با اینکه خلوت بود ولی کاملا هم زمانی نفرات جور شد و ما حرکت کردیم بماند که هتل هم رزرو نکرده بودیم و یه لحظه خانومم یادش اومد از یکی از دوستاش و اونم لحظه آخر درست شد
توی مسیر مرز به کربلا با توجه به گرما و کم بودن جا توی ون خیلی اذیت شدیم حالا من چون قبلا 8 بار تجربه عراق رو داشتم برام عادی بود ولی خانومم کلافه شد تا رسیدیم شد 4 ساعت و 2 شب من قبلا با دیدن اون حرم و منظره خیلی منقلب میشدم ولی ایندفعه یجور دیگه بود خیلی آگاه تر بودم آدم توحیدی تری شده بودم آخرین بار 3 سال پیش بود
اینم بگم هتل ما تو یه کوچه بود پر از ماشین مورد علاقه من لندکروز اتاق 300 بود مثل پراید بود توی ایران اینقدرکه زیاد بود اونجا
جالبتر اینکه صاحب هتل یه فرد موفق همشری و مثل من بود خط فکریش
خلاصه دوشب گذشت و ما خواستیم برگردیم ولی ایندفعه به خودم قول دادم که احساس لیاقتم رو افزایش بدم و یه ماشین کولر دار سوناتا مدل بالا گرفتیم و مثل جنتلمنا رفتیم مرز باورم نمیشد روز قبل از عید بود میون اون همه آدم و سیل جمعیت فقط ما دونفر برگشتیم هیچکس دیگه نبود همه می اومدن اونجا باشن
من هنوزم برای اماما احترام قائلم و هرشخصی که بهشون اعتقاد داره احترام میذارم این بازی این دنیاست
خلاصه برگشتیم کرمانشاه سال تحویل طاق بستان بودم و جشن بود چقدر خوشگذشت
شبش حرکت کردیم به سمت خلخال که توی راه خبر فوت مادربزرگم رو دادن و من زیاد آدم احساسی نیستم تو این مورد ها بیشتر دیدگاه توحیدی دارم چون خیلی کار کردم
سرتون درد نیارم اینقدر خوش گذشت و ما هرکار کردیم نشد به مراسم های عذاداری برسیم و این قانون دنیا بود
که آدم ها و فضاهای که با تو هم مدار نیستن رو از هم جدا میکنه
چون من اعتقادی به عزاداری کردن هم ندارم
و این سفر بمن فهموند که چقدر مدارم بالاتر رفته
از آدم هایی که برخورد داشتیم از هم زمانی ها
و از رفاه که بدون فکر هزینه کردیم چیزی که تا یکسال پیش ارزوشو داشتم خدایا شکرت بابت
این سفر
استاد من عاشقانه شمارو دوست دارم
و باز هم میگم سر کلاس در شما میشینم تا خود فلوریدا میام و حضورا با هم یه فایل میسازیم از داستان تغییر زندگی من
امیدوارم دوستان امسال بیشتر از همیشه روی تکامل خودتون کار کنین و نتیجه بگیرین
سلام و درود
توت فرنگی 19دلاری
جلسه ی دوم
فکر کن با این نگاه امروز بیدار میشی که امروز روز مزخرفی هست اگر با این نگاه بری بیرون هم اینکه اتفاقات بد را جذب کنی و هم اگر اتفاق خنثی ببینی به نکات مثبت تمرکز نمیکنی وبه ترافیک و بوق زدن و عدم رعایت بهداشت توجه میکنی
ولی اگر بگی امروز روز فوق العاده و سرشار از فراوانی و اتفاقهای خوب و انسانهای عالی و ایده آل هست هم ذهنیتت اتفاق مثبت را به سمتت هدایت میکنه هم اینکه برداشتت را از اتفاقهای خنثی مثبت میکنه و هم اینکه آگاهانه توجه میکنی به نکات مثبت
امروز کارم عالی پیش میره امروز پروژه ام عالی انجام میشه
به صورت کلی آن نگاهی که ما داریم سعی کنیم اتفاقهای مثبت توجه میکنیم و نکته جالب این جاست به خاطر اینکه ذهن ماتربیت نشده و انتظار اینه که امروز و این هفته و امسال و… معلومه مزخرفه و بچه ام فلان کار رو کرده و ذهن ما هر روز متمایله همون فکرها رو ادامه بده
و اینکه ما اجازه میدهیم ذهنیت منفی ادامه پیدا کنه و ذهن تمایل داره بدترین احتمال ممکن را بده و منتظر بحث و ناراحتی و بیماری باشه و ذهن آنقدر توجه کرده و تربیت شده تمایل به منفی داره
اگر پزشک ما بیاد با اعتماد به نفس بگه شک نکن این دارو رو که بخوری تمام مشکلاتت بدون شک حل میشه سالم میشی و حتما من آن دارو را مصرف میکنم و خوب میشم ولی اگر دکتر بگه این دارو رو بخور شاید جواب بگیریم بعد بیا آزمایش بده دیگه این دارو جواب نمیده چون با اعتماد به نفس نگفته
ذهن کمک میکنه دارو تاثیرش صد در صد باشه اگر دکتر با اعتماد به نفس دارو رو تجویز کند
اگر ذهنیت این باشه که ریاضی خیلی سخته پس سخت پیش میره پس همین هم میشه این موضوع رو من در دبیرستان که رشته ی ریاضی بودم و به بخاطر ذوق و شوق پدرم برخلاف، علاقه ی خودم به رشته ی تجربی به رشته ریاضی رفتم و ریاضی را سخت میدونستم و یکی از دوستان با اینکه تقریبا احساس میکردم از نظر هوشی مثل هم هستیم نمره اش بهتر از من میشد و باهم شروع کردیم به خوندن و تمرین ریاضی و چیزی که دوستم اصرار داشت و مدام در حال تمرین ریاضی میگفت چقدر آسونه و این مسأله کاری نداره و کلا درس خواندن برام راحت تر شده و برام جالب بود و برام آنقدر راحت شد که نمره کامل گرفتم و برای دوستم تعجب بود که تو اومدی از من یاد گرفتی و با هم تمرین کردیم چطور تو شدی بیست و من هیجده و من میخندیم میگفتم تو خودت گفتی راحت و چقدر آسونه و با ذوق میرفتی حل مسأله انجام میدادی من اینو ازت یاد گرفتم ولی نمیدونستم این قانون کلی و متوجه نبودم و الان متوجه میشم
اگر انتظار این باشه یه کاری سخته این اتفاق میوفته چون داری به سختیهاش توجه میکنی و با پیش فرض منفی میری سراغش مثل توت فرنگی معمولی که فکر میکردند توت فرنگی نوزده دلاری طعمش را خیلی متفاوت میدیدنداینجوری ذهن داره اتفاقات را رقم میزند الان قراره در شرکت به جای دیگری و همکارای جدید انتقال پیدا کنم ویکی اومد گفت جاهای جدید از نظر مکانی فلانه و بیشتر نکات منفیش رو گفت ولی من به همکارم که قراره باهم بریم گفتم ولشون کن اگر قراره بریم خیلی بهتر از اینجا هست و کلی کیف میکنیم و همکاریهای بهتری را پیدا میکنیم و خودم باور نکردم وقتی از منفیهاش میگفت
به ذهنم گفتم از کجا معلوم شاید خیلی بهتر از این مکان باشه بزار خودم تجربه کنم و مطمئنم خداوند من و به جاهای بهتر هدایت میکند و به انسانهای عالی هدایت میشوم و این روند را از ستاره قطبی یاد گرفتم وهر جا بتونم ذهنم را کنترل کنم و به اصطلاح حواسم باشم و افسار ذهنم در دستم باشد نتایج عالی هم گرفتم
مسافرت الآنم که هر لحظه و هر روزش دارم سوپرایز میشم و تاالان کلی بهمون خوش گذشته الان ساری هستیم در جایی که پنجره ام رو به دریا باز میشه و فاصله تا دریا تقریبا دویست متر و من قلبم از ذوق دیدن دریا شگفت زده شده و وقتی نگاه به عظمت دریا و عظمت درختان و سرسبزی در شمال کشور دارم خیلی زیباست و بینهایت سپاسگزار خدای مهربانم ،خدایا شکرت
استاد چه رابطه های عالی ساختید با این ذهنیت مثبت و مثالهای در مورد انسانهای سیاهپوست که فرمودید چقدر عالی چقدر قشنگ تحسین برانگیزه ،تبریک میگم
در مورد یه زخم دست که یکی میگه ولش کن چیزی مهم نیست و واقعا زود هم خوب میشه و برعکسش هم دیدیم یکی اون زخم را وخیم میدونه و نگرانند و بدتر هم میشه بارها تجربه کردیم و چطور بدنمون واکنش نشون میده به به ذهنیتمون
در مورد سرفه یکی سرفه میکرد چون من بیماری ضمیمه ای هم دارم و میترسیدم بی شک مریض میشدم و واقعا سرماخوردگی سخت هم میگرفتم و همسرم میگفت برو بابا چه ربطی داره حتی افراد مریض هم بغل میکرد و بوس میکرد هیچیش نمیشد و در دوران بیماری پندمیک که من سخت این بیماری را گرفتم و همسرم از من مراقبت میکرد بدون ماسک و…ولی خدا رو شکر بر حسب ذهنیت مثبتش هیچیش هم نشد من تازه دارم یاد میگیرم نترسم و ذهنیتم را مثبت کنم و خیلی این باور قوی هست در ذهنم و تمام سعی خودم را میکنم خیلی بهتر شدم ولی به اندازه ای که همسرم اینقدر راحت رفتار میکند خیر ،ولی بازهم نسبت به قبل خودم بهتر شدم خدا رو شکر
