اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
در این قسمت مثال های متفاوتی را استاد گفتند. ملموس ترینش مثال سایت زیباشون هست. اینکه همه چی راحت و آسون داره توش پیش میره. کلا با 3 نفر و خود استاد 4 نفر سایتی به این عظمت داره مدیریت میشه. با این حجم از نظرات و این تعداد مخاطب. به فرمایش استاد با یه گوشی موبایل فیلم میگیرن ، هیچی رو خودشون سخت نمیکنن. از بس استاد روی این باورشان که همه چی آسون و راحت باشه براشون کار کرده اند و چقدر این باور کمک کننده هست و باعث پیشرفت سریع میشه.من سایتی را می شناسم که 40 نفر دارن روش کار میکنن و توانسته در حوزه ی خودش شاخص باشه و بسیار زیاد هم همه جا تبلیغات داره. حتی توی سایت های امریکایی آموزشی وسطش یه عالمه تبلیغه و اتفاقا تبلیغاتش هیچ ربطی به محتوای آن سایت نداره که همین هم برام جای سوال داره. ولی سایت استاد خیلی خیلی خیلی تمیزه. آدم کیف میکنه میاد اینجا. انگار افکارت طبقه بندی میشه و هیچی نمی بردت به حاشیه و تمرکز همش روی اصل هست. یه محیط کاملا ایزوله و پاک پاک. مثال دیگری که استاد گفتن رستوران خیلی معمولی اما بسیار پر مشتری بودش. اینم در این چند سالی که با آموزشهای استاد آشنا شده ام مدام مد نظر داشته ام و همواره بیرون که میرم به این موضوع توجه کرده ام و مواردی دیده ام. ایستاده ام آنجا. به جملات استاد فکر کرده ام. خدایا شکرت که هنوز می توانم در سایت زیبایی ها ردپا به جا بذارم.
در جهانی که بسیاری اسیر محدودیتهای ذهنی خود هستند، استاد عباس منش با سایت abasmanesh.com چراغهایی از امید و تحول را در دل تاریکیها روشن کردهاند. امروز میخواهیم از صمیم قلب از این استاد بزرگوار که بیمنت و بیچشمداشت، گنجینههای دانش و بینش خود را با ما تقسیم کردهاند، تقدیر کنیم.
استاد عزیز،
کلمات هرگز نمیتوانند عمق قدردانی ما را از زحمات ارزشمندتان بیان کنند. شما به ما آموختید که محدودیتها فقط ساختههای ذهن ما هستند. شما نشان دادید که ثروت، سلامتی و روابط رویایی نه یک آرزو، بلکه یک انتخاب آگاهانه است. هر مطلب شما در سایت، مانند داروی شفابخشی بوده که جانهای بسیاری را از بیماریهای فکری نجات داده است.
قدرت تحولآفرین آموزشهای شما
آموزشهای شما در مورد قانون جذب تنها یک سری تئوری نیست، بلکه نقشهای عملی برای ساختن زندگیای است که همیشه آرزویش را داشتیم. با پیروی از این اصول، شاهد معجزاتی در زندگیمان بودهایم:
معجزه ثروت: بسیاری از شاگردان شما که روزی حتی پرداخت قبضهای ماهانه برایشان دغدغه بود، امروز به درآمدهای نجومی دست یافتهاند.
– معجزه سلامتی: کسانی که سالها با بیماریهای لاعلاج دست و پنجه نرم میکردند، با تغییر باورها شفای کامل را تجربه کردهاند.
– معجزه روابط: افرادی که خود را محکوم به تنهایی میدانستند، امروز در آغوش روابطی پر از عشق و احترام هستند.
استاد عباس منش عزیز، شما نه فقط یک معلم، که یک منجی هستید. هر کلمه از شما بذری است که در زمین حاصلخیز ذهن ما کاشته میشود و ثمرهاش زندگیای سرشار از برکت و شادی است. از ته دل سپاسگزاریم که با عشق و صبر بیپایان، دست ما را گرفتهاید و از تاریکیهای جهل به نور آگاهی هدایت کردهاید.
این پیام با عشق و احترام فراوان تقدیم به استادی که معنای واقعی بخشندگی را به ما آموخت.
خدایا سپاسگزارم بخاطر یه فرصت دیگه ،سپاسگزارم بخاطر این هوای فوقالعاده
خدایا سپاسگزارم هرلحظه با منی وهمواره مرو هدایت میکنی
خدایا سپاسگزارم بخاطر برکتها ونعمتهایی که از بی نهایت طریق به شکل هدیه وارد زندگی ام میکنی
خدایا سپاسگزارم بخاطر وجود عزیزانم ودوستان بهشتی ام
خدایا سپاسگزارم که هر موقعه اراده کنم براحتی وآسانی میتونم وارد این مکان الهی شوم
خدایا سپاسگزارم که مجدد با آگاهیهای این فایل ارزشمند قرار گرفتم ،سپاسگزارم که دارم یاد میگیرم به اتفاقات پرجسب خوب وبد نزنم ،یاد میگیرم با ذهنی خالی از پیش فرضهای قبلی، وتجربه های بقیه اتفاقات را خودم تجربه کنم
سلام به استاد عزیزم به استاد شایسته نازنینم ودوستان بهشتی ام
این فایل ،فایل نشانه امروزم بود وچقدر برام جالب بودکه حین گوش دادن آن اتفاقی که برای پسر یکی از دوستان خانوادگی مون رُخ داد در دهنم مرور شد روزی که اونا از شهرستان به خونه ما آمدند دیدم گردن پسرش یه گردنبندهست که کیف کوچیکی بود که داخلش بقول مادرش دعا بود ،گفتم آبجی قضیه این گردنبند چیه ؟ گفت پسرم طی اتفاقی ،ترسیده شده وما از دعا نویس براش دعا گرفتیم وحالا از روزی که از اون دعا استفاده میکنه ،بی قرار ولجباز شده،گفتم خب دعا رو از گردنش بیرون بیارید (چون من خودم اصلا اعتقادی به این چیزا ندارم ) بعد هم گفتم آبجی اینقدر اینها رو جلوی بچه تکرار کردید که اونم باورش شده ودقیقا همین بود وجالب تر با اینکه خودشون هم به این نتیجه رسیده بودند ولی همچنان این کار رو ادامه می دادند ،حتی مواقعی فرزندشون بدون اون گردنبند آروم بود ومشغول بود خودشون حرفی پیش می آوردند که بچهِ دوباره یادش میومد ودوباره شروع میکرد ومن آنجا متوجه قدرت باورها شدم
تجربه بعدی برمیگرده به پیش فرضی که از یکی از استانهای ایران داشتم که من فکر میکردم افرادی که آنجا زندگی میکنند معذرت میخوام خیلی بدبو وکثیف هستند اینم از بقیه شنیده بودم ،تا حالا من تجربه مسافرت به استان رو نداشتم ولی همین پیش فرض واون باوری که از تجربه های بقیه در ذهنم نقش بسته بود ومن باور کرده بودم همیشه وقتی همسرم پیشنهاد مسافرت به اون استان رو به من میداد با اینکه عاشق مسافرت هستم بشدت ذهنم مقاومت داشت ،تا اینکه بعد از اصرار یکی از دوستان همسرم بازم ایشون پیشنهاد مسافرت به اون استان رو مطرح کرد ووقتی مقاومت منو دید،دلیلش رو پرسید ووقتی من دلیلش رو گفتم ،گفت تا خودت تجربه نکردی چیزی رو باور نکن ووقتی من با اون مسافرت موافقت کردم وسعی کردم ذهنم رو خالی کنم دیدم نه تنها خیلی مهمان نواز ومهربان هستند بلکه خیلی هم تمیز ومرتب هستند وآن موقعه متوجه شدم چطور ذهنیت منفی من وباورهای من نسبت به بقیه میتونه روی همه جنبه های زندگی ام اثر بگذاره ،تا قبل از اینکه خودم تجربه کنم بارها پیشنهاد سفر که از طرف همسرم مطرح میشد رد کردم ،هدایایی که دوستانش برامون میفرستادند بدون اینکه باز کنم میبخشیدم ولی بعد از اون سفر کلا ذهنیت من نسبت اون استاد وکسانی که آنجا زندگی میکردند تغییر کرد وبا گوش دادن این آگاهیها سعی کردم هرچیزی رو بدون پیش فرض ذهنی وقضاوت تجربه کنم
خدایا شکرت…شکرت …..شکرت
عاشقتونم …..
در پناه الله یکتا همواره شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت باشید
خدایا شکرت که امروز هدایت شدم این فایل فوق العاده روگوش کنم .
دقیقا به نکاتی اشاره کردید و من در حال حاظر دارم باهاش دسته و پنجه نرم میکنم
من چندماه کسب کارم و شروع کردم اما فقط چندتا دونه مشتری داشتم و چندتا هم که اومدن و به قرارداد نرسید وهمش دنبال دلیلم اینکه منکه به اندازه ایی که از پس حل مساله پروژه بربیام مهارت دارم پس چرا مشتری ندارم
برمیگردم به ریشه و گذشته که میبینم اره من باورم اینه که یک طراح باید دفتر کار داشته باشه تا بهش اعتماد کنن و پروژه بدن اره من باور اینه که باید نمونه کارهای خیلی خفن و با مهارتهای خاص داشته باشم تا مشتری بهم اعتماد کنه چون نه دفتر دارم و نه نمونه کار خاص بخاطر همین مشتری هم ندارم یا دقیقا مشتری همین دو تا سوال و ازمن میپرسه ؟ بخاطر باورهای خودم میگه دفتر دارید؟یا دفترتون کجاست؟ یانمونه کارهای بیشتر و خاص تر !!!!!
جهان دقیقا داره افکارم باورهای خودمو منعکس میکنه
وحتی وقتی مشتری اینارو میپرسه چون من باور دارم که مشتری بخاطر نمونه کار و دفتر باید به من رجوع کنه و من خدماتمو بفروشم و نمیشه و احساسم بد میشه و میگم دیدی گفتم چون دفتر ندارم مشتری پروژه اشو به من نمیده و….
اره دقیقا درسته من باید این دوتا باور و درست کنم تا درست نکنم اوضاع همینطور پیش میره
خداونو رو بینهایت سپاسگزارم بابت حضورم در این مسیر الهی و اینکه شاگرد اساتید بی نظیری چون شما و استاد شایسته هستم و این فایل بی نهایت ارزشمند
استاد عزیزم این فایا به من کمک بسبار زیادی کرد.انگارراین اگاهی ها اوومد تا اگاهی های دوره هم جهت با جریان خداوند رو بیشتر درک کنم بهتر درک کنم.بار سنگینی که همین پیش فرضها از کودکی رو دوشهام گذاشتن رو بزارم زمین و رشد کنم.همین پیش فرضها که شاید حتی خنده دار باشن اولش مثل اینکه بگن فلان کارو نکنیا لولو پیاد در همین حد خنده دار و فان میتونه تبدیل بشه به لولوی واقعی و بدتر از اون.خدا رو خیلی شکر میکنم که اگاهتر شدم که بابا زهرا هر چی خانواده و مردم روستا و هر گفت دروغه.این فایل حول الی احسن الحال کرو برلی من انگار براشتن ترسهت برام اسونتر شد.انشالله به زودی خیلی حرفها دارم از عملم و انشالله نتایج اما دلم میخواد فقط به خودتون بگم استاد.اما میخوام مثالهای خودم رو بگم .نمایشگاه نوروزی که عروسکام رو گذاشتم رو به روی من غرفه بچه های سنگ تراشی هست که از سنگ های قیمتی جواهر الات میسازن و همیشه کلیییی سرشون شلوغ هست و از همه سنی به لطف خدا مشتری دارن.من خیلی سنگها رو نمیشناسم اما وقتی طرافت کارشون رو میبینم کلی تجسینشون میکنم و به خودشون هم میگم که خیلی عالین تو کارشون.خیلی جلبه که سنگها اسم دارن مثلا سنگ شانس.سنگ ثروت خاصیت فلان سنگ مثلا ثروته یا شانسه جالبه که یکی از بچه ها یه گردنبد با ویژگی ثروت خریده بود و میگفت همون روزی که خریدم یه پول زیاد از جایی که اصلا نمیدونم به حسابم اومده.من اتعاقا داشتم فکر میکردم که چقدر باور ها قدرت دارن.به خودم میگفتم این دو تا اقایی که با صدف و مرجان دکوری های جذاب درسا کردن رو نگاه کن کلی جنس میارن یه ساعت نشده تمکم میشه اینها که سنگ ثروت گردنشون نیست.هر کسی نون بادرش رو میخوره.استاد زمانی که روستا اومدم با این پیش فرض اومدم که به جهنم اومدم اول روستا که رسیدم انکار اول جهنم رسیدم چون وجودم پر از پیش فرض های منفی از روستا .از خانوادم و اهدافم بوداما اما وقتی هدایت شدم به این مسیر الهی وشما و سایتتون واموزشهاتون اون پیش فرض ها یکی یکی نابود شدن و جاشون رو پیش فرصهای مثبت گرفت.همون زهرایی که با اون پیش فرضها جهنم رو هم تجربخ میکرد و اون روستایی که تو منطقمون به بهش معروفه با اون پیش فرضها برام اصلا زیبایی نداشت و هر بار که میومدم تجربه هلی منفی اما وقتی شروع کردم به ساختن باورهای درست همونجا برام بهشت شد رنگ گرفت.انکار تازه کوه های ابی و برفی بالای روستامون رو میدیدم انکار برای اولین بار پدرو مادر رو دو تا فرشته میدیدم.انگار تازه داشتم لذت خواهر برادری رو تجربه میکردم.انگار مزه غذا ها تغییر کرده بود گلستان شدن اتش رو با تمام وجود حس کردم و درهای تغییر خیلی چیزا برام باز شد.اون حجم زیاد تنشی گه از کودکی روشونه هتم بود برداشته شد به لطف خدا.اگر بهتر عمل میگردم بهتر درک میکردم و رو خودم کار میکردم شاهد خیلی چیزها هم نبودم ولی خدا رو شکر میکنم که اون استارته داره خوب پیش میره و حعان نشونه هاش رو خیای زیبا داره مشون میده.چند وقت پیش خواب دیدم تو یه باغ بزرگ بودم چند نفر داشتن میوه برداشت میکردن.یکیشون اومد بهمفت تو چرا وایسادی مارو نگاه میکنی و اشاره کرد به پایین باغ و درختای تنو مند و پر از سیبای سرخ و رسیده و گفت اونها همش برلی تو هست و فلانی( که یه عمر از بچگی همه گفتن مانع رشد ماست)هیچ کاری بهت نداره.استاد عزیزم این روزا همش دارم معجزات خدا رو میبینم .خدا رو شکر میکنم و کلییییی خوشحالم.دوستون دارم
یه چیز خیلی خیلی جالب بگم که الانم که مینویسم هنوز باور نمیشه همچین اتفاقی برام افتاده
چند روز قبل میخواستم برم مهمانی برای سال نو و از اونجایی که همزمان بود با شب شهادت یکی از ائمه و از طرفی هم خیلی برام مهم بود که لباس مشکی نپوشم (با اینکه نصف اون جمع مذهبی هستند نصف دیگه نه) و اینکه دوستداشتم تیپ قهوای سورمهای بزنم
خلاصه
—خیلی خیلی برام مهم بود— که مشکی نپوشم.
هم بخاطره استایلم، هم بخاطر جمع و سال نو
.
برای همین وقتی داشتم لباس یقه اسکی رو برای زیر کُت انتخاب میکردم هم مشکی و هم سورمهای که روی هم تو کمد بود رو باهم بیرون آوردم و گذاشتم رو تخت،
نگاه کردم و بین مشکی و سورمهای، سورمهای رو پوشیدم.
.
از طرفی هم چراغ سقفی اتاق خاموش بود و چراغ دیواری اتاق روشن بود و فضا یجواریی نیمه تاریک بود و من داشتم لباس میپوشیدم.
تو ماشین هم تو حین رانندگی تو مسیر هم فکر کردم و به لباسم نگاه کردم چون واسم مهم بود ک مشکی رو نپوشم.
(نکته؛ بیشتر از اینکه واس مهم باشه سورمهای باشه
مهم بود که مشکی نباشه)
.
رسیدم و رفتیم تو، بعد که من کُت رو درآوردم ببرم آویزون کنم یهو یکی از اون نصفی که مذهبی نبودن یواش بهم گفت چرا مشکی پوشیدی سال نوئی!؟ بعد من یه نگاه به لباسم کردم گفتم مشکی نیست گفت مشکیه و من همینجوری موندم
پیش خودمم گفتم چون اتاق نیمه تاریک بوده و این دوتا رنگ نزدیک به هم هستند پس حواسم نبوده بجای سورمهای مشکی رو پوشیدم.
خیلی ناراحت شدم که چون واقعا برام مهم بود ( که الانم فکر میکنم میبینم واقعاً چرا باید انقدر مهم میبودش)
.
»یه چند باریم به این لباس نگاه کردم و دیدم که نه مشکیه«
»نه مشکی«
.
خلاصه بعد یه چندلحظه به خودم گفتم مهم نیست خیره (الخیرو فی ماوقع) حتماً خیرتی بوده که مشکی پوشیدم، اونم امشب! اونم اینجا !
ولی باز ته دلم اون احساس رضایتی که دوستداشتم سورمهای رو میپوشیدم که به تیپم بیشتر بیاد رو نداشتم
(چون مشکی زیاد جالب نمیشد)
و همش با این فکر که الان لباسم مشکیِ و مشکی رو پوشیدم و خیلی الان با شلوار قهوهای جذاب نشده رو گذروندیم ((خودمونیم حال نکردم))
.
تا اینکه برگشتم خونه لباس رو که اومدم دربیارم، تاش که کردم دیدم عع لباس مشکی که رو تخته!!
من سورمهای رو پوشیدم بودم
چرا پس من فکر میکردم این مشکی ؟؟
.
همونجا بود که همین داستان توت فرنگی اومد تو ذهنم
و چندین بار به خودم گفتم؛
ببین ببین چقدر باور و پیشفرضها تاثیر داره
که میتونه روی مغز در آنِ واحد تاثیر بزاره و رنگی که سالها دیده رو شبیه یه رنگ دیگه ببینه (سورمهای رو مشکی ببینه)
چقدر این قسمت رو دوست داشتم استاد عزیزم بله کاملاً درست میفرمایید که تاثیر این موضوع برروی مردم خیلی مشهود هست و کاملاً مشخص هست چندین سال پیش که من تازه در حال آشنایی با این آگاهی ها بودم و از هر جایی یه چیزی رو دوست داشتم یاد بگیرم من خودم این کار را چند بار انجام دادم و چند نفری از دوستانم که سر درد میگرفتن و پیش من میومدن که ببینند من قرصی چیزی دارم که به اون ها بدم هر بار بهشون یه شکلات میدادم و میگفتم این رو بوخوری سر دردت به طور جادویی خوب میشه و اونها هم میخوردن و بعد از گذشت چند ساعت میومدن و میگفتن چی بود به ما دادی خیلی خوب بود و سر دردمونخوب شد آخه من خودم اصلا دارو استفاده نمیکنم اره جونم بگه براتون چندین بار دیگههم اینکارو انجام دادم تا اخر دیگه به طور جادوویی اون آدم ها دیگه سمت من نیومدن برای گرفتن دارو یا قرص سر درد و خودمم امیدوارم دیگه سر درد نگیرن که نیاز به دارو نداشته باشند
خلاصه که اتفاقات زندگیوبرداشت های زندگیها شخصی دست خودش هست چه درست یا چه اشتباه
خدایا شکرت برای این آگاهی های ناب که هر روز به ذهن من اضافه میشه
چقدر شنیدن دیدگاه دوستان با صدای استاد عزیزم
دلنشین بود
با این که خودم کامنت همه دوستان رو در فایل های توت فرنگی پیگیر هستم و همه رو خوندم اما شنیدن و توضیح دادن استاد یه چیز دیگه س.
خدایا شکرت که با صدای دلنشین تون ما ها مطالب رو بیشتر درک می کنیم .
خواستم به دو نمونه از ذهنیت مثبت و منفی که برای خودم پیش اومده رو اشاره کنم.
چند سال پیش من به به مدرسه جدید منتقل شدم ،از اون جایی که من با همه زود دوست میشم و گرم میگیرم خصوصا بچهها ،
کالاس من توی حیاط بود و یه کمی تا دفتر مدرسه دور بود زنگ تفریح که میخورد با بچههای کلاسهای دیگه حال و احوال میکردم و باهاشون دوست شده بودم ،یه روز یکی از بچههای کلاس ششمی پیشم اومد و گفت:خانم من این زنگ امتحان دارم چون شما مهربون هستی و سید هستی میشه برام دعا کنی امتحانم خوب بشه .
منم بهش گفتم باشه اگه خوب خونده باشی من دعات می کنم و اصلأ نگران نباش.
اون رفت و فرداش اومد که خانم من بیست شدم و اینو بچههای دیگه هم با خبر شدن که چون خانم براش دعا کرده اونم امتحانش خوب شده حالا این در صورتی بود که اون شاگرد ضعیفی بود .
و
دیگه از اون روز دیگه از بس التماس دعا داشتم تا میومدم و به دفتر می رسیدم زنگ تفریح تموم شده بود و من دیگه عاملی برای پیشرفت درسی بچهها شده بودم که خودم هم خنده ام می گرفت .
حالا ذهنیت منفی
ما رفته بودیم یه محله جدید و از روز اول صاحب خونه به همسرم توصیه کرده بود که با همسایه سمت چپی اصلا رفت و آمد نکنید که هیچ ، حتی سلام هم نکنید که اونا آدمای خوبی نیستند این رفته بود توی ذهن همسر من ،با وجود این که خودش بسیار آدم معاشرتی و با روابط عالی هست ولی با ذهنیتی که صاحب خونه درست کرده بود
چند روزی نگذشته بود که بچه همون همسایه با فشنگای تفنگ اسباب بازی یا ترقه بازی شیشه ماشین ما رو پایین آورد و بعد از اون هم که چند ماجرای دیگه که روابط ما رو بدتر کرد.
و
بعد از گذشت دو سه سال که من روی ذهن همسرم اینقدر کار کردم که تقریبا نظرش عوض بشه که نشد ولی بهتر از قبل شد و تقریباً دیگه نسبت بهشون بی تفاوت شده بود و دیگه تا چند سال که ما اونجا بودیم هیچ اتفاق بدی نیافتاد.
و
این ذهن هست که کار خودش رو میکنه
و
ما هستیم که آگاهانه باید جوری اونو تربیت کنیم که به نفع ما باشه.
استاد عزیزم واقعاً ازتون سپاسگزارم که با کلام زیبا ما رو آگاه می کنید که چطوری زندگی کنیم و آگاهانه زندگی خودمون رو به زیبایی رقم بزنیم.
به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین
در این قسمت مثال های متفاوتی را استاد گفتند. ملموس ترینش مثال سایت زیباشون هست. اینکه همه چی راحت و آسون داره توش پیش میره. کلا با 3 نفر و خود استاد 4 نفر سایتی به این عظمت داره مدیریت میشه. با این حجم از نظرات و این تعداد مخاطب. به فرمایش استاد با یه گوشی موبایل فیلم میگیرن ، هیچی رو خودشون سخت نمیکنن. از بس استاد روی این باورشان که همه چی آسون و راحت باشه براشون کار کرده اند و چقدر این باور کمک کننده هست و باعث پیشرفت سریع میشه.من سایتی را می شناسم که 40 نفر دارن روش کار میکنن و توانسته در حوزه ی خودش شاخص باشه و بسیار زیاد هم همه جا تبلیغات داره. حتی توی سایت های امریکایی آموزشی وسطش یه عالمه تبلیغه و اتفاقا تبلیغاتش هیچ ربطی به محتوای آن سایت نداره که همین هم برام جای سوال داره. ولی سایت استاد خیلی خیلی خیلی تمیزه. آدم کیف میکنه میاد اینجا. انگار افکارت طبقه بندی میشه و هیچی نمی بردت به حاشیه و تمرکز همش روی اصل هست. یه محیط کاملا ایزوله و پاک پاک. مثال دیگری که استاد گفتن رستوران خیلی معمولی اما بسیار پر مشتری بودش. اینم در این چند سالی که با آموزشهای استاد آشنا شده ام مدام مد نظر داشته ام و همواره بیرون که میرم به این موضوع توجه کرده ام و مواردی دیده ام. ایستاده ام آنجا. به جملات استاد فکر کرده ام. خدایا شکرت که هنوز می توانم در سایت زیبایی ها ردپا به جا بذارم.
“تقدیم به استادی که معجزه باور را به ما آموخت”
در جهانی که بسیاری اسیر محدودیتهای ذهنی خود هستند، استاد عباس منش با سایت abasmanesh.com چراغهایی از امید و تحول را در دل تاریکیها روشن کردهاند. امروز میخواهیم از صمیم قلب از این استاد بزرگوار که بیمنت و بیچشمداشت، گنجینههای دانش و بینش خود را با ما تقسیم کردهاند، تقدیر کنیم.
استاد عزیز،
کلمات هرگز نمیتوانند عمق قدردانی ما را از زحمات ارزشمندتان بیان کنند. شما به ما آموختید که محدودیتها فقط ساختههای ذهن ما هستند. شما نشان دادید که ثروت، سلامتی و روابط رویایی نه یک آرزو، بلکه یک انتخاب آگاهانه است. هر مطلب شما در سایت، مانند داروی شفابخشی بوده که جانهای بسیاری را از بیماریهای فکری نجات داده است.
قدرت تحولآفرین آموزشهای شما
آموزشهای شما در مورد قانون جذب تنها یک سری تئوری نیست، بلکه نقشهای عملی برای ساختن زندگیای است که همیشه آرزویش را داشتیم. با پیروی از این اصول، شاهد معجزاتی در زندگیمان بودهایم:
معجزه ثروت: بسیاری از شاگردان شما که روزی حتی پرداخت قبضهای ماهانه برایشان دغدغه بود، امروز به درآمدهای نجومی دست یافتهاند.
– معجزه سلامتی: کسانی که سالها با بیماریهای لاعلاج دست و پنجه نرم میکردند، با تغییر باورها شفای کامل را تجربه کردهاند.
– معجزه روابط: افرادی که خود را محکوم به تنهایی میدانستند، امروز در آغوش روابطی پر از عشق و احترام هستند.
استاد عباس منش عزیز، شما نه فقط یک معلم، که یک منجی هستید. هر کلمه از شما بذری است که در زمین حاصلخیز ذهن ما کاشته میشود و ثمرهاش زندگیای سرشار از برکت و شادی است. از ته دل سپاسگزاریم که با عشق و صبر بیپایان، دست ما را گرفتهاید و از تاریکیهای جهل به نور آگاهی هدایت کردهاید.
این پیام با عشق و احترام فراوان تقدیم به استادی که معنای واقعی بخشندگی را به ما آموخت.
بنام خالق زیبایی ها ،بنام اوکه هرچه دارم از اوست
خدایا سپاسگزارم بخاطر یه فرصت دیگه ،سپاسگزارم بخاطر این هوای فوقالعاده
خدایا سپاسگزارم هرلحظه با منی وهمواره مرو هدایت میکنی
خدایا سپاسگزارم بخاطر برکتها ونعمتهایی که از بی نهایت طریق به شکل هدیه وارد زندگی ام میکنی
خدایا سپاسگزارم بخاطر وجود عزیزانم ودوستان بهشتی ام
خدایا سپاسگزارم که هر موقعه اراده کنم براحتی وآسانی میتونم وارد این مکان الهی شوم
خدایا سپاسگزارم که مجدد با آگاهیهای این فایل ارزشمند قرار گرفتم ،سپاسگزارم که دارم یاد میگیرم به اتفاقات پرجسب خوب وبد نزنم ،یاد میگیرم با ذهنی خالی از پیش فرضهای قبلی، وتجربه های بقیه اتفاقات را خودم تجربه کنم
سلام به استاد عزیزم به استاد شایسته نازنینم ودوستان بهشتی ام
این فایل ،فایل نشانه امروزم بود وچقدر برام جالب بودکه حین گوش دادن آن اتفاقی که برای پسر یکی از دوستان خانوادگی مون رُخ داد در دهنم مرور شد روزی که اونا از شهرستان به خونه ما آمدند دیدم گردن پسرش یه گردنبندهست که کیف کوچیکی بود که داخلش بقول مادرش دعا بود ،گفتم آبجی قضیه این گردنبند چیه ؟ گفت پسرم طی اتفاقی ،ترسیده شده وما از دعا نویس براش دعا گرفتیم وحالا از روزی که از اون دعا استفاده میکنه ،بی قرار ولجباز شده،گفتم خب دعا رو از گردنش بیرون بیارید (چون من خودم اصلا اعتقادی به این چیزا ندارم ) بعد هم گفتم آبجی اینقدر اینها رو جلوی بچه تکرار کردید که اونم باورش شده ودقیقا همین بود وجالب تر با اینکه خودشون هم به این نتیجه رسیده بودند ولی همچنان این کار رو ادامه می دادند ،حتی مواقعی فرزندشون بدون اون گردنبند آروم بود ومشغول بود خودشون حرفی پیش می آوردند که بچهِ دوباره یادش میومد ودوباره شروع میکرد ومن آنجا متوجه قدرت باورها شدم
تجربه بعدی برمیگرده به پیش فرضی که از یکی از استانهای ایران داشتم که من فکر میکردم افرادی که آنجا زندگی میکنند معذرت میخوام خیلی بدبو وکثیف هستند اینم از بقیه شنیده بودم ،تا حالا من تجربه مسافرت به استان رو نداشتم ولی همین پیش فرض واون باوری که از تجربه های بقیه در ذهنم نقش بسته بود ومن باور کرده بودم همیشه وقتی همسرم پیشنهاد مسافرت به اون استان رو به من میداد با اینکه عاشق مسافرت هستم بشدت ذهنم مقاومت داشت ،تا اینکه بعد از اصرار یکی از دوستان همسرم بازم ایشون پیشنهاد مسافرت به اون استان رو مطرح کرد ووقتی مقاومت منو دید،دلیلش رو پرسید ووقتی من دلیلش رو گفتم ،گفت تا خودت تجربه نکردی چیزی رو باور نکن ووقتی من با اون مسافرت موافقت کردم وسعی کردم ذهنم رو خالی کنم دیدم نه تنها خیلی مهمان نواز ومهربان هستند بلکه خیلی هم تمیز ومرتب هستند وآن موقعه متوجه شدم چطور ذهنیت منفی من وباورهای من نسبت به بقیه میتونه روی همه جنبه های زندگی ام اثر بگذاره ،تا قبل از اینکه خودم تجربه کنم بارها پیشنهاد سفر که از طرف همسرم مطرح میشد رد کردم ،هدایایی که دوستانش برامون میفرستادند بدون اینکه باز کنم میبخشیدم ولی بعد از اون سفر کلا ذهنیت من نسبت اون استاد وکسانی که آنجا زندگی میکردند تغییر کرد وبا گوش دادن این آگاهیها سعی کردم هرچیزی رو بدون پیش فرض ذهنی وقضاوت تجربه کنم
خدایا شکرت…شکرت …..شکرت
عاشقتونم …..
در پناه الله یکتا همواره شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت باشید
1404/1/6روز263
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام به استاد عزیز و دوستان گل
خدایا شکرت که امروز هدایت شدم این فایل فوق العاده روگوش کنم .
دقیقا به نکاتی اشاره کردید و من در حال حاظر دارم باهاش دسته و پنجه نرم میکنم
من چندماه کسب کارم و شروع کردم اما فقط چندتا دونه مشتری داشتم و چندتا هم که اومدن و به قرارداد نرسید وهمش دنبال دلیلم اینکه منکه به اندازه ایی که از پس حل مساله پروژه بربیام مهارت دارم پس چرا مشتری ندارم
برمیگردم به ریشه و گذشته که میبینم اره من باورم اینه که یک طراح باید دفتر کار داشته باشه تا بهش اعتماد کنن و پروژه بدن اره من باور اینه که باید نمونه کارهای خیلی خفن و با مهارتهای خاص داشته باشم تا مشتری بهم اعتماد کنه چون نه دفتر دارم و نه نمونه کار خاص بخاطر همین مشتری هم ندارم یا دقیقا مشتری همین دو تا سوال و ازمن میپرسه ؟ بخاطر باورهای خودم میگه دفتر دارید؟یا دفترتون کجاست؟ یانمونه کارهای بیشتر و خاص تر !!!!!
جهان دقیقا داره افکارم باورهای خودمو منعکس میکنه
وحتی وقتی مشتری اینارو میپرسه چون من باور دارم که مشتری بخاطر نمونه کار و دفتر باید به من رجوع کنه و من خدماتمو بفروشم و نمیشه و احساسم بد میشه و میگم دیدی گفتم چون دفتر ندارم مشتری پروژه اشو به من نمیده و….
اره دقیقا درسته من باید این دوتا باور و درست کنم تا درست نکنم اوضاع همینطور پیش میره
خدایا خودت هدایتم کن
به نام خداوند یکتا
سلام خدمت اساتید بی نظیر و دوستان نازنینم
خداونو رو بینهایت سپاسگزارم بابت حضورم در این مسیر الهی و اینکه شاگرد اساتید بی نظیری چون شما و استاد شایسته هستم و این فایل بی نهایت ارزشمند
استاد عزیزم این فایا به من کمک بسبار زیادی کرد.انگارراین اگاهی ها اوومد تا اگاهی های دوره هم جهت با جریان خداوند رو بیشتر درک کنم بهتر درک کنم.بار سنگینی که همین پیش فرضها از کودکی رو دوشهام گذاشتن رو بزارم زمین و رشد کنم.همین پیش فرضها که شاید حتی خنده دار باشن اولش مثل اینکه بگن فلان کارو نکنیا لولو پیاد در همین حد خنده دار و فان میتونه تبدیل بشه به لولوی واقعی و بدتر از اون.خدا رو خیلی شکر میکنم که اگاهتر شدم که بابا زهرا هر چی خانواده و مردم روستا و هر گفت دروغه.این فایل حول الی احسن الحال کرو برلی من انگار براشتن ترسهت برام اسونتر شد.انشالله به زودی خیلی حرفها دارم از عملم و انشالله نتایج اما دلم میخواد فقط به خودتون بگم استاد.اما میخوام مثالهای خودم رو بگم .نمایشگاه نوروزی که عروسکام رو گذاشتم رو به روی من غرفه بچه های سنگ تراشی هست که از سنگ های قیمتی جواهر الات میسازن و همیشه کلیییی سرشون شلوغ هست و از همه سنی به لطف خدا مشتری دارن.من خیلی سنگها رو نمیشناسم اما وقتی طرافت کارشون رو میبینم کلی تجسینشون میکنم و به خودشون هم میگم که خیلی عالین تو کارشون.خیلی جلبه که سنگها اسم دارن مثلا سنگ شانس.سنگ ثروت خاصیت فلان سنگ مثلا ثروته یا شانسه جالبه که یکی از بچه ها یه گردنبد با ویژگی ثروت خریده بود و میگفت همون روزی که خریدم یه پول زیاد از جایی که اصلا نمیدونم به حسابم اومده.من اتعاقا داشتم فکر میکردم که چقدر باور ها قدرت دارن.به خودم میگفتم این دو تا اقایی که با صدف و مرجان دکوری های جذاب درسا کردن رو نگاه کن کلی جنس میارن یه ساعت نشده تمکم میشه اینها که سنگ ثروت گردنشون نیست.هر کسی نون بادرش رو میخوره.استاد زمانی که روستا اومدم با این پیش فرض اومدم که به جهنم اومدم اول روستا که رسیدم انکار اول جهنم رسیدم چون وجودم پر از پیش فرض های منفی از روستا .از خانوادم و اهدافم بوداما اما وقتی هدایت شدم به این مسیر الهی وشما و سایتتون واموزشهاتون اون پیش فرض ها یکی یکی نابود شدن و جاشون رو پیش فرصهای مثبت گرفت.همون زهرایی که با اون پیش فرضها جهنم رو هم تجربخ میکرد و اون روستایی که تو منطقمون به بهش معروفه با اون پیش فرضها برام اصلا زیبایی نداشت و هر بار که میومدم تجربه هلی منفی اما وقتی شروع کردم به ساختن باورهای درست همونجا برام بهشت شد رنگ گرفت.انکار تازه کوه های ابی و برفی بالای روستامون رو میدیدم انکار برای اولین بار پدرو مادر رو دو تا فرشته میدیدم.انگار تازه داشتم لذت خواهر برادری رو تجربه میکردم.انگار مزه غذا ها تغییر کرده بود گلستان شدن اتش رو با تمام وجود حس کردم و درهای تغییر خیلی چیزا برام باز شد.اون حجم زیاد تنشی گه از کودکی روشونه هتم بود برداشته شد به لطف خدا.اگر بهتر عمل میگردم بهتر درک میکردم و رو خودم کار میکردم شاهد خیلی چیزها هم نبودم ولی خدا رو شکر میکنم که اون استارته داره خوب پیش میره و حعان نشونه هاش رو خیای زیبا داره مشون میده.چند وقت پیش خواب دیدم تو یه باغ بزرگ بودم چند نفر داشتن میوه برداشت میکردن.یکیشون اومد بهمفت تو چرا وایسادی مارو نگاه میکنی و اشاره کرد به پایین باغ و درختای تنو مند و پر از سیبای سرخ و رسیده و گفت اونها همش برلی تو هست و فلانی( که یه عمر از بچگی همه گفتن مانع رشد ماست)هیچ کاری بهت نداره.استاد عزیزم این روزا همش دارم معجزات خدا رو میبینم .خدا رو شکر میکنم و کلییییی خوشحالم.دوستون دارم
منتظر خبرهای خوبم باشین
زهرا کیانمهر
سلام به استاد عزیز
سلام به همگی
یه چیز خیلی خیلی جالب بگم که الانم که مینویسم هنوز باور نمیشه همچین اتفاقی برام افتاده
چند روز قبل میخواستم برم مهمانی برای سال نو و از اونجایی که همزمان بود با شب شهادت یکی از ائمه و از طرفی هم خیلی برام مهم بود که لباس مشکی نپوشم (با اینکه نصف اون جمع مذهبی هستند نصف دیگه نه) و اینکه دوستداشتم تیپ قهوای سورمهای بزنم
خلاصه
—خیلی خیلی برام مهم بود— که مشکی نپوشم.
هم بخاطره استایلم، هم بخاطر جمع و سال نو
.
برای همین وقتی داشتم لباس یقه اسکی رو برای زیر کُت انتخاب میکردم هم مشکی و هم سورمهای که روی هم تو کمد بود رو باهم بیرون آوردم و گذاشتم رو تخت،
نگاه کردم و بین مشکی و سورمهای، سورمهای رو پوشیدم.
.
از طرفی هم چراغ سقفی اتاق خاموش بود و چراغ دیواری اتاق روشن بود و فضا یجواریی نیمه تاریک بود و من داشتم لباس میپوشیدم.
تو ماشین هم تو حین رانندگی تو مسیر هم فکر کردم و به لباسم نگاه کردم چون واسم مهم بود ک مشکی رو نپوشم.
(نکته؛ بیشتر از اینکه واس مهم باشه سورمهای باشه
مهم بود که مشکی نباشه)
.
رسیدم و رفتیم تو، بعد که من کُت رو درآوردم ببرم آویزون کنم یهو یکی از اون نصفی که مذهبی نبودن یواش بهم گفت چرا مشکی پوشیدی سال نوئی!؟ بعد من یه نگاه به لباسم کردم گفتم مشکی نیست گفت مشکیه و من همینجوری موندم
پیش خودمم گفتم چون اتاق نیمه تاریک بوده و این دوتا رنگ نزدیک به هم هستند پس حواسم نبوده بجای سورمهای مشکی رو پوشیدم.
خیلی ناراحت شدم که چون واقعا برام مهم بود ( که الانم فکر میکنم میبینم واقعاً چرا باید انقدر مهم میبودش)
.
»یه چند باریم به این لباس نگاه کردم و دیدم که نه مشکیه«
»نه مشکی«
.
خلاصه بعد یه چندلحظه به خودم گفتم مهم نیست خیره (الخیرو فی ماوقع) حتماً خیرتی بوده که مشکی پوشیدم، اونم امشب! اونم اینجا !
ولی باز ته دلم اون احساس رضایتی که دوستداشتم سورمهای رو میپوشیدم که به تیپم بیشتر بیاد رو نداشتم
(چون مشکی زیاد جالب نمیشد)
و همش با این فکر که الان لباسم مشکیِ و مشکی رو پوشیدم و خیلی الان با شلوار قهوهای جذاب نشده رو گذروندیم ((خودمونیم حال نکردم))
.
تا اینکه برگشتم خونه لباس رو که اومدم دربیارم، تاش که کردم دیدم عع لباس مشکی که رو تخته!!
من سورمهای رو پوشیدم بودم
چرا پس من فکر میکردم این مشکی ؟؟
.
همونجا بود که همین داستان توت فرنگی اومد تو ذهنم
و چندین بار به خودم گفتم؛
ببین ببین چقدر باور و پیشفرضها تاثیر داره
که میتونه روی مغز در آنِ واحد تاثیر بزاره و رنگی که سالها دیده رو شبیه یه رنگ دیگه ببینه (سورمهای رو مشکی ببینه)
هنوزم باورم نمیشه
سلام سلام
چقدر این قسمت رو دوست داشتم استاد عزیزم بله کاملاً درست میفرمایید که تاثیر این موضوع برروی مردم خیلی مشهود هست و کاملاً مشخص هست چندین سال پیش که من تازه در حال آشنایی با این آگاهی ها بودم و از هر جایی یه چیزی رو دوست داشتم یاد بگیرم من خودم این کار را چند بار انجام دادم و چند نفری از دوستانم که سر درد میگرفتن و پیش من میومدن که ببینند من قرصی چیزی دارم که به اون ها بدم هر بار بهشون یه شکلات میدادم و میگفتم این رو بوخوری سر دردت به طور جادویی خوب میشه و اونها هم میخوردن و بعد از گذشت چند ساعت میومدن و میگفتن چی بود به ما دادی خیلی خوب بود و سر دردمونخوب شد آخه من خودم اصلا دارو استفاده نمیکنم اره جونم بگه براتون چندین بار دیگههم اینکارو انجام دادم تا اخر دیگه به طور جادوویی اون آدم ها دیگه سمت من نیومدن برای گرفتن دارو یا قرص سر درد و خودمم امیدوارم دیگه سر درد نگیرن که نیاز به دارو نداشته باشند
خلاصه که اتفاقات زندگیوبرداشت های زندگیها شخصی دست خودش هست چه درست یا چه اشتباه
در پناه خدای مهربان باشید
بنام خدا
سلام استاد عزیز و خانم شایسته گرامی
استاد خیلی فایل بی نظیری بود و کلی درس داشت برای من سپاسگزارم از شما
ی مثالی میزنم از خودم ک همین دیروز اتفاق افتاد
دیروز خونه پدر خانومم بودم ک داشتم با برادر خانمم پلی استیشن فوتبال بازی میکردم
یکی از دسته های بازی خراب بود و دسته سالمه دست من بود من بازی فوتبال رو از برادر خانومم بردم
برادر خانومم ک بازیشم از من بهتر بود بعد بازی گفت دسته خرابه دست من بود اگه مردی بیا با دسته من بازی کن و من با دسته تو بازی کنم
دسته های بازی رو عوض کردیم و چ اتفاقی افتاد
من قبل بازی همش ب خودم میگفتم اصلا دسته خراب نیست و بازی کردم
و اتفاقی ک افتاد این بود ک من بازی رو بردم با نتیجه بهتر از بازی قبل
حالا چرا بردم با این ک دسته خرابه دستم بود و حتی برادر خانومم بازیش خیلی خیلی از من بهتر بود
این بود ک : من توی ذهنم اون دسته سالمه انگاری دستم بود و ذهنم رو کنترل کردم و بهش جهت دادم ب سمتی ک من میخواستم
جوری ک ذهن من اصلا نمیدونست دسته خرابه دست منه
شاید ی اتفاق خیلی ساده بود ولی برای من خیلی درس داشت
ذهن همون چیزی رو میپذیره ک ما میخوایم
تمام اتفاق زندگی ما هم اینجوری اتفاق میوفته
هر چیزی ک ما توی ذهنمون پرورش بدیم همون رو ب صورت نتیجه فیزیکی توی زندگی تجربه میکنیم
تمام اتفاقات زندگی توی ذهنمون رخ میده
پس من باید همین اتفاق ب ظاهر ساده رو توی ذهنم بلد کنم و با خودم تکرارش کنم
استاد عزیزم سپاسگزار شما هستم ک با استفاده از آموزه های شما بهتر میتونم ذهنم رو بخونم و بدونم ذهن چجوری کار میکنه
در پناه الله باشید
به نام خدای مهربان
سلام به استاد عزیزم
و
سلام به دوستای عزیزی که کامنت منو میخونن
خدایا شکرت برای این آگاهی های ناب که هر روز به ذهن من اضافه میشه
چقدر شنیدن دیدگاه دوستان با صدای استاد عزیزم
دلنشین بود
با این که خودم کامنت همه دوستان رو در فایل های توت فرنگی پیگیر هستم و همه رو خوندم اما شنیدن و توضیح دادن استاد یه چیز دیگه س.
خدایا شکرت که با صدای دلنشین تون ما ها مطالب رو بیشتر درک می کنیم .
خواستم به دو نمونه از ذهنیت مثبت و منفی که برای خودم پیش اومده رو اشاره کنم.
چند سال پیش من به به مدرسه جدید منتقل شدم ،از اون جایی که من با همه زود دوست میشم و گرم میگیرم خصوصا بچهها ،
کالاس من توی حیاط بود و یه کمی تا دفتر مدرسه دور بود زنگ تفریح که میخورد با بچههای کلاسهای دیگه حال و احوال میکردم و باهاشون دوست شده بودم ،یه روز یکی از بچههای کلاس ششمی پیشم اومد و گفت:خانم من این زنگ امتحان دارم چون شما مهربون هستی و سید هستی میشه برام دعا کنی امتحانم خوب بشه .
منم بهش گفتم باشه اگه خوب خونده باشی من دعات می کنم و اصلأ نگران نباش.
اون رفت و فرداش اومد که خانم من بیست شدم و اینو بچههای دیگه هم با خبر شدن که چون خانم براش دعا کرده اونم امتحانش خوب شده حالا این در صورتی بود که اون شاگرد ضعیفی بود .
و
دیگه از اون روز دیگه از بس التماس دعا داشتم تا میومدم و به دفتر می رسیدم زنگ تفریح تموم شده بود و من دیگه عاملی برای پیشرفت درسی بچهها شده بودم که خودم هم خنده ام می گرفت .
حالا ذهنیت منفی
ما رفته بودیم یه محله جدید و از روز اول صاحب خونه به همسرم توصیه کرده بود که با همسایه سمت چپی اصلا رفت و آمد نکنید که هیچ ، حتی سلام هم نکنید که اونا آدمای خوبی نیستند این رفته بود توی ذهن همسر من ،با وجود این که خودش بسیار آدم معاشرتی و با روابط عالی هست ولی با ذهنیتی که صاحب خونه درست کرده بود
چند روزی نگذشته بود که بچه همون همسایه با فشنگای تفنگ اسباب بازی یا ترقه بازی شیشه ماشین ما رو پایین آورد و بعد از اون هم که چند ماجرای دیگه که روابط ما رو بدتر کرد.
و
بعد از گذشت دو سه سال که من روی ذهن همسرم اینقدر کار کردم که تقریبا نظرش عوض بشه که نشد ولی بهتر از قبل شد و تقریباً دیگه نسبت بهشون بی تفاوت شده بود و دیگه تا چند سال که ما اونجا بودیم هیچ اتفاق بدی نیافتاد.
و
این ذهن هست که کار خودش رو میکنه
و
ما هستیم که آگاهانه باید جوری اونو تربیت کنیم که به نفع ما باشه.
استاد عزیزم واقعاً ازتون سپاسگزارم که با کلام زیبا ما رو آگاه می کنید که چطوری زندگی کنیم و آگاهانه زندگی خودمون رو به زیبایی رقم بزنیم.
در پناه نور و عشق خدا باشید.
سلام به استاد عزیز
سلام به دوستان خوب خودم
این فایل را چندین بار گوش دادم
واقعا وقتی که با یک ذهنیت خاص به جلو می روم و می خواهم با کسی صحبت کنم و یا کاری را انجام بدهم
وقتی که از قبل برای خودم ذهنیت می سازم واقعا انتظار دارم که همان روند هم پیش برود
اما خیلی اوقات آنگونه نمی شود و یا حال من خراب می شود و یا اینکه خارج از توان من رخ می دهد
خیلی از مواقع وقتی که با یک دید بد جلو می روم واقعا گارد دارم و حالم خراب است
نمی توانم آنگونه که می خواهم باشم
پیش داوری و قضاوت می کنم واین سبب می شود که انرژی بد داشته باشم و در نهایت هم می فهمم که چقدر این کار من اشتباه و غلط بوده است
از همه مهمتر این موضوع که وقتی که بد ببینم و بد بخواهم بد هم برای من رخ می دهد
چه بهتر ذهن خودم را خالی کنم
به دور از هرگونه پیش داوری
هر گونه قضاوت
ممنون خدای خوب هستم که من را اینگونه هدایت می کند
سپاس از خدای هدایتگرخوب خودم
سپاس از خدای فراوانی ها