اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
در راه برگشت از سفر (قشم) فایل گفتگو با دوستان و نتایج آنها را بعنوان نشانه گوش دادم و آقا هادی تاکید کردن فایلهای توحید عملی خیلی براشون مفید بوده و در کل خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم سرچ کردم و این قسمت اول را گوش دادم تصمیم گرفتم چندبار گوش کنم و تمرین را انجام بدم امروز که وارد سایت شدم دیدم زده به روز رسانی توحید عملی یک
ذوق کردم و گفتم ببین لیلا اینم نشونه اس خدا داره باهات حرف میزنه واقعن بینهایت سپاس گزار خدا هستم بدون توضیح اضافه میریم سر سوالی که پرسیده شد اعتراف به شرک های مخفی ذهن
در عین حال که زندگی آرومی دارم و احساس خوشبختی میکنم و طی روز برای خودم برنامه های مفید دارم ولی نجواهای ذهن که هر از گاهی میاد و من را میترسونه را صادقانه میگم با اینکه گذر از این نجوا را یاد گرفتم ولی معلومه توی ذهنم خونه کرده که هر چند ماه یکبار میاد
و معلومه که راه را بسته برای ارتباط با خدا که من همیشه در تلاش هستم به خدا نزدیک تر بشم همش دلم میخواد خدا را بهتر درک کنم
و وقتی به زندگیم نگاه میکنم خیلی جا ها از شرایط از بعضی آدم ها ترسیدم خیلی وقتها نگران آینده فرزندانم شدم که کنار من نیستن حتی به اینکه اگر همسرم موقعیت شغلی خود را از دست بدهد هم مرا میترساند خیلی وقتها دنبال این هستم که من در زندگی چه رسالتی دارم پس چرا پیداش نمیکنم واقعیتش را بگم مدام فایل گوش میدم احساسم را خوب نگه میدارم پول و ثروت هست رابطه خوب با همسرم هست خوبی خوشی هست ولی ته ذهنم میگم لیلا تو چیکاره ای در این زندگی؟؟؟
در صورتیکه زندگی قبلی شاهد این ماجرای که من چه آدمی بودم و نتیجه مشخص بود و این زندگی کاملن نتیجه تغییرات شخصیتی من هستش که اینهمه احساس خوشبختی میکنم همیشه هم شکرگزار خدا هستم
اما بازم دنبال یه چیزی هستم که ته دلم میگه با همون رها میشی نمیدونم رسالت من چیه
بت های مدرن در ذهن من فک میکنم
اینها باشن چون دلم را میلرزونه اگر واقعن توکل من به خدا باشه که نباید دلم بلرزه
اگر همه اینها از من گرفته شود چی باز هم دم از اینهمه حال خوب و آرامش میزنم؟! آیا واقعن رابطه با خدا که درست کردم را حفظ میکنم؟ به گمانم خیر
میدونم ذهنم گاهی قدرتش را به آینده بچهها، رابطه با همسرم و نتیجه کارها میده. من شناسایی کردم و همه را به خدا میسپارم خداوندا میخواهم یاد بگیرم آرامشم وابسته به تو باشد میخواهم آزاد و رها باشم میخواهم در راس تمام امور زندگیم باشی
ظرف باورهای من رسوب گرفته میخوام تمیزش کنم میخام ظرفم را بزرگتر کنم میدونم با شکرگزاری بزرگتر میشه با رها کردن ترس هام با رها کردن کنترل نتایج، با تمرین و تجربه با پذیرش خودم همین جوری که هستم کافی هستم و لایق لطف خدا هستم با خدا را در هر لحظه به یاد داشتن ظرفم بزرگتر میشه
از اولی که استاد شروع میکنند به صحبت کردن و تعریف اون داستان رد پای واضح توحید و عدم وابستگی و رها بودن رو بوضوح و کاملا مشخص میشه دید چند نفر تو کل دنیا هستند که با اون حد از نیاز مالی ولی شجاعت به خرج بده نترسه و بگه اشکال نداره میرم دنبال یه کار دیگه میرم میکنم از اینجا دل میبرم وابستگی نداره ترس نداره نمیگه اشکال نداره می ایستم این حد از حقارت و تحقیر شدن رو تحمل میکنم فقط بخاطر شرکی که تو وجودم هست و اعتماد نمیکنم به خدا ،خدا کجا بود این نون منو میده این دیگه آخرشه نه میکنه از اونجا و میگه میسازم میرم و از اول شروع میکنم با توکل به خدا بعد خدا به این فرکانس واکنش نشون میده شروع میکنه به پاداش دادن و درها رو باز کردن چیزی که در مقابل برای اون شخص همکار استاد برعکس رخ میده فقط به یک دلیل :
این رقیب من میشه(شرک)
این جای منو میگیره(شرک)
این شاخ میشه برای من(شرک)
این موقعیت رو باید هر جوری هست به هر قیمتی حفظ کنم وگرنه بدبخت میشم(شرک)
و در نهایت پاسخ جهان به این فرکانسها چی میشه؟
اون انفجار اون فراری شدن اون همه چیز رو با هم از دست دادن.
و اما جواب سوال
صادقانه بنویسید که همین الان در ذهنتان به چه کسانی یا چه عواملی (غیر از خدا) قدرت دادهاید؟ و از این پس چگونه میخواهید توحید را به صورت عملی در زندگیتان اجرا کنید.
خداییش امروز این لحظه با توجه به این همه سال با استاد بودن دوره ها رو مرور کردن نتیجه گرفتن و… خیلی تفاوت عظیمی در نگاهم به همه چیز مخصوصا شناخت توحید و یکتا پرستی ایجاد شده اما باز هم بوضوح خیلی جاها میبینم که این شرکت خیلی مخفیانه تر از اون چیزی هست که بشه فکرش رو کرد.
هنوزم برای خرید یه چیزی اولین چیزی که به ذهنم میرسه گرفتن وام هست خوب این شرکه(تنها کسی که میتونه بکن کمک کنه و منو به خواسته هام برسونه خداست
هنوزم میترسم از استارت زدن کسب و کارم به تنهایی این شرکه(روی خودم و توانایی هام حساب کردن نه خدا)
هنوزم خیلی جاها میترسم از خرج کردن و دیگه به دست نیاوردن و میچسبم بهش این شرکه(تمرکز روی کمبوده نه منبع)
هنوزم نگران میشم از نبود مشتری و میچسبم به یکی این شرکه(رزق منو خدا میده نه بنده خدا)
هنوزم میترسم خوراکی هامو کسی ببینه و بخواد قایم میکنم این شرکه( بی نهایت نعمت و ثروت هست تمومی نداره اجازه بده جریان جاری بشه)
و……
حداقل خوبیش به اینه میپذیرم این شرکها رو هنوزم دارم و باید وسواس گونه تر حواسم بهشون باشه باید بیشتر بشناسمشون و متعهدانه قدم بر دارم برای از بین بردنشون.
باید تمرین کنم روی خدا حساب کردن رو باید بیشتر توکل کنم روی خدا باید تمرکزم روی منبع باشه نه کمبود.
استاد شما دیگه چطور باید رسالتتونو انجام میدادین که ندادین ، دیگه از این واضح تر دیگه ازین ساده تر دیگه از این قشنگ تر خدای عزیزم ، خدای گرانقدرم، خدای مهربانم ، خدای قدرتمندم ، خدای ثروتمند خدای…… رو به من نشون دادین
استاد من تا عمر دارم سپاسگزار شما هستم که منو با خدا آشنا کردین
تا اینجا که من چهارسال و اندی که با شما هم مسیر شدم و تا جایی که درکم بهم اجازه داده ،
فهمیدم که خدای عز و جل یک انرژیِ
انرژی از یک حالت به حالت دیگه درمیاد نه از بین میره و نه بوجود میاد
این انرژی در کوچکترین ذرات هستی وجودی ساعی و جاری داره
یعنی در من انسان هم از لحظه خلقت که یک تک سلولی بیش نبودم بوده و با تکثیر و ازدیاد شدن سلول های من این انرژی برتر در من حضوری به مراتب بیشتر و بیشتر داشته
حالا این انرژی خصوصیاتی رو به همراه داره از جمله قدرت، عزت ، لیاقت ، ثروت ، سلامتی، شادی ، عشق و…….
این انرژی هرگز و هرگز منو ترک نمیکنه ، هرگز منو رها نمیکنه ، هرگز منو فراموش نمیکنه بلکه همیشه و همیشه پشتیبانِ منه ، حامیِ منه ، هر لحظه در کنار منه ، یار و یاور منه و از هر نظر منو تامین میکنه ، اصلا نمی تونه که منو رها کنه چون من جزئ از وجودشم ، آخه مگه امکان داره منو ترک کنه ؟
خب این انرژی برتر به من گفته تو میتونی با کمک باورهای خوب و مثبت و با تکیه به من از تمامی آپشن های من استفاده کنی و همه رو در خودت پرورش بدی، چطوری؟
مثلا عشق ، وقتی من خودم رو دوست دارم ، با خودم مهربان و با احترام رفتار میکنم ، خود سرزنشی ندارم توانایی ها و نکات مثبت خودم رو می بینم و به خودم یاد آوری میکنم در واقع دارم این انرژی والد و برتر رو به عشق تبدیل میکنم و چون یکی از خاصیتهای انرژی جریان داشتن و دریافت کردنه (چون انرژی دیده نمیشه ) پس این انرژی به صورت عشق از من عبور میکنه و دیگران اینو از من دریافت میکنن و طبق قانون جهان هرچیزی رو که بدی از همون جنس دریافت میکنی پس عشق رو دوباره به من بر میگردونن
قدرت: وقتی من به انرژی درونم(خدا) تکیه کنم و به حرف یا رفتار یا عملم ایمان داشته باشم با اقتدار کارم رو انجام میدم و این اقتدار و قدرت از من عبور کرده و دیگران مسخر من میشن و این اقتدار دوباره به من بر میگرده
حالا در مورد لیاقت ، شادی و ثروت هم همین طور
من میتونم با باورهای مثبت در مورد فراوانی ، و توجه کردن به آن، این انرژی مولد و برتر رو به ثروت تبدیل کنم ، چرا که جایی در من در درون من و در وجود من نیست که خدا حضور نداشته باشد ، و هرگز جایی در آغوش من در کنار من و در اطراف من نیست که خداوند نباشد پس از آنجایی که در هر نقطه ایی که خداوند حضور دارد آن نقطه بی نهایت ثروت وجود دارد ، پس وقتی خداوند در تک تک سلولهای من حضور داره ، یعنی من از لحظه خلقت ثروتمند بوده ام ، حالا دیگه اینجا به باور من ربط داره که چقدر پذیرای این استقبال خداوند باشم ، وقتی من باورم رو درست کنم این ثروت خودش راهشو باز میکنه به زندگی من
چطوری؟ من با توجه کردن با ورودی خوب دادن ، با تحسین کردن و با ایجاد باورهای خوب می تونم این انرژی رو متراکم کنم و بهش غلظت بدم و به قول شما مومنتوم بدم و بعد از یک مرحله ایی این تراکم خودبه خود به صورت ماده در زندگی من تجلی پیدا میکنه
استاد جان برای همینه که شما میگین : ثروت یک چیز ذهنیِ و من هرچقدر بتونم این ذهن چموش رو کنترل کنم و به این انرژی که دیده نمیشه اعتماد کنم و توجه کنم این انرژی در من بسط پیدا میکنه و وقتی به یک تراکم مناسب رسید به زندگی من جاری میشه ، این برای همه چیز صدق میکنه ،
و جالب اینجاست که همه به یک اندازه به این انرژی برتر دسترسی دارن و هیچکس حق کسی رو نمی خوره و هیچکس در حق کسی اجحاف نمیکنه و همه انسانهای روی زمین میتونن در آن واحد ثروتمند باشن ، و این انرژی بی انتهاست و پایانی برایش نیست و هرچقدر که از این انرژی استفاده بشه و بهره ببری باز هم به میزان قابل توجهی دوباره افزایش پیدا میکنه و چون ماهیت اصلی همه چیز از انرژیِ وقتی من بتونم انرژی خودم رو تا حد مناسبی متراکم کنم تا با انرژی خواسته ام یکی بشه ،این انرژیها همدیگه رو جذب میکنن یعنی من در مدار خواسته ام قرار میگیرم و لاجرم خواسته من به سمت من حرکت میکنه و این انرژی هم جا و در هر شرایطی هم بامنه، در خواب و بیداری ، در سکون و حرکت ، در تنهایی و در جمع
حالا بهتر میفهمم که همه چیز توحید
حالا بیشتر متوجه میشم که من فقط باید این خدای دورنم رو بهتر و بهتر درک کنم و رابطه من با خدای درونم بهترین رابطه است اون بهم ثروت میده، عشق میده ، قدرت میده ، روابط عالی میده و سلامتی میده و شادی میده……..
من نیازی ندارم که بیرون رو درست کنم من فقط باید مشغول دنیای درون خویش باشم
من و خدای خودم
استاد از زمانی که دارم سعی میکنم به همه مسائل اطرافم از دید اون انرژی ببینم ، راحتتر مسائل رو میفهمم و دارم سعی میکنم بیشتر به این انرژی اعتماد کنم در موارد کوچیک هم ی نتایج ریزی گرفتم که انشالله بعدا میام و درموردش بیشتر مینویسم
خواستم بگم: استاد من ازتون بی نهایت سپاسگزارم هم از شما و هم از استاد شایسته و همه دوستانی که با نوشتن کامنتهای عالی به درک بهتر من کمک کردن ، بی نهایت ازتون متشکرررم که دارین توحید رو به ما یاد میدین قطعا که شما سمت خودتونو به خوبی انجام دادین من باید سمت خودم رو بهتر و بهتر کنم
در ذهنم به پدرم به داداش و خانواده ام فامیل بخصوص مردهاشون، به دوستم به میزان پول حساب بانکیم به کارم، به قوانین کشور، به نظر ادما و تایید گرفتنشون
از این به بعد میخوام احساس لیاقت درونیم رو بیدار کنم و خودم رو بی قیدوشرط دوست داشته باشم و لایق همه نعمتا بدونم واسه همین روی دوره احساس لیاقت و باورهای توحیدی رو در ذهنم نهادینه وزندگی کنم.
درد میکشیدم و فکر میکردم سهم من از زندگی همین است…
خدایا…
بیست سال با سردردهایی زندگی کردم که انگار میخواستند مرا از پا دربیاورند…
با غمهایی که نامشان را افسردگی گذاشته بودند…
با شبهایی که خواب به سختی به چشمهایم می امد…
اما تو آرام و بیصدانگاهم میکردی…
تا روزی که دستموگرفتی.
تا روزی که مرا به مسیری رساندی که خودت میخواستی.
تاروزی که پیامبرزمانه ات استادسیدحسین عباسمنش راسرراهم قراردادی.
آن روزفرارسید.
روزی ازروزهای فصل زیبای بهارسال 98.
روزرهایی…
خدایا شکرت…
خدایاشکرت…
خدایاشکرت…
که در اوج ناآگاهی.
هدایتم کردی.
شکرت که مرا با خودت آشنا کردی.
شکرت که به من نشان دادی زندگی میتواند رنگ دیگری داشته باشد.
● قبل از سال 98؛ زندگی بدون شناخت قوانین الهی
تا قبل از سال 1398 زندگی من «باری به هرجهت» بود.
هیچ شناختی از قوانین جهان هستی وقوانین الهی نداشتم. نمیدانستم افکارم، احساساتم و باورهایم چگونه زندگیام را میسازند.
فقط برای دیگران زندگی میکردم.
احساس ارزشمندی در من تقریباًزیر صفر بود.
احساس لیاقت به مراتب وخیم تر.
همیشه خودم را عقبتر از دیگران میدیدم.
سالها با این ذهنیت زندگی کردم که وظیفه من صرفاراضی نگه داشتن دیگران است وبس.
حتی اگر خودم ،درونم فرسوده شود.
●بیست سال همراه با سردرد میگرن، افسردگی و بیخوابی
حدود بیست سال مبتلا به سردردهای میگرنی بودم.
دردهایی که گاهی زندگی عادی را برایم غیرممکن میکرد.
در کنار آن:
• افسردگی خفیف اما مداوم
• خواب ناآرام
• وابستگی به داروهای آرامبخش برای خواب
به جایی رسیده بودم که واقعاً احساس میکردم به آخر خط نزدیک شدهام.
انگار زندگی چیزی بیشتر از تحمل کردن نبود.
●نقطه عطف زندگی ؛سال 98 و یک هدایت معجزهآسا
اوایل سال 1398 اتفاقی افتاد که امروز ان را چیزی جز هدایت الهی نمیدانم.
خداوند دستم را گرفت و مرا در مسیر اشنایی باپیامبرزمانه اش استادعباسمنش قرار داد.
اولین فایلی که ازاستادگوش دادم، فایل «توحید عملی 1»بود.
هنوز هم آن روز را فراموش نمیکنم…
درهمان روزهای اول اشنایی بااستادعباسمنش باورم نمیشد صحبتهای یک انسان بتواند اینقدر گرم، زنده و تاثیرگذار باشد.
●توحید عملی؛ آشنایی با خدای واقعی
فایلهای «توحید عملی» ودرادامه سایرفایلهای دانلودی ودوره های ثروت1، دوازده قدم، کشف قوانین زندگی وهم جهت باجریان خداوندواین اواخردوره قانون افرینش برای من فقط آموزش نبودند.
یک دروازه بودند…
دروازهای به جهانی دیگرکه به روی من گشوده شد…
آرامآرام عاشق خدایی شدم که تا آن روز نمیشناختم.
خدایی که مهربان است.
خدایی که علیه من نیست.
خدایی که میخواهد من رشد کنم.
شکوفا شوم.
و بهترین نسخه خودم باشم.
شب و روز فایل گوش میکردم.
گریه میکردم.
احساس میکردم سالها تشنه بودهام و حالا به آب رسیدهام.
●اشکهایی که شفابخش بودند
آن روزها فقط گوش میدادم و اشک میریختم.
نه از غم…
بلکه ازرهایی…
انگاردریچه دیگری از دنیای دیگری به رویم باز شده بود.
باورهایی که سالها مرا محدود کرده بودند
یکییکی فرو میریختند.
برای اولینبار احساس کردم:
• ارزشمندم
• لایق بهترینها هستم
• خدا پشتیبان من است
●درمانی که از درون آغاز شد
خیلی سریع اتفاقات عجیبی افتاد:
• سردردهای بیستسالهام از بین رفت.
• افسردگیام درمان شد.
• خوابم تنظیم شد.
• مصرف داروهای آرامبخش کاملاً قطع شد.
بدون فشار…
بدون اجبار…
فقط با تغییر نگرش، تغییر باور و اتصال عمیقتر به خدا.
بیش از شش سال است که به پزشک مراجعه نکردهام.
حتی اگر سرماخوردگی کوچکی هم بوده باداروی شفابخش استاد با یک لیوان آب ولرم+یک قاشق عسل طبیعی+نصف لیموترش تازه بهبود پیدا کردهام.
اما مهمتر از همه این بود که «احساسم» عوض شد.
خیلی زودبه اصل مهم وهسته اموزشهای استادعباسمنش پی بردم
احساس خوب = بااتفاقات خوب
احساس بد = بااتفاقات بد
●از احساس بیارزشی تا افتخار به خود
امروز وقتی به گذشته نگاه میکنم به خودم افتخار میکنم.
به اینکه جرأت کردم مسیرم را عوض کنم.
به اینکه انتخاب کردم آگاه شوم.
واژه «خدایا شکرت» ورد زبانم شده است.
نه از روی اجبار…
بلکه از عمق قلبم.
هر روز سپاسگزارتر میشوم.
و هرچه بیشتر شکر میکنم، اتفاقات خوب بیشتری وارد زندگیام میشود.
●روان شدن چرخ زندگی
این روزههانه اینکه احساس میکنم بلکه دارم تجربه میکنم چرخ زندگیام روانتر میچرخد.
اتفاقات خوب از در و دیوار میرسند.
نه اینکه چالشی وجود نداشته باشد.
اما دیگر نگاه من به تضادها وچالش هاتغیرکرده است.
امروزبه برکت اموزههای استادخوب میدانم:
• هر اتفاقی پیامی دارد.
• هر چالشی فرصتی برای رشد است.
• من تنها نیستم.
• من فقط روی خداحساب میکنم.
• من هیچ قدرتی به عوامل بیرونی نمیدهم.
• قدرت فقط ازان خداودردستان خدااست.
●دگرگونی در همه ابعاد زندگی
نتیجه 6سال دراین مسیربودن تحول در همه ابعاد زندگیام بود:
•آرامش درونی
به آرامشی رسیدم که قبلاً تجربه نکرده بودم. آرامشی عمیق، نه وابسته به شرایط بیرونی.
•قدرت درونی
قویتر شدم. دیگر خودم را قربانی شرایط نمیدانم.
️ •روابط عاطفی
روابط عاطفیام عالی شده است. وقتی درون انسان آرام میشود، روابطش هم متحول میشود.
•خروج از دایره امن
از دایره امنم خارج شدم.
کارهایی را شروع کردم که روزی فقط آرزو بودند.
•شکوفایی فردی
احساس میکنم شکوفا شدهام.
تصمیمهای بزرگی میگیرم که قبلاً حتی جرأت فکر کردن به آنها را نداشتم.
•تشنگی بیشتر برای رشد
اکنون که بیش از شش سال از آن روزهای شیرین میگذرد
نهتنها اشتیاقم کم نشده، بلکه هر روز تشنهتر میشوم.
هر روز میخواهم بیشتر یاد بگیرم.
بیشتر رشد کنم.
بیشتر خدا را بشناسم.
این مسیر برای من یک دوره موقت نبود
تبدیل به یک سبک زندگی شده.
●پیامی برای دوستی که در تاریکی است
اگر دوست عزیزی این نوشته را میخواند و احساس میکند:
• به آخر خط رسیده
• سالهاست با درد جسمی یا روحی زندگی میکند
• احساس ارزشمندی ندارد
میخواهم بگویم دوست عزیز:
همه چیز میتواند تغییر کند.
گاهی فقط لازم است:
• نگاهت را عوض کنی
• باورت را تغییر دهی
• و اجازه دهی خدا دستت را بگیرد
همانطور که دست من را گرفت.
●سخن پایانی؛ خدایا شکرت
امروز با تمام وجودم میگویم:
خدایا شکرت…
خدایاشکرت…
خدایاشکرت…
شکر برای دردهایی که مرا بیدار کردند.
شکر برای اشکهایی که مرا شستند.
شکر برای مسیری که مرا به خودت رساند.
من از تاریکی عبور کردم.
نه با زور…
بلکه با آگاهی.
و امروز زندگی برایم فقط «گذران وقت» نیست؛
یک هدیه الهی است که هر روز آن را با عشق زندگی میکنم.
من تصمیم دارم که به غیر از خدا از کسی کمک نگیرم و او را قدرت اول و پادشاه جهان بدانم و جهان رو هم برای خودم و دیگران جای بهتری وزیباتری برای زندگی کنم و من قبلاً فکر میکردم حتما باید برای بچه ها و فرزندانم سرمایهگذاری کنم وبرای آینده بچه ها کاری کنم در صورتی که شرک داشتم چون فهمیدم که بچه ها خدا دارند ومن براشون کاری نمیتونم بکنم اونها اگر تو مسیر درست باشند خداوند هدایتشون میکنه واکر تو مسیر درست نباشند من هرچقدر تلاش بکنم باز هم نمیتونم کمکشان کنم و کاری براشون انجام بدم خدارو شکر که این شرکت مخفی رو پیدا کردم
سلام گرم و قلبی من تقدیم به استاد عزیزم، استاد جان بی اندازه سپاسگزار خداوندم برای وجود شما، هدایت شدن شما، رفتار شما در قبال نداهای قلبیتون و قرار گرفتن من در مسیر شما.
استاد مریم جان شایسته عزیزم سلام از قلب صافم به قلب زلال شما. دلم برای دیدنتون پرپر میزنه. و عاشقانه ازتون سپاسگزارم برای این تلاش مستمرتون برای بهبود فایلهای ارزشمند استاد.
انقدر قلبم با شنیدن این فایل روشن شد و اشکهام به حقانیت این کلام گواهی داد که از خدا خواستم منو با تمرکز بنشونه به نوشتن از آنچه بر من گذشته که خدا شاهده جز معجزه چیزی نبوده.
خدایی که منو همین دیروز هدایت کرد به یکی از بهترین و مجلل ترین فرش فروشیهای کرج فقط برای دیدن فرشها و ایده گرفتن که چه سبک و چه رنگی رو بیشتر میپسندم، با اینکه هنوز پولش به دستم نرسیده بود،
اما وقتی رفتم دیدم روز آخر جشنواره تخفیفی یک ماهه شون هست و ما با کلی تخفیف می تونیم فرشهای مورد علاقه مون رو نه 1200 شانه، بلکه 1500 شانه برداریم.
در جا کارت کشیدیم و حتی یک تابلوفرش هم هدیه گرفتیم.
اینو چه جوری میشه با عقل و منطق توجیه کرد؟
همزمانیها کار خداونده، چون خدای من خدای غیرممکنهاست.
چطور بشه که نفر دوم (معاون رییس) شرکت فرشفروشی وزرا، آقای بسیار محترم و مودبی به نام آقای خوشرو اون روز اونجا باشه و برای ما علاوه بر تخفیف معمول جشنواره، بخاطر گل روی دخترهای قشنگم، به میل و اختیار خودش تخفیف بیشتر بده تا ما بتونیم فرش باکیفیتتری رو با پول نقدمون بخریم.
مگه من می دونستم اونجا الان تخفیف ویژه دارن؟
مگه من می دونستم آقای خوشرو امروز کرجه و دقیقا توی همین شعبه است؟
فرشی که انتخاب کردم اسمش «شاهنشین» هست و رنگش «آبی درباری».
مگه اتفاقیه این اسمها؟
خدا میخواهد که من شاه زندگی خودم باشم،
خدا میخواهد که من پادشاهی کنم.
اما کی؟
زمانیکه اول یاد بگیرم فقط و فقط بندهی درگاه خودش باشم.
بفهمم چرا افرادی مثل آقای خوشرو رو ملاقات میکنم. چون ایشون دست پروردگار من هستند که به من خیر و روزی برسونند.
همون لحظه که با این آقا سلام و علیک میکردم تو قلبم از خدا تشکر میکردم که زمین و آسمانش رو مسخر من کرده تا من از زندگیم لذت ببرم و ایشون فقط یک وسیله است.
اما نهایت سپاسگزاری رو از این بندهی عزیز خدا هم به جا آوردم.
اما استاد این بخش اصلاح شدهی باورهای منه که داره این نتایج رو خلق میکنه.
این فایل یک نکتهی بسیار بسیار کلیدی و راهگشای دیگه هم برای من داشت؛ اونجا که گفتید: اگر روابطت ایراد داره معلومه که هنوز هم در مورد خدا، هم در مورد روابط با افراد و هم در مورد خودت باورهات ایراد داره.
باگهامو پیدا کردم، واضح بود ولی من نمیدیدمش، نمیخواستم مسئولیت اشتباه خودمو بپذیرم که منم که دارم وجه نادلخواه اون سه نفر مد نظرم رو برانگیخته میکنم.
من باید تغییر کنم، هرچند که مدتهاست دارم روش کار میکنم اما امروز متوجه شدم که ته ذهنم همیشه شاکیام از اینکه اونها چرا با من بد رفتار میکنند؟ تقصیر اونهاست.
نه تقصیر منه.
من باید خدا رو شریک لحظههای بیشتری از زندگیم کنم، با تکامل، با مسئولیتپذیری.
همون خدایی که اینهمه معجزات ریز و درشت رو به آسانی و کاملا طبیعی برام رقم زده،
همون خدایی که آدمها رو مأمور کرده که در جهت خواستههای من حرکت کنند،
همون خدایی که پول میریزه به پام از جایی که فکرش رو نمیکنم،
همون خدایی که عشق اینهمه آدم مختلف رو نثار من کرده،
همون خدا، همون خدا، همون خدا باز هم شاهکار میکنه، روابط نادلخواهمو یا سامان میده یا قطع میکنه، اگر من یاد بگیرم همجهتتر بشم با روح الهیم،
چون خداوند عشق درون قلب من و قلب همهی آدمهاست،
من باید خدای درون قلب آدمها رو صدا بزنم و اونو ببینم، تا اون فرد خداگونه با من رفتار کنه،
اگر نشد فقط بگم سلامت باشی و خداحافظ. و تمام! و تمام! و تمامش کنم تو ذهنم.
چقدر این آموزشها ارزشمنده، بخدا گنج بینهایته.
حرف دل کسیه که با قلبش زندگیشون کرده. مگه ممکنه اشتباه باشه؟
به اندازهای اعتماد دارم به این کلام، که به یگانگی خدا اعتقاد دارم.
برای خودم و همه شما دوستانم دعا میکنم بتونیم هرچه بیشتر ذهنمون رو تربیت کنیم که همرنگ و همراستا با روح خداییمون بشه.
باور کنه که خدا همینجاست….
تو تمام لحظهها و اتفاقات زندگیمون
اصلا دور نیست و توانای مطلق بر انجام هر کاریه.
اون ماها رو به شاهنشین دربارش دعوت میکنه اگر همواره به نداهای ملایمش گوش بدیم و باورش کنیم.
از وقتی در دوره لیاقت از استاد این جمله رو شنیدم که باید اون احساس لیاقت بچگیمونو پیداش کنیم خیلییی بیشتر به رفتارهای بچهام دقت میکنم میتونم بگم شدن کیس استادی من و روشون مطالعه میکنم خیلی ازادشون میزارم چون میخوام خود واقعی و الهیشون رو بروز بدن تا بتونم ازشون الگو بگیرم نمیخوام اونی باشن که من میخوام ، میخوام اونی باشن که هستن و حتی اگر مخالف من باشه یا کاروبرام سخت کنن
حقیقتا این متنیه که در دفترم نوشتم میخوام اینجا برات بنویسم شاید بدردت خورد
بچه ها چون غرور ندارن از رفتار کسی ناراحت نمیشن چون غروری ندارن که بشکنه در هر حال چیزی رو به خودشون نمیگیرن چون خودشون رو دوست دارن و احساس ارزشمندی میکنن نگران واکنش کسی نمیشن چون دیگران هر برخورد و واکنشی داشته باشن به خودشون وصل نمیکنن ناراحت نمیشن و نکات مثبت افراد رو میبینن اگرم ناراحت بشن زود یادشون میره چون چیزی رو به خودشون وصل نکردن چون احساس ارزشمندیشون درونیه و رفتار واکنش دیگران روشون تاثیری نداره اصلا رفتار و واکنش دیگران رو به خودشون مربوط نمیدونن به همین دلیل روشون تاثیر نداره
رفتار و واکنش و برخورد دیگران به من مربوط نیست به خودشون مربوطه چون هر کس رفتارر و واکنش بدی داره از درون نااماانگ خارج میشه من فقط مسول هماهنگ کردن درون اخودم هستم کاری به مدار دیگران ندارم نمیخوام وارد مدار دیگران بشم چون من رفتار دیگرانو نمیتونم کنترل کنم فقط میتونم مدار خودمو کنترل کنم فقط میتونم درون خودمو کنترل کنم فقط میتونم مومنتوم مثبت خودمو کنترل کنمکلری به کطی ندارم و در هر حال سپاسگزار ادمها هستم پون به من درس یاد میدن چه رفتار خوبی داشته باشن چه رفتار بدی داشته باشن از طریق تضادها به من درس میدن میفهمم چه ترمزی دارم و پیشرفت میکنم
اونجایی که تو کامنتهات فهمیدم رفتار نامناسب بعضی از اطرافیان تاثیری توی رابطه تو و همسرت نمیذاره و این خیلییی منو به فکر فرو برد…
یکی از بزرگترین شرکهای وجودم رو شناختم و خدا هم کمکم کرد تا به تدریج برطرفشون کنم و همچنان دارم روی خودم کار میکنم
آره درست میگی
هرکس خودش مسئول زندگی خودش هست و این احساس مسئولیت باعث میشه کنترل صد در صد زندگی خودمون دست خودمون باشه
خدایا شکرت برای هدایتم به استاد عباس منش و این سایت توحیدی و این دوستان نورانی
یادمه یه بار توی یکی از کامنتهات خوندم که یه تعهد (اگه اشتباه نکنم) 21 روزه به خودت دادی تا توی کانالت ویدئو بارگزاری کنی و بعدش هم یه تعهد 100 روزه دادی تا بیشتر روی خودت کار کنی
همین خوندن کامنتت و این الگویی که از تو دیدم باعث شد منم به خودم یه تعهد 40 روزه بدم و خدا هدایتم کرد تا تلاش کنم به مدت 40 روز تصمیم بگیرم تمرکز کنم روی نکات مثبت آدمهایی که وقتی بهشون فکر میکردم احساس میکردم یه نوری توی قلبم خاموش میشد و واقعا خدا کمک کرد و بیشتر روزها این کار رو انجام دادم و نوشتم هرآنچه که به ذهنم میرسید، میدونی سعیده جان من فهمیدم زیبایی بود ولی من به خاطر شرکهای وجودم نمیخواستم ببینم…
الان درونم، قلبم آرامش گرفته و این آرامش از همه چیز مهمتره، خدا هم حمایت ها و کمک هاش رو فرستاد، ارتباطات خیلی کم شده، یه مشغولیتی برای اون آدمها پیش اومده که سرشون گرم شده و تمرکزشون روی خودشون هست و ….
خدا رو صد هزار مرتبه شکر
ازت ممنونم سعیده عزیزم
خیلی توی قلبم احساس نزدیکی میکنم بهت،
خدایا شکرت
به نظرم همونطور که استاد داره توحید رو اشاعه میده، تو و دوستانی که از روی عشق کامنت مینویسین و درهای آگاهی رو به روی بچه ها باز میکنید جا پای استاد گذاشتین،
نزدیک چهار سال پیش موقعی کا تازه دوماه بود وارد سایت توحیدی استاد شده بودم دلم می خواست برای اتاق دخترم فرس عروسکی بخرم ولی مول کافی نداشتم
کاملا هدایتی مبلغی که قرار بود بعد از عید به ما پرداخت بشه یک روز پرداخت شد وما تصمیم گرفتیم بریم وبرای اتاق دخترم فرش بخریم
ساعت 12طهر راه افتادیم تا بریم شهر فرش فرشارببینیم اگه شد خرید کنیم
خیلی دلم می خواست برای جلوی در ورودی یا فرش یک در یکونیم بخرم ولی پولش نبود
راه افتادیم نرسیده به محمد شهر تو اتوبان ترافیک شدیدی شد و همسرم که هیچ وقت حوسله ترافیک رو نداره وبه در ودیوار میزنه کا در بره وارد محمد شهر شد همین طور که میرفت گفتم اینورا که فرش فروشی نیست جرا امدی این طرف گفت ولش کن کی ترافیکو میره یا اینجا پیدا می کنیم یا میریم خونه یک دفعه یاد فرس وزرا افتادم وبه همسرم گفتم برو داخل کرج
پیش خودم می گفتم اون گرون فروش ترین فرش فروشیه مگه می تونی بااین پول اونجا فرش بخری
به خودم گفتم که ویدن که ایبی نداره حال وهوای بچه ها هم عوض میشه
قربان خداوند بروم باای هم زمانی ها بااین ترافیک منو هدایت کرد به جایی که نه تنها فرسی رو که دوست داشتم برای اتاق دخترم بخرم بله انقد قیمت ها که تو جسنواره بود مناسب بود که یه فرش هم بدای جلوی در ورووی خریدم با قیمت عالی وبرخورد عالی
به هرکسی میگفتم باورش نمی شد ولی منی که تو مسیر خدا بودم می دانستم که اینها همه هدایت خداوند است همون فرش زیبا باعث شد من
یه پرده ی قشنگ با همان طرح فرش برای اتاق دخترم هم بخرم که مدتی بود توی گوشیم سیو کرده بودم وهر بار که وارد اتاق دخترم میشم بعد چهار سال از خداوند تسکر میکنم گه از فضل خود اینها رو به من هدیه داد
سلام به سعیده جان واستادعباسمنش عزیزم الان داشتم کامنت شمارومیخوندم واشکم دراومد برای اینهمه زیبایی واتفاقات عالی واقعا تایید میکنم وتحسینتون میکنم برای اینکه حالتون بایدعالی میبوده تاچنین زیبایی ولذتی نصیبتون شده توسط پروردگار یکتا
خداروسپاسگزارم برای استاد که شرک نورزیدن وتنها خدا رو عامل اصلی دانستن روبه من اموزش دادن ودوستان عزیزی که همیشه پیام دارن برام
صادقانه بنویسید به چه عواملی غیر از خدا بها داده اید و از این به بعد میخواهید چیکار کنید؟
خب، سیاست خارجی مملکت و باندهای مافیایی ترسیم کننده آن سیاست خارجی که قیمت دلار را به نزدیک 170 تومن رسانده و ول کن هم نیست و تا همه مون رو کفن نکنه…. هوی! یواش!
وقتی تو بخش صنعت کار میکردم، چیزی که خون به دل همه مون کرده بود، همین قیمت دلار بود ، همین تورم بود. هرچی حقوق میگرفتیم، به پای قیمت دلار که ورودی کارخونه بود و مواد اولیه رو تامین میکرد، نمیرسید و حقوقه تحت تاثیر اون قرار میگرفت… بعد تورم ناشی از اون هم ترتیب بقیه حقوق رو میداد و کوفتمون میکرد…
حالا هم که دارم برا خودم کار میکنم، همین آشه.قیمت دلار و تورم، نمیذاره که نمیذاره. هرچی تولید میکنیم….. نععععع! خیلیم خوبه! اصن به عوامل استکبار جهانی چه مربوط؟
به نام خدای همیشه مهربانم
سلام خدمت استاد عزیزم و خانوم شایسته
در راه برگشت از سفر (قشم) فایل گفتگو با دوستان و نتایج آنها را بعنوان نشانه گوش دادم و آقا هادی تاکید کردن فایلهای توحید عملی خیلی براشون مفید بوده و در کل خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم سرچ کردم و این قسمت اول را گوش دادم تصمیم گرفتم چندبار گوش کنم و تمرین را انجام بدم امروز که وارد سایت شدم دیدم زده به روز رسانی توحید عملی یک
ذوق کردم و گفتم ببین لیلا اینم نشونه اس خدا داره باهات حرف میزنه واقعن بینهایت سپاس گزار خدا هستم بدون توضیح اضافه میریم سر سوالی که پرسیده شد اعتراف به شرک های مخفی ذهن
در عین حال که زندگی آرومی دارم و احساس خوشبختی میکنم و طی روز برای خودم برنامه های مفید دارم ولی نجواهای ذهن که هر از گاهی میاد و من را میترسونه را صادقانه میگم با اینکه گذر از این نجوا را یاد گرفتم ولی معلومه توی ذهنم خونه کرده که هر چند ماه یکبار میاد
و معلومه که راه را بسته برای ارتباط با خدا که من همیشه در تلاش هستم به خدا نزدیک تر بشم همش دلم میخواد خدا را بهتر درک کنم
و وقتی به زندگیم نگاه میکنم خیلی جا ها از شرایط از بعضی آدم ها ترسیدم خیلی وقتها نگران آینده فرزندانم شدم که کنار من نیستن حتی به اینکه اگر همسرم موقعیت شغلی خود را از دست بدهد هم مرا میترساند خیلی وقتها دنبال این هستم که من در زندگی چه رسالتی دارم پس چرا پیداش نمیکنم واقعیتش را بگم مدام فایل گوش میدم احساسم را خوب نگه میدارم پول و ثروت هست رابطه خوب با همسرم هست خوبی خوشی هست ولی ته ذهنم میگم لیلا تو چیکاره ای در این زندگی؟؟؟
در صورتیکه زندگی قبلی شاهد این ماجرای که من چه آدمی بودم و نتیجه مشخص بود و این زندگی کاملن نتیجه تغییرات شخصیتی من هستش که اینهمه احساس خوشبختی میکنم همیشه هم شکرگزار خدا هستم
اما بازم دنبال یه چیزی هستم که ته دلم میگه با همون رها میشی نمیدونم رسالت من چیه
بت های مدرن در ذهن من فک میکنم
اینها باشن چون دلم را میلرزونه اگر واقعن توکل من به خدا باشه که نباید دلم بلرزه
اگر همه اینها از من گرفته شود چی باز هم دم از اینهمه حال خوب و آرامش میزنم؟! آیا واقعن رابطه با خدا که درست کردم را حفظ میکنم؟ به گمانم خیر
میدونم ذهنم گاهی قدرتش را به آینده بچهها، رابطه با همسرم و نتیجه کارها میده. من شناسایی کردم و همه را به خدا میسپارم خداوندا میخواهم یاد بگیرم آرامشم وابسته به تو باشد میخواهم آزاد و رها باشم میخواهم در راس تمام امور زندگیم باشی
ظرف باورهای من رسوب گرفته میخوام تمیزش کنم میخام ظرفم را بزرگتر کنم میدونم با شکرگزاری بزرگتر میشه با رها کردن ترس هام با رها کردن کنترل نتایج، با تمرین و تجربه با پذیرش خودم همین جوری که هستم کافی هستم و لایق لطف خدا هستم با خدا را در هر لحظه به یاد داشتن ظرفم بزرگتر میشه
امیدوارم در عمل هم موفق باشم
خداوند حامی شما استاد الهی من🌹
به نام ربِ هدایتگر
سلام به همه دوستان
.
گفتم بلد نیستم چیز ارزشمندی بنویسم
گفت هرچی بنویسی ارزشمنده
.
.
واقعاً زندگی یه کلاس درسه،
که هر روز داره به من چیزهای جدید یاد میده،
و هرکس توی این دنیا رسالتی داره
که باید پیداش کنه.
.
حالا رسالت،
منظور این نیست که حتماً باید اختراعی بکنه،
میتونه برایش
یه چیز سادهی انسانی باشه،
و اینو خدا خودش چراییش رو.
میدونه
.
هرکسی یهجوری مسیرشو پیدا میکنه،
یکی زودتر،
و یکی دیرتر،
بنابر باورهاش.
پس هیچ قضاوتی نیست
.
ولی هر اتفاقی در زندگی،
داره مثل ستارهی قطبی،
مسیر اصلی رو نشون میده،
که همشون میرسه دست اخر
به رابطه من و خداوند.
.
—
.
من توی این 15 روز ،
نمایشی از وقوع خواستههام داشتم
که از خدا خواستم
و گفتم من دنبالش نمیرم خودش بیاد
اولی تیک خورد راحت
دومی تیک خورد راحت تر
سومی تیک خورد مثل اب خوردن
و چندتا ریز دیگه
.
بعد اونجا،
کمی درک کردم،
بابا سالها
از مسیر سخت و
دست دراز کردن پیش بقیه بوده،
تو مسیر یخبندون کوهستان با پای برهنه با گاری زهوار در رفته
در حالی که با خواستن
و همین ایمان،
درِب داغونن اون چیزی
که ذهنم براش اونقدر پذیرش نداشت،
اتفاق افتاد.
.
و چقدر میتونه زندگی
تو ریل لذت بیفته،
وقتی حداقل
از یه رب کمک میخوای
که به آسونی برات
همهچی رو درست میکنه،
و نیاز نیست
اینقدر سختی بکشی
و منت بقیه رو بکشی.
.
—
.
و همینطور که جلو رفتم،
فهمیدم یکی از علتهای
سختی مسیرم،
بزرگ دیدن بقیه و شرکمه
.
یعنی همین حرف مردم
و ترس از قضاوتشون.
.
این ترس،
و خواستن از غیرخدا
به من گاری بسته،
و نمیذاره
لذت ببرم.
و چقدر شرک بدیه،
و اعترافش حال خودم رو خراب میکنه،
در صورتی که رزاق خداونده
مگه
هیچکس تو زندگی کسی
تأثیر داره؟
نه من خرج زندگی شما رو میدم،
و نه شما خرج زندگی منو.
.
پس چرا
اینقدر گندش کردم؟
.
هیچکس قدیس نیست،
.
تا وقتی ول نکنی بدست نمیاری
.
—
.
خوب شد نوشتم.
بعدِ همهی اینا،
یه درک کمی گرفتم،
که گفت باید رها کنی.
.
و این،
یه کلید به من داد
که دارم به خودم
تکرار میکنم:
رها کن.
رها کن …
آدم از چیزی اذیت میشه
که براش مهمه .
دست بکش،
و بذار هدایت بشی.
—
تمرین من اینه که
روی همین روندی
که افتادم،
و دارم از خداوند درخواست میکنم،
و داره برام میفرسته،
همینو ادامه بدم چون روی ممنتومه.
پس
ایمانم رو قویتر کنم،
چون خیلی منطق
برای من شده،
سلام به بهترین استاد تاریخ
توحید توحید توحید
از اولی که استاد شروع میکنند به صحبت کردن و تعریف اون داستان رد پای واضح توحید و عدم وابستگی و رها بودن رو بوضوح و کاملا مشخص میشه دید چند نفر تو کل دنیا هستند که با اون حد از نیاز مالی ولی شجاعت به خرج بده نترسه و بگه اشکال نداره میرم دنبال یه کار دیگه میرم میکنم از اینجا دل میبرم وابستگی نداره ترس نداره نمیگه اشکال نداره می ایستم این حد از حقارت و تحقیر شدن رو تحمل میکنم فقط بخاطر شرکی که تو وجودم هست و اعتماد نمیکنم به خدا ،خدا کجا بود این نون منو میده این دیگه آخرشه نه میکنه از اونجا و میگه میسازم میرم و از اول شروع میکنم با توکل به خدا بعد خدا به این فرکانس واکنش نشون میده شروع میکنه به پاداش دادن و درها رو باز کردن چیزی که در مقابل برای اون شخص همکار استاد برعکس رخ میده فقط به یک دلیل :
این رقیب من میشه(شرک)
این جای منو میگیره(شرک)
این شاخ میشه برای من(شرک)
این موقعیت رو باید هر جوری هست به هر قیمتی حفظ کنم وگرنه بدبخت میشم(شرک)
و در نهایت پاسخ جهان به این فرکانسها چی میشه؟
اون انفجار اون فراری شدن اون همه چیز رو با هم از دست دادن.
و اما جواب سوال
صادقانه بنویسید که همین الان در ذهنتان به چه کسانی یا چه عواملی (غیر از خدا) قدرت دادهاید؟ و از این پس چگونه میخواهید توحید را به صورت عملی در زندگیتان اجرا کنید.
خداییش امروز این لحظه با توجه به این همه سال با استاد بودن دوره ها رو مرور کردن نتیجه گرفتن و… خیلی تفاوت عظیمی در نگاهم به همه چیز مخصوصا شناخت توحید و یکتا پرستی ایجاد شده اما باز هم بوضوح خیلی جاها میبینم که این شرکت خیلی مخفیانه تر از اون چیزی هست که بشه فکرش رو کرد.
هنوزم برای خرید یه چیزی اولین چیزی که به ذهنم میرسه گرفتن وام هست خوب این شرکه(تنها کسی که میتونه بکن کمک کنه و منو به خواسته هام برسونه خداست
هنوزم میترسم از استارت زدن کسب و کارم به تنهایی این شرکه(روی خودم و توانایی هام حساب کردن نه خدا)
هنوزم خیلی جاها میترسم از خرج کردن و دیگه به دست نیاوردن و میچسبم بهش این شرکه(تمرکز روی کمبوده نه منبع)
هنوزم نگران میشم از نبود مشتری و میچسبم به یکی این شرکه(رزق منو خدا میده نه بنده خدا)
هنوزم میترسم خوراکی هامو کسی ببینه و بخواد قایم میکنم این شرکه( بی نهایت نعمت و ثروت هست تمومی نداره اجازه بده جریان جاری بشه)
و……
حداقل خوبیش به اینه میپذیرم این شرکها رو هنوزم دارم و باید وسواس گونه تر حواسم بهشون باشه باید بیشتر بشناسمشون و متعهدانه قدم بر دارم برای از بین بردنشون.
باید تمرین کنم روی خدا حساب کردن رو باید بیشتر توکل کنم روی خدا باید تمرکزم روی منبع باشه نه کمبود.
بنام یگانه پروردگار عالمیان
درود به استاد گرانقدر و همه عزیزان این سایت بهشتی
خدایا یارییم ده که سخت محتاجم به تو
استاد شما دیگه چطور باید رسالتتونو انجام میدادین که ندادین ، دیگه از این واضح تر دیگه ازین ساده تر دیگه از این قشنگ تر خدای عزیزم ، خدای گرانقدرم، خدای مهربانم ، خدای قدرتمندم ، خدای ثروتمند خدای…… رو به من نشون دادین
استاد من تا عمر دارم سپاسگزار شما هستم که منو با خدا آشنا کردین
تا اینجا که من چهارسال و اندی که با شما هم مسیر شدم و تا جایی که درکم بهم اجازه داده ،
فهمیدم که خدای عز و جل یک انرژیِ
انرژی از یک حالت به حالت دیگه درمیاد نه از بین میره و نه بوجود میاد
این انرژی در کوچکترین ذرات هستی وجودی ساعی و جاری داره
یعنی در من انسان هم از لحظه خلقت که یک تک سلولی بیش نبودم بوده و با تکثیر و ازدیاد شدن سلول های من این انرژی برتر در من حضوری به مراتب بیشتر و بیشتر داشته
حالا این انرژی خصوصیاتی رو به همراه داره از جمله قدرت، عزت ، لیاقت ، ثروت ، سلامتی، شادی ، عشق و…….
این انرژی هرگز و هرگز منو ترک نمیکنه ، هرگز منو رها نمیکنه ، هرگز منو فراموش نمیکنه بلکه همیشه و همیشه پشتیبانِ منه ، حامیِ منه ، هر لحظه در کنار منه ، یار و یاور منه و از هر نظر منو تامین میکنه ، اصلا نمی تونه که منو رها کنه چون من جزئ از وجودشم ، آخه مگه امکان داره منو ترک کنه ؟
خب این انرژی برتر به من گفته تو میتونی با کمک باورهای خوب و مثبت و با تکیه به من از تمامی آپشن های من استفاده کنی و همه رو در خودت پرورش بدی، چطوری؟
مثلا عشق ، وقتی من خودم رو دوست دارم ، با خودم مهربان و با احترام رفتار میکنم ، خود سرزنشی ندارم توانایی ها و نکات مثبت خودم رو می بینم و به خودم یاد آوری میکنم در واقع دارم این انرژی والد و برتر رو به عشق تبدیل میکنم و چون یکی از خاصیتهای انرژی جریان داشتن و دریافت کردنه (چون انرژی دیده نمیشه ) پس این انرژی به صورت عشق از من عبور میکنه و دیگران اینو از من دریافت میکنن و طبق قانون جهان هرچیزی رو که بدی از همون جنس دریافت میکنی پس عشق رو دوباره به من بر میگردونن
قدرت: وقتی من به انرژی درونم(خدا) تکیه کنم و به حرف یا رفتار یا عملم ایمان داشته باشم با اقتدار کارم رو انجام میدم و این اقتدار و قدرت از من عبور کرده و دیگران مسخر من میشن و این اقتدار دوباره به من بر میگرده
حالا در مورد لیاقت ، شادی و ثروت هم همین طور
من میتونم با باورهای مثبت در مورد فراوانی ، و توجه کردن به آن، این انرژی مولد و برتر رو به ثروت تبدیل کنم ، چرا که جایی در من در درون من و در وجود من نیست که خدا حضور نداشته باشد ، و هرگز جایی در آغوش من در کنار من و در اطراف من نیست که خداوند نباشد پس از آنجایی که در هر نقطه ایی که خداوند حضور دارد آن نقطه بی نهایت ثروت وجود دارد ، پس وقتی خداوند در تک تک سلولهای من حضور داره ، یعنی من از لحظه خلقت ثروتمند بوده ام ، حالا دیگه اینجا به باور من ربط داره که چقدر پذیرای این استقبال خداوند باشم ، وقتی من باورم رو درست کنم این ثروت خودش راهشو باز میکنه به زندگی من
چطوری؟ من با توجه کردن با ورودی خوب دادن ، با تحسین کردن و با ایجاد باورهای خوب می تونم این انرژی رو متراکم کنم و بهش غلظت بدم و به قول شما مومنتوم بدم و بعد از یک مرحله ایی این تراکم خودبه خود به صورت ماده در زندگی من تجلی پیدا میکنه
استاد جان برای همینه که شما میگین : ثروت یک چیز ذهنیِ و من هرچقدر بتونم این ذهن چموش رو کنترل کنم و به این انرژی که دیده نمیشه اعتماد کنم و توجه کنم این انرژی در من بسط پیدا میکنه و وقتی به یک تراکم مناسب رسید به زندگی من جاری میشه ، این برای همه چیز صدق میکنه ،
و جالب اینجاست که همه به یک اندازه به این انرژی برتر دسترسی دارن و هیچکس حق کسی رو نمی خوره و هیچکس در حق کسی اجحاف نمیکنه و همه انسانهای روی زمین میتونن در آن واحد ثروتمند باشن ، و این انرژی بی انتهاست و پایانی برایش نیست و هرچقدر که از این انرژی استفاده بشه و بهره ببری باز هم به میزان قابل توجهی دوباره افزایش پیدا میکنه و چون ماهیت اصلی همه چیز از انرژیِ وقتی من بتونم انرژی خودم رو تا حد مناسبی متراکم کنم تا با انرژی خواسته ام یکی بشه ،این انرژیها همدیگه رو جذب میکنن یعنی من در مدار خواسته ام قرار میگیرم و لاجرم خواسته من به سمت من حرکت میکنه و این انرژی هم جا و در هر شرایطی هم بامنه، در خواب و بیداری ، در سکون و حرکت ، در تنهایی و در جمع
حالا بهتر میفهمم که همه چیز توحید
حالا بیشتر متوجه میشم که من فقط باید این خدای دورنم رو بهتر و بهتر درک کنم و رابطه من با خدای درونم بهترین رابطه است اون بهم ثروت میده، عشق میده ، قدرت میده ، روابط عالی میده و سلامتی میده و شادی میده……..
من نیازی ندارم که بیرون رو درست کنم من فقط باید مشغول دنیای درون خویش باشم
من و خدای خودم
استاد از زمانی که دارم سعی میکنم به همه مسائل اطرافم از دید اون انرژی ببینم ، راحتتر مسائل رو میفهمم و دارم سعی میکنم بیشتر به این انرژی اعتماد کنم در موارد کوچیک هم ی نتایج ریزی گرفتم که انشالله بعدا میام و درموردش بیشتر مینویسم
خواستم بگم: استاد من ازتون بی نهایت سپاسگزارم هم از شما و هم از استاد شایسته و همه دوستانی که با نوشتن کامنتهای عالی به درک بهتر من کمک کردن ، بی نهایت ازتون متشکرررم که دارین توحید رو به ما یاد میدین قطعا که شما سمت خودتونو به خوبی انجام دادین من باید سمت خودم رو بهتر و بهتر کنم
خدایا من به هم صحبتی هر لحظه با تو محتاجم
خدایا من به هر خیری که از جانب تو برسه فقیرم
خدایا من بدون تو هیچم نیستم
خدایا من حتی نفسمم مال خودم نیست
خدایا من حتی کنترلی بر ضربان قلبمم ندارم
پس من هر لحظه و هر ثانیه به تو محتاجم
درپناه حق
به نام خدا
سلام خدمت همه دوستان و استاد و خانم شایسته عزیز
در ذهنم به پدرم به داداش و خانواده ام فامیل بخصوص مردهاشون، به دوستم به میزان پول حساب بانکیم به کارم، به قوانین کشور، به نظر ادما و تایید گرفتنشون
از این به بعد میخوام احساس لیاقت درونیم رو بیدار کنم و خودم رو بی قیدوشرط دوست داشته باشم و لایق همه نعمتا بدونم واسه همین روی دوره احساس لیاقت و باورهای توحیدی رو در ذهنم نهادینه وزندگی کنم.
بسم الله الرحمن الرحیم
بانام خداوندبخشنده بخشایشگر
باسلام وهزاران درود به استادعباسمنش عزیز.
خانم شایسته نازنین.
ودوستان بهشتی ام.
توحیدعملی1
کامنت اول
■روایت تولدی دوباره در مسیر خداشناسی وخودشناسی
مقدمه:
خدایا…
سالها تو را صدا میزدم اما نمیشناختمت…
از تو میخواستم اما نمیدانستم چقدر نزدیکی…
درد میکشیدم و فکر میکردم سهم من از زندگی همین است…
خدایا…
بیست سال با سردردهایی زندگی کردم که انگار میخواستند مرا از پا دربیاورند…
با غمهایی که نامشان را افسردگی گذاشته بودند…
با شبهایی که خواب به سختی به چشمهایم می امد…
اما تو آرام و بیصدانگاهم میکردی…
تا روزی که دستموگرفتی.
تا روزی که مرا به مسیری رساندی که خودت میخواستی.
تاروزی که پیامبرزمانه ات استادسیدحسین عباسمنش راسرراهم قراردادی.
آن روزفرارسید.
روزی ازروزهای فصل زیبای بهارسال 98.
روزرهایی…
خدایا شکرت…
خدایاشکرت…
خدایاشکرت…
که در اوج ناآگاهی.
هدایتم کردی.
شکرت که مرا با خودت آشنا کردی.
شکرت که به من نشان دادی زندگی میتواند رنگ دیگری داشته باشد.
● قبل از سال 98؛ زندگی بدون شناخت قوانین الهی
تا قبل از سال 1398 زندگی من «باری به هرجهت» بود.
هیچ شناختی از قوانین جهان هستی وقوانین الهی نداشتم. نمیدانستم افکارم، احساساتم و باورهایم چگونه زندگیام را میسازند.
فقط برای دیگران زندگی میکردم.
احساس ارزشمندی در من تقریباًزیر صفر بود.
احساس لیاقت به مراتب وخیم تر.
همیشه خودم را عقبتر از دیگران میدیدم.
سالها با این ذهنیت زندگی کردم که وظیفه من صرفاراضی نگه داشتن دیگران است وبس.
حتی اگر خودم ،درونم فرسوده شود.
●بیست سال همراه با سردرد میگرن، افسردگی و بیخوابی
حدود بیست سال مبتلا به سردردهای میگرنی بودم.
دردهایی که گاهی زندگی عادی را برایم غیرممکن میکرد.
در کنار آن:
• افسردگی خفیف اما مداوم
• خواب ناآرام
• وابستگی به داروهای آرامبخش برای خواب
به جایی رسیده بودم که واقعاً احساس میکردم به آخر خط نزدیک شدهام.
انگار زندگی چیزی بیشتر از تحمل کردن نبود.
●نقطه عطف زندگی ؛سال 98 و یک هدایت معجزهآسا
اوایل سال 1398 اتفاقی افتاد که امروز ان را چیزی جز هدایت الهی نمیدانم.
خداوند دستم را گرفت و مرا در مسیر اشنایی باپیامبرزمانه اش استادعباسمنش قرار داد.
اولین فایلی که ازاستادگوش دادم، فایل «توحید عملی 1»بود.
هنوز هم آن روز را فراموش نمیکنم…
درهمان روزهای اول اشنایی بااستادعباسمنش باورم نمیشد صحبتهای یک انسان بتواند اینقدر گرم، زنده و تاثیرگذار باشد.
●توحید عملی؛ آشنایی با خدای واقعی
فایلهای «توحید عملی» ودرادامه سایرفایلهای دانلودی ودوره های ثروت1، دوازده قدم، کشف قوانین زندگی وهم جهت باجریان خداوندواین اواخردوره قانون افرینش برای من فقط آموزش نبودند.
یک دروازه بودند…
دروازهای به جهانی دیگرکه به روی من گشوده شد…
آرامآرام عاشق خدایی شدم که تا آن روز نمیشناختم.
خدایی که مهربان است.
خدایی که علیه من نیست.
خدایی که میخواهد من رشد کنم.
شکوفا شوم.
و بهترین نسخه خودم باشم.
شب و روز فایل گوش میکردم.
گریه میکردم.
احساس میکردم سالها تشنه بودهام و حالا به آب رسیدهام.
●اشکهایی که شفابخش بودند
آن روزها فقط گوش میدادم و اشک میریختم.
نه از غم…
بلکه ازرهایی…
انگاردریچه دیگری از دنیای دیگری به رویم باز شده بود.
باورهایی که سالها مرا محدود کرده بودند
یکییکی فرو میریختند.
برای اولینبار احساس کردم:
• ارزشمندم
• لایق بهترینها هستم
• خدا پشتیبان من است
●درمانی که از درون آغاز شد
خیلی سریع اتفاقات عجیبی افتاد:
• سردردهای بیستسالهام از بین رفت.
• افسردگیام درمان شد.
• خوابم تنظیم شد.
• مصرف داروهای آرامبخش کاملاً قطع شد.
بدون فشار…
بدون اجبار…
فقط با تغییر نگرش، تغییر باور و اتصال عمیقتر به خدا.
بیش از شش سال است که به پزشک مراجعه نکردهام.
حتی اگر سرماخوردگی کوچکی هم بوده باداروی شفابخش استاد با یک لیوان آب ولرم+یک قاشق عسل طبیعی+نصف لیموترش تازه بهبود پیدا کردهام.
اما مهمتر از همه این بود که «احساسم» عوض شد.
خیلی زودبه اصل مهم وهسته اموزشهای استادعباسمنش پی بردم
احساس خوب = بااتفاقات خوب
احساس بد = بااتفاقات بد
●از احساس بیارزشی تا افتخار به خود
امروز وقتی به گذشته نگاه میکنم به خودم افتخار میکنم.
به اینکه جرأت کردم مسیرم را عوض کنم.
به اینکه انتخاب کردم آگاه شوم.
واژه «خدایا شکرت» ورد زبانم شده است.
نه از روی اجبار…
بلکه از عمق قلبم.
هر روز سپاسگزارتر میشوم.
و هرچه بیشتر شکر میکنم، اتفاقات خوب بیشتری وارد زندگیام میشود.
●روان شدن چرخ زندگی
این روزههانه اینکه احساس میکنم بلکه دارم تجربه میکنم چرخ زندگیام روانتر میچرخد.
اتفاقات خوب از در و دیوار میرسند.
نه اینکه چالشی وجود نداشته باشد.
اما دیگر نگاه من به تضادها وچالش هاتغیرکرده است.
امروزبه برکت اموزههای استادخوب میدانم:
• هر اتفاقی پیامی دارد.
• هر چالشی فرصتی برای رشد است.
• من تنها نیستم.
• من فقط روی خداحساب میکنم.
• من هیچ قدرتی به عوامل بیرونی نمیدهم.
• قدرت فقط ازان خداودردستان خدااست.
●دگرگونی در همه ابعاد زندگی
نتیجه 6سال دراین مسیربودن تحول در همه ابعاد زندگیام بود:
•آرامش درونی
به آرامشی رسیدم که قبلاً تجربه نکرده بودم. آرامشی عمیق، نه وابسته به شرایط بیرونی.
•قدرت درونی
قویتر شدم. دیگر خودم را قربانی شرایط نمیدانم.
️ •روابط عاطفی
روابط عاطفیام عالی شده است. وقتی درون انسان آرام میشود، روابطش هم متحول میشود.
•خروج از دایره امن
از دایره امنم خارج شدم.
کارهایی را شروع کردم که روزی فقط آرزو بودند.
•شکوفایی فردی
احساس میکنم شکوفا شدهام.
تصمیمهای بزرگی میگیرم که قبلاً حتی جرأت فکر کردن به آنها را نداشتم.
•تشنگی بیشتر برای رشد
اکنون که بیش از شش سال از آن روزهای شیرین میگذرد
نهتنها اشتیاقم کم نشده، بلکه هر روز تشنهتر میشوم.
هر روز میخواهم بیشتر یاد بگیرم.
بیشتر رشد کنم.
بیشتر خدا را بشناسم.
این مسیر برای من یک دوره موقت نبود
تبدیل به یک سبک زندگی شده.
●پیامی برای دوستی که در تاریکی است
اگر دوست عزیزی این نوشته را میخواند و احساس میکند:
• به آخر خط رسیده
• سالهاست با درد جسمی یا روحی زندگی میکند
• احساس ارزشمندی ندارد
میخواهم بگویم دوست عزیز:
همه چیز میتواند تغییر کند.
گاهی فقط لازم است:
• نگاهت را عوض کنی
• باورت را تغییر دهی
• و اجازه دهی خدا دستت را بگیرد
همانطور که دست من را گرفت.
●سخن پایانی؛ خدایا شکرت
امروز با تمام وجودم میگویم:
خدایا شکرت…
خدایاشکرت…
خدایاشکرت…
شکر برای دردهایی که مرا بیدار کردند.
شکر برای اشکهایی که مرا شستند.
شکر برای مسیری که مرا به خودت رساند.
من از تاریکی عبور کردم.
نه با زور…
بلکه با آگاهی.
و امروز زندگی برایم فقط «گذران وقت» نیست؛
یک هدیه الهی است که هر روز آن را با عشق زندگی میکنم.
باعشق
بااحترام
اصغرابراهیمی رفیق جانِ جانانِ
25بهمن ماه1404
سلام از بنده کوچک و گنه کار، به خدای یگانه و کریم و بینهایت بخشنده
خدای عزیزم منو ببخش که یک عمر همه خدای من بودن و من در بی خبری بودم!
یک عمر برای دلخوشی بقیه هر کاری کردم تا بگن که آفرین چه دختر خوبی!!!
همیشه در تلاش بودم که رضایت پدر و مادرمو جلب کنم
آروم باشم، چیزی درخواست نکنم، تقاضایی نداشته باشم که نکنه اونها نداشته باشن یا نتونن برای من فراهم کنن
اگر دختر خوبی باشی دوستت داریم
اگر درس بخونی دوستت داریم
اگر اینکارو انجام بدی دوستت داریم
و…….
غافل از اینکه خدایی هست که منو همینطور که هستم دوستم داره، با همه وجودش منو دوست داره ……
از قضا زمانی هم که بزرگ شدم و دستم رفت تو جیب خودم، بازم ازشون ترسیدم!!!!!
انگاری بازم میخواستم جوری پول خرج کنم و جوری زندگی کنم که اونها دوست داشته باشن!!!
واقعا این همه ترس برای چیه!!!!
اعتراف میکنم هنوزم بهشون نگفتم که دارم چه کار بزرگی (بزرگ در حد و اندازه خودم) انجام میدم
با اینکه میدونم چقدر این مسیر درسته و منو به خوشبختی میرسونه
اما بازم میترسم!!!
میترسم حرفی بزنن و باز سد راهم بشن یا انرژی و انگیزه مو ناخودآگاه بگیرن!!
اما این ترس از جنس اون ترسهای قبلی نیست!!!!
از جنس ایمان به خداییه که دستم تو دستاشه
خدایی که برای من برنامه هایی داره
و خدایا قول میدم نذارم هیچ چیز و هیچ ترسی مانع رسیدن من به آنچه که لایقش هستم بشه
خدای عزیزتراز جانم میدونم که بیخودی این همه آرزوی قشنگ رو توی دلم نذاشتی
آرزوهایی که فکر کردن بهشون هم حالمو خوب میکنه
منو ببخش که هربار با منطق ذهن ، خودمو ازت دور کردم
من به بزرگی تو شهادت میدم
من به یگانه بودن تو شهادت میدم
از بسکه این روزها دستمو گرفتی
معجزاتی نشونم دادی که فقط و فقط کار خودته
با هیچ منطقی جور درنمیاد
خدای عزیزم
سپاسگزارم که اگرچه سالها ازت دور بودم، اما هنوزم بهم فرصت زندگی کردن دادی و دارم از نو میسازم
دارم نفس میکشم و سعی میکنم باورت کنم
خدایا تو خیلی قدرتمندی
خدایا میدونم تا وقتی که با تو باشم هیچ راهی جز پیروزی و موفقیت برام نیست، پس بذار دستم تو دستت باشه
خدایی که همه راه هارو برام باز میکنی
خدایی که همه بارهای سنگین روی دوش منو سبک میکنی
خدایی که یادت حسابی قلبمو آروم میکنه
خدایی که سالها ندانسته بهت مشرک بودم
اینجا هستم تا جبران کنم
اینحا هستم تا با همه وجود جبران کنم
من راهی جز نزدیک شدن به تو ………….ندارم
من راهی جز بنده تو شدن…………….ندارم
من راهی جز رسیدن به آرزوهام……….ندارم
پس با همه عشق و محبتی که به خانواده ام دارم، مینویسم که اونها هیچ قدرتی در زندگی من ندارند
و تنها خداست که می داند
و تنها خداست که می تواند
و تنها خداست که مرا می شنود
و تنها خداست که مرا میبیند
و تنها خداست که توانایی یاری کردن مرا دارد
و تنها خداست که مرا برای انجام رسالتم آفریده و خودش مرا هدایت میکند
خدایا من به هرخیری از سوی تو نیازمندم
یا رب من همه قدرت از آن توست، به من رحم کن که من به تو فقیرم
سلام ودرود خدمت استاد
من تصمیم دارم که به غیر از خدا از کسی کمک نگیرم و او را قدرت اول و پادشاه جهان بدانم و جهان رو هم برای خودم و دیگران جای بهتری وزیباتری برای زندگی کنم و من قبلاً فکر میکردم حتما باید برای بچه ها و فرزندانم سرمایهگذاری کنم وبرای آینده بچه ها کاری کنم در صورتی که شرک داشتم چون فهمیدم که بچه ها خدا دارند ومن براشون کاری نمیتونم بکنم اونها اگر تو مسیر درست باشند خداوند هدایتشون میکنه واکر تو مسیر درست نباشند من هرچقدر تلاش بکنم باز هم نمیتونم کمکشان کنم و کاری براشون انجام بدم خدارو شکر که این شرکت مخفی رو پیدا کردم
به نام الله مهربان
سلام گرم و قلبی من تقدیم به استاد عزیزم، استاد جان بی اندازه سپاسگزار خداوندم برای وجود شما، هدایت شدن شما، رفتار شما در قبال نداهای قلبیتون و قرار گرفتن من در مسیر شما.
استاد مریم جان شایسته عزیزم سلام از قلب صافم به قلب زلال شما. دلم برای دیدنتون پرپر میزنه. و عاشقانه ازتون سپاسگزارم برای این تلاش مستمرتون برای بهبود فایلهای ارزشمند استاد.
انقدر قلبم با شنیدن این فایل روشن شد و اشکهام به حقانیت این کلام گواهی داد که از خدا خواستم منو با تمرکز بنشونه به نوشتن از آنچه بر من گذشته که خدا شاهده جز معجزه چیزی نبوده.
خدایی که منو همین دیروز هدایت کرد به یکی از بهترین و مجلل ترین فرش فروشیهای کرج فقط برای دیدن فرشها و ایده گرفتن که چه سبک و چه رنگی رو بیشتر میپسندم، با اینکه هنوز پولش به دستم نرسیده بود،
اما وقتی رفتم دیدم روز آخر جشنواره تخفیفی یک ماهه شون هست و ما با کلی تخفیف می تونیم فرشهای مورد علاقه مون رو نه 1200 شانه، بلکه 1500 شانه برداریم.
در جا کارت کشیدیم و حتی یک تابلوفرش هم هدیه گرفتیم.
اینو چه جوری میشه با عقل و منطق توجیه کرد؟
همزمانیها کار خداونده، چون خدای من خدای غیرممکنهاست.
چطور بشه که نفر دوم (معاون رییس) شرکت فرشفروشی وزرا، آقای بسیار محترم و مودبی به نام آقای خوشرو اون روز اونجا باشه و برای ما علاوه بر تخفیف معمول جشنواره، بخاطر گل روی دخترهای قشنگم، به میل و اختیار خودش تخفیف بیشتر بده تا ما بتونیم فرش باکیفیتتری رو با پول نقدمون بخریم.
مگه من می دونستم اونجا الان تخفیف ویژه دارن؟
مگه من می دونستم آقای خوشرو امروز کرجه و دقیقا توی همین شعبه است؟
فرشی که انتخاب کردم اسمش «شاهنشین» هست و رنگش «آبی درباری».
مگه اتفاقیه این اسمها؟
خدا میخواهد که من شاه زندگی خودم باشم،
خدا میخواهد که من پادشاهی کنم.
اما کی؟
زمانیکه اول یاد بگیرم فقط و فقط بندهی درگاه خودش باشم.
بفهمم چرا افرادی مثل آقای خوشرو رو ملاقات میکنم. چون ایشون دست پروردگار من هستند که به من خیر و روزی برسونند.
همون لحظه که با این آقا سلام و علیک میکردم تو قلبم از خدا تشکر میکردم که زمین و آسمانش رو مسخر من کرده تا من از زندگیم لذت ببرم و ایشون فقط یک وسیله است.
اما نهایت سپاسگزاری رو از این بندهی عزیز خدا هم به جا آوردم.
اما استاد این بخش اصلاح شدهی باورهای منه که داره این نتایج رو خلق میکنه.
این فایل یک نکتهی بسیار بسیار کلیدی و راهگشای دیگه هم برای من داشت؛ اونجا که گفتید: اگر روابطت ایراد داره معلومه که هنوز هم در مورد خدا، هم در مورد روابط با افراد و هم در مورد خودت باورهات ایراد داره.
باگهامو پیدا کردم، واضح بود ولی من نمیدیدمش، نمیخواستم مسئولیت اشتباه خودمو بپذیرم که منم که دارم وجه نادلخواه اون سه نفر مد نظرم رو برانگیخته میکنم.
من باید تغییر کنم، هرچند که مدتهاست دارم روش کار میکنم اما امروز متوجه شدم که ته ذهنم همیشه شاکیام از اینکه اونها چرا با من بد رفتار میکنند؟ تقصیر اونهاست.
نه تقصیر منه.
من باید خدا رو شریک لحظههای بیشتری از زندگیم کنم، با تکامل، با مسئولیتپذیری.
همون خدایی که اینهمه معجزات ریز و درشت رو به آسانی و کاملا طبیعی برام رقم زده،
همون خدایی که آدمها رو مأمور کرده که در جهت خواستههای من حرکت کنند،
همون خدایی که پول میریزه به پام از جایی که فکرش رو نمیکنم،
همون خدایی که عشق اینهمه آدم مختلف رو نثار من کرده،
همون خدا، همون خدا، همون خدا باز هم شاهکار میکنه، روابط نادلخواهمو یا سامان میده یا قطع میکنه، اگر من یاد بگیرم همجهتتر بشم با روح الهیم،
چون خداوند عشق درون قلب من و قلب همهی آدمهاست،
من باید خدای درون قلب آدمها رو صدا بزنم و اونو ببینم، تا اون فرد خداگونه با من رفتار کنه،
اگر نشد فقط بگم سلامت باشی و خداحافظ. و تمام! و تمام! و تمامش کنم تو ذهنم.
چقدر این آموزشها ارزشمنده، بخدا گنج بینهایته.
حرف دل کسیه که با قلبش زندگیشون کرده. مگه ممکنه اشتباه باشه؟
به اندازهای اعتماد دارم به این کلام، که به یگانگی خدا اعتقاد دارم.
برای خودم و همه شما دوستانم دعا میکنم بتونیم هرچه بیشتر ذهنمون رو تربیت کنیم که همرنگ و همراستا با روح خداییمون بشه.
باور کنه که خدا همینجاست….
تو تمام لحظهها و اتفاقات زندگیمون
اصلا دور نیست و توانای مطلق بر انجام هر کاریه.
اون ماها رو به شاهنشین دربارش دعوت میکنه اگر همواره به نداهای ملایمش گوش بدیم و باورش کنیم.
در پناه نور آسمانها و زمین باشید.
سلام سعیده ی عزیزم
از وقتی در دوره لیاقت از استاد این جمله رو شنیدم که باید اون احساس لیاقت بچگیمونو پیداش کنیم خیلییی بیشتر به رفتارهای بچهام دقت میکنم میتونم بگم شدن کیس استادی من و روشون مطالعه میکنم خیلی ازادشون میزارم چون میخوام خود واقعی و الهیشون رو بروز بدن تا بتونم ازشون الگو بگیرم نمیخوام اونی باشن که من میخوام ، میخوام اونی باشن که هستن و حتی اگر مخالف من باشه یا کاروبرام سخت کنن
حقیقتا این متنیه که در دفترم نوشتم میخوام اینجا برات بنویسم شاید بدردت خورد
بچه ها چون غرور ندارن از رفتار کسی ناراحت نمیشن چون غروری ندارن که بشکنه در هر حال چیزی رو به خودشون نمیگیرن چون خودشون رو دوست دارن و احساس ارزشمندی میکنن نگران واکنش کسی نمیشن چون دیگران هر برخورد و واکنشی داشته باشن به خودشون وصل نمیکنن ناراحت نمیشن و نکات مثبت افراد رو میبینن اگرم ناراحت بشن زود یادشون میره چون چیزی رو به خودشون وصل نکردن چون احساس ارزشمندیشون درونیه و رفتار واکنش دیگران روشون تاثیری نداره اصلا رفتار و واکنش دیگران رو به خودشون مربوط نمیدونن به همین دلیل روشون تاثیر نداره
رفتار و واکنش و برخورد دیگران به من مربوط نیست به خودشون مربوطه چون هر کس رفتارر و واکنش بدی داره از درون نااماانگ خارج میشه من فقط مسول هماهنگ کردن درون اخودم هستم کاری به مدار دیگران ندارم نمیخوام وارد مدار دیگران بشم چون من رفتار دیگرانو نمیتونم کنترل کنم فقط میتونم مدار خودمو کنترل کنم فقط میتونم درون خودمو کنترل کنم فقط میتونم مومنتوم مثبت خودمو کنترل کنمکلری به کطی ندارم و در هر حال سپاسگزار ادمها هستم پون به من درس یاد میدن چه رفتار خوبی داشته باشن چه رفتار بدی داشته باشن از طریق تضادها به من درس میدن میفهمم چه ترمزی دارم و پیشرفت میکنم
بنام خدای نور و عشق
سلام سعیده جان رضایی
اول از همه یه تبریک تپل به شما بابت خرید خوونه جدید و مبارک باشه فرش های شاهنشین و آبی درباری .
الهی که لحظه لحظه ی زندگیت آغشته باشه از نور خدا در کنار همسرجان و فرشته های زیبای زندگیت .
تحسین ات میکنم برای رزق
ثروت ، گوارای وجودت .
به قول اسناد جانم در دوره ثروت 1 :
ثروت به شکل خوونه ، به شکل حساب بانکی ، به شکل پول به شکل
ماشین ، آدمها و موقعیتهای پولساز وارد زندگیت میشه .
گوارای وجودت نازنینم .
لذت بردم از کامنت و اتفاق زیبایی که خلق کردی .
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
سلام سعیده عزیزم
ازت ممنونم
با قلبم دوست دارم
خیلی زیاااد
ازت خیلی خیلی یاد گرفتم
از کامنتهای توحیدیت
اون نوری که تو قلب تو روشن هست قلب منم روشن کرده
اونجایی که تو کامنتهات فهمیدم رفتار نامناسب بعضی از اطرافیان تاثیری توی رابطه تو و همسرت نمیذاره و این خیلییی منو به فکر فرو برد…
یکی از بزرگترین شرکهای وجودم رو شناختم و خدا هم کمکم کرد تا به تدریج برطرفشون کنم و همچنان دارم روی خودم کار میکنم
آره درست میگی
هرکس خودش مسئول زندگی خودش هست و این احساس مسئولیت باعث میشه کنترل صد در صد زندگی خودمون دست خودمون باشه
خدایا شکرت برای هدایتم به استاد عباس منش و این سایت توحیدی و این دوستان نورانی
یادمه یه بار توی یکی از کامنتهات خوندم که یه تعهد (اگه اشتباه نکنم) 21 روزه به خودت دادی تا توی کانالت ویدئو بارگزاری کنی و بعدش هم یه تعهد 100 روزه دادی تا بیشتر روی خودت کار کنی
همین خوندن کامنتت و این الگویی که از تو دیدم باعث شد منم به خودم یه تعهد 40 روزه بدم و خدا هدایتم کرد تا تلاش کنم به مدت 40 روز تصمیم بگیرم تمرکز کنم روی نکات مثبت آدمهایی که وقتی بهشون فکر میکردم احساس میکردم یه نوری توی قلبم خاموش میشد و واقعا خدا کمک کرد و بیشتر روزها این کار رو انجام دادم و نوشتم هرآنچه که به ذهنم میرسید، میدونی سعیده جان من فهمیدم زیبایی بود ولی من به خاطر شرکهای وجودم نمیخواستم ببینم…
الان درونم، قلبم آرامش گرفته و این آرامش از همه چیز مهمتره، خدا هم حمایت ها و کمک هاش رو فرستاد، ارتباطات خیلی کم شده، یه مشغولیتی برای اون آدمها پیش اومده که سرشون گرم شده و تمرکزشون روی خودشون هست و ….
خدا رو صد هزار مرتبه شکر
ازت ممنونم سعیده عزیزم
خیلی توی قلبم احساس نزدیکی میکنم بهت،
خدایا شکرت
به نظرم همونطور که استاد داره توحید رو اشاعه میده، تو و دوستانی که از روی عشق کامنت مینویسین و درهای آگاهی رو به روی بچه ها باز میکنید جا پای استاد گذاشتین،
برات نور بیشتر و بیشتر از رب العالمین خواستارم
به نام پروردگار هستی بخش
درود سعیده جان
من هم به وجد اومدم از این اتفاقات و معجزارت زیبا
که فقط کار خداونده
و خداوند رو هزاران بار شاکرم برای وجود استاد جان و مریم جان زیبا
هزاران بار شکر برای این لذت و خوشحالی شما و امیدوارم که لحظه لحظه زندیگتون پر از شور و نشاط و عشق و آگاهی باشه.
همه ما در آغوش امن پروردگاریم
سلام سعیده عزیز چه کامنت زیبایی چه هدایت قشنگی امید وارم در این مسیر توحیدی همواره در حال دریافت هدایت های خداوند باشید
کامنت زیبای شما منو یاد هدایتی شبیه هدایت شما انداخت
نزدیک چهار سال پیش موقعی کا تازه دوماه بود وارد سایت توحیدی استاد شده بودم دلم می خواست برای اتاق دخترم فرس عروسکی بخرم ولی مول کافی نداشتم
کاملا هدایتی مبلغی که قرار بود بعد از عید به ما پرداخت بشه یک روز پرداخت شد وما تصمیم گرفتیم بریم وبرای اتاق دخترم فرش بخریم
ساعت 12طهر راه افتادیم تا بریم شهر فرش فرشارببینیم اگه شد خرید کنیم
خیلی دلم می خواست برای جلوی در ورودی یا فرش یک در یکونیم بخرم ولی پولش نبود
راه افتادیم نرسیده به محمد شهر تو اتوبان ترافیک شدیدی شد و همسرم که هیچ وقت حوسله ترافیک رو نداره وبه در ودیوار میزنه کا در بره وارد محمد شهر شد همین طور که میرفت گفتم اینورا که فرش فروشی نیست جرا امدی این طرف گفت ولش کن کی ترافیکو میره یا اینجا پیدا می کنیم یا میریم خونه یک دفعه یاد فرس وزرا افتادم وبه همسرم گفتم برو داخل کرج
پیش خودم می گفتم اون گرون فروش ترین فرش فروشیه مگه می تونی بااین پول اونجا فرش بخری
به خودم گفتم که ویدن که ایبی نداره حال وهوای بچه ها هم عوض میشه
قربان خداوند بروم باای هم زمانی ها بااین ترافیک منو هدایت کرد به جایی که نه تنها فرسی رو که دوست داشتم برای اتاق دخترم بخرم بله انقد قیمت ها که تو جسنواره بود مناسب بود که یه فرش هم بدای جلوی در ورووی خریدم با قیمت عالی وبرخورد عالی
به هرکسی میگفتم باورش نمی شد ولی منی که تو مسیر خدا بودم می دانستم که اینها همه هدایت خداوند است همون فرش زیبا باعث شد من
یه پرده ی قشنگ با همان طرح فرش برای اتاق دخترم هم بخرم که مدتی بود توی گوشیم سیو کرده بودم وهر بار که وارد اتاق دخترم میشم بعد چهار سال از خداوند تسکر میکنم گه از فضل خود اینها رو به من هدیه داد
سلام به سعیده جان واستادعباسمنش عزیزم الان داشتم کامنت شمارومیخوندم واشکم دراومد برای اینهمه زیبایی واتفاقات عالی واقعا تایید میکنم وتحسینتون میکنم برای اینکه حالتون بایدعالی میبوده تاچنین زیبایی ولذتی نصیبتون شده توسط پروردگار یکتا
خداروسپاسگزارم برای استاد که شرک نورزیدن وتنها خدا رو عامل اصلی دانستن روبه من اموزش دادن ودوستان عزیزی که همیشه پیام دارن برام
خدایا به تو توکل میکنم وتنها ازتویاری میجویم
سپاسگزارم سعیده جان
سلام دوباره به رفقای عزیزم
تمرین
صادقانه بنویسید به چه عواملی غیر از خدا بها داده اید و از این به بعد میخواهید چیکار کنید؟
خب، سیاست خارجی مملکت و باندهای مافیایی ترسیم کننده آن سیاست خارجی که قیمت دلار را به نزدیک 170 تومن رسانده و ول کن هم نیست و تا همه مون رو کفن نکنه…. هوی! یواش!
وقتی تو بخش صنعت کار میکردم، چیزی که خون به دل همه مون کرده بود، همین قیمت دلار بود ، همین تورم بود. هرچی حقوق میگرفتیم، به پای قیمت دلار که ورودی کارخونه بود و مواد اولیه رو تامین میکرد، نمیرسید و حقوقه تحت تاثیر اون قرار میگرفت… بعد تورم ناشی از اون هم ترتیب بقیه حقوق رو میداد و کوفتمون میکرد…
حالا هم که دارم برا خودم کار میکنم، همین آشه.قیمت دلار و تورم، نمیذاره که نمیذاره. هرچی تولید میکنیم….. نععععع! خیلیم خوبه! اصن به عوامل استکبار جهانی چه مربوط؟
خدایا، عشقم! اینا رو درست کن دیگه! خودت درستشون کن، قربتا الی الله!
ها… یعنی میگی مواد اولیه رو حذف کنم؟
یعنی میشه؟
من زور خودم رو میزنم، تو هم بی زحمت این باندهای مافیایی سر و شکل دهنده به سیاست خارجی رو… دمت گرم!
بعد قول میدم بزنم تو کار تولید حال خوب و توحید، خوبه؟
جون داداش، اینا ازم بر میاد، با عشق انجامشون میدم.تو هم سمت خودتو ردیف کن، اوکی؟
خیلی آقایی، ماچ.
اوففففففف! تا اینو پست کردم، یک و ششصد پول یارانه واریز کردن! پاشم برم پیاز بخرم که نداشتیم! اگر این علامت نیست، پس چیست؟؟