توحید عملی | قسمت 9
این متن خلاصهای از فایل این قسمت میباشد، اما برای درک کامل و عمیقترِ مفاهیم، حتماً خود فایل را به طور کامل گوش دهید.
استاد عباسمنش در این قسمت، درسهایی عمیق در باب توحید، توکل و مهمتر از همه، تواضع در برابر خداوند به ما میآموزد. نخستین و محوریترین آموزه، درسی است که از ماجرای هدایت مادر موسی (ع) بهدست میآید: اهمیت بینظیر ایمان در لحظات ترس و تردید.
زمانی که خداوند به مادر موسی وحی میکند که فرزندش را به نیل بسپارد، واژه کلیدی «نترس و غمگین مباش» بیانگر این حقیقت است که ترس و غم منشأ تمام تصمیمات اشتباه هستند و تصمیمات ما تنها زمانی میتوانند مسیر هدایت را دنبال کنند که از سر ایمان و توکل مطلق گرفته شده باشند.
توکل، تنها یک کلمه نیست، یک عمل است؛ عملی که در اوج نگرانی، به ما آرامش خاطر میدهد که خداوند هوایم را دارد، حتی اگر هیچ نشانهای از امنیت در ظاهر دیده نشود. این همان گامی است که دروازههای رزق و فزونی را در مقابل ما میگشاید.
درسی عمیقتر که در بطن این توکل نهفته است، قانون و وعده تحقق قطعی خواسته است که در شعر پروین با این بیت زیبا حضور یافته است: «رهرو ما اینک در منزل است»
از دیدگاه خداوند، لحظهای که شما قدم اول را با ایمان برمیدارید، نتیجه مطلوب و دلخواه شما از قبل محقق شده و کار انجامیافته است. تردید و شک، همان «پردهای» است که ما را از دیدن این حقیقت محروم میسازد. تردید همواره نجواهای شیطان است که وعده فقر و ناکامی میدهد، درحالیکه خداوند وعده فراوانی و رحمت. بنابراین، بزرگترین دشمن ما در مسیر موفقیت، شک و تردیدی است که ما را وامیدارد دست حق را ببینیم اما نشناسیم.
باید همواره به یاد داشته باشیم که شیوه خداوند، عدل و بندهپروری است. هرگز نباید این گمان کفرآمیز را به ذهن راه داد که خداوند ما را فراموش میکند یا از وعدهای که داده غافل میشود. بلکه هر آنچه دریافت میکنیم، نتیجه اعمال و باورهای خود ماست.
سپس شعر پروین به درس عظیم ناسپاسی و عُجب انسان میرسد و حکایت نمرود را بهعنوان تمثیلی برای وضعیت همه ما به کار میگیرد. پروردگار با مهربانی مطلق، از کودکی خردسال و بیپناه، در میان امواج هولناک دریا محافظت میکند و تمام عوامل هستی — از سنگ و قطره و باد گرفته تا گرگ و دزد — را فرمان میدهد تا محافظ و مربی او باشند. اما پیام معنوی اینجاست: پس از آنکه بنده در امنیت و آسایش قرار میگیرد، بهجای سپاس و فروتنی، دچار عُجب و خودپسندی میشود. این همان لحظه خطرناکی است که بسیاری از ما، پس از حل مشکلات و دستیابی به موفقیت، ناخواسته تجربه میکنیم و با خود میگوییم:
«نمیخواد، خودم پیداش کردم.»
این خودبینی، ریشه تمام ناسپاسیها و تبدیل نعمت به نقمت است. هر فردی که فراموش میکند که دست قدرتمند پروردگار بوده که در ضعف ناجیاش بوده است، بهسرعت به فردی چون نمرود تبدیل میشود که لاف خداوندی میزند و موفقیت خود را به «علم، نفوذ، ژنتیک یا شرایط» نسبت میدهد. اینجاست که متواضع بودن و متواضع ماندن در برابر خداوند، کلید اصلی باز نگهداشتن درهای نعمت است. این نکته ظریفی است که در دوره احساس لیاقت میآموزیم تا ضمن اینکه احساس لیاقت بیقیدوشرطی درباره تجربه نعمتهای خداوند در وجود خود پرورش دهیم، همزمان در برابر خداوند بسیار متواضع و فروتن بمانیم و اعتبار آنچه خداوند به ما ارزانی داشته را نه به عقل خود، بلکه به فضل خداوندی بدهیم که ذات ما را لایق نعمتها آفریده است.
درک و اجرای این نکته ظریف در مبحث احساس لیاقت، ما را از افتادن در دام غرور مخربی نجات میدهد که ما را ناسپاس میکند و اتصال ما را با خداوند قطع میکند. زیرا وقتی در پیشگاه خداوند، غرور جایگزین تواضع میشود، آنوقت خداوند ما را به عقل خودمان واگذار میکند.
در داستان نمرود میبینیم که غرور و ناسپاسی این بنده در برابر رَبّ به آنجا ختم شد که خداوند به سادگی و با کوچکترین مخلوقش یعنی یک پشه، قدرت مطلق خود را به رخ کسانی میکشد که تواضع در برابر رَبّ را فراموش میکنند و اعتبار آنچه خداوند از فضل خود به آنها داده را به عقل انسانی خود میدهند. این یک کلید است که: «به اندازهای که در مقابل خداوند فروتن هستیم، به همان اندازه نعمتهای خداوند را در زندگی خود پایدار میکنیم.» سطح سربلندی و عزت ما در مقابل «غیر خدا» (مسائل، افراد، شرایط و…)، دقیقاً متناسب است با میزان فروتنی، درک نعمت و سپاسگزاری ما در محضر پروردگار. هرچه سر ما در مقابل خداوند پایینتر باشد، سرمان در برابر جهان بالاتر خواهد بود.
تمرین این قسمت:
با توجه به مفاهیم این قسمت، به این پرسشها فکر کنید و در بخش نظرات این قسمت به آنها پاسخ دهید:
۱. لحظه نجات الهی: به یاد بیاورید زمانی را در زندگیتان که با یک مشکل بزرگ، یک طوفان مالی، عاطفی یا جسمی روبهرو بودید و پس از ناامیدی از راههای انسانی، با تمام وجود رو به درگاه خداوند آوردید و مسئله به شکلی معجزهآسا حل شد. آن اتفاق چه بود؟ لطف خداوند در حق شما چگونه تجلی یافت؟
۲. لحظه فراموشی فضل خداوند: آیا میتوانید لحظهای را بهخاطر بیاورید که پس از آن نجات معجزهآسا یا موفقیت بزرگ، دچار غرور شدید و ناخودآگاه فکر کردید که: «من خودم این کار را انجام دادم» یا موفقیت را به عوامل بیرونی (مثل زرنگی یا شانس) نسبت دادید؟ این «نمرودِ درونتان» در آن لحظه چه گفت و این غرور و منیت چه عواقبی برای شما داشت؟
بررسی این دو تجربه به ما یاد میدهد، همانطور که به عوامل بیرونی باج نمیدهیم و آنها را خدای خود قرار نمیدهیم، در برابر خداوند همواره نهایت فروتنی را داشته باشیم تا جریان فضل خداوند به زندگیمان باز بماند.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری توحید عملی | قسمت 9574MB38 دقیقه
- فایل صوتی توحید عملی | قسمت 937MB38 دقیقه






سلام و تحیت خداوند نثار پاکیزه خداوند
وقتی پیام سراسر نورت رو دریافت کردم تعجب کردم که این کامنت جواب کامنت 8 ماه قبلی است که برایت نوشته ام! ولی سریع کامنتم رو بیاد آوردم! میدونی چرا؟ چون بقول معروف خیلی دست و پا زدم تا این کامنتمو ببینی! منو تصور کن که هی دارم بالاو پائین میپرم ودودستامو تکون میدم تا منو ببینی اونم وقتی روبرویتم ولی انگار هاله ای نامرئی مانع دیدنت میشه چون خداوند پلن بهتری برات داره که عقل ناقص ما بهش قد نمیده، ما مو رو میبینیم و او پیچش مو. جالبه بدونی تو یه کامنت دیگه هم به این کامنت برایت اشاره کردم ولی مگه ما کاره ای هستیم در برابر قدرت مطلق هستی. حتی اگه هر روزم بهش اشاره میکردم نگاهت آنرا نمی دید چون وقتش نرسیده بود، چون خداوند نمی خواست که ببینی و خودش پلن بهتری رو برات چیده بود که از درک ما عاجز است.این کامنتت نه تنها برای تو نشانه بوده بلکه برای منم نشانه است تا کم تقلا کنم و به زمانبندی خداوند بیشتر اعتماد کنم و ایمانم را قویتر کنم که خواسته های ما پاسخ داده شده و در زمان مناسبش دریافتشان خواهیم کرد
پاکیزه جان عزیزم میدانم چنان ارتباط زیبایی با خداوند داری که خداوند روی دوشش سوارت کرده و خودش بهترین راهنما و هدایتگر تو به سمت خواسته هایت است. فقط از ما می خواهد بیشتر بهش ایمان بیاوریم و بیشتر بهش تکیه بدیم و بیشتر قدرت مطلق زندگیمان را بهش بدهیم، آنوقت میبینیم که همه کار برایمان میکند.شاید درک این کامنت هم برای من ماه ها زمان ببرد چون همه چیز فرکانس و مدار و تکامل است. از صمیم قلبم در این لحظات صبحگاهی برایت بهترین اتفاقات رو آرزو میکنم و به اجابتش ایمان دارم زیرا این وعده خودش به شجاعان است. منتظر خبرها و اتفاقات و نتایج خوبت خواهیم بود. خواهر نازنین و فرشته خوش قلب خدا. در پناه حق، یا حق
سلام و درود خداوند بر شما دوست عزیز
ممنونم از اینکه به الهام قلبی تون گوش دادید و خواسته خداوند را عمل نمودی. انگار همین یکی دو روز قبل بود که با خودم گفتم چند وقته کامنتی برام نمیاد و همون لحظه پاسخ اومد که وقتی ورودی نداشته باشی؛ انتظار داشتن خروجی هم نباید داشته باشی! و دیدم درست میگه من چند وقتی است که در کامنت نوشتن در قسمت فایلهای عمومی سایت تنبلی میکنم و همین هم سبب افت فرکانسم شده است. و برایم واضح شده است که نوشتن و بودن دائمی در سایت بهترین؛ بهترین راه کنترل ورودی ها و افزایش فرکانسم است.
ریحانه عزیز کامنتت برایم نشانه و پیامی از طرف خداوند بود. هیچوقت خداوند دیر نمی کند و همیشه و همواره حواس و نگاهش به ماست. داشتم توی حال جلسه ای از دوره 12 قدم رو با گوشیم نگاه میکردم و نت برداری میکردم که یه استراحتی به خودم دادم و اومدم اتاقم و یه حسی بهم گفت لپ تابو روشن کن و سری به سایت بزن! با اینکه همین چند لحظه پیش قبل پا شدن اینکارو کرده بودم ولی به حسم عمل کردم و وارد سایت شدم و در کمال تعجب دیدم که نقطه آبی کنار اسمم (چشمان خدا) برایم روشن است. با ذوق رفتم رو صفحه کامنت های دریافتی و وقتی دیدم کامنت برای فایل توحید عملی است تلنگر بیشتری خوردم. در هینی که داشتم کامنتتون رو میخوندم صدای اذان هم بگوشم میرسید و این گونه خداوند برایم سنگ تمام گذاشت و نمازی خواندم با حضور قلب و چشمانی خیس و دلی که در مدار اتصال بود. اتصال و کانکت به انرژی ای که بزرگترین و قدرتمندترین و خالق کل هستی است. یبار دیگه اومدم و کامنتت رو خوندم. از توحید نوشته بودی. همان لحظه در ذهنم بولد شد که وقتی به خدا در زندگیمان قدرت میدیم؛ خداوند بهمون عزت میبخشه. میشه راجع به این موضوع ساعتها نوشت و مثال آورد از زندگیمان.
کامنتت سبب شد دوباره کامنت خودم در این صفحه و بعضی کامنت های دوستان عزیزم رو مرور کنم و خاطرات زیبایی در ذهنم مرور بشه. کامنت خودم رو در جلسه چهارم کشف قوانین خوندم و ممنونم که این کامنت رو برایم در اینجا نوشتید تا نشانه واضح تری باشه برایم و بنوعی منم با پاسخ دادن به این کامنت دوباره در مدار کامنت های عمومی سایت قرار بگیرم و بنوعی آشتی دوباره ای داشته باشم با این قسمت. جالبه بدونید جلسه ای که در حال نت برداریش بودم هم موضوعش در خصوص هدایت و دیدن و عمل به نشانه ها بود. همانطور که برای شما پر از نشانه بود که در کامنتتون گفتید. و این درک و ایمان ما رو به نیرویی که داره کارها و اتفاقات رو اینگونه بی نظیر هماهنگ و مدیریت میکنه و اتصالها رو برقرار میکنه بیشتر و بیشتر میکنه. و چه جایی بهتر از این صفحه برای من که باز مرور کنم و تعظیم کنم و سپاسگزار این قدرت لایزال و بی انتها باشم. از شما هم ممنونم بابت این کامنت زیبا و طولانی ای که نوشتید که خودش پیام واضحی بود برایتون در برابر مقاومت هایی که برای نوشتن دارید. یاد حرفهای دوست عزیزم سعیده جان افتادم که میگفت این ردپاها و کامنت هایی که مینویسیم مانند نوری اند که به کمکمان میان و تاریکی های زندگیمان را محو می کنند. تولدتون هم با تاخیر بهتون تبریک میگم و آرزو میکنم همیشه احساستون به همین زیبایی و به لطافت باران باشد. در پناه حق دوست عزیز
سلام و درود خداوند بر دوست عزیزم فاطمه نازنین
فاطمه جان دیدن این کامنتت و اتفاقات و همزمانی هایی که دیروز برایم افتاد هنوز هم یادآوریش مو رو به تنم سیخ میکنه و با گذشت یکروز هنوز هم دچار شوک و بهت هستم! کامنتم ممکنه طولانی بشه که از همین ابتدا ازتون پوزش می طلبم.
داستان از اینجا آغاز شد که عصر دیروز جلسه 19 دوره همجهت با جریان خداوند را در دفترم نت برداری کردم و یه حسی بهم گفت که پیام بده به مستاجر مغازه ات در مهران که مدت زمان اجاره اش آخر این ماه تموم میشه و برای قرارداد سال جدید کسب تکلیف کن که آیا تمدید میکنه یا تخلیه.
این یکی از عادت های منه که یکماه مونده به پایان قرارداد شرایطم رو برای تمدید اطلاع میدم که مستاجر فرصت لازم برای تصمیم گیری بهتر رو داشته باشه. و قصدم انجام همین کار بود اما به دلایل مختلفی به تعویق افتاد و هر بار حسی در من مانع میشد و من هم یاد گرفتم تا حد امکان مقاومتم رو کم کنم و اجازه بدم جهان و خداوند کارها رو برام انجام بده. به همین دلیل وقتی مانع از میان برداشته شد و نشانه ها زمان مناسب انجام اینکار را تائید کردند من پیام دادم به مستاجرم و نظرش رو جویا شدم. پس از چند دقیقه ایشون تماس گرفتند و در کمتر از دو سه دقیقه به توافق رسیدیم و قول و قرارها رو گذاشتیم و فقط موند یه زمانی رو برای امضاء قرارداد با همدیگه هماهنگ کنیم. چند زمان رو با هم برای امضاء قرارداد پیشنهاد دادیم اما هر بار یکیمون با اون زمان اوکی نبود. و قرار شد بعدآ یه زمانی رو هماهنگ کنیم که یا اون بیاد ایلام یا من برم مهران برای امضای قرارداد.
پس از قطع مکالمه یه حسی عجیب منو ترغیب به رفتن به مهران و امضای قرارداد میکرد و بقدری این کشش و نیرو قوی بود که من توان مقاومت در برابرش را نداشتم. با این حس از زمان آشنایی با استاد بیشتر آشنام. حسی که به سرچشمه آرامش و یقین هستی متصله و نجواهای ذهن در برابرش از وزوز پشه ای در دوردست ضعیفتر می نمود.
ساعت 5 عصر بود. نجوا آمد که اصلا چرا صبر نمیکنی تا اون بیاد ایلام؟ نجوا آمد که الان بخوای حرکت کنی یکساعت راهه و تا بخواهی برگردی شب شده! نجوا آمد که همین چند لحظه قبل همسرت گفت که هر وقت خواستی بری مهران منم میام و الان رفته پیاده روی با دوستش! اما تصمیم گرفته شده بود. تماس گرفتم با همسرم و اطلاع دادم که دارم میرم مهران و همسرم در کمال تعجب فقط یک جمله گفت که به شینا بگو اگه دوست داره همراهت بیاد ولی اصرار بهش نکن و بعدش گفت خدا بهمرات مراقب خودت باش. بعد از اتمام مکالمه ام با همسرم به دخترم گفتم من دارم میرم مهران اگه دوست داری همراه خودم ببرمت ( چون پارسال همراهم اومده بود و اونم داستان خودش رو داشت که در سایت نوشته ام) و شینا هم گفت نه مرسی من خونه میمونم.
لباس پوشیدم و ادکلن زدم و خواستم سوئیچ رو بردارم که باز همون حس بهم گفت که سوئیچ پراید رو بردار تو با پراید خواهی رفت! باز ذهن تقلای بی حاصلی کرد که تو این وقت اگه ماشین خراب شد چی؟ اگه تصادف کردی که این ماشین ایمن نیست و داری جونتو به خطر میندازی! اصلا مردم چی میگن نمیگن چرا اون یکی ماشین رو سوار نشدی و ما رو هم تو دردسر انداختی اگه ماشین خراب بشه یا تصادف بشه… همه اینها در کسری از ثانیه از ذهنم گذشتند اما قدرت و نیرویی برای تغییر تصمیمم نداشتند.فایل جلسه 20 دوره همجهت با جریان خداوند رو که یکساعت بود پلی کردم تا در مسیر گوش بدم. حس و حال عجیب و خوبی داشتم. با خودم گفتم حتی اگه این آخرین لحظات عمر من باشه من با عشق به استقبالش میرم و مطمئنم که این بهترین زمان برای این اتفاق خواهد بود و اینگونه نجواهای ذهنم که بسیار ضعیف بودن کن فیکون شدن. دقیقا با اتمام فایل من در روبروی مغازه ام بودم منتها در اونطرف بلوار. حتی اینکه کجا باید پارک کنم هم بهم گفته شد. و بهم گفته شد که پس از امضای قرارداد همین مسیر رو که به انتهای شهر سمت امامزاده و گورستان شهر میرفت ادامه دهم و نماز رو در امامزاده بخونم و از کمر بندی شهر به سمت ایلام برگردم.
ادامه کامنت در صبح شنبه (دیشب یه جایی مهمون بودیم و نشد که کامنتم رو تموم کنم)
نیرویی منو بد جور منو به اون سمت می کشوند که راز و نیازم رو با خداوند آنجا انجام دهم.
حضورم در مغازه و امضای قرارداد 30 ثانیه طول نکشید. مستاجرم همه چیز رو آماده کرده بود و با روی گشاده پذیرای من شد. امضا زدم و ازش خدا حافظی کردم و راهمو به سمت امامزاده کشیدم. در صحن زیبای امامزاده سید حسن چندین خانواده نشسته بودن و از آخرین ساعات روز تعطیل خودشون لذت میبردند . بعضی مشغول گپ زدن و دورهمی بودن و بعضی مشغول کباب کردن و شام خوردن. وضو گرفتم و وارد امامزاده شدم . انگار فرشهای امامزاده رو داده بودن قالیشویی و یه فرش برای نماز خوندن گذاشته بودن . الان که دارم فکر میکنم میبینم در این مدت چندبار به این الگوی تکراری روبرو شدم که جاهای مختلفی رفتم و فرششون رو داده بودن قالیشویی! مشغول خواندن نمازم در امامزاده شدم. داشتم نماز عشا رو میخوندم که بهم گفته شد که برای برگشت فایل توحید عملی 9 رو گوش بده! گفتم خیلیم عالی، اتفاقا اینجوری یادم میاد که موضوع فایل در مورد چی بوده و اینجور شاید توانستم جواب دوست عزیزمون که برام کامنت گذاشته بود رو بدم. از نماز فارغ شدم و بلافاصله اینترنت گوشی رو باز کردم و در فایلهای دسته بندی شده گوشیم نگاهیی به فایلهای توحیدی کردم اما در کمال تعجب دیدم فایل توحید عملی 9 در این پوشه نیست! نت گوشی رو فعال کردم تا فایل توحید عملی 9 رو دانلود کنم.بلافاصله بهم گفته شد که بجای اینکه دنبال فایل توحید عملی 9 بگردی راه میانبر اینست که از منوی پاسخ به دیدگاه های من پیام شما رو کلیک کنم تا سریعتر به فایل دسترسی پیدا کنم. وارد قسمت پاسخ به دیدگاه های من شدم و در کمال تعجب دیدم که پیام شما مربوط به دوره احساس لیاقت جلسه سوم است!!! یه لحظه شوکه شدم و با خودم گفتم یعنی من اشتباه کرده بودم؟! پیام رو باز کردم و بدون اینکه بخونم رفتم انتهای پیام که ببینم آیا پیام رو لایک کرده ام یا نه؟ و متوجه شدم که پیام لایک نشده است بلافاصله بک زدم و برگشتم به صفحه پاسخ به دیدگاه ها و در کمال تعجب دیدم که این دومین پیامی است که از شما دریافت کرده ام و متوجه نشده ام! پیامتون رو باز کردم و مشغول خوانده پیامتان شدم. تا رسیدم به این جملتون که نوشته بودید دیروز فایل «توحید عملی 9» رو گوش داده بودم اینو نشونه دیگه ای دیدم که مطمئن شدم این فایل رو باید دانلود و گوش بدم. از طریق کامنت قبلیتون که مربوط به توحید عملی 9 بود فایل رو پیدا کردم و دانلود رو کلیک کردم. جالبه بدونید که یه پیام رو صفحه گوشیم اومد که این فایل رو قبلا دانلود کردید. آیا میخواهید دوباره دانلود کنید؟! یعنی این فایل توی گوشی من بود ولی اینکه کجای گوشی ذخیره شده بود که من نتونستم پیدا کنم الله اعلم و این هم قسمتی از پلنی بود که خدا تدارک دیده بود که من از طریق کامنت قبلیت این کامنت جدیدتو ببینم و این همزمانی باید الان اتفاق میفتاد!!! آنوقت بود که جواب ذهنم که میگفت چجور تا حالا این پیامو ندیدی داده شد و ذهنمو ساکت کرد. زمان درستش الان بود که ببینم. به همین سادگی!
گوشیم رو به بلوتوث ماشین وصل کردم و استارت ماشین رو زدم و فایل رو پلی کردم.با شنیدن اولین جملات میخکوب شدم… من و عزیز دلم در یک جاده زیبا داریم میریم و مسیر طولانیه و گفتیم یک موضوع زیبایی رو پیدا کنیم و در موردش صحبت کنیم… شاید بارها این سخنان رو شنیده بودم و قطعآ شنیدم اما اینبار انگار برای بار اول می شنیدم. کلمات همان کلمات بودند اما هر کدوم هزاران معنا برایم داشت.
من و عزیز دلم
در جاده و یک مسیر طولانی
بی اختیار اشک از چشمام جاری شد! عشق بازی منو خداوند از سکوت و نگاه رسیده بود به مکالمه و سخن!!!
حضورش را با تمام وجودم احساس میکردم و استاد میگفت و من اشک میریختم. واقعآ در حس و حال خودم نبودم. مثل فیلمها چراغ ماشین ها در اشک چشمام بازتابی آئینه ای داشت و فقط تصویری ماتی از جاده و ماشینها جلوی چشمانم بود و من هی گوش میدادم و هی بغضم میترکید.
دوبار تا رسیدم به ایلام فایل رو گوش کردم و با عزیز دلم مشغول عشق بازی بودم و دلم نمیخواست که به مقصد برسم!
غرق افکارو هزاراننشانه و همزمانی بودم که در مسیر یادم میومد و منو از خودم بیخود میکرد.اینکه خداوند این همه پلن ها رو کنار هم چیده بود که این اتفاق امروز اتفاق بیفته و جوری پیش بره که من تنها باشم و خلوتی داشته باشم با خدایم…
موضوع جلسه 19 ام در مورد شکر گذاری بود و من تازه نت برداری این جلسه رو تموم کرده بودم. تو فایل توحید عملی 9 هم استاد داشت در مورد شکرگزاری صحبت میکرد! انگار این دو فایل همزمان ضبط شده بودن! اینقدر که هماهنگ با هم بودن. تصمیم گرفته بودم تا یادم نرفته خیلی جزئیات رو اونو در کامنتی بنویسم با خودم گفتم در پاسخ همین کامنت دوست عزیزم مینویسم براش ولی همون لحظه بهم گفته شد نه در پاسخ هر دو کامنتش بنویس و من گفتم چشم (ذهنم میگه تکراری میشه که؟! منم میگم بذار بشه!!!) و الان که میخواهم این کامنت رو برا شما دوست عزیزم ارسال کنم بهم گفته میشه برای جلسه 19 ام هم ارسال کن (منم میگم چشم!) همین!!! یا حق
سلام و درودی دگر بار بر فاطمه نازنین
اولین جمله ای که هنگام خوندن کامنت پُر بارتون در ذهنم نقش بست این بود که تو مبتلا شده ای! یادمه این جمله رو قبلا به پاکیزه جان گفته بودم.
مبتلا شدن نشانه هایی داره که اینو در کامنتت به وضوح میتوان دید. اگه بخواهم از بزرگترین دستاوردی که تا بحال تو عمرم داشته ام بگویم، قطعآ همین مبتلا شدن است و از این بابت بهتون تبریک میگم.
برای کسی که مبتلا نشده است این حرفها و صحبت ها چیزی جز «توهم» نیست و نخواهد بود!
همانطوری که هنوز هم خیلی ها کلام قرآن رو توهمات محمد می خوانند!!!
مبتلا شدن یعنی: روشنی نور الهی در وجودت
مبتلا شدن یعنی: وصل شدن به منبع هستی
مبتلا شدن یعنی: دریافت وحی الهی
مبتلا شدن یعنی: ارتباط آنلاین با خداوند
و هر چقدر بیشتر مبتلا بشی این ارتباط قویتر و سریعتر است.
وقتی که مبتلا شدی؛ تو دیگه هرگز آن آدم سابق نخواهی بود! همانطور که اگه کسی زبان ژاپنی یاد بگیره و به زبان ژاپنی صحبت کنه دیگه اون آدم قبل از یادگیری زبان ژاپنی نخواد شد و نخواهد بود.
میدونم باور میکنی که اومدن و خوندن این کامنتت هم کار خداوند بود. یک الگوی تکراری برای دو کامنت اخیری که برای من گذاشتی و هر بار خداوند در آن جلوه گری کرده و برایمان نشانه گذاشته! اینبار هم آمدن به اینجا و خواندن این پیامت از طریق روشن شدن دایره آبی کنار اسم پروفایلم نبود. چون خدا فقط از یک راه بندگانش رو هدایت نمیکنه و این هم از قدرت خداوند است.
وقتیکه صفحه رو اسکرول کردم تا کامنتتو ببینم و ادامه کامنتم رو بنویسم این جملاتت برام بولد شد که گفته بودی“صبح که از خواب بیدار شدم، پیامی گرفتم دربارهی شکی که برای انجام یه کار داشتم. و از اونجایی که بارها خدا بهم گفته شک برادر شیطانه، سریع رفتم سراغ قرآن و ازش هدایت خواستم. اون هم بشارتم داد که: «تو هدایت شدهای»”. جالب بود اون چند جمله ای که من به ذهنم فشار آورده بودم تا در معنای مبتلا شدن بگم رو خداوند در یک جمله بهت گفته است آنهم اینست که «تو هدایت شدهای»…
فاطمه جان واقعیتش این کامنتی رو که کپی کرده بودی در کامنتت رو هر چه گشتم پیدا نکردم اما ساعت و دقیقه ارسال پیامت که 3:33 دقیقه بعد ظهر بوده و مدت عضویتت هنگام ارسال پیام که 1244 روز بوده خودش نشانه هایی بر تائید این کامنتت است!
چقدر خوبه که آدم مقاومت نداشته باشه و کاری که بهش گفته میشه رو انجام بده. همان کاری که من در جواب کامنت قبلی تو انجام دادم و برای جلسه 19 دوره همجهت با جریان خداوند کپی کردم و دیروز یه کامنت دریافت کردم که اون پیام نشانه ای بوده برای یکی از دوستای خوبم در این سایت و این ایمان ما رو قویتر میکنه که بیشتر بر احوال و احساساتمان واقف باشیم و بدونیم هیچ حسی بی دلیل نیست و هیچ پیامی بی برکت نیست.
خوشحالم که شما هم در همین نزدیکی ها سکونت دارید و بهار امسال رو مهمان ایلام بودید. امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه و خاطرات خوبی رو با خودتون به یادگار برده باشید.
تحسینتون میکنم از اینکه اینقدر خوب دارید روی خودتون کار می کنید و با جدیت آموزشهای استاد رو پیگیری می کنید. براتون در این مسیر زیبا رشد روز افزون و سلامتی و نعمت و ثروت و خوشبختی آرزو میکنم فاطمه جان. در پناه خداوند باشید. یا حق