اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
موضوع این کامنت : آخرین لایو استاد به تاریخ 2019/06/10
من از لایوهایی که استاد میذاره نکته برداری میکنم و کلی چیز یاد میگیرم. این لایو هم مثل بقیه فایلها کلی آگاهی داخلش بود.
اولیش که خیلی هم مهمه « شیوه حل مسائل زندگی » : من هم آدمی بودم که از مسائل زندگیم فرار میکردم، اما از وقتی که با آموزه های استاد سعی کردم که زندگی کنم و این قوانین رو اجرا کنم فهمیدم که خودم باید بیام و مسائل زندگیم حل کنم. دیدم که یکسری الگوها هستن که هی دارن تو زندگیم تکرار میشن و مانع پیشرفت من در زندگی میشن،این الگوهای تکراری و مخرب همان مسائلی بودن که من باید میومدم حلشون میکردم،و این کار رو با گوش دادن به فایل ها و عمل کردن به اونها دارم انجام میدم. بعد حل مسئله ای حتی کوچکترین، من عزت نفسم بالا میره، و با اعتماد بنفس بیشتری میرم سراغ مسئله بعدی. در حل این مسائل خیلی مهمه که قوانین رو درک کرده باشم تا بتونم مسئله رو درست حل کنم،مسئله رو اشتباهی حل نکنم. مثل کسی باشم توی حوزه مثلا ریاضیات که یک مسئله رو به هر شکل و فرمی بهش بدی اون حلش میکنه چون قانونش رو بلده قواعدش رو میدونه.
موضوع بعدی تمرکز بر نکات مثبت : کاری که من دارم انجام میدم و این باید جزئی از روند زندگیم باشه. خیلی ها توی شهرم و ایران تمرکزشون بر روی نکات منفی و این همه زیبایی رو نمیبینن و همش فک میکنن اینجا کشور مناسبی برای زندگی کردن نیست، شرایط نامناسبه و همش ترس از آینده و نگرانی و تمرکز بر نکات منفی دارن،در صورتی که هر کجا برن تا زمانی که تمرکز بر نکات مثبت رو جزئی از زندگیشون نکنن، هر کجا برن تمرکز بر نکات منفی رو با خودشون میبرن،حتی اگه به زور خودشون رو ببرن به کشوری دیگه و مهاجرت کنن میبینن که باز هم در این شرایط نکات منفی هست،این به خاطر شیوه ی فکر هست. از خدا سپاسگزارم که هدایت شدم و با این قوانین آشنا شدم و دارم یاد میگیرم در هر شرایطی روی نکات مثبت تمرکز کنم تا که هدایت بشم به زیبایی های بیشتر و بیشتر. و وقتی این رو جزئی از روند زندگیم کنم آدم هایی وارد زندگیم میشن که اونها هم تمرکزشون بر روی نکات مثبت و زیبایی هاست. چند روز پیش یک شخصی که پیجی در اینستاگرام داره و در مورد مهاجرت به امریکا مشاوره میده و خودش هم اونجا زندگی میکنه،لایوی رو داشت ضبط میکرد از یکی از خیابون های منهتن شهر نیویورک،ولی اینقد منفی بود و کسایی که توی اون لایو بودن همش تمرکز بر نکات منفی بود و داشتن از مردم و خیابون و ایراد در میاوردن، تازه بارون به اون زیبایی هم داشت میومد ولی باز هم اون رو اصلا بهش توجه نمیکردن و نمیدیدنش، اینطوری شد که من هم داشت تمرکزم بهم میخورد و از اون لایو زدم بیرون ، و واقعا خدا رو شکر کردم بخاطر وجود استاد نازنین که اصلا ناخودآگاه تمرکزش روی نکات مثبته، و به جرات میتونم بگم کاری که استاد داره میکنه و اینطور زیبایی های اطرافش رو به ما نشون میده تا حالا کسی انجام نداده من که تا حالا ندیدم و طوری زیبایی ها رو با ما به اشتراک میذاره که که ما هم اصلا همین زیبایی ها رو داریم اینجا میبینیم، من که دارم میبینم، مثلا یکبار استاد یک فایل ویدیویی کوتاه رو توی کانال گذاشت از همون پرنده هایی که تازه جوجه شون متولد شده بودن، وقتی ابرهای آسمون رو بهمون نشون داد به خدا گفتم خدایا من هم میخوام از این ابرها توی آسمون همین جا ببینم،طولی نکشید همون زیبایی که استاد روش تمرکز کرده بود همین جا دیدم، با خودم گفتم پس چرا من این زیبایی ها رو قبلا نمیدیدم؟ تفاوت شیوه زندگی کردن رو قبل اینکه با استاد آشنا بشم و الان رو کاملا حس کردم و این یعنی در مسیر درستی هستم. این یعنی من با همین شیوه تفکر هر کجا که برم روی نکات مثبت توجه میکنم به زیبایی ها توجه میکنم. همون مثالی که استاد توی لایو زد،کسی که مثبت اندیش باشه و تمرکزش روی نکات مثبت توی جهنم هم که بره زیبایی ها رو میبینه از شعله ی آتش، یا کسی که منفی نگر باشه بره توی بهشتم دنبال نکته منفی میگرده.
سپاسگزار خداوندم که دارم نشونه های تغییر در زندگیم رو میبینم،نشونه هایی که داره بهم میگه همین مسیر رو ادامه بده و خودت نتایجت رو رقم بزن با باورهات.
دوستت دارم استاد عزیزم،از اینکه زیبایی ها رو با ما به اشتراک میذاره بی نهایت سپاسگزارم
آقای عباس منش در فایلی اشاره کرد خشکسالی هم نعمت است . راست است . اگر توجه کنیم . در مورد خودم می گویم باورهایم در مورد خواسته ها و اهداف و درک قوانین زندگی چقدر کامل تر و بهتر شدند و چقدر بهتر ساز و کار جهان و خواسته هایم را درک می کنم .
الان بهتر می فهمم موجودی ارتعاشی هستم که برای رسیدن به خواسته نباید به ذهنیتم تنها اتکا کنم یا دنبال راه حلی تنها باشم چون بی شمار طریق هست که از طریق هماهنگی با خداوند و دریافت انرژی و رسیدن به فضا و زمان مناسب برنامه ریزی می شود .
اصلا هر چه نزدیکتر به دریافت باشیم خیلی درگیر چطور و اینکه من چه کنم نیستیم دنبال دریافت حس خوب و زندگی خودمان هستیم و می دانیم این تسلیم شدن و رها کردن است که ما را راحت تر در مدار دریافت قرار می دهد .
خشکسالی هم لازم است تا ما کامل تر درک کنیم . اگر قرار باشد سریعا نتایج کوچک بگیریم یا بعد مدتی ممکن است از مسیر دور شویم چون هنوز تکاملمان کامل نشده یا همان ادم های معمولی اطراف بمانیم .
البته این هم انتخاب خود ماست . یعنی آگاهی ما چقدر می خواهد افکارش بهتر شود و ذهن و روحش هماهنگ شود تا دریافت کند می تواند تا حد متوسط باشد یا مراحل عالی تر . این مراحل عالی تر شاید به نظر خشکسالی بیاید اما مثل ریشه دادن و ساختن ریشه های فراوان برای جنگلی انبوه است.
من کجا هستم؟! اصلا حواسم نیست که بیشتر از یک ساعته دارم دور دنیا رو میگردم! یهو چشم باز کردم دیدم که از “پیست اسکی سرپوشیده دبی” در دل بیابان های دبی سر درآوردم که رتبه ی دوم رو در جهان داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!
داستان از اونجا شروع شد که از روزی که فهمیدم ترمز اساسی من در ثروت در مورد فراوانی هست. با بررسی کلید فراوانی در فایل های دانلودی، به ۱۶ تا فایل رسیدم که حسم گغت اینو باز کنم. در کپشن فایل در مورد ترمز بر زیبایی ها گفته شده بود و به عنوان بهترین راهکار برای تقویت باور فراوانی ازش یاد شده بود.
نجوای ذهنم شروع به پچ پچ کرد … ” مگه تو این همه مدت تمام تمرکزت بر زیبایی های آسمون و نکات مثبت اطرافت نبوده؟! ” چه طور ممکنه تویی که اینقدر زیابین شدی بخوای با زیبابینی بیشتر باور فراوانی رو تقویت کنی؟!
قلبم جواب داد که ” این همه مدت تمام تمرکزم بر زیبایی های طبیعت بوده بیشتر اما اینبار خداوند داره میگه علاوه بر تحسین زیبایی های طبیعت، بگردم دنبال نشانه های فراوانی ثروت در اطرافم! ”
ذهنم دوباره جواب داد: ” چه طور ممکنه نشانه های فراوانی رو پیدا کنی؟! اصلا نشانه های فراوانی یعنی چی؟! ”
قلبم گفت ” فقط بیا این فایل رو ببینیم بعدش در موردش صحبت کنیم ”
.
.
.
.
.
بیشتر از چند دقیقه از دیدن فایل نگذشته بود تا اینکه استاد از ارلندو به عنوان شهر پارکها و سرگرمی های امریکا و دنیا یاد کرد. اولش نجوا گفت” یعنی چی؟! یعنی شهربازی داره؟! اون که جذابیتی برای ما بزرگسالا نداره … ”
بلافاصله الهامم گفت همین الان برو و اینو سرچ کن. سرچ کردم …
دیدم ارلندو معروفه به ” شهر زیبایی ها ” همینطور معروفه به “پایتخت پارکهای جهان” ! سالانه ۵۱ میلیون تووریست!!!
دیدم تعداد خیلی خیلی زیادی پارک های بزرگ داره که به سفارش توریست های اونجا که کامنت گذاشته بودن، چند روز زمان نیازه تا هر کدوم رو بتونی ببینی!
انواع و اقسام پارک های بزرگ! از پارک پیاده روی گرفته تا باغ وحش بزرگ تا سرزمین جادو و عجایب والت دیزنی و … . رسیدیم به والت دیزنی و سرچ کردم دیدم شرکت والت دیزنی همون شرکتی هست که همه ی اون کارتن معروف هارو ساخته! از عصر یخبندان بگیر تا …. . همه و همه کار خودشه و این فقط قطره ای از افتخارات موسس این شرکت یعنی والت دیزنی هست! کسی که ۲۲ بار جایزه ی اسکار ( اگه اشتباه نکنم ) دریافت کرده و کلی افتخارات داشته! یکی از بزرگترین و موفق ترین افراد زمان خودش شناخته میشده و در سال ۱۹۶۶ فوت میکنه. کسی که اون زمان چنین افتخاراتی داشته!
همینا رو یادمه …
بگذریم …
در ادامه گوگل یه لیست بلند بالایی از انواع سرگرمی ها و جاذبه های گردشگری ارلندو نشونم داد که یکیش، همین پارک های زنجیره ای آبی جهان بود! یعنی یکی از شعب پارک های آبی در همین شهر بود. کنجکاو شدم ببینم باقس شعبش کجا هستن و متوجه شدم که آخری رو دارن دبی میسازن!
اینجا بود که من نفهمیدم چه طوری روی دبی کلیک کردم و دیدم واو! به کجا اومدم!!!! جایی که بزرگترین مرکز خرید دنیا رو داره و قطب خرید جهانه!
جالبش میدونی کجاست؟! نوشته بود که فقط ۶ درصد از درامد دبی از طریق نفته و مابقی از طریق همین صنعت گردگشگری هست! از تمام نقاط جهان، ثروتمندان جهان، سالانه برای خرید و تفریح به اونجا میرن.
( یاد حرف استاد افتادم که تو یکی از فایلا میگفت وقتی از امریکایی ها بپرسی آرزو داری کجا بری؟! در جواب میگن دبی!!!! یعنی تا این حد تونسته جاذبه ی گردشگری جهان باشه )
یه چیزایی ساختن که آدم دهن باز میمونه! با اینکه خودش آب و هوای گرم و خشک داره و یه جورایی بیایونه … اما دومین پیست اسکی جهان رو ساختن که هر موقه بری با حجم انبوهی از برف روبرو میشی!
جالب اینجاست که اصلا حواسم نبود آهنگی در پس زمینه داشتم گوش میدادم، آهنگ عربی بود! یعنی خودش رفت بود رو آهنگای شاد عربی که قبلا ذخیره کرده بودم!!!! اینه فرکانس!
یهو چشم باز کردم دیدم از ارلندو رسیدم به دبی !
به ذهنم نگاه کردم و بهش گفتم …
جواب سوالتو گرفتی؟! فهمیدی نشانه های فراوانی و ثروت یعنی چی؟! فهمیدی چه طوری میشه با تمرکز بر نشانه های فراوانی ظرفت رو گسترش بدی؟! مگه میشه یه شهری سالانه ۵۱ میلیون گردشگر داشته باشه؟! مگه میشه جایی که ذاتا بیابانی هست و منابع عظیمی از نفت داره، به قطب گردشگری جهان تبدیل بشه و ۹۰ درصد دراندش از طریق گردشگری باشه؟!
این یعنی سرازیری ثروت به اون کشور!
شهری که ذاتا بیابانه و خیلی هم کوچیک!
اینه نشانه های فراوانی! چه خوبه همینطوری که حواسمون به زیبایی های اطراف هست، زیبایی رو فقط در گل و بلبل نبینیم! همین زیباست! نشانه ی ثروت زیباست! شهر ثروتمند زیباست! تحقیق در مورد چنین نشانه های ثروت و فراوانی زیباست! من حالم عالیه و یاد حرف استاد افتادم که گفت ” بزرگ فکر کن! ” آره … میشه برای ثروت هم بزرگ فکر کرد!
الان میفهمم چرا باور به محدودیت مهم ترین سد ورود جریان مالی به زندگی ماست!
راستی … هنوز ۵ دقیقه هم از فیلم نگذشته و این همه آگاهی !
بریم سراغ ادامه ی فیلم …
استاد شروع کردن به توضیح دادن در مورد نحوه ی نصب ماشین به آر وی … . چون همون اول فیلم این سوال در ذهنم شکل گرفت که چه طوری متصل شده و خداوند سریع الاجاب جواب منو داد.
در ادامه استاد در مورد همه ی ویژگی های آر وی، حتی پلاک ها توضیح دادن … . چون یادمه یه روزی این سوالات در مورد پلاک و در مورد ویژگی های آر وی در ذهنم شکل گرفت. و خداوند همیشه در بهترین زمان جواب سوالات ما رو میده
دارم به این فکر میکنم که نجوای ذهنم هی میگفت ادامه ی فایل رو لازم نیست ببینی و تو نشانه ت رو گرفتی … اما میدونستم نجواست و ادامه ی فایل رو دیدم.
به جرئت میگم نشانه های فراوانی که استاد ریز به ریز به ما نشون داد، نه تنها چیزی از فراوانی های دبی و ارلندو برام کم نداشت، بلکه بیشتر هم بود! چرا؟! جون برای ظرف من قابل درک تر بود! مناسب ظرف من بود! برام دستیافتنی تر بود! وقتی میبینم استاد با همین قوانین تونسته به همه ی اینا برسه خب معلومه منم میتونم برسم. اصلا نمیدونم چرا احساس نزدیکی خاصی به شما و تمام داشته ها و تجهیزات شما دارم. انگار خیلی برام منطقی و دستیافتنی هستن . بعدش با خودم فکر کردم که چرا … به این نتیجه رسیدم که یزدان نشانه های فراوانی رو هم لازم نیست بگردی! تو لازم نیست بری دنبالش! همینجاست! کنارت! تو همین سایت! بهتترین نشانه های فراوانی رو که برات قابل درک تر باشه رو میتونی همنیجا در لابلای فایلای استاد پیدا کنی!
( چون راستشو بگم یه مقدار ذهنم آَشفته شد از اون حجم از فراوانی که در دبی دیدم و یه جورایی اوردز فراوانی رو احساس کردم در خودم! با خودم گفتم انگار ظرف من هنوز ظرفیت و گنجایش اینا رو نداره! چون در عین حال که از فراوانی اونا ذوق کردم، در عین حال حس کردم ظرفم لبریز شده و هی داره از ظرفم بیرون میریزه!! پس درس امروز تموم نشده بوده که من ادامه ی فایل رو نبینم!!! درس اصلی اینجاست که یزدان فروانی اصلی خوده استاده! استادی که با همین قوانین به همه ی اینا رسیده! استادی که برای ما الگوعه! این درس رو گرفتم که همونطور که قبلا فهمیدم استاد بهترین نوع الگو برای ما میتونه باشه و حتی لازم نیست برای الگویابی بیرون رو بگردیم، فهمیدم که برای یافتن نشانه های فراوانی مناسب خودمون هم لازم نیست بیرون رو بگردیم. استاد و زندکی استاد بهترین الگو و مثال حتی در زمینه فراوانی میتونه باشه برای ما!
سلام استاد مهربان و خانم شایسته عزیز و دوستان دوست داشتنی امیدوارم همه گی حالتون عالی باشه
استاد عزیز من قبلا در بسته عزت نفس و در قسمت کمالگرایی با قانون تکامل آشنا شده بودم اما الان که این فایل رو گوش دادم احساس امیدواری واقعی و نگران نبودن تمام وجودم رو گرفت و من فکر میکنم کسی که قانون تکامل رو درک کنه همیشه امیدواره خدارو شکر
خیلی ازتون ممنونم و براتون بهترین ها رو آرزو میکنم
سلام استاد عزیزم چقد کیف کردم با ایم ویدیو اصلا نفهمیدم یک ساعت و نیم چطور گذشت خیلی لذت بخش بود مخصوصا وقتی داشتین اتوبوس رو نشون میدادین😍
وقتی داشتین بیرونشو نشون میدادین سرتاپا ذوق و اشتیاق بودم که داخلش رو هم ببینم و واقعا لذت بردم همش خودم رو اونجا تصور میکردم ناخوداگاه واقعا حس لذتی رو تجربه کردم که اگ اونجا بودم داشتم😃 واقعا ممنونم منم عاشق کمپ زدنم حتی از یه سبد حاضر کردن و بردن تو پارک و فضای باز خیلییییی لذت میبرم انشالا که خدا منو تو همین مسیر هدایت کنه و هر روز چیزای قشنگتر نشونم بده😍😍😍😍😍😍
مهمترین قانون برای پیشرفت پایدار با احساس خوب و کمترین آسیب،
رعایت همینقانون مهمه.
خداوند از صفات انسان به عجول بودن و حریص بودن ، بخیل و تنگ نظر بودن و فراموشکار و ناسپاسی و ضعیف بودن در برابر شهوات ،اشاره میکنه.
ومن هم همه این صفات رو قبول دارم، چون کلام خداوند حکیم ، و دانا و علیم هستش.ولی این صفات برای کسی که افکار ذهن و زندیگیشو بده دست شیطان ، یا بده به دست انسانهای دیگر .
خداوند بی نهایت با منطق و دقیق ،جهان و قوانین ان رو خلق کرده، و بعد از خلق انسان،به خودش آفرین میگه .
استاد کاملا درست میگه مثال تکامل، در ورزش بدنسازی خودشو خیلی زیبا نشون میده.
من خودم بیش از 10 ساله که بدنسازی رو به طور متناوب کار میکنم ،به جز این 2 سال اخیر که یکم منظم تر و با تعهد تر کار میکنم.
وقتی که در باشگاه مشغول وزنه زدن هستم و بدنم خوب شکل میگیره و عضلاتم به اصطلاح دم میکنن و بزرگتر میشن، با این سوالات پر تکرار
از افراد مبتدی و تازه کار مواجه میشم ، که چیمصرف کنم، چه دارویی بخورم، چه حرکتی بزنم تا یک ماهه بدنم زیبا شه ، یا لاغر شم ،
یا شکمم آب شه یا عضلانی شم.
بعد تویدلم یاد قانون تکامل میوفتم ،و میگم خدایا شکرت که من این قانون رو حداقل در ورزش درک میکنم. و بهشون میگم هیچ دارویی نمیخواید تا چندین ماه طبیعی کار کنید ، مهمتر از همه رژیم بگیرید.
به قول استاد افراد دوست دارن همون کارای قبلی رو انجام بدن ،و بعد نتیجه درست وعالی بگیرن.
مثلا در ورزش بدنسازی ، دوستانی که از من سوال میکنن
دوست دارن که هم (مشروب بخورن،هم دیر بخوابن،هم سیگار یا قلیون بکشن ، هم نوشابه و پیتزا و ساندویچ و شیرینی خامه ایی و غذاهای پر چرب ، پر نمک و ماکارنی و سس و…)
(و هم در باشگاه خیلی زمان کوتاهی وزنه بزنن )اون رفتارها رو داشته باشن و هم اندامی زیبا داشته باشن.
که هیچ وقت امکان پذیر نیست.
قانون گاز و ترمز
موضوع حرص و طمع و ترفند پانزی:
در تمام موضوعات میشه این قانون رو دید.
در سهم های بورس ، در معاملات و بیزینس ها در تمام کشورها افراد کلاهبرداری هست که از طمع افراد حریص و عجول سو استفاده میکنن.
چند وقت پیش شنیدم شخصی در رابطه با خرید و فروش موبایل آیفون ، در تهران با سو استفاده از طمع افراد و( با اجرای صحیح ترفند پانزی ) با قول تحویل موبایل نصف قیمت و کمتر
پول زیادی از مردم ساده ، طمع کار بالا کشید و رففففت. خدایا شکرت به خاطر درک این قانون که خیلی جاها جلوی ضرر های مالی، ضررهای احساسی ،ضررهای جانی ، و ضربه هایی در روابط رو میگیریم.
وقتی به موجودی حسابم در یک ماه گذشته نگاه میکنم و میبینم که کاهش آنچنانی نداشته،میگم خدایا بی نهایت شکرت . این به خاطر اینه که به ندرت هزینه غیر مترقبه دارم، به ندرت ولخرجی از روی خلا و کمبود دارم، آشغال نمیخورم(مشروب ،فست فود ) لباس الکیو گرون نمیخرم. ضرر در رابطه با تعویض الکی گوشی ندارم، وسواس نیستم. و…کلی ضرر و هزینه اضافه.
زندگیم روی روال هستش.
چرخ زندگیم روغن کاری شده و روان است.
احساس عجله ام در موضوعات مختلف بسیار کم شده.
قانون تکامل رو تا حد زیادی در موضوعات مختلف رعایت میکنم، هر چندباز هم نجواها هست.و من هم به سختی کنترل ذهن دارم.
خلاصه خدارو شکر به خاطر تمام قوانینی که وضع کرده ایی.به خاطر کنترل ذهنی که هرروز تقویت میشه.
عرض سلام و احترام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته مهربون و دوستان هم فرکانسم
گام دوازدهم: رعایت قانون تکامل= همواری مسیر رشد
تکامل قانون ابدی و ازلی دنیای مادی است
منی که دارم این کامنت و مینویسم باید دقت بیشتری در عمل کردن به چیزی که دارم میگم داشته باشم با این آگاهی که آموختم به این نتیجه رسیدم که هر چیزی تو این دنیا دوره تکامل و باید طی کنه تا به پیشرفت مستمر برسه کودک زمانی که به دنیا میاد برای اینکه بتونه غذا بخوره بببببایید دوره تکامل و طی کنه تا به جایی برسه که بتونه معده غذایی که میخوره رو هضم کنه از شیر مادر شروع میشه و آروم آروم طی چند ماه تا بتونه به غذا خوردن بیفته
از چطور به راه افتادنش اگه دقت کرده باشیم نوزاد بعد از اینکه چهل روز خودش و رد میکنه آرو آروم شروع به جنب و جوش میکنه که بعد مدتی میتونه برگرده وقتی مادر میبینم چققققققدر خوشحال میشه بعد پنجه های پاشو به زمین فشار میده تا روی شکم بره جلو آروم آروم دستاش قوت میگیره و میتونه روی دستاش تکیه کنه هر مرحله ای رو که طی میکنه مادر با ذوق و شوق کمک بچش میکنه تا بهتر بتونه انجام بده آروم آروم روی دستاش و زانوهایش خودشو نگه میداره و حرکت میکنه آروم آروم دست به دیوار میزاره و بلند میشه و چقدر تو اون زمان بچه به مادرش نگاه میکنه و منتظره تشویق مادرشه قدمها شروع میشه آروم آروم تمام اینها همون تکامله و وقتی به این نوزاد فکر میکنم میفهمم که قانون خداوند چقدر میتونه دقیق باشه هیچ کس به نوزاد این مراحل و نمیگه خود نوزاد اتفاق و رقم میزنم و مادر حمایت میکنه کمک میکنه برای بهتر شدن نوزاد داره با قانون جهان حرکت میکنه طبق قانون تکامل عمل میکنه منه نوعی وقتی در مسیر رشد قرار میگیرم با درک این قانون تکامل و عمل کردن به آن صد درصد در مسیر رشد عالی حرکت میکنم اگر مثل همون نوزاد عمل کنم یعنی همه چیز در زمان مناسبش اتفاق میوفته و من باید عمل کنم کی میتونم درک کنم زمان عمل کردنه وقتی که من در آرامش باشم و اون آرامش با کنترل ذهنم میسر میشه هر چقدر من بتونم ذهنم و کنترل کنم خیلی بهتر عمل میکنم اگه دقت کرده باشیم میبینیم که نوزاد ذهن پاکی داره و چون هیچ مقاومتی نداره وقتی که بهش گفته میشه عمل میکنه که تمام حرکتهای نوزاد توسط خداوند بهش الهام میشه در دنیای خودش و اون ارتباط مستقیمی با خداوند داره چون ذهن پاکی داره اگه من بتونم ذهنم و مثل یه نوزاد پاک پاک کنم همون طور که خداوند گفته من آسمان و زمین و مسخره تو میکنم به محض اینکه بگویم موجود باش بیدرنگ در زندگیم هویدا میشه هر خواسته ای که از خداوند بخوام اگه میخوای خداوند و ببینی به اون نوزاد تازه متولد شده توجه کن تمام حرکات نوزاد توسط خداوند گفته میشه و نوزاد انجام میده خیلی ها هستند در این دنیا که هر چیزی از خداوند میخوان و بیدرنگ براشون محیا میشه چون اون افراد ذهن پاکی دارند و خیلی راحت با خدای خودشون ارتباط برقرار میکنند آرزوی من اینه که بتونم اون طور ذهنم و کنترل کنم همه چیز به کنترل ذهن برمیگرده که این طریقه ی کنترل ذهن هم تکامل میخواد آرام آرام با در احساس خوب موندن در طول روز و سپاسگزاری از داشته های که داریم و توجه نکردن به نا زیباییها که خیلی از توجه کردن به زیباییها مهمتره ما آروم آروم میتونیم باورهای محدود قدیمی که مثل سیمان به ذهنمون چسبیدن رو جدا کنیم و باورهای درست و جایگزین کنیم که این هم تکامل میخواد
یه روز شیطان به موسی گفت سه نصیحت بهت دارم گوش کن تو زندگی به دردت میخوره موسی گفت نصیحت تو به درد خودت بخوره برای خودت نگه دار از خدا ندا آمد که ای موسی به نصیحت شیطان گوش کن برات خوبه که گوش کنی موسی به شیطان گفت نصیحت تو بگو شیطان گفت وقتی زیر سقفی با یک نامحرم قرار داری یک راه باز بزار اگه این کارو نکنی من وارد میشم و …. دوم اینکه زمانی یه عمل خیری از قلبت گذشت به موقع انجام بده که اگه انجام ندی منصرفت میکنم سوم اینکه وقتی عصبانی شدی در هر حالتی هستی تغییر بده یعنی وقتی جایی هستی سریع اون مکان و ترک کن یا در حالت نشسته هستی بلند شو و قدم بزن که اگه این کارو نکنی من فتنه ایجاد میکنم یعنی من در هر حالتی باید بتونم ذهنم و اینطور کنترل کنم بهترین روش کنترل ذهن در مواقع حساس اینکه از یه دیدگاه دیگه ای موضوع و ببینی و سعی کنی خوب فکر کنی این داستانی که گفتم فقط به کنترل ذهن مربوط میشه وقتی من بتونم خوب ذهنمو کنترل کنم صد درصد در طی کردن تکامل بیاندازه کمک حالم هست این تکامل تو هر قسمت زندگیم میتونه باشه
استاد شما بینظیری تنها کسی هستی که دوره تکامل درک کردی و من چققققققدر باید خوشبخت باشم که در مسیر شما قرار بگیرم و این در مسیر شما قرار گرفتن هم برای من یه دوره تکامل و داشت که آروم آروم طی کردم تا خدا منو با شما آشنا کرد همه چیز تکامله من باید شخصیتم و برای بهتر شدن تربیت کنم تا ظرف وجودمو برای دریافت نعمتهای خداوند که در مسیر راستی پاکی و درستی و صداقت قرار داره رو دریافت کنم بهشت را به بها دهند نه به بهانه نمیشه ادا در آورد نمیشه سر جهان کلاه گذاشت خدایا بینهایت سپاسگزارم بابت گام دوازدهم که چققققققدر برام عالیییییی بود
امروز صبح که بیدار شدم، تمرین ستاره قطبیم رو نوشتم و البته با احساس خوب نوشتم
و کم کم حاضر شدم تا برم و امانتی هارو تحویل فردی بدم که خیلی برام ارزشمند هست و قدم آخر رهایی رو بردارم ،رهایی و گذشتن از عشق ، و یک سال و 4 ماه بود که ندیده بودیم همدیگه رو
که البته دو سال پیش هم چند بار بیشتر ندیدمش
امروزم رو نمیدونم چجوری بنویسم ،واقعا هیچی نمیدونم
خدایا تو بگو هرآنچه که باید گفته بشه
نمیدونم ،هنوز، از کل روزم یه سوال دارم
چرا نتونستم صحبت کنم؟
چرا نتونستم کلمه ای اضافه تر بگم
چرا دوباره همون تضاد دو سال پیش رو احساس کردم ؟
من که توی این دو سال و یک سالی که در سایت عباس منش بودم و خیلی به نسبت دو سال قبل در ارتباط برقرار کردن خوب شده بودم و میتونستم به چشمای آدما نگاه کنم و حرفمو بگم و با احترام صحبت کنم و درخواستمو بگم
چرا مثل دو سال پیش نتونستم حرف بزنم ؟؟؟
چرا نتونستم به کسی که دوستش دارم ،بگم چند دقیقه بیشتر بمون، تا باهم صحبت کنیم
که البته نوع دوست داشتن الانم با دوست داشتن دو سال پیشم کاملا متفاوت شده
دو سال پیش من حاضر بودم به هر قیمتی که شده عشقی رو بدست بیارم که داشت با افکار و اعمالم به من ضربه میزد و میخواستم به زور کسی رو متقاعد کنم برای اینکه منو دوست داشته باشه
اما بعد دو سال ،دقیقا امروز ، افکار من اینگونه بود :
و در دفتر ستاره قطبیم نوشتم که هرآنچه که تو بخوای رو میخوام ، و دوست داشتنم تبدیل به یک دوست داشتن رها گونه شده بود و حس خوبی بهم میداد
که سبب میشد آروم تر باشم
نمیدونم ،شاید که نه، صد در صد باورهایی دارم که محدوده و مانع از صحبت کردنم شد ، چون استاد عباس منش میگفت اگر کاری مطابق میلت پیش نرفت صد در صد باورهایی داری که سبب شده اونجوری که میخوای پیش نره ، وگرنه خدا همیشه به خواسته ها پاسخ میده ،اگر به خواسته ات پاسخ نداده حتما یک باوری داری که سبب این تضاد شده
و البته که در مسیر درست باشه
انگار به دهنم یه زیپ بزرگ وصل بود ، که نتونستم بیشتر صحبت کنم ،قشنگ حس میکردم که نمیتونم صحبت کنم لبام به هم قفل شده بود
الان که نوشتم ،یه لحظه گفتم برم ببینم دوره عشق و مودت در روابط قیمتش چند هست ،که اگر با پولایی که این چند روز خلق کردم برابر باشه ،میتونم بخرم ؟؟؟
چون من تعهدی هم داده بودم که به پولایی که جمع کردم، برای کلاس رنگ روغنم ،از اون ها خرج نکنم و پول رو خلق کنم
و از روزی که تجسم رو شروع کردم به طرق مختلف به خصوص تو این چند روز 4 میلیون و 500 به حسابم واریز شد
چند روز ، یعنی تو این دو روز
و میتونم دوره عشق و مودت در روابط رو بخرم
اما بازهم به عهده خدا میذارم ، نشونه ای اگر بهم بده ،دوره رو میخرم ، دلم میخواد خودش بگه ،چون وقتی دوره 12 قدم رو گفت و خریدم ، خیلی چیزا از قدم اول و دوم یاد گرفتم
هرچی پیش میره بیشتر درک میکنم که چرا خدا اجازه خرید دوره قانون سلامتی رو بهم نداد و گفت اولین دوره دوره 12 قدم رو بخر
که همین قدم آخر رهایی رو ، از فایل جلسه دو، قدم دو ، از خواسته عشقی که دو سال پیش سبب شد پا تو مسیر آگاهی بذارم ، برداشتم و عمل کردم
و اگر نشونه ای برای خریدش بهم بگه ، روی روابطم تمرکزی شروع میکنم ،همراه دوره 12 قدم تمریناتش رو انجام بدم
الان گفتم قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن اتفاقات امروزم بذار ببینم توضیحات عشق و مودت چی هست
دیدم نوشته
مشکلات شما در روابط از جایی شروع می شود که از هماهنگی با خودت خارج می شوی. یعنی از هماهنگی با نیروی هدایت گری که از خداست، اصل توست و قرار بوده راهنمای تو در مسیر تجربه ی خواسته هایت باشد
وقتی این جملات رو خوندم
فهمیدم چرا نتونستم با فردی که دوستش دارم ،صحبت کنم و بگم که کمی بیشتر جلو در مترو بایسته و باهم صحبت کنیم
من درمورد عشق و موضوعات زیادی که باورهای محدودی دارم ،از خدا دورم و باور ندارم که خدا میتونه برای من کاری انجام بده درمورد خواسته ام
و این سبب شد که طبق باورهای خودم ،نتونم صحبت کنم
اشکالی نداره ،همین که خدا امروز به اون زیبایی کمکم کرد تا کنترل کنم ورودی های ذهنم رو و تکاملی از صبح تا شب کمکم کرد تا احساسم رو خوب نگه دارم ، سبب میشه که دیگه نگم چرا نتونستم صحبت کنم با فردی که دوستش دارم
و دلم قرصه که عشق رو از درون دارم و میتونم عشق رو ارسال کنم
نمیدونم ، یه چیزی هم برای من عجیب بود
من قبلا با اینکه دیر به دیر میدیدمش ،اما عمیقا حس خلاء و بی قراری داشتم که دلم میخواست ببینمش
اما این اواخر اصلا چنین حسی نداشتم و یه جورایی حس میکردم دارمش و هر روز دارم میبینمش
نمیدونم چجوری بیان کنم
وقتی بعد از یک سال و چند ماه دیدمش ، انگار همین دیروز بود دیدمش ، درسته که دلم میخواست همدیگه رو ببینیم و توی دلم حس خوبی داشتم که بعد چند وقت میبینمش ، اما همه چی رو به عهده خدا گذاشتم ،گفتم تو مدیریتمون کن ،هرچی تو بگی همون رخ بده
ولی باز هم نتونستم درست احوال پرسی کنم ،که باز هم اشکالی نداره ، اگر کلامی هم صحبت نکردم ، قبلش وقتی منتظر بودم بیاد با خدا کلی صحبت کردم و تجسم کردم که خدا از عشقش به هردومون هدیه میده و نور عشقش رو میدیدم که به ما و به قلبمون عطا میشه عشق خدا در قلبامون هست
حتی وقتی عشق خدارو دریافت میکردم دوباره حس میکردم که عشق خداست که از قلب من به سمتش ارسال میشه
حتی تجسم میکردم خدا به صورت ویژه هردومونو با دستای بی نهایتش بغل کرده و از نور عشقش به قلبمون هدیه میده
من همه اینارو میدیدم
و سپاسگزاری میکردم
چقدر عجیبه ، این که الان یهویی متوجه شدم
من حتی اون لحظه که تصور کردم ، خدا از عشقش به قلبامون هدیه میده ،این درخواست رو نداشتم که عشق من رو در قلبش بذاره
فقط به این فکر بودم که عشق خدا در قلبمون باشه و همین تنها خواسته من بود
خدای من ، اشک تو چشمام جمع شد
چقدر من تغییر کردم به کمک بی نهایت تو
چقدر خواسته هام داره تغییر میکنه
من دیگه هیچ ربطی به طیبه دو سال پیش ندارم
وقتی این نوشته توضیحات دوره عشق و مودت رو خوندم
الان بیشتر دلم میخواد این دوره رو بخرم که یاد بگیرم ، اولش نجوای ذهنم گفت ، دوباره بخرم و یاد بگیرم و اون فرد تغییر کنه با رفتارمن
سریع جواب دادم به ذهنم گفتم نه
نمیخوام هیچ کسی رو تغییر بدم
من فقط و فقط روی خودم کار میکنم
اما الان که دقت میکنم میبینم که راهو درست نمیرم اگر اینجوری فکر کنم و همیشه باید یادم باشه که این خود خود منم که باید تغییر کنم و روی شخصیتم کار کنم
من باید خودمو تغییر بدم ، نه دیگران رو
این جمله ،منو به فکر برد
من اولش نوشتم شاید از باورام بوده که نتونستم صحبت کنم
اما وقتی این نوشته رو دیدم یاد درخواستم از خدا افتادم واتفاقات کل روزم تا 12 ظهر
و البته باورهای من هم سبب شدن نتونم صحبت کنم
و وقتی دقت کردم ،دیدم من خودم رو در آغوش خدا میدیدم و سعی میکردم آروم و تسلیم باشم
الان که فکر میکنم به امروزم ، یه چیزی عجیب بود
دو سه باری قلبم به تپش افتاد اما خودم رو کنترل کردم و گفتم خدایا کمکم کن
و آرومم کرد
وقتی کسی که یک سال بیشتر بود ندیده بودمش اومد ،انگار همین دیروز دیده بودمش و حس دلتنگی نسبت بهش نداشتم
البته دلتنگی از جنس بی قراری منظورمه
اما یه جورایی حس اینو داشتم که هیچ فاصله ای بین ما نیست
اما نتونستم صحبت کنم
نمیدونم چجوری حسمو بیان کنم ،یه حس رهایی داشتم ، در عین حال که مشتاق بودم ببینمش ،اما رها بودم
در عین حال که دوست داشتم چند دقیقه بیشتر بمونه و صحبت کنیم ،اما رها بودم
وقتی بیشتر فکر میکنم ، من امروز صبح تو تمرین ستاره قطبیم ،دقیقا حرف هایی که از استاد عباس منش یاد گرفتم ،به زبان خودم نوشتم ،که خدایا
من آماده ام
من آماده ام دست منو بگیر ،منو ببر امروز و هر روز و هر لحظه و هر ساعت من دستمو میدم ، تو دست تو ،ببر منو اونجایی که باید ببری
ببینم اون چیزی رو که باید ببینم که به من کمک میکنه ، بشنوم آنچه را که باید بشنوم که به من کمک میکنه
من خودم رو در آغوش تو رها کردم
من اجازه میدم ، دست من تو دست توعه
تو سکان رو بگیر ،فرمون دست توعه ،منو ببر به مسیر راست ، منو ببر به مسیر درست ،منو ببر به مسیر عشق ، برکت ، زیبایی ،ثروت ،نعمت
منو ببر ،به من بگو ،با من صحبت کن از طریق بی نهایت دستانت
این جملات چقدر قدرتمنده چقدر خوبه برای تکرار کردن
و اینارو یادم آوردم و از خدا خواستم
به شکل تجسم من تو دستای خدا بودم و میگفتم تو مدیریتمون کن
من همه این صحبت های استاد رو به شکل تصویر میدیدم که خدا خودش دستمو گرفته
و عشق رو نه فقط به من بلکه به هردومون عطا میکنه
من صبح به خدا گفتم که به زبانم هرآنچه که باید بگم جاری کن و اراده ام رو تو در دستانت بگیر و بگو چی باید بگم؟؟؟؟
نمیدونم ،شایدم جدا از باورهای محدودم ، نمیتونم الان درک کنم که چرا نتونستم صحبت کنم ، حتی با یه لحنی گفت داری میری؟؟؟؟ این حس رو دریافت کردم که میخواست چند دقیقه بیشتر بمونم و صحبت کنیم
من وقتی صبح نوشتم و تجسم کردم که دارم صحبت میکنم و احترام میبینم از کسی که امانتیم رو قراره امروز بیاره
اما نتونستم حتی حرف بزنم و بگم چند دقیقه بیشتر باهم صحبت کنیم
اون فرد به من گفت داری میری؟؟؟؟!!! من انگار زبونم قفل شد و نتونستم مثل دوسال پیش صحبت کنم
و هی میخواستم بگم اگر وقت داری بعد یک سال که همدیگه رو دیدیم باهم صحبت کنیم
اما نتونستم
یه فکری هم داشتم که اگر بگم میگه وقت ندارم شاید این باور محدود سبب شد نتونم بگم و حرف بزنم
نمیدونم باورهای من سبب شد نتونم صحبت کنم ، یا اینکه وقتی صبح از خدا درخواست کردم و گفتم تو به زبانم جاری کن و به عهده خدا گذاشتم
نمیدونم درکی از این هنوز پیدا نکردم ،که چرا نگفتم صحبت کنیم
البته وقتی بیشتر فکرشو میکنم میبینم همه چی باوره و باورای من محدود بوده
در ادامه ، این روز بی نظیرم مینویسم که با جزئیات که چگونه قدم آخر رو برداشتم
و از صبح روز مهمی بنویسم که من از خواسته ام گذشتم
2دی ماه
صبح که از خونه اومدم بیرون و رفتم ایستگاه بی آر تی وایستم
،به فایل جلسه دو قدم دو دوره 12 قدم گوش میدادم و میخواستم تجسم کنم که همه چیز به خوبی پیش میره ، اما
،به یک باره حس کردم فقط و فقط باید تجسم کنم که روی شونه های خدا هستم و خدا دستای بی نهایت پر نور و عشقش رو ، روی قلبم گذاشت و انقدر من انرژی و عشق ازش دریافت کردم که بی نهایت حس خوبی داشتم و حس کردم باید تجسم کنم، تجسم هم فقط دریافت عشق از خدا باشه و عشقش رو ارسال کنم به همه
که فقط عشق رو ازش دریافت میکنم و قشنگ و واضح میدیدم و میبینم که نوری بسیار عظیم به قلبم منتقل میشه و من در یک دایره ای از نور قرار گرفتم در بغل خدای یکتا ، در دستان بی نهایت بزرگ ربّ ماچ ماچی من
و انقدر این گرمای زیبا رو در قلبم حس میکنم که حالم فوق العاده عالیه
و من هم میتونم این نور عظیم بی نهایت عشق رو به همه جهان هستی ارسال کنم
و میبینم که قشنگ ارسال میشه و حتی میدیدم که دور من یه دایره پر نور پوشیده شده که پر از عشقه و عشق رو ارسال میکنم و نورانی هستم
خدای من شکرت
وقتی رسیدم مترو، از شدت گرمای قلبم یهویی به زبانم جاری شد
قلبم رو تکراره ، همیشه دوستت داره
حالا که میگی آره؛ انگاری هوا تب داره بیقراره!
و خندیدم
آهنگ مرتضی پاشایی بود اولین بار بود من این آهنگارو بعد سال ها به زبونم جاری میشد ،اونم برای خدا
و قلبم گرم گرم بود
اولین بار بود تو عمرم انقدر گرمای زیبایی در قلبم حس میکردم و پر بودم از عشق
و چند بار تکرار کردم
قلبم رو تکراره ،همیشه دوستت داره و گریم گرفت و اصلا توجه نمیکردم که مردم تو ایستگاه میبینن یا نه
فقط میخواستم احساس اون لحظه ام رو با تمام وجود دریافت کنم از خدا و کیف کنم
و اومدم وایستم ایستگاه ،قطار بیاد ، انقدر سر شار از عشق بودم که قشنگ میدیدم که عشق رو از دستان خدا دریافت میکنم و از قلبم ، عشقی که بهم داده ارسال میکنم
وایساده بودم و منتظر قطار بودم و به صدای استاد عباس منش گوش میدادم که فایل جلسه دو قدم دو بود ، یهویی شنیدم یه نفر گفت میخواستم برم خط بهشتی ، دو نفر آدرس بهم دادن و من به حرف یکی گوش دادم و یه خانم گفت بشین همین مستقیم میره بهشتی
اما پیاده شدم و راهمو دور کردم و به حرف اون خانم گوش ندادم ، دور خودم چرخیدم
الان باید دوباره برگردم امام خمینی و از اونجا برم بهشتی،
منم خندیدم و همینجوری ادامه داد
تعجب کردم، انگار با هر حرفی که زد حامل یه پیام برای من بود
و ادامه داد
ولی خب حتما یه خیریتی داشت و الان دارم میرم بهشتی ، به هر حال الان دارم میرم و میرسم به خط بهشتی
اینو که گفت عمیقا خندیدم و گفتم خدای من چیکار داری با من میکنی
بهشتی ؟
خدا داشت آدرس بهشت رو به من میداد
قلبم داره از شدت عشق گرم میشه ، وای ، الان به قدری عشق رو حس میکنم و به قدری گرمای بی نظیری درون قلبم حس میکنم که اشک تو چشمام جمع شد و اشک جاری شد ،اشکی گرم و از سر شوق عشق
من تک تک لحظه های امروزم رو تو مترو نوشتم تا با جزئیات یادم باشه
لحظه به لحظه هدایت خدا رو یادم باشه
و بعد دوباره درک هایی که داشتم رو اضافه کردم
وقتی فکر کردم و الانم فکر میکنم ، به خودم میگم چرا اسم ایستگاه دیگه رو نگفت ؟؟؟؟؟!!!!
چرا گفت بهشتی ؟؟؟!!
چرا مثلا نگفت حقانی یا نمیدونم دروازه دولت و یا میرداماد و این همه اسم ایستگاه …. چرا گفت بهشتی
این صد در صد برای من پیام داشت
که فقط اومده بود تا پیامشو به من برسونه و به راهش ادامه بده
چون خودش گفت ،خودمم نمیدونم چرا به حرف اون آقا گوش دادم و مسیرمو تغییر دادم و اومدم اینجا و الان باید دوباره برم امام خمینی
تا بعد برم بهشتی
حتی من متوجه اومدن اون خانم نشدم که کی اومد ،وایساد پیشم
فقط صداشو شنیدم و برگشتم دیدم یکی داره با من صحبت میکنه
عجیب بود ؟؟؟ بدون اینکه من ببینمش و بهش نگاه کنم شروع کرد به حرف زدن
اتفاقا ، منم با اینکه داشتم به حرفای استاد عباس منش گوش میدادم کاملا واضح حرفاشو شنیدم
وقتی فکر میکنم میبینم چقدر خدا دقیقه
چقدر حساب شده میچینه
اون خانم اومد و پیامشو داد و رفت
و من باید شاخکامو تیز میکردم تا پیام اصلیشو دریافت کنم
و امروز سعی میکردم حواسم جمع باشه و شاخکام تیز
چون از اول صبح یه حسی بهم میگفت که خدا هر لحظه هدایتم میکنه و آرومم میکنه
و پیام اصلیش این بود
طیبه ، یه بار به حرفم گوش ندادی و2 سال پیش با نشونه ای که از قرآن بهت دادم و آیه 7 سوره قصص بود ، که گفتم نترس و غمگین نباش ما اورا به تو باز میگردانیم
تو گوش ندادی و راه خودت رو رفتی و دو سال از مسیر بهشت دور شدی ،اما اشکالی نداره این راه لازم بود تا تو به خودشناسی برسی و بعد به خدا شناسی و این مسیر بی نهایت ادامه داره
اما الان که آگاه شدی خودت آگاهانه انتخاب کن
دیروز تو مترو بارها بهت نشونه دادم اون جمله ی ، خودت انتخاب کن رو، یادته که طیبه؟؟؟؟
،دقت کردی امروزم نشونه دادم ؟؟؟
این خانم رو فرستادم که بهت بگم ، مسیر بهشت مستقیمه
بشین و جایی نرو ،فقط لذت ببر که مستقیم برسی به بهشت
پیاده نشی بری دوباره دور بزنی و راهت رو دور کنی طیبه !
الان دیگه وقتشه مستقیم بری و سریع به مقصود برسی
و من وقتی سوار قطار شدم داشتم مستقیم میرفتم که تو یه مسیری پیاده بشم
وقتی درک کردم حضور اون خانم رو و قطار اومد ،سوار شدم و به ایستگاهی که رسیدم پیاده شدم
وقتی قبل اینکه پیاده بشم تو قطار نشسته بودم دیدم دو تا پسر سوار قطار شدن و شروع کردن به گیتار زدن و خوندن
عجیب بود همیشه تو مترو آهنگای غمگین و از چیزای ناخوب میخوندن
اما امروز فقط از دوست داشتن و عشق میگفتن
تمام آهنگایی که میشنیدم از عشق بود
وقتی اومدن سمت جایی که من نشسته بودم
یهویی یه آهنگی زد که بی نهایت زیبا بود و به دلم نشست و به یک باره خوند ،
اولین بار بود این آهنگ رو میشنیدم
اول این تیکه شو خوند
دست من نیست ،تو عزیز جونمی
خودت نمیدونی همه بود و نبودمی
دست من نیست ای عشق ستودنی
وقتی اینو شنیدم
چون شاخکام تیز بود خندیدم
گفتم خدا چیکار داری میکنی ، دقیقا داری چیکار میکنی با من
و سریع تو گوگل نوشتم تا ببینم ادامه آهنگ چیه
آهنگ کلی این بود
صبح که تو چشمای تو خیره میشم
زندگی تازه شروع میشه برام
من از با تو بودن به خدا سرد نمیشم
تن تو، تن تو آتیشه برام
تو این اتاق پیچیده بوی تن تو
بیا بازم منو تو آغوشت بگیر
دوس دارم وقتی که نزدیک منی
اسممو آروم توی گوشم بگی
اسممو آروم توی گوشم بگی
دست من نیست تو عزیز جونمی
خودت نمیدونی همه بود و نبودمی
دست من نیست ای عشق ستودنی
دست من نیست تو عزیز جونمی
خودت نمیدونی همه بود و نبودمی
دست من نیست ای عشق ستودنی
هر کاری بخواهی میکنم بیای سمتم تو
نمیدونم چیکار کردم شدی سهمم تو
تو مثل هوای خوب بعد بارونی
تو بیای میکنم شهرو چراغونی
دست من نیست تو عزیز جونمی
خودت نمیدونی همه بود و نبودمی
دست من نیست ای عشق ستودنی
دست من نیست تو عزیز جونمی
خودت نمیدونی همه بود و نبودمی
دست من نیست ای عشق ستودنی
چی داشتم میشنیدم ؟؟؟ من از صبح تجسم میکردم که خدا محکم بغلم کرده و قلبم گرمای عشقش رو حس میکرد
و این آهنگ داشت میگفت
وقتی دیدم و گذاشتم از گوشیم که بخونه آهنگ رو، همه اش خندیدم و یهویی گریم گرفت ، باید پیاده میشدم از مترو و رسیدم به ایستگاهی که قرار بود ، فردی که بهم گفت بیا بیرون در مترو و امانتی مو بگیرم و امانتی من رو هم بهم برگردونه
10:10 بود که نشستم رو صندلی مترو و تا 12 باید منتظر میموندم بیاد
امروز فقط آهنگای مربوط به عشق میشنیدم ، ربّ من چه پیامی دارن برای من
خدا داشت منو با عشق بی نهایت آروم میکرد
تا قدم آخرم به راحتی انجام بشه
من این آهنگو دانلود کردم و گوش میدادم و با هر حرفش یه پیام جدید از خدا دریافت میکردم و گریم میگرفت و گریه میکردم تو مترو
و قلبم گرم بود و عشق رو به وضوح حس میکردم
وقتی گوش میدادم ،تلفن یه نفر زنگ زد
شنیدم آهنگ بود ، گفت :
عشقم زده به سرم که دل تو رو ببرم دورت بگردم
عشقت دلمو گرفت چشمات شبمو گرفت
میدونم چه انتخابی کردم دورت بگردم
انتخاب ؟!
دقیق دیروز رو بیلبوردا میگفت خودت انتخاب کن
و من میگفتم من تو رو انتخاب میکنم ربّ من
این آهنگی بود که تو عروسیا میشنیدم
و سال ها بود عروسی جایی دعوت نشده بودیم
خندیدم و گفتم عشق دلم ،ربّ من به سر منم زده که با قدم هایی که برمیدارم دل تو رو ببرم
دورت بگردم ربّ من
و بازهم گوش دادم به آهنگ دست من نیست ای عشق ستودنی
وقتی میگفت بیا بازم منو تو آغوشت بگیر
تجسم میکردم که خدا با دستای بی نهایت بزرگش منو بغل کرده و من عشق رو ازش دریافت میکنم
و میخندیدم و گریه میکردم
من از این آهنگ بی نهایت پیام دریافت کردم و فقط اشک ریختم
وقتی گفت
دوس دارم وقتی که نزدیک منی
اسممو آروم توی گوشم بگی
اسممو آروم توی گوشم بگی
یهویی شنیدم طیبه جان عزیزدلم نترس و نگران نباش و این جمله به زبانم جاری شد لا تخافی و لا تحزنی
وای خدای من چی داشتم میشنیدم
خدا با این آهنگ بهم گفت در گوشم ،که نترس و نگران نباش
من چنان ذوقی داشتم که فقط گریم میگرفت
یاد حرف الهی قمشه ای میفتم
میگفت
نترس غمگین نباش
میگفت
اگر یه لاتخفی به ما بگن، چه لذتی و چه وجد و شادی ایجاد میشه، قابل بیان نیست
که در وسط یه همچین عالمی که صد هزار خطر مارو احاطه کرده ، یه کسی بیاد در گوش آدم بگه که
لا تخف
تو نترس
هیچ حادثه بدی برای تو رخ نمیده
ولا تحزن
حزن و اندوه هم نداشته باش
کلا شاد باش
من داشتم لحظه به لحظه اون زمانی که منتظر بودم تا کسی که دوستش دارم بیاد و امانتی شو بدم و قدم آخر رو بردارم ، با خدا عشق میکردم و کلی حالمو خوب میکرد
تمام دقیقه هامو داشت پر میکرد از عشق
وای، خدا میخواد، امروز با عشقی که به من میفرسته ،دیوونه ام کنه ،دیوونه خودش
نشسته بودم و داشتم به آهنگ گوش میدادم
یه خانم اومد و گفت الان دارم درست میرم؟؟؟این خط تهش میره شادمان؟؟؟
من تو نقشه نگاه کردم و دیدم که درسته
خدا چی میخوای بهم بگی
اول گفتی بهشتی
الانم گفتی شادمان
دیشب حدود ساعت 2 از سایت به من سریال زندگی در بهشت قسمت 175 رو هدیه و نشونه دادی و استاد تو فایل دو تا پیام داد
اتفاقات خوبی در راه است و بارها تکرار کرد
تکرار جملات رو وقتی میشنوم ،تاکید خدا و به سرعت رخ دادنش رو بهم میگه
و احساس رضایت دارم رو وقتی گفت و لبخند زد و گفت پروژه به جاهای خوبش داره میرسه و مریم جان گفت که میبینم که لبخند رضایت به لب داری
استاد گفت خیلی لبخند رضایت دارم و عمیقا خندیدن و گفت خیلی وقته منتظر این فرصت هستیم
و پیام بزرگی برای من بود
و اون نشونه ها الان دوباره تاکید شد به من
از طریق دو نفر خانم
اول که گفت بهشتی
بعد گفت شادمان
خدای من شکرت
اینکه خدا داشت دوباره تاکید میکرد که شادمانت میکنم تا لبخند رضایت به لبت بشینه
کافیه که تو بگذری و به مسیر مستقیم بهشت راهت رو ادامه بدی
وقتی دوباره آهنگ رو گوش دادم
هوای داخل مترو یکم سرد بود ، کم کم داشت سردم میشد و تجسم کردم که رو دستای خدا نشستم و بغلم میکنه و گرماشو دریافت میکنم که کم کم گرم شدم
ساعت 10:30 هست
دارم به آهنگی که تو به من هدیه دادی گوش میدم
دست من نیست ،تو عزیز جونمی
خودت نمیدونی همه بود و نبودمی
داشتم گوش میدادم که تصویر این اومد جلو چشمم که به یک باره دو تا دستای بزرگتو به سرم و صورتم کشیدی و قشنگ حسش کردم و گریم گرفت
من حتی نوری که به سرم کشیده شد رو دیدم و حس کردم
چیکار داری میکنی با من ربّ من
اشک تو چشمام جمع شد
دست من نیست تو عشق دلمی ربّ من
تو داری بی نهایت عشقت رو به من میدی ،دارم اینو حس میکنم ، خدای من شکرت
انقدر تو مترو گریه کردم که مهم نیست هرکی هرچی میخواد بگه بگه
عمیقا اشک خود به خود جاری میشه و عمیقا میخندم
یه لحظه گفتم گریه نکن ، یک ساعت و چند دقیقه مونده که قدم آخرتو بذاری و بیاد بعد یک سال ببینیش
اگه گریه کنی از چشمات مشخص میشه که گریه کردی، تا این به فکرم رسید
سریع گفتم هیچی مهم نیست
هیچی
چون من الان دارم با خدا عشق میکنم
خدا داره با من صحبت میکنه
مگه میشه جلوی گریه پر از حس خوب و عشق رو بگیرم
استاد عباس منش میگفت وقتی تجسم میکنید و گریه میاد بذارین بیاد
الان من به شدت در این حالم
دست من نیست
عشقی ستودنی این آهنگ رو به من داد که الان گوش بدم ،من الان تو خود خود بهشتم
تو دستای گرم خدا ،که انگشتشو گذاشته روی قلبم و گرمای عشقش رو به من منتقل میکنه
وای خدای من الان یاد سریال زندگی در بهشت افتادم ،استاد میگفت یه لبخند رضایتی دارم و داشت عمیقا میخندید ،میتونستم اون حس رضایتش رو دریافت کنم
الانم من واقعا یه حس رضایتی دارم که لبخند و اشک باهم میاد و دارم آهنگ رو گوش میدم
خدایا شکرت
صبح تو دفتر تمرین ستاره قطبیم نوشتم که خدای من قلبم رو برای عشقت باز کن و آرومم کن و سر شار از عشقم کن
وای خدای من ،چقدر مرحله به مرحله خوب بلده چیکار کنه
یه آهنگ سر تاسر عشق و پر از حس مثبت بهم داد
خدایا شکرت
10:59 الان یه قطار وایساد
من داشتمگوش میدادم به آهنگ دیدم
نوشته بود تو بگو کجا ؟
من باهات میام
من بارها این جمله رو از خدا تو مترو نشونه گرفتم خیلی حس خوبی بهم داد
ساعت 11:30 بلند شدم و رفتم بیرون مترو ، کنار پله ها وایسادم
فکر نمیکردم با موتورش بیاد ، وقتی وایساده بودم و داشتم تجسم میکردم که خدا به من عشقش رو ارسال میکنه
و به وضوح میدیدم که هردومونو محکم بغل کرده و از بی نهایت عشقش به هر دومون عطا میکنه
و من بی نهایت خوشحال بودم
دیدم گوشیم زنگ خورد و 11:49 بود
سلام داد و گفت کجایی و دارم میرسم من وایسادم دم در و دوباره بهش زنگ بزنم که شنیدم گفت زنگ نزن اومدم
و با موتور وایساد جلو در مترو
عجیب بود ،هیچ اثری از تپش قلب ،و یا لرزیدن دست و پام که دیدمش نبود
انقدر آروم بودم که یه حس آرامش عجیبی داشتم
سلام دادم و حتی یادم نموند که حالشو پرسیدم یا نه
انگار نه انگار یک سال ندیده بودمش ، اصلا حس نمیکردم فاصله زمانی یک سال و نیم همدیگه رو ندیدیم و همین دیروز بود انگار دیدمش ،هیچ فاصله ای رو حس نمیکردم
چون من این روزا به وضوح داشتم میدیدمش و هر روز تجسم میکردم و احساس خوبی داشتم از دیدنش در زندگیم
وقتی اومد ، فقط 4 دقیقه باهم صحبت کردیم
اول امانتی های منو داد، حتی نتونستم درست تشکر کنم بابت امانت داریش و منم امانتیای خودشو دادم و چند تا حرف گفتم که مربوط به هدیه روز مادر و مرد بود و بهم گفت داری میری؟!
انگار تو لحن صحبتش این بود که نرو
یکم دیگه بمون ولی من نمیدونم اصلا زبونم بند اومده بود نمیتونستم صحبت کنم و بگم اگر وقت داری چند دقیقه صحبت کنیم
قشنگ حس میکردم که نمیتونم صحبت کنم
و هیچی نگفتم و سکوت کردم و نگاه کردم
و چیزی نگفت و تشکر کرد و خداحافظی کردیم و رفت
وقتی رفت به رفتنش نگاه کردم
به یکباره گفتم چقدر ساده و راحت گذشتم
طیبه تموم شد
و به زبونم جاری شد خدایا شکرت
شکرت که تونستم قدم آخر رو بردارم
و از پله های مترو رفتم پایین و مدام میگفتم چقدر عجیبه ،من این طیبه رو نمیشناسم، یا طیبه دو سال پیشو ؟؟؟
چقدر تغییر کردم
چقدر راحت گذشتم از عشقی که دو سال پیش اصرار داشتم
البته که این گذشتن هم کاملا تکاملی بود
حتی اصرار نکردم بیشتر بمونه و صحبت کنیم
در صورتی که دو سال پیش چند باری که دیدمش ،اصرار داشتم بیشتر ببینمش اما الان هیچ اصراری نکردم
با اینکه دلم میخواست چند دقیقه ای صحبت کنیم ،اما کاملا رها بودم
و به اینا فکر میکردم و بغض داشتم
وقتی برگشتم تا سوار قطار بشم، بغض عجیبی داشتم نمیتونستم گریه کنم ،چشمام پر اشک بود
از یه طرف میگفتم طیبه بهت افتخار میکنم
از یه طرف برام عجیب بود چرا به یک باره تپش قلبم که چند دقیقه قبل اومدنش بود تبدیل شد به آرامشی بی نهایت عظیم
که هیچ حسی مثل بی قراری و یا اصرار نداشتم
نه ترس و نه نگرانی
و با خودم گفتم چقدر ساده تو 4 دقیقه تموم شد
و میگفتم و بغض داشتم و از بین مردم که تو ایستگاه وایساده بودن و منتظر بودن قطار بیاد رد میشدم
و حاله ای از اشک توی چشمام جمع شده بود و جلوی اشکمو نگه داشته بودم
تو خودم بودم و یه لحظه گفتم بهت افتخار میکنم طیبه ، تو درست ترین کار رو کردی و رها شدی
و با بغضی که داشتم ، برگشتم سمت دیوار که صندلی هاهستن
ربّ من شکرت چی داشتم میدیدم
داشتم با بغص میگفتم من بهت افتخار میکنم طیبه
برگشتم سمت دیوار مترو
دیدم بزرگ نوشته
رو بیلیورد دیوار تبلیغ یه فیلم بود
پایینش بزرگ نوشته بود
شجاعت همه چیزیه که لازم داری ….
و اسم فیلم باغ کیانوش بود
…
بغضم ترکید
زدم زیر گریه و مثل یه شیر آب انقدر آب از چشمم میومد که تعجب میکردم من چقدر اشک دارم و انقدر گریه کردم مثل شیر آب سرایزی میشد که از این همه توجه خدا به من داشتم اشک میریختم
چون خدا داشت منو آروم میکرد ،مگه میشه عشقت رو که بغض داره و نمیتونه رها بشه از بغص ،کمکش نکنی و اشک رو بهش هدیه ندی که حالشو خوب و آروم کنی و نشونه بزرگی بهش بدی
من بارها به این بیلبورد ها نگاه کردم تو مترو، و این فیلم رو که تبلیغ زدن دیدم
اما این جمله شو ندیده بودم
چقدر خوب بلده که آرومم کنه
بارها خوندم اون جمله رو و تا قطار بیاد فقط اشک ریختم
و خندیدم
عجیب تر اینه ، قبل اینکه بیام و اون بیلبورد رو ببینم ، وقتی من میخواستم سوار قطار بشم ، دوباره یادم اومد باید برم سمت جلو قطار که وقتی رسیدم تجریش از خروجی نزدیک برم بالا
وقتی دیدم آخر قطار هست ، رفتم تا برسم به سمت جلوی راه روی انتظار تا منتظر باشم و قطار بیاد و اونجا این جمله رو دیدم و
شجاعت همه چیزیه که لازم داری ….
منو برد به این سمت تا با این نشونه بهم بگه
آفرین تو شجاعتت رو نشون دادی و قدم آخر برداشتی و گذشتی از خواسته ات
و من رو ،ربّ و صاحب اختیارت رو انتخاب کردی
چقدر خوب بلده که قلبم رو بدست بیاره
چقدر خوب بلده که مرحله به مرحله
قدم به قدم
تکاملی قلبم رو باز کنه
و عشقش رو جاری کنه در قلبم
ربّ من سپاسگزارم ازت
خیلی دوستت دارم
خیلی دوستت دارم
هرچی تو بگی
من تا خود تجریش گریه کردم
و بارها تکرار کردم
شجاعت
شجاعت
شجاعت
همه چیزیه که لازم داری طیبه
و میگفتم این جمله یه هدیه هست که بهت داده شد
از این به بعد راحت تر میتونی بگذری و شجاعتت رو نشون بدی ، چون شجاعت همه چیزیه که لازم داری
تا در همه جنبه ها پیشرفت کنی و در مسیر خدا قدم برداری بدون هیچ ترس و نگرانی
کافیه که بخوای و قدم برداری و شجاعتت رو در عمل نشون بدی و بگذری از هرآنچه که باید بگذری تا خدا رو بدست بیاری
تو قطار همه نگاهم میکردن و من جوری اشک میریختم و میخندیدم که معلوم نبود چیکار دارم میکنم
وقتی گریه کردم سبک شدم دو بار ،بهم زنگ زد
فکرشو نمیکردم بهم زنگ بزنه
و پرسید که یه چند تا چیز گذاشتی برام و بهش گفتم هدیه هست و نوشته ای براش تو دفتری که خریده بودم ، نوشته بودم
با یه لحن خوب و شادی بهم گفت ،دارم دفتری که توش برام نوشتی رو میخونم و من تو مترو بودم و خندیدم و تشکر کرد و گفت الان دارم میخونمش و بازم تشکر کرد و خداحافظی کردیم
بعد نشسته بودم و داشتم گریه میکردم که حس کردم باید قرآن بخونم
و گفتم خدا تو بگو کدومسوره ؟
یهویی به زبونم جاری شد سوره 54 آیه 54
رفتم از اپلیکیشن نگاه کردم دیدم سوره قمر هست
از اول خوندمش ،اما گفتم چی قراره بهم بگی
که شنیدم آیه 54 رو باید بخونم
و آیه 54 این بود
إِنَّ ٱلۡمُتَّقِینَ فِی جَنَّـٰتࣲ وَنَهَرࣲ
محققا اهل تقوا در باغها و کنار نهرها منزل گزینند
برام جالب بود چقدر خدا دقیق میگه
من اصلا نمیدونستم اگر شانسی یه عدد بگم و آیه بگم ،اون سوره اون تعداد آیه داره یا نه
و خدا که بهم گفت سوره 54 قرآن آیه 54
دقیقا سوره 55 آیه بود و آخرش نشانه بهشت بود
امروز چقدر نشانه بهشت رو بهم داد
و با آیه قرآن بهم گفت ،که از این بعد بعد هم اگر تقوا داشته باشی در همه جنبه ها ،کنترل ذهن داشته باشی و احساست رو خوب نگه داری
و راه مستقیم رو بری به سرعت به بهشت میرسی
یاد تمرین ستاره قطبی افتادم
استاد عباس منش میگفت یه جاده مستقیم که سوت میزنی و لذت میبری و از نعمت ها لذت میبری و میرسی به بهشت
که همه نعمت ها هست
و تو راه، مدام به خودم میگفتم بهت افتخار میکنم طیبه و اون نوشته شجاعت رو به یادم میاوردم و میگفتم از این به بعد باید برای خیلی چیزا شجاعتت رو نشون بدی
و سریع قدم برداری
تا مدارت تغییر کنه
وقتی رسیدم سر ورکشاپ به شدت گرسنه ام شد ،گفتم خدایا گرسنه ام هیچیم نیاوردم بخورم چیکار کنم؟
اصلا هم حواسم نبود که پول دارم و میتونم بخرم ، بیشتر به اتفاقات امروز داشتم فکر میکزدم
و رفتم داخل
نگهبان سالن که ترک زبان بود ،وقتی منو دید گفت کجایی دختر؟ نگرانت شدم ،دیر اومدی امروز ؟
همیشه میای و امروز دیر کردی به فکرت بودم و من خندیدم و تشکر کردم واومدم و زاویه ام رو مشخص کردم و امروز دو تا ،تار گذاشته بودن که عاشقا تار میزنن
نشستم تا طراحی کنم
همونجور نشسته بودم و داشتم به تک تک اتفاقای امروز فکر میکردم و حواسم به اطرافم نبود ، که دیدم یه استادِ خانم که هنرجوی استاد رنگ روغنم هست ،اومد و گفت ناهار خوردی؟
و حس کردم که باید برم و خدا بی نهایت دستشو فرستاده تا بهم بگه ،که از این به بعد همه چیز به نفع تو رخ میده و به سرعت حسش میکنی
فقط باید همیشه اینجوری یاد بگیری بگذری و رها باشی
فقط کافیه تو مسیر مستقیم باشی
و برای من یه همبرگر گوشت خرید
300 تمن بود
وقتی داشت سفارش میداد
بغضم گرفت چشمام دوباره پر اشک شد جلو میز ثبت سفارش
دیدم برگشت گفت نوشابه و چیز دیگه میخوای؟؟؟
با چشمای پر اشک گفتم ممنونم
من تا به حال تو اون رستوران کنار سالن از همبرگراش نخورده بودم و گرون بود برای من
همیشه از کوروش همبرگر گوشت میخریدیم و تو خونه خودمون ساندویچ درست میکردیم میخوردیم
دقیق یادم نمیاد آخرین بار کی تو رستوران همبرگر بخورم
چند سالی میشد
این دومین باری بود که من از اون رستوران غذا میخوردم
یه بار مادرم یه کباب و برنج خرید بردیم سه تایی با خواهرم و مادرم خوردیم
در صورتی که قبلا آرزو داشتم منم تو اون رستوران غذا بخورم
وقتی با استاد صحبت میکردیم و غذا میخوردیم گفت بابام دلش خواست ، یهویی به دلم افتاد برات ناهار بخرم
میدونستم کار خداست
از طرفی هم متعجب بودم
که وقتی رها شدم از چیزی که باید رها میشدم چقدر به سرعت اتفاقای خوب رخ میدن
بعد بهم گفت یه چیزی بهت میگم یادت باشه
وقتی کسی میخواد بهت چیزی بخره یا محبتی بکنه ،محبتش رو بپذیز و نگو نمیخوام
با کمال میل قبول کن
انگار خدا داشت بهم میفهموند که از این به بعد خیلی دستانم رو به سمتت میفرستم تا محبت و عشقم رو به تو نشون بدم
انگار خدا داشت به وضوح بهم میگفت آماده باش ، قراره اتفاقات نابی برات رخ بده
بی نهایت عشق قراره دریافت کنی
وقتی ناهارمونو خوردیم و برای خودش پیتزا گرفت و تموم شد
باهم برگشتیم سر ورکشاپ
امروز به همه استادا بوم رایگان داده بودن
من چون طراحی میکردم بوم ندادن به من
به یکی از استادا که همکلاسی پدرم بود تو شهرمون و تو ورکشاپ متوجا شدم که همکلاسی پدرم بود ، اومد حالمو بپرسه ،گفتم به ما که طراحی میکنیم هدیه نمیدین ؟
رفت و بوم رو آورد و داد به من گفت ببر کار کن
خیلی خوشحال شدم و خدارو شکر کردم
دومین هدیه ای بود که دریافت میکردم
بعد که طراحی کردم ، به خودم گفتم بغض نکن طیبه حالتو سریع خوب کن با سپاسگزاری
تمام تلاشمو میکردم
وقتی طراحیم تموم شد
رفتم تا با استاد طراحی صحبت کنم ، یهویی یه خانم بهم گل داد
از داخل پاساژ ،از مدیریتش به همه خانما دسته گل میدادن
یه گل بنفش زیبا و روش نوشته بود روز مادر مبارک
خیلی خوشحال شدم و یه لحظه گفتم من گل صورتی میخوام
دوباره راضی نشدم به این ابراز محبت خدا ، انگار یه چیز بزرگ میخواستم
ولی بعد گفتم هرچه از دوست رسد نیکوست تشکر کن و سپاسگزاری کن از خدا ،طیبه
و رفتم و وسایلامو برداشتم و رفتم تا از استادم خداحافظی کنم
تو راه یادم اومد ، مادرم قرار بود بیاد تجریش و سبزی خورد شده بخره بهش زنگ زدم گفت نشد بیام و من دو کیلو رفتم سبزی قورمه سبزی گرفتم
و داشتم برمیگشتم و به درختا نگاه میکردم و میگفتم هیچ برگی بدون اذن تو از درخت نمی افته
و یهویی آهنگ شاد عروسی شنیدم
همیشه اون آقایی که کنار پیاده رو آهنگ میذاشت آهنگای غمگین بود
نمیدونم چرا امروز فقط آهنگای عروسی میشنیدم
و همین که شنیدم سرمو بلند کردم و با لذت تکرار کردم آهنگ رو یهویی چشمم افتاد به بنر دفتر اسناد رسمی ازدواج
عدد 974 عددی که بین من و خداست رو دیدم
خوشحال شدم امروز مدام عدد 74 رو میدیدم و خدارو شکر میکردم
خیلی حس خوبی داشتم
قبلا این عدد رو وقتی میدیدم یاد اون فردی میفتادم که دوستش دارم ،اما یک سال شد که وقتی این عدد رو میبینم میگم منم عاشقتم خدا
و این عدد تاییدی شده از طرف خدا برای من و همیشه تاییدش رو میبینم
و سپاسگزاری میکنم
و عدد 74 تبدیل شده به عشق من و خدا
یکم جلو تر که رفتم آقای فال فروشی که چند وقت پیش ازش فال گرفتم که خدا بهم گفت رها شو از خواسته ات
دیدم داره میگه فال بخرین
سریع گفتم خدا تو بگو دلم میخواد باهام صحبت کنی و در مورد امروز بهم بگی و سریع 10 هزار تمن بهش دادم و یه فال گرفتم
خیلی دوست داشتم سریع بازش کنم و بخونمش
که ببینم خدا چی میخواد بهم بگه
اما بازش نکردم و گذاشتم تو جیبم
کل مسیر رو فکرم مونده بود پیش اون فال که خدا چی قراره بهم بگه و سعی داشتم تا خونه سپاسگزاری کنم
وقتی از مترو اومدم بیرون دیدم اتوبوس محله مون نیست
گفتم کاش اتوبوس بیاد نرم بی آر تی سوار بشم
سرمو برگردوندم دیدم اومد و خوشحال شدم و رفتم سوار شدم
وقتی رسیدم و خواستم کارت اتوبوسمو بزنم ،کارتم شارژ نداشت
راننده گفت بعدا نقدی بده
یهویی دیدم یه دختر کرایه منو با کارتش حساب کرد
گفت برای ایشون رو زدم
خیلی خوشحال شدم و تشکر کردم
کار خدا بود با بی نهایت دستش امروز 4 بار عشقش رو به من نشون میداد
و من اومدم خونه و گل رو که از پاساژ بهم داده بودن به مادرم هدیه دادم و 300 هزار تومان برای روز مادر هدیه دادم بهش
خیلی خوشحال شد
و همدیگه رو بغل کردیم
و اومدم و شروع کردم به خوندن فال
کنجکاو بودم که چی نوشته
از طرفی هم کمی نگران بودم میگفتم نکنه خدا بگه کارت درست نبوده
همین که بازش کردم چشمم افتاد به اول فال
روزگار خوشی
خندیدم گفتم تا آخر فال بی نهایت پیام عالی برای من هست
متن فال حافظ این بود
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
روزگار خوشی و آرامش تو بسیار نزدیک است ، اگر کمی حوصله کنی ،شرایط تو بسیار بهتر از این خواهد شد ، اگر اندوهی در دل داشته ای یا سختی و مشکلی بر تو وارد آمد ، به زودی پایان خواهد یافت و شادمانی در دلت خانه خواهد گزید
اینک که شرایط رو به بهبود است قدر لحظات زندگی ات را بدان و با سخنان بی جا یا با اعمال ناسنجیده ، روزگارت را تلخ مکن
چرا که هیچ کس نمیداند در تقدیرش ،چه چیز نوشته شده است
این پیام فال ، واضح ترین پیام بود برای من
انقدر خوشحال شدم به قدری از ته دل خندیدم
که کیف میکردم
و اونجا که نوشته بود با اعمال ناسنجیده روزگارت را تلخ نکن
یاد یه لحظه افتادم که تو اتوبوس بودم و به همون فرد فکر میکردم و یادم اومد که چیزی گذاشتم براش که بهش نگفتم چیه
و میخواستم پیام بفرستم و بهش بگم
اما منصرف شدم و گفتم مگه امروز تموم نشد ،چرا میخوای دوباره پیام بدی بهش
درسته که هنوز یه امانتیم رو نداد و گفت پیدا میکنم میارم
اما
تو دیگه باید تمرکزت رو روی خودت بذاری
و هر موقع پیدا کرد مطمئن باش که هرچی هست خیر هست برای تو
پس رها باش و به راهت ادامه بده
اما دلیل نمیشه که پیام بدی
دیگه تموم شد طیبه
امروز باید قدم آخر رو برمیداشتی و شجاعتت رو به خدا نشون میدادی و نشون دادی
پس رها کن
و خوشحالم که تونستم اون لحظه درست تصمیم بگیرم و هیچ پیامی نفرستادم
و بی نهایت سپاسگزار خدا هستم که هدایتم کرد
و این پیام فال منو یاد این ، تصمیم درستی که گرفتنم انداخت
و من باز هم گفتم خدایا شکرت
که عمل ناسنجیده انجام ندادم
و بارها فال رو خوندم و کیف کردم و لذت بردم
اونجا که تو فال نوشته بود شادمانی در دلت خانه خواهد گزید
یاد سریال زندگی در بهشت 175 که استاد گفت احساس رضایت دارم ،یا تو مترو که خانمی گفت تهش میره شادمان
و آخرش شب با خوندن فال دوباره خدا بهم گفت شادی در دلت خونه میکنه
حالا شادی چیه؟
شادی کیه؟
شادی خداست که در دلم خونه میکنه و من رو سر شار از عشق میکنه
خدایا شکرت
امروز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود
کلی حال خوب
و احساس دوست داشتنی که رنگ و بوی خدا رو به خودش گرفته بود و کاملا آزادانه و رها حس عشقی که خدا بهم هدیه داد رو سعی کردم ارسال کنم به فردی که دوستش دارم
و عمیقا ارسال کردم عشق خدایی رو که ربّ و صاحب اختیار همه جهان هستی هست
و بی نهایت سپاسگزارم
تا شب نشسته بودم و رد پاهای جمعه تا یک شنبه رو مینوشتم
و بعد با آرامشی زیبا با عشق امروزم رو مرور کردم و خوابیدم
یه حسی دارم که
امروز بزرگترین قدم زندگیم رو برداشتم
رهایی
رهایی از درخواست عشق
که بار بسیار سنگینی از قلبم به یک باره برداشته شد
در گیری اصلی من در این دو سال عشق بود و البته از وقتی که مدام میگفتم چرا کسی منو دوست نداره واین عشق سبب شد من به خودم بیام و خودمو بشناسم
و حالا رها شدم و آزادم
خدایا شکرت که آزادانه یاد گرفتم دوست داشتن آدم هارو
الان توی قلبم فردی که برای من ارزشمنده ،یه جور رهاتر و آزاد تر دوستش دارم و شکل دوست داشتنم متفاوت شده
احساس میکنم از امروز که رها شدم زندگیم به یک باره جهش خیلی بزرگی خواهد داشت
و من دقیقا اون حرف استاد که تو فایل زندگی در بهشت قسمت 175 گفت
اتفاقات خوب در راهه
پروژه به جاهای خوبش داره میرسه
و احساس رضایت دارم
و خندید
و من هم آخر شب احساس رضایت داشتم از خوندن فال و مرور تک تک قدم های امروزم
و خدارو شکر میکنم که به من این همه عشق داد و کل روز محکم بغلم کرد تا عشقش رو دریافت کنم
بی نهایت سپاسگزارشم
بی نهایت از استاد عزیز و مریم جان سپاسگزارم که با تک تک فایل هایی که میذارن بی نهایت سپاسگزارم که هر بار خدا هدایتم میکنه به فایلی و کلی درس یاد میگیرم و سعی میکنم عمل کنم
فکرشو نمیکردم بعد یکسال ورودم به این سایت از این خواسته ام رها بشم
حتی من در دفتری که امروز هدیه دادم ،پارسال گرفته بودم و در تاریخ 1402/9/27نوشته بودم متنی رو
و دقیقا یک سال بعد در همین تاریخ خدا بهم گفت فردا صبح حتما بهش بگو و رها شو از عشق
تاریخ دفتر و هم زمانیش رو که دیدم متعجب شدم
و اون شعری که خدا بهم گفته بود
یک سال قبل
که تو این هفته دوباره بهم یادآوری کرد
و تو رد پام نوشتم
که نوشته بود
آن یکی آمد درِ یاری بِزد / گفت یارش : کیستی ای مُتَمَد ؟
مثنوی معنوی
شخصی آمد و درِ خانه معشوق خود را زد . معشوق از درون خانه پرسید : کیستی ؟ گفت منم . معشوق گفت : بازگرد . زیرا هنوز تو خامی و هنوز دَم از «من» می زنی و مدّعی عاشقی هم هستی . آن شخص بازگشت و یکسال در فراق یار ، شهر و دیار خود را رها کرد و رفت . پس از یکسال به درِ خانه معشوق آمد و در زد . معشوق از درون خانه پرسید : کیستی ؟ گفت : آن کسی که اکنون پشتِ در ایستاده نیز تو هستی . معشوق گفت : اکنون که تو ، «من» هستی درون خانه آ . آیا می دانی چرا سال قبل تو را به درون خانه راه ندادم ؟ برای اینکه دو «من» در یک خانه نگنجد .
دقیقا یک سال شد
و من بعد از یک سال در خونه خدا رو زدم و گفتم من نیستم ،همه تویی
چقدر آروم و تکاملی هدایتم کرد
وقتی فکر میکنم میبینم من نمیتونستم پارسال به یک باره رها بشم از خواسته عشق ، اما توی این یک سال خدا آروم و تکاملی کمکم کرد تا یاد بگیرم چجوری باید رها بشم
تا قدم بردارم
حتی فکرشم نمیکردم بعد یک سال خودم با پای خودم برم و با دستای خودم پیام بدم و بگم و آخرین قدم رو بردارم و بخوام که دیگه نخوامش و الان در صورتی میخوام به خواسته عشقی که داشتم برسم که خدا رو داشته باشم و خدارو ببینم
پارسال یه بار این متن رو نشونه داد بهم و گفتم چشم یک سال روی خودم کار میکنم و تلاش میکنم
و حالا یک سال شد
من چه عشق عظیمی رو حس کردم امروز ،خدایا شکرت
و من چشم گفتم و همه چیز به هموارترین و به نفع من رخ داد
استاد میگفتن که وقتی روی خودت کار میکنی یهویی میبینی همه چی تغییر کرده ، قدم های متوالی و کوچیکی که برمیداری یهویی زندگیت رو تغییر میدن
خدایا شکرت هرچی تو برای من بخوای من به خیر تو محتاجم
برای تک تک دوستان بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت از خدا میخوام
توی این سایت بچهای زیادی میبینیم نتایج و موفقیت ها و ارزوهاشون که رسیدن میان میگن توی یک کامنت مینویسن و تمام میشه
اما وقتی کامنت تو رو خوندم با خودم گفتم این کامنت نتیجه س با احترام به بقیه دوستانی که توی سایت نتایجشون میگن ولی من از این جنس نتایج بیشتر امید میگیرم تا اینکه دوستی میاد توی دوتا پاراگراف نحوه ران کردن بیزینسش مینویسه
شاید بعضیاشون از قبل ترمزاشون توی کامنتهای قبلشون پیدا کردن و میان توی چندتا پاراگراف نتیجه ای بدست اوردن مینویسن البته بعضی ها هم نمینویسن ولی اینجوری خیلی فرق میکنه
احساس میکنم بقیه سخت مینویسن احساس میکنم بقیه از نحوه پیدا کردن ترمزاشون مینویسن با اب تاب مینویسن نشونه ها رو ولی سخت مینویسن
اما تو طیبه برای من اسون نوشتی این همون مسیر درسته
این همون مسیری که منم میخوام
دختر میدونی من با نیمه دوم کامنتت اشکام دراومد چون یه حسی میگفت باید رها کنی
یادم افتاد اون موقع رو که توی دفترم نوشته بودم میخوام رها باشم و لذت ببرم و وابستگی معنا نداره البتع هنوز نفهمیده بودم که عاشقم شده ولی میفهمیدم که ارتباطمون داره یه دوستی عمیق میشه
میفهمیدم وقتی از سالن برمیگشتم چطور با شوق و ذوق براش تعریف میکردم چه کار کردم چقدر خوب عمل کردم
یاد اون روزا افتادم چقدر حسش خوب بود چقدر این عشق ساده رو که نمتونم اسمش بذارم عشق یه دوست داشتن کمی عمیق بین دو دوست بود نه بیشتر ولی حس عشق و عالی شو هنوز دارم
دلم رفت اونجا
هرچند با یاد خدا ازش خدافظی کردم بهش گفتم اگر روزی این دنیا ندیدمت اون دنیا میبینمت چون از همون اول با یاد خدا بود بودنمون درسته الان که دیگه شرایط به جایی رسیده که بخوایم هم نمیتونیم باهم باشیم
من خوشحالم که بر خلاف خیلییی از پسر ها و دخترها با احترام و عشق خداحافظی کردم
تمام کردم
حتی یادمه بعد از جداییمون یکی از دوستام بهم گفت x نمیدونه من دوست مشترکتون هستم توی حرفاش خیلی از خوبیای تو صحبت کرد
الانم سالهاست نه دنبالش کردم نه میکنم ولی این پیام تو بهم گفت که رها نکردی، رها نکردی این عشقو تا دوباره به قلبت برگرده و تجربه ش کنی
طیبه عزیز، کامنت ات رو که حدود نیم ساعت طول کشید تا آخرش خوندم، واقعا چقدر با درک عالی و عشق خداوندی نوشتی، چقدر نشونه ها رو خوب میبینی، من هم توی مترو این نشونه هایی که میگی را بارها دریافت کردم و الان که تو اینجا باز بهشون اشاره میکردی انگار مجدد برام نشانه از جانب خدا فرستاده میشد. مطمئن باش با این عشق و ارتباطی که با خدا برقرار کردی بهترین ها از هر نظر نصیبت خواهد شد، از کامنتت خیلی لذت بردم و بعضی جاهای چشام پر از اشک شد.
امیدوارم در این مسیر الهی، همواره احساس خوبت برقرار باشه.
استاد واقعا فایل بسیار عاااااالی بود،وقتی این همه نعمت ثروت رو آدم می بینه به این فکر می کنه که مگه ممکنه خدای رزاق این همه ثروت رو خلق کرده باشه اما بگه کسانی که ازش استفاده می کنند مومن نیستن و فقط آدمای فقیر با ایمان هستند؟!!!! و اصلا عقل آدم می گه چنین چیزی ممکن نیست چون خدا همیشه بهترینها رو برای ما می خواد و فقط اون که عشقش رو به ما با این نعمتها هم می خواد ثابت کنه٫٫٫٫٫
خدای بخشنده خدای مهربان خدای رزاق تو را به اندازه بزرگیت سپاسگزارم که نعمتهایت را بی نهایت در اختیار ما قرار می دهی و می خواهی به من نشان دهی که هر آنچه که می خواهم فقط و فقط باید از تو بخواهم٫٫٫٫٫
نباید گوشم را بسپارم به نجواهای شیطان و انسانهای ناقص العقلی که می گویند من نمی توانم تو را داشته باشم اگر ثروتمند باشم٫٫٫٫
خدای خوبم تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جویم،راه آنان که نعمت بخشیده ای بر آنان??????
استاد عزیز و میکائیل دوست داشتنی ان شاءالله سفرتون پر از شادی بی نهایت باشه???
استاد آبشار نیاگارا رفتین جای منم خالی کنین?
استاد ممنون می شم مدل اتوبوس بی نظیرتون رو بگین چی هست؟
خدایا خودت می دونی منم چقدر عاشق مسافرتم خودت امکاناتشو بهم بده?یکی از امکاناتی که می خوام یه اتوبوس مثل اتوبوس استاد در ونکوور کانادا?
سلام سید جان خیلی خوشحالم خیلی خیلی و خیلی دوستت دارم
میدونی بچه ها یه مطلبی اینجا میگویم استاد خیلی راست گو هستند
من برای اینکه آزمایش کنم دراین چند فایل لایو همش به این استاد عزیز طوری دیگر پیام میدادم که ببینم چقدر متعهد هستند به آنچه میگویند
توی این سه چهارتا لایو من عمدا حرفهای بد میزدم برو ببینم دروغگو ؛ کلاهبردار. حقه باز و….هزارتا حرف وکامنت اینطوری دراین لایوها. ….
دیدم ویاد گرفتم که کنترل ذهن وتوجه به خوبیها وتقوا یعنی چه
ایشان یکبار به حرفهای من توجه نکردند واونجا بود که درک کردم ایشان چقدربه کارکردن روی خودشان متعهد هستند
سیدجان ببخشید
خدایا شکرت به خاطر صداقت وراستی ودرستی این استاد عزیز.
واقعا من ازایشان یاد میگیرم هرچه درمورد پسرشان وهمسر سابقشان میگویند چقدر به آدم درس می آموزد
من ندیدم یک بار ازبدی کسی یاهمسرشان حرفی بزنند همش باحالت خنده میگویند واین یعنی تقوا وکنترل ذهن خدایا شکرت
یا مثلا این ایام من دارم قرآن میخوانم بعد دیدم چقدر حرفهای ایشان باقرآن مطابقت دارد الهی شکرت
همین حرفها که درمورد پسرشان گفتند در فایلی دیگر همینها راهم دقیق گفتند یاد سخن فکرکنم ازبودا است افتادم که میگوید
“راه درجهان یکی است وآن راستی ودرستی است ”
وسید جان ؛ ترا جون مادرت جون مایک اگر رفتی آبشار گارا و یلو استن حتما وحتما فایل زیبایی ازشون بزاری
سید جان به قول معروف شنیدن کی بود مانند دیدن
من وقتی این فایلها رامیگذاری خیلی خیلی روی من تاثیر میگذارد ویاد آیه قران می افتم که میگوید مگر زمین خدا پهناور. ….
سیدجان به آن خدای خالق من وشما بیش از دوسال است که فقط باشما هستم وهرروز خدا رابیشتر درزندگیم میبینم وحس میکنم وهرروز زندگیم بهتر وتوحیدی تر میشود الهی شکرت
برادرجان شما کاری کردی کارستان اینقدر هرروز دارم به گفته های شما ایمان می آورم که نگو شکرت خدای عزیزم
بگذار ذره ای بگویم سید عزیز ؛ وقتی به مشکلی برمی خورم شب به خدا میگویم الهی توخودت گفته ای که وقتی به زمین هبوط کردید هدایت من همراه شماست حالا میخوابم وبگو درخواب که راحل این مشکل چیه ؟
واین خدای مهربان نزدیکیهای اذان صبح درخواب به من میگوید وبیدار میشوم درهمان حال به سجده شکر میروم که گوشیم شروع به خواندن اذان میکند و آن لحظه اشکهایم جاری وبه یاد می آورم باور را ؛ که من لایق هم صحبتی با خدای عزیزم ومعلمم هستم
الهی شکرت
ولی سید جان نمیدانم چرا مدتی است همش خانم شب خیز جلوی چشمام است یه خبری است که من نمیدانم
به نام خدای مهربان
سلام به استاد عزیزم و دوستای خوبم
موضوع این کامنت : آخرین لایو استاد به تاریخ 2019/06/10
من از لایوهایی که استاد میذاره نکته برداری میکنم و کلی چیز یاد میگیرم. این لایو هم مثل بقیه فایلها کلی آگاهی داخلش بود.
اولیش که خیلی هم مهمه « شیوه حل مسائل زندگی » : من هم آدمی بودم که از مسائل زندگیم فرار میکردم، اما از وقتی که با آموزه های استاد سعی کردم که زندگی کنم و این قوانین رو اجرا کنم فهمیدم که خودم باید بیام و مسائل زندگیم حل کنم. دیدم که یکسری الگوها هستن که هی دارن تو زندگیم تکرار میشن و مانع پیشرفت من در زندگی میشن،این الگوهای تکراری و مخرب همان مسائلی بودن که من باید میومدم حلشون میکردم،و این کار رو با گوش دادن به فایل ها و عمل کردن به اونها دارم انجام میدم. بعد حل مسئله ای حتی کوچکترین، من عزت نفسم بالا میره، و با اعتماد بنفس بیشتری میرم سراغ مسئله بعدی. در حل این مسائل خیلی مهمه که قوانین رو درک کرده باشم تا بتونم مسئله رو درست حل کنم،مسئله رو اشتباهی حل نکنم. مثل کسی باشم توی حوزه مثلا ریاضیات که یک مسئله رو به هر شکل و فرمی بهش بدی اون حلش میکنه چون قانونش رو بلده قواعدش رو میدونه.
موضوع بعدی تمرکز بر نکات مثبت : کاری که من دارم انجام میدم و این باید جزئی از روند زندگیم باشه. خیلی ها توی شهرم و ایران تمرکزشون بر روی نکات منفی و این همه زیبایی رو نمیبینن و همش فک میکنن اینجا کشور مناسبی برای زندگی کردن نیست، شرایط نامناسبه و همش ترس از آینده و نگرانی و تمرکز بر نکات منفی دارن،در صورتی که هر کجا برن تا زمانی که تمرکز بر نکات مثبت رو جزئی از زندگیشون نکنن، هر کجا برن تمرکز بر نکات منفی رو با خودشون میبرن،حتی اگه به زور خودشون رو ببرن به کشوری دیگه و مهاجرت کنن میبینن که باز هم در این شرایط نکات منفی هست،این به خاطر شیوه ی فکر هست. از خدا سپاسگزارم که هدایت شدم و با این قوانین آشنا شدم و دارم یاد میگیرم در هر شرایطی روی نکات مثبت تمرکز کنم تا که هدایت بشم به زیبایی های بیشتر و بیشتر. و وقتی این رو جزئی از روند زندگیم کنم آدم هایی وارد زندگیم میشن که اونها هم تمرکزشون بر روی نکات مثبت و زیبایی هاست. چند روز پیش یک شخصی که پیجی در اینستاگرام داره و در مورد مهاجرت به امریکا مشاوره میده و خودش هم اونجا زندگی میکنه،لایوی رو داشت ضبط میکرد از یکی از خیابون های منهتن شهر نیویورک،ولی اینقد منفی بود و کسایی که توی اون لایو بودن همش تمرکز بر نکات منفی بود و داشتن از مردم و خیابون و ایراد در میاوردن، تازه بارون به اون زیبایی هم داشت میومد ولی باز هم اون رو اصلا بهش توجه نمیکردن و نمیدیدنش، اینطوری شد که من هم داشت تمرکزم بهم میخورد و از اون لایو زدم بیرون ، و واقعا خدا رو شکر کردم بخاطر وجود استاد نازنین که اصلا ناخودآگاه تمرکزش روی نکات مثبته، و به جرات میتونم بگم کاری که استاد داره میکنه و اینطور زیبایی های اطرافش رو به ما نشون میده تا حالا کسی انجام نداده من که تا حالا ندیدم و طوری زیبایی ها رو با ما به اشتراک میذاره که که ما هم اصلا همین زیبایی ها رو داریم اینجا میبینیم، من که دارم میبینم، مثلا یکبار استاد یک فایل ویدیویی کوتاه رو توی کانال گذاشت از همون پرنده هایی که تازه جوجه شون متولد شده بودن، وقتی ابرهای آسمون رو بهمون نشون داد به خدا گفتم خدایا من هم میخوام از این ابرها توی آسمون همین جا ببینم،طولی نکشید همون زیبایی که استاد روش تمرکز کرده بود همین جا دیدم، با خودم گفتم پس چرا من این زیبایی ها رو قبلا نمیدیدم؟ تفاوت شیوه زندگی کردن رو قبل اینکه با استاد آشنا بشم و الان رو کاملا حس کردم و این یعنی در مسیر درستی هستم. این یعنی من با همین شیوه تفکر هر کجا که برم روی نکات مثبت توجه میکنم به زیبایی ها توجه میکنم. همون مثالی که استاد توی لایو زد،کسی که مثبت اندیش باشه و تمرکزش روی نکات مثبت توی جهنم هم که بره زیبایی ها رو میبینه از شعله ی آتش، یا کسی که منفی نگر باشه بره توی بهشتم دنبال نکته منفی میگرده.
سپاسگزار خداوندم که دارم نشونه های تغییر در زندگیم رو میبینم،نشونه هایی که داره بهم میگه همین مسیر رو ادامه بده و خودت نتایجت رو رقم بزن با باورهات.
دوستت دارم استاد عزیزم،از اینکه زیبایی ها رو با ما به اشتراک میذاره بی نهایت سپاسگزارم
آقای عباس منش در فایلی اشاره کرد خشکسالی هم نعمت است . راست است . اگر توجه کنیم . در مورد خودم می گویم باورهایم در مورد خواسته ها و اهداف و درک قوانین زندگی چقدر کامل تر و بهتر شدند و چقدر بهتر ساز و کار جهان و خواسته هایم را درک می کنم .
الان بهتر می فهمم موجودی ارتعاشی هستم که برای رسیدن به خواسته نباید به ذهنیتم تنها اتکا کنم یا دنبال راه حلی تنها باشم چون بی شمار طریق هست که از طریق هماهنگی با خداوند و دریافت انرژی و رسیدن به فضا و زمان مناسب برنامه ریزی می شود .
اصلا هر چه نزدیکتر به دریافت باشیم خیلی درگیر چطور و اینکه من چه کنم نیستیم دنبال دریافت حس خوب و زندگی خودمان هستیم و می دانیم این تسلیم شدن و رها کردن است که ما را راحت تر در مدار دریافت قرار می دهد .
خشکسالی هم لازم است تا ما کامل تر درک کنیم . اگر قرار باشد سریعا نتایج کوچک بگیریم یا بعد مدتی ممکن است از مسیر دور شویم چون هنوز تکاملمان کامل نشده یا همان ادم های معمولی اطراف بمانیم .
البته این هم انتخاب خود ماست . یعنی آگاهی ما چقدر می خواهد افکارش بهتر شود و ذهن و روحش هماهنگ شود تا دریافت کند می تواند تا حد متوسط باشد یا مراحل عالی تر . این مراحل عالی تر شاید به نظر خشکسالی بیاید اما مثل ریشه دادن و ساختن ریشه های فراوان برای جنگلی انبوه است.
سلام واقعآ خیلی زیباست .من اصلآ فکر نمیکردم که به این راحتی شدنی است
” از ارلندو تا دبی! ”
من کجا هستم؟! اصلا حواسم نیست که بیشتر از یک ساعته دارم دور دنیا رو میگردم! یهو چشم باز کردم دیدم که از “پیست اسکی سرپوشیده دبی” در دل بیابان های دبی سر درآوردم که رتبه ی دوم رو در جهان داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!
داستان از اونجا شروع شد که از روزی که فهمیدم ترمز اساسی من در ثروت در مورد فراوانی هست. با بررسی کلید فراوانی در فایل های دانلودی، به ۱۶ تا فایل رسیدم که حسم گغت اینو باز کنم. در کپشن فایل در مورد ترمز بر زیبایی ها گفته شده بود و به عنوان بهترین راهکار برای تقویت باور فراوانی ازش یاد شده بود.
نجوای ذهنم شروع به پچ پچ کرد … ” مگه تو این همه مدت تمام تمرکزت بر زیبایی های آسمون و نکات مثبت اطرافت نبوده؟! ” چه طور ممکنه تویی که اینقدر زیابین شدی بخوای با زیبابینی بیشتر باور فراوانی رو تقویت کنی؟!
قلبم جواب داد که ” این همه مدت تمام تمرکزم بر زیبایی های طبیعت بوده بیشتر اما اینبار خداوند داره میگه علاوه بر تحسین زیبایی های طبیعت، بگردم دنبال نشانه های فراوانی ثروت در اطرافم! ”
ذهنم دوباره جواب داد: ” چه طور ممکنه نشانه های فراوانی رو پیدا کنی؟! اصلا نشانه های فراوانی یعنی چی؟! ”
قلبم گفت ” فقط بیا این فایل رو ببینیم بعدش در موردش صحبت کنیم ”
.
.
.
.
.
بیشتر از چند دقیقه از دیدن فایل نگذشته بود تا اینکه استاد از ارلندو به عنوان شهر پارکها و سرگرمی های امریکا و دنیا یاد کرد. اولش نجوا گفت” یعنی چی؟! یعنی شهربازی داره؟! اون که جذابیتی برای ما بزرگسالا نداره … ”
بلافاصله الهامم گفت همین الان برو و اینو سرچ کن. سرچ کردم …
دیدم ارلندو معروفه به ” شهر زیبایی ها ” همینطور معروفه به “پایتخت پارکهای جهان” ! سالانه ۵۱ میلیون تووریست!!!
دیدم تعداد خیلی خیلی زیادی پارک های بزرگ داره که به سفارش توریست های اونجا که کامنت گذاشته بودن، چند روز زمان نیازه تا هر کدوم رو بتونی ببینی!
انواع و اقسام پارک های بزرگ! از پارک پیاده روی گرفته تا باغ وحش بزرگ تا سرزمین جادو و عجایب والت دیزنی و … . رسیدیم به والت دیزنی و سرچ کردم دیدم شرکت والت دیزنی همون شرکتی هست که همه ی اون کارتن معروف هارو ساخته! از عصر یخبندان بگیر تا …. . همه و همه کار خودشه و این فقط قطره ای از افتخارات موسس این شرکت یعنی والت دیزنی هست! کسی که ۲۲ بار جایزه ی اسکار ( اگه اشتباه نکنم ) دریافت کرده و کلی افتخارات داشته! یکی از بزرگترین و موفق ترین افراد زمان خودش شناخته میشده و در سال ۱۹۶۶ فوت میکنه. کسی که اون زمان چنین افتخاراتی داشته!
همینا رو یادمه …
بگذریم …
در ادامه گوگل یه لیست بلند بالایی از انواع سرگرمی ها و جاذبه های گردشگری ارلندو نشونم داد که یکیش، همین پارک های زنجیره ای آبی جهان بود! یعنی یکی از شعب پارک های آبی در همین شهر بود. کنجکاو شدم ببینم باقس شعبش کجا هستن و متوجه شدم که آخری رو دارن دبی میسازن!
اینجا بود که من نفهمیدم چه طوری روی دبی کلیک کردم و دیدم واو! به کجا اومدم!!!! جایی که بزرگترین مرکز خرید دنیا رو داره و قطب خرید جهانه!
جالبش میدونی کجاست؟! نوشته بود که فقط ۶ درصد از درامد دبی از طریق نفته و مابقی از طریق همین صنعت گردگشگری هست! از تمام نقاط جهان، ثروتمندان جهان، سالانه برای خرید و تفریح به اونجا میرن.
( یاد حرف استاد افتادم که تو یکی از فایلا میگفت وقتی از امریکایی ها بپرسی آرزو داری کجا بری؟! در جواب میگن دبی!!!! یعنی تا این حد تونسته جاذبه ی گردشگری جهان باشه )
یه چیزایی ساختن که آدم دهن باز میمونه! با اینکه خودش آب و هوای گرم و خشک داره و یه جورایی بیایونه … اما دومین پیست اسکی جهان رو ساختن که هر موقه بری با حجم انبوهی از برف روبرو میشی!
جالب اینجاست که اصلا حواسم نبود آهنگی در پس زمینه داشتم گوش میدادم، آهنگ عربی بود! یعنی خودش رفت بود رو آهنگای شاد عربی که قبلا ذخیره کرده بودم!!!! اینه فرکانس!
یهو چشم باز کردم دیدم از ارلندو رسیدم به دبی !
به ذهنم نگاه کردم و بهش گفتم …
جواب سوالتو گرفتی؟! فهمیدی نشانه های فراوانی و ثروت یعنی چی؟! فهمیدی چه طوری میشه با تمرکز بر نشانه های فراوانی ظرفت رو گسترش بدی؟! مگه میشه یه شهری سالانه ۵۱ میلیون گردشگر داشته باشه؟! مگه میشه جایی که ذاتا بیابانی هست و منابع عظیمی از نفت داره، به قطب گردشگری جهان تبدیل بشه و ۹۰ درصد دراندش از طریق گردشگری باشه؟!
این یعنی سرازیری ثروت به اون کشور!
شهری که ذاتا بیابانه و خیلی هم کوچیک!
اینه نشانه های فراوانی! چه خوبه همینطوری که حواسمون به زیبایی های اطراف هست، زیبایی رو فقط در گل و بلبل نبینیم! همین زیباست! نشانه ی ثروت زیباست! شهر ثروتمند زیباست! تحقیق در مورد چنین نشانه های ثروت و فراوانی زیباست! من حالم عالیه و یاد حرف استاد افتادم که گفت ” بزرگ فکر کن! ” آره … میشه برای ثروت هم بزرگ فکر کرد!
الان میفهمم چرا باور به محدودیت مهم ترین سد ورود جریان مالی به زندگی ماست!
راستی … هنوز ۵ دقیقه هم از فیلم نگذشته و این همه آگاهی !
بریم سراغ ادامه ی فیلم …
استاد شروع کردن به توضیح دادن در مورد نحوه ی نصب ماشین به آر وی … . چون همون اول فیلم این سوال در ذهنم شکل گرفت که چه طوری متصل شده و خداوند سریع الاجاب جواب منو داد.
در ادامه استاد در مورد همه ی ویژگی های آر وی، حتی پلاک ها توضیح دادن … . چون یادمه یه روزی این سوالات در مورد پلاک و در مورد ویژگی های آر وی در ذهنم شکل گرفت. و خداوند همیشه در بهترین زمان جواب سوالات ما رو میده
دارم به این فکر میکنم که نجوای ذهنم هی میگفت ادامه ی فایل رو لازم نیست ببینی و تو نشانه ت رو گرفتی … اما میدونستم نجواست و ادامه ی فایل رو دیدم.
به جرئت میگم نشانه های فراوانی که استاد ریز به ریز به ما نشون داد، نه تنها چیزی از فراوانی های دبی و ارلندو برام کم نداشت، بلکه بیشتر هم بود! چرا؟! جون برای ظرف من قابل درک تر بود! مناسب ظرف من بود! برام دستیافتنی تر بود! وقتی میبینم استاد با همین قوانین تونسته به همه ی اینا برسه خب معلومه منم میتونم برسم. اصلا نمیدونم چرا احساس نزدیکی خاصی به شما و تمام داشته ها و تجهیزات شما دارم. انگار خیلی برام منطقی و دستیافتنی هستن . بعدش با خودم فکر کردم که چرا … به این نتیجه رسیدم که یزدان نشانه های فراوانی رو هم لازم نیست بگردی! تو لازم نیست بری دنبالش! همینجاست! کنارت! تو همین سایت! بهتترین نشانه های فراوانی رو که برات قابل درک تر باشه رو میتونی همنیجا در لابلای فایلای استاد پیدا کنی!
( چون راستشو بگم یه مقدار ذهنم آَشفته شد از اون حجم از فراوانی که در دبی دیدم و یه جورایی اوردز فراوانی رو احساس کردم در خودم! با خودم گفتم انگار ظرف من هنوز ظرفیت و گنجایش اینا رو نداره! چون در عین حال که از فراوانی اونا ذوق کردم، در عین حال حس کردم ظرفم لبریز شده و هی داره از ظرفم بیرون میریزه!! پس درس امروز تموم نشده بوده که من ادامه ی فایل رو نبینم!!! درس اصلی اینجاست که یزدان فروانی اصلی خوده استاده! استادی که با همین قوانین به همه ی اینا رسیده! استادی که برای ما الگوعه! این درس رو گرفتم که همونطور که قبلا فهمیدم استاد بهترین نوع الگو برای ما میتونه باشه و حتی لازم نیست برای الگویابی بیرون رو بگردیم، فهمیدم که برای یافتن نشانه های فراوانی مناسب خودمون هم لازم نیست بیرون رو بگردیم. استاد و زندکی استاد بهترین الگو و مثال حتی در زمینه فراوانی میتونه باشه برای ما!
سلام استاد مهربان و خانم شایسته عزیز و دوستان دوست داشتنی امیدوارم همه گی حالتون عالی باشه
استاد عزیز من قبلا در بسته عزت نفس و در قسمت کمالگرایی با قانون تکامل آشنا شده بودم اما الان که این فایل رو گوش دادم احساس امیدواری واقعی و نگران نبودن تمام وجودم رو گرفت و من فکر میکنم کسی که قانون تکامل رو درک کنه همیشه امیدواره خدارو شکر
خیلی ازتون ممنونم و براتون بهترین ها رو آرزو میکنم
دوستون دارم🌹
سلام استاد عزیزم چقد کیف کردم با ایم ویدیو اصلا نفهمیدم یک ساعت و نیم چطور گذشت خیلی لذت بخش بود مخصوصا وقتی داشتین اتوبوس رو نشون میدادین😍
وقتی داشتین بیرونشو نشون میدادین سرتاپا ذوق و اشتیاق بودم که داخلش رو هم ببینم و واقعا لذت بردم همش خودم رو اونجا تصور میکردم ناخوداگاه واقعا حس لذتی رو تجربه کردم که اگ اونجا بودم داشتم😃 واقعا ممنونم منم عاشق کمپ زدنم حتی از یه سبد حاضر کردن و بردن تو پارک و فضای باز خیلییییی لذت میبرم انشالا که خدا منو تو همین مسیر هدایت کنه و هر روز چیزای قشنگتر نشونم بده😍😍😍😍😍😍
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه بر نگذرد.
سلام بر استاد عزیز و دوست داشتنی.
سلام بر دوستان عزیز و هم فرکانسی.
موضوع اول ،
قانون تکامل:
مهمترین قانون برای پیشرفت پایدار با احساس خوب و کمترین آسیب،
رعایت همینقانون مهمه.
خداوند از صفات انسان به عجول بودن و حریص بودن ، بخیل و تنگ نظر بودن و فراموشکار و ناسپاسی و ضعیف بودن در برابر شهوات ،اشاره میکنه.
ومن هم همه این صفات رو قبول دارم، چون کلام خداوند حکیم ، و دانا و علیم هستش.ولی این صفات برای کسی که افکار ذهن و زندیگیشو بده دست شیطان ، یا بده به دست انسانهای دیگر .
خداوند بی نهایت با منطق و دقیق ،جهان و قوانین ان رو خلق کرده، و بعد از خلق انسان،به خودش آفرین میگه .
استاد کاملا درست میگه مثال تکامل، در ورزش بدنسازی خودشو خیلی زیبا نشون میده.
من خودم بیش از 10 ساله که بدنسازی رو به طور متناوب کار میکنم ،به جز این 2 سال اخیر که یکم منظم تر و با تعهد تر کار میکنم.
وقتی که در باشگاه مشغول وزنه زدن هستم و بدنم خوب شکل میگیره و عضلاتم به اصطلاح دم میکنن و بزرگتر میشن، با این سوالات پر تکرار
از افراد مبتدی و تازه کار مواجه میشم ، که چیمصرف کنم، چه دارویی بخورم، چه حرکتی بزنم تا یک ماهه بدنم زیبا شه ، یا لاغر شم ،
یا شکمم آب شه یا عضلانی شم.
بعد تویدلم یاد قانون تکامل میوفتم ،و میگم خدایا شکرت که من این قانون رو حداقل در ورزش درک میکنم. و بهشون میگم هیچ دارویی نمیخواید تا چندین ماه طبیعی کار کنید ، مهمتر از همه رژیم بگیرید.
به قول استاد افراد دوست دارن همون کارای قبلی رو انجام بدن ،و بعد نتیجه درست وعالی بگیرن.
مثلا در ورزش بدنسازی ، دوستانی که از من سوال میکنن
دوست دارن که هم (مشروب بخورن،هم دیر بخوابن،هم سیگار یا قلیون بکشن ، هم نوشابه و پیتزا و ساندویچ و شیرینی خامه ایی و غذاهای پر چرب ، پر نمک و ماکارنی و سس و…)
(و هم در باشگاه خیلی زمان کوتاهی وزنه بزنن )اون رفتارها رو داشته باشن و هم اندامی زیبا داشته باشن.
که هیچ وقت امکان پذیر نیست.
قانون گاز و ترمز
موضوع حرص و طمع و ترفند پانزی:
در تمام موضوعات میشه این قانون رو دید.
در سهم های بورس ، در معاملات و بیزینس ها در تمام کشورها افراد کلاهبرداری هست که از طمع افراد حریص و عجول سو استفاده میکنن.
چند وقت پیش شنیدم شخصی در رابطه با خرید و فروش موبایل آیفون ، در تهران با سو استفاده از طمع افراد و( با اجرای صحیح ترفند پانزی ) با قول تحویل موبایل نصف قیمت و کمتر
پول زیادی از مردم ساده ، طمع کار بالا کشید و رففففت. خدایا شکرت به خاطر درک این قانون که خیلی جاها جلوی ضرر های مالی، ضررهای احساسی ،ضررهای جانی ، و ضربه هایی در روابط رو میگیریم.
وقتی به موجودی حسابم در یک ماه گذشته نگاه میکنم و میبینم که کاهش آنچنانی نداشته،میگم خدایا بی نهایت شکرت . این به خاطر اینه که به ندرت هزینه غیر مترقبه دارم، به ندرت ولخرجی از روی خلا و کمبود دارم، آشغال نمیخورم(مشروب ،فست فود ) لباس الکیو گرون نمیخرم. ضرر در رابطه با تعویض الکی گوشی ندارم، وسواس نیستم. و…کلی ضرر و هزینه اضافه.
زندگیم روی روال هستش.
چرخ زندگیم روغن کاری شده و روان است.
احساس عجله ام در موضوعات مختلف بسیار کم شده.
قانون تکامل رو تا حد زیادی در موضوعات مختلف رعایت میکنم، هر چندباز هم نجواها هست.و من هم به سختی کنترل ذهن دارم.
خلاصه خدارو شکر به خاطر تمام قوانینی که وضع کرده ایی.به خاطر کنترل ذهنی که هرروز تقویت میشه.
دوستان براتون بهترینها رو آرزو دارم.
خدا یار و نگهدارتون.️
به نام خداوند بخشنده هدایتگرم
عرض سلام و احترام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته مهربون و دوستان هم فرکانسم
گام دوازدهم: رعایت قانون تکامل= همواری مسیر رشد
تکامل قانون ابدی و ازلی دنیای مادی است
منی که دارم این کامنت و مینویسم باید دقت بیشتری در عمل کردن به چیزی که دارم میگم داشته باشم با این آگاهی که آموختم به این نتیجه رسیدم که هر چیزی تو این دنیا دوره تکامل و باید طی کنه تا به پیشرفت مستمر برسه کودک زمانی که به دنیا میاد برای اینکه بتونه غذا بخوره بببببایید دوره تکامل و طی کنه تا به جایی برسه که بتونه معده غذایی که میخوره رو هضم کنه از شیر مادر شروع میشه و آروم آروم طی چند ماه تا بتونه به غذا خوردن بیفته
از چطور به راه افتادنش اگه دقت کرده باشیم نوزاد بعد از اینکه چهل روز خودش و رد میکنه آرو آروم شروع به جنب و جوش میکنه که بعد مدتی میتونه برگرده وقتی مادر میبینم چققققققدر خوشحال میشه بعد پنجه های پاشو به زمین فشار میده تا روی شکم بره جلو آروم آروم دستاش قوت میگیره و میتونه روی دستاش تکیه کنه هر مرحله ای رو که طی میکنه مادر با ذوق و شوق کمک بچش میکنه تا بهتر بتونه انجام بده آروم آروم روی دستاش و زانوهایش خودشو نگه میداره و حرکت میکنه آروم آروم دست به دیوار میزاره و بلند میشه و چقدر تو اون زمان بچه به مادرش نگاه میکنه و منتظره تشویق مادرشه قدمها شروع میشه آروم آروم تمام اینها همون تکامله و وقتی به این نوزاد فکر میکنم میفهمم که قانون خداوند چقدر میتونه دقیق باشه هیچ کس به نوزاد این مراحل و نمیگه خود نوزاد اتفاق و رقم میزنم و مادر حمایت میکنه کمک میکنه برای بهتر شدن نوزاد داره با قانون جهان حرکت میکنه طبق قانون تکامل عمل میکنه منه نوعی وقتی در مسیر رشد قرار میگیرم با درک این قانون تکامل و عمل کردن به آن صد درصد در مسیر رشد عالی حرکت میکنم اگر مثل همون نوزاد عمل کنم یعنی همه چیز در زمان مناسبش اتفاق میوفته و من باید عمل کنم کی میتونم درک کنم زمان عمل کردنه وقتی که من در آرامش باشم و اون آرامش با کنترل ذهنم میسر میشه هر چقدر من بتونم ذهنم و کنترل کنم خیلی بهتر عمل میکنم اگه دقت کرده باشیم میبینیم که نوزاد ذهن پاکی داره و چون هیچ مقاومتی نداره وقتی که بهش گفته میشه عمل میکنه که تمام حرکتهای نوزاد توسط خداوند بهش الهام میشه در دنیای خودش و اون ارتباط مستقیمی با خداوند داره چون ذهن پاکی داره اگه من بتونم ذهنم و مثل یه نوزاد پاک پاک کنم همون طور که خداوند گفته من آسمان و زمین و مسخره تو میکنم به محض اینکه بگویم موجود باش بیدرنگ در زندگیم هویدا میشه هر خواسته ای که از خداوند بخوام اگه میخوای خداوند و ببینی به اون نوزاد تازه متولد شده توجه کن تمام حرکات نوزاد توسط خداوند گفته میشه و نوزاد انجام میده خیلی ها هستند در این دنیا که هر چیزی از خداوند میخوان و بیدرنگ براشون محیا میشه چون اون افراد ذهن پاکی دارند و خیلی راحت با خدای خودشون ارتباط برقرار میکنند آرزوی من اینه که بتونم اون طور ذهنم و کنترل کنم همه چیز به کنترل ذهن برمیگرده که این طریقه ی کنترل ذهن هم تکامل میخواد آرام آرام با در احساس خوب موندن در طول روز و سپاسگزاری از داشته های که داریم و توجه نکردن به نا زیباییها که خیلی از توجه کردن به زیباییها مهمتره ما آروم آروم میتونیم باورهای محدود قدیمی که مثل سیمان به ذهنمون چسبیدن رو جدا کنیم و باورهای درست و جایگزین کنیم که این هم تکامل میخواد
یه روز شیطان به موسی گفت سه نصیحت بهت دارم گوش کن تو زندگی به دردت میخوره موسی گفت نصیحت تو به درد خودت بخوره برای خودت نگه دار از خدا ندا آمد که ای موسی به نصیحت شیطان گوش کن برات خوبه که گوش کنی موسی به شیطان گفت نصیحت تو بگو شیطان گفت وقتی زیر سقفی با یک نامحرم قرار داری یک راه باز بزار اگه این کارو نکنی من وارد میشم و …. دوم اینکه زمانی یه عمل خیری از قلبت گذشت به موقع انجام بده که اگه انجام ندی منصرفت میکنم سوم اینکه وقتی عصبانی شدی در هر حالتی هستی تغییر بده یعنی وقتی جایی هستی سریع اون مکان و ترک کن یا در حالت نشسته هستی بلند شو و قدم بزن که اگه این کارو نکنی من فتنه ایجاد میکنم یعنی من در هر حالتی باید بتونم ذهنم و اینطور کنترل کنم بهترین روش کنترل ذهن در مواقع حساس اینکه از یه دیدگاه دیگه ای موضوع و ببینی و سعی کنی خوب فکر کنی این داستانی که گفتم فقط به کنترل ذهن مربوط میشه وقتی من بتونم خوب ذهنمو کنترل کنم صد درصد در طی کردن تکامل بیاندازه کمک حالم هست این تکامل تو هر قسمت زندگیم میتونه باشه
استاد شما بینظیری تنها کسی هستی که دوره تکامل درک کردی و من چققققققدر باید خوشبخت باشم که در مسیر شما قرار بگیرم و این در مسیر شما قرار گرفتن هم برای من یه دوره تکامل و داشت که آروم آروم طی کردم تا خدا منو با شما آشنا کرد همه چیز تکامله من باید شخصیتم و برای بهتر شدن تربیت کنم تا ظرف وجودمو برای دریافت نعمتهای خداوند که در مسیر راستی پاکی و درستی و صداقت قرار داره رو دریافت کنم بهشت را به بها دهند نه به بهانه نمیشه ادا در آورد نمیشه سر جهان کلاه گذاشت خدایا بینهایت سپاسگزارم بابت گام دوازدهم که چققققققدر برام عالیییییی بود
یا حق
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
رد پای روز 2 دی رو با عشق مینویسم
إِنَّ ٱلۡمُتَّقِینَ فِی جَنَّـٰتࣲ وَنَهَرࣲ ، آیه 54 سوره قمر
محققا اهل تقوا در باغها و کنار نهرها منزل گزینند
امروز صبح که بیدار شدم، تمرین ستاره قطبیم رو نوشتم و البته با احساس خوب نوشتم
و کم کم حاضر شدم تا برم و امانتی هارو تحویل فردی بدم که خیلی برام ارزشمند هست و قدم آخر رهایی رو بردارم ،رهایی و گذشتن از عشق ، و یک سال و 4 ماه بود که ندیده بودیم همدیگه رو
که البته دو سال پیش هم چند بار بیشتر ندیدمش
امروزم رو نمیدونم چجوری بنویسم ،واقعا هیچی نمیدونم
خدایا تو بگو هرآنچه که باید گفته بشه
نمیدونم ،هنوز، از کل روزم یه سوال دارم
چرا نتونستم صحبت کنم؟
چرا نتونستم کلمه ای اضافه تر بگم
چرا دوباره همون تضاد دو سال پیش رو احساس کردم ؟
من که توی این دو سال و یک سالی که در سایت عباس منش بودم و خیلی به نسبت دو سال قبل در ارتباط برقرار کردن خوب شده بودم و میتونستم به چشمای آدما نگاه کنم و حرفمو بگم و با احترام صحبت کنم و درخواستمو بگم
چرا مثل دو سال پیش نتونستم حرف بزنم ؟؟؟
چرا نتونستم به کسی که دوستش دارم ،بگم چند دقیقه بیشتر بمون، تا باهم صحبت کنیم
که البته نوع دوست داشتن الانم با دوست داشتن دو سال پیشم کاملا متفاوت شده
دو سال پیش من حاضر بودم به هر قیمتی که شده عشقی رو بدست بیارم که داشت با افکار و اعمالم به من ضربه میزد و میخواستم به زور کسی رو متقاعد کنم برای اینکه منو دوست داشته باشه
اما بعد دو سال ،دقیقا امروز ، افکار من اینگونه بود :
و در دفتر ستاره قطبیم نوشتم که هرآنچه که تو بخوای رو میخوام ، و دوست داشتنم تبدیل به یک دوست داشتن رها گونه شده بود و حس خوبی بهم میداد
که سبب میشد آروم تر باشم
نمیدونم ،شاید که نه، صد در صد باورهایی دارم که محدوده و مانع از صحبت کردنم شد ، چون استاد عباس منش میگفت اگر کاری مطابق میلت پیش نرفت صد در صد باورهایی داری که سبب شده اونجوری که میخوای پیش نره ، وگرنه خدا همیشه به خواسته ها پاسخ میده ،اگر به خواسته ات پاسخ نداده حتما یک باوری داری که سبب این تضاد شده
و البته که در مسیر درست باشه
انگار به دهنم یه زیپ بزرگ وصل بود ، که نتونستم بیشتر صحبت کنم ،قشنگ حس میکردم که نمیتونم صحبت کنم لبام به هم قفل شده بود
الان که نوشتم ،یه لحظه گفتم برم ببینم دوره عشق و مودت در روابط قیمتش چند هست ،که اگر با پولایی که این چند روز خلق کردم برابر باشه ،میتونم بخرم ؟؟؟
چون من تعهدی هم داده بودم که به پولایی که جمع کردم، برای کلاس رنگ روغنم ،از اون ها خرج نکنم و پول رو خلق کنم
و از روزی که تجسم رو شروع کردم به طرق مختلف به خصوص تو این چند روز 4 میلیون و 500 به حسابم واریز شد
چند روز ، یعنی تو این دو روز
و میتونم دوره عشق و مودت در روابط رو بخرم
اما بازهم به عهده خدا میذارم ، نشونه ای اگر بهم بده ،دوره رو میخرم ، دلم میخواد خودش بگه ،چون وقتی دوره 12 قدم رو گفت و خریدم ، خیلی چیزا از قدم اول و دوم یاد گرفتم
هرچی پیش میره بیشتر درک میکنم که چرا خدا اجازه خرید دوره قانون سلامتی رو بهم نداد و گفت اولین دوره دوره 12 قدم رو بخر
که همین قدم آخر رهایی رو ، از فایل جلسه دو، قدم دو ، از خواسته عشقی که دو سال پیش سبب شد پا تو مسیر آگاهی بذارم ، برداشتم و عمل کردم
و اگر نشونه ای برای خریدش بهم بگه ، روی روابطم تمرکزی شروع میکنم ،همراه دوره 12 قدم تمریناتش رو انجام بدم
الان گفتم قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن اتفاقات امروزم بذار ببینم توضیحات عشق و مودت چی هست
دیدم نوشته
مشکلات شما در روابط از جایی شروع می شود که از هماهنگی با خودت خارج می شوی. یعنی از هماهنگی با نیروی هدایت گری که از خداست، اصل توست و قرار بوده راهنمای تو در مسیر تجربه ی خواسته هایت باشد
وقتی این جملات رو خوندم
فهمیدم چرا نتونستم با فردی که دوستش دارم ،صحبت کنم و بگم که کمی بیشتر جلو در مترو بایسته و باهم صحبت کنیم
من درمورد عشق و موضوعات زیادی که باورهای محدودی دارم ،از خدا دورم و باور ندارم که خدا میتونه برای من کاری انجام بده درمورد خواسته ام
و این سبب شد که طبق باورهای خودم ،نتونم صحبت کنم
اشکالی نداره ،همین که خدا امروز به اون زیبایی کمکم کرد تا کنترل کنم ورودی های ذهنم رو و تکاملی از صبح تا شب کمکم کرد تا احساسم رو خوب نگه دارم ، سبب میشه که دیگه نگم چرا نتونستم صحبت کنم با فردی که دوستش دارم
و دلم قرصه که عشق رو از درون دارم و میتونم عشق رو ارسال کنم
نمیدونم ، یه چیزی هم برای من عجیب بود
من قبلا با اینکه دیر به دیر میدیدمش ،اما عمیقا حس خلاء و بی قراری داشتم که دلم میخواست ببینمش
اما این اواخر اصلا چنین حسی نداشتم و یه جورایی حس میکردم دارمش و هر روز دارم میبینمش
نمیدونم چجوری بیان کنم
وقتی بعد از یک سال و چند ماه دیدمش ، انگار همین دیروز بود دیدمش ، درسته که دلم میخواست همدیگه رو ببینیم و توی دلم حس خوبی داشتم که بعد چند وقت میبینمش ، اما همه چی رو به عهده خدا گذاشتم ،گفتم تو مدیریتمون کن ،هرچی تو بگی همون رخ بده
ولی باز هم نتونستم درست احوال پرسی کنم ،که باز هم اشکالی نداره ، اگر کلامی هم صحبت نکردم ، قبلش وقتی منتظر بودم بیاد با خدا کلی صحبت کردم و تجسم کردم که خدا از عشقش به هردومون هدیه میده و نور عشقش رو میدیدم که به ما و به قلبمون عطا میشه عشق خدا در قلبامون هست
حتی وقتی عشق خدارو دریافت میکردم دوباره حس میکردم که عشق خداست که از قلب من به سمتش ارسال میشه
حتی تجسم میکردم خدا به صورت ویژه هردومونو با دستای بی نهایتش بغل کرده و از نور عشقش به قلبمون هدیه میده
من همه اینارو میدیدم
و سپاسگزاری میکردم
چقدر عجیبه ، این که الان یهویی متوجه شدم
من حتی اون لحظه که تصور کردم ، خدا از عشقش به قلبامون هدیه میده ،این درخواست رو نداشتم که عشق من رو در قلبش بذاره
فقط به این فکر بودم که عشق خدا در قلبمون باشه و همین تنها خواسته من بود
خدای من ، اشک تو چشمام جمع شد
چقدر من تغییر کردم به کمک بی نهایت تو
چقدر خواسته هام داره تغییر میکنه
من دیگه هیچ ربطی به طیبه دو سال پیش ندارم
وقتی این نوشته توضیحات دوره عشق و مودت رو خوندم
الان بیشتر دلم میخواد این دوره رو بخرم که یاد بگیرم ، اولش نجوای ذهنم گفت ، دوباره بخرم و یاد بگیرم و اون فرد تغییر کنه با رفتارمن
سریع جواب دادم به ذهنم گفتم نه
نمیخوام هیچ کسی رو تغییر بدم
من فقط و فقط روی خودم کار میکنم
اما الان که دقت میکنم میبینم که راهو درست نمیرم اگر اینجوری فکر کنم و همیشه باید یادم باشه که این خود خود منم که باید تغییر کنم و روی شخصیتم کار کنم
من باید خودمو تغییر بدم ، نه دیگران رو
این جمله ،منو به فکر برد
من اولش نوشتم شاید از باورام بوده که نتونستم صحبت کنم
اما وقتی این نوشته رو دیدم یاد درخواستم از خدا افتادم واتفاقات کل روزم تا 12 ظهر
و البته باورهای من هم سبب شدن نتونم صحبت کنم
و وقتی دقت کردم ،دیدم من خودم رو در آغوش خدا میدیدم و سعی میکردم آروم و تسلیم باشم
الان که فکر میکنم به امروزم ، یه چیزی عجیب بود
دو سه باری قلبم به تپش افتاد اما خودم رو کنترل کردم و گفتم خدایا کمکم کن
و آرومم کرد
وقتی کسی که یک سال بیشتر بود ندیده بودمش اومد ،انگار همین دیروز دیده بودمش و حس دلتنگی نسبت بهش نداشتم
البته دلتنگی از جنس بی قراری منظورمه
اما یه جورایی حس اینو داشتم که هیچ فاصله ای بین ما نیست
اما نتونستم صحبت کنم
نمیدونم چجوری حسمو بیان کنم ،یه حس رهایی داشتم ، در عین حال که مشتاق بودم ببینمش ،اما رها بودم
در عین حال که دوست داشتم چند دقیقه بیشتر بمونه و صحبت کنیم ،اما رها بودم
وقتی بیشتر فکر میکنم ، من امروز صبح تو تمرین ستاره قطبیم ،دقیقا حرف هایی که از استاد عباس منش یاد گرفتم ،به زبان خودم نوشتم ،که خدایا
من آماده ام
من آماده ام دست منو بگیر ،منو ببر امروز و هر روز و هر لحظه و هر ساعت من دستمو میدم ، تو دست تو ،ببر منو اونجایی که باید ببری
ببینم اون چیزی رو که باید ببینم که به من کمک میکنه ، بشنوم آنچه را که باید بشنوم که به من کمک میکنه
من خودم رو در آغوش تو رها کردم
من اجازه میدم ، دست من تو دست توعه
تو سکان رو بگیر ،فرمون دست توعه ،منو ببر به مسیر راست ، منو ببر به مسیر درست ،منو ببر به مسیر عشق ، برکت ، زیبایی ،ثروت ،نعمت
منو ببر ،به من بگو ،با من صحبت کن از طریق بی نهایت دستانت
این جملات چقدر قدرتمنده چقدر خوبه برای تکرار کردن
و اینارو یادم آوردم و از خدا خواستم
به شکل تجسم من تو دستای خدا بودم و میگفتم تو مدیریتمون کن
من همه این صحبت های استاد رو به شکل تصویر میدیدم که خدا خودش دستمو گرفته
و عشق رو نه فقط به من بلکه به هردومون عطا میکنه
من صبح به خدا گفتم که به زبانم هرآنچه که باید بگم جاری کن و اراده ام رو تو در دستانت بگیر و بگو چی باید بگم؟؟؟؟
نمیدونم ،شایدم جدا از باورهای محدودم ، نمیتونم الان درک کنم که چرا نتونستم صحبت کنم ، حتی با یه لحنی گفت داری میری؟؟؟؟ این حس رو دریافت کردم که میخواست چند دقیقه بیشتر بمونم و صحبت کنیم
من وقتی صبح نوشتم و تجسم کردم که دارم صحبت میکنم و احترام میبینم از کسی که امانتیم رو قراره امروز بیاره
اما نتونستم حتی حرف بزنم و بگم چند دقیقه بیشتر باهم صحبت کنیم
اون فرد به من گفت داری میری؟؟؟؟!!! من انگار زبونم قفل شد و نتونستم مثل دوسال پیش صحبت کنم
و هی میخواستم بگم اگر وقت داری بعد یک سال که همدیگه رو دیدیم باهم صحبت کنیم
اما نتونستم
یه فکری هم داشتم که اگر بگم میگه وقت ندارم شاید این باور محدود سبب شد نتونم بگم و حرف بزنم
نمیدونم باورهای من سبب شد نتونم صحبت کنم ، یا اینکه وقتی صبح از خدا درخواست کردم و گفتم تو به زبانم جاری کن و به عهده خدا گذاشتم
نمیدونم درکی از این هنوز پیدا نکردم ،که چرا نگفتم صحبت کنیم
البته وقتی بیشتر فکرشو میکنم میبینم همه چی باوره و باورای من محدود بوده
در ادامه ، این روز بی نظیرم مینویسم که با جزئیات که چگونه قدم آخر رو برداشتم
و از صبح روز مهمی بنویسم که من از خواسته ام گذشتم
2دی ماه
صبح که از خونه اومدم بیرون و رفتم ایستگاه بی آر تی وایستم
،به فایل جلسه دو قدم دو دوره 12 قدم گوش میدادم و میخواستم تجسم کنم که همه چیز به خوبی پیش میره ، اما
،به یک باره حس کردم فقط و فقط باید تجسم کنم که روی شونه های خدا هستم و خدا دستای بی نهایت پر نور و عشقش رو ، روی قلبم گذاشت و انقدر من انرژی و عشق ازش دریافت کردم که بی نهایت حس خوبی داشتم و حس کردم باید تجسم کنم، تجسم هم فقط دریافت عشق از خدا باشه و عشقش رو ارسال کنم به همه
که فقط عشق رو ازش دریافت میکنم و قشنگ و واضح میدیدم و میبینم که نوری بسیار عظیم به قلبم منتقل میشه و من در یک دایره ای از نور قرار گرفتم در بغل خدای یکتا ، در دستان بی نهایت بزرگ ربّ ماچ ماچی من
و انقدر این گرمای زیبا رو در قلبم حس میکنم که حالم فوق العاده عالیه
و من هم میتونم این نور عظیم بی نهایت عشق رو به همه جهان هستی ارسال کنم
و میبینم که قشنگ ارسال میشه و حتی میدیدم که دور من یه دایره پر نور پوشیده شده که پر از عشقه و عشق رو ارسال میکنم و نورانی هستم
خدای من شکرت
وقتی رسیدم مترو، از شدت گرمای قلبم یهویی به زبانم جاری شد
قلبم رو تکراره ، همیشه دوستت داره
حالا که میگی آره؛ انگاری هوا تب داره بیقراره!
و خندیدم
آهنگ مرتضی پاشایی بود اولین بار بود من این آهنگارو بعد سال ها به زبونم جاری میشد ،اونم برای خدا
و قلبم گرم گرم بود
اولین بار بود تو عمرم انقدر گرمای زیبایی در قلبم حس میکردم و پر بودم از عشق
و چند بار تکرار کردم
قلبم رو تکراره ،همیشه دوستت داره و گریم گرفت و اصلا توجه نمیکردم که مردم تو ایستگاه میبینن یا نه
فقط میخواستم احساس اون لحظه ام رو با تمام وجود دریافت کنم از خدا و کیف کنم
و اومدم وایستم ایستگاه ،قطار بیاد ، انقدر سر شار از عشق بودم که قشنگ میدیدم که عشق رو از دستان خدا دریافت میکنم و از قلبم ، عشقی که بهم داده ارسال میکنم
وایساده بودم و منتظر قطار بودم و به صدای استاد عباس منش گوش میدادم که فایل جلسه دو قدم دو بود ، یهویی شنیدم یه نفر گفت میخواستم برم خط بهشتی ، دو نفر آدرس بهم دادن و من به حرف یکی گوش دادم و یه خانم گفت بشین همین مستقیم میره بهشتی
اما پیاده شدم و راهمو دور کردم و به حرف اون خانم گوش ندادم ، دور خودم چرخیدم
الان باید دوباره برگردم امام خمینی و از اونجا برم بهشتی،
منم خندیدم و همینجوری ادامه داد
تعجب کردم، انگار با هر حرفی که زد حامل یه پیام برای من بود
و ادامه داد
ولی خب حتما یه خیریتی داشت و الان دارم میرم بهشتی ، به هر حال الان دارم میرم و میرسم به خط بهشتی
اینو که گفت عمیقا خندیدم و گفتم خدای من چیکار داری با من میکنی
بهشتی ؟
خدا داشت آدرس بهشت رو به من میداد
قلبم داره از شدت عشق گرم میشه ، وای ، الان به قدری عشق رو حس میکنم و به قدری گرمای بی نظیری درون قلبم حس میکنم که اشک تو چشمام جمع شد و اشک جاری شد ،اشکی گرم و از سر شوق عشق
من تک تک لحظه های امروزم رو تو مترو نوشتم تا با جزئیات یادم باشه
لحظه به لحظه هدایت خدا رو یادم باشه
و بعد دوباره درک هایی که داشتم رو اضافه کردم
وقتی فکر کردم و الانم فکر میکنم ، به خودم میگم چرا اسم ایستگاه دیگه رو نگفت ؟؟؟؟؟!!!!
چرا گفت بهشتی ؟؟؟!!
چرا مثلا نگفت حقانی یا نمیدونم دروازه دولت و یا میرداماد و این همه اسم ایستگاه …. چرا گفت بهشتی
این صد در صد برای من پیام داشت
که فقط اومده بود تا پیامشو به من برسونه و به راهش ادامه بده
چون خودش گفت ،خودمم نمیدونم چرا به حرف اون آقا گوش دادم و مسیرمو تغییر دادم و اومدم اینجا و الان باید دوباره برم امام خمینی
تا بعد برم بهشتی
حتی من متوجه اومدن اون خانم نشدم که کی اومد ،وایساد پیشم
فقط صداشو شنیدم و برگشتم دیدم یکی داره با من صحبت میکنه
عجیب بود ؟؟؟ بدون اینکه من ببینمش و بهش نگاه کنم شروع کرد به حرف زدن
اتفاقا ، منم با اینکه داشتم به حرفای استاد عباس منش گوش میدادم کاملا واضح حرفاشو شنیدم
وقتی فکر میکنم میبینم چقدر خدا دقیقه
چقدر حساب شده میچینه
اون خانم اومد و پیامشو داد و رفت
و من باید شاخکامو تیز میکردم تا پیام اصلیشو دریافت کنم
و امروز سعی میکردم حواسم جمع باشه و شاخکام تیز
چون از اول صبح یه حسی بهم میگفت که خدا هر لحظه هدایتم میکنه و آرومم میکنه
و پیام اصلیش این بود
طیبه ، یه بار به حرفم گوش ندادی و2 سال پیش با نشونه ای که از قرآن بهت دادم و آیه 7 سوره قصص بود ، که گفتم نترس و غمگین نباش ما اورا به تو باز میگردانیم
تو گوش ندادی و راه خودت رو رفتی و دو سال از مسیر بهشت دور شدی ،اما اشکالی نداره این راه لازم بود تا تو به خودشناسی برسی و بعد به خدا شناسی و این مسیر بی نهایت ادامه داره
اما الان که آگاه شدی خودت آگاهانه انتخاب کن
دیروز تو مترو بارها بهت نشونه دادم اون جمله ی ، خودت انتخاب کن رو، یادته که طیبه؟؟؟؟
،دقت کردی امروزم نشونه دادم ؟؟؟
این خانم رو فرستادم که بهت بگم ، مسیر بهشت مستقیمه
بشین و جایی نرو ،فقط لذت ببر که مستقیم برسی به بهشت
پیاده نشی بری دوباره دور بزنی و راهت رو دور کنی طیبه !
الان دیگه وقتشه مستقیم بری و سریع به مقصود برسی
و من وقتی سوار قطار شدم داشتم مستقیم میرفتم که تو یه مسیری پیاده بشم
وقتی درک کردم حضور اون خانم رو و قطار اومد ،سوار شدم و به ایستگاهی که رسیدم پیاده شدم
وقتی قبل اینکه پیاده بشم تو قطار نشسته بودم دیدم دو تا پسر سوار قطار شدن و شروع کردن به گیتار زدن و خوندن
عجیب بود همیشه تو مترو آهنگای غمگین و از چیزای ناخوب میخوندن
اما امروز فقط از دوست داشتن و عشق میگفتن
تمام آهنگایی که میشنیدم از عشق بود
وقتی اومدن سمت جایی که من نشسته بودم
یهویی یه آهنگی زد که بی نهایت زیبا بود و به دلم نشست و به یک باره خوند ،
اولین بار بود این آهنگ رو میشنیدم
اول این تیکه شو خوند
دست من نیست ،تو عزیز جونمی
خودت نمیدونی همه بود و نبودمی
دست من نیست ای عشق ستودنی
وقتی اینو شنیدم
چون شاخکام تیز بود خندیدم
گفتم خدا چیکار داری میکنی ، دقیقا داری چیکار میکنی با من
و سریع تو گوگل نوشتم تا ببینم ادامه آهنگ چیه
آهنگ کلی این بود
صبح که تو چشمای تو خیره میشم
زندگی تازه شروع میشه برام
من از با تو بودن به خدا سرد نمیشم
تن تو، تن تو آتیشه برام
تو این اتاق پیچیده بوی تن تو
بیا بازم منو تو آغوشت بگیر
دوس دارم وقتی که نزدیک منی
اسممو آروم توی گوشم بگی
اسممو آروم توی گوشم بگی
دست من نیست تو عزیز جونمی
خودت نمیدونی همه بود و نبودمی
دست من نیست ای عشق ستودنی
دست من نیست تو عزیز جونمی
خودت نمیدونی همه بود و نبودمی
دست من نیست ای عشق ستودنی
هر کاری بخواهی میکنم بیای سمتم تو
نمیدونم چیکار کردم شدی سهمم تو
تو مثل هوای خوب بعد بارونی
تو بیای میکنم شهرو چراغونی
دست من نیست تو عزیز جونمی
خودت نمیدونی همه بود و نبودمی
دست من نیست ای عشق ستودنی
دست من نیست تو عزیز جونمی
خودت نمیدونی همه بود و نبودمی
دست من نیست ای عشق ستودنی
چی داشتم میشنیدم ؟؟؟ من از صبح تجسم میکردم که خدا محکم بغلم کرده و قلبم گرمای عشقش رو حس میکرد
و این آهنگ داشت میگفت
وقتی دیدم و گذاشتم از گوشیم که بخونه آهنگ رو، همه اش خندیدم و یهویی گریم گرفت ، باید پیاده میشدم از مترو و رسیدم به ایستگاهی که قرار بود ، فردی که بهم گفت بیا بیرون در مترو و امانتی مو بگیرم و امانتی من رو هم بهم برگردونه
10:10 بود که نشستم رو صندلی مترو و تا 12 باید منتظر میموندم بیاد
امروز فقط آهنگای مربوط به عشق میشنیدم ، ربّ من چه پیامی دارن برای من
خدا داشت منو با عشق بی نهایت آروم میکرد
تا قدم آخرم به راحتی انجام بشه
من این آهنگو دانلود کردم و گوش میدادم و با هر حرفش یه پیام جدید از خدا دریافت میکردم و گریم میگرفت و گریه میکردم تو مترو
و قلبم گرم بود و عشق رو به وضوح حس میکردم
وقتی گوش میدادم ،تلفن یه نفر زنگ زد
شنیدم آهنگ بود ، گفت :
عشقم زده به سرم که دل تو رو ببرم دورت بگردم
عشقت دلمو گرفت چشمات شبمو گرفت
میدونم چه انتخابی کردم دورت بگردم
انتخاب ؟!
دقیق دیروز رو بیلبوردا میگفت خودت انتخاب کن
و من میگفتم من تو رو انتخاب میکنم ربّ من
این آهنگی بود که تو عروسیا میشنیدم
و سال ها بود عروسی جایی دعوت نشده بودیم
خندیدم و گفتم عشق دلم ،ربّ من به سر منم زده که با قدم هایی که برمیدارم دل تو رو ببرم
دورت بگردم ربّ من
و بازهم گوش دادم به آهنگ دست من نیست ای عشق ستودنی
وقتی میگفت بیا بازم منو تو آغوشت بگیر
تجسم میکردم که خدا با دستای بی نهایت بزرگش منو بغل کرده و من عشق رو ازش دریافت میکنم
و میخندیدم و گریه میکردم
من از این آهنگ بی نهایت پیام دریافت کردم و فقط اشک ریختم
وقتی گفت
دوس دارم وقتی که نزدیک منی
اسممو آروم توی گوشم بگی
اسممو آروم توی گوشم بگی
یهویی شنیدم طیبه جان عزیزدلم نترس و نگران نباش و این جمله به زبانم جاری شد لا تخافی و لا تحزنی
وای خدای من چی داشتم میشنیدم
خدا با این آهنگ بهم گفت در گوشم ،که نترس و نگران نباش
من چنان ذوقی داشتم که فقط گریم میگرفت
یاد حرف الهی قمشه ای میفتم
میگفت
نترس غمگین نباش
میگفت
اگر یه لاتخفی به ما بگن، چه لذتی و چه وجد و شادی ایجاد میشه، قابل بیان نیست
که در وسط یه همچین عالمی که صد هزار خطر مارو احاطه کرده ، یه کسی بیاد در گوش آدم بگه که
لا تخف
تو نترس
هیچ حادثه بدی برای تو رخ نمیده
ولا تحزن
حزن و اندوه هم نداشته باش
کلا شاد باش
من داشتم لحظه به لحظه اون زمانی که منتظر بودم تا کسی که دوستش دارم بیاد و امانتی شو بدم و قدم آخر رو بردارم ، با خدا عشق میکردم و کلی حالمو خوب میکرد
تمام دقیقه هامو داشت پر میکرد از عشق
وای، خدا میخواد، امروز با عشقی که به من میفرسته ،دیوونه ام کنه ،دیوونه خودش
نشسته بودم و داشتم به آهنگ گوش میدادم
یه خانم اومد و گفت الان دارم درست میرم؟؟؟این خط تهش میره شادمان؟؟؟
من تو نقشه نگاه کردم و دیدم که درسته
خدا چی میخوای بهم بگی
اول گفتی بهشتی
الانم گفتی شادمان
دیشب حدود ساعت 2 از سایت به من سریال زندگی در بهشت قسمت 175 رو هدیه و نشونه دادی و استاد تو فایل دو تا پیام داد
اتفاقات خوبی در راه است و بارها تکرار کرد
تکرار جملات رو وقتی میشنوم ،تاکید خدا و به سرعت رخ دادنش رو بهم میگه
و احساس رضایت دارم رو وقتی گفت و لبخند زد و گفت پروژه به جاهای خوبش داره میرسه و مریم جان گفت که میبینم که لبخند رضایت به لب داری
استاد گفت خیلی لبخند رضایت دارم و عمیقا خندیدن و گفت خیلی وقته منتظر این فرصت هستیم
و پیام بزرگی برای من بود
و اون نشونه ها الان دوباره تاکید شد به من
از طریق دو نفر خانم
اول که گفت بهشتی
بعد گفت شادمان
خدای من شکرت
اینکه خدا داشت دوباره تاکید میکرد که شادمانت میکنم تا لبخند رضایت به لبت بشینه
کافیه که تو بگذری و به مسیر مستقیم بهشت راهت رو ادامه بدی
وقتی دوباره آهنگ رو گوش دادم
هوای داخل مترو یکم سرد بود ، کم کم داشت سردم میشد و تجسم کردم که رو دستای خدا نشستم و بغلم میکنه و گرماشو دریافت میکنم که کم کم گرم شدم
ساعت 10:30 هست
دارم به آهنگی که تو به من هدیه دادی گوش میدم
دست من نیست ،تو عزیز جونمی
خودت نمیدونی همه بود و نبودمی
داشتم گوش میدادم که تصویر این اومد جلو چشمم که به یک باره دو تا دستای بزرگتو به سرم و صورتم کشیدی و قشنگ حسش کردم و گریم گرفت
من حتی نوری که به سرم کشیده شد رو دیدم و حس کردم
چیکار داری میکنی با من ربّ من
اشک تو چشمام جمع شد
دست من نیست تو عشق دلمی ربّ من
تو داری بی نهایت عشقت رو به من میدی ،دارم اینو حس میکنم ، خدای من شکرت
انقدر تو مترو گریه کردم که مهم نیست هرکی هرچی میخواد بگه بگه
عمیقا اشک خود به خود جاری میشه و عمیقا میخندم
یه لحظه گفتم گریه نکن ، یک ساعت و چند دقیقه مونده که قدم آخرتو بذاری و بیاد بعد یک سال ببینیش
اگه گریه کنی از چشمات مشخص میشه که گریه کردی، تا این به فکرم رسید
سریع گفتم هیچی مهم نیست
هیچی
چون من الان دارم با خدا عشق میکنم
خدا داره با من صحبت میکنه
مگه میشه جلوی گریه پر از حس خوب و عشق رو بگیرم
استاد عباس منش میگفت وقتی تجسم میکنید و گریه میاد بذارین بیاد
الان من به شدت در این حالم
دست من نیست
عشقی ستودنی این آهنگ رو به من داد که الان گوش بدم ،من الان تو خود خود بهشتم
تو دستای گرم خدا ،که انگشتشو گذاشته روی قلبم و گرمای عشقش رو به من منتقل میکنه
وای خدای من الان یاد سریال زندگی در بهشت افتادم ،استاد میگفت یه لبخند رضایتی دارم و داشت عمیقا میخندید ،میتونستم اون حس رضایتش رو دریافت کنم
الانم من واقعا یه حس رضایتی دارم که لبخند و اشک باهم میاد و دارم آهنگ رو گوش میدم
خدایا شکرت
صبح تو دفتر تمرین ستاره قطبیم نوشتم که خدای من قلبم رو برای عشقت باز کن و آرومم کن و سر شار از عشقم کن
وای خدای من ،چقدر مرحله به مرحله خوب بلده چیکار کنه
یه آهنگ سر تاسر عشق و پر از حس مثبت بهم داد
خدایا شکرت
10:59 الان یه قطار وایساد
من داشتمگوش میدادم به آهنگ دیدم
نوشته بود تو بگو کجا ؟
من باهات میام
من بارها این جمله رو از خدا تو مترو نشونه گرفتم خیلی حس خوبی بهم داد
ساعت 11:30 بلند شدم و رفتم بیرون مترو ، کنار پله ها وایسادم
فکر نمیکردم با موتورش بیاد ، وقتی وایساده بودم و داشتم تجسم میکردم که خدا به من عشقش رو ارسال میکنه
و به وضوح میدیدم که هردومونو محکم بغل کرده و از بی نهایت عشقش به هر دومون عطا میکنه
و من بی نهایت خوشحال بودم
دیدم گوشیم زنگ خورد و 11:49 بود
سلام داد و گفت کجایی و دارم میرسم من وایسادم دم در و دوباره بهش زنگ بزنم که شنیدم گفت زنگ نزن اومدم
و با موتور وایساد جلو در مترو
عجیب بود ،هیچ اثری از تپش قلب ،و یا لرزیدن دست و پام که دیدمش نبود
انقدر آروم بودم که یه حس آرامش عجیبی داشتم
سلام دادم و حتی یادم نموند که حالشو پرسیدم یا نه
انگار نه انگار یک سال ندیده بودمش ، اصلا حس نمیکردم فاصله زمانی یک سال و نیم همدیگه رو ندیدیم و همین دیروز بود انگار دیدمش ،هیچ فاصله ای رو حس نمیکردم
چون من این روزا به وضوح داشتم میدیدمش و هر روز تجسم میکردم و احساس خوبی داشتم از دیدنش در زندگیم
وقتی اومد ، فقط 4 دقیقه باهم صحبت کردیم
اول امانتی های منو داد، حتی نتونستم درست تشکر کنم بابت امانت داریش و منم امانتیای خودشو دادم و چند تا حرف گفتم که مربوط به هدیه روز مادر و مرد بود و بهم گفت داری میری؟!
انگار تو لحن صحبتش این بود که نرو
یکم دیگه بمون ولی من نمیدونم اصلا زبونم بند اومده بود نمیتونستم صحبت کنم و بگم اگر وقت داری چند دقیقه صحبت کنیم
قشنگ حس میکردم که نمیتونم صحبت کنم
و هیچی نگفتم و سکوت کردم و نگاه کردم
و چیزی نگفت و تشکر کرد و خداحافظی کردیم و رفت
وقتی رفت به رفتنش نگاه کردم
به یکباره گفتم چقدر ساده و راحت گذشتم
طیبه تموم شد
و به زبونم جاری شد خدایا شکرت
شکرت که تونستم قدم آخر رو بردارم
و از پله های مترو رفتم پایین و مدام میگفتم چقدر عجیبه ،من این طیبه رو نمیشناسم، یا طیبه دو سال پیشو ؟؟؟
چقدر تغییر کردم
چقدر راحت گذشتم از عشقی که دو سال پیش اصرار داشتم
البته که این گذشتن هم کاملا تکاملی بود
حتی اصرار نکردم بیشتر بمونه و صحبت کنیم
در صورتی که دو سال پیش چند باری که دیدمش ،اصرار داشتم بیشتر ببینمش اما الان هیچ اصراری نکردم
با اینکه دلم میخواست چند دقیقه ای صحبت کنیم ،اما کاملا رها بودم
و به اینا فکر میکردم و بغض داشتم
وقتی برگشتم تا سوار قطار بشم، بغض عجیبی داشتم نمیتونستم گریه کنم ،چشمام پر اشک بود
از یه طرف میگفتم طیبه بهت افتخار میکنم
از یه طرف برام عجیب بود چرا به یک باره تپش قلبم که چند دقیقه قبل اومدنش بود تبدیل شد به آرامشی بی نهایت عظیم
که هیچ حسی مثل بی قراری و یا اصرار نداشتم
نه ترس و نه نگرانی
و با خودم گفتم چقدر ساده تو 4 دقیقه تموم شد
و میگفتم و بغض داشتم و از بین مردم که تو ایستگاه وایساده بودن و منتظر بودن قطار بیاد رد میشدم
و حاله ای از اشک توی چشمام جمع شده بود و جلوی اشکمو نگه داشته بودم
تو خودم بودم و یه لحظه گفتم بهت افتخار میکنم طیبه ، تو درست ترین کار رو کردی و رها شدی
و با بغضی که داشتم ، برگشتم سمت دیوار که صندلی هاهستن
ربّ من شکرت چی داشتم میدیدم
داشتم با بغص میگفتم من بهت افتخار میکنم طیبه
برگشتم سمت دیوار مترو
دیدم بزرگ نوشته
رو بیلیورد دیوار تبلیغ یه فیلم بود
پایینش بزرگ نوشته بود
شجاعت همه چیزیه که لازم داری ….
و اسم فیلم باغ کیانوش بود
…
بغضم ترکید
زدم زیر گریه و مثل یه شیر آب انقدر آب از چشمم میومد که تعجب میکردم من چقدر اشک دارم و انقدر گریه کردم مثل شیر آب سرایزی میشد که از این همه توجه خدا به من داشتم اشک میریختم
چون خدا داشت منو آروم میکرد ،مگه میشه عشقت رو که بغض داره و نمیتونه رها بشه از بغص ،کمکش نکنی و اشک رو بهش هدیه ندی که حالشو خوب و آروم کنی و نشونه بزرگی بهش بدی
من بارها به این بیلبورد ها نگاه کردم تو مترو، و این فیلم رو که تبلیغ زدن دیدم
اما این جمله شو ندیده بودم
چقدر خوب بلده که آرومم کنه
بارها خوندم اون جمله رو و تا قطار بیاد فقط اشک ریختم
و خندیدم
عجیب تر اینه ، قبل اینکه بیام و اون بیلبورد رو ببینم ، وقتی من میخواستم سوار قطار بشم ، دوباره یادم اومد باید برم سمت جلو قطار که وقتی رسیدم تجریش از خروجی نزدیک برم بالا
وقتی دیدم آخر قطار هست ، رفتم تا برسم به سمت جلوی راه روی انتظار تا منتظر باشم و قطار بیاد و اونجا این جمله رو دیدم و
شجاعت همه چیزیه که لازم داری ….
منو برد به این سمت تا با این نشونه بهم بگه
آفرین تو شجاعتت رو نشون دادی و قدم آخر برداشتی و گذشتی از خواسته ات
و من رو ،ربّ و صاحب اختیارت رو انتخاب کردی
چقدر خوب بلده که قلبم رو بدست بیاره
چقدر خوب بلده که مرحله به مرحله
قدم به قدم
تکاملی قلبم رو باز کنه
و عشقش رو جاری کنه در قلبم
ربّ من سپاسگزارم ازت
خیلی دوستت دارم
خیلی دوستت دارم
هرچی تو بگی
من تا خود تجریش گریه کردم
و بارها تکرار کردم
شجاعت
شجاعت
شجاعت
همه چیزیه که لازم داری طیبه
و میگفتم این جمله یه هدیه هست که بهت داده شد
از این به بعد راحت تر میتونی بگذری و شجاعتت رو نشون بدی ، چون شجاعت همه چیزیه که لازم داری
تا در همه جنبه ها پیشرفت کنی و در مسیر خدا قدم برداری بدون هیچ ترس و نگرانی
کافیه که بخوای و قدم برداری و شجاعتت رو در عمل نشون بدی و بگذری از هرآنچه که باید بگذری تا خدا رو بدست بیاری
تو قطار همه نگاهم میکردن و من جوری اشک میریختم و میخندیدم که معلوم نبود چیکار دارم میکنم
وقتی گریه کردم سبک شدم دو بار ،بهم زنگ زد
فکرشو نمیکردم بهم زنگ بزنه
و پرسید که یه چند تا چیز گذاشتی برام و بهش گفتم هدیه هست و نوشته ای براش تو دفتری که خریده بودم ، نوشته بودم
با یه لحن خوب و شادی بهم گفت ،دارم دفتری که توش برام نوشتی رو میخونم و من تو مترو بودم و خندیدم و تشکر کرد و گفت الان دارم میخونمش و بازم تشکر کرد و خداحافظی کردیم
بعد نشسته بودم و داشتم گریه میکردم که حس کردم باید قرآن بخونم
و گفتم خدا تو بگو کدومسوره ؟
یهویی به زبونم جاری شد سوره 54 آیه 54
رفتم از اپلیکیشن نگاه کردم دیدم سوره قمر هست
از اول خوندمش ،اما گفتم چی قراره بهم بگی
که شنیدم آیه 54 رو باید بخونم
و آیه 54 این بود
إِنَّ ٱلۡمُتَّقِینَ فِی جَنَّـٰتࣲ وَنَهَرࣲ
محققا اهل تقوا در باغها و کنار نهرها منزل گزینند
برام جالب بود چقدر خدا دقیق میگه
من اصلا نمیدونستم اگر شانسی یه عدد بگم و آیه بگم ،اون سوره اون تعداد آیه داره یا نه
و خدا که بهم گفت سوره 54 قرآن آیه 54
دقیقا سوره 55 آیه بود و آخرش نشانه بهشت بود
امروز چقدر نشانه بهشت رو بهم داد
و با آیه قرآن بهم گفت ،که از این بعد بعد هم اگر تقوا داشته باشی در همه جنبه ها ،کنترل ذهن داشته باشی و احساست رو خوب نگه داری
و راه مستقیم رو بری به سرعت به بهشت میرسی
یاد تمرین ستاره قطبی افتادم
استاد عباس منش میگفت یه جاده مستقیم که سوت میزنی و لذت میبری و از نعمت ها لذت میبری و میرسی به بهشت
که همه نعمت ها هست
و تو راه، مدام به خودم میگفتم بهت افتخار میکنم طیبه و اون نوشته شجاعت رو به یادم میاوردم و میگفتم از این به بعد باید برای خیلی چیزا شجاعتت رو نشون بدی
و سریع قدم برداری
تا مدارت تغییر کنه
وقتی رسیدم سر ورکشاپ به شدت گرسنه ام شد ،گفتم خدایا گرسنه ام هیچیم نیاوردم بخورم چیکار کنم؟
اصلا هم حواسم نبود که پول دارم و میتونم بخرم ، بیشتر به اتفاقات امروز داشتم فکر میکزدم
و رفتم داخل
نگهبان سالن که ترک زبان بود ،وقتی منو دید گفت کجایی دختر؟ نگرانت شدم ،دیر اومدی امروز ؟
همیشه میای و امروز دیر کردی به فکرت بودم و من خندیدم و تشکر کردم واومدم و زاویه ام رو مشخص کردم و امروز دو تا ،تار گذاشته بودن که عاشقا تار میزنن
نشستم تا طراحی کنم
همونجور نشسته بودم و داشتم به تک تک اتفاقای امروز فکر میکردم و حواسم به اطرافم نبود ، که دیدم یه استادِ خانم که هنرجوی استاد رنگ روغنم هست ،اومد و گفت ناهار خوردی؟
گفتم نه گفت بیا باهم بریم ناهار بخوریم
گفتم نه ممنون من نمیخورم خودتون برین، نوش جان
گفت بیا میخوام نهار بخورم ،بیا یه پیتزا بخریم باهم بخوریم
و یاد حرفم افتادم
وقتی بهم گفت یه جرقه تو سرم زد که تو چند دقیقه پیش گفتی گرسنه ام و خدا بهت پاداش شجاعتت رو با این هدیه داره میده
تو دلم وقتی اینو فهمیدم ،هنوز بغض داشتم
گفتم نمیخوام این هدیه رو
میخوام دلمو بدست بیاره
آروم بشم
و یه جورایی نخواستم این هدیه شو قبول کنم و البته میخواستما ،اما میخواستم یه پاداش بزرگتر بهم بده ،
اما سریع به خودم گفتم
ببین اگر در مسیر درست قرار بگیری ،همه چیز به درستی رخ میده
به هموار ترین شکل
همین که گفتی گرسنه ای ، خدا دستی از دستانش رو فرستاد تا بهت ناهار بگیره
وقتی داشت اصرار میکرد ،و من میگفتم نه
گفت تو چرا انقدر تعارف میکنی پاشو بریم
و گفت بابات در قید حیات هست؟
گفتم نه ،فوت کرده
گفت بابای منم فوت کرده
امروز دلم میخواد براش هدیه بدم و بابام گفت بهت ناهار بدم
پاشو بریم
و حس کردم که باید برم و خدا بی نهایت دستشو فرستاده تا بهم بگه ،که از این به بعد همه چیز به نفع تو رخ میده و به سرعت حسش میکنی
فقط باید همیشه اینجوری یاد بگیری بگذری و رها باشی
فقط کافیه تو مسیر مستقیم باشی
و برای من یه همبرگر گوشت خرید
300 تمن بود
وقتی داشت سفارش میداد
بغضم گرفت چشمام دوباره پر اشک شد جلو میز ثبت سفارش
دیدم برگشت گفت نوشابه و چیز دیگه میخوای؟؟؟
با چشمای پر اشک گفتم ممنونم
من تا به حال تو اون رستوران کنار سالن از همبرگراش نخورده بودم و گرون بود برای من
همیشه از کوروش همبرگر گوشت میخریدیم و تو خونه خودمون ساندویچ درست میکردیم میخوردیم
دقیق یادم نمیاد آخرین بار کی تو رستوران همبرگر بخورم
چند سالی میشد
این دومین باری بود که من از اون رستوران غذا میخوردم
یه بار مادرم یه کباب و برنج خرید بردیم سه تایی با خواهرم و مادرم خوردیم
در صورتی که قبلا آرزو داشتم منم تو اون رستوران غذا بخورم
وقتی با استاد صحبت میکردیم و غذا میخوردیم گفت بابام دلش خواست ، یهویی به دلم افتاد برات ناهار بخرم
میدونستم کار خداست
از طرفی هم متعجب بودم
که وقتی رها شدم از چیزی که باید رها میشدم چقدر به سرعت اتفاقای خوب رخ میدن
بعد بهم گفت یه چیزی بهت میگم یادت باشه
وقتی کسی میخواد بهت چیزی بخره یا محبتی بکنه ،محبتش رو بپذیز و نگو نمیخوام
با کمال میل قبول کن
انگار خدا داشت بهم میفهموند که از این به بعد خیلی دستانم رو به سمتت میفرستم تا محبت و عشقم رو به تو نشون بدم
انگار خدا داشت به وضوح بهم میگفت آماده باش ، قراره اتفاقات نابی برات رخ بده
بی نهایت عشق قراره دریافت کنی
وقتی ناهارمونو خوردیم و برای خودش پیتزا گرفت و تموم شد
باهم برگشتیم سر ورکشاپ
امروز به همه استادا بوم رایگان داده بودن
من چون طراحی میکردم بوم ندادن به من
به یکی از استادا که همکلاسی پدرم بود تو شهرمون و تو ورکشاپ متوجا شدم که همکلاسی پدرم بود ، اومد حالمو بپرسه ،گفتم به ما که طراحی میکنیم هدیه نمیدین ؟
رفت و بوم رو آورد و داد به من گفت ببر کار کن
خیلی خوشحال شدم و خدارو شکر کردم
دومین هدیه ای بود که دریافت میکردم
بعد که طراحی کردم ، به خودم گفتم بغض نکن طیبه حالتو سریع خوب کن با سپاسگزاری
تمام تلاشمو میکردم
وقتی طراحیم تموم شد
رفتم تا با استاد طراحی صحبت کنم ، یهویی یه خانم بهم گل داد
از داخل پاساژ ،از مدیریتش به همه خانما دسته گل میدادن
یه گل بنفش زیبا و روش نوشته بود روز مادر مبارک
خیلی خوشحال شدم و یه لحظه گفتم من گل صورتی میخوام
دوباره راضی نشدم به این ابراز محبت خدا ، انگار یه چیز بزرگ میخواستم
ولی بعد گفتم هرچه از دوست رسد نیکوست تشکر کن و سپاسگزاری کن از خدا ،طیبه
و رفتم و وسایلامو برداشتم و رفتم تا از استادم خداحافظی کنم
تو راه یادم اومد ، مادرم قرار بود بیاد تجریش و سبزی خورد شده بخره بهش زنگ زدم گفت نشد بیام و من دو کیلو رفتم سبزی قورمه سبزی گرفتم
و داشتم برمیگشتم و به درختا نگاه میکردم و میگفتم هیچ برگی بدون اذن تو از درخت نمی افته
و یهویی آهنگ شاد عروسی شنیدم
همیشه اون آقایی که کنار پیاده رو آهنگ میذاشت آهنگای غمگین بود
نمیدونم چرا امروز فقط آهنگای عروسی میشنیدم
و همین که شنیدم سرمو بلند کردم و با لذت تکرار کردم آهنگ رو یهویی چشمم افتاد به بنر دفتر اسناد رسمی ازدواج
عدد 974 عددی که بین من و خداست رو دیدم
خوشحال شدم امروز مدام عدد 74 رو میدیدم و خدارو شکر میکردم
خیلی حس خوبی داشتم
قبلا این عدد رو وقتی میدیدم یاد اون فردی میفتادم که دوستش دارم ،اما یک سال شد که وقتی این عدد رو میبینم میگم منم عاشقتم خدا
و این عدد تاییدی شده از طرف خدا برای من و همیشه تاییدش رو میبینم
و سپاسگزاری میکنم
و عدد 74 تبدیل شده به عشق من و خدا
یکم جلو تر که رفتم آقای فال فروشی که چند وقت پیش ازش فال گرفتم که خدا بهم گفت رها شو از خواسته ات
دیدم داره میگه فال بخرین
سریع گفتم خدا تو بگو دلم میخواد باهام صحبت کنی و در مورد امروز بهم بگی و سریع 10 هزار تمن بهش دادم و یه فال گرفتم
خیلی دوست داشتم سریع بازش کنم و بخونمش
که ببینم خدا چی میخواد بهم بگه
اما بازش نکردم و گذاشتم تو جیبم
کل مسیر رو فکرم مونده بود پیش اون فال که خدا چی قراره بهم بگه و سعی داشتم تا خونه سپاسگزاری کنم
وقتی از مترو اومدم بیرون دیدم اتوبوس محله مون نیست
گفتم کاش اتوبوس بیاد نرم بی آر تی سوار بشم
سرمو برگردوندم دیدم اومد و خوشحال شدم و رفتم سوار شدم
وقتی رسیدم و خواستم کارت اتوبوسمو بزنم ،کارتم شارژ نداشت
راننده گفت بعدا نقدی بده
یهویی دیدم یه دختر کرایه منو با کارتش حساب کرد
گفت برای ایشون رو زدم
خیلی خوشحال شدم و تشکر کردم
کار خدا بود با بی نهایت دستش امروز 4 بار عشقش رو به من نشون میداد
و من اومدم خونه و گل رو که از پاساژ بهم داده بودن به مادرم هدیه دادم و 300 هزار تومان برای روز مادر هدیه دادم بهش
خیلی خوشحال شد
و همدیگه رو بغل کردیم
و اومدم و شروع کردم به خوندن فال
کنجکاو بودم که چی نوشته
از طرفی هم کمی نگران بودم میگفتم نکنه خدا بگه کارت درست نبوده
همین که بازش کردم چشمم افتاد به اول فال
روزگار خوشی
خندیدم گفتم تا آخر فال بی نهایت پیام عالی برای من هست
متن فال حافظ این بود
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
روزگار خوشی و آرامش تو بسیار نزدیک است ، اگر کمی حوصله کنی ،شرایط تو بسیار بهتر از این خواهد شد ، اگر اندوهی در دل داشته ای یا سختی و مشکلی بر تو وارد آمد ، به زودی پایان خواهد یافت و شادمانی در دلت خانه خواهد گزید
اینک که شرایط رو به بهبود است قدر لحظات زندگی ات را بدان و با سخنان بی جا یا با اعمال ناسنجیده ، روزگارت را تلخ مکن
چرا که هیچ کس نمیداند در تقدیرش ،چه چیز نوشته شده است
این پیام فال ، واضح ترین پیام بود برای من
انقدر خوشحال شدم به قدری از ته دل خندیدم
که کیف میکردم
و اونجا که نوشته بود با اعمال ناسنجیده روزگارت را تلخ نکن
یاد یه لحظه افتادم که تو اتوبوس بودم و به همون فرد فکر میکردم و یادم اومد که چیزی گذاشتم براش که بهش نگفتم چیه
و میخواستم پیام بفرستم و بهش بگم
اما منصرف شدم و گفتم مگه امروز تموم نشد ،چرا میخوای دوباره پیام بدی بهش
درسته که هنوز یه امانتیم رو نداد و گفت پیدا میکنم میارم
اما
تو دیگه باید تمرکزت رو روی خودت بذاری
و هر موقع پیدا کرد مطمئن باش که هرچی هست خیر هست برای تو
پس رها باش و به راهت ادامه بده
اما دلیل نمیشه که پیام بدی
دیگه تموم شد طیبه
امروز باید قدم آخر رو برمیداشتی و شجاعتت رو به خدا نشون میدادی و نشون دادی
پس رها کن
و خوشحالم که تونستم اون لحظه درست تصمیم بگیرم و هیچ پیامی نفرستادم
و بی نهایت سپاسگزار خدا هستم که هدایتم کرد
و این پیام فال منو یاد این ، تصمیم درستی که گرفتنم انداخت
و من باز هم گفتم خدایا شکرت
که عمل ناسنجیده انجام ندادم
و بارها فال رو خوندم و کیف کردم و لذت بردم
اونجا که تو فال نوشته بود شادمانی در دلت خانه خواهد گزید
یاد سریال زندگی در بهشت 175 که استاد گفت احساس رضایت دارم ،یا تو مترو که خانمی گفت تهش میره شادمان
و آخرش شب با خوندن فال دوباره خدا بهم گفت شادی در دلت خونه میکنه
حالا شادی چیه؟
شادی کیه؟
شادی خداست که در دلم خونه میکنه و من رو سر شار از عشق میکنه
خدایا شکرت
امروز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود
کلی حال خوب
و احساس دوست داشتنی که رنگ و بوی خدا رو به خودش گرفته بود و کاملا آزادانه و رها حس عشقی که خدا بهم هدیه داد رو سعی کردم ارسال کنم به فردی که دوستش دارم
و عمیقا ارسال کردم عشق خدایی رو که ربّ و صاحب اختیار همه جهان هستی هست
و بی نهایت سپاسگزارم
تا شب نشسته بودم و رد پاهای جمعه تا یک شنبه رو مینوشتم
و بعد با آرامشی زیبا با عشق امروزم رو مرور کردم و خوابیدم
یه حسی دارم که
امروز بزرگترین قدم زندگیم رو برداشتم
رهایی
رهایی از درخواست عشق
که بار بسیار سنگینی از قلبم به یک باره برداشته شد
در گیری اصلی من در این دو سال عشق بود و البته از وقتی که مدام میگفتم چرا کسی منو دوست نداره واین عشق سبب شد من به خودم بیام و خودمو بشناسم
و حالا رها شدم و آزادم
خدایا شکرت که آزادانه یاد گرفتم دوست داشتن آدم هارو
الان توی قلبم فردی که برای من ارزشمنده ،یه جور رهاتر و آزاد تر دوستش دارم و شکل دوست داشتنم متفاوت شده
احساس میکنم از امروز که رها شدم زندگیم به یک باره جهش خیلی بزرگی خواهد داشت
و من دقیقا اون حرف استاد که تو فایل زندگی در بهشت قسمت 175 گفت
اتفاقات خوب در راهه
پروژه به جاهای خوبش داره میرسه
و احساس رضایت دارم
و خندید
و من هم آخر شب احساس رضایت داشتم از خوندن فال و مرور تک تک قدم های امروزم
و خدارو شکر میکنم که به من این همه عشق داد و کل روز محکم بغلم کرد تا عشقش رو دریافت کنم
بی نهایت سپاسگزارشم
بی نهایت از استاد عزیز و مریم جان سپاسگزارم که با تک تک فایل هایی که میذارن بی نهایت سپاسگزارم که هر بار خدا هدایتم میکنه به فایلی و کلی درس یاد میگیرم و سعی میکنم عمل کنم
فکرشو نمیکردم بعد یکسال ورودم به این سایت از این خواسته ام رها بشم
حتی من در دفتری که امروز هدیه دادم ،پارسال گرفته بودم و در تاریخ 1402/9/27نوشته بودم متنی رو
و دقیقا یک سال بعد در همین تاریخ خدا بهم گفت فردا صبح حتما بهش بگو و رها شو از عشق
تاریخ دفتر و هم زمانیش رو که دیدم متعجب شدم
و اون شعری که خدا بهم گفته بود
یک سال قبل
که تو این هفته دوباره بهم یادآوری کرد
و تو رد پام نوشتم
که نوشته بود
آن یکی آمد درِ یاری بِزد / گفت یارش : کیستی ای مُتَمَد ؟
مثنوی معنوی
شخصی آمد و درِ خانه معشوق خود را زد . معشوق از درون خانه پرسید : کیستی ؟ گفت منم . معشوق گفت : بازگرد . زیرا هنوز تو خامی و هنوز دَم از «من» می زنی و مدّعی عاشقی هم هستی . آن شخص بازگشت و یکسال در فراق یار ، شهر و دیار خود را رها کرد و رفت . پس از یکسال به درِ خانه معشوق آمد و در زد . معشوق از درون خانه پرسید : کیستی ؟ گفت : آن کسی که اکنون پشتِ در ایستاده نیز تو هستی . معشوق گفت : اکنون که تو ، «من» هستی درون خانه آ . آیا می دانی چرا سال قبل تو را به درون خانه راه ندادم ؟ برای اینکه دو «من» در یک خانه نگنجد .
دقیقا یک سال شد
و من بعد از یک سال در خونه خدا رو زدم و گفتم من نیستم ،همه تویی
چقدر آروم و تکاملی هدایتم کرد
وقتی فکر میکنم میبینم من نمیتونستم پارسال به یک باره رها بشم از خواسته عشق ، اما توی این یک سال خدا آروم و تکاملی کمکم کرد تا یاد بگیرم چجوری باید رها بشم
تا قدم بردارم
حتی فکرشم نمیکردم بعد یک سال خودم با پای خودم برم و با دستای خودم پیام بدم و بگم و آخرین قدم رو بردارم و بخوام که دیگه نخوامش و الان در صورتی میخوام به خواسته عشقی که داشتم برسم که خدا رو داشته باشم و خدارو ببینم
پارسال یه بار این متن رو نشونه داد بهم و گفتم چشم یک سال روی خودم کار میکنم و تلاش میکنم
و حالا یک سال شد
من چه عشق عظیمی رو حس کردم امروز ،خدایا شکرت
و من چشم گفتم و همه چیز به هموارترین و به نفع من رخ داد
استاد میگفتن که وقتی روی خودت کار میکنی یهویی میبینی همه چی تغییر کرده ، قدم های متوالی و کوچیکی که برمیداری یهویی زندگیت رو تغییر میدن
خدایا شکرت هرچی تو برای من بخوای من به خیر تو محتاجم
برای تک تک دوستان بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت از خدا میخوام
سلام طیبه عزیزم
توی این سایت بچهای زیادی میبینیم نتایج و موفقیت ها و ارزوهاشون که رسیدن میان میگن توی یک کامنت مینویسن و تمام میشه
اما وقتی کامنت تو رو خوندم با خودم گفتم این کامنت نتیجه س با احترام به بقیه دوستانی که توی سایت نتایجشون میگن ولی من از این جنس نتایج بیشتر امید میگیرم تا اینکه دوستی میاد توی دوتا پاراگراف نحوه ران کردن بیزینسش مینویسه
شاید بعضیاشون از قبل ترمزاشون توی کامنتهای قبلشون پیدا کردن و میان توی چندتا پاراگراف نتیجه ای بدست اوردن مینویسن البته بعضی ها هم نمینویسن ولی اینجوری خیلی فرق میکنه
احساس میکنم بقیه سخت مینویسن احساس میکنم بقیه از نحوه پیدا کردن ترمزاشون مینویسن با اب تاب مینویسن نشونه ها رو ولی سخت مینویسن
اما تو طیبه برای من اسون نوشتی این همون مسیر درسته
این همون مسیری که منم میخوام
دختر میدونی من با نیمه دوم کامنتت اشکام دراومد چون یه حسی میگفت باید رها کنی
یادم افتاد اون موقع رو که توی دفترم نوشته بودم میخوام رها باشم و لذت ببرم و وابستگی معنا نداره البتع هنوز نفهمیده بودم که عاشقم شده ولی میفهمیدم که ارتباطمون داره یه دوستی عمیق میشه
میفهمیدم وقتی از سالن برمیگشتم چطور با شوق و ذوق براش تعریف میکردم چه کار کردم چقدر خوب عمل کردم
یاد اون روزا افتادم چقدر حسش خوب بود چقدر این عشق ساده رو که نمتونم اسمش بذارم عشق یه دوست داشتن کمی عمیق بین دو دوست بود نه بیشتر ولی حس عشق و عالی شو هنوز دارم
دلم رفت اونجا
هرچند با یاد خدا ازش خدافظی کردم بهش گفتم اگر روزی این دنیا ندیدمت اون دنیا میبینمت چون از همون اول با یاد خدا بود بودنمون درسته الان که دیگه شرایط به جایی رسیده که بخوایم هم نمیتونیم باهم باشیم
من خوشحالم که بر خلاف خیلییی از پسر ها و دخترها با احترام و عشق خداحافظی کردم
تمام کردم
حتی یادمه بعد از جداییمون یکی از دوستام بهم گفت x نمیدونه من دوست مشترکتون هستم توی حرفاش خیلی از خوبیای تو صحبت کرد
الانم سالهاست نه دنبالش کردم نه میکنم ولی این پیام تو بهم گفت که رها نکردی، رها نکردی این عشقو تا دوباره به قلبت برگرده و تجربه ش کنی
عزیزم برات بینهایت حال خوب میخوام
در پناه خدا باشی
به نام ربّ
سلام مریم جان
تا آخر نوشته هات خوندم اواخرش گفتم این صحبت ها رو برای چی به من نوشته مریم جان
که آخر جمله ات گرفتم پیام اصلی رو
این روزا خدا بارها با جملات مختلف بهم فهموند که تو رد پاهام نوشتم که بهم گفت
طیبه یه بار گذشتن کافی نیست
تو باید هر لحظه رها باشی
هر لحظه تسلیم باشی
سعیتو بکن
مثل بقیه چیزا یادت میدم که تسلیم تر باشی
حتی بهم گفت یادآوری کن زمان هایی رو که تسلیم شدی و گذشتی
و دیگه پیگیرش نبودی
تسلیم بودنت بوی تسلیم بودن میداد
به یادت بیاد
یادته چند ماه خط ایرانسلت که مسدود شد
جریانشو تو رد پاهام نوشتم
که دوستم راضی نمیشد بیاد به نام من بزنه و چون به نام پدرش بود و فوت کرده بود از خدمات ایرانسل خط رو مسدود کردن
و من مدام نگران این بودم که اون شماره ام رو فقط اون نفر داره
و اگر مسدود بشه چجوری امانتیمو بگیرم
و به همین خاطر تقلا میکردم که اون شماره به نامم بشه
و هر کاری میکردم دوستم راضی نمیشد و به یک باره دوستی 18 ساله مون امسال به کل تموم شد
دوستم که دختری بود که میگفت همیشه دوستیم باهم و حاضر بود برای من همه کار انجام بده
به یکباره گفت من نمیتونم سیم کارت بابام رو که دست تو هست به نامت بزنم
یادمه فکر کنم آبان ماه بود
من که دیدم عاجزم
تو یه هفته که بازم تو رد پاهام نوشتم
لحظه ای که احساس عجزمو به خدا گفتم و گفتم اصلا هیچی نمیخوام
شماره ایرانسل برای خودت
اصلا میرم یه ایرانسل جدید میخرم
نمیشه دیگه چیکار کنم
خدا دادم به خودت نمیخوامش
من اینو گفتم
و هفته بعدش خدا به دلم جاری کرد برو خدمات ایرانسل
رفتم و دوباره درخواست کردم که به نامم بزنن
تو راه دوباره گفتم نمیخوامش من میرم یه سیم کارت جدید بخرم
و انگار قشنگ رها بودم
حتی یادمه گفتم هرچی بشه خیره
وقتی رفتم کارمندای اونجا گفتن ،هفته پیش که رفتی با مدیرمون صحبت کردیم گفت کارشو راه مینداختین و تو دیگه رفته بودی
چقدر خوب که اومدی
و به سرعت کارای سیم کارت رو انجام دادن و سیم کارت به نام من زده شد
اصلا فکرشم نمیکردم
همه راه ها برای به نام من شدن بسته شده بود
یه چیز کاملا غیر ممکن
به ممکن ترین شکل به نفع من رخ داد
و الان به نام من شده این شماره
و حتی دائمی کردن خط رو
این عجز و رها بودنم رو خدا بارها از 2 دی بهم یادآوری کرده و تو رد پاهای این چند روزم نوشتم که خدا گفت نه فقط یه بار برای گذشتن از هر چیزی
و رها بودنت
بلکه هر لحظه باید رها بشی تا بذاری خدا طبق باورهات بهت پاسخ بده
حتی خدا این نشونه هارو بهم داد
و تو فایل جدید کلید اجابت دعا بهم واضح گفت که طیبه
اگر رها باشی در هرلحظه و یاد بگیری در همه خواسته هات رها باشی
و روی باورهات کار کنی تمرکزی و وقتی باورات قوی شدن و من با باورهای تو میتونم بهت پاسخ بدم
نمیشه که
بگم جایزه بهت میدم
اما تو هیچ کاری برای دریافت جایزه نکنی
من سمت خودمو خوب بلدم انجام بدم
اما تو چی؟؟؟؟؟؟
حاضری برای دریافت جایزه ات بها بدی ؟؟؟
بهاش چیه طیبه؟؟؟
بهاش اینه که هر لحظه تمرکز کنی ،سعی کنی تا جایی که میتونی تمرکز کنی روی هرچیزی که گوش میدی
یا فایل استاد ،یا انجام تمرینات ،یا گوش دادن به صدای ضبط شده خودت برای باورهای قوی که ساختی
یا پسرفت کردن در مهارتت و تغییر دادن شخصیتت
و کلی مولفه های دیگه
اگر حاضری که بهاشو بدی
بهاری رسیدن به خواسته هات ،به تک تکشون ،اینایی بود که گفتم
احساست رو هم هر لحظه خوب کنی
و هماهنگ کنی ذهنت رو با روحت
و از مسیر لذت ببری و عشق و حال کنی
اگر حاضری این بها هارو بپردازی
بسم الله
من برای بار چندم دارم از طریق مریم جان بهت میگم
رهاشو اونم هر لحظه
میدونی که جی میگم ؟؟!!!
اگه نمیدونی چجوری
لحظه رهاییت رو موقع به نام شدن سیم کارت یادت بیار
چون قشنگ نوشتی با جزئیات چی شد که رها شدی
پس بازم بهت میگم
تا بها ندی ، تا به حرفام توجه نکنی و بهاشو پرداخت نکنی نمیتونم کاری برات انجام بدم
مریم جان من امروز تو مترو دوباره نشونه گرفتم از خدا
به وضوح بهم گفت که هدیه مو میده
ولی الان با پیامت تاکید کرد
باوراتو تمرکزی تغییر بده
به قول استاد که میگه غیر ممکنه باوراتون تغییر کنه و نتیجه رو نبینید
وگرنه خدا که داره کارخودشو درست انجام میده
این منم که کوتاهی میکنم
ایراد از منه
من باید سعی کنم
وقتی سعی کردم خدا ببینه دارم سعی میکنم ،بی نهایت دستشو به سمتم میاره و کمکم میکنه و از جایی که فکرشم نمیکردم به خواسته هام میرسم در همه جنبه ها
که خواسته ها همه و همه یه قصد پشت خواسته داره ،که اونم هر لحظه یاد خدا باشم
خدایا شکرت که داری انقدر ریز هدایتم میکنی و وقتی میبینی نمیفهمم یا خودمو زدم به نفهمی
تاکید میکنی تا بفهمم
از طریق بی نهایت دستانت
نمیدونم چرا اینارو نوشتم ،اما
اولش که پیامتونو خوندم گفتم فقط ستاره بدم
اما جمله آخر پیام اصلیش رو به من داد که سبب شد درک هامو بنویسم
سپاسگزارم ازت مریم جان که برای من نوشتی
نور خدا به شکل شادی و سلامتی و عشق و ثروت و آرامشی عظیم در زندگیت جاری بشه
به نام الله یکتا که هر آنچه دارم از آن اوست
طیبه عزیز، کامنت ات رو که حدود نیم ساعت طول کشید تا آخرش خوندم، واقعا چقدر با درک عالی و عشق خداوندی نوشتی، چقدر نشونه ها رو خوب میبینی، من هم توی مترو این نشونه هایی که میگی را بارها دریافت کردم و الان که تو اینجا باز بهشون اشاره میکردی انگار مجدد برام نشانه از جانب خدا فرستاده میشد. مطمئن باش با این عشق و ارتباطی که با خدا برقرار کردی بهترین ها از هر نظر نصیبت خواهد شد، از کامنتت خیلی لذت بردم و بعضی جاهای چشام پر از اشک شد.
امیدوارم در این مسیر الهی، همواره احساس خوبت برقرار باشه.
در پناه حق
سلام به استاد عباس منش عزیز و همگی دوستان
استاد واقعا فایل بسیار عاااااالی بود،وقتی این همه نعمت ثروت رو آدم می بینه به این فکر می کنه که مگه ممکنه خدای رزاق این همه ثروت رو خلق کرده باشه اما بگه کسانی که ازش استفاده می کنند مومن نیستن و فقط آدمای فقیر با ایمان هستند؟!!!! و اصلا عقل آدم می گه چنین چیزی ممکن نیست چون خدا همیشه بهترینها رو برای ما می خواد و فقط اون که عشقش رو به ما با این نعمتها هم می خواد ثابت کنه٫٫٫٫٫
خدای بخشنده خدای مهربان خدای رزاق تو را به اندازه بزرگیت سپاسگزارم که نعمتهایت را بی نهایت در اختیار ما قرار می دهی و می خواهی به من نشان دهی که هر آنچه که می خواهم فقط و فقط باید از تو بخواهم٫٫٫٫٫
نباید گوشم را بسپارم به نجواهای شیطان و انسانهای ناقص العقلی که می گویند من نمی توانم تو را داشته باشم اگر ثروتمند باشم٫٫٫٫
خدای خوبم تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جویم،راه آنان که نعمت بخشیده ای بر آنان??????
استاد عزیز و میکائیل دوست داشتنی ان شاءالله سفرتون پر از شادی بی نهایت باشه???
استاد آبشار نیاگارا رفتین جای منم خالی کنین?
استاد ممنون می شم مدل اتوبوس بی نظیرتون رو بگین چی هست؟
خدایا خودت می دونی منم چقدر عاشق مسافرتم خودت امکاناتشو بهم بده?یکی از امکاناتی که می خوام یه اتوبوس مثل اتوبوس استاد در ونکوور کانادا?
الهی آمین
برای همگی بهترینها رو آرزو می کنم
شاد باشین
????????????????
سلام سید جان خیلی خوشحالم خیلی خیلی و خیلی دوستت دارم
میدونی بچه ها یه مطلبی اینجا میگویم استاد خیلی راست گو هستند
من برای اینکه آزمایش کنم دراین چند فایل لایو همش به این استاد عزیز طوری دیگر پیام میدادم که ببینم چقدر متعهد هستند به آنچه میگویند
توی این سه چهارتا لایو من عمدا حرفهای بد میزدم برو ببینم دروغگو ؛ کلاهبردار. حقه باز و….هزارتا حرف وکامنت اینطوری دراین لایوها. ….
دیدم ویاد گرفتم که کنترل ذهن وتوجه به خوبیها وتقوا یعنی چه
ایشان یکبار به حرفهای من توجه نکردند واونجا بود که درک کردم ایشان چقدربه کارکردن روی خودشان متعهد هستند
سیدجان ببخشید
خدایا شکرت به خاطر صداقت وراستی ودرستی این استاد عزیز.
واقعا من ازایشان یاد میگیرم هرچه درمورد پسرشان وهمسر سابقشان میگویند چقدر به آدم درس می آموزد
من ندیدم یک بار ازبدی کسی یاهمسرشان حرفی بزنند همش باحالت خنده میگویند واین یعنی تقوا وکنترل ذهن خدایا شکرت
یا مثلا این ایام من دارم قرآن میخوانم بعد دیدم چقدر حرفهای ایشان باقرآن مطابقت دارد الهی شکرت
همین حرفها که درمورد پسرشان گفتند در فایلی دیگر همینها راهم دقیق گفتند یاد سخن فکرکنم ازبودا است افتادم که میگوید
“راه درجهان یکی است وآن راستی ودرستی است ”
وسید جان ؛ ترا جون مادرت جون مایک اگر رفتی آبشار گارا و یلو استن حتما وحتما فایل زیبایی ازشون بزاری
سید جان به قول معروف شنیدن کی بود مانند دیدن
من وقتی این فایلها رامیگذاری خیلی خیلی روی من تاثیر میگذارد ویاد آیه قران می افتم که میگوید مگر زمین خدا پهناور. ….
سیدجان به آن خدای خالق من وشما بیش از دوسال است که فقط باشما هستم وهرروز خدا رابیشتر درزندگیم میبینم وحس میکنم وهرروز زندگیم بهتر وتوحیدی تر میشود الهی شکرت
برادرجان شما کاری کردی کارستان اینقدر هرروز دارم به گفته های شما ایمان می آورم که نگو شکرت خدای عزیزم
بگذار ذره ای بگویم سید عزیز ؛ وقتی به مشکلی برمی خورم شب به خدا میگویم الهی توخودت گفته ای که وقتی به زمین هبوط کردید هدایت من همراه شماست حالا میخوابم وبگو درخواب که راحل این مشکل چیه ؟
واین خدای مهربان نزدیکیهای اذان صبح درخواب به من میگوید وبیدار میشوم درهمان حال به سجده شکر میروم که گوشیم شروع به خواندن اذان میکند و آن لحظه اشکهایم جاری وبه یاد می آورم باور را ؛ که من لایق هم صحبتی با خدای عزیزم ومعلمم هستم
الهی شکرت
ولی سید جان نمیدانم چرا مدتی است همش خانم شب خیز جلوی چشمام است یه خبری است که من نمیدانم
خداحفظش کند
عزیزی خداجونم وشما سید عزیز