چرا با وجود تلاش فراوان، به خواستههایم نرسیده ام؟ | قسمت 1 - صفحه 60 (به ترتیب امتیاز)
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری چرا با وجود تلاش فراوان، به خواستههایم نرسیده ام؟ | قسمت 1495MB33 دقیقه
- فایل صوتی چرا با وجود تلاش فراوان، به خواستههایم نرسیده ام؟ | قسمت 161MB31 دقیقه






به نام خدا
استاد عزیز سلام من یک تبعه افغانی در کشور ایران هستم اما من این کشور به دنیا آمده ام با فایل های شما خیلی وقت هست که کار میکنم اما به دلیل اینکه من یک تبعه افغانی هستم و هنوز هم برای گرفتن شناسنامه اقدام کردم اما به من داده نشده نمیتوانم هیچ گونه کاری انجام بدهم حتی نمیتوانم کارت ابر یا سیم کارت اعتباری داشته باشم و این موضوع در ذهنم هست اما مثلاً اهداف دیگری را که هدف گذاری کرده ام که به موضوع مدرک ربطی نداشته رسیده ام مثلاً کم کردن وزن آن هم 34کیلو گرم یا یادگیری یک حرفه خاص مانند صافکاری ماشین یا یادگیری شنا به صورت حرفه ای یا یادگیری زبان انگلیسی به نظر شما آیا شرایطی مانند مدرک مثل شناسنامه در موفقیت من تاثیر میگذارد چون چند بار هم میخواستم دوره های روانشناسی ثروت 1 و 3رو تهیه کنم اما به همین دلیل نداشتن شناسنامه باز از تهیه دوره دلسرد میشدم الا باید چه کاری را انجام بدهم
سوال 1: چه خواسته یا هدفی داشتی یا داری و با اینکه تمام تلاش های ممکن را انجام داده ای اما هنوز به آن نرسیده ای؟
گرفتن شاگرد برای دوره ای که آماده کردم
با توجه به تکاملم
مبلغ کمی گزاشتم
و حتی به بعضیا گفتم نمیخواد مبلغی پرداخت کنید
و حتی به بعضیا هم نگفتم دورم هزینه داره
ولی با این وجود
در این سه چهار ماهی که استارت کارم رو زدم فقط دوتا شاگرد داشتم
که یکیش پول پرداخت کرد
یکیش هم پول نداد و زیاد ارزشی برام قائل نشد
سوال 2: چه افرادی را می شناسی که با وجود تلاش های کمتر،یا به سادگی به همان خواسته رسیده اند یا با وجود تلاش های مشابه با شما، خواسته ی آنها محقق شده است؟ (درباره این موضوع با جزئیات توضیح بده)
استاد عباسمنش عزیزم
با تلاش کمتر از من
اطلاعات مشابه یا حتی کمتر از من
تونسته دوره هاشو به راحتی
در زمان کمتر
با قیمت بالاتر
بدون تبلیغات
بدون هزینه های زیاد
با یک دوربین و حتی ویس ساده
فن بیان معمولی
استفاده نکردن از تیپ خاص
به آدم های بیشتر و ثروتمند بفروشه.
سوال 3: چه باورهای محدود کننده ای (ترمزهای مخفی) را می توانی در ذهن خود شناسایی کنی که فکر می کنی باعث شده که با وجود این همه تلاش، باز هم به آن خواسته ها نرسی؟
اولین ترمزی که همیشه منو درگیر خودش کرده اینه که
مگه میشه اخه به همین راحتی
مگه میشه به همین سادگی
تو نه مدرکی داری
نه تاحالا به کسی فروختی
نه تا حالا اموزش دادی
افراد دیگه اطلاعات بیشتری میزارن
افراد دیگ تعامل بیشتری دارن
افراد دیگه میان جلوی دوربین
تو فقط کمی فالوور داری
ویدیو های معمولی میسازی
حالا کی میاد از اینکارهایی که تو میگی انجام
که یسری ترمز های دیگه هم هست که تمرکز میزارم تا پیداش کنم به کمک سوالات قدرتمند کننده ای مثل با همین شرایط میخوام فروش بیشتری داشته باشم؟ چطور؟
هرموقع بهش برخوردم
میام مینویسم
خدایاشکرت برای قوانین
حالا دیگ میدونم توی زندگیم چیکار باید بکنم……
باسلام و خداقوت
بعد از دیدن این فایل آموزشی،در مورد کارم رفتم تو فکر ک چرا تو بورس بعضی موقع ها خوب کار می کنم و خوب سود می کنم ولی بعضی وقتها خوب کار نمی کنم و با ضرر از معامله میام بیرون
بعد از دیدن فایل آموزشی،نشستم فکر کردم واقعا چرا این اتفاق میفته ک بعضی موقع ها سود و بعضی موقع ها ضرر،کدوم ترمز ها هستن ک دارن ب معامله ضرر می رسونند تا ب این نتیجه رسیدم ک ی سری ترمزها در ذهن من هست ک اون ترمز ها شامل نظرات کاربران در سایتها و گروههای بورسی می باشد ک من هرموقع نشستم نظرات افراد رو در مورد اون سهم خوندم با ضرر میومدم بیرون و هر وقت خودم میشستم تحلیل رو انجام می دادم و با تحلیل خودم معامله رو انجام می دادم و ب نطرات دیگران کاری نداشتم می رفتم تو سود
دقیقا با همین فایل آموزشی ب این نکته رسیدم
آقای عباس منش واقعا دست خدا هستی برای ما،یعنی دمت گرم سلطان
خداقوت
سلام استاد عزیز
شغل من حسابداری هست حدودا 11 سال هست که برای این کار خیلی زمان گذاشتم ولی نتیجه دلخواه خودم و مورد قبول مدیریت مجموعه را هنوز نتوانستم بدست بیاورم که کل ذهنم را درگیر خودش کرده طوری که هم خودم میگم خسته شدم از این همه تلاش و هم مدیریت چندین بار این صحبت را کردند
و دیدم خیلی راحت خیلی ها دارند از این کار پول در میآورند و برای آن خیلی زحمت نمی کشند و سریع کار حسابداری را نتیجه گیری می کنند و همزمان چند کار حسابداری شرکت های مختلف را انجام می دهند
یا امتحان رانندگی که الان حدودا 15 سال هست که دو بار دوره رانندگی را گذراندم ولی با دو بار قبول نشدن دیگه ادامه ندادم
وخیلی ها بار اول هر دو امتحان آیین نامه را قبول شدند
یکی از آنها زنداداشم بود که همین دیروز با بار اول قبول شد آن هم از دوره شما استفاده می کند و فقط گفت به خودم گفتم من باید بار اول قبول شوم
استاد میدونم همین چیز به ذهنمون برمی گردد کل زندگی ما را آن داره رقم می زنند هر وقت که خدا را کنار خودم با تمام وجود حس کردم و ازش خواستم بگو الان چیکار کنم راه حل گذاشته جلوی پای من
ذهنم همیشه با خودش فکر میکند من توانایش را ندارم شاید خنگ باشم که قشنگ تمرکز نمیگذارم که یک کار را به جمع بندی و نتیجه برسانم و همه کارها را ناتمام کنار میگذارم با اینکه تلاش و هزینه و زمان زیادی کردم تا بتوانم این کار را به نتیجه دلخواهم برسونم
ولی مطمئن هستم ذهنم مشکل دارد چون هر بار که کنترلش کردم نتایج عالی بدست آوردم
به نام خدای مهربان و توانا
سلام به همه عزیزانی که اینجا دنبال تلاش برای بهتر بودن برای خودشون و دیگرانند.
