درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت 2 - صفحه 9 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت 2
    104MB
    34 دقیقه
  • فایل صوتی درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت 2
    33MB
    34 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

264 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 1011 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    رد پای روز 2 فروردین رو با عشق مینویسم

    ذهنیت

    من از صبح امروز که بیدار شدم هی داشتم طراحی میکردم تا طراحی روزانه امروزم رو ‌که استادم گفته هر روز انجام بدین رو انجام بدم و بذارم تو اینستاگرام تا استادم ببینه

    اما هرکاری میکردم نتونستم چهره تمام رخ رو طراحی کنم

    انگار هی ذهنیتم این بود که درست در نمیاد و همینم میشد و طراحیم درست در نمیومد

    تا اینکه دست کشیدم و دوره طراحی که خریده بودم رو فیلماشو باز کردم تا گوش بدم و یاد بگیرم

    وقتی طراحی چهره به روش لومیس رو گفت و با دو تا حرکت ساده یه دایره و یه مکعب برای چونه، با همین دو تا حرکت زاویه صورتو درآوردم

    گفتم چقدر راحت بود

    بعد من که فایل جدید درس هایی از توت فرنگی قسمت دو رو دانلود کرده بودم و گوش دادم استاد که در مورد ذهنیت یادگیری ریاضی میگفتن ،یهویی همین درگیری صبحم سبب شد که من متوجه بشم درمورد طراحی چهره و مدل زنده و چیزای دیگه ،ذهنیتم اینه که درست در نمیاد

    و به یاد آوردم تک تک روزهایی که این چند ماه هی طراحی میکردم و یا میرفتم ورکشاپ رایگان تجریش ،که هرچقدر طراحی میکردم درست در نمیومد و اونجا بار ها از زبان یک استاد طراحی شنیدم که میگفت ، رها باشید

    بذاری دستتون کار خودشو بکنه

    درگیر نشید

    لذت ببرید

    جالب اینجاست این صحبت هارو تقریبا هر هفته میگفت و انگار خدا داشت با من صحبت میکرد و من همچنان درگیر بودم

    اما امروز متوجه شدم که ذهنیتم درمورد طراحی این بوده که درست در نمیاد و اصولش رو بلد بودم و یا میدونستم که اول باید ساده سازی کنم طرحم رو

    اما همچنان مقاومت داشتم و میخواستم سریع برم سراغ کشیدن جزئیات کارم و این سبب میشد طراحیم درست در نیاد

    من در اصل خودم کار خودمو سخت کردم با این ذهنیت که درست در نمیاد

    و وقتی فهمیدم ، شروع کردم به طراحی و اول از ساده سازی که با اشکال هندسی هست شروع کردم و درست شد طراحیم

    انگار این مورد از صحبت های استاد سبب شد من به خودم بیام و دلیل رو متوجه بشم و ذهنیتم رو تغییر بدم و این تغییر رو همچنان ادامه بدم تا تبدیل به شخصیتم بشه

    و الان که متوجه شدم دیدگاهم رو تغییر میدم و از امروز میگم با دو تا حرکت ساده من به سرعت طراحی میکنم و درست در میاد چون اصولشو یاد گرفتم

    خدایا شکرت به خاطر این فایل ناب

    و میدونم که خدا کمکم میکنه تا یادم باشه و در عمل که هر روز طراحی میکنم درست عمل کنم

    حتی یه چیزیم یادم اومد

    داداشم که از روز 30 اسفند مریض شده و سرماخورده برخلاف قبل ،که همیشه میگفتم وای کسی مریض شد الان نفسش میپیچه تو خونه و ماهم مریض میشیم و به صورت نوبتی همه مون سرما میخوریم ، اولین جمله ای که به زبونم جاری شد این بود

    ذهنم خواست بگه الان تو هم سرما میخوری

    اصلا خودمم موندم چه جواب باحالی بود برای ذهنم دادم

    گفتم ببین ذهن من

    اول اینکه من هر روز دارم با خدا صحبت میکنم و در فرکانس سلامتی هستم

    حتما میپرسی چرا؟

    چون که هر موقع به خدا وصل هستم دسترسی دارم به همه چیز در همه جنبه ها و

    سلامتی

    پس تک تک سلول هام دارن در سلامتی کامل، کار میکنن

    بعدشم ذهن من دقت کردی که هر کس نون باورهای خودشو میخوره؟؟؟

    یعنی وقتی داداشم سرماخورده جواب باورها و فرکانس های خودشه ، که نتیجه اش شده سرماخوردگی ، به یادت بیارم که داداشم چی گفت

    اونروز داشت پنجره رو تمیز میکرد و فرداش مریض شد ،چی گفت یادته؟؟؟

    گفت من چون پنجره رو باز کردم و تمیز کردم و هوا سرد بود مریض شدم

    این به وضوح میگه که باور خودش بوده که مریض شده پس هیچ تاثیری در سلول های من نداره ذهن من

    و داداشم مدام میگه این سبب سرماخوردگیه و هی سرمامیخوره

    من دیگه دیدگاهم رو تغییر دادم و وقتی من در هماهنگی با منبع هستم پس من سرما نمیخورم چرا ؟

    چون خدا مراقبمه

    چون قانونش اینه که من وقتی هماهنگ باشم سلامتی رو جذب میکنم و راهی جز سلامتی ندارم

    فقط و فقط سلامتیه

    پس ذهن من اینو یادت باشه که باورهای دیگران هیچ تاثیری در من نداره و من همیشه طبق قانون خدا ، وقتی وصل هستم به خدا سلامتی دارم

    صبح من رفتم سنگک بخرم و وقتی برگشتم تخم مرغ بخرم سلام دادم و سال نو رو تبریک گفتم یه آقای مسن نشسته بود و صاحب مغازه بود و یه پسر جوان کنارش

    به قدری خوشرو و با لبخند به صورت تاکیدی ازم پرسید حالت خوبه؟؟؟ جوری میپرسید که انگار سال هاست که منو میشناسه

    برام عجیب بود اما میدونستم این برخورد از کجاست

    اینکه فروانس هام جواب میدن و انسان هایی رو میبینم که بسیار مودب و خداگونه هستن و از جانب خدا به من محبت میکنن ،خیلی خوشحال بودم که خدا داره اینجوری محبتش رو به من نشون میده

    من وقتی امروز داشتم مرور میکردم رد پای روز یکم فروردین رو ، داشتم درختایی که در پارک آزادگان هست واز گوگل با اسم نوشته بودم رو نگاه میکردم ، که زبان گنجشک توجهمو جلب کرد

    از وقتی به درختا توجه کردم ،اسماشونم دارم یاد میگیرم

    بعد من شروع کردم به کار کردن تمرین رنگ روغن کلاسیم و امروز هوا آفتابی و ابری بود و بارون هم بارید

    وقتی تمرینم رو انجام دادم و کارم تموم شد ،حاضر شدم تا برم نون بخرم برای افطاری داداشم

    تو راه یه درخت بید مجنون بود که از اول فروردین هرموقع از کنار اون درخت رد میشدم میدیدم تمام گنجشکا جمع شدن به اون درخت و دارن میخونن

    به قدری صداشون زیاد بود که تا چندین متر صدای گنجشکارو میشنیدم

    با خودم گفتم ببین طیبه دارن خدا رو ستایش میکنن و حمد خدا رو میگن چقدر جذابه و داشتم به صدای زیباشون گوش میدادم

    امروز من با این صحنه امروز به قدری شگفت انگیز بود که من فقط تو خیابون سپاسگزاری میکردم و فقط میخندیدم و بلند بلند میگفتم وای خدای من گفتم و شد

    من بعد از ظهر رفتم نون بخرم رفتم سنگک فروشی ،در همون لحظات داشتم به فایلایی که برای ساخت باورهای قوی با صدای خودم ضبط کرده بودم گوش میدادم و واقعا حالم فوق العاده بود

    جوری بود که به زور خوشحالی و احساس خوبم رو با گوش دادن به فایل صدای خودم ،نگه داشته بودم که نخندم

    چون روبه روی یه آقا وایستاده بودم که تو سنگک فروشی سنگک هارو میداد

    وقتی نوبت من شد شاطر رفت و تو تنور سنگک ساده نبود و چند تا سنگک بود که کنجدی بودن و من گفته بودم ساده بدن بهم

    تو دلم گفتم خدا کاش از اون کنجدیا بهم بده

    وای خدایا چی دیدم

    چند ثانیه نشد ،اون آقا رفت به پسر آروم یه چیزی گفت و سنگک کنجدی بزرگ رو که قیمتش 15 بود آورد و داد به من و به بقیه مشتریا نداد

    در صورتی که من 5 از کارتم کشیده بودم و گفتم ساده باشه

    من اون لحظه اصلا نتونستم صحبت کنم از حیرتی که کردم

    من تو دلم گفتم کاش کنجدی بده ببرم خونه تو یه لحظه گفتم و گذشتم

    بدون اینکه کلامی رد و بدل بشه ،بدون هیچ درخواستی به صورت کلامی

    این فرکانس و باور من بود که گفتم و چون هیچ مانعی نبود به سرعت رخ داد

    اینکه الان دیگه باورم قوی تر شده که خدا به راحتی به حرفام گوش میده

    اما باید به قدری زیاد تکرارش کنم که خواسته های بزرگترم هم مثل این به سرعت رخ بدن

    یهویی اون آقا گفت این سنگک برای شما یه فاتحه هم بفرستید

    وای من فقط خندیدم

    چی داشتم میدیدم

    گفتم و شد

    و بلند گفتم سوره یس

    إِنَّمَآ أَمْرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَیْـًٔا أَن یَقُولَ لَهُۥ کُن فَیَکُونُ(٨٢)

    فرمان نافذ او چون ارادۀ خلقت چیزى کند به محض اینکه گوید: «موجود باش» بلا فاصله موجود خواهد شد

    وای خدایا شکرت

    و ادامه دادم که وقتی این شد صد در صد ماشین و موتور و خونه هم میخرم و تابلوهامم به فروش میرسن به بالاترین قیمت و به صورت دلاری

    اصلا یه حال عجیبی داشتم این درخواستمو که دیدم رخ داد گفتم خب من الان میخوام برم نان روغنی بخرم ولی چون سنگک گرفته بودم میخواستم نصفه بخرم

    تو دلم گفتم خدا تو که سنگکو اینجوری هدیه دادی بهم

    من میخوام پول نونم ازم نگیری

    با اینکه 5 هزار تومان میشد و میتونستم پرداختش کنم ،اما چون گفتم و شد ، یه جورایی جذاب شد برام

    پر رو‌شدم و گفتم بازم رایگان میخوام و قبلش گفتم کاش سوپ هم میدادن ،اما مادرم سوپ درست کرده الان میرم خونه بخورم

    وقتی نزدیک شدم تو دلم گفتم صبر کن خدا، هرچی تو بگی هرچی خیره و از تو به من برسه من به خیر تو محتاجم اگر رایگان دادی که چه بهتر ،اگرم نشد هرچی خیره و از تو برسه من بازم سپاسگزارتم

    اینو گفتم و رفتم نوبت وایستادم ، یهویی دیدم به سینی با ظرفای یک بار مصرف حلیم آوردن خیلی خوشحال شدم

    چون سوپ طلب کرده بودم به جاش حلیم دادن ، درسته من حلیم دوست نداشتم و مادرم دوست داشت ،اما گرفتم تا به مادرم ببرم

    وقتی به مشتریای نونوایی پخش کردن به نونواها نموند و دیدم چشمشون به سینی بود ،تو دلم گفتم ما که نمیخوریم ،بدم به نونوا ،وقتی نوبتم شد یه نون نصفه بود کارتمو دادم و گفتم اینو به من بدین

    گفت ببر نمیخواد پولشو بدی

    وای یعنی من از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم و میخندیدم ،تشکر کردم و برداشتم یهویی گفتم بذار زنگ بزنم به مادرم اگر حلیم رو نخواست ببرم بدم به نونوا

    که مادرم گفت ببره بده و وقتی بردم بهش بدم دقیقا همون خوشحالی رو در صورتش دیدم که من خودم موقع گرفتن نون اون خوشحالی رو داشتم

