این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/03/abasmanesh-2.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-03-07 07:45:292025-04-30 07:34:38درسهای زندگی از یک بازی | قسمت 2
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
عکس های سه تکه و زیبا ، خودمو فرض کردم روی مبل ها میشینم … کلی تجسم کردم ،
دوباره پلی ، چه آگاهی های ناب و جالبی ، از یک بازی ساده ، منم
سرکار یک میز پینگ پنگ دارم و مثل استاد خیلی از این بازی و
ورزش لذت میبرم ، چقدر تحسین کردم استاد را ، یک انسان چقدر
میتونه آزاد باشه ، انقدر آزاد که هرموقع میخوان برن و بازی یا
ورزش کنن کاری که دوست دارن رو انجام بدن ، نه مثل ما که باید یک فرصتی دست بده ، شرایطش باشه و هزارتا …
ولی استاد با دنیایی که ساختن آزاد و رها به علایقشون
میپردازن ، چقدر لذت بخشه این حد از آزادی ، بعد نوبت رسید به
اون روبات هوشمند ، این حس که هر چی دوست داری رو بخری
چقدر خوبه ، چقدر لذت داره هر چیز که میخوای رو بری گرون
ترین برندشو بخری که صد البته آپشن هاش و کیفیتش بالاتره و
تو لذت بیشتری میبری ، چقدر لذت داره وسیله ای که میخوای
بخری دست بزاری رو گرون تره ، برای استفاده از آپشن های بالاتر ،
بدون نگرانی از موجودیه حسابت ، آزاد و رها ، این معنی واقعیه رها بودن از دنیاست ، نه نگرانی نه ترس و نه غمی ،
کلام طولانی شد میخوام بگم کل فایل لذت و تحسین و تجسم بود ، خیلی عالی و فوق العاده
و اما آگاهی های فایل که من درک کردم ، خلاصش میکنم :
1- ما یک مسیری رو که شروع میکنیم همون اول راه تا به چالش
میخوریم ناامید شده و رها میکنیم ، برای منم همینطور بوده ، من
به زبان عربی علاقه دارم و دو سه سال قبل شروع کردم ، یادمه هنوز چار پنج ماهی نشده بود که تو یک سفر با یک عرب زبان
برخورد کردم. ، با اعتماد به نفس بالا رفتم جلو که یجورایی مشکل رو حل کنم و گپ بزنم باهاش ، خدا شاهده فقط سلام و
علیکش رو فهمیدم ، یعنی چنان خورد تو ذوقم که رفتم تو افق ، میگفتم من که این همه لغت بلدم ، اون همه فایل و جزوه پس
چی شد ؟. تازه فهمیدم تو مکالمه هیچی از اون لغات رو نمیشنوم ، یعنی گوشم برای کلمات زبان عربی تیز نیست، که البته
یک موضوع عادی بود ولی من نمیدونستم ، چنان ناامید شدم که یک ساعت فقط به خودم غر میزدم که تو چقدر بی استعدادی ،
این همه وقت گذاشتی و هیچی ، همین اتفاق باعث شد که چن سالی گزاشتمش کنار ، که بعدا میگفتم اگر اون موقع ناامید
نمیشدم و ادامه میدادم الان به یه سطح خوبی رسیده بودم ولی نشد ، ذهنم بر من پیروز شد منو از خواستم باز داشت ،
بعدها بود که فهمیدم زبان یک امر تکاملیه و بالای یک سال فقط باید گوش کنی و بعدش یدفه همه چی عوض میشه و با سرعت بالا پیشرفت میکنی
2- بحث تکامل و تمرین ، ما بدون اینکه تکامل رو طی کنیم ، بعد از یک سری تمرین کوتاه ، فکر میکنیم پیشرفت کردیم و سریع
میریم سراغ مرحله بعد ، من این تجربه رو تو بحث موسیقی داشتم ، خیلی به ساز گیتار علاقه دارم ، اولش یک دوره یک ماهه
سولفژ رو گذروندم که بفهمم موسیقی چی به چیه ، و بعد به سرعت رفتم سراغ ساز و شروع نواختن ، تو ملودی و آهنگ که
چون صبر نداشتم نتونستم پیشرفت کنم برا همین رفتم تو بحث پاپ و ریتم نوازی که به نسبت راحت تره ، خوب یادمه اولین
آهنگ که معمولا همون سلطان قلب هاست و ریتم خیلی آسونی داره رو زدم و بعدشم با کمی تمرین همراه نواختن شرو کردم به
خوندن ، رو ابرا بودم و با خودم گفتم دیگه تمومه من نوازنده شدم ، بدون اطلاع مربی رفتم تو اینترنت و متن یک آهنگ از
شادمهر رو دان کردم و شرو کردم ، اول آکوردها رو تمرین کردم ، به نسبت خوب بود و سری رفتم سراغ زدن ریتم و خواندن ، یعنی
3 تا کار با هم ، آکورد ، زدن ریتم و خواندن ، باورم نمیشد ، جوری شد دست راست و چپم رو غاطی کردم ، یه چی میخوندم یه چی
دیگه میزدم ، فالس خوندن مال یک لحظه بود ، هرچی زور میزدم بدتر میشد ، اصلا چنان خورد تو ذوقم میگفتم چرا نمیتونی یک
آهنگ به این ساده ای رو بخونی و میزاشتم به حساب استعداد و آی کیو ، خیلی حس بدی بود . غر زدن و سرکوفت به خودم و
ناامیدی از مسیر ، چن تا آهنگ دیگه رو هم سعی کردم بزنم که
مدام اوضاع بدتر میشد ، همین شد که آرام آرام گیتار از دستم افتاد و رفت تو کمد و بایگانی شد
– بعد از آشنایی با استاد یه مدت هست که هدف گزاری کردم ، یادگیری ساز رو ، الان میدونم که تکامل باید طی بشه ، اون خواننده که به اون راحتی انگار کلمات و نت ها رو زبانش سر میخوره ، سال ها وقت گزاشته و تمرین کرده ، استاد به ما میگه باید تو هر کاری تکاملی جلو بری ، یک شبه و یک ماه و یک ساله نمیشه و اگر نخوای تکاملتو طی کنی نمیتونی ادامه بدی و درنهایت بی خیالش میشی ، با خودم میگم اگر همون چن سال قبل این قانون تکامل رو میدونستم چه پیشرفت ها و دستاوردهایی که الان نداشتم ،
3- بحث سوم هم این موضوع رو استاد مطرح کردن که اگر یک عادت یا باور اشتباه در ما شما بگیره خیلی انرژی و وقت باید صرف کرد تا اون رو بتونی اصلاح کنی و به اصطلاح به نقطه صفر برسی ، مثال این مورد رو تو کامنت بعدی مینویسم چون خیلی طولانی شد ممنون که وقت گزاشتین
انشاالله موفق و خوشبخت و زندگی تون پر از نعمت و ثروت و سلامتی باشه
مثل همیشه یک فایل عالی از استاد، چقدر برای من درس داشت، چقدر نیاز داشتم که همین لحظه این صحبت هارو بشنوم
دوست دارم تجربه خودم رو از این مسئله بگم، تا مرور کنم چه مسیری رو باچه نگاهی اومدم و چقدر باورهای من تغییر کرده و بهبود یافته، به لطف استاد خوشگلم
دوستان من برق کش ساختمان هستم، در ابتدای کار به دوره فنی و حرفه ای رفتم و مدرکم رو گرفتم، پس از اون وردست یک اوستاکار شاگردی کردم
مدت زمانی که من شاگردی کردم، سرجمع تمام روزهایی که کار کردم دوماه نمیشه، پس از اون بخاطر ذوق و شوقی که داشتم، خودم شروع به کار کردم تا درآمد بالایی داشته باشم و پیشرفت کنم
من خیلی خیلی تلاش کردم، بسیار بسیار باورهای خوبی راجع خودم، کارم، فراوانی مشتری ساختم و اینکه خداوند افراد مناسب رو سمت من هدایت میکنه
مدت زمانی که من برق کشی کار میکردم، یک سری پروژه هارو میرفتم سرکار و راحت انجام میدادم، یک سری پروژه هارو میرفتم سرکار و برای من خیلی جدید بود، چون خیلی خوب روی خودم کار کرده بودم با شجاعت میرفتم توی دل کار، در نود درصد موارد کار باموفقیت انجام میشد، اما ده درصد هم از پسش برنمیومدم و به اون بنده خدا میگفتم که من نتونستم کار شمارو انجام بدم، وقتایی که اینطور میشد من خیلی به هم میریختم، احساس ناتوانی میکردم، و چندروز گاهی طول میکشید تا آرامش پیدا کنم و برگردم به مسیر صحیح
یک سری کارهارو هم که میرفتم و میدیدم فعلا در توانم نیست، همونجا میگفتم این کار من نیست یا وقت ندارم و انجام نمیدادم
این مسیری که من دو سال ادامه دادم، خیلی خیلی به اعتماد به نفس من کمک کرد، به عزت نفس من کمک کرد، بسیاری از پروژه هارو با ترس میرفتم توی دلش و با کمک های بیشمار خداوند انجام میدادم و خدامیدونه چقدر اعتماد به نفس در من ساخت
اما میدونی، طبق حرف های استاد تکاملم درست طی نشده بود، خیلی جاها اذیت شدم، کار طول کشید، صاحب کار غور غور میکرد، و اینطور مسائل پیش میومد برام
اما برای من درس داشت، درس اینکه باید یاد بگیرم تکاملم رو درست طی کنم، آرام آرام برم جلو
استاد بارها گفتن زمانی که شریک داشتن و بدهکار شدن، اون اتفاق ها باید میفتاد تا یک سری درس هارو یاد بگیرن
این قضیه در مورد من هم دقیقا همینه، من سر یک سری کارها خیلی اذیت شدم، احساس ناتوانی کردم، ناراحت میشدم، به توانایی های خودم شک میکردم، اما تمام این اتفاقات سبب شد من تکامل رو خیلی بهتر درک کنم، نه در حرف بلکه در عمل، یاد گرفتم باید خوب کار رو یاد بگیرم، بارها وبارها تکرار کنم، بعد برم سراغ کارهای بزرگ تر و مسیرم روان طی بشه
خداروصدهزار مرتبه شکر میکنم، این مسیری بود که من باید میرفتم، تا کار رو یاد بگیرم، با تمام چالش هایی که برای من داشت، خیلی درس ها یاد گرفتم، مهارت های عالی در برق کشی، ارتباط با مشتری، ارتباط عالی با فروشندگان لوازم الکتریکی، اعتماد به نفسی که راجع خودم و معرفی خودم پیدا کردم تا کارم رو و خدمتم رو به همه معرفی کنم و با اعتماد به نفس این کارو کنم
این مسیر به من شجاعت بسیار زیادی داد، شجاعت رفتن توی دل ناشناخته ها، درگیر شدن با کارهایی که قبلا انجام نداده بودم و برای من جدید بود و این مسیر سبب شد خیلی رشد کنم و بزرگ بشم، خدایا سپاس گزارم
از اول تابستان امسال، کسب و کار من عوض شد، خداوند من رو هدایت کرد به یک محصول خاص که فقط اون رو کار کنم و تمام تمرکزم رو بزارم روی اون، منم دوهفته اولش مقاومت داشتم، میگفتم خدایا من دوساله زحمت کشیدم، کلی تلاش کردم تا برق کشی بیاد توی دستم، حالا کارو ول کنم؟!
خداوند گفت دقیقا باید ول کنی، و این کاری که من میگم رو انجام بدی
منم به خداوند خودم، عشق خودم لبیک گفتم، تمام تمرکز و انرژیم رو گذاشتم روی کسب و کار جدیدم، که عالی هست، با پتانسیل بسیار بالا برای کسب درآمد
کار کن مرتبط با برق کشی هست، فروش یک محصول الکتریکی همراه با نصب که خدمت مشتریانم ارائه میشه، یعنی مشتری از خودم محصول رو میخره و خودم هم میرم براش نصب میکنم
خیلی کار فوقالعاده ای هست، خیلی کار ارزشمندی هست و نیاز تمام خانه های مردم هست، و من بسیار راضی هستم
اینارو تعریف که یک چیزی بگم، تجربه من از برق کشی این بود که اگر تکامل خودم رو طی کنم، آروم آروم پیش برم، دیگه اذیت نمیشم، زجر نمیکشم، چون اون دورانی که کار میکردم گاها خیلی جاها اذیت شدم، کارهای بسیار سختی انجام دادم، حتی یک جاهایی از پس یک کارهایی برنیومدم
اما الان که این درس رو خوب یاد گرفتم، دارم آرام میرم جلو، هیچ عجله ای ندارم، کسب و کارم داره خیلی قشنگ رشد میکنه، مشتری ها میان، البته که فعلا مشتریان زیادی ندارم، اما وقتی مشتری ها میان خیلی راحت و بااعتماد به نفس میرم کار رو انجام میدم، توی همین کارها چقدر درس های جدیدی یاد گرفتم، از روش کار، قلق هایی که باید بلد باشم، نکاتی که باید
بدونم، اطلاعاتی در مورد محصولم، نحوه کارکرد محصول، نحوه توضیح دادن به مشتری و معرفی درست محصول که اصلا این محصول چرا باید خریداری بشه، چرا واجب هست که استفاده بشه
و الحمدالله خیلی راضیم، از ثانیه به ثانیه زمانی که برای کارم میزارم لذت میبرم، از وقتی که دارم کار میکنم، از وقتی که دارم باورهای مناسب برای کسب و کارم ایجاد میکنم
و ایمان دارم، ایمان دارم تا یکی دو سال دیگه، مشتریانم صدبرابر میشن، فروشم میره بالا و بسیار عالی رشد میکنم
یک دنیا ذوق و شوق در وجود من هست برای کار، اما همیشه تلاش میکنم ذهنم رو قانع کنم، ذهن من خیلی وقت ها میاد مقایسه میکنه، میگه ببین بقیه هر روز مشتری دارن، کار میکنن، پول در میارن
ولی تو چی؟ هفته ای یک مشتری داری؟ یا ماهی یک مشتری؟!
اما من بهش میگم، ببین نوبت منم میشه، روزایی میرسه که صبح تا شب میرم سرکار، هر روز مشتری دارم، مشتری هام باید چند روز صبر کنند تا نوبتشون بشه و من برم کارشون رو انجام بدم
چون من به خدای خودم ایمان دارم، خدایی که من رو هدایت کرد به این مسیر، به این کسب و کار، باورهای مناسب رو بهم داد و همیشه میده، من رو تکامل میده، درس هایی که باید یاد بگیرم رو بهم یاد میده
خدایا شکرت، خدایا صدهزار مرتبه شکرت
این فایل خیلی برای من درس داره، چون خودم زندگیش کردم، تجربه کردم، و الان دیگه خوب یاد گرفتم تکامل یعنی چی، چرا باید آروم آروم برم جلو، چرا نباید تبلیغات کنم، الکی پول صرف تبلیغات کنم که هیچ فایده ای نداره
بجاش یاد بگیرم محصولم رو درست معرفی کنم، ارتباطات قوی ایجاد کنم، بزارم این محصول راه خودش رو پیدا کنه، مشتری هایی که براشون محصولم رو نصب کردم با خودشون ده ها مشتری دیگه میارن، به وقتش، به وقتش اتفاق میفته، فقط باید صبر داشته باشم، اجازه بدم که تکاملم درست طی بشه و فقط از مسیر لذت ببرم
خدایا سپاس گزارت هستم
چقدر یادآوری خوبی به خودم بود که چه مسیری رو اومدم و دارم ادامه میدم
چه خونه ی زیبایی چه طبیعتی از پشت پنجره ها احساس کردم
و مطمئنم شما همیشه بهترین هارو برای زندگی و لذت بردن انتخاب میکنید و به انتخابتون ایمان دارم
سلام میکنم مگبه مریم خانوم همیشه حاضر در پشت صحنه و آقا ابراهیم مسئول فنی این سایت الهی و خانم فرهادی عزیز در بخش پشتیبانی
،
استاد من خودم به شخصه تو خیلی از مسائل و موارد از بچگی اصلا کمال گرا نبودم و تو هر قسمتی از زندگیم نگاه میکنم میبینم که تو این چیزایی که میخواستم و لازم بوده قدم به قدم مسیر رو طی کردم و در نهایت به خواستم رسیدم
واضح ترین چیزی که میتونم بهش اشاره کنم ورزشم بود
باور کنید یک روزی منم آرزوم بود که من هم بتونم تو هنر های رزمی خیلی عالی بشم و خوب عمل کنم
اما همیشه یه حسی از درون به من میگفت که بهش میرسم و منم بالاخره یه روزی توش خوب میشم
اینم فکر میکنم به خاطر نحوه ی تربیت پدرم بوده چون من در بیشتر مواقع پیش پدرم کار میکردم از بچگی و پدرم با شیوه ی صحیح گفتار و رفتار به من هنرشو آموزش میداد و من هم در 99 درصد موارد بالاخره کار درست رو انجام میدادم و حتی خیلی فراتر هم میرفتم خیلی بهتر از انتظارات هم عمل میکردم
خدارو شکر میکنم بابت این موضوع
و بعد هم که با شما و قانون آشنا شدم
من متوجه شدم که به خاطر فضای مجازی و دیدن فیلم های دیگران انگار آروم آروم داشتم از اون سیکل آهسته و پیوسته خارج میشدم یعنی منم هرچی رو میدیدم میخواستم همون موقع یا در نهایت خیلی زود داشته باشمش و در 99 درصد مواقع هم احساس نام توانی و نا امیدی میومد سراغم چون خودم رو با اون لحظهی اون فرد موفق حالا تو هر حوضه ای مقایسه میکردم
میخواستم یک شبه موفق بشم
میخواستم یک شبه ثروتمند بشم
میخواستم یک شبه مشهور بشم
میخواستم یک شبه چمیدونم کلی فالور داشته باشم مثلا
و خدارو شکر خدارو شکر که خداوند منو هدایت کرد
و با شما آشنا کرد
و یکی یکی به یاد آوردم که من تو چه مواردی آروم آروم شروع کردم از مسیر لذت بردم هر روز یک قدم کوچیک براش برداشتم و رشد کردم و همش برام لذت بوده
و باعث شد هر چی جلوتر اومدم خودمو از اون چرخهی معیوب عجله ، چشم و هم چشمی با دیگران ، خدوتو به بقیه ثابت کردن و از بقیه عقب نیفتادن و جلو زدن بیام بیرون خارج بشم،
و الان به معنای واقعی دوباره دارم از زندگیم از مسیری که توش قدم گذاشتم دارم لذت میبرم
،
میدونید
اول از همه ما بااااید خودمونو جدا کنیم از فضای جامعه از باورهای اشتباه از فوضولی و سرک کشیدن تو زندگی بقیه از فضای مجازی
تا اصلا خواسته های اصلی خودمون بیادمون بیاد
خواسته های اصلیمون فرصت ابراز وجود پیدا کنن
و بعد به یاد بیاریم مسیر رسیدن به خواسته های قبلیمون رو که مسیرش چی بود؟
هدف ما از رسیدن به اون خواسته ها چی بود؟
چه عاملی باعث شد ما به اون خواسته ها برسیم؟
چه عاملی باعث شد ما تو اون موضوع مورد علاقه حرفه ای بشیم؟
آیا برای رسیدن بهش عجله داشتیم یا نه داشتیم با هر بار انجام دادنش لذت میبردیم؟
آیا با زجر و عجله اون کارو انجام میدادیم و تمرین میکردیم یا با لذت و حس کنجکاوی و آرامش انجامش میدادیم؟
حالا یه تجربه بگم براتون
درسته که در خیلی از موارد کمالکرا نبودم و حرکت کردم کوچولو کوچولو و هر بار بهتر شدم
اما در مواردی هم که بیشتر مربوط میشه به همین چند سال اخیر اگر جلوی کماگرایی رو نمی گرفتم هرگز کاری که دوست داشتم رو انجام نمیدادم و دستاوردی هم نداشتم
با این که این همه سال هنر های رزمی رو تمرین کرده بودم و توش میتونم بگم عالی بودم اما وقتی میخواستم آموزش دادنش رو به خصوص در فضای مجازی شروع کنم دائم ذهنم میخواست منو با اون مربی که سالها در حال آموزش دادنه مقایسه کنه
نه از لحاظ فنی چون من از لحاظ فنی از 99 درصدشون بهتر بودم بلکه از لحاظ تعداد مخاطب و مشتری
چقدررر فایلها ی استاد و صحبت های استاد به من کمک کرد که با این کماگرایی مقابله کنم
و شروع کردم البته شروع کردنم هم بسیار کمالگرایانه بود
یعنی با دوربین که البته داشتم از قبل و میکروفون بیسیم که اینقدر صبر کردم که میکروفون خریدم و به محض اینکه خریدم شروع کردم،
و به طرز عجیبی خیلی آمادش بودم یعنی اولین ویدئو آموزش من از صدمین ویدئوی آموزشی اساتید دیگه بهتر بود ، و اینقدر ادامه دادم که دیگه خیلی راحت و فی البداهه وقتی میرم پشت دوربین یا با گوشی تلفنم خیلی پشت سر هم آگاهی های که تو ذهنم دارم رو در موردش صحبت میکنم
و خدارو شکر چقدرررر کمرنگ شده نظر دیگران برام تو این موضوع
البته میگم
هرچقدر که با خودم خلوت کردم با خودم تنها شدم و دور شدم از فضای جامعه
به خودم فرصت دادم که ببینم اصلا چی میخواد
دوست داره کجا و چه فعالیتی رو با چه افرادی انجام بده
و خدارو شکر آدمی هستم که وقتی چیزی رو دوست داشته باشم یاد بگیرم و انجامش بدم اگر کل دنیا هم با هم جمع بشن بگن تو نمیتونی به این خواستت برسی من میگم میتونم و انجامش میدم و اینقدر تمرین میکنم تا بالاخره به دستش بیارم
اینو از کجا میگم
از اونجایی که استاد من طی 10 سالی که پیشش تمرین میکردم همش میگفت بوکس خیلی سخته بخوای توش به جایی برسی خیلی باند بازیه خیلی مافیاست خیلیا هستن که عالی هستن الان
مثل احسان روز بهانی
باورتون میشه یک روزی احسان روزبهانی الگوی من بود توی بوکس من عاشقانه میشستم بازی هاشو تو ی اینترنت میدیدم که تو سازمانهای حرفه ای مبارزه میکرد و یک چیزی تو وجود من فریاد میزد که تو هم میتونی
و به محض اینکه این خواسته در من شدت گرفت
با اینکه الگویی هم ندیده بودم که تو سازمان WBC از ایران بره مبارزه کنه من میگفتم من میرم و تو این سازمان مبارزه میکنم
و یادمه حتی روزهای اولی هم که اومده بودم تهران با اینکه هنوز دستاورد خیلی بزرگی توی بوکس نداشتم اما تو یکی از ویدئو های آموزشیم گفتم که میشود و انشاالله خودم به زودی بازی میکنم در بوکس حرفه ای ولی همون موقع گفتم که مسیرش از همین قهرمان شدن تو شهر و کشور خودت شروع میشه
که خدارو شکر قدم به قدم به همش رسیدم
و الان این باورو دارم که به هرچی که بخوام میتونم برسم
برام مهم نیست که چند نفر از من بهتر تو دنیا هست یا بقیه بگن تو نمیتونی یا میتونی،
خدارو شکر من آموزش دیده ی سید حسین عباس منش هستم
کسی از که از کارگری تو بندرعباس بدون هیچ مدرک خاصی بدون هیچ پیشینه و دستاورد خاصی شده بهترین استاد موفقیت دنیا که هنوز 99 درصد مردم دنیا نمیشناسنش اما همین 1 درصد که میشناسنش میلیون ها نفر هستن که هر کدوماشون شاید خیلی بهتر از اساتید موفقیت دنیا به قانون موفقیت مسلط هستن و بعضاً از شرایط زیر صفر به حلهای خیلی بالا رسیدن
خدارو شکر من شاگرد همچین فردی هستم
و اون چیزی که خواستش در وجودم شکل میگیره با توجه به ارزشهای خودم و علایق خودم برام خیلی خیلی ارزشمنده چون خواسته ی خداونده که میخواد از طریق من در جهان تجلی پیدا کنه
و شروع میکنم به یادگیریش و همیشه این مسیر موفقیت تو بوکس رو به یاد خودم میارم که از کجا شروع کردم و به یکی از بهترین ها توی بوکس تبدیل شدم، تا بتونم با آرامش بیشتر و لذت بیشتری مسیرمو طی کنم و از تک به تک پیشرفت های کوچیکم از تک به تک درک های جدیدی که در مسیر جدیدم میکنم خوشحال بشم عشق کنم سپاسگذار باشم لذت ببرم و زندگی کنم واقعا
منم ذهنم خیلی از مواقع میخواست به من بگه که درسته تو بوکس خیلی عالی هستی اما تو این موضوع نمیتونی این موضوع خیلیای دیگه هستن که الان توش عالی هستن و از این حرفهای تا امید کننده
اما خدارو شکر من تو این زمینه ذهن به شدت قوی دارم یعنی اینقدر میرم تو دل داستان که ساااکت بشه این ذهنم
استاد مرسی که اینقدر خوب و با عشق آموزش میدین و درکتون رو از جهان از موضوعات مختلف با ما به اشتراک میگذارید خیلی ارزشمنده خیلییی
من چقدرررر از شما یاد گرفتم چقدر زیاد
شما به من یاد دادین که فکر کنم تعقل کنم به من یاد دادین که خودم مسیر زندگیم رو انتخاب کنم با فکر کردن با تجربه کردن با بهش رسیدن
این بزرگترین چیزی بود که از شما دریافت کردم
این این منطق من رو قوی کردین در مورد موضوعات که خیلی از مواقع قشنگ میشنم یک موضوعی رو با منطق تو ذهنم حلش میکنم و البته نیاز داره به تکرار
یک سری از دوستان میخواستن منو به اجبار گیاه خوار کنن
از اونجایی که من فکر میکنم در مورد موضوعات و یاد گرفتم که احساس رفتار نکنم و تصمیم نگیرم
و البته از اونجایی هم که استادی دارم که به حرفاش کاملا ایمان دارم و باور دارم و ازشون نتیجه گرفتم و خودش هم داره با نتایجش با ما حرف میزنه
،
در حین گفت و گو با اون دوستان اولا دیدم که چقدررر توی کنترل ذهن و احساساتم عالی تر شدم و اصلا در حین این گفت و گو احساسم بد نشد چون با دید مربیگری داشتم این گفت و گو رو انجام میدادم و سعی کردم بدون قضاوت حرفهاشونو بشنوم و اصلا نه تایید کنم و نه نفی، من فقط با منطق درکم رو از موضوعات گفتم،
جوری شد که اونها از من تاثیر گرفتن و به رفتارشون شک کردن نه به گیاه خواری بلکه به رفتارشون برای قانع کردن دیگران که به شیوه ی اونها روی بیارن،
و خیلی از خودم از خدای خودم از آموزش های استادم لذت بردم
و حس کردم که خیلی قوی تر شدم نسبت به گذشته در بیان خودم و افکارم و عقایدم بدون ثابت کردن چیزی به دیگران و فقط مهم بودن و ارزشمند بودن دیدگاهم و چیزی که بهش رسیدم
،
استاد جان من خیلی دوستتون دارم و همیشه قدر دان و سپاسگذار لطف و بزرگ منشی شما هستم شما قلب بسیار پاک و رئوفی دارین که اینقدر عاشقانه و دست و دلبازانه این آگاهی ها و این زیبایی هارو با ما به اشتراک میگذارید
استاد دارم روی تایپ ده انگشتی فارسی کار میکنم از طریق یکی از سایتهای رایگان . با چند تکنیک بسیار ساده و کاربردی آموزشش خیلی عالیه . حروف ها رو بصورت اصولی یاد میده و با ادغام حروف ها در کلمات مختلف و حتی با بازی، خیلی خوب تو ذهن جا میده. مرحله به مرحله پیش رفتم ردیف وسط و بالای کیبورد رو آموزش پایه و اصولی دیدم . و کاملا متوجه پیشرفت خیلی خوبی تو خودم شدم. قبلا خودم تمرین داشتم ولی انقدر پیشرفت نداشتم کاملا واضح و شفاف متوجه این موضوع شدم. پیش رفتم تا جایی که وقتی زدم رو مرحله بعد نیاز به ثبت نام و پرداخت هزینه داشت. وقتی با خودم فکر کردم ذهنم گفت که من اصل کار رو پیش رفتم و حروف پایینی ها دیگه کاری نداره و تعدادشون کمترن، یه عکسی هم از جاگیری انگشت ها با حروف هارو دارم که میتونم از اون عکس کمک بگیرم و بقیه شو خودم به این شکل یاد بگیرم . حین این فکرها بودم و البته سرعت یادگیری و پیشرفت خودمم به یادمیآوردم که خیلی عالی بود. تا اینکه قبل از این فایل یاد صحبت های شما تو سفری که برای تمرین تکنیک های اصولی پینگ پنگ رفته بودید افتادم که میگفتید وقتی هر چیزی رو اصولی یاد نگیریم برای تغییر اون مورد و یا هر چیز دیگه خیلی سخته چون ما عادت میکنیم به اون موضوع وبعد باید انرژی، زمان و وقت بیشتری بزاریم تا اونو اصلاح کنیم.وقتی هم که اصولی یاد نگیریم احتمالا تو مسیر دچار مشکلاتی میشیم که مجبور میشیم برگردیم به عقب و راه رو درست پیش بریم. خداروشکر این فایل وقتی گذاشتید رو سایت و من امروز گوش دادم متوجه همزمانی م شدم به لطف خدا و تصمیم گرفتم با عشق بهای مهارتی رو که دوست دارم اصولی یاد بگیرم رو بپردازم.سپاسگزارم ازتون که همه جوره آگاهمون میکنید.
در ادامه اضافه کنم که رفتم تو سایت دیوار،تو قسمت کاریابی همینجوری زدم تایپیست، بعد چندددین مورد دیدم نوشته تایپیست هستم مسلط به تایپ فارسی و انگلیسی، فکر کنید من تااازه شروع کردم با مبانی تایپ ده انگشتی آشنااا شدن، بعد داشتم اون نفر رو میدیدم که به تایپ فارسی که هیچ به تایپ انگلیسی مسلط هست.بعد به خودم میگفتم انگلیسی چیکار کنم خیلی سخته و این حرفا .. واقعاااا چقدر این ذهن عجله داره برای همه چیز زود رسیدن ،تازه وارد یه موضوعی شده تسلط پیدا نکرده، کامل یاد نگرفته سریع میره ته اون موضوع رو ببینه.
استاد سپاسگزارم ازتون که قانون تکامل رو به ما یاد دادید و همچنین بازی ذهن رو که اینچنین میخواد ما رو متوقف کنه. من چقدر باااید این آگاهی هارو با خودم تکرااار کنم.
استاد دقیقا من تو اوایل تایپ م باید فکر میکردم و با مکث کلیدهارو میفشردم ولی کم کم که بیشتر تمرین کردم دیدم انگشتهام خودشون کلیدهارو میزنن گاهی هم اشتباه میشه ولی با تکرار داره اشتباهات کمتر و سرعت تایپ بیشتر میشه .دقیقا تو رانندگی هم همینطور بود اوایل که آموزش میدیدیم یادمه وقتی میخواستم دنده عوض کنم تمام حواسم میرفت برای کلاج و کل ماشین رها و تمام حواسم رو کلاج تا از پس کلاج بربیایم ولی باتکرار و تمرین، دست و پا و چشم ها خودشون عکس العمل درست و به موقع رو انجام میدن.
استاد همچنین من خودم تو کامنت گذاشتن میتونم این مثال رو بیارم که وقتی بیشتر و مداوم کامنت رو سایت بزارم جمله هایی که باید بنویسم راحت تر میاد برای نوشتن و وقت کمتری ازم میگیره ولی وقتی یه مدت زیادی کامنت نزاشتم وقت بیشتری ازم میگیره حین اینکه جمله بندیم رو با خودم هم بیشتر بالا و پایین میکنم حتی با توجه به اینکه میدونم چی میخوام بگم.
️واقعا وقتی ما یه بازی، مهارت، یا کاری رو که بهش علاقه داشته باشیم،هم بهاش رو و هم به راحتی و با علاقه بهش میپردازیم.
️وقتی یه مهارتی یا هر موضوعی رو شروع میکنیم اون رو از راه اصولی یادش بگیریم .
قانون تکامل رو رعایت کنیم قدم به قدم پیش بریم.
وقتی اصولی یاد گرفتیم فقط و فقط تکرار و تمرین کنیم و کم کم با تمرین عالی میشیم، این جادوی تمرینِ که هر بار بهتر میشه
به خداوند زیبایی ها که همواره درحال زیبا کردن زندگی منه
سلام و احترام تقدیم میکنم خدمت استادی عزیزم
خدمت بانو شایسته بندی دلم (عزیزدلم)
وخدمت عزیزان هممدارم که به این کمنت هدایت شدن.
راجع به فایل بینظیری استاد هرچی تعریف کنیم بازم کم گفتیم چون کارای استادمون حرف نداره،
راستی از دیدن اسم این فایل من یادی بازی خودم افتادم و دیدم چقدر حرفای که استاد میگه را منم طی همین چند مدت تجربه کردم یک دوبار توجه ام را جلب کرده بود ولی انطور که مثلی استاد بیام شیر و شیره موضوعات مهم یا قانون زندگی را دربیارم وبه درس تبدیل کنم نبوده.
مثلآ: من چند ماه تصمیم گرفتم که بعضی ورزشهای صبگاهی را آنلاین داخل خانه تمرین کنم،
از آنجای که خداراصدهزار بار شکر اندام کاملآ خوش فرم وزیبایی دارم ورزش های سبکتر را برای اینکه کمی انرژی بیشتری داشته باشم انجام میدم
منی که قبلآ هیچ وقت نه باشگاه رفتم ونه کدام ورزش خاصی را بلد بودم، فقط برای دلم این کاره میکردم، من تصمیم گرفتم که یک سری حرکت ها را دانلود کنم و تا مدتی را فقط آن حرکت ها را کار کنم بعد بیرم سطح کمی بالاتر
اولا که شروع میکردم میدیدم بعضی حرکتا را من اصلآ خودم را تنظیم نمیتونم با آن که چطوری انجام میشه
اول میگفتم چقدر سخته من نمیتونم این کاره انجام بیدم یا اولا زودتر خسته میشدم باز فکر میکردم من توانش را ندارم
ولی بازم برای دلم ادامه میدم وبیشتر به تصویر دقت میکردم تصویر را جلوم روشن میکردم موقع کار کردن بیشتر به تصویر نگاه میکردم
وخلاصه بعدی یک هفته یا بیشتر متوجه میشدم وبه خودم میگفتم وای من الان چقدر قشنگ این حرکتا را انجام میدم
بعد دیر تر هم خسته میشدم و میگفتم انرژی من بیشتر شده باز کمی زمان و سطح تمرینم را بیشتر میکردم.
واینجا بود که من چند بار متوجه قانون تکامل شدم و هر ازگاهی در ذهنم میگفتم بیبن من حرکت را که اول هیچ بلد نبود بعدی چند مدت. چقدر قشنگ یاد گرفتم.
والان متوجه میشم
1 در شروع کار من خودم را چقدر ناتوان میدیدم چون تصویری کسی را نگاه میکردم که در آن حوزه استاد بود دوست داشتم خودم مثلی ایشان کار کنم.
2 من با اسمترار ادامه دادم
3 وتوجه ام به حرکت های آن استاد بود که مثلی ایشان از اول حرکات درست را یاد بگیرم
4 هم قانون تکامل را طی میکردم و بعدی چند مدت خودم را با دفعات اولم مقایسه میکردم و از دیدن تغییرات خوشحال میشدم.
و از درس گرفتن آن بازی ام من یک ایده دیگه گرفتم که هنوز اجرا نکردم انشالله به زودی اجراش میکنم
وآن ایده ام اینکه من خیلی علاقه به رقص دارم ولی متاسفانه بلد نیستم
ولی ایده بهم الهام شد به جای این تمرینات صبگاهی ام بیام یک سری آموزش های رقص را روش کار کنم که با مرر زمان هم رقص بلد میشم وهم یک نوع ورزش برام میشه،
پس انشالله الان چون رمضان هست روزا روزه دارم من میام به جای تمرین صبحگاهی بعدی افطاری تمرین رقصم را اجرا میکنم به امیدی الله
استاد جانم بازم بابت این فایل بینظیری تان سپاسگزارتونم
امیدوارم هرجای هستیم در پناه الله شاد، سلامت، ثروتمند وسعادتمند در دنیا وآخرت باشیم
کجاها توانستید به قانون تکامل عمل کنید و مسیر برای شما آسان و لذت بخش شد؟
من خودم زمانی که بچه بودم با توجه به قانون تکامل تونستم از صفر تا صد تولید توپ رو یاد بگیرم. یعنی اگه همین الان که سالهاست از اون مواقع می گذره میتونم بدون آمادگی و بدون این که مثلا اگه یه سری از تئوری هایی که داشته بخوام اگه فرصتش باشه می تونم انجامش بدم.
یادمه من از دوختن یه دوبرگ شروع کردم یعنی دو تا از این برگه های شش ضلعی رو به هم میدادم دم گیره و میزاشتم لای پاهام و می دوختم. چند وقت که این کار رو کردم شروع کردم به سه برگ دوختن. یه برگه پنج ضلعی رو با همون دو برگی که ساخته بودم به هم می دوختم. و همین طور ادامه داشت. بعدش چهار برگ و پنج برگ و شش برگ.
مرحلش یادمه، خب هر کی به سلیقه خودش می دوخت: اگه یه بقه می دوختم، دو تا پنج برگ رو به هم می دوختم و یه جا می چیدم. بعد با یه شش برگ با هم می دوختم میشه یه کلاه یه نیمه توپ.
خب این کار من تا چندین ماه بود. اوایل من فقط چهار برگ یا دو برگ می دوختم، بعد ها 10 برگ و یا همون بقه رو می دوختم و می دادم عموم بقیشو بدوزه.
بعد از سال اول شروع کردم به کلاه یا همون نیمه توپ درست کردن. این دوخت هم با دست بود نه با چرخ خیاطی. خب پاکستانی ها با چرخ خیاطی می دوختن و لایه هر برگ هم نازک بود. ولی محصول ما خیلی کیفیت خوب داشت، خب قبل از این که توپ پرسی ها وارد بازار بشه این محصولات ما بود که تمام بازار رو گرفته بود.
بعد من کارهای بعدی رو انجام دادم، مثل دو تا کلاه رو با هم بدوزم و مرحله آخر فقط همون دهن دوزی انجام میشه که سه برگ بود که با هم دوخته می شدن و نخ رو می بریدی و تمام. توپ می رفت برای باد شدن و تست این که سالم باشه و از بازار برگشت نخوره. قبل از این مرحله هم ما تیوپ رو دو شبانه روز باد کرده میزاشتیم یه جایی که اگه مشکل از تیوپ باشه قبل از ورود محصول به بازار رفع بشه.
گاهی من پنجری تیوپ ها رو می گرفتم، گاهی هم کار چاپ لوگو با شابلون روی برگه ها به عهده من بود.
بعد ها که کمی بزرگتر شده بودم یه طاقه فوم که پارچه پشتش چسپ زده شده بود رو برش می زدم، زورم نمی رسید آویزون می شدم به دسته برش.
خب از تکامل کار روزانه بگم: اوایل که همون دو برگ و سه برگ و چهار برگ و پنج برگ رو در کنار درس های مدرسه کار می کردم. بعد از چهار یا پنج ماه عموم مثلا کار اجاره به من می داد که یک توپ کار کنم و بعد آزادم و می تونم برم درس بخونم و یا برم بازی کنم. خب کار اجاره یعنی که هرچقدر زودتر تموم کردی بهتر، وگرنه باید تا کار رو تموم نکردی کار دیگه ای رو نمی تونی انجام بدی.
بعد کار من رسید به یک توپ در روز، دو توپ و چند ماه بعد چهار توپ در روز. من چهار توپ کار اجاره روزانه بود، وقت هایی که مدرسه نداشتم مثلا آخر هفته. چهار توپ هم یعنی 8 تا کلاه کامل یا نیمه توپ رو باید آخر وقت دم غروب و یا اگه تنبلی می کردم تا 12 شب باید تحویل می دادم وگرنه باید فردای اون روز کار دو روز رو باید تحویل می دادم.
در غیر این صورت از بازی و خرید لباس و اینا محروم بودم و یا گرفتن عیدی.
خب در طی مثلا پنج سال کار روزانه من رسید به 6 تا 7 توپ. کاری که یک بزرگ سال می تونس به زور تمومش کنه. بایه انقدر شم کار زیاد می بود که می تونست صبح زود تا غروب روی صندلی بشینه و اونو تموم کنه. من اون موقع ها 14 سالم بود.
من تا 8 توپ در روز هم کار کرده بودم. اونم خیلی سریع تر از افراد بزرگ سال. یعنی اگه اونا صبح با من کار رو شروع می کردن من قبل از اونا کار رو تکمیل می کردم و می دادم. اونم کار بی ایراد و با کیفیت.
بعد می موند دهن دوزی. دهن دوزی پول خیلی خوبی داشت، یعنی هر کی اون موقع ها دهن دوزی بلد بود روزانه سه برابر کارگر ساده کار می کرد. من دهن دوزی هم یاد گرفتم و روزانه اون اوایل 25 تا 30 تا توپ رو دهنشون رو می بستم و کار تکمیل می شد. و اون موقع ها حرفه ای ها روزی 50 تا 60 دهن توپ رو کار می کردن و از نظر ما پول خوبی به جیب می زدن. و یک کسی که کار هر روزش دهن دوزی بود 95 تا 115 تا توپ رو دهن دوزی می کرد و اون آدم حتی 6 برابر یه کارگر معمولی درآمد داشت. (باور این که ساعتی باید کار کرد، تند باید کار کرد، یا با زور بازو کار کرد از همین جاها شروع شد به جوانه زدن که در دوره ثروت اینا رو باید بزاری کنار)
خب من دیدم که عموی من با همین کارگرهای که داشت: مثلا خودش، چند تا دختر و خانمش و من توی سه سال یه کارخونه زد. اول ما برای دیگران کار می کردیم و بعدش که عموم کارخونه خودش رو زد برای ایشون کار می کردم.
کار من از همه سر بود، هم از لحاظ کیفیت و هم از لحاظ تعداد.
بعد ها اگه من عیب کارهای برگشتی رو می گرفتم اونا پولشون می رفت توی جیب خودم. این طوری من توی اون کارخونه که بعدا کارها از زیر نظر من باید رد می شد تا وارد بازار می شد، میگذشت. اونم توی سنین 16 سالگی.
این برچشپ یتیم بدبخت، خارجی بودن، خارجی به جایی نمی رسه نذاشت که من به آزادی و به پول دستم برسه و سطل من ته نداشت. (این یعنی باور تاثیر عوامل بیرونی، وگرنه از نظر کاری شاید من اصلا فرقی با احد عظیم زاده نداشتم که هیچ. حتی از لحاظ شم کاری خیلی توانمند تر هم بودم) اینا هم بر می گرده به باورها. الان که اون گذشته رو می بینم باید اینا به من قدرت بدن، نه حیف خوری!!!!
یعنی من این کار رو تکاملی قشنگ اومدم بالا. از وارد کردن مواد خام از بازار توی خونه تا تولید محصول و حتی توی بازار آزاد، جمعه بازار و بساط سیزده بدر و اینا هم من این محصول رو آب کردم و به پول تبدیل شده. من یادم هر سیزده بدر من توی پارک سرخ حصار تهران توپ می فروختم، توپ که تموم می شده حالا بعد از ظهر یه دوری هم اونجا می زدیم.
به لحاظ عبور از یک مرحله به مرحله بعدی خب من باید کارهایی که دوختم کج می شد، رو باید می شکافتم و دوباره اصلاح می کردم. باید سوزن زدنم رو اصلاح می کردم و جای سوراخ و به ردیف می زدم. باید نخ رو با یک نیروی ثابت می کشیدم با انگشتم تا برگه ها یک جمع و یک شل نشه که در آخر توپ بیضی در بیاد.
یادم حتی وسایل من هم از نگاه دیگران خاص بود. از شستک، نخ سوزن، گیره. گیره ای که مال من بود هر کسی نمی تونست با دستش باز کنه. این نیرو هم برای این بود که وقتی برگه لاش قرار میگیره تکون نخوره، از اون ور هم سرعت کار بره بالا.
فکر کنم عجله به خاطر این نبود که من اون به صورت یه کار فنی و آینده ساز نگاه نمی کردم، یه کاری که حالا من کوچیک هستم و اینا بهم اجاره داده میشه و همین طور کارم رو بهتر می کردم، که بهم پول بیشتری بده و یا آزادی در بازی کردن بهم بده عموم.
این شخصیت اگه توی اون موقع ها بود، می تونستم که موفقیت های بعدی رو روی اون سوار کنم و بگم: همون طور که اون کار رو با روند تکاملی اومدم بالا پس کارهای دیگه هم همین طوری میشه که با تکامل اومد بالا و از کار لذت برد. همین الان هم میشه کارهای الانم رو روی اون ها سوار کنم و از موفقیت های اونا الگو بگیرم. چون اون زمان خیلی سن کمی داشتم. کسانی بودند که توی 40 سالگی یا کمتر بیشتر اون توانایی ها و مهارت های من رو نداشتن. پس من خیلی پتانسیل ذخیره هنوز هم دارم توی وجودم.
2. کجاها برای رفتن به مرحلهی بعدی صبر داشتید و بهجای عجله، روی بهبودهای مستمر تمرکز کردید، تا جایی که پایههای این مرحله بهاندازهی کافی تقویت شد و توانستید موفقیتهای آینده را روی آن بنا کنید؟
3. کجاها برعکس عمل کردید؟ یعنی بهجای تمرکز بر بهبودهای کوچک اما مستمر و تقویت فونداسیون درونی خود در این مرحله، عجله داشتید بدانید در مرحلهی بعدی چه خبر است، یا به خاطر مقایسه با دیگران، نمیخواستید از قافله عقب بمانید. در نتیجه، بهجای تقویت فونداسیون، بار اضافهای بر آن گذاشتید و قبل از تکمیل ساختمان، آن را ویران کردید.
خوندن زبان انگلیسی، درس توی دانشگاه. خب شاید سرعت در این دوتا به خاطر باورهای فقرآلود بود. که همون طور هم بود. من انگلیسی رو خیلی زود زود امتهان می دادم، از اون طرف هم انگلیسیم توی مدرسه افتظاح بود، اصلا من فراری بودم از درس انگلیسی به خاطر اون باورهای مرگ بر مرگ بر …
لول ها رو اومدم جلو، یه چند ماه توی ذهنم داشتم اون درس ها رو. بعدش چون وارد حافظه بلند مدت نشده بود افت خیلی چشمگیری داشتم.
توی درس های دانشگاه هم می خوندم برای امتهان، امتهان که رد می شد دیگه خبری از اون دانش نبود. هی می خواستم برم مرحله بعد. که اینم به خاطر مدرسه میاد به خاطر محروم بودن در یک زمانی میاد، پتانسیل یادگیری داره. ولی چون قانون تکامل رو من رعایت نمی کردم این مفاهیم توی ذهنم زیاد نمی موند. بعدش آدم ناخودآگاه بهش برچسپ خنگ بودن زده میشه. یکی از علت هایی که من فکر می کردم که مدرک دانشگاهی من توی آلمان ارزشی نداره هم شاید همین بوده که ای وای من هیچی انگار بلد نیستم.
مثال های بسیار زیادی دارم که این از مهم ترین ها بوده.
مثلا توی بحث بازی من اون وقت ها که پول نداشتم پلی استیشن بخرم، یا برم مغازه بازی کنم.
ما با بچه ها توی کوچه تیله بازی می کردیم.
اول من نمی تونستم که تیله رو توی دستم بگیرم. من چون اون زوق و شادی بچه ها و اون احساس برد شون رو می دیدم به این بازی علاقه مند می شدم. اون رنگ تیله ها و انواعشون: تیله شرابی، تک تیر، دو تیر، سه تیر، تیله چینی، تیله کوچیک، تیله بزرگ که اندازه سه تا تیله معمولی بود.
یادمه بچه ها جیب نداشتن تیله رو می نداختن توی دهنشون، همون تیله ای که میرفت توی جوب و بعد با دستشون پاک می کردن.
اول من که بازی می کردم اصلا بلد نبود، بعدش شده بودم فنی این بازی. اولا وقتی بازی می کردم همه تیله هام رو می باختم. چرا چون تکاملم رو توی بازی رعایت نکرده بودم و با یه حرفه ای بازی می کردم، خیلی زورم می داد، حسرت می خوردم.
بعد توی ضربه ها خیلی فنی شدم: از یه فاصله سه متری می زدم تیله می رفت توی مات (یه چاله ای که می کندیم، اینجا یعنی کسی که حق اولیت بازی رو داره و برد با اونه بعد از این که چند تا تیله رو می زنه) یادمه خود زدن تیله حریف چند نوع داشت، زدن درجا. وقتی با تیله می زدم به خاطر قانون مومنت قبل و بعد ضربه تیله حریف می رفت و تیله من سر جای تیله اون می موند. ضربه رو، ضربه می زدم به قصد رسیدن به یه شکار دیگه یا نزدیک شدن به مات. ضربه زدن طوری که هم تیله خودم به جهتی که می خوام با تیله حریف حرکت کنه.
فکر کنم بازی بیلارد هم بعد از روی این اومد به بازار.
من واقعا توی این بازی بین بچه ها اول بودم. یادمه بزرگتر ها که شصت شون قوی بود، وقتی با تیلشون می زدن به تیله حریف، تیله حریف چندین تیکه می شد.
درس هایی که این فایل داره رو می تونم همین طور سه چهار ساعت و بیشتر مثل استاد دربارش مثال بیارم و صحبت کنم.
توی بالا رفتن از درخت برای توت خوردن، برای انگور خوردن، برای اناب خوردن، برای انجیر خوردن و … که می رفتم شاخه آخر درخت. همه این نگرانی ها که نکنه از اون بالا بیفتی، با تکامل برطرف شد. یا بالا رفتن از درخت یا اسکلت بندی ساختمون، یا پریدن از یه طبقه به طبقه دیگه، یا پریدن از جوی باغ با عرض زیاد.
یا تیو بازی فوتبال، یا توی بازی شطرنج، توی بازی منج و …
توی تدریس:
من یادم می خواستم که ریاضی تدریس کنم، اول نرفتم از یک نفر شروع کنم و رفتم برای چهار نفر دختر درس بدم، با این که مطالب توی ذهنم بود خیلی استرس گرفته بودم. چرا؟ چون تا اون وقت یه بار هم با دختر ارتباط برقرار نکرده بودم، اونم با دختر غریبه.
یه 5 جلسه با هم کار کردیم اونا دیگه ادامه ندادن و رفتن. و بعد مدیر کورس که دوستم بود و به خاطر رفاقت این کلاس رو بهم داد گفت: که اینا رو که پروندی، ولی حواست باشه که خودت رشد کنی.
اونم برای اولین بار من به خاطر کار تدریس رو شروع می کردم تازه از دوستم هم درخواست پول می کردم. بدون این که استادیار بشم اول، یا بشینم سر کلاس یکی که ازش یاد بگیرم نحوه کنترول جو کلاس رو. این که من به ترس هام حمله کردم، این که وارد ناشناخته هام شدم این کار هر کسی نیست. تازه خود دوستم که مدیر کورس بود گفت: گفتش که من خود اول از برادر خودم شروع کردم درس دادن رو، تو چه طور جرات می کنی این کار رو انجام بدی.
خب من انگیزه و جسارت رو به خاطر این دیدم در وجودم چون هر کاری رو که انجام می دادم، با قاطعیت واردش می شدم. و بعد به خاطر این که اون روزا کار نداشتم، منبع مالی هم صفر بود و این نیاز به من انگیزه داد که یا میمیری یا به ترست غلبه می کنی!!!
من هم که رو نداشتم از کسی برم پول قرض بگیرم.
این ترس از اون ترس هایی بود که واقعا بعدها که بهش فکر کردم، خیلی برای وارد شدنش انگیزه می خواست. من کسی بودم که دختر عموهام به خاطر مسائل محرم نامحرم محل سگ هم بهم نمی زاشتن، آدم حسابم نمی کردن، طوری با من رفتار می کردن که انگار …
اون وقت من برم برای 4 دختر جون درس بدم. یعنی نگاهشون انگار منو می خورد، حالا بماند که من اون جلسه اول خیلی خوب آمادگی نگرفته بودم.
استاد میگه که من رفتم جلسه دانشگاه برای سخنرانی، استخونام می لزیده یه جورایی الان یادم میاد اون وضعیت رو که برای خودم اتفاق افتاد. خب یکی از فشارهایی که حس می کردم این بود که من قراره که از مدیر کورس پول بگیرم باید نهایت تلاشم رو هم بکنم (مثل این که استاد بره اولین کلاس دانشگاه رو برای بچه ها صحبت کنه و بگه که من انقدر پول هم می خوام، خب برای استاد قضیه فرق می کنه. ولی نمی دونم که چرا این مثال رو اینجا آوردم)، یکی که من اصلا نحوه برقرار کردن ارتباط رو یاد نگرفته بودم با دیگران.
تازه الان یادم اومد. وقتی من تو رباط کریم می رفتم نونوایی، برگشتنی از بلوار مصلی میومدم تقریبا 6 دختر دبیرستانی ریختن سرم و نون هام رو برداشتن، تازه می گفتن که اگه ندی کتک هم می زنم. خب من چرا به اون حمله نکردم؟ چون که این اولین بارم نبود که تهدید می شدم. بیشتر اوقات از بچه های محل کتک می خوردم، به خاطر تکمیل نکردن اجارم کتک می خوردم، به خاطر باختن تیله هام کتک می خوردم. بچه ها زنگ آخر به خاطر ملیتم کتکم می زدن. واقعا اونجا من هیچی نتونستم به اون دخترا بگم. خب اینا منو به جایی برد که توی خیابون حاضر بودم ده بار دور خودم بچرخم و از کسی آدرس نپرسم، بس که اعتماد به نفسم خورد شده بود. اصلا هویت خودم رو گم کرده بودم. برای اغلب معلومه که افغانستانی ها اگثریت نون بربری زیاد مصرف می کنن و من هم زنبلم 7 تا یا 9 تا نون بربری بود و سه چهارتا شونو اینا ازم گرفتن. و من وقتی اومد خونه نتونستم چیزی به زن عموم بگم. اونم خیلی گیر نداد.
ولی با این عقبه وقتی رفتم جلوشون وایستادم الان به خودم میگم که تو چه انقلاب بزرگی کردی که پا روی این همه ترس ها گذاشتی!!!
خب اگه من تکاملم رو رعایت کرده بودم، حتما موفق می شدم.
اما الان که استاد این به یاد آوردن توانایی هام و جسارتم رو به یادم آورد واقعا احساس قدرت می کنم. چون واقعا توی 1000 نفر هم محال بود که یک نفر اون کار رو انجام بده توی اون وضعیت من.
من واقعا از استاد سپاسگذارم به خاطر این جلسه.
خب میشه ساعت ها درباره همین جلسه صحبت کرد. حالا من توی این چندتا مورد تجربیاتم رو گفتم، به بحث های دیگه نکشید.
چقد استایلتون خفن بود توی این فایل، چقدر من اتاقی که توش تی وی گذاشته بودین رو دوست داشتم،نوری که توی اتاق بود، پنجره ها و رنگ اتاق خیلی منو به وجد آورد.
من در حال انجام تمرین جلسه سوم دوره شیوه حل مسائل زندگی هستم. دارم در مورد اهمال کاری می نویسم و اطلاعاتم رو بالا میبرم. و تقریبا یک هفته میشه که دارم کار می کنم که متن یه تمرین رو بنویسم.
از شنبه هر روز خودم رو سرزنش کردم که تو چرا انجام ندادی تمرین رو؟ چرا امروز تمومش نکردی؟
چرا انقد طول می کشه نوشتنت؟
خلاصه هی سرزنش کردم خودمو، تا اینکه چند روز پیش به خودم گفتم زینب شاید هنوز وقتش نرسیده این تمرینو انجام بدی.اطلاعات جمع کن و عجله نکن.وقتی هنوز نمیدونی لذت هایی که از عدم اهمال کاری میاد چیه، چه تمرینی می خوای انجام بدی؟ فقط می خوای بنویسی که بگی من نوشتم؟ خودتو می خوای گول بزنی؟
دوست داشتم وقتی دارم تمرینم رو با صدای بلند برای خودم می خونم با گوشت و پوست و استخونم حسش کنم که چرا دارم اینکارو می کنم؟
بعد به این نتیجه رسیدم که تمرکز رو هم باید ببینم چطوریه؟ سازوکار انجام دادن کارها چطوریه؟
دو روز تو سایت فقط سرچ کردم و عنوان فایل هایی که تمرکز داشتند رو خوندم.امروز اومدم داخل سایت که یکی از فایل ها رو بخونم و یادداشت برداری کنم که این فایل جدید رو دیدم.
از تجربه خودم در مورد قانون تکامل اگر بخوام بگم اینه که هر موقع برای خودم ددلاین تعیین کردم که توی یه زمان کوتاه یه کار سنگین رو انجام بدم شکست خوردم.
مثلا موقع کنکور بدون اینکه نورون های عصبی جدید ایجاد کنم برای درس خوندن و عادت کردن به زمان طولانی درس خوندن، از همون اول اومدم واسه خودم برنامه گذاشتم که تو باید روزی 80 صفحه از فلان درس، روزی 50 صفحه از فلان درس و روزی سه تا کنکور سال های قبل رو واسه خودت بخونی و نکته برداری کنی.
خب اتفاقی که افتاد این بود که من هیچ روزی نتونستم به این برنامه برسم و هر روز تو برنامه روز قبلم گیر کرده بودم و آخرشم یه عالمه درس تلمبار شده روی هم داشتم و استرسی که وای نکنه قبول نشم؟
یه نکته دیگه هم این بود که من از روز اول تحقیق نکردم که چطوری درس بخونم واسه کنکور؟روش صحیح اینکار چیه؟یا مثلا در مورد ابزار خوب اگر بخوام بگم این بود که من می تونستم یک مشاور کنکور بگیرم که واسم برنامه ریزی کنه ،پیگیر کارهام باشه ولی اینکارو نکردم چون باور کمبود داشتم، با خودم می گفتم چرا باید پول بدم به ینفر دیگ واسم برنامه ریزی کنه. خودم برنامه ریزی می کنم. پول این برنامه ریزی رو میرم مثلا لباس می خرم.
البته من کنکور قبول شدم خداروشکر و الان ترم پنج ارشدم و دارم پایان نامه می نویسم.
خب نسبتا کار زمان بریه و من دوباره مثل قبل عمل کردم و یه بازه زمانی کوتاه 4ماهه واسه خودم تعیین کردم که زینب تو باید توی این 4 ماه با بهترین کیفیت این پایان نامه رو بنویسی که وقت کم نیاری و تا سال دیگ بتونی به هدف های دیگ هم برسی.
چه اتفاقی افتاد؟از بازه زمانی 4ماهه فقط دو ماه مونده و من هنوز خونه ی اولم.
وقتی واقع بینانه بهش فکر کردم، فهمیدم که من اطلاعات کامل ندارم در مورد اینکه دارم چیکار می کنم؟ می خوام چه ارزشی به جامع علمی اضافه کنم؟
بحث مقایسه هم خیلی این وسط هست، هم کلاسی ها و دوستام رو می بینم که دارن فصل سه و چهار رو می نویسن و هر روز از من سوال می کنند که تو چیکار کردی؟ چرا کارت رو انجام نمیدی؟ خب بنویس دیگ. اینکه چیز خاصی نیست.
ولی واسه من چیز خاصیه.من ذهنم مثل اونا عمل نمی کنه من احتیاج دارم زمان بیشتری بزارم برای انجام کارم.
این ترس از کمبود وقت، این مقایسه ها همیشه منو از چیزی که خواستم دورتر کرد.
این نرسیدن به خواسته ها، اعتماد به نفس من رو گرفت.اهمال کاری من هم احتمالا از همین موارد شروع شده، چون این باور شکل گرفته که من موفق نمیشم من بلد نیستم، باعث شده که اصلا کاری رو شروع نکنم که بخوام شکست بخورم و خودم رو سرزنش کنم.
این فایلتون باعث شد بفهمم شماهم مثل همه ما یکسری مسائل رو دارید اما نحو برخورد شما با مسائل و حل مسائل متفاوته.نا امید نمیشید و به پروسه اطمینان دارید.صبر می کنید و بعدش اتفاقات خوب و در زمان سریع براتون اتفاق می افته.
مرسی استاد جون، خیلی خوشحالم که شما هستید و من می تونم باهاتون صحبت کنم.خیلی ممنون که تجربه هاتون رو با ما به اشتراک می گذارید.
خدا یار و سرپرست شماست؛ و او بهترین یارى دهندگان است.
سوره آل عمران، آیه 150
سلام به استاد گراتقدرم که خداوند او را در چنین روز مبارکی متولد کرد تا من در این مسیر توحیدی و لبریز از معجزه اش، هم گام با ایشان خود را در بهشتی از نعمت های فراوان احساس کنم ،
در چه خانه زیبا ، ساده و آرامش بخشی زندگی می کنید واقعا انرژیِ مثبتش به جانم نشست ،پنجره های بدون پرده چقدر بی نظیره واقعا اگر خانه طوری باشد که پرده نیاز نباشد خیلی عالیه که روبرویت آسمان باشکوه را ببینی و باغچه حیاط و زیبایی های بی نظیر دیگر، خوش باشید.
و سلام به مریم بانوی عزیزم که همه جوره از ایشان آموختم و سعی کردم در عمل از رفتارو عملکردهایشان در تمام زمینه ها ،درس ها پس بدهم ،دست مریزاد خداقوت عشق بهتون
و سلام به دوستانِ گلم که متعهدانه و با عشق و ایمان به خداوند در این مسیر ،روز به روز پیشرفت های شان در تمام زمینه ها ،تجاربی فوقالعاده هست ،دمتون گرم
خدایاشکرت بابت همین لحظه، همین نقطه ای که در گوشه ای از زمین پهناورت در حیاط خانه باغ بهشتی که به من ارزانی داشته ای نشسته ام و بوی عطر گلها و شکوفه های درختانِ میوه های حیاط واین گلهای آفتابگردان زینتی زیبا وتلاقی با صدای گنجشک ها و چهچهه قناریِ نارنجی خوشگلم که در کنارم هست و کبوتران که هرازگاهی می آیند دور وبرم سرکی می کشند و می روند ،مرا مست حضورت کرده ،آنقدر احساسم عالی و بی نظیرست که خود را روی ابرهای باران زایی که روبرویم هستند می بینم ،سبکبال ،رها و آزاد.
عجب هوایی ست هوای دلم، جوووونم به این هوای بارانی
به بودنم در این شهر زیبا بوشهر ، که روزِ آن هم در تقویم همزمان شده با روز تولد استاد ارزشمندم واااای معجزه هست بخدا …..
و خداوند زمزمه می کند که مریم جان دل به دل راه داره و در قرآن هم آیه زیبایش را آورده ام فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ وَاشْکُرُوا لِی پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم و مرا سپاسگزارید،آخه خدایِ به این مهربونی ،خدای دلسوز و بخشنده ای به این عظمت که مرا هدایت کرد به این مسیر جادویی وباید هر نفسم شکرش را بگویم و کاری مگر واجب تر از این هست می شود لحظه ای فراموش کرد نه والا فقط کافیست تسلیمش باشم و افکار،ذهن و قلبم را تسلیم جریان هدایت هایش کنم بعدنتایجش را می بینم و به خداوندی خودش دیدم که چطور در همه حال مراقبم بود ،خیلی بهتر از آنچه که تصورش را می کردم ،او از من مراقبت کردو زندگیم رادر تمام ابعاد تغییر داد.
خداوندی که اینطور ذهن ها را نوآوری می کند تا چنین رباتی تولید شود و هرروز همه چیز به راحتی در دسترس مان ،آنوقت جرا باید هنوز که هنوزه در پیچ و خم گذشته ها و ترس از آینده خود را اسیر نگه دارم و از لحظه های ناب زندگی که الحق
هدیه ای گرانبهاست خود را محروم کنم همه رمزو رموز و رسیدن به هر خواسته ای درک لحظه هاست و شکرگزاری بابت آن که از خداوند حتی برای قدمی که راه می روی کمک و هدایت بخواهی و بعد یهویی می بینی که دوسال در این مسیر به صورت تکاملی پیش آمده ای و چه دستاوردهایی نصیبت کرده است ،
چه تغییرات شگرفی در شخصیت مان رخ داده ،چقدر ایمان مان قوی شده ،صبوری را به تمام معنا زندگی کرده ایم و عجله وااای که این نقص عجله چقدر به من در گذشته آسیب زد و بارزترین نقص شخصیتی من بود اما به لطف خداوند و خواستن و تمرین کردن توانستم این نقص را برطرف کنم.
دیگر برای هیچ موردی عجله ای ندارم و آگاهی از قانون تکامل در این زمینه هم خیلی بهم کمک کرد
مثلا در ماه مبارک رمضان قرآن می خواندم که واقعا قرآن، تراپی است و هرروز یک جزء می خواندم و تأمل و تفکر روی معانی نداشتم اما امسال خداروشکر یک یا دوصفحه می خوانم فقط معانی آیه های زیبا را و فهم ودرکم عالی تر شده ،چون یکی از خواسته های هرروزم در دفتر ستاره قطبی این هست که خدایا بر علم ،دانش و آگاهی من بیفزا چه در مورد قرآن و چه عملکردهایم و تصمیمات زندگیم ،واقعا خیلی برایم مهم و حیاتیست وقتی آگاهانه برای کوچکترین تصمیم تا بزرگترین تصمیمات تفکرو تعقل و تمرکز می گذاری و عجله ای نداری و خود را آماده نشانه ها ،الهامات و هدایت های خداوند می کنی ،با ذهن بازوپاک و آرامش ، لاجرم به نتایجی می رسی که رشدوپیشرفت هایت را شاهد هستی .
در مورد کسب و کارمان که الان یکسال شد شروع به کار کردیم ،فقط با عشق و ایمان به خداوند ادامه دادیم با همان امکانات و چقدر خیروبرکت و فراوانی از درو دیوار می ریزد باید صبور بود ،باید روی مبلغ زوم نکرد اگر ایمان دارم خداوند روزی رسان است پس خودش همه جوره حواسش هست، ما سعی کردیم کیفیت را رعایت کنیم و آنچه برای خود می پسندیم برای مشتریان عزیزهم در نظر بگیریم و واقعا خداوند سنگ تمام گذاشته البته سنگ تمام گذاشتن از هر دیدگاهی فرق می کند ولی برای من و عزیزدلم مصطفی ،خداوند همه جوره خزانه زندگیمان را پروپیمون کرده است و پر خیرو برکت ….
چرا که خزانه زندگیمان وصل به خزانه خداوند است و من آنقدر حالم با خودم فوقالعاده است ،آرامش دارم و هر نَفَسم شکرگزار خداوند هستم که اصلا تمرکزم روی اصله و اصل همان حال عالی و ایمان به خداوند،اتفاقات و نتایج عالی هستش.
من از کدام گذشته ای آمده ام ،و وقتی به همین فکر می کنم خدا می داند انگار ثروتمندترین هستم که همین طور هم هست چون من به کسی ایمانِ واقعی آوردم که ابتدا درونم را به آرامش تبدیل نمود و بعد تغییرات شخصیتی و رفتاری وبه خواست خودش ثروت های معنویِ دیگر را در وجودم جاری کرد با گوش جان سپردن هرروز به فایل ها،دوره ها ،کامنت نوشتن ها ،مراقبه کردن ها ،عمل کردن به آموزه ها ،سعی در عمل به رعایت قوانین الهی،پاک زندگی کردن ،نوشتن در دفتر ستاره قطبی و کلا ساعتها و ساعتها بودن در این فضای معنوی و روحانی که امروز برایم نتایجش، زندگی در بهشت باشد ،مگر بهشت جز حال خوب و آرامش و در لحظه زیستن است و داشتن یک زندگی توحیدی که همه کاره آن خداوند است …..
همیشه در این مسیر سعی کردم خودم را با خودم مقایسه کنم و روز به روز کارنامه ام نزد خودم و خداوند درخشان باشد ،
مثلا از رفتارهای مصطفی جان نسبت به خودم ،بیشتر می فهمم و درک می کنم که تغییراتم عالی بوده و خداروشکر می کنم که با مجدد کارکردن روی دوره 12 قدم و این روزها تمرکز دوباره روی دوره شیوه حل مسائل زندگی
چقدر به آگاهی هایم اضافه تر شده و در فرکانس بالاتری می توانم عالی تر درک کرده و خداپسندانه در عملکردهایم آنها را پیاده کنم تا برایم این بهبودی دائمی شود که به لطف خداوند و استاد عزیزم و هرروز ادامه دادنم با عشق و شورواشتیاق ، احساس می کنم این بهبودی را و چقدر لذّت بخش است این مسیر، کامل و بی نقص .
در کامنت چند روز پیش این متن رو نوشتم آنقدر به دلم نشست گفتم اینجا هم دوباره بنویسم و خالی از لطف نیست که
بزار خدا برات بچینه
خدا خیر مطلقه !
دست ببری توش خراب میشه
[أَنَّ الْقٌوَّهَ لِلَّهِ جَمیعًا]
خدا میگه همه ی قدرت ها توی دست منه!
پس از خدا بخواه که برات بچینه،
که بهت ببخشه،
برات فراهم کنه،
نجاتت بده و خوشحالت کنه…
جووووونم به این خدا ،چقدر با او بودن آرامم کرده و بیخیال از هر چه که در گذشته اسمش را خواسته مادی گذاشته بودم اما با آگاهی امروزم
داشتن او و ایمان،توکل و امید به خودش یعنی رسیدن به هر خواسته ای در زمان مناسب آن هم فقط با خواست و اراده خودش می خواهم،
واقعا او که تغییراتم را ببیند و بزرگیه ظرف وجودیم را شاهد باشد ،آنوقت است که رسیدن به خواسته ای به دل و جانم می چسبد و می نشیند مثل همین خانه باغ ،کسب و کار و کلی چیزهای دیگر که هرروز می بینم و شکرش را به جا می آورم انگار همین الان به من عطا کرده است ،خدایا بی نهایت شاکروسپاسگزارتم.
در پناه خداوندمهربانم هر نفس شاد،سلامت،موفق وعالی باشید و بدرخشید، عاشقتونم.
با سلام خدمت استاد گرامی و خانم شایسته گل و همه دوستان خوبم
کجاها توانستید به قانون تکامل عمل کنید و مسیر برای شما آسان و لذت بخش شد؟
در یکی از مسابقات کشوری که جایزه ش،سفر مکه بود و من خیلی انگیزه داشتم که حتما برنده بشم،و فکر میکردم که یه کتاب رو باید بخونم،اما وقتی برای دریافت کتاب رفتم،چندین کتاب بهم دادند که باید خط به خط یاد میگرفتم ،خوب اولش شوکه شدم که چجوری این همه کتاب رو بخونم ،اما خیلی زود گفتم برای برنده شدن باید شروع کنم،خلاصه برنامه ریزی کردم که مثلا اگر روزی فلان تعداد فصل از فلان کتاب رو بخونم ،میتونم چندین دور کتابها رو مرور کنم و کاملا مسلط بشم،و واقعا هم همین طور شد و من در امتحان کشوری نفر اول شدم و با یه نمره بالا قبول شدم،جوری که خانمی که برگه منو صحیح کرده بود میگفت پیش خودم گفتم لابد کلید سوالات رو داشتی،اخه تقریبا همه رو درست زده بودم .و واقعا از خوندن مطالب لذت بردم و قشنگ همه رو بلد شده بودم ،خب نتیجه شم عالی بود.
کجاها برعکس عمل کردید؟ یعنی بهجای تمرکز بر بهبودهای کوچک اما مستمر و تقویت فونداسیون درونی خود در این مرحله، عجله داشتید بدانید در مرحلهی بعدی چه خبر است، یا به خاطر مقایسه با دیگران، نمیخواستید از قافله عقب بمانید. در نتیجه، بهجای تقویت فونداسیون، بار اضافهای بر آن گذاشتید و قبل از تکمیل ساختمان، آن را ویران کردید.
واقعا در بحث عجله کردن ،هزاران مثال دارم،از عجول بودن ،از عدم تکامل،در بحث یادگیری زبان ،رانندگی،دروس دانشگاهی،حتی دوره های استاد،یادگیری یه مطلب یا نرم افزار جدید
یعنی مثلا در بحث زبان انگلیسی،چون علاقه دارم،استعداد و پشتکار هم دارم،مثلا گرامر حال ساده رو یاد گرفتم،حالا مثلا به جای اینکه بیام هزاران بار با جمله های کاربردی که در زندگی روزمره به کار میبریم ازش استفاده کنم و بزارم قشنگ تو وجودم بشینه ،سراغ ده ها متد و اپلیکیشن و کلاس و استاد و …،میرفتم ،چون فکر میکردم با اون روش یا استاد یا کتاب ،من سریعتر به هدفم که مکالمه هس میرسم،خوب نتیجه شم این شد اصلا دلزده شدم و خیلی وقت ها دیگه پیگیرشم نباشم ،میخوام بگم من علاقه و استعداد داشتم ،ولی به خودم اجازه نمیدادم که با گوشت و پوستم یکی بشه و همش عجله داشتم ،چون خواهرشوهرم هم مدرس زبان برای بچه ها هس،دیگه منم میگفتم همین فردا منم باید شاگرد بگیرم و اصلا اینجوری فایده نداره،حالا صدتا کار دیگه هم در کنارش انجام میدادم که میخواستم توی همه شون بهترین بشم،نتیجه شم مشخصه دیگه.
ولی واقعا میبینم عجله فقط باعث شده که من پانصد بار تا نزدیک قله برم ،بعدش دوباره سُربخورم پایین.
اما حالا میگم همزمان که داریم به سال جدید نزدیک میشیم،باید و باید این شخصیت رو در خودم بسازم که هر کجا خواستم عجول باشم به خودم بگم دفعات قبل که عجله کردی به کجا رسیدی،خیلی مهمه که به خودم یادآوری کنم.
راستی چه دستگاههای جالبی که برای بازی ساخته شده بودند ،خیلی عالیع که شما میتونید هر وقت و هر مکان که حالشو داشتید بیایید و بازی کنید ،یعنی اون ربات که همیشه اماده بازی هس و چی از این بهتر،خدایا شکرت.
اما فضای زیبای خانه هم برام جالب بود و دوست دارم که استاد توضیحاتی راجب بهش بدن.
سلام به استاد عزیز و مهربان و خانم شایسته گرامی و همچنین دوستان خوب و عزیز
من در حال و هوای دوره همجهت با جریان خداوند غوطه ور
بودم ، همه جا در حال گوش دادن ، تو ماشین تو خونه ، وقت
فراغت بین روز ، شاید باورتون نشه چن روزه دلم هوای یک فایل
از استاد کرده بود که موضوعش فرق کنه و به قول معروف یک
تنوع فضا باشه ، یک هدیه از طرف استاد ،
یک دوری تو فایل های زندگی در بهشت زدم و یکی دوتایی دیدم ،
ولی دلم یک چیز جدید میخواست یک هدیه وسط دوره …
دیروز با خودم گفتم برم تو سایت چون احتمالا
استاد جلسه پنجم رو بار گذاری کرده ، تا عکس فایل جدید رو دیدم که استاد با میز
پینگ پنگ بود قند تو دلم آب شد ، فهمیدم که فایل جدید اومده
اونم از جنس آگاهی های متنوع و هیجان انگیز ،
چه حس خوبی داشت سری زدم روی دانلود که بدون گیر و توقف یکجا ببینم ،
چون من این فایل های هدیه رو کامل دان میکنم و کنار فایل های دوره های استاد نگه میدارم
کل فایل فقط تحسین بود و لذت از موقعیت و شرایط
چقد لوکیشن کلیپ جذاب بود ، یک اتاق رو استاد اختصاص داده
برای ورزش ، ما که خونه مون همچین اجازه ای نمیده ، ولی
حسابی تحسین کردم و تجسمش ، که منم یک جا مخصوص ورزش تو خونه دارم ،
اولین چیز دیزاین ساده و بشدت تمیز و شیک نظرمو جلب کرد ،
همون اول استپ کردم ، چقد مبل ها تمیز و خیلی سفید بودن
، نورپردازی جالب ، دیوارهای بشدت تمیز و یکدست سفید ، قاب
عکس های سه تکه و زیبا ، خودمو فرض کردم روی مبل ها میشینم … کلی تجسم کردم ،
دوباره پلی ، چه آگاهی های ناب و جالبی ، از یک بازی ساده ، منم
سرکار یک میز پینگ پنگ دارم و مثل استاد خیلی از این بازی و
ورزش لذت میبرم ، چقدر تحسین کردم استاد را ، یک انسان چقدر
میتونه آزاد باشه ، انقدر آزاد که هرموقع میخوان برن و بازی یا
ورزش کنن کاری که دوست دارن رو انجام بدن ، نه مثل ما که باید یک فرصتی دست بده ، شرایطش باشه و هزارتا …
ولی استاد با دنیایی که ساختن آزاد و رها به علایقشون
میپردازن ، چقدر لذت بخشه این حد از آزادی ، بعد نوبت رسید به
اون روبات هوشمند ، این حس که هر چی دوست داری رو بخری
چقدر خوبه ، چقدر لذت داره هر چیز که میخوای رو بری گرون
ترین برندشو بخری که صد البته آپشن هاش و کیفیتش بالاتره و
تو لذت بیشتری میبری ، چقدر لذت داره وسیله ای که میخوای
بخری دست بزاری رو گرون تره ، برای استفاده از آپشن های بالاتر ،
بدون نگرانی از موجودیه حسابت ، آزاد و رها ، این معنی واقعیه رها بودن از دنیاست ، نه نگرانی نه ترس و نه غمی ،
کلام طولانی شد میخوام بگم کل فایل لذت و تحسین و تجسم بود ، خیلی عالی و فوق العاده
و اما آگاهی های فایل که من درک کردم ، خلاصش میکنم :
1- ما یک مسیری رو که شروع میکنیم همون اول راه تا به چالش
میخوریم ناامید شده و رها میکنیم ، برای منم همینطور بوده ، من
به زبان عربی علاقه دارم و دو سه سال قبل شروع کردم ، یادمه هنوز چار پنج ماهی نشده بود که تو یک سفر با یک عرب زبان
برخورد کردم. ، با اعتماد به نفس بالا رفتم جلو که یجورایی مشکل رو حل کنم و گپ بزنم باهاش ، خدا شاهده فقط سلام و
علیکش رو فهمیدم ، یعنی چنان خورد تو ذوقم که رفتم تو افق ، میگفتم من که این همه لغت بلدم ، اون همه فایل و جزوه پس
چی شد ؟. تازه فهمیدم تو مکالمه هیچی از اون لغات رو نمیشنوم ، یعنی گوشم برای کلمات زبان عربی تیز نیست، که البته
یک موضوع عادی بود ولی من نمیدونستم ، چنان ناامید شدم که یک ساعت فقط به خودم غر میزدم که تو چقدر بی استعدادی ،
این همه وقت گذاشتی و هیچی ، همین اتفاق باعث شد که چن سالی گزاشتمش کنار ، که بعدا میگفتم اگر اون موقع ناامید
نمیشدم و ادامه میدادم الان به یه سطح خوبی رسیده بودم ولی نشد ، ذهنم بر من پیروز شد منو از خواستم باز داشت ،
بعدها بود که فهمیدم زبان یک امر تکاملیه و بالای یک سال فقط باید گوش کنی و بعدش یدفه همه چی عوض میشه و با سرعت بالا پیشرفت میکنی
2- بحث تکامل و تمرین ، ما بدون اینکه تکامل رو طی کنیم ، بعد از یک سری تمرین کوتاه ، فکر میکنیم پیشرفت کردیم و سریع
میریم سراغ مرحله بعد ، من این تجربه رو تو بحث موسیقی داشتم ، خیلی به ساز گیتار علاقه دارم ، اولش یک دوره یک ماهه
سولفژ رو گذروندم که بفهمم موسیقی چی به چیه ، و بعد به سرعت رفتم سراغ ساز و شروع نواختن ، تو ملودی و آهنگ که
چون صبر نداشتم نتونستم پیشرفت کنم برا همین رفتم تو بحث پاپ و ریتم نوازی که به نسبت راحت تره ، خوب یادمه اولین
آهنگ که معمولا همون سلطان قلب هاست و ریتم خیلی آسونی داره رو زدم و بعدشم با کمی تمرین همراه نواختن شرو کردم به
خوندن ، رو ابرا بودم و با خودم گفتم دیگه تمومه من نوازنده شدم ، بدون اطلاع مربی رفتم تو اینترنت و متن یک آهنگ از
شادمهر رو دان کردم و شرو کردم ، اول آکوردها رو تمرین کردم ، به نسبت خوب بود و سری رفتم سراغ زدن ریتم و خواندن ، یعنی
3 تا کار با هم ، آکورد ، زدن ریتم و خواندن ، باورم نمیشد ، جوری شد دست راست و چپم رو غاطی کردم ، یه چی میخوندم یه چی
دیگه میزدم ، فالس خوندن مال یک لحظه بود ، هرچی زور میزدم بدتر میشد ، اصلا چنان خورد تو ذوقم میگفتم چرا نمیتونی یک
آهنگ به این ساده ای رو بخونی و میزاشتم به حساب استعداد و آی کیو ، خیلی حس بدی بود . غر زدن و سرکوفت به خودم و
ناامیدی از مسیر ، چن تا آهنگ دیگه رو هم سعی کردم بزنم که
مدام اوضاع بدتر میشد ، همین شد که آرام آرام گیتار از دستم افتاد و رفت تو کمد و بایگانی شد
– بعد از آشنایی با استاد یه مدت هست که هدف گزاری کردم ، یادگیری ساز رو ، الان میدونم که تکامل باید طی بشه ، اون خواننده که به اون راحتی انگار کلمات و نت ها رو زبانش سر میخوره ، سال ها وقت گزاشته و تمرین کرده ، استاد به ما میگه باید تو هر کاری تکاملی جلو بری ، یک شبه و یک ماه و یک ساله نمیشه و اگر نخوای تکاملتو طی کنی نمیتونی ادامه بدی و درنهایت بی خیالش میشی ، با خودم میگم اگر همون چن سال قبل این قانون تکامل رو میدونستم چه پیشرفت ها و دستاوردهایی که الان نداشتم ،
3- بحث سوم هم این موضوع رو استاد مطرح کردن که اگر یک عادت یا باور اشتباه در ما شما بگیره خیلی انرژی و وقت باید صرف کرد تا اون رو بتونی اصلاح کنی و به اصطلاح به نقطه صفر برسی ، مثال این مورد رو تو کامنت بعدی مینویسم چون خیلی طولانی شد ممنون که وقت گزاشتین
انشاالله موفق و خوشبخت و زندگی تون پر از نعمت و ثروت و سلامتی باشه
بسم الله الرحمان الرحیم
سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان گلم
مثل همیشه یک فایل عالی از استاد، چقدر برای من درس داشت، چقدر نیاز داشتم که همین لحظه این صحبت هارو بشنوم
دوست دارم تجربه خودم رو از این مسئله بگم، تا مرور کنم چه مسیری رو باچه نگاهی اومدم و چقدر باورهای من تغییر کرده و بهبود یافته، به لطف استاد خوشگلم
دوستان من برق کش ساختمان هستم، در ابتدای کار به دوره فنی و حرفه ای رفتم و مدرکم رو گرفتم، پس از اون وردست یک اوستاکار شاگردی کردم
مدت زمانی که من شاگردی کردم، سرجمع تمام روزهایی که کار کردم دوماه نمیشه، پس از اون بخاطر ذوق و شوقی که داشتم، خودم شروع به کار کردم تا درآمد بالایی داشته باشم و پیشرفت کنم
من خیلی خیلی تلاش کردم، بسیار بسیار باورهای خوبی راجع خودم، کارم، فراوانی مشتری ساختم و اینکه خداوند افراد مناسب رو سمت من هدایت میکنه
مدت زمانی که من برق کشی کار میکردم، یک سری پروژه هارو میرفتم سرکار و راحت انجام میدادم، یک سری پروژه هارو میرفتم سرکار و برای من خیلی جدید بود، چون خیلی خوب روی خودم کار کرده بودم با شجاعت میرفتم توی دل کار، در نود درصد موارد کار باموفقیت انجام میشد، اما ده درصد هم از پسش برنمیومدم و به اون بنده خدا میگفتم که من نتونستم کار شمارو انجام بدم، وقتایی که اینطور میشد من خیلی به هم میریختم، احساس ناتوانی میکردم، و چندروز گاهی طول میکشید تا آرامش پیدا کنم و برگردم به مسیر صحیح
یک سری کارهارو هم که میرفتم و میدیدم فعلا در توانم نیست، همونجا میگفتم این کار من نیست یا وقت ندارم و انجام نمیدادم
این مسیری که من دو سال ادامه دادم، خیلی خیلی به اعتماد به نفس من کمک کرد، به عزت نفس من کمک کرد، بسیاری از پروژه هارو با ترس میرفتم توی دلش و با کمک های بیشمار خداوند انجام میدادم و خدامیدونه چقدر اعتماد به نفس در من ساخت
اما میدونی، طبق حرف های استاد تکاملم درست طی نشده بود، خیلی جاها اذیت شدم، کار طول کشید، صاحب کار غور غور میکرد، و اینطور مسائل پیش میومد برام
اما برای من درس داشت، درس اینکه باید یاد بگیرم تکاملم رو درست طی کنم، آرام آرام برم جلو
استاد بارها گفتن زمانی که شریک داشتن و بدهکار شدن، اون اتفاق ها باید میفتاد تا یک سری درس هارو یاد بگیرن
این قضیه در مورد من هم دقیقا همینه، من سر یک سری کارها خیلی اذیت شدم، احساس ناتوانی کردم، ناراحت میشدم، به توانایی های خودم شک میکردم، اما تمام این اتفاقات سبب شد من تکامل رو خیلی بهتر درک کنم، نه در حرف بلکه در عمل، یاد گرفتم باید خوب کار رو یاد بگیرم، بارها وبارها تکرار کنم، بعد برم سراغ کارهای بزرگ تر و مسیرم روان طی بشه
خداروصدهزار مرتبه شکر میکنم، این مسیری بود که من باید میرفتم، تا کار رو یاد بگیرم، با تمام چالش هایی که برای من داشت، خیلی درس ها یاد گرفتم، مهارت های عالی در برق کشی، ارتباط با مشتری، ارتباط عالی با فروشندگان لوازم الکتریکی، اعتماد به نفسی که راجع خودم و معرفی خودم پیدا کردم تا کارم رو و خدمتم رو به همه معرفی کنم و با اعتماد به نفس این کارو کنم
این مسیر به من شجاعت بسیار زیادی داد، شجاعت رفتن توی دل ناشناخته ها، درگیر شدن با کارهایی که قبلا انجام نداده بودم و برای من جدید بود و این مسیر سبب شد خیلی رشد کنم و بزرگ بشم، خدایا سپاس گزارم
از اول تابستان امسال، کسب و کار من عوض شد، خداوند من رو هدایت کرد به یک محصول خاص که فقط اون رو کار کنم و تمام تمرکزم رو بزارم روی اون، منم دوهفته اولش مقاومت داشتم، میگفتم خدایا من دوساله زحمت کشیدم، کلی تلاش کردم تا برق کشی بیاد توی دستم، حالا کارو ول کنم؟!
خداوند گفت دقیقا باید ول کنی، و این کاری که من میگم رو انجام بدی
منم به خداوند خودم، عشق خودم لبیک گفتم، تمام تمرکز و انرژیم رو گذاشتم روی کسب و کار جدیدم، که عالی هست، با پتانسیل بسیار بالا برای کسب درآمد
کار کن مرتبط با برق کشی هست، فروش یک محصول الکتریکی همراه با نصب که خدمت مشتریانم ارائه میشه، یعنی مشتری از خودم محصول رو میخره و خودم هم میرم براش نصب میکنم
خیلی کار فوقالعاده ای هست، خیلی کار ارزشمندی هست و نیاز تمام خانه های مردم هست، و من بسیار راضی هستم
اینارو تعریف که یک چیزی بگم، تجربه من از برق کشی این بود که اگر تکامل خودم رو طی کنم، آروم آروم پیش برم، دیگه اذیت نمیشم، زجر نمیکشم، چون اون دورانی که کار میکردم گاها خیلی جاها اذیت شدم، کارهای بسیار سختی انجام دادم، حتی یک جاهایی از پس یک کارهایی برنیومدم
اما الان که این درس رو خوب یاد گرفتم، دارم آرام میرم جلو، هیچ عجله ای ندارم، کسب و کارم داره خیلی قشنگ رشد میکنه، مشتری ها میان، البته که فعلا مشتریان زیادی ندارم، اما وقتی مشتری ها میان خیلی راحت و بااعتماد به نفس میرم کار رو انجام میدم، توی همین کارها چقدر درس های جدیدی یاد گرفتم، از روش کار، قلق هایی که باید بلد باشم، نکاتی که باید
بدونم، اطلاعاتی در مورد محصولم، نحوه کارکرد محصول، نحوه توضیح دادن به مشتری و معرفی درست محصول که اصلا این محصول چرا باید خریداری بشه، چرا واجب هست که استفاده بشه
و الحمدالله خیلی راضیم، از ثانیه به ثانیه زمانی که برای کارم میزارم لذت میبرم، از وقتی که دارم کار میکنم، از وقتی که دارم باورهای مناسب برای کسب و کارم ایجاد میکنم
و ایمان دارم، ایمان دارم تا یکی دو سال دیگه، مشتریانم صدبرابر میشن، فروشم میره بالا و بسیار عالی رشد میکنم
یک دنیا ذوق و شوق در وجود من هست برای کار، اما همیشه تلاش میکنم ذهنم رو قانع کنم، ذهن من خیلی وقت ها میاد مقایسه میکنه، میگه ببین بقیه هر روز مشتری دارن، کار میکنن، پول در میارن
ولی تو چی؟ هفته ای یک مشتری داری؟ یا ماهی یک مشتری؟!
اما من بهش میگم، ببین نوبت منم میشه، روزایی میرسه که صبح تا شب میرم سرکار، هر روز مشتری دارم، مشتری هام باید چند روز صبر کنند تا نوبتشون بشه و من برم کارشون رو انجام بدم
چون من به خدای خودم ایمان دارم، خدایی که من رو هدایت کرد به این مسیر، به این کسب و کار، باورهای مناسب رو بهم داد و همیشه میده، من رو تکامل میده، درس هایی که باید یاد بگیرم رو بهم یاد میده
خدایا شکرت، خدایا صدهزار مرتبه شکرت
این فایل خیلی برای من درس داره، چون خودم زندگیش کردم، تجربه کردم، و الان دیگه خوب یاد گرفتم تکامل یعنی چی، چرا باید آروم آروم برم جلو، چرا نباید تبلیغات کنم، الکی پول صرف تبلیغات کنم که هیچ فایده ای نداره
بجاش یاد بگیرم محصولم رو درست معرفی کنم، ارتباطات قوی ایجاد کنم، بزارم این محصول راه خودش رو پیدا کنه، مشتری هایی که براشون محصولم رو نصب کردم با خودشون ده ها مشتری دیگه میارن، به وقتش، به وقتش اتفاق میفته، فقط باید صبر داشته باشم، اجازه بدم که تکاملم درست طی بشه و فقط از مسیر لذت ببرم
خدایا سپاس گزارت هستم
چقدر یادآوری خوبی به خودم بود که چه مسیری رو اومدم و دارم ادامه میدم
خدایا سپاس گزارت هستم، بی نهایت
دوستتون دارم قشنگای سایت عباسمنش دات کام
در پناه خدای زیباآفرین، عاقبت بخیر باشید
سلام استاد جان حالتون چطوره؟! حتما که عالی هستین
چه خونه ی زیبایی چه طبیعتی از پشت پنجره ها احساس کردم
و مطمئنم شما همیشه بهترین هارو برای زندگی و لذت بردن انتخاب میکنید و به انتخابتون ایمان دارم
سلام میکنم مگبه مریم خانوم همیشه حاضر در پشت صحنه و آقا ابراهیم مسئول فنی این سایت الهی و خانم فرهادی عزیز در بخش پشتیبانی
،
استاد من خودم به شخصه تو خیلی از مسائل و موارد از بچگی اصلا کمال گرا نبودم و تو هر قسمتی از زندگیم نگاه میکنم میبینم که تو این چیزایی که میخواستم و لازم بوده قدم به قدم مسیر رو طی کردم و در نهایت به خواستم رسیدم
واضح ترین چیزی که میتونم بهش اشاره کنم ورزشم بود
باور کنید یک روزی منم آرزوم بود که من هم بتونم تو هنر های رزمی خیلی عالی بشم و خوب عمل کنم
اما همیشه یه حسی از درون به من میگفت که بهش میرسم و منم بالاخره یه روزی توش خوب میشم
اینم فکر میکنم به خاطر نحوه ی تربیت پدرم بوده چون من در بیشتر مواقع پیش پدرم کار میکردم از بچگی و پدرم با شیوه ی صحیح گفتار و رفتار به من هنرشو آموزش میداد و من هم در 99 درصد موارد بالاخره کار درست رو انجام میدادم و حتی خیلی فراتر هم میرفتم خیلی بهتر از انتظارات هم عمل میکردم
خدارو شکر میکنم بابت این موضوع
و بعد هم که با شما و قانون آشنا شدم
من متوجه شدم که به خاطر فضای مجازی و دیدن فیلم های دیگران انگار آروم آروم داشتم از اون سیکل آهسته و پیوسته خارج میشدم یعنی منم هرچی رو میدیدم میخواستم همون موقع یا در نهایت خیلی زود داشته باشمش و در 99 درصد مواقع هم احساس نام توانی و نا امیدی میومد سراغم چون خودم رو با اون لحظهی اون فرد موفق حالا تو هر حوضه ای مقایسه میکردم
میخواستم یک شبه موفق بشم
میخواستم یک شبه ثروتمند بشم
میخواستم یک شبه مشهور بشم
میخواستم یک شبه چمیدونم کلی فالور داشته باشم مثلا
و خدارو شکر خدارو شکر که خداوند منو هدایت کرد
و با شما آشنا کرد
و یکی یکی به یاد آوردم که من تو چه مواردی آروم آروم شروع کردم از مسیر لذت بردم هر روز یک قدم کوچیک براش برداشتم و رشد کردم و همش برام لذت بوده
و باعث شد هر چی جلوتر اومدم خودمو از اون چرخهی معیوب عجله ، چشم و هم چشمی با دیگران ، خدوتو به بقیه ثابت کردن و از بقیه عقب نیفتادن و جلو زدن بیام بیرون خارج بشم،
و الان به معنای واقعی دوباره دارم از زندگیم از مسیری که توش قدم گذاشتم دارم لذت میبرم
،
میدونید
اول از همه ما بااااید خودمونو جدا کنیم از فضای جامعه از باورهای اشتباه از فوضولی و سرک کشیدن تو زندگی بقیه از فضای مجازی
تا اصلا خواسته های اصلی خودمون بیادمون بیاد
خواسته های اصلیمون فرصت ابراز وجود پیدا کنن
و بعد به یاد بیاریم مسیر رسیدن به خواسته های قبلیمون رو که مسیرش چی بود؟
هدف ما از رسیدن به اون خواسته ها چی بود؟
چه عاملی باعث شد ما به اون خواسته ها برسیم؟
چه عاملی باعث شد ما تو اون موضوع مورد علاقه حرفه ای بشیم؟
آیا برای رسیدن بهش عجله داشتیم یا نه داشتیم با هر بار انجام دادنش لذت میبردیم؟
آیا با زجر و عجله اون کارو انجام میدادیم و تمرین میکردیم یا با لذت و حس کنجکاوی و آرامش انجامش میدادیم؟
حالا یه تجربه بگم براتون
درسته که در خیلی از موارد کمالکرا نبودم و حرکت کردم کوچولو کوچولو و هر بار بهتر شدم
اما در مواردی هم که بیشتر مربوط میشه به همین چند سال اخیر اگر جلوی کماگرایی رو نمی گرفتم هرگز کاری که دوست داشتم رو انجام نمیدادم و دستاوردی هم نداشتم
با این که این همه سال هنر های رزمی رو تمرین کرده بودم و توش میتونم بگم عالی بودم اما وقتی میخواستم آموزش دادنش رو به خصوص در فضای مجازی شروع کنم دائم ذهنم میخواست منو با اون مربی که سالها در حال آموزش دادنه مقایسه کنه
نه از لحاظ فنی چون من از لحاظ فنی از 99 درصدشون بهتر بودم بلکه از لحاظ تعداد مخاطب و مشتری
چقدررر فایلها ی استاد و صحبت های استاد به من کمک کرد که با این کماگرایی مقابله کنم
و شروع کردم البته شروع کردنم هم بسیار کمالگرایانه بود
یعنی با دوربین که البته داشتم از قبل و میکروفون بیسیم که اینقدر صبر کردم که میکروفون خریدم و به محض اینکه خریدم شروع کردم،
و به طرز عجیبی خیلی آمادش بودم یعنی اولین ویدئو آموزش من از صدمین ویدئوی آموزشی اساتید دیگه بهتر بود ، و اینقدر ادامه دادم که دیگه خیلی راحت و فی البداهه وقتی میرم پشت دوربین یا با گوشی تلفنم خیلی پشت سر هم آگاهی های که تو ذهنم دارم رو در موردش صحبت میکنم
و خدارو شکر چقدرررر کمرنگ شده نظر دیگران برام تو این موضوع
البته میگم
هرچقدر که با خودم خلوت کردم با خودم تنها شدم و دور شدم از فضای جامعه
به خودم فرصت دادم که ببینم اصلا چی میخواد
دوست داره کجا و چه فعالیتی رو با چه افرادی انجام بده
و خدارو شکر آدمی هستم که وقتی چیزی رو دوست داشته باشم یاد بگیرم و انجامش بدم اگر کل دنیا هم با هم جمع بشن بگن تو نمیتونی به این خواستت برسی من میگم میتونم و انجامش میدم و اینقدر تمرین میکنم تا بالاخره به دستش بیارم
اینو از کجا میگم
از اونجایی که استاد من طی 10 سالی که پیشش تمرین میکردم همش میگفت بوکس خیلی سخته بخوای توش به جایی برسی خیلی باند بازیه خیلی مافیاست خیلیا هستن که عالی هستن الان
مثل احسان روز بهانی
باورتون میشه یک روزی احسان روزبهانی الگوی من بود توی بوکس من عاشقانه میشستم بازی هاشو تو ی اینترنت میدیدم که تو سازمانهای حرفه ای مبارزه میکرد و یک چیزی تو وجود من فریاد میزد که تو هم میتونی
و به محض اینکه این خواسته در من شدت گرفت
با اینکه الگویی هم ندیده بودم که تو سازمان WBC از ایران بره مبارزه کنه من میگفتم من میرم و تو این سازمان مبارزه میکنم
و یادمه حتی روزهای اولی هم که اومده بودم تهران با اینکه هنوز دستاورد خیلی بزرگی توی بوکس نداشتم اما تو یکی از ویدئو های آموزشیم گفتم که میشود و انشاالله خودم به زودی بازی میکنم در بوکس حرفه ای ولی همون موقع گفتم که مسیرش از همین قهرمان شدن تو شهر و کشور خودت شروع میشه
که خدارو شکر قدم به قدم به همش رسیدم
و الان این باورو دارم که به هرچی که بخوام میتونم برسم
برام مهم نیست که چند نفر از من بهتر تو دنیا هست یا بقیه بگن تو نمیتونی یا میتونی،
خدارو شکر من آموزش دیده ی سید حسین عباس منش هستم
کسی از که از کارگری تو بندرعباس بدون هیچ مدرک خاصی بدون هیچ پیشینه و دستاورد خاصی شده بهترین استاد موفقیت دنیا که هنوز 99 درصد مردم دنیا نمیشناسنش اما همین 1 درصد که میشناسنش میلیون ها نفر هستن که هر کدوماشون شاید خیلی بهتر از اساتید موفقیت دنیا به قانون موفقیت مسلط هستن و بعضاً از شرایط زیر صفر به حلهای خیلی بالا رسیدن
خدارو شکر من شاگرد همچین فردی هستم
و اون چیزی که خواستش در وجودم شکل میگیره با توجه به ارزشهای خودم و علایق خودم برام خیلی خیلی ارزشمنده چون خواسته ی خداونده که میخواد از طریق من در جهان تجلی پیدا کنه
و شروع میکنم به یادگیریش و همیشه این مسیر موفقیت تو بوکس رو به یاد خودم میارم که از کجا شروع کردم و به یکی از بهترین ها توی بوکس تبدیل شدم، تا بتونم با آرامش بیشتر و لذت بیشتری مسیرمو طی کنم و از تک به تک پیشرفت های کوچیکم از تک به تک درک های جدیدی که در مسیر جدیدم میکنم خوشحال بشم عشق کنم سپاسگذار باشم لذت ببرم و زندگی کنم واقعا
منم ذهنم خیلی از مواقع میخواست به من بگه که درسته تو بوکس خیلی عالی هستی اما تو این موضوع نمیتونی این موضوع خیلیای دیگه هستن که الان توش عالی هستن و از این حرفهای تا امید کننده
اما خدارو شکر من تو این زمینه ذهن به شدت قوی دارم یعنی اینقدر میرم تو دل داستان که ساااکت بشه این ذهنم
استاد مرسی که اینقدر خوب و با عشق آموزش میدین و درکتون رو از جهان از موضوعات مختلف با ما به اشتراک میگذارید خیلی ارزشمنده خیلییی
من چقدرررر از شما یاد گرفتم چقدر زیاد
شما به من یاد دادین که فکر کنم تعقل کنم به من یاد دادین که خودم مسیر زندگیم رو انتخاب کنم با فکر کردن با تجربه کردن با بهش رسیدن
این بزرگترین چیزی بود که از شما دریافت کردم
این این منطق من رو قوی کردین در مورد موضوعات که خیلی از مواقع قشنگ میشنم یک موضوعی رو با منطق تو ذهنم حلش میکنم و البته نیاز داره به تکرار
یک سری از دوستان میخواستن منو به اجبار گیاه خوار کنن
از اونجایی که من فکر میکنم در مورد موضوعات و یاد گرفتم که احساس رفتار نکنم و تصمیم نگیرم
و البته از اونجایی هم که استادی دارم که به حرفاش کاملا ایمان دارم و باور دارم و ازشون نتیجه گرفتم و خودش هم داره با نتایجش با ما حرف میزنه
،
در حین گفت و گو با اون دوستان اولا دیدم که چقدررر توی کنترل ذهن و احساساتم عالی تر شدم و اصلا در حین این گفت و گو احساسم بد نشد چون با دید مربیگری داشتم این گفت و گو رو انجام میدادم و سعی کردم بدون قضاوت حرفهاشونو بشنوم و اصلا نه تایید کنم و نه نفی، من فقط با منطق درکم رو از موضوعات گفتم،
جوری شد که اونها از من تاثیر گرفتن و به رفتارشون شک کردن نه به گیاه خواری بلکه به رفتارشون برای قانع کردن دیگران که به شیوه ی اونها روی بیارن،
و خیلی از خودم از خدای خودم از آموزش های استادم لذت بردم
و حس کردم که خیلی قوی تر شدم نسبت به گذشته در بیان خودم و افکارم و عقایدم بدون ثابت کردن چیزی به دیگران و فقط مهم بودن و ارزشمند بودن دیدگاهم و چیزی که بهش رسیدم
،
استاد جان من خیلی دوستتون دارم و همیشه قدر دان و سپاسگذار لطف و بزرگ منشی شما هستم شما قلب بسیار پاک و رئوفی دارین که اینقدر عاشقانه و دست و دلبازانه این آگاهی ها و این زیبایی هارو با ما به اشتراک میگذارید
خدارو شکر که بهم فرصت نوشتن داد
از همگی سپاسگذارم
به نام خدا
سلام استاد عزیز و خانم شایسته ی مهربان
استاد دارم روی تایپ ده انگشتی فارسی کار میکنم از طریق یکی از سایتهای رایگان . با چند تکنیک بسیار ساده و کاربردی آموزشش خیلی عالیه . حروف ها رو بصورت اصولی یاد میده و با ادغام حروف ها در کلمات مختلف و حتی با بازی، خیلی خوب تو ذهن جا میده. مرحله به مرحله پیش رفتم ردیف وسط و بالای کیبورد رو آموزش پایه و اصولی دیدم . و کاملا متوجه پیشرفت خیلی خوبی تو خودم شدم. قبلا خودم تمرین داشتم ولی انقدر پیشرفت نداشتم کاملا واضح و شفاف متوجه این موضوع شدم. پیش رفتم تا جایی که وقتی زدم رو مرحله بعد نیاز به ثبت نام و پرداخت هزینه داشت. وقتی با خودم فکر کردم ذهنم گفت که من اصل کار رو پیش رفتم و حروف پایینی ها دیگه کاری نداره و تعدادشون کمترن، یه عکسی هم از جاگیری انگشت ها با حروف هارو دارم که میتونم از اون عکس کمک بگیرم و بقیه شو خودم به این شکل یاد بگیرم . حین این فکرها بودم و البته سرعت یادگیری و پیشرفت خودمم به یادمیآوردم که خیلی عالی بود. تا اینکه قبل از این فایل یاد صحبت های شما تو سفری که برای تمرین تکنیک های اصولی پینگ پنگ رفته بودید افتادم که میگفتید وقتی هر چیزی رو اصولی یاد نگیریم برای تغییر اون مورد و یا هر چیز دیگه خیلی سخته چون ما عادت میکنیم به اون موضوع وبعد باید انرژی، زمان و وقت بیشتری بزاریم تا اونو اصلاح کنیم.وقتی هم که اصولی یاد نگیریم احتمالا تو مسیر دچار مشکلاتی میشیم که مجبور میشیم برگردیم به عقب و راه رو درست پیش بریم. خداروشکر این فایل وقتی گذاشتید رو سایت و من امروز گوش دادم متوجه همزمانی م شدم به لطف خدا و تصمیم گرفتم با عشق بهای مهارتی رو که دوست دارم اصولی یاد بگیرم رو بپردازم.سپاسگزارم ازتون که همه جوره آگاهمون میکنید.
در ادامه اضافه کنم که رفتم تو سایت دیوار،تو قسمت کاریابی همینجوری زدم تایپیست، بعد چندددین مورد دیدم نوشته تایپیست هستم مسلط به تایپ فارسی و انگلیسی، فکر کنید من تااازه شروع کردم با مبانی تایپ ده انگشتی آشنااا شدن، بعد داشتم اون نفر رو میدیدم که به تایپ فارسی که هیچ به تایپ انگلیسی مسلط هست.بعد به خودم میگفتم انگلیسی چیکار کنم خیلی سخته و این حرفا .. واقعاااا چقدر این ذهن عجله داره برای همه چیز زود رسیدن ،تازه وارد یه موضوعی شده تسلط پیدا نکرده، کامل یاد نگرفته سریع میره ته اون موضوع رو ببینه.
استاد سپاسگزارم ازتون که قانون تکامل رو به ما یاد دادید و همچنین بازی ذهن رو که اینچنین میخواد ما رو متوقف کنه. من چقدر باااید این آگاهی هارو با خودم تکرااار کنم.
استاد دقیقا من تو اوایل تایپ م باید فکر میکردم و با مکث کلیدهارو میفشردم ولی کم کم که بیشتر تمرین کردم دیدم انگشتهام خودشون کلیدهارو میزنن گاهی هم اشتباه میشه ولی با تکرار داره اشتباهات کمتر و سرعت تایپ بیشتر میشه .دقیقا تو رانندگی هم همینطور بود اوایل که آموزش میدیدیم یادمه وقتی میخواستم دنده عوض کنم تمام حواسم میرفت برای کلاج و کل ماشین رها و تمام حواسم رو کلاج تا از پس کلاج بربیایم ولی باتکرار و تمرین، دست و پا و چشم ها خودشون عکس العمل درست و به موقع رو انجام میدن.
استاد همچنین من خودم تو کامنت گذاشتن میتونم این مثال رو بیارم که وقتی بیشتر و مداوم کامنت رو سایت بزارم جمله هایی که باید بنویسم راحت تر میاد برای نوشتن و وقت کمتری ازم میگیره ولی وقتی یه مدت زیادی کامنت نزاشتم وقت بیشتری ازم میگیره حین اینکه جمله بندیم رو با خودم هم بیشتر بالا و پایین میکنم حتی با توجه به اینکه میدونم چی میخوام بگم.
️واقعا وقتی ما یه بازی، مهارت، یا کاری رو که بهش علاقه داشته باشیم،هم بهاش رو و هم به راحتی و با علاقه بهش میپردازیم.
️وقتی یه مهارتی یا هر موضوعی رو شروع میکنیم اون رو از راه اصولی یادش بگیریم .
قانون تکامل رو رعایت کنیم قدم به قدم پیش بریم.
وقتی اصولی یاد گرفتیم فقط و فقط تکرار و تمرین کنیم و کم کم با تمرین عالی میشیم، این جادوی تمرینِ که هر بار بهتر میشه
استاد ازتون سپاسگزارم بابت این آگاهی های ارزشمند
در پناه خدا باشید
به خداوند زیبایی ها که همواره درحال زیبا کردن زندگی منه
سلام و احترام تقدیم میکنم خدمت استادی عزیزم
خدمت بانو شایسته بندی دلم (عزیزدلم)
وخدمت عزیزان هممدارم که به این کمنت هدایت شدن.
راجع به فایل بینظیری استاد هرچی تعریف کنیم بازم کم گفتیم چون کارای استادمون حرف نداره،
راستی از دیدن اسم این فایل من یادی بازی خودم افتادم و دیدم چقدر حرفای که استاد میگه را منم طی همین چند مدت تجربه کردم یک دوبار توجه ام را جلب کرده بود ولی انطور که مثلی استاد بیام شیر و شیره موضوعات مهم یا قانون زندگی را دربیارم وبه درس تبدیل کنم نبوده.
مثلآ: من چند ماه تصمیم گرفتم که بعضی ورزشهای صبگاهی را آنلاین داخل خانه تمرین کنم،
از آنجای که خداراصدهزار بار شکر اندام کاملآ خوش فرم وزیبایی دارم ورزش های سبکتر را برای اینکه کمی انرژی بیشتری داشته باشم انجام میدم
منی که قبلآ هیچ وقت نه باشگاه رفتم ونه کدام ورزش خاصی را بلد بودم، فقط برای دلم این کاره میکردم، من تصمیم گرفتم که یک سری حرکت ها را دانلود کنم و تا مدتی را فقط آن حرکت ها را کار کنم بعد بیرم سطح کمی بالاتر
اولا که شروع میکردم میدیدم بعضی حرکتا را من اصلآ خودم را تنظیم نمیتونم با آن که چطوری انجام میشه
اول میگفتم چقدر سخته من نمیتونم این کاره انجام بیدم یا اولا زودتر خسته میشدم باز فکر میکردم من توانش را ندارم
ولی بازم برای دلم ادامه میدم وبیشتر به تصویر دقت میکردم تصویر را جلوم روشن میکردم موقع کار کردن بیشتر به تصویر نگاه میکردم
وخلاصه بعدی یک هفته یا بیشتر متوجه میشدم وبه خودم میگفتم وای من الان چقدر قشنگ این حرکتا را انجام میدم
بعد دیر تر هم خسته میشدم و میگفتم انرژی من بیشتر شده باز کمی زمان و سطح تمرینم را بیشتر میکردم.
واینجا بود که من چند بار متوجه قانون تکامل شدم و هر ازگاهی در ذهنم میگفتم بیبن من حرکت را که اول هیچ بلد نبود بعدی چند مدت. چقدر قشنگ یاد گرفتم.
والان متوجه میشم
1 در شروع کار من خودم را چقدر ناتوان میدیدم چون تصویری کسی را نگاه میکردم که در آن حوزه استاد بود دوست داشتم خودم مثلی ایشان کار کنم.
2 من با اسمترار ادامه دادم
3 وتوجه ام به حرکت های آن استاد بود که مثلی ایشان از اول حرکات درست را یاد بگیرم
4 هم قانون تکامل را طی میکردم و بعدی چند مدت خودم را با دفعات اولم مقایسه میکردم و از دیدن تغییرات خوشحال میشدم.
و از درس گرفتن آن بازی ام من یک ایده دیگه گرفتم که هنوز اجرا نکردم انشالله به زودی اجراش میکنم
وآن ایده ام اینکه من خیلی علاقه به رقص دارم ولی متاسفانه بلد نیستم
ولی ایده بهم الهام شد به جای این تمرینات صبگاهی ام بیام یک سری آموزش های رقص را روش کار کنم که با مرر زمان هم رقص بلد میشم وهم یک نوع ورزش برام میشه،
پس انشالله الان چون رمضان هست روزا روزه دارم من میام به جای تمرین صبحگاهی بعدی افطاری تمرین رقصم را اجرا میکنم به امیدی الله
استاد جانم بازم بابت این فایل بینظیری تان سپاسگزارتونم
امیدوارم هرجای هستیم در پناه الله شاد، سلامت، ثروتمند وسعادتمند در دنیا وآخرت باشیم
الله یارو یاوری همه ما باشه.
به نام خداوند بی نهایت هدایت گر و بخشنده و مهربان
سلام به همه دوستان خوبم و استاد عزیزم
1.
کجاها توانستید به قانون تکامل عمل کنید و مسیر برای شما آسان و لذت بخش شد؟
من خودم زمانی که بچه بودم با توجه به قانون تکامل تونستم از صفر تا صد تولید توپ رو یاد بگیرم. یعنی اگه همین الان که سالهاست از اون مواقع می گذره میتونم بدون آمادگی و بدون این که مثلا اگه یه سری از تئوری هایی که داشته بخوام اگه فرصتش باشه می تونم انجامش بدم.
یادمه من از دوختن یه دوبرگ شروع کردم یعنی دو تا از این برگه های شش ضلعی رو به هم میدادم دم گیره و میزاشتم لای پاهام و می دوختم. چند وقت که این کار رو کردم شروع کردم به سه برگ دوختن. یه برگه پنج ضلعی رو با همون دو برگی که ساخته بودم به هم می دوختم. و همین طور ادامه داشت. بعدش چهار برگ و پنج برگ و شش برگ.
مرحلش یادمه، خب هر کی به سلیقه خودش می دوخت: اگه یه بقه می دوختم، دو تا پنج برگ رو به هم می دوختم و یه جا می چیدم. بعد با یه شش برگ با هم می دوختم میشه یه کلاه یه نیمه توپ.
خب این کار من تا چندین ماه بود. اوایل من فقط چهار برگ یا دو برگ می دوختم، بعد ها 10 برگ و یا همون بقه رو می دوختم و می دادم عموم بقیشو بدوزه.
بعد از سال اول شروع کردم به کلاه یا همون نیمه توپ درست کردن. این دوخت هم با دست بود نه با چرخ خیاطی. خب پاکستانی ها با چرخ خیاطی می دوختن و لایه هر برگ هم نازک بود. ولی محصول ما خیلی کیفیت خوب داشت، خب قبل از این که توپ پرسی ها وارد بازار بشه این محصولات ما بود که تمام بازار رو گرفته بود.
بعد من کارهای بعدی رو انجام دادم، مثل دو تا کلاه رو با هم بدوزم و مرحله آخر فقط همون دهن دوزی انجام میشه که سه برگ بود که با هم دوخته می شدن و نخ رو می بریدی و تمام. توپ می رفت برای باد شدن و تست این که سالم باشه و از بازار برگشت نخوره. قبل از این مرحله هم ما تیوپ رو دو شبانه روز باد کرده میزاشتیم یه جایی که اگه مشکل از تیوپ باشه قبل از ورود محصول به بازار رفع بشه.
گاهی من پنجری تیوپ ها رو می گرفتم، گاهی هم کار چاپ لوگو با شابلون روی برگه ها به عهده من بود.
بعد ها که کمی بزرگتر شده بودم یه طاقه فوم که پارچه پشتش چسپ زده شده بود رو برش می زدم، زورم نمی رسید آویزون می شدم به دسته برش.
خب از تکامل کار روزانه بگم: اوایل که همون دو برگ و سه برگ و چهار برگ و پنج برگ رو در کنار درس های مدرسه کار می کردم. بعد از چهار یا پنج ماه عموم مثلا کار اجاره به من می داد که یک توپ کار کنم و بعد آزادم و می تونم برم درس بخونم و یا برم بازی کنم. خب کار اجاره یعنی که هرچقدر زودتر تموم کردی بهتر، وگرنه باید تا کار رو تموم نکردی کار دیگه ای رو نمی تونی انجام بدی.
بعد کار من رسید به یک توپ در روز، دو توپ و چند ماه بعد چهار توپ در روز. من چهار توپ کار اجاره روزانه بود، وقت هایی که مدرسه نداشتم مثلا آخر هفته. چهار توپ هم یعنی 8 تا کلاه کامل یا نیمه توپ رو باید آخر وقت دم غروب و یا اگه تنبلی می کردم تا 12 شب باید تحویل می دادم وگرنه باید فردای اون روز کار دو روز رو باید تحویل می دادم.
در غیر این صورت از بازی و خرید لباس و اینا محروم بودم و یا گرفتن عیدی.
خب در طی مثلا پنج سال کار روزانه من رسید به 6 تا 7 توپ. کاری که یک بزرگ سال می تونس به زور تمومش کنه. بایه انقدر شم کار زیاد می بود که می تونست صبح زود تا غروب روی صندلی بشینه و اونو تموم کنه. من اون موقع ها 14 سالم بود.
من تا 8 توپ در روز هم کار کرده بودم. اونم خیلی سریع تر از افراد بزرگ سال. یعنی اگه اونا صبح با من کار رو شروع می کردن من قبل از اونا کار رو تکمیل می کردم و می دادم. اونم کار بی ایراد و با کیفیت.
بعد می موند دهن دوزی. دهن دوزی پول خیلی خوبی داشت، یعنی هر کی اون موقع ها دهن دوزی بلد بود روزانه سه برابر کارگر ساده کار می کرد. من دهن دوزی هم یاد گرفتم و روزانه اون اوایل 25 تا 30 تا توپ رو دهنشون رو می بستم و کار تکمیل می شد. و اون موقع ها حرفه ای ها روزی 50 تا 60 دهن توپ رو کار می کردن و از نظر ما پول خوبی به جیب می زدن. و یک کسی که کار هر روزش دهن دوزی بود 95 تا 115 تا توپ رو دهن دوزی می کرد و اون آدم حتی 6 برابر یه کارگر معمولی درآمد داشت. (باور این که ساعتی باید کار کرد، تند باید کار کرد، یا با زور بازو کار کرد از همین جاها شروع شد به جوانه زدن که در دوره ثروت اینا رو باید بزاری کنار)
خب من دیدم که عموی من با همین کارگرهای که داشت: مثلا خودش، چند تا دختر و خانمش و من توی سه سال یه کارخونه زد. اول ما برای دیگران کار می کردیم و بعدش که عموم کارخونه خودش رو زد برای ایشون کار می کردم.
کار من از همه سر بود، هم از لحاظ کیفیت و هم از لحاظ تعداد.
بعد ها اگه من عیب کارهای برگشتی رو می گرفتم اونا پولشون می رفت توی جیب خودم. این طوری من توی اون کارخونه که بعدا کارها از زیر نظر من باید رد می شد تا وارد بازار می شد، میگذشت. اونم توی سنین 16 سالگی.
این برچشپ یتیم بدبخت، خارجی بودن، خارجی به جایی نمی رسه نذاشت که من به آزادی و به پول دستم برسه و سطل من ته نداشت. (این یعنی باور تاثیر عوامل بیرونی، وگرنه از نظر کاری شاید من اصلا فرقی با احد عظیم زاده نداشتم که هیچ. حتی از لحاظ شم کاری خیلی توانمند تر هم بودم) اینا هم بر می گرده به باورها. الان که اون گذشته رو می بینم باید اینا به من قدرت بدن، نه حیف خوری!!!!
یعنی من این کار رو تکاملی قشنگ اومدم بالا. از وارد کردن مواد خام از بازار توی خونه تا تولید محصول و حتی توی بازار آزاد، جمعه بازار و بساط سیزده بدر و اینا هم من این محصول رو آب کردم و به پول تبدیل شده. من یادم هر سیزده بدر من توی پارک سرخ حصار تهران توپ می فروختم، توپ که تموم می شده حالا بعد از ظهر یه دوری هم اونجا می زدیم.
به لحاظ عبور از یک مرحله به مرحله بعدی خب من باید کارهایی که دوختم کج می شد، رو باید می شکافتم و دوباره اصلاح می کردم. باید سوزن زدنم رو اصلاح می کردم و جای سوراخ و به ردیف می زدم. باید نخ رو با یک نیروی ثابت می کشیدم با انگشتم تا برگه ها یک جمع و یک شل نشه که در آخر توپ بیضی در بیاد.
یادم حتی وسایل من هم از نگاه دیگران خاص بود. از شستک، نخ سوزن، گیره. گیره ای که مال من بود هر کسی نمی تونست با دستش باز کنه. این نیرو هم برای این بود که وقتی برگه لاش قرار میگیره تکون نخوره، از اون ور هم سرعت کار بره بالا.
فکر کنم عجله به خاطر این نبود که من اون به صورت یه کار فنی و آینده ساز نگاه نمی کردم، یه کاری که حالا من کوچیک هستم و اینا بهم اجاره داده میشه و همین طور کارم رو بهتر می کردم، که بهم پول بیشتری بده و یا آزادی در بازی کردن بهم بده عموم.
این شخصیت اگه توی اون موقع ها بود، می تونستم که موفقیت های بعدی رو روی اون سوار کنم و بگم: همون طور که اون کار رو با روند تکاملی اومدم بالا پس کارهای دیگه هم همین طوری میشه که با تکامل اومد بالا و از کار لذت برد. همین الان هم میشه کارهای الانم رو روی اون ها سوار کنم و از موفقیت های اونا الگو بگیرم. چون اون زمان خیلی سن کمی داشتم. کسانی بودند که توی 40 سالگی یا کمتر بیشتر اون توانایی ها و مهارت های من رو نداشتن. پس من خیلی پتانسیل ذخیره هنوز هم دارم توی وجودم.
2. کجاها برای رفتن به مرحلهی بعدی صبر داشتید و بهجای عجله، روی بهبودهای مستمر تمرکز کردید، تا جایی که پایههای این مرحله بهاندازهی کافی تقویت شد و توانستید موفقیتهای آینده را روی آن بنا کنید؟
3. کجاها برعکس عمل کردید؟ یعنی بهجای تمرکز بر بهبودهای کوچک اما مستمر و تقویت فونداسیون درونی خود در این مرحله، عجله داشتید بدانید در مرحلهی بعدی چه خبر است، یا به خاطر مقایسه با دیگران، نمیخواستید از قافله عقب بمانید. در نتیجه، بهجای تقویت فونداسیون، بار اضافهای بر آن گذاشتید و قبل از تکمیل ساختمان، آن را ویران کردید.
خوندن زبان انگلیسی، درس توی دانشگاه. خب شاید سرعت در این دوتا به خاطر باورهای فقرآلود بود. که همون طور هم بود. من انگلیسی رو خیلی زود زود امتهان می دادم، از اون طرف هم انگلیسیم توی مدرسه افتظاح بود، اصلا من فراری بودم از درس انگلیسی به خاطر اون باورهای مرگ بر مرگ بر …
لول ها رو اومدم جلو، یه چند ماه توی ذهنم داشتم اون درس ها رو. بعدش چون وارد حافظه بلند مدت نشده بود افت خیلی چشمگیری داشتم.
توی درس های دانشگاه هم می خوندم برای امتهان، امتهان که رد می شد دیگه خبری از اون دانش نبود. هی می خواستم برم مرحله بعد. که اینم به خاطر مدرسه میاد به خاطر محروم بودن در یک زمانی میاد، پتانسیل یادگیری داره. ولی چون قانون تکامل رو من رعایت نمی کردم این مفاهیم توی ذهنم زیاد نمی موند. بعدش آدم ناخودآگاه بهش برچسپ خنگ بودن زده میشه. یکی از علت هایی که من فکر می کردم که مدرک دانشگاهی من توی آلمان ارزشی نداره هم شاید همین بوده که ای وای من هیچی انگار بلد نیستم.
مثال های بسیار زیادی دارم که این از مهم ترین ها بوده.
مثلا توی بحث بازی من اون وقت ها که پول نداشتم پلی استیشن بخرم، یا برم مغازه بازی کنم.
ما با بچه ها توی کوچه تیله بازی می کردیم.
اول من نمی تونستم که تیله رو توی دستم بگیرم. من چون اون زوق و شادی بچه ها و اون احساس برد شون رو می دیدم به این بازی علاقه مند می شدم. اون رنگ تیله ها و انواعشون: تیله شرابی، تک تیر، دو تیر، سه تیر، تیله چینی، تیله کوچیک، تیله بزرگ که اندازه سه تا تیله معمولی بود.
یادمه بچه ها جیب نداشتن تیله رو می نداختن توی دهنشون، همون تیله ای که میرفت توی جوب و بعد با دستشون پاک می کردن.
اول من که بازی می کردم اصلا بلد نبود، بعدش شده بودم فنی این بازی. اولا وقتی بازی می کردم همه تیله هام رو می باختم. چرا چون تکاملم رو توی بازی رعایت نکرده بودم و با یه حرفه ای بازی می کردم، خیلی زورم می داد، حسرت می خوردم.
بعد توی ضربه ها خیلی فنی شدم: از یه فاصله سه متری می زدم تیله می رفت توی مات (یه چاله ای که می کندیم، اینجا یعنی کسی که حق اولیت بازی رو داره و برد با اونه بعد از این که چند تا تیله رو می زنه) یادمه خود زدن تیله حریف چند نوع داشت، زدن درجا. وقتی با تیله می زدم به خاطر قانون مومنت قبل و بعد ضربه تیله حریف می رفت و تیله من سر جای تیله اون می موند. ضربه رو، ضربه می زدم به قصد رسیدن به یه شکار دیگه یا نزدیک شدن به مات. ضربه زدن طوری که هم تیله خودم به جهتی که می خوام با تیله حریف حرکت کنه.
فکر کنم بازی بیلارد هم بعد از روی این اومد به بازار.
من واقعا توی این بازی بین بچه ها اول بودم. یادمه بزرگتر ها که شصت شون قوی بود، وقتی با تیلشون می زدن به تیله حریف، تیله حریف چندین تیکه می شد.
درس هایی که این فایل داره رو می تونم همین طور سه چهار ساعت و بیشتر مثل استاد دربارش مثال بیارم و صحبت کنم.
توی بالا رفتن از درخت برای توت خوردن، برای انگور خوردن، برای اناب خوردن، برای انجیر خوردن و … که می رفتم شاخه آخر درخت. همه این نگرانی ها که نکنه از اون بالا بیفتی، با تکامل برطرف شد. یا بالا رفتن از درخت یا اسکلت بندی ساختمون، یا پریدن از یه طبقه به طبقه دیگه، یا پریدن از جوی باغ با عرض زیاد.
یا تیو بازی فوتبال، یا توی بازی شطرنج، توی بازی منج و …
توی تدریس:
من یادم می خواستم که ریاضی تدریس کنم، اول نرفتم از یک نفر شروع کنم و رفتم برای چهار نفر دختر درس بدم، با این که مطالب توی ذهنم بود خیلی استرس گرفته بودم. چرا؟ چون تا اون وقت یه بار هم با دختر ارتباط برقرار نکرده بودم، اونم با دختر غریبه.
یه 5 جلسه با هم کار کردیم اونا دیگه ادامه ندادن و رفتن. و بعد مدیر کورس که دوستم بود و به خاطر رفاقت این کلاس رو بهم داد گفت: که اینا رو که پروندی، ولی حواست باشه که خودت رشد کنی.
اونم برای اولین بار من به خاطر کار تدریس رو شروع می کردم تازه از دوستم هم درخواست پول می کردم. بدون این که استادیار بشم اول، یا بشینم سر کلاس یکی که ازش یاد بگیرم نحوه کنترول جو کلاس رو. این که من به ترس هام حمله کردم، این که وارد ناشناخته هام شدم این کار هر کسی نیست. تازه خود دوستم که مدیر کورس بود گفت: گفتش که من خود اول از برادر خودم شروع کردم درس دادن رو، تو چه طور جرات می کنی این کار رو انجام بدی.
خب من انگیزه و جسارت رو به خاطر این دیدم در وجودم چون هر کاری رو که انجام می دادم، با قاطعیت واردش می شدم. و بعد به خاطر این که اون روزا کار نداشتم، منبع مالی هم صفر بود و این نیاز به من انگیزه داد که یا میمیری یا به ترست غلبه می کنی!!!
من هم که رو نداشتم از کسی برم پول قرض بگیرم.
این ترس از اون ترس هایی بود که واقعا بعدها که بهش فکر کردم، خیلی برای وارد شدنش انگیزه می خواست. من کسی بودم که دختر عموهام به خاطر مسائل محرم نامحرم محل سگ هم بهم نمی زاشتن، آدم حسابم نمی کردن، طوری با من رفتار می کردن که انگار …
اون وقت من برم برای 4 دختر جون درس بدم. یعنی نگاهشون انگار منو می خورد، حالا بماند که من اون جلسه اول خیلی خوب آمادگی نگرفته بودم.
استاد میگه که من رفتم جلسه دانشگاه برای سخنرانی، استخونام می لزیده یه جورایی الان یادم میاد اون وضعیت رو که برای خودم اتفاق افتاد. خب یکی از فشارهایی که حس می کردم این بود که من قراره که از مدیر کورس پول بگیرم باید نهایت تلاشم رو هم بکنم (مثل این که استاد بره اولین کلاس دانشگاه رو برای بچه ها صحبت کنه و بگه که من انقدر پول هم می خوام، خب برای استاد قضیه فرق می کنه. ولی نمی دونم که چرا این مثال رو اینجا آوردم)، یکی که من اصلا نحوه برقرار کردن ارتباط رو یاد نگرفته بودم با دیگران.
تازه الان یادم اومد. وقتی من تو رباط کریم می رفتم نونوایی، برگشتنی از بلوار مصلی میومدم تقریبا 6 دختر دبیرستانی ریختن سرم و نون هام رو برداشتن، تازه می گفتن که اگه ندی کتک هم می زنم. خب من چرا به اون حمله نکردم؟ چون که این اولین بارم نبود که تهدید می شدم. بیشتر اوقات از بچه های محل کتک می خوردم، به خاطر تکمیل نکردن اجارم کتک می خوردم، به خاطر باختن تیله هام کتک می خوردم. بچه ها زنگ آخر به خاطر ملیتم کتکم می زدن. واقعا اونجا من هیچی نتونستم به اون دخترا بگم. خب اینا منو به جایی برد که توی خیابون حاضر بودم ده بار دور خودم بچرخم و از کسی آدرس نپرسم، بس که اعتماد به نفسم خورد شده بود. اصلا هویت خودم رو گم کرده بودم. برای اغلب معلومه که افغانستانی ها اگثریت نون بربری زیاد مصرف می کنن و من هم زنبلم 7 تا یا 9 تا نون بربری بود و سه چهارتا شونو اینا ازم گرفتن. و من وقتی اومد خونه نتونستم چیزی به زن عموم بگم. اونم خیلی گیر نداد.
ولی با این عقبه وقتی رفتم جلوشون وایستادم الان به خودم میگم که تو چه انقلاب بزرگی کردی که پا روی این همه ترس ها گذاشتی!!!
خب اگه من تکاملم رو رعایت کرده بودم، حتما موفق می شدم.
اما الان که استاد این به یاد آوردن توانایی هام و جسارتم رو به یادم آورد واقعا احساس قدرت می کنم. چون واقعا توی 1000 نفر هم محال بود که یک نفر اون کار رو انجام بده توی اون وضعیت من.
من واقعا از استاد سپاسگذارم به خاطر این جلسه.
خب میشه ساعت ها درباره همین جلسه صحبت کرد. حالا من توی این چندتا مورد تجربیاتم رو گفتم، به بحث های دیگه نکشید.
در پناه الله یکتا شاد و موفق باشیم
خدا نگهدار
سلام اقا محمد ،بسیار بسیار شما رو تحسین میکنم ،به خاطر توانایی هایت ، به خاطر دستاوردها و تلاش هایی که از بچگی داشتین
میدونین چند وقت پیش تو یک کامنت از نتایج خودتون نوشته بودین ، از درآمدتون ، از مهاجرتتون
میدونین ذهنم چی میگفت به من …. اینکه ببین چقدر نتیجه تو دستشه ولی من چی
احساس ضعف کردم
گفتم خدایا چرا این همه من رو باورهام کار میکنم ولی دیگران نتایجشون از من بیشتر
ولی خب اون لحظه سعی کردم دیگه به حرف های ذهنم گوش ندم و کنترل ذهنمو به دست گرفتم
اما امروز استاد از تکامل صحبت کردن و من دوباره هدایت شدم به خوندن کامنت پر محتوای شما
بله دوست عزیز … شما فرسنگ ها راه اومده بودین تا این نتیجه ها رو به دست آوردین ، ولی من اومدم خودم رو با شما مقایسه کردم
کاری که برخلاف قانون جهان هستی
استاد تو تمام فایل ها یادآوری میکنه که شما مسیر خودتون رو برین سعی کنین امروز رو با دیروز خودتون مقایسه کنین نه با نتایج دیگران
ولی این یکی از ضعف های منه ،مدام در حال مقایسه کردن هستم … و ضربه هاش هم به مراتب به خودم برمیگرده
امیدورارم روز به روز موفق تر از همیشه باشین محمد جان ،بهترین ها رو براتون آرزومندم
سلام استاد جون، حالتون خوبه؟
چقد استایلتون خفن بود توی این فایل، چقدر من اتاقی که توش تی وی گذاشته بودین رو دوست داشتم،نوری که توی اتاق بود، پنجره ها و رنگ اتاق خیلی منو به وجد آورد.
من در حال انجام تمرین جلسه سوم دوره شیوه حل مسائل زندگی هستم. دارم در مورد اهمال کاری می نویسم و اطلاعاتم رو بالا میبرم. و تقریبا یک هفته میشه که دارم کار می کنم که متن یه تمرین رو بنویسم.
از شنبه هر روز خودم رو سرزنش کردم که تو چرا انجام ندادی تمرین رو؟ چرا امروز تمومش نکردی؟
چرا انقد طول می کشه نوشتنت؟
خلاصه هی سرزنش کردم خودمو، تا اینکه چند روز پیش به خودم گفتم زینب شاید هنوز وقتش نرسیده این تمرینو انجام بدی.اطلاعات جمع کن و عجله نکن.وقتی هنوز نمیدونی لذت هایی که از عدم اهمال کاری میاد چیه، چه تمرینی می خوای انجام بدی؟ فقط می خوای بنویسی که بگی من نوشتم؟ خودتو می خوای گول بزنی؟
دوست داشتم وقتی دارم تمرینم رو با صدای بلند برای خودم می خونم با گوشت و پوست و استخونم حسش کنم که چرا دارم اینکارو می کنم؟
بعد به این نتیجه رسیدم که تمرکز رو هم باید ببینم چطوریه؟ سازوکار انجام دادن کارها چطوریه؟
دو روز تو سایت فقط سرچ کردم و عنوان فایل هایی که تمرکز داشتند رو خوندم.امروز اومدم داخل سایت که یکی از فایل ها رو بخونم و یادداشت برداری کنم که این فایل جدید رو دیدم.
از تجربه خودم در مورد قانون تکامل اگر بخوام بگم اینه که هر موقع برای خودم ددلاین تعیین کردم که توی یه زمان کوتاه یه کار سنگین رو انجام بدم شکست خوردم.
مثلا موقع کنکور بدون اینکه نورون های عصبی جدید ایجاد کنم برای درس خوندن و عادت کردن به زمان طولانی درس خوندن، از همون اول اومدم واسه خودم برنامه گذاشتم که تو باید روزی 80 صفحه از فلان درس، روزی 50 صفحه از فلان درس و روزی سه تا کنکور سال های قبل رو واسه خودت بخونی و نکته برداری کنی.
خب اتفاقی که افتاد این بود که من هیچ روزی نتونستم به این برنامه برسم و هر روز تو برنامه روز قبلم گیر کرده بودم و آخرشم یه عالمه درس تلمبار شده روی هم داشتم و استرسی که وای نکنه قبول نشم؟
یه نکته دیگه هم این بود که من از روز اول تحقیق نکردم که چطوری درس بخونم واسه کنکور؟روش صحیح اینکار چیه؟یا مثلا در مورد ابزار خوب اگر بخوام بگم این بود که من می تونستم یک مشاور کنکور بگیرم که واسم برنامه ریزی کنه ،پیگیر کارهام باشه ولی اینکارو نکردم چون باور کمبود داشتم، با خودم می گفتم چرا باید پول بدم به ینفر دیگ واسم برنامه ریزی کنه. خودم برنامه ریزی می کنم. پول این برنامه ریزی رو میرم مثلا لباس می خرم.
البته من کنکور قبول شدم خداروشکر و الان ترم پنج ارشدم و دارم پایان نامه می نویسم.
خب نسبتا کار زمان بریه و من دوباره مثل قبل عمل کردم و یه بازه زمانی کوتاه 4ماهه واسه خودم تعیین کردم که زینب تو باید توی این 4 ماه با بهترین کیفیت این پایان نامه رو بنویسی که وقت کم نیاری و تا سال دیگ بتونی به هدف های دیگ هم برسی.
چه اتفاقی افتاد؟از بازه زمانی 4ماهه فقط دو ماه مونده و من هنوز خونه ی اولم.
وقتی واقع بینانه بهش فکر کردم، فهمیدم که من اطلاعات کامل ندارم در مورد اینکه دارم چیکار می کنم؟ می خوام چه ارزشی به جامع علمی اضافه کنم؟
بحث مقایسه هم خیلی این وسط هست، هم کلاسی ها و دوستام رو می بینم که دارن فصل سه و چهار رو می نویسن و هر روز از من سوال می کنند که تو چیکار کردی؟ چرا کارت رو انجام نمیدی؟ خب بنویس دیگ. اینکه چیز خاصی نیست.
ولی واسه من چیز خاصیه.من ذهنم مثل اونا عمل نمی کنه من احتیاج دارم زمان بیشتری بزارم برای انجام کارم.
این ترس از کمبود وقت، این مقایسه ها همیشه منو از چیزی که خواستم دورتر کرد.
این نرسیدن به خواسته ها، اعتماد به نفس من رو گرفت.اهمال کاری من هم احتمالا از همین موارد شروع شده، چون این باور شکل گرفته که من موفق نمیشم من بلد نیستم، باعث شده که اصلا کاری رو شروع نکنم که بخوام شکست بخورم و خودم رو سرزنش کنم.
این فایلتون باعث شد بفهمم شماهم مثل همه ما یکسری مسائل رو دارید اما نحو برخورد شما با مسائل و حل مسائل متفاوته.نا امید نمیشید و به پروسه اطمینان دارید.صبر می کنید و بعدش اتفاقات خوب و در زمان سریع براتون اتفاق می افته.
مرسی استاد جون، خیلی خوشحالم که شما هستید و من می تونم باهاتون صحبت کنم.خیلی ممنون که تجربه هاتون رو با ما به اشتراک می گذارید.
روز خوبی داشته باشید.–
به نام خدای مهربان .
سلام خدمت استاد عزیزم به به به خدارو شکر چهره زیبای شما را دیدیم استاد عزیزم
خدارو شکر یک روز زیبای دیگه هستم در جهان زیبای خدا جونم
خیلی خوشحال شدم برای فایل جدید و دیدن شما استاد عزیزم
آقا شما هر روز ماشالله دارید خوش اندامتر و جوانتر و پر انرژی تر میشید الهی شکر
شما را تحسین میکنم برای استمرار در یادگیری علایقتون واقعا شما استاد نمونه الگوی تمام عیارید برای من
چون من هم در زمینه ورزشی خودم که فقط با عشق و علاقه خودم حدود بالای 25 سال هست کاراته کار میکنم
البته فقط به صورت انفرادی برای خودم بعد مربی گری و داوری که مدارکشم دارم و باشگاه هم داشتم دیگه
برای مشغله کاریم که نمیتونم متعهد باشم به یک ساعت خاصی که برم باشگاه فقط الان تایمهایی که خودم
وقت دارم برای خودم میرم به صورت منظم دویدن و حرکات رزمی و بدنسازی ها که به لطف خدا من در شهر ساحلی
و زیبای بابلسر زندگی میکنم اینجا میرم لب دریا برای دویدن و چقدر با خودم عشق میکنم در طبیعت زیبای خداوند
نه اجباری نه زوری نه پولی برای تمرین کردن نیست فقط عشق و عشقو علاقه که منو میبره برای ورزش ادمها
اغلب دوست دارن با هم جمعی ورزش کنن حرف بزنن من از ابتدا به خاطر درونگرایی که دارم همیشه انفرادی
ورزش کردن بیشتر دوست داشتم و دارم چون آدمهای دیگه فقط حرف میزنن و میخان انگار وقت بگذرونن
هیچی هم از ورزش نمیفهمن فقط ادا اتفار دارن واقعا ولی کسی که الان مثل خود استاد عزیزم و خودم
تنها ورزش میکنه دلیلش فقط علاقه است عشق میتونه در تنهایی خودت این کارها را انجام بدی اجباری نیست
کسی هم نمیبینه که بخای بگی برای دیگران خودنمایی و از این جور دسته حرفها دم شما گرم استاد عزیزم
در مورد قانون تکامل بسیار فرار هست چون دوست داریم سریع بریم مرحله بعد حتی خودم تنهای ورزش میکنم
هم میبینم ان حس هست و باید کنترل بشه کنترل ذهن همه چیه واقعا میتونه کمک کنه من خودم آسیب دیدم
در ورزش به خاطر رعایت نکردن قانون تکامل چک و لگدش را خوردم الان حواسم خیلی بیشتر جمع شده
بازم نمیتونم بگم کامل ولی هست عجله همیشه میاد استرس میاد باید خود کنترلی وجود داشته باشه در خودمون
ایجادش کنیم تا در تمام مراحل زندگی از زندگی لذت ببریم رعایت قانون تکامل یعنی لذت بردن و پیشرفت کردن
یاد گرفتن مرحله به مرحله اصلا ذات بشر عجوله ما باید بتونیم خودمون را کنترل کنیم ست کنترل در تمام
زمینه های زندگی تا از مسیر زندگی لذت ببریم در لحظه زندگی کنیم کسی که شخصیتی از خودش بسازه
که همیشه این اصل در لحظه زندگی کردن را رعایت کنه میتونه از زندگی لذت ببره داره پیشرفت هم
میکنه با استمرار مرحله ای و قانون تکامل هم رعایت شده صبر کرده یعنی تکامل طی کرده
شما را تحسین میکنم استاد عزیزم برای تمام زمنیه ها شما الگویی تمام عیار هستید برای من و همه
انسانهایی که میخان خودشون زندگی زیبایی برای خودشون بسازن الهی شکرت
دوستون دارم خیلی زیاد عاشقتونم
خدا نگهدارتون
اللَّهُ مَوْلَاکُمْ وَهُوَ خَیْرُ النَّاصِرِینَ
خدا یار و سرپرست شماست؛ و او بهترین یارى دهندگان است.
سوره آل عمران، آیه 150
سلام به استاد گراتقدرم که خداوند او را در چنین روز مبارکی متولد کرد تا من در این مسیر توحیدی و لبریز از معجزه اش، هم گام با ایشان خود را در بهشتی از نعمت های فراوان احساس کنم ،
استادم ،چلچراغ زندگیم تولدتون مبارک امیدوارم هرنفس شاد،سالم ، ثروتمند و سعادتمند باشید.
در چه خانه زیبا ، ساده و آرامش بخشی زندگی می کنید واقعا انرژیِ مثبتش به جانم نشست ،پنجره های بدون پرده چقدر بی نظیره واقعا اگر خانه طوری باشد که پرده نیاز نباشد خیلی عالیه که روبرویت آسمان باشکوه را ببینی و باغچه حیاط و زیبایی های بی نظیر دیگر، خوش باشید.
و سلام به مریم بانوی عزیزم که همه جوره از ایشان آموختم و سعی کردم در عمل از رفتارو عملکردهایشان در تمام زمینه ها ،درس ها پس بدهم ،دست مریزاد خداقوت عشق بهتون
و سلام به دوستانِ گلم که متعهدانه و با عشق و ایمان به خداوند در این مسیر ،روز به روز پیشرفت های شان در تمام زمینه ها ،تجاربی فوقالعاده هست ،دمتون گرم
خدایاشکرت بابت همین لحظه، همین نقطه ای که در گوشه ای از زمین پهناورت در حیاط خانه باغ بهشتی که به من ارزانی داشته ای نشسته ام و بوی عطر گلها و شکوفه های درختانِ میوه های حیاط واین گلهای آفتابگردان زینتی زیبا وتلاقی با صدای گنجشک ها و چهچهه قناریِ نارنجی خوشگلم که در کنارم هست و کبوتران که هرازگاهی می آیند دور وبرم سرکی می کشند و می روند ،مرا مست حضورت کرده ،آنقدر احساسم عالی و بی نظیرست که خود را روی ابرهای باران زایی که روبرویم هستند می بینم ،سبکبال ،رها و آزاد.
عجب هوایی ست هوای دلم، جوووونم به این هوای بارانی
به بودنم در این شهر زیبا بوشهر ، که روزِ آن هم در تقویم همزمان شده با روز تولد استاد ارزشمندم واااای معجزه هست بخدا …..
و خداوند زمزمه می کند که مریم جان دل به دل راه داره و در قرآن هم آیه زیبایش را آورده ام فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ وَاشْکُرُوا لِی پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم و مرا سپاسگزارید،آخه خدایِ به این مهربونی ،خدای دلسوز و بخشنده ای به این عظمت که مرا هدایت کرد به این مسیر جادویی وباید هر نفسم شکرش را بگویم و کاری مگر واجب تر از این هست می شود لحظه ای فراموش کرد نه والا فقط کافیست تسلیمش باشم و افکار،ذهن و قلبم را تسلیم جریان هدایت هایش کنم بعدنتایجش را می بینم و به خداوندی خودش دیدم که چطور در همه حال مراقبم بود ،خیلی بهتر از آنچه که تصورش را می کردم ،او از من مراقبت کردو زندگیم رادر تمام ابعاد تغییر داد.
خداوندی که اینطور ذهن ها را نوآوری می کند تا چنین رباتی تولید شود و هرروز همه چیز به راحتی در دسترس مان ،آنوقت جرا باید هنوز که هنوزه در پیچ و خم گذشته ها و ترس از آینده خود را اسیر نگه دارم و از لحظه های ناب زندگی که الحق
هدیه ای گرانبهاست خود را محروم کنم همه رمزو رموز و رسیدن به هر خواسته ای درک لحظه هاست و شکرگزاری بابت آن که از خداوند حتی برای قدمی که راه می روی کمک و هدایت بخواهی و بعد یهویی می بینی که دوسال در این مسیر به صورت تکاملی پیش آمده ای و چه دستاوردهایی نصیبت کرده است ،
چه تغییرات شگرفی در شخصیت مان رخ داده ،چقدر ایمان مان قوی شده ،صبوری را به تمام معنا زندگی کرده ایم و عجله وااای که این نقص عجله چقدر به من در گذشته آسیب زد و بارزترین نقص شخصیتی من بود اما به لطف خداوند و خواستن و تمرین کردن توانستم این نقص را برطرف کنم.
دیگر برای هیچ موردی عجله ای ندارم و آگاهی از قانون تکامل در این زمینه هم خیلی بهم کمک کرد
مثلا در ماه مبارک رمضان قرآن می خواندم که واقعا قرآن، تراپی است و هرروز یک جزء می خواندم و تأمل و تفکر روی معانی نداشتم اما امسال خداروشکر یک یا دوصفحه می خوانم فقط معانی آیه های زیبا را و فهم ودرکم عالی تر شده ،چون یکی از خواسته های هرروزم در دفتر ستاره قطبی این هست که خدایا بر علم ،دانش و آگاهی من بیفزا چه در مورد قرآن و چه عملکردهایم و تصمیمات زندگیم ،واقعا خیلی برایم مهم و حیاتیست وقتی آگاهانه برای کوچکترین تصمیم تا بزرگترین تصمیمات تفکرو تعقل و تمرکز می گذاری و عجله ای نداری و خود را آماده نشانه ها ،الهامات و هدایت های خداوند می کنی ،با ذهن بازوپاک و آرامش ، لاجرم به نتایجی می رسی که رشدوپیشرفت هایت را شاهد هستی .
در مورد کسب و کارمان که الان یکسال شد شروع به کار کردیم ،فقط با عشق و ایمان به خداوند ادامه دادیم با همان امکانات و چقدر خیروبرکت و فراوانی از درو دیوار می ریزد باید صبور بود ،باید روی مبلغ زوم نکرد اگر ایمان دارم خداوند روزی رسان است پس خودش همه جوره حواسش هست، ما سعی کردیم کیفیت را رعایت کنیم و آنچه برای خود می پسندیم برای مشتریان عزیزهم در نظر بگیریم و واقعا خداوند سنگ تمام گذاشته البته سنگ تمام گذاشتن از هر دیدگاهی فرق می کند ولی برای من و عزیزدلم مصطفی ،خداوند همه جوره خزانه زندگیمان را پروپیمون کرده است و پر خیرو برکت ….
چرا که خزانه زندگیمان وصل به خزانه خداوند است و من آنقدر حالم با خودم فوقالعاده است ،آرامش دارم و هر نَفَسم شکرگزار خداوند هستم که اصلا تمرکزم روی اصله و اصل همان حال عالی و ایمان به خداوند،اتفاقات و نتایج عالی هستش.
من از کدام گذشته ای آمده ام ،و وقتی به همین فکر می کنم خدا می داند انگار ثروتمندترین هستم که همین طور هم هست چون من به کسی ایمانِ واقعی آوردم که ابتدا درونم را به آرامش تبدیل نمود و بعد تغییرات شخصیتی و رفتاری وبه خواست خودش ثروت های معنویِ دیگر را در وجودم جاری کرد با گوش جان سپردن هرروز به فایل ها،دوره ها ،کامنت نوشتن ها ،مراقبه کردن ها ،عمل کردن به آموزه ها ،سعی در عمل به رعایت قوانین الهی،پاک زندگی کردن ،نوشتن در دفتر ستاره قطبی و کلا ساعتها و ساعتها بودن در این فضای معنوی و روحانی که امروز برایم نتایجش، زندگی در بهشت باشد ،مگر بهشت جز حال خوب و آرامش و در لحظه زیستن است و داشتن یک زندگی توحیدی که همه کاره آن خداوند است …..
همیشه در این مسیر سعی کردم خودم را با خودم مقایسه کنم و روز به روز کارنامه ام نزد خودم و خداوند درخشان باشد ،
مثلا از رفتارهای مصطفی جان نسبت به خودم ،بیشتر می فهمم و درک می کنم که تغییراتم عالی بوده و خداروشکر می کنم که با مجدد کارکردن روی دوره 12 قدم و این روزها تمرکز دوباره روی دوره شیوه حل مسائل زندگی
چقدر به آگاهی هایم اضافه تر شده و در فرکانس بالاتری می توانم عالی تر درک کرده و خداپسندانه در عملکردهایم آنها را پیاده کنم تا برایم این بهبودی دائمی شود که به لطف خداوند و استاد عزیزم و هرروز ادامه دادنم با عشق و شورواشتیاق ، احساس می کنم این بهبودی را و چقدر لذّت بخش است این مسیر، کامل و بی نقص .
در کامنت چند روز پیش این متن رو نوشتم آنقدر به دلم نشست گفتم اینجا هم دوباره بنویسم و خالی از لطف نیست که
بزار خدا برات بچینه
خدا خیر مطلقه !
دست ببری توش خراب میشه
[أَنَّ الْقٌوَّهَ لِلَّهِ جَمیعًا]
خدا میگه همه ی قدرت ها توی دست منه!
پس از خدا بخواه که برات بچینه،
که بهت ببخشه،
برات فراهم کنه،
نجاتت بده و خوشحالت کنه…
جووووونم به این خدا ،چقدر با او بودن آرامم کرده و بیخیال از هر چه که در گذشته اسمش را خواسته مادی گذاشته بودم اما با آگاهی امروزم
داشتن او و ایمان،توکل و امید به خودش یعنی رسیدن به هر خواسته ای در زمان مناسب آن هم فقط با خواست و اراده خودش می خواهم،
واقعا او که تغییراتم را ببیند و بزرگیه ظرف وجودیم را شاهد باشد ،آنوقت است که رسیدن به خواسته ای به دل و جانم می چسبد و می نشیند مثل همین خانه باغ ،کسب و کار و کلی چیزهای دیگر که هرروز می بینم و شکرش را به جا می آورم انگار همین الان به من عطا کرده است ،خدایا بی نهایت شاکروسپاسگزارتم.
در پناه خداوندمهربانم هر نفس شاد،سلامت،موفق وعالی باشید و بدرخشید، عاشقتونم.
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
متشکرم متشکرم متشکرم
با سلام خدمت استاد گرامی و خانم شایسته گل و همه دوستان خوبم
کجاها توانستید به قانون تکامل عمل کنید و مسیر برای شما آسان و لذت بخش شد؟
در یکی از مسابقات کشوری که جایزه ش،سفر مکه بود و من خیلی انگیزه داشتم که حتما برنده بشم،و فکر میکردم که یه کتاب رو باید بخونم،اما وقتی برای دریافت کتاب رفتم،چندین کتاب بهم دادند که باید خط به خط یاد میگرفتم ،خوب اولش شوکه شدم که چجوری این همه کتاب رو بخونم ،اما خیلی زود گفتم برای برنده شدن باید شروع کنم،خلاصه برنامه ریزی کردم که مثلا اگر روزی فلان تعداد فصل از فلان کتاب رو بخونم ،میتونم چندین دور کتابها رو مرور کنم و کاملا مسلط بشم،و واقعا هم همین طور شد و من در امتحان کشوری نفر اول شدم و با یه نمره بالا قبول شدم،جوری که خانمی که برگه منو صحیح کرده بود میگفت پیش خودم گفتم لابد کلید سوالات رو داشتی،اخه تقریبا همه رو درست زده بودم .و واقعا از خوندن مطالب لذت بردم و قشنگ همه رو بلد شده بودم ،خب نتیجه شم عالی بود.
کجاها برعکس عمل کردید؟ یعنی بهجای تمرکز بر بهبودهای کوچک اما مستمر و تقویت فونداسیون درونی خود در این مرحله، عجله داشتید بدانید در مرحلهی بعدی چه خبر است، یا به خاطر مقایسه با دیگران، نمیخواستید از قافله عقب بمانید. در نتیجه، بهجای تقویت فونداسیون، بار اضافهای بر آن گذاشتید و قبل از تکمیل ساختمان، آن را ویران کردید.
واقعا در بحث عجله کردن ،هزاران مثال دارم،از عجول بودن ،از عدم تکامل،در بحث یادگیری زبان ،رانندگی،دروس دانشگاهی،حتی دوره های استاد،یادگیری یه مطلب یا نرم افزار جدید
یعنی مثلا در بحث زبان انگلیسی،چون علاقه دارم،استعداد و پشتکار هم دارم،مثلا گرامر حال ساده رو یاد گرفتم،حالا مثلا به جای اینکه بیام هزاران بار با جمله های کاربردی که در زندگی روزمره به کار میبریم ازش استفاده کنم و بزارم قشنگ تو وجودم بشینه ،سراغ ده ها متد و اپلیکیشن و کلاس و استاد و …،میرفتم ،چون فکر میکردم با اون روش یا استاد یا کتاب ،من سریعتر به هدفم که مکالمه هس میرسم،خوب نتیجه شم این شد اصلا دلزده شدم و خیلی وقت ها دیگه پیگیرشم نباشم ،میخوام بگم من علاقه و استعداد داشتم ،ولی به خودم اجازه نمیدادم که با گوشت و پوستم یکی بشه و همش عجله داشتم ،چون خواهرشوهرم هم مدرس زبان برای بچه ها هس،دیگه منم میگفتم همین فردا منم باید شاگرد بگیرم و اصلا اینجوری فایده نداره،حالا صدتا کار دیگه هم در کنارش انجام میدادم که میخواستم توی همه شون بهترین بشم،نتیجه شم مشخصه دیگه.
ولی واقعا میبینم عجله فقط باعث شده که من پانصد بار تا نزدیک قله برم ،بعدش دوباره سُربخورم پایین.
اما حالا میگم همزمان که داریم به سال جدید نزدیک میشیم،باید و باید این شخصیت رو در خودم بسازم که هر کجا خواستم عجول باشم به خودم بگم دفعات قبل که عجله کردی به کجا رسیدی،خیلی مهمه که به خودم یادآوری کنم.
راستی چه دستگاههای جالبی که برای بازی ساخته شده بودند ،خیلی عالیع که شما میتونید هر وقت و هر مکان که حالشو داشتید بیایید و بازی کنید ،یعنی اون ربات که همیشه اماده بازی هس و چی از این بهتر،خدایا شکرت.
اما فضای زیبای خانه هم برام جالب بود و دوست دارم که استاد توضیحاتی راجب بهش بدن.
ممنونم ازتون