اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
🟣 “فَأَعرِضْ” یعنی بذار زمین محسن… دلم نمیخواد بسوزی
به نام خدای مهربــــــــــون مهربون . سلام.
راستش یه مدت بودیه چیزی ته دلم سنگینی میکرد… ازاون مدل دغدغههایی که آدم نمیتونه با کسی درمیون بذاره، چون میدونه کسی جز خودش نمیفهمه چی میگذره تو وجودش. اونم وقتی پای عزیزترین آدمای زندگیت وسطه: پدر، مادر، همسر، بچهها، رفقا… کسایی که بهشون عشق میورزی، امانمیتونی کاری برای رشدشون بکنی. نه از روی بیخیالی، که از روی ناتوانی. هرچند عوامالناس فکر کنند تازه اونها خیلی هم پیشرفته هستن!
تااینکه یه روز، سورهی “قل یا ایها الکافرون” افتاد توی دلم. نه یه بار، چند بار. باخودم گفتم: این که سوره کافرونه، چه ربطی به حال و روز من داره؟! امانشستم بخونمش با دل… .
“قُلْ یَا أَیُّهَا الْکَافِرُونَ (1)” بگو: ای کافران!
دیدم این فقط خطاب به یه عده آدم خاص نیست. یه جور اعلام مرز ومحدودهست. انگار خدا داره بهم یاد میده که تو قرارنیس همه رو با خودت همراه کنی، حتی اگه عاشقشون باشی.
“لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ (2)” من آنچه را شما میپرستید، نمیپرستم.
انگارخدا داره یادم میده محسن، تو اومدی برای راه خودت. باورهاشون فرق داره؟ باشه. درکشون از خدا، ایمان، حتی موفقیت باتو فرق داره؟ خب فرق داره! قراره مثل توفکر نکنن. قراره تو هم مثل اونانشی.
“وَلَا أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ (3)” و شما آنچه را من میپرستم، نمیپرستید.
اینجادیگه خیلی برام واضح شد. گاهی باید قبول کنی که دل بعضیا هنوزبرای چیز دیگهای میتپه. شاید یه روزی برسن، شاید هم نرسن. اماتو مسئول مسیر اونا نیستی.
“وَلَا أَنَا عَابِدٌ مَّا عَبَدتُّمْ (3)” و من آنچه را شما پرستیدهاید، نمیپرستم.
داره خطکشی میکنه خدا. میگه محسن، این مسیر توئه. نگاه نکن کی باهاته، کی برات کف میزنه، کی پشت سرت حرف میزنه. راهتـــــــــــــــو برو.
“وَلَا أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ (5)” و شما هم آنچه را من میپرستم، نمیپرستید.
خلاص !! یه جوررها کردنِ قضاوتهاست. یه جور سپردنِ آدمها به خودشــــــــــون. به رشد خودشون. به زمــــــــــان. به تقدیر.
“لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینِ (6)” دین شما برای خودتان، و دین من برای خودم.
همین یه آیه، دنیای منوزیر و رو کرد. گفت: ببین، تو فقط باید به مسیر خودت وفادار بمونی. تو فقط باید کاریو بکنی که هدایـــــــــــــــت درونیت میگه. باقـــــیش با من. :((( ؛ واقعا این میزان از حمایت از سمت خدا!؟ بغضم ترکید….
همینجا بود که انگار خدا اومد نشست کنارم و گفت: «محسن، نگران هیچیو هیچکس نباش… نه اونی که مخالفت میکنه، نه اونی که نمیفهمه، نه اونی که حرف درمیاره، نه حتی اون عزیزی که هنوز مسیرشو پیدا نکرده.»
انگار داشت میگفت:
« ● همه هزینههات با منه
● همه بدخواهات با منه
● همه اون چیزایی که از دستت خارجه با منه
تو فقط راهتو برو، بقیهاش پای من.»
و من همون لحظه یه باور جدید ساختم.
⬅️ باور کردم که در رنکینگ هستیِ من ، دومین باور قدرتمند تو مسیر خواستههام ، همینه: رها کردنِ دغدغههایی که از من نیست. واگذاریِ اموری که دست من نیست. همون فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ قرآنی… و سپردن به خدا
«فَذَکِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَکِّرٌ، لَّسْتَ عَلَیْهِم بِمُصَیْطِرٍ» (غاشیه 21-22) یادآور باش، تو فقــــــــــط یادآوری میکنی. تو مأمورِکنترل نیستی.
~~~~~
⭕️ یه بار یه بحث شدید بین آشنایان داشتیم. انقدر حرف خورده بودم و ناراحت شده بودم که رفتم نشستم توی ماشین ، و گفتم: دیگه بسه. گریه نکردم. فریاد نزدم. فقط نشستم و آیههای همین سورهی “کافرون” رو آرومآروم خوندم.
چنددقیقه بعد حس کردم دست خدا روی شونههام آروم نوازشم میکنه. نه اینکه مشکلا حل شده باشه، نه.
🪶 ولی بهم الهام شد و یه چیزی تو وجودم عوض شد. آروم شدم. انگار برای اولین بار فهمیدم که تو این معادلهها، من فقط یه بخش از بازیم. و خدا داره همهی بخشهای دیگه رو مدیریت میکنه.
الهام شد ، که محسن ، اگراعتمادت رو به خدا حفظ کنی و تسلیم همین الهامات بشی هـــــرکسی هـــــرکاری بکنه و هر اتفاقی بیفته همه و همه در راستای رشد و بالا رفتنِ تو میشه.
ازاون روز به بعد، هروقت کاری ازم خارج باشه، به خودم میگم: «فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ» . یه نفس عمیق میکشم، و کارو میسپرم به خودش. باورکن از همون لحظه، همه چی شروع میکنه درست شدن.
چون خدا، مثل یه پدر دلسوزه. فقط کافیه توبفهمی که بندهای، نه مدیر دنیا ومحیط اطرافت .
این ساعتی که تو بیدار شدی ، تایم ِ اوج دریافت الهامات منه . حتی اگر فقط بشینم یک استکان چای بخورم و هیــــــــــچ کار دیگه نکنم.
وقتی از خدا طلبکارانه چیزی رو میخوام ، اگه این ساعت بیدار شم… رد خور نداره که یا بهم میده یا میگه چکارکن تا بدستش بیاری.
لیلی جان ، الان که خوندم نوشتی خدا هم مادره هم باباست هم فرزند هم… کلی دلم گرم شد. آخیــــــــــش.
و ایضاً ، تو روحت شیطان رجیم که سالها ما رو…. .
و وقتی خدا همه چیزمیشود همه کس را… یعنی داریم نشونه میگیریم که در حال اوـــــــــــــــج گیری هستیم. بهبه!!
~~~
رفیق نازم ، نه ، بهشت رو اول همین جا خودم میسازم… بعد میرم اونطرف، اون بهشتِ آسمون هفتم .
إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ چون به چیزى اراده فرماید کارش این بس که مىگوید باش پس [بى درنگ] موجود مىشود.
~~~
🪶 اعراض میکنم از هرچیزی که در سیطره قدرت و اختیارات من نیست و رهایش میکنم… میدهم دست خدای دلبرم، تا خودش به بهترین نحو مدیریتش کند.
و طبق معمول به قلبم الهامگونه بازش خواهد فرستاد.
چکش کاری شده و رام .
~~~~~
بنظرت داستان چیه که دعای همیشگی تو… اومده روی قلب من و بعدش هم روی قلمم ؟!؟!
ازشنیدن این کلمات پر از مهر و باور عمیقاً خوشحالم و خدا روشکرکه تونستم ذرهای از این حس خوب رو به تو منتقل کنم. این انرژی و ایمانی که تودر متنت نشون میدی، خودش گواه اینه که تودر مسیر درستی قرار داری و نور هدایت الهی همیشه همراهته. و فقط باید به الهامات قلبیت عمل کنی.
اینکه دنبال صلح باخودت هستی و برای رسیدن بهش تلاش میکنی، ستودنیه. این مسیر، سفری پراز کشف و شهوده و هرقدمی که دراین راه برمیداری، تو رو به خودِ واقعیت نزدیکتر میکنه.
و این صلح درونی، ازدل همین باور به یکتایی و مهربانی خدا نشأت میگیره.
ایمان تو به خداوند واین نگاه زیبابه جهان، خودش یه گنج بزرگه. همین که این باورها رو درخودت ساختی و برای حفظ وتقویتشون تلاش میکنی، نشوندهنده قدرت درونی و عزم راسخت هست.
از اینکه کامنتها رو بادقت میخونی و پاسخ مینویسی، بسیار سپاسگزارم. این تعهدو توجه به دیگران، بازتابی از اون خودباوری و دلگرمی هست که دروجود خودت داری.
مطمئنم این حس خوب واین ارتباط الهی، همیشه در تو زنده می مونه.
خداوند هدایتگره راهمونه و باهر قدمی که در مسیر درست برمیداریم، اون هم ما رو هدایت میکنه. کنترل ذهن و ایجاد اهرم لذت برای فعالیتهای مثبت، کلیدورود به اون “مومنتوم مثبت” هست که بهش اشاره کردی. مطمئنم با همین باور وتلاش، به زودی اون چیزی رو که میخوای تجربه خواهی کرد.
حمید جان، ممنونم ازتو برا این همه انرژی مثبت و دیدگاه زیبا. تو خودت یه الگوی درخشان هستی.
برات بهترینها رو در این مسیر پر ازنور و پر از همراه آرزو میکنم!
چه زیبا گفتی! خاطرهی مسیرمدرسه و خواندن سوره “قل یا ایها الکافرون” باپسرت، چقدر پر ازدرس و یادآوری بود. اینکه بعد ازمدتی دوباره به این سوره برگشتی و الان درکی عمیقتر ازقبل پیدا کردی، نشوندهندهی رشدو تعالی تو دراین مسیره. دقیقاً همونطور که گفتی، این همون “مدار درک” است که استاد ازش صحبت میکنن. اینکه اول فقط ظاهر رومیدیدیم و الان به عمق معنا راه پیدا کردیم، حاصل تلاش وایمانی هست که درتو شکل گرفته.
اینکه تصمیم گرفتی در موردتغییرات رفتاری و رسیدن به خواستههات، سکوت کنی و اونها رو درعمل پیاده کنی، نشانهی هوشمندی و درک عمیق تواز این آیات هست. گاهی اوقات، بهترین پاسخ، سکوته واجازه دادن به عمل، تاخودش گواه موفقیت باشه.
اون ترس ازاعتماد کامل به خدا که گفتی، کاملاً قابل درکه. ماانسانها گاهی فکرمیکنیم باید خودمون همه چیز رو کنترل کنیم، اما وقتی یادمیگیریم که “تو فقط راهتو برو، بقیهاش پای من”، آرامش و قدرت حقیقی رو تجربه میکنیم. این همون توکل واقعیه که استرس رو ازما دور میکنه.
تصمیم تو برا تغییر عادات و دگرگونی شخصیت، با نوشتن لیست تغییرات رفتاری، خیلی عالیه. عالـــــــــــــــی!
منم چند ساله این روش رو دارم، اتفاقا خیلی هم مثمرثمره.
این نشون میده که تو فعالانه درحال ساختن آیندهی خودت هستی. این سکوتی که انتخاب کردی، در واقع یه قدرت پنهانه. این سکوت بهت اجازه میده تاروی اهداف خودت تمرکز کنی و اجازه ندی قضاوتها و تمسخرهای دیگران، مانع پیشرفتت بشن.
وقتی اون حرفها رو در دلت با آیه «دین شما برای خودتان و دین من برای خودم» جواب میدی، در واقع داری مرزهای خودت رومشخص میکنی و به جهان اعلام میکنی که مسیرت رو باقدرت طی خواهی کرد. این یه قدم بزرگ و شجاعانهست.
🟣 نگین عزیزم، تو مسیری رو شروع کردی که پر از نور و رشده. هر روز که میگذره، تو درک و فهم بالاتری پیدا میکنی و شخصیتت قویتر میشه. به این مسیر ادامه بده، به خودت اعتماد کن و بدون که خداوند در کنارته.
سعیدهی مهربانم، شعلهی گرم دل ، سلام بیکرانم را با تمام وجود، از عمق جان میفرستم به سوی تو که واژههایت همچون نغمهی باران بر کویر تشنهی دل جاری شد وجانم را شست و برد…
«م» یعنی دریا، یعنی موجِ پر تلاطمِ عشق، یعنی دریچهای که به سوی بیکرانگی خدا بازمیشود…
تو باکلماتت، نه فقط نوشتنی، بلکه نغمهای سرودی که درسکوت دل پیچید، صدای خدا را در آوای خودجاری ساختی.
رفیق جانم، حضورت نسیمی است که پس از باران، بوی خاک تازه و زندگی میدهد…
غروبِ آتشینت را حس کردم، همان آتشِ مقدسی که دل عاشق را میسوزاند و نور امید میپراکند.
شبهای پر ستارهت را دیدم که آرام، آرام، به آرامش جان تو مینشینند و تورا در آغوش بینهایت خود میگیرند…
تو را درکنار رودخانهی خیالهایت دیدم که آرام میروی و جهان درآغوش تو نرم و مهربان میشود…
آری سعیدهی عزیز، در این دنیای پر پیچ و خم، تو با دل پاکت، با دستهای پر مهرت، با شور عاشقانهت، به ما یادآوری میکنی که زندگی فقط نبرد نیست، بلکه رقصی است نرم، نجوایی است آرام، نوری است که هیچگاه خاموش نمیشود…
و آنکه با دلی روشن و نگاهی ژرف مینگرد، همیشه راه را مییابد، چون تو، که در خلوت کوه و جنگل، آرامش را نوشیدی و در آغوش خدا جاگرفتی…
دوست دارم همانگونه که ما بچههای بهشتِ عباسمنش نشستهایم، ماهی کبابی بخوریم، با بوی خوش زعفران، با عطر شوید و با چای سبز و عسل که طعم مسیرالهی را شیرینتر میکند…
باشد که هر قدم تو، پر از نور، پر از عشق، پر از حکمت باشد…
حس کردم خودهمین کلماتت یک کلاس زندهی درس سکوت هستند.
اینکه وسط شلوغی وحرفهای پر از قضاوت و تحلیل بیرون، تونشستی و به جای ورود به بازی ذهن، آیه رو زمزمه کردی و ادامهی مسیرت رورفتی… این یعنی تو انتخاب کردی که ازفرکانس بالا جواب بدی، نه از واکنش پایین.
این آرامشی که گفتی، همون گنجیهست که خیلیها سالها دنبالش میگردن و نمیدونن درسکوت پیدا میشه، نه در قانع کردن دیگران.
من خودم بارهاتجربه کردم که وقتی سکوت میکنم، خدا همون لحظه داره جواب رو دریک جای دیگهی زندگیم به من میده… جایی که نتیجهش هزار برابرشیرینتر از برنده شدن دریک بحثه.
امین عزیز، همین ادامه بده…
این سکوت تو، داره تبدیل میشه به سپر نورکه تو رو در برابر فرکانسهای پایین محافظت میکنه وهمزمان داره قلبت رو برا دریافتهای بزرگتر آماده میکنه.
خوشحالم که توی این مسیر همقدمیم .
درپناه عشق خدا، همیشه آرام، سالم، ثروتمند و پر ازالهامات روشن باشی .
🟣 “فَأَعرِضْ” یعنی بذار زمین محسن… دلم نمیخواد بسوزی
به نام خدای مهربــــــــــون مهربون . سلام.
راستش یه مدت بودیه چیزی ته دلم سنگینی میکرد… ازاون مدل دغدغههایی که آدم نمیتونه با کسی درمیون بذاره، چون میدونه کسی جز خودش نمیفهمه چی میگذره تو وجودش. اونم وقتی پای عزیزترین آدمای زندگیت وسطه: پدر، مادر، همسر، بچهها، رفقا… کسایی که بهشون عشق میورزی، امانمیتونی کاری برای رشدشون بکنی. نه از روی بیخیالی، که از روی ناتوانی. هرچند عوامالناس فکر کنند تازه اونها خیلی هم پیشرفته هستن!
تااینکه یه روز، سورهی “قل یا ایها الکافرون” افتاد توی دلم. نه یه بار، چند بار. باخودم گفتم: این که سوره کافرونه، چه ربطی به حال و روز من داره؟! امانشستم بخونمش با دل… .
“قُلْ یَا أَیُّهَا الْکَافِرُونَ (1)” بگو: ای کافران!
دیدم این فقط خطاب به یه عده آدم خاص نیست. یه جور اعلام مرز ومحدودهست. انگار خدا داره بهم یاد میده که تو قرارنیس همه رو با خودت همراه کنی، حتی اگه عاشقشون باشی.
“لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ (2)” من آنچه را شما میپرستید، نمیپرستم.
انگارخدا داره یادم میده محسن، تو اومدی برای راه خودت. باورهاشون فرق داره؟ باشه. درکشون از خدا، ایمان، حتی موفقیت باتو فرق داره؟ خب فرق داره! قراره مثل توفکر نکنن. قراره تو هم مثل اونانشی.
“وَلَا أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ (3)” و شما آنچه را من میپرستم، نمیپرستید.
اینجادیگه خیلی برام واضح شد. گاهی باید قبول کنی که دل بعضیا هنوزبرای چیز دیگهای میتپه. شاید یه روزی برسن، شاید هم نرسن. اماتو مسئول مسیر اونا نیستی.
“وَلَا أَنَا عَابِدٌ مَّا عَبَدتُّمْ (3)” و من آنچه را شما پرستیدهاید، نمیپرستم.
داره خطکشی میکنه خدا. میگه محسن، این مسیر توئه. نگاه نکن کی باهاته، کی برات کف میزنه، کی پشت سرت حرف میزنه. راهتـــــــــــــــو برو.
“وَلَا أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ (5)” و شما هم آنچه را من میپرستم، نمیپرستید.
خلاص !! یه جوررها کردنِ قضاوتهاست. یه جور سپردنِ آدمها به خودشــــــــــون. به رشد خودشون. به زمــــــــــان. به تقدیر.
“لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینِ (6)” دین شما برای خودتان، و دین من برای خودم.
همین یه آیه، دنیای منوزیر و رو کرد. گفت: ببین، تو فقط باید به مسیر خودت وفادار بمونی. تو فقط باید کاریو بکنی که هدایـــــــــــــــت درونیت میگه. باقـــــیش با من. :((( ؛ واقعا این میزان از حمایت از سمت خدا!؟ بغضم ترکید….
همینجا بود که انگار خدا اومد نشست کنارم و گفت: «محسن، نگران هیچیو هیچکس نباش… نه اونی که مخالفت میکنه، نه اونی که نمیفهمه، نه اونی که حرف درمیاره، نه حتی اون عزیزی که هنوز مسیرشو پیدا نکرده.»
انگار داشت میگفت:
« ● همه هزینههات با منه
● همه بدخواهات با منه
● همه اون چیزایی که از دستت خارجه با منه
تو فقط راهتو برو، بقیهاش پای من.»
و من همون لحظه یه باور جدید ساختم.
⬅️ باور کردم که در رنکینگ هستیِ من ، دومین باور قدرتمند تو مسیر خواستههام ، همینه: رها کردنِ دغدغههایی که از من نیست. واگذاریِ اموری که دست من نیست. همون فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ قرآنی… و سپردن به خدا
«فَذَکِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَکِّرٌ، لَّسْتَ عَلَیْهِم بِمُصَیْطِرٍ» (غاشیه 21-22) یادآور باش، تو فقــــــــــط یادآوری میکنی. تو مأمورِکنترل نیستی.
~~~~~
⭕️ یه بار یه بحث شدید بین آشنایان داشتیم. انقدر حرف خورده بودم و ناراحت شده بودم که رفتم نشستم توی ماشین ، و گفتم: دیگه بسه. گریه نکردم. فریاد نزدم. فقط نشستم و آیههای همین سورهی “کافرون” رو آرومآروم خوندم.
چنددقیقه بعد حس کردم دست خدا روی شونههام آروم نوازشم میکنه. نه اینکه مشکلا حل شده باشه، نه.
🪶 ولی بهم الهام شد و یه چیزی تو وجودم عوض شد. آروم شدم. انگار برای اولین بار فهمیدم که تو این معادلهها، من فقط یه بخش از بازیم. و خدا داره همهی بخشهای دیگه رو مدیریت میکنه.
الهام شد ، که محسن ، اگراعتمادت رو به خدا حفظ کنی و تسلیم همین الهامات بشی هـــــرکسی هـــــرکاری بکنه و هر اتفاقی بیفته همه و همه در راستای رشد و بالا رفتنِ تو میشه.
ازاون روز به بعد، هروقت کاری ازم خارج باشه، به خودم میگم: «فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ» . یه نفس عمیق میکشم، و کارو میسپرم به خودش. باورکن از همون لحظه، همه چی شروع میکنه درست شدن.
چون خدا، مثل یه پدر دلسوزه. فقط کافیه توبفهمی که بندهای، نه مدیر دنیا ومحیط اطرافت .
و چقدر خوشبختم که اینوفهمیدم.
خدا قانون گذاشته و اصلا پارتی بازی نداره.
~~~~~
محسن حقجو ،بندهای برای خدای مهربونش
سلام لیلی .
این ساعتی که تو بیدار شدی ، تایم ِ اوج دریافت الهامات منه . حتی اگر فقط بشینم یک استکان چای بخورم و هیــــــــــچ کار دیگه نکنم.
وقتی از خدا طلبکارانه چیزی رو میخوام ، اگه این ساعت بیدار شم… رد خور نداره که یا بهم میده یا میگه چکارکن تا بدستش بیاری.
لیلی جان ، الان که خوندم نوشتی خدا هم مادره هم باباست هم فرزند هم… کلی دلم گرم شد. آخیــــــــــش.
و ایضاً ، تو روحت شیطان رجیم که سالها ما رو…. .
و وقتی خدا همه چیزمیشود همه کس را… یعنی داریم نشونه میگیریم که در حال اوـــــــــــــــج گیری هستیم. بهبه!!
~~~
رفیق نازم ، نه ، بهشت رو اول همین جا خودم میسازم… بعد میرم اونطرف، اون بهشتِ آسمون هفتم .
إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ چون به چیزى اراده فرماید کارش این بس که مىگوید باش پس [بى درنگ] موجود مىشود.
~~~
🪶 اعراض میکنم از هرچیزی که در سیطره قدرت و اختیارات من نیست و رهایش میکنم… میدهم دست خدای دلبرم، تا خودش به بهترین نحو مدیریتش کند.
و طبق معمول به قلبم الهامگونه بازش خواهد فرستاد.
چکش کاری شده و رام .
~~~~~
بنظرت داستان چیه که دعای همیشگی تو… اومده روی قلب من و بعدش هم روی قلمم ؟!؟!
سلام به حمید عزیز دوست توحیدی و ارزشمندم.
ازشنیدن این کلمات پر از مهر و باور عمیقاً خوشحالم و خدا روشکرکه تونستم ذرهای از این حس خوب رو به تو منتقل کنم. این انرژی و ایمانی که تودر متنت نشون میدی، خودش گواه اینه که تودر مسیر درستی قرار داری و نور هدایت الهی همیشه همراهته. و فقط باید به الهامات قلبیت عمل کنی.
اینکه دنبال صلح باخودت هستی و برای رسیدن بهش تلاش میکنی، ستودنیه. این مسیر، سفری پراز کشف و شهوده و هرقدمی که دراین راه برمیداری، تو رو به خودِ واقعیت نزدیکتر میکنه.
و این صلح درونی، ازدل همین باور به یکتایی و مهربانی خدا نشأت میگیره.
ایمان تو به خداوند واین نگاه زیبابه جهان، خودش یه گنج بزرگه. همین که این باورها رو درخودت ساختی و برای حفظ وتقویتشون تلاش میکنی، نشوندهنده قدرت درونی و عزم راسخت هست.
از اینکه کامنتها رو بادقت میخونی و پاسخ مینویسی، بسیار سپاسگزارم. این تعهدو توجه به دیگران، بازتابی از اون خودباوری و دلگرمی هست که دروجود خودت داری.
مطمئنم این حس خوب واین ارتباط الهی، همیشه در تو زنده می مونه.
خداوند هدایتگره راهمونه و باهر قدمی که در مسیر درست برمیداریم، اون هم ما رو هدایت میکنه. کنترل ذهن و ایجاد اهرم لذت برای فعالیتهای مثبت، کلیدورود به اون “مومنتوم مثبت” هست که بهش اشاره کردی. مطمئنم با همین باور وتلاش، به زودی اون چیزی رو که میخوای تجربه خواهی کرد.
حمید جان، ممنونم ازتو برا این همه انرژی مثبت و دیدگاه زیبا. تو خودت یه الگوی درخشان هستی.
برات بهترینها رو در این مسیر پر ازنور و پر از همراه آرزو میکنم!
سلام نگین عزیز و دوستداشتنی !
چه زیبا گفتی! خاطرهی مسیرمدرسه و خواندن سوره “قل یا ایها الکافرون” باپسرت، چقدر پر ازدرس و یادآوری بود. اینکه بعد ازمدتی دوباره به این سوره برگشتی و الان درکی عمیقتر ازقبل پیدا کردی، نشوندهندهی رشدو تعالی تو دراین مسیره. دقیقاً همونطور که گفتی، این همون “مدار درک” است که استاد ازش صحبت میکنن. اینکه اول فقط ظاهر رومیدیدیم و الان به عمق معنا راه پیدا کردیم، حاصل تلاش وایمانی هست که درتو شکل گرفته.
اینکه تصمیم گرفتی در موردتغییرات رفتاری و رسیدن به خواستههات، سکوت کنی و اونها رو درعمل پیاده کنی، نشانهی هوشمندی و درک عمیق تواز این آیات هست. گاهی اوقات، بهترین پاسخ، سکوته واجازه دادن به عمل، تاخودش گواه موفقیت باشه.
اون ترس ازاعتماد کامل به خدا که گفتی، کاملاً قابل درکه. ماانسانها گاهی فکرمیکنیم باید خودمون همه چیز رو کنترل کنیم، اما وقتی یادمیگیریم که “تو فقط راهتو برو، بقیهاش پای من”، آرامش و قدرت حقیقی رو تجربه میکنیم. این همون توکل واقعیه که استرس رو ازما دور میکنه.
تصمیم تو برا تغییر عادات و دگرگونی شخصیت، با نوشتن لیست تغییرات رفتاری، خیلی عالیه. عالـــــــــــــــی!
منم چند ساله این روش رو دارم، اتفاقا خیلی هم مثمرثمره.
این نشون میده که تو فعالانه درحال ساختن آیندهی خودت هستی. این سکوتی که انتخاب کردی، در واقع یه قدرت پنهانه. این سکوت بهت اجازه میده تاروی اهداف خودت تمرکز کنی و اجازه ندی قضاوتها و تمسخرهای دیگران، مانع پیشرفتت بشن.
وقتی اون حرفها رو در دلت با آیه «دین شما برای خودتان و دین من برای خودم» جواب میدی، در واقع داری مرزهای خودت رومشخص میکنی و به جهان اعلام میکنی که مسیرت رو باقدرت طی خواهی کرد. این یه قدم بزرگ و شجاعانهست.
🟣 نگین عزیزم، تو مسیری رو شروع کردی که پر از نور و رشده. هر روز که میگذره، تو درک و فهم بالاتری پیدا میکنی و شخصیتت قویتر میشه. به این مسیر ادامه بده، به خودت اعتماد کن و بدون که خداوند در کنارته.
با تمام وجودم برات آرزوی موفقیت و درخشش دارم!
سلام شیما جان،
رفیق عزیزم … من نمیدونستم ، خدا فهمیده بود
همفرکانسی عزیزم
اگه نوشتههام اشکتو درآورد، بدون بدون بدون… که پیش ازتو، اون کلمات اشک منوهم درآورده بودن.
یعنی خودمم وقتی نوشتم، حس کردم خدا داره باخودِ منم حرف میزنه… همین چندسطر، چندسحر ازم گرفت.
همون جایی که دلم برای تغییر دادن یکی ازعزیزانم داشت میسوخت…
همون جایی که داشتم نقش “منجی” روبازی میکردم، و تهش فقط خسته و ناامید و دلشکسته مونده بودم.
شیما… تو درست همونجایی وایسادی که من بارها وایسادم.
کنار کسی که دوستش داری،
وداری تقلا میکنی نجاتش بدی، ببریش بالا،
دستشو بگیری، بهش بگی: «این راه رو برو، اون راه بنبسته»…
اماحقیقتش اینه که
هربار این کارو کردیم، داشتیم میگفتیم: «خدایا تو نمیفهمی، من بهتر میفهمم!» :(((
واین، لحظهای ِ که خدا عقب میکشه…
تا ماتوی تاریکی بپذیریم:
“فأعرض عنهم” یعنی: بگذار و عبور کن
نه از روی بیمحبتی،
که از روی ایمان به ربوبیتِ خدای حکیمشون.
شیماجان،
تووقتی سکوت میکنی،
وقتی ول میکنی اون تقلا رو،
نه که بیتفاوت شدی،
بلکه با عظمتتــــــــــرین نوع عشــــــــــق رونشون دادی:
اعتـــــماد به خدا.
تو داری یکییکی لایههای وابستگیهات رو جدامیکنی
و این کار، سختترین کاردنیاست.
● این کار، اشک داره. بغض داره. دلتنگی داره.
● اماشکوه داره… عزت داره… اتصال داره…
توگفتی هنوز این پاشنه آشیلت هست،
ومن میخوام بهت بگم:
همین که فهمیدی پاشنه آشیلته،
یعنی نصف بیشتر مسیررو رفتی!
🟣 بقیهش فقط تمرینه… تکرارِ رها کردنه…
و بازگشتن به خودت، هر بارکه خواستی “خدای دیگران” بشی.
ممنونم که باچنین صداقتی نوشتی.
ممنونم که حرف دلتو سانسورنکردی.
ممنونم که اجازه دادی نورِ درکِ خدا، ازدل تاریکیِ اشکات عبور کنه…
شیما… تو درراهی هستی که خودِ خدا انتخابش کرده برات.
پس محاله گم بشی.
~~~~~
آره، شاید در آغاز دشوار باشه،
همونطور که برای منم سخت بود…
اما درست از دل همون دشواری،به دومین موتورِ شتابم تبدیل شد…
موتوری که مثل موشک بالا میبره،
از جنسِ اعتماد،
از جنسِ اینکه: من مسئولِ رشد دیگران نیستم،
فقط مسئولِ صعود خودمم…
و همین، شد نردبون بالا رفتنم.
و چشمهات…
چشمهایی که دورادور میبوسمشون،
نه فقط از سر محبّت،
که از سر حرمت…
که مبادا کسی اشکِ فهمیدنهات رو نبینه،
اشکی که میان تو و خدا
و اون دیوارای صمیمیِ اتاقت
پیمانِ صعود بسته.
همین خلوتهای خاموش،
ما رو بالا میبره…
آروم،
ولی بیوقفه.
~~~~~
همیشه در گوشهای از دعاهام اسم تو و هرکسی که کنارمه درمسیرِ “فاعرضعنهم” ، زمزمه میکنم.
برای قلبت، که داره یاد میگیره به جای کنترل، عشق ببخشه.
و برای روحت، که داره راهی رو میره که خیلیها حتی شروعشم نکردن.
دمت گرم رفیق جانپاکم…
تو برمیگردی به منبع. هر بار، عمیقتر از قبل.
با تمام احترام و عشق ، محسن
به نام آنکه جانها به عشقش زندهاند…
سعیدهی مهربانم، شعلهی گرم دل ، سلام بیکرانم را با تمام وجود، از عمق جان میفرستم به سوی تو که واژههایت همچون نغمهی باران بر کویر تشنهی دل جاری شد وجانم را شست و برد…
«م» یعنی دریا، یعنی موجِ پر تلاطمِ عشق، یعنی دریچهای که به سوی بیکرانگی خدا بازمیشود…
تو باکلماتت، نه فقط نوشتنی، بلکه نغمهای سرودی که درسکوت دل پیچید، صدای خدا را در آوای خودجاری ساختی.
رفیق جانم، حضورت نسیمی است که پس از باران، بوی خاک تازه و زندگی میدهد…
غروبِ آتشینت را حس کردم، همان آتشِ مقدسی که دل عاشق را میسوزاند و نور امید میپراکند.
شبهای پر ستارهت را دیدم که آرام، آرام، به آرامش جان تو مینشینند و تورا در آغوش بینهایت خود میگیرند…
تو را درکنار رودخانهی خیالهایت دیدم که آرام میروی و جهان درآغوش تو نرم و مهربان میشود…
آری سعیدهی عزیز، در این دنیای پر پیچ و خم، تو با دل پاکت، با دستهای پر مهرت، با شور عاشقانهت، به ما یادآوری میکنی که زندگی فقط نبرد نیست، بلکه رقصی است نرم، نجوایی است آرام، نوری است که هیچگاه خاموش نمیشود…
و آنکه با دلی روشن و نگاهی ژرف مینگرد، همیشه راه را مییابد، چون تو، که در خلوت کوه و جنگل، آرامش را نوشیدی و در آغوش خدا جاگرفتی…
دوست دارم همانگونه که ما بچههای بهشتِ عباسمنش نشستهایم، ماهی کبابی بخوریم، با بوی خوش زعفران، با عطر شوید و با چای سبز و عسل که طعم مسیرالهی را شیرینتر میکند…
باشد که هر قدم تو، پر از نور، پر از عشق، پر از حکمت باشد…
و بدان که من، در همین نزدیکیها هستم،
با دلی مملو از مهر و دستانی باز برای نوازش روزها…
شاد وسرشار از برکت باشی، ای جانِ جانها…
با همهی عشق و سپاسم، هشتاد و پنج کیلو محسن
سلام به خواهر مهربان و آرامِ دل خدا، خانم کبری عزیز
چقدرکامنتتون پر ازنور و آرامش بود… مثل نسیمی ازبهشت که میاد روی دلِ آدم و همهی تلخیها رو باخودش میبره.
اونجایی که گفتید:
“وای الان خدا رو که پیدا کردم چقدر راحت شدم”
دقیقاً همون لحظهای ِ که فرشتهها ایستادن و دارن تحسینتون میکنن…
لحظهای که جهان بیرون دیگه نمیتونه شما رو آزار بده، چون درونتون جاییه که خداحکومت میکنه.
و وقتی خداحکومت کنه، دیگه هیچ قضاوتی مهم نیست، هیچ حرفی نمیلرزونه آدمو…
این جملهتون خیلی زیبا والهامبخش بود:
“یاد گرفتم هر چیزی که احساسمو بد کنه، اعراض کنم.”
چه درسی! چه قدرتی!
یادگرفتین که حرمت دل خداتوی قلبتون رو نگه دارید…
🟣 یادگرفتین که شما مهمترین انسانی هستید که باید دوستش داشته باشید…
منم مثل شما، بارها باخوبی کردن به دیگران، زخمی شدم. اما حالا دیگه میفهمم چرا:
تا عمق این آیه عظیم روبفهمم:
🪶 “اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا….”
خداخودش ولیمون میشه، پشتمون میشه، تکیهگاهمون میشه…
و چه چیزی زیباتر ازاینکه پشتت، خودِ خدایی باشه که همهچیز رو میتونه…
خوشحالم که درمسیری هستیم که باورکردیم:
خداوند همه چیز میشود، همه کس را، به شرط ایمان…
و چقدر زیبا گفتی:
“منم همه کارهامو به خودش میسپارم و خیلی راحتم.”
درود خدا به شما، برای این تسلیم قشنگ و این رهایی آرامشبخش.
براتون دعای خیردارم…
که همیشه درمدار ایمان و فراوانی بمونید
و نور دلتون راهِ خیلیها رو روشن کنه
درپناه عشقی که از هر کسی به ما نزدیکتره باشین
همیشه، شاد، سبکبال و عزیز
ارادتمند شما ، محسن
سلام وهزاران درود به خواهر هممسیرم، خانم معصومهی عزیز
قلمتون مثل نوری بود ازآگاهی، و چقدر حس لطافت و ایمان ازبین واژههاتون میبارید…
راستش روبخواید، وقتی خوندمش، دلم لرزید… اون لرزش قشنگی که فقط ازجنس حضور خداست…
چه نگاه دقیقی به سوره کافرون داشتین…
بسی زیباگفتید که ناسپاسی، مساوی با شرکه… و شکر، یعنی فقط خدا رومؤثر بدونی…
این جملهتون مثل طلا بود:
«شرک، مقابل شکر قرار میگیره.»
چه نگاه عمیقی… یعنی وقتی شاکرم، دارم رسماً اعلام میکنم که فقط خداست که میده، میگیره، میبره، میاره…
این تعبیرتونم قلبم روروشن کرد:
«هیچکسی تو زندگی ما تأثیری نداره؛ هر کسی تو مدار ما نباشه، به چیزی در مسیر ما دسترسی نداره.»
واقعاً همینطوره… و این یعنی نهایت آزادی…
یعنی منم، خدای خودم، و مدارِباورهام…
ما باخودمون کار داریم، با رشد خودمون، با خالصتر شدن و متصلتر شدن به اصلمون…
داستان قالیچه و قاچهای هندونه…
چی بگم جز اینکه خدا وقتی کسی روشاکر میبینه، از سادهترین لحظهها بهشت میسازه…
همون لحظهی خنک و ساده، میشه نشونهی مهربونی خدا…
این پیام برام مثل یادآوری بود که:
«کسی که تو دلش شکر جاری باشه، همهی دنیا به نفعش حرکت میکنه.»
خداهمیشه همراه قلب پاکت باشه
و زندگیت پرباشه از همین لحظههای کوچیک ولی پرنور .
با تمام مهر ، محسن
سلام به زکیهی پاکدل و خوشنشونه
دستت درد نکنه برای این دلنوشتهی پر از نور و صداقت.
راستش خوندن حرفات برام خیلی الهامبخش بود…
یه حس آشنایی توی جملاتت بود، انگار داریم از یه مسیر میایم، با تفاوتهای ظاهری، اما با یه ریشهی مشترک:
•دلی که دیگه دنبال تأیید بیرونی نیست،
•دنبال رضایت خداست.
•دلی که دیگه نمیخواد برای دیده شدن عبادت کنه،
•میخواد با “دیدن خدا” زندگی کنه.
چقدر قشنگ گفتی:
«ما فقط مسئول فرکانس خودمونیم»
و چقدر خوبه که آدم قبل از اینکه دنبال رابطه باشه،
▪︎ بشینه باخودش خلوت کنه،
▪︎ببینه اصلاً خودش کیه،
▪︎چی میخواد،
▪︎اصلاً لیاقت تاکجا رو داره.
~~~~~
اون جملهت که گفتی:
«وقتی ردش کردم انگار از زندان آزاد شدم»
یه دنیاحرف داشت…
این یعنی رهایی. که پاشنه آشیل همهست.
یعنی وصل به خدا.
⭕️ بهنظرم همین حال خوبیه که بایدحفظش کنیم.
نه بخاطر رسیدن به کسی یا چیزی،
فقط بهخاطر خودت و اون رابطهی خودمون با منبع .
خیلی خوشحال شدم که آگاهی من باعث شدلحظهای دلت آروم بگیره
وخیلی خوشحالترم که تو هم با صداقتِ حرفات دل خیلیها رو آروم میکنی.
بنویس، زکیه…
بذار خدا از دست تو، حرف بزنه به دل بقیه.
درپناه خدا، محکم، سبک، رو به نور
🪶 «فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا ۖ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»
In God we trust
امین جان برادر مهربونم سلام
حس کردم خودهمین کلماتت یک کلاس زندهی درس سکوت هستند.
اینکه وسط شلوغی وحرفهای پر از قضاوت و تحلیل بیرون، تونشستی و به جای ورود به بازی ذهن، آیه رو زمزمه کردی و ادامهی مسیرت رورفتی… این یعنی تو انتخاب کردی که ازفرکانس بالا جواب بدی، نه از واکنش پایین.
این آرامشی که گفتی، همون گنجیهست که خیلیها سالها دنبالش میگردن و نمیدونن درسکوت پیدا میشه، نه در قانع کردن دیگران.
من خودم بارهاتجربه کردم که وقتی سکوت میکنم، خدا همون لحظه داره جواب رو دریک جای دیگهی زندگیم به من میده… جایی که نتیجهش هزار برابرشیرینتر از برنده شدن دریک بحثه.
امین عزیز، همین ادامه بده…
این سکوت تو، داره تبدیل میشه به سپر نورکه تو رو در برابر فرکانسهای پایین محافظت میکنه وهمزمان داره قلبت رو برا دریافتهای بزرگتر آماده میکنه.
خوشحالم که توی این مسیر همقدمیم .
درپناه عشق خدا، همیشه آرام، سالم، ثروتمند و پر ازالهامات روشن باشی .
برادرت محسن