درسهای زندگی از یک بازی | قسمت 1 - صفحه 31 (به ترتیب امتیاز)

693 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سید عادل موسوی گفته:
    مدت عضویت: 1723 روز

    سلام به استاد و خانم شایسته عزیز

    خواستم تشکر بکنم بابت نکات فوق العاده ای که در این فایل اشاره کردین مخصوصا نکاتی که در انتهای فایل درباره زنگی در لحظه بهتر بگم لذت بردن از زمان حال واقعا ممنونم از شما

    استاد یک خواهش داشتم که درباره همین موضوع لذت بردن از زمان حال فایل های بیشتری آماده کنید تو قسمت دانلود ها یک دسته جدیدی اختصاص بدین به همین موضوع که ما بیشتر این موضوع رو روش کاربکنیم و بیشتر به خودمون یادآوری بکنیم.

    حتی اگر براتون امکان داره دوره ای آماده کنید براساس لذت بردن از زمان حال که ما مثل دوره های فوق العاده دیگه ای که تو سایت برامون گذاشتین ما بهاش رو بپردازیم و استفاده کنیم

    البته شما در دوره جهان بینی توحیدی یک جلسه درباره قانونی که اگر از شرایطی که داری لذت ببری طبق قانون هدایت میشوی به شرایط بهتر توضیح دادین و سپاسگذارم از شما

    باز اگر امکانش هست بصورت جامع تری دوره ای بر این اساس آماده کنید که خیلی عالی تر خواهد شد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    مریم السادات هاشمی گفته:
    مدت عضویت: 1451 روز

    به نام خداوند هدایتگرم که در همین نزدیکی ایست

    سلام به استاد گل تحسین کنندم و مریم عزیز

    دیروز از طریق یوتیوپ هدایت شدم به این فایل فوق العاده و مهر تاییدی بود بر اتفاقاتی که تا آن لحظه برای خودم خلق کردم…خدا سربع مچ منو گرفت و نشاند روی صندلی و گفت این فابل دو ببین بعد باهم حرف میزنیم

    به خدادکه دیوانه شدم از این فابل

    من دیروز همینکه وارد محل کارم شدم نمیدونم چرا قاطی بودم!!

    خلاصه به اصطلاح خودمون پرم یکی از همکارانم رو گرفت بعد دیدم یه پیام برام اومده که اونم منو عصبانی کرد خلاصه همینطوری داشتم میرفتم جلو بعد با همکارام جدی حرف زدم یعنی عصبانی شدم و یه جواب تند و تیز بهش دادم و حالشو به قول خودم جا آوردم

    همون موقع دیدم خدایا یه فایل اومد یوتیوپ سریع دفترم و برداشتم و رفتم برای خودم در گوشه ایی انگار میدونستم دارم چیکار میکنم به خودم اومدم و رفتم..خدای من پروردگارم داری بهم میگی دلیل همه اتفاقاتی که امروز از سر گذروندم و تمام اتفاقاتی که این مدت داشتم…داری چی بهم میگی عشقمممم من عاشقتممم عزیزمهربونم..یاور همیشه در صحنه من ای کسی که گفتی از رگ گردن نزدیکترم و اجابت میکنم اجابت در خواست کننده رو..خدایا شکرت…با اینکه بارها شنیده بودم قوانین جهان رو توسط استاد عزیز و مریم جانم اما انگار اولین بار بود اینارو میشنیدم…خدایا پس بگو چرا…پس بگو چرا اون موقع که آسون شدم برای آسونیا شک کردم و گفتم مگه میشه و دیدم همه چیز خاموش شد نعمتها تمام شد..من روزهایی در آمدی که توی اماه میتونستم بسازم رو توی نیم ساعت ساختم یا نصف اون مبلغ رو بارها توی 1 ساعت یا مشتری پشت مشتری و اینکه افتادم به حساب کتاب کردن و استرس و اینکه نکنه نشه یا مگه میشه اینقدر راحت باورم نمیشد و دیدم با چشمای خودم دیدم و تجربه کردم که تمام شد نعمات راحت ….الان میفهمم چرا به خدا که نمیدونستم تازه من که ادعام میشد قوانینو بلدم دیگه….

    یعنی من نمیدونم به چه زبونی از شما تشکر کنم عزیزانم

    تحسین خودم حتیییی با کوچکترین کاری که میکنم ..به قول مریم گلی با کوچکترین ری اکشن خودشو تحسین میکرد خببب من چرا نکنم..فقط برای 1 روز حالتو خوب نگهدار و احساستو خوب کن و خوب بمون و لذت ببر

    با خودم قرار گذاشتم از چندین ایستگاه قبل از محل کارم پیاده بیام تا محل کارم و لذت ببرم از قدم زدن و دیدن زیبایی ها و تحسین کردن آنها.من در محله ایی کار میکنم پراز درختان زیبا و سبز هوای عالی و تمیز..درختان میوه در مسیرم.حتی جلوی درب محل کارم یه ایوان بزرگ هست که اطرافش باز درختان بزرگ زیبا و 2تا درخت توت یکی سفید ویکی قرمز ترش..من میام توی ایوان از صدای پرنده ها لذت میبرم چای مینوشم.کافی مینوشم و غرق در این زیبایی و صدای پرندگان میشم.خدایا شکرت که لایق این فضا هستم جایی که خودم دوس داشتم تجربه کنم

    اینکه حس قربانی بودن تنها تورا قربانی تر میکنه و فرو میبره در احساس قربانی بودن و خشم و نگرانی و کینه پس نکن گلم نکن این کارو با خودت..فقط برای امروز در لحظه باش و کارهایی رو انجام بده که لذت میبری ازش

    اینکه تصمیم گرفتم از عجله دست بردارم از همین دیروز که این فابل رو دیدم .من جوری راه میرم که انگار کسی دنبالم کرده همیشه عجله داشتم و خودم متوجه نبودم و عادت شده بود برام.از دیروز تصمیم گرفتم و امروز اجرایی کردم و اینکه عجله رو از غذا خوردنمم برداشتم ..اونجا هم خیلی عجله میکردم امروز انجامش دادم.و تمرینم این بود که فقط برای امروز عجله نکن و آرام باش

    خلاصه جونم بگه که کلی احساسم عالی تر شده از دیروز..به خدا همان دیروز که این فایل رو گوش میدادم یهو دیدم پیامی عاشقانه و پراز احترام از همسرم آمد..البته بین ما همیشه احترام و عشق هست اما دیروز یه جوری بود که بیشتر لذت بردم.خلاصه مشتری بود که تماس میگرفت و پیام میداد برای دریافت خدمات من..خلاصه استاد جانم همیشه میگن از همون لحظه که شروع میکنی اتفاقات و تغیرات شروع میشه ابنم از نشانه هاش که بارها شاهدش بودم و هستم

