چگونه از یک فرد بدبین به یک فرد خوشبین تبدیل شویم؟ - صفحه 37 (به ترتیب امتیاز)
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری چگونه از یک فرد بدبین به یک فرد خوشبین تبدیل شویم؟365MB70 دقیقه
- فایل صوتی چگونه از یک فرد بدبین به یک فرد خوشبین تبدیل شویم؟68MB70 دقیقه














بسم الله الرحمن الرحیم
روز یازدهم از تعهد 40 روزه ام
من بسیار میترسم از شخصی ک در اطرافم هست ک بسیار منفی بین و اهل طعنه هست و چقد انرژی من رو بشدت میگیره
و عجیب وقتی دنبال هدف خاصی هستم خدا از من دورش میکنه کلا جهان دست ب دست هم میده طرف یا مشغول کارایی میشه ک من بعدها میفهمم اوووه این شخص درگیر فلان مسئله بوده وقتی من داشتم رو خودم کار میکردم و چقد برای من خوب شده بود و من نزدیک و نزدیکتر شدم ب اهدافم و بهشون رسیدم
یادمه بچه میخاستم و دنبال کاری دکتر اینا بودم ک رفته بودم خونه این شخص و وقتی فهمید داغون ترین حرفی ک بهم زد این بود اگه خدا نخات بده دعوا با خدا ک نداری حتی اگه بده معلول بده به چ دردی میخوره
باورتون نمیشه من با شنیدن این حرف تصمیم قطعی گرفتم تا ب هدفم نرسیدم حق ندارم پامو خونشون بذارم
و دقیقا همین اتفاق افتاد من زمانی رفتم خونشون ک خاسته ام کاملا محقق شده بود و این فرد با دیدن من
تنها کاری ک کرد
تبریک گفت
فقط….
و مساعل دیگه و دیگه و دیگه
تو همشون این فرد بدترین سناریوی ممکن رو تو ذهنم میچید و ب زبان میورد
و من دوباره میگفتم خدایا دورش کن دوباره دور میشد چندماه و من ب خاسته های بعدی میرسیدم
و الان خاسته ای دارم بازهم این فرد رو خدا دورش کرد و باز داده اتفاقاتی میفته ک بوی اونا رو حس میکنم
و درمورد خودم بگم
من هم فرد مثبت نگری نیستم واقعا
خیلی دوست دارم بیشتر تغییر کنم
دیدگاهم نسبت ب انسانها
نسبت ب کارم
نسبت ب ثروت و ثروتمندان زیباتر و بهتر بشه
و تعهد 40 روزه رو بستم ک امروز روز یازدهم هست هی حالم خوب و بد میشه
و سعی میکنم فعال باشم تو مسیر درست باشم
خدایا کمکم کن ک من ب هرخیری از سمتت بهم برسه فقیرم …
بسم الله الرحمن الرحیم
بریم سراغ این فایل دانلود و الان همزمان دارم فایل کوش میکنم و هر کجا نیاز باشه پاز میکنم ویدیو رو و کامنت بنویسم.
به به استاد چه تلویزیون بی نظیری دارید و معلومه که سامسونگ هست و چقدر بزرگ و با کیفیت تصویر رو نمایش میده و ادم لذت میبره شب تا صبح باهاش ویدیو های یوتیوب را تماشا کنه…
چقدر عالیه ثروت – بشه بهترین های جهان را مال خودت کنی و لذت ببری.
به به جیف بیزوس چقدر عالی در مورد خوش بینی صحبت میکنه و چقدر بی نظیره که بتونیم کمتر بدبین باشیم تا جهان بهترین ها رو برامون تدارک ببینه.
ویژگی های فرد بدبین:
1.شک کردن فرد به صحبت های محبت آمیز
2.گرایش دارن که تمرکز رو روی نقص ها و مشکلات به جای اینکه تمرکز کنند روی احتمالات مثبت و راه حل ها
3.ادم بدبین آدم طعنه زنی هستند
در مورد منفی ها حتی با خدا هم صحبت نکن!
وای چه کتن عجیب و غریبی
هیچ وقت اینطوری فکر نمیکردم و همیشه در مورد مسائل فقط با خدا صحبت میکردم و الان میفهمم که چرا شتاب نمیگیرم.
از الان به خودم قول میدم که هیچ وقت در مورد منفی ها صحبت نکنم با هیچ کسی..
من آدمی بودم که مسائلم رو به هیچ کس نمیگفتم و هیچ کس نمیدونه من دارم چه مسائلی را حل میکنم و فکر میردم که من عالی پیش میرم در مورد بی توجه ای به بدبینی ها – الان میبینم که داشتم با خدا در موردش صحبت میکردم.
تعهد میکنم که افکار منفی رو کنار بگزارم تا رشد هوشمندانه ای داشته باشم.
سعی میکنم پر قدرت ادامه بدم در این حیطه تا نتایج به صورت جادویی وارد زندگی ام بشن – البته و صد البته با هدایت الهی.
سلام
چگونه از یک فرد بدبین به یک فرد خوش بین تبدیل شویم ؟
خدایا از وجود مقدست سپاسگذارم برای این فایل
به این سئوال فکر کنید و جواب دهید.
انسان بدبین کافر است
انسان خوش بین شاکر است
در پناه حق شاد و موفق باشید
الف) با توجه به آگاهی های این فایل، دلایلی را لیست کنید که تغییر از بدبینی به خوشبینی را برای تجربه زندگی بهتر، ضروری می داند؟
این لیست، منطق های لازم برای تغییر نگاه از بدبینی به خوشبینی را، در دست ذهن شما قرار می دهد و اهرم رنج و لذت قوی ای برای ایجاد این تغییر، می سازد.
ب) چه راهکارهایی از آگاهی های این فایل آموخته اید که قصد دارید با اجرای آنها، ویژگی خوشبینی را در ذهنیت خود تقویت کنید؟ برای این منظور، چه قدم هایی – هرچند کوچک – را می توانید در برنامه روزانه خود بگنجانید؟
یادمان باشد که تغییر و بهبود شخصیت، یک شبه ایجاد نمی شود. بلکه یک فرایند است که باید با تعهد و قدم به قدم برداشته شود. قدم های کوچکی که به صورت مستمر بر می داریم، نه تنها این تغییر عمده را ایجاد می کند بلکه مسیر این تغییر را نیز بسیار لذت بخش می کند.
منتظر خواندن پاسخ های تأثیرگذارتان هستیم.
ج :
سلام خدمت استاد عزیزم
حتی میشه در مورد خود شخصی بدبین هم خوشبین بود و به دید خوب به نظراتش نگاه کنیم به نظرم، یعنی کسی که اول از هر چیزی ایراد میگیره همون ب بسم الله، میتونیم به دید خوشبینانه بهش نگاه کنیم البته درون خودمون و نه اینکه بخوایم به زبون بیاریم و به طرف بگیم، یعنی مثلا یه کاری رو یه اثری رو هرچیزی رو نشونش دادی و میدونی که این آدم اول نگاهش ایراد گرفتنه و اصلا همیشه اول ایرادِ همه چیزو میگیره، و به اصطلاح مو رو از ماست میکشه بیرون، میشه آدم به این دید نگاه کنه که چه جالب من به این نکات توجه نکرده بودم و به عنوان تقویت نقاط ضعف و بهبود عملکرد توی کار و یا بهتر کردن کیفیت کارها بهش نگاه کنیم و بجای اینکه مثلا پیش خودمون یا دیگران بگیم چقدر طرف بدبینه، یا شکاکه، . ناراحت بشیم یا تو سر خودمون بزنیم و غصه بخوریم، بیایم به این دید به قضیه نگاه کنیم که طرف بدون اینکه خودش بدونه و از طرز فکر من و باورهای من و خوشبینانه به همه چیز نگاه کردنه من خبر داشته باشه، بگیم چقدرم عالی که این بابا تونست اینقدر نکته از توی فلان موضوع دربیاره که من دقت نکرده بودم و چقدرم خوب که نقص ها مشخص شد و من یا فلانی توی فلان موضوع میتونه کیفیت کارش رو بازم از این بالاتر ببره.
ج بخش الف :
من اگر بدبین باشم و به بدبینی ادامه بدم در مدار کفر نعمت قرار میگیرم و از خوشبختی و سعادت دور میشم
من اگر بدبین باشم و به بدبینی ادامه بدم، دارم با سرعت هرچه بیشتر سقوط میکنم به تهِ جهنم!
من اگر بدبین باشم و به بدبین بودن ادامه بدم، دارم با دست خودم خودمو از مدار نعمت ها دور میکنم
هر کسی خوشبینه (مثبته) چقدر اتفاقات خوب واسش میفته و چقدر همیشه تو زندگیش موفقه و هرچی میخواد بهش داده میشه، در صورتی که افراد بدبین (منفی) همیشه هشت شون گرو نهِ شونه و همیشه حالشون بده و از همه چیز مینالن،
خوشبین بودن = شکر نعمت ، بدبین بودن = کفر نعمت
شکر نعمت نعمتت افزون کند، کفر نعمت از کفت بیرون کند!
افرادی که خوشبین هستن چقدر آرام هستند و وقتی آرامی و آرامش داری یعنی اولین خصیصه و ویژگی موفقیت و ثروتمند شدن و کلید دسترسی به تمام گنجینه و خزانه نعمت های الهی رو داری، و چرخ زندگیت روون و روغن کاری شده هست
و برعکس افرادی که بدبین هستند چقدر نا آرام و پریشان و عصبی هستند، و همین ویژگی افراد بدبین باعث کفران نعمت میشه تو زندگیشون و ورود به دنیای جهنمی به نام ناخواسته ها و زنگ زدگی و شکستگی چرخ زندگی!
ج بخش ب :
با سپاسگزاری کردن و شکر نعمت های خداوند رو به جا اوردن
با توجه به نکات مثبت هرچیزی
با، الخیر فی ما وقع رو در هر چیز دیدن و زندگی کردن و با دید متفاوت به مسائل و چالش های زندگی نگاه کردن
از خود اول صبح به محض بیدار شدن، شکرگزاری کردن بابت همه چیز و همه کس، و تمرکز بر نکات مثبت هرچیزی
و موقع خواب باز هم با تمرکز بر نکات مثبت داشتن و حال خوب و احساس خوبی که اون روز از اول صبح تجربه کردیم
با به یاد اوردن نقاط قوت و توانایی ها و ویژگی های خوبی که هم خودمون میدونیم و میشناسیم در خودمون و هم دیگران ازمون یاد کردند
توجه و تمرکز بالا روی خلقت و آفرینش تمام این جهان و کل هستی و موجودات بینظیر و شگفت انگیزش و در لحظه بودن و زندگی کردن در لحظه
با پیاده روی کردن و نکات مثبت هرچیزی رو دیدن و توجه کردن بهش و شکرگزاری کردن بابتش
استاد جان چقدر جالب که من دارم تغییر فرکانس هام و مدارم رو بصورت کاملا واضح میبینم و درک میکنم، در صورتی که قبلا اینطور نبودم، و من بر اساس متن توضیحات داشتم جواب میدادم هرچیزی رو که درونم بود و باورهای منو داشت نشون میداد چیزایی که نوشتم، و فایل رو که دارم میبینم دارم میبینم دقیقا همینا رو دارین میگین، خیلی جالب بود برام : )
خدایا شکرت
استاد رسیدم به اینجای فایل که میگید افراد بدبین خیلی آدمای تنهایی هستند و به هیچکس اعتماد ندارن، راستش من خودم به شخصه خیلی به شدت تنهایی رو دوست دارم و ازش بسیار لذت میبرم و همیشه همینطور بودم، یعنی این یه خصیصه و ویژگی خیلی عالی در خودم هست که میشناسمش، ولی نه به این دلیل که به آدما اعتماد ندارم یا بدبین هستم، چون این خصلت ها در هرکسی هست حتی موفق ترین و خوشبین ترین آدما به نظرم، اما موضوع اینجاست که من شخصیتم اینجوریه که اتفاقا آغوشم به روی همه بازه و اگر زمانی احساسم بهم بگه و دوست داشته باشم خودم که کسی وارد حریم زندگیم بشه و بخواد ارتباطی با شخصی برقرار بشه، اصلا مقاومت ندارم و اتفاقا همیشه با همه خوش رو خنده رو مهربان هستم چه کسی که اصلا نشناسمش و بار اولیه که دیدمش چه هر آدم دیگه ای که از قبل میشناسمش و حتی ممکنه زیاد ندیده باشمش تو زندگیم. ولی من خودم اصلا این یه ویژگی شخصیتیه درونم که هر وقت خودم دوست داشته باشم و احساسم بهم بگه دوست دارم ارتباط برقرار کنم، همیشه تو زندگیم اینطور بودم چه تو دوران کودکی چه بزرگ سالی. و من اصلا اینطور نبودم که بگم سلام گرگ بی طمع نیست هیچوقت این دیدگاه رو نداشتم.
و همیشه هم اینو تجربه کردم که آدما بسیار زیاد دوست دارن که باهام ارتباط برقرار کنن و واقعا هم از شخصیتم و از دوست شدن باهام نهایت لذت رو بردند، میدونین به نظرم برای زندگی من اینطور بوده که این مدت طولانی که تنها موندم برام بسیار مفید بوده و من خودم انگار دوست داشتم اینو تجربه کنم نه به این دلیل که از آدما بیزار و متنفرم، بلکه عرض کردم اتفاقا همیشه آدما از بودن با من بسیار زیاد لذت بردند و منم با آغوش باز پذیرفتم مهر و محبت و دوستی آدمارو، اما چجور بگم انگار به چشم یه مراقبه طولانی مدت بهش نگاه میکنم تو زندگیم، و درونم اینو دوست داشته همیشه، به اینکه همین ارتباط برقرار کردن و دوستی و صحبت کردن با آدما یا کسی رو توی زندگیم داشتن رو (حالا هر کسی میخواد باشه)، برای خودم ابدی و همیشگی نکنم و مثل عادت نشه برام یا یه جور وابستگی. منظورم وابستگی نیستا، مثل کسی که به یه فرد وابسته میشه مثلا وابستگی عاطفی و.. که ماشاالله از این دست مسائل و ارتباطات خب تا دلتون بخواد هست همیشه تو جامعه، اما منظورم اصلا خودِ همیشه ارتباط داشتن با آدماس، منظورم این تعریفه که اصلا آدم حتما باید همیشه تو عمرش با آدما در ارتباط باشه و حالا میخواد یه آدم باشه و نزدیک ترین افراد بهت باشن، یا میخواد آدمای غریبه باشن و دوست باشن. منظور اینه که هیچوقت حتی خود حتما ارتباط برقرار کردن و اجتماعی بودن تبدیل نشه به یه عادت و با این عنوان که انسان ها موجودات اجتماعی ای هستند و انسان عادت داره دوست داره با انسان ها در ارتباط باشه. برای من میگم حقیقتا اینطور نیست و نبوده و خیلی ساده و بیخیال و راحت به این قضیه همیشه نگاه کردم و تا دلتون بخواد هم دوست و رفیق و فامیل و آشنا و غریبه هم بوده و هم هست که باهاشون ارتباط داشتم و حتی میتونم داشته باشم، اما ترجیحم این بوده که بر اساس تفکراتم و احساسم به این قضیه نگاه کنم و از نظر من هیچ اشکالی نداره، و این به این معنی نیست که من چون عاشق تنهاییم هستم و یا دوست و رفیقی ندارم یعنی نخواستم داشته باشم، پس یعنی آدم بدبین و شکاکی هستم. نه اینطور نیست.
اینطور دوست دارم، درونم اینطور دوست داره البته میگم مدتهای زیادیه اینطوریم و هروقتم خودم احساس کنم تغییرش میدم ولی دوران خوبی رو سپری کردم با این دیدگاه و موقعی که بخوام و احساس کنم اجازه میدم ارتباطات شکل بگیره.
آهان اینم بگم، یکی از دلایل انتخاب تنهایی، شاید باورتون نشه کسی که داره میخونه کامنتمو، یکی از دلایلش این بوده که من عاشق خودمم! بی تعارف و بی رو درواسی، من همیشه عاشق خودم بودم و هستم و همیشه عشق کردم با تنهایی خودم و با خدای خودم چه زمان هایی که دور و برم شلوغ بوده و از سنین کم با خیلی آدما بودم و چه تا بزرگ سالی، همیشه اینو گوشه ذهنم داشتم که احساس کردم توی این جهان یعنی فرض کردم خودم هستم و خدا. همین.
یعنی حتی گاهی تو بعضی فایلاتون یادمه که یه اشاره هایی به همچین حرفی داشتین خودتونم حالا دقیقا یادم نیست کی و کجا تو کدوم فایلا بوده ولی فکر کنم تو خود راهنمای عملی یا شایدم فایلای رایگان، که یه همچین حرفی رو از خود شما یادمه احتمالا هم دقیق مثل چیزی که من گفتم نبوده باشه اما یه بکگراندی تو ذهنم هست در موردش از حرفاتون.
خلاصه که شخصیت من اینجوری بوده همیشه، و شایدم بعدا بیام در مورد تجربیاتم بیشتر بگم و توضیح بدم و از روابط با آدمای جدیدی که حسم بهم میگفت و وارد زندگیم کردم بگم یه روزی.
اتفاقا جالبه بدونید که من هم اینطور بودم استاد، به لحاظ اعتماد به رفقا و دوست و آشنا و همه آدمایی که تو زندگیم بودن، و حتی هستن الانشم و همیشه دید خوبی داشتم نسبت به ارتباطات و خیلی هم دوران خوبی رو تجربه کردم تو زندگیم با آدمای زندگیم، حتی زمان هایی که شاید موارد کوچیکی هم پیش اومده باشه، من باز همیشه اون شخصیت خوشبین بودنه رو داشتم و تجربش کردم البته که قطعا جاهایی رو منم اشتباه کردم منم مواردی رو گوشه ذهنم شاید داشته باشم اگر خیلی فکر کنم بهش و بخوام بگردم پیدا کنم، که نقض کنه دیدگاه خوشبین بودنمو چون هیچکس پرفکت و کامل نیست، و قطعا کسانی هم در مورد من.
استاد یک کلام بگم خلاصه مخلص کلام، من همیشه از تنهاییم لذت بردم و میبرم و حتی زمان هایی که کلی دورم شلوغ بوده و دوست و رفیق و فامیل و خانواده دورم بودن و لذتشو بردم از روابطم و ارتباطاتم، اما همیشه عاشق تنهایی و خلوت خودم بودم و هستم و این به هیچ عنوان به معنی این نیست که مشکلی دارم یا کینه و نفرت دارم و اعتماد نمیتونم بکنم به آدما یا تو گذشته زندگی میکنم و همه این مثال هایی که زدید، در مورد من صدق نمیکنه.
اتفاقا استاد جان سوالی در این رابطه گوشه ذهنم بود مدتیه، و خوب شد یادم اومد با دیدن این فایل که بپرسم ازتون.
سوالم اینه : آیا طبق قانون که میگین هر کسی طبق مدارش و چیزایی که جذب میکنه، یکیش در زمینه روابط هست و مثلا وقتی با درون خودت در صلح باشی و از تنهاییت لذت ببری و کلا تو مدار احساس خوب و حال خوبی و همه چیزای خوب باشی، خود به خود جهان آدم یا آدمایی رو میاره وارد زندگیت میکنه که اتفاقا اونا هم مثل تو هستن و از بودن باهم لذت میبریم، و قانون کبوتر با کبوتر به قول معروف..
حالا من سوالم اینه که آیا جهان اینطور هست که اگر من حالم خوب باشه و همه چیزای خوب رو هم تو مدارم داشته باشم و از تنهاییمم لذت ببرم، آیا جهان به زور کسی رو وارد مدار و زندگیم میکنه؟ یعنی نمیشه از تنهایی لذت برد و تو مدار حال خوب و احساس خوب بود و همه چیزای عالی از هر لحاظ رو داشته باشی، و کسی هم وارد زندگیت نشه؟ از این منظر میپرسم که میخوام بدونم زوریه این طبیعت و کارِ جهان؟ مثلا کاری میکنه اذیت بشی ازبس آدم هی بیاره طرفت حالا چه یه نفر چه نفراتی رو، اما منظورم بیشتر اینه که شاید کسایی هم به پست آدم بخورن در همین حین که آدم مدارش تغییر کرده و لذت میبره از زندگیش و از تنهاییش، اما نخواد کسی وارد زندگیش بشه، آیا جهان هر طور شده هی بعد مدتی مثلا کسی رو میخواد وارد زندگیت کنه یا اینطور نیست اصلا؟ البته فکر میکنم که جوری این کار انجام میشه بصورت اتوماتیک (البته با توجه به خواسته واقعیه ما تو دلمون) که ما هیچ مقاومتی نداشته باشیم : ) یعنی یه جورایی منظورم دل آدم رفتنه هست، یا اصلا منظورم روابط عاطفی و عاشقانه هم نیست، اصلا فقط دوستی مثلا، که آدم چندتا دوست داشته باشه تو زندگیش.
دوست داشتم واکنش جهان رو در اصل بدونم بیشتر در این رابطه.
و البته اینم بگم که اینارو بر فرض مثال پرسیدم نه اینکه من خود اینجور دوست داشته باشم، نه من میگم کاملا اوکی و ریلکسم در این رابطه، و اینجور نیستم که بگم الا و بلا میخوام تنها باشم و هرکی بیاد طرفم با تیر میزنمش! : ) (قربونه مثالایی که میزنید استاد) (یا اونیکی فایل که گفتید انگار طرف جزام داره مثلا : ))
بخوام بیشتر بازش کنم سوالم رو و بهتر درک بشه، مثلا دو ورژن از یک آدم رو در نظر بگیرید، فرض کنید مثلا یه آدمی رو دقیقا کپی پیست کردن خب؟ (مثل دوقولوها مثلا، ولی کاملا عین هم و بدون ذره ای تفاوت)، بعد یکیشون عاشق تنهاییه و کاملا هم داره از زندگیش لذت میبره و همه چیزای خوب و نعمت و برکت و موفقیت و خوشبختی و سلامتی هم داره و توپِ توپ زندگیش، اون یکی قلوش هم دقیقا عین همینه، منتها با این تفاوت که دوست داره کسی تو زندگیش باشه و با آدما در ارتباط باشه و آدم خیلی اجتماعی و خوش مشربیه و عشق میکنه با ارتباطات زیاد با آدما حالا زیادم نه ولی اصلا کلا منظور مثل نفر اول نیست به فرض که عاشق تنهاییه.
آیا اون نفر اول حتی با وجود اینکه دلش نخواد کسی وارد تنهاییش بشه و ارتباط برقرار کنه حالا چه عاطفی چه اجتماعی چه هرچی، و جهان حتما حتما باید کسی رو وارد زندگیش کنه، چون عاشق تنهاییش بوده و با تنهاییش حال میکنه؟؟ اینو پرسیدم چون که بارها این قوانین رو که توضیح دادین مثلا در خصوص روابط و لذت بردن از زندگی و مخصوصا کسی که از تنهاییش لذت میبره و میگین که جهان یک آدم مناسب که مثل خودِ اون بابا از تنهاییش لذت میبره و هر دو خوشحال و خندان و بدون نیاز به تغییر همدیگه و هیچ آزار و اذیتی باهم کیف میکنن و از زندگیشون لذت میبرن کنار همدیگه.
من میخوام بدونم میشه جهان اون یه کسی رو نیاره وارد زندگی اون فرد کنه؟؟ (استاد خندمم گرفته یکم : ) اما بخدا منظورم این نیست که بگم فکر بد میکنم یا بدبینم و اصلا هیچ جوره دوست ندارم کسی وارد زندگیم بشه، نه اصلا منظورم این نیست میدونم که خودتون درک میکنین چی میگم و منظورمو متوجه میشین)
سپاسگزارم
به نام خداوند بخشنده و مهربان
به نام خدایی که از رگ گردن بهم نزدیکتره
به نام خدایی که قدرت فقط دست اونه
به نام خدای رزاقم
سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر خانم شایسته بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت الهی
شرک وجودم رو گرفته روزهای اولی که میرفتم سر کار بیشتر به خدا ایمان داشتم بیشتر به خدا اعتماد میکردم دلم بیشتر گرم خدا بود الان احساس میکنم شرک دارم میورزم به خدا و تمام اون نتیجه هوایی که گرفتم دارم خودم متوجه میشم که دارن کم کم از بین میرم اون محبت صاحب کار اون شور و شوق خودم اون زبر و زرنگ بودن اون الهاماتی که دریافت میکردم سر کار اون احساس خوب داره کم تر میشه و بجاش استرس و ترس و نگرانی گرفته و فقط ذهنم میگه باید استعفا بدی از کارت و من نمیدونم باید چکار کنم در مورد این موضوع خیلی میترسم خیلی حتی همین کامنت نوشتن هم دیگه ذهنم مقاومت شدیدی داره و نمیگذاره درست کامنت بنویسم تا خلع صلاحش کنم دیدم نسبت به همه چیز منفی شده اگر کوچکترین اتفاقی بیوفته حالم بد میشه تو درودیوار هستم اینا رو مینویسم که رد پا بمونه برام
و فکر میکنم که دیگه تو این سایت هم زیادی شدم دیگه کسی تو این سایت هم نمیخوادم استادم از دست من دیگه خسته شده اونم میگه این اهل تغیر نیست و داره چرت و پرتی مینویسه ولی من واقعا نیاز دارم فقط بنویسم
ولی یک ندایی ضعیفی دارم این روزها که بهم میگه مصطفی برو سر کار و اگر آقای برزگر بهونهای مختلف میگیره ازت طاقت بیار اینا تموم میشه و تو فقط آروم باش و به خدا اعتماد کن حمله ای که دیروز وقتی که رفته بودم کفش فروشی نوشته بود آرام باش و به خدا اعتماد کن
استعفا نمیدم از کارم چون من کارهای زیادی رفتم و استعفا دادم و فاییده ای نداشته که هیچ ضررها داشته
باید کار کنم و هدفم این هست که سال دیگه از درامدم خودم رو برسونم به دوره قانون سلامتی و خودم رو نجات بدم از بیماریهایی که دارم و یکیش اعصاب هست هر روز بشدت استرس دارم تا تو خونه تنها هستم و با خودم صحبت نمیکنم آروم هستم همینکه میرم بیرون رنج ها شروع میشه
وقتی که یک ساعت دو ساعت مونده که برم سر کار تمام بدنم استرس میگیره نجواها میاد سراغم و فقط دلم میخواد فرار کنم از دست این دنیا از بس دارم رنج میکشم
از طرفی هم خوشحال هستم که دارم چک و لگد از جهان میخورم خوشحالم که این چکها دارن منو رشد میدن و من وضیفم هست که ادامه بدم با اینکه سخت هست برام
و هر موقع میرم سر کار از بدبختیهایی که در گذشته کشیدم از اتفاقاتی که در گذشته افتاده یا ازم میپرسن تعریف میکنم یا خودم همینجوری تعریف میکنم و یه خورده ای هم که میگذره از رفتنم به اون کار و وقتی که میبینم به هدفم نرسیدم اینکه از بدبختیهام تعریف کردم و احترام و اینا دریافت نکردم نه فقط احترام من عادتم هست که صحبت کنم و یه خورده ام که میگذره نکات منفی صاحب کار رو پیدا میکنم و در موردش تو خونه با خودم و مثل امروز در موردش با رفیقم تو پارک صحبت کردم
تو درودیوار هستم امسال سال 1404تو درودیوار هستم فقط کافیه قرصهام رو نخورم فقط کافیه هدفون تو گوشم نباشه فقط کافیه سیگار نکشم کارم تمومه از بس باورهای خراب دارم
ولی این خدا اینقدر هوای منو داره که حد ندارن در کامنتهای قبلیم نوشتم با اینکه من مشرک هستم و بهش شرک میورزم ولی اون خوب خدایی هست اون رفیقی هست که پشت منو خالی نمیکنه و نکرده و داره بهم یاد میده که ببین من میتونم بهترین رفیق تو باشم پس بیا با هم دوست باشیم بهم اعتماد کن
دیشب باهام صحبت کرد سر کار بهم گفت بزار بهونت بگیره برزگر تو فقط آروم باش و کارهایی که بهت میگه رو انجام بده مبادا جوش بیای و چیزی بهش بگی بخدا از درونم حسش میکردم این حرفها رو و انجامش دادم درسته یه خورده کنترل ذهن دستم در رفت و جواب استا رو پس دادم ولی آروم بود رو عصبانیت نبود دیشب ذهنم گولم زد من حرفی زدم و بعد حرفمو جوری عوض کردم که متوجه نشد آقای برزگر من پنج ساعت میرم سر کار بخدا این پنج ساعت فقط نیاز داره به کنترل ذهن کنترل این ذهن سخت تر به نظر میاد تا کار کردن اگر درک کنی مصطفی
شرایط الان من مثل گذشته نیست و بهتر شده نمیگم خوب شده ولی مثل گذشته هم نیست ولی من بخواطر گذشته و تجربیاتش نمیتونم بپذیرم که دیگه زندگیم مثل گذشته نیست یعنی نمیتونم بپذیرم همین احترامهایی که بیرون میرم دریافت میکنم همین یه ذره در گذشته تو خیابون کسی سالی ماهی یک بار صدام میزد الان خیلی بیشتر شده این موضوع در گذشته من خیلی سختم بود برم بیرون تو خونه الان خیلی راحت میرم بیرون ترسهایی که در گذشته داشتم الان دیگه ندارم نمیتونم بپذیرم همین یه ذره تغیر رو و همش برمیگرده به اعتماد به نفس پایینم من خودم رو اونجوری که باید قبول داشته باشم ندارم به خودم اعتماد ندارم خودم رو دوست اونجوری که باید داشته باشم ندارم وقتی هم که فکر میکنم که من دیگه مثل گذشته نیستم تو بعضی مسائل زندگیم یا ذهنم میگه یا خودم میگم که مصطفی تو شفا گرفتی تو اینایی که در گوشت صحبت میکنن و نمیدونی چی هست اینا دارن برا تو یه کارهایی میکنن و خبر نداری مصطفی نمیدونه که صبح تا شب فایل گوش دادن بی تاثیر نیست روی تغیر باورها همراه با جملات تاکیدی ثروت و توحیدی
خودم رو دست کم گرفتم من بهترین صدا دارم بخدا جوری آواز میخونمخجوری میخونم که خودم به وجر میام و خودم رو تحسین میکنم فکر میکنم نمیشه از این پنجره پولهای زیادی ساخت و من باید برم سر کار سختی بکشم و پول در بیارم همش میگم چطور همش میگم من که پول ندارم برم دنبال علاقه ام بگیرم همش میگم من که رفیق و اشنایی ندارم که برم دنبال علاقه ام بگیرم
باز هم میترسم دنبال علاقه ام هم بگیرم و مثل کبابی که اول میگفتم علاقه دارم و کامنت هم مینوشتم با شوروشوق و تو خوانندگی هم به مشکل بربخورم به قول برزگر بدم بیاد ناراحت بشم و بگم من علاقه ندارم در هر صورت من به هیچ عنوان حاضر نیستم این کار کبابی رو از دست بدم الان خرج زندگیم کی بده اگر کار نکنم پدرم فقط یک ناهار ظهر بهم میده دیگه پول بهم نامیده پول مداحی هم زیاد نیست که خرجیم در بیاد من هفته ای یک مجلس روضه خوانی دارم که اونم به مدت هشت سال هست که سشنبها میرم هر هفته تازه الان هفته ای صیسد تومان بهم میدن اینم اگر بده اون هفته قبل که دویستومن داده بهم چجوری اونوقت باز هم کنار میام باهاش این بی کاری رو چکارش کنم من این تو خونه نشستن و هر روز به پارک رفتن و پای افراد منفی نشستن چه فایده ای داره که نرم سر کار که حالا بهش علاقه دارم یا ندارم
هر اتفاقی که در آینده قراره رخ بده خیلیهاش رو از قبل از طریق ادمها احساسم نشانها متوجه میشم و الان متوجه خیلی چیزها شدم و دارم میترسم و پناه میبرم به خدا فقط همین خیلی میترسم که دست آقای برزگر عصبانی بشم دست حمید عصبانی بشم سرشون داد بزنم و حرفهای کله ام رو بهشون بزنم خیلی میترسم میخوام زمین دهن باز کنه برم توش از بس ترس دارم و استرس از بس میترسم ابروم رو آخر این ذهنم بریزه اینهایی که در گوشم باهام صحبت میکنن نجوا میکنن و بهم میگن اینکار رو بکن اینکار رو نکن و چون متوجه شدن که من فهمیدم صداهاشون کمتر کردن در گوشم و الان که داشتم کامنت مینوشتم بهم میگفتن ننویس کامنت ننویس
حرفاشون اینه که روح مرحوم سلیمانی توی جسم تو هست و داره مقاومت میکنن و نمیگذاره اون و عسل آقا که روح خودت بیاد تو بدنت و یادمه جنگ که شده بود و من با تجسم لحظه ای رو دیدم که آقای خامنه ای داره سخنرانی میکنه و ایران پیروز شده و آتش بس شده و قبل از جنگ آشوب عجیبی در درونم ایجاد شده بود من به شدت عصبانی بودم و حالم خراب بود و دلشوره و استرس داشتم و من دیگه سر کار نرفتم و آتش بس شد و خیلی تلاش میکردم که برم سر کار و یک شب اون صدایی که مثل خودم هست نمیگذاشت بخوابم و داشت باهام صحبت میکرد من متوجه نمیشدم چی میگه فقط چند جمله اش رو متوجه شدم اونم این بود که میگفت اگر میخوای بزارم بری یا بری سر کار به یک شرط و من نمیدونم شرطش چی هست حس میکنم شرطش چی هست
اون روزهایی که من توی خواب روحم عوض میشد و بیدار میشدم اون روزها یادم هست سالی که اغتششاشات به پا شد به بعد من تعویض روح داشتم و آخرین تعویض روح رو در برج سه سال اگر اشتباه نکنم 1401بود در زیر زمین خونم داشتم و من به مدت سه شب و سه روز تو زیر زمین بودم هیچی نمیگذاشت روحم که صداش میفهمیدم بخورم میگفت خطرناک هست و اون سه شب یادمه صداهای عجیبی به گوشم میرسید یک شب اونقدر خونم از صدا شلوغ شده بود و اونا میومدن صدام میکردن و اصلا هم کاریم نداشتن و یک شب هم همه جور صدایی به گوشم میرسید بمب تصادف همه جور صدایی و وقتی چشم باز میکردم میدیدم هیچ چیز نیست جز صدا و روحم فقط فریاد میزد عسل بخواب و فقط سکوت کن بخواب سکوت کن اینا کار سلیمانی هست بخواب سکوت کن سه شب من تو زیر زمین بودم و بعدش بابام و زن بابام اومدن بردنم خونشون و روحم بهم میگفت همراه با اون صدا میگفت فقط سکوت کن و چیزی هم نخور راست هم میگفتن من اگر حرف میزدم خیلی اذیت میشدم و اگر چیزی میخوردم مثلاً اگر آب میخوردم آتیش میگرفتم و بابام نگران شد گفت حرف بزن چیزی بخور و من چیزی نمیتونستم به خانواده ام و دامادمون و خواهرهامون بگم و اگر میگفتم اونا باور نمیکردن و یک روز که تو اتاق داشتند بنم میگفتن چکار کنم که تعویض روح صورت بگیره بابت اومد گفت با میای بریم دکتر یا از دکتر گفته نامن بهتون میدم از طرف دادگاه برید بیاریدش من رفتم دکتر منو به مدت پانزده روز تو تیمارستان خوابوندن و اون صداها بود و همش میگفتن توف به تو سلیمانی و میگفتن عسل فقط صبر و من پانزده روز شک به مغزم زدن و الان شبی پنج تر قرص اعصاب میخورم و همچنان این صداها ادامه داره
این عسل هم که بهم میگفتن هم طولانی میشه اگر بخوام همش رو بنویسم که چرا بهم میگفتن عسل و مصطفی نمیگفتن خیلی تو اون سالها اتفاقات افتاد خیلی اگر خدا کمکم کرد و شد در کامنت های بعدیم مینویسم
و بعد از اون خارج شدن من تو بیمارستان من دیگه تعویض روح میگم بهش من من دیگه اونجوری که قبلا ها میشدم نشدم اصلا ولی اون صداها هنوز به گوشم میرسه اوایل دوستم بودند حالا شدند دشمنم یه خورده دوست میشند یه خورده دشمن ولی به قول استاد قدرت فقط خدا داره یک زمانی هم اون روح خودم که صداش مثل خودم هست میگفت تو هر کاری میخوای بکن من پشت تو هستم و اینا
این کامنت رو یک سال و خورده ای هست که میخوام بنویسم ولی ترسها نمیگذاشتن بنویسم من اینا رو به چند نفر گفتم هیچ کس باور نمیکنه و اگر باور کنه میگن تو جنی شدی در صورتی که امکان ندارد و من نمیدونم
نمیدونم اگر این سایت نبود من کجا داشتم برای تغیر برای پیدا کردن خودم برای کندوکاو کردن ذهنم
و امیدوارم روزی خداوند از طریق دستانش این کامنت منو بخونه و با محبت و دوستی بهم بگه چکار کنم و من چجوری شدم که خودم خبر ندارم
یک بنده خدایی میگفت تو ریاضت کشیدی میگفتم ریاضت دیگه چی هست صاحب کار نانوایی پیلارسالم بود
خودم هم همش فکر میکنم خانم اولم طلسمم کرده و این بلاها رو اون سر من آورده خوب چون نمیدونم دلیل این اتفاقات و این صداها چی هست هم ذهن نجوا میکنه هم خودم دلم هزار راه برای خودم میره
خدایا به تو پناه میبرم از شر شیطان رانده شده
خدایا کمکم کن
و من این رو هم بگم و من بخواطر این موضوعاتی که گفتم گفتم که کار نانوایی چطور شدم که عصبانی شدم و اینا حالا هم میترسم اینکار کبابی هم عصبانی بشم و کار از دستم در بره و این تکه رو نتونستم در قسمت بالا بنویسم
پروردگارا کسی غیر تو ندارم کمکم کن
پروردگارا روی نیازم رو به خودت کن
خدایا ارامشم بده کمکم کن
خدایا صبرم بده
خدایا قدرت تغیر رو بهم بده
خدایا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارم
خدایا خدایا خدایا تو که میتونی تو که قدرتش رو داری از طریق دستات با محبت باهام برخورد کن من از تو میخوام
خدایا کمکم کن
برم سر کار. ممنونم که کامنتمو خونددید براتون آرزوی ثروت سلامتی خوشبختی شادی آرامش و سعادت در دنیا و آخرت خواستارم
به نام خداوند روزی رسان
بی حساب که همواره و همیشه مرا هدایت میکند، حمایت می کند و محافظت می کند
سلام و درود به دوست عزیز
● نشان امروزم این فایل بود قبل اینکه فایل ناب را ببینم هدایت شدم که کامنت شما را بخوانم و حس قوی انگار می گفت: فایل را بعد می بینی برو به مصطفی جان پاسخ بده .
● اول یاد آوری برای خودم و بعد شما “خدایا شکرت که لیاقت پیدا کردیم شاگردبرترین استاد موفقیت جهان شویم.”وقتی در اوج تضاد ومسائل مختلف با تضرع ازت خواستیم هر کسی با زبان خودش که این همه انسان خلق کردی کسی نیست کمک کند ،کسی نیست راهنمایی کند الان باید چه کار کنم و اینکه غیر از تو کسی توانایی نداره به هر کسی غیر تو رو بندازم نه تنها کمک نمی کنه بیشتر هم خوار می کنه واشتباهات گذشته را یادمون می اندازه بیشتر حال گیری می کنه
خدایا فقط خودت می دانی ومن را قبل به دنیا آمدنم می شناسی و شرایط ام را بهتر از خودم می دانی و قضاوت نمی کنی پس فقط و فقط امیدم تویی
● مصطفی عزیز خدا را سپاسگزار باش که در سایت الهی هستی و بیشتر روی خودت کار کن توضیح ( بعضی مواقع بد فهمی داریم از صحبتهای استاد جان مثل بیشتر روی خودتان کار کنید فقط و فقط تئوری نیست که در خانه بنشینم و روی خودم کار کنم بلکه عملی هم هست
مثل : من نسبت به سال قبل، ماه قبل،
تغییرات داشتم.
1. موقع رفتن به سر کار نگاهم را از آدم بیچاره کنار خیابان سریع به آپارتمان زیبا،ماشین ،درخت تغییر دادم.
توضیح ( سال پیش با دیدن چنین افرادی دلم بد جوری به حالشون می سوخت ومیگفتم کاش کلی ثروت داشتم و به آن کمک می کردم.
پیشرفت: از استاد عزیز که قوانین کائنات را کامل و قابل فهم توضیح می دهد آموخته ام و بارها در فایل های مختلف
فرموده اند : هر کسی در هر موقعیتی ،هر جایی هست ،جای درستش همانجاست
چه بیمارستان، چه کاخ
ما چون از فرکانس هایش خبر نداریم .
یه امتیاز : دیگر به افراد بیچاره از دستفرش تا محتاج توجه نمی کنم .اگر هم نگاهم افتاد سریع دعای خیر می کنم برایش و رد می شوم چون یاد گرفتم کانون توجه من اتفاقات زندگیم را رقم می زند .
● اگر می خواهی زندگیت را عوض کنی .در ثروت وسلامتی وموفقیت غرق شوی
همه نشانت بدهند که این فلانی هست خدا نظر کرده ببین از فرش به عرش رسیده
توضیح( مصطفی حتما می رسی شک نکن آرام ،آرام آنقدر نتیجه می گیری استاد باهاتون مصاحبه می کنه و نشانه می شوی امید می شوی برای هزاران نفر دیگر
●●●●●●
شاید رسالت زندگی ات همین باشد که از امروز واکنون یک خط پر رنگ بکشی روی گذشته ات وتمرکز کنی روی آینده ات
تغییرات جزئی را از حالا شروع کن .
چند بار بنویس من مصطفی
جدیدم از امروز متولد شدم
از گذشته ام کنده شدم .
توضیح( اگر افکار مزخرف آمد
سریع هیس بلند بگو ،یا چند بار یه ذکری را بگو
خودم چند سال پیش افکار را ساکت کنم.
استاد عباسمنش، استاد عباسمنش، استاد عباسمنش
و سریع خنده ام می گرفت
،یا حسبی الله ونعم الوکیل را چند بار می گویم.
در خاص ترین محصول استاد هم جهت با جریان خداوند
هم در مورد مومنتوم مثبت صحبت کرده اند که سریع جلوگیری کنیم از شکل گیری منفی چرا که فکر ،فکر های دیگر می آورد.
● الان تصور کن در حسابت 5 میلیارد پول هست می توانی کسب و کار راه بیندازی ،مسافرت بروی ،برای عزیزانت هدیه بگیری و…
اینها حس خوب می دهد و لبخند به لبت می آورد
قانون احساس خوب =
اتفاقات خوب
حالا برعکس یه فکر کوچک بد
4 تا فکر بدتر را هم پشت سر زنجیر می کند که من ننوشتم تا در ذهن پر رنگ نشود .
چرا که فقط باید منتظر پول ،سلامتی،آرامش باید باشیم تا در یافتش کنیم.
● صبور باش زندگی ات یکباره
وجادویی عوض نمی شود طبق قوانین ثابت خداوند
بلکه کم کم و تدریجی تغییر می کند در ابتدا و بعد یه مدت تصاعدی رشد می کنی
حواست باشد این بخش که تغییرات ظاهری را کم می بینی و دستاورد بزرگی هنوز نرسیده ای نا امیدت نکند.
درست مثل دانه کاشت را انجام داده ای .وقتی حس کردی داری جا می زنی
چند بار تکرار کن.یا عکس درخت بامبو یا شاخه اش را بگیر که : من مثل بامبو هستم درست هست الان نشانه ای دیده نمی شود اما چند سال بعد انفجاری رشد می کنم.
بامبو نزدیک پنج سال در زیر خاک هست و کشاورز بدون نشانه فقط مواظب هست و آبیاری می کند اما بعد که از خاک بیرون بزند درعرض چند ماه به درخت تبدیل می شود.
● یه پیراهن یا لباس جدید بگیر با آن سر کار برو _ یه ربع وقت بگذار به خودت برس کارهای جزئی مثل چند دقیقه پاهات را در نمک و سرکه بگذار به شدت انرژی منفی دفع می شود حس سبکی می کنی یا فقط دستت را با نمک بشور
یا یه سوره کوچک را قبل رفتن به سر کار بخوان و توکل کن که فقط امروز عالی باشد ،فقط امروز
خدا را شاکر باش که شغل داری
استاد جان فرمودند بیکار نباشید حتی شده کارگری کنید و خودشان هم چند سالی کارهای ضعیف کردند و می گویند اگر با عشق و حس خوب کارت را انجام دهی فرکانس عوض می شود و خود به خود رفتار بقیه عوض می شود ،دستمزد بالاتر می شود یا به جای بهتری هدایت می شوی به راحتی
●●●●
فایل های توحیدی را مرتب گوش کن
اعتقاد واعتماد به رب بیشتر می شود که هیچ کس در زندگی من قدرتی ندارد و بدون اذن خداوند برگی از درخت نمی افتد آنقدر تکرار کن
تا ملکه ذهنت شود و ترس ها و اوهام از تو دور شود.●●●
یه حیوان خانگی کم دردسر حالا به غیر سگ هم
خیلی کمک کننده است تا حس خوب بگیری.
پرنده یا گربه
●●●●
آرزوها و اهدافتان را بنویس
و خودت را در آن موقعیت تصور کن
کم کم بعد مدتی افکار و زبان بدنت تغییر
می کندو کلی اعتمادبهنفس می گیری
انرژی می گیری برای ادامه مسیر
●●●●
افرادی که فکر می کنی مسبب شرایط بد امروزت هستند را تک به تک روی برگه بنویس و دلی ببخشین
رها کنی کلی سبک می شوی
●●●●●
توجه و تمرکزتان را از دیگران بردار
وقتی تو تغییر کنی ،رفتار دیگران هم کم کم تغییر می کند.
●●●●
خصوصیات مثبت خودت را بنویس و روی عزت نفس و اعتماد به نفس کار کن توی عقل کل سرج کن.
خصوصیات مثبت نزدیکانتان را از خانواده یا همکار بنویس
مهم: فقط انتظار رفتار عالی و احترام را از دیگران داشته باش.
●●●
به خداوند اعتماد داشته باش و واگذار کن که خودش برایت بهترین ها را رقم می زند و حواست باشد که خداوند سرنوشت ما را تغییر نمی دهد تا وقتی خودمان نخواهیم.
●●●● نگران حرف وقضاوت خانواده و مردم هم نباش
●●□
تمام تمرکز احساس خوب
●●□
استعداد ات در خوانندگی عالی هست.
آن را ادامه بده در یوتوب یا
جای دیگر پیگیر باش و خودت را ارتقا بده
یکی از اقوام نزدیکم قاری بین المللی هست سال پیش یکی از تهیه کنندگان برتر موسیقی پیشنهاد داده بودند مفهوم خدا شناسی و اشعار عرفانی را کار کنند که فعلا قبول نکردند.
شما هم می توانید از استعداد خدادادی استفاده کنید و اشعار
ناب بخوانید.
لاتخف و لاتحزن
یه مورد یادم آمد چندین سال پیش در مسابقات قرآن رتبه اش از همه بهتر بود که ایشون را اصلا مقام نیاورد دو تا از داورها مخالفت شدید داشتند که قرآن را شاد می خواند حزن ندارد در تلاوتش و ردش کرده بودند.
بعد ها استاد عباسمنش عزیز فرمودند : خداوند در قرآن فرمودند نا راحت نباشید و نترسید یعنی همیشه باید در حس خوب و شادی باشید و آگاهانه تلاش کنید برای این منظور.
وکلی به ایشون افتخار کردم و تحسین که همان روش را ادامه داد تا بالاخره نفر اول شد.
●●● سوالی داشتی بپرس
من هم در کنار همکلاسی های عزیز دارم یاد می گیرم مخصوصا با توضیحات و مقاله های ناب استادشایسته نازنین
●●● در پناه حق و عمل به آموزه های استاد جان
در هر حوزه ای عالی میشوی
اندکی صبر وادامه بده تو می تونی الگو شوی برای هزاران نفر که تو موقعیت قبل تو هستند.
منتظر نتایج شگفت انگیز ت هستیم.
به نام خدا
درود استاد جان
ممنونم استاد از توضیحات بسیار عالیتون در مورد افراد بدبین، عالی بود.
انسان های بدبین چه ویژگی هایی دارند؟
1_ شک دارن به رفتار درست دیگران (سلام گرگ بی طمع نیست)
2_ اونها گرایش دارن که تمرکز کنن روی مشکلات و نقص ها در شرایط مختلف به جای تمرکز روی احتمالات ممکن و راه حل ها
3_ خیلی سخت است براشون که به بقیه اعتماد کنن.
4_ آدمهای بدبین آدمهای طعنه زنی هستن.(شتر در خواب بیند پنبه دانه)
5_ آنها یک دیوار رو دور خودشون بنا میکنن که با دیگران ارتباطشون رو کمتر کنن، چون میترسن که ضربه بخورن، میترسن مورد سوءاستفاده قرار بگیرن، میترسن که به هر ترتیبی دیگران بلا سرشون بیارن.
6_ اگر اتفاق بدی در گذشته براشون بیفته اونا همون یه دونه رو تو ذهنشون مرور میکنن.
خب متاسفانه اکثر ما این بدبینی هارو داریم و باهاشون زندگی میکنیم…
من بیشترین درگیری رو در مورد خودم با شماره 2 داشتم، دقیقا همون مثالی که استاد زدن که وقتی پسرم که همیشه هم شاگرد اول بود، کارنامه ش رو میاورد، از 13 تا درس 10 تاش بیست بود ولی چشم من اول اون 3 تای دیگرو میدید!!!!
یا اگر بچه هام یا همسرم جواب تلفن رو نمیدادن یا دیر میکردن، بدترین احتمالات توی ذهنم بود تا جایی که شاید گریه هم میکردم از بس به خودم استرس میدادم و فکرهای بد میکردم …
واقعا چه بلایی سرخودمون آوردیم تو زندگی، خدایی که مارو آفرید برای اینکه شادترین باشیم و از زندگی بیشترین لذت رو ببریم، حالا میبینه که چکار کردیم با خودمون…
با سپاسگزاری واقعا ذهن آروم میشه و احساس خوب بوجود میاد، خداروشکر که سپاسگزارم رو یاد گرفتم.
خدایا ازت بینهایت ممنون و سپاسگزارم.
بنام یکتای هستی بخش…
سلام…
بار اولی که این فایل رو دیدم شاید تقریبا یکسال ازش میگذره…اون موقع درک الان رو نداشتم و نمیتونستم به یاد بیارم که کجاها بد بینم…وفقط چندتا مورد محدود تو ذهنم بود…در عوض بیشتر تمرکزم رو همسرم بود که مثال هایی که استاد میزد رو تو همسرم پیدا کنم و بگم اره همسر من ادم بدبینیه…
اما الان همینجوری رگباری داره خاطرات و اتفاقاتی از گذشته یادم میاد که تازه من دارم میفهمم تا چه حد شخصیت بدبینی دارم…و همین یه ویژگی من چقدر باعث شده که من تو تمام سالهای زندگیم کلی عذاب بکشم…
مثلا همین سلام گرگ بی طمع نیست کلا پس زمینه ی ذهن منه تو ارتباط با ادمها…
مثلا بارها خونواده ی همسرم ،خواهرای همسرم زنگ زدن دعوتم کردن ،همیشه تو ذهنم اینه که حالا ایما میخوان یه شام به ما بدن بعد فرداش زنگ بزنن بگن ما میخوایم بیایم شام خونتون…به همین خاطر اکثر اوقات بهانه میاوردم و نمیرفتم…(با اینکه هرگز تو این سالها این اتفاق نیفتاد و شاید 20 بار زنگ میزدن مارو دعوت میکردن تا اینکه یه بار بگن ما میایم خونه ی شما..و بنده خدا ها همیشه بهترین پذیرایی رو ازمن میکردن و بیشترین احترام رو میزاشتن ،اما ذهن مریض من همش میگفت اینا از قصد دارن بهت خوبی میکنن که تورو خجالت زده کنن ،بگن ببین از ما یاد بگیر …یا میخوان آشپزیشون رو به رخ من بکشن.یا میخوان خونه داریشون رو به رخ من بکشن…یا میخوان دست و دلبازیشون رو به رخ من بکشن و به من ثابت کنن من خسیسم )
یا مثلا چند بار خواهرای همسرم گفتن که تو اسباب کشی یا خونه تکونی بگو بیایم کمکت…ولی من همش تو ذهنم این بوده که اونا میخوان به این بهانه بیان تو زندگی من دخالت کنن…بنابراین بهشون نمیگفتم بیان…حتی الانم که قراره یه اسباب کشی در اینده داشته باشیم همش تو ذهنم بود که چجوری مخفیانه اینکارو کنیم و به همسرم بسپارم که به اونا نگه تا یه وقت نیان…(خدا میدونه که چقدر سر این چیزای مسخره به خودم سختی دادم تو این سالها…)
یا مثلا یه هفته پیش برق سالنم اتصالی کرد و کلا قطع شد…من دیگه بدترین حالت ممکن رو تو ذهنم تصور میکردم…که کل لامپا سوخته …چندین میلیون من برای برق اینجا و نورش هزینه کردم…دیگه همش نابود شد رفت…من میدونم صاحب مغازه ام گردن نمیگیره که مشکل از سیمای مغازه ی اونه….
حالا خودم باید به هزینه ی خودم برقکار بیارم چقدررر باید خرج کنم.منکه هیچ پولی ندارم…حالا معلومم نیست برقکارم بیاد بتونه درستش کنه…حتما همه ی لامپام سوخته…
دیگه نمیتونم تو این وضعیت مشتری راه بندازم…اجاره ام عقب میفته…کلا دیگه باید سالنو جمع کنم بره….یعنی فقط یه اتصالی ساده اینقدرررررر بدبینی و افکار منفی پشتش داشت…
و اینقدررر حال من بد شد که کلا مغزم تعطیل شد و دو روز اصلا هیچ کاری نتونستم بکنم…
تا اینکه بعد از دور روز کم کم اومدم احساسم رو خوب کردم ،ناخودآگاه یه حسی بهم گفت در مورد این موضوع با همسرم صحبت کنم…( من تو تمام سالهای زندگی مشترکم هرگز در مورد مسائل و مشکلاتم با همسرم حرف نمیزنم…چون باورم این بود که اون هیچ کاری نمیکنه…و همیشه باورم این بود من خودم باید مسائلم رو حل کنم)…
اما اون شب به حسم اطمینان کردمو به همسرم گفتم….همسرم همون لحظه گفت شماره ی صاحب مغازتو بده و همون لحظه بهش زنگ زد و جریانو گفت..و اونم گفت فردا میام درستش میکنم…بنده خدا فرداش اومد درست کرد برقو …همه ی لامپا هم سالم بودن….تازه بنده خدا صاحب مغازه کلی هم عذر خواهی کرد گفت ببخشید مشکل از سیمای اینجاست.من اینارو عوضش میکنم تا دیگه مزاحم کار شما نشه…(با اینکه من یه ماهم اجاره ام عقب افتاده بود و اصلا فکرشو نمیکردم که بیاد برقو درست کنه…و همسرم راجب اجاره باهاش صحبت کرد چقدر با احترام گفتش هیچ مشکلی نداره از اون بابت نگران نباشید هر وقت داشتید بدید)…
یا مثلا وقتی به ماشین گرفتن فکر میکنم(که همین امروز متوجه شدم که ترمز بزرگ دارم)همش این فکرا میاد تو ذهنم که الان همسرم هر روز میخواد ماشینو برداره بره خونه ی خواهر برادراش…هرروز میخواد حتما خواهرزاده برادرزاده هاشو ببره دور دور…اگر بخوایم جایی بریم مسافرت حتما میخواد بگه خونوادشم ببریم.و اینقدر این افکار منفی و بدبینی منو عصبانی میکنه که،همیشه ته دلم میگم همون بهتر که ماشین نداشته باشیم…
خونه ی الان من کوچیکه تقریبا 60متره…و همسرم از این بابت شاکیه ..اما من خیلی خوشحالم …میدونید چرا …چون فکر میکنم اگر خونم بزرگ باشه هرروز خونواده ی همسرم میخوان بیان خونمون…پس همون بهتر که خونمون کوچیک باشه…شاید باورتون نشه حتی تو تجسماتمم نمیتونم به یه خونه ی بزرگ فکر کنم میگم اگر خونه ی بزرگ بگیریم هرروز باید مهمونی بدیم…حتی توی رویا پردازیمم میگمم یه خونه ی نقلی و کوچیک بگیریم…
خیلی وقتا شده یکی از کارم و مهارتم خیلی تعریف کرده…اما ذهنم همش میگه این قصدش مسخره کردن منه…
همیشه باورم این بوده خونواده و فامیلای همسرم همیشه نگاه از بالا به پایین دارن.قصدشون تحقیر کردن ادمه…خودشون رو خدا میبینن و مارو نادون فرض میکنن…و این باور باعث شده اصلا دلم نخواد باهاشون رابطه داشته باشم…چون احساس حقارت میکردم…نه به این دلیل که اونا منو تحقیر میکردن به این دلیل که من از درون خودمو حقیر و نادون و احمق فرض میکردم… فکر میکردم همیشه به ادم نگاه عاقل سفیه دارن…
من کلا باورم اینه که چون من خونواده ی پولداری ندارم کلا خونواده ی همسرم نگاه از بالا به پایین به منو خونواده ام دارن…
یا چون پدر مادر من خیلی شناس نیستن خونواده ی همسرم برای من ارزشی قائل نیستن….در صورتی که این فقط به خاطر باورهای اشتباه منه که ارزشمندی خودمو و خونوادمو وصل کردم به پولدار بودن وصل کردم به سرشناس بودن و جهان هم همینو داره از طریق ادمهای مختلف بهم نشون میده که چون خونواده ات پولدار نبودن چون سرشناس نبودن پس تو ارزشی نداری…در صورتی که این چیزی به جز یک بدبینی نبوده…حتی اگرم اونا اینطور برخورد کردن به خاطر درون خودم بوده که خودمو سفیه و ابله و نادون میدونستم…وگرنه من خالق صددرصد زندگیمم…من اگر درونا خودمو باور داشتم خودمو ارزشمند میدونستم امکان نداشت دنیای بیرون اینو به من نشون بده
تازه اینا فقط چندتا موردش بود …قطعا اگر بیشتر فکر کنم موارد بیشتری یادم میاد…
جالبیش اینجاست که من همیشه معتقد بودم که چقدرررر همسرم ادم بدبینیه…و همش غر میزدم تو دلم خدایا چرا باید همچین همسر بدبینی گیر من بیاد…چون من هیچ وقت بدبینی هام رو به زبون نمیاوردم اما همسرم همش به زبون میاورد…و من تو حرف همش برعکس چیزایی که تو فکرم بود رو میگفتم و ادعام این بود که من چقدر ادم مثبت نگری هستم…دریغ از اینکه این حرف و کلام تو نیست که مهمه بلکه اون افکار و باور و فرکانسی که میفرستی مهمه…و جهان آینه ی تمام نمای درونه…و چون من ادم بد بینی هستم خداوند همسری رو تو زندگی من قرار داده که درون منو بهم نشون بده…و یقینا اگر من از درون تغییر کنم دیگه اون روی بدبین همسرم رو نخواهم دید…
این روزها خداوند منو تو مسیری قرار داده و درهایی از اگاهی رو به روم باز کرده که هر ناخواسته ای رو تو همسرم و ادمها میبینم و احساسم بد میشه سریع احساسمو خوب میکنم،به خودم میگم برو به درونت ببین ایا تو این مشکل رو تو درون خودت داری؟که جهان اینو داره اینجوری بهت نشون میده؟؟؟باورتون نمیشه بخدا قسم که دقیقا همه ی اون ناخواسته هایی که تو ادمها میبینم وقتی به درون خودم رجوع میکنم میبینم که ریشه ی اون مسئله تو خود منه…و وقتی اون مسئله رو تو خودم حلش میکنم میبینم اون بیرون خودبه خود درست میشه…تو این چند وقت اخیر مدام در مورد همسرم این کارو انجام میدم…و همسرم که تو این 8،9 سال زندگیمون هیچ تغییر محسوسی نکرده بود با وجودی که من کلی رو خودم کار میکردم(در واقع فکر میکردم که دارم کار میکنم )تو این چند وقت اخیر به اندازه ی چندسال کل زندگیمون تغییر کرده…و هربار که من بیشتر و بیشتر روی این موضوع کار میکنم خیلی سریع نتیجه اش رو دارم تو همسرم میبینم…با اینکه قبلا همش میگفتم من چند ساله دارم رو خودم کار میکنم پس چرا همسرم تغییر نمیکنه…در صورتی که اگر درست رو خودت کار کنی تو همون روز اول حداقل نشونه ی تغییر همسرت رو میبینی…و تو همون چند روز اول تغییرات محسوسی میبینی…که برای من هرروز این تغییرات داره بیشتر و بهتر میشه…
من همیشه باورم نسبت به خونواده ی همسرم این بوده که ادمای سوء استفاده گری ان.میخوان همش زرنگ بازی دربیارن…میخوان همه چی به نفع خودشون باشه.خیلی ادمای بی ملاحضه ای ان…اما چند شب پیش یه موضوعی پیش اومد که من تو جمعشون قرار گرفتم…(و از اونجایی که چند وقت اخیر خیلی تمرکزی دارم رو خودم کار میکنم این دور همی رو الخیر فی ماوقع دیدم…و گفتم منکه قدمی برای این موضوع بر نداشتم ،حالا که پیش اومده حتما خیرتی درش هست و درسهایی برای من داره…بنابراین برخلاف گذشته که همیشه عصبی میشدم از پیش اومدن یه دور همی بدون هماهنگی قبلی اینبار کاملا متفاوت نگاه و عمل کردم و گفتم الخیر فی ما وقع…)و خدا میدونه که از اونشب تا حالا چقدررررررر من درسهای زیادی گرفتم…چه گره هایی که 5،6سال و بعضا نزدیک به 10 سال عقده شده بود تو دلم و هیچ راهی برای حل کردنشون نداشتم بعد از اون شب حل شد تو من…چقدر دیدگاهم نسبت به خونواده ی همسرم تغییر کرد که چقدررر اینا انسانهای خوبی هستن…فقط به این دلیل که من اونشب فقط اومدم نگاهم رو تغییر دادم و اون عینک بدبینی رو کنار گذاشتم و فقط دنبال این بودم که این دورهمی چه درسی برای من داره…اصلا انگار دنیا برای من متفاوت شد…چقدرررر تو این سالها با عینک بدبینیم به همه چیز و همه ی شرایط و ادمها نگاه میکردم و چقدررر زندگی برای من سخت بود اینکه بخوام همش چهار چشمی مراقب باشم که نکنه کسی بخواد بهم اسیب بزنه،نکنه کسی بخواد ازم سوء استفاده کنه،نکنه کسی بخواد برام زرنگ بازی دربیاره …و فقط همین یه تغییر کوچیک تو نگاهم داره تجربه های من رو متفاوت میکنه داره برخورد ادمها و همسرم رو با من متفاوت میکنه…کلا انگار دنیا یه رنگ دیگه داره میشه…
بنام الله یکتا
ذهن ما در شبانه روز در هر لحظه داره بااامون حرف میزنه.حتی بیشتر از حرفهایی که به زبون میاریم،،حرف میزنه .از کوچکترین چیزها گرفته تا بزرگترینش.هرلحطه حتی زمانی که داریم رو خودمون کار میکنیم،باهامون حرف میزنه و سوال و جواب میکنه.و ازونجایی که اکثرا با منفی بینی و بد بینی پر شده، همش در حال مقاومته.
خیلی زیاد تجربش میکنیم اگه بهش توجه کنیم،
وقتی داری روی خودت کار میکنی ومثلا درخواست فلان مبلغ رو برای فروش جنست میکنی ،به سرعت پشت سرش بهت میگه ،نمیخرن که،،،
حتی زمانی که داری رو خودت کار میکنی،،،
داری خواسته هاتو مینویسی و به سرعت بهت جواب میده ،نمیشه که،،،
نقطه ی خوب قضیه اینه که وقتی به این قضیه آگاه میشیم،میتونیم آگاهانه ذهنمون رو به مثبت نگری عادت بدیم و البته از کلمه عادت استفاده کردم که بگم انقدر تمرین و تکرار میخواد،،،،تا عادت کنه .چون عادت شخصیتی ،، از تکرار باورها و تکرار عملکرد بوجود میاد.باید ذهنی که به بدبینی عادت کرده رو به خوشبینی عااادتش بدیم.
و البته آگاهانه. چون ذهن از راهای زیادی وارد میشه و در مورد خوشبینی ،اغلب جوابش اینه که سر و ساده نباش و خوبیهارو باور نکن.
ذهن با بدبینی یه ترسی ته دل میکاره که متاسفانه با توجه به اون،مواردی رو که ازش میترسی ،بوجودش میاره.
این قدرته ذهنه و قسمت خوب داستان اینه که میتونیم این قدرتو به اختیار خودمون بگیریم و ازش برای رسیدن به خواسته هامون استفاده کنیم.
حالا که میفهمیم آگاهانه،چه قدرتی داره و چه کارهایی ازش برمیاد.
قدرت کلام ذهن خیلی قویه و بخاطر همینه که حرفهایی که ذهنمون میزنه ،بیشتر از حرفهایی که به زبون میاریم،اتفاقات رو رقم میزنه
چون کانون توجه همونجاست.توجه عمیقی که اتفاقات رو رقم میزنه.
یکی از عملکردهایی که میتونیم انجام بدیم تا روی ذهنمونم بهتر کار کنیم ،کنار گداشتن و قطع ارتباط با آدمهای بدبین و منفی گراست .چون حرفهاشون در ضمیر ناخودآگاهمون تاثیر میذاره .حتی زمانی که داریم رو خودمون کار میکنیم.
و کار کردن روی افکار و حرفهایی که کمکی بهمون نمیکنه و برعکس امید و آرزو و انگیزه تلاش رو ازمون میگیره.حتی اگر اون حرفها و افکار واقعیت هایی باشن که برای اکثر جامعه صدق میکنن.چون ما قرار نیست مثل اکثر جامعه باشیم
قرار نیست مثل اکثریت نتیجه بگیریم و راهمون و روشمون یکی باشه.
همونطور که ثروتمندان و افراد موفق،همیشه طرز فکرشون و عملکردهاشون با بقیه مردم تفاوت داشته.
بدبینی دشمن رسیدن به خواسته هامون و رویاهامونه.
و اغلب اتفاق نیفتادنها بخاطر همین ذهنیت منفی و بد بینیهاست.
خواسته هامون رو مینویسیم اما باور نمیکنیم بهش برسیم.
پس چطور انتظار داریم اتفاق بیفتن؟
همواره از خدای هدایتگرم میخوام کمکم کنه تا بتونم ذهنم رو کنترل کنم و در مسیر رشد و تکامل،پیش برم
شکرت خدای خوبم و سپاسگذارم استاد عزیز
به نام خدای مهربانم خدایی که قدرتش را میپرستم سلام به استاد عزیزم و مریم جانم
امروز یه تضادی برای من پیش اومد که بعدا با کسی مشورت کردم گفت اگر روابط خودتو رشد بدی شخصیتت هم رشد میکند و درآمد هم بالا میرود و درهایی از نعمت و ثروت به رویت باز میشود
و اومدم فکر کردم و یاد حرفه استاد افتادم که میگه در این شرایطی که به تضاد برخورد میکنید
سعی کنین دیدگاهتون رو به سمته خوبی و مثبت ببرین تا همه اوضاع به نفعه شما بشود
و اومدم شکرگزاری کردم تا آرام تر شدم و فهمیدم که باید بیشتر در روابطم تلاش کنم تا بهبود بدهم بعضی از مشکلات ریز رو
به نام خداوند هدایتگر
چقدر این فایل به جا و عالی بود.
ما برای بهتر زیستن باید باورهای خوش بینانه رو جایگزین باورهای بدبینانه کنیم. چاره ای جز این نداریم. چون بدبینی مارو میکشونه به سمت تمرکز بر نکات منفی افراد و طبق قانون اتفاقاتی هم جنس با همان نکات منفی رو بیشتر می بینیم. و در نهایت ما نسبت به افراد بی اعتمادتر میشیم و بعدش یه روزی به خودمون میایم و می بینیم که چقدر تنهاییم و دیگران سعی دارن از ما سوءاستفاده کنند یا اینکه هرکس برای منفعت شخصی خودش کاری برای ما انجام میده.
ما برای اینکه اوضاع زندگیمون قشنگ تر بشه مجبوریم عینک بدبینی رو از چشمامون برداریم وبه جاش عینک خوش بینی رو بزنیم. این وظیفه ماست، این یک وظیفه الهی ست، چون ما وظیفه داریم برای شاد و بهتر زیستن طبق قوانین الهی پیش بریم.
من تک تک مثال هایی که استاد از بدبینی زدند رو در خودم از گذشته داشتم و نمیخوام ازشون یادی کنم، ولی تصمیم جدی گرفتم که به طور اساسی روی این ویژگی کار کنم البته میدونم کار راحتی نیست چون بالاخره باورهایی ست که از گذشته دور تا به امروز در ناخودآگاه من شکل گرفته.
من از اهرم رنج و لذت استفاده میکنم. فکر میکنم این بهترین روشه برای از بردن بدبینی. مثلا اگه به همه مردها بدبین و بی اعتماد باشم همیشه تنها خواهم بود، پس بیام آروم آروم روی این باور اشتباه کار کنم تا به یک انسان درستکار هدایت بشم. یا این که به آدم هایی که واقعا بدون هیچ قصد و غرض بدی برام کاری انجام دادند، اون ها رو بولد کنم به جای اینکه بیام روی نکات منفی شون زوم کنم.
از خدا میخوام که کمکم کنه تا بتونم روی این ویژگی بهتر و بهتر کار کنم و از خودم یک شخصیت مثبتی بسازم که هیچ ارتباطی با گذشته ام ندارد.
به امید روزهای بهتر