/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.png00گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2024-09-21 00:42:282025-10-18 05:28:55پروژه خانه تکانی ذهن | گام به گام
552نظر
توجه
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من کاملا شمارو درک میکنم چون خودم هم دقیقا مثل شما بود نظرم
اما وقتی بیشتر به صحبت های استاد جان گوش دادم و حتی هی نشستم خوندم و مرور کردم دیدم همه متفقا تاکید بر نوشتن دارن
چون نوشتن به شدت موثر تر
و از نظر علمی نوشتن چون ذهن و مغز رو درگیر میکنه باعث افزایش تمرکز و خوب به طبع افزایش اثر بخشی میشه
و خیلی جالب که که بدونید که همین که ما فکر میکنیم منکه کاملا تو ذهنم تصور میکنم پس چه نیاز به نوشتن هم کار شیطون درونمون و همون ذهن بازیگوش راحت طلبمون
به زبان خودمانی میخواد هرچیزی که وادار به کار و فعالیت میکنه خودش رو با انواع دلایل و بهونه ها کم اهمیت نشون بده تا ما انجامش ندیم
ولی به نظرم قدم اول در جهت تغییر ذهنیت و تلاش برای تغییر روندمون همینکه با نجواهایی که میاد سمتمون مبارزه کنیم و محض به آموزه هایی که درسایت جان بهمون داده میشه عملکنیم
منم مثل شما بودم و میگفتم که دیگه نیازی به نوشتن نیست
اما وقتی نوشتم اهدافم رو یک آرامش عجیبی من رو فرا گرفت انگار که با نوشتن ،هدفم رو به دست یک نیروی عظیم سپردم و کلی خیالم راحت شد تازه وقتی که نوشتم، موقع نوشتن کلی ایده به ذهنم اومد که مکتوب کردم و اینکه رها شدم از افکار و اهدافم
تا زمانی که ننوشته بودم مدام تو ذهنم بهشون فکر میکردم و ذهنم درگیر بود اما وقتی که نوشتم دیدم که خیلی آروم شدم، هم قلبم به یک اطمینان و اعتمادی رسید که اهدافم رو گوشه ای دارم هم اینکه ذهنم آروم شد و رها شدم ازشون
یکی از قوانین رسیدن به هدف رهایی هست که من بهشون چسبیده بودم و وقتی نوشتم رها شدم
نکته بعدی که میخوام به شما بگم این هست که خدا تو قرآن به قلم سوگند خورده
قطعا چیزی هست که خدا به قلم سوگند خورده وگرنه اگر چیزی نبود خدا در قرآن به قلم اشاره نمیکرد
خلاصه که نوشتن خیلی آرامش و اطمینان قلبی به شما میده و تکلیف رو برای جهان هستی مشخص میکنه که شما دقیقا چه چیزی رو میخواید تا همون رو بهتون بده
برای مثال نوشتم که یک خونه چند صد متری یک جای خوب فلان شهر
در همین حد نوشتم
اما نوشتم
چون این هدفی هست که هنوز جز هدف اصلیم نیست اما دوست دارم تا چند سال آینده بهش برسم
ولی یک هدفی که جز هدف های اصلیم هست رو خیلی با جرئیات نوشتم
شما میتونید اهدافتون رو به چند دسته تقسیم کنید.مثلا هدفی که دوست دارید تا سال آینده براتون رخ بده رو با جزییات بنویسید و هدفی که در اولویت شما نیست و کلی بنویسید
اما اونی که براتون مهم هست رو با جزییات یادداشت کنید
فریبا جانم اول از اینکه خداروشکر که به این مسیر پر خیر و برکت هدایت شدید
تا جایی که میتونید برنامه ریزی کنید و روزی چند ساعت برای فایل ها زمان بگذارید و گوش بدید
به قول استاد ما سال ها با افکار منفی و باورهای محدود کننده بمباران شدیم و تغییر افکار یک شبه اتفاق نمی افته. این موضوع برای همه وجود داره و تغییر به جهاد اکبر نیاز داره
من خودم انقدرررررر تو زندگی سختی کشیدم و سیلی خوردم که وقتی هدایت شدم به این سایت تصمیم گرفتم که خیلی سفت و محکم بچسبم به فایل ها و تصمیم به تغییر و جهاد اکبر رو گرفتم
هر چقدر که فایل ها رو گوش میکنم احساس میکنم که بازم باید جلوتر برم و درونم اونقدری تشنه است که روزی چندین ساعت گوش کردن به فایل ها هنوز نتونسته من رو سیراب کنه چون خیلی باور های محدود کننده دارم
این باور ها برای همه هست چون ما در جامعه ای زندگی کردیم که سراسر باور محدود کننده بوده و با اومدن به این سایت تازه داریم میفهمیم که اطرافمون چخبره
این افکار و باورها مثل یک سیمان بتنی دور ما رو گرفتن که باید شکسته بشن
من کامنت دوستان رو مطالعه میکنم میبینم افرادی هستن که دو سه ساله عضو سایت هستن و باز هم میگن که جلوتر که میریم یک باور محدود کننده دیگه پیدا میکنیم که تا الان متوجهش نبودیم
فریبا جانم از اینکه اینجا هستید خوشحال باشید که به چنین مکانی هدایت شدید و همچنین خودتون رو ببندید به گوش دادن فایل ها و نکته برداری تا آرام آرام اون سیمان ها از دور ذهنتون جدا بشه
اصلا هم نگران چیزی نباشید این افکار در شروع مسیر خیلی قدرت دارن و آدم رو به زانو درمیارن و نا امید میکنن به مرور که بگذره و مدار فرد که بالاتر بره ما سوار بر این افکار خواهیم شد و میتونیم افسارش رو به دستمون بگیریم
پیشنهادی که الان میتونم به شما کنم این هست که پروژه مهاجرت به مدار بالا تر رو حتما گوش بدین و تمرین ها رو انجام بدین ( من خودم به محض ورود به سایت به این پروژه هدایت شدم و نتایج کوچولوی زیادی رو هم کسب کردم ) که فهمیدم این مسیر درست هست و باید ادامه اش بدم.
سعی کنید از مسیر لذت ببرید. فایل ها رو آروم آروم و روزی چند ساعت گوش بدید خودش به فایل ها و قدم های بعدی هدایتتون میکنه و برای اینکه دهنتون عادت کنه خواسته های کوچولو برای خودتون طراحی کنید و بهشون برسید و این خواسته های کوچک یک عزت نفس و اعتماد به نفسی در شما برای رسیدن به خواسته های بزرگ تر ایجاد میکنه و میتونه راه رو برای رسیدن به خواسته های بزرگ تر باز کنه
تنها چیزی که یک فرد رو در این مسیر نگه میداره امید و انگیزه و شور و شوق هست که باید در لحظات سخت حفظش کنیم
در این صورت بقیه مسیر هم خودش باز میشه
امیدوارم که صحبت های من برای شما مفید واقع شده باشه عزیزم
سلام یک احساس خیلی عالی ای بهم دست داد و خواستم این تجربه رو با شما به اشتراک بذارم ، من تو این چند روزی که با استاد آشنا شدم این جمله از ایشون رو که شنیدم به کل متحولم کرد و من رو به خودم اورد.البته خیلی جملات بود ولی این جمله در من بیشتر منجر به عمل شد. من پدر عزیزم بهم چندین ساله ماهانه پول تو جیبی میداد (19سال دارم) و من این رو وظیفه پدرم میدونستم و خب چون کار هم نمیکردم میشستم حساب میکردم چی خریدم چی نخریدم تک به تک پولشو از پدرم میگرفتم البته که پدرم از پول دادن به من راضی بود و دوست داشت، طبق برداشت من، ولی گاهی برای رقم های بالاتر میشستم بهش میگفتم با چه دبدبه کبکبه ای که اره من این تایم این پولو میخوام کی بهم میدی با خط و نشون مثل کسی که مصاحبه کاری میره داره سر حقوق مذاکره میکنه به نتیجه برسه، ایشون هم 99درصد مواقع قبول میکردن ، حالا ماه پیش با این طرز فکر که به خیال خودم چون دیگه تایم کنکورم تموم میشه و هزینه هام چه تفریح چه کلاس ها چه ورزش و همه چیم بیشتر میشه پدرم باید بیشتر به من پول بده . تازه فکرشو بکنید من علاوه بر پول تو جیبیم جدا ازش هرچی غیر غذا مثل لباس و اینا میخریدم دوباره 90 درصد مواقع پولشو از پدرم میگرفتم با این ایده که پول تو جیبی فقط برای غذا و خورده چیز هایی که میخرم هست، وقتی داشتیم چهار نفره خانوادگی شام میخوردیم شروع کردم به حرف که بابا من از این به بعد پول تو جیبیم رو میخوام بیشتر بکنم و اینا (طلبکارانه) که اره من خرجم بیشتر میشه و بیشتر باید بهم پول بدی و این حرفا ،حالا برادرم هم پیشم نشسته بود ایشون توی سن بلوغ هست و جدیدا یعنی یه مدتی میشه یکی دوسالی که رفتار هاش عوض شده مثلا من و مادرم هرچی میگم ایشون نمیدونم شوخی یا جدیشه دوست داره مخالفت کنه البته پافشاری نمیکنه ها فقط زبانی ، بعد روبه من گفت چقدر تو پرتوقعی و این حرفا بعد ایشون یه اخلاقی داره کلا خیلی خجالتی و تعارفی هست و پدرم و مادرم بزور باید براش پول بزنن یا این ندونه و کارت به کارت کنن که بتونه قبول کنه حتی سر غذاهم تعارف میکنه حالا من برعکسشم دقیقا خلاصه گفتم تو چی میگی و با لحن بد گفتم بابا من هر وقت این نیست راجب این موضوع که چقدر بهم بدی باهات حرف میزنم ، شما فکر کنید من از پدرم پول تو جیبی میخواستم ، دوباره هزینه مازاد هم بود مثلا برای لباس و نزدیک 2 ، 3 تومن هزینه کلاس و باشگاه و غیره هم میخواستم با این دیدگاه که پدرمه وظیفشه.
بعد چی شد؟ نمیدونم اسم اون فایل یا قدم چی بود(از فایل های هدیه) ولی اون جمله قشنگ منو متحول کرد با خودم گفتم ببین کجای کاری؟؟چه میکنی با خودت و زندگیت؟؟؟ چه دیدگاه مشرکانه ایه؟ استاد داشت توضیح میداد تا جایی که درست یادم باشه که این شرکه که ما از هرکسی میخوایم رو هرکسی حساب باز میکنیم الا خدا. یعنی من روی اینکه پدرم ماهانه یا فصلی بهم پول میده حساب باز کرده بودم ولی اینکه خداوند رزاق بهم به میلیون ها روش رزق میده نه . که این وظیفه پدرمه بهم پول بده پس خودم و استعداد و توانایی هام چی؟ بهونمم این بود تا موقعی که کار کنم ، خب عزیزدل من تو اصلا دستت به سمت پدرت درازه به جای ایمان به اینکه خداوند روزی رسان بی حسابه و پدرت فقط یکی از دست هاشه که داره لطف میکنه. کل زندگیم چشمم به دست پدرم و جوری خواسته هام رو تنظیم میکردم که با پولی که پدرم میده هماهنگ باشه و بهم بده یا تهش میرم طلامو میفروشم و بهش میرسم.
و اینجا بود که گفتم من باید تغییر کنم و براش قدم برمیدارم ، نمیدونید چه احساس عجیبی در من بود ، دوباره سر میز شام بودیم من هی دل دل کردم و بالاخره شروع کردم به حرف و گفتم:
بابا از این به بعد تو هیچ وظیفه ای به عنوان پول تو جیبی نداری و موظف نیستی ماهانه به من پول بدی ، اگر به عنوان حس پدرانه یاهرچیزی خودت دلت خواست گاهی اینکارو بکنی من میپذیرم و محبت رو قبول میکنم ، ولی به عنوان پول ماهانه دیگه هیچ وظیفه ای نداری”
اصلا یک احساسی در من وجود اومده بود ترکیب قدرت و حال و احوالات خوب که فقط میخواستم برم اتاقم و لبخند بزنم و اشک شوق بریزم. بعد برادرم خیلی تعجب کرد با خنده گفت چیشده؟؟؟؟چه عجب (من فهمیدم سر این موضوع برادرم اونجوری میگفت برای اینکه من به خودم بیام ولی چون برای 90 درصد موضوعات برای من و مادرم گاهیم برای پدرم اینطور میگفت من گارد داشتم و بد باهاش حرف زدم)… پدرم هم گفت این بهترین تصمیم زندگیت بود نمیدونم بر چه اساس و دیدگاهش گفت ولی نپرسیدم این رو نشونه برای تایید کارم گرفتم و بلند شدم اومدم اتاقم .
البته که یک سری ترس ها در من بود که تو تا الان هیچ پولی خودت در نیوردی هزار تا کار و برنامه داری که پول میخواد برای انجام الان از پدرت نگیری چیجوری میخوای انجام بدی؟ ولی خودم رو ارام کردم و انگار اون حس یقین ک خداوند هست از ترس هام قوی تر بود. با خودم تکرار کردم ، من بچه خدا هستم و تنها کسی که چشمم بهشه و روش حساب کردم خداست نه بنده هاش حتی اگر پدرم باشه. اگر پولی پدرم خواست بهم بده یا به هر روش دیگه پول به دستم برسه من فقط میتونم با عشق قبول کنم به عنوان دستی از هزاردستان خداوند و شاکرش باشم ، نه اینکه اون رو مستقل از خدای عزیزم بدونم و بگم عه این منبع پول نبود چی؟؟ چون همه این ها از خداونده و تمامشون فقط دستی از خداونده و خداوند هم هزار دستانه و من شاکرشم و از این به بعد با این دیدگاه نگاه میکنم.
حتی پدرم گفته بود بعد کنکورت برات 206 میخرم و من گفته بودم 207 میخوام نه 206 و هی میگفتم بابا پس ماشینم چیشد؟ یا خیلی با پدرم و مادرم سر رانندگی بحث داشتم چون یک ساله گواهینامه دارم ولی هنوز پدر و مادرم قبول ندارن که تنهایی ماشین و بگیرم و برونم ، البته خیلی وقت ها با خودشون رانندگی میکردم.وقتی با مادرم بودم رانندگی میکردم و چقدرم باهاش بحث میکردم ، پدرم که راجب این قضیه یک ترس زیادی داشت و تو ماشین اگر من رانندگی میکردم 70 درصد مواقع نمینشت و خیلی کم کنارش رانندگی میکردم و با اصرار من بود غیر یکبار که خودش گفت، با این که رانندگیم نسبت به تمرین نکردنم خیلی خوب بود خداروشکر. پریروز یک دعوای خیلی بد با مادرم کرده بودم سر این موضوع و الان به خودم اومدم. گفتم داری چیکار میکنی؟ این وظیفه پدر و مادرته که بهت ماشین بدن یا بخرن؟ یا خونه طبق سلیقه تو بخرن(چون هی به پدرم میگفتم خونه رو عوض کنیم) ، گفتم عزیز دل من این وظیفه هیچکس حتی پدر و مادرت نیست ، من همش به مادرم میگفتم تو اخه مادرمی بعد من باید انقدر سر این موضوع باهات بحث کنم؟ 70 درصد مواقع میشستم وقتی باهاش بودم اون چند باری که میگفت خودم دوست دارم رانندگی کنم جنگ راه مینداختم. و الان خداروشکر میکنم که فهمیدم رسیدن به خواسته هام وظیفه هیچکس جز خودم نیست و خداوند برام شاهکار میکنه ، خدایا چقدر دوسِت دارما واقعا شکرتتتتتت.ممنونم که من رو بخشیدی و هدایتم کردی.
تا اینکه امروز که سر میز باهم بودیم ، ببینین من دیگه راجب پول اصلا با پدرم حرف نزدم ، خودش شروع کرد گفت که اره دیروز صدتومن پول به من دادی(پول نقد میخواست و من بهشون دادم) ، یک و نیم میلیون هم ماهانه برای سه ماه تابستون 4 و 600 میشه باهم و من 400 تومن هم سود میخوام بهت بدم 5 تومن ، و من هم لبخند زدم گفتم اگر دوست داشتی میتونی بهم بدی ، هروقت دوست داشتی با حس خودت ، و این برای من حس خیلی قشنگی بود انگار پاداش جهان هستی بود ، تا الان هم بهم این پول و میداد ولی تفاوت در دیدگاه من بود که من تا الان وظیفه پدرم میدونستم و منبع روزی ، ولی الان که گفت با خودم گفتم پدرم یکی از هزار دستان خداونده و خداوند عزیزم دلش خواست تا اینجوری بهم لطف کنه و واقعا بهم چسبید که این فقط تازه یکی از دستان خداست ببین خدا برات چه میکنه. از خداوند عزیزم و پدر عزیزم ممنونم ، میدونین با خودم گفتم حتی اگر پدرم یادش بره هم مهم نیست و باز روی این پول حساب باز نمیکنم اگر بده ممنونم نده هم ممنونم چون روزی رسان من خداونده و از هزار دستانش بی نهایت بار ثروت رو به آسانی و زیبایی و عزتمندانه وارد زندگیم میکنه .
خیلی تجربه زیبایی برای من بود و خیلی احساس قدرت میکنم واقعا کیف کردم و خداروشاکرم ، از خانواده عزیزم هم ممنونم و از شما استاد عزیزم بی نهایت بار ممنونم که من رو به خودم اوردید تا این دیدگاهم رو تغییر بدم و الان احساس خیلی بهتری دارم و انگار یک یقینی در من بوجود اومده که عزیز دلم خداوند مطمئنا به هزاران روش تورا انچه بیش از تصورته روزی میدهد.
داستان آشنایی من با این سایت و استاد که چند روز ازش میگذره ، واقعا برام جالبه و عجیب!چقدر جالب و زیبا خداوند من رو با استاد آشنا کرد واقعا نمیشه اسمش رو اتفاق گذاشت، چه برنامه ریزی دقیقی، چقدر توی پناهشم! روزی که به اون نتایج خداگونه دست پیدا کردم و اومدم تا بنویسم، از داستان آشناییم هم میگم.
ولی اومدم تا اولین کامنت رو بذارم. خدای جانم ، ای ذولجلالِ مهربان، با قلبم حس میکنم این سایت و استاد نتیجه هدایتت و آغوشته برای تمام اون اشک هایی که زمان اذان صبح میریختم و میگفتم خدایا خوب نیستم کمکم کن ، میگفتم خدایا من نمیخوام دیگه این وضعیت زندگی و افکارم و ذهنمنو ، گفتم خدای من از این همه انزجار خسته شدم ، گفتم خدایا حالم خوب نیست قلبم درد میکنه بیا در آغوشم بگیر ، کمکم کن ، حمایت و هدایتم کن ، مگه من بچه تو نیستم؟ گفتم خدایا بریدم از آدما و دیگه به اون ها نه ، به تو پناه میارم و خیلی باهاش حرف زدم.
تا اینکه چند روز پیش اشنا شدم با سایت و بعدش استاد. راستش اول که گوش دادم یکی از ویس هارو با خودم گفتم الان این همه علاقه و تغییر و عشق توی نظرات برای این حرف هاست؟ یک سری قضاوت ها داشتم ولی با این وجود همش کشیده میشدم که فایل های بیشتری رو گوش بدم ، تا اینکه الان که فقط سه یا چهار روز گذشته حساب از دستم در رفته چندتا فایل رو گوش دادم انگار ادم جوری به صحبت های استاد کشیده میشه که دوست داره همنیجور پشت هم ویس هارو پلی کنه!!! خداروشاکرم که من رو با این مسیر و استاد آشنا کرد، از خدای جانم ممنونم که من رو مثل بچش بغلش محکم نگه داشته و تمام خیر و عشق و مهرشو دوست داره با جان و دل به پاش بریزه ، و خیلی جالبه که ارتباطم این مدت باهمه غیر از خانواده ام ک توی یک خونه هستیم قطعه غیر چند فامیل هیچکسی به عنوان دوست نیست که باهاش ارتباط داشته باشم و قطع شده، به خاطر یک سری دلایل توی فضای مجازی هم توی این مدت فعالیت نمیکردم و الان انگار خدا به طور خاص این فضا و فرصتو برام فراهم کرده که بتونم به راحتی روی خودم کار کنم ، با پروژه خانه تکانی شروع کردم و دو روزه که استارتشو زدم.
خدای عزیزم دوستت دارم و ازت ممنونم ، خیلی خیلی خیلی زیاد ممنونم. میدونم خیلی کار دارم ولی از خدای جانم از عشق مطلق، حمایتش و هدایتش رو میطلبم تا کمکم کنه در این مسیر زیبا استوار گام بردارم و ادامه بدم . خدای عزیزم مطمئنا انقدر پاداش های خداگونه آماده کرده، با ذوق و اشتیاق منتظرشونم.خدایا من ازت کم نمیخوام چون تو بزرگی به اندازه بزرگیت بهشتت رو میخوام توی همه جهان هات. میخوام زندگیم بشه بهشت، خودم تبدیل بشم به بهشت. خدای جانم قلبم خیلی بیتابته و تشنه حس کردن وجودت.اون شادی و آرامش که منشائش از حس وجودته که وای که چقدر به جان آدم میشینه.
من حدود یک ماهی هست با سایت استاد آشنا شدم هنوز موفق به خرید نشدم به خودم قول دادم اولین فرصت از محصولاتش خریداری میکنم که استاد هم راضی باشه میخوام اینو بگم که خداوند در همه عصرها و دوران نشانه های خودش رو و افرادی رو برای راهنمائی و هدایت نشون میده در همه دوران نشانه های خداوند بقول استاد بیشتر و بیشتر میشن و کسی هم مثل استاد با زبان ساده و روان تمام حرفهای خداوند رو داره بازگو میکنه نمیخوام بگم پیغمبر زمان ما هست ولی لیاقت استادی رو داره لیاقت داره که افراد بسیار زیادی مریدش بشن یکی از مریداش منم و با افتخار میگم که مرید استاد هستم دمش گرم دوستش دارم عشق میکنم و از خدای خودم سپاسگزارم که به همچین مردی رو جلوی سر راه من قرار داد دارم هر روز به فایلهای استاد گوش میدم خانوم منم علاقه خاصی پیدا کرده میگه صحبتهای استاد به دل آدم میشینه آروم میکنه قشنگ صحبت میکنه هر شب میگه داری گوش میکنی صداش رو زیاد کن منم گوش بدم منم میرم توی بالکن صحبتهای استاد رو با صدای بلند گوش میکنم صفا میکنم خیلی حال میکنم بازم دمش گرم خدا بهش تا آخر عمرش عزت و افتخار بده از خدا میخوام روز به روز بهتر و بهتر بشم شک هم ندارم که این اتفاق هم برای من خواهد افتاد با توکل و امید به خدا انشالله
خداوند مهربان یار و یاور استاد و همه عزیزانی که در سایت خدمت میکنن و همچنین همه اعضای خانواده سایت استاد
اولین چیزی که تو این فایل تو ذهن من زنگ زد بحث عجله داشتن هست برای به دست آوردن ثروت چیزی که باعث شده من بارها و بارها شغل عوض کنم برای اینکه زود پول به دست بیارم اما خدا را شکر الان چند وقتی هست که دارم روی مسیر مورد علاقم کار میکنم و به قول استاد روی خودم دارم سرمایهگذاری میکنم و میخوام ایدههایی هم که تو این مسیر بهم رسیده رو شروع کنم به عملی کردن.
مورد بعدی که دوباره خیلی زنگ خورد تو ذهنم بحث منتظر بودن برای لذت بردن از زندگی من انگاری باید یک اتفاقی خاصی برام بیفته تا احساس خیلی خوبی داشته باشم ،احساسی که از چشمم اشک شوق جاری میشه رو ندارم . البته احساسم به هیچ وجه احساس بد نیست یه احساس خنثی هست و میخوام که به گفته استاد شروع کنم دوباره تکرار باورها، صحبت کردن با خودم سپاسگزاری کردن و آگاهانه تمرکز گذاشتن بر نکات مثبت تا انشالله به یک فرکانس ثابت مثبت دست پیدا کنم…
خدایا شکرت بابت وقتی که برای این پروژه دارم میذارم.
ممنون بابت اینکه آگاهی که از این فایل داشتی در سایت و برای ما دوستانت کامنت کردی از تجربه خودم میخوام بگم اوایل که وارد سایت شده بودم از حجم این آگاهی ها و ناب بودنش مدام ذوق میکردم و شبانه روزمو با سایت گره زده بودم به مرور این آگاهی ها برام عادی شد یه روز خوب بودم یه روز بد چون ثبات فرکانسی نداشتم الان که به گذشته نگاه می کنم میبینم بعضی مواقع تحت شرایط قرار می گرفتم و همرنگ جماعت میشدم و اون باعث می شد فرکانسم بیاد پایین حسم بد نبودا ولی خوبم نبود مثل چیزی که شما گفتی باید پیوسته و آهسته این مسیر ادامه بدی تا به اون حس خوب که استاد و دیگر دوستان رسیدن برسی
رفقا خدا میدونه این چیزی که الان دارم مینویسم همین الان الان از طرف پروردگارم بهم الهام شد
و الان دارم از شدت خوشحالی میتکرم..
قضیه از این قراره که من داشتم درباره رویای آیندم فکر میکردم که یهو یه شعر قدیمی که شاید تو عمرم یکی دو بار بیشتر نشنیدمش اوند تو ذهنم اولش راستش خوب نمیدونستم چیه یعنی دست و پا شکسته شعر رو میتونستم بگم ولی رفتم و از تو گوگل درستش رو دراوردم
من با کمک خدای مهربان تونستم تمام گامهای خانه تکانی ذهن رو دانلود کنم وبا اونا پیش برم .
خدارو شاکرم که اینقدر تو مسیر کمکم کرد.
حالا میخوام یه تجربه بزرگ داخل کوله پشتیم بزارم و بقیه مسیر رو با قدرت ایمان بیشتری پیش برم.
خیلی راه زیادی در پیش دارم ولی مطمعنم و شک ندارم هر کسی به اندازه ایمانش به پروردگار میتونه موفق باشه.
از استاد عزیزم و خانمشون نهایت تشکر رو میکنم که زحمت کشیدند و این فایلهای بی نظیر رو آماده کردن.به خودم و به خدای خودم قول میدم که تا آخرین ساعت عمرم ثابت قدم تو راه وایسم.به زودی و در آینده نزدیک من به هر 3 ثروت مادی جسمی و روانی میرسم اینو با تموم وجودم حس میکنم…
الان که دارم اینو مینویسم سر کارم گام های خانه تکانی ذهن رو گوش میکنم و همیشه به تکنیک ها و نکته هاش عمل میکنم.
بچها اینقدر الان خوشحال و پر انرژی ام خداشاهده دوست دارم همین الان برم تو یه کوهی بیابانی جایی فقط دااااد بزنم و بگم خداااااایاااااا شکرتتتتتتت….
من هنوز از لحاظ مالی تغییر خاصی نداشتم
ولی سلامتیم خیلی بهتر شده تعداد قرص های سر دردی که میخوردم یک پنجم هم کمتر شده.
و اینقدرررر انرژیم بالا رفته خدا شاهده بعضی وقتا دوست دارم به جای خواب برم مثلا ورزش کنم.شاید خندتون بگیره ولی هر کی منو میبینه فراررر میکنه میگه وای بازم مهدی اومد خخخ
الان که دارم اینو مینویسم سر کارم و یه ایرپاد تو گوشمه تقریبا روزی 12 یا 10 ساعت گام های خانه تکانی ذهن رو گوش میکنم و همیشه به تکنیک ها و نکته هاش عمل میکنم.
بچها اینقدر الان خوشحال و پر انرژی ام خداشاهده دوست دارم همین الان برم تو یه کوهی بیابانی جایی فقط دااااد بزنم و بگم خداااااایاااااا شکرتتتتتتت….
من هنوز از لحاظ مالی تغییر خاصی نداشتم
ولی سلامتیم خیلی بهتر شده تعداد قرص های سر دردی که میخوردم یک پنجم هم کمتر شده.
و اینقدرررر انرژیم بالا رفته خدا شاهده بعضی وقتا دوست دارم به جای خواب برم مثلا ورزش کنم.شاید خندتون بگیره ولی هر کی منو میبینه فراررر میکنه میگه وای بازم مهدی اومد خخخ
یک تفاوت باور در کسب و کار دیروز من دیدم خواستم باهاتون به اشتراک بزارم.
وقتی که داشتم تو خیابون شلوغ شهرمون رد میشدم کاملا ناگهانی یک فروشنده بود که شنیدم داشت به دوستش میگفت:
اینم از بازار ما نگا کن از صبح فقط یه کمربند فروختم.
بعد تقریبا یک ساعت بعدش من برای کاری رفتم بیرون از شهر. تقریبا 15 کیلومتر خارج از شهرمون یه وانتی به خدا قسم تو تاریکی فقط با یه لامپ کوچیک کنار جاده هندوانه میفروخت
بچها باور کنید اون لحظه که من از کنارش رد شدم حداقل 7 یا 8 تا ماشین زده بودن کنار و اومده بودن تو صف وایساده بودن که ازش هندوانه و طالبی بخرن.
سلام دوستان
امیدوارم عالی باشین
من امروز گام 6گوش دادم
دو موضوع فکر منو مشغول کرده:
اول من فایل ها بصورت صوتی گوش میدم
چون تصویری، تمرکز منو از اصل حرفای استاد دور میکنه
حالا نمیدونم چقدر ممکنه دیدن اون مناظری که استاد درش لایو میذارن، تاثیر گذار باشه
تو درک فراوانی و زیبایی دنیا
دوم نمیدونم تو گام چندم بودش
استاد تاکید داشتن حتما اهداف مکتوب شه با جزییات و باور شوق ذوق
و من تا این لحظه هیچ هدفی رو مکتوب نکردم
گاهی اهدافی میاد تو ذهنم اما….
بیشتر دوست دارم صدای قلب شهودم رو به وضوح بشنوم
که این نیاز به سکوت ذهن داره
و من این هدف با جوون دل با سور شوق میخوام
و منطقم اینه کسی که صدای شهودش رو به وضوح بشنوه متوجه نشانه ها شه
خب انجامشون میده و در مسیر انجامش به ثروث عشق سلامت و ارامش عمیق درونی میرسه دیگه
دیگه چه نیازه به مکتوب کردن اهداف…
کسی اگه این مسائل داشته، لطفا نتایج به اشتراک بذاره
استفاده کنیم
دوستتووون دارم
مراقب افکار خودمون باشیم
قطعا جهان هستی، مراقب ماست
سلام فریبا جان خداقوت
امیدوارم اوقات خوشی داشته باشید
من کاملا شمارو درک میکنم چون خودم هم دقیقا مثل شما بود نظرم
اما وقتی بیشتر به صحبت های استاد جان گوش دادم و حتی هی نشستم خوندم و مرور کردم دیدم همه متفقا تاکید بر نوشتن دارن
چون نوشتن به شدت موثر تر
و از نظر علمی نوشتن چون ذهن و مغز رو درگیر میکنه باعث افزایش تمرکز و خوب به طبع افزایش اثر بخشی میشه
و خیلی جالب که که بدونید که همین که ما فکر میکنیم منکه کاملا تو ذهنم تصور میکنم پس چه نیاز به نوشتن هم کار شیطون درونمون و همون ذهن بازیگوش راحت طلبمون
به زبان خودمانی میخواد هرچیزی که وادار به کار و فعالیت میکنه خودش رو با انواع دلایل و بهونه ها کم اهمیت نشون بده تا ما انجامش ندیم
ولی به نظرم قدم اول در جهت تغییر ذهنیت و تلاش برای تغییر روندمون همینکه با نجواهایی که میاد سمتمون مبارزه کنیم و محض به آموزه هایی که درسایت جان بهمون داده میشه عملکنیم
به امید رشد و بهبود همگی مون
سلام دوستم
ممنونم بابت وقتی که گذاشتی
من نوشتن رو تا حدی شروع کردم
منتها با کلیات…
سعی میکنم اهدافم رو حداقلش به صورت کلی مکتوب کنم
کم کم بهش شاخ پر بدم
امیدوارم به مرور جزیی نویس هم بشم
با شوق و اشتیاق امید….
سلام دوست عزیزم
منم مثل شما بودم و میگفتم که دیگه نیازی به نوشتن نیست
اما وقتی نوشتم اهدافم رو یک آرامش عجیبی من رو فرا گرفت انگار که با نوشتن ،هدفم رو به دست یک نیروی عظیم سپردم و کلی خیالم راحت شد تازه وقتی که نوشتم، موقع نوشتن کلی ایده به ذهنم اومد که مکتوب کردم و اینکه رها شدم از افکار و اهدافم
تا زمانی که ننوشته بودم مدام تو ذهنم بهشون فکر میکردم و ذهنم درگیر بود اما وقتی که نوشتم دیدم که خیلی آروم شدم، هم قلبم به یک اطمینان و اعتمادی رسید که اهدافم رو گوشه ای دارم هم اینکه ذهنم آروم شد و رها شدم ازشون
یکی از قوانین رسیدن به هدف رهایی هست که من بهشون چسبیده بودم و وقتی نوشتم رها شدم
نکته بعدی که میخوام به شما بگم این هست که خدا تو قرآن به قلم سوگند خورده
قطعا چیزی هست که خدا به قلم سوگند خورده وگرنه اگر چیزی نبود خدا در قرآن به قلم اشاره نمیکرد
خلاصه که نوشتن خیلی آرامش و اطمینان قلبی به شما میده و تکلیف رو برای جهان هستی مشخص میکنه که شما دقیقا چه چیزی رو میخواید تا همون رو بهتون بده
موفق باشید دوست عزیزم
سلام دوست خوبم
ممنونم بابت وقتی که گذاشتی و منو دلسوزانه راهنمایی کردی….
راستش من شروع به نوشتن اهداف کردم
اما جزییاتشو حوصله ام نمیکشه
یه خونه مستقل
بعد میپریم خب کدوم شهر؟
در اون شهر چه منطقه ای؟
معماری اون خونه چطور باسه
دکوراسیون داخلیش چی؟
اصلا چند متر باشه
چند اتاق داشته باشه؟
بعد میگم
یه خونه باشه تو یه منطقه خوب یک شهر ارام
هنوز با نوشتن راحت نیستم
اما بسیار گوش میدم با دقت
وقت گوش دادن فایل ها تمام هوش حواسم به محتوای فایله
خب اصلا شاید یکی با گوش دادن به اهداف برسه
این یه قانونه حتما باید ریز به ریز اهداف رو نوشت؟
با با کلیات مشکلی ندارم مینویسم
تو جزییات سختمه….
حتی تو تجسم بصورت فکر هم جزییات رو تجسم نمیکنم
سختمه
باز همون کلیاتی از یه خونه دنج دلباز اروم ساکت
سلام عزیز دلم
شما یک فرد کل نگر هستین و جزیی نگر نیستین
منم مثل شما هستم
برای مثال نوشتم که یک خونه چند صد متری یک جای خوب فلان شهر
در همین حد نوشتم
اما نوشتم
چون این هدفی هست که هنوز جز هدف اصلیم نیست اما دوست دارم تا چند سال آینده بهش برسم
ولی یک هدفی که جز هدف های اصلیم هست رو خیلی با جرئیات نوشتم
شما میتونید اهدافتون رو به چند دسته تقسیم کنید.مثلا هدفی که دوست دارید تا سال آینده براتون رخ بده رو با جزییات بنویسید و هدفی که در اولویت شما نیست و کلی بنویسید
اما اونی که براتون مهم هست رو با جزییات یادداشت کنید
دوست من سلام
ممنونم بابت وقتیکه گذاشتی
الان گفتی یه هدف که تا سال دیگه محقق بشه رو جزیی نویس کنم
یهو ذهنم گفت ینی تو تا سال دیگه به فلان هدف میرسی؟
بیخیال بابا نمیرسی
این دوست ما دلش خیلی خوشه ها…
اولین فایده ای که عضویت در این سایت ارزشمند واسم داشت اینه که:
ترمز ذهنی یا باور هام مدام دارن قلقلک میشن و به تبع اون احساس حسرت غم حسادت سردرگمی رو به وضوح و مدام تجربه میکنم.
بنظرم این احساستو اهمیت ندم یا تو کامنت ها بازگو نکنم
یا نه صادق باشم و رو به رو شم با احساستم هر طور که هست تا از من رد بشن؟
سلام دوست عزیزم
امیدوارم که عالی باشید
فریبا جانم اول از اینکه خداروشکر که به این مسیر پر خیر و برکت هدایت شدید
تا جایی که میتونید برنامه ریزی کنید و روزی چند ساعت برای فایل ها زمان بگذارید و گوش بدید
به قول استاد ما سال ها با افکار منفی و باورهای محدود کننده بمباران شدیم و تغییر افکار یک شبه اتفاق نمی افته. این موضوع برای همه وجود داره و تغییر به جهاد اکبر نیاز داره
من خودم انقدرررررر تو زندگی سختی کشیدم و سیلی خوردم که وقتی هدایت شدم به این سایت تصمیم گرفتم که خیلی سفت و محکم بچسبم به فایل ها و تصمیم به تغییر و جهاد اکبر رو گرفتم
هر چقدر که فایل ها رو گوش میکنم احساس میکنم که بازم باید جلوتر برم و درونم اونقدری تشنه است که روزی چندین ساعت گوش کردن به فایل ها هنوز نتونسته من رو سیراب کنه چون خیلی باور های محدود کننده دارم
این باور ها برای همه هست چون ما در جامعه ای زندگی کردیم که سراسر باور محدود کننده بوده و با اومدن به این سایت تازه داریم میفهمیم که اطرافمون چخبره
این افکار و باورها مثل یک سیمان بتنی دور ما رو گرفتن که باید شکسته بشن
من کامنت دوستان رو مطالعه میکنم میبینم افرادی هستن که دو سه ساله عضو سایت هستن و باز هم میگن که جلوتر که میریم یک باور محدود کننده دیگه پیدا میکنیم که تا الان متوجهش نبودیم
فریبا جانم از اینکه اینجا هستید خوشحال باشید که به چنین مکانی هدایت شدید و همچنین خودتون رو ببندید به گوش دادن فایل ها و نکته برداری تا آرام آرام اون سیمان ها از دور ذهنتون جدا بشه
اصلا هم نگران چیزی نباشید این افکار در شروع مسیر خیلی قدرت دارن و آدم رو به زانو درمیارن و نا امید میکنن به مرور که بگذره و مدار فرد که بالاتر بره ما سوار بر این افکار خواهیم شد و میتونیم افسارش رو به دستمون بگیریم
پیشنهادی که الان میتونم به شما کنم این هست که پروژه مهاجرت به مدار بالا تر رو حتما گوش بدین و تمرین ها رو انجام بدین ( من خودم به محض ورود به سایت به این پروژه هدایت شدم و نتایج کوچولوی زیادی رو هم کسب کردم ) که فهمیدم این مسیر درست هست و باید ادامه اش بدم.
سعی کنید از مسیر لذت ببرید. فایل ها رو آروم آروم و روزی چند ساعت گوش بدید خودش به فایل ها و قدم های بعدی هدایتتون میکنه و برای اینکه دهنتون عادت کنه خواسته های کوچولو برای خودتون طراحی کنید و بهشون برسید و این خواسته های کوچک یک عزت نفس و اعتماد به نفسی در شما برای رسیدن به خواسته های بزرگ تر ایجاد میکنه و میتونه راه رو برای رسیدن به خواسته های بزرگ تر باز کنه
تنها چیزی که یک فرد رو در این مسیر نگه میداره امید و انگیزه و شور و شوق هست که باید در لحظات سخت حفظش کنیم
در این صورت بقیه مسیر هم خودش باز میشه
امیدوارم که صحبت های من برای شما مفید واقع شده باشه عزیزم
به نام پروردگار مهربانم
سلام یک احساس خیلی عالی ای بهم دست داد و خواستم این تجربه رو با شما به اشتراک بذارم ، من تو این چند روزی که با استاد آشنا شدم این جمله از ایشون رو که شنیدم به کل متحولم کرد و من رو به خودم اورد.البته خیلی جملات بود ولی این جمله در من بیشتر منجر به عمل شد. من پدر عزیزم بهم چندین ساله ماهانه پول تو جیبی میداد (19سال دارم) و من این رو وظیفه پدرم میدونستم و خب چون کار هم نمیکردم میشستم حساب میکردم چی خریدم چی نخریدم تک به تک پولشو از پدرم میگرفتم البته که پدرم از پول دادن به من راضی بود و دوست داشت، طبق برداشت من، ولی گاهی برای رقم های بالاتر میشستم بهش میگفتم با چه دبدبه کبکبه ای که اره من این تایم این پولو میخوام کی بهم میدی با خط و نشون مثل کسی که مصاحبه کاری میره داره سر حقوق مذاکره میکنه به نتیجه برسه، ایشون هم 99درصد مواقع قبول میکردن ، حالا ماه پیش با این طرز فکر که به خیال خودم چون دیگه تایم کنکورم تموم میشه و هزینه هام چه تفریح چه کلاس ها چه ورزش و همه چیم بیشتر میشه پدرم باید بیشتر به من پول بده . تازه فکرشو بکنید من علاوه بر پول تو جیبیم جدا ازش هرچی غیر غذا مثل لباس و اینا میخریدم دوباره 90 درصد مواقع پولشو از پدرم میگرفتم با این ایده که پول تو جیبی فقط برای غذا و خورده چیز هایی که میخرم هست، وقتی داشتیم چهار نفره خانوادگی شام میخوردیم شروع کردم به حرف که بابا من از این به بعد پول تو جیبیم رو میخوام بیشتر بکنم و اینا (طلبکارانه) که اره من خرجم بیشتر میشه و بیشتر باید بهم پول بدی و این حرفا ،حالا برادرم هم پیشم نشسته بود ایشون توی سن بلوغ هست و جدیدا یعنی یه مدتی میشه یکی دوسالی که رفتار هاش عوض شده مثلا من و مادرم هرچی میگم ایشون نمیدونم شوخی یا جدیشه دوست داره مخالفت کنه البته پافشاری نمیکنه ها فقط زبانی ، بعد روبه من گفت چقدر تو پرتوقعی و این حرفا بعد ایشون یه اخلاقی داره کلا خیلی خجالتی و تعارفی هست و پدرم و مادرم بزور باید براش پول بزنن یا این ندونه و کارت به کارت کنن که بتونه قبول کنه حتی سر غذاهم تعارف میکنه حالا من برعکسشم دقیقا خلاصه گفتم تو چی میگی و با لحن بد گفتم بابا من هر وقت این نیست راجب این موضوع که چقدر بهم بدی باهات حرف میزنم ، شما فکر کنید من از پدرم پول تو جیبی میخواستم ، دوباره هزینه مازاد هم بود مثلا برای لباس و نزدیک 2 ، 3 تومن هزینه کلاس و باشگاه و غیره هم میخواستم با این دیدگاه که پدرمه وظیفشه.
بعد چی شد؟ نمیدونم اسم اون فایل یا قدم چی بود(از فایل های هدیه) ولی اون جمله قشنگ منو متحول کرد با خودم گفتم ببین کجای کاری؟؟چه میکنی با خودت و زندگیت؟؟؟ چه دیدگاه مشرکانه ایه؟ استاد داشت توضیح میداد تا جایی که درست یادم باشه که این شرکه که ما از هرکسی میخوایم رو هرکسی حساب باز میکنیم الا خدا. یعنی من روی اینکه پدرم ماهانه یا فصلی بهم پول میده حساب باز کرده بودم ولی اینکه خداوند رزاق بهم به میلیون ها روش رزق میده نه . که این وظیفه پدرمه بهم پول بده پس خودم و استعداد و توانایی هام چی؟ بهونمم این بود تا موقعی که کار کنم ، خب عزیزدل من تو اصلا دستت به سمت پدرت درازه به جای ایمان به اینکه خداوند روزی رسان بی حسابه و پدرت فقط یکی از دست هاشه که داره لطف میکنه. کل زندگیم چشمم به دست پدرم و جوری خواسته هام رو تنظیم میکردم که با پولی که پدرم میده هماهنگ باشه و بهم بده یا تهش میرم طلامو میفروشم و بهش میرسم.
و اینجا بود که گفتم من باید تغییر کنم و براش قدم برمیدارم ، نمیدونید چه احساس عجیبی در من بود ، دوباره سر میز شام بودیم من هی دل دل کردم و بالاخره شروع کردم به حرف و گفتم:
بابا از این به بعد تو هیچ وظیفه ای به عنوان پول تو جیبی نداری و موظف نیستی ماهانه به من پول بدی ، اگر به عنوان حس پدرانه یاهرچیزی خودت دلت خواست گاهی اینکارو بکنی من میپذیرم و محبت رو قبول میکنم ، ولی به عنوان پول ماهانه دیگه هیچ وظیفه ای نداری”
اصلا یک احساسی در من وجود اومده بود ترکیب قدرت و حال و احوالات خوب که فقط میخواستم برم اتاقم و لبخند بزنم و اشک شوق بریزم. بعد برادرم خیلی تعجب کرد با خنده گفت چیشده؟؟؟؟چه عجب (من فهمیدم سر این موضوع برادرم اونجوری میگفت برای اینکه من به خودم بیام ولی چون برای 90 درصد موضوعات برای من و مادرم گاهیم برای پدرم اینطور میگفت من گارد داشتم و بد باهاش حرف زدم)… پدرم هم گفت این بهترین تصمیم زندگیت بود نمیدونم بر چه اساس و دیدگاهش گفت ولی نپرسیدم این رو نشونه برای تایید کارم گرفتم و بلند شدم اومدم اتاقم .
البته که یک سری ترس ها در من بود که تو تا الان هیچ پولی خودت در نیوردی هزار تا کار و برنامه داری که پول میخواد برای انجام الان از پدرت نگیری چیجوری میخوای انجام بدی؟ ولی خودم رو ارام کردم و انگار اون حس یقین ک خداوند هست از ترس هام قوی تر بود. با خودم تکرار کردم ، من بچه خدا هستم و تنها کسی که چشمم بهشه و روش حساب کردم خداست نه بنده هاش حتی اگر پدرم باشه. اگر پولی پدرم خواست بهم بده یا به هر روش دیگه پول به دستم برسه من فقط میتونم با عشق قبول کنم به عنوان دستی از هزاردستان خداوند و شاکرش باشم ، نه اینکه اون رو مستقل از خدای عزیزم بدونم و بگم عه این منبع پول نبود چی؟؟ چون همه این ها از خداونده و تمامشون فقط دستی از خداونده و خداوند هم هزار دستانه و من شاکرشم و از این به بعد با این دیدگاه نگاه میکنم.
حتی پدرم گفته بود بعد کنکورت برات 206 میخرم و من گفته بودم 207 میخوام نه 206 و هی میگفتم بابا پس ماشینم چیشد؟ یا خیلی با پدرم و مادرم سر رانندگی بحث داشتم چون یک ساله گواهینامه دارم ولی هنوز پدر و مادرم قبول ندارن که تنهایی ماشین و بگیرم و برونم ، البته خیلی وقت ها با خودشون رانندگی میکردم.وقتی با مادرم بودم رانندگی میکردم و چقدرم باهاش بحث میکردم ، پدرم که راجب این قضیه یک ترس زیادی داشت و تو ماشین اگر من رانندگی میکردم 70 درصد مواقع نمینشت و خیلی کم کنارش رانندگی میکردم و با اصرار من بود غیر یکبار که خودش گفت، با این که رانندگیم نسبت به تمرین نکردنم خیلی خوب بود خداروشکر. پریروز یک دعوای خیلی بد با مادرم کرده بودم سر این موضوع و الان به خودم اومدم. گفتم داری چیکار میکنی؟ این وظیفه پدر و مادرته که بهت ماشین بدن یا بخرن؟ یا خونه طبق سلیقه تو بخرن(چون هی به پدرم میگفتم خونه رو عوض کنیم) ، گفتم عزیز دل من این وظیفه هیچکس حتی پدر و مادرت نیست ، من همش به مادرم میگفتم تو اخه مادرمی بعد من باید انقدر سر این موضوع باهات بحث کنم؟ 70 درصد مواقع میشستم وقتی باهاش بودم اون چند باری که میگفت خودم دوست دارم رانندگی کنم جنگ راه مینداختم. و الان خداروشکر میکنم که فهمیدم رسیدن به خواسته هام وظیفه هیچکس جز خودم نیست و خداوند برام شاهکار میکنه ، خدایا چقدر دوسِت دارما واقعا شکرتتتتتت.ممنونم که من رو بخشیدی و هدایتم کردی.
تا اینکه امروز که سر میز باهم بودیم ، ببینین من دیگه راجب پول اصلا با پدرم حرف نزدم ، خودش شروع کرد گفت که اره دیروز صدتومن پول به من دادی(پول نقد میخواست و من بهشون دادم) ، یک و نیم میلیون هم ماهانه برای سه ماه تابستون 4 و 600 میشه باهم و من 400 تومن هم سود میخوام بهت بدم 5 تومن ، و من هم لبخند زدم گفتم اگر دوست داشتی میتونی بهم بدی ، هروقت دوست داشتی با حس خودت ، و این برای من حس خیلی قشنگی بود انگار پاداش جهان هستی بود ، تا الان هم بهم این پول و میداد ولی تفاوت در دیدگاه من بود که من تا الان وظیفه پدرم میدونستم و منبع روزی ، ولی الان که گفت با خودم گفتم پدرم یکی از هزار دستان خداونده و خداوند عزیزم دلش خواست تا اینجوری بهم لطف کنه و واقعا بهم چسبید که این فقط تازه یکی از دستان خداست ببین خدا برات چه میکنه. از خداوند عزیزم و پدر عزیزم ممنونم ، میدونین با خودم گفتم حتی اگر پدرم یادش بره هم مهم نیست و باز روی این پول حساب باز نمیکنم اگر بده ممنونم نده هم ممنونم چون روزی رسان من خداونده و از هزار دستانش بی نهایت بار ثروت رو به آسانی و زیبایی و عزتمندانه وارد زندگیم میکنه .
خیلی تجربه زیبایی برای من بود و خیلی احساس قدرت میکنم واقعا کیف کردم و خداروشاکرم ، از خانواده عزیزم هم ممنونم و از شما استاد عزیزم بی نهایت بار ممنونم که من رو به خودم اوردید تا این دیدگاهم رو تغییر بدم و الان احساس خیلی بهتری دارم و انگار یک یقینی در من بوجود اومده که عزیز دلم خداوند مطمئنا به هزاران روش تورا انچه بیش از تصورته روزی میدهد.
به نام خداوند عشق و مهربانی و نور
سلام
داستان آشنایی من با این سایت و استاد که چند روز ازش میگذره ، واقعا برام جالبه و عجیب!چقدر جالب و زیبا خداوند من رو با استاد آشنا کرد واقعا نمیشه اسمش رو اتفاق گذاشت، چه برنامه ریزی دقیقی، چقدر توی پناهشم! روزی که به اون نتایج خداگونه دست پیدا کردم و اومدم تا بنویسم، از داستان آشناییم هم میگم.
ولی اومدم تا اولین کامنت رو بذارم. خدای جانم ، ای ذولجلالِ مهربان، با قلبم حس میکنم این سایت و استاد نتیجه هدایتت و آغوشته برای تمام اون اشک هایی که زمان اذان صبح میریختم و میگفتم خدایا خوب نیستم کمکم کن ، میگفتم خدایا من نمیخوام دیگه این وضعیت زندگی و افکارم و ذهنمنو ، گفتم خدای من از این همه انزجار خسته شدم ، گفتم خدایا حالم خوب نیست قلبم درد میکنه بیا در آغوشم بگیر ، کمکم کن ، حمایت و هدایتم کن ، مگه من بچه تو نیستم؟ گفتم خدایا بریدم از آدما و دیگه به اون ها نه ، به تو پناه میارم و خیلی باهاش حرف زدم.
تا اینکه چند روز پیش اشنا شدم با سایت و بعدش استاد. راستش اول که گوش دادم یکی از ویس هارو با خودم گفتم الان این همه علاقه و تغییر و عشق توی نظرات برای این حرف هاست؟ یک سری قضاوت ها داشتم ولی با این وجود همش کشیده میشدم که فایل های بیشتری رو گوش بدم ، تا اینکه الان که فقط سه یا چهار روز گذشته حساب از دستم در رفته چندتا فایل رو گوش دادم انگار ادم جوری به صحبت های استاد کشیده میشه که دوست داره همنیجور پشت هم ویس هارو پلی کنه!!! خداروشاکرم که من رو با این مسیر و استاد آشنا کرد، از خدای جانم ممنونم که من رو مثل بچش بغلش محکم نگه داشته و تمام خیر و عشق و مهرشو دوست داره با جان و دل به پاش بریزه ، و خیلی جالبه که ارتباطم این مدت باهمه غیر از خانواده ام ک توی یک خونه هستیم قطعه غیر چند فامیل هیچکسی به عنوان دوست نیست که باهاش ارتباط داشته باشم و قطع شده، به خاطر یک سری دلایل توی فضای مجازی هم توی این مدت فعالیت نمیکردم و الان انگار خدا به طور خاص این فضا و فرصتو برام فراهم کرده که بتونم به راحتی روی خودم کار کنم ، با پروژه خانه تکانی شروع کردم و دو روزه که استارتشو زدم.
خدای عزیزم دوستت دارم و ازت ممنونم ، خیلی خیلی خیلی زیاد ممنونم. میدونم خیلی کار دارم ولی از خدای جانم از عشق مطلق، حمایتش و هدایتش رو میطلبم تا کمکم کنه در این مسیر زیبا استوار گام بردارم و ادامه بدم . خدای عزیزم مطمئنا انقدر پاداش های خداگونه آماده کرده، با ذوق و اشتیاق منتظرشونم.خدایا من ازت کم نمیخوام چون تو بزرگی به اندازه بزرگیت بهشتت رو میخوام توی همه جهان هات. میخوام زندگیم بشه بهشت، خودم تبدیل بشم به بهشت. خدای جانم قلبم خیلی بیتابته و تشنه حس کردن وجودت.اون شادی و آرامش که منشائش از حس وجودته که وای که چقدر به جان آدم میشینه.
“شکرت ای معشوق ذولجلال من”
سلام
من حدود یک ماهی هست با سایت استاد آشنا شدم هنوز موفق به خرید نشدم به خودم قول دادم اولین فرصت از محصولاتش خریداری میکنم که استاد هم راضی باشه میخوام اینو بگم که خداوند در همه عصرها و دوران نشانه های خودش رو و افرادی رو برای راهنمائی و هدایت نشون میده در همه دوران نشانه های خداوند بقول استاد بیشتر و بیشتر میشن و کسی هم مثل استاد با زبان ساده و روان تمام حرفهای خداوند رو داره بازگو میکنه نمیخوام بگم پیغمبر زمان ما هست ولی لیاقت استادی رو داره لیاقت داره که افراد بسیار زیادی مریدش بشن یکی از مریداش منم و با افتخار میگم که مرید استاد هستم دمش گرم دوستش دارم عشق میکنم و از خدای خودم سپاسگزارم که به همچین مردی رو جلوی سر راه من قرار داد دارم هر روز به فایلهای استاد گوش میدم خانوم منم علاقه خاصی پیدا کرده میگه صحبتهای استاد به دل آدم میشینه آروم میکنه قشنگ صحبت میکنه هر شب میگه داری گوش میکنی صداش رو زیاد کن منم گوش بدم منم میرم توی بالکن صحبتهای استاد رو با صدای بلند گوش میکنم صفا میکنم خیلی حال میکنم بازم دمش گرم خدا بهش تا آخر عمرش عزت و افتخار بده از خدا میخوام روز به روز بهتر و بهتر بشم شک هم ندارم که این اتفاق هم برای من خواهد افتاد با توکل و امید به خدا انشالله
خداوند مهربان یار و یاور استاد و همه عزیزانی که در سایت خدمت میکنن و همچنین همه اعضای خانواده سایت استاد
یا علی مدد
سلام به استاد خوبی ها و بانو شایسته عزیز…
روز دوم از خانه تکانی ذهن..
اولین چیزی که تو این فایل تو ذهن من زنگ زد بحث عجله داشتن هست برای به دست آوردن ثروت چیزی که باعث شده من بارها و بارها شغل عوض کنم برای اینکه زود پول به دست بیارم اما خدا را شکر الان چند وقتی هست که دارم روی مسیر مورد علاقم کار میکنم و به قول استاد روی خودم دارم سرمایهگذاری میکنم و میخوام ایدههایی هم که تو این مسیر بهم رسیده رو شروع کنم به عملی کردن.
مورد بعدی که دوباره خیلی زنگ خورد تو ذهنم بحث منتظر بودن برای لذت بردن از زندگی من انگاری باید یک اتفاقی خاصی برام بیفته تا احساس خیلی خوبی داشته باشم ،احساسی که از چشمم اشک شوق جاری میشه رو ندارم . البته احساسم به هیچ وجه احساس بد نیست یه احساس خنثی هست و میخوام که به گفته استاد شروع کنم دوباره تکرار باورها، صحبت کردن با خودم سپاسگزاری کردن و آگاهانه تمرکز گذاشتن بر نکات مثبت تا انشالله به یک فرکانس ثابت مثبت دست پیدا کنم…
خدایا شکرت بابت وقتی که برای این پروژه دارم میذارم.
سلام آقا علیرضا
ممنون بابت اینکه آگاهی که از این فایل داشتی در سایت و برای ما دوستانت کامنت کردی از تجربه خودم میخوام بگم اوایل که وارد سایت شده بودم از حجم این آگاهی ها و ناب بودنش مدام ذوق میکردم و شبانه روزمو با سایت گره زده بودم به مرور این آگاهی ها برام عادی شد یه روز خوب بودم یه روز بد چون ثبات فرکانسی نداشتم الان که به گذشته نگاه می کنم میبینم بعضی مواقع تحت شرایط قرار می گرفتم و همرنگ جماعت میشدم و اون باعث می شد فرکانسم بیاد پایین حسم بد نبودا ولی خوبم نبود مثل چیزی که شما گفتی باید پیوسته و آهسته این مسیر ادامه بدی تا به اون حس خوب که استاد و دیگر دوستان رسیدن برسی
در پناه خدای بخشنده موفق باشی
سلام آزاده خانوم…
خدارو شکر میکنم که حتی همین چند خطی هم که مینویسم میتونه یه جاهایی گره از افکارمون باز کنه …
به قول استاد خیلی مهمه که ادم بدونه نشتی فرکانسیش از کجاست و این برا من پاشنه آشیل شده .امیدوارم که شماهم با صلابت به مسیر ادامه بدین و لذت ببرین.
سلام دوستای پر انرژی و باحال خودم….
رفقا خدا میدونه این چیزی که الان دارم مینویسم همین الان الان از طرف پروردگارم بهم الهام شد
و الان دارم از شدت خوشحالی میتکرم..
قضیه از این قراره که من داشتم درباره رویای آیندم فکر میکردم که یهو یه شعر قدیمی که شاید تو عمرم یکی دو بار بیشتر نشنیدمش اوند تو ذهنم اولش راستش خوب نمیدونستم چیه یعنی دست و پا شکسته شعر رو میتونستم بگم ولی رفتم و از تو گوگل درستش رو دراوردم
والان به خدا قسم اشکم درومده از خوشحالی…
و اون شعر اینه..
تو پای در راه زن و هیچ مپرس
که او خود گویدت که چون باید کرد…
خدایااااااا خیییلییییی دوست دارمممم…
سلام
من با کمک خدای مهربان تونستم تمام گامهای خانه تکانی ذهن رو دانلود کنم وبا اونا پیش برم .
خدارو شاکرم که اینقدر تو مسیر کمکم کرد.
حالا میخوام یه تجربه بزرگ داخل کوله پشتیم بزارم و بقیه مسیر رو با قدرت ایمان بیشتری پیش برم.
خیلی راه زیادی در پیش دارم ولی مطمعنم و شک ندارم هر کسی به اندازه ایمانش به پروردگار میتونه موفق باشه.
از استاد عزیزم و خانمشون نهایت تشکر رو میکنم که زحمت کشیدند و این فایلهای بی نظیر رو آماده کردن.به خودم و به خدای خودم قول میدم که تا آخرین ساعت عمرم ثابت قدم تو راه وایسم.به زودی و در آینده نزدیک من به هر 3 ثروت مادی جسمی و روانی میرسم اینو با تموم وجودم حس میکنم…
.
الان که دارم اینو مینویسم سر کارم گام های خانه تکانی ذهن رو گوش میکنم و همیشه به تکنیک ها و نکته هاش عمل میکنم.
بچها اینقدر الان خوشحال و پر انرژی ام خداشاهده دوست دارم همین الان برم تو یه کوهی بیابانی جایی فقط دااااد بزنم و بگم خداااااایاااااا شکرتتتتتتت….
من هنوز از لحاظ مالی تغییر خاصی نداشتم
ولی سلامتیم خیلی بهتر شده تعداد قرص های سر دردی که میخوردم یک پنجم هم کمتر شده.
و اینقدرررر انرژیم بالا رفته خدا شاهده بعضی وقتا دوست دارم به جای خواب برم مثلا ورزش کنم.شاید خندتون بگیره ولی هر کی منو میبینه فراررر میکنه میگه وای بازم مهدی اومد خخخ
دم همتون گرم به خدای مهربان و مقتدر میسپارمتون…
به نام خدای مهربانم سلام به دوست عزیزم آقا مهدی
چه کامنته با انرژی و حسه خوب و فرکانس خوب نوشتی دمت گرم
اینقدر اترژیت بالا بود که انرژیتو یه آن حس کردم
و منم خوشحال شدم
زمانی که گفتی برم تو بیابان بلند صدا بزنم خدایا شکرت
ناخود آگاه منم گفتم خدایا شکرت با لبخند
و خودم به خودم خندیدم
ممنونم آقا مهدی
تو آرامش در پرتوی آگاهی میگه
اتفاقات خوب زمانی از راه میرسن که قلبتو پاک کرده باشی
شما هم منتظر باش اتفاقات خوب در راهن به سمته شما
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند
.
الان که دارم اینو مینویسم سر کارم و یه ایرپاد تو گوشمه تقریبا روزی 12 یا 10 ساعت گام های خانه تکانی ذهن رو گوش میکنم و همیشه به تکنیک ها و نکته هاش عمل میکنم.
بچها اینقدر الان خوشحال و پر انرژی ام خداشاهده دوست دارم همین الان برم تو یه کوهی بیابانی جایی فقط دااااد بزنم و بگم خداااااایاااااا شکرتتتتتتت….
من هنوز از لحاظ مالی تغییر خاصی نداشتم
ولی سلامتیم خیلی بهتر شده تعداد قرص های سر دردی که میخوردم یک پنجم هم کمتر شده.
و اینقدرررر انرژیم بالا رفته خدا شاهده بعضی وقتا دوست دارم به جای خواب برم مثلا ورزش کنم.شاید خندتون بگیره ولی هر کی منو میبینه فراررر میکنه میگه وای بازم مهدی اومد خخخ
دم همتون گرم به خدای مهربان و مقتدر میسپارمتون…
سلام دوستای عزیزم.
یک تفاوت باور در کسب و کار دیروز من دیدم خواستم باهاتون به اشتراک بزارم.
وقتی که داشتم تو خیابون شلوغ شهرمون رد میشدم کاملا ناگهانی یک فروشنده بود که شنیدم داشت به دوستش میگفت:
اینم از بازار ما نگا کن از صبح فقط یه کمربند فروختم.
بعد تقریبا یک ساعت بعدش من برای کاری رفتم بیرون از شهر. تقریبا 15 کیلومتر خارج از شهرمون یه وانتی به خدا قسم تو تاریکی فقط با یه لامپ کوچیک کنار جاده هندوانه میفروخت
بچها باور کنید اون لحظه که من از کنارش رد شدم حداقل 7 یا 8 تا ماشین زده بودن کنار و اومده بودن تو صف وایساده بودن که ازش هندوانه و طالبی بخرن.
واقعا خدارو صد هزار مرتبه شکر.
تفاوت این دوتا فروشنده کجاست؟