چرا با وجود تلاش فراوان، به خواسته‌هایم نرسیده ام؟ | قسمت 1 - صفحه 28 (به ترتیب امتیاز)

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1205 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    زهرا کهدویی گفته:
    مدت عضویت: 2137 روز

    سلام استاد عزیزم. امیدوارم خوب باشید.

    من خیلی وقته دارم به این سوال فکر می کنم. حتی قبل از اینکه شما این فایل رو بذارین. سه ماه پیش، که داشتم برای سال جدید برنامه ریزی می کردم توی دفترم، خودم از کارم خندم گرفت. یه صدایی بهم گفت ” چه فایده هرسال اینهمه می نویسی، هیچی به هیچی!”. تازه هدف های غیرقابل دسیبایی و چیزهایی که خیلی از نظرم غیرقابل بارو بودن رو نمی نوشتم.. کوچیک کوچیک..سه ماه پیش که داشتم اینا رو می نوشتم میشد دقیقا 3 سال و نیم که من با شما آشنا شده بودم. اون زمان 17 سالم بود. خیلی هم زندگیم جالب نبود. مادرم عزت نفس و کشف قوانین رو تهیه کرده بودن، منم همینجوری یکم این و یکم اون، به قول شما مثل مسکن فایلاتون رو گوش میدادم. یه سال به این شکل گذشت. سال دوم اما جدی شدم. فهمیدم ایراد کارم این توهمی هست که میگم” من روی باور هام کار می کنم خدا خودش درها رو باز می کنه.” بعد شروع کردم با جدیت چیزی رو که دوست داشتم خوندم و کار کردم و شب و روزم رو بستم بهش.( من زبان می خونم توی دانشگاه، اون زمان هم اصلا زبانم خوب نبود.)

    همزمان فایل های شما هم گوش میدادم. می دیدم که از اون محصولات واقعا چیزی نمی‌فهمم و اصلا نمی تونم تمرینی انجام بدم. یکسال دیگه هم گذشت. یکی از ایرادات من این بود که من خیلی سطحی از صحبت های شما برداشت می کردم. اصلا متوجه اصل منظورتون نمی شدم! تنها اتفاق مثبتی که افتاده بود درسم واقعا خوب شده بود و این خودش کمک کرد که بتونم توی مسیر بمونم و هرموقع نا امید می شدم، به خودم می گفتم ببین چقدر درسم بهتر شده چون تعهد داشتم و اگر توی جنبه های دیگه ام استفاده کنم حتما نتیجه میگیرم. درصورتی هم هرررر کاری می کردم جای دیگه نتیجه ای نبود. مثلا گفتم برم کار پیدا کنم و از علاقه ام پول دربیارم. گفتم اگر بشینم توی خونه که کسی قرار نیست به من کار بده. خودم میرفتم آموزشگاههای مختلفت می‌پرسیدم که دبیر زبان می خوان یا نه.. یکی از این آموزشگاه ها قبول کرد و من رفتم مشغول به کار شدم. حقوقش بسیار بسیار بسیار کم بود. یعنی نسبت به جاهای دیگه یه سوم به من می‌دادند. یا مثلا میدیدم بعضی از دوستانم هم کار می‌کردند با اینکه سوادشون به طرز چشمگیری از من کمتر بود اما دو، سه برابر بیشتر از من میگرفتن و رفتاری که باهاشون میشد خیلی بهتر بود. من هرچی خوب کار می کردم و دختر خوبی! بودم باز هم صاحب کارم خیلی رفتار تندی داشت. نمی خواستم هم از اونجا بیام بیرون چون می گفتم اگر رفتار خوبی با من نمیشه بخاطر منه دیگه.. من فرکانس هام رو عوض کنم اوضاعم بهتر میشه. شروع کردم سپاس گزاری و توجه برنکات مثبت. اما انگار که داشتم ادا در میاوردم که مثلا سر خدا کلاه بذارم. اصلا حالم خوب نمیشد. با اینکه نکات مثبتی که اونجا بود و نعمت هایی هم داشتم، نمی تونستم عمیقا با حال خوب راجبشون صحبت کنم. اول فکر کردم که شاید باید یه مدت حتی شده با حال بد ادامه بدم، بعدش دیگه خودش خوب میشه و راه میوفتم و خوب یادش میگیرم. توی این تقریبا 4 سال من بیش از 6،7 تا دفتر و سر رسید پر کردم، هی می نوشتم هی می نوشتم، اما انگار نه انگار که هیچی عوض بشه…

    تا اینکه گذشت و گفتم شاید باید محصول بخرم. چون شما گفته بودین اگر کسی می خواد موفق بشه باید بها بپردازه. (اینم یکی از چیزهایی بود که من خیلی سطحی برداشت کردم.) به سختی واقعا کار کردم و پولام رو جمع کردم تا تونستم دوره کسب و کار شخصی و قدم اول رو تهیه کنم.( در بازه زمانی مختلفی این دو رو خریدم.) شاید بگم هیچ کدوم رو نتونستم حتی یه دور کامل فقط گوش بدم! مثلا تمرین ستاره قطبی… انقدر شما ازش تعریف می کردین، بچه ها نتایجشون رو می گفتن… بعد من اصلا نمی فهمیدم یعنی چی! صبح که بیدار می شدم دفتر رو باز می کردم و اصلا نمی دونستم چی بنویسم. اصلا انگار خواسته ای نداشتم. هر روز چیزهای تکراری و خیلی پیش پا افتاده ای می نوشتم که بیشترشون هم رخ نمی داد… مثلا رابطه ی خوبی داشته باشم.. درسام رو خوب بخونم… جواب فلان سوالم رو پیدا کنم… فلان غذا رو بخورم… بازم فکر کردم که شاید باید این کار رو بار ها انجام بدم تا یادش بگیرم… ماه ها انجام دادم. دلسرد می شدم… ولی می گفتم نه باید انجام بدی. اینهمه آدم کار کردن نتیجه گرفتن تو هم باید انجام بدی. گذشت و گذشت… گفتم شاید اگر بیام زندگی در بهشت و سفر به دور آمریکا ببینم همه چیز بهتر بشه. چندین د چند قسمت از هرکدوم دانلود می کردم. میدیم و کامنت ها رو میخوندم. اصلا این احساسی که بقیه داشتن که وااای این چه قشنگهه واااای من تحسین می کنم اون زیبایی رو، اصلا من اینطور نبودم. نهایتا این بود که یه لبخند می زدم و به زور مثلا می خواستم به خودم بگم که آره چقدر همه چیز خوب است…! و استاد تمام کارهایی که شما می گفتین رو انجام می‌دادم. سعی می کردم کمتر با آدم های منفی برم و بیام و بیشتر توی خونه تنها بودم. به جز یکی دوتا پیام رسان ضروری( اونم برای گروه های درسی)، هیچ شبکه ی اجتماعی نداشتم. درسم رو خوب می خوندم. فایل های شما رو بارها گوش میدادم اما هیچ تغییری در احساس من به وجود نیومد. بعد مثلا میدیم دوستانی که توی کلاب هوس با شما صحبت می کردن در مدت زمان کمتر از من نتایج خوبی گرفته بودن اما من نه… حتی میدیدم آقای عطار روشن توی اون ویدئو که فرستاده بودن، می گفتن توی چندماه چقدر عادت هاشون و شخصیتشون و نتایجشون تغییر کرده…من هیچ چیز جدیدی رو نمی تونستم در خودم پیدا کنم که تغییر کرده باشم… این درحالی بود که هرکاری شما میگفتین من انجام میدادم. می گفتین پا روی ترس هاتون بذارین. من از دوچرخه سواری و رانندگی می ترسیدم، رفتم یادش گرفتم. از صحبت کردن توی جمع می ترسیدم، خودم داوطلب می شدم انجامش میدادم، از تاریکی می ترسیدم، می رفتم جاهای تاریک و… ولی بعد از انجام هیچ کدوم هیچ احساس خوب یا غرور یا اعتماد به نفسی در من به وجود نمیومد. با اینکه یه سری دوست های نامناسبم رو گذاشته بودم کنار، هیچ آدم جدیدی وارد زندگی من نشده بود. چون می فهمیدم که من تغییری نکردم. من خودم هنوز دوست دارم بشینم غیبت کنم، بشینم توی شبکه های اجتماعی بگردم، تنبلی کنم، مثل قبل فکر کنم و… از طرفی هم دوست نداشتم اینکار هارو انجام بدم. ولی نمیدونستم چجوری…

    تا همین سه ماه پیش که داشتم برای سال جدید برنامه ریزی می کردم. متوجه یه موضوع مهم شدم… موضوع خیلی خیلی مهم. اونم اینکه:

    من اصلا حرف های شما رو باور نمی کردم!

