توحید عملی | قسمت ۱۱ - صفحه 39 (به ترتیب امتیاز)

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1307 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    یاسمن ایزانلو گفته:
    مدت عضویت: 1620 روز

    1 آبان 1404

    سلام به همگی

    سلام به استاد عزیزدلم که هر کلمه ای که میگه برام مثل دُر و گوهر میمونه و قلب من رو به سمت خداوندم بیشتر باز میکنه.

    استاد در مورد شرک ورزیدن به خداوند و بت کردن چت جی پی تی من یک مثالی دارم که به همین تازگی برام اتفاق افتاده.

    من از اول مرداد، گوارشم شروع کرد به سخت کار کردن.

    انقدر نشونه ها رو ندیدم و تغییر نکردم که هر بار بیشتر از قبل اذیت شدم و کم کم به جایی رسیدم که هر روز درد داشتم.

    یادمه یک روز صبح پاشدم و خیلی اذیت بودم و تا شب درد داشتم.

    شب با همسر و دخترم رفتیم نقش جهان و من از درد اصلا نمیتونستم یکجا بایستم.

    حتی موقع رد شدن از خیابون نمیخواستم وایستم که ماشین ها برن و بعد من برم. میخواستم فقط حرکت کنم که دردم کمتر بشه که کمتر هم نمیشد.

    در طول این سه ماه کلی به خودم گرسنگی دادم که گوارشم خودش رو پاکسازی کنه. اما بلافاصله با خوردن هر چیزی دوباره همون مسائل شروع میشد.

    کار به جایی رسیده بود که من از غذا خوردن و دستشویی رفتن وحشت داشتم.

    من از چت جی پی تی همه چیز پرسیده بودم و تمام موارد رو امتحان کرده بودم اما جواب درستی نگرفته بودم.

    این اواخر دیگه واقعا آرامش فکری نداشتم.

    یه شب به خدا گفتم خدایا تو طبیبم شو. تو بهم نعمت بده. تو مسئلم رو حل کن. من هیچی نمیدونم.

    صبح همسرم پاشد، کلی گوشت از یخچال بیرون آورد و گفت تمام این گوشت ها رو امروز بخور.

    ناگفته نماند که ما به خاطر باور محدود کننده ی کمبود، مدتی بود که گوشت کمی به غذا میزدیم.

    من به خاطر غرورم اصلا دلم نمیخواست از برکتی که همسرم بهم پیشنهاد داده استفاده کنم. اما همون لحظه مچ خودم رو گرفتم و گفتم این از سمت پروردگارت بهت داده شده. با آغوش باز بپذیرش.

    اومدم بگم نه نمیخواد، انشالله وضع مالیم بهتر میشه و خودم گوشت زندگیم رو تامین میکنم. اما به جاش گفتم باشه حتما!

    من اون روز اصلا نون و برنج نخوردم و فقط گوشت خوردم.

    احساس میکردم بهترم ولی هنوز هم خیلی راه داشتم تا به سلامتی کامل برسم.

    همون شب خیلی اذیت بودم. همسرم بهم گفت فردا از یه دکتر نوبت بگیر بریم پیشش.

    گفتم باشه ولی قلبم چیز دیگه ای میگفت. قبل خواب از خداوند عاجزانه درخواست کمک کردم.

    گفتم خدایا من که دارم در مسیر تو حرکت میکنم. پس این تضاد چیه که انقدر در زندگیم بزرگ شده و داره آرامشم رو میگیره.

    امکان نداره من در مسیر تو باشم و نتیجه ی اشتباه بگیرم.

    گفتم تو توی نقش جهان، اون زمانی که از درد نمیتونستم یکجا بند بشم بهم یه نشونه دادی.

    روی شیشه ی یک عطاری نوشته بود: “طبیبی را میشناسم که نامش خداست.”

    تو همون موقع بهم گفتی همه رو ول کن. فقط از من بخواه.

    اما من مشرک از تمام اعضای خانواده و چت جی پی تی کمک خواستم.

    میدونستم راه حل دست توئه ولی اون جوری که باید، قلبم رو به روی هدایت هات باز نکردم.

    خدایا من عاجز شدم.

    من ناتوانم.

    من به هر خیری که از تو به من برسه فقیرم.

    من نمیخوام برای مسئله ی به این سادگی برم دکتر.

    نمیخوام پول و وقت و انرژیم رو صرف چیزی کنم که جوابش در دست توست.

    تو بهتر از هر پزشکی میدونی چاره ی کار من چیه.

    خودت به مسیر درست هدایتم کن.

    من توی تمرین ستاره ی قطبیم این موارد رو نوشتم خوابیدم.

    فرداش با همسر و دخترم رفتیم ناژوان برای پیک نیک.

    توی راه، همسر آهنگ هایی رو توی ماشین پخش میکرد که حال و هوای من رو بسیار معنوی کرده بود. حتی چشمهام از شدت معنویت اشکی میشد.

    توی همون حال و هوا میگفتم خدایا به سمت مسیری که راه حل من هست هدایتم کن. تو به من بگو چه کار کنم و از چه راهی قدم بردارم.

    وسط راه دخترم خوابالو شد. با این که تایم خوابش نبود، ولی من به روندی که خداوند سر راهم گذاشته بود اعتماد کردم و اجازه دادم دخترم بخوابه.

    وقتی رسیدیم ناژوان، دلم نمیخواست از ماشین پیاده شم و از اون فضای معنوی دور شم.

    به همسر گفتم الان که رها خوابه. ما اگه پیاده بشیم هم فایده ای نداره. پس بیا آهنگ گوش کنیم و توی این مسیر زیبای سرسبز با ماشین بریم.

    همسرم گفت باشه و ما توی اون جاده ی زیبای ناژوان با آهنگ هایی که حس معنوی به من میداد حرکت کردیم.

    تازه فهمیدم چرا خداوند دخترم رو اون موقع خوابونده. این کار رو کرد که من با آرامش فکری بتونم بهش بیشتر نزدیک بشم. در غیر این صورت باید بی تابی های دخترم رو تحمل میکردم و از اون حال و هوا خارج میشدم.

    خلاصه رفتیم و رسیدیم به یه فضایی که کشاورزها تمام محصولاتشون رو آورده بودن کنار جاده و میفروختن.

    یعنی محصولات تازه ی تازه ای که همین الان از چند قدم اون طرف تر چیده شده بود، لب جاده فروخته میشد.

    همسرم اسم چندتا سبزیجات رو آورد و گفت میخوای برات بخرمشون؟

    این بار دیگه من در رو به روی هدایت خداوند باز کرده بودم و بدون معطلی گفتم بله، لطفا بخر.

    بعد هم رفتم از چت جی پی تی پرسیدم و دیدم همشون برای مسئله ی من عالی هستن.

    همسر رفت و با کلی سبزیجات برگشت.

    وقتی خریدمون تموم شد حسم بهم گفت حالا دیگه میتونین برین پیک نیک.

    به همسر گفتم هرجا صلاح میدونی پارک کن.

    به محض این که ماشین رو پارک کردیم، دخترم بیدار شد و من همونجا به خودم گفتم ببین که چقدر زمان بندی خداوند بی نظیره.

    دختر رو بی موقع خوابوند که هم من بتونم احساس نزدیکی بیشتری بهش بکنم و هم خداوند هدایتش رو عملی کنه و ما به سمت خرید سبزیجات هدایت بشیم.

    از ماشین پیاده شدیم و اول کمی پیاده روی کردیم.

    موقع پیاده روی خداوند الهامی رو به قلبم گفت. بهم گفت تا هر وقت که بهت نگفتم، نون و برنج نخور.

    من هم اطاعت کردم و گفتم نون و برنج رو تا زمانی که قلبم بهم میگه حذف میکنم.

    بعد هم رفتیم سراغ ناهار و من باز هم گوشت فراوان خوردم و کلی بهمون خوش گذشت.

    بعد همسرم خواست آتیش روشن کنه که بلال آتیشی بخوریم.

    چند قدم اونطرف تر، یه درخت بسیار بزرگ اما خشک شده بود که قطعش کرده بودن.

    همسرم تبرش رو آورد و شروع کرد به کندن قسمت هایی از اون تنه.

    همونجا خداوندم بهم گفت ببین که چقدر فراوانی و نعمت برای شما آفریدم!

    به همسرم گفتم این درخت شاید بیش از صد سال عمرش بوده. اما حالا خشک شده و قطعش کردن.

    فکر کن این همه مدت عمر کرده و حالا به اینجا رسیده که ما بیایم و با تنه ی خشکیدش آتیش روشن کنیم.

    این درخت بیش از صد سال پیش، به فکر امروز ما بوده. عمرش چند برابر عمر ماست اما خداوند هدایتش کرده و امروز ما رو به سمتش کشونده که بتونیم باهاش آتیش درست کنیم و روش چیزهایی که میخوایم رو بپریم.

    اون روز کلی خوش گذروندیم و شب هم به نحو بسیار زیبایی گذشت.

    شب با همون درخواست همیشگی از خداوند خواستم که راه رو برام هموار کنه و مسئلم رو حل کنه و به خاطر روز و شب فوق العاده لذت بخشی که در کنار عزیزانم گذروندم ازش سپاسگزاری کردم.

    سپاسگزارش شدم که به راه درست و مسیر هموار و ساده هدایتم کرده و نعمت هایی که بدنم لازم داشته رو در اختیارم قرار داده.

    صبح که بیدار شدم دیدم چقدر حالم بهتره اما هنوز مطمئن نبودم که این روند دائمی باشه و به زمان بیشتری نیاز داشتم که مطمئن بشم.

    از همون روز تا الان که شش روزه از اون هدایت ها میگذره، من روز به روز بهتر شدم و امروز سومین روزه که دارم بدون درد و به راحت ترین شکل ممکن زندگی میکنم.

    همه چیز برام راحت و آسان پیش میره.

    من حتی دوباره نون و برنج رو هم اضافه کردم، حتی دیگه اونقدرها سبزیجات استفاده نمیکنم. اما حالم عالیه. انگار اصلا مسئله ای وجود نداشته.

    الان که دارم این ها رو مینویسم، هم از خودم خجالت میکشم و پیش خداوندم احساس شرمندگی میکنم که از همون اول از خودش کمک نخواستم و بهش شرک ورزیدم و هوش چت جی پی تی رو بیشتر از هوش کیهانی خداوندم دونستم، هم احساس نزدیک بودن به خداوندم دارم که این مسیر رو به همین سادگی برام هموار کرد و من رو وارد بهترین فضا کرد و به بهترین شکل ممکن و در آرامش مطلق و فقط با مواد غذایی طبیعی، بدن من رو به حالت قبل برگردوند.

    کلا مدتیه که احساس میکنم روند زندگیم خیلی تغییر کرده و حال روحیم خیلی بهتر و چرخ زندگیم روان تر شده.

    دقیقا از زمانی که شروع کردم به انجام دادن همزمان تمرینات قدم اول و عزت نفس، همه چیز تغییر محسوسی در زندگیم داشته.

    الان هم که با پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر دارم پیش میرم و تا حالا سه جلسه ازش اومده و من هر سه جلسه رو گوش کردم.

    من دوره ی احساس لیاقت رو ندارم که یک جلسه از احساس لیاقت و یک جلسه از تغییر را در آغوش بگیر رو گوش کنم و عمل کنم.

    اما به جاش از دوره ی عزت نفس استفاده میکنم و میتونم بگم طی همین چند روزی که دارم این کار رو انجام میدم، احساس میکنم چرخ های زندگیم افتادن وسط یه عالمه روغن و هیچ صدایی از هیچ کجا به گوشم نمیرسه.

    احساس میکنم این چرخ ها دیگه هرگز زنگ نمیزنن و سفت و سخت نمیشن.

    خداوندا این ها همه از هدایت های توست.

    دیروز هدایت شدم به گوش کردن توحید عملی قسمت 10 و امروز هدایت شدم به توحید عملی قسمت 11 و از دیشب، همه چیز برام عجیب تر شده!

    انگار دارم در سرزمین رویایی زندگی میکنم.

    هدایت های خداوندم رو خیلی واضح تر دریافت میکنم.

    ما امشب باید بریم تولد دختر برادر همسرم. من دیشب برای کمک رفته بودم خونه ی جاری عزیزم که از داشتنش در زندگیم خیلی خوشحالم.

    ازم پرسید به نظرت دیگه چه کاری رو باید انجام بدیم؟

    اگه قبلا بود میگفتم من از برنامه هایی که برای تولد دارین اطلاعی ندارم.

    اما به خاطر تاثیرات فوق العاده ی دوره ی عزت نفس، پا گذاشتم روی ترسم و هر چیزی که به قلبم گفته میشد رو به زبان میاوردم.

    جاریم خیلی شگفت زده شد و گفت آره، ما باید این کارها رو هم انجام بدیم و کلی ازم به خاطر راهنماییم تشکر کرد.

    من میدونستم خودم هیچ کاری نکردم. فقط به حرف های خداوندم عمل کردم و credit این راهنمایی ها رو توی ذهنم دادم به خداوندم.

    دیشب به خاطر همین هدایتی که به قلبم شده بود و من بهش عمل کرده بودم، حالم خیلی خوب بود.

    امروز هم با شنیدن توحید عملی 11 خیلی حالم عالی و چشمام اشکی شد.

    یاد دیشب افتادم که گفتم خدایا من نمیدانم، تو بگو برای تولد باید چه کارهایی رو انجام بدیم و خداوند به بهترین شکل ممکن هدایتمون کرد و کلی از کارهامون راه افتاد.

    خدایا شکرت.

    دیشب کلی هدایتم کرد و هر وقت هرچیزی ازش پرسیدم، با صدای بلند جوابم رو داد.

    گفتم خدایا به خواهری زنگ برنم؟

    گفت نه! الان فقط به توحید عملی 10 گوش کن.

    مدتی بعد گفتم خدایا به جاریم زنگ بزنم که ببینم کاری داره یا نه؟

    گفت نه! الان فقط توحید عملی 10 رو گوش کن.

    بعد فهمیدم اگه اون موقع به جاریم زنگ میزدم، جاریم اصلا خونه نبوده که بتونم برم پیشش و کمکش کنم.

    45 دقیقه مونده بود به شروع کلاس با زبان آموزم که بهم گفت کلاس امروزت رو کنسل کن و بشین توحید عملی 10 رو ببین.

    گفتم چشم و پیام دادم گفتم امروز کلاس کنسله.

    بعد از این که پیام دادم یادم افتاد من اصلا با این گوشیم نمیتونستم کلاس رو برگزار کنم.

    گوشی اصلیم خراب شده و دادمش برای تعمیر و این یکی گوشی اصلا نمیتونه عکس بگیره و من بعد از تدریس، باید از صفحه ی تدریس عکس میگرفتم و توی واتس اپ میفرستادم.

    من حتی اگر با این گوشیم میخواستم وارد واتس اپ بشم کارم طولانی میشد چون واتس اپی که روی این گوشی هست، مال یک خط دیگه است.

    از طرف دیگه اگه کلاس برگزار میشد، کلیپ هایی که آماده کرده بودم رو باید آموزش میدادم و چون گوشی خودم تعمیرگاه بود نمیتونستم کلیپ جدید بسازم و این یعنی برای جلسه ی بعد چیزی نداشتم که ارائه بدم.

    اما خداوند به همین سادگی مسیر زندگیم رو هموار کرد و بهم گفت کلاس رو کنسل کن.

    باورم نمیشد که فاصله ی دریافت الهام تا عمل برام انقدر کم باشه و زمانی به الهام قلبیم عمل کنم که اصلا نمیدونم چرا باید کلاس رو کنسل کنم.

    وای خدای من!

    دیشب به خداوندم گفتم میخوام برم دوش بگیرم اما دخترم رو هم نمیتونم تنها بذارم.

    بهم گفت براش Miss Rachel بذار.

    گفتم کدومش رو بذارم؟

    گفت فولدر دوم، اولین قسمت.

    این کار رو انجام دادم و رفتم داخل حموم.

    بهم گفت در رو بذار روی هم اما نبندش. اینجوری صدای آب هم کمتر بیرون میره و دخترت کمتر متوجه نبودن تو میشه.

    همین کار رو کردم و یه حموم بسیار لذت بخش رو بدون هیچ مزاحمتی تجربه کردم.

    وقتی برگشتم دیدم دخترم هنوزم همون جاییه که وقتی من رفتم حموم بود. یعنی حتی یک سانت هم از جاش تکون نخورده بود. فقط به جای ایستادن، دراز کشیده بود و محو تماشای کارتون شده بود.

    وای خدای بزرگوارم!

    همین الان هم که دارم این کامنت رو مینویسم، تو کاری کردی که محو تماشای کارتون بشه و من بتونم این احساسات ناب و لذت بخش رو با نوشتن این کامنت تجربه کنم.

    این ها همه از لطف و فضل و توانمندی توست پروردگارم.

    شرک من رو ببخش و همیشه دستم رو بگیر که من بدون حضور تو در زندگیم هیچ هیچم.

    استادم عاشقتونم

    خداوند تمام درهای ثروت و نعمت و برکت و سلامتی و آرامش و خوشبختی رو، روز به روز بیشتر به روتون باز کنه.

    سپاسگزارم که با کلماتی که به قلب زیباتون جاری میشه، باعث میشین ماه هم بتونیم در زندگیمون این احساسات ناب و لذت بخش رو تجربه کنیم.

    خدایا شکرت که در این مسیر هستم.

    سپاسگزارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
    • -
      بتول گفته:
      مدت عضویت: 553 روز

      سلام و درود

      یاسمن جان چقدر لذت بردم از کامنت شما

      این روزها با پروژه تغییر چقدر درهای شناخت خودم به روم باز شده و چقدر کامنت میخونم و لذت میبرم

      چند وقت بود همش بهم گفته میشد فایلهای توحید عملی رو دوباره گوش کن اما به تعویق مینداختم

      اما امشب همشون رو دانلود کردم و برای همسرم هم فرستادم که گوش کنه، چون همین امشب خودم بهشون پیشنهاد کردم که گوش کنیم

      آخرش هم این هدایت اومد که کامنت بخونم که این جملات زیبای شما رو خوندم.

      سپاسگزارم که اینقدر با جزییات داستان هدایتهاتون رو نوشتید.

      استاد از شما هم سپاسگزارم که وجودتون اینقدر خیر و برکت به زندگیم سرازیر کرده.

      خدای من سپاسگزارم که این روزها صدای قلبم و هدایتهاتو توی گوشم واضحتر کردی چون چند روز پیش دقیقا همین درخواست رو داده بودم.

      خدای من من به هر خیری که از تو به من برسد فقیرم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    سمیر گفته:
    مدت عضویت: 2134 روز

    سلام خدمت همه دوستان منم همی یک ماه است دو دلم به خاطر اینکه شلوغ الانمو رها کنم یا نه و این فایل جواب این سوالم بود

    من از وقتی جلسه قبلی توحید عملی رو گوش کردم اون جمله قرانی که به پیامبر گفت ت تیر نزدی ت خدا اینکارو انجام داد خدا شاهده هروقت تکرار کردم کار هایم به سادگی و زیبایی تمام شد هر وقت گفتم اره اینو من بلدم من تجربه دارم این یکی ساده است ت میتونی سمیر حالا نمیخاد خدارو قاطی این موضوع کنی چنان به روخوردم بعدش به خودم میگفتم مغرور شدی جوابشو گرفتی زر مفت نزن فقط بزار کار رو خدا انجام بده ت هیچی بلد نیستی ت مگه چی میفهمی همیش شنیدی از ادمای ک راهیشونو گم کردن

    و خدا است ک زیبنده هر کار است و مشکل اسان است

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  3. -
    سید محمد رضا موسوی گفته:
    مدت عضویت: 958 روز

    سلام و درود خدمت انرژی مقدس خالق و فرمانروای کل کائنات ، انرژی جاری و ساری در تک تک مخلوقات خود ، و خالق آفرین من ،،

    سلام و درود خدمت آرمی قدرتمند عباس منش ،،

    چندتا نکته خیلی مهم نهفته توی دل این ویدیوی ارزشمند استاد عزیزم ،،

    اول اینکه سراسر تسلیم توعم خداجونم ،،

    ای انرژی مقدس که منرا از ناموجودی به وجود تبدیل کردی ،، وجود نداشتم و تو به من وجود بخشیدی ،، من در لحظه به لحظه حیاتم در این دنیای گذرا به انرژی تو به جریان انرژی مقدس تو در وجودم محتاجم و لحظه ای کسری از ثانیه از وجود من خارج نمیشوی مگر در زمانی معین که تنها خود میدانی ،،

    پس من را به وسیله وجود خودت ،، حیات و مماتم مقهور خودت ساخته ای ،، شکرت ،، چی از این قشنگ تر ،، خدایا مرگ بر کسی که بر ضد سرور و مولایش قد علم کند فرست ،،

    ای هدایتگر من ای رب من ای کوچ من ای مربی من چی میخوام دیگه من وقتی گنده تمام عالم ، سلطان تموم هستی ،، فرمانروای هر آنچه هست فرموده من اینجام ،، نزدیکت ،، بگو من نزدیکم ،، الله اکبر ،،

    تو نزدیک من هستیا من دیگه از چی نگران باشم هان ،، من دیگه چیو دست نیافتنی بدونم هان ،، اصلا چی از این قشنگ تر که هر روز صبح در گوشم بخونی جونم بگو امروز چی برات هدیه کنم امروز چه لذت هایی میخوای از زندگی بچشی عزیزم ،،

    خداجونم ،،

    تو چقدر کریمی ،،

    الله اکبر ،،

    کجا برم ؟!

    تو آغوش کی برم گرم تر از تو ؟!

    تو گهواره کی برم امن تر از تو ؟!

    خدایا دل منم قرص میکنی بابایی

    میشه منم مثل مادر موسی دلم قرص بشه و بپرم تو دریای کریم و احسانت ،،

    برای منم دریا و موج و آروم میکنی ،،

    برای منم با تموم ابر و باد و مه و خورشید و فلکت دستور میدی همه برای من به خدمت من در بیان موافق من بشن ،،

    بابایی اگر خدایی نکرده منم از خطا کننده هات بودم میتونم منم مقرب درگاهت بشم ،،

    ینی اینا هیچکدوم خواب نیست که دیگه هیچ نگرانی ندارم تو زندگیم ،،

    تمام دغدغه ام شده فقط انتخاب خواسته های جدید از تو مهربون ،،

    خوب امروز چیا بخوام از خداجونم ،،

    آخ جونمی جون واااای اینو نخواستم تاحالا وااای اینم میتونم بخوام ،،

    من چرا تا حالا خواسته هامو فریاد نمیزدم برات ،،

    چرا با عشقم عشق بازی نمیکردم ،،

    بابا تو کارت خیلییییی درسته ،،

    الله اکبر ،،

    خدایا ای مهربونترین مهربونا ،،

    دیگه این دنیای فانی تو بدون لحظه ای غفلت و حس نکردنت نمیخوام ،،

    دلم میخواد لحظه به لحظه ،،

    نفس به نفس ،،

    هر دم و بازدمم حست کنم ،،

    عطرتو ،،

    کرامتت تو ،،

    عشقتو ،،

    لمست کنم ،،

    به بزرگیت قسم هستم ،،

    به خودت قسم که میدونم چقدر بیشتر از من دوستم داری ،،

    بزرگ میخوام از حالا به بعد ازت ،،

    خیلی بزرگتر ،،

    ی عمری فکر میکردم زیاد بخوام تو ناراحت میشی ،،

    ای دل غافل که بابا تو هی داشتی فریاد میزدی با در هایی که نمیزاشتی باز بشن که این نه این چیه میخوای آخه محمد رضا بزرگ فکر کن بزرگ بخواه بزرگ بزرگ ،،

    چرا خودتو کوچیک میکنی ،،

    چرا نعوذ بالله از عجز و لابه تصمیم میگیری ،،

    حالا با صورت برو تو دیوار ،،

    خداجونم ،،

    تو که داری از بالای جنگل میبینی مسیرو ای مهربون ،، خوشگل ترین و امنترین و با لذت ترین و آسون ترین مسیر برام هدایت کن قربونت برم ،،

    ای قربون این جونم گفتنات ،،

    تا همینجای زندگیم فریاد میزنم خدای من عشق مطلق ،،

    خدای من تک تک خواسته هامو برآورده کرده ،،

    خداجونم ببخش اگر بعضی وقتا از روی جهل ناشکری کردم تو همیشه خدام بودی و همیشه خدام هستی و همیشه خدای مهربونم خواهی بود ،،

    پس برای چی حسرت و نگرانی به دلم راه بدم ،،

    اصلا این دل من فقط تو توشی درشم مهروموم شده تمام .

    خداجونم شکرت ،،

    همونجایی که سرم و میزارم توی سجده رو دامن فرشته هات ،، همونجاکه در گوشم میگیا آروم آروم باش عزیزم ،،

    میدونم آره ،، آره عزیزم ،، از تو دلت خبر دارم چه خبره ،،

    از تو ذهنتم خبر دارم ،،

    میدونم اذیتت کردن نگرانی ها و فکرای بد ولی دل به دلشون نده ،، هر وقت منو خواستی من پیشتم ،،

    نزدیکتم ،،

    خیلی نزدیک ،،

    الله اکبر ،،

    نام خداوند بخشنده مهربان ..

    ستایش خدای را که رب العالمین است ،،

    خدایی که بخشنده و مهربان است ،،

    مالک روز جزاست ، حساب و کتابی در کاره ،،

    خداجونم تنها تو را می‌پرستیم، و از تو یاری می‌جوییم و بس. فقط تو خدا ،،

    تو ما را به راه راست هدایت فرما ،،

    راه آنان که به آنها نعمت و برکت و ثروت و سلامتی و رحمت عطا فرمودی ،، نه راه گمراهان ،،

    خداجونم صد هزار مرتبه شکرت که منرا از بَدو تولد اشرف مخلوقاتت و لایق بهترینهایت آفریدی شکرت شکرت خدااااجونم ،،

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
    • -
      مهدیه گازرانی گفته:
      مدت عضویت: 1603 روز

      به نام خداوند وهاب

      سلام خدمت شما دوست عزیزم محمدرضا دوست داشتنی

      خیلی ار خوندن کامنتت لذت بردم و امروز تو دفترم نوشتم این گفت و گوی زیبای تو رو با خداوند مهربان

      واقعا جس عالی ای ازش گرفتم

      خودش گفت برو اینو تو دفترت بنویس الانم برای محمدرضا کامنت بنویس و ازش تشکر کن

      خداجونم شکرت بابت این سایت بی‌نظیر و دوستای عالی و درجه یکی مثل محمدرضا

      خداجونم شکرت که هدایتم کرد به این استاد بی‌نظیر هرچی میرم جلوتر میفهمم که من هیچی نمیدونم هنوز از قوانین و من همیشه باید تمرکزم روی سایت و آموزه ها و توحییید باشه

      همه چیز توحیده و کامنت های با ارزش همین قسمت

      که من باهاش قند تو دلم آب میشه

      خدا کمکم کن که همیشه تو مسیر بمونم و دیگران رو قضاوت نکنم و فقط خودم رو تو یه حاله ای که دورش رو فرشتگان گرفته فرض کنم و از زندگی با خودم و تو لذت ببرم و خودم رو با هیچکسی مقایسه نکنم

      چون هرکس هرجایی هست سرجای خودشه

      خداجونم شکرت که هدایتم کردی به این کامنت زیبا

      بازم ازت ممنونم دوست خوبم

      در پناه الله یکتا همیشه شاد و سالم باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    ابوالفضل محمدی پیروز گفته:
    مدت عضویت: 1727 روز

    بسم الله الرحمان الرحیم

    سلام به استاد قشنگ و جذابم

    استاد جان ماشاالله چقدر جذاب شدید، چهره نورانی، تیشرت و کلاه ست و خوشگل، بدن خوش استایل️

    لذت داره دیدن شما با این همه زیبایی

    این فایل سراسر نور هست، بارها و بارها باید گوشش داد، با این بیان شیوا و قشنگ استاد، ندای توحیدی که استاد عباسمنش سر میده و آدم لذت میبره از این همه حس خدایی، از این همه ربوبیت

    کاش میشد به همه انسان های دنیا یاد داد، که بابا به والله همه چیز خداست، مبدا خداست، مقصد خداست، اول خداست، آخر خداست، هر چیزی که فکرش رو بکنی خداست

    خداست که به تو نفس میده هر لحظه، خداست که هرثانیه داره ضربان قلبت میشه، خداست که بهت موجودیت داده، خداست که بهت اسم داده، هویت داده، شخصیت داده

    توی زندگیم هرباری که به خدا اعتماد کردم برنده بودم، اتفاق های خوب برام افتاد، هر وقت که تسلیم بودم در برابر خداوند، خدا هر سری بهم گفت برو، منم رفتم دیدم عه چه خوب شد رفتم، هر سری گفت نرو و نرفتم بعدش گفتم حتما میرفتم بد میشد، نباید میرفتم

    اما ای دل غافل، که گاهی اوقات میشنویم چی میگه اما گوش نمیدیم، نمیدونم چرا، شاید بخاطر نفس سرکشی که داریم، شاید بخاطر بقیه، شاید بخاطر هزاران فکری که توی ذهنمون هست و اجازه نمیدیم خدا برامون تصمیم بگیره

    شب قدر پارسال بود، دوشب با خانوم رفتیم مسجد جمکران، خیلی هم عالی بود، شب سوم که شد یک ندایی درونم میگفت امشب خسته ای، نرو، بگو خانوم بشین خونه پای تلوزیون من خستم نمیتونم بیام

    ولی گفتم نه بخاطر خانومم میرم، حرف خدارو گوش ندادم، اون شب رفتیم و چنان جر و بحثی کردیم که خاطره تلخش هنوز یادم میفته یک جوریم میشه، با خودم میگم خدایا تو گفتی نرو، چرا من گوش ندادم؟

    اما وقتایی که خدا میگه پاشو فلان کارو بکن، اگر بلند بشی و انجامش بدی، نپرسی چرا؟ چطوری؟ فقط انجامش بدی

    میبینی آخ جوووووون، چقدر حاااااال میده️️

    دو هفته پیش یک شب نشسته بودم خونه، بهم گفت بزن بیرون، همش مِن و مِن کردم، باز گفت ابوالفضل پاشو بزن بیرون، آخر سر خودم رو از جا کندم و زدم بیرون، رفتم با ماشین افتادم توی خیابون رودخونه، یعنی جاتون خالی، هوای خنک، لذت بخش، آهنگ پلی کرده بودم میخوندم و لذت میبردم، فریاد میزدم خدایاااااا شکرت️️️️

    چه حالی دادی به من خدا جونم

    آقا من قسم میخورم به اسم قشنگش، به الله زیبا، به رب العالمین مهربونم، به خدایی که داره این سطر هارو مینویسه

    تو به حرفش گوش کن، پشیمون نمیشی

    فقط گوش کن، نگو خب چرا، نگو میترسم، نگو زشته، نگو بقیه خوششون نمیاد، نگو‌ نمیشه نگو…

    فقط بگو‌ چشم، چشم خدا جونم، چشم عشق مهربونم، تو منو هدایت کن، منو ببر اون بالاها بالاها، هرکاری تو بگی من میکنم، تو خدای منی، بابای منی، آقای منی، عشق منی خداجونم

    توی کسب و کارم مدیریت رو سپردم دست خدا، مشتری برام میاره عالی️️

    بهترین مشتری های دنیارو من دارم، هرجا میرم کار میکنم خیلی گرم و صمیمی باهام برخورد میشه، تا کار هم تموم میشه اجرت کار رو تمام و کمال پرداخت میکنند، منم میگم خدایا شکرت️

    چقدر شده توی کار منو راهنمایی کرده، من برق کش ساختمونم، یک با رفتم یک جا آیفون خونه خراب بود زنگ نمیخورد، رفتم پنل دم در رو باز کردم، برای اینکه ترتیب سیم ها یادم نره فیلم گرفتم ازش، پنل رو بردم تعمیرگاه گفت سالمه مشکل نداره، رفتم نشستم خونه یک گوشه فکر میکردم چطوری مشکل رو بفهمم؟ اتفاقی رفتم توی گالری فیلمی که از سیم کشی گرفته بودم دیدم، یهو انداخت توی دلم سیم زرد رنگ رو جایگزین سیم قبلی کن

    فرداش رفتم سرکار، هر کاری که میشد و احتمالش میرفت درست بشه رو انجام دادم، آخرش گفتم خدایا چه کنم؟ یاد سیم زرد رنگ افتادم که دیشب به دلم انداخت، سیم زرد رنگ و بستم و درست شد!!!

    خب ابوالفضل جون قربونت برم من چرا همون اول سیم زرد رنگ رو تست نکردی؟ چرا انقدر خودت رو اذیت کردی؟

    ببین رفیق من رنگ سیم رو بهت میگه، روش نصب رو بهت میگه، از کجا به کجا سیم بکشی رو بهت میگه، بهت میگه کدوم سیم فازه کدوم نول، بهت میگه کجا کار کنی کجا کار نکنی، بهت میگه کجا بری چه فایلی ببینی که کار رو یاد بگیری، مشتری برات میشه، برات تبلیغ میکنه

    دیگه چه کاری هست که دوست داری بکنی و کمکت نکنه؟

    من یک دفتری دارم باور هام در مورد ثروت و کسب و کار و عزت نفس رو نوشتم، تمامش رو خدا بهم گفته، خدا به دلم انداخته که اینجوری جمله بندی کن، روی این موضوع کار کن، باور جدید بهم میده، منو رشد میده، هرچقدر توی زندگیم دارم پیشرفت میکنم فقط بخاطر خداست️️️

    ای قربون اون اسمت برم خدا، چقدر اسمت قشنگه، چقدر تو منو دوست داری، هرچیزی ازت میخوام میگی باشه ابوالفضل، ا‌وکیش میکنم برات

    دستت رو بزار توی دست خدا و برو جلو، اون آفریده تورو، خلقت کرده، اون تورو بهتر از خودت میشناسه، بزار هدایتت کنه

    میخوای ازدواج‌ کنی؟ بهت میگه با کی

    میخوای رابطه ات بهتر بشه؟ بهت میگه چجوری

    میخوای کسب و کار خودت رو داشته باشی و پیشرفت کنی؟ قدم به قدم بهت میگه

    میخوای عشق و حال کنی؟ بهت میگه چجوری عشق و حال کن که از شادی فریاد بکشی

    تمام‌ وجودت رو لبریز کن از خودش، اول صبح بلند میشی بگو خدایا بریم که یک روز قشنگ دیگه رو بسازیم، مثل همیشه منو هدایت کن

    ببین این اصل الاصول هست، مبنا این دنیاست، پایه تمام باورهایی که داری توحیده

    توحید توحید توحید توحید توحید توحید

    هرچی میخوای از خدا بخواه

    همه کاره هست

    همه چیز رو میدونه

    قدرتش بی نهایته

    بهش وصل شو و لذت ببر

    باباجون لذت ببر

    عشق کن رفیق من

    زندگی با خدا عشقه عشق️

    خدا میبردت اونجایی که غم نیست

    فقط شادی هست

    فقط عشق هست

    فقط سلامتی و خنده هست

    فقط پول و ثروت و نعمت هست

    خداجونم مرسی که نوشتی و من لذت بردم

    عاشقتم️️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  5. -
    در حال تکامل گفته:
    مدت عضویت: 962 روز

    سلام به خانواده بهشتی ام

    استاد جان سلام

    امیدوارم حال دلتون عالی باشه

    .

    `ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی

    نروم جز به همان ره که توأم راهنمایی`

    .

    خدایا سپاسگزارم که هدایتم کردی به این فایل با ارزش

    خدا جونم مطمئنم منو به این فایل هدایت کردی تا تا فرمون زندگیمو بدم به دست خودت

    استاد از ته دل ازتون تشکر میکنم که این آگاه های ناب رو در اختیار ما میذارید و چقدر خوب به قول خودتون، خداوند هدایتتون می‌کنه و بهتون میگه الان بچه های سایت به چی نیاز دارن

    من چند وقت بود میخواستم بفهمم که این هدایت چیه، جنسش چطوریه، چطور هدایت میشیم و چطور متوجه میشیم و چگونه از خدا بخواهیم هدایتمون کنه و چقدر قشنگ و جامع و دقیق گفتید

    استاد شما خیلی تکی

    یادم باشه:

    _برای شروع هر کاری به جای بسم الله تنها، سوره حمد بخونم

    _علم و تجربیات خودم رو به خدا نسبت بدم که اون این علم و تجربه رو به من یاد داده

    _وقتی فکر می‌کنی میدونی دیگه نمی پرسی

    _هرچه بیشتر راه حل‌ها رو به خدا نسبت بدی راحت‌تر بهت گفته می‌شه

    _هدایت خدا از طریق آدم‌ها، شرایط و موقعیت‌های مناسب وارد زندگی ما میشه

    _می‌تونیم مثل استاد وقتی بین دو راهی هستیم نشونه بزاریم و نتیجه را به خدا واگذار کنیم

    .

    استاد جان منم توی نوجوانی و جوانی، ی ذهنیت هایی داشتم که شبیه شما بود

    مثلا همین که نشونه میگذاشتید که اگه مصلحتتون دانشگاه قبول شدن باشه قبول بشین و اگر قبول نشین میرین سراغ بیزینس

    ولی من با کلی شرک این درخواست رو داشتم، من اون موقع‌ها زیر فشار خانواده و توی اوج باورهای مذهبی بودم

    خداروسپاسگزارم که شمارو در مسیر من قرار داد تا راه رو نشونم بده و از جهل نجاتم بده

    ازتون بابت این فایل بی نهایت کاربردی سپاسگزارم

    هر کجا هستید در پناه الله یکتا شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند باشید در دنیا و آخرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  6. -
    ندابشارتی گفته:
    مدت عضویت: 1689 روز

    باسلام خدمت استاد و خانم شایسته

    روز 194

    در شروع کار در باشگاه جدید و ماه دوم،هدایت شدم به مسابقه و سفر به کیش و مسافرته 3روزه ک پر از خیرو برکتو عشق بود

    از ثبت نام در این مسابقه و همه چیزش،تسلیم بودم

    همش میگفتم خدایا من هیچی نمیدونم

    فقط میخام به تجربه ی عالی باشه تا انگیزه و ذوقم بیشتر بشه و بهم خوش بگذره

    مسابقه شروع شد

    من توی دسته ای بودم ک به صورت تک نفره باید مسابقه میدادم و البته دو نفره هم داشت

    من اولین تجربه ی مسابقم در این رشته بود

    هیچی از سختیو اسونیش نمیدونستم

    و یه نفره ثبت نام کرده بودم

    اسامی رو خوندن

    رفتیم به قسمت گرم کردن

    من اونجا کنار بقیه شرکت کننده ها،حضور داشتم

    باهاشون حرف میزدم و ..

    یک آن نمیدونم چجوری و چی شد

    ولی سرمو چرخوندم دیدم بچه ها رفتن توی مسابقه و تقریبا 5 دقیقست از مسابقه گذشته!!!!!!

    من این همه راه،از تهران تا کیش

    پروازو هتل،کنسل شدنه کلاسام

    حالا اومدم تا مسابقه و کنارشون بودم

    اما چجوری شد ک اونا رفتنو 5 دقیقه انگار من گوشو چشمم بسته شد…

    ارومه اروم بودم و خندم گرفته بود

    رفتم به سمت مسئول ثبت نام،گفتم من همینجا بودم چطور منو نبردن به سمت مسابقه؟؟؟ گفتن نه ما صدا کردیم

    خلاصه ازشون خواستم منو در دسته های پیشرفته تر ثبت نام کنن،گفتن نمیشه

    گفتم خب دسته های تیمی دو نفره

    گفتن نه خانم،دو نفره ک اصلاااا امکان نداره ماها قبل بسته شده… همون حین یکی گفت بامن تیم شو!!!!

    گفتم اره چرا ک نه

    گفت من دو ساعته دارم اینجا التماس میکنم بهم تیم بدن،چون مسابقه ی صبحمو خراب کردم مستقیم از پرواز اومدم سر مسابقه و وقتی ازشون خواستم ک تیمی شرکت کنم قبول نکردن! و الان تو اومدی اینجا گفتی تیمی،صداتو شنیدم

    هم زمانیی ک من هیچی ازش نمیدونستم

    و‌جقدررررررر خدا بچینه قشنگتره!!!

    اگه من با همون عقل خودم اون تک نفره رو شرکت کرده بودم نه تنها مسابقه رو خراب میکردم و حس بدیو تجربه میکردم،بلکه هیچ ذوقی برای ادامه ی این رشته نداشتم و …

    اما با اون معجزه و تسلیم بودن در مقابلش،وقتی هدایت به اون مسابقه ی دو نفره شدم،پنجم شدیم

    و پنجم شدن در اون مسابقه و اولین تجربه در کنار بهترین ورزشکارا،کم از اول شدن نبود

    به قدری برام لذت بخش بود

    به قدری من این خدا رو قربون صدقه رفتم ک خدایا من دوماهه راجب این مسابقه و تمریناتم و حتی سفرم هر لحظه بهت گفتم خدایا من هیچی نمیدونم هیچی بلد نیسم

    تو بهم نشون دادی ک‌چقدر‌پناهی

    چقدر محافظی

    چقدر شنونده ای

    چقدر برنامه هات شیرین ترو جذاب تره

    اون چشمو گوش بستنه من،ک اسممو بخوننو من نشنوم

    بین جمع بودمو اونا رفتن و من ندیدم..

    نمیدونم چطور به زبون بیارم

    وقتی به بقیه تعریف میکردم،همه با دلداری میگفتن اشکال نداره پیش میاد،تجربه ی اوله

    ولی نمیدونستن من اصلا نه تنها ناراحت نیسم بلکه ماتو مبهوتم از این معجزه و هدایت

    «در زمان مناسب میگه از کدوم مسیر برو»

    با تمام وجودم تجربش کردم هزاران بار

    ولی اینبار،منو از زمینو زمان کند

    خدایا عاشقتم

    و ازت سپاسگذارم ک درامد این ماه باشگاهو دو برابر ماه قبل کردی ک ما بتونیم یه سفر رویایی در کیش داشته باشیم و فیلمایی ک برای ابجی لیلا میفرستادم و همه چیز دقیقا مثل سفر به دور امریکا بودو چقدر به یاد استاد بودم

    استاد جانم،در ضمن دوباره خوابتونو دیدم

    یه حس خیلی نزدیکی میگه ایران هستین و قراره از نزدیک ببینمتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  7. -
    مریم ابراهیمی گفته:
    مدت عضویت: 1415 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربانم

    سلام به استاد عباسمنش عزیزم و استاد شایسته واقعا شایسته

    سلام به همه دوستان توحیدی این سایت

    به محض اینکه به فایل استاد گوش دادم این شعر زیبای مولانا در گوشم پیچید

    هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر * آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم

    هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر * رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر.

    یادمه که چون کارم خوب بود از مرکز رفتم به مدیریت بعد یه مدتی دیدم دارن انواع کارایی که مربوط به من نیست رو هم رو گردن من میندازن ( البته اون موقع من اصلا در مورد قانون اطلاعی نداشتم) من مخالفت کردم گفتم من فقط میخوام همون بخشی که بخاطرش اومدم مدیریت کار انجام بدم وگرنه بر میگردم مرکز ، و این به مدیر برخورد و منو به یه مرکز دیگه فرستاد و من اعتراض کردم و میخواستم به مرکز قبلی کنار دوستام برم و از اونجایی که فکر میکردم که باید رابطه و پارتی داشته باشم ، و برای خدا شریک قایل بودم . شرک داشتم و فک میکردم روال اینه ، همکارا میگفتن برو با این صحبت کن تا بره با مدیر صحبت کنه و رای شو عوض کنه من هم هی میرفتم با این و اون صحبت میکردم و هیچ فایده ای نداشت ، خیلی اذیت شدم ناراحت بودم حالم بد بود. در اون زمان نه معنی الخیر فی ما وقع رو میدونستم نه میدونستم توکل و اعتماد به خدا یعنی چی، نه خدا رو میشناختم و فکر میکردم خدا اصلا به من چیکار داره، وووووو

    و جالبه وقتی رفتم مرکز جدید خوبی پشت خوبی برام اتفاق افتاد طوری که همکارا میگفتن عدو شود سبب خیر به این میگن در صورتیکه خدای مهربونم برام برنامه ای دیگه داشت خدا رو هزار مرتبه شکر.

    مساله بعدی قرار بود در یه آزمون شرکت کنم و تازه با قوانین آشنا شده بودم، با خودم میگفتم خدا منو هدایت میکنه چی بخونم و خیلی ر احت

    آزمون رو قبول شدم و مصاحبه بعدش رو هم با توکل به خدای قشنگم قبول شدم، یادمه قبل مصاحبه تو ماشینم نشستم با خدا صحبت کردم و رفتم مصاحبه و 90 درصد سوالاتی از من پرسید که مثل آب خوردن بود برام

    استاد عزیزم من اصلا خدا رو نمیشناختم ، دوران دبیرستانم مذهبی بودم و خدا رو نمیشناختم بعد رفتم دانشگاه بعد از چند سال دیگه با خدا کاری نداشتم البته هرجا صحبت از خدا بود میگفتم خدای من مهربونه عاشقمه دوستم داره ولی معنی اینارو نمیدونستم ، با اینکه سالها بود بخاطر گوش دادن به اخبار و مسایل سیاسی دیگه همون خدایی رو قبلا میشناختم کنار گذاشتم ولی همیشه ته دلم بود خدا این خدایی نیست که اینا میگن همیشه دوست داشتم خدای واقعی رو بشناسم و خدای قشنگ . بخشنده و مهربونم منو به این سایت الهی کشنوند و دیدم قلبم دنبال همین خدایی که شما برامون ازش از سیستمی بودنش از مهربونیش از غفور بودنش از بخشنده بودنش وووو گفتید ,بوده . البته میدونم تازه شروع کارمه و این روزا بیشتر بیشتر دارم خدا رو در زندگی روزمره به یاد میارم . دارم سعی میکنم در کنارم بیشتر حسش کنم بیشتر به یادش باشم تا به یادم باشه و امیدم به خداوند باشه که دستمو تو این مسیر بگیر که بیشتر تسلیمش باشم بیشتر سپاسگزارش باشم ،

    استادم صمیمانه از ته ته ته قلبم از شما بخاطر اینکه ما رو با خدای .واقعی آشتی دادین و آشنا کردین سپاسگزارم

    خداوند مهربان حال خوب بیشتر و حال خوب بیشتر و حال خوب بیشتر نصیب شما استاد بزرگوار کنه

    در پناه خداوند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  8. -
    سمیه چنکشی گفته:
    مدت عضویت: 1625 روز

    باسلام خدمت استاد گرامی وعزیزم که توحید را به من آموخت ومن باشما خدارو شناختم درست 7 ماه بعد از آغاز پندمیک در ایران هدایت شدیم برای خرید زمینی در شمال کشور که به لطف خداوند کارهای خرید و سند به نام زدن و … به آسانی انجام شد بعد از مدتی که برای پروانه ی ساخت اقدام کردیم بااینکه مجوز داشتیم بهمون گیر دادن که قانون عوض شده وزیر 200 متر مجوز نمیدن و… خلاصه همه میگفتن که یا بتید خلافی بدین 20 ملیون سال99 یا باید 20 متر از زمین بغلی رو بخرید یا اصلا نمیشه خلاصه اما از همون اول حرف من به همسرم یک کلمه بود ماپول اضافه به کسی نمی دهیم یا رشوه به کسی نمی دهیم که فلان اقا فلان فرمان دار یا فلان بخش دار و… کارمان رو درست کنن خیلی دوندگی کردیم و پرونده ی زمین هر شش ماه به کمیسیون میرفت وجواب منفی بود تو این مدت ما به یک طرز فکر هم زمان با همسرم رسیدیم مارو غرور گرفته بود درسته در کلام نه ولی در ذهنمان ما مغرور شده بودیم هرکسی حرفی میزد ناخود آگاه در ذهنمان به این فکر میکردیم که ماهم داریم بزارید بسازیم ببینید بله استاد ما مغرور شده بودیم ما منتظر بودیم که آنجا رو یک ویلای لوکس بسازیم وبه همه پز بدیم آخرین کمیسیونی رفت زمین وباز نتیجه منی بود تسلیم خدا شدیم خدایا تو این زمین رو خریدی برای ما تو هم مجوزشو بگیر رها کردیم تو این مدت فایل قدرت از آن خداست وانجا که شما تواین فایل میگفتید که اوکی بنده خدا هیچ کارس و خدا بهترشو بهم میده من همش تو ذهنم تکرار میکردم که فرماندارو بخشدار و ده دار چه کارن قدرت از ان خداست یک روز که سفری به شمال داشتیم تصمیم گرفتیم که برویم آنجا وشب را در زمینمان بخوابیم وخوش بگزرونیم از انجا که زمینی که داریم چها دیوار ودر دارد خیلی راحت می شد توش چادر زد وبدون مزاحمت داخلش ماند استاد ما این کار رو کردیم وخیلی شب وروز عالی رو دراین زمین با خانواده گذرانیم بعد که برگشتیم بدون اینکه ما چیزی رو از کسی بخواهیم دستان خدا دست به کار شدن دهدار زنگ زد و گفت با زمین شما موافقط شده ومیتونی بیای ومجوزو بگیری استاد اصلا باورمون نمیشد همانجا گفتم خدایا شکرت خدایا شکرت می دونستم که تو بالاترین قدرتی استاد بدون هیچ پرداختی بدون هیچ رشوهای بدون هیچ پاتی ای مجوز داده شد استاد تو این مدت هیچ وقت تسلیم بندهی خدا نشدم وهیچ وقت قدرت رو به غیر خدا ندادم وتسلیم خدابودم که شدشد نشد خیره خدا بهترشو بهم میده می خواستم اینو اینجا بنویسم که یادم نره کهما هستیم که شرایط را رقم میزنیم به لطف الله مهربان که قدرت از آن اوست واینکه تسلیم بودن در برابر قدرت خداوند انسان رو به خواسته هایش می رسونه واینکه اوست که همه ی کارهارا انجام میدهد و ما هیچ هستیم

    خدایا تنها تورا می پرستم وتنها از تو یاری می جویم

    خداوندا مارا لحظه ای به حال خودمان وا مگذار آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  9. -
    mj گفته:
    مدت عضویت: 859 روز

    سلااااااام ب استاد عزیزم و بچه های سایت عباس منش

    استااااااااد این فایل چقدررررررر زیبا بود . بخدا من چندین ساله دنبال ی جوابی بودم و الاااااان بش رسیدم .

    پسررررررر الان میفهمم چرا اینقد زمانی ک مغرور شدم ضربه خوردم . الان میفهمم چرا وقتی منم منم میکردم و ب قول استاد وحشی بازی میکردم چقدر ضربه میخوردم .

    بخدا همین چن روز پیش خیلی مغرور شدم نسبت ب رانندگی با موتور . بعد همش میگفتم اقاااا من فلانم من رانندگیم عالیه من تا حالا زمین نخوردم من بهترین رانندم ، بعد رفتم چن قدم جلو تر ب بدترین شکل ممکن خوردم زمین و همون لحظه چقدر من ضایع شدم و خدا چ پس گردنیی ب من زد . یعنی دقیقا همون لحظه من فهمیدم نتیجه ی این غرورم رو .

    بخدا قسم زمانایی ک مغرور شدم و منم منم کردم همون لحظه بلاسرم اومد ن بعدش . دقیقا زمانایی ک مغرور شدم و خودمو گنده نشون دادم چقد سیلی خوردم .

    استااااد من چقدر منتظر چنین فایلی و چنین جوابی بودم .

    بخدا حرفاتون حقیقته محضه .

    بخدا من حرفاتونو تجربه کردم و واقعا چقد خدا منو دوست داشت ک همون لحظه وقتی ک مغرور شدم ، قشنگ با پس گردنی بهم فهموند ک اقاااا فک نکن ی توانایی عجیب و غریب داری ، همه ی کاراتو من دارم انجام میدم .

    استاد ازت ممنونم بخاطر این فایلتون بخدا وقتی ک داشتم گوش میدادم این فایلتونو دقیقا یاد چند روز پیش افتادم زمانی ک مغرور شدم و خوردم زمین .

    اما جالب اینجاست زمانایی ک مغرور نمیشدم خیلی خیلی خوب رانندگی میکردم و هیچ اتفاقی برام نمی افتاد .

    الان میفهمم ک چقد من از مسیر دور بودم و خدا چقد منو دوس داشت ک با پس گردنی منو اورد توی مسیر .

    خدایاااا شکرت بخاطر این همه آگاهی .

    بخدا توحید همه چیزه .

    الان ک دارم فک میکنم می بینم توحید همه چیزه و چقد آدم میتونه توحیدی باشه و توحیدی عمل کنه .

    چقد این فایل ارزشمنده . چقد منو توی فکر فرو برد .

    از خدا میخوام کاری کنه همیشه توی مسیر تواضع و فروتنی گام بردارم ن توی مسیر منم منم و تکبر .

    شاد و سلامت و پیروز باشید .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  10. -
    لیلا طهماسبی گفته:
    مدت عضویت: 3489 روز

    به نام تنها نیروی عالم، خداوند مهربان و وهابم

    سلام استاد نازنینم و دوستان ارزشمندم.

    خدایا من به هر خیری که از تو به من برسه همیشه فقیرم.

    پروردگار نازنینم بازم باهام واضح صحبت کردی وقتی دیروز با خوندن قرآن آگاهم کردی که به هیچ کسی تو ذهنم قدرت ندم که نتیجه ش عذابه و فهمیدم باید برگردم به مسیر توحید مسیر قدرت دادن فقط به تو و درست مثل زمانی که با فایل توحید عملی 10 باهام صحبت کردی اطراف منو خالی کردی دورمو خلوت کردی و تو این سکوت بیشتر و آرامش بیشتر چند روزه، پیام خودتو به قلب من دادی و ذهن و قلب منو با آرامبخشترین و شادی آفرین ترین و قدرتمندکننده ترین آگاهی ها پر کردی از تو سپاسگزارم پروردگار مهربان من که همیشه اینجوری واضح با من صحبت میکنی تا مسیرمو اصلاح کنم تا نعمتهاتو جاری کنی بیشتر و بیشتر توی زندگیم که هر وقت تو رو دیدم هر وقت تو ذهنم فقط تو بودی و نه کس دیگه و فقط از تو خواستم خواسته های قلب منو به من دادی و راضیم کردی.

    کجاها خاشع و متواضع بودم و اجازه دادم خداوند هر روز هدایتم کنه و نگفتم من بلدم من میدونم؟

    6 ماه پیش که با هدایت خدا از کارم بیرون اومدم و بازم با هدایت خدا یه سفر رفتم تهران تا اوضاع رو اونجا بررسی کنم و بازم با هدایت خودش برگشتم، ایده ای نداشتم که چیکار کنم به پول نیاز داشتم جسمم خیلی ضعیف شده بود در اثر کار زیاد و استراحت کم و تغذیه نامناسب. رابطه عاطفی نداشتم و به شدت احساس تنهایی و غم و ناکامی داشتم. اونموقع به شدت و خاضعانه از خدا هر روز کمک میخواستم و تلاش میکردم هر کاری رو میگه بشنوم و همونو انجام بدم ، انجام دادم متواضعانه تا جایی که تونستم هر روز و متعهدانه انجام دادم .. خداوند مکانی آرام و راحت وزیبا شد برام آرامش پیدا کردم با هدایتهای هر روزه خداوند، جسمم سالم و قوی شد، از جایی که فکر نمیکردم پول به حسابم واریز شد.. عزت نفس و اعتماد به نفسم ترمیم شد به لطف هدایتهای هر روزه خداوند. بهم گفت همون کار تدریس و تولید محتواتو ادامه بده یه مهارت پولساز جدید سر راهم قرار داد تا یاد بگیرم .. با نازنینترین و موفقترین آدمها دیدار کردم و با دوستانی ناب و توحیدی و متوکل آشنا شدم که در کنارشون خداوند به عالیترین شکل منو رشد داد هر بار. به یه سفر عالی دعوت شدم که از ته قلبم دوست داشتم برم و بینهایت لذت بردم. وقتی 5 ماه آخر سال 1402 رو بررسی کردم دیدم چیزهایی که همیشه میخواستم رو تجربه کردم و برام اتفاق افتاد خواسته هایی که همیشه میخواستم ولی نمیشد اتفاق افتاد و تجربشون کردم براحتی و خدا قلبمو راضی کرد هر بار و همه چیز از وقتی شروع شد که توی تابستون 1402 شروع کردم به خوندن قرآن و تسلیم شدن در برابر خداوند و خداوند اول اونچیزهارو که باید از زندگیم حذف میشد تا آرام بشم از زندگیم حذف کرد افراد و موقعیتهای نامناسب رو از زندگیم حذف کرد و بعد آرامش و شادی و اتفاقات عالی رو به زندگیم وارد کرد و اینا همه نتیجه تسلیم شدن در برابر خداوند بود نتیجه هر روز متواضعانه و عاجزانه خوندن خداوند قادر و مهربان بود نتیجه اظهار عجز و ناتوانی و ندونستن در برابر اون بود که باعث این همه تغییر و خیر و برکت و رضایت قلبی در زندگیم شد.

    و کجاها در زندگیت متکبر و مغرور شدی در مقابل خداوند و گفتی من بلدم خودم درستش میکنم و نتیجه چی شد؟

    خیلی جاها در زندگیم وا ندادم خودمو نسپردم به خداوند سخت تلاش کردم و فکر کردم باید درستش کنم خودم درستش میکنم و زور زدم و مقابله کردم و تسلیم نبودم و اعتماد نکردم چون بسیار آدم مغروری بودم چون خیلی زیاد فکر میکردم و میکنم خودم توانایی و قدرت اینو دارم که شرایطمو تغییر بدم چون در مقابل خداوند بی قدرت نیستم هنوز چون در مقابل خداوند نگفتم نمیدونم عاجزم تو برام انجامش بده نگفتم برای من سخته یعنی اصلا ذره ای توان و قدرتشو ندارم و هی زور زدم و زور زدم و زور زدم و خودمو و زندگیمو نسپردم بهش بلکه هی تقلا کردم برنامه ریزی کردم با عقل خودم دو دوتا چهارتا کردم نشستم گفتم دقیق میشم تا این پازلو مننن حلش کنم اما نگفتم خدایا تو کمکم کن یعنی فکر میکردم که دارم میگم اما غرور و تکبر در من خیلی قویتر از این حرفها بود که اجازه بدم به اون که اعتماد کنم به اون که خودمو بسپرم به اون .. میخواستم خوب مسائل رو بررسی کنم که یه وقت بیگدار به آب نزنم و اینجوری دستای خدای خودمو سفت بسته بودم و قدرتی برای خدای خودم نذاشته بودم که به بهترین شکلی که اون میدونه و من نمیدونم منو به اونچه میخوام برسونه و نتیجه هم که معلومه تلاش بیفایده و نرسیدن های زیاد بوده نتیجه عدم موفقیت بوده نتیجه زور زدن بیشتر و از پا افتادن و خسته و ناامید شدن بوده نتیجه سوالای بی جواب بوده که چرا پس نشد؟ من که این ظاهرو دارم این هوش رو دارم این توانایی هارو دارم پس چرا هیچ نتیجه ای نگرفتم و جواب فقط یه چیزه چون مغرورانه خواستی خودتتتت حلش کنی خواستی خودت برسی چون از خدا نخواستی از خودت خواستی و فک کردی با زور زدن میشه . عه نشد؟ حتما باید بیشتر زور بزنم و بازم نشد و نشد و نشد تا خسته و درمونده شدم بالاخره و دیگه نای راه رفتن برام باقی نموند. امیدوارم فهمیده باشم که نمیتونم . امیدوارم فهمیده باشم که باید وا بدم از عهده من خارجه اون میدونه و من نمیدونم امیدوارم ذره ای قدرتش رو برای دادن هر موفقیتی که میخوام باور کرده باشم امیدوارم به بی قدرتی محض خودم در مقابلش پی برده باشم . امیدوارم درک کرده باشم که یه وظیفه دارم و اونم اینه که اعتراف کنم که نمیدونم که نمیتونم و همه ی امورم رو و هر موفقیتی که میخوام رو عاجزانه از خودش بخوام.

    استاد عزیزم سپاسگزارم که با این فایل بازم اصل داستان رو به ما یادآوری کردین.

    دوستان عزیزم سپاسگزارم برای کامنتهای فوق العاده ارزشمندتون.

    با عشق.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای: