اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
چون یوقتایی برای درک قانون پر میشم..و برای اینکه وارد مدار بالاتر بشم…
باید دریافتای جدید رو از خداوند بطلبم..اونم همیشه شاهکار میکنه…
استاد عزیزم…..من چهار ساله چند روزه…که تولد پنج سالگیمه در مسیر این بهشت..
میتونم به ضرس قاطع بگم…
هزاران دریافت داشتم…دریافتایی که با هر کسی صحبت کنم…میگه تو فرد خوش خیالی..بقول خواهرم بهم میگه…تو رویا زندگی میکنی…
ولی اونا بقول قرآن بینا نیستن..بهمین دلیل اونا در جواب خداوند در قیامت میگن!!
خدایا چرا ما نابینا هستیم…
و خداوند در جواب میگه….چون شما از هدایتهای من دور بودیین…و بخودتون کفر ورزیدین..
زندگی چقدر میتونه ساده و روان باشه،”با الهامات خداوند..
من تو کودکی یه شخصی میومد جلوی چشمانم.
همیشه برام سوال بود که این شخص کیه…
و سالها گذشت….و اون شخص همسر الهی من بود…
و خداوند سال 97 وارد زندگیم کرد..بخاطر عزت نفس پایین من.و یسری عوامل نتونستم تو اون موقعیت قرار با همدیگه هم مدار بشیم..
داستان زیادی داره..که چه اتفاقی افتاد و بخاطر چی بود…
و اون سال…هدایت اومد….که این شخص همسر الهی تو هست…
دقیقا همون عکس با همون لباس.همون شکل…از طرف شخصی که واسطه بین ما بود…برای من فرستاد…
از نظر همه اطرافیانم..اینکار رو نشد میدونستن..
ولی چون من الهامات زیادی رو دریافت کرده بودم..و همه راهی رو رفتم..تا بببینم ،”دلیل این خوابها چیه!
استاد عزیزم..قدم به قدم با سایت شما آشنا شدم..ولی اون خاستها بکنار….
من..اول با خدای خودم آشنا شدم…
و شروع کردن روی توحید کار کردن…
تا اینکه…..یه شب خواب دیدم…دو تا فرشته قد بلند زیبا رو…و یه شخص بچه..که تیشرت و شلوار آمریکایی پوشیده…وارد اون مکان شدن…
و من و اون شخص هم از پله ها اومدیم پایین..
یه لحظه نزدیک اون شخص منو صدا کرد…
که نرگس دختر خاله هام اوندن دیدنت..که تو رو ببینن..
و توی خواب فاصله بیین منو این شخص دور بود.ولی چشمان من کلیات اون صحنه رو مثل دوربیین میدید..که دیدم حلقه ازدواج تو دست این شخص هست..
ولی هر دومون تسلیم بودییم…و اون سه شخص..که اون پسر بچه شما بودیین…
وارد شدیین…
و اون فرشته….بهم گفت..تو دختر خیلی خوبی هستی..کلی تعریف از من کرد.و بهم تبریک گفت..
منم خیلی تحسینشون کردم.گفتم شما هم خوبید..شما هم عالی هستین..
ممنونم که داریید تحسینم میکنید…
و دیدم شما داریید برامون خوشحالی میکنید و میرقصید…
و یه لحظه اون همسر الهیم…بسمت همدیگه اومدییم.ولی بییمون تاریکی بود…
اونجا بهم گفت هنوز هم مدار با همدیگه نییتین.ولی از طرف من اینکار انجام شده…
تو در زمان و مکان مناسب با همدیگه نزدیک میشین…
.و گذشت….
که هدایت اومد…کلاس فلان رو بخر…اون موقع هدایت شدم.به فروش یه تکه از طلایی که خریده بودم..
و دوره آنلاین رشته ام رو خریدم…
و هدایت اومد…از صفر شروع کن.به کارکردن و درس الگو کشی..گفتم خدایا هدایت میخام..
شب همون فرشته..تو یجایی نشسته بود..بهم گفت کتاب الگوشناسی فلان…
و ساعتها در روز من کلاس انلاینامو خوندمو الگوبرداری کردم..تمام نکاتشووو
و اون کتاب رو خریدم…و از صفر شروع کردم..
تا چند ماه..تقریبا یکسال خورده ایی بود…
تو این ماببین…هدایت اومد..ذهنتو از همهمه هایی که تو کلاست میگن…بردار..بزار…روی فصل سیزده…الگو و دوخت کلاه و دستکش..
و من تا چند ماه فقط کلاه و دستکش دوختم…
و دقیقا اسفند 403..بهم الهام شد…یه شخصی که مشاوره ام بود…باهام تماس گرفت…که یفردی که همکلاسیت هست.ایشون فایل دستکش براش باز نمیشه..بهم گفته..منم گفتم فقط خانم علی پور..ایشون خیلی دختر زرنگیه…
.چی بشه…
یه شخصی که من نمیشناسمش..این بخش الگوی دستکش براش باز نشه..به مشاوره اطلاع بده..و ایشون توی هزاران نفر..حتی اون استاد…نخاد…
بگه خانم علی پور…
و با من تماس گرفت.موضوع رو که گفت من رفتم دانلودش کردم هر کاری میکردم دانلود نمیشد..و به مشاوره گفتم.خانم فلانی دانلود نمیشه..
گفت دیگه نمیخاد….
و من دیدم این الهام خداست..کلاه رو گذاشتم کنار ..چسبیدم به دستکش…
شبانه روز….فقط الگوکشی میکردم….تا رسیدم شب اول عید 403…
بهم گفت برو نمایشگاه…
اون شب..20 هزار تومن..جلوی شیرینی سرا بهم هدیه داد..و یکممم نم نم بارون میومد بسیار هوا زیبا بود..
و من از همون هفته با تلاش شبانه و روز…کلی دستکش دوختم..با اشتباهات بسیار زیاد…
رفتم نمایشگاه..
یه شخصی اومد با همسرش…اومد دستکش رو بپوشه..تو دستش نرفت…
همسرش بهش گفت!!!!
نپوش پاره میشه…
بزار کنار…..من اونجا یه لبخند زدم..گفتم نرگس ببین بازخورد جدید…
و کلی دیدم کارم نقص داره.هنوزم نمونه هاشو دارم..
و شروع کردم دستکشها رو سایزبندی کردم..و یه دوخت عالی با ورژن عالی…
و ندا اومد…مروسه دستکشو بزار کنار باید غلبه بر ترستو انجام بدی..بری قبرستان…
و من ترس شدیدی سراغم اومد…
گفتم خدایا میترسم….
بهم گفت اگه میخای کارآفرین بشی..اگه میخای ازدواج کنی…باید باید باید بر این ترس غلبه کنی..
و تو راه بهم گفت..کاری به گفتهای این تعداد خانم توی خیابون نکن…شاید از نظر اونا یکار غیر منطقی باشه..
ولی اگه هدایتمو پیش نبری…خواستهات دود میشه…
و منم وقتی میدیدم با این جدیت میگه.به لطف خداوند که داستانش طولانی میشه…این مسیر رو رفتم..حتی توی ساعتهایی که رو به شب بود وووو این مسیر با کیفیت بالاتر انجام شد
و من تونستم..به یاری خودش هر چی کار ناتمام بود رو انجام بدم…
تا اینکه……همون فردا صبحش…الهام بعدی اومد..دستکشهاتو بردار برو تو مغازه های شخرت پروجکت کن ..بازم ترس سراغم اومد…
و ایه محمد بهم الهام شد..دیدم بهم میگه جهاد همینه.اگر حرکت نکنی خبر از موفقعیتتت نیست..
دقیق نمیدونم کدوم آیه بود ولی بهم گفت باید حرکت کنی..
و ما خودمونو قوی کردیم بهم گفت ساعت 7..حرکت کن..
بخداوندی خدا….سر اولین ورودی یه پوشاک فروشی دیدم همون شخصی که دستکشمو پوشید تو اون نمایشگاه…
درب ورودی وایساده….
گفتم خدایا چه جالب….داری همزمانیها رو انجام میدی…
و من از اولین مغازه شروع کردم..تا هر بار با هر پروجکت..روم زیاد شد.ولی جواب نه میشنیدم..
تا یه شخص آخر مغازه..خوشش اومد..و یدونه دستکششو برداشت…
و ایشون خیلی از من تعریف کرد..
و یسری اتفاقات بینمون پیش افتاد…
و بازم هدایت و پروجکتهای جدید..و کلی به اطلاعات من ..خداوند افزود..
و بازم هدایتم به پیاده رویهای چند ساعته توی تمام خیابونا و پس کوچه های شهرم.که بازم چقدر شخصیت ترسهای کودکیمو برانگیخته کرد..
چه دریافتایی…چه هدایتهایی…منه نرگس رو هر بار ترمیم.میکرد…
و وجود منو قوی و قوی تر کرد..و هنوزم لین مسیر پیاده روی روزانه انجام میشه …
و این مراحل گذشت…تا اینکه دو سری دستکش و کلاه رو به شخصی مغازدار فروختم..اونم با اعتماد بنفسی که تو مسیر خداوند بهم الهام کرده بود..
همون لحظه فروش و واریزی اعمال شد…
و با فروش یسری تصمیات به تعویق افتاد دوره عزت نفس رو خریدم…
و اینبار هدایتها وارد مدار بالار شد..
و تمام اون مهارتام….وارد اینبار سایتای معتبر تو خود ایران شد..
و هر بار با الهاماتت..من نحوه تدوینم نحوه عکسبردارییم قوی و قوتر شد…و هدایت میشدم به بهتر شدن شرح نویسی از دستکشای الهامیم..
منیکه عزت نفس پایین برای پروجکت کردن خودم اونم توی مسیر شرح نویسی داشتم…
توی این مراحل قدم به قدم…قوی قویتر شدم..
تا اینوه هدایت شدم به فروشگاهی پر فروش در ایران.
و هدایت شدم به اشخاصای دیگه..و هر بار طبق با پروجکت کردنم..کیفیت تدوین کارام قوی تر میشد..
و فهممم از ساخت دستکش بیشتر و بیشتر شد..
که این دستکشی که طراحی و دوخت کردمچند تا سایز داره..و چه کاربردی داره و از نظر الگویی از نظر دوختی ..فلان موقعیت رو داره..
و خیلی نکته های دیکه..
که همگی..تو این پروسه پروجکتی…هر مرحله و قدمهام..بهتر و بهتر شد …
تا اینکه ….بازم هدایت شدم به نمایشگاه تو شهرم…
یه لحظه بهم الهام شد..که نرگس دیدی اون دستکشای روز اول کجا بود..الان کجاست….
و چقدر اونجا دریافتای عالی ..بیین شرک و یکتاپرستی دیدم…
و واقعا شاکر خداوند شدم…
و گذشت….پروجکتهای خارج از کشور مثل فشن شوهاا شدم..و هر مرحله پروجکتام قوی و قوی تر..و حتی استاد خودم که تو این حوزه تدریس میکند…و هر بار من عزت نفسم در تمامی موارد قوی قوی تر شد..و ناگفته نمونه مهارت دوخت دستکشم..توی تمام تک به تک…تکه هایی که میدوختم به بهترین شکل ممکن …
انجام شد…..
و واقعا خودمو تحسین میکنم….و هدایت اومد…که نرگس….اون 6 ورژن دستکشاتو….بشین از اول الگوهاتو بررسی کن…
.دیدم اوخخخ….چقدر هنوز نیاز داره الگوشناسیمو طبق اینهمه بازخوردی که گرفتم قوی تر کنم..
.
و من بازم هدایت شدم بفردی که بهترین طراحی و دوخت لباس شب و عروس..هم توی ایران و خارج از کشور دارن…
.
که چند روز پیش پروندشو بستم…
.
و ناگفته نمونه…..هدایتهای ازدواجم با این شخصم خداوند داشت بهم یاداوری میکرد..
و بازم ناگفته نمونه.باید یسری کارهای شخصیتی انجام میدادم.اونم انجام شد…
و بازم ناگفته نمونه..باید یسری اعمال درونی بود که اونا هم انجام میشد..
و هر بار تونستم بهترین خودمو به لطف خداوند و هدایتهاش انجام بدم…
و میخام بگم…استاد عزیزم….من توی این چهار سال خورده ایی الان دیگه توی اوایل پنج سال هستم…
تمام لحظلاتش هدایت شدم…به مو میرسید ولی پاره نشد…
من نرگس سال 85…این حدودا تو این رشته هم محصل بودم و هم سالها کار شخصی داشتم..
هنوز هیچ فردی…تو این موقعیت نتونسته همچنین کار انجام بده..و به الگوشناسی و دوخت عالی برسونه…
ولی به لطف خداوند ..خداوند با هدایتش و بازم لطف خودش برای هل دادن من برای ادامه دادن..باعث شد من امروز بتونم اولین نفر تو جهان همچنین چیزی رو تولید کنم..
نمونه مشابهش؟هست…ولی بهمچنین کیفیتی نیست…
به اسم خودم نرگس با کمترین هزینه و با کیفیت ترین شکل طراحی و دوخت شد..
من سالها دویدم.ولی نتونستم همچنین کاری رو انجام بدم..
.با هدایت الله همه چیز برام آسان شد…
من مشکل رابطه خیلی داشتم با هدایت تونستم همه چیز رو طبق اون الهامات و قدمها…به نقطعه بالا برسونمش..الان هر جا میرم مورد احترام قرار میگیرم.انرژیم افراد رو عاشق و دلباخته خودش کرده.
هر جا میرم…فقط لطف خداست…..
و امروز منم ..میخام مثل شما….
با تمام وجودم سرعت الهامات و انجام دادنشونو رو بازم برای خودم کن فیکونتر کنم…
چون میدونم…
و سعی کردم بدونم..
عامل خوشبختی من…همین گوش دادن به الهامات خداوند…
اره اینم الان خداوند بهم گفت قیدش کن…اسفند 403..نزدیکای عید همین سالی که هستیم..
صبح زودددد بهم گفت….
گوشیتو بردار…این شماره ایی که میگمو سیو کن..
من کاملا یادم رفته بود…
و من هر چی میگفت من یادداشت میکردم..
و بهم گفت خوب الان برو همسر الهیتو که قبلنا..بازم لطف خدا شامل حالم شد..تصویرشو توی دفتر طراحیم کشیده بودم..
دقیقا همون صحنه…
و دقیقا اون صحنه با نجوای شیطان که خودش؟نیست…رو برام واضح و روشن کرد..
بهم گفت نرگس اونم عکسی که تو دفترت که از این شخص کشیدی…
بدون اینکه کسی از این ماجرا اطلاعی داشته باشه..برام کن فیکون شد…
.
و هدایت اومد..که نرگس روی قانون سلامتی کار کن..وزنتو بیار پایین …
و بازم هدایت اومد فروش شرکتتتت
و الله اکبر…
و بهم گفت….هنوز زمان ازدواجت نرسیده تا میتونی با ایمان قوی ادامه بده..
و هر روز نشانها داره بیشتر و بیشتر میشه ایمانم به لطفش داره بهتر و بیشتر میشه..
زندگیم ارام و اسان شده..
همه جا برام بوی بهشت میده..
زندگیم توی این آشفتگیهای اطرافم…کن فیکون شده و زندگیم همجوره نور علی نور شده…
هر چی بگم کمه….همه لطف خداست….
استاد عزیزم من این فایل رو چند بار دیدم ولی هر لحظه دیدم فقط گریه کردم…زندگی منم پر از هدایته..و میدونم جز هدایت خداوند چیزی رو ندارم…
برای تمامی کارهام..
همینه شما همیشه گفته هاتونو روی این درک همزمانیها و در زمان و مکان مناسب گره میزنید همینه…
استادم بی نهایت ازتون ممنونم.که داریید بیادمون میاریید…
ما میتونیم با درک خداوند…بهترینها رو برای خودمون چیدمان کنیم….
فقط کافیه دل بهش ببندییم….
امروز هدایت شدم به آیه آل عمران دقیقا با این فایل هماهنگ بود…
الله اکبر…
اگر خداوند شما را یاری کند هیچکس بر شما چیره نخواهد شد و اگر شما را واگذارد چه کسی بعد از شما را یاری خواهد داد…مومنان باید فقط بر خدا اعتماد کنند
خداوند سرپرست ماست و او بهترین یاری کننده است…
خداوند برای من بس است او نیکوکارسازی است.
الله اکبر…ما فقط باید به این درک برسییم تمام خاستهامون فقط الهاماتتتتتت
من در مسیر زندگی دستاوردهای زیادی داشتهام؛ کسی هستم که بعد از 17 سال ترک تحصیل توانستم دوباره به دانشگاه برگردم و لیسانس بگیرم، معلم شوم، کتاب بنویسم، درآمد داشته باشم و قدمهای بزرگی در مسیر رشد شخصی و اجتماعی بردارم. اینها همه برای من نشانههایی از لطف و هدایت الهی بودهاند.
اما امروز در نقطهای ایستادهام که قلبم پر از آرزو و در عین حال پر از نگرانی است. من برای تاسیس مدرسهای تلاش کردم، اما به دلیل نداشتن سرمایه و فراهم نشدن وام، ملکی را که انتخاب کرده بودم از دست دادم. حالا تنها 6 ماه دیگر فرصت دارم تا مجوز مدرسهام باطل نشود. این زمان کوتاه برایم مثل یک آزمون بزرگ است: آیا میتوانم در این فرصت مدرسه را راهاندازی کنم؟ آیا خداوند مرا در این مسیر هدایت خواهد کرد؟ و من چه ایمانی باید نشان دهم تا این هدایت را دریافت کنم؟
گاهی با خودم فکر میکنم شاید اگر بیشتر ایمان داشتم، اگر ترس را کنار میگذاشتم و حتی با فروش طلا یا قرض گرفتن قدمی برمیداشتم، خداوند باقی مسیر را برایم هموار میکرد. اما من عقب کشیدم و امروز با حسرتی سنگین ماندهام. در این میان، شنیدن فایلهای شما برایم مثل نوری در تاریکی است؛ هر بار که سخنانتان را میشنوم، امید و انگیزه در دل من زنده میشود، اما در عمل حرکتی نمیکنم. روزها میگذرد و من در خانه میمانم، ناامیدتر میشوم، بیشتر غذا میخورم و انگیزهام کمتر میشود.
استاد عزیز، این پیام را نوشتم تا صادقانه بگویم در چه وضعیتی هستم. من موفقیتهای بزرگی داشتهام و میدانم توانایی ساختن مدرسه را هم دارم، اما اکنون به راهنمایی نیاز دارم. میخواهم بدانم در این فرصت کوتاه چگونه میتوانم ایمانم را نشان دهم تا هدایت الهی شامل حالم شود. میخواهم یاد بگیرم چگونه از این حالت رکود بیرون بیایم و دوباره به مسیر ایمان و تلاش بازگردم.
از شما سپاسگزارم که با تجربهها و سخنانتان چراغی برای دلهای مشتاق هستید. امیدوارم این پیام را بهعنوان صدای یک شاگرد مشتاق بپذیرید که هنوز امید دارد، هنوز ایمان دارد، و تنها به راهنمایی نیاز دارد تا دوباره برخیزد و مدرسهای را که آرزویش را داشته، به حقیقت تبدیل کند
تو دقیقه ی 22و 50 فایل رو استپ کردم تا در مورد تجربه ی خودم بگم…اینکه گفتید دوست داشتید که شخصیتتون رشد کنه و بزرگ شه و نمیخواستید تک بعدی باشید و فقط پول رو پول بذارید منم تجربه ی مشابه ولی در مقیاس کوچکتر دارم که خواستم برای ردپا و قوی تر شدن ایمانم اینجا عنوانش کنم…
دوسال و نیم پیش بود که با کار کردن روی فایلهای رایگان به معروفترین سالن زیبایی شهرمون هدایت شدم…تا قبلش داشتن درامد ماهی یک میلیون تومن برام ارزوی دور از دسترس بود به قدری که باورهام فقیر بودم…اما به لطف خداوند و با کار کردن روی فایلها هدایت شدم به این سالن معروف و شدم عروسکار..و درامدم از 20میلیون شروع شد و طی دوسال به نزدیک 80 میلیون رسید…رسیدم به جایی که تو شهرمون به لحاظ مهارت و به روز بودن کارام حرف اولو میزدم و وارد لاین اموزش شدم کلی هنرجو داشتم…کلی از اهدافمو به واسطه ی داشتن این درامد تیک زدم مثل طلا ،لباس،گوشی ایفن 16پرومکس،وسایل مربوط به کارم.کلی پکیج مربوط به مهارتم و دوره های استاد و همه چیز در عالی ترین شکل ممکن بود…تا اینکه متوجه یه نقطه ضعف بزرگ تو وجودم شدم اونم عدم توانایی ارتباط با دیگران منجمله مشتری ها و همکارام بود…یعنی استاد من متوجه شدم که دارم تک بعدی عمل میکنم..یعنی فقط پیشرفت تو اون مهارتم برام مهم بود و دیگه به بقیه ی چیزا اصلا کار نداشتم که مشتری از کجا میاد چطور میاد.هیچ مسیولیتی نداشتم و همه چی با کار فرما بود و من کارمو فقط انجام میدادم و حقوقمو میگرفتم…اما از یه جایی به بعد دیدم خیلی اذیت میشم از این عدم توانایی بر قراری ارتباط…و همش از خداوند درخواست هدایت میکردم…تا اینکه این هدایت اومد که اگر میخوای این ضعفت رو برطرف کنی باید از اینجا بیای بیرون و کسب وکار خودتو شروع کنی..تو باید مسئولیت صددرصد کارت رو به عهده بگیری تا بتونی این ضعفت رو درست کنی…تا زمانی که تو دل ترسهات نری نمیتونی حلشون کنی…مدت زیادی نکشید شاید کلا یک هفته از این ایده گذشت و من این ایده رو عملی کردم…با وجودی که داشتن درامد 80 میلیون تا دوسال پیشش برام رویای محال بود و هنوزم از اون درامد سیر نشده بودم…اما استاد منم مثل شما دوست نداشتم فقط پول رو پول بزارم دوست داشتم که شخصیتم رشد کنه و بزرگتر بشم…دوست نداشتم دیگه تک بعدی باشم…با وجود تمام ترسها و مخالفتهایی که بود تو بهترین شرایط ممکن از کارم اومدم بیرون…الان تقریبا 11ماهه کسب و کار خودمو که یه سالن زیبایی کوچیکه شروع کردم…هنوز به درامد دلخواهم نرسیدم اما فقط و فقط خدا میدونه که من تو این یکسال به اندازه ی 30سال زندگیم رشد کردم و بزرگتر شدم و تو دل چه ترسهایی که نرفتم و چه مسائلی که حل نکردم و چه سد هایی که نشکوندم…از خداوند بینهایت سپاسگذارم که منو در مسیر خواسته هام هدایت کرد و هرلحظه هدایتهاش شامل حالم میشه…
سلام خدمت استاد عزیزم خانم شایسته عزیزم و همه دوستان
از اینجور مثال ها خیلی اتفاق افتاده توی زندگی من ولی امروز دوتا داستان هدایت رو میخوام اینجا بنویسم که هم خودم یادم بمونه و هم دوستان هم استفاده کنن
اول داستان خواهرم ، که اون ماما هست و در بیمارستان کار میکنه و داشت برام تعریف میکرد که نزدیک های آخر ماه بود و پول نداشت و بشدت نیاز داشت به پول و میگفت گفتم خدایا من نمیدونم خودت برام جور کن یه پولی
و بعد میگفت اولین اتفاق این بود که یکی از عمه هام چندماه پیش ازش مشاوره گرفته بود همینجوری بدون هزینه بعد این درخواستو که از خدا کرده گفت نمیدونم چند روز بعدش عمم بهش پیام میده میگه شماره حساب بده من حق ویزیت برات واریز کنم تو بهم مشاوره دادی و من خوب شدم
و به جز اون یک خانمی از هم روستایی هامون موقع زایمانش بوده که آشنا هم هست تقریبا و بعد میره بیمارستانی که خواهرم کار میکنه برای زایمان
خواهرم میگفت توی بخشی که اون ها کار میکنن دوتا فاطمه رحیمی هست یعنی خواهرم و یک نفر دیگه بعد یکسری پرستار ها و ماما ها اینا که یک قسمت دیگه ای کار میکنن برای هم ماما همراهی اینا اوکی میکنن ، و گفتش که یکی از اون دوستای این فاطمه رحیمی برگشته به این هم روستایی های ما گفته خانم ماما همراه میخوای ، گفته اره ، گفته پس فاطمه رحیمی رو میخوای ؟
اونم گفته آره آره میخوام اصلا خودم شمارشو دارم ، خودم بهش زنگ میزنم و زنگ زده به خواهر من برای ماما همراهی در صورتی که منظور اون ، اون یکی فاطمه رحیمی بوده
و چطور قشنگ خداوند شرایطی رو به وجود آورد که خواهرم رفت و یک پولی هم از این طریق بهش رسید
و یک نکته دیگه که همین دیروز بود فکر کنم ، ظهر ها معمولا مامانم میره دنبال خواهرم که از کار بیارتش ، دیروز مامانم بهم گفت فائزه پاشو بریم ، غذای خواهرتم ببریم و ازونجا بریم گنجنامه یزره دنیا رو ببینیم و منم گفتم باشه ، رفتیم خواهرمو از سرکار برداشتیم و رفتیم و اول راه گنجنامه توی ایستگاه اتوبوس یک پیرمردی نشسته بود ، من هم داشتم رانندگی میکردم اصلا ندیدمش ، یهو خواهرم گفت فائزه وایسا این پیرمرده انگار خیلی سردشه بزار ببینیم کجا میره اگه میره بالا برسونیمش و بعد من دور زدم ، رفت پرسید گفت میخوام برم میدان امام منتظرم اتوبوس بیاد و خیلی هم سرد بود و خواهرم گفت بیا این پیرمرده رو برسونیم خیلی سرده هوا ، منم گفتم باشه و سوارش کردیم و رسوندیمش و اصلا دیگه گنجنامه هم نرفتیم ازونجا برگشتیم خونه و توی راه هی گفتیم ببین کار خدا رو
تو بخوای بری تفریح یه جایی بعد اول راهش این پیرمرد رو ببینی که احتمالا درخواست کرده که یکی باشه برسونتش منکه نمیدونم خدا میدونه
و بعد من برم و اصلا دیگه نرم به اون مقصدی که میخواستم برم و فقط این پیرمرد رو برسونم به جایی که میخواد و برگردم خونه
اینطوری خدا داره کارها رو انجام میده ها و من دستی شدم برای اون فرد و کی بجز خداوند میتونه این کارها رو انجام بده ؟
سپاس گزارم بخاطر این فایل و قسمت دومش ، فایل های خیلیییییییی خیلییییییییی تأثیر گزاری بودن و هستن و خواهند بود برای من
استاد باز هم خدا از هدایت برام گفت، و تنها چیزی که فعلا میشنوم یادگیری هوش مصنوعی برای شغلم هست، تا الان چیزهایی یاد گرفتم ولی میگه باز هم بیشتر!
خب از هدایت بگم که چه رنگساژ قشنــــگی برام درست کرد امشب، هدایا شکرت. استاد یه چیزی رو تازه متوجه شدم، مثلا من غذا رو درست میکردم ادویه و نمک و … همه چی میریختم وقتی میخواستم درش رو بذارم یا گاهی حتی موقع کشیدن غذا تو ظرف میگفتم واای خدا خودت درستش کن خوشمزه بشه، یا چند تا رنگ برای مو رو قاطی میکردم موقعی که میخواستم بزنم به موهام میگفتم خدایا خودت موهام رو خوشرنگ کن! و خیــــلی وقتها هم نتیجه خراب میشد یا اونی که من میخواستم نمیشد.
اما از یه جایی به بعد گفتم نگین تو باید از همون اول کار، موقع اضافه کردن ادویه از خدا کمک بخوای خدا چی بریزم خوشمزه بشه؟ باید موقع قاطی کردن رنگ موها ازش بپرسی خدایا از هر رنگ چقدر بریزم که خوشرنگ بشه؟
و وقتی به این شیوه عمل میکردم نتیجه عاااالی میشد، خدایا شکرت
بعنوان نشانه روزم این فایل برام اومد و چه جالب که داشتم به همین موضوع فکر میکردم
الان بیشتر درک میکنم وقتی حالت خوب باشه جهان خودش همه چیو درست میکنه
من چند روز پیش گیره موهامو گم کرده بودم و پیدا نمیکردم و گفتم برم کشوی کمد دخترمو ببینم شاید اونجا باشه زیر یکی از دفتراش یه پلاک فلزی که کدپستی خونه بود و من موقع اسباب کشی اونجا گذاشته بودم و اصلا یادم نبود
دیگه گذشت
گیره موهامو جای دیگه پیدا کردم تا اینکه امروز بیرون بودم و صاحب خونه باهام تماس گرفت که کدپستی خونه رو لازم دارم منم گفتم همون که تو خونه گذاشته بودین
گفت آره
و اومدم عکسشو فرستادم براش
اگه اونروز بهش هدایت نمیشدم الان باید کلی میگشتم تا پیداش کنم و چقدر اعصابم بهم میریخت
یا اینکه چند وقت پیش یه پولی برای یه خانمی واریز کردم از دستگاه عابربانک و رسیدشو گذاشتم تو کیفم
به خانومه پیام دادم که پولو واریز کردم براتون اونم جوابی نداد و چند روز بعد اومدم کیفمو تمیز کنم دیدم رسیده تو کیفمه حسم گفت اینو بیرون ننداز منم گفتم باشه فعلا نگهش میدارم
تا اینکه فرداش همون خانومه تماس گرفت چرا پولو نزدی
گفتم زدم همون لحظه هم پیام دادم
گفت رسیدشو برام بفرست
یعنی اگه رسید رو بیرون مینداختم حالا باید میرفتم بانک یا کلی با خانومه بحث میکردم که چرا همون روز نگفتی
ولی خیلی راحت عکس گرفتم و فرستادم
دقیقا قضیه کدپستی و این فایل باعث شد بیشتر بفهمم که وقتی تو مسیر درست باشی چطور جهان کارها رو برات راه میندازه و در مسیر آسانی قرار میگیری
حس میکنم از وقتی تمرکز کردم رو باورای ثروت خیلی همه چی داره بهتر میشه
به قول شما به این فکر نکنم که خب چرا الان یه میلیارد نیومده به حسابم
خب من دارم تغییر میکنم جهان هم داره اینجوری بهم نشون میده و خداروشکر نشونه ها رو بهتر درک میکنم
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته دوست داشتنی ، خیلی سپاسگذارم از شما برای این فایل بینظیر و پر از آگاهی
روز شمار تحول زندگی روز 123
چقدر قشنگ بود این داستان هدایت که خدا از بینهایت راه ما رو به خواستمون میرسونه اگر ما اجازه بدیم ، چقدر خانم شایسته دست خدا رو باز گذاشته برای دریافت خواسته هاش ، هر چقدر من تحصینتون کنم کمه ، بجز استاد عزیز شما هم یکی از الگو های من هستین در پیروی از قوانین ، اینکه خودمون رو بسپاریم به دست خداوند و رها باشیم و اجازه بدیم خدا ما رو ببره به سمت خواسته هامون ، انقدر مقاومت نکنم ، آنقدر درجا نزنم ، انقد عجله نکنم و دست خدا رو باز بزارم و ایمان داشته باشم به هدایتش، خدایا شکرت که هدایت شدم به این فایل زیبا.
چقدر درس داشت داستان از دسترس خارج شدن سایت و کنترل ذهن شما و ایمانی که در اون شرایط نشون دادین واقعا تحصین برانگیزه ، استاد چقدر لذت بردم از این حد از ایمانی که تو شرایط سخت نشون دادید ، خدایا قدرتی بهم بده که بتونم و این توانایی رو داشته باشم که تو شرایط سخت ذهنم رو کنترل کنم.
خدایا شکرت برای همه نعمت هایی که بهم دادی ، خدایا شکرت برای سلامتی که بزرگ ترین ثروته ،
خدایا شکرت برای هدایت شدن به این سایت پر برکت و پر از آگاهی ، خدایا شکرت برای تخت نرمی که یه خواب پر از آرامش و لذت بخش رو بهم هدیه میده ، خدایا شکرت برای اتاق گرم و نرم و مستقلی که دارم خدایا شکرت برای امکاناتی که در اختیارمه ، خدایا شکرت که اتاقم سرویس جدا داره ، خدایا شکرت برای کمد پر از لباسم ، برای گوشی توی دستم ، خدایا شکرت برای صبحانه خوشمزه ای که خوردم ، خدایا شکرت برای صفحه همیشه پهنمون ، خدایا شکرت برای خونه خوبی که توش زندگی میکنم ، خدایا شکرت برای آدم های خوبی که تو زندگیم هستن خدایا شکرت برای فوقالعاده ترین پدر و مادر دنیا ، خدایا شکرت برای دوستای امنی که دارم ، خداجونم شکرت برای بودن در مسیر هدایت ، خدایا شکرت برای فرصت زندگی که در اختیارم قرار دادی ، خدایا شکرت که تونستم قدم سوم دوره 12 قدم رو خریداری کنم ، خدایا شکرت برای حسابی که توش پول هست ، خدایا شکرت برای اینکه دارم تو مسیر خواستم قدم برمیدارم ، خدایا شکرت برای شغلی که دارم و دارم کار میکنم ، خدایا شکرت برای همکار های فوقالعاده خوب و ادم حسابی و خوش برخوردی که دارم ، خدایا شکرت برای محیط خوبی که توش کار میکنم ، خدایا شکرت برای زیبایی ک توانایی که بهم دادی ، خدایا شکرت برای آشنایی با استاد عباسمنش عزیز ، خدایا شکرت برای همه چیز برای همه نعمت هایی که بهم دادی و قراره بهم بدی.
من دیشب باید میومدم داخل سایت و یک فایل و گوش میدادم و نظرمو مینوشتم اما هرچند بار ک تلاش کردم وارد سایت بشم نشد،منم گفتم عیب نداره خدا خودش اینجوری صلاح دیده برای امشب؛این شد که امروز دارم مینویسم چقدر مرتب با همین موضوع این فایل شدهخدای من قدرتتو شکر.
جدیدا سعی میکنم توی حرفام هر لحظه به خدا بگم خدایا خودت منو هدایتم کن و چنان زیبا هدایت میشم و اون لحظه اعتماد میکنم به الهام قلبیم که خودم میمونم.
خدای من شکرت که خودت منو توی هر لحظه هدایتم میکنی.سپاسگزارم ازت خدای من.
از شماهم سپاسگزارم استاد مهربون و مریم جان مرسی که اینقد خوبید :)
اولین بار بود این فایل را شنیدم خیلی لذت بردم فوق العاده بود
مریم جوونم آخه شما چقدر باخودتون در صلح هستین که خواسته هاتون هرچند کوچیک خودشون میان سمت شما
استاد ک صد کیلومتر رفته بود و نمیدونست شما چی لازم داریم اما اون بطری جلو ماشین استاد سبز شد و استاد گذاشت تو ماشین و بعدا پیام شما به استاد رسید
یعنی اگر ما در مدار درست باشیم اینجوری همه چی دست به دست هم میده تا ما به خواسته هامون برسیم
وقتی داستان هدایت تونو تعریف میکردین همه اون اتفاقات، جاهای که رفتین توی ذهنم تصور میکردم انگار منم اونجا بودم و همه ای این روند را از نزدیک دیدم.
کنترول ذهن تان را تحسین میکنم.
اعتماد و توکل تان را تحسین میکنم.
شجاعت تان را تحسین میکنم.
اعتماد، احترام و عشقی که در رابطه عاطفی تون است تحسین میکنم
وقتی محدودیت هارو باور نکنیم فرصت ها ظاهر میشه
استاد وقتی وکیل مهاجرتی تون گفت فلان فلان کشور نمیتونی بری آمریکا که اصلا نمیتونی بری
و شما این نشدن را باور نکردین و به ندای قلب تون گوش دادین راه ها باز شد فرصت ها ظاهر شد و اینک شما در کشوری که دوست داشتید زندگی رویایی تون رو تجربه میکنید
خیلی چیزا ازین فایل یادگرفتم خداوند بمن توفیق عمل بده.
استادجان وقتی از هدایت صحبت میکنید، تمام لحظههایی که تو مسیر هدایت بودم میاد جلو چشمم و میگم واقعا اگه من میخوایتم اونموقع با عقل خودم کاری کنم چقدر همه چی سخت میشد.
وقتی متوجه شدم که قانون خدا همینه، که هدایتت میکنه و تو باید انتخاب کنی که میخوایش یا نه! تازه معنی اختیار و ارادهای که خدا گفته به ما داده رو میفهمم.
و اینم از استاد یادگرفتم که تو کوچکترین تصمیمها هم از خدا هدایت بخوام و بعضی وقتا که خیلی حالم خوبه در لحظه متوجه میشم و بعضی روزها انگار آنتنم خراب میشه دیر قضیه ذو میگیرم
به خاطر همین بازم از خودش هدایت میخوام که بتونم ذهنمو کنترل کنم تا انتخابم درست باشه
این اتفاقی که برای شما افتاد و اون پاککننده رو برداشتید با خودتون بردید، یاد تجربه خودم افتادم که البته برعکسش بود،
یه روز باید برای کارم وسیلهای رو میبردم و یه حسی هی درونم میومد که برندار سنگینه، فوقش زودتر برمیگردی سر راهت برمیداری لازم نیست اینهمه راه ببریش، و حتی یه لحظهام یادم رفت که بردارم ولی بازم گفتم نه خب برنامه چیده شده و بلاخره باید ببرم چرا نبرم! دیگه بردم و تو مسیر بهم پیام رسید که برنامه کنسل شده و دیگه نیازی هم به اون وسایل نبود! من همونجا به خودم گفتم ببین باز به هدایتت گوش نکردی، حتی گفت اگه لازم بود برمیگردی یسر برمیداری! دیگه اونجا درسمو گرفتم چون قشنگ اون روز کوله بار سنگینی داشتم و از اون موقع میگم خدایا من که از یک ساعت بعدم خبر ندارم پس الان هرچی تو بگی من گوش میدم دیگه درست انتخاب میکنم
البته بازم بعضی جاها بوده که اینو یادم رفته و تکرار کردم و استاد درست میگن که ما فراموشکاریم یادمون میره،
همین فایلها خیلی جاها باعث شده که من حواسم باشه
هر موقعام که تصمیم برام سخت میشه و نجواها میاد نشونه میذارم که اگه مثلا این پیام اومد یعنی انجام بشه اگه نیومد هیچی و ..
اگه این نعمت هدایت از طرف خدا نبود من اصلا الان اینجا نبودم، خیلی جاها چیزهایی رو بهم نشون داده و معجزههایی رو برام کرده که هیچوقت من نمیتونستم،
واقعا بیشتر وقتها یکسری از کارها رو همون موقع خیلی غیرمنطقی میبینی، ولی زمانی که ماجراهای بعدش پیش میاد تازه میفهمی که عجب هدایتی بود و برات منطقی میشه
با نعمت هدایت من خیلی جاها تونستم حس بد رو از رو خودم بردارم، زمانی که چیزی میشه که به نظر من ناراحت کنندس همون لحظه به خودم میگم اشکال نداره حتما این از همون معجزههای خداست قراره بهترش پیش بیاد من که نمیدونم اون میدونه
و اینجوری انقدر حس آرامش میکنم و سپاسگزار میشم که میگم خدایا تو چهکار میکنی که انقدر حواست به همه چی هست انقدر یادت آرامش بخشه
خیلی سپاسگزارم که با وجود این سایت و دوستان هر روز دارم به مسیرهای بهتری هدایت میشم
و همینکه متوجه حضورخدا، هدایتهاش، و قوانینش شدم باید هر لحظه سپاسگزارش باشم و امیدوارم بتونم وظیفمو درست انجام بدم
بنام تنها تنها تنها تنهای تنهای…خالق هستی…
بنام خدایییکه هر لحظه در حال هدایت ماست…
دیشب…هدایتی اومد…که نرگس برو سراغ نشانه روزانه ات…..بهیچ چیزی فکر نکن…
چون یوقتایی برای درک قانون پر میشم..و برای اینکه وارد مدار بالاتر بشم…
باید دریافتای جدید رو از خداوند بطلبم..اونم همیشه شاهکار میکنه…
استاد عزیزم…..من چهار ساله چند روزه…که تولد پنج سالگیمه در مسیر این بهشت..
میتونم به ضرس قاطع بگم…
هزاران دریافت داشتم…دریافتایی که با هر کسی صحبت کنم…میگه تو فرد خوش خیالی..بقول خواهرم بهم میگه…تو رویا زندگی میکنی…
ولی اونا بقول قرآن بینا نیستن..بهمین دلیل اونا در جواب خداوند در قیامت میگن!!
خدایا چرا ما نابینا هستیم…
و خداوند در جواب میگه….چون شما از هدایتهای من دور بودیین…و بخودتون کفر ورزیدین..
زندگی چقدر میتونه ساده و روان باشه،”با الهامات خداوند..
من تو کودکی یه شخصی میومد جلوی چشمانم.
همیشه برام سوال بود که این شخص کیه…
و سالها گذشت….و اون شخص همسر الهی من بود…
و خداوند سال 97 وارد زندگیم کرد..بخاطر عزت نفس پایین من.و یسری عوامل نتونستم تو اون موقعیت قرار با همدیگه هم مدار بشیم..
داستان زیادی داره..که چه اتفاقی افتاد و بخاطر چی بود…
و اون سال…هدایت اومد….که این شخص همسر الهی تو هست…
دقیقا همون عکس با همون لباس.همون شکل…از طرف شخصی که واسطه بین ما بود…برای من فرستاد…
از نظر همه اطرافیانم..اینکار رو نشد میدونستن..
ولی چون من الهامات زیادی رو دریافت کرده بودم..و همه راهی رو رفتم..تا بببینم ،”دلیل این خوابها چیه!
استاد عزیزم..قدم به قدم با سایت شما آشنا شدم..ولی اون خاستها بکنار….
من..اول با خدای خودم آشنا شدم…
و شروع کردن روی توحید کار کردن…
تا اینکه…..یه شب خواب دیدم…دو تا فرشته قد بلند زیبا رو…و یه شخص بچه..که تیشرت و شلوار آمریکایی پوشیده…وارد اون مکان شدن…
و من و اون شخص هم از پله ها اومدیم پایین..
یه لحظه نزدیک اون شخص منو صدا کرد…
که نرگس دختر خاله هام اوندن دیدنت..که تو رو ببینن..
و توی خواب فاصله بیین منو این شخص دور بود.ولی چشمان من کلیات اون صحنه رو مثل دوربیین میدید..که دیدم حلقه ازدواج تو دست این شخص هست..
ولی هر دومون تسلیم بودییم…و اون سه شخص..که اون پسر بچه شما بودیین…
وارد شدیین…
و اون فرشته….بهم گفت..تو دختر خیلی خوبی هستی..کلی تعریف از من کرد.و بهم تبریک گفت..
منم خیلی تحسینشون کردم.گفتم شما هم خوبید..شما هم عالی هستین..
ممنونم که داریید تحسینم میکنید…
و دیدم شما داریید برامون خوشحالی میکنید و میرقصید…
و یه لحظه اون همسر الهیم…بسمت همدیگه اومدییم.ولی بییمون تاریکی بود…
اونجا بهم گفت هنوز هم مدار با همدیگه نییتین.ولی از طرف من اینکار انجام شده…
تو در زمان و مکان مناسب با همدیگه نزدیک میشین…
.و گذشت….
که هدایت اومد…کلاس فلان رو بخر…اون موقع هدایت شدم.به فروش یه تکه از طلایی که خریده بودم..
و دوره آنلاین رشته ام رو خریدم…
و هدایت اومد…از صفر شروع کن.به کارکردن و درس الگو کشی..گفتم خدایا هدایت میخام..
شب همون فرشته..تو یجایی نشسته بود..بهم گفت کتاب الگوشناسی فلان…
و ساعتها در روز من کلاس انلاینامو خوندمو الگوبرداری کردم..تمام نکاتشووو
و اون کتاب رو خریدم…و از صفر شروع کردم..
تا چند ماه..تقریبا یکسال خورده ایی بود…
تو این ماببین…هدایت اومد..ذهنتو از همهمه هایی که تو کلاست میگن…بردار..بزار…روی فصل سیزده…الگو و دوخت کلاه و دستکش..
و من تا چند ماه فقط کلاه و دستکش دوختم…
و دقیقا اسفند 403..بهم الهام شد…یه شخصی که مشاوره ام بود…باهام تماس گرفت…که یفردی که همکلاسیت هست.ایشون فایل دستکش براش باز نمیشه..بهم گفته..منم گفتم فقط خانم علی پور..ایشون خیلی دختر زرنگیه…
.چی بشه…
یه شخصی که من نمیشناسمش..این بخش الگوی دستکش براش باز نشه..به مشاوره اطلاع بده..و ایشون توی هزاران نفر..حتی اون استاد…نخاد…
بگه خانم علی پور…
و با من تماس گرفت.موضوع رو که گفت من رفتم دانلودش کردم هر کاری میکردم دانلود نمیشد..و به مشاوره گفتم.خانم فلانی دانلود نمیشه..
گفت دیگه نمیخاد….
و من دیدم این الهام خداست..کلاه رو گذاشتم کنار ..چسبیدم به دستکش…
شبانه روز….فقط الگوکشی میکردم….تا رسیدم شب اول عید 403…
بهم گفت برو نمایشگاه…
اون شب..20 هزار تومن..جلوی شیرینی سرا بهم هدیه داد..و یکممم نم نم بارون میومد بسیار هوا زیبا بود..
و من از همون هفته با تلاش شبانه و روز…کلی دستکش دوختم..با اشتباهات بسیار زیاد…
رفتم نمایشگاه..
یه شخصی اومد با همسرش…اومد دستکش رو بپوشه..تو دستش نرفت…
همسرش بهش گفت!!!!
نپوش پاره میشه…
بزار کنار…..من اونجا یه لبخند زدم..گفتم نرگس ببین بازخورد جدید…
و کلی دیدم کارم نقص داره.هنوزم نمونه هاشو دارم..
و شروع کردم دستکشها رو سایزبندی کردم..و یه دوخت عالی با ورژن عالی…
و ندا اومد…مروسه دستکشو بزار کنار باید غلبه بر ترستو انجام بدی..بری قبرستان…
و من ترس شدیدی سراغم اومد…
گفتم خدایا میترسم….
بهم گفت اگه میخای کارآفرین بشی..اگه میخای ازدواج کنی…باید باید باید بر این ترس غلبه کنی..
و تو راه بهم گفت..کاری به گفتهای این تعداد خانم توی خیابون نکن…شاید از نظر اونا یکار غیر منطقی باشه..
ولی اگه هدایتمو پیش نبری…خواستهات دود میشه…
و منم وقتی میدیدم با این جدیت میگه.به لطف خداوند که داستانش طولانی میشه…این مسیر رو رفتم..حتی توی ساعتهایی که رو به شب بود وووو این مسیر با کیفیت بالاتر انجام شد
و من تونستم..به یاری خودش هر چی کار ناتمام بود رو انجام بدم…
تا اینکه……همون فردا صبحش…الهام بعدی اومد..دستکشهاتو بردار برو تو مغازه های شخرت پروجکت کن ..بازم ترس سراغم اومد…
و ایه محمد بهم الهام شد..دیدم بهم میگه جهاد همینه.اگر حرکت نکنی خبر از موفقعیتتت نیست..
دقیق نمیدونم کدوم آیه بود ولی بهم گفت باید حرکت کنی..
و ما خودمونو قوی کردیم بهم گفت ساعت 7..حرکت کن..
بخداوندی خدا….سر اولین ورودی یه پوشاک فروشی دیدم همون شخصی که دستکشمو پوشید تو اون نمایشگاه…
درب ورودی وایساده….
گفتم خدایا چه جالب….داری همزمانیها رو انجام میدی…
و من از اولین مغازه شروع کردم..تا هر بار با هر پروجکت..روم زیاد شد.ولی جواب نه میشنیدم..
تا یه شخص آخر مغازه..خوشش اومد..و یدونه دستکششو برداشت…
و ایشون خیلی از من تعریف کرد..
و یسری اتفاقات بینمون پیش افتاد…
و بازم هدایت و پروجکتهای جدید..و کلی به اطلاعات من ..خداوند افزود..
و بازم هدایتم به پیاده رویهای چند ساعته توی تمام خیابونا و پس کوچه های شهرم.که بازم چقدر شخصیت ترسهای کودکیمو برانگیخته کرد..
چه دریافتایی…چه هدایتهایی…منه نرگس رو هر بار ترمیم.میکرد…
و وجود منو قوی و قوی تر کرد..و هنوزم لین مسیر پیاده روی روزانه انجام میشه …
و این مراحل گذشت…تا اینکه دو سری دستکش و کلاه رو به شخصی مغازدار فروختم..اونم با اعتماد بنفسی که تو مسیر خداوند بهم الهام کرده بود..
همون لحظه فروش و واریزی اعمال شد…
و با فروش یسری تصمیات به تعویق افتاد دوره عزت نفس رو خریدم…
و اینبار هدایتها وارد مدار بالار شد..
و تمام اون مهارتام….وارد اینبار سایتای معتبر تو خود ایران شد..
و هر بار با الهاماتت..من نحوه تدوینم نحوه عکسبردارییم قوی و قوتر شد…و هدایت میشدم به بهتر شدن شرح نویسی از دستکشای الهامیم..
منیکه عزت نفس پایین برای پروجکت کردن خودم اونم توی مسیر شرح نویسی داشتم…
توی این مراحل قدم به قدم…قوی قویتر شدم..
تا اینوه هدایت شدم به فروشگاهی پر فروش در ایران.
و هدایت شدم به اشخاصای دیگه..و هر بار طبق با پروجکت کردنم..کیفیت تدوین کارام قوی تر میشد..
و فهممم از ساخت دستکش بیشتر و بیشتر شد..
که این دستکشی که طراحی و دوخت کردمچند تا سایز داره..و چه کاربردی داره و از نظر الگویی از نظر دوختی ..فلان موقعیت رو داره..
و خیلی نکته های دیکه..
که همگی..تو این پروسه پروجکتی…هر مرحله و قدمهام..بهتر و بهتر شد …
تا اینکه ….بازم هدایت شدم به نمایشگاه تو شهرم…
یه لحظه بهم الهام شد..که نرگس دیدی اون دستکشای روز اول کجا بود..الان کجاست….
و چقدر اونجا دریافتای عالی ..بیین شرک و یکتاپرستی دیدم…
و واقعا شاکر خداوند شدم…
و گذشت….پروجکتهای خارج از کشور مثل فشن شوهاا شدم..و هر مرحله پروجکتام قوی و قوی تر..و حتی استاد خودم که تو این حوزه تدریس میکند…و هر بار من عزت نفسم در تمامی موارد قوی قوی تر شد..و ناگفته نمونه مهارت دوخت دستکشم..توی تمام تک به تک…تکه هایی که میدوختم به بهترین شکل ممکن …
انجام شد…..
و واقعا خودمو تحسین میکنم….و هدایت اومد…که نرگس….اون 6 ورژن دستکشاتو….بشین از اول الگوهاتو بررسی کن…
.دیدم اوخخخ….چقدر هنوز نیاز داره الگوشناسیمو طبق اینهمه بازخوردی که گرفتم قوی تر کنم..
.
و من بازم هدایت شدم بفردی که بهترین طراحی و دوخت لباس شب و عروس..هم توی ایران و خارج از کشور دارن…
.
که چند روز پیش پروندشو بستم…
.
و ناگفته نمونه…..هدایتهای ازدواجم با این شخصم خداوند داشت بهم یاداوری میکرد..
و بازم ناگفته نمونه.باید یسری کارهای شخصیتی انجام میدادم.اونم انجام شد…
و بازم ناگفته نمونه..باید یسری اعمال درونی بود که اونا هم انجام میشد..
و هر بار تونستم بهترین خودمو به لطف خداوند و هدایتهاش انجام بدم…
و میخام بگم…استاد عزیزم….من توی این چهار سال خورده ایی الان دیگه توی اوایل پنج سال هستم…
تمام لحظلاتش هدایت شدم…به مو میرسید ولی پاره نشد…
من نرگس سال 85…این حدودا تو این رشته هم محصل بودم و هم سالها کار شخصی داشتم..
هنوز هیچ فردی…تو این موقعیت نتونسته همچنین کار انجام بده..و به الگوشناسی و دوخت عالی برسونه…
ولی به لطف خداوند ..خداوند با هدایتش و بازم لطف خودش برای هل دادن من برای ادامه دادن..باعث شد من امروز بتونم اولین نفر تو جهان همچنین چیزی رو تولید کنم..
نمونه مشابهش؟هست…ولی بهمچنین کیفیتی نیست…
به اسم خودم نرگس با کمترین هزینه و با کیفیت ترین شکل طراحی و دوخت شد..
من سالها دویدم.ولی نتونستم همچنین کاری رو انجام بدم..
.با هدایت الله همه چیز برام آسان شد…
من مشکل رابطه خیلی داشتم با هدایت تونستم همه چیز رو طبق اون الهامات و قدمها…به نقطعه بالا برسونمش..الان هر جا میرم مورد احترام قرار میگیرم.انرژیم افراد رو عاشق و دلباخته خودش کرده.
هر جا میرم…فقط لطف خداست…..
و امروز منم ..میخام مثل شما….
با تمام وجودم سرعت الهامات و انجام دادنشونو رو بازم برای خودم کن فیکونتر کنم…
چون میدونم…
و سعی کردم بدونم..
عامل خوشبختی من…همین گوش دادن به الهامات خداوند…
اره اینم الان خداوند بهم گفت قیدش کن…اسفند 403..نزدیکای عید همین سالی که هستیم..
صبح زودددد بهم گفت….
گوشیتو بردار…این شماره ایی که میگمو سیو کن..
من کاملا یادم رفته بود…
و من هر چی میگفت من یادداشت میکردم..
و بهم گفت خوب الان برو همسر الهیتو که قبلنا..بازم لطف خدا شامل حالم شد..تصویرشو توی دفتر طراحیم کشیده بودم..
دقیقا همون صحنه…
و دقیقا اون صحنه با نجوای شیطان که خودش؟نیست…رو برام واضح و روشن کرد..
بهم گفت نرگس اونم عکسی که تو دفترت که از این شخص کشیدی…
بدون اینکه کسی از این ماجرا اطلاعی داشته باشه..برام کن فیکون شد…
.
و هدایت اومد..که نرگس روی قانون سلامتی کار کن..وزنتو بیار پایین …
و بازم هدایت اومد فروش شرکتتتت
و الله اکبر…
و بهم گفت….هنوز زمان ازدواجت نرسیده تا میتونی با ایمان قوی ادامه بده..
و هر روز نشانها داره بیشتر و بیشتر میشه ایمانم به لطفش داره بهتر و بیشتر میشه..
زندگیم ارام و اسان شده..
همه جا برام بوی بهشت میده..
زندگیم توی این آشفتگیهای اطرافم…کن فیکون شده و زندگیم همجوره نور علی نور شده…
هر چی بگم کمه….همه لطف خداست….
استاد عزیزم من این فایل رو چند بار دیدم ولی هر لحظه دیدم فقط گریه کردم…زندگی منم پر از هدایته..و میدونم جز هدایت خداوند چیزی رو ندارم…
برای تمامی کارهام..
همینه شما همیشه گفته هاتونو روی این درک همزمانیها و در زمان و مکان مناسب گره میزنید همینه…
استادم بی نهایت ازتون ممنونم.که داریید بیادمون میاریید…
ما میتونیم با درک خداوند…بهترینها رو برای خودمون چیدمان کنیم….
فقط کافیه دل بهش ببندییم….
امروز هدایت شدم به آیه آل عمران دقیقا با این فایل هماهنگ بود…
الله اکبر…
اگر خداوند شما را یاری کند هیچکس بر شما چیره نخواهد شد و اگر شما را واگذارد چه کسی بعد از شما را یاری خواهد داد…مومنان باید فقط بر خدا اعتماد کنند
خداوند سرپرست ماست و او بهترین یاری کننده است…
خداوند برای من بس است او نیکوکارسازی است.
الله اکبر…ما فقط باید به این درک برسییم تمام خاستهامون فقط الهاماتتتتتت
فقط الهاماتتتتتت خداوند کل داستان همینه..
خدایا هزاران بار شکرت….
«استاد عزیز،
من در مسیر زندگی دستاوردهای زیادی داشتهام؛ کسی هستم که بعد از 17 سال ترک تحصیل توانستم دوباره به دانشگاه برگردم و لیسانس بگیرم، معلم شوم، کتاب بنویسم، درآمد داشته باشم و قدمهای بزرگی در مسیر رشد شخصی و اجتماعی بردارم. اینها همه برای من نشانههایی از لطف و هدایت الهی بودهاند.
اما امروز در نقطهای ایستادهام که قلبم پر از آرزو و در عین حال پر از نگرانی است. من برای تاسیس مدرسهای تلاش کردم، اما به دلیل نداشتن سرمایه و فراهم نشدن وام، ملکی را که انتخاب کرده بودم از دست دادم. حالا تنها 6 ماه دیگر فرصت دارم تا مجوز مدرسهام باطل نشود. این زمان کوتاه برایم مثل یک آزمون بزرگ است: آیا میتوانم در این فرصت مدرسه را راهاندازی کنم؟ آیا خداوند مرا در این مسیر هدایت خواهد کرد؟ و من چه ایمانی باید نشان دهم تا این هدایت را دریافت کنم؟
گاهی با خودم فکر میکنم شاید اگر بیشتر ایمان داشتم، اگر ترس را کنار میگذاشتم و حتی با فروش طلا یا قرض گرفتن قدمی برمیداشتم، خداوند باقی مسیر را برایم هموار میکرد. اما من عقب کشیدم و امروز با حسرتی سنگین ماندهام. در این میان، شنیدن فایلهای شما برایم مثل نوری در تاریکی است؛ هر بار که سخنانتان را میشنوم، امید و انگیزه در دل من زنده میشود، اما در عمل حرکتی نمیکنم. روزها میگذرد و من در خانه میمانم، ناامیدتر میشوم، بیشتر غذا میخورم و انگیزهام کمتر میشود.
استاد عزیز، این پیام را نوشتم تا صادقانه بگویم در چه وضعیتی هستم. من موفقیتهای بزرگی داشتهام و میدانم توانایی ساختن مدرسه را هم دارم، اما اکنون به راهنمایی نیاز دارم. میخواهم بدانم در این فرصت کوتاه چگونه میتوانم ایمانم را نشان دهم تا هدایت الهی شامل حالم شود. میخواهم یاد بگیرم چگونه از این حالت رکود بیرون بیایم و دوباره به مسیر ایمان و تلاش بازگردم.
از شما سپاسگزارم که با تجربهها و سخنانتان چراغی برای دلهای مشتاق هستید. امیدوارم این پیام را بهعنوان صدای یک شاگرد مشتاق بپذیرید که هنوز امید دارد، هنوز ایمان دارد، و تنها به راهنمایی نیاز دارد تا دوباره برخیزد و مدرسهای را که آرزویش را داشته، به حقیقت تبدیل کند
بنام یکتای هستی بخش…
سلام استاد عزیزم..
تو دقیقه ی 22و 50 فایل رو استپ کردم تا در مورد تجربه ی خودم بگم…اینکه گفتید دوست داشتید که شخصیتتون رشد کنه و بزرگ شه و نمیخواستید تک بعدی باشید و فقط پول رو پول بذارید منم تجربه ی مشابه ولی در مقیاس کوچکتر دارم که خواستم برای ردپا و قوی تر شدن ایمانم اینجا عنوانش کنم…
دوسال و نیم پیش بود که با کار کردن روی فایلهای رایگان به معروفترین سالن زیبایی شهرمون هدایت شدم…تا قبلش داشتن درامد ماهی یک میلیون تومن برام ارزوی دور از دسترس بود به قدری که باورهام فقیر بودم…اما به لطف خداوند و با کار کردن روی فایلها هدایت شدم به این سالن معروف و شدم عروسکار..و درامدم از 20میلیون شروع شد و طی دوسال به نزدیک 80 میلیون رسید…رسیدم به جایی که تو شهرمون به لحاظ مهارت و به روز بودن کارام حرف اولو میزدم و وارد لاین اموزش شدم کلی هنرجو داشتم…کلی از اهدافمو به واسطه ی داشتن این درامد تیک زدم مثل طلا ،لباس،گوشی ایفن 16پرومکس،وسایل مربوط به کارم.کلی پکیج مربوط به مهارتم و دوره های استاد و همه چیز در عالی ترین شکل ممکن بود…تا اینکه متوجه یه نقطه ضعف بزرگ تو وجودم شدم اونم عدم توانایی ارتباط با دیگران منجمله مشتری ها و همکارام بود…یعنی استاد من متوجه شدم که دارم تک بعدی عمل میکنم..یعنی فقط پیشرفت تو اون مهارتم برام مهم بود و دیگه به بقیه ی چیزا اصلا کار نداشتم که مشتری از کجا میاد چطور میاد.هیچ مسیولیتی نداشتم و همه چی با کار فرما بود و من کارمو فقط انجام میدادم و حقوقمو میگرفتم…اما از یه جایی به بعد دیدم خیلی اذیت میشم از این عدم توانایی بر قراری ارتباط…و همش از خداوند درخواست هدایت میکردم…تا اینکه این هدایت اومد که اگر میخوای این ضعفت رو برطرف کنی باید از اینجا بیای بیرون و کسب وکار خودتو شروع کنی..تو باید مسئولیت صددرصد کارت رو به عهده بگیری تا بتونی این ضعفت رو درست کنی…تا زمانی که تو دل ترسهات نری نمیتونی حلشون کنی…مدت زیادی نکشید شاید کلا یک هفته از این ایده گذشت و من این ایده رو عملی کردم…با وجودی که داشتن درامد 80 میلیون تا دوسال پیشش برام رویای محال بود و هنوزم از اون درامد سیر نشده بودم…اما استاد منم مثل شما دوست نداشتم فقط پول رو پول بزارم دوست داشتم که شخصیتم رشد کنه و بزرگتر بشم…دوست نداشتم دیگه تک بعدی باشم…با وجود تمام ترسها و مخالفتهایی که بود تو بهترین شرایط ممکن از کارم اومدم بیرون…الان تقریبا 11ماهه کسب و کار خودمو که یه سالن زیبایی کوچیکه شروع کردم…هنوز به درامد دلخواهم نرسیدم اما فقط و فقط خدا میدونه که من تو این یکسال به اندازه ی 30سال زندگیم رشد کردم و بزرگتر شدم و تو دل چه ترسهایی که نرفتم و چه مسائلی که حل نکردم و چه سد هایی که نشکوندم…از خداوند بینهایت سپاسگذارم که منو در مسیر خواسته هام هدایت کرد و هرلحظه هدایتهاش شامل حالم میشه…
سلام خدمت استاد عزیزم خانم شایسته عزیزم و همه دوستان
از اینجور مثال ها خیلی اتفاق افتاده توی زندگی من ولی امروز دوتا داستان هدایت رو میخوام اینجا بنویسم که هم خودم یادم بمونه و هم دوستان هم استفاده کنن
اول داستان خواهرم ، که اون ماما هست و در بیمارستان کار میکنه و داشت برام تعریف میکرد که نزدیک های آخر ماه بود و پول نداشت و بشدت نیاز داشت به پول و میگفت گفتم خدایا من نمیدونم خودت برام جور کن یه پولی
و بعد میگفت اولین اتفاق این بود که یکی از عمه هام چندماه پیش ازش مشاوره گرفته بود همینجوری بدون هزینه بعد این درخواستو که از خدا کرده گفت نمیدونم چند روز بعدش عمم بهش پیام میده میگه شماره حساب بده من حق ویزیت برات واریز کنم تو بهم مشاوره دادی و من خوب شدم
و به جز اون یک خانمی از هم روستایی هامون موقع زایمانش بوده که آشنا هم هست تقریبا و بعد میره بیمارستانی که خواهرم کار میکنه برای زایمان
خواهرم میگفت توی بخشی که اون ها کار میکنن دوتا فاطمه رحیمی هست یعنی خواهرم و یک نفر دیگه بعد یکسری پرستار ها و ماما ها اینا که یک قسمت دیگه ای کار میکنن برای هم ماما همراهی اینا اوکی میکنن ، و گفتش که یکی از اون دوستای این فاطمه رحیمی برگشته به این هم روستایی های ما گفته خانم ماما همراه میخوای ، گفته اره ، گفته پس فاطمه رحیمی رو میخوای ؟
اونم گفته آره آره میخوام اصلا خودم شمارشو دارم ، خودم بهش زنگ میزنم و زنگ زده به خواهر من برای ماما همراهی در صورتی که منظور اون ، اون یکی فاطمه رحیمی بوده
و چطور قشنگ خداوند شرایطی رو به وجود آورد که خواهرم رفت و یک پولی هم از این طریق بهش رسید
و یک نکته دیگه که همین دیروز بود فکر کنم ، ظهر ها معمولا مامانم میره دنبال خواهرم که از کار بیارتش ، دیروز مامانم بهم گفت فائزه پاشو بریم ، غذای خواهرتم ببریم و ازونجا بریم گنجنامه یزره دنیا رو ببینیم و منم گفتم باشه ، رفتیم خواهرمو از سرکار برداشتیم و رفتیم و اول راه گنجنامه توی ایستگاه اتوبوس یک پیرمردی نشسته بود ، من هم داشتم رانندگی میکردم اصلا ندیدمش ، یهو خواهرم گفت فائزه وایسا این پیرمرده انگار خیلی سردشه بزار ببینیم کجا میره اگه میره بالا برسونیمش و بعد من دور زدم ، رفت پرسید گفت میخوام برم میدان امام منتظرم اتوبوس بیاد و خیلی هم سرد بود و خواهرم گفت بیا این پیرمرده رو برسونیم خیلی سرده هوا ، منم گفتم باشه و سوارش کردیم و رسوندیمش و اصلا دیگه گنجنامه هم نرفتیم ازونجا برگشتیم خونه و توی راه هی گفتیم ببین کار خدا رو
تو بخوای بری تفریح یه جایی بعد اول راهش این پیرمرد رو ببینی که احتمالا درخواست کرده که یکی باشه برسونتش منکه نمیدونم خدا میدونه
و بعد من برم و اصلا دیگه نرم به اون مقصدی که میخواستم برم و فقط این پیرمرد رو برسونم به جایی که میخواد و برگردم خونه
اینطوری خدا داره کارها رو انجام میده ها و من دستی شدم برای اون فرد و کی بجز خداوند میتونه این کارها رو انجام بده ؟
سپاس گزارم بخاطر این فایل و قسمت دومش ، فایل های خیلیییییییی خیلییییییییی تأثیر گزاری بودن و هستن و خواهند بود برای من
روز 29 تعهد، 25 اذر
به نام خدای وهابم
سلام به همه دوستان بخصوص دو استاد عزیزم
استاد باز هم خدا از هدایت برام گفت، و تنها چیزی که فعلا میشنوم یادگیری هوش مصنوعی برای شغلم هست، تا الان چیزهایی یاد گرفتم ولی میگه باز هم بیشتر!
خب از هدایت بگم که چه رنگساژ قشنــــگی برام درست کرد امشب، هدایا شکرت. استاد یه چیزی رو تازه متوجه شدم، مثلا من غذا رو درست میکردم ادویه و نمک و … همه چی میریختم وقتی میخواستم درش رو بذارم یا گاهی حتی موقع کشیدن غذا تو ظرف میگفتم واای خدا خودت درستش کن خوشمزه بشه، یا چند تا رنگ برای مو رو قاطی میکردم موقعی که میخواستم بزنم به موهام میگفتم خدایا خودت موهام رو خوشرنگ کن! و خیــــلی وقتها هم نتیجه خراب میشد یا اونی که من میخواستم نمیشد.
اما از یه جایی به بعد گفتم نگین تو باید از همون اول کار، موقع اضافه کردن ادویه از خدا کمک بخوای خدا چی بریزم خوشمزه بشه؟ باید موقع قاطی کردن رنگ موها ازش بپرسی خدایا از هر رنگ چقدر بریزم که خوشرنگ بشه؟
و وقتی به این شیوه عمل میکردم نتیجه عاااالی میشد، خدایا شکرت
خدایا هر آنچه دارم از آن توست و از تو به من رسیده
بنام رب
سلام استاد جان
بعنوان نشانه روزم این فایل برام اومد و چه جالب که داشتم به همین موضوع فکر میکردم
الان بیشتر درک میکنم وقتی حالت خوب باشه جهان خودش همه چیو درست میکنه
من چند روز پیش گیره موهامو گم کرده بودم و پیدا نمیکردم و گفتم برم کشوی کمد دخترمو ببینم شاید اونجا باشه زیر یکی از دفتراش یه پلاک فلزی که کدپستی خونه بود و من موقع اسباب کشی اونجا گذاشته بودم و اصلا یادم نبود
دیگه گذشت
گیره موهامو جای دیگه پیدا کردم تا اینکه امروز بیرون بودم و صاحب خونه باهام تماس گرفت که کدپستی خونه رو لازم دارم منم گفتم همون که تو خونه گذاشته بودین
گفت آره
و اومدم عکسشو فرستادم براش
اگه اونروز بهش هدایت نمیشدم الان باید کلی میگشتم تا پیداش کنم و چقدر اعصابم بهم میریخت
یا اینکه چند وقت پیش یه پولی برای یه خانمی واریز کردم از دستگاه عابربانک و رسیدشو گذاشتم تو کیفم
به خانومه پیام دادم که پولو واریز کردم براتون اونم جوابی نداد و چند روز بعد اومدم کیفمو تمیز کنم دیدم رسیده تو کیفمه حسم گفت اینو بیرون ننداز منم گفتم باشه فعلا نگهش میدارم
تا اینکه فرداش همون خانومه تماس گرفت چرا پولو نزدی
گفتم زدم همون لحظه هم پیام دادم
گفت رسیدشو برام بفرست
یعنی اگه رسید رو بیرون مینداختم حالا باید میرفتم بانک یا کلی با خانومه بحث میکردم که چرا همون روز نگفتی
ولی خیلی راحت عکس گرفتم و فرستادم
دقیقا قضیه کدپستی و این فایل باعث شد بیشتر بفهمم که وقتی تو مسیر درست باشی چطور جهان کارها رو برات راه میندازه و در مسیر آسانی قرار میگیری
حس میکنم از وقتی تمرکز کردم رو باورای ثروت خیلی همه چی داره بهتر میشه
به قول شما به این فکر نکنم که خب چرا الان یه میلیارد نیومده به حسابم
خب من دارم تغییر میکنم جهان هم داره اینجوری بهم نشون میده و خداروشکر نشونه ها رو بهتر درک میکنم
ممنونم استاد جانم
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته دوست داشتنی ، خیلی سپاسگذارم از شما برای این فایل بینظیر و پر از آگاهی
روز شمار تحول زندگی روز 123
چقدر قشنگ بود این داستان هدایت که خدا از بینهایت راه ما رو به خواستمون میرسونه اگر ما اجازه بدیم ، چقدر خانم شایسته دست خدا رو باز گذاشته برای دریافت خواسته هاش ، هر چقدر من تحصینتون کنم کمه ، بجز استاد عزیز شما هم یکی از الگو های من هستین در پیروی از قوانین ، اینکه خودمون رو بسپاریم به دست خداوند و رها باشیم و اجازه بدیم خدا ما رو ببره به سمت خواسته هامون ، انقدر مقاومت نکنم ، آنقدر درجا نزنم ، انقد عجله نکنم و دست خدا رو باز بزارم و ایمان داشته باشم به هدایتش، خدایا شکرت که هدایت شدم به این فایل زیبا.
چقدر درس داشت داستان از دسترس خارج شدن سایت و کنترل ذهن شما و ایمانی که در اون شرایط نشون دادین واقعا تحصین برانگیزه ، استاد چقدر لذت بردم از این حد از ایمانی که تو شرایط سخت نشون دادید ، خدایا قدرتی بهم بده که بتونم و این توانایی رو داشته باشم که تو شرایط سخت ذهنم رو کنترل کنم.
خدایا شکرت برای همه نعمت هایی که بهم دادی ، خدایا شکرت برای سلامتی که بزرگ ترین ثروته ،
خدایا شکرت برای هدایت شدن به این سایت پر برکت و پر از آگاهی ، خدایا شکرت برای تخت نرمی که یه خواب پر از آرامش و لذت بخش رو بهم هدیه میده ، خدایا شکرت برای اتاق گرم و نرم و مستقلی که دارم خدایا شکرت برای امکاناتی که در اختیارمه ، خدایا شکرت که اتاقم سرویس جدا داره ، خدایا شکرت برای کمد پر از لباسم ، برای گوشی توی دستم ، خدایا شکرت برای صبحانه خوشمزه ای که خوردم ، خدایا شکرت برای صفحه همیشه پهنمون ، خدایا شکرت برای خونه خوبی که توش زندگی میکنم ، خدایا شکرت برای آدم های خوبی که تو زندگیم هستن خدایا شکرت برای فوقالعاده ترین پدر و مادر دنیا ، خدایا شکرت برای دوستای امنی که دارم ، خداجونم شکرت برای بودن در مسیر هدایت ، خدایا شکرت برای فرصت زندگی که در اختیارم قرار دادی ، خدایا شکرت که تونستم قدم سوم دوره 12 قدم رو خریداری کنم ، خدایا شکرت برای حسابی که توش پول هست ، خدایا شکرت برای اینکه دارم تو مسیر خواستم قدم برمیدارم ، خدایا شکرت برای شغلی که دارم و دارم کار میکنم ، خدایا شکرت برای همکار های فوقالعاده خوب و ادم حسابی و خوش برخوردی که دارم ، خدایا شکرت برای محیط خوبی که توش کار میکنم ، خدایا شکرت برای زیبایی ک توانایی که بهم دادی ، خدایا شکرت برای آشنایی با استاد عباسمنش عزیز ، خدایا شکرت برای همه چیز برای همه نعمت هایی که بهم دادی و قراره بهم بدی.
خدایا شکرت.
سلام خدمت استاد عزیز،مریم جان و دوستان همراه.
روز شمار ( شب دهم)
من دیشب باید میومدم داخل سایت و یک فایل و گوش میدادم و نظرمو مینوشتم اما هرچند بار ک تلاش کردم وارد سایت بشم نشد،منم گفتم عیب نداره خدا خودش اینجوری صلاح دیده برای امشب؛این شد که امروز دارم مینویسم چقدر مرتب با همین موضوع این فایل شدهخدای من قدرتتو شکر.
جدیدا سعی میکنم توی حرفام هر لحظه به خدا بگم خدایا خودت منو هدایتم کن و چنان زیبا هدایت میشم و اون لحظه اعتماد میکنم به الهام قلبیم که خودم میمونم.
خدای من شکرت که خودت منو توی هر لحظه هدایتم میکنی.سپاسگزارم ازت خدای من.
از شماهم سپاسگزارم استاد مهربون و مریم جان مرسی که اینقد خوبید :)
بنام خدای بزرگ
روز شمار تحول زندگی من / روز123
سلام استاد عزیزم
سلام خانم شایسته جاااانم.
اولین بار بود این فایل را شنیدم خیلی لذت بردم فوق العاده بود
مریم جوونم آخه شما چقدر باخودتون در صلح هستین که خواسته هاتون هرچند کوچیک خودشون میان سمت شما
استاد ک صد کیلومتر رفته بود و نمیدونست شما چی لازم داریم اما اون بطری جلو ماشین استاد سبز شد و استاد گذاشت تو ماشین و بعدا پیام شما به استاد رسید
یعنی اگر ما در مدار درست باشیم اینجوری همه چی دست به دست هم میده تا ما به خواسته هامون برسیم
وقتی داستان هدایت تونو تعریف میکردین همه اون اتفاقات، جاهای که رفتین توی ذهنم تصور میکردم انگار منم اونجا بودم و همه ای این روند را از نزدیک دیدم.
کنترول ذهن تان را تحسین میکنم.
اعتماد و توکل تان را تحسین میکنم.
شجاعت تان را تحسین میکنم.
اعتماد، احترام و عشقی که در رابطه عاطفی تون است تحسین میکنم
وقتی محدودیت هارو باور نکنیم فرصت ها ظاهر میشه
استاد وقتی وکیل مهاجرتی تون گفت فلان فلان کشور نمیتونی بری آمریکا که اصلا نمیتونی بری
و شما این نشدن را باور نکردین و به ندای قلب تون گوش دادین راه ها باز شد فرصت ها ظاهر شد و اینک شما در کشوری که دوست داشتید زندگی رویایی تون رو تجربه میکنید
خیلی چیزا ازین فایل یادگرفتم خداوند بمن توفیق عمل بده.
سپاسگزارم
به نام خدا
روز 123 از روزشمار تحول زندگی من
سلام به استاد عزیز و همه دوستان
استادجان وقتی از هدایت صحبت میکنید، تمام لحظههایی که تو مسیر هدایت بودم میاد جلو چشمم و میگم واقعا اگه من میخوایتم اونموقع با عقل خودم کاری کنم چقدر همه چی سخت میشد.
وقتی متوجه شدم که قانون خدا همینه، که هدایتت میکنه و تو باید انتخاب کنی که میخوایش یا نه! تازه معنی اختیار و ارادهای که خدا گفته به ما داده رو میفهمم.
و اینم از استاد یادگرفتم که تو کوچکترین تصمیمها هم از خدا هدایت بخوام و بعضی وقتا که خیلی حالم خوبه در لحظه متوجه میشم و بعضی روزها انگار آنتنم خراب میشه دیر قضیه ذو میگیرم
به خاطر همین بازم از خودش هدایت میخوام که بتونم ذهنمو کنترل کنم تا انتخابم درست باشه
این اتفاقی که برای شما افتاد و اون پاککننده رو برداشتید با خودتون بردید، یاد تجربه خودم افتادم که البته برعکسش بود،
یه روز باید برای کارم وسیلهای رو میبردم و یه حسی هی درونم میومد که برندار سنگینه، فوقش زودتر برمیگردی سر راهت برمیداری لازم نیست اینهمه راه ببریش، و حتی یه لحظهام یادم رفت که بردارم ولی بازم گفتم نه خب برنامه چیده شده و بلاخره باید ببرم چرا نبرم! دیگه بردم و تو مسیر بهم پیام رسید که برنامه کنسل شده و دیگه نیازی هم به اون وسایل نبود! من همونجا به خودم گفتم ببین باز به هدایتت گوش نکردی، حتی گفت اگه لازم بود برمیگردی یسر برمیداری! دیگه اونجا درسمو گرفتم چون قشنگ اون روز کوله بار سنگینی داشتم و از اون موقع میگم خدایا من که از یک ساعت بعدم خبر ندارم پس الان هرچی تو بگی من گوش میدم دیگه درست انتخاب میکنم
البته بازم بعضی جاها بوده که اینو یادم رفته و تکرار کردم و استاد درست میگن که ما فراموشکاریم یادمون میره،
همین فایلها خیلی جاها باعث شده که من حواسم باشه
هر موقعام که تصمیم برام سخت میشه و نجواها میاد نشونه میذارم که اگه مثلا این پیام اومد یعنی انجام بشه اگه نیومد هیچی و ..
اگه این نعمت هدایت از طرف خدا نبود من اصلا الان اینجا نبودم، خیلی جاها چیزهایی رو بهم نشون داده و معجزههایی رو برام کرده که هیچوقت من نمیتونستم،
واقعا بیشتر وقتها یکسری از کارها رو همون موقع خیلی غیرمنطقی میبینی، ولی زمانی که ماجراهای بعدش پیش میاد تازه میفهمی که عجب هدایتی بود و برات منطقی میشه
با نعمت هدایت من خیلی جاها تونستم حس بد رو از رو خودم بردارم، زمانی که چیزی میشه که به نظر من ناراحت کنندس همون لحظه به خودم میگم اشکال نداره حتما این از همون معجزههای خداست قراره بهترش پیش بیاد من که نمیدونم اون میدونه
و اینجوری انقدر حس آرامش میکنم و سپاسگزار میشم که میگم خدایا تو چهکار میکنی که انقدر حواست به همه چی هست انقدر یادت آرامش بخشه
خیلی سپاسگزارم که با وجود این سایت و دوستان هر روز دارم به مسیرهای بهتری هدایت میشم
و همینکه متوجه حضورخدا، هدایتهاش، و قوانینش شدم باید هر لحظه سپاسگزارش باشم و امیدوارم بتونم وظیفمو درست انجام بدم