اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
امروز من به وضوح داشتمبی نهایت فراوانی از همه نظر رو میدیدم
امروز فرابهشتی من ،هر روز در بهشت خدا دارم قدم برمیدارم ، با انسان های مودب و خداگونه روبه رو میشم و بسیار بسیار با احترام هستن
خدایا شکرت
امروز من و مادرم قرار گذاشتیم باهم بریم بازار پانزده خرداد ،وقتی از خونه اومدیم بیرون مادرم میخواست با مترو بریم و بهش گفتم بیا با بی آر تی بریم و راهمون طولانی تر بشه و بتونیم طبیعت خیابونای شهر تهران رو ببینیم
و قبول کرد و با هم رفتیم
خیلی لذت بخش بود و امروز کمی در اینکه در وجود انسان ها خدا رو ببینم ،درست عمل نکردم اما با خودم صحبت کردم که اشکالی نداره سعیتو میکنی که از این لحظه خدا رو در وجود آدما ببینی
وقتی رسیدیم، از یه قسمتش پیاده روی داشت، با هم رفتیم و من دوست داشتم از خیابون برم ،اما مادرم گفت بیا از داخل بازار بریم گفتم هرچی خیره و گفتم باشه
وقتی رفتیم یهویی دیدم کلی مغازه کلاه فروشی که دقیقا من میخواستم برای نقاشی دیواری از کلاهایی بخرم که موقع کار کردن آفتاب نزنه به صورتم
وقتی کلاهارو خریدیم بدون اینکه ما چیزی بگیم فروشنده کلاهای 70 هزار تمنی رو 40 هزار تومان نوشت و فاکتور کرد و ترکی هم بلد بود ،وقتی دید ما داریم ترکی صحبت میکنیم خودشم ترکی صحبت کرد
و ما سپاسگزاری کردیم و خرید کردیم و مادرم گفت دیدی طیبه بهت گفتم بیا از این سمت بریم ، تو میخواستی کلاه بخری
اینم کلاه
من دقیقا میدونستم که این خدا بود که راهم رو تغییر داد که من به خواسته ام برسم و ازش سپاسگزار بودم
وقتی باز هم جلو تر رفتیم و رسیدیم به 15 خرداد به مغازه شال فروشی رفتیم و کلی شالای رنگی خریدیم و مادرم پولشونو داد و خیلی خوشحال بودم و از خدا تشکر کردم
وقتی برمیگشتیم بیرون بازار پر بود از دستفروش و انسان هایی که خرید میکردن و با دیدنشون به خودم یادآوری میکردم که ببین طیبه چقدر فراوان هست ،در همه جنبه ها به قدری زیاده که خدا برای همه روزیشونو میفرسته و به هم طبق باورهای خودشون مشتری میرسونه
یکمکه جلو تر رفتیم دیدم یه فروشنده ظرفای 5 تیکه طرح گاو و پاندا میفروشه
مادرم وایستاد تا ازشون خرید کنه
دوتا مونده بود و دوتاشم طرح گاو بود و یه زن و شوهر بسیار زیبا رو و دوست داشتنی ،داشتن خرید میکردن ،طرح پاندارو
من تو دلم گفتم کاش پاندارو به ما میدادن و ما دوتا گاو داریم یکیشو بهشون میدادیم
همینو گفتم و چون از پاندا خوشم میومد اینو گفتم و دیگه رد شدیم تا بریم ،یهویی دیدم پسر اومد و گفت خانم میشه از ظرفاتون که دوتا خریدین با ما تعویض کنید ؟ خانمِ من از طرح گاوش خوشش اومده
وای منو بگو از خدا خواسته، سریع نایلونو از مادرم گرفتم و یکیشو برداشتمگفتم آره میشه تعویض کنیم ،ما دوتا گاو خریدیم
وای من تو آسمونا بودم
این روزا هرچی از دلم میگذره به چند ثانیه نمیکشه ،سریع رخ میده طبق میل و خواسته من
خدا به سرعت موجودش میکنه
من باید این یهویی موجود شدنا رو در گوگل درایوم بنویسم و لیست کنم و با صدای خودم ضبط کنم و در طول روز گوش بدم تا یادم باشه خدایی که همه این کارهارو برای من انجام میده ،صد در صد خواسته های بزرگم رو هم موجود میکنه
فقط کافیه طبق دوره هم جهت با جزیان خداوند به سرعت قدم بردارم برای تکرار و حفظ مومنتوم مثبت و باورهای قوی و احساسم رو خوب کنم در هر لحظه
تا خواسته های بزرگتر طبق تکامل ،رخ بدن
خدایا شکرت
وقتی خوشحال و خندان داشتم به آدما نگاه میکردم
و رفتیم مترو تا برگزدیم خونه
تو پله برقی و تبلیغ مترو چشمم افتاد به این نوشته
دورت بگردم هواتو دارم
این پیام خدا برای من بود که داشت میگفت نگران نباش مانتو و کفش هم برات هدیه میدم و همه خواسته هات رخ میدن
آخه من به قصد خرید مانتو و کفش به بازار رفته بودمو مدام میگفتم نخریدیم ،اما شال و کلاه برای آفتاب و نقاشی دیواری خریدم
یه چیزی هم میگفتم که بعد متوجه شدم ذهنیتم درمورد کفش خریدن درست نبوده ، من همیشه میگفتم پاهای من استخونیه و برای پاهام کفش مناسب پیدا نمیشه و دقیقا هر مغازه ای میرفتیم کفش نبود و بعد کلی گشتن پیدا میکردیم
الان که متوجه ذهنیتم شدم گفتم باید تغییرش بدم
و قدمم رو همون لحظه برداشتم و گفتم پیدا میشه کفش بی نهایت در تهران موجوده و بی نهایت کفش هست که اندازه پای منه و میخرمش
وقتی برگشتیم و رسیدیم ایستگاه اتوبوس محله مون اذان مغرب گفته شد و سوار اتوبوس که شدیم راننده داشت افطاری میخورد ،من و مادرم گفتیم سال نوتون مبارک و نشستیم ،یهویی راننده گفت مادر روزه ای بیا از اینا بخور
مادرم گفت نه روزه نیستم و آب …
آب و که گفت راننده سهم غذاشو که نون و خرما و پنیر و کره و آب بود ددد به ما هرچی گفتیم نه گفت تعارف نکنید بردارید و منم گرسنه بودم یه خرما با نون برداشتم و خوردم و آب رو که گرفتم به قدری حس فوق العاده ای داشتم که گفتم چقدر انسان های مودب و خداگونه اطرافم هستن و باید ازشون یاد بگیرم و منم بخشنده باشم
و بی توقع و بی قید و شرط و خودخواهانه ببخشم
وقتی راه افتاد و رسیدیم محله مون سپاسگزاری کردیم و رفتیم خونه
خیلی روز فوق العاده ای بود
شب یهویی هدایت شدم به اینستاگرام و نکشتم سارافون ، یه عالمه لباسای خوشگل و کت و سارافون آورد و دقیقا همون سارافونی که دوست داشتم رو دیدم
در صورتی که چند روز بود هی میگشتم و نبود و همه سارافونا گشاد بودن و کمرشون کشی نبود
این حرف خدا که تو مترو بهم نشونه داد یادم اومد
دورت بگردم هواتو دارم
انگار خدا داشت میگفت ببین حتی تو گرفتن لباس و کوچکترین چیزها هم اگر بسپری به من به راحتی و ساده ترین حالت به خواسته هات میرسونمت
و من امشب سه تا سارافون و کت سفارش دادم و یکی زیبا تر از دیگری بودن دو تا سبز و یه نسکافه ای
خدایا شکرت من یه مانتو میتونستم بخرم اما سه تا مانتو بهم هدیه دادی
این یعنی فراوانی و همه شو داداشم پولشو داد و وقتی خودم درآمدم بیشتر بشه دیگه خودم خریدای خودمو انجام میدم و از داداشم هیچ پولی برای خریدای لباس و چیزای دیگه نمیگیرم
چون دوست دارم خودم کار کنم و تلاش کنم
خدایا شکرت
نور خدا به شکل شادی و سلامتی و آرامش و ثروت و نعمت در زندگیتون جاری باشه
سلام به استاد عزیزم و یارمهربان و دوستان بییینظیرم
یه خاطره جالب و الان که یادم میاد چقدر پیش فرض ذهنی خوبی بود ولی شاید برای بچه های امروزی خنده دار باشه!!
ولی بچه های ده پنجاهی شاید یادشون باشه!
اون موقع ما تو روستا زندگی میکردیم و این پیش فرض یا باور ذهنی مرسوم بود که هر موقع تو یه خونه روستایی یه حیوون خونه مثلا گاو یا گوسفند یا الاغی از بیابون به خونه برنمیگشت و پیداش نمیکردن و شب دیروقت میشدمیگفتن:
برو پیش فلانی و دهن گرگ رو ببند!!
آقا ما بچه ها هم این موضوع رو پذیرفته بودیم و میرفتیم و انجام میدادیم.
پروسه کار باین شکل بود که یه قیچی از خونه برمیداشتیم و اون رو پیش یه ملای قرآن خون که سواد قرآن خوندن داشت میبردیم و ایشون قیچی رو میگرفت و روش چند تا دعا یا نمیدونم چی میخوند و بعد میداد به ما و میگفت محکم بگیرش ببر خونه و نباید باز میشد تا روز بعد که یا اون حیوون پیدا بشه یا تکلیفش روشن بشه و با این کار دهن گرگ یا هر درنده ای رو میبستند!!
و جالب اینه که دیگه با این کار کل خانواده مال گم کرده با خیال راحت وبا این پیش فرض که میگفتن دیگه دهن گرگ رو بستیم شب رو رااااحت میخوابیدند و جالبتر اینکه فردای اون شب حیوون گم شده در اغلب مواقع خودش برمیگشت خونه!!!
و با این پیش فرض مثبت، ذهن هم تمایل داشت مثبت فکر کنه و لذا در اغلب مواقع نتیجه کار هم اتفاقات مثبت بود.
ممنونم بخاطر تک تک آگاهیایی که تا امروز بهمون دادین و واقعا دنیامون رو قشنگ کردین و بقول خودتون گروه تحقیقات عباسمنش کاری کن که جهان جای قشنگتری برای زندگی شود :)
یه ماجرای بامزه که برام افتاد این بود که خواهر بزرگتر من ناخواسته یا بهتره بگم خدا خواسته بچه سومشو حامله شد توی سن 39سالگی و بابت این موضوع بشدت ناراحت بود و گریه میکرد و غر میزد و یه دکترا هم توی مراحل سنوگرافی و … خیلی اونو میترسوندن بابت زایمان و اینکه بچه سالم باشه و ازاین مدل ترسا
خلاصه یه روزی حسابی بابت همین ترسا گریه کرده بود و بعدش به من زنگ زد و ترس از زایمانش داشت و ماه هشت یا نه بارداریش بود حدودا
خلاصه من چون از خانواده مذهبی هستم و کلا خانواده های مذهبی اعتقاد شدید به خواب دیدن دارن خخخ یه دروغ گفتم
خواهرم زنگ زد و یه خرده درد دل کرد بعد بهش گفتم من یه خوابی دیدم خواب دیدم یه نفری اومده بهم گفته بخواهرت بگو نترسه بچه تو یه بچه فوق العاده است و سالم سالم بدنیا میاد و اینقد این بچه خاصه که خیرو برکت عجیبی توی زندگیش میادو کلی پولدار میشه
وقتی اینو گفتم گفت دقیقا دیشبش باخدا حرف میزده و گریه میکرده و اینقد حسش خوب شد و حس کرد یه جواب از طرف خدا گرفته و خداروشکر بچش بدنیا اومد سالم سالم و براحتی و گشایش
و جالبی ماجراش این بود که خواهرم اینقد این حرف منو باور کرد و به شوهرشم گفته بود و اونم باور کرده بود که بعد بدنیا اومدن بچشون زندگیشون متحول شد
درحدی که خواهرم فقط دارایش یه خونه و یه ماشین بود بعد بدنیا اومده پرهام اونا تونستن یه باغ بخرن ماشینشونو ارتقا بدن یه زمین خریدن و الان خونه دومشونو دارن درست میکنن و چنان خیرو برکتی اومد توی زندگیشون که بارها شوهر خواهرم با شوخی بهم میگفت مریم تو که اصلا خواب نمیدیدی عجیب بوده همچین خوابی دیدی والان بچه خواهرم دوسالشه و از همون لحظه ای که بدنیا اومد اینقد تحول مالی در زندگی خواهرم ایجاد شد که بهم میگفت اینقد که شوهرم بابت پرهام برام طلا خرید و هدیه داد نتونست برای دوتا بچه قبلی بده خداروشکر
خواهرم میگفت همش پروژه های سنگین برای مهدی(شوهرش) میاد و کارش عجیب رونق گرفته
و اینقد الان برای خواهرم این بچه عزیزه و حس خوب داره که دیگه اون ناشکریا و غر زدنارو نه تنها فراموش کرده بلکه میگه چقد خوب شد بچه دار شدم تازه میفهمم بچه داشتن چقد خوبه و اصلا بزرگ کردنش چقد لذت بخشه
(توت فرنگی 19 دلاری) چه اسم قشنگی استاد گذاشتین برای این و چقدر درس داره این فایل پر از عشق و پیشرفته
دقیقا الان که نگاه کردم و توجه کردم دیدم خیلی خیلی درسته
(اتفاقات به خودی خود هیچ معنای خاصی ندارن ما هستیم که فرمان میدیم به وسیلگی دیدگاه و باورمامون
و خلق میکنیم نتیجه دیالوگ های زندگیمون را
الان اومدم دقت کردم دیدم دقیقا درسته این قانون.