    و فقط فکر می کردم که باور می کنم!

    یعنی اصلی ترین موضوعی که شما مطرح می کردین رو من در نا خوداگاه اصلا نپذیرفته بودم.

    ” افکار و باور های ما شرایط ما رو خلق می کنند.”

    بعد به خودم اومدم دیدم با اینکه شاید توی این چند سال یه ملیون بار این حرف به گوشم خورده بود، اما نمی فهمیدمش…

    و نکته دقیقا همینه که تا زمانی که این موضوع درست جا نیوفته، هیچ چیز دیگه ای در من اثر نمی کنه، حالا من بیام صبح تا شب شب تا صبح فایل گوش بدم…

    فایده نداره…

    خوشحال بودم که این موضوع رو فهمیدم، از طرفی هم نمیدونستم باید چکار کنم که بتونم اینو باور کنم.

    خب گفتم میشینم و هی تکرار می کنم عبارت تاکیدی می نویسم که شاید باورم بشه…یه ماه دیگه هم گذشت…

    تا اینکه یک ماه پیش فکر کردم که شاید اصلا فایل های شما برای من سطحش خیلی بالاست و من هنوز آماده ی شنیدن این صحبت ها نیستم. به خودم گفتم میرم سراغ کتاب ها… از خواندن کتاب های نویسنده های دیگه شروع می کنم… و همین کار رو هم کردم… و الان یه ماهی میشه که اینکا رو انجام میدم و وقتی مثلا یه چند دقیقه به فایل شما گوش میدم خیلی صحبت هاتون رو بهتر می فهمم…چیز هایی که قبلا نمیشنیدم رو بهتر می فهمم.. یا مثلا به خودم میگم چرا همیچین موضوعی رو من انقدر کج برداشت کرده بودم!!

    خلاصه که بله…

    الان تنها کاری که فکر می کنم باید انجام بدم، اینه که کتاب های خوب رو بگیرم و آروم آروم بخونم و فکر کنم تا کم کم بتونم از فایل های شما خوب و درست استفاده کنم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  2. -
    محسن بکرانی گفته:
    مدت عضویت: 1999 روز

    سلام خدمت تنها استادی در جهان که واقعا لقب استاد برازنده اونه و من با همه وجودم میپرستمش و احترام خاصی واسش قائلم.اونقدر این جهان به من فشار آورده که برای اولین بار دارم کامنت مینویسم و یه سوال دارم از شما استاد عزیزم و همه کسانی که روزی در این جایگاهی که الان من هستم بودند و بالاخره راهشون رو پیدا کردند.من حدود سه ساله روی برنامه های استاد کار میکنم و این باعث شد دوتا قدم به من الهام بشه و من هردوشونو انجام دادم و الان هشت ماهه که میگذره از قدم دومی که برداشتم ولی نمیدونم چرا قدم سوم به من الهام نمیشه.من بیست سال اعتیاد داشتم و بهم الهام شد که اگه ترک کنم قدم سوم بهم گفته میشه.و من با درد و عذاب وحشتناک این کار رو کردم و الان هشت ماهه پاکم ولی نمیدونم چرا خدا به قولی که بهم داده عمل نمیکنه.و من کم کم دارم ناامید میشم و حتی یه موقع هایی وسوسه میشم حتی و حالم خیلی بد میشه.حتی احساس فوق العاده ای که تو این سه سال داشتم داره کم رنگ میشه.از شما عزیزان درخواست دارم اگه راهنمایی دارین به من بکنین.همش تو دلم میگم این چه تکاملیه که بعد از سه سال تموم نمیشه.هشت ماهه که از قدم دومی که برداشتم میگذره ولی نمیدونم چرا قدم سوم بهم گفته نمیشه.دارم دیوونه میشم.اصلا دلم نمیخاست اولین کامنتی که به شما استاد عزیز میدم اینطوری باشه ولی واقعا چاره ای نداشتم.استاد شما چقدر انسان دوست داشتنی هستی.کاملا مشخصه عشق زیادی رو تو زندگیتون تجربه کردین.استاد از خدا میخام عمر طولانی بهت بده و همیشه سایه ات بالاسره ما باشه…خیلی دیوونتم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      اعظم م گفته:
      مدت عضویت: 1575 روز

      برادر عزیز و گرامی

      احسنت وآفرین بر اراده ی الهی شما که توانستید از از بهران اعتیاد عبور کنید

      چه قدر عالی و خوب به الهامات توجه کردید ،،فقط کافیه از لحظه به لحظه ی زندگی لذت ببرید و حرکت کنید،،هدایت هارا دریافت خواهید کرد،،منتظر معجزه نباشید معجزه درون شما رخ داده است،،شما رها شده آید ،،،،پس بگذارید این رهایی با لذت بردن شما از زندگی آرام آرام نهادینه شود،،،پس آنگاه هدایت های الهی را دریافت خواهید کرد

      تسلیم خدای بزرگ باشید ولذت ببرید،،تا هدایت ها خود را به شما نشان دهند،،کافی است با عمق جان لذت برده و متوقف نشوید ،،،تا از این مرحله عبور کنید

      شما لایق بهترین ها هستید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  3. -
    سعیده و مهدی گفته:
    مدت عضویت: 2631 روز

    به نام خدا سلام

    سلام به روی ماه استاد نازنینم که آگاهی هایی به این ارزشمندی رو رایگان در اختیار ما قرار میدهند

    بریم سراغ این فایل

    قبل از جواب دادن به این سه سوال چند تا نکته من از این فایل دریافت کردم

    این که من باید اهداف کاملا مشخصی داشته باشم و در خیلی از موارد اهداف من واضح نیست و کلی هست و مورد بعدی این که من برای رسیدن به اهدافم باید تلاش کنم چه ذهنی و چه جسمی و تلاش های مفید داشته باشم. ببخشیدا( خرکی کار نکنم) فکر کنم و بعد تلاش کنم.

    سوال اول

    من از بچگی یعنی از وقتی که خودمو شناختم دوست داشتم لوکس و لاکچری زندگی کنم و دوست نداشتم یک آدم معمولی باشم ثروتمند بودن جز آرزوهایی بزرگ من بود مجرد که بودم بخاطر شرایط خانواده ام نمی تونستم هر چیزی که دوست دارم رو بخرم و این آرزو در وجود من هی بزرگتر میشد تا وقتی که ازدواج کردم و شرایط مالی همسرم خوب نبود و من که از بچگی آرزوی ثروتمند بودن داشتم خیلی اذیت می شدم و فکر می کردم من برای این که بتونم به آرزوهای مالیم برسم باید همسرم شغل خوب با درآمد عالی داشته باشه و برای این که همسرم پولدار بشه هر کاری که فکرش رو بکنید کردم. پیش دعا نویس برو. نذر بکن. دعا بخون، قرآن بخون، نماز اول وقت بخون، هر کاری که دیگران می گفتن توش پول هست رو همسرم با اصرار و خواهش من میرفت توش ولی شکست می خورد و من انقدر به همسرم انگیزه میدادم کمکش می کردم ولی نمیشد که نمیشد تا وقتی که با استاد عباس منش آشنا شدم و شرایط زندگیم الان بهتر شده ولی خیلی خیلی با چیزی که من می خوام فاصله داره

    برای این که ثروتمند بشم شغل های مختلفی رو امتحان کردم بیمه، معلمی، کارهای هنری، حسابداری، انجام پروژه های آماری

    یک دوره خیلی گرون شرکت کردم که سخنران بشم و مباحث موفقیتی آموزش بدم ولی باز هم نشد.

    من برای این که ثروتمند بشم خیلی کمک همسرم بودم و همش بس انداز می کردم که اون بتونه با پولش کاری انجام بده ولی همیشه رویای داشتن شغل خوب همسر و ثروتمند شدن با من بود و روز به روز هم نا امید تر میشدم

    از این که نمی تونستم ساده ترین وسایل مورد نیازم رو بخرم نا امید میشدم ولی دوست صمیمی ام رو دیدم که همسرش به راحتی با وجود این که از همسر من خیلی سنش کمه شغل پیدا کرد و الان شغلی داره که درآمدش خیلی خوبه و هر چیزی که بخواد رو تقریبا می تونه بخره و رشد مالی خوبی داشتن در صورتی که خیلی خیلی خیلی کمتر از من و همسرم تلاش کردند و می کنند.

    به نظرم باورهای غلطی که باعث شده که نتونم شرایط مالی ایده آلم رو داشته باشم اول اینه که من دقیقا مشخص نکردم که چه میزان ثروت می خوام.

    اینجا می نویسم . من به اندازه ای ثروت می خوام که اولا ثروت فقط برای خودم باشم یعنی این که خودم ثروتمند باشم نه به واسطه همسرم ثروتمند بشم و دوما می خوام انقدری داشته باشم که مثل استاد هرچیزی رو که خواستم رو بتونم بهترینش رو به راحتی داشته باشم و آزادی زمانی و مکانی داشته باشم. در مرحله اول من می خوام توی متخصصین( یک منطقه ای است توی شهر همدان) صاحبخونه بشم و ماشین لکسوز خودمو داشته باشم و وسایل خونه ام از بهترین نوعش باشه، از آی کیا بخرم و بهترین لباس ها رو بپوشم یعنی هر چیزی رو که دیدم و خوشم اومد رو بتونم بخرم

    حالا چه باورهای مخربی نمی ذاره من به این خواسته ام برسم؟

    این کد مخرب رو چند ماهی هست که کشف کردم و اون اینه که من می خوام به واسطه همسرم ثروتمند بشم و این اشتباهه من باید خودم ثروتمند بشم و بجای این که تلاش کنم همسرم رشد کنه تمرکزمو بذارم روی خودم، چون این باور مخرب هم هست که اگه من رشد کنم و همسرم رشد نکنه ما به اختلاف می خوریم و من دوستش دارم و نمی خوام فاصله بینمون بیفته.

    چون هزاران بار شنیدم که گفتن فلانی رو می بینی که ثروتمنده، اون طلاق گرفته و اصلا رابطه خوب با همسرش نداره و اگه من ثروتمند بشم همسرم ضعیف میشه و میچسبه به من و من هم باید اون رو تامین کنم و من دوست ندارم با یک فرد ضعیف زندگی کنم من دوست دارم به همسرم افتخار کنم و بتونم بهش تکیه کنم. باور بعدی که از کامنت دوستان دریافت کردم و احساس می کنم که درون من هم هست اینه که من همه چیز رو به خودم سخت می گیرم و نمی تونم هر چیزی که راحت انجام میشه رو بپذیرم و همیشه سخت ترین راه ها رو انتخاب می کنم برای انجام کارهام و بسیار سخت کوشم. نمی تونم بپذیرم که میشه راحت ثروتمند شد و فکر می کنم یک کار خفن باید انجام داد. باور ندارم به توانایی های همسرم که می تونه ثروتمند بشه. باور ندارم به خودم که می تونم ثروتمند بشم. هنوز با تمام وجودم باور نکردم که من خالق تک تک لحظه های زندگیم هستم. همیشه کمبودها رو می بینم همیشه به نداشته هام فکر می کنم به جای این که به داشته هام فکر کنم. من به مردم اعتماد ندارم.فکر می کنم همه می خوان سرم کلاه بذارن. کار نیست که، این باورها رو میدونم ولی تو عمق وجودم ننشسته که میزان ثروت هیچ ربطی به تحصیلات و سرمایه اولیه و شرایط خانواده نداره. من از فقر از کمبود از نبودن پول می ترسم. احساس می کنم اگه ثروتمند بشم خانواده همسرم ازم سو استفاده می کنند. هر روز پول می خوان هر روز میان خونمون و منو به زحمت می اندازند و یا این که دیگه باهام خوب نمیشن و هر روز اختلاف پیش میاد. فکر می کنم پول و ثروت به انسان ها ارزش میده و ارزش انسانها رو با پول میسنجم.

    هدف بعدی که خیلی واسش تلاش کردم ولی تا الان به هیچ نتیجه ای نرسیدم اینه که کار مورد علاقه ام رو پیدا نکردم کاری که بتونم باهاش مثل استاد ثروت بسازم و مثل استاد منشاء اثر باشم، کاری که عاشقش باشم و گذر زمان رو حس نکنم و آزادی زمانی و مکانی داشته باشم کاری که کارآفرین باشم و خودم رئیس خودم باشم.

    از اطرافیانم کسی رو نمی شناسم که به این هدف مد نظر من رسیده باشن

    باورهای غلط این که منی که مادرم شغل باعث میشه که نتونم به زندگیم برسم به دخترم و همسرم برسم و اونا آسیب می بینند و خوبه که بشینم خونه و مواظب زندگیم و همسرم و فرزندم باشم و به تربیت اون فکر کنم ولی من آدمی نیستم که فقط یک زن خانه دار باشم من باید رشد کنم من باید هر روزم متفاوت تر از روز قبل باشه من باید با آدم ها ارتباط بگیرم من نمی تونم یک زن خانه دار باشم.

    باور مخرب بعدی این که اگه من رشد کنم و ثروتمند بشم باعث میشه با همسرم به مشکل بر بخورم و یا این که باعث میشم دیگه اون نره سر کار و وابسته به من باشه. و بخاطر این که من تامینش می کنم بره سراغ مواد و یا هوس بازی خودش.

    نمی تونم خودمو ببینم که یک کارآفرین شدم. احساس می کنم باید خیلی خیلی تلاش کنم و من به کارهای دیگه ام نمی رسم و زندگیم از برنامه می افته در صورتی که من عاشق نظم و برنامه ام. من خودمو باور ندارم که بتونم پول بسازم.باور ندارم که بتونم کاری عالی انجام بدم تا مردم بابتش پول بدن. باور ندارم که مردم ثروتمند هستند و حاضرن پول خرج کنند.

    ادامه دارد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      فهیمه گفته:
      مدت عضویت: 1446 روز

      سلام به بهترین استاد دنیا و سلام به سعیده خانم عزیز ،واقعا از شما ممنونم به خاطر این کامنت زیبا من با خوندن کامنت شما تمام باورهای مخربم رو شناختم ،سپاسگزارم که نکته به نکته اشاره کردین لطفاً ادامه بدین

      و این اولین کامنت من بعد از شش ماه هست چون به قدری کمال گرا هستم که هنوز نتونستم یه کامنت ساده بنویسم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        سعیده و مهدی گفته:
        مدت عضویت: 2631 روز

        فهمیه عزیز سلام ممنونم شما لطف دارید

        نوشتن خیلی کمک می کنه حتما شروع کن

        استاد ما عشق و هر چی میگه باید بر روی چشم گذاشت و انجام داد چون یک عالمه فایده داره وقتی میگه کامنت بنویسید یک چیزی میدونه

        خداروشکر که کامنتم تونست بهتون کمک کنه خداروشکر

        خدایا برای دوستای خوبی مثل شما ممنونم

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      علی ش گفته:
      مدت عضویت: 2913 روز

      سعیده و مهدی عزیز، ممنون که انقدر خوب خودتو حلاجی کردی و بدون ترس از قضاوت. و چه خوب که می خواهی با همین همسر خوبی که داری ثروتمند بشی. انشالله کدهای مخرب ذهنت رو پیدا کنی. دعا می کنم موفق بشی. تو هم دعا کن که همه بچه هایی که این فایل رو گوشش دادند و مصمم هستند که کدهای مخرب ذهنشون رو پیدا کنند و از جمله حود من، بالاخره باگهای ذهنشون رو پیدا کنند. آمین

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        سعیده و مهدی گفته:
        مدت عضویت: 2631 روز

        سلام و عرض ادب ممنون که کامنت من رو خوندید و خوشحالم که تاثیر گذار بوده براتون

        من هم بسیار از خوندن کامنت شما لذت بردم خیلی عالی توضیح دادید و نحوه ی نوشتنتون عالی بود

        انشاا… همه دوستان عزیز عباس منشی موفق و ثروتمند و سعادتمند باشند.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    جمشید انوری گفته:
    مدت عضویت: 2533 روز

      سلام به خداوند و استاد بزرگوار خانم شایسته و دوستان عزیزم

    من اخیرا یکی از ترمز هایی که پیدا کردم اینکه وقتی متوجه میشم که مثلاً کمبود عزت نفسی درمن هست ذهنم این سوال تضعیف‌کننده رو ازم میپرسه که چرا باید تو عیب داشته باشی چرا این عیب باید در من وجود داشته باشه؟

    یه نوع کمال گرایی هست که میخواد که من بی عیب باشم.

    الان که دارم مینویسم متوجه شدم که این یک کمال گرایی هست و یک احساس بی ارزشی.

    توقع بیجا از خودم دارم می خوام که بی عیب باشم در حالی که نمیتونم.

    ترمز های دیگه اینکه عجله می کنم و میگم که باید زود این باور ساخته بشه و نتیجه بده یعنی عجله دارم

    راه حل:اگه بخوام ذهنمو قانع کنم مثال بدنسازی مثال خوبیه که استاد هم توی دوره هاش به اون اشاره کردن هرچقدرم ما به یه درخت آب بدیم درخت سرفصل موقعش ثمربخش میشه نه قبل ازون

    ترمز دیگه باور باور مذهبی که پول معنوی نیست و احساس بدی راجع به پول دارم و اینکه من از خداوند دور میشم و مادیات آدمو از خداوند دور میکنه و این باورهای اشتباه که خیلی ریشه داره در من هر چند قبلا فکر می کردم که این باورو من ندارم.

    خوب پول بهترین وسیله برای رسیدن به خداوند هر کار خوب و معنوی که میخوایم انجام بدیم باید پول داشته باشیم چه خدمت به خودمون باشه چه خدمت به جامعه باشه چه خدمت به خویشاوندان باشد هر کار خیری که ما میخوایم انجام بدیم باید پول داشته باشیم تا انجامش بدیم حدیث پیامبر است که می فرمایند مال نعمت خداوند هست پس باید سپاسگزار این نعمت خداوند باشیم

    ترمز بعدی احساس عدم لیاقت هست. پاشنه آشیلی که من دارم اینه که باید خیلی سختی بکشم تا لایق بشم من باید به جهان هستی یه چیزی بدم تا چیزی دریافت کنم همینجوری نباید به من چیزی داده بشه

    در حالی که وقتی خداوند به فرشتگان گفت به آدم سجده کنید شرطی قرار نداد که اول آدم سختی بکش بعد به تو سجده بشه یا اول آدم تو تحصیلات داشته باش بعد به تو سجده بشه خداوند شرطی قرار ندارد برای اینکه زمین و ماه و خورشیدو رام انسان قرار بده خداوند بی قید و شرط انسان را لایق آفرید و انسان خودش را محدود ساخت

    دوستتون دارم

    در پناه خداوندِ عشق و ثروت باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    گزارش نقض قوانین سایت
  5. -
    حسین سلیمیان گفته:
    مدت عضویت: 4023 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان و با سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته که واقع زحمت می کشند که ما بتونیم پله های ترقی و پیشرفت را سریعتر طی کنیم و واقعا سپاسگزارم از خانم شایسته که خیلی عالی دورهای که آبدیت میشند خیلی مو شکافانه اونها را برای ما توضیح می دهند که کوچکترین مساله نامفهومی نمونه سپاس گزارم

    و سلام و عرض ادب دارم خدمت دوستان و همراهان گرامیم در این مجموعه اما بریم سراغ سوالهای این فایل .

    سوال 1: چه خواسته یا هدفی داشتی یا داری و با اینکه تمام تلاش های ممکن را انجام داده ای اما هنوز به آن نرسیده ای؟

    من حدودا می شود گفت که 8سالی می شود که با این مباحث اشنا شده ام و از همون اول در تلاش بودم تا به کمک قوانین واستاد بزرگوارم بتوان زندگی ام را سر سامان دهم و به جایی  برسم که هر چه را خواستم در زندگی بتوان آن را تهیه کنم  در حد ایدالش، ولی هنوز به اون چیزی که می خواستم   نرسیدم با این همه حال خدا را شکرمی کنم خیلی زندگیم فرق کرده است مثلا درآمدم بیشتر شده از کارمندی بعد از 25 سال سابقه اومدم بیرون وارد کسب کار خودم شدم مغازه خریدم خونه ام 3 برابربزرگتر شده  و بهترین جای شهرم خونه گرفتم خدا را شکر سرمایه ام از صفر که شروع کردم الان خوبه  اما این اتفاقات خیلی به کندی داره پیش میره فکر می کنم نسبت به بعضی از دوستان که میگن مثلا ما تویی یک الی دوسال مثلا از هیچ رسیدیم به خونه و ماشین و فلان سرمایه و فلان درآمد من می بینم  خیلی دیر و به کندی دارم پیش میرم و هر چه فکر می کنم به جای نمی رسم مثلا هر از چند گاهی در افکار خودم یه باگی را پیدا می کنم و روی آن کار می کنم ولی میبینم که پیشرفتی حاصل نمی شود و دوباره روی افکارم تمرکز می کنم می بینم مثلا یه مشکل دیگه ای هم توی باور هام دارم و شروع می کنم روی این یکی تمرکز کردن ولی با توجه به اینکه هر چند وقت یک باری تمرکز میزارم روی افکارم و سعی می کنم باگهایم را بگیرم ولی روند پیشرفتم برایم رضایت بخش نیست و درامدم دائم در حال نوسانه و هر ماه کم و زیاد می شود یک روز مشتری آنقدر دارم که نمی توانم جوابشان را بدهم دو روز سه روز یا مشتری ندارم و یا خیلی اتفاقی مشتری دارم

    بعضی موقعه ها هم که پیشرفت بچه ها را می خونم پیش خودم فکر می کنم شاید اینها خیلی اقراق می کنند و گاهی هم حس  حسادت و افسوس توی وجودم رخنه می کنه  که چرا اونها به این راحتی تغییر می کنند ولی من نه و کاش من هم میتوانستم به راحتی به آرزو هایم که می خواستم برسم.

    سوال 2: چه افرادی را می شناسی که با وجود تلاش های کمتر، به سادگی به همان خواسته رسیده اند یا با وجود تلاش های مشابه با شما، خواسته ی آنها محقق شده است؟

    من توی صنف خودم کسی را  نمی شناسم که توانسته باشد به راحتی به خواسته های خود رسیده باشد و هر کسی را که می شناسم که درامد بالا و زندگی لاکچری دارد یا چند برابر من سابقه فعالیت در این صنف را دارد و یا اینکه سرمایه خیلی زیاد تر از من دارد و درامد های میلیاردی دارند اما وقتی که نظرات بچه ها را توی سایت می خوانم که در مدت کوتاهی چقدر پیشرفت داشته اند می بینم که پیشرفت من حالت خزنده دارد جلو می رود

    سوال 3: چه باورهای محدود کننده ای  را می توانم در ذهنم شناسایی کنم که فکر می کنم باعث شده خیلی دیر به اهدافم برسم؟

    باورهای محدود کننده من این موضوع هست که پول به سختی بدست می اید چون من در خانواده و حتی فامیلی بزرگ شده ام که از همان بچگی دیده ام پدر و عمو هایم خیلی به سختی و کار های طاقت فرسا پول در می آوردنو این موضوع یک جور های با گوشت و پوست و خون من  اَجین شده است و خیلی تلاش کرده ام که این فکر را از بین ببرم ولی باز از یک جایی سر می زند هر از گاهی این شعر جافظ توی ذهنم میاد که میگه (بشنو این نکته که خود را زغم آزاد کنی *خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی) واین موضوع را به ذهنم تدایی می کنه که همینه اگر می خوایی به آرزو هات برسی باید زجر بکشی باید زحمت بکشی و من   روی این موضوع خیلی کار کرده ام مثلا عبارات تاکیدی درست کرده ام یا توی همکارهای خودم بررسی کردم افرادی که راحتتر از من پول درمی اورند دائم به خودم یاداوری می کنم .

    ترمز دیگرم اینکه به نظرم می رسد که من باورقلبی ندارم که رزق و روزی من دست خداست وچند روزی که مشتری دارم حالم خوب هست و شاد وشنگول هستم اما وقتی یه روز دو روز مشتری سراغم نمی آید کم کم نگران میشوم

    یه موضوع دیگه اینکه من به علت اینکه شغلم بااخبار زیاد سر و کار داردو با هر خبری دائم اوضاعی کارم  عوض میشه ورودی هایم را نمی توانم کنترل کنم برای این موضوع اومدم اینستام را پاک کردم  ولی متاسفانه یه چیزی مثل کِرم توی ذهنم هست که میگه حالا که موردی نداره تو اینترنت ببین که چه خبری هست ببین مثلا آینده بازار چطور میشه مثلا آیا ایران با آمریکا توافق می کنه نمی کنه طلا چطور میشه دلار چطور میشه چه چیز های پیش بینی می کنند و…

    ولی هر وقت که پی حرف این پیش بینی ها رفتم ضرر کردم و هر موقع که طبق روال خودم و بازار الان پیش رفتم شاید سود زیادی نکردم اما حداقل ضرر نکردم هر وقت طمع کردم که ببینم پیشبینی بازار چیه که سود بیشتری توی بازار بکنم سود بیشتر که نکردم بماند در اکثر مواقع ضرر کردم ولی باز با این همه حال نمی دونم این چه چیزی توی ذهن منه که باز بعضی مواقع میره سراغ اخبار های اینترنت که متاسفانه اکثرا هم کذب هستند………

    دوستان ببخشید طولانی شد

    امید وارم یه روزی برسه که همه بچه هاپیشرفت بکنند و من هم پیشرفتم سریعتر بشودبه امید اون روز

    《یا حق》

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      الهه سادات گفته:
      مدت عضویت: 2625 روز

      سلام دوست عزیز

      خیلی خیلی تحسینتون میکنم که اینقدر پیشرفت های خوبی داشتید

      و کسب و کارخودتون را راه انداختید

      مطمئنم پیشرفت های بیشتری رو در آینده نزدیک ازتون میشنوم و خبرهای خوبی از شما میخونم

      حتما از موفقیتهاتون بنویسید

      بازم تحسینتون میکنم برای کامنت خوب وکاربردی تون کلی از ترمزهایی که نوشتین درس یادگرفتم

      در پناه الله یکتا شاد و ثروتمند و با حال خوب باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      گزارش نقض قوانین سایت
  6. -
    فاطمه برهانی گفته:
    مدت عضویت: 1309 روز

    سلام ودرود به استاد عزیزمممم و مریم جونننن اول باید بگمممم عاشقتونم و خیلی دلممم براتون خیلی تنگ شده بوددد چون یه مدتی نبودممم ، چون که یسری ورودی های دیگه وارد ذهنم شده بود و یکم گیج شده بودم یه مدت زمان میخاستم که ریلکس کنمممم ولی خب دوماه طول کشید و اینکه دیدم اگه کار نکنم و زیادی راکد بمونم میپوسم و دوباره برگشتم به سایت دوست داشتنیمون و اینو بگم که چقدر دلم براتون تنگ شده بود و اینکه این دفعه میخام قوی تر استارت بزنم و علاوه بر اینکه حرفاتونو گوش میدم بهش عمل کنم

    عمل

    عمل

    عمل

    و بیام تو کامنت براتون از رفتارهای درستی که انجام دادم و عمل صالحم و عادت های درستی که در خودم ایجاد کردم تعریف کنم

    خب بریم سراغ فایل این قسمت اول از همه بگممم که خیلی فوق العاده بود

    بعد اینکه من که فکر کردم به این موضوع من خودم تا همین دوسال پیش جز اون دسته از کسایی بودم که اصلا هدفامو نمیدونستم اصلا نمیدوستم هدف یعنی چی و چجوری میشه بهش رسید

    و بعد که با شما اشنا شدم و زمان گذشت کم کم با چالش هایی که روبه رو شدم اصهدافم رو شناختم و به اهدافم اگاه شدم اما خب اعتراف میکنم برای بعضی از اهدافم هیچ تلاشی نکردم و جز دسته دوم میشه ولی خب برای بعضی از اهدافمم تلاش کردم ولی نتیجه اونقدر کمرنگ بود که همون اول مسیر وقتی دیدم انقد نتایج کوچیکه مایوس شدم و ول کردم

    حالا اهدافی که براشون تلاش کردم:1.من از بچگی دوست داشتم یه هیکل فیت و لاغر داشته باشم که باید یه 20 کیلویی کم میکردم بارها ورزش کردم و رژیم گرفتم ولی حتی نیم کیلوام کم نکردم (3 ماه رفتم باشگاه و ورزش بشدت سختی انجام میدادم اما حتی نیم کیلوام کم نکردم مربی بهم گفت تو استوب وزنی کردی و حس میکنم یه مشکل ذهنی داری حتی خودمم از این حرفش تعجب کردم ،منم ناامید شدم و دیگه باشگاه نرفتم )

    2.همیشه دوست داشتم یه رابطه سالم و عاطفی زیبا داشته باشم ، و با کسی وارد رابطه بشم که منو با تمام وجودش دویت داشته باشه و من رو بخاطر خود واقعیم دوست داشته باشه و کنار هم ارامش و عشق رو تجربه کنیم و لذت ببریم ، خیلی تلاش کردم توی رابطه قبیلم روی رفتارهای خودم کار کردم که درست تر و صبورانه تر رفتار کنم و خیلی یه جورایی تلاش کردم ولی خب انتخاب اشتباهی کرده بودم یا شایدم ادم نامناسبی برای من رو جذب کرده بودم

    3.یکی از اهدافم این بود که بدهکارهام تصویه بشه و هیچ وقت بدهی بالا نیارم ولی خب میتونم بگم از وقتی یادم میاد بدهکاریم ،و وقتی بدهی مو تصویه کردیم دوباره یه بدهی دیگه ،البته اینم بگم بخش بیشتر بدهیم شخصی نیست خانوادگی بوده، خب تلاش زیادی کردم که بدهی بالا نیاد ولی شرایط همیشه جوری میشد که مجبور میشدیم یا …

    4. یهکی از اهدافم اینه که کسب و کار خودمو راهندازی کنم و توش پیش برم و موفق بشم و دیگه برای کسی کار نکنم و مستقل باشم ولی خب یکبار تلاش کردم و انلاین شاپ زدم ولی خب چون سرمایه نداشتم دیگه نتونستم برم و دوباره جنس بیارم ،ازه یه طرف باید هزینه هام رو تامین میکردم ولی خب اول ککار که اونقدر درامد زیادی نداشتم

    5. من عاشق مهاجرت کردنم و تقریبا قریب به دوساله که میرم مقاله های مهاجرت به اروپا رو میخونم و خیلی دوست دارم شرایطی پیش بیاد و مهاجرت کنم ولی خب هنور هیچ ایده ای نیومده

    البته اینم بگم شاید به این هدفام نرسیدم ولی در مقابلش به کلی هدف و کارایی که یه روزی ارزوم بود رو انجام دادم که برام خیلی رویایی بود

    مثلا من توی خانواده ای بزرگ شدم که خیلی خیلی مذهبی ام ولی من به یه ازادی هایی رسیدم ا نم بدون درگیری و با احترام کامل کارهایی که دوست داشتم رو انجام دادم

    توی این دوسال من بیشتر ده ها بار با دوستام مسافرت رفتم و هر مسافرت خداوند منو با شرایط واقعا معجزه اسا هدایت کرده که من خودم توش موندم ، که اگه هدایت خدا نبود من هرگز نمیتونستم انقدر راحت سفر کنم ، این اواخر ام ماهی یه بار میرم مسافرت

    و اینم بگم خدا هدایتمون میکنه به یه جاهایی که انقدر زیباست که استاد من اصلا باورم نمیشه یه همچین جاهایی وجود داشته دقیقا توی سفرام همون تصاویری رو میبینم که توی سریال سفر به دور امریکا دیده بودم و تحسینشون کردم ، استاد من اونجا بود که با تمام وجود حقانیت قوانین خدارو احساس کردم

    تقریبا بیشتر شهرهای ایران رو رفتم و دیدم و واقعا باید بگم خیلی زیباست و جالبیش اینه که خدا مارو هدایت کرده به شهر ها و مکان های زیبا و تمیز و اینم بگم من توی سفرم کاملا با استایل اروپایی و بدون حجاب خاصی میرم ولی هیچ وقت هیچ وقت حتی شده از پیش مامورام عبور کردیم ولی برخورد خوبی باهامون داشتن اینم برام یه نکته خوب و تجربه متفاوتی بود برامون

    در صورتی تجربه بقیه اینجوری نبوده،

    و هزاران هدف های کوچیک دیگه که اگه بخام بگم خیلی خیلی طولانی میشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  7. -
    حامد آقابکی گفته:
    مدت عضویت: 986 روز

    به نام فرمانروای جهان

    به نام خداوند مهربان ،هدایتگر رزاق وهاب و بخشنده

    سلام به استاد و خانم شایسته عزیزم

    سلام دوستان هم فرکانسی

    سوال 2:چه افرادی را می شناسی که با وجود تلاش های کمتر، به سادگی به همان خواسته رسیده اند یا با وجود تلاش های مشابه با شما، خواسته ی آنها محقق شده است؟ (درباره این موضوع با جزئیات توضیح بده)

    من املاکی که فعالیت داشتم ،املاک دوم صاحب املاک بود و تو شعبه اصلیش خودش بود

    باور کنیددست به سیاه سفید نمی‌زد یعنی هیچ تلاش فیزیکی نداشت هر روز هم مشتری داشت هفته ای چهار یا پنج تا قرارداد می‌نوشت روز به روز وضع مالیش بهتر بهتر میشد و ماشین ارتقإ میداد و ملک اضافه میکرد وقتی میومد املاک شهریار چندین کیلو گوشت خالص میخرید و کلی خریدهای دیگ بدون اینکه قیمت براش مهم باشه .

    چند تا مغازه اونور املاک هم آقایی بود که حتی تبلیغات هم نمیزاشت هر روز هم مشتری داشت بدون اینکه دنبال مشتری باشه بدون اذییت شدن مشتری جذب می‌کرد ،خرید و فروش آپارتمان میکرد هر ماه هم ماشینشو عوض میکرد در واقع خرید و فروش ماشین هم انجام میداد.

    الان هم تو شغلی که هستم همینطوره بعضی از دفاتر بدون اینکه خودشون رو تو فشار بزارند مشتری جذب میکنند و هر روز هم ارتقا دارند میدن کسب و کارشون رو ‌.

    در حالی که من کلا در حال جنب و جوش بودم و نتیجه ای هم حاصل نمیشد فقط بخاطر اینکه فکر میکردم تلاش فیزیکی و تبلیغات بیشتر کار سازه ولی الان که با خودم فکر میکنم میگم به جای این همه تلاش کافی بود از قدرت ذهنم و افکار و باور هام استفاده میکردم .

    خداروشکر برای کسب این همه آگاهی های ناب از دستان قدرتمند فرمانروای جهان هستی

    در پناه الله یکتا شاد و سالم و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید

    یا حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  8. -
    Fa_Ma گفته:
    مدت عضویت: 1756 روز

    سلام به استاد عزیز و خانم شایسته عزیز…بیشتراز دو سال هست که توی سایتتون دارم سیر و حال می کنم و مطالب بسیاز زیادی یاد گرفتم …هر روز صبح که میرم سرکار با هندزفری به مطالب شما گوش میدم…و باید بگم جز کسای هستم که فایل های رایگان شما نتایج خیلی خیلی خوبی گرفتم… .واقعا سپاسگذارم که خدا شما رو در مسیر زندگی من قرار داد. این دومین باره که دارم کامنت می ذارم و علتش اینه که دوست ندارم راجع به زندگیم با کسی صحبت کنم. ولی الان می بینم که واقعا تایمش رسیده که یکم فعال باشم تو نوشتن…

    در پاسخ به سوالتون باید بگم که یکی از بزرگترین اهداف من و همسرم در زندگی بحث مهاجرتمون هست که ده ساله داریم اونو پیگیری می کنیم. برای رسیدن به اون هر کاری که تونستیم انجام دادیم. یک بار 5-6 سال قبل برای امریکا تلاش کردیم از یکی از بهترین دانشگاهای امریکا فاند گرفتیم و وقتی به سفارت رفتیم به دلیل حساس بودن رشته مون بهمون ویزا ندادند در صورتی که یک سال بعدش یکی از همکلاسی های من رفت آمریکا با همون رشته و همون حساسیت ها و بصورت فاند …نمی دونم چرا برای اون اتفاق افتاد ولی برای ما اینقدر سنگ جلوی پامون میاد. البته اون مجرد هم بود و شرایط ما رو نداشت چون من اون زمان که رفتم سفارت حامله هم بودم و حالا بهر حال نشد. بعد از اون دو باره و سه باره تلاش کردیم تا اینکه یه اتفاقی برای دخترم افتاد و دکتر بهمون گفت تا چند سال هیچ مسافرت خارجی نباید برید که شرایط طوری باشه که دسترسی به دکتر و اینها نداشته باشید… دوست ندارم بیشتر در موردش توضیح بدم ولی همون بس که این یه ترمز برای ماشد تا همین دو سال قبل که شرایط بهتر شد و ما دوباره برای مهاجرت اقدام کردیم و الان 11 ماهه که منتظر دریافت ویزا هستیم… همه کارهامون هم انجام دادیم فقط منتظر دریافت ویزا هستیم… و البته بگم که توی این یازده ماه بیکار نشستیم و با توجه به اینکه اون کشور 11 ماه طول کشیده ما برای جای دیگه اقدام کردیم…ولی الان هنوز دو ماه برای کشور سوم هم منتظر دریافت مدارک از دولت و نهایی شدن قرارداد هستیم که واقعا نمی دونم چرا همه چیز اینقدر برای ما زمان بر میباشد…البته این رو میدونم که خیلی ایده آل گرا هستیم و می خواهیم توی یک شرایط خوب و فاند دولتی خوب مهاجرت کنیم …و این شرایط خوب به راحتی هر دفعه برامون ایجاد میشه ولی توی مراحل ویزا گیر میکنه… اینکه بخوام در مورد باورهای محدود کننده صحبت کنم شاید یکی از اون برای من داشتن فرزند باشه که دوست دارم براش بهترین شرایط پیش بیاد….ولی خیلی روی خودم کار کردم و همش میگم ما پیش میریم و با توجه به شرایط به هر تضادی بخوریم راه حلش توی دل خودش هست و مدام روی خودم کار می کنم و می گم خدا همیشه بهترین ها برای دخترم پیش آورده و هم الان و هم آینده نیز همینطور خواهد بود…همیشه وقتی از خودم می پرسم چرا نمیشه با خودم میگم خدا می خواهد ما رو به بهترین جا هدایت کنه تا با بهترین شرایط زندگی کنیم…خدایا شکرت….ولی این آرزو واقعا چیزی هست که نمی تونیم ما ازش بگذریم به هیچ وجه…و نمی دونم چه گیری در باورم هست که اینقدر شرایط طول میکشه….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  9. -
    شمسی مولایی گفته:
    مدت عضویت: 2095 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام به اون عزیزی که داره کامنت منو میخونه

    امروز که اومدم تو سایت فایل جدید قسمت 2 این پرسش رفته بود رو سایت به خودم گفتم بزار امروز این دوتا فایلو گوش بدم، رفتم هر دوتا قسمتو دانلود کردم، دیدم اولیش پرسشه گفتم خدایا تو وقتشو جور کن که من هم هردوتا فایلو گوش بدم و به جواب برسم و هم بتونم واسه استاد و بچها و حتی واسه خودم کامنت بذارم که با هربار نوشتن از درون خودمون کلیییی درها به روی خودمون باز میشه خدا جوابو موقع نوشتن بهمون میگه.

    پس شروع می‌کنم الهی به امید تو

    چه هدف‌هایی رو انتخاب کردی تا الان که واسش خیلی تلاش کردی ولی محقق نشده یا خیلی روند کُنده که اصلا نتیجه راضی کننده نیست؟

    من دو سال و نیم پیش که بازار تولید محتوا و پیج زدن و اینا خیلی تازه و داغ بود یه کاری رو توی یک شبکه اجتماعی شروع کردم و انصافا براش منظم داشتم تلاش می‌کردم خیلی به موقع و هرجوری شده بود کاری که می‌بایست سر یه تایمی انجام بدمو انجام می‌دادم، خیلی بنظرم کیفیت کار بالا بود خیلی براش وقت می‌ذاشتم خیلی به فکر دادن حس خوب به مخاطب بودم، اما نتیجه دلخواه من نبود، روند پیشرفتم انصافا خیلی کند بود، خدایا هنگ‌ کردم چند دقیقه‌س نمی‌تونم ادامشو بنویسم و دارم فکر می‌کنم،

    واقعا استاد الان می‌فهمم چی‌ میگین وقتی می‌گین بنویسین تا بفهمین مشکل کارتون کجا بوده الان می‌فهمم، در ادامه چیزی که داشتم تعریف می‌کردم می‌خواستم بگم من دو سه ماه اون مسیر رو ادامه دادم و بعد چون پیشرفت آنچنانی نداشتم رهاش کردم، یه لحظه به خودم گفتم فقط دو ماه؟ یعنی من فقط دو ماه دووم آوردم؟ چرا ادامه ندادم؟ چرا اینقدر کم؟ یه چند دقیقه فکر کردم و بعد یادم افتاد که من داشتم مدام خودمو با کسایی که اون مسیر رو رفته بودن مقایسه می‌کردم و من لحظه اوج و خوب اونارو با خودم که اول راه بودم مقایسه نمیکردما من مثلا می‌رفتم نگاه میکردم اونا موقع شروع چطور بودن بعد کم‌کم با چه سرعتی بالا اومدن و شروع اونارو با شروع خودم مقایسه می‌کردم و وقتی میدیم اونا اصلا از همون اول پیشرفتشون بهتر از من بوده و من به انداره اونا نیستم بی‌انگیزه می‌شدم و کم‌کم رهاش کردم،،، من اوج اونارو با صفرِ خودم مقایسه نمی‌کردم و به خودم می‌گفتم استاد گفته خودتو با اونا مقایسه نکن پس منم اینکارو نمی‌کنم، پس من الان در حال مقایسه کردن خودم با دیگران نیستم…. ولی چه فرقی داره حتی توی شروع کار هم نباید پیشرفت خودمو با شروع یکی دیگه مقایسه کنم، من نتونستم دووم بیارم چون یکسره به خودم می‌گفتم چرا اونا بهتر از من بودن؟ وقتی استاد میگه مقایسه کردن خودت با دیگران سمه یعنی همین، من هر روز از دیروزه خودم بهتر بودما ولی چون از بقیه بدتر بودم نتونستم خودمو تو اون مسیر نگه‌دارم.

    من یکسره به خودم می‌گفتم مخاطب یا مشتری می‌خواد از کجا بیاد؟ من با پوست و استخونم از بچگی کمبود رو باور کردم و باور فراوانیم واقعا داغونه، وقتی صبح تا شب بگم‌ خدایا چجوری چجوری؟ وقتی پول تبلیغات ندارم مردم از کجا میخوان منو ببینن؟ این یعنی من بجای فراوانی کمبود رو باور دارم دیگه( این در حالیه که من میدونم تبلیغات تاثیری نداره هیچ تاثیری نداره چرا؟ چون من هیچوقت به تبلیغات توجه نمیکنم اصلا از بچگیم برای تبلیغات مفت ارزشی قائل نیستم ) دقیقا مثل استاد که میگه میدونستم روی دوستام نباید حساب باز کنم، رو حرف آدما نمیشه حسابی باز کرد سالها بود اینو فهمیده بود ولی خب از اون طرفم نمی‌دونست که روی کی حساب باز کنه،،، منم میدونم تبلیغات به هیچ دردی نمیخوره ولی نمیدونم فراوانی رو چجوری باورش کنم. اینقدر حرفایی که تو بچگی از پدر و معلم و فامیل شنیدم رو محکم باور کردم که جایی برای باور فراوانی نزاشتم.

    آره من توی اون مسیر ادامه ندادم اون مسیری که خیلی واسش تلاش می‌کردم خیلی منظم بودم اما بعد یه مدت کوتاهی کلشو بوسیدم گذاشتم کنار و با اینکه خودم خیلی آروم و کم کم داشتم بهتر و بهتر میشدم ولی دیدن موفقیتای دیگران و مقایسه کردن خودم با بقیه نزاشت ادامه بدم، باور کمبودی که داشتم باعث می‌شد اون روند خیلی کند باشه و خیلی زود همون اولِ کار، نفس منو بگیره و نتونم ادامه بدم و حتی به 6 ماه برسونمش. واقعا عجیبه فقط دو سه ماه دووم اوردم.

    و حتی الان بعد از اینهمه مدت من دارم به شروع یک کار جدید توی یک شبکه اجتماعی دیگه فکر می‌کنم، ولی بخاطر تجربه‌ای که دوسال پیش داشتم واقعیتو بخوام بگم دست و دلم می‌لرزه و میگم نکنه اینم مثل اون بشه وقت تلف کردن،،، میگن مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسه،،، البته الان ک این کامنتو می‌نویسم انگار یه دری به روم باز شد که اینبار وقتی شروع کردی خودتو با اوج دیگران که هیچ، خودتو با شروع دیگرانم حتی مقایسه نکن،،،

    یه چیز دیگه ای هم که می‌تونم بگم سالهاست پیگیرشم مسائل مالیه، رسیدن به استقلال مالی خب من تا الان خارج از فضای مجازی توی دنیای واقعی حداقل چهار پنج جا کار کردم، دو سه تا شغل مختلفو از سر گذرونم و حالا این آخری که الان باهاش سرگرمم رو خیلی دوست دارم خیلی بیشتر از قبلی‌ها دوسش دارم، اینکه از کارگری تو فروشگاهای مردم شروع کردم ولی الان سره یه شغلی هستم که علاقه و آرزوییه که از بچگیم داشتم، خب قطعا به لطف خداوند و کلام استاده عزیزه این وضعیت الانم بالاخره یه روزی آرزوم بوده و به کمک فایلای استاد به همین مرحله هم رسیدم، اما آدم هرچقدر بالا میره بازم بیشترشو می‌خواد، من الان دو سال بیشتره که دیگه کلا درسمو ول کردم و کار می‌کنم و هدفم استقلال مالیه، رسیدن به مرحله ای که بیشتر از نیازم داشته باشم تا هم خودم و هم خانوادم در آسایش و رفاه کامل باشن، چندوقته خیلی این حسو دارم که من هیچ جای زندگیم کم نزاشتم به مامانم می‌گفتم مامان آذر امسال میشه 22 سالم ولی از بچگیم فکر می‌کردم 22 سالگی قراره چه زندگی مرفه و ثروتمندانه ای داشته باشم ولی هنوز بهش نرسیدم اما مشکلم اینجاست که چون راه‌های مختلفیو رفتم، به خیلی درها زدم، خیلی بالا و پایینی هارو چشیدم توی این چند سال، خیلی سعی کردم آدم بی‌آزار و خوبی باشم پس چرا نرسیدم، وقتی استاد گفتن هدفی که حس می‌کنی خیلی براش تلاش کردی ولی روند پیشرفتت خیلی کنده و خیلی طولانی شده، دقیقا حس کردم حرفیه که این روزا خیلی به خودم میزنم،،، به خودم میگم هیچی کم نزاشتی پس چرا نرسیدی؟؟؟…

    “و واقعیت اینه که میدونم چرا نرسیدم چون منطقی و فیزیکی خیلی تلاش می‌کنم و چون خیلی خودمو خسته می‌کنم دیگه حوصله تلاش ذهنی ندارم،،،،

    میدونم فایلا خوبه، درسته، گوش می‌کنم اتفاقای خوب میفته، ولی اینقدر با کار فیزیکی خودمو خسته می‌کنم که وقتی واسه کار کردن روی ذهنم و فایل‌ها و دوره ها نمی‌مونه برام،،، آره دلیلش قطعا همینه”

    خدایی که منو خلق کرده یه نیمکره منطقی به من داده یه نیمکره احساسی من باید تعادل رو توی استفاده از مغزم رعایت کنم خب.

    میدونم باور فراوانیم خیلی مشکل داره ولی اینقدر برای رسیدن به پول، فیزیکی کار میکنم که دیگه کار کردن روی ذهنم از یادم میره.

    ماهایی که بالاخره چند ساله با استاد همراه شدیم دیگه می‌دونیم که مشکل از این ذهنِ مشکل از خوده منه مشکل از چیزاییه که باورشون کردم (مسائل غلط، ناجالب و غم‌انگیزی که توی جامعهِ قشرِ پایینه دور و برم دیدم و شنیدم و باور کردم)، من این مسئله رو می‌دونم و خیلی از بچه‌ها هم می‌دونن ولی حتی همین موضوع که بابا مشکل از “ذهن لامصب خودمه” من همین رو باورش نکردم که اگر باور کرده بودم نسبت به کنترل ورودی‌های ذهنم و زندگیم خیلییییی وسواس بیشتری به خرج می‌دادم خیلی عملگرا تر می‌شدم، خیلی کمتر وقتمو پای اهنگ گوش دادن می‌ذاشتم و بجاش فایل گوش میدادم، خیلی کمتر با ادما بحث می‌کردم تا قانعشون کنم که دنیا جای خیلی بهتریه(که البته با اینکارم همیشه فقط خودمو خسته می‌کنم و بعد می‌بینم اصلا حرف زدن با مردم جامعه، این مردمی که الان دور و برم هستن و نمیخوام زندگیم مثل اونا بشه. فقط وقت تلف کردن و هدر دادن انرژی خودمه. چون همه خیلی سفت و سخت پای عقاید خودشون می‌مونن و حر‌ف‌های من ذره ای تاثیری تو زندگیشون نداره).

    من میدونم مشکل از کجاست ولی باور نکردم که واقعا مشکل از همینجاست،،، تنبلی کردم پس می‌تونم بگم تلاشم 90 درصد فیزیکی بوده 10 درصد ذهنی! وقتی حتی 50_50 هم نیست پس من زیادی شورش کردم.

    آره این اسمش تنبلیه وقتی فقط از خودم جسمم منطقم کار می‌کشم و فقط چیزایی که تو زندگی سطح پایینِ دور و برم هست رو می‌بینم و باور میکنم معلومه نتیجه نمیاد، وقتی میخوام زندگیم مثل دور و بریام نباشه می‌تونم حرف نزنم تو بحثاشون مشارکت نکنم واسه قانع کردنشون تلاشی نکنم. بجاش یکم ذهنی کار کنم، فیزیکی بسه بقول استاد قسمت فیزیکی رو ترکوندم گاز رو اینقدر محکم فشار دادم که پام درد گرفته پدال داره میشکنه بعد میگم عه چرا راه نمیفته چرا نتیجه نمیده و با خودم می‌گفتم اگر باید همه تلاشمو بکنم من که دیگه دارم خودمو می‌کُشم دارم به شکل فیزیکی (تو این دنیای مادی) همه تلاشمو می‌کنم پس کجاست اون نتیجه‌ای که میخوام… من ذهنی کار نکردم جوابمم همینه و تمام.

    خدایا شکرت بخاطر این حرف‌هایی که با خودم زدم شکرت بخاطر این جوابهایی که بهم دادی. استاد عزیزم بخاطر داشتن شما و مریم جان توی زندگیم هزاران بار خداروشکر می‌کنم استاد وقتی میگی اگه بنویسی به جواب می‌رسی الان دقیقا همون حسو دارم یه کامنت نوشتم خودم تیکه به تیکه جواب‌ها بهم الهام می‌شد خدا کمکم کنه که همینقدر قشنگ و راحت که جوابا به ذهنم می‌رسه همینقدر راحت هم بتونم عملیشون کنم. خدایا شکرت خدایا ممنونم بخاطر این راه پر خیر و برکتی که جلو روم باز کردی‌. دوستون دارم و خدانگهدار.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  10. -
    مایا قاضی گفته:
    مدت عضویت: 792 روز

    من یک معلم زبانم ولی درآمد آنچنانی ندارم و بعد نه بار امتحان دادن و تلاش کردن دو سال پیش کانون زبان قبول شدم ولی شاگرد خصوصی خیلی کمی دارم که خیلی مرتب و منظم هم نیستن کمی کار کردم رو افکار و باورهام و تمام تمرکزم بود روی درآمد بیشتر که خیلی اتفاقی هدایت شدم به کلاس های بین المللی آنلاین پروسه کانکت شدن من و apply کردن من خیلی طول کشید وبکم لپ تاپ خراب بود یه چهار روز طول کشید درست بشه بعدش مشکل وی پی ان بعدش یکی دوتا مشکل دیگه که بالاخره امروز تونستم دمو بدم امروز دوباره به یک هدفم نرسیدم که یه آزمون آنلاین داشتم که میتونستم دلاری درآمد داشته باشم با اینکه 15 ساله معلم زبانم ولی یه سهل انگاری پیش پا افتاده که آدم خنده اش میگیره فرق have و has که یه بچه راهنمایی هم فک کنم بدونه رو تو آزمون نتونستم از اون شاگرد فرضی اصلاح کنم اصلا متوجه اشتباه اون جمله اش نشدم در صورتی که تو مثال خودم خودم درست استفاده کردم خیلی برام عجیب بود ولی fail شدم و حالا به مدت 6 ماه نمیتونم دوباره دمو بدم

    شوکه شدم که چرا

    اولین سوال بعد از دیدن صفحه fail این بود من که مطمئن بودم من که هرروز شکرگذاری هامو مینویسم منکه هرروز دنبال نقاط مثبت زندگیم هستم چرا چی ترمز منه

    یاد حرفای استاد افتاد اول به خودم دلداری دارم گفتم شاید خدا میخواد من کاسه ام بزرگتر بشه، شاید الان وقتش نیست زمان مناسب نیست

    منم نمیتونم ترمزهای ذهنمو پیدا میکنم هر چی مینویسم و میخونم

    من آدمی ام با اعتماد به نفس بالا یعنی میتونی عدم لیاقت باشه ولی وقتی کلمه لیاقت میاد تو ذهنم حس میکنم من لایقم پس چی میتونه باشه

    ممنون میشم کسی راهنماییم کنه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای: