تسلیم بودن در برابر خداوند - صفحه 44 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری تسلیم بودن در برابر خداوند
    382MB
    59 دقیقه
  • فایل صوتی تسلیم بودن در برابر خداوند
    57MB
    59 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

934 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مریم رشیدی گفته:
    مدت عضویت: 835 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام به دوستان و استاد عزیزم

    خدایا شکرت امروز ی نهار سالم خوشمزه پختم خوردیم و لذت بردیم

    خدایا شکرت که امروز یکی از ترسهام رو بهش غلبه کردم و تنهایی رفتم کوهنوردی اولش خیلی استرس داشتم که سر ظهره خلوته سگ هست خلوته ممکنه افرادی مزاحمم بشن اما گفتم با ایمان به خدا هر طور شده انجامش باید بدم رفتم با این که خلوت بود و صداهای سگا هم میومد یکم ترسید اما هی میگفتم من به خدا ایمان دارم اون مواظبمه و الان خیلی احساس خوبی دارم که به نجواهای ذهنم غلبه کردم و رفتم تو دل ترسام و میخوام هفته ای ی بار تنها برم کوه

    خودمو متعهد کردم روزی ی کار برای رفتن تو دل ترسام انجام بدم هر چند کوچیک تا ایمانم بیشتر بشه و تکاملم طی بشه

    خدای خوبم حس بی نظیری دارم که ی اقدام عملی انجام دادم

    برای همه ی دوستانم ارزوی موفقیت دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    مسعود نوریان گفته:
    مدت عضویت: 2470 روز

    با سلام خدمت همه عزیزان

    امروز بعد از مدت زیادی اومدم اینجا و هدایت شدم به این فایل‌که دلیلش هم برای همین کلمه تسلیم بود که منو کشوند اینجا.

    تسلیم شدن شاید سخت ترین کار راحت دنیا باشه اینو از این جهت میگم که تسلیم شدن یعنی اینکه اجازه بدی خداوند یا جهان هستی کارها رو برات انجام بده که هر چی بیشتر تسلیم بشی کارها بهتر و با کیفیت تر انجام میشه ولی سختیش از این جهته که باید به نقطه ای برسیم که ذهن حریف ما نشه و بتونیم خودمون رو بسپاریم.

    من خودم نمیدونم چطور‌هدایت شدم که تسلیم باشم ولی افتادم تو مسیرش و میخوام سکم ازش بگم براتون:

    تسلیم بودن رو نباید با آسون بودن اشتباه بگیریم و یا بخوایم فک کنیم که اصلا اذیت نمیشیم، اتفاقا چون تو میخوای به سرچشمه اصلی وصل بشی تا رسیدن بهش باید یه سری رنجشها رو از مسیرشون رد بشی که اگر نباشه که همه میگن ما تسلیمیم.

    تسلیم بودن برای من این طور معنی میده که من دیگه نباید اجازه بدم که ذهن فرمانده من باشه بلکه باید به نقطه ای از درون برسم که خداوند حاکم من باشه، خوب اینجا ذهنی که سالهاست همراه ماست یقینا بیکار نمیشینه که ما راحت ردش کنیم میاد و با نهایت داشته هاش باهات روبرو میشه،

    اینجاست که رنجها و یا شاید حال بدیهای ما شروع بشه . چطوری؟

    خوب وقتی ما میگیم تسلیم هستیم جهان هستی ما رو به مسیری میبره و هدایت میکنه ولی ما که رفتیم توی مسیر جایی نیست که ما قبلا بودیم جهان داره ما رو رشد میده و جاها و شرایطهای مختلفی رو پیش روی ما قرار میده و به ما میگه که تو ایمان داشته باش و خودت رو بسپار به من، هر مسیری باشه، هر آدمی باشه، هر شرایطی باشه تو پیروزی و میتونی سالم و با عزت بیای بیرون چون من با تو هستم، ولی تا اینجاش قشنگ و حرفای قشنگ بود ، توی مسیر که میری و داری قدم برمیداری ذهن میاد و کارش رو شروع میکنه با تحهیزات کامل، و چون ما هنوز تو مرحله ذهن هستیم و نتونستیم خاموشش کنیم میاد و از هزار طرف فشار میاره و افکار مختلف میاره، از اون طرف هم خداوند میگه خودت رو بسپار به من، حااا اگه میخوای معیار تسلیم بودن خودت رو بسنجی اینجاست. اگر ذهن حریفت شد و با تیرهایی که به سمتت پرت کرد تو رو برد به سمت نگرانی و اضطراب و تو نتونستی بهشون بها بدی و درگیرشون شدی یعنی تو هنوز باید قوی تر بشی توی اون موضوع و هر چقدر هم خداوند بگه نگران نباش و بیا تو نمیتونی چون ذهن خریفت شده. به این موضوعات که میان و ما رو با خودشون میبرن میگن درسهای ما، که ما باید اینها رو پاس کنیم. حالا چطور‌ پاس کردنش رو هم میگم، حالا اگه تو ذهنت میاد بعضی وقتها که من چه درسهایی دارم و یا اینکه چه باوری رو باید درست کنم، راه تسلیم بودن سریع ترین و بهترین مکان برای این چیزهاست، به این صورت که شما قدم تو این مسیر میزاری و خداوند هدایتت میکنه و وقتی تو مسیر‌میری ذهن میاد و اذیت میکنه حالا اون چیزهایی داره زیاد اذیتت میکنه یعنی درسهایی که باید پاسش کنی، میتونه ترس از آدمها باشه، ترس از شرایط باشه، میتونه ترس از دست دادن باشه و…

    حالا کار ما و پاس کردن ما چطوریه؟

    شما تو مسیر تسلیم شدن میری و خداوند هدایتت میکنه، که خیلی از کارها اصلا منطقی نیست، اصلا با عقل جور درنمیاد، اصلا با حساب و کتاب نمیخونه ولی باید انجامشون بدی، این وسط ذهن میاد و اذیت میکنه حالا اون موضوعیه که ذهن میاد بهت میگه میشه درس تو و پاشنه آشیل تو، حالا اینجاش یکم حرفام فرق داره، اینجا بجای اینکه بشینی و ذهن رو با ساختن هزاران باور بخوای بمباران کنی که بخوای کارها رو انجام بدی برو و بشین و مراقبه کن یعنی چی؟

    ما میشینیم و چشمانمون رو میبندیم‌، وقتی که اینکار رو میکنیم اون افکار زیاد که میشن درسهای ما میان و میخوان بهت بچسبن و تو رو با خودشون ببرن حالا کار ما ینکه که فقط به اون افکار نگاه کنیم و واردشون نشیم، کار ما فقط همینه، اون افکار هی میان، هی میرن. حالا که اینکار رو با تکرار تو روزهای متوالی انجام دادی میبنی که دیگه نمیان و ذهن دیگه قدرتی تو اون موضوع نداره. اینجا یعنی اینکه دیگه اون درسه برات پاس شده و تو رشد کردی و تو مسیر تسلیم بالاتر رفتی.

    حالا همه کار ما همینه که بشینیم و افکاری که میان رو مشاهده کنیم و اون درسها برای ما پاس بشن، با چه نگاهی این حرف منطقس میشه؛ از اونجایی که وقتی خدا میگه من هستم و مراقبتم پس اون شک و دودلی و. ترسها فقط کار ذهنه ماست و در اصل واقعیت ندارن.

    من این مسیر رو رفتم و دارم میرم و تجربه شخصی خودمه. گفتم که اینجا این تحربه رو به اشتراک بزارم. و یه نکته دیگه اینکه تو این مسیر یدفعه منتظر معجزه نباشید چون دارید به منبع اصلی این جهان وصل میشید جای کمی نیست. فقط باید تو این مسیر از دردها و رنجهاش عبور‌کنید چون راهش اینها رو هم داره، از این جهت نمیگم رنجش و یا درد که ذهنمون رو متمرکز کنیم روی درد و رنج نه، از این جهت میگم که در مسیر رشد اینها چیزهایی که ما بهش برخورد میکنیم و وقتی بدونم از زیرش جا نمیزنیم.

    مثل الماسیه که هر لحظه بیشتر میدرخشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  3. -
    لیلا توسلی گفته:
    مدت عضویت: 1092 روز

    به نام خدا ی خودم وسلام به خدای خودم.

    سلام به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم.

    خداراسپاسگذارم بابت سلامتی خودم وخانواده ام وپرنسس الهیمان.

    دیرروزبعدازچندوقتی بود.باخواهربزرگم تماس گرفتم برای ناهاررفتم خونشون تومسیرسبزی خوردن گرفتم بردم ونون سنگک هم کنارخونشون بودبه نام خواهرم سفارش دادم نونهای عالی داداینهالطف خدابودرسیدم خانه ی خواهرم نونهاروبسته بندی کردم وسبزیهاموپاک کردم که برای شام بچه‌هام آماده کنم.

    دخترکوچک خواهرم برای ناهارآمد ویک شیرین زبون دخترماه پریون داره پریدبغلم گفت مابرای فردابلیط ترکیه گرفتیم میخوایم بریم خونه ی عمه م خیلی خوشحال شدم خبری عالی بود چون واقعا منم ترکیه رو دوست دارم حتی برای زندگی کردن باخانواده ام ولی هیچ ایده ای ندارم فقط دوست دارم.

    خواهرم ماهواره رو روشن کرداول یک سریال بودکه انواع میوه ها وخوراکیهای خوشمزه درست می‌کرد منم توجهم روخوراکیهای خوشمزه بودنه سریال وبعدسریالهای دیگش که خواهرم ودخترش مدام توجهشون روسریال بودومنم سرسفره دقیقا پشتم رو به تلویزون کردم هی دوتایی باهم یاتف لعنت ویاتحسین داشتن به بازیگرهای سریال وبعدهم ازجنگ وبچه های فلان شخص که خواهرم دقیقا میشناخت میگفتندوخواهرم به دخترش میگفت بیا اِنا فلانی راهم کشتندحالامن نمیدانم کی هستندوچی هستند!!!!!!!!!!تابعدازظهربچه هاباماشین آمدنددنیالم برگشتیم خونه وگفتم منوببرحاشیه ی بلواروکیل آباد تاانرژیم بیادبالا ازبس که ازخواهرهام وبرادرهام جدای فرکانسی هستم وفرسنگهااز لحاظ افکار از هم دورهستیم و بهتربگم انگارباهم غریبه هستیم.

    واقعا!!! که حتی کمی پیاده روی کردم بازهم جسمانی وروحی خوردوخمیربودم سریع برگشتم خانه که استراحت کنم.که خانواده تعجب کردند.گفتندچی زودبرگشتی!!!!!!؟

    امروصبح بعدازنمازصبح خوابیدم صبح همه رفته بودندسرکارتابیدارشدم گفتم خدایاکجابریم وچه قدمی برای گسترش جهان هستی برداریم؟؟؟؟؟

    خداگفت رختخوابت رو جمع کن چایی نوشجان کن موادکتلت رو برای ناهارآماده کن سبزی خوردن روبشور، و صبحانه بردارودفترتمرین شکرگذاری وعینک آفتابی و عینک مطالعه وبطری آب روآماده کن بریم ایستگاه خط واحدبریم پارک وکیل آباد.

    بعدازانجام همه ی کارهابه ایستگاه خط واحدرفتم همش بااحساس عالی هنوزازخیابان رد نشده بودم واحد ازایستگاه ردشدگفتم الخیروفی ماوقع.

    نشستم تاخط بعدی رسیدوبه سمت پارک راه افتاد .

    ازایستگاه خط تاپارک یک مقدارپیاده روی داره، توی مسیرپیاده روی تاپارک یک آقای میانسال ویک مردجوان که جلوی درب پارکینگ باغ وحش بودند.

    من بهشون سلام وخداقوت گفتم: ردشدم آقای میانسال گفت خدایاچی شده که یک نفربه ما سلام وخداقوت گفت منم که هندزفری داشتم فقط همین یک کلام روشنیدم برگشتم لبخندزدم گفتم سلام نام خداست وبرای سلامتی خوبه ردشدم.

    توی پارک اول صبحانه نوش جان کردم باصدای دلنشین استادوپرندهای خوش آوازجورواجورهمه انگارباهم ذکرشکرگذاری داشتن منم زیرسایه ی درختان سربه فلک کشیده لذت میبردم بعدازخوردن صبحانه تمرین شکرگذاری روانجام دادم وساعت11:11:11ثانیه تکالیفم تمام شدرفتم وضوبگیرم وآماده ی نمازشدم.

    بعدازنمازتصمیم داشتم مسیرپارک تاخانه را پیاده برم حدوداً بیش از2ساعت ونیم تامنزل ماپیاده روی داره.

    به بچه ها تماس گرفتم گفتندتوی مسیرخانه هستیم گفتم بیاین دنبالم یک ساعت پیاده روی کردم که بچه‌ها رسیدن وبه خانه برگشتیم ناهاروآماده کردم بعدازخوردن ناهاعزیزدلم ازراه رسیدبه شکرانه ی الهی برقها قطع شدمن که سریع دوباره راه افتادم پیاده روی اینباربه سمت پارک ملت ازمنزل تاپارک ویک دور، دورپارک ملت زدم وبه سمت خانه برگشتم حدواًبرای من2ساعت ونیم طول کشیدباکلی انرژی بالاومدام فایل گوش می کردم بین راه به یک بنگاه مسکن سرزدم وقیمت رهن واجاره های امسال روپرسیدم می گفت کسانی که می‌خواهند منزل به رهن و اجاره بدن که خوبه!!!!!

    ولی کسانی که می‌خواهند اجاره کنندخیلی بدِمنم سریع گفتم هردوموردش خوبه اونی که منزل به اجاره میده واونی که منزل اجاره میکنه.

    آقای بنگاهی گفت مگه کسی (صاحب خانه)منظورش بودکه بهتون رحم کنه کمترکرایه بگیره!!!!!!!!

    منم هنوزحرف تودهانش بودسریع فوری جواب توی آستین گفتم بی خود کسی خواسته باشه به مارحم کنه پس خداکجای کارهست.

    بنده خدامات ومبهوت موندوسریع حرفش رو کشوندجای دیگه وگفتم خداروشکرصاحب خانه ی ماموءدبانه کرایه رو بالامیبره بدون رحم ودلسوزی ولی انصافاً باما راه میادوهمیشه صاحب خانه های خوبی دارشتیم.بعدهم ازشون تشکرکردم که برام وقت گذاشت وخداحافظی کردم گفتم خدایاخودت میدونی مااین محله رادوست داریم والان سرسال هست خودت به زیبایی درست کن.وصاحب خانه ماازکجاازمابهترپیداکنه مانامبروان هستیم.

    قبل از رسیدن تاریخ قولنامه کرایه خانه به حسابشون انتقال داده می‌شود الان 4ساله که قولنامه را تمدیدمیکنیم.اینهالطف خداست شامل حال ماشده الهی شکرت. خدایاسپاسگذارم.

    ازاین که مایک خانواده خودم عزیزدلم وبچه هام ازکل فامیل جداهستیم خیلی خوشحالم آزادی زمانی و مکانی عالی داریم خیلی لذت میبرم هیچ کدام از خانواده م این لذت از زندگی راندارنددددد دددددددددددددددد.

    عاشقتونم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  4. -
    عطا گفته:
    مدت عضویت: 2361 روز

    درود به استاد عزیز که در راه ترویج یکتاپرستی همیشه ثابت قدم بودید اما نکته ای هست که اشاره میکنم امیدوارم خداوند از من راضی باشه تسلیم بودن یکی از اصول قرآن و در کتاب مقدس قرآن آیه 3 مائده، آیات 3 19 85 آل عمران و در دیگر آیات قرآن کاملترین دین خداوند دین اسلام است که انجام اصول دیگر این دین تنها در قرآن بصورت کاملا منطقی گفته شده و بنظر من بایستی به کل قرآن پایبند بود

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  5. -
    زهرا گفته:
    مدت عضویت: 2033 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام و احترام به استاد خوبم که چراغ راه من شده است و قدم به قدم مرا راهنمایی می‌کند تا بهبود پیدا کنم و خودم را بشناسم وخدایم را بشناسم.

    استاااااااد ممنونم سپاسگزارم بخاطر وجودتون بخاطر آموزش های عالی اصل قانونی که هربار با درک بالاتر و فرکانس خالص تر وایمان قوی تر با ما به اشتراک میگذاری ،که هر بار درباره توحید و یکتا پرستی حرف می‌زنید به قلب من نفوذ میکنه و من سرشار از عشق و راحتی و آرامش میشوم پر از شورو شوق و انگیزه میشوم که دریچه های قلبم را بهتر به روی آگاهی ها باز کنم و آگاهانه پذیرفته ام که من هیچی حالیم نیست و سپردم به خدا که هدایتم کنه راهنمایی کنه منو برداره بزاره روی دوشش و ببره به زیبایی ها به راحتی به آرامش و سلامتی منو ببره به مسیر آسانی ها و تمام نعمت های خوبش را نصیبم کند و هر روز صبح با اجازه دادان به خدا و توکل بخودش روزم رو شروع میکنم و با عشق وقلبی باز روی افکارم و باور هایم کار میکنم و سعی میکنم ورودی هایم را کنترل کنم افکارم را کنترل کنم و درباره چیزهای حرف بزنم که میخواهم در زندگی ام تجربه کنم و بصورت شگفت انگیز هر روز اتفاقات و شرایطی برام پیش میاد و دستان خدا میاد که من راحت به خواسته هایم میرسم و خوشحالترم و ایمانم به قوانین در وجودم قوی تر شده که من هستم که دارم با کانون توجه ام صددرصد اتفاقاتم را رقم میزنم و خداوند خیلی راحت و آسان تمام خواسته های مرا اجابت کرده و آرامش قلبی من نشانه تسلیم بودن من در برابر رب العالمین است که مدیر و مدبر و نگهدارنده جهان هستی کسی که آگاهی کل و بینا و دانا و توانا به تمام امورات من است و اوست که مرا در بهترین زمان در بهترین مکان قراره داده و هر وقت آگاهی و درسی را که باید بدانم و نیاز دارم را به من می‌رساند و اوست هدایتگر من و مرا قدم به قدم هدایت می‌کند و من قدم ها را برمیدارم به شرط ایمان و نتایج رخ می‌دهد

    و خداوندی که خالق من است هر لحظه داره هدایت ها را برای من می‌فرسته من باید اجازه بدهم و تسلیم باشم خودش همه ی کارها را برایم انجام می‌دهد به بهترین شکل ممکن و بهتر از آنچه که من تصورش را دارم به من داده و می‌دهد و من باید حواسم باشه که به هر موفقیتی که میرسم و هر خیر و برکت و فرصتی و علم و درک و آگاهی و عمل درستی که دارم از طرف خداست و من از خودم هیچی ندارم و به عقل خودم و توانایی خودم تکیه نکنم به خدای تکیه کنم که خالق من و تمام این هستی است و هدایت کردن من را به عهده گرفته است و اوست روزی دهنده و رزاق من که هر دم بیشتر و بهتر از نیازم به من روزی می‌دهد

    خدایاشکرت که فرصتی دادی تا زنده باشم و بشنوم و درک کنم و توانایی دادی تا بنویسم و سپاسگزار باشم

    استاد خوبم

    خانم شایسته عزیزم

    دوستتون دارم

    سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  6. -
    یاسمن اسدنژاد گفته:
    مدت عضویت: 2207 روز

    سلام بر عزیزانم

    سلام بر استاد عزیزم

    استاد جان این فایل بسیار ارزشمنده من این فایلو در حالی که به یک تضاد وحشتناک خورده بودم گوش کردم و اون شرایط بسیار بسیار بهم کمک کرد

    چقدر در این فایل نکات ارزشمند و مهم وجود داشت ابن نکته که وقتی یه چیزی رو میخواییم باید به قصد پشتش نگاه کنیم استاد من اگر بخوام هر دفعه واسه هر خواسته م این سوالو از خودم بپرسم میبینم که بیشتر چیزایی که میخوام واسه حرف مردمه

    من هیچ وقت نتونستم به اتدازه شما از هدایت ها پیروی کنم اینکه مثلا نصف شب پاشم تنهایی برم یه جای متروکه اما خب خیلی وقتا شده که مثلا در گذشته رفتم یه جایی خیلی بهم خوش گذشته خیلی حس خوبی داشتم بعد برای اینکه دوباره اون حسو تجربه کنم رفتم به اونجا ولی دیگه اون حس نبوده یعنی انگار تجربه احساس خوب به مکان خاصی مربوط نمیشه

    همین چندوقت پیش میخواستم عینک آفتابی بخرم اما هیچ ایده ای نداشتم از کجا بخرم اصلا عجله نداشتم و میخواستم خدا هدایتم کنه و واقعا خیلی زودتر از چیزی که فکرشو میکردم به طرز جادویی با یه خانمی آشنا شدم و باهم رفتیم خیلی راحت و سریع و با قیمت مناسب دوتا عینک آفتابی عالی خریدم اصلا یه جوری بود که احساس میکردم انگار خدا اون خانومو خلق کرده که فقط در اون لحظه در مسبر من قرار بگیره تا منو با پای خودش ببره به بهترین جایی که میتونستم بهترین عینکو بخرم

    حالا برعکسش هم وقتایی که خودم میخوام کارهارو انجام بدم مثلا میخوام یه لباس بخرم میرم کل خیابوناو پاساژارو میگردم و خسته میشم و درآخر یه چیزی میخرم که اصلا باب میلم نیست و یا بیشتر وقتا اصلا بعد از اینهمه تلاش موفق نمیشم چیزی بخرم

    نمیدونم شایدم خیلی وقتا شده که هدایتها بوده و من بهشون عمل نکردم یا عمل هم کردم اما متوجه نشدم که اون هدایت بوده

    استاد عزیزم همونطور که گفتم به تازگی به یک تضاد خیلی بزرگ در مورد سلامتیم رسیدم درسته که خیلی اذیت شدم اما خیلی درسها گرفتم فهمیدم که هنوز خیلی خیلی جا داره که ایمان من به حدی برسه که در مورد تصادها بتونم حس بهتری داشته باشم اما جای شکر داره که امید دارم که بهتر و بهتر شم

    استاد عزیزم و خانم شایسته عزیزم بی نهابت از شما سپاسگذارم برای این فایل بینهایت ارزشمند

    خیلی دوستون دارم دانگهدارتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  7. -
    سيد حسين موسوي گفته:
    مدت عضویت: 1635 روز

    با سلام خدمت استادهای نازنین، جناب استاد عباس منش و سرکار خانم شایسته گرامی

    خداجانم، ممنونتم بابت قوانین لایتغیرت. خداجان ممنونتم بابت دقت 100 درصدی قوانینت و ممنونتم که این قوانین رو نه با گذشت زمان تغییر دادی نه به خاطر پیامبران و اولیاءت. با همه به تناسب ظرفیتشان و عادلانه رفتار نمودی. خدایا ممنونتم که از ابتدای خلقت (نه از ابتدای ورود آدم به این دنیا) با همین قوانین، روز به روز جهانت را گسترش دادی و می دی. خدایا، ای منتهای علم و قدرت، ممنونتم که حتی این قوانین ثابت را نه در مورد همه انسانها ، بلکه در مورد حیوانات و گیاهان هم با همان دقت اجرا می کنی. خداجانم چون عادل مطلق هستی، پس منطقیه که حتی همه گیاهان هر جایی که باشند، جای درستشون باشند، حال چه در شمال کشور، چه در کویر. منتها من دیگه از اون قوانین جاری بین خداجان و گیاهان سر در نمی آرم (شاید گیاهان هم مانند ما انسانها فرکانسهایی به جهان می فرستند که نتیجه اش این می شود که برخی گیاهان در بهترین شرایط آب و هوا و برخی دیگر در بدترین شرایط زندگی می کنند). خدایا شکرت

    از آموزه های استاد عزیزم فهمیدم، تسلیم بودن در برابر خداوند یعنی پذیرفتن صد در صدی قوانین الهی و هیچ استثنایی قائل نشدن. یعنی شک نکردن به دقت 100 درصدی (نه 99.9%) این قوانین. قبلا برای پیامبران و امامان استثنا قائل می شدم. خدایا شکرت

    به شخصه تطبیق فرمول خلقت که از سوی آقای انیشتین بزرگ اعلام گردیده (E=M*C^2) ، خیلی به من کمک کرد که آسانتر به صحبتهای استاد ایمان بیارم. در فرمول مذکور E را فرکانس های ساطع شده از خودم و M را وقایع اطراف خودم تفسیر کردم که با سرعت نور به توان 2 برایم خلق می شود (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ). قبلا خانواده، دیگران و شرایط کشور و جهان را دخیل می دونستم. خدایا شکرت

    با این دیدگاه جدید، نگاه من به اطرافیانم تغییر کرد و دیگه نگاه معامله گرانه در روابط با دیگران حذف شد. قبلا این طوری نبود. خدایا شکرت

    با این دیدگاه جدید؛ سلامتی جسمم بیشتر و بیشتر شد (گرچه هنور این ترمز در وجودم است که با افزایش سن نمی توان سالم تر شد و منطقی اینه که سلولها با گذر زمان پیرتر می شوند). خدایا کمکم کن.

    استاد عزیزم. بنده از سن 47 سالگی با شما آشنا شدم و تا امروز کمتر از سه سال از آشنایی من با آموزه های شما می گذرد. نتایجی که در زندگی ام گرفته، فوق تصور نیست و لیکن بسیار متفاوت از قبل شده. چه از منظر مالی و چه از منظر سلامتی و چه از منظر روابط و چه از منظر معنویت. خدا را بسیار سپاسگزارم و باز هم ممنونم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  8. -
    مریم نیک ایین گفته:
    مدت عضویت: 2001 روز

    سلام به استاد عزیزم .مریم شایسته مهربانم

    استاد یه هفته ای هست برای سفر به مشهد اومدم

    سفری که پر از چالش (با اختلاف بدترین سفر زندگیم )اصلا سفر اونجوری که میخاستم پیش نرفت .جاتون خالی الان در حرم امام رضام…داشتم کامنت دوستای مهربانم رو میخوندم ..گفتم وقتشه یه کامنت خودم بزارم …سفر پر از چالش ولی من اون مریم قبل نبودم که اگه بودم هرشب گریه و ناله و…جایی بودم که با اینکه صاحبخونه اصرار کرده بود بیا و کلی اینجا قراره بهت خوش بگذره درست برعکس شد ..خونه ای وسط روستا وخوشگل ولی من حتی نمیتونستم فایل گوش بدم ..سرایدار باغ درست زمانی که من میومدم رفته بود و من مجبور بودم تو کارای خونه باغ و کارگرای باغ کمک کنم

    (اومدم استراحت و اینکه برای خودم تنها باشم و تمرکز بزارم روی دوره هام )ولی همه چیز برعکس .

    حتی شیوه تغذیه ..من به دوره قانون سلامتیم ولی اینجا همه چی درست برعکس بودم …سعی کردم تسلیم باشم و خودم رو با شرایط مچ کنم ..

    دمتون گرم استاد به خاطر شیوه قانون سلامتی .خیلی میتونستم فست باشم ..و بدنم همراهی میکرد ..اکثر شبا هیچی نبود برای خوردن حتی ظهر و صبح ولی بدنم همراهم بود …

    بعد سه روز تو باغ بودن وارد مشهد شدم اومدم حرم ‌..ولی نه مثل قبل ..اینبار فقط به عظمبت پروردگارم نگاه میکردم به اینکه چقدر بزرگی چقدر رحمن و رحیمی …حقیقتا با امام رضا حرف خاصی ندارم و فقط بخاطر انرژی معنوی اینجا حضور دارم

    اینهمه آدم از هرگونه ایران اومدن و دارن وصل میشن به تو پروردگار …خلاصه که استاد این سفر هم تموم شد و چقدر دوست داشتم پختگی و صبر خودم رو ..بی نهایت استاد ازتون سپاسگذارم ..

    هم شما هم مریم عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  9. -
    رستیانی مطلق گفته:
    مدت عضویت: 1932 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام به همه اعضای سایت گروه تحقیقاتی عباس منش

    سلام به استاد عزیزم

    من چند سال پیش زمان دانشجویی ام بعد از ترم اول داستان بیماری در کشور شروع شد و بعد از کمی فشار ترم دومم که مجازی بود اواخر حذفش کردم و بعد دیدم که چند ماه زمان دارم روی باورهای قدرتمند کننده کار کنم در این فرصتی که همه جا معمولا قرنطینه و تعطیل بود و از فایل قانون جذب چیست شروع کردم و کم کم هدایت شدم به فایل های آرامش در پرتو آگاهی و کتاب رویاهایی که رویا نیستند و ‌… خلاصه اون تصمیم گرفتنش سخت بود ولی تصمیم گرفتم یک ترم را حذف کنم و در تنهایی روی باورهای قدرتمند کننده کار کنم و نتایج بزرگی گرفتم در آن زمان.

    اون فکر که گفت ترم را حذف کن هدایت الله بود و بهش عمل کردم .

    در پناه رب العالمین شاد و سلامت و ثروتمند باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  10. -
    زهره گفته:
    مدت عضویت: 1080 روز

    خداوندا ازت ممنونم که توی این لحظه منو هدایت کردی به سمت بنده ی خوب خودت استاد عزیزم

    تسلیم بودن آگاهانه رو از زمانی که با استاد و سایت الهی آشنا شدم یاد گرفتم

    زمانی که برای اولین بار در تابستان 1402میخاستم انتخاب کنم بین دو آموزشگاه برای تدریس کاملا توی ذهنم حک شد و هربار به خودم یادآوری می کنم

    یک آموزشگاه نزدیک خونه من بود و هزینه تدریس من اینجا پایین بود ولی به خاطر ترس هام که اولین بار میخاستم سر کار برم باوجود تمام مقاومت های همسرم و من تصمیم گرفتم اینجا رو انتخاب کنم و کلی اصرار و پیگیری که من بیام تو این قسمت و کارم رو انجام بدم باوجود اینکه میدونستم توی محله پایین شهر هست و دستمزدم پایینه اما خیلی به مدیر اون قسمت زنگ میزدم که برام شاگرد جور کن تا بیام _چون همش فک میکنم وقتی نزدیک خونه کار کنم دیگه همسرم کمتر غر میزنه و من راحت ترم ؛با این علم که این مدیر آموزشگاه اصلا اون شخصیتی که من از خدا خواسته بودم تو مسیرم قرار بده نبود

    اما در عوض اون یکی آموزشگاه توی بهترین و باکلاس ترین نقطه شهر بود و با دستمزد بالا_وکلی شاگرد باهوش از خانواده های سطح بالا(در واقع من توی این محله پایین شهر داشتم الکی زور میزدم که تبلیغ کنم چون اصلا این آدم ها به زور میدونستن شکم بچه هاشون رو سیر کنن و اگر کلاسی هم برگزار میشد و ثبت نام میکردن در حدی بود که یه جورایی رایگان یا نزدیک به رایگان بود و اصلا اون آدم ها توی مدار همچین رشته ی جدیدی که برای اولین بار بود خودم تو شهرمون به عنوان اولین نفر میخاستم برگزار کنم نبودن)

    و اما آموزشگاه دیگه که مدیرش به لحاظ شخصیتی یه خانم مافوق تصور من بود از لحاظ آرامشی که داشت،مدیریتی که انجام میداد _سابقه کار ،ارتباطش با خانواده ها و مهمتر از هر چیزی اعتمادی که برای اولین بار به من و کارم داشت و چقدر به من روحیه و انگیزه میداد که تو از پسش برمیای،منی که حتی نمی‌تونستم از یه آدم پولدار و سطح بالا تو خیابون سوال بپرسم یا ادرس،در این حد خودم رو پایین و کم میدونستم

    اما اونجا باید مدرس میشدم و اونها کلی برای من احترام و ارزش قائل بودن به عنوان اولین مکانی که داره رشته برنامه نویسی رو به کودکان آموزش میده

    خب من همه ی اینها رو میدونستم اما بخاطر ترس از اینکه شاید همسرم نذاره،یا بگه اونجا دوره_البته اینها همگی تو فکرم بود و اون هنوز چیزی نگفته بود ولی من توی ذهنم پیش پیش رفته بودم و گفتم اگه نذاره بعد من حالم بد میشه بعد احتمالا منم مقاومت میکنم و بعد احتمالا به درگیری و …..برسیم

    و اونجا باز هم ترسیدم و شاید کسی که بهترین آموزشگاه مدام بهش پیام میداد بیا برگزار کن خودش یک هفته تمام زنگ میزد به این آموزشگاه و این خانم حتی تلفن من رو هر بار به بهانه ای رد میکرد یا جواب نمی‌داد

    یه جایی رسیدم که گفتم خدایا من واقعا کم اوردم،نمیدونم چی درسته چی غلط

    نمی‌دونم کدوم رو برم به نفعمه و کدوم….

    و نتیجه این شد که من فقط پیش همسرم با یه لحن کاملا معمولی گفتم دوباره به من پیام داده و ایشون خیلی راحت گفت خب برو …دیگه چی بهتر از این(با وجود اینکه قبلش اصلا موافق نبود و کلی سد راه من بود که من حتی بگردم تا جایی رو پیدا کنم و حتی بعدش هم باز من و اذیت کرد ولی اون لحظه که من باید اون حرف رو می‌شنیدم گفت)

    ومن سریع اقدام کردم و گفتم میام

    و این شد که من الان با یه حس عالی و یه جایگاه عالی و یه رشته منحصر به فرد هر روز کلی آدم ثروتمند و درست حسابی رو میبینم و باهاشون حرف میزنم ویه دستمزد خوب میگیرم و خلاصه که هر روز کلی کلی آدم مثبت میبینم و از طریق همون آموزشگاه تونستم چند تا شاگرد خصوصی که براشون این مبلغ هزینه کردن اصلا مهم نیست بگیرم

    این یکی از تسلیم ها و هدایت من بود که واقعا مسیرم رو عوض کرد

    و اتفاقا دیشب یکی از اون شاگردهای خصوصی رو کنسل کردم ،چون برای من پیشرفت یک دانش آموز در این رشته خیلی مهمه_با وجود اینکه ایشون خیلی خوب بهم پول می‌داد وهیچ مشکلی نداشت،اما به خاطر اینکه دخترشون با بچه های دیگه از نظر جسمی و البته ذهنی فرق داشت واقعا می‌دیدم که نمیتونه پیشرفت داشته باشه،و مادرشون گفتن که اگه برای هر مبحث برای بچه های دیگه وقت میذارید برای بچه ی من سه جلسه وقت بذارید اما من صادقانه خواستم بهشون توضیح بدم که باوجود این چندین جلسه و شناخت نمیتونه جلوتر بره ،در واقع کشش نداشت

    و استاد عزیزم و دوستای نازنینم اما دیشب حالم بد شد

    خیلی خیلی دلم خواست گریه کنم(یه چیزی هم تو وجودمه که نمی‌دونم خوبه یا بد ،اینکه وقتی تو همچین شرایطی باشم گریه میکنم و کلی با خدا صحبت میکنم ‌و ازش کمک میخام و بعدش خیلی سبک میشم و به احساس آرامش میرسم)ولی شرایط جور نشد و از خداوند خواستم اون آرامش گذشته و ذوق گذشته رو بهم برگردونه

    و کمکم کنه و بهم بگه ایراد کار من کجاست؟؟؟ریشه ی مسئله ی من کجاست؟

    من مدام از خدا میخام بتونم شاگرد مجازی بگیرم اما اصلا فک نکرده بودم که چرا؟؟؟

    الان تونستم یاد بگیرم که بپرسم چرا میخام ؟؟چون با تضادهایی که تابستون توی رفت و امدهام بهش برخورد کردم دوست داشتم تایم بیشتری داشته باشم در واقع همون آزادی زمانی که استاد ازش حرف میزنه و درآمد بیشتر

    که طوری شده بود هم پارسال و هم امسال با شدت بیشتر به خاطر این رونقی که خداوند به کسب و کارم داده بود که حتی قبل خواب نمی‌تونستم یه لحظه شکرگزاری رو از مغزم بگذرونم از بس که از خستگی زیاد و کار زیاد بی هوش میشدم و صبح فقط با زنگ ساعت گوشی بیدار میشدم

    و بماند این وسط من باید هزینه رفت و آمد و نگهداری بچه ها رو هم میدادم و زمانی که فقط برای رفت و برگشت باید تلف میکردم و این شد که همش دوست داشتم بتونم شاگرد مجازی بگیرم

    قبلا که خودم رو در حدی نمیدونستم که کسی بتونه بهم اعتماد کنه وبچه رو برای آموزش در اختیار من بذاره به عنوان خصوصی_اما با این چند شاگرد خصوصی برام قابل باور شد و الان که این فایل رو شنیدم یه احساسی بهم میگه که هم زمانم آزاد شد با کنسل کردن این شاگرد هم کلی از اون نجواهای ذهنی من(چون واقعا احساس خوبی نداشتم هم از اینکه انگار فقط وقتم رو تلف میکنم هم از اینکه دانش آموز به خاطر شرایط خاصش درک نمی‌کرد)خاموش شد

    و انگار کلی ذهنم و روحم خلوت شد

    فقط سوال اینه که خدایا چکار کنم برای این خواسته؟

    آره الان بعد شنیدن این فایل چه راهکاری پیشنهاد میدی برای رسیدن به آزادی زمانی بیشتر و درآمد بیشتر نه اینکه چکار کنم و چطوری برسم به داشتن شاگرد مجازی؟

    انگار که این فایل به سفارش خداوند به استاد برای من ساخته شد و من واقعا باید تسلیم باشم و فقط شنوا باشم و بینا به نشانه های پروردگارم

    خداوندا من و یاری کن ،من و با قدرت عظیمت به دور از نجواهای شیطانی و شرک آلود نگه دار و همیشه توی مسیر موحد بودن و تسلیم بودن یاری کن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای: