این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2024/08/abasmanesh.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2024-08-08 08:57:552024-08-08 09:05:31تسلیم بودن در برابر خداوند
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استاد بی نهایت سپاسگزارم بابت این فایل باارزش و از دوستان و هم خانواده ام بابت کامنتهای زیباشون و تاثیر گذارشون بی نهایت سپاسگزارم ..
داشتم متن این فایل رو می خوندم یاد یه نتیجه از زندگیم افتادم که وقتی هدایت خداوند رو عمل کردم چه معجزه ای در زندگیم رخ داد ، گفتم هم برای خودم یادآوری بشه هم شاید کمکی بشه به دوستان عزیزم …
دو سال پیش من در یک مرکز بهزیستی کار میکردم که مربی بیست تا پسر بچه شیطون بودم اما شیرین … بعد از یکم آشنایی با همکارا ، مدیر و بچه ها متوجه شدم که همکارام به شدت روی بچه های اونجا حساب می کنند و هی بهم میگفتن خانم کیاستی هرجا مشکلی در زندگیت داری یه چیزی نذر بچه ها کن صددرصد اجابت میشه ، تا این حرف رو میزدن من همون لحظه تو دلم میگفتم خدایا من فقط رو تو حساب می کنم هااا کاری به بنده هات ندارم و میدیدم که همکارا چقد بچه هارو کرده بودند خدا و هی نذر و نیاز میکردن، ازشون می خواستن که دعا کنن براشون و از این کارا… و این گذشت تا چند ماه بعد که خداوند شروع کرد به هدایت و الهامات که از این کار بیرون بیا من قبلش به دلیل کارکردن روی علاقه ام تصمیم گرفته بودم کارم رو کمتر کنم و کم کم بیام بیرون اما هربار دقیقا تا یک هفته خداوند هرروز بهم از یه طریقی می گفت بیا بیرون از این کار ،، اون وسط هم مقاومت و ترسهایی از اینکه دیگه درآمدی نداری، جایی نداری و … اما به لطف پروردگار که واقعا قادر و نیرومنده همیشه حتی در هدایت من به طور کامل با کلی نجوا اومدم بیرون و می گفتم خداوند کمکم میکنه برای یه درآمد جدید ، من باید اعتماد کنم به این هدایتها … دوماه بعد از بیرون اومدنم از اون مرکز اتفاق وحشتناکی اونجا افتاد (تعریف نمی کنم چون نمی خوام کانون توجهم و دوستان بره سمت ناخواسته ولی در حدی وحشتناک بود که من با شنیدنش همون لحظه سردرد شدم)که من شوکه شدم اما بی نهایت خوشحال و سپاسگزار خداوند …
اتفاقی که خداوند آگاه بود و من اطلاعی نداشتم به همین خاطر بهم می گفت بیا بیرون … اتفاقی که به محض اینکه شنیدم گفتم ، این میشه نتیجه شرک به خداوند و حساب کردن روی بقیه و به خودم درسهاش رو هی مرور می کردم تا یادم نره که هواسم باشه دارم روی کی حساب می کنم و همیشه عمل کنم به هدایتهای خداوند و اعتماد کنم و این ماجرا واقعا در اعتماد به هدایت و گوش کردن و عمل کردن به الهامات پروردگار رو در درونم چندین برابر باورپذیرتر کرد که من هیچی نمیدونم و من محدودم اما خداوند که از همه چیز آگاه و همه چیز رو میدونه … خیلی درسها برام داشت و خیلی به قویتر شدن باورهای توحیدیم کمک کرد اون ماجرا ….
ربم رو هزاران مرتبه سپاسگزارم که درسته اون لحظه درک نکردم و با عقلم شرایط رو نگاه میکردم اما بعد از شنیدن اون اتفاق من خیلی درسها و خیلی منطق های قویتری رو برای ذهنم داشتم اینم لطف خدا بود که شامل حالم کرد …
پروردگارا تنها تورا می پرستم و تنها از تو یاری می جوییم …
سلام استاد جان ، داری با دلامون چکار میکنی ؟ من که سالها ادعا مذهب داشتم ، از بچگی هرشب برای خدا نامه مینوشتم و رابطه دوستانه با خدا داشتم ، یعنی هرشب نامه به مدت بالای ده سال
اما بعد حرفای شما میگم تازه دارم خدارو میشناسم ، تازه دارم عشق خدارو حس میکنم
قلم دست دلم دادم بنویسه
همیشه حسرت اینو دارم زودتر ندیدمتون. بین اساتید مختلف چرخیدم. صدتا کتاب خوندم ، دنبال خودم بودم ، دنبال حقیقت بودم ، از بچگی.
تو شعرای حافظ،مولانا میگشتم اما نمیفهمیدم
تا شمارو دیدم ، اولش نتونستم ارتباط بگیرم باهات استاد جانم ، اما هرچی بیشتر شناختمت بیشتر عاشقت شدم ، عاشق شما مرد خدا ، متواضع با این همه ثروت ، مثل پدر برای مایی ، رسولی که تو این دوره دنبالش بودم
دنبال الگو بودم ، میگشتم پیدا نمیکردم ، همه اونایی که مذهبی بودن فقط لب و دهن بودن ،
تا الگو خودمو پیدا کردم و عاشقتون هستم استاد
چه خوب شد که خدا شمارو برامون اورد
چه خوب شد شمارو پیدا کردم
حجم توحیدتون منو دیونتون کرده ، وقتی میگید من تبلیغات نمیخوام خدا میاره
اره خدا منو اورد ، من به تنهایی ده نفرو اوردم تو سایتتون
وقتی میبینم اینارو توحید واقعی،میفهمم
دوستون دارم استاد
و خدارو سپاسگذارم و خدایا برای تو مینویسم
سمیرای مشرک که نمیدونست مشرک هست ، سالها رو سجاده بود و خیلی مذهبی بود ، سمیرایی که سالها دنبال عشق واقعی میگشت و بخاطر همین اومد تو این سایتها تا عشقشو پیدا کنه ،
تو رابطش شکست خورد ، نتونست پیدا کنه
ی روز که خسته تر از همیشه بود گفت خدایا خستم از وابستگی کمکم کن رها بشم از هرچی غیر توهه و همون روز رابطشو ازش،گرفت ، سمیرارو وارد مسیر سخت کرد ، اما کم نیاورد ، به استادش رسید و حالا رهای رها از هر رابطه و عشقی و تسلیم ترینم در برابر تو
کورم از هر عشقی غیر تو
کرم از هر صدایی غیر تو
باورم نمیشه ، تمام اطرافیانم میدونند من چی بودم و حالا چی شدم .
دیگه جز تو عشقی نمیبینم
باشه عالی نباشه عالی ، مهم تویی
مهم لبخند توهه ، صدای توهه
میومدم اینجا میدیدم یکسری بچه ها تو عقل کل نوشتن برا عشق زمینی اومدیم اما عاشق تو شدیم
تو دلم مسخرم میومد
اما نمیدونستم نسخه منم پیچیده شده ، من عاشق این نسخه ام تا ابد برام بپیچ ، تا ابد قلبم مال تو باشه تا ابد
دیگه نمیخوام هیچکس جز تورو
اینارو داره سمیرا میگه که ده سال دنبال عشق بود ، هر پسری سراغش،میومد نمیتونست اونو بعنوان عشق واقعی بپذیره ، یکبار شکست سختی تو رابطه خورد ، اما ندونست همه این قصه ها برای رسیدن به تو بود
تا بگی جانم کجا میگردی ، عشق واقعی منم ، یار واقعی منم ، همدم واقعی منم ، ارامش اینجاست پیش من ، رفیقت منم ، امنیت پیش منه کجا میگردی ، اره جانم
بیا و ببین دل بستی به غیر من ناامیدت کرد ، خستت کرد ، دلت شکست ، تا بفهمی عشق واقعی منم
مرسی که گذاشتی دلمو بشکنند ، مرسی که نزاشتی عشق واقعی تو چشم کسی نبینم ، من باید اول عشق واقعیم تورو پیدا میکردم ، تورو سلطان قلبم میکردم
حالا که سلطان تویی ، حالا که وابسته احدی نیستم ، هرکی لایق باشه خودت میاری ، و این رهایی رو دوست دارم
شاید فقط ی ناخونک به عشق تو زدم یا رب که این حالم اگه کامل بچشم چیه
حالا میفهمم چرا مولانا و شعرا دیونه شدن از عشقت
من شاگرد مهدکودک عشق توام ، خیلی راه دارم ولی همین که حسش کردم و رها شدم از غیر تو ممنونم ازت
چقد خوشبختم که رهام کردی ، که تو قلب سمیرا شدی
نمیگم عشق زمینی خوب نیست اما بود و نبودش برام مهم نیست ، اینو از عمق قلبم میگم
رهاترینم رهاترین
استاد عزیزم ، دلم میخواد کامنتمو بخونی بگم ممنونم ازت ممنونم ، که خدارو بهم نشون دادی
یکبار استاد تو یکی از فایلا کامنت عزیزی خوند که نوشته بود امده بودم میلیارد بشوم ولی عاشق کویت شدم
وصف حال منه
اومدم تا عشق زمینیمو پیدا کنم ولی تورو پیدا کردم
ازت میخوام قلب تمام دوستام از عشق خودت لبریز کنی
ازت میخوام کینه و خشم ،حسد و … از قلبم ببری تا این قلب جای تو بشه
که خوشبخت واقعی پول و رابطه و … نیست خوشبخت واقعی اونیه که تو قلبشی ، اینا خودش،میاد
سلام سمیرای عزیزم .کامنت پر از احساسی بود خیای لذت بردم ازت ممنونم .خوشحالم که عضو یک خانواده هستیم بله…رهایی بالاترین و بهترین حس دنیاست بهت تبریک میگم که قلبت به نور ایمان روشن شده.دستان خدا یارت عزیزم
سلام خذمت همه دوستان عزیزم وقتی فایلو گوش کردم نشستم یه سری به گذشته ام زدم دیدم خیلی جا ها هدایتم کرد و همیشه وقتی کمک میخام برام میگ ه من بیشتر اوقات میگم خدایا هدایتم کن من نمیدونم ک کجا برم چی کار کنم تو دستمه بیگیر هدایتم کن یادم وقتی حدودی میگم دقیق یادم نبست چند سالم بود یه روز با دوستم میخاستم برم بستنی بخورم یه حسی به من گفت نرو برو خونه و احساس خبی داشت ارام شدم من قبول کردم رفتم خونه بعد از ظهرش دوستم امد گفت خب نشد نیومدی یه درگیری خیلی بزرگ رخ داد ک چند نفر اونجا زخمی شدن نمیدونم با چاغو حمله کردن خلاص من بار ها بار ها خدا شاهده به خودم میگفتم دیدی بهت گفت دیدی هروقت ذهنم میاد ک نجوا کنه من این دلیلو میاروم خیلی زیاد اینقدر قشنگ هدایتم کرده بیشترین خواستایکه میخاستم به زیباترین حالت ممکن هدایتم کرده من هیچی نمیگم میازارم همه چیز تموم بشه بعد به خودم میگم دیدی چی شد باز ت خواستی هدایتت کرد مثل پازل قشنگ مثل پازل برات میچینه و خدایکه به شدت کافیست
اومدم حساب کتاب بنویسم نشد هر خودکار استفاده کردم قطع شد
اومدم کدهای دیروز رو برسی کنم باز نشد حتا تیک هم نزد حسم از دیشب داره میگه کامنت بذارم و الا اومدم تو سایت این فایل بینظیر رو بارها گوش دادم
بارها شنیدم که استاد چقد تسلیم بودن
ایمان داشتن یعنی تسلیم بودن چند ماه که ی کاری رو میخوام انجام بدم و دنبال نشونهاش بودم تا خدا نشونه هفته قبلی داد که الا وقتشه و من اصلا نمیدونسم که باید چکار کنم اما قبل انجام کار نیاز داشتم به سوخت جلسه 22 ثروت 1 رو گوش دادم
و این جلسه هر دو مکمل هستن برای سوخت رساندن به من
اونجا که استاد عزیز به اون دوستمون که غواص صنعتی و میگه اگه عباس منش رو دیدی پس تو باید عمل کنی اگه عمل نمیکنی داری حرف مفت میزنی و واقعا هم همینه حرف قشنگ و مفت میزنم اگه عمل نمیکنم
بریم سر این فایل از تسلیم بودن استاد در برابر هدایت های خداوند
این کامنت گذاشتن هم از نشانه های هدایت های خداس چون وقتی شروع میکنی چیزی نمیدونی اصلا نمیدونی چی بنویسی اما همین که قدم بر میداری میگه و جاری میشه خداوند در وجودت و برات تداعی میشه هدایت هایی که خداوند میکنه
الهی شکر واقعا واقعا باید قدر چیزهایی که داره آدم رو بدونه تا بهش بهتر از اون داده بشه
تسلیم هستی ساعت یازده شب میری تو ی خونه خرابه و بهت میگه چرا آوردم اینجا چون قدم اول رو برداشتی
میری تو 30 تا کلاس حرف میزنی چون بهت گفته و همرو به خدمتت در میاره اون خداس اون فرمانرواس
بهت میگه سر کار نرو امروز چون اون خداس و میدونه باید چکار کنه
تانکر منفجر میشه و همه چی میترکه حتا آدمارو هم میترکونه تا عباس منش به خواستش برسونه چون عباس منش تسلیم اونه از نشانهای تسلیم بودن همینه
ایمان داشتن و عمل کردن و اعتماد کردن بهش همیشه
به یاد میارم اون جاهایی که بهش ایمان داشتم و رها بودم در خدمت الله زیبا و اون چطوری کارارو کرد
در اوج بیماری ام اس ی آدم داغون با عزت نفس پایین اما گفتم خدای من منو خوب میکنه و خوب کرد
از ساده ترین راه
درسته راه مستقیم ولی اون میگه از دست چپ برو و توگوش میدی چون اون داره از بالا میبینه
اون گفت این ساعت برو سر کار به من چون اون میدونست من بعد تمرین باید غذا بخورم
دیشب رفتم موتورم رو بگیرم تعمیر نشده بود
گفتم این خواست خداس که پیاده روی کنم
انقد راه رفتم که ساقام در گرفت گفتم اون میدونست من به این پیاده روی نیاز داشتم و خدا شاهده که نیاز داشتم چون میدونست تو خونه به آجیل نیاز دارم تموم شده
چون به سوختم تحسین کردن نیاز داشتم که ببینم مشتری هست و آجیل فروشی که همیشه ازش آجیل میگیرم پر از آدم بود صف بود نشانهای فروانی رو گفت ببین
گفت جهان من هروز رو به فراوانی ببین امین جان
تحسین کن این قدرت منو
خداشاهده این آجیل فروشی که مبرم همیشه پر الا وسط سال خب مگه غیر اینه هوام گرمه درست پس ببین تو نیاز داری که ببینی هست اگه من نمیبینم باورهام ایراد داره باید رو اونا کار کنم
همه چی بود تو گرما کلی دست فروش داشتن کاسبی میکردن
پس هست بخدا کلی آدم تو نمایندگی رایتل بود پس هست دوست من
ی مکمل فروش تو باشگاه ما هست روزی 3 ساعت میاد کار میکنه برای منم بعضی مکمل هارو میاره
ی بارم هز همسرش جدا شده تازه چاقم هست آما کار سختم نمیکنه بچه هم داره
و مثل شاه زندگی میکنه اینارو برای خودم مینویسم که بدونم اون آدم چرا داره کاسبی میکنه چون تو سرش باورهای درستی هست خودش رو ارزشمند میدونه
از صدتا بدنساز که دارن کلی زجر میکشن و چربی هستن بهتر کار میکنه واقعا دمش گرم من تحسینش میکنم و چقد باهم خوب شدیم از وقتی تحسینش میکنم
پس باورهای من ایراد داره باید کار کنم روی اونا
باید بتونم تسلیم بشم وقتی میگه انجام بدم مثل استاد اگه دارم اون آدم رو دنبال میکنم و میگم عباس منش عباس منش عمل کرد تسلیم بود حرف مفت نزنم فقط
تمام چیزهایی که بدست آورده بودم از دس دادم کافی شاپ داشتم تو دبی تو مغازه میخوابیدم
5 ماه سایت رو کنار گذاشته بود واقعا حرفاش برام کلی درس داشت که آقا از سایت جدا بشی و ادامه ندی نتایج پایدار نیست اون داشت به من پیام میداد که ادامه بده اگه به تضادی میخوری ناامید نشو دنبالش رو بگیر پسر خوب بعضی وقتا کنترل ذهن سخت میشه همینطوری که برای استاد شد فرزند از دس داد آما ادامه داد ادامه داد ایمان به خرج داد خدایا کمکم کن مثل استاد ادامه بدم خدایا میدونم تو هستی کنارم مهربانم هدایتگرم باش
راه آنان که به آنها نعمت داده ای ، نه راه کسانى که بر آنها خشم کردی و نه گمراهان
امروز خدا با عصبانیت از زبان استادم ،یه حرفی رو بهم گفت تا دقت کنم و وقتی خواستم رد پامو بنویسم گفتم خدا اولش باید چی بنویسم که یاد این آیه آخر از سوره حمد افتادم
و خدا گفت و نوشتم
من شب، چون کمی نیاز به استراحت داشتم خوابیدم و9 صبح بیدار شدم و حاضر شدم تا برم کلاس رنگ روغنم
نمیدونستم چه اتفاقاتی در انتظارمه
وقتی حاضر شدم تمام نقاشیای آماده ام که آینه دستی و زیر لیولنی و چیزای دیگه بود رو جمع کردم تا بعد از ظهر ،بعد کلاس رنگ روغنم برم کافه رستورانی که تجریش بود و خدا از زبان صاحب کافه کنار محل کار داداشم بهم گفت که برو اونجا و نقاشیاتو نشون بده و قدم بعدیم اون بود
رفتن و صحبت کردن در مورد کارام
یکم سنگین بود ،ولی گفتم باید عمل کنم به ایده ای که خدا بهم داده تا قدم بعدی رو بهم بگه
اول میخواستم برم کاموا بگیرم از حسن آباد و گیره سر با قلاب بافی جوانه ببافم و گیره سرای تق تقی رو هم از بازار پانزده خرداد بگیرم و سریع تا جمعه چند تا ببافم
بعد که خواستم از خونه برم بیرون، گفتم خدا تو بگو چیکار کنم برم یا نرم تو بگو
که حس کردم نباید امروز برم و مسیرم فقط کلاسم باشه
وقتی رفتم و رسیدم سرکلاسم دیدم کلاس رنگ روغن قبل ما هیچ کدوم از شاگرداشون نیستن ،که سه سال بود میومدن و به مرحله ای از استادی رسیده بودن و تقریبا کم مونده بود تا مدرک بگیرن
یه لحظه تعجب کردم چون استادمم نبود
رفتم سرکلاس ، هنرجوی استادم که الان استاد شده و طراحی های کلاس رو تدریس میکنه ،با شاگرداش سر کلاس بود
بهم گفت طیبه زود اومدی امروز! ،گفتم نمیدونم مثل همیشه همون ساعتا بود تقریبا که راه افتادم فکر کنم 11 بود ولی زودتر رسیدم
نشستم تا بچه های کلاسمون بیان ، بعد رفتم نمازمو خوندم و برگشتم کلاس ، وقتی یکی یکی بچه ها اومدن ،دیدم یکی از بچه ها گفت استاد شدیدا عصبانیه و کلاس قبل مارو یه کل تعطیل کرد
و دیگه بهشون تدریس نمیکنه و بهشون گفت دیگه نیان
و یه جورایی از کلاس بیرونشون کرد
برام سوال پیش اومد گفتم خدایا چرا آخه ؟؟؟؟
چی شده ؟؟؟
بعد یکی از بچه ها تا حدودی گفت و وقتی خود استاد اومد گفت اول کاراتونو ببینم
بعد یهویی با عصبانیت گفت ، اگر قراره کلاس رو سر سری بگیرید و نخواین که جدی ادامه بدین نیاین بهتره
الکی پول ندین
نه وقت منو بگیرین و نه وقت بقیه رو
و نه باعث بشین کسایی که واقعا دوست دارن یاد بگیرن به پای شما بسوزن
پرسیدیم چی شده
گفت کلاس قبل شما با اینکه منو میشناسن که تو کارم جدی ام و شوخی ندارم ، و سه ساله که میان کلاس ،هی گفتن بین تعطیلی که شنبه هست رو تعطیل کنیم و نیایم کلاس و مدام به فکر تعطیل شدن کلاس بودن تا برن مسافرت ، که من گفتم به کل تعطیل میشه کلاستون و دیگه من بهتون تدریس نمیکنم
من هنرجویی میخوام که علاقه و عشق داشته باشه نه اینکه یه روز بیاد یه روز نیاد و وقتیم میاد کار نکنه و بیاد به من بگه استاد رفتم مسافرت و نبودم و بهانه بیاره
یه بار یادمه میگفت هنرجویی میخوام که حتی اگر مریض هم بشه عشقی که به نقاشی داره باعث بشه بشینه کار کنه
اگر عشق و علاقه دارین باید تفریحتون طراحی و نقاشی باشه
باید مسافرت رفتنتون نقاشی و طراحی باشه و مسافرتتون برای پیشرفتتون در نقاشی باشه نه اینکه همه اش در گردش و مهمونی باشین و بعد بگین استاد تعطیل کن تا بریم مسافرت
بعد یکی از بچه ها گفت استاد علاقه داریم ، ولی هی میخوایم تمرین کنیم نمیشه یا بلد نمیشیم
استادم گفت اینا همه اش بهانه هست اگر تو واقعا عاشق نقاشی باشی براش وقت میذاری و تلاش میکنی تا بالاخره بتونی یه کار درست رو برای من بیاری نه اینکه هر هفته بگی من اینکار رو داشتم نشد یا هرکاری کردم نقاشیم خوب نشد و نیاوردمش تا ببینید کارمو
حتی شده شبا نمیخوابی و نقاشی میکشی تا پیشرفت کنی
هر کس میاد کلاس من ، باید جدی باشه و عشقی که داره برای عشقش زمان بذاره تا نتیجه ببینه
اگر برای تفریح میاین من اون استاد نیستم که دنبالش هستین ،این پاساژ پر از آموزشگاهه برید از اونا یاد بگیرید ،اتفاقا اونا خیلی خوشحال میشن هنرجوهای من برن ازشون یاد بگیرن
و تنها استادی که با رفتن هنرجوش ناراحت نمیشه منم چون من هیچ نیازی به هنرجوی بیشتر ندارم
تنها خواسته من اینه به کسی یاد بدم که واقعا میخواد یاد بگیره
ولی من نمیتونم به کسی که عاشق نقاشی نیست و براش زمان نمیذاره و بهانه میاره تدریس کنم
و گفت تو این سال های تدریسم خیلی از ولاسارو تعطیل کردم ،پس هیچ ترسی ندارم که وای به حسابم پول نمیاد و از این حرفا
هفته بعد هر کس کار کرد بیاد ،هرکس کار نکرد نیاد که کلاهمون تو هم نره
همه اینارو میگفت من تو دلم میگفتم خب اینا درست ولی چرا به خاطر یه نفر یا دو نفر کل کلاسو تعطیل کرده ؟؟!!
وقتی داشت با عصبانیت میگفت من ترسیدم بعد به خودم اومدم گفتم ،چرا باید بترسی و شرک میورزی
دقت کن که چرا داره عصبانی میشه و این حرفارو میزنه
شاید برای تو یه پیامی داره که باید از حرفای استاد رنگ روغنت یاد بگیری و عمل کنی
وقتی به حرفاش خوب گوش دادم، فهمیدم که خداست از طریق عصبانیت استادم بهم میگه که جدی باش تو کار نقاشی و فکرت اینور اونور نباشه
و فکر من این روزا همه اش به این بود که تدریس کنم
تدریس خط تحریری و طراحی انگار میخواستم به خواسته هایی که نوشتم سریع بهشون برسم
تا پول دستم بیاد و بتونم هزینه کلاسامو پرداخت کنم و اصلا برام مهم نبود که خودم هنوز کامل طراحیم خوب نیست ،فقط به فکر این بودم که یاد بدم و از هنرجویی که میاد پیشم پول بگیرم
دقیقا مثل حرف استادم که میگفت خیلیا مهم نیست براشون که شما طراحی و نقاشی یاد بگیرید یا نه خودشونم د ست بلد نیستن
پس فقط پول براشون مهمه
اولش متوجه نشدم که این قشنگ یه پیامه برای من که طیبه دقت کن ، مهم ترین چیز رو باید یاد بگیری و اینه که صرفا پول برات مهم نباشه
درسته الان پول نداری ولی اگه روی مهارتت متمرکز بشی خود پول سمتت میاد
مهم باید این باشه که اول روی مهارتت کار کنی بعد وقتی دیدی پیشرفت کردی تازه بخوای یاد بدی
جمله به جمله حرفای استاد رنگ روغنم، من رو یاد تک تک فایلا و صحبتای استاد عباس منش مینداخت و وقتی فکر میکردم میومد جلو چشمم
استاد عباس منش میگفت که به خدا گفتم افرادی رو برام بیاره که آماده دریافت آگاهی باشن
و حتی درمورد پول آموزشا که میگفتن نیازی به اینکه آدمای زیادی بیان و پول بدن ندارن
و کلی حرفای دیگه
ولی وقتی به حرفای استادم فکر کردم دیدم بله منم این افکارو داشتم
و تاکید میکرد که ، من چون صد خودمو میذارم برای آموزش نقاشی ، میخوام کسانی بیان که واقعا صدشونو میذارن
و طراحیشونم قوی میکنن
نه اینکه به فکر همه چی هستن ،الا تمرین و تکرار
که باز حرف استاد عباس منش یادم اومد
میگفت باید استمرار داشته باشید تا یاد بگیرین کنترل کنین ورودیای ذهنتونو ، تا یاد بگیرین به قوانین عمل کنین و تغییر بدین شخصیتتون رو
نه اینکه یه روز کار کنید رو ورودیای ذهنتون یه هفته مثل اکثریت جامعه فکر کنید نه اینجوری نباشه
بعد استاد داشت در مورد آموزش و ورکشاپایی که هنرمندا مثلا چهار روزه برای نقاشی میذارن و کلی پول از مردم میگیرن میگفت
میگفت که هستن خیلیا که طراحیشون ضعیفه و براشون پول مهمه و تدریس میکنن و پول میگیرن ولی یادگیری هنرجو براشون مهم نیست
ولی برای من یادگیری هنرجو مهمه ،میخوام کسی بیاد که یاد بگیره نه اینکه یه چیزی بگم و بره هیچیم متوجه نشه
میگفت منم بلدم مثل بقیه باشم ولی من یه اصلی برای خودم دارم و اون اینه که باید خدارو در کارم در نظر بگیرم ،به هر قیمتی کار نکنم
میگفت من که میدونم نقاشم و نقاشی یه بازه زمانی داره که به مرحله ای برسه که هنرجو قشنگ یاد بگیره
وقتی من میدونم این مجسمه ای که شما الان دوماهه دارین روش کار میکنید و الان ماه سومه ، کلی کار داره
پس من اگر بیام ورکشاپ چند روزه بذارم برای این کار و یادش بدم صد در صد کارم درست نیست و این کار ظلمه به خودم و گناهی که مرتکب میشم و باید پاسخگو باشم
چون نمیشه یه نقاشی رو که سه ماه زمان میبره در 4 روز دو ساعته بکشم
بعد من پرسیدم گفتم استاد یه سوال برام پیش اومد یعنی ما که الان طراحیمون خیلی قوی نیست نباید آموزش بدیم؟؟؟؟
گفت نه اصلا
چون تو خودت بلد نیستی و اگر بخوای به یکی یاد بدی اشتباهت رو به اون میگی و درست یاد نمیگیره تو باید هر روز روی پیشرفتت کار کنی تا وقتی مهارتت رشد و پیشرفت کرد و به جایی رسیدی که بتونی تدریس کنی اونموقع یاد بدی
اونموقع بود که عین برقی جرقه زد ، خدا بهم گفت که حواست باشه فکر و ذکرتو بذار پای یادگیری و طراحی
دیگه به فکر تدریس نباش
به قول حرف استاد عباس منش ،عجله نکنید که به فلان چیز برسید شما مهارتتون رو یا شخصیتتون رو تغییر بدین ،به وقتش بهتون داده میشود
و من امروز متوجه شدم که باز هم یه اشتباه دیگه داشتم و این بود که میخواستم تدریس کنم در صورتی که خودم هنوز کامل طراحیم خوب نشده که بتونم یاد بدم
و متوجه شدم یکی دیگه از دلیلایی که من نتیجه نمیگرفتم از تبلیغ کارام به جاهای مختلف یکی از عواملش هم این بود که من فقط میخواستم پول دستم بیاد و آموزشش اصلا برام مهم نبود
بعد که صحبتاش تموم شد گفت هفته آینده همه تونو میگم اگر این مجسمه رو کار کردین ،که هیچ اگر کار نکردین خودتون نیاین
و دیگه کارای هیچ کدوممونو نگاه نکرد و شروع کرد به ادامه کار
همه مون ساکت بودیم و تا چند دقیقه بعد سرحرفو یکی از بچه ها باز کرد و استاد کمی آروم شد
یکم بعد دیدیم یه خانم از کلاس قبلی اومد و به استاد میگفت که خواهش میکنم بذارید من بیام کلاس و ادامه بدم باهاتون
ولی استاد به هیچ وجه راضی نشد گفت من دیگه نمیتونم بهتون درس بدم حتی به شما ،به هیچیک از هنرجوهای اون کلاس هیچ وقت تدریس نمیکنم
،گفت چرا استاد من که سر کلاس گفتم من میام استادم گفت نه محکم نگفتی که به همکلاسیات ،،که بگی من شهریه کلاس میدم تا بیام یاد بگیرم ،آموزش ببینم به خاطر شما نمیتونم کلاسمو تعطیل کنم و باید بلند و محکم در مقابل حرفای دوستات وایمیستادی
این برات درس باشه که نذاری بقیه با سهل انگاریاشون و کم کاریاشون تویی که علاقه مند به یادگیری هستی رو از یادگیری دور کنن و باعث بشن تو هم بسوزی در کنارشون
وقتی این حرفو میگفت ،انگار خدا قشنگ به یادم آورد حرف همکلاسیمو که چند روز پیش بهم گفت طیبه به استاد بگیم که کلاس رو یه روز دیگه بندازه ؟ و من گفتم اشکالی نداره هر روزی باشه من میام اگه اکثر بچه ها بخوان روز دیگه باشه
با اینکه دوست نداشتم روزش تغییر کنه ولی برخلاف میلم گفتم اشکالی نداره به استاد بگیم
در صورتی که استادم سر کلاس یه بار گفت که روز کلاس به هیچ وجه قابل تغییر نیست و وقت نداره که روزای دیگه برگزار کنه
بعد قرار بود امروز با اون همکلاسیم به استاد بگیم در مورد زمان کلاس و حتی چند باری تو کلاسمون یکی از بچه ها میگفت که تعطیل کنیم
و چون سرماخورده بود امروز نیومده بود سر کلاس ، وقتی همکلاسیم گفت سرماخورده تعجب کردم گفتم تو این هوای گرم مگه سرما میشه خورد ، ولی الان متوجه شدم خدا میخواسته همکلاسیم نیاد سر کلاس تا بحث تعطیلی و تغییر روز کلاس رو نگه تا استادم کلاس مارو هم تعطیل نکنه
یعنی خدا یه جوری از من محافظت کرد و کمکم کرد تا من در این مسیر ادامه بدم و تلاش کنم
وقتی این یادم اومد گفتم وای خدای من
تو از من مراقبت کردی و این جریانات شد تا هم بهم بگی ، تو هم حواست رو جمع کن و هم بگی که تو هم نباید با رای دیگران نظرتو عوض کنی
باید در آموزش دیدنت جدی باشی و تلاش کنی برای پیشرفت در مهارتت
این درس امروز من بود که باید همیشه یادم باشه تا به آگاهیش عمل کنم
استادم میگفت که من یه اخلاقی دارم و مثل بقیه نقاشا نیست
من انقدر پول دارم که نیازی به شهریه دادن شما ندارم که بگم باشه بذار بیاد یاد نگرفتم یاد نگرفت بیاد و پول به جیب من بیاد
نه من اینجور آدمی نیستم
گفت من میخوام فردی بیاد سر کلاسم که واقعا علاقه منده تا یاد بگیره و تلاش میکنه و پیشرفت میکنه ، نه کسی که برای تفریح و خوشگذرونی و چند ماه میاد و علاقه اش گذراست
من یه آدم عاشق میخوام که تمام فکر و ذکرش نقاشی باشه و بس
زمان بذاره براش ،کار کنه هر روز پیشرقت کنه
و من با دیدن پیشرفتش لذت ببرم
کلاس امروز برای من کلی درس داشت و بی نهایت از خدا سپاسگزارم
من اولین نفر بردم استادم دید گفت آفرین طیبه تو خیلی بختر از بقیه کار میکنی و بهم گفت که ولی سعی کن لطیف تر کار کنی و بیشتر زمان بذاری و باز در کنارش طراحی کار کن
بعد من وایسادم تا کارای بقیه بچه ها رو ببینه
بعد گفتم استاد من میخوام کلاس طبیعت رو شرکت کنم اولش گفت طیبه بذار بعدا یاد میگیری عجله نکن گفتم استاد میخوام همزمان پیش ببرم و سعی میکنم زمان بذارم برای هر دو
گفت باشه اگر زمان میذاری بیا آخر شهریوره
بعد که برگشتم قرار بود اول برم کافه رستوران سمت محل کار داداشم پیاده رفتم و وقتی رسیدم تو دلم با خدا صحبت میکردم
میگفتم خب خدا من قدمم رو برداشتم باقی کاراش باتو
من که نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته
تو از زبون اون مدیر کافه گفتی بیام اینجا منم اومدم
تو راه داشتم به این فایل از استاد که از اینستاگرام دانلود کردم گوش میدادم که میگفت
دوستان خداوند به شکل اتفاق وارد زندگیتون میشه
به شکل آدما ،شرایط ،ایده ،مشتری خوب ، روابط عاشقانه وارد زندگیتون میشه
همه اینا اسمش خداست دنبال چی میگردیم ما
همه این چیزایی که من گفتم یا نگفتم یا بعدا میگم ،همه اش اسمش خداست
اسمش همون انرژیه که همه جارو پر کرده
که نور آسمان ها و زمینه
این انرژی واکنش نشون میده به ما
وقتی که شما یک شکل خاصی رو نگاه میکنید به دنیا
وقتی تو دنیارو پر از زیبایی و پر از آدمای خوب میبینی و باور داری که انسان های خوب و شرایط خوب و زیبایی ها همه جا هستن
وقتی اینجوری فکر میکنی و باور داری اون انرژی واکنشش اینه که اینجور چیزارو نشونت میده
همینا که تو تو ذهنت ساختی و باورشون کردی
داشتم به اینا گوش میدادم تا رسیدم جلو کافه رستوران بسم الله الرحمن الرحیم گفتم و داخل شدم و گفتم خدا من نمیدونم چی بگم ولی میدونم که برای تو صحبت میکنم خودت به زبونم جاری کن هرچی که قراره بگم
وقتی رفتم داخل یه دختر زیبا و جذاب و مودب سلام کرد و گفت برای رزرو کافه اومدین ،گفتم نه میخوام نقاشیامو نشون بدم گفت بله بیاید داخل و رفتم با اعتماد بنفس سلام دادم و وقتی صاحب کتابخونه و گالری رستوران اومد
تابلوی تمرین رنگ روغنم رو دید گفت که تابلو قبول نمیکنیم
گفتم نه کارای کوچیک آوردم و گفت بفرمایید داخل و انقدر با احترام صحبت میکرد و من هم خیلی راحت حرف میزدم بدون هیچ خجالتی
شروع کردم و نقاشیامو نشون دادم و آینه دستی و کارای دیگه مو دید و حتی بهش گفتم یه تابلو دارم که روی برگ درخت نقاشی کشیدم اگر بخواین رو برگ درختم کار میکنم و قاب میکنم
و درمورد روش پرداختش و چیزای دیگه گفت
نقاشیامو که از نزدیک دید خیلی پسندید و گفت این ماه خریدمون بسته شده ولی آخر ماه برای اول مهر بهتون میگم کاراتونو بیارید
و شماره مو دادم تا اطلاع بدن و بهم گفت به شماره تلگراممون نقاشیامو بفرستم تا بهم بگن چی میخوان
وقتی صحبتام تموم شد و برگشتم انقدر محیط خوب و عالی بود که حتی یه لحظه به خودم گفتم طیبه چرا الان اومدی اینجا
و یاد چند ماه میش افتادم که بارها ایده اومدن به کافه بهم داده شده بود ولی هر بار نمیشد برم و اگر هم به یه کافه ای میرفتم میگفتن نمیخوان و بعدش نمیدونم چی شد من دیگه ایده کافه رو پیگیری نکردم تا هی برم کارامو نشون بدم
انگار وقتی قدم برمیداری و مصممی خدا کمکت میکنه که قدم هاتو برداری
وقتی برگشتم ،رفتم محل کار داداشم و داداشم برام چای آورد و رفتم دستامو بشورم برمیگشتم یهویی شنیدم یه دختر بچه بلند بهم گفت سلام
خیلی حس خوبی داشت منم بلند گفتم سلام خوبی
خیلی ناز بود اصلا منو نمیشناخت من رفتم و یه جاکلیدی لبخند اموجی براش بردم و هدایه دادم خیلی زیبا بود و به خودم گفتم ببین هرچی از این جهان هستی میبینی همه باوراییه که از خدا داری و داره جواب میده تکرار باورا
و خداست که داره بهت محبت میکنه
نشستم حیاط اون باغ زیبا یکم طراحی کردم و دوباره از اونجا تا مترو قیطریه پیاده رفتم تا برم خونه عموم که شام دعوت بودیم
تو راه من خونه های زیبا و ثروتمندانه میدیدم و ماشینای گرون قیمت هی میومدن رد میشدن وقتی قدم برمیداشتم با خدا صحبت میکردم و فایلای تیکه ای اینستاگرام رو نگاه میکردم و فکر میکردم
کل راهم انقدر طولانی بود که اصلا خستگی نداشت و من بسیار سبک و راحت بودم
وقتی رسیدم میرداماد و اذان گفته شد من نزدیک همون مسجدی بودم که یه بار خدا منو هدایت کرد به اونجا و در مورد خواسته ام نشونه داد و آیه 82 سوره یس رو بهم گفت که اگر بگم موجود باش موجود میشه
وقتی رفتم نمازمو خوندم گفتم خدا بازم منو این مسجد آوردی چی قراره بهم بگی
که حس کردم باید ببینم رو تابلوی اعلام تلاوت قرآن کدوم سوره و صفحه هست که نوشته بود سوره اعراف صفحه 145
صفحه قرآن رو باز کردم دیدم سوره انعام هست تو صفحه 145
گفتم چرا فرق داره
گفتم چرا صفحاتش با اسم سوره فرق داره گفتم خدا کدوم رو باید بخونم نشونه بده
یادمه استاد میگفت اگر از خدا نشونه میخواین و منتظر باشین که بهتون نشونه میده،به بی نهایت طریق نشونه رو میده بهتون
و بلافاصله یه خانم گفت برای 72 شهید صلوات
که حس کردم باید صفحه 175 سوره اعراف رو بخونم نه صفحه 145 که سوره انعام بود
باز کردم تا بخونم نشد بخونم به ساعت نگاه کردم دیدم 19:30هست و باید تا 8 برسم خونه عموم
گفتم برسم خونه میخونمش، الان که دارم مینویسم هنوز نخوندم ولی حتما میخونم ببینم چی قراره بدونم
وقتی رسیدم خونه عموم ،سه تا گربه دارن ،به طرز عجیبی آروم و با محبت شده بودن هی میومدن کنارم و کنار خواهرم و میخواستن نازشون کنیم
به زن عموم گفتم وای من یکسال پیش شدیدا میترسیدما الان اصلا ترسی ندارم
بعد شام یکم درمورد نقاشی و تصویر ذهنی باهم صحبت کردیم و نقاشی ورکشاپ رایگان هفته پیشمو که موضوعش تنهایی بود رو نشونش دادم
بعد با هم دیگه برای موضوعای مختلف تصویر ذهنیمونو میگفتیم
من تجربه هدایت خواستن وتجربه به عقل خودم ودیگران متکی بودن را تواین کامنت مینویسم
حقیقتا من از زمانی که با این اموزش های استادم زندگی ام را چیدم تجربه گذشته ام را خیلی کم به یادم میاداما سعی میکنم که به یادم بیارم
تجربه ای که من دارم از این قرار است که زمانی که من احساس توانایی واحساس من میدانم واحساس من بلدم از پس این مشکل بر میام رفتم تو دلش این مشکل نه تنها مشکل حل نشد بلکه مشکل های دیگر اضافه تر شد مسهله ای که برایم اتفاق این بود کلی اعتماد به نفسم ضعیف شد ایمانم کم شد خود باوریم از دست رفت ودر کل همیشه احساس بدی را تجربه میکردم
اما زمانی که خودم را به هدایت خداوند سپردم وبه این باور هرجا که من را برد همان جا برایم بهترین است ارامش به من برگشت رهایی را تجربه کردم ایده های الهام بخش به من الهام شد کارها به بهترین شکل ممکن برایم انجام شد ایمانم به سپردن قوی شد روابطم بهتر شد وکلی برام اتفاق عالی و فوق لاده افتاد به قول استاد خداوند هدایت شمارا وظیفه خودش دونسته خدایا شکرت
سلام استاد عزیز . چقدر لازم داشتم الان این فایل را حتی بازش نکردم فقط وقتی تسلیم بودن در برابر خداوند را دیدم اشکم سرازیر شد.سپاس و قدردانی از جنابعالی وخانم عزیزتان .وقتی از خداوند کمک وراهنمایی خواستم ،پروردگار شما را برای راهنماییم فرستاد دستم را گرفتید.پروردگار به عالی ترین وجه ممکن دستتان را بگیرد .وقتی به این نکته فکر میکنم که همزمان با من چقدر عزیزان دیگری با راهنمایی شما به مسیر درست هدایت شده اند در هر گوشه از کره زمین با آموزش های شما اصلا غیر قابل تصور است چه قلبهایی را آرام کردید.چه اضطراب ونگرانی ها را از عزیزان دور کردید وآرامش را جایگزین .به شخصه وقتی با عملی باعث شادی و آرامش موفقیت اندک یک نفر شده باشم از ذوق مدتها پر انرژی می مانم و ذوق دارم.خوشا به حال شما که سالها با آموزش های عالی تان چراغ راه هزاران نفر شدیدکه با هر بار رشد و موفقیت استاد جان در ذهنشان پر رنگ تر و رخشان تر شود.همیشه در اوج بمانید.
بنام خدای هدایتگر م به راه راست .به راه کسانی که به آنان نعمت داده ونه راه گمراهان .با سلام خدمت استاد گرانقدر سید بزرگوار.واین همزمانی با استاد عرشیانفر.چقد ر شنیدن این فایل حالم و خوب کرد و مرور شد داستان هدایت و اون جاهایی که تسلیم شدم .درک داستان پیامبر اسلام که از وقتی که مدرسه میرفتم برام سوال بود که چطور میشه خدا بایه انسانی صحبت میکنه .اصلا درکش نمیکردم .ولی این فایل جواب سوال چندین ساله ی من وداد سپاس گذارم استاد
داستان هدایت خودم رو مینویسم که هروقت یادم میاد به شدت سبک میشم مثل همون موقع
چند سالی بود به خاطر اموالی که یک نفر ازما کلاهبرداری کرده بود همش وهر روز دادگاه بودم که.چون طرف پولدار بودو بانفوذ که البته من هم با قانون آشنا نبودم .هر حکمی میگرفتم .راه به جایی نمیبردم .تا دیگه خسته شدم واز سر عجز به خدا سپردم .بخدا از همون لحظه ورق برگشت.اینقدر حالم خوب شد احساس سبکی عجیبی میکردم .فکر میکردم دارم میرم اسمون .دلم قرص شد میگفتم دیگه برام مهم نیست که چه اتفاقی می افته.. دقیقا از جایی که می سپاری دیگه همه ی درها باز میشه برات .ولی متاسفانه ما انسانها.ا دوباره توی روزمره گیا غرق میشیم و همه چیز یادمان میره .خدا رو شکر که دوباره سعادتی شد تا کامنت بنویسم .و حال درونیم روباخانواده ی خودم به اشتراک بزارم سپاسگزارم از همه ی دوستانی که کامنت من ومیخونن
سلام به استاد عزیزم و دوستان بی نظیرم
استاد بی نهایت سپاسگزارم بابت این فایل باارزش و از دوستان و هم خانواده ام بابت کامنتهای زیباشون و تاثیر گذارشون بی نهایت سپاسگزارم ..
داشتم متن این فایل رو می خوندم یاد یه نتیجه از زندگیم افتادم که وقتی هدایت خداوند رو عمل کردم چه معجزه ای در زندگیم رخ داد ، گفتم هم برای خودم یادآوری بشه هم شاید کمکی بشه به دوستان عزیزم …
دو سال پیش من در یک مرکز بهزیستی کار میکردم که مربی بیست تا پسر بچه شیطون بودم اما شیرین … بعد از یکم آشنایی با همکارا ، مدیر و بچه ها متوجه شدم که همکارام به شدت روی بچه های اونجا حساب می کنند و هی بهم میگفتن خانم کیاستی هرجا مشکلی در زندگیت داری یه چیزی نذر بچه ها کن صددرصد اجابت میشه ، تا این حرف رو میزدن من همون لحظه تو دلم میگفتم خدایا من فقط رو تو حساب می کنم هااا کاری به بنده هات ندارم و میدیدم که همکارا چقد بچه هارو کرده بودند خدا و هی نذر و نیاز میکردن، ازشون می خواستن که دعا کنن براشون و از این کارا… و این گذشت تا چند ماه بعد که خداوند شروع کرد به هدایت و الهامات که از این کار بیرون بیا من قبلش به دلیل کارکردن روی علاقه ام تصمیم گرفته بودم کارم رو کمتر کنم و کم کم بیام بیرون اما هربار دقیقا تا یک هفته خداوند هرروز بهم از یه طریقی می گفت بیا بیرون از این کار ،، اون وسط هم مقاومت و ترسهایی از اینکه دیگه درآمدی نداری، جایی نداری و … اما به لطف پروردگار که واقعا قادر و نیرومنده همیشه حتی در هدایت من به طور کامل با کلی نجوا اومدم بیرون و می گفتم خداوند کمکم میکنه برای یه درآمد جدید ، من باید اعتماد کنم به این هدایتها … دوماه بعد از بیرون اومدنم از اون مرکز اتفاق وحشتناکی اونجا افتاد (تعریف نمی کنم چون نمی خوام کانون توجهم و دوستان بره سمت ناخواسته ولی در حدی وحشتناک بود که من با شنیدنش همون لحظه سردرد شدم)که من شوکه شدم اما بی نهایت خوشحال و سپاسگزار خداوند …
اتفاقی که خداوند آگاه بود و من اطلاعی نداشتم به همین خاطر بهم می گفت بیا بیرون … اتفاقی که به محض اینکه شنیدم گفتم ، این میشه نتیجه شرک به خداوند و حساب کردن روی بقیه و به خودم درسهاش رو هی مرور می کردم تا یادم نره که هواسم باشه دارم روی کی حساب می کنم و همیشه عمل کنم به هدایتهای خداوند و اعتماد کنم و این ماجرا واقعا در اعتماد به هدایت و گوش کردن و عمل کردن به الهامات پروردگار رو در درونم چندین برابر باورپذیرتر کرد که من هیچی نمیدونم و من محدودم اما خداوند که از همه چیز آگاه و همه چیز رو میدونه … خیلی درسها برام داشت و خیلی به قویتر شدن باورهای توحیدیم کمک کرد اون ماجرا ….
ربم رو هزاران مرتبه سپاسگزارم که درسته اون لحظه درک نکردم و با عقلم شرایط رو نگاه میکردم اما بعد از شنیدن اون اتفاق من خیلی درسها و خیلی منطق های قویتری رو برای ذهنم داشتم اینم لطف خدا بود که شامل حالم کرد …
پروردگارا تنها تورا می پرستم و تنها از تو یاری می جوییم …
دوستان عزیزم براتون بهترین هارو آرزو میکنم
استاد بی نهایت دوستتون دارم
سلام استاد جان ، داری با دلامون چکار میکنی ؟ من که سالها ادعا مذهب داشتم ، از بچگی هرشب برای خدا نامه مینوشتم و رابطه دوستانه با خدا داشتم ، یعنی هرشب نامه به مدت بالای ده سال
اما بعد حرفای شما میگم تازه دارم خدارو میشناسم ، تازه دارم عشق خدارو حس میکنم
قلم دست دلم دادم بنویسه
همیشه حسرت اینو دارم زودتر ندیدمتون. بین اساتید مختلف چرخیدم. صدتا کتاب خوندم ، دنبال خودم بودم ، دنبال حقیقت بودم ، از بچگی.
تو شعرای حافظ،مولانا میگشتم اما نمیفهمیدم
تا شمارو دیدم ، اولش نتونستم ارتباط بگیرم باهات استاد جانم ، اما هرچی بیشتر شناختمت بیشتر عاشقت شدم ، عاشق شما مرد خدا ، متواضع با این همه ثروت ، مثل پدر برای مایی ، رسولی که تو این دوره دنبالش بودم
دنبال الگو بودم ، میگشتم پیدا نمیکردم ، همه اونایی که مذهبی بودن فقط لب و دهن بودن ،
تا الگو خودمو پیدا کردم و عاشقتون هستم استاد
چه خوب شد که خدا شمارو برامون اورد
چه خوب شد شمارو پیدا کردم
حجم توحیدتون منو دیونتون کرده ، وقتی میگید من تبلیغات نمیخوام خدا میاره
اره خدا منو اورد ، من به تنهایی ده نفرو اوردم تو سایتتون
وقتی میبینم اینارو توحید واقعی،میفهمم
دوستون دارم استاد
و خدارو سپاسگذارم و خدایا برای تو مینویسم
سمیرای مشرک که نمیدونست مشرک هست ، سالها رو سجاده بود و خیلی مذهبی بود ، سمیرایی که سالها دنبال عشق واقعی میگشت و بخاطر همین اومد تو این سایتها تا عشقشو پیدا کنه ،
تو رابطش شکست خورد ، نتونست پیدا کنه
ی روز که خسته تر از همیشه بود گفت خدایا خستم از وابستگی کمکم کن رها بشم از هرچی غیر توهه و همون روز رابطشو ازش،گرفت ، سمیرارو وارد مسیر سخت کرد ، اما کم نیاورد ، به استادش رسید و حالا رهای رها از هر رابطه و عشقی و تسلیم ترینم در برابر تو
کورم از هر عشقی غیر تو
کرم از هر صدایی غیر تو
باورم نمیشه ، تمام اطرافیانم میدونند من چی بودم و حالا چی شدم .
دیگه جز تو عشقی نمیبینم
باشه عالی نباشه عالی ، مهم تویی
مهم لبخند توهه ، صدای توهه
میومدم اینجا میدیدم یکسری بچه ها تو عقل کل نوشتن برا عشق زمینی اومدیم اما عاشق تو شدیم
تو دلم مسخرم میومد
اما نمیدونستم نسخه منم پیچیده شده ، من عاشق این نسخه ام تا ابد برام بپیچ ، تا ابد قلبم مال تو باشه تا ابد
دیگه نمیخوام هیچکس جز تورو
اینارو داره سمیرا میگه که ده سال دنبال عشق بود ، هر پسری سراغش،میومد نمیتونست اونو بعنوان عشق واقعی بپذیره ، یکبار شکست سختی تو رابطه خورد ، اما ندونست همه این قصه ها برای رسیدن به تو بود
تا بگی جانم کجا میگردی ، عشق واقعی منم ، یار واقعی منم ، همدم واقعی منم ، ارامش اینجاست پیش من ، رفیقت منم ، امنیت پیش منه کجا میگردی ، اره جانم
بیا و ببین دل بستی به غیر من ناامیدت کرد ، خستت کرد ، دلت شکست ، تا بفهمی عشق واقعی منم
مرسی که گذاشتی دلمو بشکنند ، مرسی که نزاشتی عشق واقعی تو چشم کسی نبینم ، من باید اول عشق واقعیم تورو پیدا میکردم ، تورو سلطان قلبم میکردم
حالا که سلطان تویی ، حالا که وابسته احدی نیستم ، هرکی لایق باشه خودت میاری ، و این رهایی رو دوست دارم
شاید فقط ی ناخونک به عشق تو زدم یا رب که این حالم اگه کامل بچشم چیه
حالا میفهمم چرا مولانا و شعرا دیونه شدن از عشقت
من شاگرد مهدکودک عشق توام ، خیلی راه دارم ولی همین که حسش کردم و رها شدم از غیر تو ممنونم ازت
چقد خوشبختم که رهام کردی ، که تو قلب سمیرا شدی
نمیگم عشق زمینی خوب نیست اما بود و نبودش برام مهم نیست ، اینو از عمق قلبم میگم
رهاترینم رهاترین
استاد عزیزم ، دلم میخواد کامنتمو بخونی بگم ممنونم ازت ممنونم ، که خدارو بهم نشون دادی
یکبار استاد تو یکی از فایلا کامنت عزیزی خوند که نوشته بود امده بودم میلیارد بشوم ولی عاشق کویت شدم
وصف حال منه
اومدم تا عشق زمینیمو پیدا کنم ولی تورو پیدا کردم
ازت میخوام قلب تمام دوستام از عشق خودت لبریز کنی
ازت میخوام کینه و خشم ،حسد و … از قلبم ببری تا این قلب جای تو بشه
که خوشبخت واقعی پول و رابطه و … نیست خوشبخت واقعی اونیه که تو قلبشی ، اینا خودش،میاد
سمیرای مغرور و لجباز تسلیم تو شد. عاشقت شد
مارو هرگز از راه هدایت دور نکن
استاد عزیزم هزاربار دوست دارم و ازت ممنونم
با دلم نوشتم
سلام سمیرای عزیزم .کامنت پر از احساسی بود خیای لذت بردم ازت ممنونم .خوشحالم که عضو یک خانواده هستیم بله…رهایی بالاترین و بهترین حس دنیاست بهت تبریک میگم که قلبت به نور ایمان روشن شده.دستان خدا یارت عزیزم
سلام خذمت همه دوستان عزیزم وقتی فایلو گوش کردم نشستم یه سری به گذشته ام زدم دیدم خیلی جا ها هدایتم کرد و همیشه وقتی کمک میخام برام میگ ه من بیشتر اوقات میگم خدایا هدایتم کن من نمیدونم ک کجا برم چی کار کنم تو دستمه بیگیر هدایتم کن یادم وقتی حدودی میگم دقیق یادم نبست چند سالم بود یه روز با دوستم میخاستم برم بستنی بخورم یه حسی به من گفت نرو برو خونه و احساس خبی داشت ارام شدم من قبول کردم رفتم خونه بعد از ظهرش دوستم امد گفت خب نشد نیومدی یه درگیری خیلی بزرگ رخ داد ک چند نفر اونجا زخمی شدن نمیدونم با چاغو حمله کردن خلاص من بار ها بار ها خدا شاهده به خودم میگفتم دیدی بهت گفت دیدی هروقت ذهنم میاد ک نجوا کنه من این دلیلو میاروم خیلی زیاد اینقدر قشنگ هدایتم کرده بیشترین خواستایکه میخاستم به زیباترین حالت ممکن هدایتم کرده من هیچی نمیگم میازارم همه چیز تموم بشه بعد به خودم میگم دیدی چی شد باز ت خواستی هدایتت کرد مثل پازل قشنگ مثل پازل برات میچینه و خدایکه به شدت کافیست
به نام خدایی که هست و خدایی میکند
سلام استاد جانم
و سلام بر مریم شایسته و همه دوستان
اومدم حساب کتاب بنویسم نشد هر خودکار استفاده کردم قطع شد
اومدم کدهای دیروز رو برسی کنم باز نشد حتا تیک هم نزد حسم از دیشب داره میگه کامنت بذارم و الا اومدم تو سایت این فایل بینظیر رو بارها گوش دادم
بارها شنیدم که استاد چقد تسلیم بودن
ایمان داشتن یعنی تسلیم بودن چند ماه که ی کاری رو میخوام انجام بدم و دنبال نشونهاش بودم تا خدا نشونه هفته قبلی داد که الا وقتشه و من اصلا نمیدونسم که باید چکار کنم اما قبل انجام کار نیاز داشتم به سوخت جلسه 22 ثروت 1 رو گوش دادم
و این جلسه هر دو مکمل هستن برای سوخت رساندن به من
اونجا که استاد عزیز به اون دوستمون که غواص صنعتی و میگه اگه عباس منش رو دیدی پس تو باید عمل کنی اگه عمل نمیکنی داری حرف مفت میزنی و واقعا هم همینه حرف قشنگ و مفت میزنم اگه عمل نمیکنم
بریم سر این فایل از تسلیم بودن استاد در برابر هدایت های خداوند
این کامنت گذاشتن هم از نشانه های هدایت های خداس چون وقتی شروع میکنی چیزی نمیدونی اصلا نمیدونی چی بنویسی اما همین که قدم بر میداری میگه و جاری میشه خداوند در وجودت و برات تداعی میشه هدایت هایی که خداوند میکنه
الهی شکر واقعا واقعا باید قدر چیزهایی که داره آدم رو بدونه تا بهش بهتر از اون داده بشه
تسلیم هستی ساعت یازده شب میری تو ی خونه خرابه و بهت میگه چرا آوردم اینجا چون قدم اول رو برداشتی
میری تو 30 تا کلاس حرف میزنی چون بهت گفته و همرو به خدمتت در میاره اون خداس اون فرمانرواس
بهت میگه سر کار نرو امروز چون اون خداس و میدونه باید چکار کنه
تانکر منفجر میشه و همه چی میترکه حتا آدمارو هم میترکونه تا عباس منش به خواستش برسونه چون عباس منش تسلیم اونه از نشانهای تسلیم بودن همینه
ایمان داشتن و عمل کردن و اعتماد کردن بهش همیشه
به یاد میارم اون جاهایی که بهش ایمان داشتم و رها بودم در خدمت الله زیبا و اون چطوری کارارو کرد
در اوج بیماری ام اس ی آدم داغون با عزت نفس پایین اما گفتم خدای من منو خوب میکنه و خوب کرد
از ساده ترین راه
درسته راه مستقیم ولی اون میگه از دست چپ برو و توگوش میدی چون اون داره از بالا میبینه
اون گفت این ساعت برو سر کار به من چون اون میدونست من بعد تمرین باید غذا بخورم
دیشب رفتم موتورم رو بگیرم تعمیر نشده بود
گفتم این خواست خداس که پیاده روی کنم
انقد راه رفتم که ساقام در گرفت گفتم اون میدونست من به این پیاده روی نیاز داشتم و خدا شاهده که نیاز داشتم چون میدونست تو خونه به آجیل نیاز دارم تموم شده
چون به سوختم تحسین کردن نیاز داشتم که ببینم مشتری هست و آجیل فروشی که همیشه ازش آجیل میگیرم پر از آدم بود صف بود نشانهای فروانی رو گفت ببین
گفت جهان من هروز رو به فراوانی ببین امین جان
تحسین کن این قدرت منو
خداشاهده این آجیل فروشی که مبرم همیشه پر الا وسط سال خب مگه غیر اینه هوام گرمه درست پس ببین تو نیاز داری که ببینی هست اگه من نمیبینم باورهام ایراد داره باید رو اونا کار کنم
همه چی بود تو گرما کلی دست فروش داشتن کاسبی میکردن
پس هست بخدا کلی آدم تو نمایندگی رایتل بود پس هست دوست من
ی مکمل فروش تو باشگاه ما هست روزی 3 ساعت میاد کار میکنه برای منم بعضی مکمل هارو میاره
ی بارم هز همسرش جدا شده تازه چاقم هست آما کار سختم نمیکنه بچه هم داره
و مثل شاه زندگی میکنه اینارو برای خودم مینویسم که بدونم اون آدم چرا داره کاسبی میکنه چون تو سرش باورهای درستی هست خودش رو ارزشمند میدونه
از صدتا بدنساز که دارن کلی زجر میکشن و چربی هستن بهتر کار میکنه واقعا دمش گرم من تحسینش میکنم و چقد باهم خوب شدیم از وقتی تحسینش میکنم
پس باورهای من ایراد داره باید کار کنم روی اونا
باید بتونم تسلیم بشم وقتی میگه انجام بدم مثل استاد اگه دارم اون آدم رو دنبال میکنم و میگم عباس منش عباس منش عمل کرد تسلیم بود حرف مفت نزنم فقط
خدایا وقتی نگاه میکنم میبینم هرچی تسلیم تر میشم اوضاع داره بهتر میشه
کارها رو روال تر میگذره
دیروز یکی از کامنت ها یکی از بچها نوشته بود
تمام چیزهایی که بدست آورده بودم از دس دادم کافی شاپ داشتم تو دبی تو مغازه میخوابیدم
5 ماه سایت رو کنار گذاشته بود واقعا حرفاش برام کلی درس داشت که آقا از سایت جدا بشی و ادامه ندی نتایج پایدار نیست اون داشت به من پیام میداد که ادامه بده اگه به تضادی میخوری ناامید نشو دنبالش رو بگیر پسر خوب بعضی وقتا کنترل ذهن سخت میشه همینطوری که برای استاد شد فرزند از دس داد آما ادامه داد ادامه داد ایمان به خرج داد خدایا کمکم کن مثل استاد ادامه بدم خدایا میدونم تو هستی کنارم مهربانم هدایتگرم باش
در پناه خداوند رحمان
شاد سالم سلامت و ثروتمند و سعادتمند باشید
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
من هنوز دارم این فایل رو گوش میدم
رد پای روز 3 شهریورم رو با عشق مینویسم
صِرَٰطَ ٱلَّذِینَ أَنۡعَمۡتَ عَلَیۡهِمۡ غَیۡرِ ٱلۡمَغۡضُوبِ عَلَیۡهِمۡ وَلَا ٱلضَّآلِّینَ
راه آنان که به آنها نعمت داده ای ، نه راه کسانى که بر آنها خشم کردی و نه گمراهان
امروز خدا با عصبانیت از زبان استادم ،یه حرفی رو بهم گفت تا دقت کنم و وقتی خواستم رد پامو بنویسم گفتم خدا اولش باید چی بنویسم که یاد این آیه آخر از سوره حمد افتادم
و خدا گفت و نوشتم
من شب، چون کمی نیاز به استراحت داشتم خوابیدم و9 صبح بیدار شدم و حاضر شدم تا برم کلاس رنگ روغنم
نمیدونستم چه اتفاقاتی در انتظارمه
وقتی حاضر شدم تمام نقاشیای آماده ام که آینه دستی و زیر لیولنی و چیزای دیگه بود رو جمع کردم تا بعد از ظهر ،بعد کلاس رنگ روغنم برم کافه رستورانی که تجریش بود و خدا از زبان صاحب کافه کنار محل کار داداشم بهم گفت که برو اونجا و نقاشیاتو نشون بده و قدم بعدیم اون بود
رفتن و صحبت کردن در مورد کارام
یکم سنگین بود ،ولی گفتم باید عمل کنم به ایده ای که خدا بهم داده تا قدم بعدی رو بهم بگه
اول میخواستم برم کاموا بگیرم از حسن آباد و گیره سر با قلاب بافی جوانه ببافم و گیره سرای تق تقی رو هم از بازار پانزده خرداد بگیرم و سریع تا جمعه چند تا ببافم
بعد که خواستم از خونه برم بیرون، گفتم خدا تو بگو چیکار کنم برم یا نرم تو بگو
که حس کردم نباید امروز برم و مسیرم فقط کلاسم باشه
وقتی رفتم و رسیدم سرکلاسم دیدم کلاس رنگ روغن قبل ما هیچ کدوم از شاگرداشون نیستن ،که سه سال بود میومدن و به مرحله ای از استادی رسیده بودن و تقریبا کم مونده بود تا مدرک بگیرن
یه لحظه تعجب کردم چون استادمم نبود
رفتم سرکلاس ، هنرجوی استادم که الان استاد شده و طراحی های کلاس رو تدریس میکنه ،با شاگرداش سر کلاس بود
بهم گفت طیبه زود اومدی امروز! ،گفتم نمیدونم مثل همیشه همون ساعتا بود تقریبا که راه افتادم فکر کنم 11 بود ولی زودتر رسیدم
نشستم تا بچه های کلاسمون بیان ، بعد رفتم نمازمو خوندم و برگشتم کلاس ، وقتی یکی یکی بچه ها اومدن ،دیدم یکی از بچه ها گفت استاد شدیدا عصبانیه و کلاس قبل مارو یه کل تعطیل کرد
و دیگه بهشون تدریس نمیکنه و بهشون گفت دیگه نیان
و یه جورایی از کلاس بیرونشون کرد
برام سوال پیش اومد گفتم خدایا چرا آخه ؟؟؟؟
چی شده ؟؟؟
بعد یکی از بچه ها تا حدودی گفت و وقتی خود استاد اومد گفت اول کاراتونو ببینم
بعد یهویی با عصبانیت گفت ، اگر قراره کلاس رو سر سری بگیرید و نخواین که جدی ادامه بدین نیاین بهتره
الکی پول ندین
نه وقت منو بگیرین و نه وقت بقیه رو
و نه باعث بشین کسایی که واقعا دوست دارن یاد بگیرن به پای شما بسوزن
پرسیدیم چی شده
گفت کلاس قبل شما با اینکه منو میشناسن که تو کارم جدی ام و شوخی ندارم ، و سه ساله که میان کلاس ،هی گفتن بین تعطیلی که شنبه هست رو تعطیل کنیم و نیایم کلاس و مدام به فکر تعطیل شدن کلاس بودن تا برن مسافرت ، که من گفتم به کل تعطیل میشه کلاستون و دیگه من بهتون تدریس نمیکنم
شما دنبال یادگیری نیستین ،دنبال خوش گذرونی و مسافرتین همون بهتر کلاس تعطیل بشه
من هنرجویی میخوام که علاقه و عشق داشته باشه نه اینکه یه روز بیاد یه روز نیاد و وقتیم میاد کار نکنه و بیاد به من بگه استاد رفتم مسافرت و نبودم و بهانه بیاره
یه بار یادمه میگفت هنرجویی میخوام که حتی اگر مریض هم بشه عشقی که به نقاشی داره باعث بشه بشینه کار کنه
اگر عشق و علاقه دارین باید تفریحتون طراحی و نقاشی باشه
باید مسافرت رفتنتون نقاشی و طراحی باشه و مسافرتتون برای پیشرفتتون در نقاشی باشه نه اینکه همه اش در گردش و مهمونی باشین و بعد بگین استاد تعطیل کن تا بریم مسافرت
بعد یکی از بچه ها گفت استاد علاقه داریم ، ولی هی میخوایم تمرین کنیم نمیشه یا بلد نمیشیم
استادم گفت اینا همه اش بهانه هست اگر تو واقعا عاشق نقاشی باشی براش وقت میذاری و تلاش میکنی تا بالاخره بتونی یه کار درست رو برای من بیاری نه اینکه هر هفته بگی من اینکار رو داشتم نشد یا هرکاری کردم نقاشیم خوب نشد و نیاوردمش تا ببینید کارمو
حتی شده شبا نمیخوابی و نقاشی میکشی تا پیشرفت کنی
هر کس میاد کلاس من ، باید جدی باشه و عشقی که داره برای عشقش زمان بذاره تا نتیجه ببینه
اگر برای تفریح میاین من اون استاد نیستم که دنبالش هستین ،این پاساژ پر از آموزشگاهه برید از اونا یاد بگیرید ،اتفاقا اونا خیلی خوشحال میشن هنرجوهای من برن ازشون یاد بگیرن
و تنها استادی که با رفتن هنرجوش ناراحت نمیشه منم چون من هیچ نیازی به هنرجوی بیشتر ندارم
تنها خواسته من اینه به کسی یاد بدم که واقعا میخواد یاد بگیره
ولی من نمیتونم به کسی که عاشق نقاشی نیست و براش زمان نمیذاره و بهانه میاره تدریس کنم
و گفت تو این سال های تدریسم خیلی از ولاسارو تعطیل کردم ،پس هیچ ترسی ندارم که وای به حسابم پول نمیاد و از این حرفا
هفته بعد هر کس کار کرد بیاد ،هرکس کار نکرد نیاد که کلاهمون تو هم نره
همه اینارو میگفت من تو دلم میگفتم خب اینا درست ولی چرا به خاطر یه نفر یا دو نفر کل کلاسو تعطیل کرده ؟؟!!
وقتی داشت با عصبانیت میگفت من ترسیدم بعد به خودم اومدم گفتم ،چرا باید بترسی و شرک میورزی
دقت کن که چرا داره عصبانی میشه و این حرفارو میزنه
شاید برای تو یه پیامی داره که باید از حرفای استاد رنگ روغنت یاد بگیری و عمل کنی
وقتی به حرفاش خوب گوش دادم، فهمیدم که خداست از طریق عصبانیت استادم بهم میگه که جدی باش تو کار نقاشی و فکرت اینور اونور نباشه
و فکر من این روزا همه اش به این بود که تدریس کنم
تدریس خط تحریری و طراحی انگار میخواستم به خواسته هایی که نوشتم سریع بهشون برسم
تا پول دستم بیاد و بتونم هزینه کلاسامو پرداخت کنم و اصلا برام مهم نبود که خودم هنوز کامل طراحیم خوب نیست ،فقط به فکر این بودم که یاد بدم و از هنرجویی که میاد پیشم پول بگیرم
دقیقا مثل حرف استادم که میگفت خیلیا مهم نیست براشون که شما طراحی و نقاشی یاد بگیرید یا نه خودشونم د ست بلد نیستن
پس فقط پول براشون مهمه
اولش متوجه نشدم که این قشنگ یه پیامه برای من که طیبه دقت کن ، مهم ترین چیز رو باید یاد بگیری و اینه که صرفا پول برات مهم نباشه
درسته الان پول نداری ولی اگه روی مهارتت متمرکز بشی خود پول سمتت میاد
مهم باید این باشه که اول روی مهارتت کار کنی بعد وقتی دیدی پیشرفت کردی تازه بخوای یاد بدی
جمله به جمله حرفای استاد رنگ روغنم، من رو یاد تک تک فایلا و صحبتای استاد عباس منش مینداخت و وقتی فکر میکردم میومد جلو چشمم
استاد عباس منش میگفت که به خدا گفتم افرادی رو برام بیاره که آماده دریافت آگاهی باشن
و حتی درمورد پول آموزشا که میگفتن نیازی به اینکه آدمای زیادی بیان و پول بدن ندارن
و کلی حرفای دیگه
ولی وقتی به حرفای استادم فکر کردم دیدم بله منم این افکارو داشتم
و تاکید میکرد که ، من چون صد خودمو میذارم برای آموزش نقاشی ، میخوام کسانی بیان که واقعا صدشونو میذارن
و طراحیشونم قوی میکنن
نه اینکه به فکر همه چی هستن ،الا تمرین و تکرار
که باز حرف استاد عباس منش یادم اومد
میگفت باید استمرار داشته باشید تا یاد بگیرین کنترل کنین ورودیای ذهنتونو ، تا یاد بگیرین به قوانین عمل کنین و تغییر بدین شخصیتتون رو
نه اینکه یه روز کار کنید رو ورودیای ذهنتون یه هفته مثل اکثریت جامعه فکر کنید نه اینجوری نباشه
بعد استاد داشت در مورد آموزش و ورکشاپایی که هنرمندا مثلا چهار روزه برای نقاشی میذارن و کلی پول از مردم میگیرن میگفت
میگفت که هستن خیلیا که طراحیشون ضعیفه و براشون پول مهمه و تدریس میکنن و پول میگیرن ولی یادگیری هنرجو براشون مهم نیست
ولی برای من یادگیری هنرجو مهمه ،میخوام کسی بیاد که یاد بگیره نه اینکه یه چیزی بگم و بره هیچیم متوجه نشه
میگفت منم بلدم مثل بقیه باشم ولی من یه اصلی برای خودم دارم و اون اینه که باید خدارو در کارم در نظر بگیرم ،به هر قیمتی کار نکنم
میگفت من که میدونم نقاشم و نقاشی یه بازه زمانی داره که به مرحله ای برسه که هنرجو قشنگ یاد بگیره
وقتی من میدونم این مجسمه ای که شما الان دوماهه دارین روش کار میکنید و الان ماه سومه ، کلی کار داره
پس من اگر بیام ورکشاپ چند روزه بذارم برای این کار و یادش بدم صد در صد کارم درست نیست و این کار ظلمه به خودم و گناهی که مرتکب میشم و باید پاسخگو باشم
چون نمیشه یه نقاشی رو که سه ماه زمان میبره در 4 روز دو ساعته بکشم
بعد من پرسیدم گفتم استاد یه سوال برام پیش اومد یعنی ما که الان طراحیمون خیلی قوی نیست نباید آموزش بدیم؟؟؟؟
گفت نه اصلا
چون تو خودت بلد نیستی و اگر بخوای به یکی یاد بدی اشتباهت رو به اون میگی و درست یاد نمیگیره تو باید هر روز روی پیشرفتت کار کنی تا وقتی مهارتت رشد و پیشرفت کرد و به جایی رسیدی که بتونی تدریس کنی اونموقع یاد بدی
اونموقع بود که عین برقی جرقه زد ، خدا بهم گفت که حواست باشه فکر و ذکرتو بذار پای یادگیری و طراحی
دیگه به فکر تدریس نباش
به قول حرف استاد عباس منش ،عجله نکنید که به فلان چیز برسید شما مهارتتون رو یا شخصیتتون رو تغییر بدین ،به وقتش بهتون داده میشود
و من امروز متوجه شدم که باز هم یه اشتباه دیگه داشتم و این بود که میخواستم تدریس کنم در صورتی که خودم هنوز کامل طراحیم خوب نشده که بتونم یاد بدم
و متوجه شدم یکی دیگه از دلیلایی که من نتیجه نمیگرفتم از تبلیغ کارام به جاهای مختلف یکی از عواملش هم این بود که من فقط میخواستم پول دستم بیاد و آموزشش اصلا برام مهم نبود
بعد که صحبتاش تموم شد گفت هفته آینده همه تونو میگم اگر این مجسمه رو کار کردین ،که هیچ اگر کار نکردین خودتون نیاین
و دیگه کارای هیچ کدوممونو نگاه نکرد و شروع کرد به ادامه کار
همه مون ساکت بودیم و تا چند دقیقه بعد سرحرفو یکی از بچه ها باز کرد و استاد کمی آروم شد
یکم بعد دیدیم یه خانم از کلاس قبلی اومد و به استاد میگفت که خواهش میکنم بذارید من بیام کلاس و ادامه بدم باهاتون
ولی استاد به هیچ وجه راضی نشد گفت من دیگه نمیتونم بهتون درس بدم حتی به شما ،به هیچیک از هنرجوهای اون کلاس هیچ وقت تدریس نمیکنم
،گفت چرا استاد من که سر کلاس گفتم من میام استادم گفت نه محکم نگفتی که به همکلاسیات ،،که بگی من شهریه کلاس میدم تا بیام یاد بگیرم ،آموزش ببینم به خاطر شما نمیتونم کلاسمو تعطیل کنم و باید بلند و محکم در مقابل حرفای دوستات وایمیستادی
این برات درس باشه که نذاری بقیه با سهل انگاریاشون و کم کاریاشون تویی که علاقه مند به یادگیری هستی رو از یادگیری دور کنن و باعث بشن تو هم بسوزی در کنارشون
وقتی این حرفو میگفت ،انگار خدا قشنگ به یادم آورد حرف همکلاسیمو که چند روز پیش بهم گفت طیبه به استاد بگیم که کلاس رو یه روز دیگه بندازه ؟ و من گفتم اشکالی نداره هر روزی باشه من میام اگه اکثر بچه ها بخوان روز دیگه باشه
با اینکه دوست نداشتم روزش تغییر کنه ولی برخلاف میلم گفتم اشکالی نداره به استاد بگیم
در صورتی که استادم سر کلاس یه بار گفت که روز کلاس به هیچ وجه قابل تغییر نیست و وقت نداره که روزای دیگه برگزار کنه
بعد قرار بود امروز با اون همکلاسیم به استاد بگیم در مورد زمان کلاس و حتی چند باری تو کلاسمون یکی از بچه ها میگفت که تعطیل کنیم
و چون سرماخورده بود امروز نیومده بود سر کلاس ، وقتی همکلاسیم گفت سرماخورده تعجب کردم گفتم تو این هوای گرم مگه سرما میشه خورد ، ولی الان متوجه شدم خدا میخواسته همکلاسیم نیاد سر کلاس تا بحث تعطیلی و تغییر روز کلاس رو نگه تا استادم کلاس مارو هم تعطیل نکنه
یعنی خدا یه جوری از من محافظت کرد و کمکم کرد تا من در این مسیر ادامه بدم و تلاش کنم
وقتی این یادم اومد گفتم وای خدای من
تو از من مراقبت کردی و این جریانات شد تا هم بهم بگی ، تو هم حواست رو جمع کن و هم بگی که تو هم نباید با رای دیگران نظرتو عوض کنی
باید در آموزش دیدنت جدی باشی و تلاش کنی برای پیشرفت در مهارتت
این درس امروز من بود که باید همیشه یادم باشه تا به آگاهیش عمل کنم
استادم میگفت که من یه اخلاقی دارم و مثل بقیه نقاشا نیست
من انقدر پول دارم که نیازی به شهریه دادن شما ندارم که بگم باشه بذار بیاد یاد نگرفتم یاد نگرفت بیاد و پول به جیب من بیاد
نه من اینجور آدمی نیستم
گفت من میخوام فردی بیاد سر کلاسم که واقعا علاقه منده تا یاد بگیره و تلاش میکنه و پیشرفت میکنه ، نه کسی که برای تفریح و خوشگذرونی و چند ماه میاد و علاقه اش گذراست
من یه آدم عاشق میخوام که تمام فکر و ذکرش نقاشی باشه و بس
زمان بذاره براش ،کار کنه هر روز پیشرقت کنه
و من با دیدن پیشرفتش لذت ببرم
کلاس امروز برای من کلی درس داشت و بی نهایت از خدا سپاسگزارم
وقتی کلاس تموم شد بچه ها گفتن استاد الان میشه کارمونو ببینید استاد گفت هر کس دوست داره بیاره مشون بده
من اولین نفر بردم استادم دید گفت آفرین طیبه تو خیلی بختر از بقیه کار میکنی و بهم گفت که ولی سعی کن لطیف تر کار کنی و بیشتر زمان بذاری و باز در کنارش طراحی کار کن
بعد من وایسادم تا کارای بقیه بچه ها رو ببینه
بعد گفتم استاد من میخوام کلاس طبیعت رو شرکت کنم اولش گفت طیبه بذار بعدا یاد میگیری عجله نکن گفتم استاد میخوام همزمان پیش ببرم و سعی میکنم زمان بذارم برای هر دو
گفت باشه اگر زمان میذاری بیا آخر شهریوره
بعد که برگشتم قرار بود اول برم کافه رستوران سمت محل کار داداشم پیاده رفتم و وقتی رسیدم تو دلم با خدا صحبت میکردم
میگفتم خب خدا من قدمم رو برداشتم باقی کاراش باتو
من که نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته
تو از زبون اون مدیر کافه گفتی بیام اینجا منم اومدم
تو راه داشتم به این فایل از استاد که از اینستاگرام دانلود کردم گوش میدادم که میگفت
دوستان خداوند به شکل اتفاق وارد زندگیتون میشه
به شکل آدما ،شرایط ،ایده ،مشتری خوب ، روابط عاشقانه وارد زندگیتون میشه
همه اینا اسمش خداست دنبال چی میگردیم ما
همه این چیزایی که من گفتم یا نگفتم یا بعدا میگم ،همه اش اسمش خداست
اسمش همون انرژیه که همه جارو پر کرده
که نور آسمان ها و زمینه
این انرژی واکنش نشون میده به ما
وقتی که شما یک شکل خاصی رو نگاه میکنید به دنیا
وقتی تو دنیارو پر از زیبایی و پر از آدمای خوب میبینی و باور داری که انسان های خوب و شرایط خوب و زیبایی ها همه جا هستن
وقتی اینجوری فکر میکنی و باور داری اون انرژی واکنشش اینه که اینجور چیزارو نشونت میده
همینا که تو تو ذهنت ساختی و باورشون کردی
داشتم به اینا گوش میدادم تا رسیدم جلو کافه رستوران بسم الله الرحمن الرحیم گفتم و داخل شدم و گفتم خدا من نمیدونم چی بگم ولی میدونم که برای تو صحبت میکنم خودت به زبونم جاری کن هرچی که قراره بگم
وقتی رفتم داخل یه دختر زیبا و جذاب و مودب سلام کرد و گفت برای رزرو کافه اومدین ،گفتم نه میخوام نقاشیامو نشون بدم گفت بله بیاید داخل و رفتم با اعتماد بنفس سلام دادم و وقتی صاحب کتابخونه و گالری رستوران اومد
تابلوی تمرین رنگ روغنم رو دید گفت که تابلو قبول نمیکنیم
گفتم نه کارای کوچیک آوردم و گفت بفرمایید داخل و انقدر با احترام صحبت میکرد و من هم خیلی راحت حرف میزدم بدون هیچ خجالتی
شروع کردم و نقاشیامو نشون دادم و آینه دستی و کارای دیگه مو دید و حتی بهش گفتم یه تابلو دارم که روی برگ درخت نقاشی کشیدم اگر بخواین رو برگ درختم کار میکنم و قاب میکنم
و درمورد روش پرداختش و چیزای دیگه گفت
نقاشیامو که از نزدیک دید خیلی پسندید و گفت این ماه خریدمون بسته شده ولی آخر ماه برای اول مهر بهتون میگم کاراتونو بیارید
و شماره مو دادم تا اطلاع بدن و بهم گفت به شماره تلگراممون نقاشیامو بفرستم تا بهم بگن چی میخوان
وقتی صحبتام تموم شد و برگشتم انقدر محیط خوب و عالی بود که حتی یه لحظه به خودم گفتم طیبه چرا الان اومدی اینجا
و یاد چند ماه میش افتادم که بارها ایده اومدن به کافه بهم داده شده بود ولی هر بار نمیشد برم و اگر هم به یه کافه ای میرفتم میگفتن نمیخوان و بعدش نمیدونم چی شد من دیگه ایده کافه رو پیگیری نکردم تا هی برم کارامو نشون بدم
انگار وقتی قدم برمیداری و مصممی خدا کمکت میکنه که قدم هاتو برداری
وقتی برگشتم ،رفتم محل کار داداشم و داداشم برام چای آورد و رفتم دستامو بشورم برمیگشتم یهویی شنیدم یه دختر بچه بلند بهم گفت سلام
خیلی حس خوبی داشت منم بلند گفتم سلام خوبی
خیلی ناز بود اصلا منو نمیشناخت من رفتم و یه جاکلیدی لبخند اموجی براش بردم و هدایه دادم خیلی زیبا بود و به خودم گفتم ببین هرچی از این جهان هستی میبینی همه باوراییه که از خدا داری و داره جواب میده تکرار باورا
و خداست که داره بهت محبت میکنه
نشستم حیاط اون باغ زیبا یکم طراحی کردم و دوباره از اونجا تا مترو قیطریه پیاده رفتم تا برم خونه عموم که شام دعوت بودیم
تو راه من خونه های زیبا و ثروتمندانه میدیدم و ماشینای گرون قیمت هی میومدن رد میشدن وقتی قدم برمیداشتم با خدا صحبت میکردم و فایلای تیکه ای اینستاگرام رو نگاه میکردم و فکر میکردم
کل راهم انقدر طولانی بود که اصلا خستگی نداشت و من بسیار سبک و راحت بودم
وقتی رسیدم میرداماد و اذان گفته شد من نزدیک همون مسجدی بودم که یه بار خدا منو هدایت کرد به اونجا و در مورد خواسته ام نشونه داد و آیه 82 سوره یس رو بهم گفت که اگر بگم موجود باش موجود میشه
وقتی رفتم نمازمو خوندم گفتم خدا بازم منو این مسجد آوردی چی قراره بهم بگی
که حس کردم باید ببینم رو تابلوی اعلام تلاوت قرآن کدوم سوره و صفحه هست که نوشته بود سوره اعراف صفحه 145
صفحه قرآن رو باز کردم دیدم سوره انعام هست تو صفحه 145
گفتم چرا فرق داره
گفتم چرا صفحاتش با اسم سوره فرق داره گفتم خدا کدوم رو باید بخونم نشونه بده
یادمه استاد میگفت اگر از خدا نشونه میخواین و منتظر باشین که بهتون نشونه میده،به بی نهایت طریق نشونه رو میده بهتون
و بلافاصله یه خانم گفت برای 72 شهید صلوات
که حس کردم باید صفحه 175 سوره اعراف رو بخونم نه صفحه 145 که سوره انعام بود
باز کردم تا بخونم نشد بخونم به ساعت نگاه کردم دیدم 19:30هست و باید تا 8 برسم خونه عموم
گفتم برسم خونه میخونمش، الان که دارم مینویسم هنوز نخوندم ولی حتما میخونم ببینم چی قراره بدونم
وقتی رسیدم خونه عموم ،سه تا گربه دارن ،به طرز عجیبی آروم و با محبت شده بودن هی میومدن کنارم و کنار خواهرم و میخواستن نازشون کنیم
به زن عموم گفتم وای من یکسال پیش شدیدا میترسیدما الان اصلا ترسی ندارم
بعد شام یکم درمورد نقاشی و تصویر ذهنی باهم صحبت کردیم و نقاشی ورکشاپ رایگان هفته پیشمو که موضوعش تنهایی بود رو نشونش دادم
بعد با هم دیگه برای موضوعای مختلف تصویر ذهنیمونو میگفتیم
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام به دوستان خوبم
من تجربه هدایت خواستن وتجربه به عقل خودم ودیگران متکی بودن را تواین کامنت مینویسم
حقیقتا من از زمانی که با این اموزش های استادم زندگی ام را چیدم تجربه گذشته ام را خیلی کم به یادم میاداما سعی میکنم که به یادم بیارم
تجربه ای که من دارم از این قرار است که زمانی که من احساس توانایی واحساس من میدانم واحساس من بلدم از پس این مشکل بر میام رفتم تو دلش این مشکل نه تنها مشکل حل نشد بلکه مشکل های دیگر اضافه تر شد مسهله ای که برایم اتفاق این بود کلی اعتماد به نفسم ضعیف شد ایمانم کم شد خود باوریم از دست رفت ودر کل همیشه احساس بدی را تجربه میکردم
اما زمانی که خودم را به هدایت خداوند سپردم وبه این باور هرجا که من را برد همان جا برایم بهترین است ارامش به من برگشت رهایی را تجربه کردم ایده های الهام بخش به من الهام شد کارها به بهترین شکل ممکن برایم انجام شد ایمانم به سپردن قوی شد روابطم بهتر شد وکلی برام اتفاق عالی و فوق لاده افتاد به قول استاد خداوند هدایت شمارا وظیفه خودش دونسته خدایا شکرت
به نام خدای مهربانم
سلام وخسته نباشید خدمت عزیزانم
خداروشکر که فرصتی دارم برای نوشتن
برای صبحت کردن راجبه پروردگارم برای عشق بازی بااون
استاد عزیزم من خیلی اشتباه داشتم توزندگیم
حتی الان که قانون روقهمیدم بازم اشتباه میکنم اما یه نیرویی منو برمیگردونه تومسیر درست
من به خداهمون چیزی روگفتم که شما گفتی گفتم خداجانم اگه دارم اشتباه میکنم گوشمو یکم بپیچون وبرم گردون
ولی یه چیزی رودرک کردم
که حتی اونایی که نشون میدن خیلیبراشون عزیزی توموقع مسائلت یارت نیستن
فقط خداست که میمونه برات
منعادتم اینه هروقت به مسائلی میخورم به استادم پیام میدم وشرومیکنم درددل کردن
ولی دیشب گفتم بیخیال
امشبرو پیام نده توذهنت خودت حلش کن تومیتونی
به خودم گفتم هربار که ذهنمو کنترل کنم وبرای حل مسائلم ازکسی کمک نخوام یعنی 10 قدم به خدانزدیکتر شدم وقویتر شدم ونزد خداعزیزترم
واین فکربهم ارامش میده
خدایاشکرت
شکرت برای دستانم که سالمه وقدرت داره برای نوشتن
شکرت برای این سایت که بهم ارامش میده
شکرت برای فرصت زندگیکردن
شکرت برای نفسی ک میکشم
شکرت برای کامنتی که نوشتم
زندگی زیباست
قدرت فقط خداست
منلایق بهترینهام
هروز همه چی بهتر وساده تر میشه
من خودم خالق زندگیم هستم
به نام خدای مهربانم
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم
بینهایت ممنونتم سپاسگزارتم ای خدای زیبایم
خدایا من تسلبمم
من اجازه مبدهم به رندگی و کسب و کارم وارد بشی چون تو قدرته مطلقی
خدایا وقتی بهت میسپارم دیگه نگران نیستم
خدایا کنارم باش و با من باش و همه چیز به نفعه من باشد
الهی تو را شکر میگویم سپاسگزارتم
سلام استاد عزیز . چقدر لازم داشتم الان این فایل را حتی بازش نکردم فقط وقتی تسلیم بودن در برابر خداوند را دیدم اشکم سرازیر شد.سپاس و قدردانی از جنابعالی وخانم عزیزتان .وقتی از خداوند کمک وراهنمایی خواستم ،پروردگار شما را برای راهنماییم فرستاد دستم را گرفتید.پروردگار به عالی ترین وجه ممکن دستتان را بگیرد .وقتی به این نکته فکر میکنم که همزمان با من چقدر عزیزان دیگری با راهنمایی شما به مسیر درست هدایت شده اند در هر گوشه از کره زمین با آموزش های شما اصلا غیر قابل تصور است چه قلبهایی را آرام کردید.چه اضطراب ونگرانی ها را از عزیزان دور کردید وآرامش را جایگزین .به شخصه وقتی با عملی باعث شادی و آرامش موفقیت اندک یک نفر شده باشم از ذوق مدتها پر انرژی می مانم و ذوق دارم.خوشا به حال شما که سالها با آموزش های عالی تان چراغ راه هزاران نفر شدیدکه با هر بار رشد و موفقیت استاد جان در ذهنشان پر رنگ تر و رخشان تر شود.همیشه در اوج بمانید.
بنام خدای هدایتگر م به راه راست .به راه کسانی که به آنان نعمت داده ونه راه گمراهان .با سلام خدمت استاد گرانقدر سید بزرگوار.واین همزمانی با استاد عرشیانفر.چقد ر شنیدن این فایل حالم و خوب کرد و مرور شد داستان هدایت و اون جاهایی که تسلیم شدم .درک داستان پیامبر اسلام که از وقتی که مدرسه میرفتم برام سوال بود که چطور میشه خدا بایه انسانی صحبت میکنه .اصلا درکش نمیکردم .ولی این فایل جواب سوال چندین ساله ی من وداد سپاس گذارم استاد
داستان هدایت خودم رو مینویسم که هروقت یادم میاد به شدت سبک میشم مثل همون موقع
چند سالی بود به خاطر اموالی که یک نفر ازما کلاهبرداری کرده بود همش وهر روز دادگاه بودم که.چون طرف پولدار بودو بانفوذ که البته من هم با قانون آشنا نبودم .هر حکمی میگرفتم .راه به جایی نمیبردم .تا دیگه خسته شدم واز سر عجز به خدا سپردم .بخدا از همون لحظه ورق برگشت.اینقدر حالم خوب شد احساس سبکی عجیبی میکردم .فکر میکردم دارم میرم اسمون .دلم قرص شد میگفتم دیگه برام مهم نیست که چه اتفاقی می افته.. دقیقا از جایی که می سپاری دیگه همه ی درها باز میشه برات .ولی متاسفانه ما انسانها.ا دوباره توی روزمره گیا غرق میشیم و همه چیز یادمان میره .خدا رو شکر که دوباره سعادتی شد تا کامنت بنویسم .و حال درونیم روباخانواده ی خودم به اشتراک بزارم سپاسگزارم از همه ی دوستانی که کامنت من ومیخونن