    خیلی حالم خوب بود

    وقتی برگشتم خونه گفتم خدایا یادم بده ببخشم از بهترین چیزهایی که دوست دارم و رها باشم ،یادم بده بخشش رو

    و گذشتن رو

    و رفتم خونه و سوپ رو تو ظرف ریختم و با نون گذاشتم تو نایلون و رفتم تو همون بلواری که اولین دیوار رو نقاشی کردم نشستم و با خدا ،دوتایی سوپ خوردیم

    خیلی لذت بخش بود تو سکوت شب ،که همه افطاری تو خونه هاشون بودن ،من بیرون بودم و داشتم تو اون بهشت عظیم لذت میبردم

    و بابت تک تک حال خوب هام از خدا سپاسگزاری میکردم

    قرار بود خواهرم و پسرش بیان خونه مون ،تا ساعت 8 شب پیاده رفتم و برگشتم خونه

    وقتی خواهرم اومد برای تولدم 300 پول نقد داد و گفت دیر شد کادوی تولدت و یهویی دیدم داداشم 200 عیدی داد

    این روزا پشت سر هم داره به حسابم واریزی میاد خدایا شکرت

    وقتی به خواهرم و خواهر زاده ام میوه و شیرینی دادم و عید دیدنی اومدن خونه مون ،یهویی گفتم بذار هدفون بلوتوثی که خریدم رو به خواهرم نشون بدم و بگم که چقدر خوبه

    واگر خواست بخره

    همین که داشتم مزیت هاشو میگفتم اینکه خداروشکر که خریدم صداش خوبه ،و شارژش کردم و یک هفته از صبح تا شب سرکار گوش میدادم و میذاشتم تو جعبه اش دوباره شارژ میشد

    همه اینارو که گفتم و اومدم اتاقم ،یکم بعدش دیدم داداشم گفت 4 تا هدفون بی سیم سفارش دادم

    متعجب شدم

    چرا؟

    چون داداشم کاملا با هدفون بلوتوثی مخالف بود و همیشه میگفت برای گوش مضره و از این حرفا

    اما سفارش داد برای هرکدوممون یدونه

    اونجا بود که گفتم ،ببین طیبه

    از وقتی تو تغییر کردی ،داداشت هم خیلی چیزارو دیگه مقاومت نمیکنه

    به شدت با نقاشی روی دیوار کار کردن تو مخالف بود و سال ها سر این موضوع بحث داشتی باهاش

    اما 12 اسفند که خدا این کار رو بهت عطا کرد ،اصلا هیچ مخالفتی نکرد و خیلی هم تشویقت کرد

    یا اینکه مخالف هدفون بلوتوثی بود و الان خودش سفارش داده

    یا اینکه مخالف بود تو با همکارهای مرد صحبت کنی ،اما الان هیچی نمیگه و از اینکه داری کار میکنی و با نقاشان مرد نقاشی میکشی رو دیوار تشویق هم میکنه

    یا اینکه میگفت تو ضعیفی ،اما الان بارها رفتاری از خودش نشون داده که یه وقتایی گفته دیگه قوی هستی و خودت میتونی رو پای خودت بایستی

    و خیلی چیزهای دیگه

    اینا یعنی چی؟؟؟؟؟

    یعنی اینکه خدا داره پاسخ میده به قدم های من

    اینکه من تصمیم گرفتم که قوی باشم و خودم زندگیم رو خلق کنم ،خدا خودش همه چیز رو برای من هموار کرده و هیچ مخالفتی درمورد خواسته هام نمیشه و به راحتی رخ میده

    حتی به شدت تاکید داشت نباید بری بالای داربست، اما وقتی عکسایی رو که بالای داربست گرفتم و داشتم نقاشی میکشیدم رو از اینستاگرامم دید تحسین کرد و آرزوی موفقیت کرد برای خواهرش

    همه اینا کار خداست که دل هارو برای من نرم میکنه

    در اصل همه این ها خود خداست که داره همه چیز رو به بدیهی ترین و طبیعی ترین شکل میچینه

    خدایا شکرت

    من وقتی شب خواستم بخوابم جلسه 6 قدم 4 دوره 12 قدم رو گوش دادم و رفتم جلسه 7 که سوره لیل بود و درمورد بخشش میگفتن

    وای خدای من چقدر همزمانی

    من دقیقا امروز از خدا خواستم که یادم بده که ببخشم

    سر اینکه حلیم رو به نونوا دادم

    بعد استاد گفت نتیجه عملکرد شما به زودی مشخص میشه

    فاصله ای هست بین فرکانس هایی که ارسال میکنید و نتایج بوجود میاد

    ناامید نشید و حرکت کنید

    یاد اون روزی افتادم که10 اسفند جمعه بود و مادرم 6 میلیون از فروش گل سراش فروش داشت

    ذهنم مدام میگفت تو دیگه هیچ پولی نداری و هرچی پول از فروش گل سرای جوانه بافتنی از چند ماه پیش جمع کرده بودی ،همه رو خرج کردی و تموم شد

    از نقاشی نمیتونی به درآمد برسی

    برو دوباره گل سر بفروش پول دستت بیاد و بعد روی باورای نقاشیت کار میکنی

    اینا دقیقا حرفای ذهنم بود و من سعی داشتم کنترلش کنم

    چون دوره هم جهت با جریان خداوند رو گوش میدادم و هم زمان باورهایی درمورد نقاشی و فروش تابلوهام و همه جنبه ها تکرار میکردم و هنوز نتیجه ای ندیده بودم درمورد نقاشی

    اما یاد گرفته بودم که حفظ کنم مومنتوم مثبت رو و سپاسگزار باشم

    من گفتم و دقیقا جملاتم این بود

    من باید ایمانم رو نشون بدم

    من دیگه گل سر نمیفروشم ، حتی اگر هیچ پولی نداشته باشم

    من از نقاشی، فروش خواهم داشت و خدا نتیجه باورها و تکرارشونو بهم میده

    فقط کافیه ادامه بدم و میدونم که بالاخره رخ میده و من نقاشی هامو میفروشم

    بالاخره جواب میده میدونم و مدام تکرار میکردم لحظاتی رو که خدا به من عطا کرده بود و نتایج کوچیک و بزرگی که برای من غیر ممکن بود رو برای خودم یادآوری میکردم

    هر چی فکر میکنم که چجوری شد یهو من هدایت شدم به اون دیواری که تو محله مونه و بارها و بارها دوست داشتم رنگش کنم و یک سال تجسم میکردم ،به یک باره به قدری راحت رخ داد که خودمم متعجب بودم

    حالا میفهمم که یکی از مولفه هاش هم همون دو روز قبلش بود که من گفتم باید ایمانم رو نشون بدم و ادامه بدم و نباید برگردم سراغ فروش گل سر بافتنی

    و این نشون دادن ایمانم نتیجه اش دو روز بعدش رخ داد و از جایی که فکرشم نمیکردم من هدایت شدم به یک گروه نقاش، که بی نهایت خداگونه و مهربان هستن

    و من 14 روز قبل عید کار کردم و 10 میلیون اولین حقوقم از نقاشی رو روز 30 اسفند دریافت کردم والان بعد تعطیلات عید دوباره باهاشون همکاری میکنم

    حتی به قدری خداگونه هستن که مدام بهم میگن باید به سرعت ماشین بخری تا در پیشرفت کار ماهم به ما کمک کنی

    با اینکه میخوان من ماشین بخرم اما به پیشرفت و گسترش کار خودشون هم فکر میکنن

    خدایا شکرت

    من چقدر در این دو هفته بزرگ شدم و ظرف وجودم رو بزرگ کردی سپاسگزارم ازت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  2. -
    کیمیا رضایی گفته:
    مدت عضویت: 2250 روز

    به نام الله هداتگرم

    سلاام به استاد عزیزتر از جانم و همه دوستان هم فرکانسی خودم

    فَقُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَهُوَ رَ ُّ الْعَرْشِ الْعَظِیم. (سوره 9، التوبه، آیه 129)

    بگو خداوند مرا کافى است، خدایى جز او نیست، بر او توکل کردم و او صاحب عرش عظیم است.

    اصلا هرچی بیشتر گوشش میدم هی مثال های بیشتر و‌تجربه های بیشتری یادم‌میاد که چجوری این ذهن من منو کنترل کرد من متوجه نشدم.

    چقدر بابت حرف های دیگران بدون شناخت ادمها قضاوتشون کردم‌و‌بابت باور های قبلی که داشتم رفتار متفاوتی نشون دادم‌ و اونها متناسب با رفتار من رفتار کردن و من متوجه آن ‌نشدم.

    اما گاهی هم شده من رابطه متفاوتی با بقیه دوستام با یک شخص داشتیم یعنی اونا روابط بدی باهاش تجربه کردن و من خیلی رابطه خوبی رو تجربه کردم همه گفتن این ادم خیلی بداخلاق خیلی بد رفتار میکنه خیلی زرنگی میکنه و من با خودم میگفتم چجوری ممکنه این آدم که خیلی با من مهربون هست و دقیقا زمانی که این باور ها در من هم شکل گرفت دقیقا همون رفتاری رو که اونها میگفتن رو دیدم از اون آدم و این بخاطر این بود که من ذهنم قبول کرده بود حرفای دیگرانو.

    ایندفعه شروع کردم به ساختن باور های خوب راحب آدم ها و با خودم هربار تکرار کردم اگر به نکات مثبت ادمها توجه کنم فارغ از اینکه اشخاص با دیگران چه رابطه ای دارن با من رفتار خوبی میتونن داشته باشن.

    مثال درس ریاضی خیلی بهم کمک کرد تا الان بتونم در ذهنم عادی سازی کنم که اگر براش تلاش کنم راحت میتونم برسم بهش و هرکاری که فکر میکنم انجام دادنش نیاز به هوش خیلی بالایی داره یا من از پسش برنمیام فقط بخاطر اینه که تو ذهن من اینطوری شکل پیدا کرده.

    حالا کد جدید براش مینویسم و انجامش میدم و بخودم میگم ببین اگر فلانی تونسته منم میتونم تا الان خودم فکر میکردم و باور کردم که نمیتونم حالا باورش رو‌میسازم.

    خدارشکر که این مسیر رو یاد گرفتم و‌ واردش شدم خدارشکر که یادگرفتم ذهنم رو کنترل کنم یادگرفتم توجهم رو بزارم‌ روی نکات مثبت یاد گرفتم اعراض کنم از ناخواسته ها.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  3. -
    پریا حیدری گفته:
    مدت عضویت: 1250 روز

    به نام خداوند خالق سبز بهاران

    سلام به استاد عزیز و مریم شایسته ی عزیزم

    سلام به همه ی دوستان

    امیدوارم امسال برای هممون همون سالی باشه که پر از اتفاق های عالیه

    پر از نعمت های غیر منتظرس

    پر از برکته

    پر از رزقی که به دنبالمون باشه

    پر از احساس خوب

    پر از رابطه هایی از جنس رهایی

    پر از آرامش ،

    صلح با خود

    پر از عشقی عمیق با خداوند

    پر از خلق اتفاقات دلخواه

    پر از اعتماد به خداوند پر از باورهای توحیدی

    پر از عمل به آموزها

    پر از کنترل ذهن عالی

    پر از باورهای مفید

    پر از………..

    استاد جان این ذهنیت خیلی خیلی مهمه ولی تا به امروز آنقدر بهش دقت نکرده بودم امروز متوجه شدم حتی خیلی از رابطی که نتونستم ادامه بدم به خاطر همین ذهنیتم بوده

    مثلا چند ماه پیش در محل کارم

    استخر ناجی جدید اومد ،

    قبل از اینکه ما باهاش آشنا بشیم سرناجی بهمون گفت این اومده جای یکی از شماها رو بگیره…

    من با کمک خداوند واجرای عمل به قانون با باورهایی مثل :

    خداوند روزی من رو از هر طریقی میده

    همه چی دست خداونده

    هر چیزی هر اتفاقی میافته خیره

    و اگر من از اینجا برم حتما به جای بهتری میرم چون عالی عمل می‌کنم ،

    خداوند همیشه بهترین اتفاق هارو برام رقم میزنه

    هیچ فردی نمیتونم مثل من عمل کنه پس من روز یا حتی ساعت ناجی بودنم تغییر نمیکنه …..

    باعث شد ،

    ساعت، روز یا حتی از اون استخر برم که حتی اگه تغییر میکردم مطمئن بودم بهتر میشه

    عوض نشد …

    ولی ذهنیتم نسبت به اون فرد بسیار تغییر کرد چون همکارم ساعت هاش تغییر کرد،

    خیلی کم میتونستم باهاش ارتباط بگیرم و حتی نکات مثبتش ببینم و حتی نمیتونستم ذهنم رو کنترل کنم و اشتباهاتشو‌ خیلی میدیدم و تعریف میکردم و باعث می‌شد این چرخه تکرار بشه

    امیدوارم از امروز ذهنیتم رو با توجه با قانون تکامل نسبت بهش پاک کنم و به نکات مثبتش توجه کنم.

    ممنونم استاد که با این فایل باعث شدید تضاد هایی که بهش بر میخورم رو متوجه بشم .

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  4. -
    مهدی شیخ گفته:
    مدت عضویت: 2928 روز

    با سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان

    من قبلا خیلی به این موضوع فکر کردم ولی از جنبه مالی و فرصتهای شغلی ولی با این جلسه مطلب بیشتر برام باز شد

    من همیشه به این موضوع فکر میکنم که همیشه یکسری اتفاقات می افته ، حالا از هر جنبه ای مثل جنگ، سیل و یا زلزله و تغییرات در سیاستها دولت و…

    ولی افراد دیدگاه های مختلفی دارن نسبت به این اتفاقات(دیدگاه مثبت و یا منفی)، نمیخوام بگم که افراد از جنگ و زلزله و… لذت میبرن ، بلکه منظورم اینکه انگار یکسری از افراد بدلیل اینکه دید مثبت تری به این موضوعات دارن و از دید بلا و زجر کشیدن نمیبینن باعث میشه از اتفاقات و تغییرات محیطی و یا تضادها به عنوان فرصت استفاده کنن و همینطور به رشد خودشون ادامه بدند و بزرگتر میشوند

    ولی در همین دوره ما افرادی میبینیم که با برخورد به این تغییرات محیطی و تضاد چون این تغییرات را به عنوان بلا و عامل زجر کشیدن خودشون میبینن ، کم کم ناخواستها را تجربه میکنند و رشدشان برعکس شده و سقوط را تجربه میکنند.

    همه این تجربه های متفاوت از جایی ایجاد میشه که یکی دید مثبتی به قضیه داره و یکی دیگه دید منفی به قضیه دارد.

    حالا یه مثال میزنم

    در چند سال اخیر به دلیل رشدها و پیشرفت های خوبی که در هوش مصنوعی اتفاق افتاده، به وضوح میبینم که یکسری از افراد میترسن که شغلشان را از دست بدهند(دید منفی) و یکسری از افراد که مشتاقانه دنبال این هستند که از این لشکر ارزان قیمت که میتونه کار چند کارمند را به قیمت خیلی پایین و دقت بالاتر انجام بده استفاده کنن(دید مثبت).

    به این دوتا دیدگاه واقعا اختلاف فرکانسی زیادی وجود دارد.(یکی میترسه و اون یکی مشتاق و انتظار رشد داره)

    حالا چه فردی میتونه قدم برداره و چه کسی مستعد موفقیت است؟؟؟

    خیلی از افرادی را میبینم که با یک ایده کوچک و استفاده از این فرصت ها که در اختیار همه است به جایگاه های بالا رسیده اند.

    حالا چه کسی میتونه از این فرصتها که برخی آن را تهدید بشمار میاورند استفاده کنه؟ بنظر من افرادی که دید مثبتی به تغییرات و تضادهای زندگی دارند.

    حالا چطور میتوینم به این موضوع سرعت بدیم و بیشتر از این فرصتها استفاده کنیم؟ اینکه به طور آگاهانه دنبال تاثیرات مثبتی که همزمان با اتفاق میآید فکر کنیم.(دید مثبت)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  5. -
    بابک چالاکی گفته:
    مدت عضویت: 3864 روز

    سلام به استاد عزیزم و همه همراهان نازنین و توحیدی

    میخوام تجربه واقعی خودم از مفهوم توت فرنگی 19 دلاری بنویسم

    من در عرض کمتر از 2 سال در کسب و کارم به یکی از بهترین ها و شناخته شده ترین ها در همون حیطه تبدیل شدم. با دوره توحیدی “عزت نفس” هم مسیرم خیلی جدی آغاز شد. هر روز تمرین میکردم و با عشق و لذت و تعهد کار میکردم. از صفر مطلق واقعا، در 6 ماه به اولین درآمد بزرگ و جدی خودم رسیدم. خودم صاحب کار خودم بودم و همه چیز رو باعشق انجام میدادم و هر روز هم روی بهبود باورهام و روی مهارت های کارم زمان میذاشتم.

    هر ماه درآمدم رشد میکرد و کارم راحت تر میشد. یک همکار هم خدا بهم بخشیده بود که واقعا تبدیل به یکی از بهترین دوستام شد. واقعا هم فقط به لطف خدا این اتفاق افتاد. اگر تجربه دویدن دنبال خواسته ها بدون کمک گرفتن از خدارو داشته باشید کاملا میدونید منظورم چیه. هرچقدر بیشتر میدوی ، کمتر میرسی.

    قسمت اصلی و مهم کار رو انجام میدادم و قسمتی که نیاز به کمک داشتم هم همکار نازنینم برام انجام میداد و حقوق دریافت میکرد.

    بعد از مدتی تصمیم گرفتم تغییری در کارم به وجود بیارم که تغییر جزئی ای هم نبود. میگفتم من که تا اینجا آوردم ، بقیه راه رو هم با همین فرمون میرم و همه چیز عالی میشه. اما یه تفاوت بزرگ وجود داشت. اون تفاوت این بود که از صفر تا موفقیت رو با کمک خدا انجام داده بودم ولی از اونجا به بعد رو فکر کردم خودم به تنهایی میتونم انجام بدم. خدارو با اوستا کار اشتباه گرفته بودم. فکر کردم همه چیزو برام توضیح داده و حالا وقتشه خودم بقیه شو برم. این قانون در مورد اوستا کار درسته. آدم بعد از مدتی کارو یاد میگیره و باید رو پای خودش وایسه ولی در مورد خدا کل سیستم و کارکرد فرق میکنه و ما همواره به هدایت خدا نیاز داریم. من فهمیدم که مهارت کافی نیست. مهارت خیلی مهمه اما هدایت بارها مهم تره.

    در مورد تغییر در کسب و کارم به هدایتم عمل کردم اما به تسلیم ماندن ادامه ندادم. بدون اینکه متوجه بشم در طول 3 سال ظرف ذهنیم کوچک و کوچک تر شد. درآمدم هم کمتر شد. خیلی آهسته ، بدون اینکه شوکی بهم وارد بشه. مثل همون قورباغه که توی قابلمه آب، روی حرارت میذارنش و آرام آرام و بدون اینکه متوجه بشه پخته میشه و میمیره.

    و مشکلی که وجود داشت این بود فکر میکردم اون روش خاص از انجام کار بود که نتیجه میداد و فقط هم همونه که خیلی چیز خاصیه. فک میکردم مخاطب هام یا مشتری هام من رو برای اون محصول خاص میخوان(شرک به مخاطب/مشتری). مثل استاد عباسمنش که بعد از سالها پر طرفدارترین دوره خودشون رو از رو سایت برای همیشه برداشتن، دوره تندخوانی.

    منم به نوعی همین کارو کردم چون فهمیدم من چیز مهم ترین میخوام و اون محصول با درونم هماهنگ نیست. نا هماهنگ با اون چیزی که میخوام.

    اما اتفاقی که افتاد این بود که اعتبار “شرک” گونه ای داده بودم به اون محصول و خدماتم. و اینطور شد که آرام آرام همون رشدی که خلق کرده بودم رو از دست دادم

    حالا قسمت جالبش اینه که همون تغییر رو خیلی از همکارانم به وجود آوردن اما اونا مثل من افت شدیدی نداشتن و حتی در زمینه های دیگه رشد هم کردن.

    اون اتفاق، توت فرنگی 19 دلاری من بود و دقیقا بعد از اون تغییر، هر چیزی میدیدم، هر اتفاقی، هر رفتاری، هر بازخوردی، هر کامنتی و … ربطش میدادم به اون تغییر

    اگر صد نفر میگفتن عجب کار درستی کردی ، اونا رو نمیدیدم و اگر یک نفر میگفت تصمیمت اشتباه بوده، از اونجایی که ذهنم رو دانسته یا ندانسته تربیت کرده بودم برای “اشتباه دونستن اون تغییر” پس منم تاییدش میکردم.

    درست مانند مثالی که استاد در مورد سیاه پوستا زد. تمام واکنشی که از بیرون میدیدم حتی اگر هم عادی بود و طبق روال همیشه، اما من ذهنم میگفت: “ آره بابک اشتباه کردی… آره بابک تصمیمت غلط بود”

    هرکار جدیدی هم میکردم از اونجا که پیشفرض ذهنیم این بود که “در مسیر اشتباه هستم”، پس نتیجه چندانی هم نمیداد. باز هم درحالی که بعضی ها همون خدمات رو ارائه میدادن و نتایج چشمگیری بدست می آوردن.

    خودم ذهنمو تربیت کرده بودم تا باهام اونطوری حرف بزنه و من هم هربار مدارک بیشتری جمع میکردم تا اون باور غلط رو تایید کنم.

    مثل عبارت خود تخریبی یا Self sabotage که در دوره احساس لیاقت استاد توضیح میدن.

    حالا به امیدخدا ادامه داستان رو در جای دیگری براتون مینویسم

    خداروشکر برای هدایتش و ممنونم از استاد نازنین برای این داستان آموزنده از توت فرنگی 19 دلاری

    درپناه الله باشیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  6. -
    روف رضایی گفته:
    مدت عضویت: 1236 روز

    سلام خدمت استاد عباس منش عزیز و استاد خانم شایسته مهربان

    سلام خدمت دوستان عزیزم در این مسیر زیبا و قشنگ

    خلی خوشحالم و خداوند را سپاسگذارم که در این مسیر زیبا و رویایی قرار دارم و از این آگاهی ها استفاده کرده لذت می برم

    فایل دوم درس های از توت فرنگی 19 دلاری

    چقدر درس های خوبی و نکته های ارزشمند را استاد عزیزم بیان کردید

    این پیش فرض های ذهنی چقدر زیاد تاثیر گذاری دارد در زندگی ما انسانها

    یکی از همکاران من این چنین دیدگاه دارد اگر از اول صبح یک اتفاق ناجالب بی افتد پس تا آخر روز همش اتفاقات ناجالب برایش رقم می خورد

    و همین گونه در مورد شروع هفته هم همین نگاه را دارد

    چون موقع کار من بیشتر موقع باهاش هستم این‌چنین حرف ها را از زبانش می شنوم

    اما من ب لطف خداوند و آموزش های استاد عزیزم حالا این چنین نگرش را ندارم

    وقتی این چنین موضوعات را بیان می کند هیچ علاقه‌ای ندارم که بهش موعضه کنم که این چنین نیست

    چون تاثیر صحبت کردن این گونه رفتار ها را زیاد دیدم

    پس به همین دلیل است که خودم را دانای کل حساب نمی کنم و در این مورد ها حرفی نمی زنم که قانون چنین است و قانون چنان

    قبلاً اگر بود چرا

    خلی هم با آب و تاب و شدت فراوان می آمدم و نصیحتش می کردم که باید این چنین نگاه کنی و فلان کنی

    اما حالا خدا را شکر هیچ علاقه‌ای ندارم که دیگران را بیشنم راهنمای کنم که تو باید چگونه فکر کنی یا چگونه نگاه کنی

    همین همکار عزیزم دو روز قبل از سال نو داشت از سالی که گذشت صحبت می کرد

    فقط سراسر گلایه و شکایت داشت

    من فقط گفتم برای من سالی خوبی بود

    یک جوری به من نگاه می کرد که جالب بود

    می گفت تو خلی دلت خوش است انگار در کدام سیاره‌ای دیگه داری زندگی می کنی

    حتی از سال جدید شاکی بود که چنین می شود و چنان است

    و بنده خدا همیشه در زندگی اش شرایط های ناجالب را تجربه می کند

    اما من زمان تحویل سال جدید نیشسته بودم تک و تنها به اتفاقات خوب سال که گذشت فکر می کردم و یاد داشت هایم را مرور می کردم و برای سال جدید اهداف و خواسته هایم را نوشتم و از خداوند متعال خواستم که مرا به این خواسته هایم برسان

    چقدر لذت بخش است این چنین نگاه کردن و خوشبین بودن و امیدوار بودن به خداوند و زندگی

    امشب با شیندن این فایل مثال های زیادی برایم مرور شد که منم می توانم اینجا یاد داشت کنم

    در مورد درس ریاضی

    من موقع که داشتم مدرسه می خواندم ریاضی برای من خلی سخت و دشوار بود

    چون توی خانواده مان همگی در بخش ریاضی مشکل داشتیم

    توی کلاس هم وقتی می دیدم که دیگران خلی خوب دارد ریاضی حل می کند و من نمی توانم ریاضی حل کنم بازهم ریاضی را برایم سخت ترش می کردم

    وقتی چند تا هم کلاسی هایم را می دیدم که موقع درس ریاضی خیلی خوب می فهمد و سریع می گوید من یاد گرفتم و برای من کار نشد حساب می شد

    حتی همین مسأله باعث شد که من از درس ریاضی متنفر شوم

    موقع که درس ریاضی بود من اصلا توجه نمی کردم و در آخر کلاس جمع می شدیم چون فکر می کردم که من ریاضی یاد نمی گیرم

    و استاد ریاضی مون با من بیشتر از همه لج کرده بود و به بهانه های مختلف بهم گیر می داد و مسخره می کرد

    و منم روزی باهاش دعوا کردم و دیگه از رفتن به مدرسه منصرف شدم

    در حالیکه آن زمان من کلاس نهم بودم

    همین موضوع باعث شد که من کلا قید درس را بزنم و دیگه نروم

    دیگه نرفتم و راه مهاجرت را در پیش گرفتم و خلی داستان های عجیب دارد بعدش

    بعد از چند سال که همین استاد ریاضی را دیدم اصلا باهاش حرف نزدم در حالیکه همدیگر را شناختیم

    قشنگ من تنفر داشتم بابت آن رفتار های که در کلاس موقع درس های ریاضی با من داشت

    من ریاضی را هیچ وقت بصورت درست یاد نگرفتم

    چون پیش فرض ذهنی من این بود که ریاضی خلی سخت است و به همین دلیل من هیچ وقت اقدام نکردم برای یاد گرفتن ریاضی

    چون من از هیچ کسی نشنیدم که بگوید ریاضی آسان است اگر آدم فلان قیسم بیاموزد

    و همین پیش فرض سخت بودن ریاضی باعث شده بود که من هیچ وقت در این بخش اقدام نکنم

    حالا تازه دارم درک می کنم که پیش فرض های ذهنی چی کار های را با ما که نمی کند

    بازهم خدا را شکر که دارم بهتر می آموزم و درک می کنم

    که بی توانم در بخش دیگه زندگی ام‌ آگاهانه قدم بردارم و درست عمل کنم

    استاد عزیزم از شما بسیار ممنون و سپاسگزارم بابت این همه آموزش های فوق العاده عالی و تاثیرگذار

    که دارد راه بهتر زیستن را برای مان نشان می دهد

    خدایا تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جویم

    خدایا صد هزار بار شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  7. -
    نفیسه رحمتی گفته:
    مدت عضویت: 1103 روز

    سلام استاد قشنگم ،سلام عزیزم

    سلام به همه عزیزانی که توی این سایت بی نظیر زحمت میکشن

    چقدر این فایل قشنگ بود استاد

    من الان در حال گذروندن دوره 12 قدم و قانون آفرینش هم زمان هستم.ترکیب این دوتا دوره با هم خیلی بی نظیر شده و الان میفهمم که وقتی میگین پایه و اساس آموزش هاتون یکیه یعنی چی . به نظرم قشنگ ترین چیزی که توی این دو تا دوره با هم وجود داره دیدن سیر تکاملی شماست … شما خیلی تغییر کردین خیلی رشد کردین و این به من حس ممکن بودن میده و من رو ثابت قدم میکنه

    استاد جان توی این فای برای من دوباره تمرین ستاره قطبی تایید شد. وقتی گفتین “انتظار داشتن ” فهمیدم این همون تمرینه که من صبح ها انجام میدم و برای همینه که روزایی که ستاره قطبی رو انجام میدم همه چیز به شکل جادویی ای همونی میشه که از خداوند درخواست کردم … من وقتی صبح به خداوند میگم که دوست دارم روزم چجوری پیش بره چون انتظار دارم همون طور باشه دقیقا همون طوری میشه … همه صحبت هاتون همدیگه رو تایید میکنن

    الان با ایمان بیشتری ستاره قطبی رو انجام میدم ،الان با اعتقاد بیشتری درخواست میکنم از خداوند ،الان با شجاعت بیشتری چیز های بزرگتری میخوام از خداوند

    استاد جان هر چی از کمک ها و محبت های شما بگم کم گفتم ،هر چقدر بگم چقدر توی زندگیم تاثیر گزار بودین کم گفتم

    ممنون محبتتون هستم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  8. -
    هادی صالحی راد گفته:
    مدت عضویت: 1149 روز

    سلام خدمت همگی..

    خدایاشکرت..

    من کرسترول خونم بالا بودویه بار انجیو شدم وفنر گذاشتن تو قلبم..دوره قانون سلامتی رو تهیه کردم واجرا کردم ودبگه دکتر نرفتم وبه قوانین عمل کردم وذهنیتم رو تغییر دادم که بدنم خودش خودشو میسازه وترمیم میکنه..گذشت تا وقتی که میخواستم برم دوتا از دندونامو ایمپلنت کنم وقتی رفتم دندان پزشکی همسرمم همرام بود وباید یه فرمی پر میکردیم من رفتم تو ماشینو برگردم همسرم فرم منم پر کرده بود وزده بود که من بیماری قلبی دارم وقرص مصرف میکنم بهش گفتم خانم چرا اینارو زدی گفت حواسم نبوده (البته همسرمم به دوره قانون سلامتی عمل کرده ومیکنه)خلاصه دکتر دندان پزشک که دید گفت هادی خان برو از دکتر قلبت نامه بگیر بیا که مشکلی واسه جراحی دندان نداری..رفتم نوبت بگیرم منشی دکتر قلب گفت باید آزمایش بگیری بیاری تا بهت نوبت بدمو دکتر آزمایشتو ببینه بهت نامه بده..اون موقع ابگوشت کله وجگر زیاد میخوردم ووقتی ازمایش دادم خودمم تعجب کردم کرستورولم 560بود که نرمالش 180 هست وال دی ال خونم 320بود که نرمالش 110 بود..یعنی فاجعه بود‌‌..دکتر به محظ این که دید گفت شما دیگه قرص روت اثر نداره وباید امپول چربی بزنی ماهی یک بار که هردونه امپولشم بود 6میلیون تومان..همین که دکتر بهم گفت تو ذهن خودم گفتم برو بابا من کا اینارو باور ندارمو چرتو پرت هست واصلا حرفاشو باور نکردمو ذهنیتمو تغییر دادم که به کمک رب خَشوکَم (یعنی،زیبا) وخودم با اجرای قانون سلامتی و به کمک بدنم درستش میکنیم ونامه رو گرفتمو امدم بیرون..

    الان از اون قضیه 6ماه میگذره ومن حتی یه دونا قرص هم مصرف نکردم وبسیار عالی عالی عالی هستم البته ،نرفتم ازمایش،بدم ولی خودم متوجه میشم که چقدر سروحالم وهمش،به این ولیل هست که ذهنیتمو تغییر دادم وحرفهای دکتر رو باور نکردم وحرفهای استادو باور کردمو دارم بهش عمل میکنم..

    ذهنیت مثبت خیلی عالی عمل میکنه..

    خدایا شکرتتتتتت شکرتتتتتت شکرتتتت

    به خاطر اجازه دادن به من واسه خلق زندگی عالی خودم..

    استاد جان وگروه عباسمنش دمتون گرم خداقوت..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  9. -
    زیبا گفته:
    مدت عضویت: 2816 روز

    به نام خداوند جان آفرین

    خداوند جان و جهان آفرین

    سلام استاد و مریم جان سال جدید رو بهتون تبریک میگم

    سالی نو آغاز شد و اهدافی جدید قدمهای جدید و خواسته های جدید را جدی تر از خداوند میخواهیم

    خدایا شکرت

    وقتی ما انتظاری داریم همان میشود

    پدر من کشاورز بود و گاهی سر زمین از بز شیر میدوشید و همان جا میخورد

    حتی با دست خاکی

    و به لطف خدا تا سن 80 سالگی هنوز بیل میزد و کارش رو انجام میداد و سالم و سلامت بود و هیچ گونه قرض و دارویی نمیخواد

    اینگونه باور سلامتی من بهتر هست چون دیدم که آنها سالم هستند

    ذهنیت در مورد افراد هم همین گونه است

    در ایران دید خوبی نسبت به افغانی ها ندارند

    اما من نگاه متفاوت داشتم بهشون که آدمها ی خوبی هستند

    حتی همکار در تولیدی مرا دعوت به خونشون کرد چه پذیرایی

    الان چند دوست افغانی داریم که با خانواده هم در ارتباط هستند

    و یکبار عروسی دعوت شدیم و رفتم

    واقعا همه چیز عالی و بینظیر بود خدایا شکرت

    شاد موفق و ثروتمند باشید در پناه خداوند متعال

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  10. -
    مهدیه جهانی گفته:
    مدت عضویت: 446 روز

    به نام خدای مهربان

    خدایی که هر چه دارم ازاوست وهرروز باتغییر باورهایم ودرک بهتر قوانین وقرارگرفتن درمداربالاتر بیشتر میبخشد.

    خدایا توکلمات را که ازجنس نوروانرژی هستند برذهنم جاری میکنی ومن مینویسم.

    سلام ودرود خدمت استادعباسمنش عزیزوخانم شایسته ی عزیز وهمه ی دوستان عزیزی که دراین سایت توحیدی ومقدس حضوری مستمر وپیوسته وفعال دارند وباعث رشد وتوسعه ی جهان میشوند.

    امروز من برای خرید لوازم التحریر برای خودم به مغازه رفتم چون میخواستم گفته های استاد عباسمنش عزیز را درشیک ترین دفتر بنویسم خلاصه ماژیک های رنگی وخودکار آبی خیلی گران خریدم،وقتی آمدم خانه وشروع به نوشتن مطالب فایل کردم، دیدم خودکاری که من بسیار گران خریده بودم هیچ فرقی باخودکارهای ارزان معمولی نداشت فقط من پول بیشتری بابت مارک خودکار پرداخت کرده بودم باوجوداینکه مغازه داربه من گفت که اینها باهم هیچ فرقی ازلحاظ نوشتن ندارند ولی من این مساله که هرچه گران تر باشد بهتراست انگار برایم عادت شده است وناخودآگاه به سراغ جنس گرانتر میروم چون یک ضرب المثل که ازباورهایی قدیمی درمن شکل گرفته که میگه

    هیچ گرونی بی حکمت نیست

    هیچ ارزونی بی علت نیست

    این باورها مثل سیمان درناخودآگاه ذهن ماچسبیده اند وخیلی باید تمرین کنم که عادات وباورهای قدیمی محو شوند.

    وقتی که داشتم ازخودکار جدید استفاده میکردم یاد توت فرنگی 19 دلاری افتادم ولی خودم را زیاد سرزنش نکردم فقط ازاین اتفاق درس گرفتم که مطمئن هستم میتوانم این عادت راکنار بگذارم چون من دارم فقط روی خودم کارمیکنم.

    اساد عباسمنش عزیز وخانم شایسته ی عزیز ازشما سپاسگذارم که بااین آگاهی های ارزشمند باعث درک بهتر ما ازقوانین ثابت وبدون تغییر خداوند میشوید.

    خداوند حافظ ونگهدارتان باشد.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای: