توحید عملی | قسمت ۱۱ - صفحه 24 (به ترتیب امتیاز)

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1307 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2207 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام.

    این دو روزی که این فایل اومده، خودمو آماده ندیدم که بنویسم تا الان.

    نه که الان هم ذهنم بگه بیا و بنویس، با قلبم اومدم بنویسم از توحید عملی…

    این فایل به صورت سورپرایز اومد برام، لحظه ای که تصویر فایل جدید رو دیدم ذوق کردم، بیش از حد معمول، چون دیدم توحید عملی هست، همونی که عاشقشم، همونی که پیوند من با سایت رو برقرار کرد از ابتدا…

    من فکر نمیکردم وقتی میگم خودم بلدم و نقش خدا رو نااگاهانه کمرنگ میکنم، یعنی غرور منو میگیره و احساس بی نیازی میکنم به قدرت برتر و میگم بلدم بلدم…

    تا استاد گفتن حتی وقتی بلدین هم باز از خدا بخواین، هدایت بخواین، اظهارِ خشوع در برابر خدا رو درک نمیکردم…

    خب مدتهاست روی تمرینِ هدایت خواستن از خدا هستم، از همون شروع، فروردین 99 به بعد انقدر علاقه مند شدم به هدایت که شروعش کردم و کم کم توش بهتر شدم.

    مخصوصا این اواخر که تمرکزی برنامه ی هر روزم در آغاز روز، گرفتنِ هدایت به سمت بهترین ها از خداست و اینکه هر چی برام پیش میاد خیره.

    و بعد به صورت جزییات هم درخواستهامو میفرستم تو شاخه ی هدایت.

    یعنی خدایا تو هدایتم کن چه کنم.

    من بلد نیستم خودت چیدمان کن بگو چه کنم.

    خودت دلها رو نرم کن برام.

    خودت یادم بده، یاداوریم کن.

    خودت بگو چه تغییری باید ایجاد شه.

    بعد شاهدم کارهایی انجام میدم که خودم شاید متوجه نباشم ولی بعدش میفهمم واسم خوب بوده، به نفعم بوده، مسیرمو روغن کاری کرده جلو رفتم …

    از این طرف گاهی روی دیگری دارم:

    دارم با منطق و تحلیل خودم جلو میرم و سخت میشه واسم…

    پیش چشمم هم خیلی طبیعی به نظر میرسه، انقدر که اصلا متوجه نمیشم از هدایت خارج شدم و ذهنمه که داره حکمفرمایی میکنه.

    تو نمیدونی و این ندونستنه که داره اذیتت میکنه و ناراحتت میکنه، حست رو بد میکنه.

    بیا و هوشیار باش و زودتر اعتراف کن به ندونسته هات.

    الان دقیقا کشف کردم گیرم تو روابط از اینجا داره میاد که فکر میکنم بلد شدم دیگه، من که رو خودم کار میکنم، تو سایتم، میشنوم، میخونم، مینویسم، اسم خدا هم که نمیوفته از زبون و قلبم…

    حالا چی شده دارم روی روابط میخورم تو در و دیوار…

    ظاهر سخت و پیچیده ای نداره ها، ولی اذیتم میکنه، فکرمو درگیر کرده اصولا چرا باید اینطوری باشه اصلا؟

    چون یادم رفته و نمیدونم حتی اگه بلد شدم راه چیزی رو، باید روی قسمتِ خشوع در محضر خداوند کار کنم.

    چیزی که درکی نداشتم نسبت بهش، تشکر میکنم از خداوند زیاد، ولی خضوع و خشوع در محضر خدا برام ناشناخته است و درکم نسبت بهش ناکامله.

    غرور یعنی یادم میره در محضر خداوند هیچ بلدم بلدمی وجود نداره.

    همواره دانشجویی هستم در حال یادگیری…

    چیزهایی رو تو کلاس هدایت، یاد میگیرم و بهتر و بهتر میشم ولی توقفی وجود نداره تو کلاس های خداوند، فقط میشه جلو رفت و بهتر و سرشارتر شد.

    فایلهای توحید عملی همیشه منو به وجد میارن، اما اینبار جنسِ دیگه ای رو تجربه کردم…

    یه اگاهی که درد داشت برام، چون یه پرده کنار رفت از غرورم پیشِ چشمم…

    که متوجه نشدم این بلدم بلدم چه آسیبی داره بهم میزنه…

    متکلم وحده بودن ها، بالای منبر رفتن ها، عقل کل بودن ها، دفاع کردن ها، توجیه کردن ها، شاخ و شونه کشیدن ها و هر چیزی که بوی غرور و ادعا میده…

    اگه بلد شدی از خداونده و اگه از خداونده که پس غروری وجود نداره، چون از خودت نیست اعتبارش پس این منم منم های ذهنی چی میگه؟

    خدایا خودت فقط میدونی در شرایط کنونی چقدر به سکوت و تامل نیاز دارم.

    تو تمرینش هستم.

    و از خودت میخوام بیشتر تمرینش کنم، خودت یادم بده، یادم بندازی، سمانه یه کودک نوپاست در مسیر بهبود، خودت بهش صبرِ سازنده بده، آسانش کن بر آسانی ها…

    تو این لحظاتِ مقدسی که داخلشم، از خداوند برای خودم و همه ی عزیزانم دعای خیر دارم، هر خیری که برای هر کس میتونه جاری بشه تو لحظات و کل زندگیش.

    موقع نوشتن دارم تلاوت های محبوبم با قاری های متفاوت رو گوش میدم از برنامه ی محفل، یکی شون کودکی هست به نام امیرعلی خیری که ایه 17 و 18 از سوره طه رو به تقلید از استاد یوسف کامل میخونه، بعدشم همون قرایت از استاد یوسف کامل، پخش میشه…

    قلبم رو از جا میکنه این تلاوت …

    من درکی ندارم که چرا ولی میدونم اومده تا منو خوشحال کنه…

    چی میشه تو هر چیزی، اول از خدا سوال کنم کدوم؟ چی؟ کجا؟ چطور؟ کی؟ چطوری؟

    و خودم جواب ندم با منطق و ذهنم…

    الهی شکرت برای همه چیز

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  2. -
    حمید رجایی گفته:
    مدت عضویت: 3029 روز

    به نام خدای مهربان

    سلامی به گرمای مطبوع فلوریدا سلام استاد عزیزم و خانم شایسته و خانواده مهربانم

    خیلی وقته دلم تنگ شده برای کامنت گذاشتن ولی روزی نیست توی سایت نیام و یا فایل گوش ندم یعنی بخش عمده زندگی من شده همین کار کردن روی خود .

    ولی به قول قرآن ان سعی کم لشتی شدم و مدتی تمرکزی کار نمیکنم ولی اجازه دور شدن از فضا رو به خودم ندادم

    خوب بریم سراغ یه تجربه خیلی عالی از خودم که این نکته توحیدی از استاد رو خوب توی ذهنم جا میندازه

    یادمه شاید حدود 16 سال پیش وقتی از مسیر اصفهان به تهران میرفتم و کارخانه های بزرگ شرکت اسنوا رو میدیدم کنار شهرک صنعتی مورچه خورت ، به خودم میگفتم یه روزی میشه و من توی این شرکت پروژه بگیرم .

    و گذشت و دستان خداوند برام بسیج شدند و چند سال بعد من توی اون شرکت دوتا پروژه تپل گرفتم و پروژه اول رو که انجامش دادم با موفقیت ، پروژه دوم پیشنهاد شد و حالا شاید من نزدیک 7 سال بود چند صد پروژه موفق داشتم وقتی بهم پیشنهاد شد که ما یک سیستم اتوماتیک میخواهیم برای تزیق فوم یخچال های فروشگاهی و حتی استراکچرش رو هم آماده کردیم و شما باید سیستم برق و اتوماسیون و قسمت پنوماتیک (سیستم جک های بادی) رو برامون اجرا کنی خوب منم تا اون روز هیچ تجربه ای از قسمت باد دستگاه و یا پنو ماتیک نداشتم و فقط یه کلیاتی میدونستم خلاصه گفتم که نه من فقط قسمت برق و اتوماسیونشو انجام میدم . و اونا هم قبول نکردنند و گفتند ما فقط به کسی که کلش رو انجام بدهد میتونیم بدیم

    بعد پیش خودم گفتم امید به خدا و قبولش کردم پروژه رو و از پروژه و دستگاه شروع کردم به نقشه برداری و همه کارو با جزئیات برا خودم نقشه و عکس تهیه کردم و رفتم سراغ کار و شروع کردم به تحقیق و جمع آوری اطلاعات و و خدارو شکر توی هر لحظه میگفتم خدایا خودت کمک کن و خودم هم با وجود داشتن شخصیت کمالگرایی که داشتم پروژه رو به راحترین شکل و بهترین شکل اجرا کردم و کامل همون دفعه اول جواب گرفتم حال جالب اینجاست که ما وقتی هنگام تست دستگاه شد قسمت برقش که ما سال ها روش کار کرده بودیم و مسلط بودیم دائم به مشکل میخوردیم و مجبور شدیم یکهفته بابتش رفت و اومد داشتیم .و چقدر بابتش ازیت شدیم تا پروژه رو تحویل بدیم و حتی مقداری از پول پروژه رو هم نتوانستیم بگیریم .

    و این داستان کسی بود که به خودش مغرو شد .

    و جالبی داستان به این جاست که وقتی در مورد یک کار شرک و توحید کنار هم مییاد نتایج دوتاش هم کنار هم میاد

    و بعد از آشنایی با استاد این موضوع خیلی برام جالب شد. و این کاری که ما اصلا هیچ تجریه ای ازش نداشتیم به راحتی انجامش دادیم و لی اون کار رو که احساس غرور کردیم به سختی کار پیش رفت.

    و خیلی از قوانین رو توی این داستان برام جا افتاد

    قانون شرک و یا توحیدی عمل کردن

    با توکل بر خدا میشه هر کاری رو جلو برد و نتیجه گرفت

    قانون تکامل که من از پروژه های کوچک توی شرکت های کو چک به این پروژه ها هدایت شدم

    قانون تجستم و درخواست کردن که من فقط خواستم که توی این شرکت پروژه بگیرم ورهاش کردم و اتفاق افتاد

    تمرکز روی یک موضوع منو میتونه سریع پیش ببره .

    تجربه ای از این مدت که داشتم فایل ها رو گوش میدادم ولی نمیدنم کجای کار بودم نه حسم خوب بود نه بد نه روی خودم کار میکردم نه رها کرده بودم نه خدا رو فراموش کرده بودم نه به یادش بودم .

    یک شب وقتی از مسیر کار برمیگشتم به سمت منزل از مسیر پر هیواهو و ترافیک خودم رو از مسیری خلوت که اسمان پیدا باشه رفتم و یه لحظه چشمم به آسمان مهتابی و ابر ها ی تکه تکه دور ماه افتاد و یهو دلم ریخت گفتم خدایا من برای ایمان و راه درست محاجرت کردم و اومدم تورو پیدا کنم خودم رو هم گم کردم . اومدم رشد کنم سرگشته و حیران شدم

    خدایا خودت کمکمم کن . و متوجه شدم که مغرور شدم و چون قانون رو میدونم دیگه خودم دیگه منم دیگه اصلان انا ربکم اعلی شدم دیگه من برترینم و نفهمیدم خدا چطور زد پس کلم که فقط چند ماهی هست دارم دور خودم میچرخم و هواسم نیست ، توی راس همه قوانین از خودش کمک بخوام .

    رو به خودش کردم و گفتم خدایا من توی هدایتت گمراه شدم خودت نجاتم بده که از هر خیری از تو به من برسه فقیرم

    حتی چند وقت پیش که یک بازی داشتم روی گوشی و داشتم انجامش میدادم هی تمرین میکردم و هر جا مغرور شدم بد خوردم و هر جا خوب میشد میگفتم خدا تو تیر زدی و بردی من نزدم و حتی توی همون باز ی سعی میکردم از خدا کمک بگیریم چون مسیرهای متفاوت بود وقتی ازش کمک میخواستم درست منو میبرد پشت سر دشمن و من راحت اونا رو میزدم و همون جا میگفتم خدایا دمت گرم .

    خدایا تو میدانی و من نمیدانم

    خدایا تو تایپ میکنی و من نمیکنم

    خدایا تو انرژی وجود منی و من نیستم

    خدایا تو زیبای عضلاتم هستی و من نیستم که وزنه میزنم

    خدایا تو سلامتی منی و من نیستم

    خدایا ببخش اگر من میخواهم خودم رو نشون بدم و هواسم نیست که باید تو رو نشون بدم

    خدایا هدایتم کن هدایتم که به مسیر انعمت علیهم و آرامش و ایمان

    خدایا حتی خود ایمان رو هم خودت باید بهم بدی

    خدایا من نیستم و تو هستی و از تو طلب آمرزش میکنم که در همان آن میبخشی و پاک میکنی

    خدایا بی نهایت شکرت ……

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  3. -
    حسین اعتباری گفته:
    مدت عضویت: 1690 روز

    به نام رب هدایتگرم

    سلام به عشقای داداشی…عزیزای دل

    بریم ادامه کامنت قبلی داستان

    آقا خلاصه من 6ماه اضافه خدمت داشتم،اولش میگفتم بابا من خودم سرباز عقیدتی و حفاظتم،گردن کلفتم اینجا…هرسربازی کارش گیره یا مشکلی داره میاد اینجا پیش من …من خودم واسه همه نامه میزنم واین داستانا…خلاصه عقیدتی واسه ما نامه زد یک ماه کلا بخشیدن چون استان شون نیرو نداشت..هرکارکردیم فایده نداشت…

    مثل این آقاابراهیم عزیز که مسئول فنی سایت مقدس عباسمنش هست حسابی دورهامون رو زدیم وهرکاری کردیم اما فایده نداشت…خبری هم از عفو رهبری نبود…چندسالی بودکه خبری از عفورهبری نبود چون سربازکم بود توکشور…

    5صبح بود اومدم تونمازخونه روی یک برگه دفترچه یادداشتم نوشتم

    خدایا من بلدنیستم،ولی توبلدی،من نمیدونم ولی تو میدونی،مگه خودت توقرآنت نگفتی هرکس به خداتوکل کند،خدابرایش کافیست،من بخشش اضافه خدمتم روازتومیخوام

    بعد معطرش کردم و تاش کردم گذاشتم لای قرآن اون صفحه ای که این آیه هست..

    وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّاللّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِکُلِّ شَیْء قَدْراً

    بعدچندین ماه خدمتم تموم شد واضافه خدمتم بخشیده شد…روزتسویه حساب که رفتم امضا جمع کنم رفتم توبازرسی منو دیدخندید گفت اومدی تصفیه کنی..گفتم اره دیگه تموم شدخداروشکر راحت شدیم..گفت بلاخره جواب گرفتی…نفهمیدم چی میگه..گفتم منظورتون،گفت قرآنی که داری توی نمازخونه یه کاغذ گذاشتی بینش اون تو چی نوشته بودی…یکم فکر کردم تازه یادم افتاد ماجراچیه…گفتم بهش اصلا یادم رفته بود،گفت اره شاید تو یادت بره ولی خدا یادش نرفته و جوابت رو داده…بروبه سلامتی.

    خلاصه اینکه وقتی که عاجزشدیم و به خدا سپردیم ردیف کرد برامون…

    اینه که میگم باید مدام یادآوری کنیم به خودمون که نتایج ازکجا داره آب میخوره،تایادمون باشه همیشه ایمان و توکل پولادین به خدا،وتلاش 100درصدی خودمون میتونه هرغیرممکنی رو ممکن کنه.

    عشقای داداشی امیدوارم بهترین هاروبرای خودتون خلق کنید…

    سپاسگذارم از حضرت عشق و استاد عزیزم و بانوی واقعاشایسته و عزیزان دلم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  4. -
    A گفته:
    مدت عضویت: 1545 روز

    به نام خداوند مهربان

    سلام استاد و خانم شایسته عزیز

    تمرین:

    به تجربیات خود درباره مفهوم این فایل فکر کن و در بخش نظرات این فایل بنویس:

    الف) درباره چه تجربیاتی فکر کردی خودت می دانی، به مهارت و کاربلدی خود آنقدر مغرور شدی، خود را بی نیاز از هدایت های خدا دیدی و سراغ ایده های خودت یا راهکارهای دیگران رفتی اما به طرز غیر قابل انتظاری، نتیجه خوب از آب در نیامد یا دچار خطا و اشتباه شدی؟

    – ما در گذشته با مفهوم هدایت اشنا نبودیم اما از نتایج زندگیمان مشخص است که حتما بر روی عقل خود و تجربیات حساب می کردیم و اکنون متوجه شدیم که بسیار مشرک بودیم در بحث ارتباطات افراد نا مناسب همواره در زندگی ما وجود داشتند در بحث کسب و کار و ثروت افراد کلاه بردار و کسانی که استعدادها و توانایی های ما را نا دیده گرفته و رفتار نا مناسبی با ما داشتند را جذب کرده و تبدیل به الگوی تکرار شونده شده بود. در بحث ارتباط با خداوند و توحید او را مانند انسان در نظر گرفته که با نذر های مختلف که دیگران به ما می گفتند خواسته های ما را بر اورده می کند که هیچ یک از اتفاقات مورد نظر ما رخ نمی داد. در بحث سلامتی نیز پیش از اشنا شدن با استاد و قانون سلامتی بیماری هایی گرفته و انرژی و انگیزه برای انجام هیچ کاری نداشتیم. در بحث هدف گذاری نیز هیچ هدفی برای خود نداشته و تصور نیز نمی کردیم که بتوانیم به هیچ یک از انها دست یابیم. موفقیت را به شانس ارث داشتنن والدین ثروتمند تحصیلات نوع شغل و پارتی نسبت می دادیم.

    در عوض کجاها با وجود مهارت و کاربلدی، متواضعانه از خداوند طلب هدایت کردی، سپس به ایده هایی هدایت شدی که کارها با روانی و آسانی انجام شد یا نتیجه حتی بارها بهتر از انتظار شما پیش رفت؟

    – اکنون در تمام کارهای خود از هدایت خداوند استفاده کرده و می دانیم که اگر او ما را هدایت نکند به همان مسیر قبلی باز خواهیم گشت و ما بدون خداوند و هدایتهای او هیچ هستیم و در تمام زمینه ها از خرید کردن گرفته تا تصمیمات بزرگ تر از هدایتهای خداوند بهره می گیریم و کارهای ما نیز به سادگی نسبت به گذشته انجام شده افراد نا مناسب از زندگی ما حذف هزینه های غیر مترقبه ما کاهش یافته انگیزه و علاقه ما برای داشتن هدف و رسیدن به ان بسیار بیشتر شده و به تدریج تمام خواسته های ما بر اورده می شود که یکی از بزرگترین انها پس از گوش دادن به دوره احساس لیاقت تغییر مکان بود که برای ما مهاجرتی بسیار شیرین و دلپذیر حساب می شود که پس از بیست سال رخ داد.

    ب) وقتی چرخ زندگی شما به روانی می چرخد و کارها به خوبی پیش می رود، آیا می توانی ارتباط این جنس از روانی در انجام کارها را با نگرش “تواضح در برابر خداوند” حتی با وجود حرفه ای بودن، تشخیص دهی و برعکس؟

    – بله. صد در صد زندگی پیش از اشنا شدن با استاد را به خوبی به یاد داشته و هیچ گاه اتفاقات نا مناسب خود را فراموش نمی کنیم زندگی پر از تضاد که البته حتما برای رشد ما لازم و ضروری بوده است و باعث شده که ما قدر این همه نعمت هر چند که در نظر دیگران بسیار کوچک است را دانسته و به خاطر تک تک انها سپاسگذار باشیم.

    خدایا شکرت

    عاشقتونیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  5. -
    حسین دانش خواه گفته:
    مدت عضویت: 1050 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام عرض ادب احترام خدمت جناب آقای عباس منش و تمامی اعضای این خانواده توحیدی

    سپاس گذارم بابت ضبط این فایل توحیدی بی نهایت بار سپاس گذارمممم

    خداروشکر میکنم که هدایت شدم و همین جا از خداوند میخام که هدایتم کنه که چی بنویسم :

    پسری بودم بسیار تنها چهار سال پیش همه خانواده رو ترک کردم حتی دیگه شماره هاشون هم ندارم و آمدم تهران خیلی زیاد در به دری کشیدم یادم میاد زمانی که آمدم تهران 500هزار تومان پول داشتم و هیچکسی رو هم نداشتم تهران خیلی زیاد در به دری کشیدم بخاطر اعمال و افکار خودم و گذشت یک روز با آقای عباس منش آشنا شدم و حرف های شمارو که شنیدم اصلا دیوانه شدم و درک درستی نداشتم و الانم به لطف الله درکم بهتر شده ولی آدم شجاعی بود حالا نمیدونم بگم شجاع یا جاهل خلاصه من عاشق مهاجرت بودم و یه روز توی محل کارم یکی از همکارانم بهم گفت چرا تو که عاشق آمریکا هستی چرا قدم اول رو بر نمی داری و نمیری ترکیه اینو که گفت اصلا من دیوانه شدم و پیش خودم میگفتم خدا داره بهم میگع برو ترکیه قدم اول رو بردار نه زبان بلد بودم نه کسی رو داشتم نه پولی داشتم تمام پولم 500دلار بود و تو یه روز تصمیم گرفتم و رفتم گفتم آغای صاحب کار من نیستم دیگه دارم مهاجرت میکنم و تا آخر ماه هستم تا تسویه کنم و برم خیلی ذوق داشتم اصلا دیوانه شده بودم رسید زمان تسویه من و من تسویه کردم و یه ساک کوچولو برداشتم که یه قرآن داخلش بود و یه دست لباس و مدارکم همین حرکت کردم رفتم پایانه غرب تهران رسیدم اونجا بهم گفتن ماشین برای استانبول نداریم چون یه روز قبل از عید بود و ماشین ها پر بودن گفتم تا کجا دارین گفتن آنکارا گفتم خب بریم آنکارا اصلا دیوانه شده بودم همه میگفتن نرو فلان و ….ولی من اصلا حالیم نبود قلبممم میگفت برو رفتیم آنکارا آنقدر خوشحال بودم که مرز ایران رو که رد کردیم رفتم به راننده گفتم آهنگ بزار و کف اتوبوس میرقصیدم خلاصه رسیدم آنکارا و من از اونجا هم اتوبوس گرفتم و رفتم استانبول و 5ماه استانبول زندگی کردم …

    از اینجا داستان شروع میشه من زمانی که رسیدم استانبول همه چیو فراموش کردم من فاسد شدم من خدارو فراموش کردم توی این کلاب با این خانم مشروبات و ….کارم به جایی کشید که توی استانبول توی اون شهر درن دشت که مساحتش شش برابره تهران هست آواره بودم جای خاب نداشتم و هیچی هم پول نداشتم به خاطر میارم جوری کتکم زده بودن که نمیتونستم راه برم درست توی اون شرایط توی اون شرایط کشوری که نه زبون بلدی نه چیزی من از خدا هدایت خاستم و خدا هدایتم کرد و رفتم خانه خانمی و اونجا شد جای خابم تخت بهم اجاره داد ایشان گرجستانی بودن و کار پیدا کردم توی محله باغچیلار استانبول یه شب قبل خاب به خدا گفتم که خدایا من باید چکار کنم آمدم اینجا وقت پاسپورتم تموم شده چیکار کنم خابیدم صبح شد و بلند شدم گفتم برم ساحل فلوریا و تفریح کنم رفتم سوار متروبوس بشم یه نفر بهم گفت مدارک به ترکی گفتم ندارم دستمو گرفت و برد همون جا گفتم که این به نفعمه و منو بردن کمپ و توی یه جای بسیار حال به هم زن و من مدارک همراهم نبود کسی هم نداشتم که زنگ بزنم که بگم پاسپورت چیزی که معلوم کنن من ایرانی هستم و دیپورتم کنند توی کمپ توی اون فضا حال خودم رو خوب نگه داشتم و تونستم ذهن خودم رو تا حدودی کنترل کنم توی کمپی که بودم همه آفریقایی بودن و انسان هایی بسیار زیبا و دل پاکی بودن توی اون اوضاع که همه میگفتن باید پاسپورتت باشه تا دیپورتت کنن وگرنه دیپورتت نمیکنن من حالم خوب بود اینم بخاطر آموزش های استاد و نوع نگاهم بود توکل کردم به خدا و یه روز صدام کردن و رفتم دفتر محل کمپ و عکس من رو از ورودی مرز ایران که رد شده بودم نشان بهم دادن و فهمیدن که من ایرانی هستم و دیپورتم کردن ایران .

    خاستم بگم که توی بدترین شرایط ممکن توی بدترین شرایط ممکن اگر توکل کنی به اندازه سرسوزن پاسخ میدهد من تجربه دارم از جاهای بسیار وحشتناک …

    من تجربه دارم من حسش کردم واقعا خداروشکر من روزی که دیپورت شدم ایران نه جای خاب داشتم نه مدارک داشتم کل مدارکم مونده بود استانبول شماره هیچکس رو هم نداشتم و حتی سیم کارت بهم نمیدادن مسافر خونه نمیتونستم برم فقط من بودم لباسم اما هنوز امید داشتم برنگشتم شهرمم گفتم نه درستش میکنم من همه چیو درست میکنم و من میرم آمریکا میرم و بنتلی سوار میشم میرم و لذت میبرم و تونستم خودم رو کنترل کنم اونجا و مدارکم به طرز شگفت انگیزی برگشت و لباس خریدم و گوشی خریدم

    الان کار دارم و کلی پیشرفت کردم و خیلی خوشحالم وارد دوره دوازده قدم شدم و درکم نسبت به جهان خیلی رفت بالاتر و خداروشکر واقعا من یه جاهایی تا بیخ مرگ رفتم و خدا منو نجات داده و خداروشکر که الان من مسیرم خیلی درست تر شده واقعا خدارو سپاس گذارم واقعا اگر آموزش های استاد عباس منش نبود و لطف رب العالمین نبود من معلوم نبود کجاهااا بودم و سپاس گذارم استاد عزیزم

    خدارو شکر واقعا خداروشکر واقعا خداروشکر

    سپاس گذارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  6. -
    هاشم داداشی گفته:
    مدت عضویت: 1670 روز

    به نام خداوند بخشنده هدایتگرم

    عرض سلام و احترام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته مهربون و دوستان هم فرکانسم

    تو بیست سال کاسبی که انجام دادم همیشه با عقل منطقی خودم کارمو پیش می‌بردم و همیشه نتیجه معلوم بود هر سال مثل سال گذشتم تکرار و تکرار می‌شد بعد از پایان هرسال چک هایی که برای خرید جنس کشیده بودم و باید پاس میکردم به روال روتینی بود که هر سال تکرار میشد تا اینکه برج ده سال 1400 ایده ای به ذهنم اومد که برم جنس خرید کنم و مغازمو بعد پنج سال که بسته بود را بندازم و برای اجرای این ایده ای که به ذهنم اومد راهی بازار شدم و بالای سیصد میلیون جنس چکی و حساب دفتری خریدم و مغازمو سرو سامون دادم و را انداختم ولی ته دلم رازی نبودم از اینکه جنسارو چکی و حساب دفتری خرید کرده بودم ولی با ذهن منطقی ام خریدم چون ذهن و قلبم درگیر بودم زدم نشانه که ببینم نشانم چی میگه یه فایلی برام اومد که استاد گفتند اگه یه کاری رو هم شروع کردی ولو نتیجه هم نداد مهم نیست مهم اینه که تو حرکت کردی حالا بیا ببین کجاها اشتباه کردی جلو اون اشتباه و بگیر و ازش درس بگیر و درست کن چون من دوره های به صلح رسیدن با خود و دوره عزت نفس و گرفته بودم خیلی دوست داشتم که روی شخصیتم تمرکز کنم و تغییرش بدم و بهم الهام شد که روی تغییر شخصیتت کار کن و سعی کن که تغییر کنی عید سال 1401 من تو خواسته هام از خداوند تغییر شخصیت ام رو نوشتم و از خداوند هدایت خواستم و یادم تو دفتر شکر گزاریم جمله موسی پیامبر و نوشتم و گفتم خدایا من تسلیمم من نمی‌دونم چکار کنم الان با این همه بدهی و چک تو هدایتم کن که چکار کنم من عاجزم، رو به درگاه تو آوردم یه مدتی گذشت و همیشه من سوالم از خداوند این بود که چکار کنم از این که هست بهتر باشه تا اینکه خداوند هدایتم کرد به روز شمار من قبلاً روز شمارو دیده بودم ولی اصلا ازش نمی‌فهمیدم که چی داره میگه ولی با هدایت خداوند و اینکه کمی فرکانسم بالا رفته بود روز شمار و درک کردم و هر روز با روز شمار زندگی پیش میرفتم و به خودم میگفتم هر روز یه کمی بهتر از روز قبلم میشم و میشدم و قشنگ درک میکردم و می‌دیدم که واقعا هر روز بهتر از روز قبل میشم تا اینکه یه روز یه فایلی رو از استاد می‌دیدم در باره دوره 12 قدم حرف میزد و گفتن که بچه‌ها دوره 12 قدم و همینجوری نیایید نشانه هاشو ببنید و از خدا بخواهید اگه قرار باشه وارد بشید نشانه براتون میاد وقتی اومد وارد بشید یادمه خونم هیچ کس نبود من بودم و خدای خودم اول صبح وقتی که شکر گزاری مو نوشتم با صدای بلند از خدام خواستم که اگه من آمادگی شو دارم وارد دوره 12 قدم بشم و زدم نشانه فکر کنم گفتگو با استاد قسمت بیستم بود اگه اشتباه نکنم فایلی برام اومد که آخر کامنت این جمله رو نوشته بود برای نوشتن چکاب فرکانسی قدم اول دوره 12 ضربه بزن خلاصه با مقاومتی که داشتم من وارد دوره شدم و مسیر تغییر شخصیت ام و با دوره 12 قدم ادامه دادم و چقدر از پاشنه آشیل هایی رو پیدا کردم که فکرشم نمی کردم که این ترمز ذهنم می‌تونه باشه و تو این مسیر تعهدی به خودم دادم که به هیچ عنوان جنس چکی و حساب دفتری نیارم با این که ذهنم مقاومت شدیدی میکرد و می‌خواست که برگردم به قبلم ولی با هدایت خداوند و نشانه های که برام میومد من ایستادگی کردم و دست از پا دراز نکردم تصمیممو گرفته بودم چقدر ذهن نجوا گرم خودشو به درو دیوار میزد که من برگردم به قبلم ولی درست مثل این بود که خداوند دستمو گرفته بود و می‌گفت آروم باش تو مگه به من نسپردی پس آروم باش همینطور ادامه دادم تا اینکه بدهی ها رو میدادم و خرید نقدی هم میکردم 27 اسفند ماه برای خرید جنس بازار رفتم و گفتم خدایا تو هدایتم کن که کجا برم و هدایت شدم به شرکت یکی از دوستام و رفتم اونجا سفارش دادم دو کیسه شد اومدم برای حساب دیدم هر چی پول دارم باید پرداخت کنم به دوستم گفتم پنج تومن بزار باشه برم جنسای دیگه بخرم برات واریز میکنم دوستم گفت من فردا سه میلیارد چک دارم تو به من نقد بده برو حساب دفتری رو از دیگران بگیر یه دفعه یادم افتاد که من قرار نیست از کسی دفتری بگیرم کارت و دادم گفتم بکش اومدم بیرون گفتم خدایا من با همین دو کیسه عیدمو رد میکنم تو خودت مشتری هاشو برسون چرخی گرفتم و از بازار در اومدم ذهنم می‌گفت تو خیلی جنسارو تکراری گرفتی اگه اونا رو نمیگرفتی الان جنسای دیگه رو هم می‌گرفتی سوم عید یه لحظه به خودم اومدم و دیدم که پسر من هر چی گرفته بودم همرو فروختم رگالام خالی خالیه به دوستم زنگ زدم گفتم بازار میایی گفت پنجم یه سر میزنم گفتم بیا من جنس ندارم اونجا فهمیدم که وقتی من خودمو سپردم به خدا چه اتفاقی تو کسب و کارم رخ داد که برای اولین بار بود من تمام جنسایی که آورده بودم فروختم درست پنج برابر مبلغی که جنس خریده بودم فروخته بودم چیزی که اصلا سابقه نداشت و چقدر من به آرامش رسیدم چقدر حالم خوبه من از زمانی که خودمو سپردم به خداوند این خداس که کارای منو انجام میده من هیچ کاره ام همون جمله تاکیدی که همیشه به خدای خودم میگم که من عاجزم برای حل مسائل خودم خدایا تو کمکم کن و هدایتم کن و ابن هدایت و سپردن به خداوند و من باییییید استمرار داشته باشم تا نتایج بهتر و عالیترین بگیرم کامنتم طولانی شد

    استاد عزیزم عاشقانه دوستون دارم دوستان مهربانم بهترینها رو براتون از درگاه خداوند متعال خواهانم چون لایق بهترین‌ها هستید هر کجا که هستید در پناه الله یکتا شاد و پیروز و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید

    یا حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  7. -
    زهرا M گفته:
    مدت عضویت: 813 روز

    به نام خدایی که همدمی جز او ندارم

    مدتیست که با تو خو گرفته ام ای زیبا

    تو از رویا و خیال هایم هم زیبا تری.نمیدانم دقیقا کیستی ولی هر که هستی تو را غرق در لحظه هایم میپندارم مدتیست که دلم را تو داده ام نمیدانم چرا وقتی برایت مینویسم اشک هایم جاری میشم سالهابود که به دنبال همدمی بودم که ارامش بخش این قلب بیقرار باشد.

    و من مدتیست که این را کنار تو پیدا کرده ام تویی که همدم تک تک لحظه هایم هستی تویی که دلخوشی قلبم شده ای.

    مدتیست که برایت حرف میزنم و احساس میکنم کنارم نشسته ای و با اشتیاق به حرف هایم گوش میدهی.

    خدایی که مونس قلبم شده ای من دلم را به تو باخته ام وقتی که دلشکسته آمدم و تو با مهربانی ات قلبم را جلا دادی با عشقت قلبم را نوازش کردی من بعد از سالها پیدایت کردم همدم مهربانم.

    این اشک ها را دوست دارم احساس میکنم از روی عشق هست ولی هر چه که هست هر وقت که برایت مینویسم لحظه ای به خود می آیم و صورتم را غرق در اشک شوق میبینم که بالاخره بعد از ان سالها من نیز همدمم را پیدا کردم.

    خدایا تو همه چیز من هستی بمان برایم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  8. -
    صفورا کوشککی گفته:
    مدت عضویت: 1480 روز

    بنام یکتای هستی بخش

    سلام…

    من تا همین یکسال و نیم پیش خودم رو لایق هم صحبتی با خداوند نمیدونستم به همین دلیل هم نمیتونستم الهامات رو دریافت کنم هر چند زمانهایی بود که من ناخودآگاه به الهاماتم عمل میکردم …

    ولی از زمانی که فهمیدم که قرار نیست کار عجیب و غریبی بکنم تا لایق هم صحبتی با خداوند بشم و میتونم همین الان با همین شرایطی که دارم شروع کنم به درخواست کردن تقریبا همیشه این کارو میکنم…

    بیشترین موردی که حالا به ذهنم میرسه در این مورد در رابطه با شغلم هست ..که من هروقت که نگران بودم یا استرس داشتم تو روزای خاصی همه جوره گفتم خدایا من نمیدونم و تو میدونی …تو به وسیله ی دستان من این کارو انجام بده کاری که تو انجام بدی قطعا نتیجه اش عالی میشه و من بارها و بارها و بارها تو کارم نتیجه این تسلیم بودن در برابر خداوند نتیجه ی این خضوع و خشوع رو گرفتم….و همیشه هر باری که با تمام وجود همه چیو به خدا سپردم و نگران نبودم همه چی عالی پیش رفته…

    حتی جدیدا من وارد لاین آموزش شدم و دارم مهارتم رو به هنرجوهام آموزش میدم…همین اول هفته اولین هنرجو بهم مراجعه کرد برای آموزش…تقریبا یکسال بود که هرکاری میکردم موفق نمیشدم وارد لاین آموزش بشم…بعد متوجه شدم ترمز عدم احساس لیاقت دارم و همین باعث شده بود من به شدت بترسم از اینکه بخوام به کسی آموزش بدم چون باور نداشتم کار من ارزشمنده و بنابراین اگر کسی بهم برای آموزش پیام میداد ناخودآگاه جوری جوابشو میدادم که طرف پشیمون شه چون میترسیدم نکنه بلد نباشم آموزش بدم پس یه کاری کنم طرف منصرف شه و همیشه برام سوال بود که خدایا اینهمه من دارم تلاش میکنم وارد لاین آموزش بشم پس چرا یه نفرم میاد درخواست میده من خودم ردش میکنم دلیل اینهمه ترس و نگرانی چیه که خداوند تو یک آن بهم گفت عدم احساس لیاقت…از روزی که این ترمز رو پیدا کردم اصلا انگار یه حجم سنگینی از روی قلبم برداشته شد انگار خودو به خود دارم هول داده میشم تو مسیر آموزش بدون اینکه کوچکترین کاری بخوام بکنم….چندنفر بهم درخواست آموزش دادن و من هم با اعتماد به نفس خیلی عالی و توکل به خداوند جوابشون رو دادم…اول این هفته با اولین هنرجوم آموزش رو شروع کردم…قبلش هیچ چیزی رو آماده نکرده بودم تو ذهنم…چون روزای قبلش خیلی مشغلم زیاد بود و تا شب قبلش به شدت خسته بودم و ذهنم اصلا نمیکشید که بخوام حداقل یه مروری بکنم که از کجا باید آموزش رو شروع کنم و چیو باید آموزش بدم…ولی دلم قرصه قرص بود گفتم خدایا من هیچی بلد نیستم فقط به خودت سپردم…صبحش که رفتم سالن قبل از اینکه هنرجو بیاد یه مشتری داشتم…همزمان که داشتم کار مشتری رو انجام میدادم هنرجو هم رسید…اومد پیشم وایستاد و من آخرای کار مشتری رو داشتم انجام میدادم .بهم گفت میشه همین مدل رو بهم آموزش بدی؟ با خودم گفتممم خداااای مننننن تو داری چیکار میکنی با من؟ دیگه از این ساده ترم مگه میشد آخه؟ همین مدلی که الان یه بار زدم و کاملا مرور شده برام همینو هنرجو از من میخواد…و بعدش چقدررر کارم آسون شد چون واقعا نمیدونستم از کجا باید شروع کنم و از کدوم مدل شروع کنم …که خودش راهنما داد…روز دوم هم به همین شکل گذشت و من باز هم توکل کردم به خدا گفتم خدایا بازهم خودت هدایت کن که نتیجه ی کار فوق العاده شد یعنی خداشاهد به هیچ عنوان فکرشم نمیکردم که این مدل رو بخوام آموزش بدم و اصلا خود به خود انگار هدایت شدم که اون مدل خاص رو زدم که نتیجه اش عالی بود…

    خلاصه این دوروز باعث شد اعتماد به نفسم بچسبه به سقف و دیگه خیالم راحت شد که بابا آموزش که چیزی نداره و من بلدشم…

    دیشب هم یه نفر تو اینستا بهم پیام داد که میام بیام برای آموزش و من هم خیلی مطمئن هزینه رو بهش گفتم بدون اینکه احساس کنم ‌که این مبلغ زیاده و با اینکه چند بار ازم درخواست کردن به هیچ عنوان تخفیف ندادم.تا اینکه آخر شب اومدم که بخوابم اومدم تو سایت دیدم استاد فایل توحید عمل گذاشته خیلییی ذوق کردم با اینکه خیلی دیر وقت بود ولی گوشش کردم….وااااااااااااای خدایییییی من الله اکبرررررر…

    هنوز هیچی نشده من دچار غرور شدم که من دیگه بلدم…من دیگه میدونم باید چیکار کنم….وای خدای مننننننننننن….تمام دیروز داشتم با خودم مرور میکررم که خب دیگه فهمیدم تا الان مشکل از عدم احساس لیاقت من بوده اینو که درست کنم دیگه حله…خداااااایا چطووووررررر شکرت کنم که همین اول راهی گوشمو پیچوندی…خدایا چطوررررررر سپاسگذاری کنم که نذاشتی بیشتر از این جلو برم و تو کبر و غرور خودم غرق شم…

    من هر لحظه به هدایت تو احتیاج دارم….خدایا ممنونم که بازهم هدایتت رو دریافت کردم قبل از اینکه دیر بشه…

    خیلی وقتا میشه وقتی یه کاری رو ازش مطمئنم دیگه رو عقل خودم حساب میکنم و میگم اینو دیگه خودم بلدم وااای استاد جانم تو چقدددددررررر فوق العاده ای چقدرررر قشنگ قوانین رو درک کردی و چقدر قشنگ انتقال میدی….

    واقعا وقتی تو هر کاری و هرکاری و هرکاری هدایت میخوای از خدا و میگی من نمیدونم محاله که جوابت رو نده و من چون تجربه اش رو کردم میگم که هیچ قدرتی بالاتر از این نیست که بگی خدایا من هیچ نمیدونم و فقط تو میدونی…خدایا خودت هدایتم کن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  9. -
    فاطمه گفته:
    مدت عضویت: 1539 روز

    به نام خدای مهربانم

    سلام

    استاد اگه من باشم و این فایل و باقی عمر کافیه برام, از شنبه تاحالا دگرگونم دو روز اولش که کااااملا تو مدیتیشن واقعی بودم چون هیییییچی نمیگفت ذهنم, دوس دارم این فایلو بخورم هرچقدر گوش میکنم کمه برام ,شدم حال دوسال پیش که اولین بار فایل فقط روی خدا حساب کن رو گوش میدادم

    دوست دارم راجب یه تیکه فایل بنویسم, اونم بخشی که گفتید شاید ظاهرش اینه که تنبل وارانه باشه, اره اییییین دقیقا منم زندگی خوش انگار یه حالیه برام داری برا خودت میگردی, از نقاشیت پول میسازی, ماشین دستته, اتاق خوابت دیگه اتاق نیست تبدیل شده به یک طبقه خونه, ورزش میکنی تغذیت خوبه همه چیت خوبه داری رو احساس لیاقت کار میکنی و یهو تصمیم میگیری که نهههه باید تلاش کنم و تقلا کنم و جنگنده باشم و زیادم نباید خداخدا کرد که و فلان و میخوام برا امسال برنامه ریزی کنم (این تیکش که دیگه مسخره تر بود)..

    هردفعه این فایلو گوش دادم تو این چندروز یه سری حرفارو فهمیدم ولی یه چیز واضح این بود که میگفت واقعا فکر کردی کی هستی که میتونی تنهایی به خواسته هات برسی و تازه قراره تلاش هم کنی, خب تلاش کن مثل کنکورت تلاش کن تا همه چی بپکه و افسردم بشی تازه, چون یوقت تنبل بنظر نیای

    واقعا هیچوقت انقدر به عمق زندگی استاد فکر نکردم که چقدر سرراسته اخه. با یه سایت و فروش محصول که تعددش هم زیاد نیست به اییییین همه ثروت برسه ادم, با یه وعده غذایی و پیاده روی همچین بدنی بسازه که والا من خودم با شیوه خودم هر روز باید ورزش کنم و رژیم به این سادگی هم ندارم تا بتونم حفظ کنم ,مهاجرت که اسون

    از هرررر نظر بخوام بگم استاد زندگی ساده و سرراست اصلا یه لحظه بخودم فکر کردم گفتم تو اصلا همچین زندگی ای میخوای یا نه؟نه که بحرف بگی اره میخوام میخوای تلاش کنی و خووودت تدبیر کنی ؟

    استاد انگار تازه دارم میفهمم وقتی به این یکی دوسالی که با شما اشنا شدم فکر میکنم وقتایی که انقدررر مسیر سرراست بوده برام که انگار زیادیم بوده ,باهاش راحت نبودم دلم تلاش خواسته جون کندن سختی کشیدن, اخه چرا واقعا؟

    البته همه اینا به احساس لیاقتم بستگی داشته هرچقدر بیشتر روش کار میکنم بیشتر دلم اسونی رو میخواد, اخه تلاش چیچی؟ جدای از باور کردنش اگه به کسی بگیم این مدلی هم میشه کنکور رتبه خوب اورد شاید درصد زیادی بگن فایده نداره یا لایقش نیستیم چون براش کاری نکردیم

    چقدر این باورهای احساس لیاقت همه جا ریشه داره.

    هیچوقت تلاشای خودم نتیجه نداده, اخه واقعا ما کجا و اون علم لاینتاهی کجا!

    در پناه خدا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  10. -
    سوسن ساراب گفته:
    مدت عضویت: 3074 روز

    درود به همگی .واقعا خداروشکر که به این فایل هدایت شدم بعد از مدتها هست که میخوام کامنت بنویسم .من 6 سال هست که درگیر آزمون وکالت شدم چند بار آزمون دادم و قبول هم نشدم که بعدها فهمیدم که چرا قبول نشدم و فک میکردم باید این آزمون رو قبول بشم و فقط از همین طریق میتونم به موفقیت و ثروت و آرامش برسم و اینکه من علاقه نداشتم و فقط به خاطر اینکه بقیه بگن wow وکالت قبول شده در صورتی که من اصلا روحیاتم با این رشته سازگار نیست و مدام میخواستم وانمود کنم که علاقه دارم و …..چندین باور اشتباه هم بود گذشت تا اینکه تصمیم گرفتم جدی روی خودم کار کنم اول از همه سریال زندگی در بهشت رو دنبال میکردم و به نکات مثبت زندگیم توجه کردم و اوضاع خیلی بهتر شد و رفتیم ترکیه برای انجام کارهای انگشت نگاری برای کشور کانادا .‌‌‌‌…. و در همین حین مدام بهم الهام میشد که کتاب های دانشگاه و هر آنچه مربوط به وکالت هست رو به کتابخانه یا به دوستت ببخش و من مردد بودم تا اینکه همین کار کردم و در این مدت هم مدام روی خودم کار می کردم و دو تا دوره رو همزمان کار کردم البته کامل نه ،دوره کشف قوانین و شیوه حل مسائل و روز به روز همه چی بهتر شد و تا اینکه ویزای من و همسرم اومد و من خیلی خوشحال بودم و سپاسگزار خداوند که راهی رو باز کرد و از قبلش هم دوست داشتم مهاجرت کنم و الان حدود 5 ماه هستیم که اومدیم و من خیلی دوست دارم بمونم ولی همسرم میخواد برگرد ایران. می دونم که من باید روی خودم کار کنم که در این مدت کار کردم و از بخش عقل کل هم کمک گرفتم و فهمیدم باور اشتباه من کجاست فهمیدم که من قدرت رو از خدا گرفتم و دادم به همسرم ‌فکر میکنم همسرم باید تو این مهاجرت جور منو بکشه و اون باید منو حمایت کنه و اینکه فکر می کنم مهاجرت خیلی سخته .در این مدت هم سعی کردم روی این باور اشتباه کار کنم .و می‌دونم که نمی تونم نظر و دیدگاه همسرم رو عوض کنم و با جنگ و دعوا هم هیچی درست نمیشه و این بود از چک و لگدی که از جهان خوردم و خداروشکر که فهمیدم الان هم دارم حالم خوب نگه میدارم و از خدا کمک میخوام که بهم چه کار کنم و وقتی به این نتیجه می‌رسم که همه کاره خدا هست و اون منو هدایت می کنه حالم خوب میشه . الان هم به الهام قلبم گوش کردم و کامنت نوشتم ‌.خیلی ممنون از استاد عزیز و برای همه دوستان آرزوی بهترین ها رو میکنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای: