این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2024/08/abasmanesh.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2024-08-08 08:57:552024-08-08 09:05:31تسلیم بودن در برابر خداوند
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استاد اوایل ک این فایل رو گوش دادم همون روز اولی ک روی سایت قرار گرفت یه جورایی اومدم تمرین کنم تسلیم بودن رو و اینکه بگم خدایا قصد من از داشتن پول داشتن رابطه داشتن این لذت و ارامش تو خودت میدونی دیدم یه مقاومتی دارم نسبت بهش دیدم ذهنم میگه اگه خدا اونجوری ک تو دوست داری برات نیاره چی،؟
فهمیدم من اصلا خداوند رو نشناختم فهمیدم من اصلا درکی از خدا ندارم . من اصلا بهش اعتماد ندارم من اصلا قبول ندارم ک اون قادر مطلق اون آگاه اون از من بهتر میدونه من چ خواسته ای دارم و چی به درد من میخوره انگار من داشتم با عقل انسانیم میگفتم ک همینه و این برای من بهترین
اون قسمتی ک گفتین به جای اینکه میگی من میخام با فلانی ازدواج کنم بجاش بیا بگو من قصدم از ازدواج اینه بیام قصد پشتش رو بگم. بیا بگم من میخام لذت رو تجربه کنم حالا چه فرقی داره اون آدم کیه من یه سری خواسته ها دارم اونایی ک فک میکنم بهم لذت میدن رو مینویسم اما بقیه اش رو میذارم برای اون. خودش بزا بهترین رو بچینه
اما کاش اینجوری فکر میکردم. یاد داستان خودم افتادم اینجا میگمش ک هم با گفتنش باگ های خودمو بفهمم هم شاید به در کسی بخوره همم صد در صد بعدا ک بگذره درکم بره بالاتر و از این قضیه بگذره دیگه برگردم یادم بیاد این موقع این طرز فکرو داشتم الان اینو دارم.
پارسال یعنی سال 1402 من از مهرش ک رفتم سرکار (کار من در دانشگاه) فردی رو دیدم ک ار لحاظ قیافه و تیپ و کلا هرچیزی شبیه اون چیزی بود ک همیشه من از خدا میخاستم همیشه میگفتم همین جوری دوست دارم باشه.وقتی این فرد رو دیدم خیلی خیلی دلم خواست ک باهاش باشم و خیلی دوست داشتم ک یه رابطه عاطفی خیلی قشنگی داشته باشیم
بعد اونجا به خودم گفتم خوب حالا باید چیکار کنیم. گفتم باید شروع کنم روی باورها و باگ هام کار کنم من شروع کردم کار کردن تا اینکه بعد 6 ماه یک الهامی بهم شد ک برو بهش بگو ک ازش خوشت میاد دقیقا یادمه قبل عید بود من اوایل خوب میترسیدم اما گفتم باشه و اومدم ک بگم نشد و افتاد به تعطیلی و من شروع کردم روی عزت نفسم کار کردن و اینکه تقویت کردنش ک بتونم بعد عید بهش بگم.یادمه عید 1403 بود ک من برای اولین بار تمرین اگهی بازرگانیم رو انجام دادم برای بالابردن عزت نفس و اعتماد به نفسم .خلاصه شد بعد عید من این آقای محترم رو دیدم و شمارشو گرفتم و یه جا قرار گذاشتیم و بهش گفتم و خوب جوابش منفی بود .
من اونجا یادمه دلم گرفت واقعا اما مسیری ک داشتم پیاده روی میکردم به خدا گفتم خدایا من یه پلنی ریخته بودم برای خودم اما تو پلن خیلی بهتری ریختی و خوب یه خورده هم دلم گرفت ک نشد اما تسلیم بودم یکم اونم یکم اما نمیدونم چرا این آدم از ذهنم نرفت بیرون و موند انگار یه جورایی امیدواری داشتم ک میشه توی زندگیم و قراره بیاد . خلاصه گذشت و گذشت من تابستون با یک فردی ک واقعا هدایت خدا بود رفتم تو رابطه و درس ها گرفتم و بعد یک ماهم تموم شد اون رابطه اما این آدم(همونی ک من بهش گفتم و قبول نکرد) تا هفته پیش هنوز تو فکر من بود انگار به رابطه ک فکر میکردم و میخاستم بگم خدایه خودت برام بچین خودت برام بیار اون فرد رو این آدم تو ذهنم بود ک خوب اگه اینو بیاری خوبه من اینو میخام.
استاد از تسلیم بون گفتی خواستم بگم تازه ک این همه شروع کردم تسلیم بشم در برابرش این هفته حس کردم خیلی خیلی بهتر شدم خیلی تسلیم تر شدم و دقیقا همین اومد ک فاطمه اون نشد اما ببین چقدر درس گرفتی چقدر بزرگتر شدی و الانکه میگم من قصدم از رابطه داشتن لذت و تجربه های عالی پس تو خودت برام بیار آرامش دارم. قبلا نداشتم اینو قبلا یه نگرانی داشتم ک میگفتم تسلیمم اما ته قلبم میگفتم خوب اگه اون چیزی ک من میخام نشه چی. الان نه واقعا بهتر شدم نمیگم صد درصد اما میگم 50درصد بهتر شدم و از خدا میخام ک کمکم کنه سر همه چی اینجوری تسلیم باشم .سر همه چی و این آرامش رو داشته باشم.
اون آدم نشد اما واقعا امیدوارم ک بره با کسی ک باهاش لذت رو تجربه کنه و من هم برم با آدم مناسب خودم ک خداوند برای من در نظر گرفته.
خدایا شکرت
استاد عزیزم سپاس گزارم بابت این فایل زیباتون
هزاران بار گوش دادم باید هزار بار دیگه هم گوش بدم باید همیشه گوش بدم ک یادم نره ک اونی که هدایت میکنه همیشه خداست و خداوند بیشتر از من میخاد ک من لذت ببرم از زندگیم و بزا بسپرم بهش اونوقت میبینم ک چقد قشنگ برای من میچینه.
خدایا کمکم کن من بتونم تسلیمت بشم و صدای هدایت هات رو خیلی بهتر بشنوم.
استاد سپاس گزارم ک خدایی رو بهمون شناسوندین ک بی نهایت عادل و بی نهایت قدرتمند و بی نهایت آگاهه. اصلا به همین آگاه بودنش ک فکر میکنم چقدر باعث میشه هم به هدایتاش بیشتر و بیشتر گوش کنم حتی اگه واقعا منطقی نباشه هم خیلی خیلی آروم میشم و احساس خیلی خوبی میگیرم.
کامنتتون رو از این نظر که لبریز از احساس خوب بود تحسین میکنم و ازش لذت بردم ،
و عَسی أنْ تُحِبُّوا شیئاً و هُوَ شَرٌّ لَکُم
و چه بسا چیزی را خوش میدارید و در آن برای شما شر نهفته است .
خواهر گلم
شر همیشه اون چیزی نیست که ما ممکنه فکر کنیم و هزار شکل ممکنه داشته باشه بزارید یکی دو تاش رو براتون بگم:
یکی از آشناهای ما خیلی همو دوس داشتند ناگهان یکیشون توی حادثه ای فوت شدند و در اوج جوونی در حالی که یه بچه چند ماهه هم داشت اون خانم نه تنها بیوه شدند بلکه مسیر زندگیشن خیلی تلخ فرق کرد یا کسی که القائات اطراف و یه رشته حوادث باعث سردی و تنش و اتفاقاتی شد که زندگی رو به کامشون تلخ کرد ، و نهایتا به جدایی کشید
فاطمه جان بابت مثالهای ناخوشایندم ازتون پوزش میخوام،
واقعا ما نمیدونیم خیر و صلاحمون کجاست و اینجاست که باید اون آیه قرآن رو ورد زبونمون کنیم که خدا یادمون داده بگیم :
رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ پروردگارا به هر خیری که برایم بفرستی سخت نیازمندم.
من خودم سالهای ساله بزرگترین مورد برای شکرگذاری که به ذهنم میاد همسر عزیزم هستش در حالی که من همون سن شما ( سن دانشجویی ) یه نفر رو خیلی بهشون حس داشتم و از خدا میخواسمتش؛ نشد ؛
و بعدها با بهترین بهترین ها آشنا شدم که از هر لحاظ کامل و کامل کننده منه و سالهای ساله دارمش و از خدای مهربان بابت این نعمت سپاسگذارم ،
و دورادور و گاهی به ندرت اون بنده خدا رو میبینم که ایشون هم شکر خدا خیلی خوشبختند شاید بیشتر از من و من میبینم که اگر ایشون در کنار من بودند ابدا نه اون و نه من خوشبخت نمیشدیم به هزار دلیل.
پس قلبتون رو همونطور که الان هست آروم کنید و با خدای درونتون ارتباط بگیرید و از ذات مقدسش بهترین ها رو طلب کنید خدا شاهده که بهتون عطا میشه مطمن باشید . در پناه الله مهربانتر از مادر باشید
2هفته پیش در تعطیلات نوروزی از اصفهان به سمت شیراز در حرکت بودیم تا رسیدیم به دوراهی جاده قدیم و جدید
در دلم احساس میکردم جاده قدیم را بروم اما ذهن منطقی 120کیلومتر مسیر بیشتر را قبول نمیکرد به حرف ذهن گوش دادم و مقدار کمی از مسیر را در جاده جدید طی نمودم و توقف کردم و گفتم دلم رضا نیست
با خدا گپ کوتاهی زدم و نظر اورا پرسیدم گفت جواب همان است که اول در دلت گفتم بدین ترتیب مسیر را تغییر داده و به جاده قدیم رفتم که در ابتدا به یک روستای کوچک رسیده و کلی ذوق کردیم و بعد از طی مسیر کوتاهی به قلعه و شهر ایزدخواست رسیدیم که از ذوق مُردیم از بس که زیبا بود اصلا انتظار نداشتیم همچین اثر باستانی را به این زودی ببینیم در ادامه به حرکت افتادیم انقدر مسیر جاده قدیم زیبا صاف هموار و مجددا زیبا بود که هرلحظه خدارا شکر کردیم
در راه باران و خورشید درهم شد و به دلیل نبود جدول های بتنی در جاده قدیم کنار حاشیه خیابان در افق بی انتها رنگین کمان کامل را دیدیم و مجدد ذوق مرگ شدیم
خلاصه بعد از لحظه به لحظه زیبایی کویر به شیراز رسیدیم
در راه برگشت گفتیم اینبار از جاده جدید برگردیم که زودتر برسیم
انقدری مسیر طی نشده بود که تابلو را دیدیم بهشت گمشده lost paradise کامفیروز
گفتیم خب برویم
وقتی رسیدیم برای بار چندم ذوق مارا درهم کوبید
آنقدر که انجا شبیه مازندران خودمان بود
طبیعت مازندران جاده هراز در دل کویر
مگر میشود ؟؟
انجا هم کلی لذت بردیم و به راه ادامه دادیم تا اصفهان
در اخر خواستم بگم که
اگر ابتدا برعکس اول از جاده جدید میرفتیم
قلعه ایزدخواست را هیچوقت نمیدیدیم
و برگشت از جاده قدیم میامدیم بهشت گمشده را نمیدیدیم
اینگونه بود که خداوند ما را به زیبایی ها هدایت کرد
ان شا الله در ادامه هم همینطور من و خانواده ام و شما دوستان عزیز و استاد مارا هدایت کند
سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیز خانم شایسته گرامی و همه اعضای گل سایت
این فایل منو یاد یکی از تجربه های ترسناک زندگیم میندازه که یه جورایی شبیه این موقعیت ترسناکی هست که استاد تعریف کردن
یه مدت داشتم روی الگوهای تکرار شونده 8(ترس) کار میکردم
در بحث ترس از تاریکی و تنهایی فکر میکردم نمیترسم اما …
شب ساعت 9 9ونیم بود دراز کشیده بودم تو خونه که یه الهام اومد که تصویر یه امامزاده در فاصله 160 کیلومتری شهرمون در وسط بیابان اومد تو ذهنم و بهم گفت بلند شو باید بریم اونجا ،گفتم چشم
افتادم با ماشین تو جاده که رفتم بهم گفت قهوه بخور آب خنک هم بخر و بخور و خلاصه قهوه خوردم و کلی آب و هرچی آب تو ماشینم هم بود خوردم
و یک ساعتی رانندگی کردم که مثانه و معده م تحریک شد(من مخصوصا زمانی که قهوه میخورم اینجوری تحریک میشم)
تو مسیر بهم گفته شد دستشویی نرو هیچ جا همون امامزاده که رفتی برو دستشویی
(مدتی قبلش منو مثلا واسه شفا برده بودن اون امامزاده و به اینا هم اعتقادی نداشتم و اونجا به زور منو با بند بستن که مثلا شفا بگیرم ،و اونجا رو میشناختم و میدونستم سرویس بهداشتی هم هست)
(کلا اون امامزاده هم واسه مردم خیلی بزرگ بود و مثلا حاجت میداد،آداب خاصی داشت مثلا اون امامزاده فقط شبهای چهارشنبه (شب سیدها) باز میشد و مردم شب تا صبح اونجا میخوابیدن تا حاجت بگیرن بقیه روزها درش قفل بود، یا اینکه میگفتن موقع ورود به امامزاده هم نباید بسم الله الرحمن الرحیم بگی ،و منم آدمی لجباز اون شب که برده بودنم کلا میگفتم. خخخخ
خلاصه تو مسیر گلاب به روتون ادرارم شدت گرفت
ولی حسم بهم گفت فقط باید اونجا دستشویی کنی(و اون حس بهم گفت هاشم میتونی بری روی دیوار امامزاده ای دستشویی کنی که همه دارن ازش حاجت میگیرن و خیلی قبولش دارن همونجوری که ابراهیم با تبر زد تمام بت های عزیز و گرامی مردم رو شکست (من چون به قدرت تجسم ایمان کامل دارم اون حالت رو تو ذهنم تجسم کردم و گفتم چشم اگه بگی باید اینکار رو انجام بدی انجام میدم )
هیچی خلاصه رفتم و رفتم تا اینکه ساعتای نزدیک به 12 شب رسیدم اون امامزاده توی دل کویر در تاریکی مطلق
هیچی رسیدم اونجا سریع رفتم سر دستشویی ها که راحت بشم
بچه ها چراغای ماشین رو که خاموش کردم شد تاریکی مطلق
شما تصور کن این شرایط ترسناک دستشویی هم داشته باشی
هیچی با نور گوشی سریع دویدم تو دستشویی ها که دیدم نه شیر و لوله آبیه و نه یک قطره آب
دویدم سمت ماشین که یکم آب پیدا کنم که آبهای تو ماشینم که خورده بودم و یک قطره آب هم نبود و یه لحظه یه حسی بهم گفت عجله نکن شاید حکمتی داره
دیگه یه خورده خودم رو کنترل کردم و بهم گفت ماشین رو روشن کن تا برگردیم بریم و یه خورده رفتم بهم گفت دور بزن منم دور زدم ،بازم دور بزن، ،چندین بار اینکار رو کردم
بچه ها اون لحظات توی اون فضای ظلمات هم تمام اون فکرای ترسناک دوران بچگی در مورد جن و تاریکی و تلقین ها میومد تو ذهنم و هی میترسیدم و تا اینکه حسم بهم گفت برو تو بیابونی راحت شو و وقتی راحت شدم بهم گفت (ترس از تاریکی و تنهایی )
وبهم گفت بیوفت راه و برگرد و افتادم تو جاده و موقع برگشت بهم گفت هاشم شیر آب بود و اما تو اون رو ندیدی
و من برنگشتم عقب اونجا که ببینم درسته یانه
اما یه چهار تا شیر پلاستیکی درب و داغون توی اون وسط بیابون چیزی نبود که هرهفته بخوان باز کنن که مثلا دزد نبره
نشانه امروزم این فایل بود مثل همه فایل ها جذاب و شنیدنی
تجربه من از تسلیم شدن در برابر خداوند بر میگرده ب نحوه آشنایی و ورودم ب این سایت الهی و توحیدی
زمانی که دیگه کلافه شده بودم از شرایط مالی روابط سلامتی و…. تمام وقتم اینستاگرام میچرخیدم خسته شدم و با خودم گفتم حذفش میکنم تا الان من چ نتیجه ای از اینستاگرام دیدم من حذف میکنم و هر چیزی که لازم باشه خدا بهم میگه و شروع کردم ب چله و دیدن آموزش های استاد عزیزم جناب عرشیان فر و از فایل های ایشون هدایت شدم ب این سایت و بسیار خوشحالم از تصمیم خودم و هدایت خدای مهربونم
همین امروز هم ک در حال گوش دادن فایل بودم احساس گرسنگی کردم و از اونجایی ک میخوام طبق دوره سلامتی پیش برم و هر غذایی رو نخورم ی لحظه گفتم خدایا چی بخورم خدا جونم هم گفت برو ماست و بروکلی بخور منم خوردم و لذت بردم
خیلی حس خوبیه ک هر لحظه یادم باشه خداکنارم حضور داره و برای هر کاری از خدا بخوام هدایتم کنه اما گاهی متاسفانه فراموش میکنم و سردرگم میشم و همینجا از خدا میخوام خودش هر لحظه بهم بگه ک کنارم هست و من همیشه یادم باشه چون میدونم و دیدم ک اگر کارها رو ب خدا بسپارم خیییلی راحتتر انجام میشن
خدایا شکرت که هر لحظه تو رو دارم خدایا شکرت
همه دوستان عزیزم و استاد گرامی و مریم جانم رو ب دستان خدای قدرتمند میسپارم سالم و سعادت مند و شاد و خوشحال باشیم در دنیا و آخرت
خیلی فوق العاده بود و خیلی بهش نیاز داشتم و سپاسگزارم واقعا دقیقا در زمانی بودم که در مورد چیزی نمیتونستم تصمیم گیری کنم و سپردمش به خدا و جواب به من داده شد. ولی فکر میکنم هنوز خوب برام جا نیفتاده. مثلا یک سوالی که من دارم اینه که وقتی به سراغ انجام کاری میریم و در اولین تلاش نتیجه نمیده چه طور باید تشخیص بدیم این به خاطر باورهای اشتباهمونه و باید باورهامون رو درست کنیم و دوباره تلاش کنیم یا الهام خداونده که میگه تلاش نکن برو سراغ یه چیز دیگه یا تلاش نکن بسپرش به من.
یا این سوال هم دارم که ما credit نتایجمون رو گفتید بدیم به خدا. اوکی، ولی اون وقت باورهای خودمون چی؟ اگر خدا کمکمون کرده پس باورهای ما نقشی نداشتن و هدایت خداوند بوده؟ پس خودمون و باورهامون نقشی نداشتیم؟
از اونجایی که این سوالات برای چند ساله که ذهنم رو درگیر کردن این درخواست رو دارم که بهشون پاسخ بدید چون جواب هاش به من و خیلی افراد مثل من بسیار کمک خواهد کرد. سپاسگزارم
باور که خودمون میسازیم خودمون درست میکنیم،و میریم جلو با باورمون توسط خدا هدایت میشه یکم مقاومتمون کمتر کنیم چون باور جدید باید مقاومت نداشته باشی تا باور قبلی که با باور جدید نمیخونه جایگزین بشه،انگار تو باور میسازی میدی به خدا که هدایت کنه…جالبه
به نام خدا که رحمتش بی اندازه و مهربانیش همیشگیست و درود خدمت شما استاد گرامی و مریم خانم گل و دوستان همفرکانسیم
من تجارب زیادی از تسلیم دارم ولی علاوه بر این تجاربم یکی از کارهای مهم من اینکه وقتی مستأصل می شم ناخودآگاه شروع به فرستادن صلوات یا صلوات کثیره می کنم و اکثرا وقتهایی هست که وسایلم رو پیدا نمی کنم و یا راهی برای کاری پیدا نمی کنم. هزاران بار تجربه اش کردم اون وسیله جلوم ظاهر می شه و یا اون کار حل می شه.
موضوع دیگه ای که اخیرا پیش اومد از خدا کمک خواستم و خدای مهربونم دوره قانون سلامتی رو جلو راهم قرار داد نه تنها برای خودم باور پذیر نیست بلکه اگر این موضوع رو برای هر کسی تعریف کنم باور نخواهد کرد من در درونم بیماریهای سخت زیادی داشتم و خودم نمی دونستم ولی با اجرای متعهدانه دوره برطرف شد من این دوره رو برای سلامتی یکی از اعضا خانواده ام گرفتم ولی خدا جسم خودم رو پاکسازی کرد و بهم گفت تو بنده ی لایق منی و من از تو محافظت می کنم. نمیدونید خدا چقدر مهربونه بدون اینکه خودمون بدونیم مراقب ما هست.
مورد بعدی در مورد سئوال چرایی کارهام بود، من با اجرای این تکنیک ساعتها هنگ بودم خدا با این سئوال جوری با من حرف زد که هیچ قدرتی نمی تونست من رو اینجوری آگاه کنه.خدا بهم گفت بنده عزیزم عالم بدون عمل نباش. هر چیزی رو که می خوای آموزش بدی اول خودت راه و تکنیکهای رو انجام بده، نتیجه خودش حرف می زنم.
استاد جانم با تمام وجودم دوستت دارم بهت افتخار می کنم و برات دعای خیر می کنم که هر روز و هر روز پیشرفت بیشتری داشته باشی.
و این واژه چقد به من آرامش میده اینکه همه چی را بسپار به خدا و ایمان داشته باش و باور کن باور کن که اون آگاه تره اون از اون بالا داره همه چی رو رصد میکنه و تو در مقابل این همه آگاهی و قدرت و نیرو هیچی نیستی پس توکل کن و برو جلو و نگران نباش و مطمئن باش و قلبت را به اون بسپار و سبک بال برو فقط برو و حرکت کن و اون قدمهای بعدی را بهت میگه و راهنماییت میکنه اونهم چه راهنمایی
استاد واقعا هدایتها پشت سر هم میاد من هر روز دارم این فایل را می بینم و اشکهام همین جوری میاد
باز امروز سریال سفر به دور آمریکا قسمت 135 را داشتم نگاه میکردم تو کشتی کروز و باز شما از تسلیم میگفتید وای این همون هدایت خداونده
خدایا شکرت شکرت شکرت
استاد بی نظیرم هر روز به شما ایمان م بیشتر بیشتر میشود و این مسیر منه
ممنونم از خداوندی که من رو هدایت کرد برای شنیدن این فایل ارزشمند.
نمیدونم چی شد که اومدم تو سایت و این فایل رو دیروز دانلود کردم و با خودم گفتم حالا بزار گوش میکنمش انگاری امروز و الان وقتش بود .از خواب بیدار شدم و دقیقا چند ساعت قبلش یعنی ساعت 5 صبح بود که با همسرم که داشت حاضر میشد بره سرکار و راجب کارم بهم گفت که خیلی عجولی هی یه حرفی تکرار میکنی حالا بماند بقیش من ناراحت شدم گفتم خدایا من میخوام تو کارم پیشرفت کنم نمیدونمم باید چیکار کنم همینو گفتم و خوابیدم 9 صبح از خواب بیدار شدم حال هیچ کاری نداشتم گفتم بزار برم اون فایلی که دانلود کردم گوش کنم تا حالم عوض بشه کلا صدای استاد بهم آرامش میده تا اینکه شنیدم و گوش کردم و انگاری خدا داشت باهام صحبت میکرد که تسلیم شو تا بهت بگم تسلیم شو تا هدایتت کنم نمیدونم فقط اینو میدونم که باید تسلیم بشم همین دیگه نمیدونم چی بگم ….
خداوندا
درتمام عمرم به روش های خودم زندگی کردم.
امشب،همه چیزم را به تو تسلیم میکنم،زندگیم را به تو تقدیم میکنم،تمام وجودم را به تو می دهم.
من همه چیزم را به تو سپردم و امشب به تو می گویم: خداوندا که من همه راه های خودم را امتحان کردم و باختم.
باختم خداوندم،باختم.
من شکست خوردم ،بسیار بد هم باختم،نه تنها باختم بلکه من گند زدم.
خداوندا خودت به عهده بگیر بیشتر از این نمی توانم کاری کنم.من دیگر نمیخاهم از طریق راه های خودم عمل کنم.
ان طور اراده ی تو هست انجام بده،ای خداوند!
این تسلیم نامه منه و تصمیم گرفتم که هرشب با تمام وجودم بخونمش.
هر نعمت و اتفاق عالی برای من افتاد.زیر تسلیم نامه م می نویسم.
خداوندا امروز فهمیدم که چقدر من در برابر تو خاشع نبودم،و اصلا تو رو قلباً باور نداشتم.
ایاک نعبد و ایاک نستعین،اهدنااصراط المستقیم.
به نام خدا
سلام خدمت استاد عزیزم و مریم جانم
خیلی خیلی فایل عالی بود
استاد اوایل ک این فایل رو گوش دادم همون روز اولی ک روی سایت قرار گرفت یه جورایی اومدم تمرین کنم تسلیم بودن رو و اینکه بگم خدایا قصد من از داشتن پول داشتن رابطه داشتن این لذت و ارامش تو خودت میدونی دیدم یه مقاومتی دارم نسبت بهش دیدم ذهنم میگه اگه خدا اونجوری ک تو دوست داری برات نیاره چی،؟
فهمیدم من اصلا خداوند رو نشناختم فهمیدم من اصلا درکی از خدا ندارم . من اصلا بهش اعتماد ندارم من اصلا قبول ندارم ک اون قادر مطلق اون آگاه اون از من بهتر میدونه من چ خواسته ای دارم و چی به درد من میخوره انگار من داشتم با عقل انسانیم میگفتم ک همینه و این برای من بهترین
اون قسمتی ک گفتین به جای اینکه میگی من میخام با فلانی ازدواج کنم بجاش بیا بگو من قصدم از ازدواج اینه بیام قصد پشتش رو بگم. بیا بگم من میخام لذت رو تجربه کنم حالا چه فرقی داره اون آدم کیه من یه سری خواسته ها دارم اونایی ک فک میکنم بهم لذت میدن رو مینویسم اما بقیه اش رو میذارم برای اون. خودش بزا بهترین رو بچینه
اما کاش اینجوری فکر میکردم. یاد داستان خودم افتادم اینجا میگمش ک هم با گفتنش باگ های خودمو بفهمم هم شاید به در کسی بخوره همم صد در صد بعدا ک بگذره درکم بره بالاتر و از این قضیه بگذره دیگه برگردم یادم بیاد این موقع این طرز فکرو داشتم الان اینو دارم.
پارسال یعنی سال 1402 من از مهرش ک رفتم سرکار (کار من در دانشگاه) فردی رو دیدم ک ار لحاظ قیافه و تیپ و کلا هرچیزی شبیه اون چیزی بود ک همیشه من از خدا میخاستم همیشه میگفتم همین جوری دوست دارم باشه.وقتی این فرد رو دیدم خیلی خیلی دلم خواست ک باهاش باشم و خیلی دوست داشتم ک یه رابطه عاطفی خیلی قشنگی داشته باشیم
بعد اونجا به خودم گفتم خوب حالا باید چیکار کنیم. گفتم باید شروع کنم روی باورها و باگ هام کار کنم من شروع کردم کار کردن تا اینکه بعد 6 ماه یک الهامی بهم شد ک برو بهش بگو ک ازش خوشت میاد دقیقا یادمه قبل عید بود من اوایل خوب میترسیدم اما گفتم باشه و اومدم ک بگم نشد و افتاد به تعطیلی و من شروع کردم روی عزت نفسم کار کردن و اینکه تقویت کردنش ک بتونم بعد عید بهش بگم.یادمه عید 1403 بود ک من برای اولین بار تمرین اگهی بازرگانیم رو انجام دادم برای بالابردن عزت نفس و اعتماد به نفسم .خلاصه شد بعد عید من این آقای محترم رو دیدم و شمارشو گرفتم و یه جا قرار گذاشتیم و بهش گفتم و خوب جوابش منفی بود .
من اونجا یادمه دلم گرفت واقعا اما مسیری ک داشتم پیاده روی میکردم به خدا گفتم خدایا من یه پلنی ریخته بودم برای خودم اما تو پلن خیلی بهتری ریختی و خوب یه خورده هم دلم گرفت ک نشد اما تسلیم بودم یکم اونم یکم اما نمیدونم چرا این آدم از ذهنم نرفت بیرون و موند انگار یه جورایی امیدواری داشتم ک میشه توی زندگیم و قراره بیاد . خلاصه گذشت و گذشت من تابستون با یک فردی ک واقعا هدایت خدا بود رفتم تو رابطه و درس ها گرفتم و بعد یک ماهم تموم شد اون رابطه اما این آدم(همونی ک من بهش گفتم و قبول نکرد) تا هفته پیش هنوز تو فکر من بود انگار به رابطه ک فکر میکردم و میخاستم بگم خدایه خودت برام بچین خودت برام بیار اون فرد رو این آدم تو ذهنم بود ک خوب اگه اینو بیاری خوبه من اینو میخام.
استاد از تسلیم بون گفتی خواستم بگم تازه ک این همه شروع کردم تسلیم بشم در برابرش این هفته حس کردم خیلی خیلی بهتر شدم خیلی تسلیم تر شدم و دقیقا همین اومد ک فاطمه اون نشد اما ببین چقدر درس گرفتی چقدر بزرگتر شدی و الانکه میگم من قصدم از رابطه داشتن لذت و تجربه های عالی پس تو خودت برام بیار آرامش دارم. قبلا نداشتم اینو قبلا یه نگرانی داشتم ک میگفتم تسلیمم اما ته قلبم میگفتم خوب اگه اون چیزی ک من میخام نشه چی. الان نه واقعا بهتر شدم نمیگم صد درصد اما میگم 50درصد بهتر شدم و از خدا میخام ک کمکم کنه سر همه چی اینجوری تسلیم باشم .سر همه چی و این آرامش رو داشته باشم.
اون آدم نشد اما واقعا امیدوارم ک بره با کسی ک باهاش لذت رو تجربه کنه و من هم برم با آدم مناسب خودم ک خداوند برای من در نظر گرفته.
خدایا شکرت
استاد عزیزم سپاس گزارم بابت این فایل زیباتون
هزاران بار گوش دادم باید هزار بار دیگه هم گوش بدم باید همیشه گوش بدم ک یادم نره ک اونی که هدایت میکنه همیشه خداست و خداوند بیشتر از من میخاد ک من لذت ببرم از زندگیم و بزا بسپرم بهش اونوقت میبینم ک چقد قشنگ برای من میچینه.
خدایا کمکم کن من بتونم تسلیمت بشم و صدای هدایت هات رو خیلی بهتر بشنوم.
استاد سپاس گزارم ک خدایی رو بهمون شناسوندین ک بی نهایت عادل و بی نهایت قدرتمند و بی نهایت آگاهه. اصلا به همین آگاه بودنش ک فکر میکنم چقدر باعث میشه هم به هدایتاش بیشتر و بیشتر گوش کنم حتی اگه واقعا منطقی نباشه هم خیلی خیلی آروم میشم و احساس خیلی خوبی میگیرم.
سپاس گزارم بابت همه چی
عاشقتونم
سلام فاطمه جان
کامنتتون رو از این نظر که لبریز از احساس خوب بود تحسین میکنم و ازش لذت بردم ،
و عَسی أنْ تُحِبُّوا شیئاً و هُوَ شَرٌّ لَکُم
و چه بسا چیزی را خوش میدارید و در آن برای شما شر نهفته است .
خواهر گلم
شر همیشه اون چیزی نیست که ما ممکنه فکر کنیم و هزار شکل ممکنه داشته باشه بزارید یکی دو تاش رو براتون بگم:
یکی از آشناهای ما خیلی همو دوس داشتند ناگهان یکیشون توی حادثه ای فوت شدند و در اوج جوونی در حالی که یه بچه چند ماهه هم داشت اون خانم نه تنها بیوه شدند بلکه مسیر زندگیشن خیلی تلخ فرق کرد یا کسی که القائات اطراف و یه رشته حوادث باعث سردی و تنش و اتفاقاتی شد که زندگی رو به کامشون تلخ کرد ، و نهایتا به جدایی کشید
فاطمه جان بابت مثالهای ناخوشایندم ازتون پوزش میخوام،
واقعا ما نمیدونیم خیر و صلاحمون کجاست و اینجاست که باید اون آیه قرآن رو ورد زبونمون کنیم که خدا یادمون داده بگیم :
رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ پروردگارا به هر خیری که برایم بفرستی سخت نیازمندم.
من خودم سالهای ساله بزرگترین مورد برای شکرگذاری که به ذهنم میاد همسر عزیزم هستش در حالی که من همون سن شما ( سن دانشجویی ) یه نفر رو خیلی بهشون حس داشتم و از خدا میخواسمتش؛ نشد ؛
و بعدها با بهترین بهترین ها آشنا شدم که از هر لحاظ کامل و کامل کننده منه و سالهای ساله دارمش و از خدای مهربان بابت این نعمت سپاسگذارم ،
و دورادور و گاهی به ندرت اون بنده خدا رو میبینم که ایشون هم شکر خدا خیلی خوشبختند شاید بیشتر از من و من میبینم که اگر ایشون در کنار من بودند ابدا نه اون و نه من خوشبخت نمیشدیم به هزار دلیل.
پس قلبتون رو همونطور که الان هست آروم کنید و با خدای درونتون ارتباط بگیرید و از ذات مقدسش بهترین ها رو طلب کنید خدا شاهده که بهتون عطا میشه مطمن باشید . در پناه الله مهربانتر از مادر باشید
سلام
2هفته پیش در تعطیلات نوروزی از اصفهان به سمت شیراز در حرکت بودیم تا رسیدیم به دوراهی جاده قدیم و جدید
در دلم احساس میکردم جاده قدیم را بروم اما ذهن منطقی 120کیلومتر مسیر بیشتر را قبول نمیکرد به حرف ذهن گوش دادم و مقدار کمی از مسیر را در جاده جدید طی نمودم و توقف کردم و گفتم دلم رضا نیست
با خدا گپ کوتاهی زدم و نظر اورا پرسیدم گفت جواب همان است که اول در دلت گفتم بدین ترتیب مسیر را تغییر داده و به جاده قدیم رفتم که در ابتدا به یک روستای کوچک رسیده و کلی ذوق کردیم و بعد از طی مسیر کوتاهی به قلعه و شهر ایزدخواست رسیدیم که از ذوق مُردیم از بس که زیبا بود اصلا انتظار نداشتیم همچین اثر باستانی را به این زودی ببینیم در ادامه به حرکت افتادیم انقدر مسیر جاده قدیم زیبا صاف هموار و مجددا زیبا بود که هرلحظه خدارا شکر کردیم
در راه باران و خورشید درهم شد و به دلیل نبود جدول های بتنی در جاده قدیم کنار حاشیه خیابان در افق بی انتها رنگین کمان کامل را دیدیم و مجدد ذوق مرگ شدیم
خلاصه بعد از لحظه به لحظه زیبایی کویر به شیراز رسیدیم
در راه برگشت گفتیم اینبار از جاده جدید برگردیم که زودتر برسیم
انقدری مسیر طی نشده بود که تابلو را دیدیم بهشت گمشده lost paradise کامفیروز
گفتیم خب برویم
وقتی رسیدیم برای بار چندم ذوق مارا درهم کوبید
آنقدر که انجا شبیه مازندران خودمان بود
طبیعت مازندران جاده هراز در دل کویر
مگر میشود ؟؟
انجا هم کلی لذت بردیم و به راه ادامه دادیم تا اصفهان
در اخر خواستم بگم که
اگر ابتدا برعکس اول از جاده جدید میرفتیم
قلعه ایزدخواست را هیچوقت نمیدیدیم
و برگشت از جاده قدیم میامدیم بهشت گمشده را نمیدیدیم
اینگونه بود که خداوند ما را به زیبایی ها هدایت کرد
ان شا الله در ادامه هم همینطور من و خانواده ام و شما دوستان عزیز و استاد مارا هدایت کند
خدایا منو به حال خودم وامگذار
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیز خانم شایسته گرامی و همه اعضای گل سایت
این فایل منو یاد یکی از تجربه های ترسناک زندگیم میندازه که یه جورایی شبیه این موقعیت ترسناکی هست که استاد تعریف کردن
یه مدت داشتم روی الگوهای تکرار شونده 8(ترس) کار میکردم
در بحث ترس از تاریکی و تنهایی فکر میکردم نمیترسم اما …
شب ساعت 9 9ونیم بود دراز کشیده بودم تو خونه که یه الهام اومد که تصویر یه امامزاده در فاصله 160 کیلومتری شهرمون در وسط بیابان اومد تو ذهنم و بهم گفت بلند شو باید بریم اونجا ،گفتم چشم
افتادم با ماشین تو جاده که رفتم بهم گفت قهوه بخور آب خنک هم بخر و بخور و خلاصه قهوه خوردم و کلی آب و هرچی آب تو ماشینم هم بود خوردم
و یک ساعتی رانندگی کردم که مثانه و معده م تحریک شد(من مخصوصا زمانی که قهوه میخورم اینجوری تحریک میشم)
تو مسیر بهم گفته شد دستشویی نرو هیچ جا همون امامزاده که رفتی برو دستشویی
(مدتی قبلش منو مثلا واسه شفا برده بودن اون امامزاده و به اینا هم اعتقادی نداشتم و اونجا به زور منو با بند بستن که مثلا شفا بگیرم ،و اونجا رو میشناختم و میدونستم سرویس بهداشتی هم هست)
(کلا اون امامزاده هم واسه مردم خیلی بزرگ بود و مثلا حاجت میداد،آداب خاصی داشت مثلا اون امامزاده فقط شبهای چهارشنبه (شب سیدها) باز میشد و مردم شب تا صبح اونجا میخوابیدن تا حاجت بگیرن بقیه روزها درش قفل بود، یا اینکه میگفتن موقع ورود به امامزاده هم نباید بسم الله الرحمن الرحیم بگی ،و منم آدمی لجباز اون شب که برده بودنم کلا میگفتم. خخخخ
خلاصه تو مسیر گلاب به روتون ادرارم شدت گرفت
ولی حسم بهم گفت فقط باید اونجا دستشویی کنی(و اون حس بهم گفت هاشم میتونی بری روی دیوار امامزاده ای دستشویی کنی که همه دارن ازش حاجت میگیرن و خیلی قبولش دارن همونجوری که ابراهیم با تبر زد تمام بت های عزیز و گرامی مردم رو شکست (من چون به قدرت تجسم ایمان کامل دارم اون حالت رو تو ذهنم تجسم کردم و گفتم چشم اگه بگی باید اینکار رو انجام بدی انجام میدم )
هیچی خلاصه رفتم و رفتم تا اینکه ساعتای نزدیک به 12 شب رسیدم اون امامزاده توی دل کویر در تاریکی مطلق
هیچی رسیدم اونجا سریع رفتم سر دستشویی ها که راحت بشم
بچه ها چراغای ماشین رو که خاموش کردم شد تاریکی مطلق
شما تصور کن این شرایط ترسناک دستشویی هم داشته باشی
هیچی با نور گوشی سریع دویدم تو دستشویی ها که دیدم نه شیر و لوله آبیه و نه یک قطره آب
دویدم سمت ماشین که یکم آب پیدا کنم که آبهای تو ماشینم که خورده بودم و یک قطره آب هم نبود و یه لحظه یه حسی بهم گفت عجله نکن شاید حکمتی داره
دیگه یه خورده خودم رو کنترل کردم و بهم گفت ماشین رو روشن کن تا برگردیم بریم و یه خورده رفتم بهم گفت دور بزن منم دور زدم ،بازم دور بزن، ،چندین بار اینکار رو کردم
بچه ها اون لحظات توی اون فضای ظلمات هم تمام اون فکرای ترسناک دوران بچگی در مورد جن و تاریکی و تلقین ها میومد تو ذهنم و هی میترسیدم و تا اینکه حسم بهم گفت برو تو بیابونی راحت شو و وقتی راحت شدم بهم گفت (ترس از تاریکی و تنهایی )
وبهم گفت بیوفت راه و برگرد و افتادم تو جاده و موقع برگشت بهم گفت هاشم شیر آب بود و اما تو اون رو ندیدی
و من برنگشتم عقب اونجا که ببینم درسته یانه
اما یه چهار تا شیر پلاستیکی درب و داغون توی اون وسط بیابون چیزی نبود که هرهفته بخوان باز کنن که مثلا دزد نبره
لا اله الا الله، سبحان الله
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام و درود
تسلیم بودن در برابر خداوند
نشانه امروزم این فایل بود مثل همه فایل ها جذاب و شنیدنی
تجربه من از تسلیم شدن در برابر خداوند بر میگرده ب نحوه آشنایی و ورودم ب این سایت الهی و توحیدی
زمانی که دیگه کلافه شده بودم از شرایط مالی روابط سلامتی و…. تمام وقتم اینستاگرام میچرخیدم خسته شدم و با خودم گفتم حذفش میکنم تا الان من چ نتیجه ای از اینستاگرام دیدم من حذف میکنم و هر چیزی که لازم باشه خدا بهم میگه و شروع کردم ب چله و دیدن آموزش های استاد عزیزم جناب عرشیان فر و از فایل های ایشون هدایت شدم ب این سایت و بسیار خوشحالم از تصمیم خودم و هدایت خدای مهربونم
همین امروز هم ک در حال گوش دادن فایل بودم احساس گرسنگی کردم و از اونجایی ک میخوام طبق دوره سلامتی پیش برم و هر غذایی رو نخورم ی لحظه گفتم خدایا چی بخورم خدا جونم هم گفت برو ماست و بروکلی بخور منم خوردم و لذت بردم
خیلی حس خوبیه ک هر لحظه یادم باشه خداکنارم حضور داره و برای هر کاری از خدا بخوام هدایتم کنه اما گاهی متاسفانه فراموش میکنم و سردرگم میشم و همینجا از خدا میخوام خودش هر لحظه بهم بگه ک کنارم هست و من همیشه یادم باشه چون میدونم و دیدم ک اگر کارها رو ب خدا بسپارم خیییلی راحتتر انجام میشن
خدایا شکرت که هر لحظه تو رو دارم خدایا شکرت
همه دوستان عزیزم و استاد گرامی و مریم جانم رو ب دستان خدای قدرتمند میسپارم سالم و سعادت مند و شاد و خوشحال باشیم در دنیا و آخرت
خیلی فوق العاده بود و خیلی بهش نیاز داشتم و سپاسگزارم واقعا دقیقا در زمانی بودم که در مورد چیزی نمیتونستم تصمیم گیری کنم و سپردمش به خدا و جواب به من داده شد. ولی فکر میکنم هنوز خوب برام جا نیفتاده. مثلا یک سوالی که من دارم اینه که وقتی به سراغ انجام کاری میریم و در اولین تلاش نتیجه نمیده چه طور باید تشخیص بدیم این به خاطر باورهای اشتباهمونه و باید باورهامون رو درست کنیم و دوباره تلاش کنیم یا الهام خداونده که میگه تلاش نکن برو سراغ یه چیز دیگه یا تلاش نکن بسپرش به من.
یا این سوال هم دارم که ما credit نتایجمون رو گفتید بدیم به خدا. اوکی، ولی اون وقت باورهای خودمون چی؟ اگر خدا کمکمون کرده پس باورهای ما نقشی نداشتن و هدایت خداوند بوده؟ پس خودمون و باورهامون نقشی نداشتیم؟
از اونجایی که این سوالات برای چند ساله که ذهنم رو درگیر کردن این درخواست رو دارم که بهشون پاسخ بدید چون جواب هاش به من و خیلی افراد مثل من بسیار کمک خواهد کرد. سپاسگزارم
سلام
باور که خودمون میسازیم خودمون درست میکنیم،و میریم جلو با باورمون توسط خدا هدایت میشه یکم مقاومتمون کمتر کنیم چون باور جدید باید مقاومت نداشته باشی تا باور قبلی که با باور جدید نمیخونه جایگزین بشه،انگار تو باور میسازی میدی به خدا که هدایت کنه…جالبه
کلا آسون کنه ما رو واسه آسونی ها
ایاک نعبد و ایاک نستعین
اهدنا الصراط المستقیم
سلام استاد خوشکلم
سلام دوستان عزیزم
استاد من حدود 10 دقیقه توی لایو بهتون رسیدم
اینستا را باز کردم داشتم پیجمو چک میکردم یهو چشم خورد شما لایو دارید ولی نشد کامل ببینم
هر روز به این امید سایتو چک کردم که این فایل زیبا رو ببینم
خدارو شکر
چقدر به این آگاهی ها نیاز داشتم
چقدر دلنشین حرف میزنید استاد
انگار خود خدا داره با ما حرف میزنه
خیلی فایل زیبایی بود استاد ممنون از خدای مهربونم و از،دست خدام
در پناه خدای مهربان باشید
به نام خدا که رحمتش بی اندازه و مهربانیش همیشگیست و درود خدمت شما استاد گرامی و مریم خانم گل و دوستان همفرکانسیم
من تجارب زیادی از تسلیم دارم ولی علاوه بر این تجاربم یکی از کارهای مهم من اینکه وقتی مستأصل می شم ناخودآگاه شروع به فرستادن صلوات یا صلوات کثیره می کنم و اکثرا وقتهایی هست که وسایلم رو پیدا نمی کنم و یا راهی برای کاری پیدا نمی کنم. هزاران بار تجربه اش کردم اون وسیله جلوم ظاهر می شه و یا اون کار حل می شه.
موضوع دیگه ای که اخیرا پیش اومد از خدا کمک خواستم و خدای مهربونم دوره قانون سلامتی رو جلو راهم قرار داد نه تنها برای خودم باور پذیر نیست بلکه اگر این موضوع رو برای هر کسی تعریف کنم باور نخواهد کرد من در درونم بیماریهای سخت زیادی داشتم و خودم نمی دونستم ولی با اجرای متعهدانه دوره برطرف شد من این دوره رو برای سلامتی یکی از اعضا خانواده ام گرفتم ولی خدا جسم خودم رو پاکسازی کرد و بهم گفت تو بنده ی لایق منی و من از تو محافظت می کنم. نمیدونید خدا چقدر مهربونه بدون اینکه خودمون بدونیم مراقب ما هست.
مورد بعدی در مورد سئوال چرایی کارهام بود، من با اجرای این تکنیک ساعتها هنگ بودم خدا با این سئوال جوری با من حرف زد که هیچ قدرتی نمی تونست من رو اینجوری آگاه کنه.خدا بهم گفت بنده عزیزم عالم بدون عمل نباش. هر چیزی رو که می خوای آموزش بدی اول خودت راه و تکنیکهای رو انجام بده، نتیجه خودش حرف می زنم.
استاد جانم با تمام وجودم دوستت دارم بهت افتخار می کنم و برات دعای خیر می کنم که هر روز و هر روز پیشرفت بیشتری داشته باشی.
به نام خداوند بخشنده مهربانم
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز
تسلیم شدن
و این واژه چقد به من آرامش میده اینکه همه چی را بسپار به خدا و ایمان داشته باش و باور کن باور کن که اون آگاه تره اون از اون بالا داره همه چی رو رصد میکنه و تو در مقابل این همه آگاهی و قدرت و نیرو هیچی نیستی پس توکل کن و برو جلو و نگران نباش و مطمئن باش و قلبت را به اون بسپار و سبک بال برو فقط برو و حرکت کن و اون قدمهای بعدی را بهت میگه و راهنماییت میکنه اونهم چه راهنمایی
استاد واقعا هدایتها پشت سر هم میاد من هر روز دارم این فایل را می بینم و اشکهام همین جوری میاد
باز امروز سریال سفر به دور آمریکا قسمت 135 را داشتم نگاه میکردم تو کشتی کروز و باز شما از تسلیم میگفتید وای این همون هدایت خداونده
خدایا شکرت شکرت شکرت
استاد بی نظیرم هر روز به شما ایمان م بیشتر بیشتر میشود و این مسیر منه
توحید و یکتا پرستی
خدایا عاشقتم من
سلام و درود خدمت شما استاد گرانقدر
ممنونم از خداوندی که من رو هدایت کرد برای شنیدن این فایل ارزشمند.
نمیدونم چی شد که اومدم تو سایت و این فایل رو دیروز دانلود کردم و با خودم گفتم حالا بزار گوش میکنمش انگاری امروز و الان وقتش بود .از خواب بیدار شدم و دقیقا چند ساعت قبلش یعنی ساعت 5 صبح بود که با همسرم که داشت حاضر میشد بره سرکار و راجب کارم بهم گفت که خیلی عجولی هی یه حرفی تکرار میکنی حالا بماند بقیش من ناراحت شدم گفتم خدایا من میخوام تو کارم پیشرفت کنم نمیدونمم باید چیکار کنم همینو گفتم و خوابیدم 9 صبح از خواب بیدار شدم حال هیچ کاری نداشتم گفتم بزار برم اون فایلی که دانلود کردم گوش کنم تا حالم عوض بشه کلا صدای استاد بهم آرامش میده تا اینکه شنیدم و گوش کردم و انگاری خدا داشت باهام صحبت میکرد که تسلیم شو تا بهت بگم تسلیم شو تا هدایتت کنم نمیدونم فقط اینو میدونم که باید تسلیم بشم همین دیگه نمیدونم چی بگم ….