    مریم جانم خیلی دوست دارم ازت ممنونم که اینقدر به نکات کلیدی اشاره کردی..منم تاحالا پینگ پنگ بازی نکردم اما خوشم اومده که امتحانش کنم.از اجرای این لذت بعدا براتون مینویسم که بعد از انجامش چی شد

    خدایا هزاران هزار بار ازت سپاسگزارم که باز دستمو گرفتی و هدایتم کردی به سرعت که بیشتر خارج نشم از مسیر.عاشقتم و عاشق این هم زمانیهاتم

    در پناه الله یکتا باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  3. -
    یوسف علیزاده گفته:
    مدت عضویت: 1784 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان، خداوند هدایتگر من و همه دوستان به شرط باور قلبی به خودش

    درود بر شما استاد عباسمنش عزیز️

    شما عشق منی

    استاد جان این فایل پر از نکات مثبت بود، جدا از اینکه تصاویر فوق العاده ای داشت مطالبی هم که روی این فایل صحبت شد بی نظیر بود و میشد برای هر مطلبی که تو این فایل عنوان شد ساعت ها صحبت کرد و مثال های فراوانی آورد

    من سعی میکنم به نکاتی که تو این فایل اشاره شد تا جایی که ممکنه و خاطرم هست خلاصه وار بگم

    در مورد تحسین کردن دیگران باید بگم که مریم بانو از شما به عنوان یک الگوی مناسب اشاره کردن و گفتن که چقدر عالی حمایت میکنید و تحسین میکنید حتی کوچکترین بهبودها رو به طرف مقابلتون میگید و باعث میشید که طرف مقابل حالا هرکسی که میخواد باشه در خودش احساس اعتماد به نفس و احساس لیاقت کنه و بهبود ببخشه، من در جایی شنیدم که میگفتن اگه میخوای به بچه ای چیزی بدی بهش اعتماد به نفس بده نه پول و ثروت بعد ببین اون شخص چطور رشد میکنه و برعکس اگه میخوای اون بچه در خودش احساس ناامیدی کنه هرچقدر میخوای بهش پول بده ولی اعتماد به نفسشو بگیر بعد ببین اون بچه چطور نابود میشه ، این قضیه در رابطه عاطفی به شدت مهمه و من الان بهش رسیدم دارم درک میکنم که چقدر تحسین کردن طرف مقابلمون تو رابطه میتونه حیات بخش باشه، من فکر میکنم بخصوص برای خانم ها که دوست دارن تحت حمایت باشن و مردی از نظرشون جذابه که بهشون پر‌ و بال بده

    موضوع بدی هم بازی بودن در رابطه ست، این خیلی عالیه که با شخصی که در رابطه عاطفی هستیم هم بازی هم باشیم یعنی اون ویژگی فعال بودن و انجام دادن تفریحات‌ حرکتی ورزشی رو با کسی به اشتراک بذاریم که تو رابطه هستیم و این به نظرم باعث استحکام و بهبود اون رابطه میشه

    موضوع بعدی استمرار در حرکته که خیلی مهمه برای هر فرد اینکه بتونیم حرکت کنیم فارغ از اینکه در چه شرایطی هستیم فارغ از اینکه اصلا تو اون کار یا فعالیت استعداد داریم یا نه یا قبلا انجامش دادیم یا نه ، فقط باید جسارت خودمونو نشون بدیم ایمانمونو نشون بدیم و حرکت کنیم و استمرار در حرکت باعث میشه از یک شخصی که چیزی بلد نبوده به کسی تبدیل بشیم که کاملا حرفه ای شده و این قضیه هیچ ربطی به استعداد نداره ، تمرین و ممارست باعث میشه تو هر کاری حرفه ای بشیم

    موضوع بعدی با خودمون مهربون باشیم و توقع بی جا از خودمون نداشته باشیم، اگه تو یه کاری از فردی یا افرادی ضعیف تر هستیم اول به خودمون بگیم که من نمیدونم اون فرد یا افراد تو چه مداری هستن و چه مسیری رو طی کردن و نباید خودمو با اونها مقایسه کنم دوم از خودمون توقع نداشته باشیم که یه شبه به سطح اون افراد حرفه ای برسیم یا انتظار داشته باشیم که بدون تمرین یه دفعه از صفر به صد برسیم بلکه کوچکترین پیشرفت هامونو ببینیم خودمونو تحسین کنیم تمرین کنیم و هربار که یکم بهتر شدیم از خودمون تعریف کنیم و سعی کنیم هربار یه ذره بهتر باشیم نه بیشتر فقط یه ذره همین یه ذره ها از ما فردی در سطح حرفه ای میسازه

    موضوع بعدی موفقیت دیگرانو انکار نکنیم، اگه دیدیم کسی به موفقیتی رسیده تحسینش کنیم و براش آرزوی موفقیت کنیم چون اولین فایده ای که برای ما داره اینه که آرزوی موفقیت برای دیگران اول اثرش به خودمون برمیگرده ، انکار موفقیت دیگران باعث میشه خودمون هم نتایج خوبی نگیریم، حس حسادت همه ما داریم ولی اگه بتونیم کنترلش کنیم میتونیم دیگرانو تحسین کنیم و برای خودمون هم از جنس همون اتفاق میفته چون تمرکزمون رو اتفاقات مثبته

    موضوع بعدی کنترل ذهنه، که توضیحات عالی تو این فایل دادید، هر چقدر ما در گذشته بمونیم و به خاطر اتفاقات گذشته ناراحت باشیم ، نتونیم تمرکز کنیم و ذهنمونو کنترل کنیم ، از جنس همون اتفاقات وارد زندگیمون میشه تا جایی که خودمون برگردیم بگیم دیگه بسه ، من نمیخوام بهش فکر کنم، البته که خیلی ها زیر چک و لگد جهان حاضرن له بشن ولی باورهاشونو تفکرشونو تغییر ندن و فکر کنن یه عاملی از بیرون باید بیاد زندگی‌شونو تغییر بده، در صورتی که اگه بتونیم در لحظه زندگی کنیم در هر شرایطی هستیم حالمونو خوب نگه داریم به جنبه های مثبت زندگی مون و اتفاقات زندگیمون توجه کنیم اون موقع ست که نتایج تغییر میکنه؛ اگه احساس بدی داشته باشیم به خاطر اتفاقات بدی که برامون افتاده ، اتفاقات بعدی هم بد خواهند بود و این قانون خداونده، کسی پاداش هارو دریافت میکنه که بتونه تو شرایط بد حالشو خوب نگه داره البته که این قضیه تکامل میخواد خوندن زندگی افراد معروف چه تو عصر حاضر چه تو قرآن پیدا کردن الگوی مناسب و تمرین کردن رو خودمون؛ سعی کنیم امیدوار باشیم و برای بهتر شدن تلاش کنیم از حرکت دست نکشیم کسی رو مقصر ندونیم و از خدا بخوایم که کمکمون کنه، و اگه اشتباهی کردیم ازش درس بگیریم تکرارش نکنیم و نگاه نکنیم به ظاهر شرایط اینکه داره بد پیش میره فقط سعی کنیم تو لحظه باشیم و از همون لحظه لذت ببریم چون اگه کنترل ذهنو و تمرکزمون رو از دست بدیم اون موق شرایط بدتر میشه

    موضوع بعدی احساس لیاقته، اونجا که شرایط داره خیلی راحت و آسون برامون اتفاق میفته باتوجه به باور های مخربی که داریم فکر میکنیم الان چرا باید انقدر اتفاقات راحت واسم بیفته و ذهن میزنه همه چیزو خراب میکنه چون قبلا شنیده یا دیده که باید با زجر و‌سختی به خواسته هامون برسیم اگه یه چیزی راحته یا ارزونه حتما مشکلی داره، یا تو فیلما نشون دادن که طرف با کلی زجر و سختی به جایی رسیده و ذهنمون تو شرایطی که خوب داریم پول در میاریم یا رابطه خوبی داریم یا چند وقتی هست بدون مشکل جسمی داریم زندگی میکنیم میزنه همه چیزو خراب میکنه و این برمیگرده به احساس عدم لیاقت، باید خودمونو لایق بهترین ها بدونیم خودم قبلا‌یا همین الان هم احساس لیاقت کمی داشتم ولی الان بهتر شدم بازم نیاز داره کار کنم، الان به خودم میگم من لایق اینم که غذای خوب بخورم لباس شیک و برند بپوشم از یه فروشگاه بهتر خرید کنم تو خیابون های بالا شهر قدم بزنم، مثلا بیشتر وقت ها که میخوام به ماشینم بنزین بزنم میرم‌پمپ بنزین بالا شهر ، یا وقتی میخوام ماشینمو تمیز کنم سعی میکنم ببرمش کارواش و اونم کارواش های بالاشهر، یا برای خرید برم فروشگاه های زنجیره ای بزرگ که این قابلیت رو داره خودم کالاهایی که خریدمو بارکد بزنم و پرداخت کنم چون حس لیاقت بهم میده که من مهم هستم و احساس اعتماد به نفس بیشتری بهم میده، یا مثلا یه موقع هایی که ذهنم نجوا میکنه که با کسی بحث‌کنم به خودم میگم که من ارزشمندم و لایق این نیستم که با کسی بحث‌کنم،

    موضوع بعدی احساس قربانی بودنه، این مورد جدیدا برام پیش اومده که من تو شرکت داشتم خوب کار میکردم که براساس یه اتفاقی یه مزیتی چند ماه ازم گرفته شد و من به خودم میگفتم نباید این اتفاق واسم میفتاد حق من خورده شده و این نجواها بود که من باید حقمو بگیرم ولی وقتی دیدم دارم زور میزنم و میخوام بجنگم با این موضوع کار داره بدتر و سخت تر پیش میره برام نه تنها نتیجه ای نمیگیرم بلکه دارم احساس خودمو بد و بدتر میکنم، به خودم گفتم ببین عزیزم این اتفاق افتاده حالا هرطوری بوده ، حتما خیری توش هست و تو خبرنداری شاید اتفاق بدتری قرار بوده بیفته و خدا جلوشو گرفته ، آرامشتو حفظ کن به جنبه های مثبت کارت فکر کن و اجازه بده خداوند همه چیزو درست میکنه ، تو درس این قضیه رو بگیر و حرکت کن، همه چیز به موقع درست میشه

    موضوع بعدی شور و شوق هستش وقتی که ما شور و شوق داریم برای انجام کاری ، جهان هم شور و شوق نشون میده به ما، ولی وقتی بی حرکتیم و شور و شوقی نداریم جهان هم چیزی برای ارائه به ما نداره، پس سعی کنیم با اشتیاق کارهامونو انجام بدیم و بعدش ببینیم که جهان چقدر عالی کارشو انجام میده

    استاد جان صحبت ها طولانی بود ولی من سعی کردم که خلاصه کنم و مطالب مهمو اشاره کنم ، از خدای مهربون سپاسگزارم بابت این همه آگاهی که به ما میده

    استادجان خیلی دوستون دارم و دوست دارم بیام امریکا از نزدیک ببینمتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  4. -
    زهرا محمودآبادی گفته:
    مدت عضویت: 1015 روز

    سلام میخوام در مورد یک پاشنه آشیل باهاتون صحبت کنم

    احساس قربانی بودن نمیدونم چرا این همیشه توی ذهنم بود که تو حتما باید مریض باشی یا یه چیزیت شده باشه تا بقیه بهت توجه کنن یا همیشه باید توی حال بد یا وضعیت نامطلوبی باشی تا مورد توجه قرار بگیری و این مورد توی روابطم بشدت کیفیت روابط منو آورده بود پایین

    تا اینکه من دیدم این باگ توی ذهنیت و شخصیت من باعث شده که من روابط خوبی رو تجربه نکنم یا مثلا رابطه ی خوبی دارم بخاطر همین مورد خراب بشه چرا چون حس قربانی بودن از احساس کمبود از عدم اعتماد به نفس میاد همه اینها حس بده و طبق قانون احساس بد = اتفاقات بد

    هربار بدتر میشد و من نه تنها توجهی نمیگرفتم و بدتر هم میشد و روابطم بهم میخورد

    من این باور رو تا حد زیادی روش کار کردم و به جایی رسیدم که مثلا دوستام یه دفعه میان و میگن زهرا دوستت دارم

    و خودشون هم میگن الان خواستم بهت بگم

    بهم کلی محبت و ابراز علاقه میشه در صورتی که من مشغول کارهامم یا اصلا حواسم نیست

    از طرف خانواده توجه مثبت زیادی دارم به طوری که وقتی من توی اتاقمم بدون اینکه من درخواست بدم برام چای یا میوه پوست میکنن و میارن

    اینها همه از نتایج اصلاح این باوره

    اینکه چجوری اصلاحش کردم روی اعتماد به نفس و خود دوستی کار کردم و فهمیدم لازم نیست برای دوست داشته شدن کاری انجام بدم یا مریض بشم یا برام اتفاقی بیفته

    من همینجوری دوست داشتنی هستم

    مثلا یکی از عکس های خودم رو برداشتم و روش نوشتم خدایا شکرت برای آفرینش من دوست داشتنی و این عکسم رو روی بکگراند گوشیم و مدت زیادی گذاشتم پروفایلم انقدر تکرار کردم که باورم شد و ذهنم که در مورد دوست داشتنی بودنم ارور منفی میداد باهام راه اومد که ببین تو دوست داشتنی هستی همینجوری دوست داشتنی هستی و الان جوری شده که بهم میگن زهرای دوست داشتنی عزیز و با القاب زیبا منو صدا میزنند که خیلی خوبه

    یکی دیگه از کارهایی که کردم برای پذیرش خودم

    این جمله هارو مدت زیادی برای خودم تکرار میکردم مینوشتم جلوی آینه با خودم میگفتم

    جمله ها این بودن :

    من هر روز از هر نظر بهتر و بهتر میشوم من عاشق خودم هستم و به خودم افتخار میکنم خدایا شکرت برای آفرینش من دوست داشتنی

    و جمله دوم این بود من خودم را همینطور که هستم میپذیرم و عاشقانه دوست دارم

    من عاشق جمله اولم و هر بار تکرارش میکنم حتی همین الان که با خودم گفتم و نوشتم حس خوبی بهم داد و لبخند رو روی لبم آورد خدایا شکرت

    اما در مورد حس لیاقت این خیلی خیلی پاشنه آشیل منه و من شروع کردم و دارم روی این مورد هم کار میکنم و مطمینم میتونم به اندازه همون حس قربانی بودن روی این باور هم کار کنم و به نفه خودم تغییرش بدم از بین کامنتها گشتم و کلی باور مثبت در مورد حس لیاقت در مورد موضوعات مختلف مثل ثروت ، روابط ، سلامتی و شغلی نوشتم و همه رو با صدای خودم ضبط کردم و الان یه ویس لیاقت دارم که هر روز گوش میدم و تصمیمم اینه به مدت یکسال هر روز گوشش بدم و تکرارش کنم

    یه تجربه جالب در مورد احساس لیاقت بگم بهتون من با یکی از دوستانم در این مورد صحبت میکردم و سوالم این بود که من خودم رو کمتر از دیگران می‌دیدم و احساس کمبود در مقابلشون داشتم

    و توی حرفهامون به یه نتیجه خیلی خوب رسیدم اینجا براتون میذارم مطمئنم که به شماهم خیلی کمک میکنه و حس خوبی میده و باورهای خوبی هم درش هست

    من گفتم ببین زهرا خدا روح خودشو به اون اشخاص داده به توهم داده

    فرض کن اون الماسه و تو هم الماسی

    آیا میتونی بگی کدوم الماس بهتره یا با ارزش تره؟

    نههههه چون ذات هر دوتون الماسه

    ممکنه یه الماس بره انگشتر بشه ممکنه یه الماس بشه دستبند پابند یا تابلوی زینتی روی دیوار

    آیا میتونی بگی کدوم ارزشمند تر یا بهتره ؟

    نهههه چون ذاتا الماسن

    و اصل ما روح ماست ذات ماست که الماسه

    پس تو ارزشمندی اونها هم ارزشمندن تو لایقی اونها هم لایقن تو لایق احترامی اونها هم لایق احترامن

    تو محترمی اونها هم محترمن

    اصلا دیگه جایی برای مقایسه نمیمونه

    حتی وقتی با یه نفر چالشی دارم میگم ببین زهرا تو ارزشمندی اون هم ارزشمنده

    و همینجا ذهنم ساکت میشه نه مقایسه میمونه نه عصبانیت و حس بد

    نمیگم خیلی حرفه ایی شدم توی این مورد ولی تا به همینجا خیلی خوب پیش رفتم و به خودم افتخار میکنم و خودم رو تحسین میکنم

    من توی دانشگاه هم یه چالش این چنین داشتم با همین گفتگوی ذهنی با خودم اون شخص خودش اومد و سلام کرد و مسئله تموم شد

    بدون اینکه من کوچکترین کاری انجام بدم به همین راحتی

    واقعا خداروشکر

    و سعی میکنم یه عالمه روی احساس لیاقتم کار کنم که این چالشی که مریم جون گفت رو هم به راحتی حل کنم و احساس لیاقتم سر به فلک بشه

    چون این چیزیه که باید باشه طبیعیش اینه که ما احساس لیاقت کنیم

    چون ما اقیانوسِ ارزشیم

    دوستت دارم استاد ارزشمندم و مریم جان شایسته عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    گزارش نقض قوانین سایت
    • -
      پریسا گفته:
      مدت عضویت: 2163 روز

      سلام به روی ماهت زهرای دوست داشتنی

      خیلی کامنتت زیبا و دلنشین بود و واقعا لذت بردم از خوندنش

      اون قسمتی که در مورد باارزش بودن انسانها و مانند الماس بودنشون گفتی واقعا عالی بود و خیلی و مثال خیلی خوبی بود واقعا بهم کمک کرد و ازاین به بعد همیشه ازش استفاده میکنم

      ممنونم ازت زهرای دوست داشتنی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      گزارش نقض قوانین سایت
      • -
        زهرا محمودآبادی گفته:
        مدت عضویت: 1015 روز

        سلام به پریسای عزیزم پری سای زیبا

        سپاسگزارم که نظرت رو برام کامنت کردی و خداروشکر که براتون مفید بوده عزیزم

        سپاسگزارم از گفتن عبارت زهرای دوست داشتنی جان دلم

        براتون بهترین های خدا از نعمت ثروت احساس لیاقت و هرآنچه خدا میگه اگه درخت ها قلم بشن و دریاها مرکب نمیتونن بنویسن از همه اونها براتون آرزو دارم جان دلم

        سپاسگزارم از کامنتت و دوستت دارم عزیزم

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
        گزارش نقض قوانین سایت
  5. -
    فریبرز کاوه گفته:
    مدت عضویت: 1947 روز

    درود بر استاد بزرگوارم جناب سید حسین عباس‌منش و بانو مریم شایسته‌ی عزیز و یکایک دست‌اندرکاران سایت الهی عباس‌منش و همه‌ی همراهان هم‌فرکانسم

    عجب هدایتی کرد خدا من رو امروز صبح که اومدم و این فایل را گوش دادم. خدایا پروردگارا واقعا سپاسگزارم از لطف همیشگیت به من و همه‌ی آفریدگانت.

    دقیقا همینه که گفتید و تا یادم نرفته بگم که بانو مریم شایسته‌ی عزیز در دقیقه‌ی بیست و شش این فایل الهی( آره واقعا الهی چون شما دستان و زبان خداوند یگانه‌ی بسیار بخشاینده‌ی بسیار مهربان هستید که او من را به‌وسیله‌ی شما هدایت می‌کنه. خدایا دارم از ذوق می‌میرم و اشک شوق تو چشمام جمع شده) نکته‌ای بسیار کلیدی را گفتند که؛

    پس از یه مدت که همه چیز داره خوب و روان پیش میره، به خودمون تردید می‌کنیم و خودمون را ارزشمند نمی‌بینیم که کارهامون همین‌جور عالی و روان پیش بره و دقیقا همین باعث میشه که تمرکزمون از مسیرمون برداشته بشه و جهان هم پاسخ احساس ارزشمند نبودن را بهمون میده و موفقیت‌هامون متوقف میشه.

    من این را بارها تجربه کردم و به‌ویژه در کسب و کارم وقتایی بوده که همه چیز روان و عالی پیش می‌رفته و من تو دلم به خودم گفتم که ببین همیشه که این‌جوری نمی‌مونه! آخه چرا من این‌جوری فکر می‌کنم؟ مشخصه دیگه! پاسخ در کمبود احساس خود ارزشمندیه! خدایا این‌ها همه از باورهای محدودکننده‌ای هست که از کودکی در ذهن ما کاشته شده که نمیشه که کارها تا آخر همین‌جور خوب و روان و حتا بهتر و بهتر و با سرعت بیشتر و بیشتر پیش بره که! باید یه جایی روند موفقیت متوقف بشه اگه نشه که نمیشه! البته بماند که گاهی ممکنه که دچار غرور بشیم و همین هم تمرکزمون را اصل ماجرا برمی‌داره و نتیجش میشه شکست! ولی این‌که خداوند وهّآبه و بخشش او بی‌حسابه که هست، پس چرا باید از روان‌تر و روان‌تر شدن زندگی تعجب کنیم؟ درواقع ما خودمون را ارزشمند نمی‌دانیم که جهان برای ما همین‌جوری پشت هم موفقیت پیش بیاره و تا پایان زندگی فقط موفقیت داشته باشیم و بس!

    همین شب گذشته بود که وقتی داشتم به یکی از اشتباهاتم فکر می‌کردم، داشتم به آیات سوره‌ی آل فکر می‌کردم که خدا ما را به درست‌کاری خوانده و از ته دلم از خدا عذرخواهی کردم و گفتم خدایا من را ببخش برای این کارها و دیگه تکرار نمیشه که کسی با یک شماره‌ی ناشناس با من تماس گرفت و تقاضای محصولات را کرد. گفتم شما من را از کجا می‌شناسید؟ گفت: کسی از اقوام ایشان در سبزوار از محصولات کاملا ارگانیک ما تعریف کرده که بیماری پدرش را خوب کرده و حالا ایشان هم برای پدرشان تقاضا دارند. اولش گفتم باشه و خوشحال شدم که بتونم که کاری انجام بدم و البته محصولات را هم بفروشم ولی بعدش به خودم می‌گفتم که چه‌؟ چه جوری میشه که تو این چند روزه همین‌جوری مشتریان من بیشتر و بیشتر شدند؟ چه‌جوریه؟ خوب من به جای این‌که سپاسگزاری کنم و بدانم که همه چیز داره روان پیش میره و این کار قانون خداست، به جاش تعجب می‌کنم چرا؟ چون احساس خود ارزشمندی پایینی دارم!!!

    باقی ادامه دارد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    فریبرز کاوه گفته:
    مدت عضویت: 1947 روز

    درود بر استاد بزرگوارم جناب سید حسین عباس‌منش و بانو مریم شایسته‌ی عزیز و یکایک دست‌اندرکاران سایت الهی عباس‌منش و همه‌ی همراهان هم‌فرکانسم

    انگار که داستان این فایل الهی داستان زندگی منه!

    در بیشتر موارد همیشه انگار تو یه مسابقه بودم و نمی‌دانستم که قراره از زندگی لذت ببرم! درواقع من بنده‌ی خداوند یگانه‌ی بسیار بخشاینده‌ی بسیار مهربان که تنها فرمانروای جهانیان است هستم که وهّآب است! پس چه جای مقایسه‌ی خودن با دیگران؟! چه جای عجله؟! چه جای سستی؟! چه جای سرمستی و غرور؟! چه جای تعجب از این‌که زندگیم روی روال بیفته و چرخش پیوسته روغن‌کاری بشه و هر بار روان‌تر از پیش بچرخه؟!

    بچه که بودم و بودیم، خیلی راحت به هر کسی اعتماد می‌کردیم. به هرکسی که کمی به ما محبت می‌کرد اعتماد می‌کردیم و باهاش دوست می‌شدیم. باهاش بازی می‌کردیم، غذامون را تقسیم می‌کردیم و کُلّی باهاش کیف می‌کردیم و …

    ولی نمی‌دونم این باورهای نادرست و محدود کننده که رفته توی ذهنمون و خدا می‌دونه چه اندازه عمیق و ریشه‌دار هستن، از خدای وهّآب برامون یه غول بی‌رحم ساخته، یه کسی را ساخته که نمیشه بهش اعتماد کرد. از خودمون که نگم، کسی هستم پیش خودم که انگار هیچ ارزشی ندارم، البته خدا را سپاس خیلی بهتر از گذشته شدم! اگر بهتر نمی‌شدم که برپایه‌ی آموزش‌های استاد بزرگوارم نمی‌رفتم یه جعبه‌ی قرمز خوشگل روبان‌دار بخرم و توش رو پُر کنم از تصویر رنگی هزار و دویست خواسته اونم با امضای وهّاب! نه بابا، من خودم را بی‌ارزش نمی‌دونم! ولی هنوز راه دارم تا به یک احساس خود ارزشمندی بالا برسم. خدایا پروردگارا سپاسگزارم از لطف همیشگیت و این‌که همیشه هوای من را داری!

    راستش من پیش از این همیشه انگار تو رقابت با دیگران بودم و همین الان هم کمابیش هستم و دارم خودم را با دیگران مقایسه می‌کنم و انگار که عقب افتاده باشم، احساس نگرانی دارم. ولی وقتی به یاد گفته‌های شما استاد بزرگوارمان و بانو شایسته‌ی عزیز می‌افتم که ایشان در آغاز اصلا تنیس روی میز را بلد نبودند و کم‌کم و تنها ب ای لذت بردن بازی کردند. کم‌کم بهتر و ش ند جوری که الان گاهی از شما استاد بزرگوارم می‌برند. از اون همه بازیکن غیرحرفه‌ای هم بردند، پس من هم باید کسب و کارم را نه برای پول درآوردن و نه برای جلوزدن از دیگران، بلکه برای لذت بردن ازش که دارم بهترین محصولات کاملا ارگانیک جهانی را به دست نیازمندانش می‌رسانم کار کنم و بدونم و به خداوند یگانه‌ی بسیار بخشاینده‌ی بسیار مهربان اعتماد داشته باشم که نتایج بسیار بسیار بهتر از پیش منتظر من هستند و من شایسته‌ی پیشرفت‌های بسیار بسیار بیشتر و بهتر از اکنون هستم چون بنده‌ی وهّآب هستم و بس!

    یادم هست که من در سال‌های 1386 تا 1392 یه شرکت پیمان‌کاری داشتم که چندتا پروژه‌ی کوچک و متوسط داشتیم ولی یه پیمان خیلی خوب را از شهرداری به‌دست آوردیم ولی به‌دلیل این‌که اصلا خودمون هم باور نداشتیم که چنین پیمانی داشته باشیم و خیلی راحت اون رو از دست دادیم و سال‌ها گرفتار تضمین‌های اون باشیم.

    گاهی هم این‌جوریه که من فکر می‌کنم که من دیگه پس از این چند سال که دارم تو این کسب و کار فعالیت می‌کنم حالا دیگه حق منه که این‌جوری خوب پیش برم، یک‌دفعه شرایطی پیش میاد که درست برعکس میشه و این درصورتیه که اصلا قرار نیست که پوستم برای کار کنده بشه تا پیشرفت کنم! بلکه قراره که همه‌ی کارها طبق گفته‌ی خداوند در قرآن، باید همه چیز مثل این برای من پیش بیاد که مثل دراز کردن دستم و برداشتن یک میوه‌ی دل‌خواه از شاخه‌های پایین درختان است.

    از احساس قربانی شدن که نگو، سالیان سال من این احساس را داشتم و چه‌ها که نکشیدم از این احساس.

    آهان! درست گفتید بانو مریم عزیز! این‌که برای من زندگی باید در هر لحظه لذت بردن است و این شور و شوق منه به زندگی و کارم و عشق با عزیز دلم و فرزندانم و کسب و کارم تا این‌که همیشه در لحظه باشم و این‌که بدونم من نه در گذشته و نه در آینده زندگی نمی‌کنم بلکه درست در اکنون زندگی می‌کنم و بس! پس چرا عشرت امروز به فردا فکنم؟! پس حال و اکنون را عشقه! و باید فقط به گام بعدی که می‌خوام بردارم فکر کنم و به آینده نمانم. آینده‌ای که معلوم نیست که جی بشه.

    الهی و ربّی من لی غَیرُک

    خدایا پروردگارا پن جز تو کسی را ندارم و جز به تو به هیچ کس دیگری نیازمند نیستم ولی به هرآن‌چه از شما بهم برسه نیازمند و فقیرم و همه تویی و من هیچم!!!

    الهی چنان کن سرانجام کار

    تو خوشنود باشی و ما رستگار

    ارادتمند شما

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  7. -
    گلاره گفته:
    مدت عضویت: 1249 روز

    سلام

    بنام خدایی که همین نزدیکی ست

    شما فوق العاده اید استاد عزیز و خانم شایسته عزیزم تمام زندگی من شدید و دارم باهاتون روزگار سپری میکنم و درسها و نکته ها ازتون یاد میگیرم

    من بعد از یه وقفه یه ساله دوباره به سمت سایتتون هدایت شدم و چند وقتیه خواستم اولین پیام تشکرم رو بنویسم ولی نشد تا امروز بعد دیدن این قسمت فقط خواستم بیام تشکر کنم و خدارو شکر کنم برای داشتن شما دو بزرگوار انقدر خوشحالم که احساس میکنم هر نعمتی که دارم یه طرف و شما دو بزرگوار یه طرف- بدون شما من اونها رو نمیدیدم و سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  8. -
    جواد بایرامی گفته:
    مدت عضویت: 1957 روز

    به نام خداوند بخشنده بخشایشگر

    سلام‌ و درود فراوان

    استاد بزرگوار و نازنینم

    امروز برای بار چندم کتاب ” چگونه فکر خدا را بخوانیم” را خواندم ، رفتم بیرون از منزل و برای بار دوم با صدای خودم این کتاب رو رکورد کردم.

    این فایل رو ریختم روی سیستم ، فواصل رو حذف کردم و یک ادیت مختصر انجام دادم و با موزیک لایت میکس کردم.

    این فایل حدود یک ساعت و 50 دقیقه شد.

    از غروب به بعد تقریبا دو بار این فایل رو گوش دادم.

    حدود یک ساعت پیش همسرم تصمیم گرفت یک سریال شبکه خانگی رو ببینه و من با احترام به نظرش ، گفتم که من تمایلی ندارم ببینم و میرم سراغ مطالعه و کارهایم خودم.

    برای بار سوم فایل رو پخش کردم تا رسیدم به صفحه 44 پارگراف آخر

    الله اکبر

    خدای من….

    بالای 20 بار این تکه رو زدم عقب و گوش کردم

    یک انفجاری در وجودم شکل گرفت …

    سریع رفتم کتاب رو از توی کیفم آوردم

    چند بار این قسمت رو خوندم

    و بعد به من گفت بیام کامنت بنویسم‌

    (دو هفته پیش کتاب رو که از اتاق شخصی دانلود کرده بودم رو چاپ کردم و تلق و شیرازه کردم. البته متن جلسات عزت نفس و قدم 1 تا 3 رو از دوره 12 قدم رو هم چاپ کردم و تلق زدم)

    صفحه 44 کتاب

    پاراگراف آخر

    ” ما در هر لحظه در حال ارسال فرکانس هایی به هستی می باشیم . انرژی هوشمند با توجه به فرکانس های دریافتی از ما ، شرایط اتفاقات آدم ها وضعیت مالی سلامتی و در یک کلام تجاربی همجنس با آن فرکانس را برایمان رقم می زند. “””این شرایط و اتفاقات، قسمتی از همان انرژی اند که فرکانس های ما به آن شکل داده اند. “”” دقیقا مانند آب بدون شکل است که درون هر ظرفی ریخته شود به همان شکل در می آید!!!

    “”” فرکانس های ما حکم یک ظرف را دارند که این انرژی را شبیه همان ظرف می کنند.”””

    استاد چی گفتید تو این کتاب؟؟؟؟

    به خدا هربار که می خونم به هم می ریزم.

    شاید بیش از ده‌ها هزار بار یا صد ها هزار بار قوانین رو از زبان شما در فایل های رایگان و دوره 12 قدم و عزت نفس شنیده باشم.

    فایل آقا رضای عزیز و هادی عزیز رو در این یک هفته بیش از 30 بار گوش کردم. دریایی از نکات کلیدی و مهم و اساسی ….

    تکه های صحبت های شما روی این فایل ها رو مجددا جدا کردم.

    میکس کردم و در این چند روز دهها بار گوش کردم.

    مخصوصا فایل آخر آقا رضا که جمع بندی کردید.(به اندازه 500 تا کتاب این فایل آخر نکته داره برای کسی که واقعا می خواهد تغییر کنه و البته رایگان!!!)

    و مجددا قوانین رو تو این فایل های آخر دهها بار شنیدم.

    نمی فهمم استاد

    یک چیزی تو این پاراگراف من رو به هم ریخته …

    “”” شرایط و اتفاقات ما قسمتی از همان انرژی هستند که فرکانس های ما به آن شکل داده اند. “””

    این قسمتِ کتابِ شما یک طعم دیگه یک درک دیگه یک حس خاص و عجیبی داره….

    یک مدار و یک آگاهی دیگه ای داره

    نمی دونم چرا این متن رو الان دیدم و درک کردم

    چرا فکر می کنم این تعریف شما یک تعریف جدید از قانون بود؟؟

    شاید جدید نبوده و مدار من تغییر کرده

    نمی دونم

    بد جور متحولم کرده این قسمت از کتاب …

    اگر من ظرفم رو به شکل دلخواه عوض کنم؟؟

    اگر فرکانس های من منطبق با شکل ظرفی باشه که دلخواه من باشه ؟؟

    اون وقت شرایط و اتفاقات اون طوری می‌شوند که من میخوام؟؟؟!!!!

    الله اکبر

    استاد سپاسگزار شما هستم برای همیشه

    استاد چراغ هایی توسط کلام و آموزش های شما برای من روشن شده در این 15 روز.

    دیگه روی عقلم و تجارب خودم حساب نمی کنم.

    استاد میرم برای بهبود و تغییر شخصیتم.

    احساس میکنم تا روز آخر عمرم برنامه کاری دارم.

    تا روز آخر عمرم باید کار کنم و بهبود بدم خودم رو

    خیلی کار دارم هنوز …

    بی نهایت ممنونم از شما

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  9. -
    سهیلا کاظمی گفته:
    مدت عضویت: 1121 روز

    سلام به بانوی زیبای آفرینش جهانی که فقط بر مبنای عشق جاریست و عشق تنها بهانه خداوند برای شروع این بازیست، آری بازی عشق … سلام به مریم عزیزم مریم جان فایل درسهای زندگی از یک بازی رو هم صوتی و هم تصویر گوش کردم و برای اولین بار تصمیم گرفتم برای شما نازنین که سراسر برای من قائل تحسین و ستایشی بنویسم

    قبل از هر چیز باید بگم من از شاگردان استاد بزرگوارمون هستم در دوازده قدم …

    هر وقت به آموزه های استاد گوش می دم به خصوص وقتی شما هم مطالبی رو در میان آموزش ها بیان می کنید با صدای بلند شروع می کنم به تحسین کردن شما ، شاید براتون جالب باشه که می خوام اعترافی برای شما داشته باشم یادم میاد وقتی یکسال پیش برای اولین بار ویدئوهای استاد رو دیدم با یه حس احمقانه حسادت گفتم این دیگه چه خوش شانسه با سر افتاده تو کوزه عسل ، و این در حالیکه که من به ذن خودم و بیان دوستان و آشنایان که من رو می شناسم کلا حسادت در زندگی ام نیست !!! امان از ذهنی که در ما چه چیزهای رو همواره پنهان داره … و با تو بانوی باشکوه حتی بیشتر از استاد ارجمندم هر بار شگفت زده شدم ، هر بار که تجربیات ات و نوع نگاهت رو دیدم اشگ شوق ریختم و با صدای بلند چند بار پشت سر 6م تحسین ات کردم و فارغ از اینکه کسی من رو نگاه می کنه می گه این آدم دیوانه است برات کف زدم و گاهی به مدت چند دقیقه… اینها رو گفتم تا بدونی چقدر تاثیری ژرف در دیدگاه کسی گذاشتی که به گمان خودش ید طولانی در مطالعه و تحقیق و یادگیری داره … اما آنچه در طول 18 سال آموختم چه سمینارها کتاب ها و چه دوره های آموزشی همه و همه در مقابل درک متفاوتی که از هر کلام و هر دیدگاه شما گرفتم گوی دنیاست فارغ از زمینی که در آن زیستم … مریم عزیز دیدگاه های ارزشمند شما و استاد ارجمندم در این ویدئو من رو یاد این موضوع ارزشمند آورد که چقدر من از زمانی که وارد دوره های استاد شدم و از 24 ساعت شبانه روز بدون اقرا 17 الی 18 ساعت در حال گوش کردن فایل ها هستم ، متوجه شدم که حتی از نوشیدن یک لیوان چای هم درس های آن رو دریافت می کنم ، به واقع همه لحظه های که سپری می شه من کودکی شدم در زمین گسترده زندگیم فارغ از این که زمین می خورم و خاکی می شم ، یا حتی دردم میاد … آنقدر در سلول سلولم حضور در لحظه جاری شده که با لبخند و گاهی قهقه از زمین خوردنم بلند می شه و لحظه اکنونم رو با شادمانی وصف ناپذیر ادامه می دم … اینجا به هیچ عنوان نه قصد دارم از بی شمار موفقیت های که کسب کردم بگم و نه فرصت اش هست ، بلکه می خوام اگر عزیز یا همسفران من در این بازی باشکوه این مان رو خوندن بدونند همه زندگی رو می تونیم برنده باشیم به شرط اینکه همان کودک خستگی ناپذیری باشیم که داره چشم هاش از خواب بسته میشه اما دلش می خواد یه کم دیگه بازی کنه …. آری من کودک ام از این رو من عشق جاری هستم هر روز بدون عادت گذشته زندگی ام که مثل یک ارتشی منضبط با برنامه ریزی بلند می شدم و آنقدر سخت به خودم می گرفتم و در انتها اگر تمام کارها طبق برنامه پیش نمی رفت که اغلب هم نمی رفت احساس حقارت می کردم احساس قربانی شدن داشتم (البته خودم نمی دانستم) فق، خشم یا افسردگی عمیقم رو حس می کرد … و اما این سالی که بر من گذشت هر وقت از خواب بیدار می شوم بعد از انجام بلافاصله تمرین ستاره قطبی استاد از خداوند هدایت لحظه به لحظه را طلب می کنم و شروع به بازی زندگی می کنم و به معنای واقعی من نیستم که بازی می کنم اوست که به جای من بازی می کند (خداوند) و من بیشتر نظارگر هستم بدون قضاوت بی رحمانه خودم بدون اینکه مثل یک ارتشی متعصب همه جهان رو نگاه کنم ، مثل یک قطره آب جاری بر صحنه زندگی گذر می کنم درس هایش را می گیرم و مسیرم را هر لحظه تصحیح می کنم به عقب بر نمی گردم به دوردست ها هم نگاه نمی کنم فقط آنچه پیش روی من است رو با لذت هر چه تمام تر اجرا می کنم فار غ از اینکه نتیجه چیست؟ و چگونه بر قلم ام جاری کنم که در پایان من نیستم که اوست که همه روز مرا با شکوه تر از آنچه صبح خواسته بودم برایم نقش می‌زند…

    و عجیب تر اینکه شما استاد در این ویدئو اشاره کردید راهکارهای رو ابداع کردید که سرعت بازی کردنتون رو بیشتر کرده ، دقیقا من به الانم که نگاه می کنم و گذشته ام رو در پرونده زندگی می بینم کاملا متوجه کار هر روزه و هر لحظه خودم در زندگی ام هستم مثل رباتی که نیاز به استراحت طولانی نداره بی وقت فعالیت های متعددی دارم که فقط با هدایت انجام می شود و من اشتیاق رو هزاران برابر در همه لحظه های بازی زندگی ام فریاد زنان می بینم که هییییییچ ربطی به گذشته من با آن هم نظم و تعصب ندارد…

    در پایان مریم عزیز هر لحظه قابل ستایش هستی و برای حضور شگفت انگیزه ات در مسیر زندگی ام سپاسگزارم آنجا که گفتی من تو بازی با استاد وقتی نگاه می کنم و می بینم شریک زندگی ام کنارم و یه تیم خوب هستیم و یه هم بازی همیشگی دارم از ته قلبم خندیدم و کف زدم ! می دونی چرا ؟!! آخه مدت هاست زندگی من فقط با شما بانوی پر افتخار و استاد دوست داشتنی ام سپری می شود همه جا و همه وقت در لحظه هایم شما و استاد چنان جاری هستید که دارم مدام باهاتون حرف میزنم در ذهن ام و خیلی مواقع با صدای بلند که ببین ، مریم نگاه کن راست می گفتی همونی که گفتی شد درست می گفتی وقتی فکر می کنی آنقدر هم نباید ساده باشه ببین فرمان زندگی از کنترل ات خارج می شه و می گم دمت گرم راستی اگه این قبلا بهم نگفته بودی الان چه گندی زده بودم …. در واقع زندگی من الان با یه خانواده سه نفر سپری می شه در هر لحظه من و مریم و استاد عزیزم…

    در همه لحظه هایم خداوند رو برای عشق برای وجود پر رنگ مریم دوست داشتی و استاد عزیزم سپاسگزارم و سپاسگزارم که در زندگی ام حضور دارید …

    و خوشحالم از اقیانوسی بیشمار همفرکانسی های زیبای که در آن شناور هستم .

    و اینجا فهمیدم که همه زندگی فقط شادمانی بی وقف است .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  10. -
    ماهی مون گفته:
    مدت عضویت: 924 روز

    سلام وقت بخیر خدمت استاد عباس منش عزیز و همسر عزیزشون

    من دوسال هست که با شما آشنا وحدود تقریبا یک سال هست که عضو سایت شما هستم اما به طرز عجیب و باور نکردنی حدود 4 روزه هدایت شدم به سایت و تازه بعد از دو‌سال دارم فایل ها رو دونه به دونه گوش میدم و‌میدونم که انتهای این مسیر به یه زندگی فوق العاده میرسم هرچند که این مسیر پایانی نداره اما از این که تو مسیر صعودم ‌و‌تو‌همین‌چند روز میبینم که فرکانسم تغییر کرده خیلی حال خوبی دارم

    من یک عمر پیش هر روانشناسی که میرفتم و پیش هرکسی که صحبت میکردم و پیش خودم تو درون خودم نمیتونستم بفهمم که این حس چیه که تا یه اتفاق خوبی برام میوفته بلافاصله ذهنم میگفت خب حالا نوبت اتفاق بده هست و خب دیگه طبیعتا نمیشه یه هفته مدام‌ حالم‌خوب باشه توی جلسات تراپی هم نمیتونستم حسمو بیان کنم (چون خودمم نمیدونستم دقیقا این چه حس بدیه که یک عمر هست بامنه) ، ونه تراپیست پی میبرد به این مسئله… سالیان به خاطر افکار و باور های غلط با این حس تلخ زندگی کردم و جالبه که اولین بار که وارد سایت شدم، استاد در مورد احساس عدم لیاقت احساس نالایق بودن صحبت میکردن که یه دوره هست به همین نام که تصمیم دارم بگیرم یه امید خدا ..

    بعد از 34 سال الان 4 روزه که فهمیدم من عمیقا توی احساس عدم لیاقت دست و پا میزنم ….

    و چقدر عجیبه و چقدر عجیبه این حس که ، کل زندگی منو با حس غم و ترس و ناامیدی تلخ تلخ کرد هر لحظه.

    و اینکه چرا الان دارم متوجه میشم رو نمیدونم و چرا زودتر ذهنم به این سمت هدایت نشد ، با اینکه میگم دو سال هست آشنا شدم با شما اما حتی یک بار هم سر نزدم به این سایت طلایی .. و الان که دارم این حرفارو میزنم فعلا فقط دارم گوش میدمو توی مسیر قرار گرفتم و فقط میخوام بشنوم قطعا هدایت خواهم شد همونجور که الان توی مسیر دارم هدایت میشم آروم آروم، و تجربه حس های منفی و مثبت رو با هم دارم. یه وقتایی شک میاد نا امیدی میاد امید میاد انگیزه میاد که فکر میکنم طبیعی هست برای من که اول راهم پس میخوام فقط ناظر و شنونده باشم … ممنون از استاد عباس منش بزرگوارم سلامت باشید در کنار عزیزانتون الهی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: