اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سپاسگزارم از استادان عزیزم آقای عباس منش و خانم شایسته مهربان و دست به قلم
در فایل قبلی دقیقا مثال تاثیر یه دارو رو اگه قبل از خوردن تعریفی از آن بشه و امتیاز خاصی برا اون گذاشته بشه رو ذکر کردم و به اینصورت یادآوری شد که چقدر ذهنیت قبلی درباره یه موضوع بر نتیجه آن تاثیر گزار است،
خداوند رو شاکرم که به این سایت الهی وپر از خیر و برکت هدایت شدم تا قوانین جهان هستی رو یاد بگیرم و راه و رسم بهتر زندگی کردن رو بشناسم تا از مسیر لذت ببرم .
استاد عزیز ممنونم که با تحلیل زیباتون از هر واقعه و رخدادی سعی تمام میکنید تا درک قوانین جهان هستی برای ما آسونتر بشه ،
به زمانهای سپری شده از عمر خودم و تجربه های مثبت و منفی که در این دوران داشته ام ردپای همه این قوانین رو میفهمم که ذهنیت درباره یه مسأله چقدر در نتیجه تاثیر گزار است
دقیقا من هم این ذهنیت درک نکردن موضوعات ریاضی برایم شاخ شده بود و هر بار با تغییر ذهنیت درباره آن بهتر عمل میکردم و در درسی مثل عربی هم که خیلی خیلی بهتر جلو رفتم و نتایج خوبی هم بدست آوردم.
در حوزه کسب و کار هم آنجا که روی ایجاد باورهای فراوانی کار میکردم مشتریهای با کیفیت رو میدیدم و هر زمان هم باور کمبود در ذهنم مقاومت داشت مشتریهای بی کیفیت و قر زن با هام روبه رو میشدند
سلام استاد عزیز و خانم شایستهی عزیز، سال نو ،بهار نو و عید سعید فطر مبارک .
امروز بعد مدتها شروع کردم به فعال شدن در سایت، چون بخاطر ماه رمضان، خانه تکانی عید کلا مصروف بودم و زمان هایی ک میشد فایل میشنیدم ولی در سایت فعال نبودم.
این فایل های توت فرنگی 19 دلاری باعث شد عمیقا فکر کنم کجاها ذهنیت منو به سمت مثبت یا منفی برده.
یادم اومد وقتی تفسیر آیت
و ما رمیت اذا رمیت لکن الله رمی
را از زبان شما در فایل ها و در بخش عقل کل دوستان شرح دادن رو متوجه شدم ،بهد اون هر کاری هرکاری رو میگفتم خدا میکنه.
درهمین خانه تکانی امسال به تنهایی با شکم روزه 5 تا فرش شستم تمام اتاق ها همه جا رو عالی پاک کردم
در حالی بود که من قبلا نمیتونستم این حجم کارو تنهایی بکنم ولی صبح ک میشد با گفتن همین جمله و هدایت خواستن ازخدا شروع میکردم و به طرز جادویی کارها عالی انجام میشد. من ختم قرآن کردم خدا هدایت کرد چند فامیل غذا بده
من ده فامیل غذا دادم و پختم
بعد اون خانه تکانی شروع شد
تمان کارهام بشکل عالی انجام میشد هی میگفتم خدا میکنه این کارا رو خدایا شکرت.
بعد چون اینجا در کابل در عید فطر سفره پهن میکنم از شیرینی و میوه خشک و تازه برای دوستان و فامیل تا سه روز عید، اون کارو هم به اضافه غذا پختن در روز اول عید شروع کردم
چندین مدل غذا پختم یخچال گذاشتم
فردا شب اول عید حدود 30 تن مهمان داشتم
من تنهایی همه غذاها را پخته بودم ، به شکل عالی، سفره عالی میوه عید پهن کردم ، ظروف عالی خریده بودم
ینی نگاه میکنم به قبلا، من کم میاوردم سابق ایتقد دقیق کار نمیتوانستم بکنم ولی الان چقد عالی و منظم کارا میشه و خودم حیران میمانم و بعد میگم این ذهنیت عالی از آیت ما رمیت اذا رمیت منشاء گرفت.
من خستگی رو نمیفهمیدم من قوی تر شدم
هر کاری میتونستم بکنم
فرش بلند کن فرش پهن کن خشک بشه، و خلاصه چقد کار هست .
این ذهنیت ک خدا داره کارها رو میکنه بشکل جادویی و عالی کارهام به اتمام میرسونه.
همه از اینهمه توانایی کار و منظم و پاک بودنم آفرینی میدن
در واقع من نکردم خدا کرده.
امسال عید خیلی هم مهمان دار بودیم ولی عالی گذشت.
یک تلقین و ذهنیت خوبی که بهم کمک کرده در مورد سلامتی هست.
قبل روزه من دچار کمخونی بیحد شده بودم ک بدنم لکه های کبود ایجاد میشد ، کمبود کلسیم و سرگیجه ها، ولی خدا هدایتم کرد به خوردن دواهاب ویتامینی، در ماه مبارک رمضان اون مشکلات بلکل از بدنم محو شد. چون توجه نکردم بهش فقط با خوردن دو دوای ویتامینی حالم خوب شد .
دیگه بخودم یادآوری میکنم بدنم سیستم ایمنی قوی داره و مریضی در بدنم دوام نمیاره
حتی با وجود اون همه کار در رمضان و خانه پاک کاری، کمر دردیم در پریود کمی زیاد شد ولی شروع کردم به تکرار باورهای سلامتیم بعد دو روز اون درد کاملا محو شد.
ینی استاد باورای خوبی که در مورد خداوند و توحید بما گفتین من دارم نتیجشو میبینم
هر ثانیه خدا کمکم میکنه
نمیذاره خسته بمونم
خدا کارها رو به بهترین شکل برام انجام میده
در روزای اول رمضان هدایتم کرد به افکار درست در مورد اینکه نذارم شیطان منو ببره سمت خودش
اونقد ک راحت دست شیطان برام رو میشه ک داره منو از راه به در میکنه سریع جلوشو میگیرم
شب اول عید ک دیدم کمکی بهم نکردن در جمع کردن ظرفا ، زنهای برادرم، فقط ظرف هم نبود کلی جمع کردن سفره عید میوه ها بود خیلی ناراحت شدم یکی کلم داغ کرده بود از دست اطفال و سروصداها، تک و تنها نشسته بودم ظرف پاک میکردم یک ساعت شیطان منو داشت بیراه میکرد با افکارش ولی بعد یک ساعت دوباره به مسیر برگشتم و نذاشتم حالمو بد کنه
در ذهنم بخشیدم همه رو حتی خواهرم ک باعث ناراحتیم شد با بی توجهی اش
نذاشتم به مسیر شیطان برم
با ذهن آرام بعد کلی جارو و پاک کردن در 11 شب، گرفتم خوابیدم، همه جا رو برق انداختم و بعد خوابیدم.
خیلی باورای مثبتم بخداوند داره نتیجه میده الهی شکر.
استاد ازشما متشکرم بخاطر این باورای مثبت با این سایت بهشتی
سلام خدمت استاد عزیزم و مریم جانم الگوی بینظیر و تمام بچه های سایت
امروز روز اول سال 1404 ی اتفاق جالب افتاد ک بی ربط ب این فایل نیست…
مدتیه ک دارم توجه میکنم چقدر بخاطر مسائل پوچ و بی ارزش میوفتم رو مومنتوم منفی و انگار تازه دارم قوانین رو متوجه میشم انگار تازه میخوام شروع کنم با استاد کار کنم انگار هوشیار شدم
جریان رودخانه های ذهن من گرایش عجیبی داره به سمت ناامیدی و استرس و این رو دز این دوره متوجه شدم .. ناامیدی ها و مومنتوم های منفی من از احساس سرزنش خود بخاطر درس کم خوندن شروع میشه تا توجه به نکات بد دیگران ولی من شاکرم از صمیم قلبم شاکرم ک دارم این افکار رو میبینم و متوجهشون میشم به قول خودم انگار دارم هر لحظه مچ خودمو میگیرم انگار به خودم میگم اشکال نداره بیا پیش من خودتو رسوا کن من میپذیرمت هر جوری ک هستی من شاکرم ک بجای دید کمال گرا و سرزنشگر همیشگی یه صدای هر چند کوچیکی تو وجودم داره بوجود میاد ک امید میده بهم میگ اشکال نداره میگ ادامه بده میگ consider it done میگ تو میتونی میگ دو روز رفتن قاطی باقالیا نباید تو رو از هدفت دور کنه و هزاران حرف امیدوار دهنده ای ک یکم یکم داره درونم پدیدار میشه
حدود شیش ماهی هست ک دارم رو یک هدف خاص کار میکنم بعضی وقتا ناامید میشم بعضی وقتا پشتکارم کوه رو جابه جا میکنه و بعضی وقتا انگیزه درونیم برای بدست اوردنش به صفر میرسه ولی من از صمیم قلب میخوامش هر چند هم میخواد زمان ببره اشکالی نداره من خودمو سرزنش نمیکنم برای اون تعداد ساعاتی ک رو هدفم نموندم من خودمو تحسین میکنم بخاطر تمام تلاش هایی ک این شیش ماهه کردم ک حداقل 5 ماهش تلاش کامل بوده
چقدر ترکیب این دوره جدید احساس لیاقت و کشف قوانین منو در مسیر هدفم قرار میده چقدر بهم اگاهی میده استاد شما حرفاتون منو داره تو مسیر نگه میداره یعنی ب مو رسیدم ولی پاره نشده برمیگردم …این حرفا خیلی دلی بود اصلا نمیخواستم بزنم ولی یه جورایی برای خودم میذارمشون تا بعد از رسیدن ب هدفم ب خودم بگم ببین شد برو سراغ بعدیاش
….
و اما اتفاق امروز :)
حدود یک سال و نیم پیش مهرداد یک تیک طلای کوچیک گم کرد و ما هم کلا بیخیالش بودیم
امسال عید ک شد من واقعا احساس کردم امسال خیلی سال خوبی خیلی بهتره و ما به اهدافمون میرسیم
تا اینکه امروز عصر در حالی ک داشتم دنبال سوییچ ماشین میگشتم رفتم سراغ کیف شونه ایم و دیدم ی چیزی تو کیفم بود ک مال من نبود وقتی ب مهرداد نشونش دادم کاشف به عمل اومد ک بعله این همون تیک طلای گم شدس
این واقعا برای من اصل حرف زدن خدا بود باهام ک امسال رو چنان طوری برات میچینم ک خودتم نتونی تصورش رو بکنی
استاد من همون بنده خوش شانیسم ک امروز خدا با مدرک اینو بهم ثابت کرد…
استاد با دوره جدید راه های پول سازی جدیدی ب سمت مهرداد باز شده ک حتی امروز هم ک روز تعطیل بود تونست درامد کسب کنه من واقعا خوشحالما یه جوریایی از هدفای نصفه نیمم خسته شدم دوست دارم تو این مسیر فقط باشم دوستدارم هدفامو تیک بزنم برم جلو و زمانی این دوره رو لانچ کردید ک منم دارم تمرکزی روی مطلبی کار میکنم و خدا این دوره رو گذاشت وسط پازل زندگیم تا کامل بشه
استاد درمورد جسم ، من این باور رو ساختم که من سرما نمیخورم ، و بدن من همیشه اون چیزی که لازم دارم هدایت میشم به سمتش
هر بیماری اگه اومد سمتم هدایت میشم به سمتش
این ذهنیت خیلی کمک کرده توی زندگیم
الان چند سال هست که سرما اگه خوردم خیلی زمانش کوتاه بوده خودش بدون هیچ دارویی خوب شده
درمورد بدن ، یه بار خیلی بدنم خواب میرفت و ریزش موه داشتم، نمیدونستم چه ویتامینی چی نیاز داره بدنم
این ذهنیت رو داشتم که هدایت میشم ، خلاصه هدایت شدم به کره بادم زمینی ، نمیدونم چرا ، اصلا من قبلا نمیخوردم، رفتم یه جا دیدم کره بادم زمینی هست و من خوردم دیدم عه چقدر خوشمزه چرا من قبلا نخوردم، خلاصه از اونجا که رفتم مستقیم رفتم سوپرمارکت کره بادم زمینی گرفتم و خوردم
بعد مدتی فهمیدم دیگه اون مسائل رو ندارم ، بعد درمورد خاصیت کره بادم زمینی که خوندم دیدم دقیقا ویتامین هایی که داشته همون که من میخواستم
یا یک بار اتفاقی که افتاد ، اتهاب معده داشتم و این ذهنیت رو داشتم که دکتر نمیخواد برم و هدایت میشم ، توی خیابون میرفتم چشمم میخورد به توت فرنگی فروش ها و خیلی هوس میکردم
بعد خلاصه فهمیدم که چقدر خوبه واسه التهاب معده و این دلیلش بود که خوب شده
و این داستان که میخوام بگم برمیگرده به همین چند روز پیش
من گردن درد شدیدی گرفته بودم ، به این دلیل بود که مدت ها بود استخر نرفته بودم و وقتی رفتم سنگین شنا میردم ، مخصوصا شنا قورباغه
خلاصه این گردن درد داشتم و این ذهنیت رو داشتم که هدایت میشم
استاد وقتی داشتم این فایل رو گوش میکردم چنتا مثال از خودم یادم میومد که کجاها با ذهنیت منفی ، اتفاقات منفی رو جذب میکردم ؛
اولین مثالش توی روابطه ؛ یعنی من کلا با این ذهنیت پیشنهاد رابطه میدم که بابا همه دخترا دنبال پولن ، کسی براش ویژگی های مثبت تو مهم نیست ، دخترا دنبال ماشین خاص و درآمد خاص و اینچیزان و …
اتفاقی که میفتاد دقیقا همین چیزارو من تجربه میکردم و الان چندین ساله نتونستم رابطه عاطفی شکل بدم ، در صورتیکه کلی آدم هست که رابطه های خیلی خوبی دارن ؛ پس این ثابت میکنه که ذهنیت و باور من ایراد داره ؛
بعد بخودم گفتم این ذهنیت فقط نجوای شیطانه ، وگرنه اگه از دید خداوند به قضیه نگاه کنم میبینیم که :
کلی دختر با شخصیت و با کیفیت و مستقل هست که اتفاقا نه تنها دنبال این حاشیه ها نیستن که برعکس فقط ذات و شخصیت اون پسر براشون مهمه و من قبلا اینو چند بار تجربه کردم ؛
موضوع بعدی در مورد شغله ، من یه پیج فروش توی اینستاگرام دارم ، اصلا بیشتر وقتا با این ذهنیت پست یا استوری میزارم که بابا کی میاد پول بده پای این چیزا ، مردم نون ندارن بخورن و …
و اتفاقی که میفته هم دقیقا جهان همینو بمن ثابت میکنه و مشتریهام کم هستن ، در صورتیکه همکارهایی رو میشناسم که توی همین شغل درآمد خیلی عالی از پیجشون دارن ؛ پس این ثابت میکنه ذهنیت و باور من ایراد داره نه این شغل ؛
پس دوباره گفتم اینها فقط نجوای شیطانه ، وگرنه اگه از دید خدا به قضیه نگاه کنم میبینم که : ثروت و مشتری ثروتمند واقعا زیاده ، قبلا اینو خودم تجربه کرده بودم ، همکارهام هم این قضیه رو تایید میکنن ؛ هر روز واقعا داره ثروت و نعمت بیشتر میشه ؛
موضوع بعدی بحث کانال یوتیوب هست ، من قبلا که کانال یوتوب داشتم با این ذهنیت مطلب میزاشتم که بابا کی به این محتوای تو توجه میکنه ، اینچیزا مهم نیست ، ولش کن ، برو سراغ همون کار فیزیکی و زور زدن فیزیکی ، تو بدرد کار آنلاین نمیخوری و …
و با این ذهنیت اتفاقا بعد از یمدت رهاش میکردم و کلا بیخیالش میشدم ؛
باز گفتم اینها نجوای شیطان بوده ، وگرنه از دید خداوند :
کلی آدم هستن که با محتوای من عاشق خدای واقعی میشن ، اینکار خیلی مقدسه ، خیلی با ارزشه ، من میتونم هم به درآمد خوب برسم هم توی آخرت پاداش بمن داده میشه که کلی آدم رو به خدا نزدیکتر کردم و ….
واقعا ممنون استاد عزیزم ، این فایل باعث شد کلا یجور دیگه به اتفاقات زندگیم نگاه کنم و سعی کنم بجای گوش کردن و پذیرفتن نجوای شیطان ، تمرکز بزارم روی دیدگاه خداوند و اونها رو توی ذهنم تقویت کنم ؛
سالهاست ورزش بدنسازی و کارکردن با وزنه رو انجام میدم و بعداز پندمیک که باشگاه ها تعطیل شد ، من باشگاه رو آوردم خونه ، یعنی رفتم وسایل مورد نیازم رو خریداری کردم و تو خونه تمرین میکنم و تا اویل اسفند ماه هم همچنان ادامه داشت .
اسفند ماه بدلیلی لازم شد چند روزی استراحت کنم و تمرین ام تعطیل شد .
و کارهای آخر سال با توجه به شغل من به اوج خودش رسید و با توجه به کسالتی که پیش اومده بود و افزایش حجم کار ورزش تعطیل شد .
البته دوچرخه سوراری رو زودتر از اواسط اسفند دوباره شروع کردم ولی کار با وزنه متوقف شده بود .
تا امروز که حدود سه ساعت دوچرخه سواری کردم ، توی خونه مشغول کامنت نوشتن و چستجو بدنبال یک دوچرخه حرفه ای بودم که همسرم شروع کرد و حرکات ورزشی خودش رو انجام داد و ایشون تا اواخر اسفند باشگاه رفت و چند روزی بود که کسل بود و بدن درد داشت که از دوم فروردین متوجه شد که باید حرکات ورزشی خودش رو انجام بده تا به حالت پراز انرژی و احساس خوب خودش برسه و امروز وقتی شروع کرد به من گفت شما هم شروع کن خیلی وقته تمرین و ورزش نکردی .
تلنگر خولی بود ، وقتی رفتم سراغ دمبل و وسایل با خودم بلند گفتم واقعا اینهارو من میزدم ?
همسرم هم جواب داد بله همه اینها رو میزدی ، حالا کم کم از تعداد کمتر شروع کن و با وزنه های سبکتر بزن .
با اون وزنه ها 4 ست 21 تای میزدم ، اما امروز با وزنه های سبکتر تعداد کمتری رو زدم و خوب شروع سختی بود و باید دوباره شروع میکردم و مومنتوم مثبت رو ایجاد کنم . و این کاری بود که باید آرام آرام با تمرکز شروع کنم .
و خدارو شکر که الان که دارم کامنت مینویسم ورزش و تمرینات رو به خوبی و با حال و احساس خوب انجام دادم و یکبار دیگه برای سومین بار امروز فایل جلسه اول رو گوش دادم و حال دلم خوب وعالیه و احساس فوق العاده خوبی دارم
الهی صدهزار مرتبه شکرت که هر لحظه در کنارمی و منو هدایت میکنی به راه راست ، به راه کسانی که نعمت داده ای به آنها
سلام خدمت استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز و همه دوستان
باران:
استاد من واقعا لحظه شماری میکردم برا قسمت بعدی این فایل و عالی ترین بود
استاد ما تو شهرمون یه شهرستانی هست بیشتر مردم از فامیل و دوست و آشنا همه میگن این قبیله آدمای خوبی نیستن ،حسودن ،بدجنسن و..هزاران حرف دیگه و ما دقیقا تو همون قبیله دو تا دوست داریم خدا میدونه از بهترین آدمای زندگیمون هستن ،مهربان ،خونگرم با معرفت و من خودم همیشه رو ویژگی های مثبتشون تمرکز میکنم جالب اونجاس که یکی از اون دوستامون نود درصد بقیه از بدیش میگن و دقیقا همون شخص اینقد رفتارش با ما عالیه حدو حساب نداره .ما اولاش که باهاشون ارتباط داشتیم یادمه قشنگ، گفتم وای چقد اینا عالین مهربونن و هی مرتب از خوبی هاشون صحبت میکردم و خداروشکر تا الان جزبهترین دوستامون بودن و هستن .
من در مورد سلامتی چند وقت پیش تو یه جمع یه نفر سرفه های خیلی وحشتناک میکرد قشنگ تو صورت منم رفت چند ثانیه گفتموای سرما نخورم بعد سریع گفتم دختر تو سیستم ایمنی ت خیلی قویه امکان نداره مریض شی و خداروشکر چندبن ساله من سرما خوردگی کوچیکم نخوردم .
یا چند ماه پیش داداشم اومد خونمون یهو تب شدید کرد من بهش گفتم الان یه دمنوش برات درست میکنم سریع حالت خوب میشه ،اومدم یه یکم نبات با ابجوش و یکم هل قاطی کردم دادم بهش داداشم هی میگه تو چه دارویی بهم دادی سریع خوب شدم از اون موقع میگن باران دستش شفاس(اون شب که داداشم تب کرد مامانمم اونجا بود مامانم بشدت از مریضی میترسه سریع ماسک زد مریض نشه من که مرتب کنارش بودم ازش مراقبت میکردم دارو بهش میدادم مریض نشدم مامانم که دور بود ماسکم زد مریض شد اینه قدرت ذهنیت ،قدرت باور)
همه چی باور انسان خودشه ،انشالله با گوش دادن به این فایل ها بتونیم باورهای خیلی عالی رو تقویت کنیم و نتایج عالی هم بگیریم .
بازم مثل همیشه عالی ترین بود ممنونم ازتون استاد گلم .
وقتی این دو قسمت درس هایی از توت فرنگی 19 دلاری رو گوش دادم و به رد پاهای خودم نگاه کردم ،میبینم که چقدر دیدگاهم به خیلی چیزها تغییر کرده
مثلا همین تهران
سال 94 که اومدیم تهران به شدت دیدگاه ناخوبی داشتم نسبت به تهران
اما الان به شدت دیدگاهم تغییر کرده
که در بهشت دارم زندگی میکنم
paradise
بهشت
سالی که با خدا و بهشتش شروع بشه ،سالی پر از نور خداست و لحظه به لحظه اش با خدا فرا بهشتی هست
من امروز پارادایس بودم
البته هر روز تو بهشتم ،اما روز تولدم 27 اسفند و امروز اولین روز از سال 1404 به بهشتی که خونه ای مثل خونه استاد عباس منش داشت و باغ هایی که تو قرآن گفته شده ،از زیر درختانش نهر جاری بود ،هدایت شدم
و مژده ده کسانى را که ایمان آوردند و نیکوکارى پیشه کردند که جایگاه آنان باغهایى است که نهرها در آن جارى است، و چون از میوه هاى گوناگون آن بهره مند شوند گویند: این مانند همان میوه هایى است که پیش از این در دنیا ما را نصیب بود، و از نعمتهایى مانند یکدیگر بر آنان آورند، و آنها را در آن جایگاههاى خوش، جفتهایى پاک و پاکیزه است و در آن بهشت، جاوید خواهند زیست
از خودم پرسیدم؟
طیبه ؟ از سال 94 تا به الان چند بار اومدی تو این بهشت زیبا؟؟؟
جوابم : خیلی کم بود!
پرسیدم ، چرا خیلی کم؟؟
و جوابم : چون در مدار دیدن این همه زیبایی نبودم !
و یاد صحبت های استاد میفتم که میگفتن خیلی از آمریکایی ها از بودن مکان هایی که استاد رفته بود خبر نداشتن .
و درمورد مدار قرار گرفتن درطبیعت و یا زیبایی ها که صحبت میکردن، یادم میفته
و حالا درمدارش قرار گرفتم و میدونم که با تکرار و حفظ مومنتوم مثبت، این روند ادامه دار هم میشه
امروزقرار داشتم
با کی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
با ربّ ماچ ماچی خودِ خودم
ربّ دل انگیزم
ربّ لپ گنده خودم
ربّ دوست داشتنی جذابم
ربّ نورانی و عظیم و بزرگ و قدرتمندم که هرچی من میگم به هموارترین و ساده و بدیهی و طبیعی ترین شکل ممکن داره منو به خواسته هام نزدیک و نزدیک تر میکنه
البته اینو یادم بیارم که خدا داره به باورهای من پاسخ میده ،نه بیشتر و نه کمتر ،همیشه کارش همین بوده و هست که به باورهام پاسخ بده ،اما اینبار متفاوت تر پاسخ داده
و من باید یادم باشه که سعی کنمباورهامو قوی و قوی تر کنم تا نتایجم بزرگو بزرگتر بشه
از روزی که حسش کردم ،نمیدونم چجوری بگم ، از این همه مهربونیش ،دارم با اشک مینویسم این رد پامو
از روزی که باهاش دوست شدم ،به قدری ریز به ریز داره رشدم میده و هدایتم میکنه که هر روز بغلش میکنم و از لپای گنده نورانیش ماچش میکنم
من هر روز نورش رو به وضوح میبینم و حسش میکنم
خدایا شکرت هرچقدر سپاسگزاری کنم بازهم کمه و نمیتونم این همه محبتت رو سپاسگزاری کنم
من هیچی نیستم و هیچی ندارم ،امروز تو بهشتش، داشتم باهاش حرف میزدم ،گفتم که هیچی ندارم ،که هیچی نیستم
اما یه چیز با ارزش و گران قیمت هر لحظه همراهمه و اون خودشه
ربّ ماچ ماچی جذابم
از این روز جذاب و فرابهشتی بگم
قرار بود به بهشتی که نزدیک خونه مون هست ،برم ،و روز تولدم یعنی 27 اسفند ماه که جریانشو در رد پام نوشتم و رفتم پارک نزدیک خونه مون که تجسم کنم خونه بهشتیم رو
نمیخواستم اسم این پارک رو بنویسم ،اما مینویسم ،چون شاید اعضای سایت دوست داشته باشن تو این پارک زیبا مثل من ، برن و تجسم کنن و علاقه داشته باشن به داشتن خونه ای مثل خونه استاد عباس منش و یا بهتر از خونه استاد عباس منش
چون میشه بهتر از پارادایس رو هم خدا به ما عطا کنه
فقط کافیه که ما بیشتر از استاد کنترل کنیم ورودی های ذهنمون رو ،و وقتی استاد تونسته ماهم میتونیم
پارکی که شباهت زیادی به پارادایس استاد عباس منش داره ،بزرگ ترین پارک تهران ، آزادگان هست و یه دریاچه خیلی بزرگ داره ،نمیدونم دریاچه خونه استاد عباس منش چقدر مساحت داره
من امروز با هر قدمی که برمیداشتم میگفتم وای چقدر خونه بزرگی دارم
الان از گوگل خواستم با جزئیاتش نگاه کنم که مساحت دریاچه اش چقدره تا بنویسم
با حیرت دیدم :
بزرگترین پارک کشوره
یعنی تو کل ایران
پارک آزادگان مساحتی به اندازه 112 هکتار دارد که از جنوب شرقی به اتوبان بعثت و سه راه افسریه . از طرف شرق به کانال سرخه حصار ، از طرف جنوب به اتوبان دولت آباد و از غرب هم به بزرگراه آزادگان محدود می شود.
پارک زیبای آزادگان مجهز به رستوران ، کتابخانه 46 هزار جلدی ، زمین بازی 20 هزار متری ، دریاچه ی 5 هزار متری
دریاچه به وسعت 5 هکتار به اضافه ی یک هکتار حریم دریاچه و جزیره به وسعت 7 هزار متر مربع
و همین طور امکانات فرهنگی و ورزشی می باشد.
اطراف پارک آزادگان رو فضاهای سبز جنگلی ، پوشش گیاهی، و تفریحی احاطه کرده مانند محوطه ی جنگلی توسکا ، پارک آبی ، پارک مادر و شهر بازی
این بوستان دارای 90 گونه درخت و درختچه اعم از پهن برگ و سوزنی برگ و 400 گونه ی بوته ای دارد که از جمله ی آنها می توان به اکالیپتوس ، کاج ، توت ، زیتون ، صنوبر، زبان گنجشک، بید، تبریزی ، گردو ، واگلیا ، شمشاد ، سیدالاشجار ، نخل، توسکا ، بلوط و کاتالپا اشاره کرد .
این پارک به خاطر دارا بودن آلاچیق های مناسب، سرویسهای بهداشتی ، مسجد ، فضای بازی کودکان و داشتن باربیکیوهای مناسب ، یکی از بهترین پارک ها جهت دورهمی های خانوادگی محسوب می شود.
چقدر بی نهایت امکانات زیبا داره خدایا شکرت
تاریخچه پارک آزادگان :
این منطقه در گذشته سلیمانیه نام داشت، نام سلیمانیه منسوب به امیر سلیمانی پسرعضدالملک رئیس ایل قاجار است.اراضی این بوستان در گذشته متعلق به روستای اصفهانک از روستاهای جنوب شرقی تهران بوده است و تا دهه های اخیر در آن کشاورزی می کردند، در این اراضی کاخی متعلق به امیرسلیمانی وجود داشت که این کاخ بر فراز قنات های هاشم آباد و محمود آباد بنا شده بود که اکنون اراضی سلیمانیه محصور به محلات شهری دولت آباد ، هاشم آباد، مشیریه ، کیانشهر و افسریه است.
این اراضی بعد از انقلاب در اختیار بنیاد مستضعفان قرار گرفت و بنیاد نیز در اسفند ماه 1369 اراضی مذکور را به شهرداری تهران واگذار کرد و نهایتا شهرداری در سال 1379 این اراضی را تبدیل به بوستان بزرگی به نام آزادگان کرد.
این بوستان با مساحتی حدود 120 هزار متر مربع ، بزرگترین بوستان کشور محسوب می شود.
خدایا شکرت
اگر دوست داشتین تجسم کنید ،یکی از بهترین مکان های بهشتی هست که فوق العاده هست برای تجسم ،من وقتی به این پارک میرم به قدری واضح میبینم خواسته هامو که فقط خدارو شکر میکنم
وای دریاچه اش 5 هکتاره
از سال 94 که به تهران مهاجرت کردیم تا امروز بارها رفته بودم و یه خونه کوشک که داشت و اسمش امیر سلیمانی بود با خودم میگفتم کاخ منه ،من یه همچین خونه ای میخوام
عاشق بالکن جذابش بودم
تا حالا از گوگل نخونده بودم درمورد پارک آزادگان
بارها کنار اون خونه عکس گرفتمو یادمه پارسال ، رفتم و از ظهر تا غروب ساختمونشو طراحی کردم و با خودم میگفتم من یه همچین خونه ای خواهم داشت
من این پارک رو از وقتی اومدم تهران و نزدیکای خونمونه ،خیلی دوست داشتم و دارم ، و همیشه میگفتم یه خونه ای مثل همین پارک میخوام و از همون سال 94 خیلی ذوقشو میکردم
ذوق بالکن عمارتشو
از پارسال دیدم تعمیر و بازسازی عمارتش رو شروع کردن و شکل ساختمون رو تغییر دادن
قبلا نمای ساختمون عمارت سفید بود ، روز تولدم 27 اسفند که رفتم دیدم شبیه خونه های قدیمی درستش کردن و کاه گلی شده و بازسازی کردن
اما همچنان میگفتم خونه منه
من وقتی صبح روز جمعه بیدار شدم ، مادر و خواهرم و پسرش ،رفته بودن جمعه بازار تا گل سرای بافتنیشونو بفروشن
منم اول، تمرین ستاره قطبیم رو با احساسی فوق العاده عالی انجام دادم و از ساعت 8 تا 12 شروع کردم به کار کردنِ تمرین کلاس رنگ روغنم
و نقاشیم که تموم شد، دیدم هوا ابریه و آفتاب در اومد
به خدا گفتم امروز قرار گذاشتم باهات برم پارادایس ،میشه ابرارو فعلا نبارونی و من برم و یکم بشینم و بنویسم اهداف سال جدیدم رو ؟
نمازمو خوندم و حاضر شدم و دفترمو برداشتم و یکم نون و آب هم برداشتم و راه افتادم
از لحظه ای که قدم برداشتم به سمت پارک نزدیک خونه مون ،توجهم به زیبایی ها و آسمون آبی و ابری و نیمه افتابی و درختای تازه جوانه زده که سبزی درختا به قدری خوشرنگ بود که من با درختا صحبت میکردم و از خدا سپاسگزاری میکردم که میتونم این همه زیبایی رو ببینم
وقتی رسیدم ،مستقیم رفتم سمت دریاچه ، هوا ابری بود و با هر قدمی که برمیداشتم فکر میکردم که خونه استاد عباس منش رفتم و صدای مریم خانم شایسته رو میشنیدم که میگفت بارون میباره وخدایا شکرت
از 1 آذر ماه که خدا از نشانه سایت و یا نشونه های دیگه هدایتممیکرد به این سریال ، بارها در سریال زندگی در بهشت بارون پارادایس رو دیده بودم و خودمو تجسم کرده بودم
الان میفهمم که چرا در چنین مکانی قرار گرفتم ،چون من این مدت وقتی سریال رو نگاه میکردم خودمو به وضوح میدیدم و اردک ها و مرغ و خروس هاشو میدیدم
و بهشون غذا میدادم
و امروز دقیقا همین شد
من به اردک های پارک و دریاچه نون دادم و فیلم گرفتم ازشون و به قدری احساس خوبی داشتمکه فکر میکردم در خونه خودم دارم به اردکا غذا میدم
حتی صدای مرغ و خروسا و اسب هامونم شنیدم
من دارم باورهایی که تا به الان ساخته شده رو با نتیجه میبینم که اگر ادامه بدم به بدیهی ترین شکل رخ میده
بوووووممممممم
وقتی عکس گرفتم و از خودم و خونه باحالش که از چند تا پل، وصل بود به خونه و دور و اطراف خونه پر درخت بود ، که دورش رو آب دریاچه بود و کنار پل قایق بسته بودن و من فقط لذت میبردم
خیلی زیبا بود و آیات قرآن رو به یادم میاره
وقتی عکس گرفتم و رفتم تا یه قسمت از دریاچه بشینم ،بازهم مثل روز تولدم بارها گفتم چقدر بزرگه ربّ من
سپاسگزارم
رفتم و اول رو یه نیمکت نشستم نیمکتاش شماره داشت من سمت شماره های 97 و 95 نشستم دقیقا روبه روی خونه و دریاچه ،بعد رفتم نشستم زیر همون درختی که روز تولدم نشستم و تجسم کردم
نوشتن رو شروع کردم و چند تا عکس گرفتم از نوشته هام و دفتری که طرح خاص دختر و پسر داره که پسر سوار موتور هست و این دفترو اوایل تغییرم گرفتم
وقتی نشسته بودم یاد جلد دفتری افتادم که چند ماه پیش گرفتم
دقیقا یه صحنه از خونه پارک ،عکس جلد روی دفتر بود
که دختر و پسر عاشق روی دریاچه سوار قایق کنارهم بودن
همه اینا نشونه هست و اینکه میتونه محقق بشه
کافیه باورهامو قوی کنم و به قدری مومنتوم مثبت رو ادامه بدم و حفظ کنم که به سرعت رخ بده
همون خدایی که نشونه هارو داده ،همون خدایی که دو هفته بعد از خرید دوره هم جهت با جریان خداوند به من کار نقاشی دیواری هدیه داد و تابلوی بزرگ نقاشیم فروش رفت
همون خدا میتونه چنین خونه بهشتی رو هم به نامم کنه عشق دلی خداگونه به من عطا کنه
کافیه که باورهامو قوی کنم
من نشستم و هرچی دنبال فایل جلسه هدفگذاری دوره 12 قدم گشتم نتونستم پیداش کنم
شروع کردم به نوشتن و اولین هدفم این بود که با خدا دوست تر باشم و هر لحظه بیشتر و بیشتر سعی کنم که به یادش باشم و تسلیم خدا باشم و چشم بگم
و ریز به ریز هدایتم کنه و یادم بده تا رشد کنم
و چند تا هدف دیگه نوشتم که امسال ماشین بخرم
وای خدای من شکرت
به قدری در این دو هفته آقای نقاش خداگونه مدام گفته و این باور رو در من قوی کرده که میتونم با درآمد چند ماهم ماشین بخرم که دیگه هیچ فاصله ای نمیبینم
قبلا وقتی به ماشین فکر میکردم میگفتم نه بابا چجوری بخرم
اما الان هیچ فاصله ای رو حس نمیکنم و میدونم که خیلی راحته که خدا به من ماشین عطا کنه
یه جورایی احساس لیاقت داشتن ماشین،درآمد بالارو از کار نقاشی دارم
و میدونم که جدا از کار نقاشی دیواری ،تابلوهامم به فروش میرسن
خدا داره همه کارهای ماشینم رو انجام میده ، در دفترم نوشتم ماشین kmc مدلt8 دوست دارم که پشت ماشین رنگامو بذارم و برم سرکار نقاشی دیواری اما دنا هم دوست دارم
اماkmc رو بیشتر ،حالا خودت بگو من هیچی نمیدونم ربّ من
وقتی میگفتم ، اینم گفتم که من ماشین صفر میخوام که نو بخرم ، اما حواسم به قانون تکامل هست
نقاش ها بهم گفته بودن یه پراید دست دو بگیریم برات ،اما من از خدا ماشین صفر میخوام خدایی که کار نقاشی دیواری رو به من عطا کرد ،همون خدا میتونه ماشین صفر بهم عطا کنه
و چند تا هدف هم نوشتم که بارون گرفت و دیگه نشد بنویسم و رفتم وایستادم کنار دریاچه و قطره های بارون که به دریاچه میفتادن رو دیدم یهویی یاد تک تک قسمت های سریال زندگی در بهشت افتادم
اینکه نگاه میکردم و قسمت هایی که بارونی بود و بسیار لذت میبردم و امروز نتیجه اون لذت بردن هارو داشتم به چشم میدیدم در مکانی که شباهت بسیار زیادی به پارادایس استاد عباس منش داره
من فقط سپاسگزاری میکردم و به موج آب نگاه میکردم و یه وقتایی یه موجی دایره شکل تو آب به حرکت درمیومد و من محو تماشاش میشدم و شکر میکردم و لذت میبردم که یهویی دیدم یه ماهی خیلی بزرگ از اون ماهیای خونه استاد عباس منش اومد سمت جایی که من وایستاده بودم ، با خودم نون برده بودم سریع یه تیکه نون انداختم رو آب، ماهی رفت اما یکم بعدش اردکا اومدن و دوباره نون انداختم و همین که دیدن سریع اومدن و نون رو خوردن
یهویی صدای میو میو شنیدم برگشتم دیدم یه گربه کوچیک مشکی رنگ و زیبا میو میو میکرد ،بهش گفتم تو که نون نمیخوری
اما نمیدونم چی شد بهش نون رو انداختم و دیدم با لذت خورد
الان که دارم مینویسم یاد فایلی افتادم که استاد گذاشته بودن که به کبوترا غذا ندیم
فایل دلسوزی بی جا | به کبوترها غذا ندهیم!
فکر کنم کار درستی انجام ندادم
وقتی از اردک ها عکس گرفتم دقیقا لحظه به لحظه های سریال زندگی در بهشت جلو چشمم میومد و فکر میکردم اونجا هستم و الان مریم خانم شایسته و استاد هم هستن و حس میکردم که خونه خودمه و داشتم لذت میبردم
دقیقا عکس درختا و خونه روی آب افتاده بود و بی نظیر بود و وقتی بارون بارید یه موجی افتاد که برق میزد
کلی لذت بردم و عکس گرفتم و تو اون هوای نم نم بارون وایستادم و تجسم کردم
وقتی کمی بارون بند اومد دوباره نوشتم و یهویی دیدم دو تا دختر و پسر دوچرخه سواری میکنن و یا موتورسواری میدیدم که دختر و پسر بودن و دقیقا خودم تو گوگل درایوم نوشته بودم که با عشق دلم ، دوچرخه سواری و موتورسواری و اسب سواری میکنیم و به وضوح در این مکان بهشتی میدیدم اون صحنه هارو
و بارون که شدید تر شد راه افتادم تا برگردم خونه
دختر و پسر دو چرخه سوار که اومدن رد بشن هردوتاشون موقع دوچرخه یواری باهم عکس میگرفتن و بی نهایت با عشق میرفتن
خیلی لذت بخش بود
من این صحنه هارو با عشق دلم ، تو خونه بهشتیم در تجسم های هر روزم دیده بودم و امروز داشتم به صورت نشونه واقعی میدیدم
که بازهم اگر ادامه بدم این مومنتوم مثبت رو خیلی ساده و راحت رخ میده
سپاسگزاری کردم و به راهم ادامه دادم و زیر بارون با عشق راه رفتم و لذت بردم
تو راه دیدم حواسم مدام به اینه که الان کیفم خیس میشه و دفترام خیس میشن ،یهویی گفتم طیبه !!!!
خدایی که میتونه همه کار برات انجام بده پس همون خدا میتونه کاری کنه که به کیفت بارون بخوره اما خیس نشه و با این دیدکاه سبب شد که نگرانیم رفع بشه و با لذت مسیرم رو ادامه بدم
وقتی برگشتم و اواسط راه خونه مون بودم تو دلمگفتم اگه قراره kmc بخرم همین الان یه ماشین رد بشه اول سمت راست اتوبانو نگاه کردم دیدم نیست همین که سمت چپ اتوبانو نگاه کردم دیدم یه kmc مشکی رد شد
وای من جیغ زدم تو اتوبان
من؟!!!!!!
جیغ زدم؟!!!!!
آره
طیبه ای که به شدت ترسو و خجالتی بود ،الان به راحتی ذوقش رو نشون میده
بلند فریاد زدم ربّ من سپاسگزارم
چقدر سریع !!!!
گفتم و شد ،اصلا این ماشین از کجا اومد
انگار از آسمون فرود اومد و رد شد
چقدر خدا سریع الاجابت هست
چقدر ساده و طبیعی و راحت رخ میده
میگی و موجود میشه
خدایا شکرت
همه اینا نشونه باورهاییه که هر روز دارم تکرار میکنم وبا احساسی فوق العاده و گاهی اشک شوق تجسم میکنم ، من با دیدن این نشونه ها باید مومنتوم مثبت رو ادامه بدم و با عشق حفظش کنم
تا نتیجه رخ بده ،همین الانشم کلی کیف میکنم که دارمشون
آره دارمشون
من وقتی با خدا دارم صحبت میکنم ،همه چی دارم ،جدیدا حس میکنم دیگه فاصله ای بین من و خواسته هام نیست
وقتی با خدا صحبت میکنم یه وقتایی خواسته هامو یادم میره بهش میگم خدا درسته خواسته دارم و میدونم که با رسیدن به خواسته هامه که به تو نزدیک و نزدیک تر میشم
مثلا از وقتی تو اون روز بهشتی 12 اسفند که رد پامو نوشتم که چی رخ داد و خدا منو هدایت کرد به کار نقاشی دیواری ،اونم نقاشی دیواری که یک سال همون دیوارو تجسم میکردم ، ایمانم به اینکه خدا میتونه همه کار برای من انجام بده بیشتر شده
یا اینکه بعد یک هفته تابلوی بزرگ نقاشیم در ابعاد 50 در 70 فروش رفت در اپلیکیشن دیوار ،باورم به اینکه خدا میتونه همه غیر ممکن هارو به ممکن ترین شکل انجام بده قوی شده
اینکه کافیه من به تکرار باورهام ادامه بدم و رها باشم و هر روز لذت ببرم با عشق دلی چون خدا
که وقتی باهاش صحبت میکنم یه وقتایی یادم میره چی میخواستم، آخه اون لحظه به قدری حس ارزشمندی و عشق بی نهایت داشتم که حس میکردم همه چی دارم
الان دارم با اشک مینویسم و لبخند هم کنار اشک جاریه و لذتی از ته قلب دارم
خدایاشکرت
همون خدایی که این نشونه هارو نشونم میده ،همون خدا هم ماشینو براممیخره ،عشق دل خداگونه میشه برای من ،خونه بهشتی میشه ،سلامتی و شادی و برکت و فراوانی میشه و خیلی چیزهای دیگه
وقتی برگشتم خونه کمی به فایل ها گوش دادم و بعد مادرم گفته بود شام درست کنم و نزدیک اذان برای خونه خرید کنم و نون بخرم برای افطاری داداشم
من رفتم و قبلش پیاده روی کردم و داشتم به درختای زیتون تلخ نگاه میکردم، که بارون همه دونه های توپی شکلشو زده بود و همه رو زمین بودن
یه لحظه با خودمگفتم ببین هیچ برگی بدون اذن خدا از درخت پایین نمی افته ، یهویی یاد پرنده ها افتادم
در اصل خدا بهم این درک رو داد
اینکه گفت ببین ، کل زمستان رو، این میوه های درخت زیتون تلخ روی شاخه های درخته تا پرنده ها از میوه هاش به عنوان غذا استفاده کنن ، وقتی بهار میشه و غذا بیشتر میشه
این میوه ها میریزن تا درخت دوباره گل دار بشه
خدایا شکرت به خاطر این همه دقت و چیدمانت که به فکر همه موجودات جهان هستی هستی
وقتی برگشتم خونه دوباره دوست داشتم برم و درختارو تماشا کنم و با خدا صحبت کنم و تجسم کنم
به مادرم زنگ زدم و گفتم وقتی رسیدی بگو بیام ،که افطاری داداشمو که گذاشتم و باهم برنج و تن ماهی که یهویی به دلم افتاد و رفتم خریدم رو خوردیم و حاضر شدم رفتم
تا مادرم بیاد ،در دل تاریکی شب. تو محله رویایی و جذاب و بهشتیم ،قدم زدم و هدایت شدم به آهنگ
خوبه که تو دل بستی به این عشق ●
وقتی گوش میدادم شروع کردم به صحبت کردن با خدا
گفتم بهترین عشق تویی و اولین. آخرین عشق توی و تو
وقتی میگفت
خوبه آخرش به تو رسیدم؛ تورو به دنیا نمیدم ●
تورو دوست دارم شدیداً… ●
نمیدونستم از ذوق چیکار کنم فقط سپاسگزاری میکردم و میگفتم آخرش به تو رسیدن قشنگه
این عشقه که من و
این عشقه که من و تو آرومیم، دیوونه ی بارونیم! ●
این عشقه که تو رو من حساسی… ●
دیوونتو میشناسی! همونی که میخواستی عشقم… ●
دست خودم نیست که انقد عاشقتم! ●
من هم تجسم میکردم و هم عشق میورزیدم حالم بی نهایت عالی بود اینکه با این آهنگ بهم گفت رو من حساسه و ریز به ریز داره هدایتم میکنه تا رشد کنم
بلند بلند آهنگو میخوندم و قدم میزدم و لذت میبردم
وقتی مادرم اومد و برگشتیم خونه
داشتم تو سایت رد پای خودمو که پاسخی براش اومده بود میخوندم که هدایت شدم به پیام خانم زکیه لواسانی
دوباره ماجرای خواهرزاده شونو نوشته بودن که برای من نشونه بود
خیلی حس خوبی داشتم
این روزا نشانه ها خیلی خیلی بیشتر از قبل شدن و من سعی میکنم که مومنتوم مثبت رو حفظ کنم
خدایا شکرت
استاد عزیز و مریم خانم شایسته بهترین هاباشه براتون و نور خدا به شکل شادی و سلامتی و آرامش و ثروت بی نهایت در زندگی شما و اعضای سایت جاری باشه
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته و همه دوستانم در اینجا
استاد پیش فرض ها واقعا در تجربیات زندگی من هم خیلی موثر بوده با این فایل فکر کردم و مواردی یادم اومد که میگم
من یادمه قدیمها که تو روستا زندگی میکردیم من و خواهر و برادرم زیاد زخمی میشدیم بیرون بازی میکردیم و زخمی میشدیم یادمه یه بار بیرون به بچه ها 7 سنگ بازی میکردیم سنگ خورد به پیشونیم و زخمی شد بطوری که خون شدیدی میومد اومدم مادرم گفت چیزی نیست بدنت خودش خونو قطع میکنه یه تیکه پارچه سوزوند و گذاشت رو زخم یه هفته بعد خوب شد نه جاش موند و نه چیزی فکر کنم الان کسی اون زخمو برداره بستریش میکنن بیمارستان از این موردها که در مورد سلامتی هست خیلی الگو دارم یا بچه های خیلی کوچیک خاک بازی میکردن بزرگترها میگفتن اشکال نداره حتی خاکم میخوردن میگفتن خاک منبع آهنه بزار بخوره و جالبه بدنهای اون موقع خیلی سالمتر و قوی تر بودن این موارد باعث شده الان من این پیش فرض ها و باورهای خوبو در مورد بدن دارم که خود بدن کاملا هوشمنده و خودشو اجازه بدیم درس میکنه و اینکه فکر نمیکنم که هر چیزی کثیفه الان من در مورد بچه کوچیک خودم خیلی راحتم زخمای کوچیک ورمیداره اصلا نگران نمیشم چون همش میخواد راه بره میخوره زمین یا اصلا نگران نیستم هر چیزی رو دهنش میزاره در حالی که بعضیها رو دیدن بچه هر چی میبره دهنش میگن میکروبه و نگران میشن ولی من چون اینجوری نیستم خداروشک بچمون هم خیلی سالمه و به راحتی جریض نمیشه
در کل واقعا همه چی باوره و من باید سعی کنم باورهاییی رو بولد کنم که به نفع منه
با نام و یاد الله یکتا
سپاسگزارم از استادان عزیزم آقای عباس منش و خانم شایسته مهربان و دست به قلم
در فایل قبلی دقیقا مثال تاثیر یه دارو رو اگه قبل از خوردن تعریفی از آن بشه و امتیاز خاصی برا اون گذاشته بشه رو ذکر کردم و به اینصورت یادآوری شد که چقدر ذهنیت قبلی درباره یه موضوع بر نتیجه آن تاثیر گزار است،
خداوند رو شاکرم که به این سایت الهی وپر از خیر و برکت هدایت شدم تا قوانین جهان هستی رو یاد بگیرم و راه و رسم بهتر زندگی کردن رو بشناسم تا از مسیر لذت ببرم .
استاد عزیز ممنونم که با تحلیل زیباتون از هر واقعه و رخدادی سعی تمام میکنید تا درک قوانین جهان هستی برای ما آسونتر بشه ،
به زمانهای سپری شده از عمر خودم و تجربه های مثبت و منفی که در این دوران داشته ام ردپای همه این قوانین رو میفهمم که ذهنیت درباره یه مسأله چقدر در نتیجه تاثیر گزار است
دقیقا من هم این ذهنیت درک نکردن موضوعات ریاضی برایم شاخ شده بود و هر بار با تغییر ذهنیت درباره آن بهتر عمل میکردم و در درسی مثل عربی هم که خیلی خیلی بهتر جلو رفتم و نتایج خوبی هم بدست آوردم.
در حوزه کسب و کار هم آنجا که روی ایجاد باورهای فراوانی کار میکردم مشتریهای با کیفیت رو میدیدم و هر زمان هم باور کمبود در ذهنم مقاومت داشت مشتریهای بی کیفیت و قر زن با هام روبه رو میشدند
سلام استاد خوبم
فقط میتونم بگم که حرف هاتون رو باید با طلا نوشت
هیچ جا هیچکس به این قشنگی و واضحی این مطالب ارزشمند و مفید و پایه ای و اساسی رو توضیح نمیده
بارها و بارها فایلهارو گوش میدم تا حک بسه تو ذهنم و صدای ذهنیم بشه و این صداها و حرف ها در ذهنم بالا بیاد و صداهای مخزب و محدودکننده پایین
مطالبی که اصل هستن
و کلی باگ و ترمز تو همه جنبه ها رو،تو ذهن ما برمیداره و چقدر رو رشد فکریمون تاثییر عمیق میذاره
چقدر جای تعمق و تامل دارن این فایلهای ارزشمند فایلهایی که نجاتبخش زندگی انسانن
خدا حفظتون کنه
ازتون بینهایت سپاسگزارم
سلام استاد عزیز و خانم شایستهی عزیز، سال نو ،بهار نو و عید سعید فطر مبارک .
امروز بعد مدتها شروع کردم به فعال شدن در سایت، چون بخاطر ماه رمضان، خانه تکانی عید کلا مصروف بودم و زمان هایی ک میشد فایل میشنیدم ولی در سایت فعال نبودم.
این فایل های توت فرنگی 19 دلاری باعث شد عمیقا فکر کنم کجاها ذهنیت منو به سمت مثبت یا منفی برده.
یادم اومد وقتی تفسیر آیت
و ما رمیت اذا رمیت لکن الله رمی
را از زبان شما در فایل ها و در بخش عقل کل دوستان شرح دادن رو متوجه شدم ،بهد اون هر کاری هرکاری رو میگفتم خدا میکنه.
درهمین خانه تکانی امسال به تنهایی با شکم روزه 5 تا فرش شستم تمام اتاق ها همه جا رو عالی پاک کردم
در حالی بود که من قبلا نمیتونستم این حجم کارو تنهایی بکنم ولی صبح ک میشد با گفتن همین جمله و هدایت خواستن ازخدا شروع میکردم و به طرز جادویی کارها عالی انجام میشد. من ختم قرآن کردم خدا هدایت کرد چند فامیل غذا بده
من ده فامیل غذا دادم و پختم
بعد اون خانه تکانی شروع شد
تمان کارهام بشکل عالی انجام میشد هی میگفتم خدا میکنه این کارا رو خدایا شکرت.
بعد چون اینجا در کابل در عید فطر سفره پهن میکنم از شیرینی و میوه خشک و تازه برای دوستان و فامیل تا سه روز عید، اون کارو هم به اضافه غذا پختن در روز اول عید شروع کردم
چندین مدل غذا پختم یخچال گذاشتم
فردا شب اول عید حدود 30 تن مهمان داشتم
من تنهایی همه غذاها را پخته بودم ، به شکل عالی، سفره عالی میوه عید پهن کردم ، ظروف عالی خریده بودم
ینی نگاه میکنم به قبلا، من کم میاوردم سابق ایتقد دقیق کار نمیتوانستم بکنم ولی الان چقد عالی و منظم کارا میشه و خودم حیران میمانم و بعد میگم این ذهنیت عالی از آیت ما رمیت اذا رمیت منشاء گرفت.
من خستگی رو نمیفهمیدم من قوی تر شدم
هر کاری میتونستم بکنم
فرش بلند کن فرش پهن کن خشک بشه، و خلاصه چقد کار هست .
این ذهنیت ک خدا داره کارها رو میکنه بشکل جادویی و عالی کارهام به اتمام میرسونه.
همه از اینهمه توانایی کار و منظم و پاک بودنم آفرینی میدن
در واقع من نکردم خدا کرده.
امسال عید خیلی هم مهمان دار بودیم ولی عالی گذشت.
یک تلقین و ذهنیت خوبی که بهم کمک کرده در مورد سلامتی هست.
قبل روزه من دچار کمخونی بیحد شده بودم ک بدنم لکه های کبود ایجاد میشد ، کمبود کلسیم و سرگیجه ها، ولی خدا هدایتم کرد به خوردن دواهاب ویتامینی، در ماه مبارک رمضان اون مشکلات بلکل از بدنم محو شد. چون توجه نکردم بهش فقط با خوردن دو دوای ویتامینی حالم خوب شد .
دیگه بخودم یادآوری میکنم بدنم سیستم ایمنی قوی داره و مریضی در بدنم دوام نمیاره
حتی با وجود اون همه کار در رمضان و خانه پاک کاری، کمر دردیم در پریود کمی زیاد شد ولی شروع کردم به تکرار باورهای سلامتیم بعد دو روز اون درد کاملا محو شد.
ینی استاد باورای خوبی که در مورد خداوند و توحید بما گفتین من دارم نتیجشو میبینم
هر ثانیه خدا کمکم میکنه
نمیذاره خسته بمونم
خدا کارها رو به بهترین شکل برام انجام میده
در روزای اول رمضان هدایتم کرد به افکار درست در مورد اینکه نذارم شیطان منو ببره سمت خودش
اونقد ک راحت دست شیطان برام رو میشه ک داره منو از راه به در میکنه سریع جلوشو میگیرم
شب اول عید ک دیدم کمکی بهم نکردن در جمع کردن ظرفا ، زنهای برادرم، فقط ظرف هم نبود کلی جمع کردن سفره عید میوه ها بود خیلی ناراحت شدم یکی کلم داغ کرده بود از دست اطفال و سروصداها، تک و تنها نشسته بودم ظرف پاک میکردم یک ساعت شیطان منو داشت بیراه میکرد با افکارش ولی بعد یک ساعت دوباره به مسیر برگشتم و نذاشتم حالمو بد کنه
در ذهنم بخشیدم همه رو حتی خواهرم ک باعث ناراحتیم شد با بی توجهی اش
نذاشتم به مسیر شیطان برم
با ذهن آرام بعد کلی جارو و پاک کردن در 11 شب، گرفتم خوابیدم، همه جا رو برق انداختم و بعد خوابیدم.
خیلی باورای مثبتم بخداوند داره نتیجه میده الهی شکر.
استاد ازشما متشکرم بخاطر این باورای مثبت با این سایت بهشتی
سالی قشنگ و زیبا برا شما و دوستان عزیز خواهانم.
به نام خداوند بخنده مهربان
اسما ابوتراب
سلام خدمت استاد عزیزم و مریم جانم الگوی بینظیر و تمام بچه های سایت
امروز روز اول سال 1404 ی اتفاق جالب افتاد ک بی ربط ب این فایل نیست…
مدتیه ک دارم توجه میکنم چقدر بخاطر مسائل پوچ و بی ارزش میوفتم رو مومنتوم منفی و انگار تازه دارم قوانین رو متوجه میشم انگار تازه میخوام شروع کنم با استاد کار کنم انگار هوشیار شدم
جریان رودخانه های ذهن من گرایش عجیبی داره به سمت ناامیدی و استرس و این رو دز این دوره متوجه شدم .. ناامیدی ها و مومنتوم های منفی من از احساس سرزنش خود بخاطر درس کم خوندن شروع میشه تا توجه به نکات بد دیگران ولی من شاکرم از صمیم قلبم شاکرم ک دارم این افکار رو میبینم و متوجهشون میشم به قول خودم انگار دارم هر لحظه مچ خودمو میگیرم انگار به خودم میگم اشکال نداره بیا پیش من خودتو رسوا کن من میپذیرمت هر جوری ک هستی من شاکرم ک بجای دید کمال گرا و سرزنشگر همیشگی یه صدای هر چند کوچیکی تو وجودم داره بوجود میاد ک امید میده بهم میگ اشکال نداره میگ ادامه بده میگ consider it done میگ تو میتونی میگ دو روز رفتن قاطی باقالیا نباید تو رو از هدفت دور کنه و هزاران حرف امیدوار دهنده ای ک یکم یکم داره درونم پدیدار میشه
حدود شیش ماهی هست ک دارم رو یک هدف خاص کار میکنم بعضی وقتا ناامید میشم بعضی وقتا پشتکارم کوه رو جابه جا میکنه و بعضی وقتا انگیزه درونیم برای بدست اوردنش به صفر میرسه ولی من از صمیم قلب میخوامش هر چند هم میخواد زمان ببره اشکالی نداره من خودمو سرزنش نمیکنم برای اون تعداد ساعاتی ک رو هدفم نموندم من خودمو تحسین میکنم بخاطر تمام تلاش هایی ک این شیش ماهه کردم ک حداقل 5 ماهش تلاش کامل بوده
چقدر ترکیب این دوره جدید احساس لیاقت و کشف قوانین منو در مسیر هدفم قرار میده چقدر بهم اگاهی میده استاد شما حرفاتون منو داره تو مسیر نگه میداره یعنی ب مو رسیدم ولی پاره نشده برمیگردم …این حرفا خیلی دلی بود اصلا نمیخواستم بزنم ولی یه جورایی برای خودم میذارمشون تا بعد از رسیدن ب هدفم ب خودم بگم ببین شد برو سراغ بعدیاش
….
و اما اتفاق امروز :)
حدود یک سال و نیم پیش مهرداد یک تیک طلای کوچیک گم کرد و ما هم کلا بیخیالش بودیم
امسال عید ک شد من واقعا احساس کردم امسال خیلی سال خوبی خیلی بهتره و ما به اهدافمون میرسیم
تا اینکه امروز عصر در حالی ک داشتم دنبال سوییچ ماشین میگشتم رفتم سراغ کیف شونه ایم و دیدم ی چیزی تو کیفم بود ک مال من نبود وقتی ب مهرداد نشونش دادم کاشف به عمل اومد ک بعله این همون تیک طلای گم شدس
این واقعا برای من اصل حرف زدن خدا بود باهام ک امسال رو چنان طوری برات میچینم ک خودتم نتونی تصورش رو بکنی
استاد من همون بنده خوش شانیسم ک امروز خدا با مدرک اینو بهم ثابت کرد…
استاد با دوره جدید راه های پول سازی جدیدی ب سمت مهرداد باز شده ک حتی امروز هم ک روز تعطیل بود تونست درامد کسب کنه من واقعا خوشحالما یه جوریایی از هدفای نصفه نیمم خسته شدم دوست دارم تو این مسیر فقط باشم دوستدارم هدفامو تیک بزنم برم جلو و زمانی این دوره رو لانچ کردید ک منم دارم تمرکزی روی مطلبی کار میکنم و خدا این دوره رو گذاشت وسط پازل زندگیم تا کامل بشه
من عاشتونم خیلی زیاددد
عیدتون خیلییییی مبارک ماچ بهتون
بنام خدای مهربان
استاد درمورد جسم ، من این باور رو ساختم که من سرما نمیخورم ، و بدن من همیشه اون چیزی که لازم دارم هدایت میشم به سمتش
هر بیماری اگه اومد سمتم هدایت میشم به سمتش
این ذهنیت خیلی کمک کرده توی زندگیم
الان چند سال هست که سرما اگه خوردم خیلی زمانش کوتاه بوده خودش بدون هیچ دارویی خوب شده
درمورد بدن ، یه بار خیلی بدنم خواب میرفت و ریزش موه داشتم، نمیدونستم چه ویتامینی چی نیاز داره بدنم
این ذهنیت رو داشتم که هدایت میشم ، خلاصه هدایت شدم به کره بادم زمینی ، نمیدونم چرا ، اصلا من قبلا نمیخوردم، رفتم یه جا دیدم کره بادم زمینی هست و من خوردم دیدم عه چقدر خوشمزه چرا من قبلا نخوردم، خلاصه از اونجا که رفتم مستقیم رفتم سوپرمارکت کره بادم زمینی گرفتم و خوردم
بعد مدتی فهمیدم دیگه اون مسائل رو ندارم ، بعد درمورد خاصیت کره بادم زمینی که خوندم دیدم دقیقا ویتامین هایی که داشته همون که من میخواستم
یا یک بار اتفاقی که افتاد ، اتهاب معده داشتم و این ذهنیت رو داشتم که دکتر نمیخواد برم و هدایت میشم ، توی خیابون میرفتم چشمم میخورد به توت فرنگی فروش ها و خیلی هوس میکردم
بعد خلاصه فهمیدم که چقدر خوبه واسه التهاب معده و این دلیلش بود که خوب شده
و این داستان که میخوام بگم برمیگرده به همین چند روز پیش
من گردن درد شدیدی گرفته بودم ، به این دلیل بود که مدت ها بود استخر نرفته بودم و وقتی رفتم سنگین شنا میردم ، مخصوصا شنا قورباغه
خلاصه این گردن درد داشتم و این ذهنیت رو داشتم که هدایت میشم
29 ام قبل از عید بود
مامانم گفت واسم نون بگیر ، رفتم صف نون وایی دیدم خیلی شلوغه
خلاصه سر صف وایسادم ، بین این همه آدم یه زنبور سیاه رنگ دقیقا پیش گردنم رو نیش زد
اولش شوکه شدم که چرا ، بعد گفتم این برنامه خداوند بوده
استاد نمیدونم چطور بگم این رو ، بعد نیش زنبور من گردن دردم خوب خوب شد
—-
درمورد مشتری ، من قبلا این باور رو داشتم که باید خیلی سختی بکشی، باید به زور مشتری رو راضی کنی و خیلی کار سختیه
من این ذهنیت رو ساختم که البته کار یک شبه نبود این ذهنیت
که خداوند مشتری ها رو به سمت من هدایت میکنه و من نیازی به تلاشی ندارم
خدا خودش شاهده ، چند مشتری اخیری که داشتم
خودشون میگفتن فقط میخوایم با تو کار کنیم
حتی دوتا از اونها نمونه کار هم ازم نخواستن ، اصلا کاری به سابقه کاریم و… نداشتن و هیچ شناختی هم از من نداشتن
و وقتی این فایل رو گذاشتید ، گفتم بله همین باید روی این خیلی کار کنم
باید هواسم به حرف های اطرافیانم باشه که باید کلی تبلیغ کرد و… برای مشتری
من این ذهنیت رو بسازم که خداوند اونها رو به سمت من هدایت میکنه
وقتی من سپاسگذاری میکنم دارم فرکانسی رو میفرستم که سپاسگذاری بیشتر و بیشتری رو جذب زندگیم میکنه به شکل تجربه
خب نیازی به سختی کشیدن برای مشتری ندارم دیگه
اونها جذب زندگیم میشن از بی نهایت طریق
فقط لازمه من کارهای سمت خودم رو انجام بدم ، خداوند هم کار سمت خودش رو انجام میده
من این مسیر عصبی رو در ذهنم ایجاد کنم که شخصیت من رو تغییر بده به یک شخصیت که نکات مثبت رو میبینه ، سپاسگذار هست ، فرواوانی رو میبینه
بعد این جنست تفکر فرکانس هایی رو ارسال میکنه که از اصل و اساس همین ها رو بیشتر و بیشتر جذب زندگیم میکنه…
همین وقتی دارم سپاسگذاری میکنم ، حالم خوب اتفاقات خوب میفته
و ممنتوم مثبت رو ایجاد میکنه
و دوباره حالم بهتر میشه میگم الان من حالم خوبه دارم شرایط بهتر و بهتر رو جذب میکنم
این انتظار رو ایجاد میکنه که اتفاقات هم جهت با خواسته هام اتفاقات بیفته توی زندگیم
من توی الگوهای تکرار شونده زندگیم دقیقا همچین چیزی رو دیدم
هر وقت احساس خوش بختی میکنم ، احساس اینکه روی دوش خداوند نشتستم و آرامش دارم
نه که یک بار ، مدتی اینجور هستم
اتفاقات خوب میفته ، درآمد بیشتر میشه ، شرایط همه چیز خوب پیش میره
وقتی که ناسپساس میشم ، یعنی میگم درآمد خوب شد ولی من میخوام اونقدر باشه
چرا این مشتریه فلان نکته منفی رو داره و….
میرم توی ممنتوم منفی و شرایط رو برای خودم سخت تر میکنم
این یک الگو که بارها و بارها بصورت دقیق توی زندگیم دیدم و تجربه کردم
به نام خدا
سلام به استاد عزیزم و بر و بچهای گل سایت
استاد وقتی داشتم این فایل رو گوش میکردم چنتا مثال از خودم یادم میومد که کجاها با ذهنیت منفی ، اتفاقات منفی رو جذب میکردم ؛
اولین مثالش توی روابطه ؛ یعنی من کلا با این ذهنیت پیشنهاد رابطه میدم که بابا همه دخترا دنبال پولن ، کسی براش ویژگی های مثبت تو مهم نیست ، دخترا دنبال ماشین خاص و درآمد خاص و اینچیزان و …
اتفاقی که میفتاد دقیقا همین چیزارو من تجربه میکردم و الان چندین ساله نتونستم رابطه عاطفی شکل بدم ، در صورتیکه کلی آدم هست که رابطه های خیلی خوبی دارن ؛ پس این ثابت میکنه که ذهنیت و باور من ایراد داره ؛
بعد بخودم گفتم این ذهنیت فقط نجوای شیطانه ، وگرنه اگه از دید خداوند به قضیه نگاه کنم میبینیم که :
کلی دختر با شخصیت و با کیفیت و مستقل هست که اتفاقا نه تنها دنبال این حاشیه ها نیستن که برعکس فقط ذات و شخصیت اون پسر براشون مهمه و من قبلا اینو چند بار تجربه کردم ؛
موضوع بعدی در مورد شغله ، من یه پیج فروش توی اینستاگرام دارم ، اصلا بیشتر وقتا با این ذهنیت پست یا استوری میزارم که بابا کی میاد پول بده پای این چیزا ، مردم نون ندارن بخورن و …
و اتفاقی که میفته هم دقیقا جهان همینو بمن ثابت میکنه و مشتریهام کم هستن ، در صورتیکه همکارهایی رو میشناسم که توی همین شغل درآمد خیلی عالی از پیجشون دارن ؛ پس این ثابت میکنه ذهنیت و باور من ایراد داره نه این شغل ؛
پس دوباره گفتم اینها فقط نجوای شیطانه ، وگرنه اگه از دید خدا به قضیه نگاه کنم میبینم که : ثروت و مشتری ثروتمند واقعا زیاده ، قبلا اینو خودم تجربه کرده بودم ، همکارهام هم این قضیه رو تایید میکنن ؛ هر روز واقعا داره ثروت و نعمت بیشتر میشه ؛
موضوع بعدی بحث کانال یوتیوب هست ، من قبلا که کانال یوتوب داشتم با این ذهنیت مطلب میزاشتم که بابا کی به این محتوای تو توجه میکنه ، اینچیزا مهم نیست ، ولش کن ، برو سراغ همون کار فیزیکی و زور زدن فیزیکی ، تو بدرد کار آنلاین نمیخوری و …
و با این ذهنیت اتفاقا بعد از یمدت رهاش میکردم و کلا بیخیالش میشدم ؛
باز گفتم اینها نجوای شیطان بوده ، وگرنه از دید خداوند :
کلی آدم هستن که با محتوای من عاشق خدای واقعی میشن ، اینکار خیلی مقدسه ، خیلی با ارزشه ، من میتونم هم به درآمد خوب برسم هم توی آخرت پاداش بمن داده میشه که کلی آدم رو به خدا نزدیکتر کردم و ….
واقعا ممنون استاد عزیزم ، این فایل باعث شد کلا یجور دیگه به اتفاقات زندگیم نگاه کنم و سعی کنم بجای گوش کردن و پذیرفتن نجوای شیطان ، تمرکز بزارم روی دیدگاه خداوند و اونها رو توی ذهنم تقویت کنم ؛
خدایا شکرررررررررررت ….
بسم الله الرحمن الرحیم
بنام خداوند بخشنده مهربان
سالهاست ورزش بدنسازی و کارکردن با وزنه رو انجام میدم و بعداز پندمیک که باشگاه ها تعطیل شد ، من باشگاه رو آوردم خونه ، یعنی رفتم وسایل مورد نیازم رو خریداری کردم و تو خونه تمرین میکنم و تا اویل اسفند ماه هم همچنان ادامه داشت .
اسفند ماه بدلیلی لازم شد چند روزی استراحت کنم و تمرین ام تعطیل شد .
و کارهای آخر سال با توجه به شغل من به اوج خودش رسید و با توجه به کسالتی که پیش اومده بود و افزایش حجم کار ورزش تعطیل شد .
البته دوچرخه سوراری رو زودتر از اواسط اسفند دوباره شروع کردم ولی کار با وزنه متوقف شده بود .
تا امروز که حدود سه ساعت دوچرخه سواری کردم ، توی خونه مشغول کامنت نوشتن و چستجو بدنبال یک دوچرخه حرفه ای بودم که همسرم شروع کرد و حرکات ورزشی خودش رو انجام داد و ایشون تا اواخر اسفند باشگاه رفت و چند روزی بود که کسل بود و بدن درد داشت که از دوم فروردین متوجه شد که باید حرکات ورزشی خودش رو انجام بده تا به حالت پراز انرژی و احساس خوب خودش برسه و امروز وقتی شروع کرد به من گفت شما هم شروع کن خیلی وقته تمرین و ورزش نکردی .
تلنگر خولی بود ، وقتی رفتم سراغ دمبل و وسایل با خودم بلند گفتم واقعا اینهارو من میزدم ?
همسرم هم جواب داد بله همه اینها رو میزدی ، حالا کم کم از تعداد کمتر شروع کن و با وزنه های سبکتر بزن .
با اون وزنه ها 4 ست 21 تای میزدم ، اما امروز با وزنه های سبکتر تعداد کمتری رو زدم و خوب شروع سختی بود و باید دوباره شروع میکردم و مومنتوم مثبت رو ایجاد کنم . و این کاری بود که باید آرام آرام با تمرکز شروع کنم .
و خدارو شکر که الان که دارم کامنت مینویسم ورزش و تمرینات رو به خوبی و با حال و احساس خوب انجام دادم و یکبار دیگه برای سومین بار امروز فایل جلسه اول رو گوش دادم و حال دلم خوب وعالیه و احساس فوق العاده خوبی دارم
الهی صدهزار مرتبه شکرت که هر لحظه در کنارمی و منو هدایت میکنی به راه راست ، به راه کسانی که نعمت داده ای به آنها
خدایا شکرت
خدایا سپاسگزلرم
سلام خدمت استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز و همه دوستان
باران:
استاد من واقعا لحظه شماری میکردم برا قسمت بعدی این فایل و عالی ترین بود
استاد ما تو شهرمون یه شهرستانی هست بیشتر مردم از فامیل و دوست و آشنا همه میگن این قبیله آدمای خوبی نیستن ،حسودن ،بدجنسن و..هزاران حرف دیگه و ما دقیقا تو همون قبیله دو تا دوست داریم خدا میدونه از بهترین آدمای زندگیمون هستن ،مهربان ،خونگرم با معرفت و من خودم همیشه رو ویژگی های مثبتشون تمرکز میکنم جالب اونجاس که یکی از اون دوستامون نود درصد بقیه از بدیش میگن و دقیقا همون شخص اینقد رفتارش با ما عالیه حدو حساب نداره .ما اولاش که باهاشون ارتباط داشتیم یادمه قشنگ، گفتم وای چقد اینا عالین مهربونن و هی مرتب از خوبی هاشون صحبت میکردم و خداروشکر تا الان جزبهترین دوستامون بودن و هستن .
من در مورد سلامتی چند وقت پیش تو یه جمع یه نفر سرفه های خیلی وحشتناک میکرد قشنگ تو صورت منم رفت چند ثانیه گفتموای سرما نخورم بعد سریع گفتم دختر تو سیستم ایمنی ت خیلی قویه امکان نداره مریض شی و خداروشکر چندبن ساله من سرما خوردگی کوچیکم نخوردم .
یا چند ماه پیش داداشم اومد خونمون یهو تب شدید کرد من بهش گفتم الان یه دمنوش برات درست میکنم سریع حالت خوب میشه ،اومدم یه یکم نبات با ابجوش و یکم هل قاطی کردم دادم بهش داداشم هی میگه تو چه دارویی بهم دادی سریع خوب شدم از اون موقع میگن باران دستش شفاس(اون شب که داداشم تب کرد مامانمم اونجا بود مامانم بشدت از مریضی میترسه سریع ماسک زد مریض نشه من که مرتب کنارش بودم ازش مراقبت میکردم دارو بهش میدادم مریض نشدم مامانم که دور بود ماسکم زد مریض شد اینه قدرت ذهنیت ،قدرت باور)
همه چی باور انسان خودشه ،انشالله با گوش دادن به این فایل ها بتونیم باورهای خیلی عالی رو تقویت کنیم و نتایج عالی هم بگیریم .
بازم مثل همیشه عالی ترین بود ممنونم ازتون استاد گلم .
در پناه خدای مهربان باشید.
خدانگهدار
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
رد پای روز 1 فروردین رو با عشق مینویسم
وقتی این دو قسمت درس هایی از توت فرنگی 19 دلاری رو گوش دادم و به رد پاهای خودم نگاه کردم ،میبینم که چقدر دیدگاهم به خیلی چیزها تغییر کرده
مثلا همین تهران
سال 94 که اومدیم تهران به شدت دیدگاه ناخوبی داشتم نسبت به تهران
اما الان به شدت دیدگاهم تغییر کرده
که در بهشت دارم زندگی میکنم
paradise
بهشت
سالی که با خدا و بهشتش شروع بشه ،سالی پر از نور خداست و لحظه به لحظه اش با خدا فرا بهشتی هست
من امروز پارادایس بودم
البته هر روز تو بهشتم ،اما روز تولدم 27 اسفند و امروز اولین روز از سال 1404 به بهشتی که خونه ای مثل خونه استاد عباس منش داشت و باغ هایی که تو قرآن گفته شده ،از زیر درختانش نهر جاری بود ،هدایت شدم
سوره بقره
وَبَشِّرِ ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّـٰلِحَٰتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّـٰتࣲ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُۖ کُلَّمَا رُزِقُواْ مِنْهَا مِن ثَمَرَهࣲ رِّزْقࣰاۙ قَالُواْ هَٰذَا ٱلَّذِی رُزِقْنَا مِن قَبْلُۖ وَأُتُواْ بِهِۦ مُتَشَٰبِهࣰاۖ وَلَهُمْ فِیهَآ أَزْوَٰجࣱ مُّطَهَّرَهࣱۖ وَهُمْ فِیهَا خَٰلِدُونَ(٢۵)
و مژده ده کسانى را که ایمان آوردند و نیکوکارى پیشه کردند که جایگاه آنان باغهایى است که نهرها در آن جارى است، و چون از میوه هاى گوناگون آن بهره مند شوند گویند: این مانند همان میوه هایى است که پیش از این در دنیا ما را نصیب بود، و از نعمتهایى مانند یکدیگر بر آنان آورند، و آنها را در آن جایگاههاى خوش، جفتهایى پاک و پاکیزه است و در آن بهشت، جاوید خواهند زیست
از خودم پرسیدم؟
طیبه ؟ از سال 94 تا به الان چند بار اومدی تو این بهشت زیبا؟؟؟
جوابم : خیلی کم بود!
پرسیدم ، چرا خیلی کم؟؟
و جوابم : چون در مدار دیدن این همه زیبایی نبودم !
و یاد صحبت های استاد میفتم که میگفتن خیلی از آمریکایی ها از بودن مکان هایی که استاد رفته بود خبر نداشتن .
و درمورد مدار قرار گرفتن درطبیعت و یا زیبایی ها که صحبت میکردن، یادم میفته
و حالا درمدارش قرار گرفتم و میدونم که با تکرار و حفظ مومنتوم مثبت، این روند ادامه دار هم میشه
امروزقرار داشتم
با کی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
با ربّ ماچ ماچی خودِ خودم
ربّ دل انگیزم
ربّ لپ گنده خودم
ربّ دوست داشتنی جذابم
ربّ نورانی و عظیم و بزرگ و قدرتمندم که هرچی من میگم به هموارترین و ساده و بدیهی و طبیعی ترین شکل ممکن داره منو به خواسته هام نزدیک و نزدیک تر میکنه
البته اینو یادم بیارم که خدا داره به باورهای من پاسخ میده ،نه بیشتر و نه کمتر ،همیشه کارش همین بوده و هست که به باورهام پاسخ بده ،اما اینبار متفاوت تر پاسخ داده
و من باید یادم باشه که سعی کنمباورهامو قوی و قوی تر کنم تا نتایجم بزرگو بزرگتر بشه
از روزی که حسش کردم ،نمیدونم چجوری بگم ، از این همه مهربونیش ،دارم با اشک مینویسم این رد پامو
از روزی که باهاش دوست شدم ،به قدری ریز به ریز داره رشدم میده و هدایتم میکنه که هر روز بغلش میکنم و از لپای گنده نورانیش ماچش میکنم
من هر روز نورش رو به وضوح میبینم و حسش میکنم
خدایا شکرت هرچقدر سپاسگزاری کنم بازهم کمه و نمیتونم این همه محبتت رو سپاسگزاری کنم
من هیچی نیستم و هیچی ندارم ،امروز تو بهشتش، داشتم باهاش حرف میزدم ،گفتم که هیچی ندارم ،که هیچی نیستم
اما یه چیز با ارزش و گران قیمت هر لحظه همراهمه و اون خودشه
ربّ ماچ ماچی جذابم
از این روز جذاب و فرابهشتی بگم
قرار بود به بهشتی که نزدیک خونه مون هست ،برم ،و روز تولدم یعنی 27 اسفند ماه که جریانشو در رد پام نوشتم و رفتم پارک نزدیک خونه مون که تجسم کنم خونه بهشتیم رو
نمیخواستم اسم این پارک رو بنویسم ،اما مینویسم ،چون شاید اعضای سایت دوست داشته باشن تو این پارک زیبا مثل من ، برن و تجسم کنن و علاقه داشته باشن به داشتن خونه ای مثل خونه استاد عباس منش و یا بهتر از خونه استاد عباس منش
چون میشه بهتر از پارادایس رو هم خدا به ما عطا کنه
فقط کافیه که ما بیشتر از استاد کنترل کنیم ورودی های ذهنمون رو ،و وقتی استاد تونسته ماهم میتونیم
پارکی که شباهت زیادی به پارادایس استاد عباس منش داره ،بزرگ ترین پارک تهران ، آزادگان هست و یه دریاچه خیلی بزرگ داره ،نمیدونم دریاچه خونه استاد عباس منش چقدر مساحت داره
من امروز با هر قدمی که برمیداشتم میگفتم وای چقدر خونه بزرگی دارم
الان از گوگل خواستم با جزئیاتش نگاه کنم که مساحت دریاچه اش چقدره تا بنویسم
با حیرت دیدم :
بزرگترین پارک کشوره
یعنی تو کل ایران
پارک آزادگان مساحتی به اندازه 112 هکتار دارد که از جنوب شرقی به اتوبان بعثت و سه راه افسریه . از طرف شرق به کانال سرخه حصار ، از طرف جنوب به اتوبان دولت آباد و از غرب هم به بزرگراه آزادگان محدود می شود.
پارک زیبای آزادگان مجهز به رستوران ، کتابخانه 46 هزار جلدی ، زمین بازی 20 هزار متری ، دریاچه ی 5 هزار متری
دریاچه به وسعت 5 هکتار به اضافه ی یک هکتار حریم دریاچه و جزیره به وسعت 7 هزار متر مربع
و همین طور امکانات فرهنگی و ورزشی می باشد.
اطراف پارک آزادگان رو فضاهای سبز جنگلی ، پوشش گیاهی، و تفریحی احاطه کرده مانند محوطه ی جنگلی توسکا ، پارک آبی ، پارک مادر و شهر بازی
این بوستان دارای 90 گونه درخت و درختچه اعم از پهن برگ و سوزنی برگ و 400 گونه ی بوته ای دارد که از جمله ی آنها می توان به اکالیپتوس ، کاج ، توت ، زیتون ، صنوبر، زبان گنجشک، بید، تبریزی ، گردو ، واگلیا ، شمشاد ، سیدالاشجار ، نخل، توسکا ، بلوط و کاتالپا اشاره کرد .
این پارک به خاطر دارا بودن آلاچیق های مناسب، سرویسهای بهداشتی ، مسجد ، فضای بازی کودکان و داشتن باربیکیوهای مناسب ، یکی از بهترین پارک ها جهت دورهمی های خانوادگی محسوب می شود.
چقدر بی نهایت امکانات زیبا داره خدایا شکرت
تاریخچه پارک آزادگان :
این منطقه در گذشته سلیمانیه نام داشت، نام سلیمانیه منسوب به امیر سلیمانی پسرعضدالملک رئیس ایل قاجار است.اراضی این بوستان در گذشته متعلق به روستای اصفهانک از روستاهای جنوب شرقی تهران بوده است و تا دهه های اخیر در آن کشاورزی می کردند، در این اراضی کاخی متعلق به امیرسلیمانی وجود داشت که این کاخ بر فراز قنات های هاشم آباد و محمود آباد بنا شده بود که اکنون اراضی سلیمانیه محصور به محلات شهری دولت آباد ، هاشم آباد، مشیریه ، کیانشهر و افسریه است.
این اراضی بعد از انقلاب در اختیار بنیاد مستضعفان قرار گرفت و بنیاد نیز در اسفند ماه 1369 اراضی مذکور را به شهرداری تهران واگذار کرد و نهایتا شهرداری در سال 1379 این اراضی را تبدیل به بوستان بزرگی به نام آزادگان کرد.
این بوستان با مساحتی حدود 120 هزار متر مربع ، بزرگترین بوستان کشور محسوب می شود.
خدایا شکرت
اگر دوست داشتین تجسم کنید ،یکی از بهترین مکان های بهشتی هست که فوق العاده هست برای تجسم ،من وقتی به این پارک میرم به قدری واضح میبینم خواسته هامو که فقط خدارو شکر میکنم
وای دریاچه اش 5 هکتاره
از سال 94 که به تهران مهاجرت کردیم تا امروز بارها رفته بودم و یه خونه کوشک که داشت و اسمش امیر سلیمانی بود با خودم میگفتم کاخ منه ،من یه همچین خونه ای میخوام
عاشق بالکن جذابش بودم
تا حالا از گوگل نخونده بودم درمورد پارک آزادگان
بارها کنار اون خونه عکس گرفتمو یادمه پارسال ، رفتم و از ظهر تا غروب ساختمونشو طراحی کردم و با خودم میگفتم من یه همچین خونه ای خواهم داشت
من این پارک رو از وقتی اومدم تهران و نزدیکای خونمونه ،خیلی دوست داشتم و دارم ، و همیشه میگفتم یه خونه ای مثل همین پارک میخوام و از همون سال 94 خیلی ذوقشو میکردم
ذوق بالکن عمارتشو
از پارسال دیدم تعمیر و بازسازی عمارتش رو شروع کردن و شکل ساختمون رو تغییر دادن
قبلا نمای ساختمون عمارت سفید بود ، روز تولدم 27 اسفند که رفتم دیدم شبیه خونه های قدیمی درستش کردن و کاه گلی شده و بازسازی کردن
اما همچنان میگفتم خونه منه
من وقتی صبح روز جمعه بیدار شدم ، مادر و خواهرم و پسرش ،رفته بودن جمعه بازار تا گل سرای بافتنیشونو بفروشن
منم اول، تمرین ستاره قطبیم رو با احساسی فوق العاده عالی انجام دادم و از ساعت 8 تا 12 شروع کردم به کار کردنِ تمرین کلاس رنگ روغنم
و نقاشیم که تموم شد، دیدم هوا ابریه و آفتاب در اومد
به خدا گفتم امروز قرار گذاشتم باهات برم پارادایس ،میشه ابرارو فعلا نبارونی و من برم و یکم بشینم و بنویسم اهداف سال جدیدم رو ؟
نمازمو خوندم و حاضر شدم و دفترمو برداشتم و یکم نون و آب هم برداشتم و راه افتادم
از لحظه ای که قدم برداشتم به سمت پارک نزدیک خونه مون ،توجهم به زیبایی ها و آسمون آبی و ابری و نیمه افتابی و درختای تازه جوانه زده که سبزی درختا به قدری خوشرنگ بود که من با درختا صحبت میکردم و از خدا سپاسگزاری میکردم که میتونم این همه زیبایی رو ببینم
وقتی رسیدم ،مستقیم رفتم سمت دریاچه ، هوا ابری بود و با هر قدمی که برمیداشتم فکر میکردم که خونه استاد عباس منش رفتم و صدای مریم خانم شایسته رو میشنیدم که میگفت بارون میباره وخدایا شکرت
از 1 آذر ماه که خدا از نشانه سایت و یا نشونه های دیگه هدایتممیکرد به این سریال ، بارها در سریال زندگی در بهشت بارون پارادایس رو دیده بودم و خودمو تجسم کرده بودم
الان میفهمم که چرا در چنین مکانی قرار گرفتم ،چون من این مدت وقتی سریال رو نگاه میکردم خودمو به وضوح میدیدم و اردک ها و مرغ و خروس هاشو میدیدم
و بهشون غذا میدادم
و امروز دقیقا همین شد
من به اردک های پارک و دریاچه نون دادم و فیلم گرفتم ازشون و به قدری احساس خوبی داشتمکه فکر میکردم در خونه خودم دارم به اردکا غذا میدم
حتی صدای مرغ و خروسا و اسب هامونم شنیدم
من دارم باورهایی که تا به الان ساخته شده رو با نتیجه میبینم که اگر ادامه بدم به بدیهی ترین شکل رخ میده
بوووووممممممم
وقتی عکس گرفتم و از خودم و خونه باحالش که از چند تا پل، وصل بود به خونه و دور و اطراف خونه پر درخت بود ، که دورش رو آب دریاچه بود و کنار پل قایق بسته بودن و من فقط لذت میبردم
خیلی زیبا بود و آیات قرآن رو به یادم میاره
وقتی عکس گرفتم و رفتم تا یه قسمت از دریاچه بشینم ،بازهم مثل روز تولدم بارها گفتم چقدر بزرگه ربّ من
سپاسگزارم
رفتم و اول رو یه نیمکت نشستم نیمکتاش شماره داشت من سمت شماره های 97 و 95 نشستم دقیقا روبه روی خونه و دریاچه ،بعد رفتم نشستم زیر همون درختی که روز تولدم نشستم و تجسم کردم
نوشتن رو شروع کردم و چند تا عکس گرفتم از نوشته هام و دفتری که طرح خاص دختر و پسر داره که پسر سوار موتور هست و این دفترو اوایل تغییرم گرفتم
وقتی نشسته بودم یاد جلد دفتری افتادم که چند ماه پیش گرفتم
دقیقا یه صحنه از خونه پارک ،عکس جلد روی دفتر بود
که دختر و پسر عاشق روی دریاچه سوار قایق کنارهم بودن
همه اینا نشونه هست و اینکه میتونه محقق بشه
کافیه باورهامو قوی کنم و به قدری مومنتوم مثبت رو ادامه بدم و حفظ کنم که به سرعت رخ بده
همون خدایی که نشونه هارو داده ،همون خدایی که دو هفته بعد از خرید دوره هم جهت با جریان خداوند به من کار نقاشی دیواری هدیه داد و تابلوی بزرگ نقاشیم فروش رفت
همون خدا میتونه چنین خونه بهشتی رو هم به نامم کنه عشق دلی خداگونه به من عطا کنه
کافیه که باورهامو قوی کنم
من نشستم و هرچی دنبال فایل جلسه هدفگذاری دوره 12 قدم گشتم نتونستم پیداش کنم
شروع کردم به نوشتن و اولین هدفم این بود که با خدا دوست تر باشم و هر لحظه بیشتر و بیشتر سعی کنم که به یادش باشم و تسلیم خدا باشم و چشم بگم
و ریز به ریز هدایتم کنه و یادم بده تا رشد کنم
و چند تا هدف دیگه نوشتم که امسال ماشین بخرم
وای خدای من شکرت
به قدری در این دو هفته آقای نقاش خداگونه مدام گفته و این باور رو در من قوی کرده که میتونم با درآمد چند ماهم ماشین بخرم که دیگه هیچ فاصله ای نمیبینم
قبلا وقتی به ماشین فکر میکردم میگفتم نه بابا چجوری بخرم
اما الان هیچ فاصله ای رو حس نمیکنم و میدونم که خیلی راحته که خدا به من ماشین عطا کنه
یه جورایی احساس لیاقت داشتن ماشین،درآمد بالارو از کار نقاشی دارم
و میدونم که جدا از کار نقاشی دیواری ،تابلوهامم به فروش میرسن
خدا داره همه کارهای ماشینم رو انجام میده ، در دفترم نوشتم ماشین kmc مدلt8 دوست دارم که پشت ماشین رنگامو بذارم و برم سرکار نقاشی دیواری اما دنا هم دوست دارم
اماkmc رو بیشتر ،حالا خودت بگو من هیچی نمیدونم ربّ من
وقتی میگفتم ، اینم گفتم که من ماشین صفر میخوام که نو بخرم ، اما حواسم به قانون تکامل هست
نقاش ها بهم گفته بودن یه پراید دست دو بگیریم برات ،اما من از خدا ماشین صفر میخوام خدایی که کار نقاشی دیواری رو به من عطا کرد ،همون خدا میتونه ماشین صفر بهم عطا کنه
و چند تا هدف هم نوشتم که بارون گرفت و دیگه نشد بنویسم و رفتم وایستادم کنار دریاچه و قطره های بارون که به دریاچه میفتادن رو دیدم یهویی یاد تک تک قسمت های سریال زندگی در بهشت افتادم
اینکه نگاه میکردم و قسمت هایی که بارونی بود و بسیار لذت میبردم و امروز نتیجه اون لذت بردن هارو داشتم به چشم میدیدم در مکانی که شباهت بسیار زیادی به پارادایس استاد عباس منش داره
من فقط سپاسگزاری میکردم و به موج آب نگاه میکردم و یه وقتایی یه موجی دایره شکل تو آب به حرکت درمیومد و من محو تماشاش میشدم و شکر میکردم و لذت میبردم که یهویی دیدم یه ماهی خیلی بزرگ از اون ماهیای خونه استاد عباس منش اومد سمت جایی که من وایستاده بودم ، با خودم نون برده بودم سریع یه تیکه نون انداختم رو آب، ماهی رفت اما یکم بعدش اردکا اومدن و دوباره نون انداختم و همین که دیدن سریع اومدن و نون رو خوردن
یهویی صدای میو میو شنیدم برگشتم دیدم یه گربه کوچیک مشکی رنگ و زیبا میو میو میکرد ،بهش گفتم تو که نون نمیخوری
اما نمیدونم چی شد بهش نون رو انداختم و دیدم با لذت خورد
الان که دارم مینویسم یاد فایلی افتادم که استاد گذاشته بودن که به کبوترا غذا ندیم
فایل دلسوزی بی جا | به کبوترها غذا ندهیم!
فکر کنم کار درستی انجام ندادم
وقتی از اردک ها عکس گرفتم دقیقا لحظه به لحظه های سریال زندگی در بهشت جلو چشمم میومد و فکر میکردم اونجا هستم و الان مریم خانم شایسته و استاد هم هستن و حس میکردم که خونه خودمه و داشتم لذت میبردم
دقیقا عکس درختا و خونه روی آب افتاده بود و بی نظیر بود و وقتی بارون بارید یه موجی افتاد که برق میزد
کلی لذت بردم و عکس گرفتم و تو اون هوای نم نم بارون وایستادم و تجسم کردم
وقتی کمی بارون بند اومد دوباره نوشتم و یهویی دیدم دو تا دختر و پسر دوچرخه سواری میکنن و یا موتورسواری میدیدم که دختر و پسر بودن و دقیقا خودم تو گوگل درایوم نوشته بودم که با عشق دلم ، دوچرخه سواری و موتورسواری و اسب سواری میکنیم و به وضوح در این مکان بهشتی میدیدم اون صحنه هارو
و بارون که شدید تر شد راه افتادم تا برگردم خونه
دختر و پسر دو چرخه سوار که اومدن رد بشن هردوتاشون موقع دوچرخه یواری باهم عکس میگرفتن و بی نهایت با عشق میرفتن
خیلی لذت بخش بود
من این صحنه هارو با عشق دلم ، تو خونه بهشتیم در تجسم های هر روزم دیده بودم و امروز داشتم به صورت نشونه واقعی میدیدم
که بازهم اگر ادامه بدم این مومنتوم مثبت رو خیلی ساده و راحت رخ میده
سپاسگزاری کردم و به راهم ادامه دادم و زیر بارون با عشق راه رفتم و لذت بردم
تو راه دیدم حواسم مدام به اینه که الان کیفم خیس میشه و دفترام خیس میشن ،یهویی گفتم طیبه !!!!
خدایی که میتونه همه کار برات انجام بده پس همون خدا میتونه کاری کنه که به کیفت بارون بخوره اما خیس نشه و با این دیدکاه سبب شد که نگرانیم رفع بشه و با لذت مسیرم رو ادامه بدم
وقتی برگشتم و اواسط راه خونه مون بودم تو دلمگفتم اگه قراره kmc بخرم همین الان یه ماشین رد بشه اول سمت راست اتوبانو نگاه کردم دیدم نیست همین که سمت چپ اتوبانو نگاه کردم دیدم یه kmc مشکی رد شد
وای من جیغ زدم تو اتوبان
من؟!!!!!!
جیغ زدم؟!!!!!
آره
طیبه ای که به شدت ترسو و خجالتی بود ،الان به راحتی ذوقش رو نشون میده
بلند فریاد زدم ربّ من سپاسگزارم
چقدر سریع !!!!
گفتم و شد ،اصلا این ماشین از کجا اومد
انگار از آسمون فرود اومد و رد شد
چقدر خدا سریع الاجابت هست
چقدر ساده و طبیعی و راحت رخ میده
میگی و موجود میشه
خدایا شکرت
همه اینا نشونه باورهاییه که هر روز دارم تکرار میکنم وبا احساسی فوق العاده و گاهی اشک شوق تجسم میکنم ، من با دیدن این نشونه ها باید مومنتوم مثبت رو ادامه بدم و با عشق حفظش کنم
تا نتیجه رخ بده ،همین الانشم کلی کیف میکنم که دارمشون
آره دارمشون
من وقتی با خدا دارم صحبت میکنم ،همه چی دارم ،جدیدا حس میکنم دیگه فاصله ای بین من و خواسته هام نیست
وقتی با خدا صحبت میکنم یه وقتایی خواسته هامو یادم میره بهش میگم خدا درسته خواسته دارم و میدونم که با رسیدن به خواسته هامه که به تو نزدیک و نزدیک تر میشم
مثلا از وقتی تو اون روز بهشتی 12 اسفند که رد پامو نوشتم که چی رخ داد و خدا منو هدایت کرد به کار نقاشی دیواری ،اونم نقاشی دیواری که یک سال همون دیوارو تجسم میکردم ، ایمانم به اینکه خدا میتونه همه کار برای من انجام بده بیشتر شده
یا اینکه بعد یک هفته تابلوی بزرگ نقاشیم در ابعاد 50 در 70 فروش رفت در اپلیکیشن دیوار ،باورم به اینکه خدا میتونه همه غیر ممکن هارو به ممکن ترین شکل انجام بده قوی شده
اینکه کافیه من به تکرار باورهام ادامه بدم و رها باشم و هر روز لذت ببرم با عشق دلی چون خدا
که وقتی باهاش صحبت میکنم یه وقتایی یادم میره چی میخواستم، آخه اون لحظه به قدری حس ارزشمندی و عشق بی نهایت داشتم که حس میکردم همه چی دارم
الان دارم با اشک مینویسم و لبخند هم کنار اشک جاریه و لذتی از ته قلب دارم
خدایاشکرت
همون خدایی که این نشونه هارو نشونم میده ،همون خدا هم ماشینو براممیخره ،عشق دل خداگونه میشه برای من ،خونه بهشتی میشه ،سلامتی و شادی و برکت و فراوانی میشه و خیلی چیزهای دیگه
وقتی برگشتم خونه کمی به فایل ها گوش دادم و بعد مادرم گفته بود شام درست کنم و نزدیک اذان برای خونه خرید کنم و نون بخرم برای افطاری داداشم
من رفتم و قبلش پیاده روی کردم و داشتم به درختای زیتون تلخ نگاه میکردم، که بارون همه دونه های توپی شکلشو زده بود و همه رو زمین بودن
یه لحظه با خودمگفتم ببین هیچ برگی بدون اذن خدا از درخت پایین نمی افته ، یهویی یاد پرنده ها افتادم
در اصل خدا بهم این درک رو داد
اینکه گفت ببین ، کل زمستان رو، این میوه های درخت زیتون تلخ روی شاخه های درخته تا پرنده ها از میوه هاش به عنوان غذا استفاده کنن ، وقتی بهار میشه و غذا بیشتر میشه
این میوه ها میریزن تا درخت دوباره گل دار بشه
خدایا شکرت به خاطر این همه دقت و چیدمانت که به فکر همه موجودات جهان هستی هستی
وقتی برگشتم خونه دوباره دوست داشتم برم و درختارو تماشا کنم و با خدا صحبت کنم و تجسم کنم
به مادرم زنگ زدم و گفتم وقتی رسیدی بگو بیام ،که افطاری داداشمو که گذاشتم و باهم برنج و تن ماهی که یهویی به دلم افتاد و رفتم خریدم رو خوردیم و حاضر شدم رفتم
تا مادرم بیاد ،در دل تاریکی شب. تو محله رویایی و جذاب و بهشتیم ،قدم زدم و هدایت شدم به آهنگ
خوبه که تو دل بستی به این عشق ●
وقتی گوش میدادم شروع کردم به صحبت کردن با خدا
گفتم بهترین عشق تویی و اولین. آخرین عشق توی و تو
وقتی میگفت
خوبه آخرش به تو رسیدم؛ تورو به دنیا نمیدم ●
تورو دوست دارم شدیداً… ●
نمیدونستم از ذوق چیکار کنم فقط سپاسگزاری میکردم و میگفتم آخرش به تو رسیدن قشنگه
این عشقه که من و
این عشقه که من و تو آرومیم، دیوونه ی بارونیم! ●
این عشقه که تو رو من حساسی… ●
دیوونتو میشناسی! همونی که میخواستی عشقم… ●
دست خودم نیست که انقد عاشقتم! ●
من هم تجسم میکردم و هم عشق میورزیدم حالم بی نهایت عالی بود اینکه با این آهنگ بهم گفت رو من حساسه و ریز به ریز داره هدایتم میکنه تا رشد کنم
بلند بلند آهنگو میخوندم و قدم میزدم و لذت میبردم
وقتی مادرم اومد و برگشتیم خونه
داشتم تو سایت رد پای خودمو که پاسخی براش اومده بود میخوندم که هدایت شدم به پیام خانم زکیه لواسانی
دوباره ماجرای خواهرزاده شونو نوشته بودن که برای من نشونه بود
خیلی حس خوبی داشتم
این روزا نشانه ها خیلی خیلی بیشتر از قبل شدن و من سعی میکنم که مومنتوم مثبت رو حفظ کنم
خدایا شکرت
استاد عزیز و مریم خانم شایسته بهترین هاباشه براتون و نور خدا به شکل شادی و سلامتی و آرامش و ثروت بی نهایت در زندگی شما و اعضای سایت جاری باشه
خیلی دوستتون دارم
بنام خدا
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته و همه دوستانم در اینجا
استاد پیش فرض ها واقعا در تجربیات زندگی من هم خیلی موثر بوده با این فایل فکر کردم و مواردی یادم اومد که میگم
من یادمه قدیمها که تو روستا زندگی میکردیم من و خواهر و برادرم زیاد زخمی میشدیم بیرون بازی میکردیم و زخمی میشدیم یادمه یه بار بیرون به بچه ها 7 سنگ بازی میکردیم سنگ خورد به پیشونیم و زخمی شد بطوری که خون شدیدی میومد اومدم مادرم گفت چیزی نیست بدنت خودش خونو قطع میکنه یه تیکه پارچه سوزوند و گذاشت رو زخم یه هفته بعد خوب شد نه جاش موند و نه چیزی فکر کنم الان کسی اون زخمو برداره بستریش میکنن بیمارستان از این موردها که در مورد سلامتی هست خیلی الگو دارم یا بچه های خیلی کوچیک خاک بازی میکردن بزرگترها میگفتن اشکال نداره حتی خاکم میخوردن میگفتن خاک منبع آهنه بزار بخوره و جالبه بدنهای اون موقع خیلی سالمتر و قوی تر بودن این موارد باعث شده الان من این پیش فرض ها و باورهای خوبو در مورد بدن دارم که خود بدن کاملا هوشمنده و خودشو اجازه بدیم درس میکنه و اینکه فکر نمیکنم که هر چیزی کثیفه الان من در مورد بچه کوچیک خودم خیلی راحتم زخمای کوچیک ورمیداره اصلا نگران نمیشم چون همش میخواد راه بره میخوره زمین یا اصلا نگران نیستم هر چیزی رو دهنش میزاره در حالی که بعضیها رو دیدن بچه هر چی میبره دهنش میگن میکروبه و نگران میشن ولی من چون اینجوری نیستم خداروشک بچمون هم خیلی سالمه و به راحتی جریض نمیشه
در کل واقعا همه چی باوره و من باید سعی کنم باورهاییی رو بولد کنم که به نفع منه
سپایگزارم استاد