این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2023/05/abasmanesh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2023-05-14 01:05:402025-03-07 07:49:43درسهای زندگی از یک بازی | قسمت 1
717نظر
توجه
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
واقعا چقدر خوشحال هستم که این آگاهی های ناب رو میشنوم و در حد توانم سعی میکنم اجرا کنم و به اندازه ای که جرا کردم نتیجه گرفتم خداروشکر
اون هم نتیجه های عالی واقعا
این احساس لیاقت واقعا خیلی مخفی هست و باید خیلی روی خودمون کار کینم
چقدر درس هست در همین بازی پینگ پنگ اگر جور دیگه ای بهش نگاه کنیم
حالا شما فکر کن در کل زندگی روزانمون چقدر نکته هست که متوجه نمیشم
خدایا کمکمون کن هممون رو تا بهتر و بهتر و بهتر خودمون رو بشناسیم و اصلاح کنیم
من تجربیات خودم رو تا اینجای کار میگم اول برای خودم تا فراموش نکنم این مورد رو
مورد اول درباره احساس عدم لیاقت
من در این مورد باید خیلی بیشتر کار کنم با اینکه توی دوره عزت نفس استاد خیلی عالی و خوب توضیح دادند اما بعضی وقت ها میشه که یادم میره و این طور فایل ها باعث میشه که یادآوری بشه برام این موارد
خداروشکر که در این مسیر هستم و هر روز دارم یاد میگیرم
اما مورد من این بود که خیلی وقت ها کاری رو برای مشتری انجام میدادم و مبلغی نسبتا خوبی رو هم میگفتم بهش
و جالبه که مشتری هم قبول میکرد و پول رو پرداخت میکرد اما من یک حس ناخوشایندی میومدم توی ذهنم که تو داری زیاد میگی و این مبلغ لایق تو نیست و جالبه اینقدر حالم بده میشد که توی ذهنم جنگ و دعوایی به پا میشد در این حد هچکه میرسیدم به نقطه ای که نکنه خدا رازی نباشه از این مبلغی که گرفتم و این حق و ناس باشه آخه با این مبلغ کمتر هم بیرون انجام میدادند
و این بارها و بارها انجام میشد تا اینکه واقعا ورودی من کم و کمتر شد
تا اینکه داشتم یکروز کلنجار میرفتم با خودم که چرا درآمدم کم شده چرا مشتری ندارم که خدا بهم گفت چون خودت رو لایق نمیدونی
کارت رو لایق نمیدونی
از اون روز به بعد سعی کردم که روی خودم در مورد این موضوع کار کنم و بعد از اون نتیجه ها خیلی بهتر شد خداروشکر اما باز هم باید بهتر بشه و باید بیشتر و بهتر روی خودم کار کنم
مورد دوم اینکه احساس قربانی داشتن
وااای خدای من چی بگم از این مورد خانمان سوز که زندگی خودم رو با دست خودم خراب کردم اما به لطف خدا فهمیدم و الان در صدد بهتر کردنش هستم
زمانی که در رابطه عاطفی با پارتنرم بودم همیشه افکار بد و مزخرف میومد به ذهنم که نکنه این اتفاق بد بیفته (نمیخوام راجب فکر بدم بگم) ولی توی ذهنم میومد و همین فکر ها رو ادامه میدادم و جالبه که توی ذهنم خودم رو قربانی میدونستم و همیشه هر وقت که با هم بحث میکردیم من آدم خوبه بودم و اون آدم بده و جالبه که پارتنرم هم همیشه بهم میگفتی که تو خودت رو خوب نشون میدید جلوی بقیه اما واقعا ناخودآگاه بود و قصدی نداشتم تا اینکه اینقدر ادامه دادم که اون اتفاقی که نباید میفتاد افتاد
اما کلی درس گرفتم و این درس خیلی برام گرون بود بله استاد همیشه میگه اما من توی مدارش نبودم واقعا
اون موقع دوره عزت نفس هم نداشتم و خیلی عزت نفسم پایین بود
و بعد از جداشدنم هر جا که مینشستم راجب این ماجرا میگفتم و بقیه خوب همه به من حق میدادن و اون رو بد میتونستند و من یک آدم قربانی بودم توی این رابطه
تا اینکه جلسه دوم عزت نفس بهم یاد داد که نباید این اتفاقات بد رو برای خودم خدا و هیچکس تعریف کنم و خودم رو قربانی این رابطه بدونم چون هی حال و احساس بدتری سراغم میاد
و از یکجایی دیگ تصمیم گرفتم که تعریف نکنم و خیلی بهتر شدم
و البته که هنوز هم جا داره و باید بهتر بشم و اصلا دیگ تعریف نکنم حتی برای خودم جز خاطرات خوب و روابط خوبی که داشتم و بدست آوردم
خدایا شکرت
چند وقتی هم هست که دوست خوبم حمید امیری خبری نیست
امیدوارم هر کجا که هست حالش خوب باشه و در پناه جان جانان باشه
قبل از شروع نوشتن این کامنت میخوام که خداوند من رو هدایت کنه مثل همیشه تا بتونم منظورم رو واضح برسونم و به من کمک کنه برای به اشتراک گذاشتن تجریباتم با شما دوستان هم فرکانسیم و استاد و مریم خانم شایسته.
حدود یک ماهی میشه که من شروع کردم و مشغول ساخت باوری هستم در خودم که (خداوند منو در مسیر رسیدن به خواسته هام حمایت و هدایت میکنه ) و امروز بعد از دیدن این فایل در سایت و مصادف شدنش با اتفاقات چند روز گذشته زندگی من فهمیدم که الله چقدر هوای منو داره و واقعا چقدر منو در مسیر رسیدن به اهدافم هدایت میکنه که یه جوری همه چیزو چیده باشه که دقیقاً زمانی که نیاز داشته باشم این فایل بر روی سایت گذاشته بشه و من درس هاشو بگیرم ، قبل از نوشتن تجربیاتم در مورد آگاهی های این فایل میخوام که از استاد نازنینم تشکر کنم به خاطر آگاهی های بیییی نظیری که با ما به اشتراک میزاره و استاد و مریم خانم شایسته ای که دستان زیبای خداوند شدند در زندگی من برای روش کردن مسیر رسیدن به خواسته هام.
من یک ماهی میشه که با توکل بر خدا از شهر خودم خرم آباد مهاجرت کردم و به تنهایی در سن 17 سالگی به تهران اومدم و با وجود ترس ها و نجوا های زیادی که داشتم همونجوری که از آگاهی های سایت یاد گرفته بودم فرا تر از ترس هام به نیرویی برتر از خودم یعنی الله توکل کردم و اومدم به تهران برای تست های فوتبال. من چندین سال هست که دروازه بانی میکنم و واقعا عاشق کارمم به نحوه ای که به خاطر دروازه بانی من 43 کیلو گرم از اضافه وزنم رو کم کردم تا بتونم بدنم رو تبدیل کنم به ابزاری قدرتمند برای فوتبال بازی کردنم. حالا با لطف و هدایت های الله شرایطی پیش اومدم که من با تیمی در تهران قرارداد ببندم و توی تست ها قبول بشم، چند روز پیش سر تمرینات تیم که رفتم یهو با حجم زیادی از آدم هایی مواجه شدم که اومده بودن برای تست دادن و وارد تیم شدن ، من با دیدن اون آدم ها ترسی وارد وجودم شد و نجواهایی شروع به صحبت کرد که حقیقتا من رو ترسوند و نگران کرد که نکنه دروازه بان هایی بین این افراد باشه که از تو بهتر باشن و باهاشون قرارداد بسته شه و وارد تیم بشن و کار تو رو سخت تر کنن ، من متاسفانه نتونستم کنترل کنم ذهنم رو و با همون احساسات وارد زمین فوتبال شدم، بازی که شروع شد کلی نجوا و نگرانی دائما در ذهن من بود که من ناتوان شده بودم در کنترلشون و به طرز عجیبی اشتباهات فاحش من شروع شد و من ضعیف تر از همیشه عمل کردم ، امروز که این فایل فوقالعاده رو دیدم و این آگاهی های فوقالعاده رو شنیدم و در حد ظرف خودم درک کردم علتشون رو و فهمیدم و اهمیت کنترل ذهن و احساسات رو دیدم که استاد وقتی میگه کنترل ذهن رو از دست بدید توانایی های شما شاید تغییر نکند ولی نمیتونی از همون توانایی ها به درستی استفاده کنی و با چشمان خودم دیدم که جهان جوری به فرکانس های ذهنی هر لحظه من در همون لحظات بازی پاسخ میداد که من فقط اشتباهات بیشتری انجام بدم و نکته جالب تر اینکه دقیقا اون دروازه بان هایی که نگران عملکرد خوبشون بودم و خودم رو دائما باهاشون مقایسه میکردم، به طرز عجیبی فوقالعاده و بدون نقص کار میکردن و باعث میشد که من عصبانی تر بشم و یادم بره در اون لحظات که به قول استاد به جای انکار کردن دستاورد و توانایی های طرف مقابل باید تحسین کنم و وقتی که این کار رو انجام نمیدم فقط به خودم ضرر میزنم به نحوه ای که جهان فارغ از اینکه من چی میخوام من رو در شرایطی قرار میده که بیشتر عصبانی بشم و کنترل ذهنم رو بیشتر از دست بدم و در نتیجه نتونم از توانایی های خودم استفاده کنم و گل هایی بخورم که در حالت عادی من به راحتی اونا رو سیو میکنم ولی خب در اون روز من دائما اشتباه میکردم و الان سپاسگزار الله مهربانم هستم که مثل همیشه منو در مسیر رسیدن به خواسته هام حمایت کرد و باعث شد پدیده همزمانی رخ بده که دقیقا در زمانی که نیاز دارم این حرف ها رو بشنوم و بتونم در عمل اجرا کنم و نتایج رو دقیقا الان در زمانی که نیاز دارم به نفع خودم عوض کنم. سپاسگزارم از دوستان عزیزی که وقتشون رو گذاشتن و از تجربیات من هم استفاده کردن و امیدوارم که تونسته باشم به شما کمک کنم برای بهتر درک کردن این مسئله که اگر ما در کنترل ذهنمون ناتوان بشیم و به هر دلیلی نتونیم احساس خوب رو در خودمون ایجاد کنیم طبق قانون ابدی خداوند احساس بد = اتفاقات بد برای ما رخ میده و علارغم میل ما جهان فرکانس های ما رو دریافت میکنه و ناخواسته های بیشتری وارد زندگی ما میشه و مثلا در تجربه من باعث بشه که نه تنها نتونم از اون کیفیت و توانایی هام در کارم استفاده کنم بلکه با فرکانس هایی که میفرستم در همون لحظه جهان منو وارد سیکل اتفاقات ناخواسته ای کنه که منو عصبانی تر و ناتوان تر کنه و دقیقاً همون افرادی که من توانایی هاشون رو انکار میکردم در مقابل من در زمین فوتبال به طرز عجیبی بدون نقص عمل کنن و باعث بشه من بیشتر کنترل ذهنم رو از دست بدم و نگران تر باشم و دقیقاً فکر میکنم مثل ورزش پینگ پنگ،فوتبال هم به طرز جالبی در همون لحظه به فرکانس های شما پاسخ داده میشه. امیدوارم که الله هممون رو هدایت کنه تا بتونیم از این همه آگاهی ناب خداوند در زندگیمون استفاده کنیم و به مقام عمل برسونیمشون و لذت و کیفیت این دنیای مادی رو برای خودمون بیشتر کنیم.
سپاسگزار الله مهربان و این سایت فوقالعاده هستم که در این لحظه میتونم این کامنت رو بنویسم ️.
خدایش استاد خیلی ممنونیم که این فایلها هم تصویری هم صوتی.
چون واقعا با این تصاویر زیبا آدم ذهنش پرت میشه.
واقعا استاد چقدر این فایلهای که اخیرا گذاشتین عالی بودن.
همین فایلهای که از این ساحل زیبا فیلمبرداری شده بود، من همه ی اینها رو دانلود کردم و گوش میدم.
من الان دارم قدم 4 از دوره ی 12 قدم کار میکنم.
یکی از زیباترین چیزهایی که من از این سایت و دوره هاش و فایلهاش یاد گرفتم، توانایی کنترل ذهن و توجه به نکات مثبت.
به قول استاد کنترل ذهن همون تقواست.
استاد شاید باورتوننشه من چند روز پیش تو جمعی بودم که یهو بحث به این کشید که زمین و خونه گرون شد و از این حرفها.
از اونجایی که چندماهی میشه که ما خونمون رو فروختیم و اجاره میشینیم و پول خونمون کار زدیم یه لحظه ترس اومد سراغم.
ولی یهو ذهنم رو بردم رو حرفهای شما، یهو انگار حرفهای کلیدی این دوره 12 قدم و فایلهای دانلودیتون اومد تو ذهنم.
و استاد عصر قبل خواب اومدم سایت و این فایل رو دیدم.
همین فایل از شما گوش دادم و خوابیدم و وقتی بیدار شدم آنقدر باانرژی بودم و حالم خوب بود که باورم نمیشد.
به خودم گفتم فاطمه مثل کسی که درساش خونده حالا موقع امتحانش تو قبول شدی.
چقدر خوشحال شدم منی که ذهنم ناخودآگاه رو منفی ها میرفت حالا تونسته بودم ذهنم رو کنترل کنم و به زیبایی های اون لحظه ها توجه کنم.
همه چیز این ذهن، این باورهای قدیمی که تغییر براش سخت.
استاد چقدر خوب در مورد احساس عدم لیاقت صحبت کردین ، چون ما همینجوری بزرگ شدیم این که همیشه ارزش خودمون رو پایین بدونیم.
اینکه ظرفمون رو کوچک ببینیم.
ما از حقوق کارمندی بعد از دو سال تلاش برای شروع کار خودمون رسیدیم به درآمد ماهی 100 میلیون.
استاد من وقتی همسرم گفت الان ما درآمدمون اینقدر من که اولا باورم نمیشد دوما ترس همه وجودمو گرفته بود.
میگفتم نه صد تومن که خیلی چطور ما به راحتی به این پول رسیدیم مگه میشه.
استاد اینقدر این فکر رو داشتم و همش تا یه خرجی میکردیم میگفتم نه کم شد.
بعد به خودم گفتم من تو زندگیم هیچ وقت یه درآمد اینجوری ندیده بودم همش فکر میکردم این درآمدها برا بقیه است، ما که حالا به این زودی نمیتونیم یهو به این درآمدها برسیم.
من لیاقتم ظرفم همین قدر بود.
و چون راحت بدست اومده بود( راحت یعنی نه اینکه تلاشی برای به دست آوردنش نشه، ما برای شروع همین کار خونمون رو فروختیم) من پذیرفتنش برام سخت بود چون باور کرده بودم و از اطرافیانم شنیده بودم پول خیلی سخت به دست میاد، باید جون بکنی.
اما به لطف خدا و با هدایت او و ایمانی که ما تو این 2سال به خدا نشون دادیم در مسیر قشنگ زندگیمون هستیم.
خیلی ممنونم استاد برای فایلهای فوق العاده تون که قشنگ مثل یه برگه تقلب میمونه پر از نکته های طلایی.
واقعا خوشحال هستم که این چند روز داره اینقدر نکات مهمی برای گذاشتن فایل های جدید به شما الهام میشه. واقعا که آگاهی پشت آگاهی میاد و گاهی این جریان اینقدر شدیده که آدم احساس میکنه اگه ده تا فایل هم به بررسی و آنالیز این آگاهی ها بپردازه هنوز جا برای صحبت هست.
من یه چندتا نکته ی زندگی ساز از این فایل بگم و بعد در حد خودم جواب سوالهای فایل رو بدم.
نکته ی زندگی ساز شماره ی 1:
چیزی به نام استعداد در زندگی وجود ندارد. استعداد یک توهم بیش نیست. اگر شمایی که داری این جمله رو میخونی فکر میکنی که در کاری استعداد نداری سخت در اشتباهی؛ شما فقط دو چیز نیاز داری: استمرار و اصلاح. این دو ویژگی میتونن توانایی شما رو در هر مهارتی که فکرشو بکنید از این رو به آن رو کنند. شما میخوای فلان مهارت رو یاد بگیری که فکر می کنی خیلی هم سخته اوکی مشکلی نیست بیا و از همین امروز روزی یک قدم به سمتش بردار و استمرار نشون بده؛ طی قدم هایی هم که برمیداری هرروز یه نقطه ضعف رو نسبت به اون مهارت از بین ببر یا نقطه ی قوت بساز. هرروز اینکار رو انجام بده و بعد از یکسال بیا ببین در نقطه ی شروع کجا بودی و حالا کجا هستی. سپس سال بعد رو شروع کن با استمرار بیشتر و باز هم اصلاحات هرروزه. با این روند شما هر مهارتی که در ذهنتون بیاد یا حتی در ذهنتون جا نگیره رو میتونید مسلط بشید. پس همین امروز تصمیم جدی بگیر که مفهومی به نام استعداد رو کلا از ذهنت بندازی بیرون و به دست زباله دان تاریخ بسپاریش.
نکته ی زندگی ساز شماره ی 2:
در حرکت به سمت هدفها گاهی پیش میاد که هدف نهایی ما بسیار دور از دسترس هست و فرسنگ ها از وضعیت فعلی ما فاصله داره. در این مواقع بهترین راه نزدیک شدن به هدف اینه که بیایم آنالیز کنیم که برای قدم برداشتن به سمت این هدف دور من برای همین امروزم چه کاری میتونم انجام بدم؟ برای یک ساعت بعدم چه کاری میتونم انجام بدم؟ برای یک دقیقه ی بعدم چه کاری میتونم انجام بدم؟ برای یک ثانیه ی بعدم چه کاری میتونم انجام بدم؟ دوردست ترین هدفها هم از همین ثانیه ها در تعداد زیاد محقق میشه. پس از امروز فقط قدم بعدی رو نگاه کن؛ فقط امروز و این ساعت و این دقیقه و این ثانیه رو بهتر زندگی کن و وقتی که تونستی هزاران یا ملیونها ثانیه ی خوب رو کنار هم بچینی اونوقت هدفت به بهترین شکل ممکن محقق شده.
نکته ی زندگی ساز شماره ی 3:
استمرار داری، اصلاح همیشگی هم داری، فقط هم روی قدم بعدی تمرکز میکنی ولی اینو بدون که باید صبور باشی. اگه استمرار، اصلاح و تمرکز روی قدم بعدی دومینوی رسیدن به هدفت رو خیلی تر و تمیز چیدن و دارن تو رو در کمال آرامش به اون نزدیک میکنن در نقطه ی مقابل عجله قرار داره که مثل اینه که یه سنگ برداری و بزنی به دومینو. چه اتفاقی میفته؟ تمام اون دومینویی که اینقدر تر و تمیز چیده بودی ریزش میکنه و دوباره باید از نو شروع کنی. همیشه به عجله به این چشم نگاه کن تا هیچوقت حتی به ذهنتم خطور نکنه. اینو بدون که اکثر عجله ها در رسیدن به هدف ناشی از کمالگراییه و کمالگرایی ناشی از عدم عزت نفس.
نکته ی زندگی ساز شماره ی 4:
دوستان واقعی الله، انسانهای همیشه موفق و سعادتمند نه غمی دارند و نه ترسی. این رو بدون که غم ناشی از تمرکز ذهن بر گذشته و احتمالا شکست هایی بوده که تا به حال داشتی. و ترس ناشی از تمرکز ذهن بر آینده و احتمالا مسیر پر پیچ و خمی است که روبروت قرار داره. در نتیجه انسان سعادتمند جدا و رهای از هرچیزی است که مربوط به گذشته یا آینده باشه. انسان سعادتمند با زندگی در لحظه و برداشتن قدم های کوچک تکاملی آینده ی خودشو میسازه و گذشته ی خودشو هرچقدر هم ناجور بوده جبران میکنه. در واقع تنها با زندگی در لحظه ی حاله که میتونی با هر سه زمان گذشته، حال و آینده احساس عالی رو تجربه کنی. همونطور که یکی از بهترین روشهای ترک اعتیاد که معمولا خیلی جواب میده و استاد هم اشاره کردن در فایل اینه که میان به فرد معتاد میگن شما همین لحظه ی الان رو مصرف نکن، پاک باش. مثلا الان دلت میخواد مواد بزنی به خودت بگو اشکال نداره به تعویق میندازمش؛ مثلا شب میکشم ولی الان رو پاک باشم. دوباره شب که میشه بگو حالا دیگه بزارم فردا صبح، امروزو کامل پاک بگذرونم. و فقط خدا میدونه که چقدر این روش به تعویق انداختن تا حالا کمک کرده به درمان خیلی از عزیزانی که تا ته خط رفته بودن.
نکته ی زندگی ساز شماره ی 5:
کنترل ذهن یعنی کنترل زندگی. چون تک تک اتفاقات ریز و درشت زندگیتون از ذهن و باورهاتون سرچشمه میگیره. ذهن ابزار بسیار قدرتمندیه که میتونه شما رو تا عرش خوشبخت و سعادتمند کنه یا در نقطه ی مقابل شما رو به اعماق گرفتاری ها بفرسته. چه ابزاری قدرتمندتر از ذهن رو سراغ دارید که چنین کارهایی ازش بربیاد. آیا برای کنترل صفر تا صد زندگیمون ارزشش رو نداره که کنترل ذهن رو تمرین کنیم. البته که کنترل ذهن کار ساده ای نیست. ولی ارجاع میدم شما رو به نکات زندگی ساز شماره ی 1 تا 3. از همون نکات اگه برای کنترل ذهن هم استفاده کنید بعد از مدتی به صورت اتوماتیک ذهنتون باهاتون همراه میشه. و چقدر زیباست که انسان بدونه کنترل کل زندگیش رو در دست گرفته و چقدر میتونه سپاسگزار این امر باشه.
خب بریم سراغ سوالها:
مثالی از احساس عدم لیاقت دارم؟ البته که دارم. من بیشتر مثالهایی که دارم راجع به درس و دانشگاه و این چیزهاست چون بیشتر زندگیم رو در حال یادگیری بودم. یادمه دانشگاه که بودم دوران لیسانس خب نمراتم همه عالی بودن؛ البته بودن یکی دوتا خانم در کلاسمون که اکثر مواقع نمراتشون از من هم بهتر میشد ولی یه چیزی برای همه ی بچه های کلاس خیلی عجیب بود و اون اینکه من شاید با تلاش و درس خوندن به اندازه ی یک سوم اون دو تا خانمی که بعضا نمراتشون از من بهتر میشد به اون نتیجه میرسیدم. یعنی اونها سه برابر من بیشتر درس میخوندن و تلاش میکردن تا بتونن یکی دو نمره بالاتر از من بیارن. این باعث شده بود که حتی خیلی ها به من شک کنن بگن تو چیکار میکنی که اینقدر راحت نتیجه میگیری و از این حرفا. کار به جایی رسید که من حتی تو برخی از درسها با همون یک سوم تلاش شروع کردم بالاترین نمره بشم یعنی حتی از اون دو تا خانم هم پیشی گرفتم و خودم کم کم این حس اومد سراغم که من واقعا لیاقت ندارم که ماکسیمم این درس بشم. وقتی میدیدم که بقیه اینقدر تلاش کردن و نمرشون کمتر از من شده خودم یه جورایی خجالت میکشیدم. در نهایت این حس باعث شد که نمرات من شروع به افت کردن بکنه و نکته ی جالب اینه که من برای اینکه دوباره بتونم نمرات عالی بگیرم مجبور شدم تلاشم رو سه برابر کنم یعنی برای برگشتن به موقعیت قبلیم مجبور شدم من هم به اندازه ی بقیه ی کلاس تلاشم رو بالا ببرم. این اثر احساس عدم لیاقت در من بود.
در مورد مثال احساس قربانی شدن میتونم باز هم مثال درسی بزنم ولی برای اینکه تنوع بشه یه مثال ورزشی میزنم. همونطور که قبلا گفتم من معمولا توی تورنمنت های پوکر شرکت میکنم و عاشق اینم که تواناییهام رو با بقیه ی افراد جهان محک بزنم. گاهی میشد که توی تورنمنت ها تا اواسط اون من چیپ لیدر (اصطلاحی توی بازی پوکر به معنی اینکه شخص تا اون لحظه رده ی نخسته و بیشترین مقدار چیپ رو داره) بودم و یه دست خیلی خوب هم برام میومد که فکر میکردم دیگه الان حتما این دست رو میبرم و باز هم مقدار چیپ هام بیشتر میشه ولی اتفاقی که میفتاد این بود که یه نفر میومد با یه دست خیلی ضعیفتر میبرد و من همینطور تو ذهنم نجوا میومد که نرم افزارشون مشکل داره، یا اون شخص تقلب کرده، حق من بود این دستو بگیرم و از حرفا. نتیجه ی این گفت و گوهای ذهنی من کار رو به جایی میرسوند که من تصمیمات احساسی میگرفتم و شروع میکردم به از دست دادن چیپ هام. و حتی در مرحله ی بابل بلست (مرحله ای توی تورنمنت های پوکر که تعداد زیادی از افراد ضعیف حذف می شوند) از بازی کنار میرفتم. بعدش باورم نمیشد که من تا همین چند دقیقه ی پیش چیپ لیدر بودم و الان حذف شدم. این نتیجه ی احساس قربانی شدن سر یه دست ساده بود.
دو نکته ی کوچولو هم در آخر میخوام بگم:
1- اهمیت داشتن احساس شوق برای انجام دادن کارها به نحو احسن. و این موضوع خصوصا در مورد کارهایی که پرفورمنس هستند یعنی شما در لحظه داری حرکاتی رو انجام میدی خیلی مهمه. کارهایی مثل بازیها، ورزش، نواختن ساز و رقصیدن نمونه هایی از پرفورمنس هستند که احساس شوق میتونه کیفیت انجام این کارها رو چندین لول بالاتر ببره.
2- لذت بردن حتی از کمترین امکانات و ساده ترین چیزها. یاد یکی از خاطراتم افتادم. زمانی که من بچه بودم خیلی فوتبال دوست داشتم و همیشه اگه میخواستم به اوج لذت برسم چند نفرو جمع میکردم که با هم فوتبال بازی کنیم. برخی روزها پیش میومد که توپ نداشتیم، یا توپمون پاره شده بود، روز تعطیل بود و مغازه ای باز نبود که بتونیم بریم توپ بخریم. تو این لحظات همه ی بچه ها جا میزدن و میگفتن خب دیگه توپ نداریم و بریم خونه ولی من اینقدر فوتبال برام لذت بخش بود که نمیتونستم ازش بگذرم برای همین فکر خودمو به کار مینداختم ببینم چیکار میتونم بکنم. خلاقیتم گل میکرد و ارزش برخورد با تضاد خودشو نشون میداد. یکی از کارهایی که میکردم این بود که کلی روزنامه جمع میکردم و شروع به فشرده کردنشون میکردم همینطور فشارشون میدادم و گردشون میکردم. وقتی تعداد زیادی روزنامه رو دور هم میپیچیدم و فشرده میکردم مثل یه توپ گرد میشد و به همون اندازه. حالا فقط نیاز به روکشی داشت که بتونه روزنامه ها رو در اون وضعیت حفظ کنه. برای این کار هم از چسب های قوی لوله که معمولا به رنگ مشکی بودن استفاده میکردم و دور اون توپ ایجاد شده میپیچیدم. نتیجه ی کار توپی بود که نه تنها گرد و قشنگ بود بلکه وزنش هم مناسب بود و حتی دیگه این عیب توپ واقعی رو نداشت که سوراخ بشه یا بادش خالی بشه. با همون توپ دست ساز شروع میکردیم به بازی و کلی لذت میبردیم.
از بدو شروع صحبتهاتون،به تنها چیزی که میتونم بگم بیشتر مشتاق شدم این بود که در مورد درس گرفتن از بازی و ارتباطش با زندگی میخواستین بگین و شگفتزده شدم..چرا که دوست دارم همیشه ارتباط بین بازیهایی که انجام میشه در زندگی رو بدونم بهتر میشه درک کرد…واقعا اگه ورزش نکنیم نابود میشیم و همه موظفیم به انجام این تکلیف و تحرک ..همیشه از کودکی دوست داشتم بدونم رابطه پاس در فوتبال ،به چه چیزی در زندگی میخواد اشاره کنه!؟اما همیشه تا زمانیکه یادمه میگفتن:زندگی می بازی شطرنج میمونه..اگه شاه اینکارو کنه و سرباز اون کارو بکنه و…و من هیچ چیزی از شطرنج نمی دونستم و علاقه ای بهش نداشتم ، اما خواستم یاد بگیرم اما تا حدودی فقط حرکاتشون رو فقط بعضیاش یادم میموند..اینکه بازی پینگ پونگ شما عزیزان ،اینهمه درس زندگی می آموزه،اینکه دیدگاه یک شخص نسبت به بازی فقط سرگرمی و وقت گذروندن نیست و اینکه بخواد با بازی کردن روزمرگیهاش رو پر کنه و. .دلایل دیگه … بسیار لذت بخش و دوست داشتنی و عاشقانه است…این روزهایی که خودمو متعهد کردم به اینکه دوره عزت نفس رو زندگی کنم و عملش کنم و همه چیز عزت نفس هست..میخوام این فایل آموزشی پر از محتوا و درس زندگی رو به فایلهای عزت نفس اضافه کنم و آگاهی های نابش رو درونی کنم که بشه رفتار و کردارش و زندگی کنم همون روز رو با لذت و شوق و سپاسگزاری لحظه ای از نعمت های بیکران خداوند..
استاد واقعا میگم ، هروقت غروب آفتاب رو که می بینم و زیبایی های وصف ناشدنیش رو تماشا میکنم ،اشک تو چشمام حلقه میزنه و خدا بهم میگه:عشقم بیا ببین و حال کن چی واست نشون میدم..و این رو به شخصه درک کردم که خدا زیبایی های رو بیشتر بهم نشون داده..یا از ابرهای بشدت عاشقانه ای که در آسمان شهر میبینم..استاد میشم سربه هوای دوست ،که هرچه داریم از اوست..دییووونه میشم..پر میکشم و دوربینم رو برمیدارم و عکس میگیرم و اطرافیان میگن انگار تا حالا ابر ️ ندیده ..تا بحال غروب ندیده!و من میگم چون دیدم میام که دوباره ببینم(به خودم میگم عاشقم،عاشقی که از دیدن نعمات سیر نمیشه)..
میدونین چیه استاد نازنین و مریم جان..وقتیکه یه وقتایی میشینم و به مهاجرت فکر میکنم،میگم مهاجر هستم ..چراکه قلبم به سویی مهاجرت کرده که خدا میدونه..دلم گرم میشه به خدایی و جهانی که فرکانسی که دریافت میکنه همسنگ باهمون رو برام میفرسته و به شدت پایبند به این قانون کاشت و برداشت هستم ..من مهاجرت کرده ام با دل خویش تا برود تنم بر سر خویش..(فی البداهه اومد دیگه)..
چقدر قشنگ و دوست داشتنی در مورد بازی صحبت کردین و تحلیل کردین و ارتباطش با زندگی رو چه بی نقص توضیح دادین..چقدر من عاشقتونم میشم وقتی دلم رو با آگاهی های ناب از جا می کنین..یه تکون و تلنگر سنگین بهم وارد میشه.. یه بار به دیوار خونه تکیه زده بودم و ناگهان پرت شدم رو به جلو و میشه گفت انداختم دور..به خانم گفتم چی شد!؟گفت زلزله اومد..و من اون موقع در فکر موضوعی بودم و مطمئنم اگر عمیق میشد و شاخ و برگ میگرفت و ریشه میزد،اثراتش بد بود..میشه گفت اینجور تلنگری از سمت خدا ،یهویی متوجهم کرد افکار منفی رو پرورش نده..
استاد این جریان رو تازه یادم اومد ،دوست دارم بگم:
تا تقریبا 1سال و نیم پیش،قلیون میوه ای مصرف میکردم و با خواهرم و خواهرزاده هام دورهمی مینشستیم و می کشیدیم..مادرم خدا رحمتش کنه ، میگفت :سجاد عزیزم تو دیگه چرا!؟آخی ننه تو دیگه این اشتباه رو نکن،اینا دیگه گوششون نمیشنوه..توکه حرف گوش کن بودی دیگه چی شده!؟منم جوابشو میدادم که ننه،تا خودمو بهش نرسیدم ،دست نمیکشم!!اون موقع ها کتابی میخوندم که با هربار خواندنش آگاهی بهم میداد که حالم رو بهتر میکرد و احساس شگفت انگیز داشتم از دریافت آگاهی..اسمش بود معجزه گر خاموش..و این جریان تا زمانیکه من قلیون میکشیدم هی از آگاهی های کتاب دورتر میشدم.. اتفاقاتی واسم می افتاد که حال هر روزنو خرابتر میکرد..تا زمانیکه دور همی نداشتیم ،به سمت کتابم میرفتم و میخوندم و بهتر میشدم..و به این جریان پی بردم و بشدت از قلیون و بوش منزجر و سردرد میگرفتم،این در حالی بود که تو دور همی که می نشستیم قلیون می کشیدیم،تنها کسی بودم که به زور ،نی قلیون ازم میگرفتن…
و تازگیها که یکماه میشه،این روند از طریق شخصی بهم پیشنهاد شد که سیگار کاپیتان بلک اصلی رو داشت و می کشید و هرزگانی که به قولا تفریحی مصرف میکرد ،به سمت خودش کشوند که بریم بکشیم که این سیگار فرق داره نسبت به بقیه سیگارها و طعم کاکائو رو زیر لبت با هربار کام گرفتن حس میکنی..انگار نه انگار که من دوره عزت نفس گوش میدم و بلد نبودم نه بگم که مبادا دیگه باهام برخورد همیشگی و مهربونیت رو نداشته باشه..(شرک ورزدیم)و گفتم باشه بریم میکشیم،جای دوری نمیره ،یکبار که آدم معتاد به سیگار نمیشه..! خلاصه موتورو هندل کردیم و رفتیم یه فضایی که هم گپ بزنیم هم کامی بگیریم ازین طعم کاکائویی به واسطه سیگار..خلاصه کشیدمو گفتم به به چه بویی هم داره و ایشون هم تایید میکرد چه حالی میده نه !؟ منم میگفتم آآره بابا..(وقتی عزت نفست با نگفتن نه لطمه دار کردی،لاجرم تا آخرش اوکی میدی و آآآررره خوشگلی میدی به درخواست شیطان در قالب دوستهای دروغین و دشمنان راستین)..خلاصه اون شب تمام شد..
فردای شب بعد ؛ذهنم انگولکم میکرد:برو یه نخ دیگه ازش بگیر و امشب و تنهایی باخودت حال کن..!
منم پیشنهادمو به دوست دروغین دادم و بله که اوکی میده سجاد عزیزم چرا که نه..!همون شب هم با نخ بعدی به تنهایی سپری شد،اونم چی!؟که مثلا زیر آسمون پرستاره و ماه قشنگ و هوای خوش تابستان ،داشتم کام میگرفتمو حالی به حالی که چه حالی میده،و شیطان پر فریب و حیلت ساز باهام همکاری میکرد..خلاصه این جریان همینجوری تا 1 هفته ادامه دار شد ولی نه هرشب..سه شب درمیون..شب آخر کام آخر به خودم قول دادم که این آخرین نخ و سیگار عمرم هست،خیلی عجیبه که شبهای بعد اصلا مزه سیگار شب اول حس نمیشد ابدا..و من داشتم از خودم در موقع کام گرفتن سیگار ،زده می شدم..
نکته جالب این جریان تو این بود که خود شخصی که سیگار بهم میدم میگفت آخرین بار اسفند1401کشیده و دیگه نمیکشه تا 4ماه دیگه..ولی فردای اون شب تا از روبروی مغازه رد شد،تا بحال ندیده بودم اینجوری با سرعت بگه بیا…من که برام عجیب بود،در مغازه رو بستم و رفتم سمتش..بهم گفت بریم امشب!؟با اشاره گفتم سیگار!؟اوکی داد..منم گفتم اوکی،البته یادم بود تو چند شب اخیر داشتم چه لطمه ای به خودم میزدم و چه قولی به خودم دادم..خستتون نکنم عزیزای دلم که میخونید، رفتیم سر جای قبلی..سیگار رو در آورد و اول به من داد ،بعدش خودش برداشت گذاشت زیر لب،فندک رو زد و من با کمال قاطعیت نه رو بهش گفتم که از سیگار زده شدم و دیگه قصد کشیدن ندارم،ایشون جا خورد و گفتش: إ ؟! واقعا!؟اگه میدونستم نمیکشی که بهت نمیگفتم بیایی!مزاحمت نمیشدم که مغازه رو بستی بخاطرمن..و با تاکید من رفتم چون خواستم به قولم عمل کنم در وجود شرایط .. میتونستم جلو مغازه ش بگم نه و بگم مشتری دارم ، یه وقت دیگه..و دوست داشتم سر موعد «نه» بگم..میدونید امتحان رو پس دادم و همون غروری (عزت نفسی )که باید هر شخص برای نه گفتن داشته باشه رو کسب کردم..خیلی حس عالی داشتم..حالم اوکی شد و اون موقع سینه ام سپر شد در مقابل وسوسه های ذهن و شیطونی که واقعا تا دچارش نشه آدم،نمیدونی که از جنس چه کسانی ورود میکنه و اگر عزززت نففسسی که استاد عزیزم تاکید میکنه رو نداشته باشی به قهقرا میری لاجرم.. چون بدستش نیاوردی..
عاشق تک تک این جمع عاشق خدا که خدا هم عاشقشه هستم..
حمد و ستایش سنا و تقدیس بر هر موجود در زمین و آسمانها شایستهی خداوندیست که رب جهانیان است سزاوار ستودن بی انتهاست
این سپاسگزاری من هرشب در ستاره قطبیست
و چقدر لذت میبرم
سلام و درود بر استاد راه شگفت انگیز توحید وخانم شایسته عزیز و مهربان و همراه که دستان طلایی معبود بی همتایی که بخشنده ترین بخشندگان
و مهربان ترین مهربان بانان است
دقیقا الان در وضعیتی از لحاظ سلامتی و بیزنسی هستم که بیش از همیشه به کنترل ذهن نیاز دارم
و این فایل مانند یک سوخت هسته ای برایم عمل کرد فایل صوتی رو دانلود کردم و طبق گفته استاد
الفبای توحید یکیست ولی ما باید آنقدر این مفاهیم رو تکرار و از زاویا مختلف درک کنیم که ملکه ذهن مان شود تا افسار ذهنمان را بدست بگیریم
دقیقا بیست سال پیش وقتی عاشق شدم آنقدر با معشوقم
شیفته هم شدیم که من روی ابرها بودم و یکی از جملات زیبایی که از اون آقا بیاد دارم و خاطرات رویایی بیاد می آورم از ایشون این بود که من در کنار تو کیف خدا و آسمان را میبرم
در عصر روز خواستگاری
من داشتم لباسی رو که قرار بود برای شب بپوشم رو اتو میزدم
چون همیشه در مورد روابط عاشقانه دیگران فهمیده بودم که همه مخالف هستن یا در خواستگاری هاشون اتفاقات بد یا بعضاً دعواهاشدیدی پیش آمده بر سر مهریه یا نظر برادر بزرگ خاله اینو گفت پدر اونو گفت و در نهایت همه چیز بهم خورده بود یا با دعوا و ناراحتی زیاد و نارضایتی فراوان به زور وصلت انجام شدهبود
و اینها ذهنیت من در مورد روابط عاشقانه بود
روز خواستگاری
با این بگ گرانت ذهنی با خودم حرف میزدم و در حال اتو کردن گفتم خدایا یعنی همین قدر راحت همه چیز داره درست میشه یعنی عشق و عاشقی همین قدر ساده و راحت بهم میرسیم
اون روزا روح من از این قوانین هیچ خبری نداشت
و من این حرفو با خودم زدم
و شب خواستگاریم تبدیل به کربلا و روز عاشورا شد
داییم قهر کرد و برادر بزرگم رفتارهایی نشون داد
که نگم خیلی بهتره
خود خواستگارم حرف هایی زد که انگار برای معامله
ملک و زمین اومده بود و انگار اصلا عاشق من نبود
فقط آمده بود برای جنگ
بیشتر از این دوست ندارم به جزییات بپردازم بماند
یکسال بعد دوباره همون خواستگارم که فامیل دوست دانشگاهی من بود و از طریق دوستم ما بهم معرفی شده بودم و عاشق هم شده بودیم و بعداز اون خواستگاری و عاشورایی که بر پا شد
پی گیر شد و دوستم با من تماس گرفت و گفت فلانی الان شش ماهه مرتبا با من تماس میگیره و شماره تو میخواد و من خواستم اول بهت اطلاع بدم. ببینم با توجه به اون شرایطی که برای اولین بار بوجود آمد برای خواستگاریتون آیا مایلی خودت و خانوادتون بازم بیاد اجازه میدید
خوب تماس گرفت و دوباره بعد از یه پروسه و راضی کردنه خانواده تشریف آوردن خواستگاری مجدد
امان از این ذهن خرابکار*
دوباره برادر من داستان ساخت دعوا راه انداخت
که اگه اینا اومدن خواستگاری من غوغا میکنم و فلان فلان،،،،،
و برادر کوچکترم که به خونسردی معروف بود یه کاری کرد که از حوصله گفتنش عاجزم و حواشی نگم
این آقا رو از خونه ما بیرون کرد و
دوباره با ناراحتی شدیدو بی نهایتی که بوجود آمد
داستان عاشقانه ما تمام شد
البته این بار سوم و چهارم خواستگاری بود که داستانش زیاد است و بس
حالا با تمام این مسائل میخوام از شرایط ذهنی خودم بگم براتون که ترس اضطراب و افکار منفی منو داشت از پا در می آورد
و من نتونستم ذهنمو کنترل کنم و همون احساس عدم لیاقت چون پدر من بسیار آدم عصبی وسختگیری بود
و ما توی زندگی هیچی چیزی رو به راحتی بدست نیاورده بودیم و همیشه سکوت و پذیرش بی قید شرط شرایط رو تحمل کرده بودیم
امروز در این فایل چقدر لذت بردم که به
گفته استاد
وقتی کارها براحتی پیش میرود و نعمت خوبی برایمان بوجود می آید بر اساس عدم احساس لیاقت ذهنمان حمله کرده و آن نعمت را به کلی از کف ما بیرون میکند و اگر قانون را ندانی
هاج واج میمانی که چرا اینطور شد
همه چیز که داشت خوب پیش میرفت!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
حتی با وجود زیبایی نجابت هنر تحصیلات و درآمد خیلی خوب داشتن من با این احساس عدم لیاقت
ذهن مشوش و منفی نتونستم به عشقم برسم
در صورتی که میتونستیم خیلی جفت عاشقانه
زندگی بی نظیری رو داشته باشیم
البته اینا رو دارم بعد از بیست سال و دریافت این آگاهی های ناب میگم که تازه کم کم دارم میفهمم
که جریان چطور پیش میره و قانون چیه
بازم هم خداوند متعال رو شاکرم که این آگاهی مانند اقیانوس زلالی از آب شیرین و گواراست
که هر چه مینوشی تشنه تری
و عتش یادگیری رو در قلبت بیشتر میکنه و سیرابی وجود ندارد از بس لذت بخش و بر جان آدم مینشینند
اما
این ماجرا باز یکرو دیگری دارد که دوست داشتم از این زاویه هم که باز قانون رو به ما هرچه بیشتر یادآوری میکند با شما عزیزان به اشتراک بزارم
تا ایمانمان مستحکمتر شود و به قوانین ثابت و بی تبدیل و تغییر الهی بیشتر ایمان بیاوریم
بعد از این خواستگاری مجدد و حواشی و بهمخوردن
جریان عاشقانه ما
دقیقا بعداز دو یا نهایتا سه هفته از طریق دوستم فهمیدم که این آقا به معرفی مادرشون ازدواج میکنند همیشه ایشون به من میگفتن مرگ من ازدواج سنتیه و من فراریم از این موضوع
و من باورم نمیشد که اینکار رو انجام داده باشه
و از شنیدن این خبر اینقد حالم خراب شد و هیچ کاری هم از دستم بر نمی آمد
و فهمیدم که
به خواستگاری یه دختر خانمی میره که نه مدرک تحصیلات داشته نه زیبای و نه هیچ امتیازی دیگه ای از یه خانواده بسیار مذهبی و خشک اخلاقی
که بازهم هیچ سنخیتی با فرهنگ خانواده گرم و پر نشاط ایشون نداشتن و در یک شرایط
عصبی و بد روحی ازدواج میکنن
وقتی فهمیدم جام کردم باورم نمیشد و فقط خدا میدونه که از لحاظ روحی چی کشیدم
بعداز یه مدت کم خانمی
با من تماس گرفتند
و گفتند که من همسر فلانی هستم و شوهرم بهم گفته با شما تماس بگیرم
و من میدونم و همسرم گفته که شما رو دوست داشته وداره و ممکنه که دوباره اگه شما قبول کنید با همین شرایط به خواستگاری شما بیاد!!!!!!!!!!!!!!!!!
و من به همسرم گفتم من مشکلی با این قضیه ندارم و اگه شما قبول کنید ما به خواستگاری میام
خلاصه نگم براتون که اون لحظه و بعدها در تنهایی خودم چی سرم اومد و چه حالی رو من سپری کردم
من 5سال بعداز این ماجرا با مردی ازدواج کردم که
آنقدر مودب و با شخصیته و هم دیگه رو دوست داریم با وجود اینکه ازدواج عاشقانهای نبود ولی بسیار آرام و بی دغدغه که الان 13سال هست از ازدواجمان میگذره ویک گل پسر دارم زندگی بسیار آرام
خداوند رو هزاران بار شاکرم
و سالها بعد از طریق دوستم فهمیدم
که ایشون هم با همون خانم صاحب چند فرزند شده و زندگی خوبی دارد
حالا نکته ای که خیلی دوست داشتم بهش اشاره کنم اینه که الان که قانون رو بهتر درک میکنم
با دیدن فایل امروز
به خودم گفتم ببین شما که عاشقانه همدیگه رو می خواستید با دیدن حواشی نتو نیستید ذهنتو
کنترل کنید و همون جور که خداوند در سوره مبارکه
لیل فرمودند نتوانستید صدق بلحسنی کنید
و زیبایی ترها رو که دیدن این حس و رابطه عاشقانه بود ببینیدوبا توجه به نکات منفی
خودتون رو آسان کردید برای قرار گرفتن در مدار سختی ها
ولی اون خانوم با وجود اینکه ظاهر زیبای نداشت و
هیچ مدرک و یا امتیازخاصی نداشت
اما ذهن خودشوکنترل کرد و زمانی که همسرش در شروع زندگی مشترکشون بهش جریان عشقش رو میگه و ازش میخواد که به من زنگ بزنه بهعنوان معشوق سابق همسرش مرتبا ذهن و احساس خودشو کنترل میکنه
واقعا چه چیزی برای یک تازه عروس سختتر از اینکه بدونه که همسرش کس دیگه ای رو دوست داره
اما صدق بلحسنی رو انجام میده و چون اون مرد
به لحاظ هم ظاهر و عرضه و احساس مرد مورد پسندی بود به زیبایی ترهاش توجه میکنه
و از ناخواسته اعراض میکنه
و این کنترل ذهن و توجه به نکات مثبت باعث تداوم زندگیش با مرد مورد
علاقه اش شد و حتی تعداد زیاد بچه و زندگی خوب
به جرات میگم
من فقط اگه میدونستم که مورد علاقه شخص مقابلم نیستم
کاملا جریان و بهم میزدم و ادامه این رابط برام با یک عشق طرفه اصلا قابل تحمل نبود به هیچ عنوان
اما کنترل ذهن این خانم برام قابل تحسین بود
وخدا خدا خدای بی همتای من چقدر سپاسگزارم
که مرا به مسیر انعمت علیهم مسیر آگاهی و نعمت ها هدایت فرمودی و پرده رو از جلوی چشمانم یکی یکی بر میداریم تا حقایق رو ببینم
سپاس ویژه ویژه ویژه دارمت نام بی نهایت
درود بر استاد ارزشمندمان و خانم شایسته که واقعا شایسته هستن خداوند بزرگ مثله همیشه نگهدار شما و تمامی دوستان و فرشتگان این درگاه بهشتی باشد الهی آمین
بارها و بارها تو زندگیم احساس عدم لیاقت کردم،چقدر رشد کرده بود تو وجودم و نااگاهانه بهم حمله ور میشد با افکاری که داشتم فکر میکردم نباید به راحتی پول داشته باشم وخرید کنم و به مسافرت عالی برم و باعث میشه که پول بیاد به حسابم و از دست بدم
احساس قربانی شدن که همیشه داشتم و خودم و قربانی میدونستم و نتونستم به خواسته های که داشتم برسم
و من تو بازی هر موقع یه بازی میکردم نمیتونستم بازی کنم میگفتم من نمیتونم با طرف مقابلم بازی کنم من استعداد ندارم من تواناییش و ندارم و خودم و مقایسه میکردم با اون طرف که حرفه ای است و باعث میشد که دیگه نرم طرف بازی و خودم و سرزنش کنم و طرف هیچ بازی نرم
یا اینکه موقعی که خواستم یه آموزشی ببینم و عجله کردم برای یاد گیری و دوباره خودم و سرزنش کردم چرا من یاد نمیگیرم من استعداد ندارم اون خیلی باهوشه و دوباره استپ میکردم و ادامه نمیدادم
ولی خدایا هزاران هزار مرتبه شکر که با آگاهیهایی که از دوره عزت نفس و عشق و مودت،قدمها و فایلهای دانلودی دارم به دست میارم و که روی خودم کار کنم وخدا را هزاران مرتبه شکر که خیلی بهتر شدم و در هر لحظه ذهنم جمع و جور میکنم و به خودم میگم من میخوام فقط لذت ببرم و شادی و تجربه کنم وتمرکز میکنم روی کاری که انجام میدم دارم نتایج فوق العاده ای میگیرم
شورو شوقی که پیدا کردم فوق العاده است
از خدای مهربان میخوام که هدایتم کنه که از این آگاهیها استفاده کنم و در عمل
که خدا آسان کنه برام همه ی اسانیها را
یکی دیگه از کارهای که انجام میدم کارها را مرحله به مرحله انجام میدم خودم و تشویق میکنم به خودم میگم ببین چقدر باهوشی،ببین چقدر خوب آموزش میبینی،جقدر توانایی داری
و سعی میکنم احساسم و خوب نگه دارم و موقعی که میرم پیاده روی با این حس و حال خوبی که دارم عشق میکنم با خدای خودم صحبت میکنم بغض گلوم ومیگیره و بخاطر این حس حال خوبی که دارم حرف میزنم باهاش و عشق بازی میکنم و اون من وهدایت میکنه به زیبایهای بیشتر
امروز موقع پیاده روی وقتی که بارون می زد به صورتم و میگفتم همینه حس خوبته که داره جواب میده بهت ،داره ظرف وجودت بزرگ میشه،داره قلبت باز میشه و من دارم این قدرت جادویی را میبینم که چقدر حس و حالم خوبه جه لذتی دارم میبینم از این پیاده روی زیبا از این صحبت کردن با خدای خودم که هر روز به شوق حرف زدن با خدا میرم پیاده روی و از بوی گلها مست میشم ،از صدای جیک جیک پرندگان لذت میبرم،از صدای بارون مست میشم ،از صدای باد مست میشم ،از دیدن درختای سرحال ذوق زده میشم ،از این ابرهای زیبا مست میشم ،از این سلامتی که دارم و شکر کزاری میکنم که میتونم پیاده روی کنم
فکر میکنم دنیا را دارم وبعضی مواقع دلم میخواد پرواز کنم از این همه حس خوبم،ماشینهای زیبا را که میبینم لذت میبرم
خدای من چقدر زیباست این غروب خورشیدت
خدایا هزاران مرتبه شکر بخاطر همه ی نعمتهای که بهم دادی
خدایا هزاران مرتبه شکر بخاطر حضور استاد عزیزم ومریم جان درزندگیم بخاطر این درسهای که بهم میدهند انشا..که آموزههاشون و در عمل اجرا کنم
خدایا هزاران هزار مرتبه شکر بخاطر حس و حال خوبم
خدایا هزاران مرتبه شکر بخاطر این زیبایهای که تو این فایل بود و لذت بردم از دیدنش
خدایا هزاران مرتبه شکر از درسهایی که تو این فایل گرفتم
سلامت،شاد،ثروتمند ،سعادتمند در این دنیا و اون دنیا باشند
رنگ سبز وآبی و سبزآبی وفیروزه ای واصن رنگای بی نظیر وخیره کننده آب ب همراه امواج سفید ساحل زیبا وآدم های زیبا شاد پرانرژی ودرصلح باخود
چ خونه های زیبایی چ رنگایی چ پارکینگهای تمیزوقشنگی
چ سایبونای خوشرنگی
چ ادمای خوشکل خوش اندامی
خودتونم ک دیگ گل سرسبدین نگم براتون
درونمونم ک مثه همیشه عالی فیلم گرفته
درآخرم ک اون فواره های کوچولوخیلی بامزه بودن ودوست داشتنی
درمورد موضوع فایل اولیش ک عدم لیاقته خوب رابطمه من وهمسرم بدنبود رابطه خوبی بود خداروشکر والان عالیه مثل رابطه ماتوفامیلمون نیست اصن خب قبل ازینکه اینهمه عالی بشه کمو بیش غرزدن من بودو حالا جروبحثایی داشتیم ک بیشترشم سرمسائل مالی بود بعد ک من فایلاتون رومیدیدم روابط من خیلی خیلی عالی شد بعدهمش توذهنم میومد وای مثلا چقد رابطم عالیه ینی اینقدرمیشه همه چی خوبو عالی باشه اینقدرعاشقانه اصن براذهنم انگارعجیب بودبزرگ بود بااینکه میگم رابطه ماازلحاظ عاطفی عالی بود اماهمینکه داشت ازهمه جهات عالی ترمیشد ذهنم انگارنمیپذیرفت ک من بعد فهمیدم بخاطرباورعدم لیاقت ودیگ رواین باورم تاابدکارمیکنم ینی اون لحظات ک این ازذهنم میگذشت یهو همون روز یاحالاروزبعدش ی موضوعی پیش میومدبرابحث ی موضوع الکی ولی خب من کنترل ذهن میکردم ودرنتیجه همه چی اوکی میشد ولی الان خداروشکرراحت شدم وپذیرفتم ک لایق بهترین رابطم وب همینم اکتفانمیکنم همش میگم میخوام ازین بهتربشه ک دقیقا همینجور هرروز روب عالیترشدنه خداروشکر و چندروزی هم هست ک یه مسئله مربوط ب همسرم(سیگار ک البته اونم فقط بیرون تاحالا جلومن نکشیده ) بود ک الان حل شده وچقدر خوشحالم ک یکی دیگ ازخواسته هام ب واقعیت تبدیل شد چون نچسبیدم بهش وباعشق ادامه دادم وتوجهم رو روتمام ویژگی های خوبش گذاشتم واین مسئله سیگارکشیدنش حل شد والان پاکه پاکه چقدر من کامنت دوستانی ک ترک کرده بودن چ مواد چ سیگاررومیخوندم تحسینشون میکردم انگار شوهرمن پاک شده واین نتیجه همین تحسیناست
حالاراجب موضوع مظلوم بودن ینی من همیشه خودمومظلوم نشون میدادم دررابطه بابچه هام مثلا همیشه جوری رفتارمیکردم ک مثلا چقدرگناه دارم اذیتم میکنن خلاصه رفتارم جوری بود ک برام دل بسوزونن دیگ وخب پیامدهای خوبی هم نداشت واین اذیت کردنا وشدنا بدتروبیشتر میشد وب نوعی تبدیل ب خشم وعصبانیت وحتی افسردگی میشد وتاجایی ک مثلا میرفتم توفکرخودکشی ولی خداروشاکرم ک فهمیدم این باور پشت تمام این اتفاقاته ودرجهت بهبودش قدم برداشتم وخداروشکر همه چیزعالی شده رفتاربچه هام خیلی بهترشده والان قشنگ هرجا ک این باوره میخوادکارشوکنه من میفهمم وجلوشومیگیرم وفقط سکوت میکنم وهیچ حرفی نمیزنم ک بخوان دلسوزی کنن برام مسئولیت تمام اتفاقات زندگیم روپذیرفتم ک همه چیزبخاطر افکارخودمه
من ب شخصه ازوقتی ک فهمیدم زندگی درزمان حال ینی چی همیشه حالم خوبه بقول شمامیگم من همین امروزحالم خوب باشه حتی ب اتفاقی ک یک دقیقه قبلم ک میوفته دیگ فک نمیکنم وسریع همون لحظه حالموخوب میکنم واینجوری خودمونو میبندیم ب زنجیره اتفاقات خوب
چقدریه بازی ب ظاهر ساده میتونه کلی درس زندگی بهمون بده وما ناغافل ازکناراون درسها رد میشیم اگربتونیم ب هرچیزی توزندگیمون ب چشم آگاهی خالص وقانون نگاه کنیم ودرکش کنیم وعمل کنیم زندگیمون بهشته هرروزمون پیشرفته
باتمام وجودم عاشقتونم ک اینجوری ب مادرس زندگی کردن ب شیوه قوانین بدون تغییرالهی رو یادمیدین وباعث میشین ک اون شوروشوق وانگیزه درونمون برای پیشرفت هرروز بیشتروبیشتربشه حرفایی ک زدم شاید یک صدم نکات این فایل باشه وبایدبارهاببینمش تا اون نکات گرانبهارو بکشم بیرون
سال 1400 رو با دوره 12 قدم شروع کردم تو حال خوبیم نبودما فقط تکرار میکردم وویسها رو بدون انجام تمرین درست
دلم عشق و ازدواج میخواست و هنوزم میخواد. بعد از یه جایی که فکرش رو نمیکردم یه نفر بهم معرفی شد که عجیب این آدم خوب بود. هم شرایط مالی هم پیگیر بودنش، هم خانوادگی، 80 درصد لیست خواسته هام بود.
خللاصه انقدر همه چیز خوب بود که تمام وجود من و ترس و نگرانی گرفت اصلا نمیتونستم در کنارش لذت ببرم و تو این دوران آشنایی خوب پیش برم. اون داشت درست پیش میومد پیگیر بود همه جوره اما من این پشت حالم بد بود
بله، بعد از 4 ماه رفت و آمد بهم گفت من حس میکنم تو پیگیر نیستی و علاقه ای ایجاد نشده پس ادامه ندیم. فکر کن من با ترسهام و عزت نفس پایینم باعث شدم رابطه تموم بشه. رابطه ای که خودم با فرکانسهام ساخته بودمش. و نکته مهم این بود که میدونستم دارم خراب میکنه ولی اصلا نتونستم کنترل ذهن داشته باشم.
مورد بعدی، رو رشد مالیم کار میکنم که برای عید بهم یه پیشنهاد کاری دلاری شد حتی پاسپورتمم دادم اما دوباره ترسها اومد، ترسها دقیقا شبیه همون مدل رابطه عاطفی بود.
باورتون میشه که کاری که تموم شده بود، کنسل شد!!!!!
خودم کنسلش کردم با ترسها و نگرانی ها و عدم لیاقت.
حالا همه اینها برای من درسهای بزرگی داشته.
اول اینکه نشد وجود نداره من هر چیزی رو میتونم تو زندگیم خلق کنم و بدست بیارم. فقط نکته عزت نفس و احساس لیاقت و کنترل ذهنه بعد از اینکه درها باز میشن.
دارم روش خیلی زیاد کار میکنم و منتظر معجزات خداوند هستم.
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد عزیزم و دوستان گرامی
اسناد داری چیکار میکنی با ما
الله اکبر
الله اکبر
خدای من از یک بازی پینگ پنگ این همه نکته !!!!!!
داریم آخه مگه
و این فقط از شما بر میاد و بس
واقعا چقدر خوشحال هستم که این آگاهی های ناب رو میشنوم و در حد توانم سعی میکنم اجرا کنم و به اندازه ای که جرا کردم نتیجه گرفتم خداروشکر
اون هم نتیجه های عالی واقعا
این احساس لیاقت واقعا خیلی مخفی هست و باید خیلی روی خودمون کار کینم
چقدر درس هست در همین بازی پینگ پنگ اگر جور دیگه ای بهش نگاه کنیم
حالا شما فکر کن در کل زندگی روزانمون چقدر نکته هست که متوجه نمیشم
خدایا کمکمون کن هممون رو تا بهتر و بهتر و بهتر خودمون رو بشناسیم و اصلاح کنیم
من تجربیات خودم رو تا اینجای کار میگم اول برای خودم تا فراموش نکنم این مورد رو
مورد اول درباره احساس عدم لیاقت
من در این مورد باید خیلی بیشتر کار کنم با اینکه توی دوره عزت نفس استاد خیلی عالی و خوب توضیح دادند اما بعضی وقت ها میشه که یادم میره و این طور فایل ها باعث میشه که یادآوری بشه برام این موارد
خداروشکر که در این مسیر هستم و هر روز دارم یاد میگیرم
اما مورد من این بود که خیلی وقت ها کاری رو برای مشتری انجام میدادم و مبلغی نسبتا خوبی رو هم میگفتم بهش
و جالبه که مشتری هم قبول میکرد و پول رو پرداخت میکرد اما من یک حس ناخوشایندی میومدم توی ذهنم که تو داری زیاد میگی و این مبلغ لایق تو نیست و جالبه اینقدر حالم بده میشد که توی ذهنم جنگ و دعوایی به پا میشد در این حد هچکه میرسیدم به نقطه ای که نکنه خدا رازی نباشه از این مبلغی که گرفتم و این حق و ناس باشه آخه با این مبلغ کمتر هم بیرون انجام میدادند
و این بارها و بارها انجام میشد تا اینکه واقعا ورودی من کم و کمتر شد
تا اینکه داشتم یکروز کلنجار میرفتم با خودم که چرا درآمدم کم شده چرا مشتری ندارم که خدا بهم گفت چون خودت رو لایق نمیدونی
کارت رو لایق نمیدونی
از اون روز به بعد سعی کردم که روی خودم در مورد این موضوع کار کنم و بعد از اون نتیجه ها خیلی بهتر شد خداروشکر اما باز هم باید بهتر بشه و باید بیشتر و بهتر روی خودم کار کنم
مورد دوم اینکه احساس قربانی داشتن
وااای خدای من چی بگم از این مورد خانمان سوز که زندگی خودم رو با دست خودم خراب کردم اما به لطف خدا فهمیدم و الان در صدد بهتر کردنش هستم
زمانی که در رابطه عاطفی با پارتنرم بودم همیشه افکار بد و مزخرف میومد به ذهنم که نکنه این اتفاق بد بیفته (نمیخوام راجب فکر بدم بگم) ولی توی ذهنم میومد و همین فکر ها رو ادامه میدادم و جالبه که توی ذهنم خودم رو قربانی میدونستم و همیشه هر وقت که با هم بحث میکردیم من آدم خوبه بودم و اون آدم بده و جالبه که پارتنرم هم همیشه بهم میگفتی که تو خودت رو خوب نشون میدید جلوی بقیه اما واقعا ناخودآگاه بود و قصدی نداشتم تا اینکه اینقدر ادامه دادم که اون اتفاقی که نباید میفتاد افتاد
اما کلی درس گرفتم و این درس خیلی برام گرون بود بله استاد همیشه میگه اما من توی مدارش نبودم واقعا
اون موقع دوره عزت نفس هم نداشتم و خیلی عزت نفسم پایین بود
و بعد از جداشدنم هر جا که مینشستم راجب این ماجرا میگفتم و بقیه خوب همه به من حق میدادن و اون رو بد میتونستند و من یک آدم قربانی بودم توی این رابطه
تا اینکه جلسه دوم عزت نفس بهم یاد داد که نباید این اتفاقات بد رو برای خودم خدا و هیچکس تعریف کنم و خودم رو قربانی این رابطه بدونم چون هی حال و احساس بدتری سراغم میاد
و از یکجایی دیگ تصمیم گرفتم که تعریف نکنم و خیلی بهتر شدم
و البته که هنوز هم جا داره و باید بهتر بشم و اصلا دیگ تعریف نکنم حتی برای خودم جز خاطرات خوب و روابط خوبی که داشتم و بدست آوردم
خدایا شکرت
چند وقتی هم هست که دوست خوبم حمید امیری خبری نیست
امیدوارم هر کجا که هست حالش خوب باشه و در پناه جان جانان باشه
امیدوارم کامنت من رو بخونه و سریعتر آفتابی بشه
که بدجور دلم برای کامنت های زیباش تنگ شده
به نام الله
قبل از شروع نوشتن این کامنت میخوام که خداوند من رو هدایت کنه مثل همیشه تا بتونم منظورم رو واضح برسونم و به من کمک کنه برای به اشتراک گذاشتن تجریباتم با شما دوستان هم فرکانسیم و استاد و مریم خانم شایسته.
حدود یک ماهی میشه که من شروع کردم و مشغول ساخت باوری هستم در خودم که (خداوند منو در مسیر رسیدن به خواسته هام حمایت و هدایت میکنه ) و امروز بعد از دیدن این فایل در سایت و مصادف شدنش با اتفاقات چند روز گذشته زندگی من فهمیدم که الله چقدر هوای منو داره و واقعا چقدر منو در مسیر رسیدن به اهدافم هدایت میکنه که یه جوری همه چیزو چیده باشه که دقیقاً زمانی که نیاز داشته باشم این فایل بر روی سایت گذاشته بشه و من درس هاشو بگیرم ، قبل از نوشتن تجربیاتم در مورد آگاهی های این فایل میخوام که از استاد نازنینم تشکر کنم به خاطر آگاهی های بیییی نظیری که با ما به اشتراک میزاره و استاد و مریم خانم شایسته ای که دستان زیبای خداوند شدند در زندگی من برای روش کردن مسیر رسیدن به خواسته هام.
من یک ماهی میشه که با توکل بر خدا از شهر خودم خرم آباد مهاجرت کردم و به تنهایی در سن 17 سالگی به تهران اومدم و با وجود ترس ها و نجوا های زیادی که داشتم همونجوری که از آگاهی های سایت یاد گرفته بودم فرا تر از ترس هام به نیرویی برتر از خودم یعنی الله توکل کردم و اومدم به تهران برای تست های فوتبال. من چندین سال هست که دروازه بانی میکنم و واقعا عاشق کارمم به نحوه ای که به خاطر دروازه بانی من 43 کیلو گرم از اضافه وزنم رو کم کردم تا بتونم بدنم رو تبدیل کنم به ابزاری قدرتمند برای فوتبال بازی کردنم. حالا با لطف و هدایت های الله شرایطی پیش اومدم که من با تیمی در تهران قرارداد ببندم و توی تست ها قبول بشم، چند روز پیش سر تمرینات تیم که رفتم یهو با حجم زیادی از آدم هایی مواجه شدم که اومده بودن برای تست دادن و وارد تیم شدن ، من با دیدن اون آدم ها ترسی وارد وجودم شد و نجواهایی شروع به صحبت کرد که حقیقتا من رو ترسوند و نگران کرد که نکنه دروازه بان هایی بین این افراد باشه که از تو بهتر باشن و باهاشون قرارداد بسته شه و وارد تیم بشن و کار تو رو سخت تر کنن ، من متاسفانه نتونستم کنترل کنم ذهنم رو و با همون احساسات وارد زمین فوتبال شدم، بازی که شروع شد کلی نجوا و نگرانی دائما در ذهن من بود که من ناتوان شده بودم در کنترلشون و به طرز عجیبی اشتباهات فاحش من شروع شد و من ضعیف تر از همیشه عمل کردم ، امروز که این فایل فوقالعاده رو دیدم و این آگاهی های فوقالعاده رو شنیدم و در حد ظرف خودم درک کردم علتشون رو و فهمیدم و اهمیت کنترل ذهن و احساسات رو دیدم که استاد وقتی میگه کنترل ذهن رو از دست بدید توانایی های شما شاید تغییر نکند ولی نمیتونی از همون توانایی ها به درستی استفاده کنی و با چشمان خودم دیدم که جهان جوری به فرکانس های ذهنی هر لحظه من در همون لحظات بازی پاسخ میداد که من فقط اشتباهات بیشتری انجام بدم و نکته جالب تر اینکه دقیقا اون دروازه بان هایی که نگران عملکرد خوبشون بودم و خودم رو دائما باهاشون مقایسه میکردم، به طرز عجیبی فوقالعاده و بدون نقص کار میکردن و باعث میشد که من عصبانی تر بشم و یادم بره در اون لحظات که به قول استاد به جای انکار کردن دستاورد و توانایی های طرف مقابل باید تحسین کنم و وقتی که این کار رو انجام نمیدم فقط به خودم ضرر میزنم به نحوه ای که جهان فارغ از اینکه من چی میخوام من رو در شرایطی قرار میده که بیشتر عصبانی بشم و کنترل ذهنم رو بیشتر از دست بدم و در نتیجه نتونم از توانایی های خودم استفاده کنم و گل هایی بخورم که در حالت عادی من به راحتی اونا رو سیو میکنم ولی خب در اون روز من دائما اشتباه میکردم و الان سپاسگزار الله مهربانم هستم که مثل همیشه منو در مسیر رسیدن به خواسته هام حمایت کرد و باعث شد پدیده همزمانی رخ بده که دقیقا در زمانی که نیاز دارم این حرف ها رو بشنوم و بتونم در عمل اجرا کنم و نتایج رو دقیقا الان در زمانی که نیاز دارم به نفع خودم عوض کنم. سپاسگزارم از دوستان عزیزی که وقتشون رو گذاشتن و از تجربیات من هم استفاده کردن و امیدوارم که تونسته باشم به شما کمک کنم برای بهتر درک کردن این مسئله که اگر ما در کنترل ذهنمون ناتوان بشیم و به هر دلیلی نتونیم احساس خوب رو در خودمون ایجاد کنیم طبق قانون ابدی خداوند احساس بد = اتفاقات بد برای ما رخ میده و علارغم میل ما جهان فرکانس های ما رو دریافت میکنه و ناخواسته های بیشتری وارد زندگی ما میشه و مثلا در تجربه من باعث بشه که نه تنها نتونم از اون کیفیت و توانایی هام در کارم استفاده کنم بلکه با فرکانس هایی که میفرستم در همون لحظه جهان منو وارد سیکل اتفاقات ناخواسته ای کنه که منو عصبانی تر و ناتوان تر کنه و دقیقاً همون افرادی که من توانایی هاشون رو انکار میکردم در مقابل من در زمین فوتبال به طرز عجیبی بدون نقص عمل کنن و باعث بشه من بیشتر کنترل ذهنم رو از دست بدم و نگران تر باشم و دقیقاً فکر میکنم مثل ورزش پینگ پنگ،فوتبال هم به طرز جالبی در همون لحظه به فرکانس های شما پاسخ داده میشه. امیدوارم که الله هممون رو هدایت کنه تا بتونیم از این همه آگاهی ناب خداوند در زندگیمون استفاده کنیم و به مقام عمل برسونیمشون و لذت و کیفیت این دنیای مادی رو برای خودمون بیشتر کنیم.
سپاسگزار الله مهربان و این سایت فوقالعاده هستم که در این لحظه میتونم این کامنت رو بنویسم ️.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خدمت استاد عزیزم و مریم جان
و سلام خدمت اعضای خانواده ی صمیمی عباسمنش
خدایش استاد خیلی ممنونیم که این فایلها هم تصویری هم صوتی.
چون واقعا با این تصاویر زیبا آدم ذهنش پرت میشه.
واقعا استاد چقدر این فایلهای که اخیرا گذاشتین عالی بودن.
همین فایلهای که از این ساحل زیبا فیلمبرداری شده بود، من همه ی اینها رو دانلود کردم و گوش میدم.
من الان دارم قدم 4 از دوره ی 12 قدم کار میکنم.
یکی از زیباترین چیزهایی که من از این سایت و دوره هاش و فایلهاش یاد گرفتم، توانایی کنترل ذهن و توجه به نکات مثبت.
به قول استاد کنترل ذهن همون تقواست.
استاد شاید باورتوننشه من چند روز پیش تو جمعی بودم که یهو بحث به این کشید که زمین و خونه گرون شد و از این حرفها.
از اونجایی که چندماهی میشه که ما خونمون رو فروختیم و اجاره میشینیم و پول خونمون کار زدیم یه لحظه ترس اومد سراغم.
ولی یهو ذهنم رو بردم رو حرفهای شما، یهو انگار حرفهای کلیدی این دوره 12 قدم و فایلهای دانلودیتون اومد تو ذهنم.
و استاد عصر قبل خواب اومدم سایت و این فایل رو دیدم.
همین فایل از شما گوش دادم و خوابیدم و وقتی بیدار شدم آنقدر باانرژی بودم و حالم خوب بود که باورم نمیشد.
به خودم گفتم فاطمه مثل کسی که درساش خونده حالا موقع امتحانش تو قبول شدی.
چقدر خوشحال شدم منی که ذهنم ناخودآگاه رو منفی ها میرفت حالا تونسته بودم ذهنم رو کنترل کنم و به زیبایی های اون لحظه ها توجه کنم.
همه چیز این ذهن، این باورهای قدیمی که تغییر براش سخت.
استاد چقدر خوب در مورد احساس عدم لیاقت صحبت کردین ، چون ما همینجوری بزرگ شدیم این که همیشه ارزش خودمون رو پایین بدونیم.
اینکه ظرفمون رو کوچک ببینیم.
ما از حقوق کارمندی بعد از دو سال تلاش برای شروع کار خودمون رسیدیم به درآمد ماهی 100 میلیون.
استاد من وقتی همسرم گفت الان ما درآمدمون اینقدر من که اولا باورم نمیشد دوما ترس همه وجودمو گرفته بود.
میگفتم نه صد تومن که خیلی چطور ما به راحتی به این پول رسیدیم مگه میشه.
استاد اینقدر این فکر رو داشتم و همش تا یه خرجی میکردیم میگفتم نه کم شد.
بعد به خودم گفتم من تو زندگیم هیچ وقت یه درآمد اینجوری ندیده بودم همش فکر میکردم این درآمدها برا بقیه است، ما که حالا به این زودی نمیتونیم یهو به این درآمدها برسیم.
من لیاقتم ظرفم همین قدر بود.
و چون راحت بدست اومده بود( راحت یعنی نه اینکه تلاشی برای به دست آوردنش نشه، ما برای شروع همین کار خونمون رو فروختیم) من پذیرفتنش برام سخت بود چون باور کرده بودم و از اطرافیانم شنیده بودم پول خیلی سخت به دست میاد، باید جون بکنی.
اما به لطف خدا و با هدایت او و ایمانی که ما تو این 2سال به خدا نشون دادیم در مسیر قشنگ زندگیمون هستیم.
خیلی ممنونم استاد برای فایلهای فوق العاده تون که قشنگ مثل یه برگه تقلب میمونه پر از نکته های طلایی.
به خدای زیبا میسپارمتون
سلام دوباره به سید عزیز و مریم خانم گل
واقعا خوشحال هستم که این چند روز داره اینقدر نکات مهمی برای گذاشتن فایل های جدید به شما الهام میشه. واقعا که آگاهی پشت آگاهی میاد و گاهی این جریان اینقدر شدیده که آدم احساس میکنه اگه ده تا فایل هم به بررسی و آنالیز این آگاهی ها بپردازه هنوز جا برای صحبت هست.
من یه چندتا نکته ی زندگی ساز از این فایل بگم و بعد در حد خودم جواب سوالهای فایل رو بدم.
نکته ی زندگی ساز شماره ی 1:
چیزی به نام استعداد در زندگی وجود ندارد. استعداد یک توهم بیش نیست. اگر شمایی که داری این جمله رو میخونی فکر میکنی که در کاری استعداد نداری سخت در اشتباهی؛ شما فقط دو چیز نیاز داری: استمرار و اصلاح. این دو ویژگی میتونن توانایی شما رو در هر مهارتی که فکرشو بکنید از این رو به آن رو کنند. شما میخوای فلان مهارت رو یاد بگیری که فکر می کنی خیلی هم سخته اوکی مشکلی نیست بیا و از همین امروز روزی یک قدم به سمتش بردار و استمرار نشون بده؛ طی قدم هایی هم که برمیداری هرروز یه نقطه ضعف رو نسبت به اون مهارت از بین ببر یا نقطه ی قوت بساز. هرروز اینکار رو انجام بده و بعد از یکسال بیا ببین در نقطه ی شروع کجا بودی و حالا کجا هستی. سپس سال بعد رو شروع کن با استمرار بیشتر و باز هم اصلاحات هرروزه. با این روند شما هر مهارتی که در ذهنتون بیاد یا حتی در ذهنتون جا نگیره رو میتونید مسلط بشید. پس همین امروز تصمیم جدی بگیر که مفهومی به نام استعداد رو کلا از ذهنت بندازی بیرون و به دست زباله دان تاریخ بسپاریش.
نکته ی زندگی ساز شماره ی 2:
در حرکت به سمت هدفها گاهی پیش میاد که هدف نهایی ما بسیار دور از دسترس هست و فرسنگ ها از وضعیت فعلی ما فاصله داره. در این مواقع بهترین راه نزدیک شدن به هدف اینه که بیایم آنالیز کنیم که برای قدم برداشتن به سمت این هدف دور من برای همین امروزم چه کاری میتونم انجام بدم؟ برای یک ساعت بعدم چه کاری میتونم انجام بدم؟ برای یک دقیقه ی بعدم چه کاری میتونم انجام بدم؟ برای یک ثانیه ی بعدم چه کاری میتونم انجام بدم؟ دوردست ترین هدفها هم از همین ثانیه ها در تعداد زیاد محقق میشه. پس از امروز فقط قدم بعدی رو نگاه کن؛ فقط امروز و این ساعت و این دقیقه و این ثانیه رو بهتر زندگی کن و وقتی که تونستی هزاران یا ملیونها ثانیه ی خوب رو کنار هم بچینی اونوقت هدفت به بهترین شکل ممکن محقق شده.
نکته ی زندگی ساز شماره ی 3:
استمرار داری، اصلاح همیشگی هم داری، فقط هم روی قدم بعدی تمرکز میکنی ولی اینو بدون که باید صبور باشی. اگه استمرار، اصلاح و تمرکز روی قدم بعدی دومینوی رسیدن به هدفت رو خیلی تر و تمیز چیدن و دارن تو رو در کمال آرامش به اون نزدیک میکنن در نقطه ی مقابل عجله قرار داره که مثل اینه که یه سنگ برداری و بزنی به دومینو. چه اتفاقی میفته؟ تمام اون دومینویی که اینقدر تر و تمیز چیده بودی ریزش میکنه و دوباره باید از نو شروع کنی. همیشه به عجله به این چشم نگاه کن تا هیچوقت حتی به ذهنتم خطور نکنه. اینو بدون که اکثر عجله ها در رسیدن به هدف ناشی از کمالگراییه و کمالگرایی ناشی از عدم عزت نفس.
نکته ی زندگی ساز شماره ی 4:
دوستان واقعی الله، انسانهای همیشه موفق و سعادتمند نه غمی دارند و نه ترسی. این رو بدون که غم ناشی از تمرکز ذهن بر گذشته و احتمالا شکست هایی بوده که تا به حال داشتی. و ترس ناشی از تمرکز ذهن بر آینده و احتمالا مسیر پر پیچ و خمی است که روبروت قرار داره. در نتیجه انسان سعادتمند جدا و رهای از هرچیزی است که مربوط به گذشته یا آینده باشه. انسان سعادتمند با زندگی در لحظه و برداشتن قدم های کوچک تکاملی آینده ی خودشو میسازه و گذشته ی خودشو هرچقدر هم ناجور بوده جبران میکنه. در واقع تنها با زندگی در لحظه ی حاله که میتونی با هر سه زمان گذشته، حال و آینده احساس عالی رو تجربه کنی. همونطور که یکی از بهترین روشهای ترک اعتیاد که معمولا خیلی جواب میده و استاد هم اشاره کردن در فایل اینه که میان به فرد معتاد میگن شما همین لحظه ی الان رو مصرف نکن، پاک باش. مثلا الان دلت میخواد مواد بزنی به خودت بگو اشکال نداره به تعویق میندازمش؛ مثلا شب میکشم ولی الان رو پاک باشم. دوباره شب که میشه بگو حالا دیگه بزارم فردا صبح، امروزو کامل پاک بگذرونم. و فقط خدا میدونه که چقدر این روش به تعویق انداختن تا حالا کمک کرده به درمان خیلی از عزیزانی که تا ته خط رفته بودن.
نکته ی زندگی ساز شماره ی 5:
کنترل ذهن یعنی کنترل زندگی. چون تک تک اتفاقات ریز و درشت زندگیتون از ذهن و باورهاتون سرچشمه میگیره. ذهن ابزار بسیار قدرتمندیه که میتونه شما رو تا عرش خوشبخت و سعادتمند کنه یا در نقطه ی مقابل شما رو به اعماق گرفتاری ها بفرسته. چه ابزاری قدرتمندتر از ذهن رو سراغ دارید که چنین کارهایی ازش بربیاد. آیا برای کنترل صفر تا صد زندگیمون ارزشش رو نداره که کنترل ذهن رو تمرین کنیم. البته که کنترل ذهن کار ساده ای نیست. ولی ارجاع میدم شما رو به نکات زندگی ساز شماره ی 1 تا 3. از همون نکات اگه برای کنترل ذهن هم استفاده کنید بعد از مدتی به صورت اتوماتیک ذهنتون باهاتون همراه میشه. و چقدر زیباست که انسان بدونه کنترل کل زندگیش رو در دست گرفته و چقدر میتونه سپاسگزار این امر باشه.
خب بریم سراغ سوالها:
مثالی از احساس عدم لیاقت دارم؟ البته که دارم. من بیشتر مثالهایی که دارم راجع به درس و دانشگاه و این چیزهاست چون بیشتر زندگیم رو در حال یادگیری بودم. یادمه دانشگاه که بودم دوران لیسانس خب نمراتم همه عالی بودن؛ البته بودن یکی دوتا خانم در کلاسمون که اکثر مواقع نمراتشون از من هم بهتر میشد ولی یه چیزی برای همه ی بچه های کلاس خیلی عجیب بود و اون اینکه من شاید با تلاش و درس خوندن به اندازه ی یک سوم اون دو تا خانمی که بعضا نمراتشون از من بهتر میشد به اون نتیجه میرسیدم. یعنی اونها سه برابر من بیشتر درس میخوندن و تلاش میکردن تا بتونن یکی دو نمره بالاتر از من بیارن. این باعث شده بود که حتی خیلی ها به من شک کنن بگن تو چیکار میکنی که اینقدر راحت نتیجه میگیری و از این حرفا. کار به جایی رسید که من حتی تو برخی از درسها با همون یک سوم تلاش شروع کردم بالاترین نمره بشم یعنی حتی از اون دو تا خانم هم پیشی گرفتم و خودم کم کم این حس اومد سراغم که من واقعا لیاقت ندارم که ماکسیمم این درس بشم. وقتی میدیدم که بقیه اینقدر تلاش کردن و نمرشون کمتر از من شده خودم یه جورایی خجالت میکشیدم. در نهایت این حس باعث شد که نمرات من شروع به افت کردن بکنه و نکته ی جالب اینه که من برای اینکه دوباره بتونم نمرات عالی بگیرم مجبور شدم تلاشم رو سه برابر کنم یعنی برای برگشتن به موقعیت قبلیم مجبور شدم من هم به اندازه ی بقیه ی کلاس تلاشم رو بالا ببرم. این اثر احساس عدم لیاقت در من بود.
در مورد مثال احساس قربانی شدن میتونم باز هم مثال درسی بزنم ولی برای اینکه تنوع بشه یه مثال ورزشی میزنم. همونطور که قبلا گفتم من معمولا توی تورنمنت های پوکر شرکت میکنم و عاشق اینم که تواناییهام رو با بقیه ی افراد جهان محک بزنم. گاهی میشد که توی تورنمنت ها تا اواسط اون من چیپ لیدر (اصطلاحی توی بازی پوکر به معنی اینکه شخص تا اون لحظه رده ی نخسته و بیشترین مقدار چیپ رو داره) بودم و یه دست خیلی خوب هم برام میومد که فکر میکردم دیگه الان حتما این دست رو میبرم و باز هم مقدار چیپ هام بیشتر میشه ولی اتفاقی که میفتاد این بود که یه نفر میومد با یه دست خیلی ضعیفتر میبرد و من همینطور تو ذهنم نجوا میومد که نرم افزارشون مشکل داره، یا اون شخص تقلب کرده، حق من بود این دستو بگیرم و از حرفا. نتیجه ی این گفت و گوهای ذهنی من کار رو به جایی میرسوند که من تصمیمات احساسی میگرفتم و شروع میکردم به از دست دادن چیپ هام. و حتی در مرحله ی بابل بلست (مرحله ای توی تورنمنت های پوکر که تعداد زیادی از افراد ضعیف حذف می شوند) از بازی کنار میرفتم. بعدش باورم نمیشد که من تا همین چند دقیقه ی پیش چیپ لیدر بودم و الان حذف شدم. این نتیجه ی احساس قربانی شدن سر یه دست ساده بود.
دو نکته ی کوچولو هم در آخر میخوام بگم:
1- اهمیت داشتن احساس شوق برای انجام دادن کارها به نحو احسن. و این موضوع خصوصا در مورد کارهایی که پرفورمنس هستند یعنی شما در لحظه داری حرکاتی رو انجام میدی خیلی مهمه. کارهایی مثل بازیها، ورزش، نواختن ساز و رقصیدن نمونه هایی از پرفورمنس هستند که احساس شوق میتونه کیفیت انجام این کارها رو چندین لول بالاتر ببره.
2- لذت بردن حتی از کمترین امکانات و ساده ترین چیزها. یاد یکی از خاطراتم افتادم. زمانی که من بچه بودم خیلی فوتبال دوست داشتم و همیشه اگه میخواستم به اوج لذت برسم چند نفرو جمع میکردم که با هم فوتبال بازی کنیم. برخی روزها پیش میومد که توپ نداشتیم، یا توپمون پاره شده بود، روز تعطیل بود و مغازه ای باز نبود که بتونیم بریم توپ بخریم. تو این لحظات همه ی بچه ها جا میزدن و میگفتن خب دیگه توپ نداریم و بریم خونه ولی من اینقدر فوتبال برام لذت بخش بود که نمیتونستم ازش بگذرم برای همین فکر خودمو به کار مینداختم ببینم چیکار میتونم بکنم. خلاقیتم گل میکرد و ارزش برخورد با تضاد خودشو نشون میداد. یکی از کارهایی که میکردم این بود که کلی روزنامه جمع میکردم و شروع به فشرده کردنشون میکردم همینطور فشارشون میدادم و گردشون میکردم. وقتی تعداد زیادی روزنامه رو دور هم میپیچیدم و فشرده میکردم مثل یه توپ گرد میشد و به همون اندازه. حالا فقط نیاز به روکشی داشت که بتونه روزنامه ها رو در اون وضعیت حفظ کنه. برای این کار هم از چسب های قوی لوله که معمولا به رنگ مشکی بودن استفاده میکردم و دور اون توپ ایجاد شده میپیچیدم. نتیجه ی کار توپی بود که نه تنها گرد و قشنگ بود بلکه وزنش هم مناسب بود و حتی دیگه این عیب توپ واقعی رو نداشت که سوراخ بشه یا بادش خالی بشه. با همون توپ دست ساز شروع میکردیم به بازی و کلی لذت میبردیم.
رب العالمین الله یکتا نگهدار شما.
سلام..استاد عزیزم و خانم شایسته عزیزم..
از بدو شروع صحبتهاتون،به تنها چیزی که میتونم بگم بیشتر مشتاق شدم این بود که در مورد درس گرفتن از بازی و ارتباطش با زندگی میخواستین بگین و شگفتزده شدم..چرا که دوست دارم همیشه ارتباط بین بازیهایی که انجام میشه در زندگی رو بدونم بهتر میشه درک کرد…واقعا اگه ورزش نکنیم نابود میشیم و همه موظفیم به انجام این تکلیف و تحرک ..همیشه از کودکی دوست داشتم بدونم رابطه پاس در فوتبال ،به چه چیزی در زندگی میخواد اشاره کنه!؟اما همیشه تا زمانیکه یادمه میگفتن:زندگی می بازی شطرنج میمونه..اگه شاه اینکارو کنه و سرباز اون کارو بکنه و…و من هیچ چیزی از شطرنج نمی دونستم و علاقه ای بهش نداشتم ، اما خواستم یاد بگیرم اما تا حدودی فقط حرکاتشون رو فقط بعضیاش یادم میموند..اینکه بازی پینگ پونگ شما عزیزان ،اینهمه درس زندگی می آموزه،اینکه دیدگاه یک شخص نسبت به بازی فقط سرگرمی و وقت گذروندن نیست و اینکه بخواد با بازی کردن روزمرگیهاش رو پر کنه و. .دلایل دیگه … بسیار لذت بخش و دوست داشتنی و عاشقانه است…این روزهایی که خودمو متعهد کردم به اینکه دوره عزت نفس رو زندگی کنم و عملش کنم و همه چیز عزت نفس هست..میخوام این فایل آموزشی پر از محتوا و درس زندگی رو به فایلهای عزت نفس اضافه کنم و آگاهی های نابش رو درونی کنم که بشه رفتار و کردارش و زندگی کنم همون روز رو با لذت و شوق و سپاسگزاری لحظه ای از نعمت های بیکران خداوند..
استاد واقعا میگم ، هروقت غروب آفتاب رو که می بینم و زیبایی های وصف ناشدنیش رو تماشا میکنم ،اشک تو چشمام حلقه میزنه و خدا بهم میگه:عشقم بیا ببین و حال کن چی واست نشون میدم..و این رو به شخصه درک کردم که خدا زیبایی های رو بیشتر بهم نشون داده..یا از ابرهای بشدت عاشقانه ای که در آسمان شهر میبینم..استاد میشم سربه هوای دوست ،که هرچه داریم از اوست..دییووونه میشم..پر میکشم و دوربینم رو برمیدارم و عکس میگیرم و اطرافیان میگن انگار تا حالا ابر ️ ندیده ..تا بحال غروب ندیده!و من میگم چون دیدم میام که دوباره ببینم(به خودم میگم عاشقم،عاشقی که از دیدن نعمات سیر نمیشه)..
میدونین چیه استاد نازنین و مریم جان..وقتیکه یه وقتایی میشینم و به مهاجرت فکر میکنم،میگم مهاجر هستم ..چراکه قلبم به سویی مهاجرت کرده که خدا میدونه..دلم گرم میشه به خدایی و جهانی که فرکانسی که دریافت میکنه همسنگ باهمون رو برام میفرسته و به شدت پایبند به این قانون کاشت و برداشت هستم ..من مهاجرت کرده ام با دل خویش تا برود تنم بر سر خویش..(فی البداهه اومد دیگه)..
چقدر قشنگ و دوست داشتنی در مورد بازی صحبت کردین و تحلیل کردین و ارتباطش با زندگی رو چه بی نقص توضیح دادین..چقدر من عاشقتونم میشم وقتی دلم رو با آگاهی های ناب از جا می کنین..یه تکون و تلنگر سنگین بهم وارد میشه.. یه بار به دیوار خونه تکیه زده بودم و ناگهان پرت شدم رو به جلو و میشه گفت انداختم دور..به خانم گفتم چی شد!؟گفت زلزله اومد..و من اون موقع در فکر موضوعی بودم و مطمئنم اگر عمیق میشد و شاخ و برگ میگرفت و ریشه میزد،اثراتش بد بود..میشه گفت اینجور تلنگری از سمت خدا ،یهویی متوجهم کرد افکار منفی رو پرورش نده..
استاد این جریان رو تازه یادم اومد ،دوست دارم بگم:
تا تقریبا 1سال و نیم پیش،قلیون میوه ای مصرف میکردم و با خواهرم و خواهرزاده هام دورهمی مینشستیم و می کشیدیم..مادرم خدا رحمتش کنه ، میگفت :سجاد عزیزم تو دیگه چرا!؟آخی ننه تو دیگه این اشتباه رو نکن،اینا دیگه گوششون نمیشنوه..توکه حرف گوش کن بودی دیگه چی شده!؟منم جوابشو میدادم که ننه،تا خودمو بهش نرسیدم ،دست نمیکشم!!اون موقع ها کتابی میخوندم که با هربار خواندنش آگاهی بهم میداد که حالم رو بهتر میکرد و احساس شگفت انگیز داشتم از دریافت آگاهی..اسمش بود معجزه گر خاموش..و این جریان تا زمانیکه من قلیون میکشیدم هی از آگاهی های کتاب دورتر میشدم.. اتفاقاتی واسم می افتاد که حال هر روزنو خرابتر میکرد..تا زمانیکه دور همی نداشتیم ،به سمت کتابم میرفتم و میخوندم و بهتر میشدم..و به این جریان پی بردم و بشدت از قلیون و بوش منزجر و سردرد میگرفتم،این در حالی بود که تو دور همی که می نشستیم قلیون می کشیدیم،تنها کسی بودم که به زور ،نی قلیون ازم میگرفتن…
و تازگیها که یکماه میشه،این روند از طریق شخصی بهم پیشنهاد شد که سیگار کاپیتان بلک اصلی رو داشت و می کشید و هرزگانی که به قولا تفریحی مصرف میکرد ،به سمت خودش کشوند که بریم بکشیم که این سیگار فرق داره نسبت به بقیه سیگارها و طعم کاکائو رو زیر لبت با هربار کام گرفتن حس میکنی..انگار نه انگار که من دوره عزت نفس گوش میدم و بلد نبودم نه بگم که مبادا دیگه باهام برخورد همیشگی و مهربونیت رو نداشته باشه..(شرک ورزدیم)و گفتم باشه بریم میکشیم،جای دوری نمیره ،یکبار که آدم معتاد به سیگار نمیشه..! خلاصه موتورو هندل کردیم و رفتیم یه فضایی که هم گپ بزنیم هم کامی بگیریم ازین طعم کاکائویی به واسطه سیگار..خلاصه کشیدمو گفتم به به چه بویی هم داره و ایشون هم تایید میکرد چه حالی میده نه !؟ منم میگفتم آآره بابا..(وقتی عزت نفست با نگفتن نه لطمه دار کردی،لاجرم تا آخرش اوکی میدی و آآآررره خوشگلی میدی به درخواست شیطان در قالب دوستهای دروغین و دشمنان راستین)..خلاصه اون شب تمام شد..
فردای شب بعد ؛ذهنم انگولکم میکرد:برو یه نخ دیگه ازش بگیر و امشب و تنهایی باخودت حال کن..!
منم پیشنهادمو به دوست دروغین دادم و بله که اوکی میده سجاد عزیزم چرا که نه..!همون شب هم با نخ بعدی به تنهایی سپری شد،اونم چی!؟که مثلا زیر آسمون پرستاره و ماه قشنگ و هوای خوش تابستان ،داشتم کام میگرفتمو حالی به حالی که چه حالی میده،و شیطان پر فریب و حیلت ساز باهام همکاری میکرد..خلاصه این جریان همینجوری تا 1 هفته ادامه دار شد ولی نه هرشب..سه شب درمیون..شب آخر کام آخر به خودم قول دادم که این آخرین نخ و سیگار عمرم هست،خیلی عجیبه که شبهای بعد اصلا مزه سیگار شب اول حس نمیشد ابدا..و من داشتم از خودم در موقع کام گرفتن سیگار ،زده می شدم..
نکته جالب این جریان تو این بود که خود شخصی که سیگار بهم میدم میگفت آخرین بار اسفند1401کشیده و دیگه نمیکشه تا 4ماه دیگه..ولی فردای اون شب تا از روبروی مغازه رد شد،تا بحال ندیده بودم اینجوری با سرعت بگه بیا…من که برام عجیب بود،در مغازه رو بستم و رفتم سمتش..بهم گفت بریم امشب!؟با اشاره گفتم سیگار!؟اوکی داد..منم گفتم اوکی،البته یادم بود تو چند شب اخیر داشتم چه لطمه ای به خودم میزدم و چه قولی به خودم دادم..خستتون نکنم عزیزای دلم که میخونید، رفتیم سر جای قبلی..سیگار رو در آورد و اول به من داد ،بعدش خودش برداشت گذاشت زیر لب،فندک رو زد و من با کمال قاطعیت نه رو بهش گفتم که از سیگار زده شدم و دیگه قصد کشیدن ندارم،ایشون جا خورد و گفتش: إ ؟! واقعا!؟اگه میدونستم نمیکشی که بهت نمیگفتم بیایی!مزاحمت نمیشدم که مغازه رو بستی بخاطرمن..و با تاکید من رفتم چون خواستم به قولم عمل کنم در وجود شرایط .. میتونستم جلو مغازه ش بگم نه و بگم مشتری دارم ، یه وقت دیگه..و دوست داشتم سر موعد «نه» بگم..میدونید امتحان رو پس دادم و همون غروری (عزت نفسی )که باید هر شخص برای نه گفتن داشته باشه رو کسب کردم..خیلی حس عالی داشتم..حالم اوکی شد و اون موقع سینه ام سپر شد در مقابل وسوسه های ذهن و شیطونی که واقعا تا دچارش نشه آدم،نمیدونی که از جنس چه کسانی ورود میکنه و اگر عزززت نففسسی که استاد عزیزم تاکید میکنه رو نداشته باشی به قهقرا میری لاجرم.. چون بدستش نیاوردی..
عاشق تک تک این جمع عاشق خدا که خدا هم عاشقشه هستم..
مواظب خودمون باشیم ححتتتتماااا
حمد و ستایش سنا و تقدیس بر هر موجود در زمین و آسمانها شایستهی خداوندیست که رب جهانیان است سزاوار ستودن بی انتهاست
این سپاسگزاری من هرشب در ستاره قطبیست
و چقدر لذت میبرم
سلام و درود بر استاد راه شگفت انگیز توحید وخانم شایسته عزیز و مهربان و همراه که دستان طلایی معبود بی همتایی که بخشنده ترین بخشندگان
و مهربان ترین مهربان بانان است
دقیقا الان در وضعیتی از لحاظ سلامتی و بیزنسی هستم که بیش از همیشه به کنترل ذهن نیاز دارم
و این فایل مانند یک سوخت هسته ای برایم عمل کرد فایل صوتی رو دانلود کردم و طبق گفته استاد
الفبای توحید یکیست ولی ما باید آنقدر این مفاهیم رو تکرار و از زاویا مختلف درک کنیم که ملکه ذهن مان شود تا افسار ذهنمان را بدست بگیریم
دقیقا بیست سال پیش وقتی عاشق شدم آنقدر با معشوقم
شیفته هم شدیم که من روی ابرها بودم و یکی از جملات زیبایی که از اون آقا بیاد دارم و خاطرات رویایی بیاد می آورم از ایشون این بود که من در کنار تو کیف خدا و آسمان را میبرم
در عصر روز خواستگاری
من داشتم لباسی رو که قرار بود برای شب بپوشم رو اتو میزدم
چون همیشه در مورد روابط عاشقانه دیگران فهمیده بودم که همه مخالف هستن یا در خواستگاری هاشون اتفاقات بد یا بعضاً دعواهاشدیدی پیش آمده بر سر مهریه یا نظر برادر بزرگ خاله اینو گفت پدر اونو گفت و در نهایت همه چیز بهم خورده بود یا با دعوا و ناراحتی زیاد و نارضایتی فراوان به زور وصلت انجام شدهبود
و اینها ذهنیت من در مورد روابط عاشقانه بود
روز خواستگاری
با این بگ گرانت ذهنی با خودم حرف میزدم و در حال اتو کردن گفتم خدایا یعنی همین قدر راحت همه چیز داره درست میشه یعنی عشق و عاشقی همین قدر ساده و راحت بهم میرسیم
اون روزا روح من از این قوانین هیچ خبری نداشت
و من این حرفو با خودم زدم
و شب خواستگاریم تبدیل به کربلا و روز عاشورا شد
داییم قهر کرد و برادر بزرگم رفتارهایی نشون داد
که نگم خیلی بهتره
خود خواستگارم حرف هایی زد که انگار برای معامله
ملک و زمین اومده بود و انگار اصلا عاشق من نبود
فقط آمده بود برای جنگ
بیشتر از این دوست ندارم به جزییات بپردازم بماند
یکسال بعد دوباره همون خواستگارم که فامیل دوست دانشگاهی من بود و از طریق دوستم ما بهم معرفی شده بودم و عاشق هم شده بودیم و بعداز اون خواستگاری و عاشورایی که بر پا شد
پی گیر شد و دوستم با من تماس گرفت و گفت فلانی الان شش ماهه مرتبا با من تماس میگیره و شماره تو میخواد و من خواستم اول بهت اطلاع بدم. ببینم با توجه به اون شرایطی که برای اولین بار بوجود آمد برای خواستگاریتون آیا مایلی خودت و خانوادتون بازم بیاد اجازه میدید
منم که واقعا دوستش داشتم گفتم شماره خونمو نو بده ببینم چی میگه
خوب تماس گرفت و دوباره بعد از یه پروسه و راضی کردنه خانواده تشریف آوردن خواستگاری مجدد
امان از این ذهن خرابکار*
دوباره برادر من داستان ساخت دعوا راه انداخت
که اگه اینا اومدن خواستگاری من غوغا میکنم و فلان فلان،،،،،
و برادر کوچکترم که به خونسردی معروف بود یه کاری کرد که از حوصله گفتنش عاجزم و حواشی نگم
این آقا رو از خونه ما بیرون کرد و
دوباره با ناراحتی شدیدو بی نهایتی که بوجود آمد
داستان عاشقانه ما تمام شد
البته این بار سوم و چهارم خواستگاری بود که داستانش زیاد است و بس
حالا با تمام این مسائل میخوام از شرایط ذهنی خودم بگم براتون که ترس اضطراب و افکار منفی منو داشت از پا در می آورد
و من نتونستم ذهنمو کنترل کنم و همون احساس عدم لیاقت چون پدر من بسیار آدم عصبی وسختگیری بود
و ما توی زندگی هیچی چیزی رو به راحتی بدست نیاورده بودیم و همیشه سکوت و پذیرش بی قید شرط شرایط رو تحمل کرده بودیم
امروز در این فایل چقدر لذت بردم که به
گفته استاد
وقتی کارها براحتی پیش میرود و نعمت خوبی برایمان بوجود می آید بر اساس عدم احساس لیاقت ذهنمان حمله کرده و آن نعمت را به کلی از کف ما بیرون میکند و اگر قانون را ندانی
هاج واج میمانی که چرا اینطور شد
همه چیز که داشت خوب پیش میرفت!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
حتی با وجود زیبایی نجابت هنر تحصیلات و درآمد خیلی خوب داشتن من با این احساس عدم لیاقت
ذهن مشوش و منفی نتونستم به عشقم برسم
در صورتی که میتونستیم خیلی جفت عاشقانه
زندگی بی نظیری رو داشته باشیم
البته اینا رو دارم بعد از بیست سال و دریافت این آگاهی های ناب میگم که تازه کم کم دارم میفهمم
که جریان چطور پیش میره و قانون چیه
بازم هم خداوند متعال رو شاکرم که این آگاهی مانند اقیانوس زلالی از آب شیرین و گواراست
که هر چه مینوشی تشنه تری
و عتش یادگیری رو در قلبت بیشتر میکنه و سیرابی وجود ندارد از بس لذت بخش و بر جان آدم مینشینند
اما
این ماجرا باز یکرو دیگری دارد که دوست داشتم از این زاویه هم که باز قانون رو به ما هرچه بیشتر یادآوری میکند با شما عزیزان به اشتراک بزارم
تا ایمانمان مستحکمتر شود و به قوانین ثابت و بی تبدیل و تغییر الهی بیشتر ایمان بیاوریم
بعد از این خواستگاری مجدد و حواشی و بهمخوردن
جریان عاشقانه ما
دقیقا بعداز دو یا نهایتا سه هفته از طریق دوستم فهمیدم که این آقا به معرفی مادرشون ازدواج میکنند همیشه ایشون به من میگفتن مرگ من ازدواج سنتیه و من فراریم از این موضوع
و من باورم نمیشد که اینکار رو انجام داده باشه
و از شنیدن این خبر اینقد حالم خراب شد و هیچ کاری هم از دستم بر نمی آمد
و فهمیدم که
به خواستگاری یه دختر خانمی میره که نه مدرک تحصیلات داشته نه زیبای و نه هیچ امتیازی دیگه ای از یه خانواده بسیار مذهبی و خشک اخلاقی
که بازهم هیچ سنخیتی با فرهنگ خانواده گرم و پر نشاط ایشون نداشتن و در یک شرایط
عصبی و بد روحی ازدواج میکنن
وقتی فهمیدم جام کردم باورم نمیشد و فقط خدا میدونه که از لحاظ روحی چی کشیدم
بعداز یه مدت کم خانمی
با من تماس گرفتند
و گفتند که من همسر فلانی هستم و شوهرم بهم گفته با شما تماس بگیرم
و من میدونم و همسرم گفته که شما رو دوست داشته وداره و ممکنه که دوباره اگه شما قبول کنید با همین شرایط به خواستگاری شما بیاد!!!!!!!!!!!!!!!!!
من اون لحظه شکه شدم
و گفتم خانم ببخشید اینو میگم شما حتما سرتون خورده بجایی،،،،،،،،،،،،
و این خانم گفت نه من اصلا سرم به جایی نخورده
و من به همسرم گفتم من مشکلی با این قضیه ندارم و اگه شما قبول کنید ما به خواستگاری میام
خلاصه نگم براتون که اون لحظه و بعدها در تنهایی خودم چی سرم اومد و چه حالی رو من سپری کردم
من 5سال بعداز این ماجرا با مردی ازدواج کردم که
آنقدر مودب و با شخصیته و هم دیگه رو دوست داریم با وجود اینکه ازدواج عاشقانهای نبود ولی بسیار آرام و بی دغدغه که الان 13سال هست از ازدواجمان میگذره ویک گل پسر دارم زندگی بسیار آرام
خداوند رو هزاران بار شاکرم
و سالها بعد از طریق دوستم فهمیدم
که ایشون هم با همون خانم صاحب چند فرزند شده و زندگی خوبی دارد
حالا نکته ای که خیلی دوست داشتم بهش اشاره کنم اینه که الان که قانون رو بهتر درک میکنم
با دیدن فایل امروز
به خودم گفتم ببین شما که عاشقانه همدیگه رو می خواستید با دیدن حواشی نتو نیستید ذهنتو
کنترل کنید و همون جور که خداوند در سوره مبارکه
لیل فرمودند نتوانستید صدق بلحسنی کنید
و زیبایی ترها رو که دیدن این حس و رابطه عاشقانه بود ببینیدوبا توجه به نکات منفی
خودتون رو آسان کردید برای قرار گرفتن در مدار سختی ها
ولی اون خانوم با وجود اینکه ظاهر زیبای نداشت و
هیچ مدرک و یا امتیازخاصی نداشت
اما ذهن خودشوکنترل کرد و زمانی که همسرش در شروع زندگی مشترکشون بهش جریان عشقش رو میگه و ازش میخواد که به من زنگ بزنه بهعنوان معشوق سابق همسرش مرتبا ذهن و احساس خودشو کنترل میکنه
واقعا چه چیزی برای یک تازه عروس سختتر از اینکه بدونه که همسرش کس دیگه ای رو دوست داره
اما صدق بلحسنی رو انجام میده و چون اون مرد
به لحاظ هم ظاهر و عرضه و احساس مرد مورد پسندی بود به زیبایی ترهاش توجه میکنه
و از ناخواسته اعراض میکنه
و این کنترل ذهن و توجه به نکات مثبت باعث تداوم زندگیش با مرد مورد
علاقه اش شد و حتی تعداد زیاد بچه و زندگی خوب
به جرات میگم
من فقط اگه میدونستم که مورد علاقه شخص مقابلم نیستم
کاملا جریان و بهم میزدم و ادامه این رابط برام با یک عشق طرفه اصلا قابل تحمل نبود به هیچ عنوان
اما کنترل ذهن این خانم برام قابل تحسین بود
وخدا خدا خدای بی همتای من چقدر سپاسگزارم
که مرا به مسیر انعمت علیهم مسیر آگاهی و نعمت ها هدایت فرمودی و پرده رو از جلوی چشمانم یکی یکی بر میداریم تا حقایق رو ببینم
سپاس ویژه ویژه ویژه دارمت نام بی نهایت
درود بر استاد ارزشمندمان و خانم شایسته که واقعا شایسته هستن خداوند بزرگ مثله همیشه نگهدار شما و تمامی دوستان و فرشتگان این درگاه بهشتی باشد الهی آمین
سلام به استاد خوش تیپ مریم جان خوشگلم
چقدر این فایل اموزنده بود
احساس خوب =اتفاقات خوب
وای که چقدر این حس خوب عالیه عالیه
من لایق بهترینها رادارم
بارها و بارها تو زندگیم احساس عدم لیاقت کردم،چقدر رشد کرده بود تو وجودم و نااگاهانه بهم حمله ور میشد با افکاری که داشتم فکر میکردم نباید به راحتی پول داشته باشم وخرید کنم و به مسافرت عالی برم و باعث میشه که پول بیاد به حسابم و از دست بدم
احساس قربانی شدن که همیشه داشتم و خودم و قربانی میدونستم و نتونستم به خواسته های که داشتم برسم
و من تو بازی هر موقع یه بازی میکردم نمیتونستم بازی کنم میگفتم من نمیتونم با طرف مقابلم بازی کنم من استعداد ندارم من تواناییش و ندارم و خودم و مقایسه میکردم با اون طرف که حرفه ای است و باعث میشد که دیگه نرم طرف بازی و خودم و سرزنش کنم و طرف هیچ بازی نرم
یا اینکه موقعی که خواستم یه آموزشی ببینم و عجله کردم برای یاد گیری و دوباره خودم و سرزنش کردم چرا من یاد نمیگیرم من استعداد ندارم اون خیلی باهوشه و دوباره استپ میکردم و ادامه نمیدادم
ولی خدایا هزاران هزار مرتبه شکر که با آگاهیهایی که از دوره عزت نفس و عشق و مودت،قدمها و فایلهای دانلودی دارم به دست میارم و که روی خودم کار کنم وخدا را هزاران مرتبه شکر که خیلی بهتر شدم و در هر لحظه ذهنم جمع و جور میکنم و به خودم میگم من میخوام فقط لذت ببرم و شادی و تجربه کنم وتمرکز میکنم روی کاری که انجام میدم دارم نتایج فوق العاده ای میگیرم
شورو شوقی که پیدا کردم فوق العاده است
از خدای مهربان میخوام که هدایتم کنه که از این آگاهیها استفاده کنم و در عمل
که خدا آسان کنه برام همه ی اسانیها را
یکی دیگه از کارهای که انجام میدم کارها را مرحله به مرحله انجام میدم خودم و تشویق میکنم به خودم میگم ببین چقدر باهوشی،ببین چقدر خوب آموزش میبینی،جقدر توانایی داری
و سعی میکنم احساسم و خوب نگه دارم و موقعی که میرم پیاده روی با این حس و حال خوبی که دارم عشق میکنم با خدای خودم صحبت میکنم بغض گلوم ومیگیره و بخاطر این حس حال خوبی که دارم حرف میزنم باهاش و عشق بازی میکنم و اون من وهدایت میکنه به زیبایهای بیشتر
امروز موقع پیاده روی وقتی که بارون می زد به صورتم و میگفتم همینه حس خوبته که داره جواب میده بهت ،داره ظرف وجودت بزرگ میشه،داره قلبت باز میشه و من دارم این قدرت جادویی را میبینم که چقدر حس و حالم خوبه جه لذتی دارم میبینم از این پیاده روی زیبا از این صحبت کردن با خدای خودم که هر روز به شوق حرف زدن با خدا میرم پیاده روی و از بوی گلها مست میشم ،از صدای جیک جیک پرندگان لذت میبرم،از صدای بارون مست میشم ،از صدای باد مست میشم ،از دیدن درختای سرحال ذوق زده میشم ،از این ابرهای زیبا مست میشم ،از این سلامتی که دارم و شکر کزاری میکنم که میتونم پیاده روی کنم
فکر میکنم دنیا را دارم وبعضی مواقع دلم میخواد پرواز کنم از این همه حس خوبم،ماشینهای زیبا را که میبینم لذت میبرم
خدای من چقدر زیباست این غروب خورشیدت
خدایا هزاران مرتبه شکر بخاطر همه ی نعمتهای که بهم دادی
خدایا هزاران مرتبه شکر بخاطر حضور استاد عزیزم ومریم جان درزندگیم بخاطر این درسهای که بهم میدهند انشا..که آموزههاشون و در عمل اجرا کنم
خدایا هزاران هزار مرتبه شکر بخاطر حس و حال خوبم
خدایا هزاران مرتبه شکر بخاطر این زیبایهای که تو این فایل بود و لذت بردم از دیدنش
خدایا هزاران مرتبه شکر از درسهایی که تو این فایل گرفتم
سلامت،شاد،ثروتمند ،سعادتمند در این دنیا و اون دنیا باشند
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام و درود به استاد عباس منش و خانم شایستهی گرامی و تمامی دوستان ارزشمندم
یه تمرینی رو چند روزی هست دارم انجام میدهم که به لطف خدا داره تداوم می بخشه ، به نگه داشتن احساس خوبم در طی روز
در نرم افزار گوگل کیپ ، یه لیبل / برچسب از قبل داشتم به نام «یادم باشه»
اونجا هر بار یک نت جدید باز می کنم با عنوان مرتبط به اون نوشته
بعد خود نت در طی یک یا چند پاراگراف می نویسم ، یکی یا چندتا عکس هم می گذارم
و
اگه یه جایی یه کار درستی انجام دادم بهش اشاره می کنم و به خودم افتخار می کنم بابت اون کار درست ، خودم رو تحسین می کنم
یا اونجایی که احساس خوبم باعث یک همزمانی و درس زیبا از زندگیم شده می نویسم
یا اونجایی که احساس خوبم باعث یه اتفاق خوب ، دریافت یک نعمت شده مینویسم
و تا الان ده پونزده تا نت زیبا درست کردم و در طی روز یا شب هربار میرم آگاهانه این صفحه رو نگاه می کنم ، عکس ها رو می بینم و نت ها رو می خوانم
از چند بُعد برای من این تمرین مفید هست
1- هربار که همزمانی ها رو می بینم و می خوانم اعتماد و توکلم نسبت به خداوند یه ذره بیشتر میشه
2- حسم خوب میشه ، خدا رو خیلی بیشتر شکر می کنم
3- بیشتر احساس مفید بودن و خود ارزشمندی می کنم ، چون دارم می بینم کارهای کوچیک درستم رو تایید می کنم ، از خودم تشکر می کنم ، خودم رو تحسین می کنم
به این شکل عمل کردنم باعث میشه کمتر احساس قربانی بودن سراغم بیاد و ذهنم منطقی می پذیره که آره من ارزشمندم
در پناه رب ، شاد سالم و ثروتمند باشید
بنام خداوندی ک هرلحظه درحال هدایت ماست
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خدمت عزیزانم
عاشق عکس فایل شدم من
چقدراین فایل زیبا بود وپرمحتوا
رنگ سبز وآبی و سبزآبی وفیروزه ای واصن رنگای بی نظیر وخیره کننده آب ب همراه امواج سفید ساحل زیبا وآدم های زیبا شاد پرانرژی ودرصلح باخود
چ خونه های زیبایی چ رنگایی چ پارکینگهای تمیزوقشنگی
چ سایبونای خوشرنگی
چ ادمای خوشکل خوش اندامی
خودتونم ک دیگ گل سرسبدین نگم براتون
درونمونم ک مثه همیشه عالی فیلم گرفته
درآخرم ک اون فواره های کوچولوخیلی بامزه بودن ودوست داشتنی
درمورد موضوع فایل اولیش ک عدم لیاقته خوب رابطمه من وهمسرم بدنبود رابطه خوبی بود خداروشکر والان عالیه مثل رابطه ماتوفامیلمون نیست اصن خب قبل ازینکه اینهمه عالی بشه کمو بیش غرزدن من بودو حالا جروبحثایی داشتیم ک بیشترشم سرمسائل مالی بود بعد ک من فایلاتون رومیدیدم روابط من خیلی خیلی عالی شد بعدهمش توذهنم میومد وای مثلا چقد رابطم عالیه ینی اینقدرمیشه همه چی خوبو عالی باشه اینقدرعاشقانه اصن براذهنم انگارعجیب بودبزرگ بود بااینکه میگم رابطه ماازلحاظ عاطفی عالی بود اماهمینکه داشت ازهمه جهات عالی ترمیشد ذهنم انگارنمیپذیرفت ک من بعد فهمیدم بخاطرباورعدم لیاقت ودیگ رواین باورم تاابدکارمیکنم ینی اون لحظات ک این ازذهنم میگذشت یهو همون روز یاحالاروزبعدش ی موضوعی پیش میومدبرابحث ی موضوع الکی ولی خب من کنترل ذهن میکردم ودرنتیجه همه چی اوکی میشد ولی الان خداروشکرراحت شدم وپذیرفتم ک لایق بهترین رابطم وب همینم اکتفانمیکنم همش میگم میخوام ازین بهتربشه ک دقیقا همینجور هرروز روب عالیترشدنه خداروشکر و چندروزی هم هست ک یه مسئله مربوط ب همسرم(سیگار ک البته اونم فقط بیرون تاحالا جلومن نکشیده ) بود ک الان حل شده وچقدر خوشحالم ک یکی دیگ ازخواسته هام ب واقعیت تبدیل شد چون نچسبیدم بهش وباعشق ادامه دادم وتوجهم رو روتمام ویژگی های خوبش گذاشتم واین مسئله سیگارکشیدنش حل شد والان پاکه پاکه چقدر من کامنت دوستانی ک ترک کرده بودن چ مواد چ سیگاررومیخوندم تحسینشون میکردم انگار شوهرمن پاک شده واین نتیجه همین تحسیناست
حالاراجب موضوع مظلوم بودن ینی من همیشه خودمومظلوم نشون میدادم دررابطه بابچه هام مثلا همیشه جوری رفتارمیکردم ک مثلا چقدرگناه دارم اذیتم میکنن خلاصه رفتارم جوری بود ک برام دل بسوزونن دیگ وخب پیامدهای خوبی هم نداشت واین اذیت کردنا وشدنا بدتروبیشتر میشد وب نوعی تبدیل ب خشم وعصبانیت وحتی افسردگی میشد وتاجایی ک مثلا میرفتم توفکرخودکشی ولی خداروشاکرم ک فهمیدم این باور پشت تمام این اتفاقاته ودرجهت بهبودش قدم برداشتم وخداروشکر همه چیزعالی شده رفتاربچه هام خیلی بهترشده والان قشنگ هرجا ک این باوره میخوادکارشوکنه من میفهمم وجلوشومیگیرم وفقط سکوت میکنم وهیچ حرفی نمیزنم ک بخوان دلسوزی کنن برام مسئولیت تمام اتفاقات زندگیم روپذیرفتم ک همه چیزبخاطر افکارخودمه
من ب شخصه ازوقتی ک فهمیدم زندگی درزمان حال ینی چی همیشه حالم خوبه بقول شمامیگم من همین امروزحالم خوب باشه حتی ب اتفاقی ک یک دقیقه قبلم ک میوفته دیگ فک نمیکنم وسریع همون لحظه حالموخوب میکنم واینجوری خودمونو میبندیم ب زنجیره اتفاقات خوب
چقدریه بازی ب ظاهر ساده میتونه کلی درس زندگی بهمون بده وما ناغافل ازکناراون درسها رد میشیم اگربتونیم ب هرچیزی توزندگیمون ب چشم آگاهی خالص وقانون نگاه کنیم ودرکش کنیم وعمل کنیم زندگیمون بهشته هرروزمون پیشرفته
باتمام وجودم عاشقتونم ک اینجوری ب مادرس زندگی کردن ب شیوه قوانین بدون تغییرالهی رو یادمیدین وباعث میشین ک اون شوروشوق وانگیزه درونمون برای پیشرفت هرروز بیشتروبیشتربشه حرفایی ک زدم شاید یک صدم نکات این فایل باشه وبایدبارهاببینمش تا اون نکات گرانبهارو بکشم بیرون
عشقین همگی
در پناه الله یکتاشادوپیروزوموفق باشید
سلام استاد من نمونه بارز این داستانم
سال 1400 رو با دوره 12 قدم شروع کردم تو حال خوبیم نبودما فقط تکرار میکردم وویسها رو بدون انجام تمرین درست
دلم عشق و ازدواج میخواست و هنوزم میخواد. بعد از یه جایی که فکرش رو نمیکردم یه نفر بهم معرفی شد که عجیب این آدم خوب بود. هم شرایط مالی هم پیگیر بودنش، هم خانوادگی، 80 درصد لیست خواسته هام بود.
خللاصه انقدر همه چیز خوب بود که تمام وجود من و ترس و نگرانی گرفت اصلا نمیتونستم در کنارش لذت ببرم و تو این دوران آشنایی خوب پیش برم. اون داشت درست پیش میومد پیگیر بود همه جوره اما من این پشت حالم بد بود
بله، بعد از 4 ماه رفت و آمد بهم گفت من حس میکنم تو پیگیر نیستی و علاقه ای ایجاد نشده پس ادامه ندیم. فکر کن من با ترسهام و عزت نفس پایینم باعث شدم رابطه تموم بشه. رابطه ای که خودم با فرکانسهام ساخته بودمش. و نکته مهم این بود که میدونستم دارم خراب میکنه ولی اصلا نتونستم کنترل ذهن داشته باشم.
مورد بعدی، رو رشد مالیم کار میکنم که برای عید بهم یه پیشنهاد کاری دلاری شد حتی پاسپورتمم دادم اما دوباره ترسها اومد، ترسها دقیقا شبیه همون مدل رابطه عاطفی بود.
باورتون میشه که کاری که تموم شده بود، کنسل شد!!!!!
خودم کنسلش کردم با ترسها و نگرانی ها و عدم لیاقت.
حالا همه اینها برای من درسهای بزرگی داشته.
اول اینکه نشد وجود نداره من هر چیزی رو میتونم تو زندگیم خلق کنم و بدست بیارم. فقط نکته عزت نفس و احساس لیاقت و کنترل ذهنه بعد از اینکه درها باز میشن.
دارم روش خیلی زیاد کار میکنم و منتظر معجزات خداوند هستم.