اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد عزیزو مریم خانم دوست داشتنی ،مدتهاست که از مسیر دور شده بودم وامروز اتفاقی به سایت هدایت شدم ،چه جای عجیب و شگفت انگیزی عاشق تصاویری که درون گرفته خیلی زیبا بود ،استاد عزیز الان که دارم این کامنتو میزارم به یاد نیاوردم همزمانی توی زندگیمو جز اینکه هر وقت احتیاج داشتم امیدی بهم داده بشه و حرفایی رو بشنوم که نیاز دارم دقیقا همونا تو فایلی که از سایت پخش میکنم بهم گفته میشه و این بهترین همزمانی که میتونم بهش اشاره کنم ،
سلام استاد عزیزم و مریم بانوی دوست داشتنی و همه عزیزانم توی این سایت فوق العاده
خدارو هزاران بار شکر میکنم که منم عضوی ازین خانواده هستم اولین بار هست که دارم کامنت میزارم شاید بیشتر از یکساله که استاد رو میشناسم ولی چند ماهه که دارم به صورت جدی روی خودم کار میکنم
استاد با این فایل من واقعا دیوانه شدم استاد شما بی نظیری استاد ممنونم که راه درست زندگی کردن رو به ما یاد میدین
الان که دارم مینویسم چشام پر از اشکه
من یه آدم خیلی مشرک بودم همش ازین و اون ایراد میگرفتم از خانوادم پدر و مادرم همه مقصر بودن بجز خودم. به هیچ کدوم ازون خواسته هام هم نرسیدم
ولی من با شما یاد گرفتم که هیچ کس مقصر نیست هیچ کس نمیتونه هیچ کاری واسه من انجام بده تا زمانی که من توی فرکانس غر زدن و شرک و بی ایمانی هستم
استاد از زمانی که خدا رو با فایل های شما شناختم و باورش کردم خیلی احساس خوبی دارم کارهام به طرز معجزه واری انجام میشه
استاد من بعد از چند سال تونستم واسه خودم دفترکار مستقل داشته باشم استاد اصلا نمیدونم چجوری شد فقط گفتم خدایا از تو میخوام خودت هدایتم کن خودت دستانت رو به یاریم بفرست و شد و انجام داد به طرز معجزه وار ازون چیزی که خودم مدنظرم بود هم بهتر شد خدایاشکرت خدایا واقعا ازت ممنونم که منو داری هدایت میکنی
استاد از خدا خواستم که مستقل بشم یه خونه مستقل که از خونوادم جدا بشم که بتونم رشد کنم که وابستگیم رو به اونا قطع کنم فقط نمیدونستم چجوری هیچ پولی هم نداشتم به طرز معجزه واری من الان توی یه خونه بزرگ سه خوابه فوق العاده هستم خودم تنها که یه فرصت مناسب هست که روی خودم کار کنم و این یه نشونه از طرف خداست که به زودی من خونه خودم رو خواهم داشت. وقتی ازون کمک بخوای به هیچ فاکتور دیگه ای نیاز نداری اون قدرتمنده همه چیز دست اونه. همه چیز توحیده همه چیز ایمانه همه چیز باوره
استاد وقتی فایل های سفر به دور آمریکارو میبینم که شما چجوری از خداوند هدایت میطلبین و از دیدن زیبایی ها چقدر ذوق زده میشین و لذت میبرین که همین یعنی شکرگزاری. منم از خداوند خواستم که منو به زیبایی ها هدایت کنه به یه سفر فوق العاده هدایت شدم که واقعا در زمان مناسب در مکان مناسب بودم طبیعت زیبا جنگل زیبا بارون فوق العاده بارید بعدش آفتابی شد درصورتی که قبلش هواشناسی اعلام کرده بود که هوا خیلی سرد میشه ولی نشد و هوا فوق العاده بود و این یعنی همزمانی…
استاد خودتون همیشه میگین به نشونه های کوچیک هم توجه کنین
استاد من میشد ساعتها منتظر اتوبوس میشستم ولی الان با اینکه زیاد سوار اتوبوس نمیشم تا میرسم اتوبوس میاد و بعضی وقتا بغض میکنم که خدایا تو چجوری این همزمانی رو اوکی میکنی خدایا تو چقدر بنده هات رو دوست داری…
استاد من همیشه تدریس کردن رو دوست داشتم چند تا دانشگاه هم رفته بودم ولی گفتن نه نیرو نمیخوایم
چندروز پیش یه آزمون داشتم که محل آزمون توی دانشگاه بود گفتم بزار تا اینجا اومدم برم درخواست بدم استاد گفتن مدارکت رو بیار بعدش بیا مصاحبه
تازه گفتن زود مدارکت رو بیار به نیرو نیاز داریم….
واقعا از وقتی همه کارهام رو به خدا سپردم و ازون هدایت طلبیدم سوپرایزم کرد خدایا من هیچی نمیدونم تو هدایتم کن…
خانم شایسته چه زیبا گفتن توی این فایل:وقتی تمرکز میکنی روی خواستت، و کانون توجهات رو کنترل میکنی فارغ ازینکه اون بیرون چه خبره، فارغ ازینکه قانون ملتها و دولت ها و شرکت ها چیه خداوند تورو به اون چیزی که میخوای هدایت میکنه
این قاعده ی خداونده….
و چقدر این دعای استاد قشنگ بود:
خدایا مارو تسلیم خودت کن
خدایا مارو به راه راست هدایت کن. راه کسانی که به آنها نعمت داده ای
خدایا ایاک النعبد و ایاک النستعین. خدایا تنها تورا میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم و به هیچ کس دیگه ای و به هیچ قدرت دیگه ای کاری نداریم و فکر نمیکنیم که زندگیمون دست هیچ کس دیگه ایه
فقط تو هستی که پروردگاری فقط تو هستی که فرمانروایی تو هستی که ربی تو هستی که قدرت دستته
و از تو میخوایم که مارو هدایت کنی به جاهای زیباتر، به ما علم بدی، به ما عزت بدی ، به ما ثروت بدی، به ما آگاهی بدی و مارو هدایت کنی…
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته گرامی، در رابطه با این فایل من و همسرم تقریبا ۲سال پیش مهاجرت کردیم و زندگیمونو و خونمونو از صفر باهم ساختیم و خدا اینقدر به ما کمک کرد که دقیقا تا ما تمام وسایلمونو خریدیم و اومدیم تو خونه چیدیم و همه چی آماده شد اون وقت کل ترکیه قرنطینه شد به مدت یک ماه و ما اصلا سختی قرنطینه رو تجربه نکردیم و اینقدر باهم کیف کردیم و همیشه خدارو شکر کردیم که ر این زمانی قرنطینه شد و ما تو خونه هستیم و آواره این هتل و اون مسافرخانه نیستیم،
سلام به استاد بهتر از جانم و مریم خانوم عزیز که دستی از دستان خداوند و چراغ هدایت بود برای ما عباس منشی ها من هر هر روز سریالها رو دنبال میکنم و تو این دو روز پنجشنبه و جمعه نرسیدم بیام تو سایت و امروز که موقع ناهار هدایت شدم به سایت و دیدن این فایل فوق العاده زیبا یاد هدایت هایی که برای خودم اتفاق افتاده در گذشته افتادم ….. من از شما یاد گرفتم که از خدا بخواهم منو همیشه در زمان درست و در مکان درست قرار بده و واقعا هم همیشه این کارو کرده البته به اندازه ای من بهش اجازه دادم اگر کم هدایت شدم به این خاطر است که من به خداوند اجازه هدایت ندادم وگرنه هدایت خداوند همیشه هست به شرطی که من ایمان داشته باشم و اجازه بدم و بسپارم به الله که هدایت ما رو بر خودش واجب کرده …. من از دوران بچگی ی باوری داشتم که همه کارها باید برای من به راحتی و سادگی انجام شود ، من این باور را داشتم و به صورت ناخودآگاه داشتم ازش استفاده میکردم ولی یادم رفته بود که من این باور را دارم چند وقت پیش ی الهام شد که محسن هیچ میدونی تو این باور را داری … دیدم اع …. راست میگه من ۳۸ سالمه و از بچگی داشتم از این باور استفاده میکردم ولی یادم رفته بود ولی متاسفانه از این باور در جهت های نادرست استفاده میکردم جالب اینجا بود که جواب داده بود بدون اینکه خدا بخواد قضاوت کند و یا دلسوزی کنه اینجا بود که به کلام قرآن ایمانم بیشتر شد که میفرماید( کلا نمد هولا و هولا ) عطای پروردگارت از هیچ کس دریغ نمیشود اینجا بود که به خودم و خدای خودم قول دادم دیگه از این باور در جهت و راه مستقیم و درست راهی که رضایت خداوند درش باشه استفاده کنم ….
خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم، ما را به راه راست هدایت کن
به نام خدا سلام به استاد عزیز و خانوم شایسته مهربان
توکل بر خدا منم دلم خواست بنویسم از وقتایی که رها کردم و به خدا سپردم تا کارامو انجام بده.
یادمه یبار با دوستامون یهویی تصمیم به سفر گرفتیم و خب ازین سفر یهوییا من خیلی دوس دارم چند باری شده اینجوری برم و همشون بدون استثنا خیلی لذت بخش بوده.اما اینیکی واقعا هر لحظش هدایت پیش میومد برامون،خیلیم قانونو نمیدونستم فقط انقدر کیفمون کوک بود همش خدا هدایت میکرد.
مثلا یهویی یکیمون میگفت بریم تو این خاکیه ببینبم چه خبره رفتیم دیدیم یه جایی پیدا شد که اصن دوس داشتیم تو سفرمون یه همچین جایی بریم و اونجا یه تایمی هم رسیدیم که بهترین تایمش بود،فرداش هدایت شدیم به یه جنگل خییلی خوشگل که وقتی رسیدیم انگار بهترین تایم خورشید تو طول روز و بهترین دما تو طول سال رو داشت و زیبایی هاش تمومی نداشت،و تمام اتفاقاتی که برامون تو اونجا میوفتاد همش عجیب غریب خوب بود و هدایتی خدا داشت حال میداد تند تند،بعدش یهو یکی نظر میداد بریم فلان جا هیچکسی هم نقاومت نکرد رفتیم و با کلی ذوق و شوق،دوباره یه جاده جنگلی که تو تبلیغات میدیدیم همچین صحنه هایی رو.
این از تجربیات مسافرتیم از تجربه دوره سلامتی بخوام بگم،من میخواستم یه گوسفند ارگانیک گیر بیارم یه چند روزی هم بود مینوشتم تو ستاره قطبیم.بعد دیگه ننوشتم و رهاش کردم دیگه فکرم نمیکردم بهش،که بعد چن روز دیدم بابام رفت دهات گفتم که یه دونه گوسفند هم برام جور کنه،رفت اونجا یکی پیدا شد برام رفت یه گوسفندی انتخاب کرد که بهترین گوشت و زیادترین گوشتو انگار داشت اونی که بهم فروخت به قیمت خیییلی مناسب بهم فروخت،اینارو وقتی فهمیدم که سریای بعد خودم افتادم دنبال گوسفند و نتونستم اونجوری گیر بیارما،
همونجا یه نفر پیداش شد برام سیرابیشو تمیز کرد یکی برام برید بابام برام آورد و اومد اینجا برام یکی هم برام رایگان چرخش کرد،و تمام کاراشو از صفر تا صد خدا برام انجام داد و باور کن اصن یه حرکتشو من بگم انجام بدم ندادم،فقط بهم میگفت برو فلان جا به فلانی فلان حرفو بزن و…
سپاسگزارم از خدا که منو به یه همچین آگاهی هایی هدایت کرد تا منم بتونم به خواسته هام برسم و از خدا میخوام منو تو مسیر درست پایدار نگه داره و هدایتم کنه تا من هم جهان رو جای قشنگی برای زندگی برای خودم و دیگران بکنم🌹😊
بنام خداوند بخشنده مهربان..سلام استاد عزیز جناب آقای عباس منش و سلام خدمت همسر گرامیتون خانم شایسته بزرگوار..من حدوداً ۵ماه که باسایت شما آشنا شدم وکل زنگی منو متحول کرد کل زندگیمو خونه وپول نقدام رو تویه کاری ازدست دادم وکلا ناامید شدم طوری شد که میخواستم خودکشی کنم واینم بگم که آرزوهای بزرگی داشتم که دست یافتنی هستن البته این موضوع رو تازه فهمیدم بعدازاشنایی با سایت شما قبلاً فکرمی کردم که امکان نداره آخه چجوری میشه ازکجا میخواد جوربشه تا اینکه با پیشنهاد یکی ازدوستام تمام زندگیم رو گذاشتم تو یه کاری که متاسفانه تمام داراییم ازدستم رفت یعنی جاروبرقی کشیده شد توکل زندگیم وخدا لطف کرد وخدا لطف کرد که با سایت بزرگواری مثله شما آشنا شدم توپارانتز بگم خانمم میگه استاد عباس منش پیامبر زمان ماهست خدا حفظتون کنه ودست به خاک میزنین طلا بشه که باعث شدین من کلی آگاهی پیدا کنم هم خودم هم خانمم ودوباره امید به زندگی پیدا کنیم حرفاتون اونقدر راهکارهای عالی و به درد بخور داره که الان چندین ماه که دارم به صحبتهایی که به صورت هدیه گذاشته شده گوش میدم یعنی اون روزمون نمیگزره مادام اینکه به حرفاتون گوش بدیم الان به خاطر کمبود مالی فقط میتونیم از هدیه ها استفاده کنیم وبه امید خدا ومطمینم تو زمان خیلی کم تمام قوانین رو حتما خریداری خواهیم کرد خدا همیشه پشت و پناهت ون باشه
پیمان جان خدا رو شکر کن که آوردت توی این مسیر ،اون هم با استادی مثل عباس منش،من هم زندگیم مثل تو از عرش رسید به فرش ،یه نفر کلی پولم را برداشت برد ترکیه بیخونه بی ماشین بی کترغ حتی برای مخارج کوچیک زندگی پول نداشتم با زن و دوتا بچه خیلی کتاب موفقیت خوندم و خیلی از اساتید این دوره ها را پیگیری کردم دوسال پیش با استاد عباس منش آشنا شدم اول فایلهای رایگان حدود یکسال گوش دادم بعد با یه مقدار پول کمی که معجزه وار به دستم رسید تا قدم چهارم دوازده قدم را خریدم و از اون روز ها به بعد شرایط زندگیم عوض شد فقط این رو بهت بگم که نمیدونی و نمیتونی درک کنی که خدا چه جوری برات همه چیز را عوض میکنه،همین راه را ادامه بده به خودش قسم که خیلی زود شرایطت عوض میشه نگذار شیطان با نجواهای ذهنی از مسیر دورت کنه
سلام صادق جان الان که دارم حرفات میخونم به خدا دارم گریه میکنم از خوشحالی که شما هم مثل من بودین والان تغیراتی تو زندگیتون پیدا شده خدارو هزاران بار شکر که این مسیر راحت وبی دردسر وپراز معنویت وامید سرراهمون گذاشته شد وخدا رو هزاران شکر که استادی همچون عباس منش و همسر گرامیشون خانم شایسته عزیز رو پیدا کردیم من کلا از همه چیز و همه کس ناامید شده بودم اما یه روز ناخواسته با یکی از پستهای استاد تو اینستا برخوردم که وای وای حرفاش منو زیرورو کرد اون روز چی بگم آخه یه نور بسیار قوی تو دلم روشن شد نور امید نور زندگی وبعدش دیگه هرروز و هرروز پی گیر استاد شدم تا سایتشو پیدا کردم و دیگه تا الان عاشق میگم عاشق یه کلمه میگم یه کلمه میشنوید دیوانه استاد عباس منش شدم چون ایشون موتور امید رو تو قلبم روشن کردن قربون خدا برم که انسان به این شایستگی و دوست داشتنی خلق کرده امیدوارم هم شما صادق جان عزیز وهم استاد عزیز تر از جانم جناب آقای عباس منش و همسر گرامیشون خانم شایسته گرامی همیشه سلامت و خوشنود تو تمام مراحل زندگیون باشین
خاطره ای که از جریان هدایت و رها شدن در اون میخوام براتون بگم مربوط میشه به اوایل اشنایی من با استاد و دوره ای هم کار نکرده بودم و صرفا فایل های دانلودی که خودش یه گنج بزرگه گوش میکردم
به واسطه شغلم که وکالت دادگستریه یک ابلاغ برام اومده بود که در یک تایم تعین شده مدارکی ارائه بدم و من فراموش کرده بودم و رای به رد دادخواست صادر شده بود
با اینکه این موضوع یک امر کاملا قانونی هست و حتی اعتراض به اون به جایی نمیرسی و صرفا وقت بیشتری تلف میشد زمانی که رای خوندم یک ندایی بهم گفت به سبک استاد برو شعبه شاید اتفاقی افتاد برای کسایی که اطلاع از مسایل حقوقی دارند این یعنی یک تصمیم احساسی و احمقانه ولی من با تمام وجودم و با اعتماد کامل رفتم وقتی رسیدم اواخر تایم اداری بود که در حالت معمولش هم زیاد پاسخگو نیستن چه برسه به مورد من که یک درخواست غیر عقلانی بود وقتی وارد شعبه شدم برعکس همیشه کارمندی که اونجا بود خیلی با روی خوش برخورد کرد بلافاصله یکی دیگه از کارمندا خودش پرسی کجایی هستی و وقتی با من هم استانی بود اونم کلی ابراز ارادت کرد چیزی که در دادگاه کاملا بدور از عادت معمول هست تازه کلی اصرار کردن که برات چایی بریزیم و ….
من که شوکه شده بودم با یه لبخند گفتم همچین رای برام صادر شده بدون اینکه درخواستی بکنم رییس گفت ایرادی نداره مدارک بیارید ما اون رای نادیده میگیریم بلافاصله یک سری کارا ی که من باید انجام میدادم یا حداقل درخواستش میدادم خودشون انجام دادن و به سرعت کارمن بعد دوسه روز اونجا انجام شد و رای به نفع ما صادر شد
باورم نمیشد هر بارم که میرفتم همه به پای من بلند میشدن و ابراز محبت میکردن خیلی عجیب بود قطعا از این موارد برای دوستان پیش اومده اگه من اون روز به ندای قلبم گوش نمیکردم و با مغزم و تجربه چندین ساله وکالت پیش میرفتم به هیچ جایی نمیرسید کارم مهمتر از اون این اتفاق دری از اگاهی بروم باز کرد که باور کنم میشه فقط باید خودت به جریان لایتناهی بسپاری
بسار ممنونم از استاد و خانم شایسته که زحمت میکشن و این همه زیبایی را با ما قسمت میکنن
من بینهایت از خدا سپاسگذارم بابت اینکه من هر روز به دستان مهربون شما هدایت میشم که این تصاویر زیبا و این صحبتهای عالی بشنوم و لذت ببرم و هر روز از روز قبل حالم بهتر و بهتر بشه…نمیدونم چرا بی هوا از صحبت های شما اشک بود که سرازیر میشد از چشم های من…من از اول سفر با شما بودم و هر روز و هرشب با شما تو سفر بودمو لذت میبردم..دیگه این فایل به اوج رسید که گفتم باید تشکر کنم از این همه زیبایی…دوستتون دارم واقعا🥰🥰
استاد من حدودا ۲ سال سرکار نمیرم ..کارمند بودم و بابت اینکه تصمیم داشتم باردار بشم کاملا از محیط کار اومدم بیرون الان یه پسر ۶ ماه دارم…ولی چون همیشه کار میکردم و همیشه شرایط مالی که داشتم تکیه به خودم بوده همیشه دوست داشتم خوودم پول دربیارم به خاطر همین تصمیم گرفتم یه بیزنسیو شروع کنم خیلی از خدا خواستم خدایا منو هدایت کن به سمت مسیری که باید برم از این ورم من تو اردیبهشت قانون سلامتی خریداری کرده بودم بابت اضافه وزن بعد بارداری ولی گفتم به موقعش شروع میکنم هنوز احساس میکنم شرایطشو با یه بچه یک ماهه ندارم که تمرکز کنم روی فایلای قانون سلامتی…تو ۶ ماهگی پسرم تصمیم گرفتم یه بیزنسیو شروع کنم و همنطور که گفتم از خدا میخواستم که هدایتم کنه یه هفته گذشت من نشونه ایی دریافت نکردم…ولی تو این هفته یه جمله از شما همش تو ذهنم بوود که یه غلطی تو زندگیت بکن یه قدم بردار بعد هدایت میشی..منم گفتم خوب سهیلا زود باش راست میگه استاد یه غلطی بکن بعد خدا خدا کن..منم تنها کاری که میتونستم با بچم بکنم این بود که یه سری اجناس بخرم با قیمت کمتر و تو اینستا بفروشم با قیمت بیشتر گفتم من اینو شروع میکنم …حالا من از این ورم همش تو فکر قانون سلامتی بودم که یه چیزی به من میگفت قانون سلامتی شروع کن..منم به خودم میگفتم ولش کن باباا برای لاغر شدن وقت هست برای پول درآوردن باید تلاش کرد اینجوری عزت نفسمم بالا میره کلا قانون سلامتی گذاشتم کنار..گفتم فعلا این نه ..اول تمرکزی روی پول درآوردن فوکوس کنم..شروع کردم به خریدن جنسایی که با دقت و وسواس داشتم انجام میدادم…باز کردن اینستا چون من اصلا اینستا سالهاست نداشتم البته دقیقا از موقعی که با شما آشنا شدم و اصلا دیگه بلد نبودم باهاش کار کنم..یه ماه زمان گذاشتم یاد گرفتم دوره دیدم برای فروش اینترنی تمام محصولات عالی عکاسی حرفه ایی انجام دادیم خیلی قرص و محکم تا اومدم شروع کنم روز اول نه روز دوم اینترنتا قطع شد…من در به در فیلتر شکن بودم که اصلا پیدا نمیکردم..تو دلم میگفتم این یه حکمتی داره ولی در عمل اصلا اینو نشون نمیدادم چون دنبال vpn بودم..گیرمم نمیاد..بعد که پیدا کردمو رفتم تو اینستا فهمیدم اوه اوه چه خبرههه…همینه خدا به من vpn نمیرسوند..دوباره اینستارو بستم گذاشتم به حال خودش ..خلاصه استاد همه به من میگفتن بابااا تو که تاالان نبودی ..نمیومدی دیگه زدی همه کاسبیارو ریختی به هم😄 ولی اصلا ناراحت نبودم
نشستم خیلی با خودم فکر کردم که چه الهاماتی به من شد و من تو جه نکردم …فهمیدم به من گفته شد قانون سلامتی شروع کن و گوش ندادم…من داشتم هدایت میشدم ..بعد از اون با عشق اومدم قانون سلامتی کار کردم خیلی از قطع شدن اینترنتو آب شدن چربیای من نمیگذره ولی دیدم چقد حالم بهتره چقد رو فرم ترم …الان که داشتم که این قسمت سفر به دور امریکارو نگاه میکردم خدا بهم گفت اینجوری هدایت میکنم و اینجوری باید عمل کنی…انقدر لذت بردم از فایل که حد نداره…و حتی خدا منو هدایت کرد که من امروز این فایل نگاه کنم که دقیقا پسرم برای اولین بار ۲ ساعت راحت بخوابه تا با عشق و با تمرکز این فایل عالی ببینم چون از دیشب من باز میکردم تا ببینم فایلو ولی نتم جوابگو نبود…و الان به لطف الله تمرکز روی سلامتی و جسممهه که البیته روحمم خیلی راضی تره تا مطمئنن هدایت شم و کسب و کارمو شروع کنم که حتما به قانون سلامتی مربوط میشه وگرنه خدا از این مسیر هدایتم نمیکرد…استاد عزیزم انقدر زیادهه از این همزمانیا و حال خوب من مثل خونه خریدنمون..جابجایی از یه منطقه به منطقه بهتر که باید ساعتها بشینم بنویسم چون همشون الان دارن از ذهنم میگذرن..بازم بابت این همه فایلای خوشگل و عالی ازتون ممنونم🥰🥰❤❤
البته تا قبل از سربازی با خانوادم قم زندگی می کردم و بعدش اومدم تا با مادربزرگم که تنها بود زندگی کنم
چند سال پیش به پیشنهاد یکی از اقوام توی یک شرکت بازاریابی شبکه ای شروع به کار کردم که دفتر اصلیش یزد بود
توی اون شرکت خیلی درمورد اندیشه مثبت صحبت می شد و یکی از پایه های کار بود
اون موقع درک الان رو نداشتم و فقط می شنیدم. و در حد خودم باور می کردم و نتیجه می گرفتم
به خاطر همین به اون موقع که نگاه می کنم می بینم و می فهمم که تکامل چجور کار می کنه
من هرچی که انگیزه میداد و گوش می کردم ، ولی الان قطعا بیشتر درک می کنم و آینده قطعا درک خیلی بیشتری دارم
اشتباهات زیادی رو اون موقع تو کارم انجام دادم که الان وقتی با قانون می سنجم متوجهش می شم ، از چسبیدن ها و وابستگی ها و …
ولی خیلی چیزا یاد گرفتم
یه اتفاقی افتاد و تیمی که ما توش کار می کردیم از هم پاشید و بچه هایی که باهم بودیم تصمیم گرفتن که با شرکت های دیگه کار کنن ولی به شکل عجیبی من مطمئن بودم که دیگه نمی خوام این کار و انجام بدم
چون خیلی روی این کار هم با خانواده بحث کرده بودم
و می گفتن برو سر یه کار دولتی و کلا یه حسی داشتم که نمی خواستم ادامه بدم
بعد از این که تیم از هم پاشید مدتی رو رفتم یزد خونه ی یکی از دوستام که باهم کار می کردیم و یه جورایی نمی خواستم خونه خودمون باشم
برای این که دستم توی جیب خودم باشه شروع کردم دنبال کار گشتن . یه کافه ای بود که همیشه با بچه های تیم می رفتیم اونجا
یه روز استوری کرد که کارگر می خواد و منم پیام دادم که می خوام کار کنم
اولش گفتن باشه ولی بعدش گفتن به خاطر مسائل مالی کارگر نمی خوان منم یهو گفتم تیزر تبلیغاتی می خواین براتون بسازم ؟
اونام قبول کردن
من خیلی وقت بود کار تدوین بلد بودم ولی تا به حال کار تیزر تبلیغاتی انجام نداده بودم
کارام اکثرا برای خودم بود
ولی چون خیلی پول لازم بودم گفتم که انجامش می دم
اولین تیزری که ضبط کردم و قشنگ یادمه
تبلیغ بازی مافیاشون بود
کلی آدم بودن که قرار بود توی تیزر بازی کنن و من کلی نمای مختلف گرفتم و شبش خونه ی دوستم تدوینش کردم
و اونا داشتن در مورد این که کدوم شرکت و انتخاب کنن بحث می کردن
من قفل روی تدوین کار
و نمی گم اون کار بده یا خوبه ، فقط دیگه من نمی تونستم انجامش بدم
کار تیزر رو ساختم و تحویلشون دادم واونا هم دوست داشتن و با بخشی از پولش مرغ سوخاری گرفتم و با دوستم که خونش بودم خوردیم 😁
تیزرهای مختلفی ساختم و از این راه یه جورایی امرار معاش می کردم
یه متنی رو آماده کرده بودم و توی دایرکت برای کافه ها و مغازه دارها می فرستادم و از توی همینا برام مشتری اوکی می شد
و حالا داستان از اینجا شروع می شه
من برنامه ی خنداننده شو ۲ ( استعدادیابی برنامه خندوانه ) رو دیدم و به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم
و یادمه همون موقع یه وویس از خودم ضبط کردم و گفتم من تحت تاثیر اجرای ابوطالب حسینی قرار گرفتم و سال دیگه توی این برنامه شرکت می کنم و جز نفرات برترش می شم
و هیچ ایده ای نداشتم که چیکار باید بکنم
( من اینجوری شیفته ی سینما شدم
توی ۱۴ سالگی سریال خواب و بیدار رو دیدم و خیلی تحت تاثیر این سریال قرار گرفتم
می دیدم که چجور آدما در مورد سریالی که شب قبل دیدن صحبت می کنن و این منو هیجان زده می کرد
عاشق سریال های رضا عطاران و مهران مدیری بودم و اینا هم تاثیر خودشون و گذاشتن
همون سالها کلی کتاب فیلمنامه نویسی خوندم و حتی فیلم کوتاهم ساختم ولی فقط همین
نمی دونستم باید چیکار کنم و چجور وارد هنر بشم
بعد ها توی خدمت هم یه تئاتر کمدی ساختم که باهاش بتونم مرخصی بگیرم
تئاترم کلا یه بازیگر داشت و من هم دوبله گی کردم کارو
و انقدر این مرخصی برام انگیزه شده بود که قشنگ یادمه چند بار فرمانده بازیگر اصلیم ( درواقع تنها بازیگرم ) نذاشت بیاد و من درستش کردم
انگیزه واقعاااااا مهمه ، من فقط می خواستم از اون پادگان برم بیرون
بعد از اینکه تصمیمم رو گرفتم کتاب خنداننده شو رو سفارش دادم تا بیشتر در مورد استنداپ کمدی یاد بگیرم و کتاب که برام رسید از خودم و کتاب فیلم گرفتم و باز گفتم که من با این کتاب به هدفم می رسم و یه جورایی توی دوربین انگار داشتم با فالوئرهای خیالیم صحبت می کردم
گفتم می بینمتون سال دیگه ، یاعلی
بعدش یادمه کلاس های استاد امیرکربلایی زاده شروع شد و من تصمیم گرفتم که توی این کلاس ها شرکت کنم
۲ میلیون تومن هزینه ترم اول بود
کلی هزینه رفت و آمد به تهران
و دو شنبه ها و ۴ شنبه ها
و من باید سه روز رو تهرون می موندم
خالم خونش تهرونه ، می تونستم خونش بمونم ، ولی سه روز در هفته ؟!!!
من با یکی از شاگردای قبلی ایشون صحبت کردم و گفت که همینه و برای ماهم همین بود
و یهو اعلام شد کلاس ها افتاد ۵ شنبه ها و پشت سر هم
من حتی ۵ شنبه و جمعه هم اوکی بودم ولی خدا بهترین حالتش رو برام درست کرد
حتی یادمه وقتی زنگ زدن و گفتن ویدئوی من قبول شده و می تونم کلاس رو بیام ، فقط و فقط ۵۰۰ هزار تومن تو حسابم بود ولی یه حسی بهم گفت برو
ترسیدم ولی گفتم میرم
و قشنگ یادمه یه مشتری تبلیغاتی برام جور شد که هر هفته بهم پول می داد و حتی یک دقیقه هم پول کلاسم عقب نیفتاد.
حتی یک دقیقه
ما ۵ جلسه رو گذروندیم و جلسه ۶ام باید جلوی چند تا داور سرشناس اجرا می کردیم
(( اینم بگم که من چون توی روستا بودم خیلی از این که توی پیج فعالیت کمدی انجام بدم می ترسیدم
جامعه کوچیکه ، سن من بالا رفته ، کار قبلیم هیچ نتیجه ای نداشته و ….
کلی متن کمدی نوشتم و کلی ایده ی کمدی رو وویس گرفتم
یه پیج زدم و یواشکی استوری و پست کمدی میذاشتم
و یادمه یه داستان صوتی کمدی میذاشتم از کار کردن توی شرکت گلدکوئست که یه نفر اومد دایرکتم و کلی ازم تعریف کرد و حال کرده بود با داستانم
خدا می دونه چقدر این تعریفهای بقیه توی مسیر بهم انگیزه داد که می گم چجور ازشون استفاده کردم به عنوان سوخت جت
اگه واقعا کار کسی رو دوست دارین بهش بگین ))
جلسه ی ۶ ام شد
من یادمه ما هر جلسه باید یه من کوتاه کمدی اجرا می کردیم که هر جلسه زمانش بیشتر می شد
۲ دقیقه ، ۳ دقیقه و اجرای فینال جلوی داورها ۷ دقیقه
من توی یکی از همین جلسه ها یه شوخی داشتم در مورد اتوبوس های قدیمی ایران پیما و قشنگ یادمه کلی ذوق کردم از دیدن اینکه آقای کربلایی زاده به شوخیم خندید و دندوناش و دیدم
بعدش دوییدم تا مسجد و با کلی ذوق نماز می خوندم و خدا رو شکر می کردم
روز اجرا تصمیم گرفتم کل اجرام در مورد همین اتوبوسا باشه
( یادمه اون روزا داشتم یه دوره ی ۹ ماهه قانون جذب از یکی از اساتید این حوزه رو می گذروندم )
به من گفتن برو پشت پرده و هر وقت صدات کردیم بیا و اجرا کن
من اون پشت از خودم فیلم گرفتم و گفتم می خوام جلوی این آدما اجرا کنم
و هی با خودم صحبت می کردم که ذهنم به سمت منفی نره
می گفتم من می تونم ، من بهترین اجرامو می کنم
و صدام کردن و رفتم و واقعا هم بهترین اجرامو کردم
خیلی خندیدن ، خیلیییییی
یادمه همون شب رفتم قم دیدن یکی از دوستام
توی اتوبان از خودم فیلم گرفتم و با کلی ذوق گفتم من جلوی این آدما اجرا کردم
کسی که می گفتن اصلا نمی خنده به اجرای من قهقهه زد
ادامه بده ، تو مال این کار ساخته شدی
نا امید نشو
تو این دوران از فایلهای رایگان شما و میکسهایی که دیگران درست می کردن هم استفاده می کردم
و کم کم این آگاهی ها داشت کار خودش و می کرد
من نفر سوم شدم و رفتیم برای دوره ی پیشرفته و هر هفته باید بعد کلاس توی کافه اجرا می کردیم
۵ هفته اجرا کردیم و من خیلی خندوندم و کلی یاد گرفتم توی این ۵ هفته
صبحا می رسیدم خونه ی خالم و تا ظهر می خوابیدم و بعدشم متنم و تمرین می کردم تا غروب که اجراش کنم
هفته ی ۶ ام ما باید توی سالن نوفل لوشاتو که حدودا ۱۵۰ نفر ظرفیت داره اجرا می کردیم
داورا کیا بودن ؟
خود استاد کربلایی زاده ، آقای امیرمهدی ژوله ، امیرحسین رستمی ، خانم شهره لرستانی و شهره سلطانی
من یه متن داشتم در مورد همون اتوبوسا و یه خری که ما سوارش شدیم و رَم کرد ، همین
شب اجرا هی تمرین کردم ، رفتم توی خیابونای پشت سالن و از لای ماشین ها رد می شدم و تمرین می کردم
اولش دنبال یه جای آروم بودم که تمرکز کنم ولی یه حسی بهم گفت بذار تمرکزت رو بهم بزنن و این بهم کمک می کرد که اگه توی سالن اتفاقی افتاد اونجا تمرکزم بهم نریزه
یادمه من اصلا با بچه هایی که بعد از اجراشون از سالن بیرون می اومدن حرف نمی زدم که به ذهنم جهت ندن و بهمش نریزن
چرا می گم ؟ چون یکی اومد بیرون و گفت اگه اجرات سیاسی نباشه ژوله گوش نمی ده و می ره توی گوشیش
من گفتم : خدایا اجرای من در مورد یه خره
کجاش سیاسیه ؟
چیکار کنم سیاسی بشه ؟
خواستم یه تغییراتی ردن ولی یه حسی منصرفم کرد و گفتم میرم بهترین خودم و می ذارم
همونجا هم رییس کافه ای که اجرا می کردیم که از بچه های قدیمی خنداننده شو بود و اجرای من و دوست داشت و کلی بعدها ازم حمایت کرد گفت که برو بیرون تمرین کن و حرف بقیه رو گوش نکن
۳۰ نفر باید اجرا می کردیم و اجرای من آخرین نفر بود
حدودای ساعت ۱۲ شب بود که زمزمه هایی شنیدن از اینکه پلیس می خواد بیاد و سالن و ببنده
الان غیرقانونی بازه
حتی به من گفتن تو نشنو ما چی می گیم ، اینجا نباش استرس می گیری
و من با خودم گفتم من این همه اجرا کردم و تا اینجا اومدم و اونوقت نشه ؟!!! امکان نداره
نوبت من شد ، آخرین نفر
(( یه چیزی قبلش بگم ، استادم جلسه آخر بهم گفت که تو توی شروعت مساله داری و ارتباط بگیر با مخاطبت
گفتم زمانم از دست میره
گفت در حد چند ثانیه سلام و علیک کن
و این حرفش ذهن من و درگیر کرد
و چند روز بعد یهو یه ایده به ذهنم رسید که یه ویدئوی بیوگرافی بامزه از خودم درست کنم
انقدر هیجان داشتم برای ساخت این ویدئو که مطمئن بودم درسته ))
ویدئوی معرفی من پخش شد و من رفتم توی سالن
سالن با دیدن اون ویدئو آماده ی دیدن من بود و ایده درست بود
من اولین شوخیم رو گفتم و سالن خیلی خندید
انرژی گرفتم و تو فیلم هم مشخصه ، آستینامو دادم بالا که یعنی بقیشو گوش کنید 😀
گفتم و گفتم سالن هِی رفت بالاتر
یادمه یه جا صدام قطع شد و یه سوتی دادم و این سوتی هم حتی باعث خنده ی بیشتر شد و اون تمرین تمرکز که رفتن توی شلوغی ماشینا تمرین کردم اینجا جواب داد
آخرای اجرام یادمه امیرحسین رستمی بلند شد و دست زد و اصلا خنده ی تماشاچیا دیگه قابل کنترل نبود
و بعدا شنیدم که گفته بوده من یک سال بود این طوری نخندیده بودم
بعد اجرام داورا کامنت دادن و همه مثبت و عجیب بود
مثلا آقای ژوله به شوخی گفت نظر تو در مورد کارای ما چیه ؟
من اومدم بیرون و دیگه اون آدم سابق نبودم
انگار در بهشت و به روم باز کردن گفتن ببین این طوری هم میشه زندگی کرد
من اون شب شادترین آدم دنیا بودم
رفتم خونه خالم و به زور خوابیدم 😁
یادمه روزای اول که می رفتم کلاس و می دیدم بچه های دوره های قبل اجرا می کنن جلوی بقیه با خودم می گفتم : یعنی میشه منم اجرا کنم ؟میشه ؟
و بهترین حالتش برام شد
اون اجرای خفن ، جلوی اون داورا و ۱۵۰ نفر آدم
حالا حداقل اجرا کردن بلد بودم
اجراهای کافه شروع شد و من هر هفته ۲۰۰ هزار تومن خرج می کردم که بیام یه اجرا بکنم و برگردم شهرم
صبح زود می رسیدم
می رفتم خونه خالم تا ظهر و بعدش تو بلوار کشاورز تمرین می کردم تا غروب
و بعدش اجرا می کردم و بعد اجرام می دوییدم تا به اتوبوس برسم
یعنی هنوز اجرای بقیه ادامه داشت ولی من باید بر می گشتم
هر فستیوالی برگزار می شد فیلم می فرستادم
هرجا می گفتن مسابقه استنداپ من بودم و فیلم میفرستادم و خیلیا می گفتن تقلب شد، حق ما رو خوردن
به ما باید جایزه می دادن ، اون بی مزه بود
من دیگه شرکت نمی کنم ، همش رانته
ولی به طرز عجیبی به این چیزا توجه نمی کردم و دنبال چیز بزرگتری بودم
فقط داشتم تجربه می کردم
رامبد جوان اعلام کرد که قراره یه مسابقه برگزار کنه به اسم استندآپ شو و توی پلتفرم ، نه تلویزیون
۱۲ نفر باید انتخاب می شدن و من هم ویدئو فرستادم
ولی ویدئوم قبول نشد
من مدتها بود منتظر این لحظه بودم
بارها حتی گفته بودن که خندوانه قرار نیست ساخته بشه
من از این که ویدئوم قبول نشد ناراحت شدم
یادمه استنداپ فینالم رو زیرنویس کردم که ببرم نشونش بدم و بگم چرا من و قبول نکردی که اون مسابقه کلا کنسل شد و بهش گفتن که خنداننده شو رو بساز و توی تلویزیون و اونا هم تصمیم گرفتن که یه تعداد دیگه به این افراد اضافه کنن و فراخوان دادن
من خوشحال دوباره ویدئو فرستادم
و به اجراهای کافه ادامه دادم
یه روز قبل اجرام توی کافه ، یکی از بچه ها زنگ زد و گفت من توی خنداننده شو قبول شدم و بهم زنگ زدن
به تو زنگ زدن ؟
به من زنگ نزده بودن و خیلی نگران شدم
ولی اجرا داشتم و با خودم گفتم باید برم و اجرام و درست انجام بدم ، اون مردم منتظرن تا یه اجرای خوب ببینن
یادمه رفتم و از خودم فیلم گرفتم و گفتم که من توی خنداننده شو هستم
تموم شده بود ، اعلام کرده بودن ، کجا هستی ؟!!! ولی من شاید ۱۰ تا فیلم از خودم دارم که می گم من توی خنداننده شو هستم
قشنگ یادمه ویدئوم رو که برای خنداننده شو فرستادم
بعدش نشستم و گفتم من قبول میشم و به حول قوه ی الهی و جز نفرات برتر میشم
دارم فیلمشو!!!!
( یکی از تمرینهایی که به من الهام شد این بود
من کلی از تعرفهای دیگران از خودم رو وویس گرفتم
مثلا داشت از اجرام تعریف می کرد ، همون موقع وویس رکوردر رو میزدم
اصلا از قصد بعد اجرام که خوب شده بود میرفتم پیش اونی که بیشتر خندیده بود می گفتم اجرام چجور بود
یا یه وقتایی دوستام تو واتساپ وویس داده بودن ،
یا حتی اگه نوشته بودن ، خودم می گفتم و وویس می گرفتم و تمام اینها رو یه فایل نیم ساعته کردم و با موزیک زیرش هر روز گوش می دادم ، هر روز صبح
حتی یه تیکه از صحبتهای شما هم هست که می گین سیستم مغز همه یه جوره اگه اون تونسته پس منم می تونم )
بعد از تماس دوستم ، رفتم اونروز اجرا کردم و اجرام خیلییی هم عالی شد
یادمه کافه یه فستیوالی برگزار کرد و من شب اولی که اجرا کردم اجرام خیلی عالی شد و قرار شد رای گیری اینستاگرامی برگزار بشه
شبش از عوامل بهم پیام دادن که برای خودت تبلیغ کن ، به دوستات بگو استوریت کنن
حذف میشیا
و من اصلا دلم نمی خواست تبلیغ کنم
و راضی بودم از اجرام و این مهم بود برام
حالم خوب بود از اجرام
خوابیدم و صبحش که بیدار شدم دیدم یه نفر من و استوری کرده با ۱۱۰ هزار فالوئر !!!
فیلمبردار فستیوال بود و بهم گفت استوریت کردم راءی ت بیشتر شد و ایشالله میری بالا
حتی خانمش هم فکر کنم ۱۰ هزار فالوئر داشت که اونم من و استوری کرد
خدا حفظشون کنه
با خودم گفتم من به چند نفر از دوستام باید می گفتم و رو مینداختم تا من و استوری کنن اونم شاید با کلی منت
بالا می رفتم می گفتن ما بردیمش بالا
بالا نمی رفتم می گفتن ما هم استوریش کردیم نرفت بالا
این درسی شد برام که به کسی برای تبلیغ رو نندازم ، خودش درست می کنه
من اومدم تهران و با یکی از دوستام که هم کلاسی بودیم خونه گرفتیم
و فقط و فقط از راه نویسندگی برای دیگران در آمد داشتم
و همین تیزرهای تبلیغاتی
یه روز یکی از بچه های دور قبلی خنداننده شو بهم پیام داد بابت نوشتن استندآپ برای یه کاری توی شبکه تلویزیون
منم نوشتم ، حدود ۱۰۰ دقیقه کار نوشتم
و این باب همکاری شد تا من استندآپ های دیگه ای هم بنویسم و اون توی خندوانه اجرا کنه
من یادمه تو دفترم نوشته بودم که میلیون ها نفر به اجراهای من می خندن و اون داشت متن من و جلوی میلیونها نفر اجرا می کرد
متن من توی خندوانه اجرا می شد ولی من هنوز خندوانه نرفته بودم
تو اون دوره ما یه برنامه ای رو کار می کردیم به اسم فرمول کمدی برای شبکه یک ، که آقای کربلایی زاده مجری بود و ما بچه های کلاس هر قسمت اجرا می کردیم
من اون جا ۳ تا اجرا انجام دادم که کلی مردم دوست داشتن و اهالی روستا به مادرم پیام می دادن و ازش تشکر می کردن که اسم رکن آباد توی شبکه ملی برده شده و مادرم حالا کم کم داشت می دید که کار من داره نتیجه می ده
( هیچ وقت مادر و پدرم جلوی من و برای انجام کاری که دوست داشتم نگرفتن ولی حس می کردم که نمی دونن من چیکار می کنم و حرفهای دیگران یه گقدار اذیتشون می کرد ولی هیچ وقت جلوم رو با شدت نگرفتن و از این بابت از خدای بزرگ ممنونم و اینو به کسایی می گم که خانوادشون کنترلشون می کنن
ادامه بدین ، نتیجه همه رو با شما هم عقیده می کنه)
لوکیشن فیلمبرداری رستوران گردان برج میلاد بودو من یادمه یه روز از اون بالا برای اولین بار استودیوی خندوانه رو دیدم و اون لوگوی جذاب و دوست داشتنی
تو ذهنم اومد که برم توی اون سوله و بعد گفتم یه آدم با یه کوله پشتی برم بگم چی ؟؟؟
و خیلی دلم خواست
فرداش اون کسی که براش می نوشتم بهم پیام داد که بیا دفتر مدیربرنامه ی من تا روی متن خندوانه کار کنیم و بعد یهو گفت نمی خواد بیای دفتر
بیا خندوانه من اونجام و منم از خدا خواسته رفتم و اومد دم در سوله دنبالم
فوق العاده بود حس ورودم به اون سوله
برای اولین بار رامبد جوان رو دیدم و اون گفت بهش که متن استنداپ قبلیش و من نوشتم و ایشونم ازم تشکر کرد و گفت عالی بود
ما حدود یک ساعت اونجا بودیم و حتی یک کلمه هم در مورد متن استندآپش صحبت نکردیم
انگار از طرف خدا مامور شده بود که من و با عزت و احترام بکشونه داخل اون استودیو تا آرزوم برآورده بشه
مدتی بعد من از طریق یکی از بچه ها معرفی شدم تا برای یکی از شرکت کننده های خنداننده شو بنویسم و منم قبول کردم با اینکه حرفی از پول نبود ولی شوق نوشتن جک اونم جکی که قراره توی خنداننده شو گفته بشه برام خیلی جذاب بود
و اصلا همه اینا به کنار من کلا توی مسیرم از کمک کردن لذت می بردم
اینکه بتونم بدون چشمداشت کمک کنم و یک اجرا و جک ساخته بشه لذت می بردم
شروع کردیم و هی قرار گذاشتیم و نوشتیم
و من کم کم با بچه های دیگه هم دوست شدم و باهم نوشتیم
و پام بیشتر به خندوانه باز شد
این چینش و باز شدن راهها به شدت برام جذاب بود
خدا چیند و چیند و به طریق های عجیبی من و هی می برد توی سوله ی خندوانه و همه رو با من آشنا می کرد
یکی از بچه ها بود که می اومد دنبالم و من و میبرد اونجا با ماشینش
بعد از مدتی بچه های انتخابی خنداننده شو تیم شدن و هر تیم مربی خودش و داشت که از بچه های قبلی خنداننده شو بودن و من دیگه زیاد نمی تونستم با بچه ها باشم
چون مربی داشتن و اون باید نظر می داد
یادمه یه سری که بچه ها داشتن با مربیاشون میرفتن داخل سوله ی خندوانه نگاهشون کردم و واقعا دلم خواست که باشم باهاشون ، باشم و کمک کنم و بنویسم . ولی باید بر می گشتم خونم و خیلی وقتا توی واتساپ با بعضیاشون باهم در ارتباط بودیم
تا اینکه شدم نویسنده خندوانه و حالا می تونستم با کارتم برم خندوانه و کسی بهم گیر نده
یه روز یادمه توی خندوانه بودیم و بچه ها گفتن بریم استودیو رو ببینیم
رفتیم داخل استودیو ( منظورم محل فیلمبرداریه ، ما پشت صحنه تمرین می کردیم و می نوشتیم )
و من همونجا به یکی از بچه ها گفتم ازم داخل استودیو عکس بگیره
یه عکس ازم گرفتن و من رو به تماشاچیای فرضی و داورا لبخند زدم و اون عکس و انداختم بک گراند گوشیم
گذشت و گذشت تا ۴ روز قبل از افتتاحیه ی خنداننده شو
توی اتاق نشسته بودیم که آقای رامبد جوان و ۳ نفر دیگه از عوامل اومدن تا ۴ تا از بچه ها جلوشون اجرا کنن
(( یکی از بچه های انتخابی خنداننده شو آمریکا بود و یه مساله ای براش پیش اومده بود که نمی تونست توی مسابقه شرکت کنه
و آمار بچه ها قرار بود کمتر بشه تا تعداد درست در بیاد ))
من یه بار جلوی کل بچه ها و نویسنده های خندوانه تست دادم ولی به دلایلی قبولم نکردن
یهو گفتن بلند شو اجرا کن
و اونی که اوکی کرد تست بدم همونی بود که براش متن می نوشتم
بعد اجرام بهم گفت وقتی شانس بهت رو می کنه سریع بزن روش و کاش اون متنت که بهتر بود رو می گفتی
من با خودم گفتم امکان نداره بعد از تلاش های من کلاً ۵ دقیقه بهم فرصت یهویی بدن و بعد بگن نشد ، نتونستی از این فرصت استفاده کنی
پس تو لایقش نیستی ،
ذهنم باور نکرد
تا اینکه ۴ روز قبل از افتتاحیه و داخل اتاق بچه ها جلوی آقای جوان اجرا کردن و من حتی متنم رو روی دستم کدنویسی کردم که اگه یهو به من گفتن پاشو سریع بلند شم و اجرا کنم ولی اجرای اون ۴ نفر تموم شد و همشون رفتن و من موندم و بقیه بچه ها
مثل آدمی شده بودم که تو جنگ بغلش خمپاره خرده
هیچی نمی شنیدم ، حالم یه جوری بود
به خدا گفتم من این همه راه تا اینجا اومدم ، من و کشوندی اینجا ، دو تا صندلی با رامبد جوان فاصله داشتم
من خونه گرفتم اینجا ، من زندگیم و گذاشتم پای این کار
چرا من نه ؟!!!
بچه ها فهمیدن من حالم میزون نیست
گفتن بیا ببریمت خونه
توی مسیر برگشت یهو یه حسی بهم گفت برگرد
گفتم : منو برگردونید
گفتن : بیا برو خونه الان استراحت کن
گفتم : من باید برگردم و من رو برگردوندن و رفتن
نمی خواستم از اون سوله جدا بشم
رفتم سمت سرویس بهداشتی خنداونه و سرپرست نویسندگان خندوانه رو دیدم
من هیچ وقت نمی خواستم به کسی رو بندازم بابت اینکه کاری برام بکنه مخصوصا توی این داستان
می خواستم خودش درست شه تا ایمانم قوی بشه
ولی اونجا فهمیدم که باید بگم و گفتم
من با این حال اونم با سرپرست نویسندگان ، تنها
باید می گفتم
گفتم : من زندگیم و گذاشتم پای این کار ، من از شهرم اومدم تهران خونه گرفتم
اگه میشه من باشم
اگه جای خالی هست من باشم
من نمی خوام جای کسی باشم
من حرف میزدم و اون میرفت داخل استودیو
و دقیقا یادمه از همون مسیری رد شدیم که بار اول رد شدم
و آخر حرفام گفت : بذار بهش فکر می کنم
و اون شب یادمه یه حسی بهم می گفت : شد
و از سوله ی خندوانه فیلم گرفتم و گفتم من فردا به عنوان خنداننده شو میام
و دقیقا ساعت ۱۰ دقیقا به ۱۲ همون شب
شبی که من خوابم نمی برد و منتظر خبر بودم
زنگم زدن و گفتن تو قبول شدی و فردا متنت رو بیار
من محمد حسین توسلی رکن آبادی هستم
من تا فینال خنداننده شو ۳ رفتم
و از تمام اجراهام لذت بردم
( من وویس دارم از تودم که می گم فینال خنداننده شو رو اجرا می کنم
روزی که هیچ خبری نبود با ذوق وویس گرفتم از خودم
موقع اجرای فینالم وقتی همه تشویق می کردن یه نفس راحت کشیدم که شد
و بقیه فهمیدن و بهم گفتن 😀😀)
من معجزه رو دیدم
من اجرای اولم ۷ دقیقه بود و کامنت تمام داورها کامنت الهی بود
من نتیجه ی ۲ سال کار رو توی ۷ دقیقه نشون دادم و تمام اعتبارش رو به خداوند بزرگ میدم
اون اجرا و اجراهای دیگم من نبودم
توضیحش برای دیگران سخته ولی من نبودم
منظورم از کامنتای الهی اینه
رامبد جوان گفت : فقط نوشتم باریکلا
این یعنی چی ؟
یه جا مجری برنامه گفت : آقای معجونی هیچ وقت از هیچ کسی این طوری تعریف نمی کنه
این یعنی چی ؟
آقای ژوله گفت : من تو هیچ استنداپ کمدینی تو کل دنیا این حجم از شوخی در این مدت زمان و ندیدم و این عجیبه برام
اینا همش خداست
مادرم می گفت : هرکی ازم می پرسید پسرت چیکار می کنه نمی دونستم چی بگم
حالا همشون می دونن
بعد اجرای اولم توی روستا برام بنر زدن و اومدن استقبالم
منی که هرهفته تنها میرفتم و تنها می اومدم
خدایا صدهزااار مرتبه شکرت
و اون هم خونم بود که گفتم
اون رفت فینال عصر جدید
پیمان ابراهیمی
عجیب نیست ؟ نه ، قانونه
ما ایمان فعال نشون دادیم و اومدیم تهران و خدا هم درست کرد همه چیو
فینالیستهای دو تا از بزرگترین مسابقات استعدادیابی ایران هم خونه هستن
خدا رو هزاران بار شکر می کنم به خاطر اینکه شما استاد نازنین و همسر گرامیتون رو سر راه من قرار داد
چقدر لذت بردم از این موفقیتهای شما از این همه هم زمانی از این همه ایمانی که نشون دادی،توی موقع خواندن کامنت با اینکه برای کاری عجله داشتم ولی اصلا متوجه گذر زمان نشدم و در حال لذت بردن بودم،برات آرزوی موفقیت های بیشتر و بیشتر دارم جناب آقای رکن آبادی
سلام خدمت استاد عزیز وای چه زیبایی من هرروز با دیدن این زیبایی ها بیشتر متوجهدیونیک بودن خدام میشم 😍خداوند یونیکه و ما بندهاشم یونیک افریده با دیدنش دستامو اوردم بالا گفتم خدایا شکرت بخاطر بهشتی که برای من افریدی😍
من دوست دارم دوتا ازهدایتام که خیلی تو ذهنم بزرگه و بولد شده اینجا بنویسم که ایمان خودم قوی تربشه که خدا هدایت میکنه وبا ما صحبت میکنه😍
پارسال استاد ی لایوی گذاشت با یک اساتید دیگه درمورد حس خوب بینظیر بود اون لایو انقدر حال من عالی شد که با حال عالی شب خوابیذم و به همسرم گفتم فردا بریم دشت ارژن فارس بریم غذاخوری و حال و هوامون عوض بشه گفت باشه صبح که بیدارشدیم با سه تا وروجک و همسرم و مادرهمسرم و خواهرشوهرم رفتیم من انقدر حسم عالی بود و شکرگزاری میکردم که خدا تو اسمون داشت هرلحظه برام نقاشی میکشید😍و زیباییاش و بهم نشون میداد مارسیدیم دشت ارژن خوب اونجا خیلی غذاخوری هست همسرم گفت کدوم بریم که کیفیتش خوب بود تمیز باشه زیبا باشه گفتم نگران نباش خدا هدایتمون میکنه 😍همون موقع پسرم لج رفت که اب میخواد همسرم زد کنار گفتیم پیاده شیم اب بخریم دیدم که مغازهه اسباب بازی ترشیجات لواشک همه چی داره به مادرشوهرم گفتم بیاید باهم بریم رفتیم و کلیم خرید کردیم یک رستوران کنار مغازهه بود شوهرم گفت بریم اینجا من سرمو برگردوندم نگاه شوهرم کنم یک رستوران روبرو سنتی خیلی چشم منو گرفت گفتم نه بریم رستوران روبرو گفت باشه وای از رستوران نگم که همون رستورانی که من دوست داشتم سبک سنتی طبقه بالا😍 با فواره های اب پراز غاز و اردک و جوی اب خیلی رویایی بود خیلی اتیش کرده بودن بارون شروع به نم زد کرد من دیوانه شده بودم و همینجور شکر میکردم😍چقدر جای تمیز و زیبا چقدر کیفیت غذاش عالی بود لذت بردیم واقعا خدا به همین سادگی هدایت میکنه واقعا هنوز که هنوز یاد اون روز قلبم پرازعشق میشه واقعا هدایتهای خدا بینظیره😍 بعد اومدیم خونه شبش شوهرمتو گوشی داشت نگاه میکرد صدام زد گفت زهرا رستورانی که رفتیم اسمش چی بود بهش گفتم گفت خداروشکذ گفتم چیشده گفت رستورانی که همسرم گفته بود بریم اونجا کنار مغازه بخاطر غیربهداشتی و استفاده گوشت نامناسب بسته شده 🥲 و خدا چقدر قشنگ مارو هدایت کرد به بهترینش 😍
یک هدایت خیلی طولانی هست ازنحوه رسیدن من به خواستم که خونه بود دوست دارم بگم اما خیلی طولانیه ی مقدارشو میگم
اینکه من دوست داشتم خونمون را تعمیر کنیم ولی همسرم موافقت نمیکرد و گفت هزینش زیاده من ی جمله همیشه به خودم میگم میگم (من که نباید نگران چیزی باشم همیشه اون چیزی میشه که من میخوام) اینو خیلی تکرار میکنم بهش گفتم پس فقط رنگ کنیم خونرو و نقاشیش کنیم گفت درهمین حد باشه😂 ما جمع کردیم و شروع کردیم نقاشا که اومدن خیلی اروم کارمیکردن منو خیلی عصبی میکردن ولی مرتب میگفتم حتما حکمتی داره بعداز یک هفته نقاشه گفت که نمیخواید سقف خونتون کناف بزنید از سادگی بیاد بیرون 😍 وای دقیقا چیزی که من میخواستمو گفت با همسرم صحبت کرد گفت دوستم میاد براتون میزنه همسرمم نظر منو پرسید و طبق معمول من گفتم بله شروع کردن سفف خونه رو کارکردن همسرم گفت دیگه تختخوابم سفارش بدیم به کسی که تختواب سفارش دادم اومد منزل گفت کمد نمیخواید ،،؟؟ مادرشوهرم گفت حیفه کمد نداشته باشن وای کمدهم سفارش دادیم😍 خانمه وقتی اومد اندازه گیری گفت چقدر مبلاتو بچه ها خراب کردن من کار مبلم انجام میدم 😍😍وای شوهرم گفت خب اینم ببرید درستش کنید بعد خانمه گفت وای چقدر اشپزخونت غیر اصولیه میخواید کابینت ضداب بیاریم برات اولش یکم همسرم مقاومت کرد بعد نقاشه گفت اهه این همه هزینه کردی اینم درست کن حیفه اشپزخونت بد باشه وای کابینتم سفارش داد😍 ی ستون وسط خونه دلشتیم خیلی بدبود خانم کابینت سازه گفت میخواید اینم بکنیم براتون چوب بزنیم چوب چیزی که من عاشقشم😍 اونم همسرم قبول کرد همینطور عصبانی بودم ازنقاشا با ارارم کارکردنشون که تو همین اوضاع یکی ازدیوارمون نم زده بود زرد شده بود گفتن هرچیم رنگ کنیم باز خراب میشه رفتیم ازخونه همسایه پی جو شدیم که ازکف حمام و دستشویی اونا بود ولی خب زمان میبرد که دیوارما خشک بشه نقاشه به همسرم گفت این قسمتو سنگ کن وای سنگی که من تو دفتر کائناتم عکس گرفته بودم😍😍همسرمم قبول کرد این قسمتم سنگ کردیم من همیشه از کاشیای حمام دستشویی بدم میمد ولی خب همسرم گفت هزینش زیاده دیگه اینو عوض نکنیم اخه دلیل مقاومت همسرم این بود که ما شش سال پیش هم ی تعمیرگرده بودیم توی همین اوضاع اتاق پسرام هم نم داد هرچی رنگ کردن خراب میشد پی جو شدن که از حمام و دستشوییه😂😂 کف حمامو کندن و همسرم به زور کاشی مثل خودش پیدا کرد اومدن کاشی کفو یکم دیوارو بچسبونن تمام کاشیا ریخت پایین🤣😂😂 همسرم بهم گفت بیا کلا عوضش کنیم چه رنگی من عاشق کاشی طوسی بودم گفتم طوسی رفتیم باهم خریدیم اومدیم اینم از حمام و دستشویی توی حمام دوش حمامون من دوسش نداشتم همسرم گفت ی مدت دیگع عوضش میکنیم من پنل خشکل دیده بودم همسرم گفت دستم خالی میشه بعد میگیریم دیگه دیوارو که کندن اومدم تا همسرم خودش رفته پنله خریده😍 ی روز باهم همینجوری بیرون بودیم بهش گفتم این توالت فرنگیه توالت ایرانیه روشوییه اینا خیلی خشکلن بعدازمدتها اومدم دیدم همه اونایی که من گفتم قشنگن همرو خریده و کارکرده😍😍😍 پنجره سالنمون شیشه سکوریت بود من دوسش نداشتم دلم میخلست پنجره بشه شوهرم گفت نه بنایی داره و سخته ولش کن تو همین حین همسایمون زنگ زد گفت بناییتون تموم شده گفتم نه گفت وای الان دوماه و نیمه من پسرم معماره میگفتی ده روز بهتون تحویل میداد به شوهرم گفتم رفت درخونشون اوردشون وای که چه ایده های نابی اون داد اخر شیشه رو ریخت پایین پنجزه دوجداره ریلی برام گذاشت کلی تغییر تو حیاط داد و خونه من تبدیل شد به همون عکسی که تو تابلو کاینات ازخدا میخولستم بظاهر خیلی روزای سختی بود سه ماه طول کشید ولی من الان عاشق خونم هستم و مرتب شکرگزاری میکنم بله خداوند مارو به تنهایی به خواسته هامون میرسه و دستهاشو برامون میفرسته نیاز نیست نگران باشیم یا غمی داشته باشیم ❤️❤️❤️❤️
سلام به استاد عزیزو مریم خانم دوست داشتنی ،مدتهاست که از مسیر دور شده بودم وامروز اتفاقی به سایت هدایت شدم ،چه جای عجیب و شگفت انگیزی عاشق تصاویری که درون گرفته خیلی زیبا بود ،استاد عزیز الان که دارم این کامنتو میزارم به یاد نیاوردم همزمانی توی زندگیمو جز اینکه هر وقت احتیاج داشتم امیدی بهم داده بشه و حرفایی رو بشنوم که نیاز دارم دقیقا همونا تو فایلی که از سایت پخش میکنم بهم گفته میشه و این بهترین همزمانی که میتونم بهش اشاره کنم ،
سلام استاد عزیزم و مریم بانوی دوست داشتنی و همه عزیزانم توی این سایت فوق العاده
خدارو هزاران بار شکر میکنم که منم عضوی ازین خانواده هستم اولین بار هست که دارم کامنت میزارم شاید بیشتر از یکساله که استاد رو میشناسم ولی چند ماهه که دارم به صورت جدی روی خودم کار میکنم
استاد با این فایل من واقعا دیوانه شدم استاد شما بی نظیری استاد ممنونم که راه درست زندگی کردن رو به ما یاد میدین
الان که دارم مینویسم چشام پر از اشکه
من یه آدم خیلی مشرک بودم همش ازین و اون ایراد میگرفتم از خانوادم پدر و مادرم همه مقصر بودن بجز خودم. به هیچ کدوم ازون خواسته هام هم نرسیدم
ولی من با شما یاد گرفتم که هیچ کس مقصر نیست هیچ کس نمیتونه هیچ کاری واسه من انجام بده تا زمانی که من توی فرکانس غر زدن و شرک و بی ایمانی هستم
استاد از زمانی که خدا رو با فایل های شما شناختم و باورش کردم خیلی احساس خوبی دارم کارهام به طرز معجزه واری انجام میشه
استاد من بعد از چند سال تونستم واسه خودم دفترکار مستقل داشته باشم استاد اصلا نمیدونم چجوری شد فقط گفتم خدایا از تو میخوام خودت هدایتم کن خودت دستانت رو به یاریم بفرست و شد و انجام داد به طرز معجزه وار ازون چیزی که خودم مدنظرم بود هم بهتر شد خدایاشکرت خدایا واقعا ازت ممنونم که منو داری هدایت میکنی
استاد از خدا خواستم که مستقل بشم یه خونه مستقل که از خونوادم جدا بشم که بتونم رشد کنم که وابستگیم رو به اونا قطع کنم فقط نمیدونستم چجوری هیچ پولی هم نداشتم به طرز معجزه واری من الان توی یه خونه بزرگ سه خوابه فوق العاده هستم خودم تنها که یه فرصت مناسب هست که روی خودم کار کنم و این یه نشونه از طرف خداست که به زودی من خونه خودم رو خواهم داشت. وقتی ازون کمک بخوای به هیچ فاکتور دیگه ای نیاز نداری اون قدرتمنده همه چیز دست اونه. همه چیز توحیده همه چیز ایمانه همه چیز باوره
استاد وقتی فایل های سفر به دور آمریکارو میبینم که شما چجوری از خداوند هدایت میطلبین و از دیدن زیبایی ها چقدر ذوق زده میشین و لذت میبرین که همین یعنی شکرگزاری. منم از خداوند خواستم که منو به زیبایی ها هدایت کنه به یه سفر فوق العاده هدایت شدم که واقعا در زمان مناسب در مکان مناسب بودم طبیعت زیبا جنگل زیبا بارون فوق العاده بارید بعدش آفتابی شد درصورتی که قبلش هواشناسی اعلام کرده بود که هوا خیلی سرد میشه ولی نشد و هوا فوق العاده بود و این یعنی همزمانی…
استاد خودتون همیشه میگین به نشونه های کوچیک هم توجه کنین
استاد من میشد ساعتها منتظر اتوبوس میشستم ولی الان با اینکه زیاد سوار اتوبوس نمیشم تا میرسم اتوبوس میاد و بعضی وقتا بغض میکنم که خدایا تو چجوری این همزمانی رو اوکی میکنی خدایا تو چقدر بنده هات رو دوست داری…
استاد من همیشه تدریس کردن رو دوست داشتم چند تا دانشگاه هم رفته بودم ولی گفتن نه نیرو نمیخوایم
چندروز پیش یه آزمون داشتم که محل آزمون توی دانشگاه بود گفتم بزار تا اینجا اومدم برم درخواست بدم استاد گفتن مدارکت رو بیار بعدش بیا مصاحبه
تازه گفتن زود مدارکت رو بیار به نیرو نیاز داریم….
واقعا از وقتی همه کارهام رو به خدا سپردم و ازون هدایت طلبیدم سوپرایزم کرد خدایا من هیچی نمیدونم تو هدایتم کن…
خانم شایسته چه زیبا گفتن توی این فایل:وقتی تمرکز میکنی روی خواستت، و کانون توجهات رو کنترل میکنی فارغ ازینکه اون بیرون چه خبره، فارغ ازینکه قانون ملتها و دولت ها و شرکت ها چیه خداوند تورو به اون چیزی که میخوای هدایت میکنه
این قاعده ی خداونده….
و چقدر این دعای استاد قشنگ بود:
خدایا مارو تسلیم خودت کن
خدایا مارو به راه راست هدایت کن. راه کسانی که به آنها نعمت داده ای
خدایا ایاک النعبد و ایاک النستعین. خدایا تنها تورا میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم و به هیچ کس دیگه ای و به هیچ قدرت دیگه ای کاری نداریم و فکر نمیکنیم که زندگیمون دست هیچ کس دیگه ایه
فقط تو هستی که پروردگاری فقط تو هستی که فرمانروایی تو هستی که ربی تو هستی که قدرت دستته
و از تو میخوایم که مارو هدایت کنی به جاهای زیباتر، به ما علم بدی، به ما عزت بدی ، به ما ثروت بدی، به ما آگاهی بدی و مارو هدایت کنی…
الهی آمین
خیلی دوستتون دارم….
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته گرامی، در رابطه با این فایل من و همسرم تقریبا ۲سال پیش مهاجرت کردیم و زندگیمونو و خونمونو از صفر باهم ساختیم و خدا اینقدر به ما کمک کرد که دقیقا تا ما تمام وسایلمونو خریدیم و اومدیم تو خونه چیدیم و همه چی آماده شد اون وقت کل ترکیه قرنطینه شد به مدت یک ماه و ما اصلا سختی قرنطینه رو تجربه نکردیم و اینقدر باهم کیف کردیم و همیشه خدارو شکر کردیم که ر این زمانی قرنطینه شد و ما تو خونه هستیم و آواره این هتل و اون مسافرخانه نیستیم،
خدارو واقعا شکر
سلام به استاد بهتر از جانم و مریم خانوم عزیز که دستی از دستان خداوند و چراغ هدایت بود برای ما عباس منشی ها من هر هر روز سریالها رو دنبال میکنم و تو این دو روز پنجشنبه و جمعه نرسیدم بیام تو سایت و امروز که موقع ناهار هدایت شدم به سایت و دیدن این فایل فوق العاده زیبا یاد هدایت هایی که برای خودم اتفاق افتاده در گذشته افتادم ….. من از شما یاد گرفتم که از خدا بخواهم منو همیشه در زمان درست و در مکان درست قرار بده و واقعا هم همیشه این کارو کرده البته به اندازه ای من بهش اجازه دادم اگر کم هدایت شدم به این خاطر است که من به خداوند اجازه هدایت ندادم وگرنه هدایت خداوند همیشه هست به شرطی که من ایمان داشته باشم و اجازه بدم و بسپارم به الله که هدایت ما رو بر خودش واجب کرده …. من از دوران بچگی ی باوری داشتم که همه کارها باید برای من به راحتی و سادگی انجام شود ، من این باور را داشتم و به صورت ناخودآگاه داشتم ازش استفاده میکردم ولی یادم رفته بود که من این باور را دارم چند وقت پیش ی الهام شد که محسن هیچ میدونی تو این باور را داری … دیدم اع …. راست میگه من ۳۸ سالمه و از بچگی داشتم از این باور استفاده میکردم ولی یادم رفته بود ولی متاسفانه از این باور در جهت های نادرست استفاده میکردم جالب اینجا بود که جواب داده بود بدون اینکه خدا بخواد قضاوت کند و یا دلسوزی کنه اینجا بود که به کلام قرآن ایمانم بیشتر شد که میفرماید( کلا نمد هولا و هولا ) عطای پروردگارت از هیچ کس دریغ نمیشود اینجا بود که به خودم و خدای خودم قول دادم دیگه از این باور در جهت و راه مستقیم و درست راهی که رضایت خداوند درش باشه استفاده کنم ….
خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم، ما را به راه راست هدایت کن
به نام خدا سلام به استاد عزیز و خانوم شایسته مهربان
توکل بر خدا منم دلم خواست بنویسم از وقتایی که رها کردم و به خدا سپردم تا کارامو انجام بده.
یادمه یبار با دوستامون یهویی تصمیم به سفر گرفتیم و خب ازین سفر یهوییا من خیلی دوس دارم چند باری شده اینجوری برم و همشون بدون استثنا خیلی لذت بخش بوده.اما اینیکی واقعا هر لحظش هدایت پیش میومد برامون،خیلیم قانونو نمیدونستم فقط انقدر کیفمون کوک بود همش خدا هدایت میکرد.
مثلا یهویی یکیمون میگفت بریم تو این خاکیه ببینبم چه خبره رفتیم دیدیم یه جایی پیدا شد که اصن دوس داشتیم تو سفرمون یه همچین جایی بریم و اونجا یه تایمی هم رسیدیم که بهترین تایمش بود،فرداش هدایت شدیم به یه جنگل خییلی خوشگل که وقتی رسیدیم انگار بهترین تایم خورشید تو طول روز و بهترین دما تو طول سال رو داشت و زیبایی هاش تمومی نداشت،و تمام اتفاقاتی که برامون تو اونجا میوفتاد همش عجیب غریب خوب بود و هدایتی خدا داشت حال میداد تند تند،بعدش یهو یکی نظر میداد بریم فلان جا هیچکسی هم نقاومت نکرد رفتیم و با کلی ذوق و شوق،دوباره یه جاده جنگلی که تو تبلیغات میدیدیم همچین صحنه هایی رو.
این از تجربیات مسافرتیم از تجربه دوره سلامتی بخوام بگم،من میخواستم یه گوسفند ارگانیک گیر بیارم یه چند روزی هم بود مینوشتم تو ستاره قطبیم.بعد دیگه ننوشتم و رهاش کردم دیگه فکرم نمیکردم بهش،که بعد چن روز دیدم بابام رفت دهات گفتم که یه دونه گوسفند هم برام جور کنه،رفت اونجا یکی پیدا شد برام رفت یه گوسفندی انتخاب کرد که بهترین گوشت و زیادترین گوشتو انگار داشت اونی که بهم فروخت به قیمت خیییلی مناسب بهم فروخت،اینارو وقتی فهمیدم که سریای بعد خودم افتادم دنبال گوسفند و نتونستم اونجوری گیر بیارما،
همونجا یه نفر پیداش شد برام سیرابیشو تمیز کرد یکی برام برید بابام برام آورد و اومد اینجا برام یکی هم برام رایگان چرخش کرد،و تمام کاراشو از صفر تا صد خدا برام انجام داد و باور کن اصن یه حرکتشو من بگم انجام بدم ندادم،فقط بهم میگفت برو فلان جا به فلانی فلان حرفو بزن و…
سپاسگزارم از خدا که منو به یه همچین آگاهی هایی هدایت کرد تا منم بتونم به خواسته هام برسم و از خدا میخوام منو تو مسیر درست پایدار نگه داره و هدایتم کنه تا من هم جهان رو جای قشنگی برای زندگی برای خودم و دیگران بکنم🌹😊
بنام خداوند بخشنده مهربان..سلام استاد عزیز جناب آقای عباس منش و سلام خدمت همسر گرامیتون خانم شایسته بزرگوار..من حدوداً ۵ماه که باسایت شما آشنا شدم وکل زنگی منو متحول کرد کل زندگیمو خونه وپول نقدام رو تویه کاری ازدست دادم وکلا ناامید شدم طوری شد که میخواستم خودکشی کنم واینم بگم که آرزوهای بزرگی داشتم که دست یافتنی هستن البته این موضوع رو تازه فهمیدم بعدازاشنایی با سایت شما قبلاً فکرمی کردم که امکان نداره آخه چجوری میشه ازکجا میخواد جوربشه تا اینکه با پیشنهاد یکی ازدوستام تمام زندگیم رو گذاشتم تو یه کاری که متاسفانه تمام داراییم ازدستم رفت یعنی جاروبرقی کشیده شد توکل زندگیم وخدا لطف کرد وخدا لطف کرد که با سایت بزرگواری مثله شما آشنا شدم توپارانتز بگم خانمم میگه استاد عباس منش پیامبر زمان ماهست خدا حفظتون کنه ودست به خاک میزنین طلا بشه که باعث شدین من کلی آگاهی پیدا کنم هم خودم هم خانمم ودوباره امید به زندگی پیدا کنیم حرفاتون اونقدر راهکارهای عالی و به درد بخور داره که الان چندین ماه که دارم به صحبتهایی که به صورت هدیه گذاشته شده گوش میدم یعنی اون روزمون نمیگزره مادام اینکه به حرفاتون گوش بدیم الان به خاطر کمبود مالی فقط میتونیم از هدیه ها استفاده کنیم وبه امید خدا ومطمینم تو زمان خیلی کم تمام قوانین رو حتما خریداری خواهیم کرد خدا همیشه پشت و پناهت ون باشه
سلام دوست عزیزم
پیمان جان خدا رو شکر کن که آوردت توی این مسیر ،اون هم با استادی مثل عباس منش،من هم زندگیم مثل تو از عرش رسید به فرش ،یه نفر کلی پولم را برداشت برد ترکیه بیخونه بی ماشین بی کترغ حتی برای مخارج کوچیک زندگی پول نداشتم با زن و دوتا بچه خیلی کتاب موفقیت خوندم و خیلی از اساتید این دوره ها را پیگیری کردم دوسال پیش با استاد عباس منش آشنا شدم اول فایلهای رایگان حدود یکسال گوش دادم بعد با یه مقدار پول کمی که معجزه وار به دستم رسید تا قدم چهارم دوازده قدم را خریدم و از اون روز ها به بعد شرایط زندگیم عوض شد فقط این رو بهت بگم که نمیدونی و نمیتونی درک کنی که خدا چه جوری برات همه چیز را عوض میکنه،همین راه را ادامه بده به خودش قسم که خیلی زود شرایطت عوض میشه نگذار شیطان با نجواهای ذهنی از مسیر دورت کنه
برات آرزوی موفقیت دارم
سلام صادق جان الان که دارم حرفات میخونم به خدا دارم گریه میکنم از خوشحالی که شما هم مثل من بودین والان تغیراتی تو زندگیتون پیدا شده خدارو هزاران بار شکر که این مسیر راحت وبی دردسر وپراز معنویت وامید سرراهمون گذاشته شد وخدا رو هزاران شکر که استادی همچون عباس منش و همسر گرامیشون خانم شایسته عزیز رو پیدا کردیم من کلا از همه چیز و همه کس ناامید شده بودم اما یه روز ناخواسته با یکی از پستهای استاد تو اینستا برخوردم که وای وای حرفاش منو زیرورو کرد اون روز چی بگم آخه یه نور بسیار قوی تو دلم روشن شد نور امید نور زندگی وبعدش دیگه هرروز و هرروز پی گیر استاد شدم تا سایتشو پیدا کردم و دیگه تا الان عاشق میگم عاشق یه کلمه میگم یه کلمه میشنوید دیوانه استاد عباس منش شدم چون ایشون موتور امید رو تو قلبم روشن کردن قربون خدا برم که انسان به این شایستگی و دوست داشتنی خلق کرده امیدوارم هم شما صادق جان عزیز وهم استاد عزیز تر از جانم جناب آقای عباس منش و همسر گرامیشون خانم شایسته گرامی همیشه سلامت و خوشنود تو تمام مراحل زندگیون باشین
سلام استاد سلام خانم شایسته و سلام بچه های همراه
خاطره ای که از جریان هدایت و رها شدن در اون میخوام براتون بگم مربوط میشه به اوایل اشنایی من با استاد و دوره ای هم کار نکرده بودم و صرفا فایل های دانلودی که خودش یه گنج بزرگه گوش میکردم
به واسطه شغلم که وکالت دادگستریه یک ابلاغ برام اومده بود که در یک تایم تعین شده مدارکی ارائه بدم و من فراموش کرده بودم و رای به رد دادخواست صادر شده بود
با اینکه این موضوع یک امر کاملا قانونی هست و حتی اعتراض به اون به جایی نمیرسی و صرفا وقت بیشتری تلف میشد زمانی که رای خوندم یک ندایی بهم گفت به سبک استاد برو شعبه شاید اتفاقی افتاد برای کسایی که اطلاع از مسایل حقوقی دارند این یعنی یک تصمیم احساسی و احمقانه ولی من با تمام وجودم و با اعتماد کامل رفتم وقتی رسیدم اواخر تایم اداری بود که در حالت معمولش هم زیاد پاسخگو نیستن چه برسه به مورد من که یک درخواست غیر عقلانی بود وقتی وارد شعبه شدم برعکس همیشه کارمندی که اونجا بود خیلی با روی خوش برخورد کرد بلافاصله یکی دیگه از کارمندا خودش پرسی کجایی هستی و وقتی با من هم استانی بود اونم کلی ابراز ارادت کرد چیزی که در دادگاه کاملا بدور از عادت معمول هست تازه کلی اصرار کردن که برات چایی بریزیم و ….
من که شوکه شده بودم با یه لبخند گفتم همچین رای برام صادر شده بدون اینکه درخواستی بکنم رییس گفت ایرادی نداره مدارک بیارید ما اون رای نادیده میگیریم بلافاصله یک سری کارا ی که من باید انجام میدادم یا حداقل درخواستش میدادم خودشون انجام دادن و به سرعت کارمن بعد دوسه روز اونجا انجام شد و رای به نفع ما صادر شد
باورم نمیشد هر بارم که میرفتم همه به پای من بلند میشدن و ابراز محبت میکردن خیلی عجیب بود قطعا از این موارد برای دوستان پیش اومده اگه من اون روز به ندای قلبم گوش نمیکردم و با مغزم و تجربه چندین ساله وکالت پیش میرفتم به هیچ جایی نمیرسید کارم مهمتر از اون این اتفاق دری از اگاهی بروم باز کرد که باور کنم میشه فقط باید خودت به جریان لایتناهی بسپاری
بسار ممنونم از استاد و خانم شایسته که زحمت میکشن و این همه زیبایی را با ما قسمت میکنن
با ارزویی هدایت هممون بدست خالق یکتا
به نام خدای مهربون…
سلام استاد عزیزم ..سلام مریم جون مهربووون
من بینهایت از خدا سپاسگذارم بابت اینکه من هر روز به دستان مهربون شما هدایت میشم که این تصاویر زیبا و این صحبتهای عالی بشنوم و لذت ببرم و هر روز از روز قبل حالم بهتر و بهتر بشه…نمیدونم چرا بی هوا از صحبت های شما اشک بود که سرازیر میشد از چشم های من…من از اول سفر با شما بودم و هر روز و هرشب با شما تو سفر بودمو لذت میبردم..دیگه این فایل به اوج رسید که گفتم باید تشکر کنم از این همه زیبایی…دوستتون دارم واقعا🥰🥰
استاد من حدودا ۲ سال سرکار نمیرم ..کارمند بودم و بابت اینکه تصمیم داشتم باردار بشم کاملا از محیط کار اومدم بیرون الان یه پسر ۶ ماه دارم…ولی چون همیشه کار میکردم و همیشه شرایط مالی که داشتم تکیه به خودم بوده همیشه دوست داشتم خوودم پول دربیارم به خاطر همین تصمیم گرفتم یه بیزنسیو شروع کنم خیلی از خدا خواستم خدایا منو هدایت کن به سمت مسیری که باید برم از این ورم من تو اردیبهشت قانون سلامتی خریداری کرده بودم بابت اضافه وزن بعد بارداری ولی گفتم به موقعش شروع میکنم هنوز احساس میکنم شرایطشو با یه بچه یک ماهه ندارم که تمرکز کنم روی فایلای قانون سلامتی…تو ۶ ماهگی پسرم تصمیم گرفتم یه بیزنسیو شروع کنم و همنطور که گفتم از خدا میخواستم که هدایتم کنه یه هفته گذشت من نشونه ایی دریافت نکردم…ولی تو این هفته یه جمله از شما همش تو ذهنم بوود که یه غلطی تو زندگیت بکن یه قدم بردار بعد هدایت میشی..منم گفتم خوب سهیلا زود باش راست میگه استاد یه غلطی بکن بعد خدا خدا کن..منم تنها کاری که میتونستم با بچم بکنم این بود که یه سری اجناس بخرم با قیمت کمتر و تو اینستا بفروشم با قیمت بیشتر گفتم من اینو شروع میکنم …حالا من از این ورم همش تو فکر قانون سلامتی بودم که یه چیزی به من میگفت قانون سلامتی شروع کن..منم به خودم میگفتم ولش کن باباا برای لاغر شدن وقت هست برای پول درآوردن باید تلاش کرد اینجوری عزت نفسمم بالا میره کلا قانون سلامتی گذاشتم کنار..گفتم فعلا این نه ..اول تمرکزی روی پول درآوردن فوکوس کنم..شروع کردم به خریدن جنسایی که با دقت و وسواس داشتم انجام میدادم…باز کردن اینستا چون من اصلا اینستا سالهاست نداشتم البته دقیقا از موقعی که با شما آشنا شدم و اصلا دیگه بلد نبودم باهاش کار کنم..یه ماه زمان گذاشتم یاد گرفتم دوره دیدم برای فروش اینترنی تمام محصولات عالی عکاسی حرفه ایی انجام دادیم خیلی قرص و محکم تا اومدم شروع کنم روز اول نه روز دوم اینترنتا قطع شد…من در به در فیلتر شکن بودم که اصلا پیدا نمیکردم..تو دلم میگفتم این یه حکمتی داره ولی در عمل اصلا اینو نشون نمیدادم چون دنبال vpn بودم..گیرمم نمیاد..بعد که پیدا کردمو رفتم تو اینستا فهمیدم اوه اوه چه خبرههه…همینه خدا به من vpn نمیرسوند..دوباره اینستارو بستم گذاشتم به حال خودش ..خلاصه استاد همه به من میگفتن بابااا تو که تاالان نبودی ..نمیومدی دیگه زدی همه کاسبیارو ریختی به هم😄 ولی اصلا ناراحت نبودم
نشستم خیلی با خودم فکر کردم که چه الهاماتی به من شد و من تو جه نکردم …فهمیدم به من گفته شد قانون سلامتی شروع کن و گوش ندادم…من داشتم هدایت میشدم ..بعد از اون با عشق اومدم قانون سلامتی کار کردم خیلی از قطع شدن اینترنتو آب شدن چربیای من نمیگذره ولی دیدم چقد حالم بهتره چقد رو فرم ترم …الان که داشتم که این قسمت سفر به دور امریکارو نگاه میکردم خدا بهم گفت اینجوری هدایت میکنم و اینجوری باید عمل کنی…انقدر لذت بردم از فایل که حد نداره…و حتی خدا منو هدایت کرد که من امروز این فایل نگاه کنم که دقیقا پسرم برای اولین بار ۲ ساعت راحت بخوابه تا با عشق و با تمرکز این فایل عالی ببینم چون از دیشب من باز میکردم تا ببینم فایلو ولی نتم جوابگو نبود…و الان به لطف الله تمرکز روی سلامتی و جسممهه که البیته روحمم خیلی راضی تره تا مطمئنن هدایت شم و کسب و کارمو شروع کنم که حتما به قانون سلامتی مربوط میشه وگرنه خدا از این مسیر هدایتم نمیکرد…استاد عزیزم انقدر زیادهه از این همزمانیا و حال خوب من مثل خونه خریدنمون..جابجایی از یه منطقه به منطقه بهتر که باید ساعتها بشینم بنویسم چون همشون الان دارن از ذهنم میگذرن..بازم بابت این همه فایلای خوشگل و عالی ازتون ممنونم🥰🥰❤❤
سلام استاد عباسمنش عزیزم و خانم شایسته گرامی
من میبد و توی روستای رکن آباد زندگی می کنم
حدود ۵۰ کیلومتری استان یزد
البته تا قبل از سربازی با خانوادم قم زندگی می کردم و بعدش اومدم تا با مادربزرگم که تنها بود زندگی کنم
چند سال پیش به پیشنهاد یکی از اقوام توی یک شرکت بازاریابی شبکه ای شروع به کار کردم که دفتر اصلیش یزد بود
توی اون شرکت خیلی درمورد اندیشه مثبت صحبت می شد و یکی از پایه های کار بود
اون موقع درک الان رو نداشتم و فقط می شنیدم. و در حد خودم باور می کردم و نتیجه می گرفتم
به خاطر همین به اون موقع که نگاه می کنم می بینم و می فهمم که تکامل چجور کار می کنه
من هرچی که انگیزه میداد و گوش می کردم ، ولی الان قطعا بیشتر درک می کنم و آینده قطعا درک خیلی بیشتری دارم
اشتباهات زیادی رو اون موقع تو کارم انجام دادم که الان وقتی با قانون می سنجم متوجهش می شم ، از چسبیدن ها و وابستگی ها و …
ولی خیلی چیزا یاد گرفتم
یه اتفاقی افتاد و تیمی که ما توش کار می کردیم از هم پاشید و بچه هایی که باهم بودیم تصمیم گرفتن که با شرکت های دیگه کار کنن ولی به شکل عجیبی من مطمئن بودم که دیگه نمی خوام این کار و انجام بدم
چون خیلی روی این کار هم با خانواده بحث کرده بودم
و می گفتن برو سر یه کار دولتی و کلا یه حسی داشتم که نمی خواستم ادامه بدم
بعد از این که تیم از هم پاشید مدتی رو رفتم یزد خونه ی یکی از دوستام که باهم کار می کردیم و یه جورایی نمی خواستم خونه خودمون باشم
برای این که دستم توی جیب خودم باشه شروع کردم دنبال کار گشتن . یه کافه ای بود که همیشه با بچه های تیم می رفتیم اونجا
یه روز استوری کرد که کارگر می خواد و منم پیام دادم که می خوام کار کنم
اولش گفتن باشه ولی بعدش گفتن به خاطر مسائل مالی کارگر نمی خوان منم یهو گفتم تیزر تبلیغاتی می خواین براتون بسازم ؟
اونام قبول کردن
من خیلی وقت بود کار تدوین بلد بودم ولی تا به حال کار تیزر تبلیغاتی انجام نداده بودم
کارام اکثرا برای خودم بود
ولی چون خیلی پول لازم بودم گفتم که انجامش می دم
اولین تیزری که ضبط کردم و قشنگ یادمه
تبلیغ بازی مافیاشون بود
کلی آدم بودن که قرار بود توی تیزر بازی کنن و من کلی نمای مختلف گرفتم و شبش خونه ی دوستم تدوینش کردم
و اونا داشتن در مورد این که کدوم شرکت و انتخاب کنن بحث می کردن
من قفل روی تدوین کار
و نمی گم اون کار بده یا خوبه ، فقط دیگه من نمی تونستم انجامش بدم
کار تیزر رو ساختم و تحویلشون دادم واونا هم دوست داشتن و با بخشی از پولش مرغ سوخاری گرفتم و با دوستم که خونش بودم خوردیم 😁
تیزرهای مختلفی ساختم و از این راه یه جورایی امرار معاش می کردم
یه متنی رو آماده کرده بودم و توی دایرکت برای کافه ها و مغازه دارها می فرستادم و از توی همینا برام مشتری اوکی می شد
و حالا داستان از اینجا شروع می شه
من برنامه ی خنداننده شو ۲ ( استعدادیابی برنامه خندوانه ) رو دیدم و به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم
و یادمه همون موقع یه وویس از خودم ضبط کردم و گفتم من تحت تاثیر اجرای ابوطالب حسینی قرار گرفتم و سال دیگه توی این برنامه شرکت می کنم و جز نفرات برترش می شم
و هیچ ایده ای نداشتم که چیکار باید بکنم
( من اینجوری شیفته ی سینما شدم
توی ۱۴ سالگی سریال خواب و بیدار رو دیدم و خیلی تحت تاثیر این سریال قرار گرفتم
می دیدم که چجور آدما در مورد سریالی که شب قبل دیدن صحبت می کنن و این منو هیجان زده می کرد
عاشق سریال های رضا عطاران و مهران مدیری بودم و اینا هم تاثیر خودشون و گذاشتن
همون سالها کلی کتاب فیلمنامه نویسی خوندم و حتی فیلم کوتاهم ساختم ولی فقط همین
نمی دونستم باید چیکار کنم و چجور وارد هنر بشم
بعد ها توی خدمت هم یه تئاتر کمدی ساختم که باهاش بتونم مرخصی بگیرم
تئاترم کلا یه بازیگر داشت و من هم دوبله گی کردم کارو
و انقدر این مرخصی برام انگیزه شده بود که قشنگ یادمه چند بار فرمانده بازیگر اصلیم ( درواقع تنها بازیگرم ) نذاشت بیاد و من درستش کردم
انگیزه واقعاااااا مهمه ، من فقط می خواستم از اون پادگان برم بیرون
بعد از اینکه تصمیمم رو گرفتم کتاب خنداننده شو رو سفارش دادم تا بیشتر در مورد استنداپ کمدی یاد بگیرم و کتاب که برام رسید از خودم و کتاب فیلم گرفتم و باز گفتم که من با این کتاب به هدفم می رسم و یه جورایی توی دوربین انگار داشتم با فالوئرهای خیالیم صحبت می کردم
گفتم می بینمتون سال دیگه ، یاعلی
بعدش یادمه کلاس های استاد امیرکربلایی زاده شروع شد و من تصمیم گرفتم که توی این کلاس ها شرکت کنم
۲ میلیون تومن هزینه ترم اول بود
کلی هزینه رفت و آمد به تهران
و دو شنبه ها و ۴ شنبه ها
و من باید سه روز رو تهرون می موندم
خالم خونش تهرونه ، می تونستم خونش بمونم ، ولی سه روز در هفته ؟!!!
من با یکی از شاگردای قبلی ایشون صحبت کردم و گفت که همینه و برای ماهم همین بود
و یهو اعلام شد کلاس ها افتاد ۵ شنبه ها و پشت سر هم
من حتی ۵ شنبه و جمعه هم اوکی بودم ولی خدا بهترین حالتش رو برام درست کرد
حتی یادمه وقتی زنگ زدن و گفتن ویدئوی من قبول شده و می تونم کلاس رو بیام ، فقط و فقط ۵۰۰ هزار تومن تو حسابم بود ولی یه حسی بهم گفت برو
ترسیدم ولی گفتم میرم
و قشنگ یادمه یه مشتری تبلیغاتی برام جور شد که هر هفته بهم پول می داد و حتی یک دقیقه هم پول کلاسم عقب نیفتاد.
حتی یک دقیقه
ما ۵ جلسه رو گذروندیم و جلسه ۶ام باید جلوی چند تا داور سرشناس اجرا می کردیم
(( اینم بگم که من چون توی روستا بودم خیلی از این که توی پیج فعالیت کمدی انجام بدم می ترسیدم
جامعه کوچیکه ، سن من بالا رفته ، کار قبلیم هیچ نتیجه ای نداشته و ….
کلی متن کمدی نوشتم و کلی ایده ی کمدی رو وویس گرفتم
یه پیج زدم و یواشکی استوری و پست کمدی میذاشتم
و یادمه یه داستان صوتی کمدی میذاشتم از کار کردن توی شرکت گلدکوئست که یه نفر اومد دایرکتم و کلی ازم تعریف کرد و حال کرده بود با داستانم
خدا می دونه چقدر این تعریفهای بقیه توی مسیر بهم انگیزه داد که می گم چجور ازشون استفاده کردم به عنوان سوخت جت
اگه واقعا کار کسی رو دوست دارین بهش بگین ))
جلسه ی ۶ ام شد
من یادمه ما هر جلسه باید یه من کوتاه کمدی اجرا می کردیم که هر جلسه زمانش بیشتر می شد
۲ دقیقه ، ۳ دقیقه و اجرای فینال جلوی داورها ۷ دقیقه
من توی یکی از همین جلسه ها یه شوخی داشتم در مورد اتوبوس های قدیمی ایران پیما و قشنگ یادمه کلی ذوق کردم از دیدن اینکه آقای کربلایی زاده به شوخیم خندید و دندوناش و دیدم
بعدش دوییدم تا مسجد و با کلی ذوق نماز می خوندم و خدا رو شکر می کردم
روز اجرا تصمیم گرفتم کل اجرام در مورد همین اتوبوسا باشه
( یادمه اون روزا داشتم یه دوره ی ۹ ماهه قانون جذب از یکی از اساتید این حوزه رو می گذروندم )
به من گفتن برو پشت پرده و هر وقت صدات کردیم بیا و اجرا کن
من اون پشت از خودم فیلم گرفتم و گفتم می خوام جلوی این آدما اجرا کنم
و هی با خودم صحبت می کردم که ذهنم به سمت منفی نره
می گفتم من می تونم ، من بهترین اجرامو می کنم
و صدام کردن و رفتم و واقعا هم بهترین اجرامو کردم
خیلی خندیدن ، خیلیییییی
یادمه همون شب رفتم قم دیدن یکی از دوستام
توی اتوبان از خودم فیلم گرفتم و با کلی ذوق گفتم من جلوی این آدما اجرا کردم
کسی که می گفتن اصلا نمی خنده به اجرای من قهقهه زد
ادامه بده ، تو مال این کار ساخته شدی
نا امید نشو
تو این دوران از فایلهای رایگان شما و میکسهایی که دیگران درست می کردن هم استفاده می کردم
و کم کم این آگاهی ها داشت کار خودش و می کرد
من نفر سوم شدم و رفتیم برای دوره ی پیشرفته و هر هفته باید بعد کلاس توی کافه اجرا می کردیم
۵ هفته اجرا کردیم و من خیلی خندوندم و کلی یاد گرفتم توی این ۵ هفته
صبحا می رسیدم خونه ی خالم و تا ظهر می خوابیدم و بعدشم متنم و تمرین می کردم تا غروب که اجراش کنم
هفته ی ۶ ام ما باید توی سالن نوفل لوشاتو که حدودا ۱۵۰ نفر ظرفیت داره اجرا می کردیم
داورا کیا بودن ؟
خود استاد کربلایی زاده ، آقای امیرمهدی ژوله ، امیرحسین رستمی ، خانم شهره لرستانی و شهره سلطانی
من یه متن داشتم در مورد همون اتوبوسا و یه خری که ما سوارش شدیم و رَم کرد ، همین
شب اجرا هی تمرین کردم ، رفتم توی خیابونای پشت سالن و از لای ماشین ها رد می شدم و تمرین می کردم
اولش دنبال یه جای آروم بودم که تمرکز کنم ولی یه حسی بهم گفت بذار تمرکزت رو بهم بزنن و این بهم کمک می کرد که اگه توی سالن اتفاقی افتاد اونجا تمرکزم بهم نریزه
یادمه من اصلا با بچه هایی که بعد از اجراشون از سالن بیرون می اومدن حرف نمی زدم که به ذهنم جهت ندن و بهمش نریزن
چرا می گم ؟ چون یکی اومد بیرون و گفت اگه اجرات سیاسی نباشه ژوله گوش نمی ده و می ره توی گوشیش
من گفتم : خدایا اجرای من در مورد یه خره
کجاش سیاسیه ؟
چیکار کنم سیاسی بشه ؟
خواستم یه تغییراتی ردن ولی یه حسی منصرفم کرد و گفتم میرم بهترین خودم و می ذارم
همونجا هم رییس کافه ای که اجرا می کردیم که از بچه های قدیمی خنداننده شو بود و اجرای من و دوست داشت و کلی بعدها ازم حمایت کرد گفت که برو بیرون تمرین کن و حرف بقیه رو گوش نکن
۳۰ نفر باید اجرا می کردیم و اجرای من آخرین نفر بود
حدودای ساعت ۱۲ شب بود که زمزمه هایی شنیدن از اینکه پلیس می خواد بیاد و سالن و ببنده
الان غیرقانونی بازه
حتی به من گفتن تو نشنو ما چی می گیم ، اینجا نباش استرس می گیری
و من با خودم گفتم من این همه اجرا کردم و تا اینجا اومدم و اونوقت نشه ؟!!! امکان نداره
نوبت من شد ، آخرین نفر
(( یه چیزی قبلش بگم ، استادم جلسه آخر بهم گفت که تو توی شروعت مساله داری و ارتباط بگیر با مخاطبت
گفتم زمانم از دست میره
گفت در حد چند ثانیه سلام و علیک کن
و این حرفش ذهن من و درگیر کرد
و چند روز بعد یهو یه ایده به ذهنم رسید که یه ویدئوی بیوگرافی بامزه از خودم درست کنم
انقدر هیجان داشتم برای ساخت این ویدئو که مطمئن بودم درسته ))
ویدئوی معرفی من پخش شد و من رفتم توی سالن
سالن با دیدن اون ویدئو آماده ی دیدن من بود و ایده درست بود
من اولین شوخیم رو گفتم و سالن خیلی خندید
انرژی گرفتم و تو فیلم هم مشخصه ، آستینامو دادم بالا که یعنی بقیشو گوش کنید 😀
گفتم و گفتم سالن هِی رفت بالاتر
یادمه یه جا صدام قطع شد و یه سوتی دادم و این سوتی هم حتی باعث خنده ی بیشتر شد و اون تمرین تمرکز که رفتن توی شلوغی ماشینا تمرین کردم اینجا جواب داد
آخرای اجرام یادمه امیرحسین رستمی بلند شد و دست زد و اصلا خنده ی تماشاچیا دیگه قابل کنترل نبود
و بعدا شنیدم که گفته بوده من یک سال بود این طوری نخندیده بودم
بعد اجرام داورا کامنت دادن و همه مثبت و عجیب بود
مثلا آقای ژوله به شوخی گفت نظر تو در مورد کارای ما چیه ؟
من اومدم بیرون و دیگه اون آدم سابق نبودم
انگار در بهشت و به روم باز کردن گفتن ببین این طوری هم میشه زندگی کرد
من اون شب شادترین آدم دنیا بودم
رفتم خونه خالم و به زور خوابیدم 😁
یادمه روزای اول که می رفتم کلاس و می دیدم بچه های دوره های قبل اجرا می کنن جلوی بقیه با خودم می گفتم : یعنی میشه منم اجرا کنم ؟میشه ؟
و بهترین حالتش برام شد
اون اجرای خفن ، جلوی اون داورا و ۱۵۰ نفر آدم
حالا حداقل اجرا کردن بلد بودم
اجراهای کافه شروع شد و من هر هفته ۲۰۰ هزار تومن خرج می کردم که بیام یه اجرا بکنم و برگردم شهرم
صبح زود می رسیدم
می رفتم خونه خالم تا ظهر و بعدش تو بلوار کشاورز تمرین می کردم تا غروب
و بعدش اجرا می کردم و بعد اجرام می دوییدم تا به اتوبوس برسم
یعنی هنوز اجرای بقیه ادامه داشت ولی من باید بر می گشتم
هر فستیوالی برگزار می شد فیلم می فرستادم
هرجا می گفتن مسابقه استنداپ من بودم و فیلم میفرستادم و خیلیا می گفتن تقلب شد، حق ما رو خوردن
به ما باید جایزه می دادن ، اون بی مزه بود
من دیگه شرکت نمی کنم ، همش رانته
ولی به طرز عجیبی به این چیزا توجه نمی کردم و دنبال چیز بزرگتری بودم
فقط داشتم تجربه می کردم
رامبد جوان اعلام کرد که قراره یه مسابقه برگزار کنه به اسم استندآپ شو و توی پلتفرم ، نه تلویزیون
۱۲ نفر باید انتخاب می شدن و من هم ویدئو فرستادم
ولی ویدئوم قبول نشد
من مدتها بود منتظر این لحظه بودم
بارها حتی گفته بودن که خندوانه قرار نیست ساخته بشه
من از این که ویدئوم قبول نشد ناراحت شدم
یادمه استنداپ فینالم رو زیرنویس کردم که ببرم نشونش بدم و بگم چرا من و قبول نکردی که اون مسابقه کلا کنسل شد و بهش گفتن که خنداننده شو رو بساز و توی تلویزیون و اونا هم تصمیم گرفتن که یه تعداد دیگه به این افراد اضافه کنن و فراخوان دادن
من خوشحال دوباره ویدئو فرستادم
و به اجراهای کافه ادامه دادم
یه روز قبل اجرام توی کافه ، یکی از بچه ها زنگ زد و گفت من توی خنداننده شو قبول شدم و بهم زنگ زدن
به تو زنگ زدن ؟
به من زنگ نزده بودن و خیلی نگران شدم
ولی اجرا داشتم و با خودم گفتم باید برم و اجرام و درست انجام بدم ، اون مردم منتظرن تا یه اجرای خوب ببینن
یادمه رفتم و از خودم فیلم گرفتم و گفتم که من توی خنداننده شو هستم
تموم شده بود ، اعلام کرده بودن ، کجا هستی ؟!!! ولی من شاید ۱۰ تا فیلم از خودم دارم که می گم من توی خنداننده شو هستم
قشنگ یادمه ویدئوم رو که برای خنداننده شو فرستادم
بعدش نشستم و گفتم من قبول میشم و به حول قوه ی الهی و جز نفرات برتر میشم
دارم فیلمشو!!!!
( یکی از تمرینهایی که به من الهام شد این بود
من کلی از تعرفهای دیگران از خودم رو وویس گرفتم
مثلا داشت از اجرام تعریف می کرد ، همون موقع وویس رکوردر رو میزدم
اصلا از قصد بعد اجرام که خوب شده بود میرفتم پیش اونی که بیشتر خندیده بود می گفتم اجرام چجور بود
یا یه وقتایی دوستام تو واتساپ وویس داده بودن ،
یا حتی اگه نوشته بودن ، خودم می گفتم و وویس می گرفتم و تمام اینها رو یه فایل نیم ساعته کردم و با موزیک زیرش هر روز گوش می دادم ، هر روز صبح
حتی یه تیکه از صحبتهای شما هم هست که می گین سیستم مغز همه یه جوره اگه اون تونسته پس منم می تونم )
بعد از تماس دوستم ، رفتم اونروز اجرا کردم و اجرام خیلییی هم عالی شد
یادمه کافه یه فستیوالی برگزار کرد و من شب اولی که اجرا کردم اجرام خیلی عالی شد و قرار شد رای گیری اینستاگرامی برگزار بشه
شبش از عوامل بهم پیام دادن که برای خودت تبلیغ کن ، به دوستات بگو استوریت کنن
حذف میشیا
و من اصلا دلم نمی خواست تبلیغ کنم
و راضی بودم از اجرام و این مهم بود برام
حالم خوب بود از اجرام
خوابیدم و صبحش که بیدار شدم دیدم یه نفر من و استوری کرده با ۱۱۰ هزار فالوئر !!!
فیلمبردار فستیوال بود و بهم گفت استوریت کردم راءی ت بیشتر شد و ایشالله میری بالا
حتی خانمش هم فکر کنم ۱۰ هزار فالوئر داشت که اونم من و استوری کرد
خدا حفظشون کنه
با خودم گفتم من به چند نفر از دوستام باید می گفتم و رو مینداختم تا من و استوری کنن اونم شاید با کلی منت
بالا می رفتم می گفتن ما بردیمش بالا
بالا نمی رفتم می گفتن ما هم استوریش کردیم نرفت بالا
این درسی شد برام که به کسی برای تبلیغ رو نندازم ، خودش درست می کنه
من اومدم تهران و با یکی از دوستام که هم کلاسی بودیم خونه گرفتیم
و فقط و فقط از راه نویسندگی برای دیگران در آمد داشتم
و همین تیزرهای تبلیغاتی
یه روز یکی از بچه های دور قبلی خنداننده شو بهم پیام داد بابت نوشتن استندآپ برای یه کاری توی شبکه تلویزیون
منم نوشتم ، حدود ۱۰۰ دقیقه کار نوشتم
و این باب همکاری شد تا من استندآپ های دیگه ای هم بنویسم و اون توی خندوانه اجرا کنه
من یادمه تو دفترم نوشته بودم که میلیون ها نفر به اجراهای من می خندن و اون داشت متن من و جلوی میلیونها نفر اجرا می کرد
متن من توی خندوانه اجرا می شد ولی من هنوز خندوانه نرفته بودم
تو اون دوره ما یه برنامه ای رو کار می کردیم به اسم فرمول کمدی برای شبکه یک ، که آقای کربلایی زاده مجری بود و ما بچه های کلاس هر قسمت اجرا می کردیم
من اون جا ۳ تا اجرا انجام دادم که کلی مردم دوست داشتن و اهالی روستا به مادرم پیام می دادن و ازش تشکر می کردن که اسم رکن آباد توی شبکه ملی برده شده و مادرم حالا کم کم داشت می دید که کار من داره نتیجه می ده
( هیچ وقت مادر و پدرم جلوی من و برای انجام کاری که دوست داشتم نگرفتن ولی حس می کردم که نمی دونن من چیکار می کنم و حرفهای دیگران یه گقدار اذیتشون می کرد ولی هیچ وقت جلوم رو با شدت نگرفتن و از این بابت از خدای بزرگ ممنونم و اینو به کسایی می گم که خانوادشون کنترلشون می کنن
ادامه بدین ، نتیجه همه رو با شما هم عقیده می کنه)
لوکیشن فیلمبرداری رستوران گردان برج میلاد بودو من یادمه یه روز از اون بالا برای اولین بار استودیوی خندوانه رو دیدم و اون لوگوی جذاب و دوست داشتنی
تو ذهنم اومد که برم توی اون سوله و بعد گفتم یه آدم با یه کوله پشتی برم بگم چی ؟؟؟
و خیلی دلم خواست
فرداش اون کسی که براش می نوشتم بهم پیام داد که بیا دفتر مدیربرنامه ی من تا روی متن خندوانه کار کنیم و بعد یهو گفت نمی خواد بیای دفتر
بیا خندوانه من اونجام و منم از خدا خواسته رفتم و اومد دم در سوله دنبالم
فوق العاده بود حس ورودم به اون سوله
برای اولین بار رامبد جوان رو دیدم و اون گفت بهش که متن استنداپ قبلیش و من نوشتم و ایشونم ازم تشکر کرد و گفت عالی بود
ما حدود یک ساعت اونجا بودیم و حتی یک کلمه هم در مورد متن استندآپش صحبت نکردیم
انگار از طرف خدا مامور شده بود که من و با عزت و احترام بکشونه داخل اون استودیو تا آرزوم برآورده بشه
مدتی بعد من از طریق یکی از بچه ها معرفی شدم تا برای یکی از شرکت کننده های خنداننده شو بنویسم و منم قبول کردم با اینکه حرفی از پول نبود ولی شوق نوشتن جک اونم جکی که قراره توی خنداننده شو گفته بشه برام خیلی جذاب بود
و اصلا همه اینا به کنار من کلا توی مسیرم از کمک کردن لذت می بردم
اینکه بتونم بدون چشمداشت کمک کنم و یک اجرا و جک ساخته بشه لذت می بردم
شروع کردیم و هی قرار گذاشتیم و نوشتیم
و من کم کم با بچه های دیگه هم دوست شدم و باهم نوشتیم
و پام بیشتر به خندوانه باز شد
این چینش و باز شدن راهها به شدت برام جذاب بود
خدا چیند و چیند و به طریق های عجیبی من و هی می برد توی سوله ی خندوانه و همه رو با من آشنا می کرد
یکی از بچه ها بود که می اومد دنبالم و من و میبرد اونجا با ماشینش
بعد از مدتی بچه های انتخابی خنداننده شو تیم شدن و هر تیم مربی خودش و داشت که از بچه های قبلی خنداننده شو بودن و من دیگه زیاد نمی تونستم با بچه ها باشم
چون مربی داشتن و اون باید نظر می داد
یادمه یه سری که بچه ها داشتن با مربیاشون میرفتن داخل سوله ی خندوانه نگاهشون کردم و واقعا دلم خواست که باشم باهاشون ، باشم و کمک کنم و بنویسم . ولی باید بر می گشتم خونم و خیلی وقتا توی واتساپ با بعضیاشون باهم در ارتباط بودیم
تا اینکه شدم نویسنده خندوانه و حالا می تونستم با کارتم برم خندوانه و کسی بهم گیر نده
یه روز یادمه توی خندوانه بودیم و بچه ها گفتن بریم استودیو رو ببینیم
رفتیم داخل استودیو ( منظورم محل فیلمبرداریه ، ما پشت صحنه تمرین می کردیم و می نوشتیم )
و من همونجا به یکی از بچه ها گفتم ازم داخل استودیو عکس بگیره
یه عکس ازم گرفتن و من رو به تماشاچیای فرضی و داورا لبخند زدم و اون عکس و انداختم بک گراند گوشیم
گذشت و گذشت تا ۴ روز قبل از افتتاحیه ی خنداننده شو
توی اتاق نشسته بودیم که آقای رامبد جوان و ۳ نفر دیگه از عوامل اومدن تا ۴ تا از بچه ها جلوشون اجرا کنن
(( یکی از بچه های انتخابی خنداننده شو آمریکا بود و یه مساله ای براش پیش اومده بود که نمی تونست توی مسابقه شرکت کنه
و آمار بچه ها قرار بود کمتر بشه تا تعداد درست در بیاد ))
من یه بار جلوی کل بچه ها و نویسنده های خندوانه تست دادم ولی به دلایلی قبولم نکردن
یهو گفتن بلند شو اجرا کن
و اونی که اوکی کرد تست بدم همونی بود که براش متن می نوشتم
بعد اجرام بهم گفت وقتی شانس بهت رو می کنه سریع بزن روش و کاش اون متنت که بهتر بود رو می گفتی
من با خودم گفتم امکان نداره بعد از تلاش های من کلاً ۵ دقیقه بهم فرصت یهویی بدن و بعد بگن نشد ، نتونستی از این فرصت استفاده کنی
پس تو لایقش نیستی ،
ذهنم باور نکرد
تا اینکه ۴ روز قبل از افتتاحیه و داخل اتاق بچه ها جلوی آقای جوان اجرا کردن و من حتی متنم رو روی دستم کدنویسی کردم که اگه یهو به من گفتن پاشو سریع بلند شم و اجرا کنم ولی اجرای اون ۴ نفر تموم شد و همشون رفتن و من موندم و بقیه بچه ها
مثل آدمی شده بودم که تو جنگ بغلش خمپاره خرده
هیچی نمی شنیدم ، حالم یه جوری بود
به خدا گفتم من این همه راه تا اینجا اومدم ، من و کشوندی اینجا ، دو تا صندلی با رامبد جوان فاصله داشتم
من خونه گرفتم اینجا ، من زندگیم و گذاشتم پای این کار
چرا من نه ؟!!!
بچه ها فهمیدن من حالم میزون نیست
گفتن بیا ببریمت خونه
توی مسیر برگشت یهو یه حسی بهم گفت برگرد
گفتم : منو برگردونید
گفتن : بیا برو خونه الان استراحت کن
گفتم : من باید برگردم و من رو برگردوندن و رفتن
نمی خواستم از اون سوله جدا بشم
رفتم سمت سرویس بهداشتی خنداونه و سرپرست نویسندگان خندوانه رو دیدم
من هیچ وقت نمی خواستم به کسی رو بندازم بابت اینکه کاری برام بکنه مخصوصا توی این داستان
می خواستم خودش درست شه تا ایمانم قوی بشه
ولی اونجا فهمیدم که باید بگم و گفتم
من با این حال اونم با سرپرست نویسندگان ، تنها
باید می گفتم
گفتم : من زندگیم و گذاشتم پای این کار ، من از شهرم اومدم تهران خونه گرفتم
اگه میشه من باشم
اگه جای خالی هست من باشم
من نمی خوام جای کسی باشم
من حرف میزدم و اون میرفت داخل استودیو
و دقیقا یادمه از همون مسیری رد شدیم که بار اول رد شدم
و آخر حرفام گفت : بذار بهش فکر می کنم
و اون شب یادمه یه حسی بهم می گفت : شد
و از سوله ی خندوانه فیلم گرفتم و گفتم من فردا به عنوان خنداننده شو میام
و دقیقا ساعت ۱۰ دقیقا به ۱۲ همون شب
شبی که من خوابم نمی برد و منتظر خبر بودم
زنگم زدن و گفتن تو قبول شدی و فردا متنت رو بیار
من محمد حسین توسلی رکن آبادی هستم
من تا فینال خنداننده شو ۳ رفتم
و از تمام اجراهام لذت بردم
( من وویس دارم از تودم که می گم فینال خنداننده شو رو اجرا می کنم
روزی که هیچ خبری نبود با ذوق وویس گرفتم از خودم
موقع اجرای فینالم وقتی همه تشویق می کردن یه نفس راحت کشیدم که شد
و بقیه فهمیدن و بهم گفتن 😀😀)
من معجزه رو دیدم
من اجرای اولم ۷ دقیقه بود و کامنت تمام داورها کامنت الهی بود
من نتیجه ی ۲ سال کار رو توی ۷ دقیقه نشون دادم و تمام اعتبارش رو به خداوند بزرگ میدم
اون اجرا و اجراهای دیگم من نبودم
توضیحش برای دیگران سخته ولی من نبودم
منظورم از کامنتای الهی اینه
رامبد جوان گفت : فقط نوشتم باریکلا
این یعنی چی ؟
یه جا مجری برنامه گفت : آقای معجونی هیچ وقت از هیچ کسی این طوری تعریف نمی کنه
این یعنی چی ؟
آقای ژوله گفت : من تو هیچ استنداپ کمدینی تو کل دنیا این حجم از شوخی در این مدت زمان و ندیدم و این عجیبه برام
اینا همش خداست
مادرم می گفت : هرکی ازم می پرسید پسرت چیکار می کنه نمی دونستم چی بگم
حالا همشون می دونن
بعد اجرای اولم توی روستا برام بنر زدن و اومدن استقبالم
منی که هرهفته تنها میرفتم و تنها می اومدم
خدایا صدهزااار مرتبه شکرت
و اون هم خونم بود که گفتم
اون رفت فینال عصر جدید
پیمان ابراهیمی
عجیب نیست ؟ نه ، قانونه
ما ایمان فعال نشون دادیم و اومدیم تهران و خدا هم درست کرد همه چیو
فینالیستهای دو تا از بزرگترین مسابقات استعدادیابی ایران هم خونه هستن
خدا رو هزاران بار شکر می کنم به خاطر اینکه شما استاد نازنین و همسر گرامیتون رو سر راه من قرار داد
عاااشقتونم
امروز ۲۸ آبان ۱۴۰۱
ساعت ۱ ظهر
سلام و درود
چقدر لذت بردم از این موفقیتهای شما از این همه هم زمانی از این همه ایمانی که نشون دادی،توی موقع خواندن کامنت با اینکه برای کاری عجله داشتم ولی اصلا متوجه گذر زمان نشدم و در حال لذت بردن بودم،برات آرزوی موفقیت های بیشتر و بیشتر دارم جناب آقای رکن آبادی
محمد حسین جان سلااممم
من تازه شما رو پیدا کردم توی سایت
یادمه از همون اول که خنداننده شو 3 رو میزاشت من بسیار لذت میبردم از اجرات چقدر تحسینت میکردم چقدر میخندیدم واقعا اجراهات بینظیر بود.
چقدر داستانت رو الان که کامل خوندم لذت بردم و تحسینت کردم چقدر خوشحال شدم.
چقدر داستان هدایتت قشنگ بود غرق داستان شدم و با لذت میخوندم و تحسین میکردم
حتی اینم بهت بگم وقتی که رفتی فینال من بهت توی استوری تبریک گفتم منی که عادت نداشتم اصلا از این کارا اما یادمه خیلی داستان ات برام درس داشت
و امروز الان توی این سایت میبینم که چقدر قانون قشنگ جواب میده
دمت گرم دوست خوبم
هرکجا هستی شاد باشی
سلام خدمت استاد عزیز وای چه زیبایی من هرروز با دیدن این زیبایی ها بیشتر متوجهدیونیک بودن خدام میشم 😍خداوند یونیکه و ما بندهاشم یونیک افریده با دیدنش دستامو اوردم بالا گفتم خدایا شکرت بخاطر بهشتی که برای من افریدی😍
من دوست دارم دوتا ازهدایتام که خیلی تو ذهنم بزرگه و بولد شده اینجا بنویسم که ایمان خودم قوی تربشه که خدا هدایت میکنه وبا ما صحبت میکنه😍
پارسال استاد ی لایوی گذاشت با یک اساتید دیگه درمورد حس خوب بینظیر بود اون لایو انقدر حال من عالی شد که با حال عالی شب خوابیذم و به همسرم گفتم فردا بریم دشت ارژن فارس بریم غذاخوری و حال و هوامون عوض بشه گفت باشه صبح که بیدارشدیم با سه تا وروجک و همسرم و مادرهمسرم و خواهرشوهرم رفتیم من انقدر حسم عالی بود و شکرگزاری میکردم که خدا تو اسمون داشت هرلحظه برام نقاشی میکشید😍و زیباییاش و بهم نشون میداد مارسیدیم دشت ارژن خوب اونجا خیلی غذاخوری هست همسرم گفت کدوم بریم که کیفیتش خوب بود تمیز باشه زیبا باشه گفتم نگران نباش خدا هدایتمون میکنه 😍همون موقع پسرم لج رفت که اب میخواد همسرم زد کنار گفتیم پیاده شیم اب بخریم دیدم که مغازهه اسباب بازی ترشیجات لواشک همه چی داره به مادرشوهرم گفتم بیاید باهم بریم رفتیم و کلیم خرید کردیم یک رستوران کنار مغازهه بود شوهرم گفت بریم اینجا من سرمو برگردوندم نگاه شوهرم کنم یک رستوران روبرو سنتی خیلی چشم منو گرفت گفتم نه بریم رستوران روبرو گفت باشه وای از رستوران نگم که همون رستورانی که من دوست داشتم سبک سنتی طبقه بالا😍 با فواره های اب پراز غاز و اردک و جوی اب خیلی رویایی بود خیلی اتیش کرده بودن بارون شروع به نم زد کرد من دیوانه شده بودم و همینجور شکر میکردم😍چقدر جای تمیز و زیبا چقدر کیفیت غذاش عالی بود لذت بردیم واقعا خدا به همین سادگی هدایت میکنه واقعا هنوز که هنوز یاد اون روز قلبم پرازعشق میشه واقعا هدایتهای خدا بینظیره😍 بعد اومدیم خونه شبش شوهرمتو گوشی داشت نگاه میکرد صدام زد گفت زهرا رستورانی که رفتیم اسمش چی بود بهش گفتم گفت خداروشکذ گفتم چیشده گفت رستورانی که همسرم گفته بود بریم اونجا کنار مغازه بخاطر غیربهداشتی و استفاده گوشت نامناسب بسته شده 🥲 و خدا چقدر قشنگ مارو هدایت کرد به بهترینش 😍
یک هدایت خیلی طولانی هست ازنحوه رسیدن من به خواستم که خونه بود دوست دارم بگم اما خیلی طولانیه ی مقدارشو میگم
اینکه من دوست داشتم خونمون را تعمیر کنیم ولی همسرم موافقت نمیکرد و گفت هزینش زیاده من ی جمله همیشه به خودم میگم میگم (من که نباید نگران چیزی باشم همیشه اون چیزی میشه که من میخوام) اینو خیلی تکرار میکنم بهش گفتم پس فقط رنگ کنیم خونرو و نقاشیش کنیم گفت درهمین حد باشه😂 ما جمع کردیم و شروع کردیم نقاشا که اومدن خیلی اروم کارمیکردن منو خیلی عصبی میکردن ولی مرتب میگفتم حتما حکمتی داره بعداز یک هفته نقاشه گفت که نمیخواید سقف خونتون کناف بزنید از سادگی بیاد بیرون 😍 وای دقیقا چیزی که من میخواستمو گفت با همسرم صحبت کرد گفت دوستم میاد براتون میزنه همسرمم نظر منو پرسید و طبق معمول من گفتم بله شروع کردن سفف خونه رو کارکردن همسرم گفت دیگه تختخوابم سفارش بدیم به کسی که تختواب سفارش دادم اومد منزل گفت کمد نمیخواید ،،؟؟ مادرشوهرم گفت حیفه کمد نداشته باشن وای کمدهم سفارش دادیم😍 خانمه وقتی اومد اندازه گیری گفت چقدر مبلاتو بچه ها خراب کردن من کار مبلم انجام میدم 😍😍وای شوهرم گفت خب اینم ببرید درستش کنید بعد خانمه گفت وای چقدر اشپزخونت غیر اصولیه میخواید کابینت ضداب بیاریم برات اولش یکم همسرم مقاومت کرد بعد نقاشه گفت اهه این همه هزینه کردی اینم درست کن حیفه اشپزخونت بد باشه وای کابینتم سفارش داد😍 ی ستون وسط خونه دلشتیم خیلی بدبود خانم کابینت سازه گفت میخواید اینم بکنیم براتون چوب بزنیم چوب چیزی که من عاشقشم😍 اونم همسرم قبول کرد همینطور عصبانی بودم ازنقاشا با ارارم کارکردنشون که تو همین اوضاع یکی ازدیوارمون نم زده بود زرد شده بود گفتن هرچیم رنگ کنیم باز خراب میشه رفتیم ازخونه همسایه پی جو شدیم که ازکف حمام و دستشویی اونا بود ولی خب زمان میبرد که دیوارما خشک بشه نقاشه به همسرم گفت این قسمتو سنگ کن وای سنگی که من تو دفتر کائناتم عکس گرفته بودم😍😍همسرمم قبول کرد این قسمتم سنگ کردیم من همیشه از کاشیای حمام دستشویی بدم میمد ولی خب همسرم گفت هزینش زیاده دیگه اینو عوض نکنیم اخه دلیل مقاومت همسرم این بود که ما شش سال پیش هم ی تعمیرگرده بودیم توی همین اوضاع اتاق پسرام هم نم داد هرچی رنگ کردن خراب میشد پی جو شدن که از حمام و دستشوییه😂😂 کف حمامو کندن و همسرم به زور کاشی مثل خودش پیدا کرد اومدن کاشی کفو یکم دیوارو بچسبونن تمام کاشیا ریخت پایین🤣😂😂 همسرم بهم گفت بیا کلا عوضش کنیم چه رنگی من عاشق کاشی طوسی بودم گفتم طوسی رفتیم باهم خریدیم اومدیم اینم از حمام و دستشویی توی حمام دوش حمامون من دوسش نداشتم همسرم گفت ی مدت دیگع عوضش میکنیم من پنل خشکل دیده بودم همسرم گفت دستم خالی میشه بعد میگیریم دیگه دیوارو که کندن اومدم تا همسرم خودش رفته پنله خریده😍 ی روز باهم همینجوری بیرون بودیم بهش گفتم این توالت فرنگیه توالت ایرانیه روشوییه اینا خیلی خشکلن بعدازمدتها اومدم دیدم همه اونایی که من گفتم قشنگن همرو خریده و کارکرده😍😍😍 پنجره سالنمون شیشه سکوریت بود من دوسش نداشتم دلم میخلست پنجره بشه شوهرم گفت نه بنایی داره و سخته ولش کن تو همین حین همسایمون زنگ زد گفت بناییتون تموم شده گفتم نه گفت وای الان دوماه و نیمه من پسرم معماره میگفتی ده روز بهتون تحویل میداد به شوهرم گفتم رفت درخونشون اوردشون وای که چه ایده های نابی اون داد اخر شیشه رو ریخت پایین پنجزه دوجداره ریلی برام گذاشت کلی تغییر تو حیاط داد و خونه من تبدیل شد به همون عکسی که تو تابلو کاینات ازخدا میخولستم بظاهر خیلی روزای سختی بود سه ماه طول کشید ولی من الان عاشق خونم هستم و مرتب شکرگزاری میکنم بله خداوند مارو به تنهایی به خواسته هامون میرسه و دستهاشو برامون میفرسته نیاز نیست نگران باشیم یا غمی داشته باشیم ❤️❤️❤️❤️