در مورد افراد خوش شانس و بدشانس آزمایش انجام دادند و در محیطی پولهایی را گذاشتند و آن افرادی که خوش شانس میدونستند خودشون را، پول بیشتری پیدا کردند و قانون اینه هم نکات مثبت تری میبینند و هم نکات مثبت تری وارد زندگیشون میشه
توکلت علی الله حسبنا الله نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر
سلام به شما استاد عزیزمامیدوارم هرجا هستید بهترین اتفاقات رو تجربه کنید
من همیشه یک فوبیایی نسبت به دندانپزشکی داشتم و از دستکش های دکتر و اون وسایلش ترس عجیبی تو وجودم ایجاد میشد همش ذهنیتم این بود که قراره انقد درد بکشم که بیهوش بشم! اما اینبار که میخواستیم بریم پیش یک دکتر جدید پدرم بهم گفت این دکتره هم کارش خوبه هم خوش اخلاقه و اصلا دردی حس نمیکنی زیر دستش … منم همین رو باور کردم و واقعا همه تجربیاتم اینبار زمین تا آسمون با دفعات قبل فرق میکرد! چرا ؟ چون ذهنیت مثبت داشتم و همون هم تجربه کردم خلاصه اینکه دیگه اون وحشت من از دندانپزشکی ریختش و دکترم هم خیلی باحوصله و خوش اخلاق بودش.
سلام و درود به استاد جان و مریم عزیز و همه همراهان سایت الهی عباسمنش دات کام
ذهنیت/باور/اسمارتیز
یادمه دهه نود دانشجو ارشد بودیم و یه همشهری داشتم که خیلی دختر خوبی بود، مادربزرگش که البته تو زبون ما میشه ننه، تو روستا زندگی میکرد
و این دوست ما رو خیلی دوست داشت و خیلی به حرفاش گوش میکرد
چون ننه در زمانی زندگی میکرد که هر چند روستایی اطرافشان و البته روستای خودشون شاید یکی دو نفر درس خونده بودن و اونم در حد پنجم و سیکل، الان که نوه بزرگش رفته بود دانشگاه، ننه جان فک میکرد نوه اش کار شاقی کرده و چقد آدم خاصیه که رفته دانشگاه
ننه سالهای آخر عمرش بود و سنش بالا و بسیار از زانوهایش مینالید
به دوست ما همیشه میسپرد، تو که شهر گشته ای و این شهر و اون شهر میری، برو دکتر و بگو ننه ام زانو درد داره و…. و بگو دارو بده بدم به ننه ام
و هر چه دوست ما میگفت ننه تو باید خودت هم حضور داشته باشی، ننه تو کتش نمیرفت ….، از اون به بعد که دوستم متوجه شد ننه ول کن نیس، دکتر بیا هم نیس، میگفت چشم ولی انجام نمیداد
دوستم میگفت یه بار نزدیک عید بود که برگشتم شهر مون و با خانواده رفتیم روستا خونه ننه اینا که عید اونجا باشیم، از اونجا هم که نوه بزرگ بودم و دیگر نوه هام کلی احترام میذاشتن برام، همیشه خوراکی های متنوع با خودم میگرفتم و میبردم…
گفت که ما رفتیم روستا و رسیدیم خونه ننه، یه کم که نشستیم ننه گفت دختر جان من چند ماهه چشمم به دره که تو بیای و دارو بیاری و من پاهام خوب شه
دوستم گفت من جا خوردم
چون یکی دو سال بود که فقط گفته بودم چشم که بیخیال شه،
یه آن یه فکری به سرم زد
گفتم باشه ننه الان میرم و برات میارم
گفت رفتم تو ماشین و اسمارتیزهایی که گرفته بودم، رنگ سفیدشون رو جدا کردم و ریختم تو نایلون و 30 تا دونه که شد رفتم سمت ننه،
گفتم ننه این چند ماه دنبال این قرصا بودم
تلخش بود، شیرینش هم بود، من شیرین گرفتم که اذیت نشی
فقط ننه چون از خارج سفارش دادم آوردم و گرونه اگه بچه ها ببینن و اتفاقی یه دونه بخورن همه رو تا آخر میخورن چون خوششون میاد و تو دیگه دارو نداری
واسه همین قایم کن که کسی نبینه(چون کنغ میدونستم اگر بچه ها ببینن به ننه میگن که چیه و ننه اعتمادش رو از دست میده)
…
خلاصه ماجرا ننه هر روز صبح قبل از ناشتا میخورد
کل عید اذعان داشت که حال زانوهایش واقعا بهتر شده
دخترش از خارج دارو آورده
و اینو به همه مهمونای عیدمون میگف…