سلام به استاد عباس منش و خانم شایسته عزیز.
خیلی تلاش کردم تا بالاخره خودمو مجبور به نوشتن کردم.
سوال 1: آیا برای چیزی خیلی تلاش کردی که بهش نرسیده باشی؟ اصولا آدمیزاد به اون چیزهایی که رسیده توجهی نداره و همش دنبال اون چیزی هست که نداره. اما در مورد این سوال باید بگم چیزایی هست که براش خیلی تلاش کردم و هنوز درگیرشونم. یکی از مهمترینشون عقب بودن همیشگی از قرض و قسط هاست. اگر چه همیشه رعایت می کنیم و ولخرجی نمی کنیم اما باز انگار هی سفرمون کوچیک تر و کوچیک تر میشه. من از حدود 20 سالگی خیلی جدی و مرتب کار کردم و سعی کردم تو زمینه کاری خودم متخصص باشم. اما هر چی گذشت از تخصصم دورتر شدم و درآمدمم هم اونقدر نیست که منو راضی کنه. من آدم نداری نیستم، اما برای کسی که حدود 18 سال هست که داره جدی کار می کنه، داشتن یه خونه و یه پژو 405 مدل 89 داشته ای نیست. انگار این داستان نداشتن و تحت فشار بودن برای خرید همیشه همراهم بوده، تو خونه بچگی که پدرم آدم توانمندی نبود، البته که هیچوقت صحبت از نداشتن نمی کرد. اما من تقریبا یا به زبان یا تو ذهنم دارم میگم بودجمون محدوده، وسعمون به هرید اوننمیرسه، خرید این تو اولویتمون نیست … و گاهی این اقلام، اقلام روزمره زندگی میشن. پس اینطور بگم با اینکه من یه متخصص تو صنعت نفت و گازم و زبانم در سطح 8 آیلتسه و تحصیلات عالی عالی دارم و بسیار سلامت و سرحالم و تو محیط کار هم مورد علاقه و احترام دیگرانم، اما در مورد مسائل مالی درآمد مکفی ندارم.
2- کسانی که با تلاش کمتر به نتیجه بهتر رسیدن؟ آره، زیاد می شناسم، کسانی که برای خودم کار می کردن، کسانی که وقتی من کار می کردم نمی دونستن چطور باید وارد بازار کار شد، کسی که حسرت جایگاه و شغل منو داشت، خلاصه خستن کسانی که باورشون نمیشه من تو این سطح زندگی میکنم. یه دفعه رفتم به مهمونی هم کلاسی های سابقم، جالب اینجاس که همه گفتن چرا با این ماشینت اومدی؟ فهمیدم که من متوهم نیستم، وقتی بقیه دنبال تویوتا لندکروزر برای من میگردن یعنی من یه چیزیم میشه که با این همه توانمندی نتونستم نگران رسیدن حقوقم به انتهای ماه نباشم.
3- باورهای محدود کننده:
راستش قبلا نظر من به این صورت آشنا بود که ادم های خوب پولدار خیلی کمن و پول یکی از اصلی ترین دلایل دور شدن از خداست.
یکی دیگه از باورهام این بود که یه عددی منابع توی دنیا هست، اگر یکی دو تا داره یعنی یه نفر دیگه هیچی نداره. پس پولدار شدن یعنی اینکه سهم بقیه رو بردارم.
ترس نداشتن و کم آوردن همیشه باهام بوده و هنوزم هست.
ولخرجی، یککلمه آشنا توی ذهن منه و من نمی تونم برای خودم، مخصوصا برای خودم، خوب پول خرج کنم، چون همیشه می گم خرج های مهمتری هستن. خونوادمم همش دعوت به ملاحظه و خوب خرج کردن می کنم. گاهی حق دارم، اما گاهی هم منشأش ترسه.
پول که دستم باشه سریع خرجش می کنم، از قرض دادن و بخشیدن به یقیه تا خرید هله هوله و چیزای بیخود.
اگه بگن یه کار ساده ای هست که پول توشه من باور نمی کنم، میگم اگه اینطوری بود که همه انجام می دادن، حتما یه جای کار میلنگه!!!
خلاصه اینجوریاست اوضاع من.
من سال ها می خواستم مهاجرت کنم، اما این دفعه تصمیم محکم گرفتم، باور کردم که میرم و رفتم. حتی خانمم می گفت هنوز هیچی معلوم نیست کا زندگیمونو فروختیم، اگه ویزامون نیاد چی؟ ولی من می گفتم این دفعه هر طور شده میریم، حتی اگه لازم باشه حای دیگه میریم، و خدا رو شکر شد و الان دو ماهه انگلیسیم. اما از بدو ورود دوباره موضوعات مالی جلو لذت بردن از زندگی در این رؤیا رو ازم گرفته…
من دوره 12 قدم رو هم تا قدم 10 با تعهد دنبال کردم. قبل از شروع دوره مسائل باورنکردنی ای پیش اومد برامون که زندگیمونو متحول کرد و به موازات هم داشتن ما رو جلو می بردن. اول با معجزه شکر گزاری شروع کردم، روزای اول خیلی سخت بود، بعدش اما عجیب بود برام که چطور من این همه دلیل برای شکرگزاری رو نمی دیدم، بعدش یه معلم قرآن خودش پیدا شد و به ما پیشنهاد داد قرآن رو موضوعی بخونیم و هفته ای چند جلسه 4-5 ساعته میومد خونمون و ما رو به معنای واقعی برد فضا!!! یعنی من چنان آرامش و شجاعتی در وجودم داشتم که هیچ وقت حتی نمی تونم توصیفش کنم، بعد قدم اول دوره رو خریدیم (اکر چه برامون خیلی گرون بود) و شروع کردم به شنیدن مطالب استاد، البته که برام هنوزم سخته ایشون رو استاد خطاب کنم، اوایل که شدیدا مخالفشون بودم. جول اوستین گوش میکردم و برام جالب بود که انگار همه دارن یه چیز رو میگن و هی یاد اون آیه قرآن میفتادم که میگفت: لا تبدیل لکلمات الله. یه شرایط عجیبی تو زندگیمون شد که همه چی به صورت معجزه واری پیش می رفت، من از یه شغل دولتی استعفا کردم و رفتیم برای ادامه زندگی رامسر. لحظه لحظه زندگی شبیه رویا شده بود. این داستان حدود 14 ماه ادامه داشت و بی نظیر بود. ما هر روز صبح بدون استثنا تمام این مدت رو، زیر برف یا بارون، سرد یا گرم، ابری یا صاف، صبح به صبح می رفتیم و طلوع خورشید رو می دیدیم، گاهی نیم ساعت می رفتیم تا به محل مناسب برسیم و هر روز اونجا با الله تجدید میثاق میکردیم و دعا می کردیم و …
نماز کهمیخوندم با عشق بود و انگار واقعا هر کلمه رو که میگفتم حسش می کردم.همه کارهای ما رو راه می نداختن و تمام تلاششون رو می کردن که به ما خوش بگذره، انگار همه برای ما کار می کردن. البته که تو اون مدت یعنی از ماه 4 تا ماه 7و 8 پول هم به شکل باورنکردنی به زندگیمون میومد، به طور عجیبی از معاملاتی که در بازار کریپتو و فارکس می کردیم سود میگرفتیم و مشت مشت به آدما پول می دادیم. دوباره تاکید میکنم از ماه 4، یعنی از اول نبود، تا آخرشم نبود، یه برهه، قبلش معاملات من ضرر بود، بعدشم ضرر.
از یه جایی نمی دونم چی شد که ورق برگشت، درآمد صفر شد و شروع کردیم از سرمایه خوردن، ترس ها یکی یکی اومدن…تا اونجا که رامسر رو ترک کردیم و من دوباره برگشتم سر کار اولم.
الان دو سال ازون وقت میگذره و من همچنان بهت زده ام که چی شد؟؟؟
یه تکیه کلام جالبی آقای عباس منش داره که میگه اگه یه دفعه تونستی از یه راهی موفق بشی با همون کار دوباره هم می تونی موفق بشی. اما نمی دونم چرا نمی تونم ترس هامو بذارم کنار و و متمرکز و متعهد بمونم.
البته که تغییرات یواش یواش شکل میگیرن و آدم متوجه نمیشه، شاید یه دوره جدید شروع شده و من هنوز ازش بی خبرم.
براتون و برای خودم از الله توانا خیر و عاقبت بخیری و ثروت زیاد و استقلال از غیر در دنیا و آخرت می خوام.
ممنون برای این فضا و وقت تک تک شما.
سلام دوست عزیز بازم بصورت قبل با جدیت برو سراغ قرآن وبا حس عالی نمازت رو بخون
وتمرکز کن روی شکر گزاری وداشته هات
باز به خدا اعتماد کن ونترس وبا قدرت جلو برو ، باز هم زمان گلدین تایم بیدار شو وباخدا رازو نیاز کن وبه دیدن طلوع خورشید برو
وبالاخره الان هم خیلی چیزا از استاد یادگرفتی اونا روعملی کن
شما خیلی توانمند وبااستعدادین وبسیار شجاع وجسور
شما با این همه توانای لایق بهترینها هستین وحتما موفق میشید ، درپناه الله یکتا باشید
سلام و روز بخیر خدمت همه عزیزان و گروه صمیمی عباسمنش
ضمن تشکر از استاد و خانم شایسته جهت تهیه این فایل
طبق سوالی که خود استاد مطرح کردن میخوام در مورد تجربه خودم با شما صحبت کنم صحبتهام شاید براتون تلخ باشه ولی خواستم بگم شاید باعث کمک شاید کمتر کسی چسدا شه اینقدر ناکامی رو در رسیدن به اهدافش تجربه کرده باشه و خودم هم خجالت میکشم از اینکه چرا حداقل به یک هدف تا الان دست پیدا نکردم اونم بعد بیشتر از 30 سال تلاش
من از همون ماه های اول که سایت عباسمنش شکل گرفت سال 93 با استاد آشنا شدم ولی در کل از زمانی که خودم رو شناختم در زمینه موفقیت و خوشبختی مطالعه میکردم شاید از سن 25 سالگی و حتی 20 سالگی تا الان که 51 ساله هستم قبل آشنایی با استاد دهها کتاب در زمینه موفقیت شخصی خونده بودم دوره و سی دی از اساتید مختلف داشتم مثل آقای حلت آقای آزمندیان و همایوننژاد سادات اعلایی سهیل رضایی علیرضا شیری، عرشیانفر و….
یادمه از اولین شماره های مجله موفقیت رو میخریدم و تا چند سال مشتری پرو پا قرص اون بودم جوری که اولین ساعت انتشار مجله اون رو می میخریدم و حتی دخترم رو هم مشتری موفقیت نوجوان گرده بودم و دخترم در کارگاههای اون شرکت میکرد و چند جایزه هم گرفت .تازه مجله رو که میخوندم اسم اساتیدی رو که مصاحبه با اونها شده بود رو در گوگل سرچمیکردم و کارهای اونها رو دنبال میکردم. به دلیل مسایل زندگیم یه دوره چند ساله در دوره های 12 قدم شرکت کردم تا خودشناسی خوبی پیدا کنم و بتونم همسر سابقم رو ببخشم یادمه در چله زمستون در برف و یخبندون میرفتم سوهانک تا جلساتم رو ادامه بدم
بارها طلا فروختم از لباسم زدم تا در دوره شرکت کنم
یادمه برای انجام تمریناتم اگه لازم میشد شبها از خواب و استراحتممیزدم از مسافرت میزدم
کاش میشد براتون بگم چه تلاشها چه رنجها چه هزینه ها چه انتظاراتی رو در طی این حدود 30 سال صرف کزدم ،کاش میشد به همه شما عزیزان بگم که چقدر الان تو دلم حسرت و غم و یاس خونه کرده از تمام تلاشهایی که نتایج دلخواهم رو ندادند
هر کسی تو این دنیا من رو میشناسه بعد یه مدت کوتاه من رو انسان با اراده و پرتلاشی می بینه و به زبان هم میگوید
من بارها چله گرفتم بارها دوره و کارگاه ثبت نام کردم
چه کتابها که نخوندم و چه مقاله هایی که به زبان انگلیسی و فارسی دنبال نکردم
من روزهایی که با استاد آشنا شدم یادمه با چه ذوقی مطالب رایگان از کتاب گرفته تا فایلهای صوتی و تصویری رو دانلود میکردم و ساعتها استفاده میکردم و یاداشت برداری میکردم .چه فایلهایی با صدای خودم ضبط میکردم و ساعتها گوش میدادم
یادم نمیاد در این حدود 30 ساااااااااااال ماهی بدون مطالعه ،روزی بدون تلاش سپری شده باشه.
ولی اون الگوی ثابت و تکراری من بعد تلاشهایی که میکردم این بود:
در شروع هر دوره یا شروع مطالعه هر کتاب یا هر چیزی که به دیگران جواب داده بود من اولش تغییراتی رو حس میکردم ،یه کم حس و انگیزه و روحیه ام بهتر میشد و یه تغییرات کوچکی رو هم میدیدم ولی به محض وقوع این تغییرات یک دلشوره و نگرانی و اضطراب وحشتناک سراغم می آمد و مدام گفتگوهای ذهنی منفی در ذهنم شکل می گرفت که گاهی ضربان قلبم رو از شدت تندی حس میگردم یعنی به شدت در درونم مقاومت ایجاد می شد که این مقاومت تمامش مقاومت در مقابل حس خوب و حال خوب بود. اوایل جنس این مقاومت رو نمی شناختم و گول میخوردم و این دلشوره و نگرانی ها من رو با خودش میبرد و مدتی از هدفم دور میشدم و تمرینات رو کتار میگذاشتم ولی بعدها فهمیدم که این دلشوره و اضطرابها به دلیل مقاومتهای درونی من هست و من باید صبور باشم و ادامه بدم. خوب من هم سعیم رو کردم .به عنوان مثال در یک دوره ای ثبت نام کردم که سال 98 برای یک ترمش یک میلیون هشت صد تومن دادم با پشتیبانی کامل و کارگاه حضوری و انصافا دوره خوبی بود .ولی بعد دو سه هفته که از دوره گذشت چنان بی قرار شده بودم که هر روز صبح با دلشوره از خواب بیدار میشدم و همه اش متتظر یک اتفاق بد بودم .هنه اش فکر میکردم اگه من به تمرینات مَشغول باشم و به مسایل روزمره زندگی فکر نکنم هر لحظه دچار ضررهای مالی و غیر مالی میشم و یه دفعه همه خوشی ها از بین میره و من متضرر میشم
وقتی به پشتیبانم میگفتم میگفت اینها مقاومت ذهن توست و میخواد تو رو به گذشته برگردونه صبر کن دوام بیار و….
من هم سعی کردم ولی یه روز در زمینه یکی از کارهام یه تصمیماشتباه گرفتم و چنان بلایی سرم اومد که تا چند هفته کارم گریه بود و افسوس و خجالت و این شد که دیگه جر ات نکردم ادامه بدم و دوره رو رها کردم.
این الگو بارها در زمدگی من تکرار شده یعنی تا حال من خوب میشه و میخواد تغییرلتی بنیادی شروع بشه یه شیطانی در درون من غوغا میکنه و همه چیز بدتر از قبل میشه و بعد من مجبورم دوباره جون بکنم تا اوضاع رو به روز اول برگردونم
.الان مدت یکی دو ساله که دیگه از تغییر کردن می ترسم از رسیدن به اهدافم مایوس شدم الان کارم شده به اهدافم فقط فکر کنم و حسرت و خشم در درونم بیشتر بشه و وجودمپر بشه از کیته و نفرت از مادر و پدرم که چرا با من این کار رو کردن
من بچه اول یک ازدواج پر از دعوا و تشنج بودم خاتواده ای که هفته ای چند بار کتک و کتک کاری و فحاشی و توهین و تحقیر داشتیم پدر و مادرم همیشه همدیگرو تهدید به طلاق میکردند و من همیشه در ترس از بی خانمانی و بدبختی زندگی کردم
مادرم در حدی کتکم میزد که بدنم به خون بیفته تا دلش خنک شه تا حدی من رو تحقیر و مسخره میکرد که با خاک یکی بشم
هزار بار هر دو اونها رو بخشیدم ولی وقتی حسرتهام تموم نمیشه وقتی به یک هدف مالی هنوز نرسیدم باز دوباره نسبت به اونها خشم میگیرم.
من خیلی به ترمزهام فکر کردم من باورهای متفی زیادی داشتم و دارم من عزت نفس و اعتماد به نفس افتضاحی داشتم خوب در این مدت در این زمینه ها کمی بهتر شدم .عقده های کمتری دارم آرامشم بیشتر شده ولی اعتراف میکنم که به هیچ یک از اهدافی که روی کاغذ نوشتم دست پیدا نکردم.
مساله اصلی من این هست من در اعماق وجودم به نرسیدن و ناکامی عادت کردم.من عادت کردم در کمبود زندگی کنم همیشه در فشار و سختی باشم و اعتراف میکنم که نتوانستم این الگو رو تغییر بدم
دیگه الان اونقدر برای داشتن بعضی چیزها دیر شده که دیگه حس تلاش کردن رو هم ندارم الان تفریح شده غذا خوردن
در کل من هر چی رو واقعا بخوام یعنی دوست داشته باشم بهش برسم رو بهش نمیرسم یعنی هر چیزی که داشتنش در زندگی من تغییر بزرگی ایجاد میکنه رو بهش نمی رسم
تغییرات زندگی من خیلی لاک پشتی و کوچیک هست و البته با تلاش و انرژی زیاد
سلام به بنده برگزیده خداوند
با توجه به محیطی که در ان زندگی کرده اید و دوران کودکی و نوجوانی خود را در آن پشت سر گذاشته اید شما بزرگترین رسالت زندگیتان، را در مورد فرزند دختر خودتان به سرانجام رسانیده اید
همین که مشکلات دوران کودکیتان را بر سر فرزندتان خالی نکرده اید و او را رهرو مسیر موفقیت قرار داده اید جای سپاس و شکرگذاری دارد
و اما در مورد مشکل خودتان
بنده اینطور استنباط کردم که
ذهن شما در طول سالیان متمادی مانند یک انبار بزرگ در حال جمع آوری دوره ها و کثرت اطلاعات بوده و با هر شکستی در رسیدن به اهداف، همزمان دوره ها و مقالات موفقیت برای شما روند افزایشی داشته است
پیشنهاد من به شما اینه که
تمام کتب و مجلات و سی دی ها دوره ها و هر چیزی که کلا به موفقیت مربوط هست رو از زندگی خودتون بیرون بریزید حتی دوره های استاد عباسمنش رو
همزمان سعی کنید از تمام شبکه های اجتماعی و اخبار و تلویزیون هم فاصله بگیرید
شما به یک دگردیسی کامل نیاز دارید
به نظر من این فاصله اونقدر باید باشه که بتونه یک پاکسازی کامل ذهنی رو از انبوه اطلاعات برای شما رقم بزنه
سعی کنید در طول این مدت فقط به طبیعت نگاه کنید و از طبیعت الهام بگیرید
بعد از حدود چهار تا پنج ماه از شروع این وضعیت ، آروم آروم فقط شروع کنید به کار کردن بر روی احساس خوب
فقط و فقط احساس خوب
اصلا و ابدا هم از دوره هیچ کسی یا هیچ کتابی استفاده نکنید
سعی کنید پاسخ ها و مسیر رسیدن به یک احساس خوب رو فقط از طریق ذهنتون و الهامات طبیعت و خداوند بدست بیارید
زمانی که بعد از گذشت حداقل یک سال توانستید که احساس خوب را برای خودتان تثبیت کنید آنگاه شروع به هدف گذاری های کوچک اهداف مالی بکنید
فراموش نکنید که شما دچار یک دگردیسی شده اید و اصلا و ابدا بل مسیر گذشته باز نگردید ..
سلام میکنم به استاد عزیز ودوست داشتنی وهمه دوستان.
منم تجربه این رو داشتم که هرچقدر تلاش کردم نرسیده بودم به خواستم.گفتم بیام تجربه خودم با دوستان به اشتراک بزارم قبل از اشنایی با استاد من میخواستم یک ماشین پژو در حد مدل 90 بخرم اون موقع 70 80 تومن میشد بخری ولی به خاطر شرک وباورهای مخرب نخریدم تا قیمت ها کشید بالا من دزفول بودم وتا یک مدت میگفتم ماشین های اینجا بدرد نمیخورن توگرما همه داغون هستن اگر هم ماشینی شانسی خوب باشه قیمت بالا میگن میرم اصفهام اونجا همه ماشین ها خوبن خوب کی بریم فردا فردا چی شد. منصرف میشدم اگه بخوام برم اصفهان اینقد باید کرایه بدم اگه گریم نیا چی توی برنامه دیوار هم اگر پیدا میکردم ی قیمت زده بود من هم قیمت مد نظرم میگفتم بعد که اون فرد قبول میکرد میگفتم اگه ماشینش سالم بود ایقدر کم نمی کرد همینجوی ادامه میدادیم تا ماشین کشید بالا بعد دیگه نمی گفتم اصفها میگفتم خوب الان که دیگه گرون شد چکار کنم بیام برم ی ماشین دیگه بخرم البته هدف این بود که ماشین بخرم برم مسافر کشی قبلش خودم کارگری میکردم برای دیگران ی پولی امد توی دستم این ایده امد که برم مسافر کشی توی جاده بعد که ماشین قیمتش رفت بالااین ایده امد که ی وانت مدل 84 بخرم از 90 امد وانت 84 بازم اگر میخریدم خوب بود اما نخریدم ادامه برم میوه فروشی دورگردی خوب دوباره چی شد همون اتفاقات میرفتم حتا تا پای ماملع بعد یا سرقیمت یا خرج جزعی داشت به توافق نمی رسیدیم به صورت خلاصه گفتم اما فکرکنم من یک سال همیجوی دنبالم ماشین بودم واخرش هم همه پولی که داشتم به خاطر حماقت وحرص وتمع وترس از این که دارن تموم میشن وباید ی کاری کنم یکدفعه پول خوب دستم بیاد یک ماشین خوب بخرم و…همه پول از دستم رفت رسیدم به جایی که نون هم نداشتم بخورم ویک کار احمقانه دیگه که انجام دادم این بود که من حتی تا زمانی که یک ملیون توی حسابم داشتم سر کار نرفتم بخور بخواب ومیگفتم خدا بزرگه،
در پناه الله شاد سلامت وموفق پیروز باشید،
سلام استاد عزیزم
روزی نیس که خدارو بابت وجود شما تو زندگیم شکر نکنم واقعا اغراق نمیکنم هر روز شاکر وجود شمام.
خداروشکر خداروشکر خداروشکر
من اگه بدترین حالت روحی ممکن هم باشم فقط کافیه یه فایل از شمارو گوش کنم معجزه میکنه معجزه.
بس که اصل رو میگید و به حاشیه نمیپردازید.
جواب سوال اول
من یه نمونه بارز کسی هستم که دوسال و نیم پیش یه هدفی رو انتخاب کردم ،کسب و کار خودم رو راه انداختم حقیقتا همه ی تلاش خودم رو کردم
تلاشی که واقعا اطرافیانم رو انگشت به دهن کرد چون من هیچ وقت برای هیچ چیزی اینجوری و به مدت طولانی تلاش نکرده بودم ،هیچ وقت.
بعد از اینکه تلاشم مرز دوسال رو رد کرد و نتیجه اصلا چیزی نیس که من بخوام ( از دید کمال گرایی نگاه نمیکنما واقعا نتیجه در برابر تلاش هیییییچه ،ارزش اینهمه تلاش رو نداره)
من واقعا به فکر فرو رفتم ،که چرا من واقعا به ثروت نمیرسم؟
اصلا جنبه مادی قضیه برام مطرح نیستا من حتی رشد صعودی هم ندارم که دلم خوش باشه .مدام درجا میزنم ،همش چالش های مختلف سر راهم قرار میگیره تا یکی رو حل میکنم بعدی سبز میشه.
خسته نشدم ولی درموندم ،خیلی درمونده.
پاسخ به سوال دوم
توی اطرافیانم کسی رو سراغ ندارم که کمتر از من تلاش کرده باشه ولی به نتیجه های بهتری رسیده باشه اما همکارام رو زیاد سراغ دارم
نمیگم تلاششون کمتر بوده ولی تو زمان خیلی کمتری چندین برابر من نتیجه گرفتن.
شاید من خیلی جاها خیلی اصولی تر و حرفه ای تر هم بوده باشم ولی دریغ از نتیجه.
واقعا درک میکنم این جمله رو مه پات روگاز باشه ولی از اونور رو ترمز باشه یعنی چی
با عمق وجودم زندگیش کردم این دو سال و نیم
پاسخ به سوال سوم
همونطور که خودتون بارها گفتین تمرکز ذهنی خیلی سخته من فقط پنج دیقه متمرکز شدم این باگ هارو یافتم خدامیدونه بیشتر تمرکز کنم چه باور هایی پیدا میکنم
باور های مخرب من درمورد ثروت
باید سال ها کار کرد تا پله پله رشد کرد بایکسال و دوسال نمیشه
مخصوص اوایل کار باید شبانه روز کار کرد
من چون بچه دارم و کلی باید کارهای خونه رو انجام بدم زمان کمی میمونه واسه کارم بخاطر همین من نمیتونم رشد خوبی داشته باشم
من بدن ضعیفی دارم توانایی جسمی کمی دارم نمیتونم اونجور که باید روی کارم متمرکز باشم بخاطر همین نمیتونم موفق بشم
وقتی روی کارم متمرکز میشم قاعدتا باید یکم از بچه بزنم واین همش باعث افکار منفی و عذاب وجدان میشه که من مادر خوبی نیستم
فکر میکنم اول از همه باید رو خداشناسی کار کنم و اینکه اولین تلاشم برای رسیدن به ثروته اصلا پسندیده نیس
سلام دوستان
بالاخره تونستم عکس پروفایلم رو عوض کنم . اولش یکم مردد بودم که عکس خودم رو بزارم وگفتم بزار امتحان کنم . یه چند روزی درگیر بودم و کلا نت وصل نمیشد و من دیگه گفتم باید هرطور شده عکس خودمو بزارم . ولش کردم یه چند روز بعد اومدم دیدم نت وصل شد و سایت اومد بالا و عکس خودمو گذاشتم و بابتش هم خوشحالم . کلا عاشق طبیعتم . جنگل ، بیابون و کوهای سنگلاخ …. عاشق همشونم . واسه رفتن فقط کفشای پام مال خودم بود. عینک و لباس و دستمال گردن و همه چی رو عمم بهم داد . دستش درد نکنه . یه کوه نورد حرفه ایه. واقعا ارامش و سادگی طبیعت زیباس. نگاه سنگ ها میکنی و اوناهم اروم و بی صدا فقط نگاه میکنن . واقعا بی نظیره .تا چشم کار میکنه سنگه و همه چیز ارامش خاصی داره . این مال همدانه اگه اشتباه نکنم . واقعا زیبا بود .
من سعی میکنم تمرکزم رو روزیبایی ها بزارم و حتی اگه تا یه جایی میرم به زیبایی های تو شهر دقت کنم . و خیلی راحت تو یه کتابخونه نزدیک دریا و یه شهر خیلی سر سبز درس میخونم . به شخصه عاشق هوای ابری و باروونی ام . علاقه خاصی دارم به مه و ابر اینا . و برام هم خیلی جالبه که تو پر باران ترین شهر ایران زندگی میکنم . واقعا عالیه .
و بتازگی هم مادرم میخواد با یه گروه به کوه نوردی بره و به من هم گفت که عضو گروه بشم و اتفاقا گفت دوستم هم شرکت میکنه . ( اینا رو به خودم یاد اوری میکنم چون تا همین پارسال باورم این بو که همین مادر دلیل تمام مشکلاتمه و هیچ وقت نمیزاره کاری رو کهدوس دارم انجام بدم و الان داره خودش منو تشویق به عضویت تو گروه طبیعت گردی میکنه فقط چون میدونه عاشق طبیعتم. هر وقت تلویزیون صحنه ای از طبیعت بزاره میخکوبش میشم . فقط بخاطر همین از روی عشق ازم خواست که منهم بیام ).
یکی از مسایلی هم که داشتم روش کار میکردم ایجاد یه رابطه عاشقانه بود . برام خیلی دور از دسترس بود . بنا به دلایل زیادی مثلا با خودم میگفتم حالا من فقط دهن باز میکنم و خانواده مخالفت . ولی چند وقت پیش با پدرم داشتم صحبت میکردم گفت دیگه داری دانشگاه میری باید کمکم فکر زن گرفتن باشی . با خنده گفت . و حتی در باره این موضوع با مادرم صحبت کردم خیلی راحت و منطقی . مادرم به همه میگه باید ازدواج فامیلی بکنید . چیزی که باب میل من نیست و برای من خود طرف مهمه . و مادرم هم هروقت صحبت از من میشه میگه تو نه ، تو باید بری یکی همسطح خودت انتخاب کنی . دقیقا همونطور که خودم میخوام به همین راحتی . و کلا مادرم هم مخالف ازدواج من نیست و میگه باید شرایطت مناسب بشه . من هم موافقم و مطمعنم وقتی فرد مناسب سر راهم قرار بگیره دلیل نداره خانوادم مخالفت کنن و اون ها هم عاشق همچین دختری میشن . اتفاقا جلسه قبل کلاسم قرار شد که بخاطر کم شدن نفرات کلاس دختر ها و پسر ها قاطی بشه و من اینو به عنوان یه نشونه میبینم. و خیلی راحت هم اومدن اینو برا مادرم تعریف کنم تا بخودم یاد اوری کنم اگر باور هات درست باشه همه چیز جور میشه و اتفاقا کلا اگر رو راست باشی خانواده باهات مخالفت نمیکنن . و یه چیز دیگه هم در باره اون کلاس من وقتی وارد اون کلاس شدم خیلی ضعیف بودم ولی الان با اقتدار دو بار پشت سرهم بهترین درصد رو تو ازمون اوردم.
و اما جواب به سوالات فایل
سوال 1: چه خواسته یا هدفی داشتی یا داری و با اینکه تمام تلاش های ممکن را انجام داده ای اما هنوز به آن نرسیده ای؟
میخوام با هدفی شروع کنم که کلا چند ساله تماما زندگی منو تحت تاثیر قرار داده و با سر کار داشتن باهاش و حل کردن جنبه های مختلفش من خیلی بزرگ تر شدم . خییییییییللللللللیییییی
من سال اول که کنکور میدادم سال 1400 بود . کلا تا قبل اون من هدفی نداشتم . و درس میخوندم چون بهم گفته بودن . البته چرا من تا اینجا اومده بودم ، تاپای کنکور و همیشه جز دانش اموز های برتر بودم ؟ خیلی سادس چون درسی رو که میخوندم دوس داشتم . و حتی گه گزاری مادرم دایرهالمعارف تصویری مربوط به درسم رو برام میاورد و من با علاقه میخوندم . فقط نمیدونستم چکاری رو در اینده دوس دارم انجام بدم . بهم چیزی رو تلقین کردن ولی موردعلاقم نبود و واقعا نتونستم اون شغل رو رویای خودم بدونم . پس به سادگی چون به درسم علاقه داشتم این همه سال خوندمش ولی حتی نتونستم برای فقط این مدت کوتاه خودم رو تو اون شغل بیبینم .
همیشه جزو دانش اموزای برتر بودم و حتی تو ازمون ورودی مدرسه نمونه دولتی امتیازی تقریبا دوبرابر نفر قبلیم داشتم . چیز عجیبی بود اصلا تعداد ارقام امتیازم از همه بیشتر بودو پر از 9 بود. ولی به سادگی به خودم گفتم مگه میشه؟ حتما دستگاه خرابه . همیشه هر کس ازم تعریف میکرد از زیرش در میرفتم و قبول نمیکردم . همیشه خودمو جز دانش اموزای ضعیف کلاس میدونستم . یا حد اقل متوسط . یه دفعه تعجب کردم که شنیدم قوی ترین داش اموزای مدرسه منو رقیب خودشون میدونن.
همیشه با بی حوصلگی امتحان میدادم و خیلی با عجله و همیشه خیلی الکی 19.5 یا 19.75 میگرفتم و برام جالبه خودم با همین راحت تر بودم . همیشه هر وقت حرف از خلاقیت بود و معلم سوالی رو برای اولین بار مطرح میکرد و من جواب میدادم . و معلم کلی تعجب میکرد . یکبار گفت اصلا غیر ممکنه اینو تو جواب داده باشی . اصلا ممکن نیست . قشنگ چشمای گردش تو ذهنمه . یکبار از بس هیچ کس نمی تونست جواب بده و فقط من جواب میدادم معلم اعصابش خورد شد و گفت به جز بیرانوند کی بلده . شانس اوردم بیرونم نکرد . ( استیکر خنده از اون بلنداش )
یکبار دبستانی که بودم معلم درسی رو میداد و فک کنم تقارن بود . خب تقارن قابل درکه و ذهنیه . من مفهومشو فهمیده بودم . کلاس اول یا دوم بودم . تهش فک کنم سوم . معلم یه شکلی که یکم پیچیده بود رو اشتباه کشید و من اومدم و کلی توضیح دادم که اینطوری نیست باید اونطوری بکشی . اولش قبول نکرد و همونطور درس داد ولی یکم بعدش متوجه اشتباهش شد و واقعا براش جالب بود که من تونستم این ایرادو پیدا کنم . معلم کلاس اولم بهم گفت تو خسته نمیشی این چیزای تکراری رو تو کلاس یاد میگیری؟
حالا این شاگرد میاد دوره دوم متوسطه و این کمبود اعتماد بنفس کار دستش میده . نمرات نسبت به قبل خیلی ضعیف شد ولی همیشه خودم رو با ضعیف تر هام مقایسه میکردم . از یجایی به بعد تو درسم هم کم کاری میردم و افت هم داشتم ولی در مجموع با یه 18 یا 19 که با کلی ارفاق بود رد میکردم . در حالی که میفهمیدم تسلطم خیلی از قبل کم تره .
سال اخر جایی بود که با استاد اشنا شدم و با خودم فک میکردم میخوام چکاره بشم . علاقه من چیه ؟ تا اون موقع تحت تاثیر دوستام دید بدی نسبت به درس و مدرسه پیدا کرده بودم و کلا دیگه فراری بودم از درس . البته بخاطر هوش بالام نمراتم همیشه خوب بود ولی خودم میفهمیدم خیلی افت کردم . سال اخر قبل از کنکور دیگه کاملا الکی درس میخوندم . باورم این بود که میخوام کاری که مورد علاقم بود رو ادامه بدم. فقط پای کتاب وقت میگذروندم . رتبه کنکورم اومد و کسی که همه ازش انتظار بهترین هارو داشتن ازهمون بچگی یه رتبه خیلی معمولی و پایین اورد . موقع انتخاب رشته هم با خانوادم بشدت بحثم شد که شما نمیزارید به سمت علاقم برم و کلا همه چی در به داغون . داشتن یه رشته زوری برام انتخاب میکردن و من که تازه اول استفاده از فایلای استاد بودم . همشو جمع کردم و گفتم دیگه تموم شد . من همون تابستون هم به علاقم که اهنگسازی بود خواستم بپردازم که خانوادم همش میگفتن تا کی میخوای بازی کنی برو یکار پیدا کن و منو به زور فرستادن سر یکاری . کلا تقریبا بریده بودم . هر وقت بهش فکر میکردم نفسم بند میومد و خفه میشدم . یه کاری بود که از صبح تا شب بیرون بودم . نتیجه اومد و من هیچ کدوم از رشته هایی روکه برام انتخاب کرده بودن نیاوردم . خیلی حالم بد بود . سعی کردم خودمو کنترل کنم . و خانواده هم کمکم کردن .راستی اینو بگم که تو کنکور 1400 شیمی رو 2 درصد زدم. سال 1401 هم نشستم خوندم . ولی با وضعی خیلی بهتر . رابطم با خانوادم خیلی بهتر شده بود . ولی هنوز فکر میکردم درس میخونم چون مجبورم و علاقه ای به جاییکه هستم ندارم . سال 1401 همه چیز بهتر شد . ولی باز قبول نشدم و تماما تو ذهنم این بود چرا این شرایط اجباری تموم نمیشه و پای کتاب بودم ولی فکرم پیش گیتارم بود . سال 1401 رفتم برای انتخاب رشته . قبلش هم بار ها قصد توقف داشتم و خانواده موافقت کردن ولی هی من دوباره بر میگشتم . هی شرایط درس نخوندم جورمیشد ولی شرایط جوری پیش میرفت که کار درست موندنم بود . دیگه اون اواخر اصلا چیزی به عنوان فشار اجبار خانواده رو احساس نمیکردم و تماما خودم مونده بودم . ولی باز نمیدونستم که از روی ترس موندم یا هدایت الهی و تمام مشکلاتم هم زمانی حل میشه که من تکلیفم رو با خودم معلوم کنم .
سال 1401 رفتم برای انتخاب رشته با خانواده و همه چیز خوب بود . بحث انتخاب رشته سال 1400 من با خانواده فقط بخاطر ترس ازموندن بود و فقط رشته ای رو انتخاب کردم که با خانواده مخالفت کنم و ، اون ترس ها ، اون فاجعه رو برام رقم زد .
من انتخاب رشته کردم و برای واردکردن پیش یکنفر رفتیم . تا نمرات منو دید گفت بمون و اینا و فلان. من که نمیدونستم از دانشگاه چی میخوام . فقط دوست داشتم ازاد باشم و اهنگ بسازم . واقعا نمیدونم چرا همش حسی به من میگفت بمون . من موندم برای کنکور 1402. و کلا این تو ذهنم بود یکبار بیام بیبینم اصلا چرا هرکاری میکنم هدایت میشم به این مسیر و رفتن به دانشگاه . من رشتم تجربیه و همه بمن میگن بیا رشته های مربوط به بیمارستان برو . که من کلا علاقه ای نداشتم . تا اون موقع خیلی رو خودم کار کرده بودم و روابطم با خانوادم خیی بهتر شده بود و کلا حالم خوب بود فقط نمیدونستم میخوام برم دانشگاه یا نه و چرا همش هدایت میشم له این مسیر . یکبار باخودم اومدم بنویسم و تکلیفمو معلوم کنم . این خودش پروسه ای بود که من چکیده نوشته هامو میارم. اول به این ایمان رسیدم که موندنم هدایت خداونده و مسیولیت انتخابمو به عهده گرفتم و هیچ تقصیری رو گردن خانواده ننداختم . چون خانواده خیلی قبل تر انتخاب رو به عهده خودم گذاشته بودن . و فقط هدایت خداوند بود که من تو این مسیر بمونم . بعد با خودم گفتم چرا من این چند سال رو به مدت خیلی زیادی درس خوندم . خیلی سادس چون از درسی که می خوندم لذت میبردم فقط دربارهاینده شغلیم مطمعن نبودم و نمی خواستم تو بیمارستان باشم . و همین دو دلی باعث شد یه ترسی از قبولی تو وجودم باشه و اصلاخودم نخوام رتبه خوبی بیارم . اومدم گفتم به چی علاقه دارم . من گفت به درسی که میخونم علاقه دارم و عاشق درس زیست هستم و کلا به چگونگی کارکرد بدن انسان خیلی علاقه دارم . پس رشته پزشکی رو انتخاب میکنم و براش تلاش میکنم . به دانشگاه خواستم برم چون احساس میکردم خدا هدایتم میکنه و رشته پزشکی رو انتخاب کردم چون در ادامه خیلی گسترده میشه و به علاقم به زیست مربوط میشه . و کلی دلیل دیگه که خواستم برم دانشگاه رو نوشتم و تصمیم گرفتم با انگیزه بخونم . خیلی همه چیز عالی بود . بشدت تو درسام پیشرفت کردم چون تکلیفمو با خودم معلوم کردم . اگه قراره برم دانشگاه برای خودم اولویت تعیین میکنم و تمرکزمو رو درسام میزارم . سال 1400 با مادرم بحثم شد و گفت دیگه حق نداری اهنگ بزنی و کلا همه چیز برام بی معنی شد . ولی الان چند وقت پیش بهم میگه میخوام برات پیانو بگیرم . من هم دیروز داشتم صحبت میکردم به مادرم گفتم میخوام سیم گیتارمو عوض کنم اونم گفت خوبه و کلا همه چیز عالی شد . الان توکلاس بالاترین نمره شیمی مال منه . برای خودم اولویت تعیین کردم و گفتم اگه الان میخوام درس بخونم اولویتم باید درس باشه و براش تلاش میکنم چون اینو هدف خودم گذاشتم . الان هم دو هفته دیگه کنکوره و کلا همه چیز عالیه . رابطم با خانوادم خیلی خوبه . من هدف دارم و دارم براش تلاش میکنم . و مطمعنم این کنکور بهترین نتایج رو میارم.
سوال 2: چه افرادی را می شناسی که با وجود تلاش های کمتر، به سادگی به همان خواسته رسیده اند یا با وجود تلاش های مشابه با شما، خواسته ی آنها محقق شده است؟ (درباره این موضوع با جزئیات توضیح بده)
من دوستی داشتم که همون سال اول با رتبه بالا قبول شد . این دوست ما سال اخر تو یه روستا بود . محله پدریش و کلا همه جوره از فضای مجازی و اخبار به دور بود . خانواده اینا کلی قبولی پزشکی داشت و این دوست ما سال اخر بین این فامیلایی بود که همشون پزشک بودن . و مطمعنا این قضیه خیلی بهش کمک کنه که باور کنه و در جایی کاملا ایزوله تمرکز کنه رو خودش و خیلی راحت سال اول قبول شه .
سوال 3: چه باورهای محدود کننده ای (ترمزهای مخفی) را می توانی در ذهن خود شناسایی کنی که فکر می کنی باعث شده که با وجود این همه تلاش، باز هم به آن خواسته ها نرسی؟
فک کنم تو همون بند اول توضیح دادم . در کنار این که تماما فکر میکردم همش تقصیر مادرم و خانوادس . من خودم هم تکلیفم با خودم معلوم نبود . میخوندم ولی در عین حال دوست نداشتم قبول بشم و کاملا در برزخ بودم تا زمانی که پذیرفتم که همش بخاطر خودمه . با اعتماد به هدایت الهی مسیرم رو انتخاب کردم و تصمیم گرفتم به دانشگاه برم و برای پزشکی بخونم .
چون من به فیلم سازی و موسیقی فیلم علاقه دارم و از یه جاییبه بعد احساس کردم خدا هدایتم میکنه به این مسیر و همین دانشگاه میتونه دید جامعی بهم بده و حتی به عنوان یه نویسنده بهم کمک کنه . و حتی من عاشق تجربه زندگی دانشجوییم .
ودلایل مختلف دیگه . مثلا اقای کریستوفر نولان یه فیلمسازه که برای فیلم اینتر استلار در حد پیان نامه دکتری فضا زمان پیش میره . و حتی خیلی کارگردان های دیگه که فیلم های تاریخی میسازن . همشون کلی مطالعه کردند . من هم که عاشق کتابخوندنم . و حتی یکی ازم پرسید بعد کنکور میخوای چکار کنی. وقتی اینو پرسید تو کتابخونه بودم. من در جوابش بهش گفتم میخوام برم کتابخونه . خخخخخخ . من عاشق زیست شناسی هستم و مطمعنم همین دانشگاه رفتنم کمکم میکنه فیلم ساز بهتری بشم . همونطور که تا الان هر چقدر زمان روی حل این مسیله گذاشتم بزرگ تر شدم. اروم تر شدم . روابطم خیلی بهتر شده . بهتر میدونم چی میخوام و اینکه باورکردم کنترل زندگیم دست خودمه .
و الته از اون طرف هر وقت بحث نرفتن به دانشگاه میشد احساس بدی پیدا میکردم . اتفاقات بدی میوفتاد و مخالفت های خانواده و کلا هدایت خداوند به گونه ای پیش میرفت کهاحساس میکردم تصمیم درست من رفتن به دانشگاهه . و بالاخره تصمیمم رو گرفتم و می خوام برم . و البته تماما هم از زمانی که دیگه خانوادم رو مقصر اتفاقات زندگیم ندونستم چیز های جدیدی دیدم .
قشنگ میبینم خانواده فقط قصدشون کمک کردنه و فقط میترسیدن و ترس داشتن و بخاطر همین شاید دست به کار هایی میزدن که از نظر من ناجالب بود . و قشنگ میبینم که اونا میخوان من زندگی راحتی داشته باشم و فقط کافیه من از علاقم پول در بیارم و خیلی راحت اونا نظرشون مثبت میشه و من فقط کافیه تمرکزم روخودمباشه .
موفق باشید دوستان در پناه حق
سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیز
خداوند رو شاکرم که من رو به این فایل هدایت کرد.
من بابت علاقه زیادی که به معامله در بازارهای مالی داشتم چن سالی رو بدون آموزش فعالیت کردم و خب نتیجه خوبی حاصل نشد برای من تا به فکرم رسید اموزش ببینم.
بعد از آموزش یه چند ماهی نتایج خیلی خوبی گرفتم تا به یه گره خوردم و بنظر من یه ترمز در ذهن من کاشته شد.
بعد از مدتی کلا روند ترید کردن من منفی شد و دلسرد شدم اما ادامه دادم و شروع به اموزش دیدن بیشتر کردم در حالی که یکی از دوستانم که باهم اموزش دیدیم خیلی بهتر از من ترید انجام میداد و نتایج چشمگیری هم میگرفت.
خلاصه در حین یاد گرفتن شیوه های جدید ترید یکم گیج شدم و مدتی دور شدم از بازار تا به این فایل هدایت شدم و تونستم یکی از ترمز های ذهنم رو کشف کنم
1 من هنوز به آموزش بیشتری برای ترید کردن نیاز دارم.
2 ترید در کل برای من زیان ده است.
درحالی که من پی بردم به این ترمز ها سعی کردم باورهای جدید در ذهن خودم ایجاد کنم
کاملا اشتباه است من برای ترید کردن وقت زیادی را اموزش دیدم و کاملا مسلط هستم استراتژی معاملاتی خاص خودم را دارم اشکالات خود را در بحث خرید و فروش به موقع به درستی حل کرده ام.
هیچ آموزش دیگری برای ترید کردن لازم ندارم من باید به این باور برسم که در حال حاضر تریدر خوبی هستم و با کمک خداوند بهترین میشوم.
برای ترید کردن من فقط به تمرکز نیاز دارم نیابد به هیچ عنوان عجله کنم و باور جا ماندن از بازار را از ذهن خود حذف میکنم
باید به خودم اطمینان کامل داشته باشم من قطعا می توانم موفق شوم .
از خداوند سپاس گزارم که این استعداد و توانایی را در اختیار من قرار داده و در تمامی مراحل به من کمک میکند.
با تشکر