سلام به دوستان عزیزم
دوستان یک سوال به بهم گفته شد بپرسم و اینه که کارهای که تا حالا به خداوند سپردی و به طور معجزه آسا انجام شده و همزمانی ها صورت گرفته رو در زیر این سوال بنویسید تا از اینکه ایمانمان نسبت به سپردن کارها به خداوند وانجام شدنش به نحوه احسن بیشتر بشه ومصداق این آیه قرآن رو که آیا خداوند برای تو کافی نیست بهتر درک کنیم ودیگه این همه زور نزنیم و وا بدیم و کارها رو به کاردون بسپاریم و از گذر عمر لذت ببریم
دوستان مطمنا هر کدوم از ما از سپردن کارها به خداوند مثالهای داریم حتی مثالهای کوچک رو هم بنویسید مثل پیدا کردن یک آدرس مثل کمک گرفتن برای بردن یک بازی منچ و خیلی مثالهای بزرگتر یا برنده شدن در یک قرعه کشی
اگه هر کدوم از ما آگاهانه مثالی از کمک خداوند در زندگی روزانه بزنیم چه کولاکی میشه برای قدرتمند کردن این باور عالی و توحیدی
قبلا از تمام دوستان عزیزم که در جواب دادن به این سوال من و تمام دوستان را همراهی میکنن سپاسگزارم
برای پاسخ به سؤالات، لازم است که عضو سایت باشید و (با ایمیل و رمز عبورتان) وارد سایت شوید.
به نام مدبر هستی
برای کمک به خودم و دوستان ردپایی دوباره میذارم
این اتفاق مربوط به کمتر از یک ماه پیش هست
موقعی که شروع کردم به خواندن قران با قرانی که تو خونه داشتم خوندش سخت بود و معانی سنگینی داشت چون یه قران با خط شکسته و قدیمی بود و من نمیتونستم بخونمش و بعد چندبار خوندن کنار گذاشتمش و اومدم شروع کردم به تفسیرهای یکی از اساتید رو مدتی گوش کردن و هرچقدر جلو میرفت این استاد دیدگاه سیاسی و باورهای خودش رو هم قاطی تفسیر میکرد و من حسم بد میشد و مقاومت داشتم و ناراحت شدم و اونم گذاشتم کنار .
مدتی گذاشت میخواستم شروع کنم و گفتم اشکال نداره به همین استاد میرم جلو و باورهاش رو فیلتر میکنم برای خودم و بازم مقاومت داشتم.
یه بعدازظهر گفتم خودم باید بفهمم و قران بخونم و اینجوری نمیشه که بقیه بیان برا من تفسیر کنند.
از خدا هدایت خواستم و موقع انتشار کامنت ها اصلا حواسم نبود و کامنت میخوندم یهو چشمم خورد به مطلبی که شخص تو سایت در جواب یه نفر دیگه گفته بود که من این کتاب رو سخت گیر اوردم و دقیق مشکل من رو داشت و قلبم گفت خودشه.
(پی نوشت :اون روزها ذکری که با خودم میگفتم این بود که خدایا خودت درها رو برام بازکن . خدایا خودت کمکم کن)
خلاصه با توکل به خدا و هدایت خواستن فردا بعدازظهر رفتم تو شهر مشهد و گفتم این شهر مذهبیه قطعا داره .
اقاجان گشتم مغازه ها و فروشگاه و کتابفروشی بزرگ و پاساژها رو نبود که نبود. (قبلا تو دیوارم پیام داده بودم و نداشتن) و منم گفتم هوا تاریک شده بود و میخواستم برگردم و تو مسیر بودم
میخواستم بیام قلبم گفت از مغازه دار پرسیدم و گفت نمیدونم و یه پاساژ هست و منم دیدم نسبتا نزدیکه پیاده رفتم
پاساژ رو پیدا کردم و محصولات قرانی بود و رفتم بازم هیچکس نداشت .
یکی بود تماس گرفت و یه قیمت خیلی بالا گفت و اومدم بیرون بقیه هم رفتم که نداشتن .
سایزی که من میخواستم رحلی بود.
اخرین مغازه زیرزمین همینجور رفتم داخل مغازه
وارد شدم دقیقا همون قران باهمون سایز و مشخصات رو میزش گذاشته و گفتم فلان قران را میخوام و لبخند زد و
میدونید طرف چی گفت : گفت این قران رو یه نفر اورده و گذاشته . الله اکبر
کتاب دست دوم بود و رو جلدش چسب داشت و داخلش تمیز بود
ورق زدم یهو روی ایه یس که تا امشب پیداش نکردم نوشته بود خدایا به حق سوره یس در رو وا کن
اینکه یکی از ذکرهای من بود الله اکبر
خلاصه طرف متعجب و منم متعجب گفت این روزی تو بوده
اصلا حالی شدم و قران رو گرفتم و اومدم بیرون تو مسیر اشک میریختم
در ادامه تو همون منطقه من مدت ها قبل اومده بودم برای خرید نمک صورتی و تا نزدیک مغازه طرف رفته بودم که نمک بخرم ولی ندیده بودمش و تو همون مسیر یادم اومد که نمکم میخواستم رفتم و همونجایی که جلو روم مغازه رو پیدا نکرده بودم و دیدمش و نمک صورتی خریدم
و شب بود برگشتم خونه…
اومدم که این هدایت رو بنویسم تو سایت و دوباره نگاه کردم که کدوم ایه بود که با مداد نوشته بود.؟
چند ورق زدم و کتاب رو کج گرفتم و ورق زدم که از لای قران چندین گلبرگ خشک شده افتاد رو شلوارم .
دیوانه شدم و عجیب تر روی یه گلبرک خشک شده با مداد نوشته بود:
خدا خودت کمک کن
این معجزه ذهنم هروقت یادش میوفتم حالی به حالی میشم
در پناه خدا
سلام به همه دوستان عزیزم و استاد عزیزم دست خدای مهربانم
با خوندن هر کامنت فقط گریه میکنم
همش میگم چرا از این نیرو استفاده نمیکردم
راستش قبلا استفاده میکردم ولی باور هام خیلی ضعیف بودن
دوستان من با این قسمت سایت کلی به خدای خودم نزدیک تر شدم
انقدر ازش جواب گرفتم خدا خودش میدونه
جشن پایان سال دخترم بود تاریخش مشخص نبود من قرار بود برم تهران یه کلاسی در خصوص کارم وتاریخ کلاسم دقیقا میفتاد حول وحوش همون تاریخ اتمام مدرسه و برگزاری جشن
دخترم خیلی علاقه داشت جشن رو شرکت کنه و نقش یه بازی نمایشی روهم قرار بود اجرا کنه
به دوستام گفتم همشون گفتن برو با مدیر مدرسه صحبت کن تاریخی بندازن که تو هم بتونی باشی تو جشن ،اولش گفتم اره و قصدم این بود که یه زنگی بهش بزنم ولی بعدش گفتم وقتی من خدا رو دارم مدیر مدرسه چیکاره هست و زنگ نزدم و رها کردم فقط از خدا خواستم یه جوری کنه ما بتونیم توجشن شرکت کنیم ،روز جشنِ چند روز بعدش مشخص شد درست روزی بود که ما عازم تهران بودیم جشن از ساعت ۱۱ الی ۱ برگزار شد شرکت کردیم و با اتوبوس ساعت ۳عازم تهران شدیم و من فردا صبح توکلاسم بودم به همین راحتی … اینم بگم ما بلیط رو قبل از اعلام زمان جشن مدرسه گرفته بودیم …
من باورش کردم ازش درخواست کردم فقط از خودش روش حساب باز کردم و بعد رها کردم و جوابم رو داد …
من دیروز تازه قدم دوم رو خریدم ولی به مناسبت تولد همسرم که ۲۵ شهریور ماه هست از خدا میخوام که هزینه دوره قانون سلامتی که ۹ میلیون هست رو برام بده تا بتونم برای همسرم کادو تولد بگیرم
اینو به عنوان رد پا میزارم میدونم جوابم رومیده تا بعدا بیام براتون بنویسم
شکرت به خاطر استجابت خواسته هایمان
شکرت به خاطر مهربانی ات بخشندگی ات قدرتت عظمتت
شکرت از بابت بنده محبوبت استاد عباسمنش عزیزم
دوستتون دارم
پریوش تبریز ۴۰۳/۶/۱۱
سلام خانم علیزاده
رو حساب کنجکاوی که شاید نه
بقول اون پیامبر که به خدا گفت زنده شدن مردگان رو بمن نشون بده خدا گفت مگر شک داری؟گفت نه میخام ایمانم قوی بشه
منم خواستم ایمانم قوی بشه
با اجازتون رفتم تو پروفایل شما
الله اکبر
قانون سلامتی
روانشناسی ثروت ۱
قدم ۳ و ۴ رو همه رو درو کردین
مبارکتون باشه انشالله
به نام خداوند جان
سلام به دوستان
بعد ماجرای ورشکستگیم و اول اشنا شدن با استاد بیکار بودم چون دیکه به خاطر اون مسئله خودم رو باخته بودم و اراده حرکت نداشتم.
فک کنم یه هفته رو رفتم تنهایی به روستا و موندم و فایل های استاد رو گوش میکردم و هر روز تو بیابون با خدا حرف میزدم بعد دقیقا یه هفته گفت برو مشهد. ولی من فقط 70 تومن تمام دارایی بود خلاصه حرکت کردم و پنجشنبه رسیدم مشهد و فقط 7 هزار تومن پول داشتم که نون خالی خریدیم برای دو روز و نمیدونستم باید چکار کنم فقط شارژ اینترنت داشتم که اونم به مقدار مگابایت بود ولی خیلی دلم روشن بود که خودش منو اورده .
شنبه صبح تو اینترنت یه اگهی برا کارگر هتل دیدم و گفت پیام بده و پیام دادم و بعد 20 دقیقه سرپرست هتل زنگ زدن بیا برای مصاحبه .
که رفتم اونجا خیلی با احترام و انگار منو قاپیده باشن گفتن هرجا میخوای رو انتخاب کن بازم گفتم خدا خودت انتخاب کن من نمیدونم و طرف گفت باشه بهترین قسمت اشپزخونه هست برو اونجا . و فرداش شروع به کار کردم بدون هیچ مدرک و وثیقه ای تو یه هتل 4 ستاره
اونجا از لحاظ خورد و خوراک مثل بهشت بود اما کارش برام سنگین بود و از 5.5 صبح میرفتم تا 11 شب که میرسیدم خونه 12 میشد و به شدت بدنم درد میکرد و کارم ظرف شستن بود بارها خواستم کارو ول کنم چون قبلش این کار رو نکرده بودم و بسیار سنگین و کارهای قبلی من خیلی تمیز و سبک و باپرستیژ بودن . ولی ادامه دادم میگفتم خدا این کارو جور کرده و صبح سحر پیاده میرفتم و نیمه شب پیاده میومدم چون پول رفت و امد نداشتم تا ماه اول.
شبا میومدم خونه پاهام تاول زده و خسته بودم به خدا میگفتم خدایا خوبم کن صبح بیدار میشدم انگار تازه متولد شدم و تاول هام خوب شده بود برام معجزه بود . این کار نه یک شب و نه دوشب تا اخر ادامه داشت مگه میشه جای کبودی ها و بدن درد ناپدید بشه . مگه میشه دستام و سوختگی محو بشه . دستم با روغن سوخت و تاول زده بود فرداش نبود . انقدر این اتفاق تکرار شد و من دیدمش که هر صبح معجزه بود. ادم ها قربون صدقم میرفتن . با همکارشون دشمن بودن با من قضیه فرق مکیرد و عاشقم بودن . هدایا گرفتم و غذا مختص واسم میذاشتن و این برام عجیب بود کلا شکل ادم های چه همکار و چه بیرون فرق کرده بود و میدیدم که خدا داره کارها رو انجام میده و بحدی معجزه دیدم از کوچک و بزرگ که لذت میبرم . یه دخمه نمور بود ظهر یه استراحت کوچکی میکردم و برای اولین بار اومدن پس از 30 از ساخت هتل اومدن .رنگش زدن و برق کشی و چراغانی ش کردن .
خلاصه گفتم خدا داره کار ها رو میکنه و موندم که در عرض سه ماه شدم اشپز و به سرعت رشد کردم و تونستم دوره عزت نفس و قانون سلامتی رو بخرم که همینم هدایتی بود
پول برای دوره سلامتی نداشتم و خداوند گفت بخر ولی گفتم پول ندارم یه ظهر گفت زنگ بزن به اونی که ازش پول میخوای و نمیداد و بگو پولتو بده و زنگ زدم گفت چه خوب که زنگ زدی من نه شمارتو و هیچی ازت نداشتم و .میخواستم پولتو بدم و همون موقع شبا دادم زد به حسابم
اگه بخوام بازم بنویسم هر روز زندگی من یه معجزه هست . من فهمیدم من نیستم اون بالایی داره کارها رو میکنه
خداروشکر
سعید جان سلام
خیلی لذت بردم از هدایت شدنها و معجزاتی که گفتید و اشک از چشمام جاری شد.سپاسگزارم که نوشتید تا ایمان من هم زیادتر بشه.
بی شک تو زندگی همه مامعجزه اتفاق افتاده ولی بعضی از معجزات واقعا شیرینه و انگار خدا رو میبینیم.
زمانهایی که از همه کس ناامید میشیم و فقط دستمون رو به طرفش دراز میکنیم و به قول استاد تسلیم میشیم و میگیم خدایا ما کسی رو جز تو نداریم فلان کار رو برامون انجام بده،الله مهربان به کمک ما میاد و اون کار رو به راحتی به راحتی و د کمال تعجب ما و همگان برامون انجام میده.
چقدر خوبه که معجزات رو دیدی و نوشتی .امیدوارم خداوند به کسب و کار و زندگیت برکت بده.
سپاسگزارم
سلام ابراهیم جان دوست خوبم
ممنونم از کامنت زیبات و جوابی که برام نوشتی
موقع هایی که میرم بیرون و به خدا میگم خدایا تو هدایتم کن . تو برام خرید کن . منو ببر یه جای خوب و واقعا تسلیم هستم و به عقل خودم اکتفا نکردم خیلی شگفت انگیزه میشه و از جاهایی سر در میارم که نرفتم و خریدهای خوبی میکنم و اونجایی که عقلم میاد وسط جلوی الهامات تجربه های جدید رو میگیره . و من هنوز نیاز به تمرین بیشتر و باورهای بهتر دارم.
هرجا که هستی در پناه رب العالمین حال دلت خوب باشه
سلام اقا سعید
شنیدن نتایجی که شما بدست اوردین واقعا قابل تحسینه
من صفحه شخصی شمارو چک کردم و دیدم که کمتر از دو سال کع عضو سایت شدین
اما اکثریت دوره هارو خریدین و پیشرفت هاتون هم که کاملا مشخصه
راستش من برنامه ریختم از تابستون رو خودن متمرکز تر کار کنم
اما اولا فعلا هزینه خرید محصولاتو ندارم
و دوما اینکه من دوست دارم چندین فایل و خریداری کنم
اما حس میکنم زمان زیادی ازم میگیره و نمیدونم با چی شروع کنم وبتونم در کمترین زمان تکاملمو طی کنم
و وقتی دیدم شما این همه محصول رو در کمتر از دوسال تهیه کردین واقعا خوشحالم کرد که پس میشه
اگه راهنمایی از این بابت دارین میشه بگین که یکم راهم روشن تر شه
سلام تینای عزیز
امیداوارم حالت خوب باشه
تشکر که برام کامنت پرمهری گذاشتین و همینطور کامنت خودم را یادآوری کردین
شما هم قابل تحسینی که تصمیم گرفتی توی این مسیر باشی و بهت تبریک میگم
اگر بخوام به خودم دوباره این مسیر رو با آگاهی الان برای خودم شرح بدم اینو میگم :
موقعی که اومدم تو سایت حتی پول اینترنت نداشتم و خیلی برام سخت بود که حتا بخوام فایلهای هدیه رو ببینم
اما شکر خدا با تعهد داشتن به همون مقدار تونستم وضعم رو تغییر بدم و تموم دورهها رو به واسطه تغییر باورام رو بخرم
خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو میکردم خریدم چون کار کردن رو خودم و شکستن قفلهای ذهنم واسم خیلی مهم بود و افتادم به شخم زدن
با اینکه از ۵ صبح که میرفتم سرکار تا ۱۲ شب سرکار برمیگشتم و پیاده میومدم خونه چون پولی نداشتم
اینو گفتم که بهانه ها زیاده ولی همه چی به ما بستگی داره
و کمکم اوضاع بهتر شد و این کار کردن برام لذت داشت
هرکسی به حد تغییر باورهاش و استمرار و تعهد دادن و اینکه چقدر براش این تغییر زندگیش حیاتی باشه همونقدر عمل میکنه و نتیجه میگیره
و من نمیخوام بگم تو این زمینه خوب بودم یا خوب نبودم
من هنوزم تو این مسیر مثل یه نوزادم و هیچی بلد نیستم
پیشنهادم به شما دوست عزیز اینه که از همین فایلهای رایگان شروع کن و خودتو متعهد کن که هر روز تو مسیر باشی
و فایل ببینی و در موردش فکر کنی و براش کامنت بذاری (برا دل خودت و شخص خودت بنویس نه واسه لایک یا دیگران)
اول از همین آرامآرام شروع کن که اذیت نشی و بعد بیشتر وقت بذار و جلو برو
و خودت میبینی که چقدر زندگیت متفاوتتر شده
کاملا روحیت عوض میشه
عشق و علاقتو پیدا میکنی
خودت رو کشف میکنی
زندگیت روانتر و لذتبخشتر و آسان میشه
نگاهت عوض میشه و کیفیت زندگی در همه ابعاد عوض میشه
فقط باید تو این مسیر استمرار داشته باشی و ادامه بدی
و بعد به راحتی دورهها که سهله، خیلی نعمت و ثروت وارد زندگیت میشه
خود خداوند مسیر رو بهت میگه و تو میدونی باید چکار کنی
و به طرز عجیبی برات همهچی واضح میشه
و تو هر کاری وارد میشی موفقی؛ تو درس، تو شغل، تو رابطه، تو روحیت و الی آخر
عجله نکن و با حال خوب جلو برو و فایلهای هدیه رو ببین
دورهها زندگیتو عوض نمیکنن و فقط اصل رو توضیحات بیشتر استاد دادن و از زوایای مختلف باز شدن
مهم تویی که با تغییر فکر همهچیز رو عوض میکنی
بعد به راحتی دورهها رو میخری و چون ذهنت با فایلهای هدیه مثل زمین کشاورز آماده بذر ریختن هست
شما هم با خرید دوره و کار کردن روی خودت خیلی نتیجه میگیری
پس عجله نکن
این آگاهیها تا آخر عمر باید کار بشن
اصل عوض نمیشه و همیناست، فقط باید بیشتر کار کنیم که درونی بشه
فقط باید استمرار هرروزه داشته باشیم
و مثل یک دونده که هر روز یه زمانی رو واسه تمرین خودش میذاره، ما هم انرژی و تمرکز بذاریم
و اگر همین دونده دلبخواهی و هر روز که دلش کشید ورزش کنه، مطمئنا به اون نتیجه که میخواد نمیرسه
و این تو سایت فعالیت داشتن باید جزئی از برنامه هر روز زندگیمون باشه
و بعد میبینی چقدر اینجا لذتبخشه و مثل یک مکان فوقالعاده هست که دوست داری همیشه اینجا باشی
تکامل به خودت بستگی داره
هرچقدر روی خودت متعهد باشی و بیشتر تغییر کنی زودتر تکامل طی میشه
اگر خواستی بعدها دوره بخری، از خداوند سوال کن که به قلب و شخصیت ما اگاهه و بذار راهو نشونت بده
اینجوری خیلی نتایجت بزرگتره و به رضایت و هدفت میرسی
شاد باشی
سلام دوستان عزیز و گرامی و ممنون بابت سوال بسیار زیبای دوست گرامی.
هشت. نه سال پیش که من کلاس هفتم بود از طریق مدرسه میخواستن مارو ببرن اردو و اردو از لواسان بود و از همه استانها این مورد بودش. و فقط دونفر میتونستن از هر کلاس شرکت کنه و چون تعداد کلاس ما کم بودش بازم اسم من درنیومد و این در صورتی بود که من هنوز هدایت نشده بودم و با این سایت اشنایی نداشتم و همش هدایت خداوند بود. اینکه اون موقع که اسم من انتخاب نشد بماند که من چقدر غصه خوردم و ناراحت شدم و یه هفته نمیدونم یا دوهفته باقی مونده بود از شروع اردو دیگه منم با ناراحتی که چرا اسم من انتخاب نشده نمیدونستم چیکار کنم ولی یادم میاد که ناامید نشده بودم بخاطر اینکه مدیرمون اینو گفته بود که اگه هر کدوم که پشیمون بشه یه نفر دیگه جایگزینش میشه و این یه امیدی بود برای من و اینکه همش دعا میکردم که اسم من انتخاب بشه من بتونم برم به این اردو و کل خانواده میدونستند که من دیگه چقدر دوس دارم برم و از مادرم میخواستم که دعا کنه برام که اسم من انتخاب بشه..و هر روزی که میگذشت هیچ اتفاقی نمی افتاد ومیگفتم خدایا تو خودت داری میبینی که من چقدر دوس دارم به این اردو برم خودت درستش کن بعدش دیگه یادم رفت اصلا نمیدونم چطوری تا اینکه یه روز قبل از حرکت مدیرمون اومد در خونه امون و گفت عالم اسمت انتخاب شده یکی از همکلاسیات دقیقه نود پشیمون شده و بقیه هم گفتن نمیان حالا تو میخوایی بری یا نه و یادم میاد که من چقدر خودم رو اون لحظه کنترل کردم که جیغ نکشم فقط تو دلم میگفتم خدایا شکرت خدایا شکرت و فهمیدم بعد از هدایت شدنم به سایت که اون شاید قوی ترین درخواست های من بود که خیلی زود برام اتفاق افتاد و قانون رهایی رو رعایت کردم و اون یک هفته مسافرت من به لواسان بهترین روزایی زندگیم بود که هنوز که هنوزه یادش میفتم کیف میکنم و خدارو هنوز که هنوزه شکر میکنم
سلام خدمت دوست عزیزم و همه ی بچه های سایت
ممنونم از سوال عالی که پرسیدین و منو به فکر فرو بردین تا به یاد بیارم موقع هایی که کارها رو بخدای وهاب و رزاق خودم سپردم
البته من نتیجه خیلی گرفتم به لطف خدا از سپردن کارها به خودش ولی چیزی که به ذهنم اومد و واقعا در لحظه جواب و گرفتم رو براتون تعریف میکنم
سال گذشته بود که تاسوعا و عاشورا از محل کارم ویلا گرفتیم و به شهر زیبای خوانسار رفتیم تا بتونیم با همسر بیشتر روی خودمون کارکنیم
به لطف خدا از همون لحظه ای که به ویلا رسیدیم تو همون کوچه ویلا برامون غذای نذری اوردن وحتی شبش هم باز غذا برامون اوردن ولی از اونجایی که هر وقت مسافرت میرفتیم بچه هام منتظر رستوران و کباب بودند
ولی بدلیل تعطیلی همه ی رستوران تعطیل بود حتی مغازه هام بسته بود که خودم گوشت بخرم و کباب درست کنم
و نذری هم همه جا خورش بود…
تا اینکه شب عاشورا به بچه ها گفتم بریم بیرون امید بخدا هم فراوانی ها رو میبینیم هم زیبایی های شهر و واقعا شهر زیباییه و خیابان اصلی داره که واقعا زیباست و پر شده از درختان کهنسال که کل خیابون و سایه کرده…
خلاصه رفتیم تو خیابون اصلی و توی خیابون یه بوی کبابی راه افتاده بود یه دفعه پسرم گفت بابا اون کبابیه بازه.
وقتی نگاه کردم دیدم چراغ هاش روشنه و چند نفر دارن کار میکنن ولی تابلو تعطیل است پشت شیشه زده بود
من گفتم بابا جان اینا دارن برای نذری غذا درست میکنن ولی همسرم مقاومت نداشت و گفت حالا بریم بپرسیم
خلاصه با وجود اینکه تو پیاده رو پر بود از ادم هایی که نشسته بودند تا مراسم عاشورا رو ببینند ما از بین جمعیت رد شدیم تا بریم رستوران
وارد که شدیم بعد سلام گفتم اقا سه دست کباب میخوایم
یه اقایی اونجا بود با روی خوش گفت این غذاها سفارش مشتریه ولی چهارتا سیخ میدم بهتون و به صاحب نذر خودم میگم بعد کباب ها رو زیر نون گذاشت و داد بهمون.
واقعا اونجا من سپرده بودم بخدا چون با نیت کباب از خونه بیرون اومدم… تازه من اماده بودم پول پرداخت کنم ولی خدا ی رزاقم رایگان برام فرستاد
خدایا شکرت که هروقت سپردم به خودت خودت کارها رو ردیف کردی
خدایا شکرت
به نام خدای هدایتگرم
سلامی گرم به آقای ایزدی عزیز برای این تاپیک عالی همچنین سلام من رو پذیرا باشید از یک نقطه ای در این کره خاکی که اینجا بودنم هم از همون بخشی هست که سپردیم به خدا
اتفاق امروز رو تعریف میکنم
من فروش آنلاین دارم و اجناسی رو آنلاین میفروشم به کل دنیا
من لس انجلس زندگی میکنم
سه هفته پیش یه جنسی فروختم به مکزیک
و تا 5 روز پیش اون جنس تحویل داده نشد به مشتری و مشتری اقدام کرد برای اینکه پول جنس رو پس بگیره و گفت جنس به دستم نرسیده.. من که درخواست مرجوع کردن پول رو دیدم …وسط اون پیغامی که وب سایت به من داده و توضیح داده ال و بل و جیمبل …من چشمم خورد به تاریخ 26 آگست
بقیه مطلب رو لازم ندیدم بخونم و به مشتری پیام دادم و گفتم متاسفم از این اتفاق لطفا اجازه بدید تا 26 آگست اگر بسته شما تحویل داده نشد من پول رو به شما برمیگردونم
این در حالی بود که همون روز که من به دلم افتاد که چرا این جنس به مشتری نرسیده …مکزیک که همین بغل ماست و اینا …به همسرم گفتم به مشتری ایمیل میزنم ازش میپرسم که آیا جنس به دستت رسیده یا نه ؟ چون پیش میاد که جنسی که فروش بین المللی داشته آپدیت تحویل براش ثبت نشه توی وب سایت در حالیکه تحویل داده شده به مشتری
خلاصه همسرم گفت نه
این ایمیل رو نده چون در اینصورت مشتری برمیگرده میگه نه نگرفتم و پولمو پس بده
من جواب دادم ..وا مگه دیوانه ست که دریافت کرده باشه و دروغ بگه ( این بخشش رو داشته باشید به عنوان این تغییر که وقتی روی خودت کار میکنی ،همیشه به صراط مستقیم فکر میکنی و فکر نمیکنی راه دیگه ای هم باشه )
و عدل همون روز که بهش ایمیل دادم یه ساعت بعدش مشتری اقدام کرد برای دریافت پولش
شما تصور کن چه جولانگاهی شیطان به پا کرده بود توی سرم
دیدی شوهرت گفت ایمیل نده …دیدی درست میگفت …
منم شروع کردم گفتم فلانی (به منفی باف سرم) تند نرو….این مشتری رو خدا فرستاده خودش میدونه چیکار کنه با این مشکل …من سپردم به خدا …گفتم جنس جور کردن با من ، فروختنش با تو…حالا هم من سهم خودمو انجام دادم این سهم خداست و اون کارشو خوب بلده …من باید بشینم و حکمت این کار رو ببینم
اون منفی باف کلا رفت منظورم اینه 95 درصد محو شد…ته سرم یه وز وزی بود هنوز ، و که گفتم اشکالی نداره حتی اگر بخوام پولو پس بدم هم، مشکلی نیس…قرار نیس که همه زندگیمو بدم …فلان قدر پوله دیگه…ولی از طرفی نوری توی قلبم میگفت به اونجا نمیرسه و خیلی خوب حل میشه …مثل دفعه های قبلی که پیش اومده و حل شده و به من گفت تو این صدارو خاموش کن بقیه اش با خدا
منم همون کار رو کردم
و جالبه که به همسرم نگفتم این اتفاق افتاده….با خودم گفتم چه کاریه میخواهی بگی که چی بشنوی …!!!1دیدی گفتم میخواهی بشنوی ؟؟!!! بیخیال
و درسی که یاد گرفته بودم رو با خودم تکرار کردم….اگر میخواهی اتفاقی برات تکرار نشه ، آگاهانه دهنت رو ببند””” و درباره اش با کسی حرف نزن
احترام افسری گذاشتم بعد از تکرار این درس و صدا توی سرم و گفتم به روی چشم
این قضیه تا دیروز که اینجا یکشنبه شب بود و آخر هفته و تعطیل ادامه داشت …و در نظر داشته باشید دیشب 25 آگست بود و اون تاریخی که به مشتری گفته بودم امروز بود 26 آگست و یه جوری مهلت خواسته بودم از مشتری
دیروز تا ظهر هیچ آپدیتی نیومد روی اون جنسی که فروخته بودم مبنی بر ارسال یا هر چیزی دیگه مربوط به پست و تحویل و اینا…
آهان اینو یادم رفته بود بگم
همون روزی که مشتری اقدام کرد برای بازپرداخت پولش، دو سه ساعت بعدش توی وب سایت دو تا اکشن با هم خورد رو روند ارسال جنس به مشتری، و نشون داد که جنس مشتری رسیده به مکزیک …..الله اکبر
اونجا انگار خدا باهام حرف زد …گفت اینو برای دست گرمی داشته باش …که :
1) هم به حرف شوهرت گوش نکردی که گفت ایمیل نده ، و تو راه مستقیم رو انتخاب کردی و کاری رو کردی که دوست داری با خودت بکنن…2) به منفی باف توی سرت نشون دادی کار باید به دست کی انجام بشه و خودت رو هم هیچ کاره اعلام کردی
گفتم دمت گرم اوس کریم :)
یکی دو بار هم توی دفترم نوشتم که دوست دارم جنس صحیح و سالم به دست مشتری برسه
برگردیم به دیروز 25 آگست…دیشب با مهمونمون رفته بودیم بیرون …از ایالت دیگه ای آمده بود پیش ما و ما برده بودیم بگردونیمش…..( این اون بخشی هست که استاد برای گرفتن ویزا توضیح داده بود برای خودشون، که میرن خوش میگذرونن و اینا )
حالا میرسیم به بخش های شیرین داستان
بووووم
بوووم
دیشب !!!
فک کن شب!!!
توی ماشین که بیرون بودیم دیدم اکشن اومد روی اون جنس و گفت تحویل داده شد
ای واااااای من ….من توی دلم محشری به پا بود….نمیدونستم چی کار کنم …از طرفی هم انگار منتظر این اتفاق بودم چون کارو به کاردون سپرده بودم….و گفته بودم الخیر فی ماوقع ….همون موقع به همسرم گفتم یادته فلان جنسی که برای مکزیک بود ؟ گفت آره ….براش توضیح دادم چه اتفاقی افتاده….سریع برگشت گفت ، وقتی به حرف من گوش نمیدی اینطوری میشه دیگه….و شروع کرد به اینکه حالا تو فلان کن و چنان کن…..
گفتم وایساااااا…امروز رسید به دستش
و اون کوتاه نیومد و گفت انی وی …اگرم هم نمیرسید فلان راه و داشتی و بهمان
گفتم بی خیال بقیه اش مهم تا اینجاش بود
هنوز داستان تموم نشده…
امروز 26 آگست هست و من صب رفتم توی وب سایت سری بزنم دیدم همون مشتری برام توی سایت کامنت گذاشته ریوو مثبت نوشته……
یا خداااااااا
اینجا خدا رو دیدم که بهم گفت بله ه ه ه ه ه ه ه اینه ههههه ه ه ه ه
بهش خندیدم و گفتم منم میدونستم اینه
و میدونم از این، خیلی هم بیشتره…..
دمت گرم که دعای دعاکننده رو اجابت کردی
دمت گرم که یه بار دیگه نشونم دادی از رگ کردن به من نزدیکتری …
دمت گرم که خدای مومنان هستی آنان که هنگام مصیبت نه غمی به دل دارند و نه رنجی
این تجربه داغ داغ بود و هدایت شدم به این تاپیک و شروع کردمم به نوشتن تا هم رد پایی برای خودم باشه …هم دینم رو ادا کرده باشم به این سایتووو
خدایا من تنها تو رو میپرستم و تنها از تو یاری میخوام
تا معجزات بعدی زندگیم شما رو به خدای کافی زندگیمون میسپارم
مرسی دوست قشنگم از این کامنت عالیت، تحسین میکنم تسلیم بودن شمارو و اعتماد کردن به فرمانروای جهان، نمیدونید چه تکونی خوردمم با کامنتتون و اشک از چشمانم سرازیر شد و بر خودم واجب دونستم ازتون تشکر کنم. آرزوی روزی بی حد و حساب از خدای وهاب براتون آرزومندم
به نام خدا
سلام
وقتی داشتم کامنت دوستان رو میخوندم هدایت شدم به عقل کل و این سوال .
من از سپردن کارها به خدا کلی معجزه ها دیدم .
یه دفتری دارم که در طول یه زمان خاصی عادت داشتم درخواستهایم از خدا را اونجا بنویسم، یه جور نامه به خدا ، پایان نوشته هم تاریخ همون روز مینوشتم تا بدونم کی من فلان درخواست از خدا کردم.
متن نامه هم به این صورته که :
خدای من
پروردگارا من
من به تو ایمان دارم
من تو را باور دارم
وبعد خواسته ام را می نوشتم و تاریخ میزدم و با ماژیک سبز مینوشتم،
اجابت شد
و میگذشت و بعد از مدتی وقتی دوباره سراغ دفترم میرفتم میدیدم خدای من چقدر از درخواستهای من انجام شده و خداوند چقدر راحت برایم کارهایی را انجام داده که من اصلا یادم نبود.
کامنت امروزم دلیلی شد دوباره چنین دفتری برای خودم درست کنم و شروع کنم با خدا عشق بازی و اینکه آسون بشم برای آسونی ها .
هیچوقت یادم نمیره که بر اثر یه اتفاق مجبور شدم ۳ تا از دندانهایم را ایمپلنت کنم ، آن زمان من هزینه ی این کار را نداشتم و اولش خیلی بهم ریختم ولی بعدش اومدم تو دفترم نوشتم و از خدا درخواست کردم که خودش پول ایمپلنت را جور کنه .
من به خودش سپردم و گفتم خدا من نمیدونم ، در توان من نیست ، از پسش بر نمیام ، خودت یه کاری بکن.
خداوند مثل همیشه خودش پول دندانپزشکی برام جور کرد.
وقتی میسپاری به خودش دیگه خیالت راحته، دیگه قضیه را حل شده بدون .
من فکرمیکنم این همون تسلیم شدن هست که باعث میشه اتفاقات به نفع ما پیش بره .
دوست عزیر از شما بابت طرح این سوال سپاسگزارم ،
من باید هدایت میشدم به این صفحه از سایت تا دوباره ایمانم قویتر بشه برای ادامه ی مسیر .
تا به خودم بگم که یادته چه جاهایی خدا دستت گرفت و نجاتت داد .
خدایا سپاسگزار تو هستم برای همین لحظه برای حمایت و هدایت های ات .
در پناه الله یکتا
إِنَّ الَّذِینَ یُبَایِعُونَکَ إِنَّمَا یُبَایِعُونَ اللَّهَ یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ ۚ فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّمَا یَنْکُثُ عَلَىٰ نَفْسِهِ ۖ وَمَنْ أَوْفَىٰ بِمَا عَاهَدَ عَلَیْهُ اللَّهَ فَسَیُؤْتِیهِ أَجْرًا عَظِیمًا
به یقین کسانی که با تو بیعت می کنند، جز این نیست که با خدا بیعت می کنند؛ قدرت خدا بالاتر از همه قدرتهاست. پس کسی که پیمان می شکند فقط به زیان خود می شکند، و کسی که به پیمانی که با خدا بسته است وفا کند، خدا به زودی پاداشی بزرگ به او می دهد.
به نام خداوند جان و خرد
سلام خدمت استاد عباس منش و خانم شایسته عزیز
سلامت خدمت همه دوستان در این سایت بهشتی
خدایا شکرت که دیروز به این قسمت از سایت هدایت شدم و خدا میدونه که از خوندن کامنت هاتون سیر نمیشم دوستان توحیدی و کار درستم، دمتون گرم
الهی که لحظه به لحظه اتصالتون به جریان هدایت بیشتر و بیشتر بشه
منم میخوام یه نمونه از کارهایی که سپردم به خداوند رو براتون بگم
من دانشجوی ارشد بودم در یه شهری که دوساعت و نیم با شهر ما فاصله داشت، یه استاد راهنمای خیلی سخت گیر داشتم که رئیس دانشکده بود و همیشه سرش شلوغ بود، هیچوقت برای من وقت نداشت و درنهایت این بزرگوار خیلی اذیتم کرد(بخاطر شرکی که در وجودم بود و خودم تو ذهنم بزرگش کرده بودم و ازش میترسیدم) با وجود اینکه سال گذشته شهریور ماه پایان نامه و مقاله من آماده بود اجازه دفاع نمیداد(هر بار به بهونه های مختلف و بخاطر مثلا یه خط اصلاحیه منو میکشوند تا دانشگاه که هر بار برای من کلی هزینه رفت و برگشت داشت و یک روز کامل درگیر میشدم با کلی خستگی) خلاصه گفت مقاله حتما باید واسه یه مجله خارجی فرستاده بشه بعد مقاله دادیم به گروه ترجمه دانشگاه که حدودا ۲ ۳ ماه طول کشید(یعنی شد اواخر بهمن ماه)،بعد من با کلی خوشحالی همه کارهارو انجام دادم اول اسفند ماه رفتم پیش استادم، ایشون بازهم زحمت کشید چند بار دیگه منو برد و آورد تا شد دوهفته ی آخر اسفند، این بار که میخاستم برم گفتم خدایا من کم آوردم واقعا خسته شدم از این همه رفت و آمدی که بی نتیجه ست، از این همه تلاشی که این خانومو اصلا راضی نمیکنه خودت کمکم کن، اینبار فقط با ایمان و توکل به خودت دارم میرم هوامو داشته باش ، درسته که این خانوم رئیس دانشکده ست ولی دست توعه که بالای همه دست هاست، مدام تو جاده اینارو میگفتم واسه خودم، بعد رسیدم اونجا دید که همه چیز اوکی شده و هیچ ایرادی نمیتونه بگیره گفت که الان چون دوهفته مونده به سال جدید دیگه وقت دفاع ها پر شده و جای خالی هم نداریم شما دیگه فروردین دفاع کن(یعنی دیگه داشتم منفجر میشدم، اصلا بحث کردن باهاشم فایده نداشت) داشتم لپ تاپمو جمع میکردم که برگردم همون لحظه رئیس تحصیلات تکمیلی اومدن تو اتاق(حالا رئیس تحصیلات تکمیلی کیه؟کسی که وقت دفاع میده😎) سره صحبت باز شد و یه حسی بهم گفت ازش بپرس ببین جای خالی ندارن؟ گفتم خانم دکتر من برام مهم بود که قبل از سال جدید دفاع کنم اگر دفاعی کنسل شد منو بذارید تو اولویت
گفت بیا تو اتاقم تاریخ هارو ببینم، خلاصه که رفتیم دیدیم آخرین چهارشنبه یه وقت خالی داشتن، با وجود این بازم استادم مخالفت میکرد میگفت هنوز مقاله رو سابمیت نکردیم، دیگه اون خانوم تحصیلات تکمیلی پا درمیونی کرد گفت عیبی نداره هفته آینده سابمیت مقاله رو بیار و واقعا معجزه وار همه چیز درست شد
و من ۲۳ اسفند به خیر و خوشی دفاع کردم و خداوند بهم ثابت کرد که دسته خودش بالای همه ی دست هاست به شرطی که ما تو ذهنمون آدم هارو بزرگ نکنیم و فقط بر خودش توکل کنیم اونوقت خدا دست هاشو برای یاری ما میفرسته.
ممنون از دوست عزیزی که این سوال فوق العاده توحیدی رو مطرح کردن
سلام
چه آیات زیبایی
و چه درس قشنگی
چه درس مهمی
تا زمانی که راه افتادن یا نیفتادن کار خود را
به حال و رفتار خوب یک نفر دیگر
وابسته نگه داشته ای
خیر و لذّتی نمیبینی
اما همین که از غیر بریدی
و به آغوش امن خدا پناه بردی
از شر مخلوقات ضعیفش
(که هر مخلوقی نسبت به این خالق
و هر عبدی نسبت به این معبود
ضعیف و کمتأثیر و ناچیز است)
آنگاه دستت را میگیرد
به گرمی میفشارد
لبخندی میزند
و تو را بالا میکشد
مشکل اینجاست که به حدّ کافی افتاده نشده ایم
که راهکار های ذهن خود را
(مثلاً افراد کمککننده یا مهارت هایمان)
رها کرده
و بدون قید و بند به سوی اهداف پرواز کنیم
خدا کمکـمان کند که فقط از خودش کمک بخواهیم
خدا کمکـمان کند
که توحید و «وَکَفَىٰ بِاللَّهِ …» های متعدد قرآن را
باور کنیم
خدا کمکـمان کند
قبل از شدت گرفتن ضربات
Submission بزنیم (ابراز تسلیم شدن)
خدایا حساسیت ما به ضربات زندگی را افزایش
و میزان تحمّل درد ما را کاهش بده !
خدایا کمکـمان کن
«حَاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا»
را اجراء کنیم
تا قبل از اینکه تو با اتفاقات جهانت
نتیجهء فرکانس های ما را نشان دهی
که بعدش تازه بخواهیم درستش کنیم
از قبل،
خودمان آنها را بررسی و اصلاح کنیم
خدایا
کمکـمان کن که وقتی از یک نقطه ضربه خوردیم
و برای مدتی روندمان را اصلاح کردیم
دوباره به آن مسیر زشت و بدفرکانس برنگردیم!
که ما ذاتاً فراموشکاریم… 💔
خدایا
ما را به خودمان وا مگذار
و لطفاً لطفاً
با فضلت با ما برخورد کن
نه فقط عدلت
که تو وعده کردی فضل و مغفرت را
و تو زیر قول هایت نمیزنی عزیز دل و جـانـم ❤️
سلام دوستان عزیزم از دیشب مثل خوره ب وجودم افتاده که بیام اینجا و اینا رو بنویسم منم اطاعت امر کردم وشروع ب نوشتن دومین کامنت در این صفحه میکنم
چندین روز قبل من شیفت شب بودم و واقعا حوصله نداشتم شب قبلش وقتی یادم اومد فردا شیفت شبم حالم گرفته شد ولی خب گفتم بیخیال بابا اولین بار نیست که شیفت شبم ..خوش میگذرونم صبح ب محض اینکه از خواب پا شدم یه ندایی اومد و گفت همین الان ب سرپرستارت پیام بده که اگه نیروی اضافی اومد منو اف کن ..معمولا اف شدن شیفت ها یه پروسه طولانی .و اینطور نیست که هر وقت بخوای اف شی …منم تو دلم گفتم اخه نیرو از کجا میخواد بیاد🥴ولی پیامو فرستادم بلافاصله سرپرستارمون جواب داذ عزیزم ببخشیذ امکانش نیست ..منم گفتم دیدی بابا الکی هی حرف میزنی واسه خودت ..،🙂کو نیرو ..دیگه گفتم عیبی نداره حالا یه شیفته ..سخت نگیر..ساعت 7.شب بود لبااس پوشیدم مقنعه سر کردم و کیفمو گذاشتم درو باز کردم که برم دیدم گوشیم زنگ خورد سرپرستارم بود گفت عزیزم دلت میخواد نری سر شیفت؟؟من😳😳😳اینطور بودم ..گفت عزیزم نیرو اضافه نداریم ولی تخت خالی داریم .از صبح که پیام داده بودم بهش فورا ۴تخت خاالی شده بود بعیذ خیلی بعیده اصلا مریض نیاذ ..ولی واقعا نیومده بود و من اف شدم..خخ مطمئنم اگه ذهنمو کنترل نمیکردم شرایط اینطور پیش نمیرفت ..واقعا ب ندای قلبم گوش داده بودم وگرنه از کجا میفهمیدم اونروز ۴تخت خالی میشه ….خیلی تجربه نابی بود
مورد بعدی که میخواستم بگم در مورذ یکی از دوستامه .ایشون از روز اول دانشگاه دوست منه تقریبا ۱۰سال ..همیشه همه چیز برای ایشون خیلییی ساده پیش میره ایشون دانشگاه شهر ذیگه قبول شده بوذ ولی خیلیییییراحت تونست انتقال دائم بگیره .حتی یه روز تو دانشکاه مبدا درس نخوند..ایشون کم شنوا هستن .هر دو گوششون البته ..همیشه میگفت اخرش کسی که ناشنوا هست میاد با من ازدواج میکنه ..البته همیشههه میگفت مهم نیست فقط یکی بیاذ ..اصلا ازدواج رو مقوله ای سخت نمیگرفت ..میگفت تا بببنم چی میشه ..بعد از اتمام دانشگاه خیلی راحت و از جایی که فکرشو نمیکردم فاینال قبول شد در حالیکه سطح درسی من از ایشون خیلی بالاتر بود من رد شدم ..بعذ از تقریبا یک ماه بهم گفت ب صورت کاملا سنتی با یکی اشنا شده و ۱۰روز بعد نامزدی کردن خیلیییییببببب ساده ..و البته مردی که کاملا سالم بوذ ظاهر خوب با سطح مالی خوب و با کم شنوایی دوستم هیچ مشکلی نداشت…ایشون خونه نسبتا خوب ماشین و پس انداز داشتن .یعنی اول زندگی خیلی از حداقل ها رو داشتن ..خیلی ساده صاحب خونه شذ ..ایشون دقیقا یک ماه قبل از اتمام طرحشون باردار شدن .انگار خدا میخواست بارداری راحتی در خونه داشته باشه .یا اینکه از اینکه خونه نشین میشه ناراحت نباشه و بهش یه بچه داذ ..بارداری ب شدتتتتت راحتی داشت خیلی راحت ..و البته یک زایمان طبیعی رویایی ب قول خودش خیلی اکی بود😅 مدتی بعد در عرض یک ماه خونه شو فروختن و خونه عالی بزرگتر خریدن….چند وقت قبل یک ازمون استخدامی بوذ خیلی ها با نمره ۶۵هم ب دلایل نامعلوم رد شدن ولی ایشون با نمره ۳۲قبول شد..دیشب وقتی بهم گفت قبول شده ب شدتتتتتت در تعجب بودم ..تمام اتفاقاتی که گفتم اومد تو ذهنم ..من برای تک تک اون چیزای که داشت کلی جنگیده بودم تا ب دستش اورده بودم هنوز. خیلی هاشو ندارم ..اعتراف میکنم یه لحظه حالم خیلییییی بد شد گفتم خدایا چرااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ندا اومد بیو تلگرامشو ببین…نوشته بود خدایا تو بساز..تو بسازی قشنگتره…خدایا اون لحظه من مردم وزنده شدم تمام حرفای استاد در مورذ تسلیم بودن در برابر خدا ..اعتماد ب خدا .اجازه دادن ب خدا برای هدایت همه ش یادم اومد و دوست من داشت از این قانون ناخوداگاه استفاده میکرد و خداوند براش ساخت خیلیییی هم خوب ساخت ..اون ارومه خیلی اروم هیچوقت نشنیدم نگران اینده باشه ..اصلا از اینده حرف نمیزنه …چون ته قلبش سکان زندکیشو داده دست ناخوداگاه ..اما من میگم نه خودم عقل کلم .خودم خیلی بلدم ..و نتیحه میشه جنگیندن تا حد مرک …ولی از این بعذ اختیار زندگیم روحم جسمم و خودم رو ب خداوند میدم ..خودم میرم کنار ..دیگه هیچ چیز رو نمیخوام خودم درست کنم ..میدم دست خذاییی که میلیون ها سال قبل من ومیلیون ها سال بعذ خدایی کرده و میکنه ..خدایا توفیق بندگیت رو نصیبم کن💓💚
سلام به همه دوستان خوبم
اول تشکر می کنم از خدایای مهربانم که منو به این سایت بی نظیر هدایت کرد
و امروز دقیقا زمانی که کارم رو به خدا سپردم به این صفحه عالی هدایتم کرد تا ایمانم تقویت بشه
و تشکر می کنم از دوست خوبمون به خاطر این سوال ناب و بی نظیر
وقتی داشتم این مطلب رو می خوندم زمانی که رسیدم به اونجایی که دوست خانم قاسمی تلگرامشون گذاشته بودن خدایا تو بساز اشک تو چشام جمع شد دلم می خواست حق و حق گریه کنم خدایا کار منم تو بساز خدایا به خاطر این همه آگاهی ناب مچکرم❤️
سلام قاسمی جان
اونجا که گفتید ندا اومد بیو تلگرامش چک کن
و نوشته بود خدایا تو بساز تو بسازی قشنگ تره
شاخ درآوردم
این داستان های هدایت و تسلیم و توکل و توحید استاد در همه فایل ها و دوره ها بیان می کنند چرا ما نمی شنویم چرا ما باور نمی کنیم چرا ما عمل نمی کنیم
دوست دارم دو نفر با چوب دستی من کتک بزنند ولی این مباحث درک و عمل کنم
یاد بگیرم بسپارم به او
یاد بگیرم تسلیم باشم
یاد بگیرم هدایت و نشانه ها دنبال کنم نه این چرت و پرت هایی که در عقل ناقص خودم کردم
سلام من تا به الان کامنت های زیادی خوندم و واقعاااا گاها مغزم هنگ کرده و مو به تنم سیخ شده و اشکم سرازیر شده اما کامنت شما رسما منو آتش زد😭😭😭گفتم خدایا چراااااا؟ ندا اومد بیو تلگرامشو ببین!!! خدایا توبساز تو بسازی قشنگ تره🥲🥲😭😭
سریع رفتم اینو گذاشتم بیوم این جمله رو بارها و بارها شنیده بودم جمله خیلی قشنگیه البته گذاشتنش مهم نیست ایمان بهش مهمه!!
آخخخخی دوستتون 🥲🥲🫠🫠چقد حس خوبی بهش دارم ای جان چقدرر دوسش داشتم خدا خودش و شمارو حفظ کنه چقدرررر حقیقت کامنت شما در من احساس غریبی رو ایجاد کرد اگر صبح سرکار نبودم باصدای بلللللند میزدم زیر گریه 🥲😄
و اشکهایی که اکنون کرور کرور از گونه هایم جاری میشود 😭😭🥺🥹
اشکهایی که اکنون کرور کرور از گونه هایم جاری میشود 😭😭🥺🥹
اشکهایی که اکنون کرور کرور از گونه هایم جاری میشود 😭😭🥺🥹
اشکهایی که اکنون کرور کرور از گونه هایم جاری میشود 😭😭🥺🥹
خدایا مرا بندگی بیاموز😭🥺🥹
خدایا مرا بندگی بیاموز😭🥺🥹
خدایا مرا بندگی بیاموز😭🥺🥹
و نتیجش میشه جنگیدن تا سرحد مرگ
و نتیجش میشه جنگیدن تا سرحد مرگ
و منی که میگم نه من خودم بلدم عقل کلم
و منی که میگم نه من خودم بلدم عقل کلم😭😭😭🥺🥺🥺🥹🥹
چقدددددر کامنت شما مرا دگرگون کرد
چقدددددر کامنت شما مرا دگرگون کرد
چقدددددر کامنت شما مرا دگرگون کرد
خدایا اشک های بندگی مرا خریدار باش
خداوندا این اشک های تسلیم و بندگی بنده توست
پذیرا باش و این متاع ناچیز ز من بستان
خدایا تو بساز تو بسازی قشنگ تره
کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خر کیه؟!
ما اولین بار است که بندگی میکنیم ولی او میلیارد ها سال بی نهایت سال است که خدایی میکند.
امشب مربی مو دیدم گفت علیرضا من اون موقع هم بهت گفتم.
من با خدای تو معامله کردم.
الهی و ربی من لی غیرک
بی تو هرگز بی تو نمیشه😭😭
باز هم از این دوستتون و زندگیش برامون بنویسین.
سلام به همه دوستان عزیز
ممنون از آقای ایزدی از سوال خوبشون و اینهمه نور که در این سوال بود
داستان من مربوط به مامانم میشه
پدر بهشتیم تقریبا چهار ساله فوت کردند و مامانم تنها زندگی میکنند و من خیلی فکرم درگیر تنهایی مامانم هست و نگرانم و یه جورایی انگار عذاب وجدان دارم که مامانم تنهاست و با اینکه ما پنج تا خواهریم فقط من این حالت دارم و خدا روشکر خواهرام خیلی خوبند و هر کاری از دستشون برمیاد برای مامان انجام میدهند
اما تقریبا یک ماه پیش بود که نشستم با خدا حرف زدم و هر چی تو دلم بود نوشتم واین متن نوشتم
خدایا دوست دارم برای مامان کاری کنم تا تنها نباشه و اذیت نشه دوست دارم خیالم از مامان راحت باشه
اما مامان با رفتن خواهرم تنها شده و آن دوتا خواهرم که نمیتونند شبها پیش مامان بیاین
چرا مونا اگه یه فرد دیگه تنها باشه برات طبیعیه و اذیت نمشی و میگی آفرین و به نظرت آدم قویه اما در مورد مامان اینطوری فکر نمیکنی
کاری که از دستت برمیاد هفته ای دو بار به مامان سر بزنی با مامان بیرون بری و پیاده روی کنی و و ساعات بیشتری رو پیشش باشی و دو هفته یک بار خانه تو جاجرود بریم و در کنارش لذت ببرم و دنبال کلاس ورزش برای مامان باشم
و مهمتر ازهمه بسپارش به خدا . خدا هزار برابر تو ،مهربانتر از تو به مامان هست
و معجزه اتفاق افتاد به محض رها کردن من و سپردنش به خدا هر شب یکی پیش مامانم بود و فقط دو شب تنها بود و در صورتیکه تو یک ماه شاید ۶الی .۷ شب کسی پیشش بود و آنقدر حال من بهتره و هر روز خدا رو به خاطر این مسله شکر میکنم
خدایی که در هر لحظه در حال اجابت ما هستی
سلام دوستان عزیزم
منم توی این مورد تجربه خیلی داشتم ولی یکی از بارزترین مواردش دوسال پیش بود اول آشنایی جدی من با این سایت و این مفاهیم، که یه ماه از لحاظ مالی به خاطر هزینه هایی که یه دفعه پیش اومده خیلی توی فشار بودیم و چک داشتیم، همسرم هم خیلی نگران پاس کردن چکش بود اما من اون روز ها خیلی حال و هوای خوبی داشتم توکل داشتم و رها بودم میگفتم خدا جورش میکنه…
همون روزها بود که یه وام خانگی به تازگی شرکت کرده بودیم ومن یه حسی داشتم ته دلم که روزی که قرار بود قرعه کشی انجام بشه اول صبح بهش گفتم خدایا خودت میبینی وضعیتمون رو، جورش کن به نام ما بیفته و واقعا بعدش هم دیگه مطمئن بودم که میشه و به همسرم هم گفتم امروز اسم ما در میاد…
شب باهامون تماس گرفتن قرعه به نام شما افتاده و من اون لحظه واقعا سجده شکر به جا آوردم از اینکه خداصدامو شنید…
به نظرم بعضی وقتا جنس توکل ما آدما فرق داره، اون موقع هایی که واقعا ایمان داری بهش و بعدش دیگه رها میکنی خواسته ت رو به خاطر تکیه به همچین نیروی برتری و اجازه نمیدی ترس ها احاطه ت کنن ردخور نداره که نتیجه توکلت رو میبینی ولی واقعا ما باید خیلی روی خودمون کار کنیم که مطمئن باشیم وقتی خواستیم دیگه میرسه و شاد باشیم پیشاپیش به خاطر برآورده شدن خواسته مون..
انشالله که هممون تجربه ش کنیم و توی اجرای این قانون هر روز قوی و قوی تر بشیم
سلام به همه دوستان عزیزم
امشب میخام ماجرایی رو بگم که سراسر معجزه و لطف رب بود
سراسر مهربانی و رافت خداوند بود
مدتیه که من نمیتونستم از سایت و این فضای مقدس استفاده کنم
ولی خداروشکر الان دیگه کم کم میتونم
حدود دو هفته پیش مشغول نوشتن تمرینهای دوره کشف قوانین بودم که یکدفعه احساس کردم یه لکه تیره توی چشم راستم بوجود اومد.
چیزی شبیه به مگس پران
فکر کردم چیزی رفته تو چشمم ، یکممالیدم و دیدم بدتر شد
و دیدن فایل تو تلوزیون و نوشتن تو دفتر برام سخت شد
به بیست دقیقه نرسید که انگار کلا با چشم راستم دیگه نمیتونستم چیزی ببینم
تقریبا تمام بینایی چشم راستم از بین رقت و حدود ده درصد بینایی داشتم
واقعا دیکه داشتم میترسیدم
من تنها زندگی میکنم بنابراین زنگ زدم به مامانم و گفتم چشمم اینطوری شده اونهم گفت الان سریع خواهرمو میفرسته پیشم
خواهرم اومد و رفتیم بیمارستان
چون شب بود تمام دکترها تعطیل بودن و مجبورا بیمارستان با یه متخصص تماس گرفت و برای فردا ظهر بهم وقت اورژانسی داد
شرایط واقعا ترسناک بود
هر کاری میکردم تو اون لحظات کنترل ذهن برام سخت بود
فردا ظهر رفتم بیمارستان و دکتر هر دو چشمم رو معاینه کرد
و یدفعه یجور وحشتناکی بهم توپید که چیکار کردی یا خودت؟ این چه وضعشه؟
دو تا چشمت خونریزی کرده
وضعیت خیلی خطرناکه
پشت قرنیه ات پر از خونه
چشم راستت پاره شده و بیناییتو از بین برده ولی چشم چپت هنوز پاره نشده
راستش من واقعا از ترس دست و پاهام میلرزید
بهم وقت تزریق داخل چشم داد
و گفت باید با تزریق خون داخل چشم رو خشک کنن و بعد آماده بشی برای عمل و لیزر
از اتاق دکتر که اومدم بیرون پاهام توان راه رفتن نداشتن و تو راهرو بیمارستان نشستم
حدود ده دقیقه تی نشستم و آبی خوردم تا تونستم از جام بلند شم
مامانم و خواهرم بشدت ترسیده بودن و البته خودم هم.
برای دو روز بعد وقت تزریق داخل چشم بهم داده بود
رسیدیم خونه و من به کل این ماجراها فکر کردم
یادم اومد به چند ردز قبل که من بصورت جدی شکرگزاری رو شروع کرده بودم
با این که سخت بود سعی کردم ذهنمو کنترل کنم
گفتم خدایا نمیدونم داره چه اتفاقی میفته ولی فکر میکنم در راستای خواسته های منه
چند روز پیش ازش سلامتی بیشتر و کامل تر خواسته بودم
و الان تو چنین شرایطی بودم
خواهرم ازم پرسید حال درونیت چطوره
گفتم فقط باید سعی کنم احساسمو خوب نگه دارم
گفت چجوری ؟ گفتمنمیدونم ، سخته که یه چشمت بیناییش از دست رفته و بتونی کنترل ذهن کنی
من هجده سال دیابت داشتم
حدود دو سال و نیم بود که بردش دوره قانون سلامتی تمام بیماریهام درمان شده بود به لطف خدا.
ولی همیشه تو این مدت میترسیدم که نکنه تو این هجده سال چشمام آسیب جدی دیده باشه
دیابت اصطلاحا ته چشم رو از بین میبره
دکترا بهش میگن آزمایش یا عکس از ته چشم باید بگیری،
و من همیشه میترسیدم
ولی همیشه یه گوشه از ذهنموجود داشت
تو دلم یاد حرفهای استاد افتادم
زمانی که فرزندش رو از دست داد
استاد گفت به خدا گفتم : خدایا شکرت که فرزند بزرگترم از دنیا نرفت چون در اینصورت شرایط خیلی سخت تر میشد
گفتم حمید الان باید ایمان نشون بدی
الان باید کنترل ذهن کنی
گفتم خدایا شکرت که هر دو چشمم این اتفاق واسشون نیفتاد
اونجوری شرلیط سخت تر بود
همینجوری نه میتونستم بنویسم
نه بخونم
نه رانندگی کنم
نه کارهامو انجامبدم
نه ……
اگر دو تا چشمم بود که دیکه خیلی سخت میشد
گفتن خدایا شکرت
نمیدونم چی پیش میاد ولی الخیر فی ما وقع
تمام این ها بود
ترس از تزریق داخل چشم هم بود
حتی یه آمپول ساده هم ترس داره چه برسه آمپول رو درست وسط چشمت فرو کنن
فقط به خدا پناه بردم
تا روز تزریق و اتاق عمل
استرس داشتم
ولی خدا کارها رو برام آسان کرد
بهر حال شرایط طوری پیش رقت که با بیحسی هایی که انجام شد من هیچی حس نکردم
خداروشکر
دو روز بعد از تزریق متخصص بهم گفت باید بری عکس ته چشم بگیری
من عکسهارو گرفتم
و بردم برای دکتر
این خانم دکتر جزو بهترین متخصص های شهر ماست
وقتی چند بار در چند نوبت چشم منو معاینه کرده بود هر بار گفت شرایط وخیمه
وقتی عکسها رو بردم براش
بدلیل شلوغی بسیار زیاد مطبش منشی عکسهارو برد داخل و اومد گفت عکسها نشون میده چشمت هیچ مشکلی نداره
و عکس ته چشم نشون میده چشمات سالم سالمه
و من چند بار با تعجب پرسیدم که چطور ممکنه آخه همین چند روز پیش ایشون چند بار با دستگاه معاینه کرده و گفت شرایط خیلی بده
منشی گفت عکسها نشون میده که هیچ مشکلی نیست
و فقط باید حدود یک ماه به دارو ها اجازه بدی که خون هارو خشک کنه و آروم آروم بینایی ات برگرده
من چون نمیتونستم رانندگی کنم پیاده رفته بودم مطب دکتر
شب بود و من پیاده برگشتم خونه
و فقط به معجزه خدا فکر کردم
به تمام اتفاقات این چند روز
به معاینه دکتر، به نتیحه عکسها
به سوال هایی که جواب منطقی نمیشد براش پیدا کرد ولی اتفاق افتاده بود
فقط میتونم بگم خدا باز هم براممعجزه کرد
خدارو شکر حدود ده روز گذشته
و من درصد زیادی از بینایی ام برگشته
هنوز کمی تاری دید وجود داره ولی امید بخدا اونهم رفع میشه.
خدا همه چیز میشود همه کس را
اما به شرط ایمان
به شرط پاکی دل
خدایا ممنونم
درسهای زیادی تو این ماجرا وجود داشت
امیدوارم درسامو گرفته باشم
فقط من میدونم من ازت چی خواستم و تو برام چیکار کردی
دمت گرم خدای مهربونم
خداروصدهزار بار شکر که الان رو به بهبود هستین
سلام دوست خوبم
چقدر کامنت شما جادویی و معجزه آسا بود و چقدر من بهش احتیاج داشتم برای اینکه بتونم ادامه بدم و ایمانم قوی تر بشه
واقعا تحسینتون میکنم به خاطر کنترل ذهنی ک انجام دادید افرین
عالی بود خواستم ازتون تشکر کنم و خداروشکر کنم که من رو به سمت کامنت شما هدایت کرد
موفق باشید
خداروصدهزار بار شکر .
من تجربه کار با افرادی که مشکل بینایی دارن رو داشتم و میدونم که چقدر متفاوته .
آقای ثانی همراه شما هزاران بار خداروشکر میکنم .
خیلی خوشحال شدم که در سلامتی هستید .
وَأَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمَا يُوحَىٰ
و من تو را برگزیدم ، پس گوش کن به آنچه به تو وحی میشود
إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي
منم خدای تو ، نیست خدایی جز من پس من را پرستش کن با به یاد آوردنم
إِنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ أَكَادُ أُخْفِيهَا لِتُجْزَىٰ كُلُّ نَفْسٍ بِمَا تَسْعَىٰ
ساعت آینده را مخفی کردم تا پاداش بدم به کسی که تلاش میکنه
سلام به روی ماهت حمید رضای شفا یافته
خداروشکر که در سلامت هستی
ماجرات برای منم خیلی درس داشت
چی شد که با تمام وجودت درخواست سلامتی کردی ؟؟؟؟
و اینقدر سریع اجابت شد و دریافت کردی ؟؟؟؟
چون سلامتی برات حیاتی بود
تمام خواسته هایی که برامون حیاتی باشه ،با تمام وجودمون درخواست میکنیم دیگه ترمز و تردید نداریم توش چون پای مرگ و زندگیه
اون لحظه یی که با تمام وجودت گفتی خدایا خودت چشمم و سالم کن و کمکم کن و به یاد بیار
نگفتی حالا خدایا اگه چشمم سالم بشه خوبه ها !!
من به تو نزدیکتر میشم
این الگو برای تمام خواسته هاست
باید هر خواسته یی به موضوع مرگ یا زندگی تبدیل بشه که شک و تردید از بین بره
ترمز ها چی ها هستن ؟؟ شک و تردید ها
سپاسگزارتم که نوشتی و درهایی از آگاهی و به روم باز کردی
سلام بر شما آقای نارنجی ثانی
حقیقت هر سری تمام کامنت های شما رو میخونم و ی آگاهی خاصی تو تک تک جملات تون وجود داره و هر جمله رو بارها میخونم و بهشون فکر می کنم
تحسین می کنم این قدرت ذهن تو این شرایط سخت ک در نهایت سلامتی تون گرفتین اما اگر شما از قبل روی آگاهی تون کار نکرده بودین قطعا نتیجه چیز دیگه ای میشد
خدارو شکر می کنم بابت سلامتی تون
سلام به دوستای نازنینم
بینهایت ازتون ممنونم بابت پیام های پر از مهرتون
خدارو هزاران بار شکر به خاطر تمام نعمتهاش
سارای عزیز و دوست داشتنی
با حرفت کاملا موافقم و ما وافعا باید به چنین درجه ای از درخواست برسیم
که فقط یه چیزیو بخایم
انقدر قوی بخایم که هیچ مذاکره ای در موردش با هیچ کسی نخواهیم بکنیم
و یقین داشته باشیم این قانون دنیاست که اکر من چیزیو بخام بهم داده میشه
عاشقتونم دوستان نازنینم
سلام ب شما دوست عزیزم آقای ثانی عزیز
سپاسگزار خداوندم بخاطر حضورم دراین سایت و داشتن دوست فوق العاده توحیدی چون شما
خداروصدهزار مرتبه شکر بخاطر اینکه تونستید سربلند از این امتحان بیرون بیاید
من خییلی ترسیدم حتی از تصورش
خییلی بهتون تبریک میگم بخاطر کنترل ذهنی ک تونستید انجام بدید
و معجزه ای ک خداوند براتون رقم زد
الله اکبر
غیرممکن وجود نداره برای خداوند و قدرت خلق زندگیمون ب واسطه فرکانسمون
خییلی تحت تاثیر قرار گرفتم و قلبم لبریز از انرژی خداوندشد الهی صدهزار بارشکر بخاطر سلامتی چشمای قشنگنتون دوست خوبم
خیلی خوشحالم و خداروشکر میکنم بخاطر حضور دوباره تون توی سایت
شاد وموفق باشین:)
سلام زکیه عزیز.
یه همزمانی جالب رخ داد بین گوش دادن به جلسه سه قدم پنج و این کامنت شما.
اول ممنونم از دعای زیبا وپر از مهر شما.
بعد هم اجازه بدید بگم موضوع این همزمانی چی بود.
شما که کامنت گذاشتید من رفتم دوباره کامنت خودم رو خوندم تا ببینم موضوعش چی بوده
و دیدم دقیقا هماهنگ با همون جلسه مذکوره
استاد تو اون جلسه اشاره میکنند که:
در شرایطی که وسط یه چالش یا تضاد هستی ، تقریبا نود و نه درصد آدما سعی میکنند به موضوع اینطوری نگاه کنند که ، الان من باید چجوری این مساله رو حل کنم؟؟؟؟
یک در صد هم سعی میکنند آگاهانه به شکلی به این موضوع نگاه کنن که بهشوناحساس بهتری بده.
و این نگاه درسته و باعث ایجاد نتایج متفاوتی میشه
و من دیدم هر جا تونستم اینطوری به چالش ها و تضادها نگاه کنم اتفاقات بعدی طوری پیش رفته که اون چالش یا تضاد با وجود وحشتناک بودنش یک خیر عظیم در دلش نهفته بوده،
درک من اینه :
یه اتفاق فقط یک اتفاقه
یک چالش یک چالشه
هیچ معنای خاصی نداره
ما بهش معنا میدیم ، با نحوه نگاهمون بهش معنا میدیم
مثلا همین موضوع سلامتی و بینایی
اون حادثه برای چشم من فقط یگ حادثه هستش
اما من دو نوع رویکرد و برخورد میتونستم باهاش داشته باشم
روش اول اینه که بیام غر بزنم ناله کنم نفرین کنم احساسم رو بد کنم و بگم خدایا این چه ظلمی یود در حق من کردی ، آخه جرا من ؟؟؟؟ و ازین قبیل حرفها
نگاه دوم اینه که خدایا من نمیدونم ولی قطعا خیره، قطعا یه خیری هست که من ازش ناآگاهم
میدونم که این نگاه سخته
ولی اکر اگررر اگررررررر بتونیم به تضادها اینطوری نگاه کنیم ما به وجه خیر اونتضاد هدایت میشیم.
یعنی خدا ما رو هدایت نمیکنه به یک وجه خیر یا شر بصورت رندومی یا اتفاقی
ما با نحوه نگرشمون به اون موضوع تصمیم میگیریم در یک اتفاق ثابت و یکسان، به وجه شر موضوع توجه کنیم یا به وجه خیر موضوع
هدایت های بعدی ما فقط و فقط بستگی داره به تصمیم ما برای انتخاب نحوه نگرشمون به یکی از این دو مسیر
خیر یا شر!!!!
به وجه شرش تمرکز کنی هدایت میشی به نتایج شر
به وجه خیرش توجه کنی هدایت میشی به نتایج خیر
اون اتفاق خودش مهم نیست
اون طبق درخواست های قبلی تو رخ داده تا تو رشد کنی
حالا تو اگر تو دل همین ماجرا هدایت رو قبول نکنی نه تنها رشدی وجود نداره بلکه کلی اتفاق شر هم دامنت رو میگیره
اینجا یاد آیه ای افتادم که خدا میگه:
اگر به خیری اونها رو خوشحال کنیم ایمان میارن ،ولی اگر به شری آزرده بشن غمگین میشن و ایمانشان از دست میره
اینجا باید یاد بگیریم که این تضاد بخشی از جریان هدایت تو به دریافت خواسته هات بوده.
ولی اگر بجای توحه به وجه خیر ماجرا احساست بد بشه تو به خواسته هات نمیرسی
من این الگو رو همین الان خیلی زیاد بیاد آوردم در مساعل مختلف زندگیم
مثلا قبل از جدایی از همسرم
به خدا گفتم خدایا من خسته ام ،من کم آوردم، من دیگه فقط آرامش میخوام
یهو طی چند روز آینده نه تنها آرامش اتفاق نیفتاد بلکه همه جیز ترکید و یک جنگ به تماممعنا رخ داد
اونحا تازه استاد رو شناخته بودم
ولی تو فایل های دانلودی اینو شنیده بودم
مثلا تو فایل پیکان دنده آرژانتینی
و به خودم میگفتم آره خودشه
من فقط باید احساسمو خوب نگه دارم
یا در مورد مساله همین کامنت
یا هزاران مساله مشابه.
در واقع تضاد ها خیلی ارزشمند هستند
اگر با دیده خیر بهشون نگاه کنیم
حداقل در ابتدا بگیم خدایا من نمیدونم کجای این ماجرای سخت میتونه خیر و خوشایند باشه ،
ولی من به تو اعتماد میکنم
تو بهم بگو خیرش چیه ،درسش چیه؟
و خدا قطعا بعد از آرامش تو قدم بعدی رو بهت میگه ،
و آروم آروم وجه خیر ماجرا برات هویدا میشه ، و کنترل ذهن اسانتر میشه ، تا اینکه میرسی به آخر داستان
که میبینی خدای من ، این بزرگترین معجزه و رخ داد زندگیم بود
مثلا این جدایی با این آسانی همش بعد اون ترکیدن همه چیز شروع شد و رسید به همون آرامش، آرامشی که خواسته من بود،
یا سلامتی چشم هام
یا روابط بعدم
یا خود سلامتیم بعد هز دوره قانون سلامتی
یا هزار تا مساله دیگه
دوست عزیزم
زکیه عزیز
ممنونم از کامنت شما، که در زمان بسیار مناسبی به دستم رسید
در پناه خدا باشید.
سلام آقا حمید …خیلی خیلی عالی
چقدر زیبا شاگردی رو یاد گرفتین وچقدر عالی دارین روی خودتون کار میکنید وقانون رو میفهمید ……دقیقا برای منم چند روزی هست که احساس میکنم چشم هایم ضعیف شدن ولی اصلا نمیخوام بپذیرم که اینجوریه وبقول شما میخوام به قضیه با نگاه مثبت برخورد کنم همش میگم خدایی که بمن چندین ساله چشمهای قوی داده همون خدا هم میتونه قوت رو به چشمهام بیشتر کنه وبابت چشمهایم خداروشکر میکنم ونگران نیستم چون مطمئن هستم خدا تمام خیر وسلامتی رو برای من میخواد ……از نوشتن کامنت تون خیلی سپاسگزارم
سلام و درود بر دوست خوبم حمیدجان عزیز
چقد کامنتات پر از نور و آگاهی توحید هستن الان اینجا دومین کامنت از شمارو میخونم که اولیش بیشترین امتیاز و آورده که واقعا حقت بود خیلی ازون کامنت برندت چیز یاد گرفتم که وقتی به ته خط رسیدم باتمام وجود همه چیو بسپارم به خدا دیگه دحالت نکنم تو کارش تسلیم باشم و منتطر و تلاشم براین باشه که احساسم و فقط خوب نگه دارم اینروزها حرف ترا به خدا میگم که خدایا من دیگه خسته شدم هیجی نمیدونم فقط خودت کمکم کن و چه حس خوبی میده بهم اینجور حرف زدن با خدا.
دوست توحیدی ام خیلیییی خوشحال شدم و خداروشکرررررر که تونستی سلامتی تو از خدا بگیری خداروشکررررررر که ایمانت جواب داد و چقد اون لحظه همزادپنداری کردم باهات که منشی اون پیام حیات بخش و با عکس برات آورد و شما هم باورش در اون لحظه برات سخت بود یعنی چی دکتر گفت وضعیت وخیمه الان میگه نه همه چی خوبه بله این کار خداست سوپرایزش اینجوری اشک آدم و در میاره ولی حمید جون این مشکل و خودت جذبش کردی با نگرانی های قبلی و خودتم درستش کردی دمتگرررررم من این داستان شمارو درک میکنم حسش میکنم واقعاااا این ایمانه و در اون لحظه تاریکی تضاد فقط بتونی حالتو خوب نگه داری صدرصدددد همه چی به نفع آدم تموم میشه این وعده خداست ما اینو از جای جای این سایت شنیدیم و دیدیم دوست خوبم چندروز پیش مشابه شرایط شما من چند وقت مدیدیه که سرفه خشک ولم نمیکنه چندماهه درگیرشم تازه دارم با خوندن کامنتای شما دوستان زبانشو میفهم و دارم رو ذهنم کار میکنم تا بزودی انشالله رفعش کنم جدا ازین سرفه و چالش مالی شدیدی که توش بودم صبح بیدار شدم دیدم بدون هیچ زمینه قبلی سرم چنان داره گیج میره رو تختم دراز کش با دستام خوشخواب و گرفتم فکر کردم دارم میوفتم پایین با این شدت یلحظه ذهنم داشت نجواهاش شروع میشد جلوشو با آگاهی نورانی قبلی گرفتم ولی هی قلقلکم میداد که حالا بیا درست کن سرتو درد نیارم به هر ترتیبی بود پاشدم دیدم دارم ضعف میکنم گشنم شد رفتم بزور چیزی خوردم فکر کردم قندم افتاد در صورتیکه اصلا قند ندارم خلاصه همسرجانم میخواست باهم بریم بانک بهش گفتم نمیتونم یقدم بردارم یهو دراز کش شدم حتی دستشویی خیلی ببخشید نمیتونستم برم وای مگه میشه چی شد یهویی همه چی بهم خورد هیچ درد و مشکل و پیامی از هیچ جای بدنم نداشتم فقط سرگیجه به اصرار همسرم زنگ زدم دکتر خانواده ایشون گفتن که ویروس احتمالا زده به گوش میانی یه قرص گفت بخور استراحت کن انشالله زود خوب میشی حالا همسرم میگفت نه معلوم نیست چته و نکران و نگران من دیگه گفتم باید شروع کنم بابت این تضادی که توش افتادم خداروشکر کنم چون منم مثل شما چند روز قبل تقاضای جسمی سالم و تندرست و پرانرژی و به خدا داده بودم و طبق قانون شروع کرد به توجه دادن من به اینکه چیو میخوام و چقد میخوامش همینجوری با اینکه سرم گیج میرفت چشمام و میبستم میگفتم خدایا شکرت خدایاشکرت میدونم این پیام حیات بخشی داره میدونم لحطات خوشی در راهه میدونم اتفاقات خوبی داره میوفته این تضاد پستچیه خداست حامل سلامتی و شادی منه همینجوری دیدم بدنم داره گرم میشه یه چیز لذت بخشی داره جاری مبشه دلم نرم شد دلم گرم شد دیگه از نگرانی خبری نبود خوابیدم همسرم رفت قرص و گرفت آورد یدونه خوردم بعد نیمساعت بهتر شدم میتونستم درودیوار و داشته باشم راه برم خلاصه به اصرار دوباره همسرم وقتی بهتر شدم فرداش که تونستم یخورده بهتر راه برم رفتیم دکتر که همون قرص و یک آمپول داخل سرمی داد بهم همینکه سرم و زدم انگار همه چی تموم شد بعد سه روز دوباره راه افتادم رفتم مغازه و دیگه خبری از اون سرگیجه نبود مثل روز برام روشن بود که تگه میترسیدم و نگران میشدم و نجواهای بیخود ذهنمو قبول میکردم الان مثل خیلی از آشناهام یا بیمارستان بستری چندروزه میشدم یا باید ازاین مطب به اون مطب میرفتم تا مداوا میشدم مطمعنم اگه حالم بد میشد حالا حالااا خوب شدنی نبودم چون خیلی از آشناهامون شنیدم این مشکل گوش میانی براشون پیش اومد خوب میشن دوباره تکرار میشه ولی من هیچ علایمی در بدنم ازاین بیماری پیامی دریافت نمیکنم و خداروشکرررررر که خوب خوبم
و این خیلیییی ایمانمو بالا برد دیگه یاد گرفتم تو تضاد که افتادم سریع باید چه اقدامی کنم تا نجواهای ذهن سوارم نشد من سریع سوارش بشم و بتازونم به سمتی که خودم میخوام و به نفع من هست الاهی شکررررررر که کار خدا درسته واقعاااا انرژی الان خیلیییی بیشتر از قبل شده و چه حالی دارم میکنم که رو پای خودم دارم راه میرم بدون کمک کسی یا دارویی الهی شکرررررت حمید عزیز ببخشید طولانی شد چیزی بود که بهم گفته شد برات تعریفش کنم خیلی حال کردم از همصحبتی با شما چه بهم پاسخ بدین چه ندین دوستت داریم و پسرررر خیلی خوشحال شدم و شکرگزارم که سلامتی بینایی تو بدست آوردی خیلی اول کامنت حالم گرعته شد بابت مشکلی که براتون پیش اومد ولی آخرش بسیاااااار لذت بخش بود شفای کامل را برایت دعا میکنم و آرزومندم دوست خوبم. ایام به کام
سلام آقا حمیدرضا وقت بخیر
چه داستان جالبی براتون پیش اومده
احسنت بهتون که اینو نوشتید
امیدوارم با سبک قانون سلامتی که در پیش گرفتید روز به روز شرایط سلامتی تون بهتر بشه و خوشحالم چنین معجزه ای رو تو کامنت شما خوندم
زندگی همه ما سراسر معجزه و هدایت خداست فقط باید ببینیم و برای خودمون مرور کنیم و یا اینجا بنویسیم
سلام اقا مجید عزیز و نازنین
بینهایت ازت ممنونم بخاطر این همه عشق و محبتی که به سمتم فرستادی
اره درسته تمام این شرایط رو خودمون ایجاد کردیم و پیامهای این جهان برامون ارسال میشه تا بیشتر از قبل به خودمون بیایم و خودمون رو اصلاح کنیم
و ازین تلاش شبانه روزی برای اسیب زدن به خودمون دست برداریم
وگرنه این جهان اساسش بر خیر و رشد و کمال بنا شده و نیازی به رنج ما نداره
فقط و فقط برای رشد ما ساخته شده
با تمام وجودم ممنونم ازت و برات بهترینها رو ارزو میکنم
در پناه خدا باشی
شاد و سلامت در کنار همسر عزیزت
سلام به برادر عزیزم آقای ایزدی
خیر و برکت الله برای شما جاری باشه با این سوال خوبی که مطرح کردی ،البته که توی زندگی من بارها و بارها از سپردن کارها به خداوند نتیجه های بزرگ گرفتم و خدا همیشه بهترینش رو برام ارائه داد.
اما امروز یک اتفاق خیلی قشنگ برام افتاد که قلبم من رو هدایت کرد تا در پاسخ به این سوال قشنگ بنویسمش.
این روز ها من در یکی از بزرگترین ترنینگ پوینت های زندگیم هستم و حسابی احتیاج به کنترل ذهن قوی دارم،ازونجا که مدتی از کیش برگشتم شمال،خیلی دوست داشتم برم مدتی توی طبیعت بکر و از آب و هوای خنک و بهشتی شمال لذت ببرم.
با اینکه فامیل های عزیزم برای دیدن من بسیار مشتاقن و همه ش در حال برنامه ریزی هستن که منو ببرن ویلاشون در روستای ییلاقی زیارت گرگان،من توی این خواسته کاملا تسلیم بودم تا خدا برام پلنش رو بچینه.
امروز مامان بابام میخواستن برن باغ زیتونشون رو آبیاری کنند،نیلا نیکا هم درخواست داشتن ببرمشون شهر بازی،اما قلبم بهم میگفت همراه مامان بابات برو،اولش ذهنم میگفت نه گرمه کجا بری،ول کن،قلبم میگفت تسلیم باش و برو.
منم دیگه لبیک گفتم و همراهشون رفتم سمت روستا،قبل ازینکه وارد روستا بشیم،بابا کنار باغ فامیلمون نگه داشت و شروع کرد به صحبت کردن،منم یکم غر میزدم بابا گرمه ،راه بیفت بریم …چند دقیقه ای گذشت،به صورت کاملا اتفاقی شوهرخاله م که تو یک روستای دیگه زندگی میکنه مارو دید و اومد کنار ما و کلی اصرار که پاشو بیا بریم خونه ی ما،معصومه هم خونه ی ماست(تنها دخترخاله م که رفیق و هم سن سال بچگی تا الانمه)
منم یک هدایتی توی این داستان دیدم و گفتم باشه!
با نیلا نیکا سوار مزدا آبی شدیم و باهاش رفتیم :)
اول روستاشون که رسیدیم دیدیم دخترخاله م با ماشینش بچه هاشو سوار کرده و داره میره !
اگر فقط ۵ دقیقه این تایم اینور اونور میشید ما هرگز همدیگرو نمیدیدم!هرگز و هرگز !
حالا داستان چی بود ؟!
برق های روستا رفته بود و اونا هم از گرما فرار کردن که برن جنگل نزدیک روستا:)))
و اینجوری شد که ما هم سوار ماشین شدیم و رفتیم به سمت جنگل و رودخونه ی در دل طبیعت بکر….
فقط چند دقیقه بعد !فقط چند دقیقه بعد!
من تو دل جنگل ! وسط رودخونه ،پاهامو گذاشته بودم تو آب خنک …و مست آب و هوای بهشتی و خنکای آب رودخونه بودم درحالیکه از گوشیم صوت این آیه پخش میشد:
اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاهٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ ۖ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَهٍ ۖ الزُّجَاجَهُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَهٍ مُبَارَکَهٍ زَیْتُونَهٍ لَا شَرْقِیَّهٍ وَلَا غَرْبِیَّهٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ ۚ نُورٌ عَلَىٰ نُورٍ ۗ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشَاءُ ۚ وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ ۗ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ
آره داداش…خدا نور آسمون ها و زمینه …خدا همه چیزه…همه چیز …
فقط کافیه بسپاری به خودش …جوری پلن ها رو میریزه که دیوونه میشی ازین زمانبندی دقیقش…
کاش یکم با ایمان تر باشم،یکم متوکل تر باشم،یکم رها تر…
دلم میخواد خودمو تو آغوش خدا رها کنم…
مثل وقتی که نوزادی بودم بی دفاع و بی قدرت …که حتی نمیتونستم گردنم رو بگیرم …
چقدر این تسلیم بودن خوبه …چقدر قشنگه…چقدر آرامش بخشه…
ازتون ممنونم بی نهایت برای این سوال قشنگتون و دعا میکنم همیشه غرق نور الله باشید و احساس عمیق خوشبختی بی قید و شرط!
سلام سعیده جان. دوست توحیدی و هم خانواده خوبم.
از خوندن اون کامنتت در پاسخ به اینکه خدا چ شکلیه پرواز کردم.
جمله به جملش اشکم دو در آورد.
و تصمیم گرفتم منم برای خدا یه کله ی خوشکل درست کنم و کلش رو ببوسم.
باهاش حرف بزنم و بگم خدایا عاشقتم اونم بگه منم.
چقدر حسم خوب شد و نمیدونم چی شد که هدایت شدم به داستان هدایت شما.
دمت گرم خیلی خوبی.
چجوری خدا برق رو قطع کرد که بری تو جنگل وایسی تو آب خنک.
آرزو کردم که بتونم باهات صحبت کنم یا یه جایی ببینمت اگه کامنت منو خوندی دعوتت میکنم اگه یزد اومدی بیای خونمون من و همسرم و دوقلوهای خوشکلم منتظرتم.
من قراره بیام شمال خیلی دوست دارم ببینمت.
دوست دارم این آدم توحیدی و صاحب این کامنت های زیبا رو ببینم و باهاش هم صحبت بشم.
از الله یکتا بخاطر حس خوبی که امروز بهم هدیه داد سپاس گذارم.
امیدوارم هر روز شادتر از دیروز باشی.
سلام به برادر عزیزم آقا محمدحسین
از لطف ومحبت شما سپاسگزارم،پیام شما در بهترین زمان ومکان به دستم رسید و البته به قلب من نشست،ضمن اینکه خوندن دوباره این خاطره ی شیرین،روحم رو آروم تر کرد.
درحالی ایمیل پاسخ شما برام اومد که برای کنترل ذهن در حال خوندن کتاب معجزه ی شکرگزاری بودم،هنوز یکی دوصفحه هم جلو نرفتم که پاداشش رسید…چه میکنه این الله…چه میکنه این شکرگزاری….به قول عادل فردوسی پور:چقدررر خوبی تو خدا!
از لطف و محبتتون سپاسگزارم و دعا میکنم در بهترین زمان ومکان ببینمتون،به خانوم عزیزتون هم سلام منو برسونید،من عاشق یزد و بافت شهرسازیشم،یزدی ها خیییلی خَشَن😍من تو نوجوونی یکبار اومدم یزد خیلی بهم خوش گذشت،البته که دوستان یزدی بینظیری هم میزبان ما بودن،مثل شما…
انشالله سعادت داشته باشیم که در بهترین زمان و مکان باهم دیدار داشته باشیم.
درپناه نور باشید همیشه،نورِ آسمون ها و زمین
بسم الله الرحمن الرحیم
سوره هود
إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّـٰلِحَٰتِ وَأَخۡبَتُوٓاْ إِلَىٰ رَبِّهِمۡ أُوْلَـٰٓئِكَ أَصۡحَٰبُ ٱلۡجَنَّةِۖ هُمۡ فِيهَا خَٰلِدُونَ(٢٣)
كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام دادند و در برابر پروردگارشان خضوع و خشوع كردند، آنها اهل بهشتند؛ و جاودانه در آن خواهند ماند!
===============================
سلام سعیده جان
خواهر عزیزم.
با اینکه تا به حال ندیدمت اما واقعا احساس نزدیکی بی نظیری از سمت تو میکنم. احساس میکنم خیلی وقته میشناسمت.
یه چیزی بگم خواهر من تک تک ۴۹ صفحه کامنتت رو از اول تا آخر خوندم.
چقدر برام لذت بخش بودو میشد کاملا متوجه تکاملت شد.
چقدر لذت بخش بود دیدن رشد تو تو این مدت.
دیدم که تو کامنت آخرت با ظاهر جان گفته بودی دو ماه میرم دور میشم از کامنت گذاشتن و دوباره وقتی نتایج مالی گرفتم بر میگردم.
این صلاح تو هست و هدایت های که از خدا میگیری اما من و دوستان زیادی از خوندن کامنت های تو انگیزه میگیریم که آره نتیجه میده. تلاش کن. تو اومدی که خالق زندگیت باشی.
این پدیده هم زمانی عجب چیزیه. خدایی من نمیتونم درکش کنم اما خیلی دارم جواب میگیرم. البته هنوز کوچیکه اما میدونم با طی کردن تکامل میتونم نتایج بی نظیری بگیرم.
راستش من الان در جایی هستم که همه کارها رو سپردم به خدا و تسلیم خدا شدم. همش بهش میگم قربونت بشم تو پروردگار منی و من بنده توام. تو ولی و سرپرست منی. من نمیدونم چطوری من بندگیتو میکنم توام باید لطف کنی خداییتو بکنی. و میکنه محشره بخدا.
اصلا طوری برنامه ریزی میکنه که نمیتونم هیچ فکری بکنم.
واقعا با کامنت هات زندگی کردم خواهر.
برات بهترین ها رو میخوام و منتظر خوندن کامنت هات هستم. مارو بی نصیب نذار .
در پناه الله بی همتا شاد و پیروز و موفق و پایدار باشید.
===============================
سوره احزاب
وَمَن يَقۡنُتۡ مِنكُنَّ لِلَّهِ وَرَسُولِهِۦ وَتَعۡمَلۡ صَٰلِحࣰا نُّؤۡتِهَآ أَجۡرَهَا مَرَّتَيۡنِ وَأَعۡتَدۡنَا لَهَا رِزۡقࣰا كَرِيمࣰا(٣١)
و هر كس از شما براى خدا و پيامبرش خضوع كند و عمل صالح انجام دهد، پاداش او را دو چندان خواهيم ساخت، و روزى پرارزشى براى او آماده كردهايم
خدایا هزاران بار شکرت.
سلام دوستان خوبم. از خوندن کامنت هاتون بی اندازه لذت بردم و خدا رو هزار بار شکر کردم.
میخوام از هدایت خودم بگم که چند ماه پیش برام پیش اومد و در حد معجزه بود!!
اواخر اردیبهشت ماه بود که تصمیم گرفتیم با همسرم و دو تا پسرام بریم سفر. یکی از روستاهای چالوس رو برای مسافرت چند روزه مون انتخاب کرده بودیم. من سبد پیک نیک رو چیدم همه چیز مهیا بود وسایل صبحانه برداشته بودم که توی راه صبحانه بخوریم چون صبح خیلی زود توی تاریکی راه افتادیم. همه چیز برداشتم بجز نون که توی راه تازه شو بگیریم و لذت صبحانه رو بیشتر کنیم توی محل خودمون همسرم گفت بذار از امین جا بی دردسر نون بگیریم یکی دوساعته که بیات نمیشه من گفتم نه من نون داغ میخوام بالاخره یه نونوایی سر راه پیدا میکنیم. خلاصه راه افتادیم و یک ساعتی گذشت کم کم گرسنه مون شده بود دیگه تصمیم گرفتیم هر جا نونوایی دیدیم نون بگیریم و برای صبحانه توقف کنیم باورتون نمیشه توی تمام مسیر حتی یه نونوایی هم پیدا نکردیم که باز باشه و پخت کنه هر صد متر نگه میداشتیم چپ و راست میگشتیم ولی دریغ از یه نونوایی! تقریبا رسیدیم به روستایی که میخواستیم بریم بچه ها گرسنه بودن ولی ما نونوایی پیدا نکردیم خیلی ناراحت بودم همش توی دلم خودمو سرزنش میکردم یه جا توقف کردیم تا صبحانه بخوریم صبحانه ی بدون نون! همسرم چند بار گفت ببین نذاشتی از محل خودمون نون بگیرم حالا چجوری صبحانه بخوریم؟ یه لحظه توی دلم گفتم خدایا هیچ نونوایی باز نبود من از همه جا قطع امید کردم حالا باید چیکار کنم دستم به جایی بند نیست همه گرسنه ایم و من مقصرم که نون توی سفره مون نداریم خودت ردیف کن به خودت سپردم
همینجوری که سفره مونو باز کرده بودیم و داشتم پنیر و مربا و خرت و پرت های صبحانه رو می چیدیم و توی دلم با خدا حرف میزدم یه دفعه یه ماشین رو به رومون توقف کرد ما جایی نشسته بودیم که یه روستای بکر توی چالوس بود و توی اون ده دیقه یه ربع حتی یه ماشین هم رد نشده بود یه آقای محترمی با لبخند خیلی شیرینی پیاده شد یه بسته نون لواش داغ جلومون گرفت و گفت نون میخواستین؟؟؟ همسرم دوید نون رو گرفت و تا خواست هزینه سو حساب کنه اون آقا سوار ماشین شد و دست تکون داد و گازشو گرفت و رفت همه مون شوکه شده بودیم!!! مگه میشه؟؟ چطور وسط این روستای بکر این وقت صبح که همه ی نونوایی ها بسته بود نون لواش داغ داغ اونم یه بسته! بدون اینکه ما حرفی بزنیم و درخواستی از کسی بکنیم و بدون اینکه هزینه شو با ما حساب کنه! بغض گلومو گرفته بود و حیرت زده فقط به نونها نگاه میکردم و نمی تونستم چیزی بخورم! همسرم برگشت نگاهم کرد و گفت چقدر خطرناک شدی بهار! چه زود دعاهات مستجاب میشه!! و من فقط با چشمهای خیس شکر گزاری میکردم…
سلام بهار جون پیامت اشکمو دراورد
ممنون که نوشتی
چقدر اون لحظه متصل بودی که این اتفاق و رقم زدی
خدایا منم از نون توی سفره ام تا شغلم و ارتباطم بدست اوردن سلامتی مادرم و برادرم امروزمو این لحظه مو به تو میسپرم
ممنون بهار جان که تجربه زیبایت را نوشتی اشکم سرازیر شد
ممنون عزیز دل خدا یادم انداختی
خدایی که حتی حواسش به نون داغ سفره صبحانه بهار هست
ممکن نیست تورو همینجوری رها کرده باشه
مرسی عزیز دل خدا
به قول سعیده شهریاری بوس به کله ت
سلام بهار جان
کامنتت اشک منک دراورد
چقدر خدا نزدیکه
چقدر اجابت کنندست.چقدر مهربونه
چقدر دوست داشتنیه این خدا
یه بسته نون داغ لواش تواون روستا تواون خلوتی بااحترام تمام به شما بده وبره؟؟؟
کیه این خدا؟؟
چه جوری که اینقدر خوبه؟؟؟
چطور شکرنعمتهاشو بگیم؟؟
چقدر هیچی نیستیم در برابرش!!!!
کاشکی یه ذره قدرتشو بفهمیم
کاش بتونیم بندگیشو بکنیم
کاش کمکم کنه بیشتر درکش کنم
هر روز ذره ایی بیشتر
همین که میگه ما جن وانس را برای بندگی کردن افریدیم. چطور میتونم این ایه رو درک کنم
اگه کار من بندگی کردنه پس چرا حساب کتاب پولامو میکنم؟؟؟
چرا گاهی چشمم به دستان شوهرمه؟
چرا نگران میشم.؟؟؟
چرا دنبال ماشین وخونه ام با نگرانی؟؟ باعجله؟؟
چرا چرا چرا؟؟؟؟؟
دعامیکنم همگی بتونیم هر روز یه کمی فقط یه کمی توحیدیتراز روزقبل باشیم
الهی امین
سلام ممنونم بهار خانوم که از تجربه ی توحیدیتون نوشتین واقعا لذت بردم 😍 و باعث میشه که ایمان منم به خداوند قوی تر بشه منم خودم رو به خداوند میسپارم که من رو به هدفم برسونه همون خدایی که این همه کار برام کرد این قسمت از زندگیم رو هم به بهترین شکل درست میکنه خداوندا ازت میخوام که هر ثانیه بهم نشانه بدی و هدایتم کنی من چند وقت دیگه میام اینجا و از معجزات زندگیم برای شما فرشته های خداوند میگم الله یار و نگه دار هممون باشه 🤩🤍
سلام بهارجان
بنده توحیدی خدا
من تمام این کامنت های تسلیم وسپردن کارهابه خدای مهربون ومقتدر روتااینجاخوندم وبسیاربسیارلذت بردم
اما کامنت شمابرای من یه جوردیگه ای دلمو تکون دادواشکمو درآورد
میدونی چرا؟؟
بخاطراینکه اون آقاازهمسرتون پرسید
شمانون می خواستین؟؟
یعنی انگاراون فرشته ای ازطرف خدابودویه جوری سوالشوپرسیدکه آگاهتون کنه من فرشته ای ازطرف خدام یک بسته نون گرم که درخواست کرده بودی بهت برسونم
امیدوارم همیشه همین جوری خداسوپرایزت کنه وغرق توجهات الهی وخدایی باشی دوست توحیدی من.
سلام بهارعزیزم
کامنتت اشکمو درآورد
الهی صدهزار مرتبه شکرت ک هرلحظه داری هدایتمون میکنی
چقددد زیباست خدای من
خداوند نیرو ث انرژییه ک هرجور تو ذهنت بسازیش همون میشه برای تو
دقیقا مث آب ک ب شکل ظرف تو درمیاد
خداوند ب میزانی ک باورش کنی برات کار انجام میده
خداوند همه چیز میشود همه کس را
ب شرط باور
ب شرط پاکی دل
ب شرط طهارت روح
ب شرط پرهیز از معامله با ابلیس
خداوند سیستمه ک فقط ب فرکانس های من پاسخ میده
مرررسی ازت
عجب انرژی گرفتم از کامنتت
عاشقتمممم
سلام بهارجان
خوبی عزیزکم
کامنتت وخیلی دوست داشتم
ممنون که از هدایت زیبات برامون نوشتی
خداروشکر برای این کامنت زیبا
امیدوارم منم برای خواسته ای که دارم انقدر ساده وراحت وزیبا هدایت شم به آسانی وفراوانی رحمت ونعمت وثروت
سلام بهار خانم عزیز
دوست هم فرکانسی
نان داغی که خداوند وسط روستایی که هیچ کس رفت و امد نمی کرد و بدون پرداخت هزینه بهت رسوند اشک منو دراورد .
چه خدای مهربونی داریم ما
سلام خدمت استاد عباسمنش جان و خانم شایسته نازنین
و همه دوستان عزیز
ان شاالله همه تون عالی باشید از هر لحاظ
منم میخوام یه تجربه از سپردن کار به خداوند و توکل به رب رو براتون تعریف کنم.
دو سال پیش تابستون سر مرخصی در دانشگاه یه مشکلی برام پیش اومد. به ناحق داشتن مرخصی هامو میزدن ( من به عنوان استاد فقط تابستون میتونم از مرخصی هام استفاده کنم )
من به خدا گفتم یارب توکل به خودت، خودت حلش کن ولی باز هم بدون این که منتظر الهام و هدایت از طرف خدا باشم یا لااقل سعی کنم که حسم رو خوب کنم، بلند شدم و رفتم با رئیس دانشگاه و هم با معاون دانشگاه صحبت کردم ولی از هر دو جواب منفی شنیدم با این که حق کاملا با من بود.
خیلی ناراحت شدم، نه به خاطر جواب منفی بلکه بخاطر اینکه با تمام وجودم توکلم کرده بودم و حتی میتونم به صراحت بگم که اولین بار در عمرم بود که به معنای واقعی توکل کرده بودم.
ولی ناامید نشدم و باز هم به خدا گفتم یارب من به تو توکل کردم، من به تو سپردم باید حلش کنی باید حلش کنی.
و مدام سعی میکردم حسم رو خوب نگه دارم و هروقت این موضوع یادم میفتاد بازم میگفتم خدایا من به تو توکل کردم ، خودت گفتی ” رب المشرق و المغرب لا اله الا هو فاتخذه وکیلا” خودت امر کردی که به تو توکل کنم پس خودت حلش کن.
بعد از چند مدت معجزه خدا از راه رسید و 2.5 برابر بیشتر از مرخصی استحقاقیم برام مرخصی باز شد در سامانه دانشگاه، بدون این که حتی کسی، مسئولی با من کلامی حرفی بزنه.
تازه پارسال هم همینطور شد، امسال هم دقیقا همینطوره.
خدایا شکرت الحمدلله
من برای اولین بار در عمرم به خدای عالم توکل کردم و کارم رو بهش سپردم و خودش برام حلش کرد.
شیرینی ماجرا برای من اینجاش بود که خدا حتی ازم نخواست برم و مثلا اقدامی بکنم، خودش حل کرد بدون اینکه بدونم چطور. و این دقیقا به شیرینی عسل بهشتی میمونه.
ان شاالله همه مون همه وقت ذهنمون رو تحت هر شرایط با کمک رب سبحان کنترل کنیم و به نجواها اهمیت ندیم (هرچند سخته) و به رب العالمین توکل کنیم تا خودش برامون حل کنه کارها رو براحتی و آسانی و به شیرینی. چون خودش در آیه 9 سوره مزمل که بالا هم آیه رو نوشتم فرمان داده و امر کرده که به او توکل کنیم و کارها رو به او بسپریم.
الحمدلله
خدایا شکرت
بنام خداوند هزاربار با شکرت خواست خداوند هست که من بیام واین متن رو بنویسم که ایمانم رو در درونم قوی تر کنم من هر وقت روی قدرت خداوند حساب میکنم دردرون خودم یعنی توانایی هر کاری رو خداوند بهم می دهد وشجاعت حرکت رو بهم می دهد واز لحاط احساحس مرا اینقدر در احساحس خوب قرار می دهد بوده که چند سریع اتفاق افتاده آدرس خواستم رفتم اونجا جایی پارک خواستم برام اتفاق افتاده مشتری خواستم برام جور شد ولی هنوز اتفاقات بزرگ مثل از تاریکی ترسیدم ولطف خداوند رفتم برگشتم هیچی نشده اینا همش لطف خداوند بوده وگرنه من که یک آدم ترسوی بودم که حتی از حرف مردم هم می ترسیدم ولی خدایا شکرت کا سوال شما باعث شد که مروری کنم بر اتفاقات وسپاسگزارم خداوند باشم مطمئنم اتفاقات بهتری رو خداوند برام رقم می زنه که میام براتون کامنت می نویسم وامید خدواند خدایا شکرت
سلام خدمت همه ی دوستانم در این بخش
خداروشکر برای تک تک لحظه هایی که هدایت خداوند رو دریافت میکنم و به ندای قلبم گوش میدم.
امروز صبح به خدا گفتم خدایا من میدونم ایمانم به تو ضعیفه ، یه کاری کن ایمانم قوی شه و بیشتر بهت اعتماد کنم ، من میخوام بنده ی توحیدی تری برات باشم.
بعد یهو بعد چند ساعت سر از این بخش سایت درمیارم که اصلا یادم نیست چطور شد و چیو سرچ کردم و چیکار کردم که رسیدم به اینجا.
و حسم اینه پاسخ خدا به دعای امروزم خوندن کامنت های این بخش بود تا الگوهایی ازهدایت خداوند رو در زندگی بقیه ی دوستان ببینم و ایمان تقویت بشه .
منم یه مثال از خودم مینویسم هم برای مرور هدایت و حمایت خداوند در زندگیم و هم سهم خودم از نوشتن و گذاشتن ردپا برای آیندگان در این بخش :)
به معنای واقعی کلمه خداوند دو ماه پیش برام ماشین خرید.
در حالیکه من واقعا هیچ ایده ای نداشتم چطور فقط یادمه چون به ناخواسته و تضاد ترافیک شهری برخورده بودم چندبار تو دلم گفته بودم خدایا کاش بشه یه ماشین دنده اتومات داشته باشم که رانندگی راحت تر بشه فقط همین در همین حد . و هیچ پیگیری و اقدامی هم براش نکرده بودم.
تا اینکه یه روزی یه ماشین تو ترافیک جلوم بود H30 Cross که پشتش شماره تماس داشت و نوشته شده بود فروشی ، خیلی واضح ته دلم اینو شنیدم که از شماره ش عکس بگیر . از اون هدایت واضحا بود که جای شک نمیگذاشت .
منم عکس گرفتم ازش و موند تو گوشیم تا چند هفته گذشت.
یه روز داشتم عکسای اضافه ی گوشیم رو پاک میکردم که رسیدم به این عکس . دستم رفت رو delete و پیش خودم گفتم من که ماشین نمیخوام اصلا واسه چی اونروز ازش عکس گرفتم تا اینکه دوباره یه صدایی واضح گفت بهش زنگ بزن .
انقدر واضح بهم گفته شد که جای نه آوردن نبود. منم به اون شماره زنگ زدم و با یه آقایی صحبت کردم و یکم اطلاعات گرفتم . ماشین من 206 بود و قیمت این ماشین طوری بود که من باید اندازه مبلغ فعلی ماشینم رو جور میکردم و میذاشتم رو مبلغ فروش ماشینم تا بتونم اینو بخرم که واقعا هیچ پلنی براش نداشتم اون موقع و فقط ته دلم یه درخواست اعلام کرده بودم اونم خیلی بدون جدیت و بعد رهاش کرده بودم.الله اکبر
آقا خلاصه شب تو خونه با پدرم مشورت کردم و پیش خودم گفتم الان میگه تو که پولش رو نداری و چطور میخوای جور کنی اما در کمال تعجب پدرم گفت قرار بزار فردا بریم ببینیمش.
منم هاج و واج که ببینم ته این ماجرا چی داره میشه .
دوباره زنگ زدم و قرار گذاشتیم و رفتیم ماشین رو دیدیم منتهی این آقا هم قیمت ماشین خودش رو داشت گرونتر میگفت و هم داشت ماشین من رو ارزونتر برمیداشت. من هیچ ایده ای نداشتم چی داره میشه و از خدا خواستم کمکم کنه تصمیم درست بگیرم و خودم رو تو دردسر و قرض نندازم.
فردای اون روز پدر و مادرم رفتن مسافرت و منم فعلا دست نگه داشتم تا بفهمم تصمیم درست چیه . این آقا هم مدام زنگ میزد و پیگیری میکرد که تصمیمتون چی شد.
ته دلم گفت بهش بگم منصرف شدم و میخوام ماشین صفر بخرم نه ماشین ایشون رو که مدل سال 96 بود.
اما رفتن و دیدن ماشین ایشون این خواسته رو برای من پررنگ کرد که میخوام ماشینم رو عوض کنم . اما همچنان هیچ ایده ای نداشتم برای تامین ما به تفاوت مبلغ ماشین . به ذهنم رسید از مامانم قرض بگیرم و بعدش بهش خورد خورد پس بدم .اما نقشه خدا خیلی بهتر و عجیب تر بود.
خدا یادم آورد که چند روز پیش یکی از بچه های تیمم ایمیل درخواست تسویه حساب سنوات زودتر از موعد به واحد منابع انسانی شرکت زده بود و رونوشت ایمیل برای من اومده بود تا من تاییدش کنم به عنوان مدیر مستقیمش .
یهو چراغش تو ذهنم روشن شد که عه منم میتونم این درخواست رو بدم و با توجه به سابقه ی کاریم در شرکت مبلغی که بهم پرداخت میشد حتی بیشتر از اون مبلغی بود که من لازم داشتم برای تعویض ماشینم و دوباره خیلی هدایتی در گفتگو با یکی ازهمکارام شنیدم که میگفت خیلی خوبه که این مبلغ رو بگیری و تبدیلش کنی چون در نهایت ریال و ارزشش به مرور زمان کم میشه .
من دهنم باز مونده بود از این هدایت که خدا حتی بیشتر از اون مبلغی که نیاز داشتم بدون هیچ قرض و وامی و پولی که متعلق به خودم بود رو برام زنده کرد طوریکه هم میتونستم باهاش ماشینم رو تعویض کنم و هم با اضافه ی این مبلغ یه سفر خیلی خوب رفتم که اون سفرم هدایتی بود . ( ماجراش بماند برای یه کامنت دیگه :)) )
تا اینجا همه چی عالی بود تا اینکه ….
یه شب در حال برگشت از شرکت پلیس جلوی ماشین م رو گرفت و گفت شما اس ام اس امنیت اخلاقی براتون اومده و باید ماشینتون رو بخوابونیم . من که به شدت در اون لحظه حالم بد شد و پیش خودم گفتم خدایا ماشین جدید که هیچی همین ماشین رو هم ازم گرفتی که .
اما یادمه به طرز خارق العاده ای خیلی سریع تونستم احساسم رو خوب نگه دارم و مدام پیش خودم میگفتم الخیر فی ما وقع.
سربازی که مسئول بود ماشین من رو بخوابونه خیلی محترمانه بهم گفت الان برو ولی شنبه خودت بیار پارکینگ بخوابون ماشین رو. یه برگه برداشت همه ی مراحلش رو با حوصله بهم توضیح داد و من نوشتم و گفت برو زودتر اگه بقیه ببینن ما ماشین رو نخوابوندیم بد میشه الان باید میگرفتم ماشینت رو ازت ولی برو خودت بیارش شنبه .
یادمه همون شب ساعت 9 بلیط داشتم که یه سفر دو روزه برم با تور طبیعت گردی که سریع رفتم خونه و ماشین رو گذاشتم و وسایلم رو برداشتم و رفتم .
پیش خودم مدام میگفتم این تمرین عملی توئه برای حفظ حال خوبت و الی حفظ حال خوب تو موقعیتهای عادی که کار همه ست.
من یه عهدی با خودم بستم و با هیچ کس تو اون یه هفته که ماشینم توقیف بود هیچ صحبتی نکردم و حتی یک نفرم متوجه این اتفاق نشد. یه راز موند بین من و خدای من.
تو سفر هم حسابی بهم خوش گذشت و سعی کردم اصلا بهش فکر نکنم .
تو اون یه هفته از راهای جدید رفتم شرکت و پیاده روی بیشتر کردم و کلی شکرگزاری هم میکردم که فرصت های پیاده روی بیشتری برام فراهم شده. تو این یه هفته هم چند تا مدل رو بررسی میکردم که چی میتونم بخرم و چه مدلی مناسبه و از همکارام هم مشورت میگرفتم .
تا اینکه این یه هفته گذشت و ماشینم رو خیلی راحت و با برخورد عالی ماموران اداری رفتم تحویل گرفتم. یادمه چهارشنبه بود و من پیش خودم حساب کتاب کردم که فردا که تعطیلم میرم کارواش و بعد از ماشینم عکس میگیرم و میذارم تو دیوار برای فروش که همونجا حسم گفت همین الان ببر همین کارواشی که تو محل پارکینگ جایی که ماشین خوابونده بودم بود.
تو کارواش یه اتفاق عجیب و جالبی افتاد . من بین دو مدل ماشین شک داشتم که چی بخرم و از خدا هدایت میخواستم که دقیقا یکی از اون ماشینا که تو ذهنم بود اومد ماشین بغل دستی من تو کارواش . من هی از پنجره همه جاش رو وارسی میکردم که کارگر کارواش براش جالب شد و علت رو پرسید منم گفتم میخوام این مدل رو بخرم شک دارم . بهم سوییچ داد گفت خب بشین داخلش و تستش کن .
خیلی واضح بود این نشونه که بعد اینکه داخلش رو دیدم نظرم عوض شد و به خرید یه مدل دیگه که توذهنم بود مطمئن تر شدم.
من از هدایت به رفتن کارواش و دیدن اون ماشین انگشت حیرت به دهان داشتتم که رسیدم پارکینگ شرکت که دوباره ندا اومد الان از ماشینت عکس بگیر و بزار دیوار چرا منتظر فردا میخوای بمونی .
منم عکس ها رو گرفتم و ماشینم رو آگهی کردم .
قصه رو کوتاه کنم که همون شب یه آقای خیلی محترم و مودبی تماس گرفت و قرار فردا صبح رو گذاشت یعنی من ماشین رو 5 عصر آگهی کردم و ما ماشین رو 9 صبح فرداش قولنامه کردیم . کارشناسی که باهاش اومده بود هم از قضا نمایندگی همون مدل ماشینی رو داشتن که من میخواستم بخرم و فردای اون روز هم ایشون یه مدل خوب صفر برای من پیدا کردن و پیشنهاد دادن و من هم روز جمعه ش ماشین خودم رو قولنامه کردم.
کارهای اداری و سند زدن هم تو یک روز خیلی راحت و عالی پیش رفت و اینطور شد که من تو سه روز هم ماشین فروختم و هم به صورت کاملا نقدی ماشین خریدم و همه ی کارهای اداری شم راحت انجام شد.
نکته ی جالب اینکه اگه اون شب پلیس ماشین من رو توقیف نکرده بود و ماشینم رو نمیخوابوند من یه هفته بعدش چون باید قبل از فروش خلافی ماشینم رو صفر میکردم تو فروشش دچار مشکل میشدم و ممکن بود خریدار منصرف بشه اگه میفهمید ماشینم باید یه هفته بخوابه پارکینگ.
اما کاملا با یه زمانبندی دقیق ، یک هفته قبل از فروش ماشینم خلافی ش و توقیفی ش رو هم صفر کردم .که خیر این اتفاق رو فهمیدم بعدش با اینکه همون شب که قبل سفرم بود به ظاهر خیلی ضدحال به نظر میرسید.
این یه مثال خیلی واضح تو زندگی من بود از اینکه زمانبندی خدا چقدر بی نظیر و درسته و مو لا درزش نمیره.
هنوزم که هنوز یادش میفتم میگم خدایا تو این ماشین رو واسم خریدی ، هم پولش نقد جور شد از جایی که هزار سال به ذهنمم نمی رسید وجود داشته باشه و هم خودت خرید و فروشش رو تو سه روز انجام دادی با بهترین آدمهایی که میتونستن خریدار و فروشنده باشن .
این یه مثال گل درشت این چند ماه اخیر بود و الی که الان قرار هر روزه ی من و خدا اینه که من میپرسم و اون جواب میده خیلی سریع و آنی ( در حد چند ساعت تا یک روز نهایتا ) از نصب اپلیکیشن رو گوشی م تا اینکه چی بخورم و از چه مسیری برم و چه ساعتی از خونه بیرون برم و …. و این عشق بازی من و خداست این روزا که شده کارگردان زندگیم ، مدیر برنامه هام و داره مو به مو برام قشنگ میچینه.
هرجا هم کارم خوب پیش نمیره برمیگردم و یکم فکر میکنم میبینم ای دل غافل من اینجا خودم زیر دست و پای خدام و نمیزارم اون کارش رو بکنه . بعد که با یه معذرت خواهی میرم کنار از سر راهش ، همه چی دوباره عالی و راحت پیش میره.
متنم یکم طولانی شد ولی امیدوارم اول از همه نوشتنش برای خودم ایمانم رو قوی کنه و بعد مثالی باشه برای بقیه ی دوستان که اعتماد به خدا رمز ساده و اصلی راحتی کارهای زندگیشونه :)
در پناه هدایت الله باشیم :)
«هرجا هم کارم خوب پیش نمیره برمیگردم و یکم فکر میکنم میبینم ای دل غافل من اینجا خودم زیر دست و پای خدام و نمیزارم اون کارش رو بکنه . بعد که با یه معذرت خواهی میرم کنار از سر راهش ، همه چی دوباره عالی و راحت پیش میره»
مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَهٍ فَمِنَ اللَّه
وَ مَا أَصَابَکَ مِنْ سَیِّئَهٍ فَمِنْ نَفْسِکَ
همین. هیچ حرفی دیگه نمیمونه… 💔
سلام دوست عزیز ، من تو فکر بودم ک خدایا امروز یه نشونه واضح برام بفرست منو هدایت کن و همون لحظه به خوندن کامنت شما هدایت شدم و سپاسگزار شما هستم ک لینک کامنتتون را گذاشته بودید و هدایت من کامل تر شد ، خیلی انرژی گرفتم از خوندن کامنتتون ، از اینکه چقدر میشه ب خدا اعتماد کرد از مسائل کوچیک روزمره تا مسائل بزرگتر مثل خرید ماشین و اینکه چقدر کارها راحت انجام میشه وقتی می سپاری دست خودش وبه قول شما دوست عزیز از زیر دست و پای خدا میای بیرون تاخودش انجام بده ، اینکه زمانبندی خداوند دقیقه واینکه طوری مول را جور میکنه ک هزار سال هم به ذهنمون نمیرسه و… میتونم با جرأت بگم من خوندن کامنت شما را یک هدایت از طرف خداوند میدونم وفهمیدم در مسیر درست هستم و با قدرت ادامه اش میدم و برای شما دوست عزیز هم تحقق خواسته های بزرگترتون را خواستارم و از استاد گرامی جناب استاد عباسمنش تشکر میکنم ک این امکان را در سایت فراهم کرده ک بتوانیم کامنت ها و موفقیتهای دوستان را بخوانیم و ایمانمان قوی تر بشه ک میشه ، امکان پذیره و واقعا سپاسگزار خدایی هستم ک اینقدر قشنگ هدایت میکنه تا ایمانم بهش بیشتر و بیشتر بشه.
سلام به دوستای قشنگم
واقعا ممنونم بابت این سوال معرکه و مشارکت همه دوستان. این سوال و اینهمه پاسخ و کامنت جواب خیلی از سوالایی بود که تو ذهنم داشتم. شکر که هدایت شدم و خوندم و لذت بردم.
موضوعی که من میخوام بهش اشاره کنم هم داستان هدایت شدن من به این مسیر زیباست و هم سپردن بزرگترین تضاد زندگیم به تنها قادر مطلق جهان هستی.
من آذر ماه سال 1400 ازدواج کردم با بهترین مرد دنیا، البته بماند که وارد شدن این آدم تو زندگی من هم خودش هدایت و هدیه ی خدا بود چون ازدواجم رو به خودش سپرده بودم. اون موقع من هیچی نمیدونستم ن از مسیر ن از خدا ن از قانون ، هیچی هیچی هیچی …
با تمام نا آگاهیم از جهان گهگاهی وقتی تنها بودم مخصوصا پشت فرمون با خدا حرف میزدم ی وقتایی گله و شکایت یوقتایی هم حرفای عاشقانه.
ی روز از همین روزا وقتی داشتم از شرکت برمیگشتم بهش گفتم خدایا من میخوام ازدواج کنم، اما با کسی که شرایطی رو ک میخوام داشته باشه. خلاصه که گفتم میسپرم به خودت کسی رو که اون خصوصیات مد نظر من رو داره وارد زندگیم کن.
فکر کنم یک سال نشد یکی از همکارام که خیلی پسر آروم و سر به زیری بود برعکس من البته، ازم خواست که باهاش دیت برم.
رفتم ولی اولین حرفی ک زدم این بود که حوصله رابطه رو ندارم. من هدف دارم و دنبال رابطه های دوستی به هدف نیستم و اگر به این منظور اینجایی آدم اشتباهی رو انتخاب کردی. تو چشمام نگاه کرد و گفت به هیچ عنوان با این دلیل نیومدم اینجا و قصدم جدیه.
طولانیش نکنم فقط بگم جوری خودشو بهم ثابت کرد که موقع بله گفتن ذره ای تردید نداشتم و خدارو هزاران بار شاکرم بابت داشتن این آدم تو زندگیم.
اصل موضوع از اینجا شروع میشه، ما آذر 1400 ازدواج کردیم و شهریور 1401 همسرم دچار ی بیماری خیلی سختی شد.
بزرگ ترین تضادی که تا همین لحظه داشتم. هنوز اولین سالگرد ازدواجمونو جشن نگرفته بودیم…
به هردری میزدم همش بیمارستان بودم، مدام یا مرخصی میگرفتم یا غیبت داشتم، شب و روزم شده بود گریه و لعنت و نفرین دادن به این زندگی و شکایت از خدا.
ی شب وقتی داشتم برمیگشتم تو مترو بودم تو قطار وایساده بودم داشتم عکس و فیلمای عروسیمونو ک تو گوشیم بود نگاه میکردم، بغض داشت خفم میکرد تا قطار رسید به ایستگاه پیاده شدم و زدم زیر گریه دیگه طاقت نداشتم، اون مهسای قوی بریده بود.
دیگه توانی تو تنم نبود، دیگه جونی نداشتم برای ادامه دادن، فقط رو کردم به آسمون گفتم خودت درستش کن من نمیتونم، گفتم تمام زندگی من دست توعه گفتم میخوام چشمامو ببندم باز کنم ببینم همش خوابه، فقط درستش کن تمام امیدم به توعه من دیگه هیچکسو بجز تو ندارم.
همسرم باید 6 ماه شیمی درمانی میکرد، بعد از 3 ماه که مجدد ازش آزمایش گرفتن و عکس برداری و چکاپ کردن دکتر بهمون گفت که بدنش به شیمی درمانی جواب داده و درحال بهبوده، بعد از اتمام دوره شیمی درمانی باید رادیو تراپی کنه و صحیح و سالم برگرده پیش من. باورم نمیشد. حمید من داشت خوب میشد. حالم داشت بهتر میشد. داشتم آروم میشدم داشتم به زندگی برمیگشتم که دوباره حالش بد شد اکسیژن خونش به 65 رسیده بود اکسیژن بهش وصل بود، اگه ماسک اکسیژن رو درمیاورد خفه میشد از سرفه،
ولی آروم بودم، انگار یکی بهم میگفت نگران نباش تو سپردی به من خودم ردیفش میکنم غمت نباشه. منم بهش دلگرم بودم. دکترا مجددا بررسی کردن و گفتن مشکلی نیست و احتمالا از استرس و اضطراب این نفس تنگی بهش دست داده.
اومد خونه، دوره پنجم شیمی درمانیش بود که دوباره به سرفه افتاد ولی فقط سرفه بود ن نفس تنگی ن افت اکسیژن، نصف شب رفتیم بیمارستان ازش اسکن گرفتن، وقتی دکتر اسکنو دید گفت تو هیچ توده ای تو بدنت نداری و کاملا از بین رفته، اون لحظه داشتم پرواز میکردم. دیگه هیچی مهم نبود دیگه فقط خوب شدن حمیدم برام مهم بود وقتی از بیمارستان اومدیم بیرون فقط گریه میکردم و خدارو شکر میکردم.
همون موقع ها بود که از شرکت قبلیم استعفا دادم و شرایطی برام ایجاد شد که با مدیر قبلیم تو ی شرکت جدید کار کنیم. ی شرکت که از صفر دست خودمون بود همه ی کاراشو خودمون انجام میدادیم. ی روز که رفته بودیم برای شرکت خرید کنیم تو ماشینش یکی از فایل های استاد رو پلی کرد. میگفت من از موزیک خوشم نمیاد فایل گوش میکنم.
انقدر حرفای استاد به دلم نشست که وقتی فایل تموم شد فقط اسم کسی که داشت تو این فایل صحبت میکرد رو پرسیدم. مدیر عزیزم هم که الان ی دوست ماهه برام همه چیز رو برام تعریف کرد اینکه استاد کیه چیکار میکنه چجوری میتونم فایل هاشو گوش بدم و از این اطلاعات… از فرداش کارم شده بودد گوش کردن فایل های استاد و صحبت کردن ازشون با مدی جانم که دست خدا شد برام برای هدایتم به این مسیر، دفتر شکر گزاری داشتم و هروز هرچیز قشنگی ک میدیدم براش سپاسگزاری میکرد، فایل های استاد رو گوش میکردم و نوت برمیداشتم و کلی کارهای دیگه که هنوز هم ادامه دارن.
میدونم خیلی طولانی شد ولی میخام بگم تو بدترین شرایط فقط دستمو سمتش دراز کردم جوری دستمو گرفت که اصلا باورم نمیشه من چجوری اون دوران رو گذروندم. من از اول ی دختر قوی و مستقل بودم ولی بیماری همسرم اونم اول زندگی خیلی برام سنگین بود.
ولی الان خوبم، آرومم، خدای بزرگم رو کنارم دارم، هدایتم میکنه باهام حرف میزنه بهم عشق میده. حالم خوبه خوبه و هزاران مرتبه شکرش رو بجا میارم برای اینکه تو همه ی لحظات زندگیم حضور داشته و پناهم بوده.
از خدای جانم میخوام که همیشه درآرامش و سلامتی و برکت و فروانی باشید.
سلام ماهی عزیز دختر مستقل و قوی
خدا رو شکر که همه چیز میشوی برای ما
خدایا شکرت که برای ماهی و همسر عزیزشون انرژی شفا شدی و شفا دادی
خدایا شکرت که دوستمون شکرگزاره
خدایا شکرت که اینجا برامون نوشتی
خدایا شکرت از این صفحه قشنگ
خدایا شکرت از این دختر قوی و مستقل
ماهی عزیز من هم به اندازه شما خوشحالم ،خوشحالم که همسر عزیزتون شفا یافته و شما با استاد آشنا شدید و در این صفحه یادداشت کردید.
خوشحالم که توحیدتون قوی تر شده و شرکها رو کنار زدید و فقط و فقط دل رد سپردید به الله
الهی میلیاردها بار شکرت بابت این نعمت بزرگ
خدا همه چیز میشود همه کس را به شرط پاکی دل …..
سپاسگزارم ماهی عزیز
سلام ماهی عزیز
شیرینی این بهبودی همسرتون که با تسلیم شدن وکمک خواستن از خودش تجربه کردین گوارای وجودتون
کامنت زیباتون اشک رو درچشمانم جاری کرد واز این ارتباط زیبا با خداوند آرامش گرفتم
چقدر خوب هدایت خداوند رو با شکر گزاری حضور افرادی که در این مسیر زیبا کار رو براتون راحت تر کردند با آرامش واحساس خوب تجربه کردین
سلام ماهی عزیز
کامنت زیبات اشکم در آورد هدایت الله مهربان و وصال به خداوند چقدر زیبا بود خدا را شکر که همسرت سلامتیش به دست آورد از خداوند براتون بهترین ها را می خواهم راستی من خودم مجردم وقتی از عشقت گفتی قند تو دلم آب شد عشقتان در پناه حق پایدار باشه موفق باشی دوست عزیز
سلام به خدای عزیزم و سلام به شما دوستان و استاد عزیزم
دوستان من یک دفترچه دارم تووگوشیم از دو سال قبل .هر موقع حس بد یا اتفاق بدی برام میفتاد رو تو همین یادداشت میکردم و تاریخ هم میزدم
الان چند روزی هست دارم مرورش میکنم
اینقدر تغییرات رو دارم تو خودم میبینم
مثلا یه جاهایی باورهام رو یادداشت کردم الان میبینم چقدر باورام بد بوده
یا چقدر من آدم افسرده و ناراحت و مشرکی بودم ….
خدایا ازت واقعا سپاسگزارم ممنون که منو تو این مسیر آوردی و کمکم کردی تا تغییر کنم
من به خاطر همه چیزهایی که تو بهم دادی ازت ممنونم .هر چند که اینقدر زیادن که اصلا شمرده نمیشن .یه قول دوستان حتی یک عطسه ی ساده .یا خمیازه کشیدن
اینقدر بدن مارو در نهایت دقت آفریدی که همه ی اعضا دارن کار خودشون رووبه درستی انجام میدن من واقعا ازت ممنونم خدای بلند مرتبه ی من.
منی که خودم رو به تو سپردم اینقدر زندگیم قشنگ و با شکوه شده واینقدر نسبت به دوسال قبلم عالی شدم که همش میگم آیا واقعا من اینطوری بودم خدایا شکرت خیلی دوست دارم
خدایا ممنونم به خاطر قدرت نوشتنم. قدرت فکر کردنم یهو نصف شب بلند میشم شروع میکنم به فکر کردن و حرف زدن با خودم
من اصلا خواب ندارم صبح خیلی زود بلند میشم و همش در حال تکاپو هستم .که اعتبارش رو به تو میدم .اگر الان زندگیم خوبه .اگه در آمد دارم .اگه همسرم دوستم داره .بچه ی خوبی دارم …اگه از شرایطم راضی ام و هزاران تا مورد دیگه اعتبارش رو به تو میدم
تو بودی که کمکم کردی و منو به مسیر هدایت کردی الان میفهمم یک سری مسائل به خاطر این برام به وجود میومد
که من بهت نزدیک تر بشم تو بهم یاد دادی سپاسگزار. تر باشم
به خاطر همه چیز ممنونم
حتی الان بچم هم از خودم یاد گرفته و همش میگه خدایا شکرت به هزار و یک دلیل دوست دارم خدای خوبم
من خیلی چیزارو بهت سپردم که نتیجش عالی شده
ادامه مسیر زندگیم رو هم به تو میسپارم خدایا شکرت ۲۶.۵.۱۴۰۳
سلام دوست عزیز
متشکرم بابت این ایده ی جالبتون، قطعا کمک میکنه ایمانمون با خوندن نتایج همدیگه بیشتر بشه…
راستش من چندوقت پیش سر یه موضوعی خیلی تضاد و چالش داشتم و تصمیم گیری برام اصلاااااا اسون نبود و سردرگم بودم
یهو یجا تسلیم شدم و گفتم خدایا همه چیو میسپارم دست خودت که خودت میدونی چی برام بهترینه،
توی اوج ناامیدی درحالیکه هییییچ ایده ای نداشتم، بعد از اینکه همه چیو سپردم دست خودش خیلی سریع و زیبا هدایت شدم به یه مسیر جدید و کلیییی ایده ی جدید که خیلی تاثیرات مثبتی داشت برام…
یه خواسته ای هم داشتم ک قبلا خیلی براش تلاش میکردم ولی نمیشد، یجا دیگ سپردمش دست خدا
چنان رااااااحت و زیبا و به بهترین شکل و از بهترین راه اون خواسته امو تجربه کردم که فقط خدا میتونست همچین هدیه ی قشنگی رو بهم بده، خدایاشکرت
خدا خودش حتی بهتر از ما میدونه چه چیزی میخوایم و چه چیزی برامون بهترینه…
برای همه ی کسایی ک این کامنت رو میخونن آرزوی بهترین ها رو دارم…
عشق بهتون
سلام به دوستان توحیدی و عزیزم
در اینجا میخوام به یک درخواستی که در ذهن من رقم خورد و بلافاصله اتفاق افتاد رو خدمتتون بگم
چند روز پیش تر یک سرویس برون شهری خبر شدم که از بافق خالی برم یزد و یک نفر رو بیارم و دوباره ظهر برگردانم این میشد دو تا سرویس ومن قبول کردم که انجام بدم و این برای من دوتا سرویس میشد و از از اونجایی که بافق از لحاظ آب و هوا ،آب و هوای بسیار گرم داره که توی این ایام چند روز به عنوان گرم ترین شهر ایران بود و واقعا سرویس بین شهری که میرم که کولر ماشین جواب نمیده در حدی داغ میشه ماشین که دست روی داشبورد نمیتونم بگذارم و چون خودم هم توی یزد یک کار اداری داشتم یه لحظه این درخواست در من ایجاد شد که کاش یه سرویس برم که به کار خودمم برسم
دقیقا یک دقیقه بعد تماس گرفتند که اون نفری که باید میومد به خاطر گرمی هوا کارشو کنسل کرده واین سرویس شما کنسل شده و یک سرویس دیگه ای پیش اومده که باید یک نفر رو از بافق ببرید یزد و یک جلسه دارن تا ساعت ۱۲ ظهر کارشون تموم میشه بعد برگردانید شما می تونید این سرویس رو انجام بدید این دقیقا همون چیزی بود که من میخواستم و بعدش بهم گفتن بخاطر گرمی هوا برای شما دوتا سرویس می نویسم در واقع سرویس من نصف شد و برام دوتا سرویس نوشتن و من از ساعت ۷ صبح تا ۱۲ در یزد بیکار بودم و به راحتی کار اداریم رو انجام دادم و پول هم بابتش دریافت کردم به قول خانم شایسته عزیز
همش شد سود و سود و سود
این میشه همون رزق بدون حساب
به امید نوشتن هدایت از یک رزق بدون حسابی دیگر
دوستتان دارم در پناه الله یکتا شاد باشید