من یه مثالی که خودم برای خودم اتفاق افتاده از بچگی اینه که یه درخت میوه وقتی میوه ازش میچیدیم من فوت میکردم و یه دست میکشیدم روش میخوردم و بابام و مامانم و هرکسی که اونجا بود به من میگفت نکن فامیل فلانی همین کارو کرده بیمارستانی شده و منم هیچوقت حرفای اونا برام ثاثیری نداشت و از بچگی همین روال پیش رفتم و هیچوقت مریض نشدم و یادمه که یه روزی داشتیم زردالو از درخت میچیدم با دخترخالم که من خوردم و اون گفت که نخور و منم گفتم بابا تمیزه بخور سخت نگیر اون گفت من میخورم ولی بهت قول میدم که مریض میشم و فرداش اون دقیقا مریض شد و دل درد و منم حالم بهتر از اون روزم بود
میخوام بگم این باوره که همه اتفاقات زندگی ما را داره رقم میزنه و خلق داریم میکنیم زندگیمون را نگاه به تجربه افراد نکنید هر کسی تجربه متفاوتی داره
هرکسی توی این دنیا با دیدگاه و باور های خودش ثانیه بعدی زندگیشو خلق میکنه
یک پیش فرض و یک باوری بین عموم هست باور اینکه خود ارضایی بدترین کاری که به بدن انسان ها می تونه صدمه بزنه،من چون در اینستاگرام راجع به چیزهایی که برا بدن خوبه و …رو گوش میدم اینا رو داخل اکسپلور یا پیج ها می بینم،یعنی چون به صورت پیش فرض این بهشون القا شده دیگه نمیرن دنبالش و حتی بگی هم باور نمیکنن،من حتی پیج هایی رو دیدم که به خدا ربط میدن و اون رو ربط میدن به یکسری انرژی ها،یا اینکه چنان گارد میگیرن مردم که حتی نوشته بود داخل یک پیج روانشناس معتبر راجع بهش پستی گذاشته بود در مورد فواید و قدرت خلاقیت، کامنت ها رو میخوندی همه خندیده بودند،و مسخره بازی در میوردن چون احمقانه فرض کرده بودند،یا چنان ازش یکسری بدبختی ها رو کشونده بودند بیرون که ادم هر یک خطش رو میخوند یک سکته ناقص میزد،ولی تا اینکه من با یک پیجی اشنا شدم مربوط به یک خانم دکتری که ساکن امریکا بودند و سکس لوژیک فک کنم اسم تخصصشون بود ایشون با منابع علمی و کاملا مربوط به تخصصشون بود امده بودند تک تک باورهای عموم رو بررسی کرده بودند و بهشون پاسخ علمی میدادند و حتی بعضی اوقات خیلی مطالب براشون خنده دار بود و کلا یک هایلایت کامل رو برای مبحث خود ارضایی گذاشته بودند.یعنی ببینید چقدر پیش فرض های مردم حتی در مورد اسمش و حتی یکسری باورهای مذهبی باعث شده بود که عملا کسی سراغ یکسری مطالب علمی هم نره،که حتی بخاد یکسری توضیحات رو گوش بده.یعنی کافیه به یکی بگی کلمه ش رو اصلا گوش نمیده.اونقدر که این پیش فرض هم استرس اور و هم اضطراب اور برای همه شده.و کسی هم عملا گیر کرده و می ترسه حتی بخونه یا بدونه راجع بهش.چون سریع همه نسبت بهش گارد میگیرن.و حتی اون ادم ممکن از چشم بقیه بیفته.یا حتی بخان راجع بهش قضاوت هایی بکنن.
یا مثلا لیزر چقدر اوایل یکسری عکس ها و چقدر بیماری ها راجع بهش زده بودند و چقدر من اون سال ها فهمیده بودم و ترسیدم و نرفتم.اما بازهم یک پزشک خانم ایرانی تبار ساکن امریکا بنده خدا امد دقیق توضیح داد.و با فکت علمی حالا تو هی به مادرت بگو به فلانی بگو.اونقدر این پیش فرض قوی هست که نگو.
یا در مورد پرتز سینه بازهم راجع بهش این خانم دکتر هم صحبت کردند با فکت علمی با کلی توضیحات منطقی و علمی.
یکسری پیش فرض ها اونقدر سفت چسبیده شده به ذهن ادم که اون شخص حتی یک بار از خودش نپرسیده خب چرا؟چرا واسه من؟ایا این علمی؟چرا واسه فلانی پس اینجور اتفاق ها نمی افته.
واقعا این فایل مصادف شده بود به اون پیج اون خانم دکتر عزیز و به جا بود خیلی سپاس گزارم.
سلام به استاد جان و دوستان گلم خداقوت بهتون بابت فایل های زیباتون
خدایاشکرت میکنم این سایت هست تا بتونم هرلحظه به دنبال تغییر خودم باشم و روی خودم با کامنت گذاشتن و کامنت خوندن و فایل های استادو گوش کردن کار کنم و به احساس عالی برسم
این فایل بی نظیرو گوش کردم و برام چقد تجربه های دوستان از زبون استاد جالب بود و تاثیر گذار اینکه تااین حد باور در زندگیمون تاثیر دارند بسیار شگفت زده شدم
خدارشکر میکنم برای این آگاهی های ناب و گران بها همشون باید با طلا نوشت هرچه گوش میکنم انگار برام تازگی داره و انگار تشنه تر میشوم برای که بیشتر بفهمم و درک کنم
دوست عزیزی که معلم بودندو تجربه شونو گفته بودند در مورد بچه های که مسابقه داشتند و ایشون به اونا قرصی میدند و میگند که اگر ازاین قرص بخورند خیلی قدرتشون زیاد میشه و اونا هم باور کردند و با خوردن اون قرص ها مدال آورند واقعا باور زندگی آدمو دگرگون میکنه اینکه وقتی ذهنیتتو تغییر میدی و جوری دیگه ای فکر میکنی چقد همه چیز عوض میشه و جوری دیگه ای میشه
واقعا اینهمه سال باورهای محدود کننده داشتم
به قول استاد چرا نیومدم بشینم ببینم ریشه مشکلاتم چیه چرا فکر میکنم پول درآوردن سخته یا دختر خوب یا پسر خوب برا ازدواج نیس یا چرا همیشه مریضم دلیلش چیه
همش همون باوره یا ذهنیت منه که اطرافیان به ذهن من خوروندن و منم چون باورم این بوده همینارو تجربه کردم
خوب حالا بیام باورمو تغییر بدم ببینم درست میشه یانه
خب از زمانی که میام میگم من بهترین روابطو باهمه دارم انسان های خوب به سمت من میان یا انسان ها وجه مثبتشونو به من نشون میدن من از خودم انتظار دارم چون باورم اینه واقعا هم همینارو تجربه کنم
میبینم همون آدم هایی که یک موقع باهام بدرفتاری میکردند بعداز عوض شدن فکر من باهام خوش رفتاری میکنند
باور اینجوری کار میکنه
استاد واقعا فرمول بی نظیری رو بهمون یاد دادین که در تمام جنبه ها ازش استفاده کنیم و زندگیمونو تغییر بدیم خدایاشکرت
استاد چند تا مثال عالی دارم از این پیش فرض ذهنی و بارها استفاده کردم ازش و حتی با اعتماد به نفس با دارو نما بیمار در مان کردم
خودم یه تجربه عالی دارم کا شاید هرکسی که خدمت رفته این داستان براش اتفاق افتاده باشه .
دوستای من دورانی که وقت خدمتتشون می شد میترسیدند و با الگوهایی که داشتن خدمت و برای خودشون سخت میکردن و با ترس خدمتشون رو شروع میکردن و با پیش فرض اینکه خدمت سخته و پوست آدم و میکنن یا خدمت و شروع نکرده فرار میکردن یا اگر شروع میکردن خدمت براشون خیلی سخت می گذشت
من وقتی خواستم خودم خدمت برم یه مثالی رو یکی برام زد گفت اگر خدمت و سخت بگیری سخت میگذره راحت بگیری راحت میگذره .
من این حرف تو گوشم موند که گفتم من راحت میگیرم راحت میگزره و خدا هم الگو های عالی سر راهم گذاشت که تو خدمت به صورت معجزه وار خوش گذشته و کل خدمت کیف کردن .
منم با این باور شروع کردم باورتون نمیشه بهترین آموزشی افتادم که هرکسی میشنید میگفت خدمت نمیکنی که رفتی هتل ..
معجزه وار تو یگان خدمتی شدم منشی مدیر کل فروش صبا باتری صبح ماشین از خونه من و سوار میکرد ظهر با ماشین میبرد منزل پنجشنبه تعطیل جمعه تعطیل مثل یه کارمند خدمت کردم سه ماه آخر خدمتم و نرفتم تسویه نکردم با پونزده ما خدمت کارت پایان خدمتمم برام صادر کردن .
خلاصه انقدر دیگه راحت گرفتم که خدا هم برام کاری و کرد که هیچ کس باورش نمی شد .
هم خدمتیام آرزو صندلی من و داشتن فکر میکردن من پسر یه مقام بالا هستند یا آشنا گردن کلفتی دارم نمی دونستن باورشون نمی شد میگفتم پارتی خداست .
یه داستان جالب که خیلی جرات می خواست ولی من با حال خوب انجام دادم .
من پرسنل بیمارستان هستم و دوره کرونا تجربه های خوبی کسب کردم چه افرادی رو دیدم که با سرفه اومدن تا شنیدن مشکوک به کرونا هستن از ترس زیاد و با باور منفی که جامعه درگیرش بود به دلیل ایست قلبی می مردن نه کرونا .
خلاصه پدر من من تو سن 65 سالگی سرفه هاش شروع شد من آوردم یه عکس از ریه هاس گرفتم و متوجه شدم ریه های پدرم درگیر شده و باید تهت درمان باشه و مطمعن بودم که بگم کرونا گرفته روحیه اش خراب میشه و با پیش فرضی کا از کرونا داشت شرایط خوبی رو تجربه نمی کرد .
آقا من نزاشتم متوجه بشه و اومد به بابا با ارژی و با اعتماد به نفس گفتم خدارو شکر ریه هات سفید سفید هیچیت نیست و جو دادم که دکتر هم تعجب کرد تو این سن همچین ریه های تمیزی داری . فقط علائم سرما خوردگی داری گلوت التهاب گرفته باعث میشه سرفه کنی اونم گفت یه قرص سرما خوردگی ساده بخور خوب میشی و مایعات زیاد .
استاد دکتر دستور بستری داده بود و من خودم بابا و دارو نما کردم و روحیه شو بالا بردم و بردمش خونه بعد چند روز سرفه هاش قطع شد و حالش خوب خوب الانم چند سال از این موضوع میگزره و خداروشکر عالیه عالیه و تازه سرحال تر سرحال تره چون من همیشه در گوشش میگم تو این سن شما کمتر مردایی پیدا میشن انقدر سالم و سلامت باشن و باور های خوب درگوشش میگم و لذت میبره .
سلام خدمت استاد عباس منش وخانوم شایسته عزیز ودوستان گرامی
من یه تجربه جالب دارم از همین چند روز پیش من مادرم آرتروز زانو داره وتا حالا خیلی هم دکتر رفته ولی خوب نشده خلاص من چند روز پیش دیدم مادرم خیلی میگه پام درد میکنه واز این حرفا منم یه بسته قرص ژل رویال داشتم رفتم پیش مادرم وگفتم مادرمن یه بسته قرص دارم که واقعاهردردی رو درمان میکنه وکلی ازش تعریف کردم درصورتی که این قرص
یهقرص معمولی هست واصلا خاصیت مسکن بودن نداره خلاصه حدود 20دقیقه ورودی مثبت دارم گفتم مادر این قرص از یه استاد طب سنتی گرفتم گفته تاحالا چندنفر از این قرص بهشون دادم راضی بودن ونتیجه گرفتن خلاصه مرطب تعریف کردم مادرم هم بنده خدا قبول کرد وگفت واقعا راست میگی گفتم آره گفت بزار ببینم پناه بر خدا امتحانش میکنم مادرم خورد بعد دیدم شب گفت مامان خدا خیرت بده واقعا آروم شدم اصلا خودم باورم نمیشد همون جابه خودم گفتم ببین چقدر واقعا بحث باورها وکنترل ورودی ها مهم هست واقعا خدایا شکرت به خاطر استاد عباس منش واین مسیرتوحیدی واین سایت
استاد یاد 20 سال پیش افتادم که ما فامیلها را به صرف شام به خونه مون دعوت کردیم ووقتی که شام آوردیم
شام مرغ بود یکی از دختر های فامیل که خیلی ادا اصول داشت برگشت به مادرم گفت که عمه عجب غذای خوشمزه ای درست کردی واقعا این مرغه..؟..
وپدر همینطوری برگشت گفت نه بوقلمون هست وهمه گفتند پس بگو چقدر خوشمزه شده وکلی تشکر کردنند
درصورتی که یه ساق بلقمو اندازه یه مرغه اصلا استخوان بندی این کلا فرق داره ومن بعد ها به مادرم به شوخی میگفتم که فامیل های شما هیچی سرشون نمیشه فرق بوقلمون
با مرغ نفهمیدن
الان که فکر میکنم میبینم اصلا اونا تا اون شب که دعوت بودنند بوقلمو نخورده بودنند و هیچ پیش فرضی نسبت به بقلموننداشتند ومرغ را به جای بوقلمو پذیرفتند
وذهن شو به این فکر نمی کرد که بوقلمو این همه کوچیک باشه
سلام خدمت استاد عزیزم. و خانم شایسته و همه. دوستانم
الهی شکرت یک روز زیبای دیگه فرصت زندگی دارم الهی شکرت
قسمت سوم از توت فرنگی 19 دلاری ؟
استاد از شما سپاسکزارم برای این فایلهای پر
از درس الهی شکرت
من از 30 اسفند تا الان در سفر هستم به جاهای رویایی هدایت شدیم کلا شهر به شهر داریم میریم از استارا استان گیلان تا گردنه حیران و شهرهای زیبای گیلان جنگهای گیسوم تالش وای نگم براتون بهشتی برای خودش الانم اومدیم استراحت لاهیجان واقعا زیبایی های جهان خدا تمامی ندارد واقعا هر روز دارم سوپرایز میشم برای این همه نهمت و زیبایی ها الهی شکرت
در مورد باورها استاد عزیزم تقریبا همه مردم دارن باورهاشون را زندگی میکنن ما چیزی جز شنیده هامون نیستم باید با کنترل آگاهانه کانون توجه ببریم روی خلق خواسته هامون کنترل ذهن همه چی هست با کنترل ذهن میشه واقعا معجزه کرد کن خیلی دیدم تو زندگیم واقعا خدا کارش درشته ما گاها جای درست خودمو نیستیم
فرصهای فیک و جادو جنبل همین دعاهایی که ملت میرن چون بهشون ایمان قلبی دارن واقعا براشون انجام میشه پس با این که همه چی میتونه با باورها انجام شود چرا نکنم
آنقدر پیش فرضها در تمام موضوعات در باورهای ما شکل گرفته که ذهن فقط میخاد در هر شرایط با پیش فرض خودش کار کنه اغلب این اتفاق میفته ولی میشه در لحظه زندگی کردن که با کنترل ذهن شروع میشه کنترل ذهن هم که با کنترل ورودی های ذهن آغاز میشه یک پروسه هست کا میتونه زندگی منو به بهشت تبدیل کنه فقط باید از پیش فرضها خارج بشم
چه جوری ؟
با کنترل ذهن توجه به خواسته هامون نه توجه به نداشته ها که اغلب دارین این کارو برعکس انجام میدیم همه چی تغییر میکنه وقتی شخصیت ما تغییر کنه راهی نیست باید شخصیت بعضی اوقات کوبیده میشه و از نو یک
شخصیت جدید قوانینی درست میشه که خدا اگر ما در مسیر درست باشیم برامون انجامش میده به آسونی هم به آسونی ها و هم آسونی با سمت سختی ها این انتخاب با ماست چون خدا بهمون اختیار داده و ما میتونیم انتخاب کنیم تمام باورهای که در زندگی لازمش داریم میتونیم پرسونال کاملا شخصی بسازیم و لذت ببریم از این جهان زیبا الهی شکرت
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
رد پای روز 5 فروردین رو باعشق مینویسم
فراوانی
امروز من به وضوح داشتمبی نهایت فراوانی از همه نظر رو میدیدم
امروز فرابهشتی من ،هر روز در بهشت خدا دارم قدم برمیدارم ، با انسان های مودب و خداگونه روبه رو میشم و بسیار بسیار با احترام هستن
خدایا شکرت
امروز من و مادرم قرار گذاشتیم باهم بریم بازار پانزده خرداد ،وقتی از خونه اومدیم بیرون مادرم میخواست با مترو بریم و بهش گفتم بیا با بی آر تی بریم و راهمون طولانی تر بشه و بتونیم طبیعت خیابونای شهر تهران رو ببینیم
و قبول کرد و با هم رفتیم
خیلی لذت بخش بود و امروز کمی در اینکه در وجود انسان ها خدا رو ببینم ،درست عمل نکردم اما با خودم صحبت کردم که اشکالی نداره سعیتو میکنی که از این لحظه خدا رو در وجود آدما ببینی
وقتی رسیدیم، از یه قسمتش پیاده روی داشت، با هم رفتیم و من دوست داشتم از خیابون برم ،اما مادرم گفت بیا از داخل بازار بریم گفتم هرچی خیره و گفتم باشه
وقتی رفتیم یهویی دیدم کلی مغازه کلاه فروشی که دقیقا من میخواستم برای نقاشی دیواری از کلاهایی بخرم که موقع کار کردن آفتاب نزنه به صورتم
وقتی کلاهارو خریدیم بدون اینکه ما چیزی بگیم فروشنده کلاهای 70 هزار تمنی رو 40 هزار تومان نوشت و فاکتور کرد و ترکی هم بلد بود ،وقتی دید ما داریم ترکی صحبت میکنیم خودشم ترکی صحبت کرد
و ما سپاسگزاری کردیم و خرید کردیم و مادرم گفت دیدی طیبه بهت گفتم بیا از این سمت بریم ، تو میخواستی کلاه بخری
اینم کلاه
من دقیقا میدونستم که این خدا بود که راهم رو تغییر داد که من به خواسته ام برسم و ازش سپاسگزار بودم
وقتی باز هم جلو تر رفتیم و رسیدیم به 15 خرداد به مغازه شال فروشی رفتیم و کلی شالای رنگی خریدیم و مادرم پولشونو داد و خیلی خوشحال بودم و از خدا تشکر کردم
وقتی برمیگشتیم بیرون بازار پر بود از دستفروش و انسان هایی که خرید میکردن و با دیدنشون به خودم یادآوری میکردم که ببین طیبه چقدر فراوان هست ،در همه جنبه ها به قدری زیاده که خدا برای همه روزیشونو میفرسته و به هم طبق باورهای خودشون مشتری میرسونه
یکمکه جلو تر رفتیم دیدم یه فروشنده ظرفای 5 تیکه طرح گاو و پاندا میفروشه
مادرم وایستاد تا ازشون خرید کنه
دوتا مونده بود و دوتاشم طرح گاو بود و یه زن و شوهر بسیار زیبا رو و دوست داشتنی ،داشتن خرید میکردن ،طرح پاندارو
من تو دلم گفتم کاش پاندارو به ما میدادن و ما دوتا گاو داریم یکیشو بهشون میدادیم
همینو گفتم و چون از پاندا خوشم میومد اینو گفتم و دیگه رد شدیم تا بریم ،یهویی دیدم پسر اومد و گفت خانم میشه از ظرفاتون که دوتا خریدین با ما تعویض کنید ؟ خانمِ من از طرح گاوش خوشش اومده
وای منو بگو از خدا خواسته، سریع نایلونو از مادرم گرفتم و یکیشو برداشتمگفتم آره میشه تعویض کنیم ،ما دوتا گاو خریدیم
وای من تو آسمونا بودم
این روزا هرچی از دلم میگذره به چند ثانیه نمیکشه ،سریع رخ میده طبق میل و خواسته من
خدا به سرعت موجودش میکنه
من باید این یهویی موجود شدنا رو در گوگل درایوم بنویسم و لیست کنم و با صدای خودم ضبط کنم و در طول روز گوش بدم تا یادم باشه خدایی که همه این کارهارو برای من انجام میده ،صد در صد خواسته های بزرگم رو هم موجود میکنه
فقط کافیه طبق دوره هم جهت با جزیان خداوند به سرعت قدم بردارم برای تکرار و حفظ مومنتوم مثبت و باورهای قوی و احساسم رو خوب کنم در هر لحظه
تا خواسته های بزرگتر طبق تکامل ،رخ بدن
خدایا شکرت
وقتی خوشحال و خندان داشتم به آدما نگاه میکردم
و رفتیم مترو تا برگزدیم خونه
تو پله برقی و تبلیغ مترو چشمم افتاد به این نوشته
دورت بگردم هواتو دارم
این پیام خدا برای من بود که داشت میگفت نگران نباش مانتو و کفش هم برات هدیه میدم و همه خواسته هات رخ میدن
آخه من به قصد خرید مانتو و کفش به بازار رفته بودمو مدام میگفتم نخریدیم ،اما شال و کلاه برای آفتاب و نقاشی دیواری خریدم
یه چیزی هم میگفتم که بعد متوجه شدم ذهنیتم درمورد کفش خریدن درست نبوده ، من همیشه میگفتم پاهای من استخونیه و برای پاهام کفش مناسب پیدا نمیشه و دقیقا هر مغازه ای میرفتیم کفش نبود و بعد کلی گشتن پیدا میکردیم
الان که متوجه ذهنیتم شدم گفتم باید تغییرش بدم
و قدمم رو همون لحظه برداشتم و گفتم پیدا میشه کفش بی نهایت در تهران موجوده و بی نهایت کفش هست که اندازه پای منه و میخرمش
وقتی برگشتیم و رسیدیم ایستگاه اتوبوس محله مون اذان مغرب گفته شد و سوار اتوبوس که شدیم راننده داشت افطاری میخورد ،من و مادرم گفتیم سال نوتون مبارک و نشستیم ،یهویی راننده گفت مادر روزه ای بیا از اینا بخور
مادرم گفت نه روزه نیستم و آب …
آب و که گفت راننده سهم غذاشو که نون و خرما و پنیر و کره و آب بود ددد به ما هرچی گفتیم نه گفت تعارف نکنید بردارید و منم گرسنه بودم یه خرما با نون برداشتم و خوردم و آب رو که گرفتم به قدری حس فوق العاده ای داشتم که گفتم چقدر انسان های مودب و خداگونه اطرافم هستن و باید ازشون یاد بگیرم و منم بخشنده باشم
و بی توقع و بی قید و شرط و خودخواهانه ببخشم
وقتی راه افتاد و رسیدیم محله مون سپاسگزاری کردیم و رفتیم خونه
خیلی روز فوق العاده ای بود
شب یهویی هدایت شدم به اینستاگرام و نکشتم سارافون ، یه عالمه لباسای خوشگل و کت و سارافون آورد و دقیقا همون سارافونی که دوست داشتم رو دیدم
در صورتی که چند روز بود هی میگشتم و نبود و همه سارافونا گشاد بودن و کمرشون کشی نبود
این حرف خدا که تو مترو بهم نشونه داد یادم اومد
دورت بگردم هواتو دارم
انگار خدا داشت میگفت ببین حتی تو گرفتن لباس و کوچکترین چیزها هم اگر بسپری به من به راحتی و ساده ترین حالت به خواسته هات میرسونمت
و من امشب سه تا سارافون و کت سفارش دادم و یکی زیبا تر از دیگری بودن دو تا سبز و یه نسکافه ای
خدایا شکرت من یه مانتو میتونستم بخرم اما سه تا مانتو بهم هدیه دادی
این یعنی فراوانی و همه شو داداشم پولشو داد و وقتی خودم درآمدم بیشتر بشه دیگه خودم خریدای خودمو انجام میدم و از داداشم هیچ پولی برای خریدای لباس و چیزای دیگه نمیگیرم
چون دوست دارم خودم کار کنم و تلاش کنم
خدایا شکرت
نور خدا به شکل شادی و سلامتی و آرامش و ثروت و نعمت در زندگیتون جاری باشه
به نام خدایی که رب العالمین است
سلام به استاد عزیزم و یارمهربان و دوستان بییینظیرم
یه خاطره جالب و الان که یادم میاد چقدر پیش فرض ذهنی خوبی بود ولی شاید برای بچه های امروزی خنده دار باشه!!
ولی بچه های ده پنجاهی شاید یادشون باشه!
اون موقع ما تو روستا زندگی میکردیم و این پیش فرض یا باور ذهنی مرسوم بود که هر موقع تو یه خونه روستایی یه حیوون خونه مثلا گاو یا گوسفند یا الاغی از بیابون به خونه برنمیگشت و پیداش نمیکردن و شب دیروقت میشدمیگفتن:
برو پیش فلانی و دهن گرگ رو ببند!!
آقا ما بچه ها هم این موضوع رو پذیرفته بودیم و میرفتیم و انجام میدادیم.
پروسه کار باین شکل بود که یه قیچی از خونه برمیداشتیم و اون رو پیش یه ملای قرآن خون که سواد قرآن خوندن داشت میبردیم و ایشون قیچی رو میگرفت و روش چند تا دعا یا نمیدونم چی میخوند و بعد میداد به ما و میگفت محکم بگیرش ببر خونه و نباید باز میشد تا روز بعد که یا اون حیوون پیدا بشه یا تکلیفش روشن بشه و با این کار دهن گرگ یا هر درنده ای رو میبستند!!
و جالب اینه که دیگه با این کار کل خانواده مال گم کرده با خیال راحت وبا این پیش فرض که میگفتن دیگه دهن گرگ رو بستیم شب رو رااااحت میخوابیدند و جالبتر اینکه فردای اون شب حیوون گم شده در اغلب مواقع خودش برمیگشت خونه!!!
و با این پیش فرض مثبت، ذهن هم تمایل داشت مثبت فکر کنه و لذا در اغلب مواقع نتیجه کار هم اتفاقات مثبت بود.
شاد و ثروتمند باشید
سلام استادِ جانم
ممنونم بخاطر تک تک آگاهیایی که تا امروز بهمون دادین و واقعا دنیامون رو قشنگ کردین و بقول خودتون گروه تحقیقات عباسمنش کاری کن که جهان جای قشنگتری برای زندگی شود :)
یه ماجرای بامزه که برام افتاد این بود که خواهر بزرگتر من ناخواسته یا بهتره بگم خدا خواسته بچه سومشو حامله شد توی سن 39سالگی و بابت این موضوع بشدت ناراحت بود و گریه میکرد و غر میزد و یه دکترا هم توی مراحل سنوگرافی و … خیلی اونو میترسوندن بابت زایمان و اینکه بچه سالم باشه و ازاین مدل ترسا
خلاصه یه روزی حسابی بابت همین ترسا گریه کرده بود و بعدش به من زنگ زد و ترس از زایمانش داشت و ماه هشت یا نه بارداریش بود حدودا
خلاصه من چون از خانواده مذهبی هستم و کلا خانواده های مذهبی اعتقاد شدید به خواب دیدن دارن خخخ یه دروغ گفتم
خواهرم زنگ زد و یه خرده درد دل کرد بعد بهش گفتم من یه خوابی دیدم خواب دیدم یه نفری اومده بهم گفته بخواهرت بگو نترسه بچه تو یه بچه فوق العاده است و سالم سالم بدنیا میاد و اینقد این بچه خاصه که خیرو برکت عجیبی توی زندگیش میادو کلی پولدار میشه
وقتی اینو گفتم گفت دقیقا دیشبش باخدا حرف میزده و گریه میکرده و اینقد حسش خوب شد و حس کرد یه جواب از طرف خدا گرفته و خداروشکر بچش بدنیا اومد سالم سالم و براحتی و گشایش
و جالبی ماجراش این بود که خواهرم اینقد این حرف منو باور کرد و به شوهرشم گفته بود و اونم باور کرده بود که بعد بدنیا اومدن بچشون زندگیشون متحول شد
درحدی که خواهرم فقط دارایش یه خونه و یه ماشین بود بعد بدنیا اومده پرهام اونا تونستن یه باغ بخرن ماشینشونو ارتقا بدن یه زمین خریدن و الان خونه دومشونو دارن درست میکنن و چنان خیرو برکتی اومد توی زندگیشون که بارها شوهر خواهرم با شوخی بهم میگفت مریم تو که اصلا خواب نمیدیدی عجیب بوده همچین خوابی دیدی والان بچه خواهرم دوسالشه و از همون لحظه ای که بدنیا اومد اینقد تحول مالی در زندگی خواهرم ایجاد شد که بهم میگفت اینقد که شوهرم بابت پرهام برام طلا خرید و هدیه داد نتونست برای دوتا بچه قبلی بده خداروشکر
خواهرم میگفت همش پروژه های سنگین برای مهدی(شوهرش) میاد و کارش عجیب رونق گرفته
و اینقد الان برای خواهرم این بچه عزیزه و حس خوب داره که دیگه اون ناشکریا و غر زدنارو نه تنها فراموش کرده بلکه میگه چقد خوب شد بچه دار شدم تازه میفهمم بچه داشتن چقد خوبه و اصلا بزرگ کردنش چقد لذت بخشه
خدارو شاکرم بخاطر وجودتون استادو شاکرم بخاطر حضورم دراین سایت مقدس و ارزشمند
(توت فرنگی 19 دلاری) چه اسم قشنگی استاد گذاشتین برای این و چقدر درس داره این فایل پر از عشق و پیشرفته
دقیقا الان که نگاه کردم و توجه کردم دیدم خیلی خیلی درسته
(اتفاقات به خودی خود هیچ معنای خاصی ندارن ما هستیم که فرمان میدیم به وسیلگی دیدگاه و باورمامون
و خلق میکنیم نتیجه دیالوگ های زندگیمون را
الان اومدم دقت کردم دیدم دقیقا درسته این قانون.
من یه مثالی که خودم برای خودم اتفاق افتاده از بچگی اینه که یه درخت میوه وقتی میوه ازش میچیدیم من فوت میکردم و یه دست میکشیدم روش میخوردم و بابام و مامانم و هرکسی که اونجا بود به من میگفت نکن فامیل فلانی همین کارو کرده بیمارستانی شده و منم هیچوقت حرفای اونا برام ثاثیری نداشت و از بچگی همین روال پیش رفتم و هیچوقت مریض نشدم و یادمه که یه روزی داشتیم زردالو از درخت میچیدم با دخترخالم که من خوردم و اون گفت که نخور و منم گفتم بابا تمیزه بخور سخت نگیر اون گفت من میخورم ولی بهت قول میدم که مریض میشم و فرداش اون دقیقا مریض شد و دل درد و منم حالم بهتر از اون روزم بود
میخوام بگم این باوره که همه اتفاقات زندگی ما را داره رقم میزنه و خلق داریم میکنیم زندگیمون را نگاه به تجربه افراد نکنید هر کسی تجربه متفاوتی داره
هرکسی توی این دنیا با دیدگاه و باور های خودش ثانیه بعدی زندگیشو خلق میکنه
استاد عزیزم سپاسگزارم بابت وجودتان
ممنونم از خانم شایسته مهربان و ثاثیر گذار سایت
1404سال موفقیت
سلام به همه دوستان و استاد عزیز
یک پیش فرض و یک باوری بین عموم هست باور اینکه خود ارضایی بدترین کاری که به بدن انسان ها می تونه صدمه بزنه،من چون در اینستاگرام راجع به چیزهایی که برا بدن خوبه و …رو گوش میدم اینا رو داخل اکسپلور یا پیج ها می بینم،یعنی چون به صورت پیش فرض این بهشون القا شده دیگه نمیرن دنبالش و حتی بگی هم باور نمیکنن،من حتی پیج هایی رو دیدم که به خدا ربط میدن و اون رو ربط میدن به یکسری انرژی ها،یا اینکه چنان گارد میگیرن مردم که حتی نوشته بود داخل یک پیج روانشناس معتبر راجع بهش پستی گذاشته بود در مورد فواید و قدرت خلاقیت، کامنت ها رو میخوندی همه خندیده بودند،و مسخره بازی در میوردن چون احمقانه فرض کرده بودند،یا چنان ازش یکسری بدبختی ها رو کشونده بودند بیرون که ادم هر یک خطش رو میخوند یک سکته ناقص میزد،ولی تا اینکه من با یک پیجی اشنا شدم مربوط به یک خانم دکتری که ساکن امریکا بودند و سکس لوژیک فک کنم اسم تخصصشون بود ایشون با منابع علمی و کاملا مربوط به تخصصشون بود امده بودند تک تک باورهای عموم رو بررسی کرده بودند و بهشون پاسخ علمی میدادند و حتی بعضی اوقات خیلی مطالب براشون خنده دار بود و کلا یک هایلایت کامل رو برای مبحث خود ارضایی گذاشته بودند.یعنی ببینید چقدر پیش فرض های مردم حتی در مورد اسمش و حتی یکسری باورهای مذهبی باعث شده بود که عملا کسی سراغ یکسری مطالب علمی هم نره،که حتی بخاد یکسری توضیحات رو گوش بده.یعنی کافیه به یکی بگی کلمه ش رو اصلا گوش نمیده.اونقدر که این پیش فرض هم استرس اور و هم اضطراب اور برای همه شده.و کسی هم عملا گیر کرده و می ترسه حتی بخونه یا بدونه راجع بهش.چون سریع همه نسبت بهش گارد میگیرن.و حتی اون ادم ممکن از چشم بقیه بیفته.یا حتی بخان راجع بهش قضاوت هایی بکنن.
یا مثلا لیزر چقدر اوایل یکسری عکس ها و چقدر بیماری ها راجع بهش زده بودند و چقدر من اون سال ها فهمیده بودم و ترسیدم و نرفتم.اما بازهم یک پزشک خانم ایرانی تبار ساکن امریکا بنده خدا امد دقیق توضیح داد.و با فکت علمی حالا تو هی به مادرت بگو به فلانی بگو.اونقدر این پیش فرض قوی هست که نگو.
یا در مورد پرتز سینه بازهم راجع بهش این خانم دکتر هم صحبت کردند با فکت علمی با کلی توضیحات منطقی و علمی.
یکسری پیش فرض ها اونقدر سفت چسبیده شده به ذهن ادم که اون شخص حتی یک بار از خودش نپرسیده خب چرا؟چرا واسه من؟ایا این علمی؟چرا واسه فلانی پس اینجور اتفاق ها نمی افته.
واقعا این فایل مصادف شده بود به اون پیج اون خانم دکتر عزیز و به جا بود خیلی سپاس گزارم.
سلام به استاد جان و دوستان گلم خداقوت بهتون بابت فایل های زیباتون
خدایاشکرت میکنم این سایت هست تا بتونم هرلحظه به دنبال تغییر خودم باشم و روی خودم با کامنت گذاشتن و کامنت خوندن و فایل های استادو گوش کردن کار کنم و به احساس عالی برسم
این فایل بی نظیرو گوش کردم و برام چقد تجربه های دوستان از زبون استاد جالب بود و تاثیر گذار اینکه تااین حد باور در زندگیمون تاثیر دارند بسیار شگفت زده شدم
خدارشکر میکنم برای این آگاهی های ناب و گران بها همشون باید با طلا نوشت هرچه گوش میکنم انگار برام تازگی داره و انگار تشنه تر میشوم برای که بیشتر بفهمم و درک کنم
دوست عزیزی که معلم بودندو تجربه شونو گفته بودند در مورد بچه های که مسابقه داشتند و ایشون به اونا قرصی میدند و میگند که اگر ازاین قرص بخورند خیلی قدرتشون زیاد میشه و اونا هم باور کردند و با خوردن اون قرص ها مدال آورند واقعا باور زندگی آدمو دگرگون میکنه اینکه وقتی ذهنیتتو تغییر میدی و جوری دیگه ای فکر میکنی چقد همه چیز عوض میشه و جوری دیگه ای میشه
واقعا اینهمه سال باورهای محدود کننده داشتم
به قول استاد چرا نیومدم بشینم ببینم ریشه مشکلاتم چیه چرا فکر میکنم پول درآوردن سخته یا دختر خوب یا پسر خوب برا ازدواج نیس یا چرا همیشه مریضم دلیلش چیه
همش همون باوره یا ذهنیت منه که اطرافیان به ذهن من خوروندن و منم چون باورم این بوده همینارو تجربه کردم
خوب حالا بیام باورمو تغییر بدم ببینم درست میشه یانه
خب از زمانی که میام میگم من بهترین روابطو باهمه دارم انسان های خوب به سمت من میان یا انسان ها وجه مثبتشونو به من نشون میدن من از خودم انتظار دارم چون باورم اینه واقعا هم همینارو تجربه کنم
میبینم همون آدم هایی که یک موقع باهام بدرفتاری میکردند بعداز عوض شدن فکر من باهام خوش رفتاری میکنند
باور اینجوری کار میکنه
استاد واقعا فرمول بی نظیری رو بهمون یاد دادین که در تمام جنبه ها ازش استفاده کنیم و زندگیمونو تغییر بدیم خدایاشکرت
عاشقانه دوستون دارم استادجان
سلام و درود به دوستان عزیز و استاد نازنین
استاد چند تا مثال عالی دارم از این پیش فرض ذهنی و بارها استفاده کردم ازش و حتی با اعتماد به نفس با دارو نما بیمار در مان کردم
خودم یه تجربه عالی دارم کا شاید هرکسی که خدمت رفته این داستان براش اتفاق افتاده باشه .
دوستای من دورانی که وقت خدمتتشون می شد میترسیدند و با الگوهایی که داشتن خدمت و برای خودشون سخت میکردن و با ترس خدمتشون رو شروع میکردن و با پیش فرض اینکه خدمت سخته و پوست آدم و میکنن یا خدمت و شروع نکرده فرار میکردن یا اگر شروع میکردن خدمت براشون خیلی سخت می گذشت
من وقتی خواستم خودم خدمت برم یه مثالی رو یکی برام زد گفت اگر خدمت و سخت بگیری سخت میگذره راحت بگیری راحت میگذره .
من این حرف تو گوشم موند که گفتم من راحت میگیرم راحت میگزره و خدا هم الگو های عالی سر راهم گذاشت که تو خدمت به صورت معجزه وار خوش گذشته و کل خدمت کیف کردن .
منم با این باور شروع کردم باورتون نمیشه بهترین آموزشی افتادم که هرکسی میشنید میگفت خدمت نمیکنی که رفتی هتل ..
معجزه وار تو یگان خدمتی شدم منشی مدیر کل فروش صبا باتری صبح ماشین از خونه من و سوار میکرد ظهر با ماشین میبرد منزل پنجشنبه تعطیل جمعه تعطیل مثل یه کارمند خدمت کردم سه ماه آخر خدمتم و نرفتم تسویه نکردم با پونزده ما خدمت کارت پایان خدمتمم برام صادر کردن .
خلاصه انقدر دیگه راحت گرفتم که خدا هم برام کاری و کرد که هیچ کس باورش نمی شد .
هم خدمتیام آرزو صندلی من و داشتن فکر میکردن من پسر یه مقام بالا هستند یا آشنا گردن کلفتی دارم نمی دونستن باورشون نمی شد میگفتم پارتی خداست .
یه داستان جالب که خیلی جرات می خواست ولی من با حال خوب انجام دادم .
من پرسنل بیمارستان هستم و دوره کرونا تجربه های خوبی کسب کردم چه افرادی رو دیدم که با سرفه اومدن تا شنیدن مشکوک به کرونا هستن از ترس زیاد و با باور منفی که جامعه درگیرش بود به دلیل ایست قلبی می مردن نه کرونا .
خلاصه پدر من من تو سن 65 سالگی سرفه هاش شروع شد من آوردم یه عکس از ریه هاس گرفتم و متوجه شدم ریه های پدرم درگیر شده و باید تهت درمان باشه و مطمعن بودم که بگم کرونا گرفته روحیه اش خراب میشه و با پیش فرضی کا از کرونا داشت شرایط خوبی رو تجربه نمی کرد .
آقا من نزاشتم متوجه بشه و اومد به بابا با ارژی و با اعتماد به نفس گفتم خدارو شکر ریه هات سفید سفید هیچیت نیست و جو دادم که دکتر هم تعجب کرد تو این سن همچین ریه های تمیزی داری . فقط علائم سرما خوردگی داری گلوت التهاب گرفته باعث میشه سرفه کنی اونم گفت یه قرص سرما خوردگی ساده بخور خوب میشی و مایعات زیاد .
استاد دکتر دستور بستری داده بود و من خودم بابا و دارو نما کردم و روحیه شو بالا بردم و بردمش خونه بعد چند روز سرفه هاش قطع شد و حالش خوب خوب الانم چند سال از این موضوع میگزره و خداروشکر عالیه عالیه و تازه سرحال تر سرحال تره چون من همیشه در گوشش میگم تو این سن شما کمتر مردایی پیدا میشن انقدر سالم و سلامت باشن و باور های خوب درگوشش میگم و لذت میبره .
ممنونم ️ از شما و استاد عزیزم
ایشالله دست به خاک میزنید طلا بشه
الحمدالله رب العالمین
سلام خدمت استاد عباس منش وخانوم شایسته عزیز ودوستان گرامی
من یه تجربه جالب دارم از همین چند روز پیش من مادرم آرتروز زانو داره وتا حالا خیلی هم دکتر رفته ولی خوب نشده خلاص من چند روز پیش دیدم مادرم خیلی میگه پام درد میکنه واز این حرفا منم یه بسته قرص ژل رویال داشتم رفتم پیش مادرم وگفتم مادرمن یه بسته قرص دارم که واقعاهردردی رو درمان میکنه وکلی ازش تعریف کردم درصورتی که این قرص
یهقرص معمولی هست واصلا خاصیت مسکن بودن نداره خلاصه حدود 20دقیقه ورودی مثبت دارم گفتم مادر این قرص از یه استاد طب سنتی گرفتم گفته تاحالا چندنفر از این قرص بهشون دادم راضی بودن ونتیجه گرفتن خلاصه مرطب تعریف کردم مادرم هم بنده خدا قبول کرد وگفت واقعا راست میگی گفتم آره گفت بزار ببینم پناه بر خدا امتحانش میکنم مادرم خورد بعد دیدم شب گفت مامان خدا خیرت بده واقعا آروم شدم اصلا خودم باورم نمیشد همون جابه خودم گفتم ببین چقدر واقعا بحث باورها وکنترل ورودی ها مهم هست واقعا خدایا شکرت به خاطر استاد عباس منش واین مسیرتوحیدی واین سایت
سلام استاد عزیز
استاد یاد 20 سال پیش افتادم که ما فامیلها را به صرف شام به خونه مون دعوت کردیم ووقتی که شام آوردیم
شام مرغ بود یکی از دختر های فامیل که خیلی ادا اصول داشت برگشت به مادرم گفت که عمه عجب غذای خوشمزه ای درست کردی واقعا این مرغه..؟..
وپدر همینطوری برگشت گفت نه بوقلمون هست وهمه گفتند پس بگو چقدر خوشمزه شده وکلی تشکر کردنند
درصورتی که یه ساق بلقمو اندازه یه مرغه اصلا استخوان بندی این کلا فرق داره ومن بعد ها به مادرم به شوخی میگفتم که فامیل های شما هیچی سرشون نمیشه فرق بوقلمون
با مرغ نفهمیدن
الان که فکر میکنم میبینم اصلا اونا تا اون شب که دعوت بودنند بوقلمو نخورده بودنند و هیچ پیش فرضی نسبت به بقلموننداشتند ومرغ را به جای بوقلمو پذیرفتند
وذهن شو به این فکر نمی کرد که بوقلمو این همه کوچیک باشه
به نام خدای مهربان
سلام خدمت استاد عزیزم. و خانم شایسته و همه. دوستانم
الهی شکرت یک روز زیبای دیگه فرصت زندگی دارم الهی شکرت
قسمت سوم از توت فرنگی 19 دلاری ؟
استاد از شما سپاسکزارم برای این فایلهای پر
از درس الهی شکرت
من از 30 اسفند تا الان در سفر هستم به جاهای رویایی هدایت شدیم کلا شهر به شهر داریم میریم از استارا استان گیلان تا گردنه حیران و شهرهای زیبای گیلان جنگهای گیسوم تالش وای نگم براتون بهشتی برای خودش الانم اومدیم استراحت لاهیجان واقعا زیبایی های جهان خدا تمامی ندارد واقعا هر روز دارم سوپرایز میشم برای این همه نهمت و زیبایی ها الهی شکرت
در مورد باورها استاد عزیزم تقریبا همه مردم دارن باورهاشون را زندگی میکنن ما چیزی جز شنیده هامون نیستم باید با کنترل آگاهانه کانون توجه ببریم روی خلق خواسته هامون کنترل ذهن همه چی هست با کنترل ذهن میشه واقعا معجزه کرد کن خیلی دیدم تو زندگیم واقعا خدا کارش درشته ما گاها جای درست خودمو نیستیم
فرصهای فیک و جادو جنبل همین دعاهایی که ملت میرن چون بهشون ایمان قلبی دارن واقعا براشون انجام میشه پس با این که همه چی میتونه با باورها انجام شود چرا نکنم
آنقدر پیش فرضها در تمام موضوعات در باورهای ما شکل گرفته که ذهن فقط میخاد در هر شرایط با پیش فرض خودش کار کنه اغلب این اتفاق میفته ولی میشه در لحظه زندگی کردن که با کنترل ذهن شروع میشه کنترل ذهن هم که با کنترل ورودی های ذهن آغاز میشه یک پروسه هست کا میتونه زندگی منو به بهشت تبدیل کنه فقط باید از پیش فرضها خارج بشم
چه جوری ؟
با کنترل ذهن توجه به خواسته هامون نه توجه به نداشته ها که اغلب دارین این کارو برعکس انجام میدیم همه چی تغییر میکنه وقتی شخصیت ما تغییر کنه راهی نیست باید شخصیت بعضی اوقات کوبیده میشه و از نو یک
شخصیت جدید قوانینی درست میشه که خدا اگر ما در مسیر درست باشیم برامون انجامش میده به آسونی هم به آسونی ها و هم آسونی با سمت سختی ها این انتخاب با ماست چون خدا بهمون اختیار داده و ما میتونیم انتخاب کنیم تمام باورهای که در زندگی لازمش داریم میتونیم پرسونال کاملا شخصی بسازیم و لذت ببریم از این جهان زیبا الهی شکرت
دوستون دارم خیلی زیاد عاشقتم استاد عزیزم
خدا نگهدارتون