نتایج دانشجویان از عمل به آموزه های استاد | قسمت 2 - صفحه 12 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • دانلود با کیفیت HD
    460MB
    21 دقیقه
  • فایل صوتی نتایج دانشجویان از عمل به آموزه های استاد | قسمت 2
    41MB
    21 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

178 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    نجمه شمسی گفته:
    مدت عضویت: 2185 روز

    به نام خالق جهان و همه آن چیزی که درش وجود دارد

    سلام آقای عباسمنش

    الان که این کامنت رو مینویسم یک سال هست که وارد سایت هم نشده بودم و اصلن به سایت سر نزده بودم و تصمیم به تغییر واقعی گرفته بودم و اون رو فقط از خدا خواسته بودم نه از بنده اش و اوست که همواره یاری رسان هست و دستگیر ، تا همین الان طوری کمکم کرد که تازه فهمیدم یعنی چی که میگن خدا از پدر و مادر مهربانتر هست چون مادر من گاها اشتباهاتی درباره زندگی من کرده که باعث نابودی تو روابط من شده بود ولی رب من ، من رو از شر همه بدی ها حفظ کرده و میکند .

    اومدم که یه مطلب خیلی مهمی رو به شما و اعضا محترم سایت‌ در میون بگذارم، چون این حق من هست که هم بتونم تحسین کنم هم انتقاد به هر کمپانی میشه برای محصول بدش اعتراض کرد و من آدم بسیار رک و صادقی هستم یعنی تلاشم همیشه در این جهت بوده و‌ بعد چهار سال حدودا با سایت شما و فایل های شما کار کردم اوایل با محصولات برادرم ولی کم و بیش نتیجه دیدم همه رو اعتبارش با خداست نه شما بودید و نه من☺️

    و شما یک چیز رو درست درس دادید و اون تشخیص شرک بود سپاسگزارم🙏🙏🙏 ولی وقتی از سایت و آموزش های شما فاصله گرفتم متوجه خیلی خطا ها در آموزش های شما شدم مثلا خیلی جاها حرف های شما من رو به اشتباه انداخت و الان هم دارم در بچه ها که تازه باهاشون دوباره ارتباط گرفتم میبینم

    از صراحت من ناراحت نشید ولی این همه شما صحبت کردید و ما گوش کردیم یه بار من حرف میزنم شما گوش کنید.

    یک موضوع مهم که شما برای همه ما بت شده بودید چون اینقدر از خودتون تعریف کردید ‌‌و منم منم که هیچ کس ذره ای نمیتونه فکر کنه شما آدم هستید و مثل همه ما اشتباه میکنید و الان هم تو دل خیلی ها اینشکلی هست شاید خیلی ها با من مخالفت کنند چون شرک مثل مورچه ای روی سنگ‌ سیاه در دل تاریکی شب و ما هم از این مثال پیامبر مستثنی نیستیم‌.

    مسعله بعد این است که شما نسخه خودتان را برای همه میپیچید مثلا شما یه کارآفرین هستید و همه رو زن و مرد رو به این سمت دارید میکشید و زنی که شوهر و دختری که پدرش تو ایران با فرهنگ ایران باهاش مخالف هست رو به چالش و مشکل انداختید من خودم چندین مورد رو دیدم این مثل این میمونه یه دکتر برای همه یه دارو تجویز کنه ، قانون سر جاش ولی چرا همه باید برن پول بسازن و این با زندگی خیلی ها منافات داره یکیش خودم که سه سال با شوهرم کلنجار رفتم که من باید هر جور هست کار کنم و اصلا به هزینه هایی که شوهرم مدام خرجم میکرد اهمیت نمیدادم و میگفتم باید پول در بیارم و الان قدر پول شوهرم رو بیشتر میدونم و از خدای بزرگم راضی ام که اینقدر دوستم داشته و داره که من تو خونه به تمام هدف هام و رشد شخصیتم و هنرم بپردازم و هر آنچه وسیله میخوام در اختیارم قرار میده همون رب و من قرار نیست با جامعه و افرادی در محیط کار انرژی بذارم شاید بعضی ها بگن نه اصلن من تو محیط عالی کار میکنم با همکاران عالی ولی آیا شما آرزو نداشتی به کارایی که علاقه داشتی میپرداختی زیر باد کولر تو گرما تابستون بماند…..

    مادرم یه زن شصت ساله اهل کرمان با عضویت …..از این شغل به یه شغل دیگه دائم به این فکر هست تو این سن و با پا درد زیاد میخواد پول در بیاره،بماند که مخش و نابود کردید و هوای مهاجرت زندگیشو پاشونده و پسر ۲۷ ساله اش که ول کرده رفته مثلا مهاجرت آواره ی شهر ها و خیابون ها

    خود من به خاطر مهاجرت یک ماه تو‌کیش به خلاف نظر همسرم دنبال کار و زندگی میگشتم بماند…..

    بزرگ‌ترین اشتباه دوستان این هست که فکر میکنند باید مثل شما دوست دختر پسر باشند و ازدواج نکنند من روم به شما هست آقای عباسمنش آیا شما قرآن رو خوندید قرآن درباره اینکه هر قراردادی میبندید مکتوب کنید اگر اینجور بود شما زمین‌و‌ملک هاتون رو‌ به اسم نمیکردبد و میگفتید آقا این پارادایس دلی به اسم من مگه میشه شما حاضر نشدید مریم جان را به عقد خودتون در بیارید و دو تا شاهد به قول قرآن بیارید و عشقتون رو جایی ثبت کنید و این قرار داد رو بنویسید. میگفتید که ذهن خیلی منطقی دارید آیا حرف های من منطق نداره.

    اشتباه بعدی چرا میگیم شما اشتباه نباید بکنید چون کسی که خودش رو الگو قرار داده به هیچ عنوان نباید خطا کنه یا خیییییییللییییی کم هست و به قول معروف معصوم هست.که نمیدونم شما خودتون رو معصوم هم میدونید یا خیر!!!

    اشتباه دیگر این که به طور چشمگیری در بین شاگردان شما موج میزنه مقایسه و رقابت وجود داره که میدونیم پایین ترین انرژی رو داره و نابود کننده هست.

    به قول خودتون دوست داشتم این حرف هارو بزنم نمیدونم نوشته ام انتشار پیدا میکنه یا خیر ولی اصلن برای من مهم نیست چون همیشه حقیقت اونی نیست که تو دوست داری .

    بالاخره آقای عباسمنش

    بت شکن بت شکن

    بت شده ای خود شکن❤️❤️🥰❤️❤️❤️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    علی اکبر رنجبر گفته:
    مدت عضویت: 530 روز

    به نام خداوند مهربان

    با سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خودم

    من خیلی حال کردم با صحبتهای هادی عزیز

    ولی نمی‌دونم چکار کنم قدم یک ودوم ،دوره ای 12قدمو گرفتم هرکاری میکنم تمرکز کنم روش نمیتونم خیلیم فایلهای رایگان استاد و گوش کردم

    ودوره 12قدمو گرفتم ولی حسم میگه زیاد رشد نکردی دوست دارم از خیلی از اطرافیانم جلو بزن

    از طرف دیگه ترسام نمیزاره سریعتر حرکت

    چون دوست دارم روی دوره وقت بزارم این کارو نمیکنم فقط فقط صبح تا شب فایل استاد و گوش میدم ولی عمل نمیکنم

    حتی دورهامو

    فکر کنم نمی‌پذیریم که مقصر همه ای اینها تو هستی علی اکبر عزیز

    تا به مشکلی از خونه ای که توش هستم میخورم بابامو مقصر می‌دونم میگم چرا اون خونه داشت بهم نداد بشینم الان باید برم مستاجر بشم

    هر اتفاقی میفته خودمو یا سرزنش میکنم یاد دیگران را مقصر می‌دونم

    دوستان این ردپارو دارم می‌زارم

    تا به خودم بگم

    کس نخارد پشتم من جز ناخن انگشت من

    خدارو سپاسگزارم تا همیجاشم تعقیر کردم

    خیلی فرق کردم

    ولی خواستم از خداوند خیلی بیشتر وسریعتر هستش

    خدا شکرت بابت داده هات وندادهات

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    امیررضا شیخ شعاعی گفته:
    مدت عضویت: 1533 روز

    به نام خدا

    سلام خدمت استاد عزیز و باحالم و خانم شایسته مهربان و دوستان عالی و هدایتی سایت

    1- یکی از کلیدی ترین نکات میشه گفت مسئولیت پذیری اتفاقات زندگی چقدررررررررر این حرف درسته که مسئولیت تمامی اتفاقات زندگیمون خودمونیم

    یه داستان هدایتی که چند روز پیش برام اتفاق افتاد: من وارد یه رابطه اشتباه شده بودم و به لطف الله اون رابطه رو کات کردم ولی بخاطر شرکی که داشتم و وابستگی که به اون فرد برام بوجود اومده بود میخواستم به رابطه برگردم و فقط داشتم به خودم بی احترامی میکردم و فرکانسهای منفی میفرستادم و خودم رو خیلی خیلی کوچیک میکردم در مقابل بی احترامی اون فرد، ولی باز هم به اطف الاه کلا کنسلش کردم بعد از چند هفته عمه من که از رابطم خبر داشت توی پارک اون دختر خانوم رو با یه پسر که کنار هم بودند دیده بود و یواشکی برام عکس گرفت و برای من فرستاد و وقتی دیدمش اول حالم خیلی بد شد ولی گفتم خدایا عشق من نفس من همه کس من ایندفعه میخوام شرک نورزم و متفاوت عمل کنم و چون دارم در زمینه خودشناسی کار میکنم نشستم با صدای بلند با خودم صحبت کردم در یه پارک و گفتم نتایج منفی من چیه اگر بخوام حالمو بد کنم و موزیکهای اشتباه گوش بدم، از دست عمم هم خیلیییی عصبانی بودم ولی یه لحظه گفتم امیررضا اگه این اتفاقات افتاده بخاطر فرکانسهات و باورهای اشتباهت بوده اگر عمت برات عکس فرستاده بدون که تو این اتفاقات منفی رو با باورهات جذب کردی، به لطف الله خیلی خوب شدم و برای اولین بار متفاوت عمل کردم.

    2- مواردی در این فایل به من کمک کردند مثل تقمیک خیلی هدایتی و باحالی که میخوام بگیرم و وضعیت الانم رو فیلم ضبط کنم و به لطف الله وقتی توی همه موارد زندگیم موفق شدم بگم من از روز اول این بودم و الان این شدم خیلی این کار بهم اشتیاق و انگیزه خوبی داد، و بنظرم کاری میکنه که ما مسیرمون ملموس تر و قابل درک تر بشه

    3- تجربه دیگر من در این باره مسئولیت پذیری این بود که تصمیم گرفتم نمرات بد ترم های گذشته دانشگاه رو به گردن شرایط و اساتید نندازم و نگم اونا سخت گیرن نمره نمیدن و……..

    از این ترم تصمیم گرفتم صدرصد نمرات رو خودم گردن بگیرم و بگم هیچ ربطی به استاد نداره همه چی به من ربط داره و من باید تلاشم رو انجام بدم و مطمئنم به لطف الله این ترم نمراتم رو میترکونم و میشه رتبه اول دانشگاه .

    4- سکوت کردن، کنترل ورودی ها، رها کردن، باورهای درست رو رواج دادن در ذهن، سرزنش نکردن خودم، از طرفی دقت بالا در موضوع مربوطه

    استفاده از تجربیاتم مثلا اگر یه اتفاقات بد افتاده و من مسئولیتش رو پذیرفتم باید متوجه بشم یاد بگیرم باور کنم که دیگه سعی کنم تکرارش نکنم چون اعتقاد دارم انسان از درسی که گرفته نباید غافل بشه و من باید با مسئولیت پذیری و ریشه یابی اون اتفاق بتونم از رخ داد دوباره جلوگیری کنم.

    متشکرم استاد بخاطر فایلهای فوق فوق خفن و باحالتون و کامنتای فوق العاده و هدایتی دوستان

    سپاسگزار پروردگار بخاطر آشنایی و حضور در تیم و خانه استاد عباسمنش که همگی سعی داریم در مسیر سعادت گامهای بهتر و بهتر رو برداریم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      محمدرضا احمدی گفته:
      مدت عضویت: 1521 روز

      سلام امیررضا

      دوست داشتم ی نکته از حرف های استاد به خودم یادآوری کنم

      اینکه هر اتفاقی میفته خیره و خدا نعمت های بهتری میخاد به من بده

      و اگر به اتفاقی از جنبه مثبتش نگاه کنیم این نوع نگاه و تفکر باعث میشه ما قدرت کنترل افکارمون داشته باشیم

      اگر به کار عمه به این دیدنگاه کنی که اون آگاهت کرده که ببین اون فرد مناسبی نیست و تو قراره با کارکردن روی خودت و لیاقتت، وارد رابطه فوق العاده زیبا مثل استاد بشی اون موقع پایان یافتن رابطه قبلی تنها راه ورود به ی رابطه عالی درنظر میگیری و دیگه بابتش ناراحت نمیشی

      همیشه غرق شادی، آرامش و نعمت باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
      • -
        امیررضا شیخ شعاعی گفته:
        مدت عضویت: 1533 روز

        سلام محمدرضا

        ممنون بخاطر کامنت اصولی و هدایتی و باحالی که بهم دادای

        خیلی خوب بود

        در پناه الله باشی

        امیدوارم در کنار هم کار کنیم و توی این خانواده بسیار موفق و به سمت سعادت بیشتر و بیشتر بریم

        و بسیار بخاطر یکی از فرشته های روی زمین که عمم هست باعث شد من به این آگاهی فوق العاده برسم.

        خیلی اتفاق بعدش برام خوب بود که تونستم خیلی بهتر از دفعات قبل درستش کنم.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    محمدرضا قناد باشی گفته:
    مدت عضویت: 1025 روز

    سلام دوستان عزیزم

    اولین درس رد پاگذاشتن هست که هادی تو حرف هاش گفت اگر یک روزی برگردم و فراموش کنم از چه طریقی به موفقیت رسیدم این فیلم رو گوش می‌کنم و به خودم انگیزه میدم و خیلی مهمه که ما روی پای خودمون باشیم و به خودمون انگیزه بدیم و وابسته به کمک دیگران برای انگیزه دادن باشه وقتی که من مشکل داشته باشم و بخام از دوستی که به من دلداری بده پس این رابطه رابطه جالبی نمیشه …ممکنه اصلا دوست ات راه حل بدی بهت بده و نامناسب بده بهتره که خودش به خودش انسان روحیه بده و با خودش درد دل کنه ..من وقتی ندونم کجا هستم چطوری میتونم در آینده انگیزه بگیرم نباید یادم بره که من کجا هستم و به جای که وابسته باشم به دیگران و راه کار اشتباه بگیره …چقدر شبیه من بوده گذشته هادی ولی هادی از 18 سالگی من از 14 سالگی درگیر باورهای غلط بودم و توی سیاهی افسردگی بودم …هادی به خدا اعتقاد نداشت ولی من اعتقاد داشتم و یک جورایی خدا رو ته دلم قبول داشتم ولی خدای خوبی تو ذهنم نساخته بودم ..خدایی که الان توسط استاد عباسمنش پیدا کردم خیلی تفاوت داره …هادی درس دومی که میشه گرفت از حرف هاش همه چی رو مقصر اصلی رو خودش میدونه نه پدرش نه خدا نه مسئولین نه هیچ کس دیگه…اتفاقات زندگی رو خودمون بوجود آوردیم آگاهانه یا نا آگاهانه….هادی گفت من بودم دنبال اون کتاب ها و گفت من بودم که رفتم دنبال اون کتاب ها ….ادامه داره

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    سلن بانو گفته:
    مدت عضویت: 463 روز

    سلام خدمت شما استاد عزیز و خانم شایسته عزیزم و دوستان…

    میخوام رد پایی از خودم ثبت کنم برای تجربه این روزام…

    من مدت هاست که سرکار نمیرم از فروردین 1403 من دیگه سرکار نرفتم و دقیقا 9 ماه میشه که من توی خونه ام…

    خییلی وقت ها توی خونه حوصلم سر میره.. قبلا خیلی غر میزدم.. به همسرم میگفتم که انقد با دوستات بیرون نرو و منو تنها نزار…

    من به شدت تو این چند ماه احساس تنهایی کردم…

    همسرم به محض اینکه ساعت 3 عصر از سرکار میاد سریع یه ناهاری چیزی میخوره و حدودا یک ساعت بعد یعنی ساعت 5 دوباره از خونه میزنه بیرون….. میره پیش دوستاش.. و شب حدودا 9 شب میاد…

    من در تمام طول روز در خونه تنها هستم…

    و چون همسرم صبح زود ساعت 6 از خواب بیدار میشه و میره سرکار،،، بسیار خسته میشه و اغلب شب ها ساعت 11 دیگه کامل کامل خوابه….

    و انگار در مجموع من روزانه همسرمو فقط 2 ساعت یا نهایتا 3 ساعت میبینم… و سخت میگذره بهم..

    من در تمام این 5 و نیم سالی که عروسی کردیم، بارها و بارها ازش خواهش کردم التماس کردم که اینقددرر بیرون نره و کمی هم برای من وقت بزاره.. اما حس میکنم همسرم در کنار دوستانش بیشتر بهش خوش میگذره…

    من درواقع به همسرم وابسته شدم…

    در حال حاضر وابستگیم بهش خیلی کمتر شده…

    اما اون هم چون این وابستگی رو میبینه هی بیشتر و بیشتر از من دوری میکنه..

    خیلی وقت ها عمیقا برای خودم ناراحت میشم..چون علاوه بر این بیرون رفتنا، در تمام همون دو سه ساعتی که خونه س سرش تو گوشیشه و من واقعااااااا دارم اذیت میشم… و کافیه یه گلایه کوچیک کنم از شرایطی که توشم… فورا قهر میکنه… و تهدیدم میکنه که کاری نکن دیگه کلا خونه نیااام!!!!

    مدتیه دارم رو خودم کار میکنم.. به این نتیجه رسیدم که تمرکزمو از روش بردارم…

    به خودم فکر میکنم بیشتر…

    به اینکه همیشه توجهش رو میخواستم… توجهی که هیچ وقت هم شامل حالم نشددد…

    به خاطر قضیه بچه دار نشدنمون اوضاع رابطه مون واقعا بد شده…. من در تمام طول روز تنهام…

    فقط خدا میدونه که چی بهم میگذره…

    اگه از دست هم ناراحت بشیم هیچموقع برای عذرخواهی جلو نمیاد و همییییییشه منم که باید حتی برای کار نکرده عذرخواهی کنم …

    من همیشه دلم برای خودم میسوخت.. اما از وقتی اومدم تو این سایت دیدم به زندگی خییلی بهتر شده…

    من میدونم که این روزا تموم میشه…

    میدونم که خودم خالق تمام این شرایط بودم و هستم…

    اگه به همسرم وابسته شدم تقصیر خودمه… اگه اون به من بی محلی میکنه مقصرش خودمم که احساس لیاقت و عزت نفسم پایینه…

    اگه پلی کیستیک ام و بچه نداریم مقصرش خودمم..

    اگه در طول روز تنهام تقصیر خودمه که نتونستم دوستای خوبی برای خودم داشته باشم…

    اینکه در کنار مردی زندگی میکنم که حتی یکبار هم ناز منو نخریده…. مردی که به محض اینکه زنی رو میبینه سرش رو برمیگردونه و بهش خیره میشه!! و حتی جلوی من بهش متلک میگه!! مقصرش خودمم که چنین مردیو به زندگیم دعوت کردم…

    من کاملااااااا مسئولیت زندگیمو میپذیرم…

    از خدا میخوام بهم کمک کنه تا بتونم زندگیمو تغییر بدم

    تا دیگه عدم ابراز علاقه کلامی شوهرم منو ناراحت نکنه…

    خدایاااا کمکم کن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      فرنوش بیگدلی گفته:
      مدت عضویت: 2817 روز

      سلام دوست خوبم

      نشانه امروزم این فایل بود که کامنت شما رو دیدم تصمیم گرفتم جواب بدم.

      عزیز دلم،

      اول از همه بدون که حرفات درک می‌کنم، چون هر آدمی توی یه مقطعی از زندگیش تو همین شرایط بوده که احساس تنهایی، بی‌توجهی، و اون وابستگی‌ای که آدم رو بیشتر می‌بره توی باتلاق ناراحتی و سرزنش خود… در ارتباط با یکی از بستگانم تجربه اش کردم. همه‌ش رو می‌فهمم. ولی می‌خوام بهت بگم که می‌تونی از این حس رها بشی و زندگیتو از نو بسازی.

      راستش چیزی که منو خیلی کمک کرد، این بود که فهمیدم باید اول رابطه‌مو با خودم خوب کنم. همه‌چی از اینجا شروع می‌شه که تو خودتو باور داشته باشی و بدونی ارزشمندترین آدم توی زندگی خودت، خودت هستی. این که بخوای یکی دیگه خوشحالت کنه یا بهت توجه بده، به مرور باعث می‌شه خودت رو کمتر ببینی، چون اون نیاز از درونت نمیاد.

      راه‌حل؟ از خودت شروع کن:

      1. سرمایه‌گذاری روی خودت:

      بیا یه قول به خودت بده که هر روز یه قدم برای خودت برداری. می‌تونی از فایل‌های رایگان سایت بخش دانبود ها «سرمایه‌گذاری روی خودت و در صلح بودن با خودمان و توحید های عملی» استفاده کنی. اینا کمک می‌کنه ذره‌ذره به خودت نزدیک‌تر بشی و عزت نفست رو بسازی.

      رابطه ات با منبع یا خداوند باید بازسازی بشه. همش باهاش حرف بزن .

      فایل عشق واقعی از دیدگاه استاد حتما گوش بده کامنت ها رو هم بخون .

      2. تمرکزت رو ازش بردار:

      قبول دارم سخته، ولی سعی کن به جای این که به کم‌توجهی همسرت فکر کنی، وقت و انرژی‌تو روی کارایی بذاری که حال خودتو خوب می‌کنه. یه کلاس برو، یه هنر یاد بگیر، یا حتی یه کار ساده مثل پیاده‌روی. مهم اینه که حواست پرت بشه و توی حال خوب بمونی.

      3. خودت رو ببخش:

      ما گاهی خودمون رو به خاطر انتخاب‌ها یا اشتباهاتی که کردیم، سرزنش می‌کنیم. اما عزیزم، تو هم مثل همه‌مون داری یاد می‌گیری. این که الان داری تلاش می‌کنی اوضاع رو بهتر کنی، خودش یه قدم بزرگه.

      4. ارتباطات جدید بساز:

      اگه احساس تنهایی می‌کنی، تلاش کن آدمای جدید رو به زندگیت بیاری. شاید یه دوست خوب، یا حتی یه گروهی که بتونی توش فعالیت کنی، فضای تازه‌ای برات باز کنه.

      5. یه دفتر برای خودت داشته باش:

      توی این دفتر هر روز بنویس که چه چیزایی توی زندگیت خوبه، چه چیزایی رو دوست داری، و چه چیزایی رو می‌خوای تغییر بدی. این کار کمکت می‌کنه با خودت بیشتر ارتباط بگیری.

      6. تا می تونی برای خودت وقت بذار روتین و برنامه بذار حتما به علایقت توجه کن هر روز حمام ، صحبت با خدا و رفتن به طبیعت از روزی نیم ساعت پیاده روی شروع کن و حتی زژ زدن ساده را تو برنامه ات بذار با یه لباس ماکسی دامن دار تو آیینه آهنگ بذار برقص . درمورد انرژی زنانه و افزایشش تو گوگل سرچ کن و حتما عملیاتی کن.

      با رژیم کتو یا قانون سلامتی و تقویت انرژی زنانگی و شفای رابطه با مادرت و کودک درون سندرم و کیستت درست میشه .

      آخرش می‌خوام بهت بگم که تو خیلی قوی‌تر از چیزی هستی که فکر می‌کنی. همه‌ی این روزا می‌گذره، ولی چیزی که مهمه اینه که تو ازشون چی یاد می‌گیری. کم کم نشونه ها میاد و به خودت میای می بینی زندگیت کن فیکون شده و هیچ ربطی به گذشته ات نداره.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        سلن بانو گفته:
        مدت عضویت: 463 روز

        سلام دوست زیبای من، فرنوش جان..

        چند روز پیش که کامنت زیبات رو خوندم، بغضم گرفت… از اینکه بهم گفتی: کاملا میفهمم چی میگی….

        چون حتی مادرمم منو درک نمیکنه… این حد از تنهایی منو نمیفهمه…

        من بارها و بارها و بارها کامنت زیبات رو خوندم… تا اینکه امشب تصمیم گرفت برات پیام بزارم … و تشکرر کنم… نمیدونی که چقدر حس خوبیو بهم منتقل کردی…

        من به تک تک حرفات عمل میکنم… از همون چند روز پیش من پیاده روی رو شروع کردم…

        و دارم به ساختن پول فکر میکنم… تمرکزم از روی همسرم برداشتم…

        بازم ممنون بابت کامنتت… خیلی نیاز داشتم به شنیدنش…

        من از خودم یک دختر قوی و مستقل میسازم… اینو به خودم قول میدم… شما ببین که من به چه ادمی تبدیل خواهم شدد!!

        دوست خوبمی فرنوش جاان

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      میترا محسنی گفته:
      مدت عضویت: 539 روز

      سلام به شما دوست عزیزم

      شبت بخیر

      این فایل نشانه ی امروز من بود و من کامنتت رو خوندم و کامنت فرنوش عزیزکه در پاسخ به شما نوشته بود واقعا فوق العاده بود کامنت فرنوش عزیزو پر از راهکارهای عالی برای تقویت عزت نفس

      خیلی دوست دارم بدونم از دی ماه پارسال تا الان که 6ماه گذشته شما چه کارهایی برای تقویت عزت نفست انجام دادی

      کامنتت رو درک کردم با تمام وجودم حرفهات یه درد مشترک یه زخم عمیق قدیمی بین 90درصد خانمهای ایرانی من خیلی دیدم تو اطرافم این شرایط شما رو

      ولی برنده اون که رو خودش کار کنه

      خاستم به عنوان خواهر بزرگترت پیشنهاد بدم حتما پولات پس انداز کن و دوره ی فوق العاده ارزشمند عزت نفس تهیه کن از سایت بی نظیر این دوره یه تحولی به وجود میاره تو شخصیتت که شریک زندگیت دیگه به خودش اجازه نمیده همچین رفتارهایی مثل متلک گفتن جلوی شما و نگاه خیره به خانمهای دیگه بکنه چون جهان آیینه است عزیزم و رفتارهمسرت هیچی نیست جز بازتاب اون چیزی که تو از خودت به بیرون نشون میدی

      همه چی از درون خودته

      آفرین

      درست گفتی مسئول همه چیز خودتی

      همه اتفاقات خوب وبد ،زشت و زیبای بیرون منبع اش در درون خودته

      رو خودت کار کن احساس لیاقت وارزشمندی ببر بالا

      اگر همسرت هم مدارت بود که انشالله یه رابطه ی عاطفی فوق العاده رو تجربه خواهی کرد و اگر هم فرکانس وهم مدارت نبود جهان شرایط بیرونت رو تغییر میده و بهترین آدم رو خدا میاره تو زندگیت

      کی؟!!

      وقتی تو قوی بشی

      خودت رو حال خوب خودت رو وابسته به آدم دیگه ای غیر خدا ندونی

      برای درمان کیست و نازایی هم فقط دوره ی قانون سلامتی معجزه میکنه چقدر دوستان کامنت گذاشتن بعد سالها بچه دار شدن

      با مادرت با خودت با هیچکس حتی با خدا هم درباره ی مشکلاتت دردودل نکن

      اصلا حس مظلوم نمایی

      حس قربانی بودن

      حس جلب توجه کنار بزار

      هرچی تو این فرکانس ها بیشتر باشی اوضاعت بدتر میشه

      انشالله کامنت های قشنگت بازم ببینم

      دوستت دار شما میترا

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  6. -
    لیلا توسلی گفته:
    مدت عضویت: 1025 روز

    2مین گام خوشبختی درکلاسهای خودشناسی وخداشناسی وانسان سازی توحیدی ردپاواثر لیلا جان درسومین دوره یی که بارهبریت خدا باموفقیت می سازم.

    به نام عشق بی انتها سلام به خودقانون باباخدا.

    سلام عاشقانه به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم دلم هواتونوکرده چندروزبودگفتم این بارکمی صبورانه ترکامنت بنویسم وبیشترفایل گوش کنم وکامنت عزیزان رو بخونم .

    که این وقت شد.

    باباقانون توراسپاسگذارم بابت سلامتی خودم وخانواده ام وپرنسس الهیمان وسلامتی خانواده ی سایت بهشتی ام.

    اولا بنده 7ماهه به دنیاآمدم که نمایندگی روی بهشت کره ی خاکی را افتتاح کنم وباعشق ولذت جهان روگسترش بدهم وتاحالا بلدنبودم وناآگاه همین رسالت رو پیش بردم دست و پاشکسته ولی الان خداازلطف وکرم خودش دیدلیلاخیلی چک ولگدخورده ولی نمی دونه که بایدچکار کند ؟؟؟گفت حالاکه این همه فشارزندگی روی دوشت مونده دستاتوبده من به کجاچنین شتابان لیلاجان؟؟؟؟؟

    عجله کارشیطونه هرآدم عاقلی اینومیدونه!!!!!!!!

    البته بازهم بادرخواست ناآگاهانه ی خودم بودکه دیگه خیلی کم آورده بودم عاطفی ،احساسات، مادی ،ومعنوی هیچ کدام جوابگوی من نبودند وبارهاتوی کامنتهای قبلی گفتم من یقه ی خداروگرفتم بافحش وسروصدابه کل خانواده ی خداهمه کارکردم بعدخداتوسط پسردومی ام استادعزیزم سیدعرشیانفررومعرفی کردکه ما باخانواده به بنده ی خاص خدا ارادت خاصی نصبت به آقاداریم وبعدبازهمین پسرم استادعزیزم سیدعباسمنش عزیزرامعرفی کردوبعدپسربزرگم منوتوی سایت بهشتی ثبت نام کردوتاالان یک عالمه دست آوردداشتم .

    اصلاکتاب نمیخونم چون دوست دارم کسی کتاب بخونه وبعدبرام خاصه اش رو تعریف کنه ولی کامنتهارو آنچه درتوانم هست خیلی دوست دارم بخونم.ومن یک شخص بودم که اصلا نه من دنبال استادبودم نه اساددنبال همچین شاگردی بوده فقط میگم خدابین منواستادوساطت کرده تمام وبااین آشنایی الهی وتوحیدی به بهشت الهی سایت افتادم و اززیرخروارهایخهای گل آلودی که خودم ساخته بودم در مشیت الهی بارهبریت الهی بادرخواست من بااراده ی خاص خداتوی مصیربازگشت به اصل وجودم این یخهای گل آلودسیاه رو باگرمای وجودم که تماما درتوان خودم توحیدی کردم درحالت بازشدن هستندوبنده تونستم همین مثال رو بزنم وردپای ندانم کاریهای گذشته ام راکه واقعاناآگاهانه بوده ولی به ظاهر زیبا وخوب برام جلوه نمایی داشته رو برای خودم وکلیه ی دوستان بجابذارم اونم بدون هیچ شرمندگی باافتخارمی نویسم من مشرک بودم و تمام خرابکاریهاو اتفاقات زندگی ام را میلونهابارکه کامنت بذارم باز هم به عهده میگیرم من لیلاتوسلی که انگشت اتهام روی پدرومادرم داشتم وبعدروی دولت داشتم وروی شوهرم بودکه درآمدش کافی نیست وبخصوص روی خدابودکه مدام میگفتم خدایامیهمانی هرچه کمترمیزبانی عالیترانجام میدادی اون انگشت نادانی رابرداشتم ومثل یک کلت گذاشتم وسط پیشانی خودم وگفتم مقصر1000٪ منم وازاستادعزیزم شنیدم که خداآدم نیست درهمین حدوبیشترتجاوزنمیکنم که من همه چی دانم نه فقط شنیدم وخداروتاهمین جاشاکرم.اونم ازاعماق وجودم تابی نهایتها که اندازه ش دست خداس سپاسگذارم دست منوکه توی دستش بودمنوخرفهم کردکه اونی که توفکرمیکنی من نیستم وخودت رو مثل گاو، وگوسفندان تومراتع شمال تصورمیکنی تونیستی اون اشرف مخلوقات که توی قرآن خوندی وشنیدی یعنی همین لیلا جان هست.

    وخداهم یک سیستم خنثی وآماده ی اجراکردن دستورات لیلا وتمام اشرف مخلوقات هست بدون هیچ قیدوشرطی برای همه یک سان است. تمام.

    درخانه اگرکس هست همین یک حرف بس است.

    الهی خیرببینی استاداز همون اول تاتهش که بی نهایت است.

    خب ازاتفاقاتی که چندروزاخیرداشتیم الخیروفی ماوقع براتون بگم برای ماکه خاطرات الهی شیرین وبه یادماندنی هست امیدوارم ازاین درسی که ماگرفتیم شماهم استفاده ببریدآمین.

    ازشب 4شنبه بگم ساعتهای10شب خانم برادرم تماس گرفت که لیلاجان نوه ی عمه تون ازشهرساوه برازیارت آقاامام رضا علیه السلام تشریف آوردن و فرداشب به قصدافغانستان راهی هستند نوه عمه ای که6سال ایران ساکنن ولی اصلا همدیگر رو ندیدیم شایدبچه بوده آمده ایران خانه ی پدرم ولی هردوتامون یادمون نبود.بلاخره گفتم فرداناهارخانه ی مادعوتند.

    وبه خانم برادرم گفتم خودت باداداشم فرداناهارتشریف بیارین وفردارفتن به حرم همانا ازهم جدافتادن همانا ومن هم به خواهرهام خبرندادم که نوه ی عمه آمده چون خواهرسومی که قبل خودم هست هنوزبابت معامله واحدمون که شریک بودیم شکرآب هست وخانه ش هم رفتم تماس هم میگیرم ولی اصلا به من زنگ نمیزنه منم چندروزی هست که تماس نگرفتم چون حتی شده که تماس گرفتم ولی حالاتحت شرایطی که قضاوت نمیکنم جواب نداده وشماره توی تماسهای ازدست رفته داره تماس نمیگیره منم گفتم به 2تاخواهربزرگترم هم تماس نمیگیرم.

    صبح به پسرم گفتم اول برای من لیستی که دادم تهیه کن بعدبه کارهای خودت رسیدگی کن خداخیرش بده لیست روتهیه کردومنم گفتم خدایا خودت می دونی گاز خوراک پزی ما حال خوشی نداره ومن تنها جارو دارم غذادرست کنم دوش بگیرم .ووووووووووو.ساعت 10بودخواهردومی که چندماه پیش توده ی سرش رو عمل کرده بودند تماس گرفت وگفت چرادیگه خونمون نیامدی؟ چراتماس نمیگیری ؟الان به خانم داداش تماس گرفتم پشت خطش بودم جواب نداده تماس گرفتم که ازشماوازخانم داداش تشکرکنم به من لطف کردین خیلی به ملاقاتم میومدین یاتماس داشتین این اولین تماس که بعداز چندماه بعداز عمل سرم تونستم تماس بگیرم والی آخر.

    بعد جریان مهمونی رو تعریف کردم گفتم اگه تماس نمیگرفتی که خبرت نمیدادم حالاکه تماس گرفتی به دخترت بگوبیاردت خونه ی ماهم پسرعمه رو ببینی هم کمک من باش خداروشکر اوهم آمد.

    حالا خدابود بالیلاوخواهرم برای غذادرست کردن.

    و نوه عمه جانم از دادشم توی حرم جداشدند وگوشیهاشارژ برقی نداشتند که تاساعت 3ونیم به بعدخانه رسیدند.

    گفتم الخیروفیماوقع خدایاشکرت که الان ساعت حضورشما به خانه ی مابود.

    هی ذهنم اذیتم می کرد این چه وضعشه غذاخشک شدووووووو!!!!!

    ولی من باخداصحبت میکردم وباآرامش کارهام رو انجام میدادم اگه قبل از آشنایی با قانون جذب بود که در ، ودیوار، رو به هم می دوختم وتمام وجودم استرس بود!!!!!!!

    وخداراشاکرم بابت این میهمانی و بااین نعمات که به مادادی یک خانم وآقابا1پسر3تادخترننه ازاین بچه ها بخصوص 2تادخترکوچیک 1سال و2ماه! و4ساله اصلا زبان من قابل توصیف این مخلوقات خدانیست !!!!فقط حضورخدا رو در وجود این دوفرشته احساس میکردم واز زیبایی این حقیقت فقط نگاهم همراه باسرازیر شدن اشک مثل ابربهار به این 2فرشته که فقط نگاه می کردی وباسراشاره میکردی بیا وای خدای من چقدراین بچه ها مهربون بودند وبه بغل همه میرفتندزن ومرد پیرو جون اصلا مثل خودخداهیچ فرقی براشون نداشت چقدراین دوتاطفل برای من استاددانشگاه شدندکه اگه یگ نگاه محبت آمیزودرخواست کننده که خدایابه تواحتیاج دارم داشته باشی لیلاجان جهان روکن فیکون میکنی.

    ودروجود این 2فرشته حضورخدابود .

    ودرآعوشم میگرفتم روی سینه فشارمیدادم واشک میریختم چون ابربهار میگفتم بار خدایاشکرت والان که به عکسهاشون نگاه میکنم اشک میریزم وحتی الان کامنت مینویسم اشک میریزم بابت این نعمت‌ها خیلی قشنگ وشیرین بودندخودخدابودن. بالاخره ناهارخوردندکمی استراحت کردندندوچندتاهدیه ازچمدان برداشتم برای خانم وآقاوبرای 3تاخواهرشون وعمه شون به افغانستان بودندهدیه دادم گفتم مادرتون تازه فوت کرده ازعزادربیان خیلی مقاومت داشتن که نه مارو خجالت نده چطوربراتون جبران کنیم؟؟؟؟؟؟؟

    گفتم مادرخدابیامرزشماقبلاجبران کرده.

    قبل از رفتن مبلغ 500هزارتومان خانم وآقابه من هدیه دادندوگفتنددیروقت بودجایی روبلدنبودیم یک بسته شیرینی بیاریم این هدیه راازماقبول کن تارفتم مقاومت کنم گفتنداگه نپذیری ناراحت میشیم وهدیه ها رو پس میذاریم!¡!!!!!!

    منم خانمش رو بغل کردم وازته دلم خدارو، وازاین عزیزکردهای. خدا، خدارو شکرکردم.

    ودو تااسکناس افغانی به من دادیادگاری وسریع دادم به 2تاپسرهام گفتم پسرعمه داده به شماچون خواهرم واستاده بودولی پولهارودادبه من ویک اسکناس دیگه دستش بوددیدم دورواطراف رونگاه میکنه فکرکنم دنبال پسرسومیم بودکه خودم ازدستش گرفتم گفتم برای سومی واین جذب امروز من بودوکریدیت این هدیه دادن وهدیه گرفتنها ازخدابودممنون خداجونم .

    پسراول ودومی ام بچه‌ها رو بردندپارک 3تانوه عمه جانم ویک نوه ازبرادرم بودبردنشون پارک محله که بازی کنندو، اون وسیله های که پول دادند بچه ها بازی کودکانه کردندوبعدهم براشون بستنی خریدندخیلی لذت بردندالهی شکرت بابت بچه هام که این همه افتخارآفرینند.

    همان لحظه دختربزرگ خواهرم آمدوکلی ظرفهاتوی دستشورمانده بودطفلک ظرفهای ناهار ، رو برامون شست وبعد رفت وخواهرم دوباره نشست ومنتظردختردومیش بودکه باماشین بیاددنبالش.

    ونوه ی عمه جانم شب شام خانه دختربرادرم دعوت بودند وهمراه برادرم رفتندخواهرم همچنان منتظردخترش بودوپسردومی رفت پیاده روی ، وپسربزرگم رفت تواتاق گوشیم زنگ خورددختربرادرم گفت پسرم گفته به عمه جان زنگ بزن تشکرکن وازپسرهای عمه شکرکن ماروبردن پارک هزینه کردندوبستنی هم خریدندوتارفتم توی اتاق گوشی روبدم پسرم دیدم مردبه اون بزرگی گریه میکنه پرسیدم چراگریه میکنی گفت خیلی خوشگذشت ولی زمان کم بود!!!!! ودختربرادرم میگفت بیاین خونه ی خواهرم دورهم باشیم پسربزرگم مثل بچه ها خوشحال که من الان میرم خانه دختردایی وناگفته نمایدماکلارفت وآمدبابچه های فامیل نداریم فقط خانه ی خودخواهریابرادربریم وبچه هاروببینیم تمام بلاخره منودوتاپسربزرگم وخواهرم دوباره رفتیم خانه ی دختربرادرم وغذاهای اضافه رابرداشتم که بدون دعوت رفتیم غذاباشه که الحمدولله اونقدفراوانی بودکه بازغذاها رو برگردوندم.

    ماواردمحوطه مجتمع شدیم بچه‌ها بازی میکردندگفتیم مواظب خودتون باشین چون تاپ سرسره بود بچه‌های زیادی برابازی اومده بودند.

    رفتیم بالانوه عمه جانم با2تادامادهای برادرم رفته بودندترمینال تاکسی رزرو کنند.

    ازماپذیرایی کردندپسردومم که عاشق دختربچه ی1سال و2ماهه بودتوبغلش گرفت بردش پائین جای بچه‌ها وپسراولیم عاشق دختربچه ی 4ساله بودرفت پایین مواظبش باشه وبازی کنه ولذت ببره، یک وقت دیدیم بچه‌ها دوان دوان آمدندنگران بودندکه پای رقیه رفته لای تاپ ولی کاری نشده همزمان پسرعمه ام ازراه رسیدندکه دیدم دختر8ساله رو زیربغلشوگرفته ازآسانسورآورده توخونه تاچشمم به دخترک افتادفقط رنگ صورتش مثل مُرده هابودومیلرزیداول ازترس پدروبه خصوص مادرش به خودش میلرزیدوبعدهم ازدردپا، مادرش میگفت کاریش نشده من سریع آب قنددرست کردم خواهرم وخانم برادرم به پاش نگاه کردند گفتند کاری نشده بردمش توی حمام دست وصورت وپاهاشوشستم زیربغلشوگرفتم بیارمش بیرون مادرش زدتوسربچه گفت عمه ولش کن خودش راه بره بردش تواتاق پاشوچرب کنه که دیدم زیرزانو ورم کرده گفتم فقط بچه رو ببرین بیمارستان هرچی مادرش مقاومت میکردماالان بایدبریم ماشین گرفتیم بیعانه دادیم گفتم فقط بیمارستان ناشکری میکردومن دلداری میدادم الخیروفیماوقع وازسخنان استادمیگفتم شام خوردندوبچه میلزیدبه زورمادرش میگفت شامِ توخودت بخوروبه من میگفت عمه کمکش نکن!!!!!!

    شام خوردند2تادامادبرادرم باپدردختربچه راهی بیمارستان شدندوپسر بزرگم میگفت مامان وقتی دیدم رقیه پاشو ازتاپ بیرون آورده سریع توآغوشم کشیدم وبه نوه ی برادرم گفته ثنامن ازاینطرف بغلم میگیرم وتوازاونطرف بغلت کن مثل بیدلرزش گرفته بود میگفت صدای دوندونهای دخترک تیک تیک صدامیکرد دلم خیلی به حالش سوخت وازترس مادرش بالانمیومده تاپدرش ازراه رسیده گریه کرده.

    بالاخره شبی آمدیم خانه صبح زودبیدارشدم گفتم روز، اربعین تعطیلیه همه خوابن ساعت10به دامادبرادرم تماس گرفتم که مهمونهارفتندیانه؟!

    گفت عمه ازدیشب همه بیمارستانیم بستریش کردندوپاش ازدوجاشکسته(موه کرده)بایدببرنداتاق عمل الهی شکرت هرچی هست خیره منوبچه هاسریع لوازم چای وناهاربرداشتیم راهی بیمارستان شدیم وبقیه رفته بودندخانه مادربچه بااون فرشته ی 1ساله ودختربرادرم بودند.مادربچه روبردیم توماشین چایی صبحانه خوردودختری که بستری بودمدام گریه میکرده مامانم میخوام بالاخره مادر مدام دررفت وآمدبود.

    رفتم نمازبخونم مامورپرسیدمریضت کدوم اتاقه گفتم نمیدونم فقط نمازم مهمه گفت خط مشکی رو بگیربرو رفتم نمازخونه بسته بودولی خداشاهده رفتم همون جایی که ازبیرون بیمارستان 2سال قبل دیده بودم ودوست داشتم اون قسمت رو ببینم قشنگ دورزدم همه جاروبرسی کردم برگشتم ماموروسط سالن بودگفتم نمازخونه بسته بودمیگن بروفلان قسمت حالا اگه مریضم رودیدم برم روسرش یانه ؟!گفت برو ونیم ساعت دیگه وقت ملاقات، رفتم طبقه ی بالابه دختربرادرم تماس گرفتم که من فلان قسمتم شماکجاین؟ داشت آدرس میداددیدم عه روبه روی منه خندیدم ورفتم تواتاق هم بچه رو دیدم هم نمازخوندم.

    ومادربچه آمدگفت عمه چندتاازمریضهامیگن ماچندروزه توبیمارستانیم هنوزنوبه ی عمل به ماندادن خانم بچه توبردارببردکترشخصی!!!!!

    بعدبادختربرادرم رفتیم پرستاری گفتیم اینهامهاجرندوشبی بایدازمرزخارج بشندبایدعمل بشه بنده های خداگفتندازدست ماخارجه پرسیدم دست کیه ؟تابرم صحبت کنم گفتنداتاق عمل ودختربرادرم رفت دم اتاق عمل بعدازنیم ساعت دخترک داستان مابه اتاق عمل رفت وبعداز3ساعت به بخش برگشت این همه نوشتم تااین رو بگم نوه عمه خانم برای ملاقات ازخانه ی برادرم به بیمارستان رسیدوگفت دیشب یک اتوبوس بافکرکنم تانک سوخت برخوردمیکنه اتوبوس بالای 70نفرمسافرمهاجردرجاپودرشدندبعد به خودش وخانمش گفتم حالادیدی که خدابهترمیدونست پشت پرده چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

    بعدکوتاه اومدند.

    روز5شنبه که مصادف بودبا شب چهل وهشتم همه ی ماتوبیمارستان بودیم ودرضمن یک خانم برامون شله زردنذری اوردخداقبول کنه خیلی خوشمزه بود.

    وشب پسرعمه بابچه هارو آوردم خانه ی خودمون صبح روزچهل وهشتم پسرم رفتندبیمارستان بچه ترخیص شدوتاناهاربرگشتندخونه شب دورهم بودیم خیلی خوش گذشت پسردومم بانوه ی عمه جانم رفتندتوالت فرنگی بگیرندرفتن داروخانه ی شبانه روزگفتن بایدبرین کالای طب بازدوباره پسرم رفته داروخانه ی شبانه روزی گفتندنداریم وپسرم میگفت عقلم نمیکشیدکه توگوگل سرج کنم کالای طب بعدبه نوه عمه م گفته بایدبریم مرکزشهرخدایاروزتعطیلی ترافیک زوارشوری کی برسم مرکزشهر؟؟آیابازهست ؟؟یاتعطیله!!! میگفت توهمین چکارکنم هابودم که درموردچی صحبت میکردیم ناگهان نوه ی عمه م دست راستشوبرده بالاکه پسرم به دست نوه عمه م نگاه میکنه یک لحظه دیده عه نوشته کالای طب وفروشگاهم بازبوده اینم هم معجزه خدایاتوخیلی خدایی وکارخودت روبلدی ومن بایدسمت خودم رو درست کنم باکمک خودت وشب ساعت2/30دقیقه پسرم بیدارم کردکه مامان وروجک داره میره اسم طفل راگذاشتیم وروجک آقای نجاربرنامه کودک سریع ازخواب پریدم وعزیدلم وبیدارکردیم بنده های خدامعذب بودندکه والدینتونوبیدارنکنین بچه ها گفته بودند مادرم دق میکنه اگه بچه رو توآغوشش نگیره وپدرم دلگیرمیشه مابیدارشدیم واین طفلک ازهمون روزی که آمده بودانگشت سصتش مدام تودهانش بودوالان که توعالم خواب وبیداریه انگشتش به دهانش وبایک دستش بای بای میکنه وبالبخندبچه هاکه خدادروجودشون حضورداشت به ظاهرازهم جداشدیم وپشت سرشون آب ریختم وآیه الکرسی خواندم والان وقت ملاقات عزیزای خصوصی خداشده که باخداحرف زدم ودعاکردم وگریه هاکردم الهی باحضوراین خانواده که اصلاهم رو نمیشناختیم فقط فامیل بودیم چه خبربود؟؟؟؟؟وناگفته نماندهردوزن ومردبیسوادبودندجوان بودندوآقا2کلاس شبانه شرکت کرده وفقط گفتم عباس منش رو فقط گوش کن تادرهای رحمت گشوده ی خدارو ببینی ولذت ببری گفتند باشه چشم دیگه خدامیدونه دوتاپسرهام بادوتاماشین سواری که یکی چمدان ودیگری خودشون نشستندوبه سلامتی راهی ترمینال شدند.

    وپسرم میگفت مامان وروجک توماشین نشست خوابیودیگه چشماشوبرام بازنکرد الهی اون آرامش وشادی عمیقی که دروجوداین دوطفل بود رو میخوام ومن نمیدونم چگونه وچطورفقط میخوام بایدبهم بدی وبعدازرفتن این عزیزان منو آروم کن آمین.

    توی دنیاازمن بپرسندازنعمات الهی چه چیزی برات شیرینتروآرام بخش وشادی سازه میگم بچه خیلی عزیزه خدانگهدارشون وهنوزازشون خبری ندارم چون گفت به محض رسیدن باهاتون تماس میگیرم.

    عاشقتونم برای اون چشمهایی که این دلنوشته رو خونده آرزوی سعادت وخوشبختی دارم.

    استادعزیزومریم جون فقط میگم دوستتون دارم وجبران خوبیهاتون رو خدابهتون عنایت کنه چون سالهاس خدایی میکنه راه بلده بوس برای خداوتحسین به همه ی خانواده ی عباسمنشی سایت بهشتی ام.

    چندروزی بودمیخواستم همین کامنت روبنویسم هی ذهنم میگفت مسخره ازمهمونداریت میخوای بنویسی الان که نوشتم دیدم چقدرمعجزه توش داره خدایاشکرت.همینی که بلدبودم ازدلم اومدنوشتم خدایاشکرت که ازاذان صبح ملاقات حضوری دعوتم کردی ساعت3صبح تابه الان نزدیک9صبح شدفقط مینویسم ازلطف وکرمت قبول کن.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    ragheb گفته:
    مدت عضویت: 749 روز

    سلام به استاد عزیزم

    خیلی ممنون بابت فایل عالی

    پذیرش مسئولیت یکی از بهترین چیزهاست.من زمانی تونستم موفق بشم که مسئولیت زندگیم رو گرفتم و خیلی در زندگیم دارم پیشرفت میکنم.

    و ثبت موفقیت های به ظاهر کوچک برای انگیزه گرفتن زمانی که من ناامید بشم.

    و باید با نتایج حرف بزنم.

    من باید همیشه متعهد مسیرم باشم و مسیرم رو ادامه بدهم.

    من باور کردم که خودم میتونم زندگیم تغییر دهم.من تصمیم گرفتم از خودم ضبط کنم(وضعیت فعلی)

    بعدا که نتایج بزرگ تر شده حتما هم ویدئو میگیرم.

    واقعا فایل خوبی بود.خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    خانم محمدی گفته:
    مدت عضویت: 115 روز

    سلام عزیزان وقت بخیر، سلام به استاد عزیزم من چندساله این مسیر رو می شناسم و فایلهای شما گوش میدادم اما نه به صورت جدی،ولی نتایج خوب و بد هم داشتم این سالها، اما الان به تضادی برخوردم که مجبور شدم بیام تو مسیر دو خودم کار کنم هرچند اوضاع بر میلم نیست اما می دونم میشه تغییر داد همه چیو فقط باید قوی شم رو باورهام کار کنم.گاهی چیزهای خوب هم میفته در همین شرایط که میگم خدایاشکرت امیدوارم بزودی نتایج عالی و دلخواهم رو کامنت کنم یه تجربه کوچیک بگم از قدرت ذهن چند روز پام درد میکرد همش میگفتم نکنه شیشه ای میخی چیزی رفته بهش اما بعدش خوب شد،3روزبعدش دقیقا یه سیم کوچولو برخورد کرد به همون پام و دردش رو کشیدم تا تونستم درش بیارم پس ذهن اینجور کار میکنه…خدایا منو قوی کن برای مثبت ها و زندگی عالی دلخواهم و خوشبختیم و حال خوبم و آسان کن بر من آسانی هارو خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  9. -
    Hamed Ahmadi گفته:
    مدت عضویت: 2166 روز

    به نام یگانه فرمانروای هستی

    با سلام و احترام خدمت استاد عزیزم، دوستان عباس‌منشی گرامی در این سایت، و خانم شایسته بزرگوار

    در آغاز، شایسته است از خداوند سپاسگزار باشم که در هر لحظه ما را هدایت می‌کند و انسان‌های نیکویی همچون آقا هادی عزیز را در مسیرمان قرار می‌دهد؛ کسانی که تجربیات ارزشمندشان را با ما به اشتراک می‌گذارند تا بتوانیم از گفته‌های استاد و دوستان بهره ببریم و در زندگی به کار ببندیم. خدایا، صد هزار مرتبه شکر.

    استاد عزیز، از شما سپاسگزارم که با هدف والای خود و قرار دادن این فایل‌ها در سایت، به ما نشان می‌دهید که می‌توانیم زندگی‌مان را بهبود دهیم، توانایی تغییر سرنوشت خود را داریم و خالق زندگی خویش هستیم.

    از سخنان آقا هادی و استاد گرانقدر در این فایل آموختم که باید برای خود یادداشت‌هایی داشته باشم تا در روزهایی که وسوسه‌های ذهنی یا نجواهای شیطان قصد دارند مرا از مسیر الهی دور کنند، بتوانم با مرور آن‌ها دوباره به یاد بیاورم که چگونه با رعایت اصول، کنترل ورودی‌های ذهن و حرکت در چارچوب صحیح، از کجا به کجا رسیده‌ام. این الگوها قوانین تغییرناپذیر خداوند هستند و اگر در هر زمینه‌ای به کار گرفته شوند، مرا به مقصد و هدفم خواهند رساند. باید ردپایی برای خود بگذارم تا در مسیر زندگی گم نشوم و وارد جریان منفی نگردم؛ و تا زمانی که در مسیر توحید گام برمی‌دارم، هیچ هراسی نخواهم داشت.

    همچنین دریافتم که باید یاد بگیرم روی پای خودم بایستم و تنها به خداوند و توانایی‌های خودم تکیه کنم؛ زیرا اگر بخواهم حال خوبم را از دیگران بگیرم، پیامدهایی خواهد داشت:

    1. وابسته می‌شوم و به جای کار روی خود، همیشه به دنبال کسی برای درد و دل خواهم بود؛ رابطه‌ای که از نظر عدل الهی درست نیست و حتی ممکن است طرف مقابل احساس مورد سوءاستفاده قرار گرفتن کند.

    2. شاید فردی که به او رجوع می‌کنم صلاحیت راهنمایی در آن شرایط را نداشته باشد و مرا بیشتر گمراه کند.

    3. حتی اگر آن فرد خیرخواه باشد، ممکن است در آن لحظه حال روحی مناسبی نداشته باشد و ناخواسته به من آسیب برساند.

    پس بهتر است به جای اتکا به دیگران، بر تجربیات خودم تکیه کنم و مسیر توحیدی را ادامه دهم تا فریب نجواهای ذهن را نخورم.

    درس دیگری که از این فایل گرفتم این بود که تغییر واقعی زمانی رخ می‌دهد که بپذیرم خودم مسئول سرنوشت خویش هستم. شرایطی که تاکنون تجربه کرده‌ام نتیجه انتخاب‌ها و ورودی‌هایی بوده که به ذهنم داده‌ام؛ چه آگاهانه و چه ناآگاهانه. این قانون خداوند است که هر انتخابی تجربه‌ای متناسب با خود به همراه دارد.

    اکنون می‌دانم قدم نخست این است که بپذیرم هرچه امروز بر سرم آمده، نتیجه انتخاب‌های خودم بوده است. جهان پر از انسان‌ها با سلیقه‌ها، استعدادها و علایق متفاوت است؛ اما من باید بدانم به کجا می‌خواهم بروم و تنها بر افکار و مسیرهایی تمرکز کنم که مرا به هدفم می‌رسانند.

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    ندا گفته:
    مدت عضویت: 1802 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام استادای عزیزم

    بینهایت برای وجود این سایت و اعضای این سایت ، خدا رو شااکرم. چون هر جمله این سایت آگاهی دهنده ست. استادای عزیزم بینهاااایت ممنونم برای وجود این سایت و به روزرسانی هایی که مدام انجام میشه. این سایت واقعاااا ارزشمنده و هربار که کم میارم تنها راه نجاتم رو اینجا پیدا میکنم چون پر از آگاهی های ناب شما عزیزانم هست که هر کدومش هدایت کننده به مسیر خوشبختی و سعادت هست. صبح به شدت سطح انرژیم پایین بود به قدری که توانایی حتی نوشتن یک کلمه رو نداشتم تا اینکه اومدم توی سایت و جمله معصومه عزیز رو دیدم که نوشته بود: ناامیدی خیلی خطرناکه، اینکه مسیری که شروع کردی رو باید متعهدانه ادامه بدی. چیزی که تعهد رو از بین میبره ناامیدی و تردیده. دیدم دقیقا همینه

    و این حال من از ناامیدی و تردید میاد و نمیذاره که من تمرکز کنم و قدم بردارم به سمت خواستم و بعدش دیدم نوشتن موفقیت هات باعث میشه که ذهنت رو برای ادامه دادن منطقی کنی و خودکار و دفترم رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن دستاوردهام اول ذهنم شروع کرد که اونا مال قبلا بوده الان دیگه نه انرژی سابق رو داری و نه تمرکز و هوش اونموق و گشتم براش تو دستاوردهایی ک اخیرا بدست اورده بودم هرچند کوچک نوشتم و برای خوم در اخر نوشتم که ناراحت نباش بابت تصمیم ها و کارهایی که انجام دادی چون تو برای اینکه حالتو خوب کنی همه کاری کردی مهم نیست اون کارها خوب یا بد بودن، مهم اینه که تو اون لحظه فکر میکردی این روش و یا این مسیر و کار بهترین کار برای بهتر کردن حالت و شرایط فعلیت هست پس انجام دادی من تصمیماتم بیشتر در لحظه میگیرم و انجام میدم ممکنه از این 100 درصد 70 درصدش اشتباه یا بد باشن اما حداقل دیگه حسرت اینو نمیخورم کاش امتحان کرده بودم و یا کا تجربه میکردم شاید نتیجه بهتری دستم میومد.

    I DID MY BEST AND THETERE IS NOT ANY REGRET.

    پس دیگه دست از سرزنش کردن خودم و تایم ها و وقتهایی که هدر دادم برداشتم و نوشتم که امروز رو کمی بهتر زندگی کن. چه چیزی باعث میشه که امروز کیفیت زندگی من بهتر بشه؟ چه کارهایی باعث میشه که من امروزم رو مفیدتر پیش ببرم؟

    همین سوالهای به ظاهر ساده میتونه حال و فرکانس مون رو تغییر بده.

    موفق باشید و امیییدوار.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: