آیا من می توانم زندگی دیگران را تغییر دهم؟ | قسمت 1 - صفحه 28 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

628 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    اسامه پروین گفته:
    مدت عضویت: 4081 روز

    به نام خداوند جان و خرد

    استاد عزیز معلم اول

    خانم شایسته گرامی معلم ثانی

    و دوستان عزیز و بزرگوارم سلام ودرود خداوند به همه ی شما عزیزان باد.

    اول از همه بگم من این فایلو دیدم بعضی وقتا استاد شاکی میشن که بچه ها ندیده میان نظر میدن

    دیدم ولی خب چندوقتیه میخام یه چیزی رو به اشتراک بذارم که خب فکرکنم الان وقتشه.

    واقعیت اینه که من از بچگی خیلی علاقه داشتم و همیشه با خودم حرف میزدم مثلا میومدم بررسی میکردم خاطرات و اتفاقات رو کلا خیلی وقتا به خودم توصیه میکردم وخودمو دعوا میکردم کلا خیلی با خودم حرف میزدم ومیزنم.

    حالا هم با خودم حرف میزنم اما با این تفاوت که از خدا میخام که بگه و من بشنوم و اونا رو ضبط میکنم با موبایلم که بعدا گوش کنم و بفهمم که چی به چیه.

    القصه آقا من دو هفته ی پیش با خودم شروع کردم به صحبت و نمیدونم چجوری حرف رسید به اینکه من از خدا پرسیدم تو چرا منو خلق کردی اصلا هدف تو از این کار چیه چی بوده؟ چه لزومی داشته که تو به خودت زحمت بدی هی داشتم می‌پرسیدم یهو گفتم نکنه میخواستی خودتو تجربه کنی نکنه میخاستی خودتو در قالب اسامه تجربه کنی و این صحبت حدود دو ساعت کم وبیش رفت و رفت و من تقریبا قانع شدم که قضیه همینه

    خدا از همون روز اول برنامه اش این بوده که بیاد تکه هایی از خودش رو در قالب هایی به نام های علی تقی نقی اسامه و…. قرار بده و بقول خودش روشن کنه که آقا هر کدوم از تکه ها چه کاری میکنن هر کدوم از خداها چجوری زندگی رو زندگی میکنن و…. .

    اما در این چند هفته ای که صحبت میکردم وبا خودم فکر میکردم و خب برای باورهای‌دوره ی ثروت 1 دنبال الگو بودم یه روزی یه فایلی دیدم از یه پسر فکرکنم 26 ساله که میگفت من 18سالگی بابا شدم و هیچی نداشتم واینا فکرکنم آمریکایی بود داشت مصاحبه میکرد با یکی که اقا من چجوری میلیونر شدم.

    میلیون دلاری.

    القصه همون اول فایل اومد گفت من یه روزی اومدم تصمیم گرفتم که به خودم بگم بپذیرم ایمان بیارم که آقا هرچی که شده من کاری ندارم به دولت و خانواده و قانون و خدا

    هرچی که هست من فلانی کردم من مسئولم که خودم زندگیمو تغییر بدم

    کلمه ی مسئول بودن رو که گفت من اینجا یهو خشکم زد تازه دو هزاریم افتادکه آقا من تکه ی گم شده ی همیشگی پازل زندگی من همین بوده.

    من اصلا مسئولیت پذیر نبودم من مسئولیت زندگیمو مسئولیت صد درصد اتفاقات زندگیمو برعهده نگرفته بودم و اینجا‌بود که من شروع کردم به خودم گفتن که من مسئول صد درصد شرایط زندگیمم من هرچی که تا الان شده من کردم من خالق صد درصد شرایط زندگیم بودم و منم که باید همه ی تغییرات رو ایجاد کنم منم که باید زندگیمو تغییر بدم منم که با باورها و فرکانس های اشتباهی که داشتم و فرستادم با کنترل نکردن کانون توجهم تمام این اتفاقات و این‌ شرایط رو رقم زدم و خب فقط و فقط منم که میتونم و قدرت دارم که اینو تغییر بدم حتی خود خدا هم قرار نیست کاری برای من بکنه یا یه دکمه بزنه شرایط عوض بشه و من تغییر کنم.

    و سعی کردم اینو هزاران بار به خودم بگم و بنویسم و هر روز و هر لحظه هر صبح که بیدار میشم به خودم اینو میگم و توی دفترم بارها و بارها مینویسم که باور کنم آقا من

    من مقصر تک تک اتفاقات زندگیمم میلیاردها اتفاق افتاده و همه ش تقصیر منه من مسئولم من به خاطر بی ایمانی به خاطر ترس به خاطر عدم احساس لیاقت به خاطر کمبود عزت نفس برای اینکه خودمو دوست نداشتم و هزارتا چیز دیگه تمام اونها رو به وجود آوردم و فقط منم که میتونم تغییرش بدم جالب اینه که با خودم که اینارو میگفتم به لطف خدا اتفاقات میومدو مرور میشد و من میدیدم که مثلا فلان کار به خاطر فلان چیز من بوده فلان جا من مثلا عزت نفس نداشتم فلان اتفاق به خاطر ترس من افتاده و…. هی همینجوری داشت روشن میشد و دارع میشه برام همینطوری من باید میلیاردها بار به خودم اینو بگم

    تازه من دارم میفهمم که اولین گام تغییر همینه تو تنها زمانی میتونی با تمام وجود عمل‌کنی که ایمان بیاری همون ایمان و عمل صالح.

    من از وقتی که شروع کردم به ایمان اوردن وباورکردن اینکه منم که همه اینارو رقم زدم اصلا انگار خیلی بهتر و بیشتر مراقب ذهنمم خیلی بیشتر و بهتر دارم مانیتور میکنم افکارم رو خیلی خسیس تر شدم توی مصرف انرژیم و واقعا باید همه ی ما در گام اول بیایم و ایمان بیاریم و باور کنیم و به خودمون بخورانیم و بقبولانیم که آقا هرچی که شده من کردم من اسامه هرچی که شده هر اتفاقی که تا الان افتاده من اسامه پروین متعهدم که باورداشته باشم ایمان بیارم با تمام وجود با تک تک سلول های بدنم با هر دم وبازدمی‌که میکنم با هر قدمی که میرم با هر لحظه ای که سپری میکنم که هرچی که شده هر اتفاقی که افتاده من خلقش کردم من خالق صد درصد تمام شرایط و تک تک اتفاقات زندگیمم و صد درصد مسئولیت کل‌زندگی من مسئولیت لحظه به لحظه اش مسئولیت تک تک شرایط زندگی من برعهده منه فقط و فقط من و هیچ کسی دیگه هیچ مسئولیتی در قبال من ندارع هیچ کس و هیچ‌چیزی نه خدا نه والدین نه حکومت نه دولت نه تورم نه دلار نه ریال نه شهر محل زندگیم

    همه ی تقصیرات و کوتاهی ها وبی ایمانی ها و عدم اعتماد به نفس ها و عدم احساس لیاقت ها و کنترل نکردن ذهن ها و باورهای مخرب همه و همه ی اینا من باعثش شدم من بودم که اجازه دادم کسانی باورهای مریضشون رو در من رشد بدن و تخم بدبختی و فقر رو در خودم کاشتم همه ی اینا تقصیر منه فقط و فقط من.

    از وقتی که این کارو دارم میکنم از وقتی که دارم این حرف هارو به خودم میزنم و مینویسم تو دفترم حالم خیلی بهتره

    احساس میکنم میتونم به همه ی خواسته هام برسم و ایمانم نسبت به قانون بیشتر شده

    واقعا قدم اول همینه .

    مهم ترین ابتدایی ترین بزرگترین گام برای تغییر همینه و هیچ چی دیگه نیست هیچی دیگه نیست هیچی.

    و من مدیون و وام دار خداوندی هستم که منو همیشه هدایت میکنه همیشه احساس میکنم خدا لطف خیلی خاصی به من داره و منو یه جورایی متفاوت از بقیه دوست داره و خیلی باهام حال میکنه و خب طبعا این باور باعث شده که واقعا این قضیه رو همیشه ببینم

    انقد منو نجات داده انقد منو از اتفاقات و رخدادهای گوناگون حفظ کرده که حد نداره و همین.

    بازم سپاس گزارم که هستید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    محمدرضا روحی گفته:
    مدت عضویت: 1566 روز

    به نام هدایت الله

    خداوندا هر آنچه که دارم از آن توست

    با سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته گرامی و همه دوستان خوبم در این سایت الهی

    خدا را شکر می‌کنم با یه فایل جدید روی سایت سوال‌های خوبی که دوست عزیزمون انجام دادندتشکر کنم و سپاسگزاری از خانم شایسته که این مطلب‌ها را جمع کردند تا استاد از آگاهی‌های خوب و نابشون بهره داشته باشیم از خداوند ممنونم که در این سایت الهی با نام و حضور خودش همیشه با کامنت نوشتن بچه‌ها و چه فایل‌ها و دیدن زیبایی‌ها و همه نعمت‌هایی که در زندگی داریم قدرشناسش هستیم و از این بابت از خداوند سپاسگزاریم

    و اما در این سایت الهی نعمت برای کسانی است که برگزیده شدند در این سایت و خداوند همواره هدایت می‌کند برای یک زندگی عالی و ایده‌آل در مسیر درست زندگی در مورد این فایل من وقتی به یک آگاهی و درک درستی از قانون یاد گرفتم دوست داشتم به همه اثبات کنم که من درست میگم چون دوست داشتم زندگی دیگران را تغییر دهم و این به من احساس ارزشمندی کاذب می‌داد و شاید روزها و ساعت‌ها وقت می‌گذاشتم اما نتیجه‌ای نداشت در اصل شده بودم ناجی برای هر کسی و این تا زمانی که با قانون آشنا نشدم ادامه داشت

    اما با شناخت فرکانس‌ها و خداوند من به این صورت بودم که هر کسی باید خودش بخواهد زندگیش را تغییر دهد و این برای من شرک محسوب می‌شد که من همه چیز را می‌توانم درست کنم و غافل از اینکه من را از مسیر درست دور می‌کرد و کم کم خودم را فراموش می‌کردم و همه این‌ها به خاطر این بود که احساسی رفتار می‌کردم و هیجان زده بودم و نمی‌توانستم ذهنم را کنترل کنم به نظر من کسی که آماده نباشد و یا در زندگی خودش موفق نبوده و نتایج نگرفته نمی‌تواند الگوی خوبی برای کسی باشد

    اما جمله طلایی از استاد به هر چیزی که توجه کنی از همان جنس وارد زندگی ما می‌شود با پذیرفتن به اینکه ما هرگز توانایی تغییر دیگران نداریم چون خودمان توانا هستیم در مورد زندگی خودمون امروز وقتی من در مسیر هدایت قرار گرفتم دیگه از این افراد خبری نیست و یا اینکه اگر هم خیلی کم ببینم از آنها اعراض می‌کنم و فقط روی خودم و باورهایم کار می‌کنم و به نظر من هر کس که آماده باشد برای تغییر خداوند از طریق نشانه‌ها او را در مسیر درست و به وقتش هدایت می‌کند و از خداوند می‌خواهم که هر کسی در زمان مناسبش هدایت بشه به مسیرهای درست زندگی و آنچه لذت‌ها نعمت‌ها مثل ما دریافت می‌کند آنها هم دریافت کنند

    در پناه الله یکتا شاد سلامت و ثروتمند باشید انشاالله

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  3. -
    محدثه سادات موسوی نژاد گفته:
    مدت عضویت: 834 روز

    سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته نازنین

    سلام به همه دوستان گلم .

    از کجا بگم استاد از کجا بگم .

    من وابستگی شدیدی به همسرم داشتم بشدت وابسته

    از همونایی که استاد تو دوره عشقو مودت میگن که حتی وقتی پارتنرشون پیششونه بازم دلش برای پارتنرش تنگ میشه.

    زندگی من وصل به نفسای همسرم بود.

    خندش خندم و غمش غمم بود.

    بهترین غذا و همه چی برای همسرم بود و من خودمو فداش کرده بودم حتی با شیر پاهاشو میشستم ماساژ میدادم.

    پنج شیش ماهه حامله بودم و همسرم از سرکار میومد بزور تشت و اب گرم و غیره میاوردم پاهاشو میشستم تا دوستم داشته باشه تا عاشقم باشه.

    شابد باورتون نشه ولی سر یک قضیه من رگ گردنمو با تیغ زدم تا دوستم داشته باشه.

    بهش خیانت کردم تا احساس کنه دارع منو از دست میده و دوستم داشته باشه.

    به سیگار و ناس اعتیاد پیدا کردم تا دوستم داشته باشه.

    به معنای واقعی خودمو فدا کردم هم روح و هم جسممو فدا کردم تا دوستم داشته باشه.

    ولی میدونید دیگه دنیا با کسی که انقدر مشرک و وابستس چجوری رفتار میکنه .

    این وابستگی تو لایه لایه بدنم بود تا اینکه دوباره باهمسرم به چالش برخوردم و من دوباره نابود شدم .

    بعد دوسال ترک دوباره سیگارو روشن کردم . منی که قلبم باز بود . دوباره قلبم بسته شد و دوباره اهنگای غمگین و گریه کردن و به ناچاری رسیدن.

    تا اینکه خداوند منو هدایت کرد به دوره احساس لیاقت و من فهمیدم از همه خانومها متنفرم چرا؟؟

    چون اونها زنن و ممکنه همسرم اونارو ازمه زیباتر ببینه خخخخخ.

    کلا هیچ ارزشی نداشتم برای خودم و خودمو نابود کرده بودم و همسرمو مشکلاتشو رو دوشم گذاشته بودم و راه میرفتم .

    خلاصه که چند جلسه دوره لیاقت کار کردم و رفتم دوره عشقو مودت خریدم

    من خیلی رو خودم کار میکنم خیلی زیاد .

    همش با خدا حرف میزنم.

    غرغر نمیکنم . ناله نمیکنم . غیبت و قضاوت و غیره نمیکنم ولی از وقتی دوره لیاقتو خریدم احساسم بد شد.

    میدونید چرا احساسم بد شد چون انگار من مسئول ارزش دادن به همسرم بودم.

    خودم دوره رو گوش میدادم و تمرینات انجام میدادم و یک تایمی میشستم به مشکلات همسرم فکر میکردم و بهش میگفتم .

    اینجا رو اینجوری رفتار کن.

    فلان شاگردت چقدر احساس قربانی بودن داره اخراجش کن.

    انقدر پیش مشتری ناله نکن.

    چکتو پاره کن چک چیه کار شرک الودیه.

    ویتامیناتو بخور.

    پتاسیوم منیزیوم نخوردی.

    انقد ریزه خاری نکن انسولین میره بالا.

    الان نون خوردی یکم گوشت بخور.

    لباس براخودت بخر .

    با خدا خرف بزن.

    شاید باورتون نشه من از صبح تا شب اینارو به همسرم میگفتم بدون اینکه بدونم میخام تغیرش بدم.

    باخودم میگفتم من نمیخام تغیرش بدم ولی آنقدر وابسته بودم که میخاستم مدار همسرمو بالاببرم تا اروم بشه و هم مسیرو هم مدار بشیم تا جهان اونو ازم جدا نکنه.

    خیلی نکته شرک الودیه.

    میخاستم بکشونمش بالا تا ازهم جدا نشیم.

    و من دوره لیاقتو کار میکردم و کنترل گریم بیشتر شده بود و هرروز حالم بدترو بدتر و بدتر میشد .

    باخودم میگفتم من چقدر مشکل باید حل کنم و گریه میکردم ( بطوری که مشکلات همسرم بود نه من)

    مغزمو میزاشتم جا مغز همسرم و میگفتم اگر من جاش بودم چجوری رفتار میکردم با این شاگردا

    ؟

    و میخاستم مشکلاتشو حل کنم .

    رابطم با فرزندم خوب بود.

    دوره قانون سلامتیو عالی پیش میرفتم.

    ارامشم خوب بود.

    با آدم‌ها و خودم تو صلح بودم.

    یکدفعه دیدم گند زدم به همه چی

    هرروز با فرزندم جنگو دعوا و کتکش میزنم.

    از مردم متنفر شده بودم.

    ارامش نداشتم.

    کاملا از قانون سلامتی خارج شده بودم.

    کلی بخودم صدمه زده بودم.

    هرروز فایل گوش میدادم و هرروز کمک میخاستم ولی بازم حالم خوب نبود .

    من کاملا به ناخاستهام توجه میکردم.

    غرق مشکلات همسرم شده بودم و رفتارام همه چی شده یود کپی همسرم ‌

    کپیه کپیش ( اومدم اونو تغیر بدم و بیارمش بالا ولی خودم بشدت اومدم پایین)

    دچار غرور شده بودم ببینید کاملا از رفتارای همسرم که ازشون متنفر بودم و میخاستم تغیر بدم

    دقیقا همون رفتارارو پیدا کردم.

    و نمیدونستم علتش چیه .

    کم کم فهمیدم ریشه همش میشه تغیر دادن همسرم و همه مشکلاتم وابستگی و شرکه .

    من نمیتونم کسیو تغیر بدم.

    من نمیتونم کسیو خوشبخت یا بدبخت کنم.

    من نمیتونم کسیو بزور تو مسیر خوشبختی بیارم.

    رو خودم کار میکنم و به سکوت ذهن میرسم و قلبم باز میشه و حالم عالیه

    و بایک جمله که وای ایکاش محمدم این حس سکوت ذهنو تجربع کنه .

    گند میزنم به ارامشم

    من میخام محمدو رها کنم .

    خسته شدم از بس تو ذهنم دارم میکشونمش .

    نمیخام خوشبختش کنم من مسئول خوشبختی هیشکی نیستم.

    من همینجور که هست دوستش دارم.

    نمیخاد لیزر بندازم رو ویژگیهای منفیش تا تغیرش بدم و فکر کنه ارزشمنده.

    وقت من . زمان من . انرژی من . ارامش ارزشمنده و من میخام خودخاه باشم و خرج هیچکس نکنم.

    نمیخام تو این تله بیوفتم .

    میخام وابسته به خدا و اصل خود باشم

    میخام خودم باشم خوده خودم .

    از شما ممنونم استاد بابت این فایل ارزشمند خیلی ارزشمنده خیلی زیاد خیلی.

    دوره لیاقت نمیدونم چیو درونم بیدار کرد نمیدونم چیشد که من بلند شدم .

    دوره عشقو مودت داره وابستگیمو کم میکنه و دارم وصل بخدا میشم .

    این فایلای هدیه محشره این فایلای هدیه ارزشی بینهایت داره .

    استاد همسرم میشینه صحبت میکنه تا مادرشو تغیر بده و من از این کارش متنفرم و خودمم میشینم کلی باهاش صحبت میکنم تا اونو تغیر بدم که مادرشو تغیر نده و ذهنشو درگیر مشکلات دیگران نکنه ( خیلی خنده داره نه ؟ خخخخ)

    من همینجوری که هست دوستش دارم و دیگه نمیخام حتی یک قدم برای کمک بهش بردارم.

    علت کمک کردنمم این بود که کمکش کنم تا من به تنهایی احساس ارزشمندیم بالا نره و جهان ازهم جدامون کنه

    شرک تو دل مومن همانند راه رفتن موچه در دل سیاه تاریکیس.

    استاد چی داره دوره لیاقت که درونمو بیدار کرده.

    استاد عزیزم من نمیدونم چه مسیریو رفتم که اینارو فهمیدم و به این نتیجه رسیدم نمیدونم بخدا نمیدونم چیشد که فهمیدم هنوز وابستم و میخام تغیرش بدم.

    من اصلااااااا قبول نداشتم که این پاشنه آشیلو دارم که میخام دیگرانو تغیر بدم.

    حتی اگر به طرفم نمیگفتم من تو ذهنم انقدر توبیخش میکردم و محاکمش میکردم که واقعا نمی‌فهمیدم واقعیه یا تو ذهنمه از بس انرژیش منفی بود از بس اذیت شدم .

    من فکر میکردم تغیر یعنی یک تغیری ایجاد بشه و کار کنی و ثروت بسازی.

    خوشبختی و ارامش و تغیرو در ساخت ثروت میدیدم البته هنوزم میدونما .

    ولی تغیرو در اغوش گرفتم تا وابستگیم کم بشه .

    همیشه فایلای به کمال حرکت نکنی به سمت زوال میری و فایلای تغیرو گوش میدادم . فکر میکردم باید تغیر کنم و ثروت خلق کنم و فقط ثروت خلق کنم و تو رشته علاقم پیشرفت کنم.

    فکر نمی‌کردم تغیر یعنی تغیر از همه جهت.

    تغیر دادن وابستگی.

    تغیر دادن شخصیت .

    حتی تغیر دادن رفتار با فرزند.

    تغیر فقط پول درآوردن نیست .

    اره من دارم تغیر میکنم .

    دارم وابستگیمو از همسرم میگیرم

    نمیخام کسیو عوض کنم.

    استاد نمیدونی این فایلای ما از تغیر دیگران ناتوانیم عجب معجزه ای برای منه.

    حتی اینکه بخاییم دیگرانو تغیر بدم

    یعنی تو زندگیشون تجسس کردیم یعنی تو ذهنمون قضاوتش کردیم و تو ذهنمون غیبتش کردیم و به این نتیجه رسیدیم این کارش اشتباهه و میخاییم تغیرش بدیم .

    تا وقتی قضاوتش نکنیمو بهش تهمت نزنیم دنبال تغیرشم نمیریم.

    خدایا ممنونم من یکم حالمو خوب کردم و بازهم تو معجزه کردی برام

    الهی شکرت الهی شکرت .

    من حالم داغون بود و با اقای خسروی عزیز گفتگو داشتم و حالم اروم شد و از اون موقع تونستم حالمو خوب نگه دارم و خداوندو جهانم به کمکم اومدن .

    الهی به امید تو که هرچی دارم از توست .

    خدایا به همه ما بیافزا.

    ارامش بیشتر .

    سلامتی بیشتر.

    احساس خوب بیشتز.

    باز شدن قلب بیشتر.

    تغیر مثبت بیشتر.

    ثروت بیشتر.

    فایلای هدیه استاد بیشتر خخخخ.

    استاد یدونه ای واقعا شما سخاوتمند هستین و قلب مهربانی دارین شما برای همه ما پدری کردین استاد دارم با چشمانی پر اشک مینویسم.

    شما استاد خدارو بما معرفی کردین.

    همین خدای مهربون که رفیقمه و بهم همه چی میده.

    استاد در دنیا و اخرت قلبتون پر نور باشه .

    دوستای گلم امیدوارم همیشه شاد باشین.

    استاد من این فایلو قبلا گوش داده بودم و هنگام گوش دادن به خودم فکر نمی‌کردم.

    من فکر میکردم طبق این فایل چجوری به همسرم کمک کنم خخخخ .

    الان که فکر میکنم این شوهره من چه ادم خوبیه که منو تحمل کرده خخخخخ

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  4. -
    محبوبه طاهری گفته:
    مدت عضویت: 1941 روز

    سلام بر استاد عزیزم وخانم شایسته گل

    سلام به دوستان هم فرکانسی محبوبه هستم میخواستم در مورد فایل جدید استاد بگم عالی بود …ومیتونم بگم جزفایلهای بی نظیر بود و خدا چقدر قشنگ باهات صبحت میکنه وتو رو هدایت میکنه من امشب جای دعوت شدم وبا کسی ملاقات کردم شروع کردن به درد دل کردن ومن هم فاز استادی گرفتم رفتم رو منبر وشروع کردم به حرف زدم واحساس کردم من باید بهش کمک کردن وفاز اینو گرفتم باید شروع کنم به فایل فرستادن واستاد معرفی کردم چنان جوی گرفته بود منو ومن هرچی بیشتر حرف میزدم احساس میکردم حالش خوب میشه ومن دقیق تو تله می افتم وگفتم از فردا شروع میکنم باهاش چت کنم وخداروشکر اومدم تو سایت واین فایل و دیدم ودقیقا خدا ترمز منو کشید ومنو از جهل وشرک آگاه کرد….خدایا شکرت بخاطر این آگاهی زیبا استاد دوستون دارم….ای که مراخوانده ای راه نشانم بده

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  5. -
    مجید عزیزی پیردوستی گفته:
    مدت عضویت: 1745 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام به استاد عزیزم و بانو شایسته ی مهربان

    سلام به خانواده ی بهشتیم

    داستان یک سال قبل از آشنایی با استاد عباسمنش :

    در شهر های مختلف مشغول کار کردن بودم و انواع شغل مثل ایزوگام ،کلوپ و گیم نت ، متصدی پمب بنزین ،نجاری،مغازه داری ،کامبوزیت ،کارگر گچ کار،کارگر سفت کار ،کارگر سنگ کار ،نگهبانی،پاستور فروشی ،دست فروشی ،ترقه فروشی ،شاگرد قهوه خانه ، کارخانه ی چسب ،خلاف ،دزدی ،مواد فروشی را تجربه کردم درواقع بعد از اینکه نتونستم دانشگاه را ادامه بدم هر چند ماه یک شغل عوض میکردم که دیگه حساب کنید چه ذهن زیبایی داشتم (: که این همه تنوع به خرج میدادم و در هر شغلی که بودم به شدت دلسوز بودم و در هر کاری که وارد میشدم خیلی خوب هم یاد می‌گرفتم و اتفاقا واسه صاحب کار خوب کار میکردم .

    چند وقتی بود که از خونه دور شده بودم و مدام خانوادم زنگ میزدن و میگفتن برگرد شهرستان که داداشت داره تو دام اعتیاد غرق میشه و تو مسئول هستی که نذاری و حواست بهش باشه منم به شدت تحریک شدم و عذاب وجدان مثل یه غول بزرگ بالای سرم ول کنم نبود تا اینکه رفتم شهرستان

    داداشمو نجات بدم (:

    داداشم 3 سال از من کوچیکتر و از 12 سالگی مشغول صافکاری و استاد خوبیه ،زمانی که افتاده بود تو دام اعتیاد خانوادم از فامیل خودمون یه دختر بیوه که اتفاقا شوهر قبلیش معتاد بوده و سر همین اعتیاد تلاق گرفته بود را واسش انتخاب کردن و نامزدی کردن .

    خلاصه من شدم شاگرد داداشم و برای نجات و تغییر داداشم قرار بود همه کار بکنم و بعد از چند هفته من با داداشم دو نفری خودمونو میساختیم (: و به خیال خانواده که من دیگه کنار داداشم هستم و خیالشون راحت بود درواقع خیال داداشم بیشتر راحت بود چون دیگه منم افتاده بودم تو خط .

    خلاصه چند ماهی گذشت و من خیلی زود خودمو از مواد کشیدم بیرون ولی داداش همچنان با قدرت ادامه میداد تا اینکه تصمیم گرفتیم مراسم عروسی را واسش بگیریم و اینطوری به صورت موقت آشغالها را ریختیم زیر مبل و اوایل سال 98 که باران شدیدی در کشور اومد و مغازه داداشم رفت زیرسیل ومن جدا شدم و اومدم تهران که به پیشنهاد یکی از دوستام اومدم تو عصر جدید شرکت کنم که تکاملشو طی نکردم (دوبلور حرفه ای هستم و بیش از 50 نوع صدا درمیارم و مهارت خوبی در خوانندگی دارم و صدای بسیار زیبایی دارم )

    خلاصه که در عصر جدید موفق نشدم و مجددا به یه کار جدید دیگه که تراکت پخش کنی بود هدایت شدم و بعد از چند روز به یک فروشگاه عرقیات هدایت شدم و از اونجا بود که با استاد عزیزم آشنا شدم .

    به خوبی با عرقیات آشنا شدم با گیاهان داروی آشنا شدم و خیلی خوب یاد می‌گرفتم و خیلی خوب افراد راهنمایی میکردم و هرکسی میومد کلی واسش وقت میذاشتم و خوشم میومد که افراد ازم تشکر میکنن و به دنبال آموزش رفتم و در مجموع دو سال در دانشگاه خصوصی طب سنتی را با استاد بسیار خوب ومعروفی گذراندم و مهارت خیلی خوبی کسب کردم این اولین کاری بود که تونستم سه سال در آن مشغول باشم و تازه واسش خیلی خوب آموزش دیدم و مهارت بیشتری کسب کردم و(در هر کاری که وارد میشدم خیلی خوب یاد می‌گرفتم و اگر علاقه میداشتم دیگه کن فیکون میشد) ،خلاصه که به خوبی افراد راهنمایی میکردم و کلی از بیماریهاشون درمان میکردم و آنقدر سرگرم مشتری و حال خوب کردن افراد بودم که اصلا سایت فراموش کردم و دقیقا یادم اوایل که در این فروشگاه کار میکردم و می‌دیدم که دیگران چطور مشاوره میدن و حال افراد خوب میکنن با چشمان اشک آلود از خدا خواستم که منم دوست دارم حال دیگران خوب کنم و زندگیشون تغییر بدم و داستان های من باز اوج گرفت .

    دوباره خانوادم زنگ زدن و گفتن داداشت خیلی خراب شده بیا نجاتش بده که طلاهای زنشو برده و میخواد همه را بفروشه و اصلا معلوم نیست کجاست و جواب گوشی ما نمیده …

    من ایندفعه دیگه طبیب شده بودم و همه در محل بهم میگفتن آقای دکتر و خلاصه که روم حساب می‌بردن و قدرت افکار من برای تغییر دیگران بسیار زیاد شده بود

    صبح زود رفتم شهرستان (نورآباد لرستان شهر زیبا و عزیز من ) تقریبا عصر بود که رسیدم و دیدم که داداش طلاهای زنش را فروخته به پول تبدیل کرده و از خونه فرار کرده و بعد از چندین تماس گوشی منو جواب داد و بهم گفت رفتم تهران و منم آدرس خوابگاه خودمو که یک اتاق تک نفره کرایه کرده بودم بهش دادم تا بره اونجا و من هم همین امشب با خستگی دوباره راه بیفتم و برگردم تهران و با خوابگاه برای داداشم هماهنگ کردم

    من برگشتم تهران و رفتم خوابگاه وقتی رسیدم به اتاقم دیدم تمام اتاقم بهم ریخته و بازهم داداشم نیستش و دوباره بهش زنگ زدم و این بار رفته بود اصفهان (:

    به هرحال چون مصرف داشت هر بار که خودشو می‌ساخت به یک جایی فکر میکرد و می‌رفت خدایی خیلی دست به عملش خوب بود (:

    خلاصه همون روز با کلی التماس و صحبت کردن برگشت تهران و بردمش به خوابگاه خودم و دیدم که هنوز مقدار زیادی مواد با خودش داره ،بهش گفتن اینا را بنداز بره و پیش من بمون ازت مراقبت میکنم تا ترک کنی گفت بذار اینو بزنم بعدش دیگه قول میدم ترک کنم ((واسه اینکه همشو نکشه و ضرر نکنه منم باهاش کشیدم و به اتمام رسوندیم )

    مدتی پیش من موند ترک کرد و بعدش یکی از دوستان مشترکمون که ایشون هم مثل ما در دام اعتیاد بودن اومد پیش م(( که اونم داستان خودشو داره )) و سه نفری در اتاق من زندگی میکردیم

    داداشم مشغول صافکاری شد و دوستم با من اومد در همون فروشگاه مشغول کار شد و دیگه همه چی تموم شد(:

    نه بابا شوخی میکنم تازه داستان اصلی شروع شده :

    مدت چند روزی با سلامتی و حال خوب کنار هم زندگی میکردیم و من هرزگاهی فایل های استاد را دنبال میکردم و به داداشم و دوستم میگفتم که استاد میگه که تمرکز بذار رو خودت و تو نمیتونی زندگی کسی تغییر بدی چون این یک قانون ،بعدش میخندیدم و میگفتم من قانون عباسمنش نقض میکنم (:

    بعد از چند روز داداشم مشکوک میزد و دیگه پیش ما نمیومد و من مدام چک میکردم که کجایی و چیکار می‌کنی و می‌گفت که اینجا جا گرفتم و شب همینجا میمونم و دوباره شروع کرده بود و دوستم هم با یک برنامه ی دیگه ای سر کار واسم دردسر شد و اخراج شد و دوباره برگشت و دوباره اخراج شد بعد از این همه اتفاقات دیگه خیلی خسته و عاجز شده بودم و از خدا طلب هدایت کردم که چسبیدم به سایت استاد و داداشم برگشت شهرستان و رفیقم ازم دور شد اما من این مسئله را از ریشه حل نکردم و فکر میکردم که دیگه تموم شد.

    تو همین فروشگاه مشغول بودم و بعضی روزها هم میرم میرفتم نتورک کار میکردم و همش میگفتم تو میتونی زندگی دیگران تغییر بدی و در باتلاقی از تغییر زندگی دیگران گرفتار شده بودم اما هنوز نمی‌دانستم چطور باید این مسئله را حل کنم

    در دانشگاه خصوصی که طب سنتی میخوندم با چهره شناسی آشنا شدم و خیلی عالی یاد گرفتم در حدی که یه سری از بچه ها به من چهره میدادن تا تحلیل کنم و از روی چهره یه سری ویژگی ها و سلامتی و بیماری افراد میگفتم که در بیش از 80 درصد درست بود و من مدام به افرادی هدایت میشدم که درست تر بتونم بگم و خوشحال بودم که میتونم چهره شناسی کنم و در فروشگاه هرکسی میومد سریع دوتا بیماری ازش میگفتم و اوناهم میگفتن وای چطوری ممکن و من بیشتر انگیزه میگرفتم تا یاد بگیرم و هر کجا که میرفتم سریع به چهره نکته میکردم و کلی باهاشون صحبت میکردم و راهکار میدادم و ارزش خودم به چهره شناسی وصل کرده بودم ((در هر چیزی که علاقه داشته باشم بسیار خوب یاد میگیرم ))

    این مدت که چهره شناسی میکردم رو سایت استاد هم کار میکردم و قدم اول خریدم و شرایطی پیش اومد ک تونستم قدم 2 و3 را به همراه راهنمای عملی دست یابی به رویاها نیز بخرم و با گرفتن نشانه های هدایتی از سایت من کم کم متوجه شدم که دارم به بیماری توجه میکنم و افراد اطرافم این توجه را تایید میکردن و تصمیم گرفتم از فروشگاه بیام بیرون و در سوئیتی که کرایه کرده بودم در اینستا گرام فعالیت کنم و مسئله ی تغییر افراد این بار از اینستا گرام ولکنم نبود و بازهم من از ریشه حلش نمیکردم و فکر میکردم باید اعراض کنم ازش و اینستا را هم گذاشتم کنار .

    اوضام طوری پیش می‌رفت که کرایه خونه نداده بودم و کلی بدهکار شده بودم هر روز یک عدد نان بربری اونم به صورت رایگان می‌خوردم ولی مدام حالم خوب بود و با خواهرم صحبت میکردم و میگفتم احساس میکنم که میرم یه جایی و با این علمی که دارم از یک نفری مراقب میکنم و پول خوبی بهم میدن ((در همین کلاسهای خصوصی طبابت کلی مطلب و طب سوزنی و طب شرقی یاد گرفته بودم و بازهم به دنبال این بودم از کسی مراقبت کنم و هنوز متوجه این نبودم که باید از ریشه مسئله را حل کنم ))

    یه روز خواب دیدم که مهاجرت کردم وقتی بیدار شدم بهم الهام شد که تمام وسایلتو بفروش سوئیت پس بده و کرایه و بدهکاری هاتو هم پس بده و برو شیراز

    چند هفته ای این اقدامات طول کشید و من در بهمن سال 1402 رفتم شیراز و اصلا نمی‌دانستم که کجا قرار بدم و چیکار باید بکنم اما قلبم محکم بود و رو خدا حساب میکردم و با کمتر از یک میلیون رسیدم شیراز و ماجراهایی که واسم پیش اومده همه را قبلا گفتم بعد از 40 روز نشونه ای گرفتم که برم کیش و دقیقا یک روز قبل از سال تحویل رفتم کیش در اونجا بعد از یک هفته با یک فردی آشنا شدم که بسیار ثروتمند بود و بهم پیشنهاد داد تا از پسرش که یک فرد اوتیسم هست مراقبت کنم و درواقع مربیش بشم و خونه و امکانات بهم داد و اردیبهشت هم که آمدیم تهران چون در فصل گرم میان پردیس و شما و در فصل سرد میرن کیش

    ارتباط بسیارخوبی با این فرد اوتیسم گرفتم که یک جوان 21 ساله است و همه تعجب میکردن که چطور انقدر خوب تونستم یاد بگیرم و با هاش ارتباط برقرار کنم چون اگر از فعل امر براش استفاده میکردی قاطی میکرد و احتمال داشت کتک بزنه تو این مدت خیلی خوب رو خودم و دورهایی که خریدم کار میکردم و با استفاده از قوانین و تسلیم بودن در برابر خداوند باعث شده بود که خیلی خوب باهاش زندگی کنم و مشکلی پیش نیاد و البته که در هرکاری وارد شدم و علاقه داشتم خیلی خوب یاد گرفتم به مدت 7 ماه باهاش یه سر کار کردم و بعد از یه مدت اوضاع سخت شد و نشانه هایی اومد که باید باهاش خداحافظی کنم و متوجه شدم دیگه باید بچسبم به علاقه ام و همه چیز به خدا سپردم که در زمان مناسب واسم ردیفش کنه و در زمان مناسب من به شهرستان اومدم

    بعد از یک سال و نیم من برگشتم شهرستان

    قبل از اینکه من بیام داداشم با خانوادم یک سال زندگی میکرد و به محض اینکه من رسیدم بعد از سه روز خونه گرفت و از پیش ما رفت و نشان از کار کردن رو خودم و باورهام هست که خداوند به موقع هدایتم کرد و الان روی صدام دارم کارمیکنم روی دوره ها کارمیکنم و در اتاق خودم همیشه با یک هدفون در گوشم مشغول کارهای خودم هستم و دارم لذت میبرم و تنها با یک نفر از بیرون خونه ارتباط دارم که اونم کمرنگتر شد

    باورهای خانواده ی من برای تغییر زندگی افراد به طوری هست که مادرم آرزو داره یک مرکزی را تأسیس کنه که بتونه به یتیم ها و افراد کمک کنه

    انقدر خانواده ی احساس دارم که با یک خبر احساسی همه اشک میریزن مخصوصا پدرم (:

    حالا هدایت شدن تا اول بتونم اینجا به نکات مثبت توجه کنم و زیبایی ها را ببینم و پاشنه ی آشیلم که تغییر و دلسوزی و حمایت از دیگران است را حل کنم و بعدش هدایت میشم یه شرایط و موقعیت بهتر و افراد بهتر در مدار بالاتر با یاری خدا

    خیلی دوستون دارم

    استاد عزیزم سپاس گذارم بابت همه چیز

    شکی ندارم که میام می‌بینمتون و با صدام می‌خوام قرآن بخونم مثل دوران مدرسه سرصف(:

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  6. -
    اعظم جم نژاد گفته:
    مدت عضویت: 2864 روز

    سلام به خانواده ی عزیزم .عاااشقتونم .چطور سپاسگذار تون باشم بابت این همه لطفتون بابت این فایل های آسمونی که ارزششون به اندازه ی دنیاست .سپااااس مریم جونم ،سپااااس استاد جونم.

    چه زیبا هدایت شدم با این فایل ، الان دارم از شهرستان برمیگردم خونمون .

    مونده بودم با مسئله ای که الان توی خانواده م پیش اومده چطور برخورد کنم .بابام 90 سالشه و دیگه توی شرایطی قرار گرفته که پوشک میشه و غذا دهنش میکنن مسئولیت نگهداریش تا حد بسیار زیادی به عهده ی مادرمه که خودش هم 75 سالشه هست و واقعا براش راحت نیست

    پارسال که این مسئله برای بابام پیش اومده بود با مادرم خیلی صحبت کردم که این قدر خودتو آزار نده ،بیا یه پرستار براش بگیر و …ولی هر چی میگفتم یه دلیل می آورد ،حقوق بازنشستگی داشتند و یه باغ بزرگ انجیر ،ولی این قدر که به فکر ما بچه هاش بود و دلسوزی بیش از حد داشت به فکر خودش نبود .

    مدام میخواست سریع تر سهم ارثی که به ماها میرسه رو جدا کنه تا بعد از یک سال هر کدوممون که دوست داشتیم سهم انجیرمونو به همدیگه بفروشیم و خرج چیزایی که نیاز داریم بکنیم و در مورد خونه شون هم همین کار رو کردن اما با این تفاوت که گفتن هیچ کس اجازه ی فروش نداره تا وقتی که زنده هستند و هم برای خونه شون و هم باغ انجیرشون سهمیه ی ما بچه ها رو جدا کردند و سند جدا برای هر کدوم از ما صادر شد .

    من یه برادر دارم و 7 تا خواهر دارم البته هنوز هیچ کدوم از ما درخت ها رو نفروختیم

    قبل از اینکه این کار انجام بشه ،من هر چقدر با مامانم صحبت می‌کردم که بیا یه پرستار برای بابا بگیر از همین پول انجیر ها و …و اینهمه خودتو زجر نده به خاطر نگهداری از بابا ،اونم در حالی که هیچ وقت با بابام رابطه ی خوبی نداشته و ندارند .ولی هیچ جوره قبول نمیکرد

    خلاصه که به جایی رسید که مامانم به اندازه ی چند سال پیرتر شده و جسمش و روحش بسیار آزرده تر

    حالا این چند روزه 3 تا از خواهرام که شیراز هستند هر چند روز یکبار نوبتی میرن کمک میدن و کارای بابامو انجام میدن .

    و اونا هم از کار و زندگی خودشون می افتن .من مونده بودم چکار کنم باید مثل اونا یکی دو روز در هفته میومدم شهرستان و کارای بابا رو انجام بدم ؟؟؟؟

    از یه طرف وظیفه خودم میدونستم خدمت به پدر مادرمو و اینکه باید منم مثل اون خواهرام رفتار کنم

    از طرفی من هر کار میکنم اصلا نمیتونم مثل اون خواهرام باشم که پوشک بابامو عوض می‌کنند من هم خیلی سختمه که قسمت ممنوعه بدن بابامو ببینم هم اینکه اصلا نمیتونم خودمو راضی کنم که گلاب به روتون ، دستشویی بابامو تمیز کنم واقعا خییییلی بدم میاد و نمیتونم این کار رو بکنم .

    چند بار هم توی روزهای گذشته با مادرم تماس گرفته بودم که اگر نیازه من هم بیام شهرستان برای مراقبت از بابا ولی اصلا قبول نمیکرد .

    نمیدونستم باید چکار کنم ؟همسر و دخترم سر کار میرن و باید هر روز غذاشون آماده باشه که ببرند سر کار و همسرم خیلی روی غذاش حساسه و واقعا هم تقصیری نداره ،

    و اینکه دارم سعی میکنم هر روز به صورت تمرکزی زبان بخونم و روی فایل ها کار میکنم و مراقب افکارم هستم ولی فضای اونجا به شدت منفی هست و غیبت و حرف های منفی و ….که واقعا وقتی میرم دوست دارم زودتر برگردم خونه با اینکه عااااشق پدر و مادرم هستم

    مادرم واقعا به خودش ظلم کرده و هرگز به فکر خودش نبوده و نیست

    امروز چند بار خواستم به خواهرام بگم که من هم یکی دو روز در هفته رو میام شهرستان و کمک میدم ولی دیدم واقعا برام آزار دهنده و سخته هر چند که واقعا مادرم خیلی گناه داره و دلم براش میسوزه ،اما از خدا خواستم تا هدایتم کنه و راه درست رو نشونم بده

    سپاسگذارتونم استاد به این نتیجه رسیدم که باید به زندگی و کارهای خودم برسم و احساس بد نداشته باشم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  7. -
    محمد خلیلی گفته:
    مدت عضویت: 2613 روز

    سلام به استادم ودوستان عزیز

    پرهیز از جهل

    پرهیز ازجهل…امان ازجهل

    خدایا پناه میبرم به تو ازجهلم

    اتفاق برای من افتاد که اومدم فایل های پرهیز از جهل رو همشو رو دوباره گوش دادم

    میدونید پاشنه آشیلم تغییر همسرمه .نمیدونم چرا اینقدر تلاش میکنم که اونم بیاد تو این مسیر و فایل ها رو گوش بده غیبت نکنه قضاوت نکنه عصبانب نشه

    با هم بشینیم درمورد فایل ها واین آگاهی ها صحبت کنیم…اما من جاهلم

    باید میرفتم وسرم به درو دیوار میخورد تا می فهمیدم که محمد جان قربون شکل ماهت برم دست بردار از تغیی دادن همسرت

    تو ازتغییر اون ناتوانی عاجزی نمیتونی

    تا اینکه بالاخره امروز بحثمون شد بخاطر چی هیچی…

    اومدن اعتراض کرد از حکومت وگفت چه بلایی که سرمون درمیارن و از این دست صحبت ها

    ومن گفتم ولش کن حکومت رو رو این یعنی شرک … قدرت دادن به عوامل بیرونی شرکه…

    واین شد که کم کم حرفمون سمت دیگه رفت و آخرش برگشت بهم گفت من اصلا تو رو قبول ندارم حرفاتو قبول ندارم عباس منش رو قبول ندارم

    اصلا ایمانت کو توحیدت کو ….اله اکبر …هیچ جوابی نداشتم غیر از اینکه پی بردم به جهلم

    اومدم این کامنت رو بنویسم وبه خودم یاداور بم که محمدم جاهل نباش

    جاهل نباش

    جاهل نباش

    جاهل نباش

    جاهل نباش

    تو ازتغییر دادن همسرت ناتوانی تا خودش نخاد نمیتونی نمیتونی نمیتونی…

    نمیدونید بچه ها من براش دفتر خریدم که بنویسه …کتاب خریدم که بخونه…فایل ها رو توگوشیش دانلود میکنم که گوش بده… وخیلی کارهای جاهلانه ی دیگه

    آخرشم این حرفها رو شنیدم…قانون درسته …دمت گرم استاد تو چقدر خوب بلدی این قوانین رو …

    ما این حرفارو میشنویم اما بعضی وقتا باید بریم دوورامون رو بزنیم چک ولگد هارو بخوریم دوباره پر قدرت برگردیم وگوش بدیم وعمل کنیم…

    دمت گرم

    من محمد خلیلی همین جا تو همین کامنت تعهد میدم که از این به بعد به هیچ عنوان سعی در تغییر همسرم ویا هر کس دیگه نکنم و فقط وفقط تمرکزم روی تغییر صددرصد خودم باشه…

    امضا- اثر انگشت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  8. -
    Yalda khodabandelu گفته:
    مدت عضویت: 1504 روز

    سلام استاد عزیزم و مریم نازنینم

    خدارو شاکرم هر روز صبح ک دخترم رو ب مدرسه میرسونم در مسیر برگشت ب فایلی ک استاد بارگزاری می‌کند گوش میدهم

    امروز ک صفحه رو باز کردم با فایل جدید روبرو شدم برایم جالب بود ک هنوز نظری ثبت نشده

    گفتم شاید باید بنویسم نوشتن برایم سخت هست و بگمانم این دومین نظری هست ک ثبت میکنم باید این موضوع راهم تمرین کنم

    استاد عزیزم خدارو شکر این موضوعی ک صحبت کردید از موضوعاتی بود ک من قبلا مثل همه ی آدمها در آن بسیار ضعیف بودم کسی ک خودش را مسئول زندگی دیگران می‌داند رنگ آرامش را در زندگی نمی‌بیند

    از وقتی برای اولین بار این قانون رو ک هر کس مسؤل زندگی خودش هست را از شما شنیدم از خیلی وقت پیش واقعا سعی کردم ب آن عمل کنم اولین قدم در برخورد با نزدیکانم بود حتی فرزندانم وهمسرم.. وقتی خدای بزرگ ک فرمانروای جهان هست گفته ک ما توانایی تغییر دیگران را نداریم مگر اینکه هر کس خودش بخواهد ک تغییر کند …ومن تسلیم شدم در برابر این موضوع وایمان دارم ک الخیرُ فی ما وقَعَ..و خدای مهربانم ب من آرامش رو هدیه داد..

    استاد عزیزم

    وقتی از خدا میخوام منو آسان کنه برا آسانی ها

    خدا هم منو هدایت میکنه

    موضوع جدا شدن از همسرم ک توی این مدت 2 ساله ک جدا از هم زندگی می‌کنیم ودر رفت وامدهای دادگاه ومحیط ش همیشه سعی کردم طبق آموزه های شما عمل کنم

    بشدت ذهنم رو کنترل میکردم واقعا برای خودم هم قابل تحسین میشدم وقتی حال درونی خودم رو میدیدم ک همراه با ارامش و سپاسگزاری هست و هروز کارها واوضاع بهتر از روز قبل پیش می‌رفت دیگران رونده دادگاه طلاق رو بسار پیچیده و سخت می‌دانستند اما من ایمان داشتم ک چون سپردمش ب خدا پس برای خدا ک کاری نداره و همینطور هم شد ک قاضیِ بشدت سخت گیر همون مرحله اول رای جدایی رو صادر کرد ..

    استاد عزیزم من توی همه این روزهای سخت و پر تنش پر از ارامش بودم چون قوانین خدا رو فهمیدم و طبق آموزه های شما عمل کردم و میکنم

    در ازای حس و حال خوب هست ک جهان ب شما هرآنچه را ک بخوایید می‌دهد

    من قدر دان زحمات شما و مریم عزیزم هستم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  9. -
    سحر احمدی گفته:
    مدت عضویت: 2826 روز

    سلام به همه دوستان

    چند سال پیش پدرم مریض شد اون فردی بود که همیشه در حال تلاش بود و اصلا نمیدونست مریضی چی هست. به ندرت مریض میشد. بعد از بیماری که مجبور شد عمل کند کلا خودش باخت همش مریض بود اصلا غذا نمیخورد. کلا طوری بود که هر ماه چند روز میرفت بیمارستان و یکی دو هفته بستری میشد.

    من بارها باهاش حرف زدم هر کاری که به عقل جن نمیرسید میکردم که از مدار مریضی خارج شود و نشد. هر چی دکتر میشناختم بردمش و…..

    آخرش هم نمیدونم به چه دلیلی فوت کرد. من نتونستم به پدرم کمک کنم که ذهنش عوض کنم .اما کلا با من بد شده بود چون من اجازه نمیدادم هرچیزی بخورد یا هرکاری انجام دهد. فهمیدم نمی شود هیچکس عوض کرد به هیچ روش…

    من تبدیل به شخصیتی شدم که همش میخاد کارهای دیگران را انجام دهد. دارم تلاش میکنم به هیچ کس کمک نکنم مگر اینکه ازم بخواهد و جدی باشد. من یه طوری هستم که حتی وقتی از من کاری نمیخواهند خودم کارهاشون میکردم. الان یکی و دو سال جلوی خودم می گیرم نمیتونم بگم عالی شدم اما خیلی خیلی بهتر شدم. تمام تلاش میکنم اما بارها شده مچ خودم وسط کار می گیرم. استاد ممنونم و امیدوارم این فایل شماکمک کند من اهرم رنج قویتری بسازم. و دست بردارم از کمک بی مورد به دیگران.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  10. -
    علی گفته:
    مدت عضویت: 1942 روز

    بنام خداوندی که اگر پیروی کنیم از قوانینش ما را به خودش میرساند

    دوستان قبل از هرچیزی سپاسگذاری کنیم از اینکه ما از این قوانیم مطلعیم، بخدا نعمت بینهایت بزرگیه که هرچقدر قدردانش باشیم کمه…

    دوستان 90٪ آدم ها از این قوانین بیخبرن و تمام زندگیشون در جنگو تشویشه

    ما با این جامعه متفاوتیم…

    بابت این تفاوت، هزاران بار شکر کنیم خدارو…

    سلام استادِ جان و خانم شایسته زیبا

    و تمام دوستای گلم

    استاد شما روز به روز خوش استایل تر و جذابتر میشه بگردم دور شما..

    الله جاری سازد کلامم را…

    وای استاد من با دونه به دونه حرف هایی که میزنی بزرگ شدم.. با پوست و گوشت و استخونم درک میکنم که چی میگید

    و چقدر حق و بجا میگی…

    تعریف میکنم‌ براتون

    – (مادرم) –

    خانواده مادری من 5 برادر و دو خاهر هستن، یعنی 7 نفر..

    که مادر من فرزند بزرگ این خانوادس

    و سال ها پیش، این خانواده پدر و مادر خودشون رو از دست دادند

    از همون موقه مامان من احساس مسئولیت خیلی زیادی در قبال این خانواده میکرد، و یه جورایی از تمام زندگی خودش زده بود، از زمان، از مکان، از انرژی، از تعالی خودش زده بود تا به این خانواده برسه…

    با وجود اینکه اونها همشون توی سنی بودن و شرایط این رو داشتن که از پس خودشون بر بیان

    اما مادر من دوست داشت که راهنمایی کنه، که نصیحت کنه، که مشاوره بده، که به دیگران راه و چاه رو نشون بده و… چرا؟چون عقیده داشت اینجور به خداوند نزدیکتر میشه

    دوستان دقیقا طبق گفته استاد، سالهای سال از اون دوران میگذره، همه دایی هام و خاله هام دو سه تا بچه دارن، خونه زندگی دارن، اما تا کوچکترین مشکلی براشون پیش میاد، زود میان سراغ مادر من، یعنی تمام خوشیاشون در کنار خانواده خودشونه، تا یه بحث کوچیک پیش میاد میان سراغ مادر من، تا یک آشوب، یه بیماری، یک اتفاق، یک حادثه، یک درگیری پیش میاد، زود میان سراغ مادر من، و متاسفانه همچنان به کار خودش ادامه میده مادرم…

    البته اخیرا بهتر شده…

    جالبه بدونید نه فقط خانوادش، بلکه افرادی که دورش جمع میشن، از قبیل هم باشگاهی هاش، دوستاش، همسایه هاش و… ایشون رو به عنوان یک مرحم میدونن، و هرکی در اطرافش هست راجب مشکلاتش باهاش حرف میزنه…، برای همین مامانم 80٪ روزش فقط درگیر افکار و تخیلات و تلاطم و آشوب ذهنیه فقط برای مشکلات دیگران که هیچوقت تمومی نداره…

    این فایل رو که شنیدم، صداشو بلند کردم که شاید مادرم بشنوه ولی چیزی نگفتم، ولی دیدم خود استاد گفت بعضی از شما همین فایل رو برای یکسریا میزارید که زندگیشون تغیر کنه…

    درسته، هیج تغیری پیش نیومد، چون مادرم آماده نبود، چون درخواست نکرده بود از خدا که هدایت بشه و از این مورد خارج بشه، برای همین هیچ تاثیری نداشت… برای همین هدایت رو نشنید..

    اما برای من عین وحی منزل بود چون به چشم دیدم نتایچ این باور مخرب رو…

    نتیجه:

    هرگز نباید تلاش کنم برای اینکه بخوام زندگی یک شخص رو تغیر بدم

    چون نتیجش دقیقا میشه هدر رفتن انرژیم، بهم خوردن آرامشم، هدر رفتن زمانم، و در نهایت حال و احساس بد که نتیجش میشه شرایط و اتفاقات ناخوش‌آیند

    کامنتم رو با غزلی از حضرت مولانای جااان تمام میکنم:

    هر کسی گَر عَیْبِ خود دیدی زِ پیش

    کِی بُدی فارغ وِیْ از اِصْلاحِ خویش؟

    غافل‌اَند این خَلْق از خود ای پدر

    لاجَرَم گویند عَیْبِ هَمدِگَر

    من نَبینَم رویِ خود را ای شَمَن

    من بِبینَم رویِ تو، تو رویِ من

    آن کسی که او بِبینَد رویِ خویش

    نورِ او از نورِ خَلْقان است بیش…

    در پناه قادرِ مطلق باشد️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای: