این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2020/08/abasmanesh-22.gif8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2015-09-12 13:15:272020-08-22 01:48:58زیبایی ها را ببینیم
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
ممنونم بایت کامنتی که برام گذاشتی نقطه آبی که کاملا سورپرایزم کرد.
میدونستی خودت یک فرشته ای کنار یک فرشته کوچولو.
هربار عکستون را میبینم قند تو دلم آب میشود. خدا خانواده گرمت را برات حفظ کند .
هر از گاهی میام تو قسمت مخصوص زیباییها کامنتهای با فرکانس ناب زیبایت را میخوانم. آرامش خوبی بهم میدهد.
سمانه جانم به نکته خیلی خوبی اشاره کرده بودی ما هرجا برویم باورهایمان را با خود میبریم.
اما کار کردن روی باورها امریست که احتیاج به استمرار و مداومت دارد. و طبق شخصیت و گذشته هر کس،پیچیدگیهای مخصوص خودش را دارد.
مثلاً برای ذهن من که همیشه به یک حقوق کارمندی همسر عادت داشته و خود را با آن در هر شرایطی تطبیق میداده ،حالا خارج شدن از آن منطقه امن و رسیدن به حقوق روزمزدی،یعنی رام کردن یک اسب چموش سرکش وحشی. نمیخواهم خیلی وارد جزئیات بشوم ، چون تمایل به حس قربانی بودن هنوز هم یکی از نقاط ضعف من است و با گفتن جزئیات به خواستهاش میرسد.
مادر خوش ذوق بهبودگرا، سمانه جان. بسیار روش خوبی را برای مستقل بودن فرزندت انتخاب کردی . فرزندت هرچه مستقلتر باشد تواناییهای خودش را بهتر میتواند بروز دهد ، هرچه بیشتر یاد بگیرد روی پای خودش بایستد اعتماد به نفسش بالاتر میرود از همون کودکی. و تجربههای بهتری کسب خواهد کرد.
سمانه جانم تحسینم کردی بابت رک و صریح و شفاف نوشتنم. سپاسگزارم ازت و منم تحسینت میکنم بابت اینکه به دور از محتاج بودن برای گرفتن امتیاز ستاره به دور از مهم بودن نظر و قضاوت بقیه هر روز برای ارتقاء خودت و حال خوبی که از نوشتنت می گیری ، صریح و شفاف مینویسی.
سمانه جانم ،من هم مثل خودت و خیلی از آدمها برخی از اعتقادات مذهبیام را نگه داشتهام فایلهای حجاب در قرآن استاد را شنیدهام ولی دلیل قانع کنندهای برای کنار گذاشتنش پیدا نکردم. متوجه شدم هر چیزی که به من احساس خوبی بدهد خوب است و هر چیز که باعث احساس عذاب وجدان بشود خوب نیست. مثلاً خواندن نماز به من حس خوبی میدهد حتی آن زمان که با این مباحث آشنا نبودم کم میآوردم نیاز داشتم با خدا صحبت کنم نماز میخواندم و اگر نمازم را ترک کنم مطمئناً عذاب وجدان شدیدی میگیرم ، پس فارغ از اینکه نظر بقیه و یا استاد چیست من نمازم را میخوانم.
نظرت رو راجع به دیکته کلمه فراغ و تحقیق در موردش دوست داشتم . من فراق رو با قاف مینوشتم همونجور که تو گفتی فراق با قاف از جدایی میاد من هم منظورم همون بود یعنی جدای از بقیه موارد مذکور .
و در آخر من هنوز درمانی برای حس کافی نبودنم پیدا نکردم ، اگه چیزی به ذهنت رسید ممنون میشم به من هم بگی.
و در آخر روی ماه خودت و حافظ جان را میبوسم زندگی همین لحظاتی است که داره میگذره و شما مامان خلاق خیلی خوب داری تمرین در لحظه زندگی کردن رو از حافظ یاد میگیری ، بچهها بهترین الگو هستند.
معلمت را در آغوش بگیر و از صدای شیر خوردنش ، ملچ مولوچ غذا خوردنش و کنارش بودن برای اولین تجربه های زندگیش لذت ببر .
خدایا شکرت برای خوابِ خوب حافظ و خودم دیشب تا صبح.
خواب خوب، واقعا یه نعمته.
خدایا شکرت که عادت کردم به شب بیداری ها، و از اون طرف هم میتونم شب ها ساعت هایی متمرکز و متصل بخوابم.
من اگه بچه دار نمیشدم و به واسطه شیر دادن بیدار نمیشدم، هیچوقت متوجه نمیشدم خواب متصل و راحت، چه نعمت بزرگیه.
قبل از بچه دار شدن فکر میکردم این عادی و طبیعیه دیگه، من شب تا صبح میخوابم، خیلی هم اسان و راحت، چیز خاصی نیست که براش تشکر کنم یا حس خوب باشه برام، انقدر که بدیهی و طبیعی بود.
اما تو این نزدیک 10 ماه که بچه دار شدم، تازه درک کردم اینکه شب بتونی راحت و در ارامش بخوابی به صورت متصل تا صبح، چه نعمت و روزیِ بزرگی محسوب میشه.
برای همین، تا همین شرایط فعلیمم خیلی سپاس گزارم برای هر وقتی که میخوابم.
الان شب ها میتونم ساعت های بیشتری بخوابم.
تا صبح چند بار بیدار میشم شیر میدم به قند نبات، حافظ ادامه ی خوابش رو میده، منم میخوابم تا صبح.
صبح ها هم با هم بیدار میشیم و روزمون رو شروع میکنیم.
دلم میخواد اینارو اینجا بنویسم برای یادگاری برای خودم و این روزهای حافظ کوچولو.
اولین کار اینه که تخم مرغ اب پز براش بذارم.
تا تخم مرغش بپزه، سرویس و پوشک و بازی.
زرده تخم مرغشو نوش جان میکنه با آب، خودمم صبحانه میخورم و میریم برای بازی و کارهای خونه.
من اگه لباس یا ظرف باشه رسیدگی میکنم.
حافظ هم دنبال من عینِ جوجه کوچولو میاد.
من میرم آشپزخونه یا اتاق ها و پذیرایی دنبالم میاد.
به نهار و شام خودمون رسیدگی میکنم.
قطره اهن و مولتی ویتامینشو میدم.
بهش میوه و اب میوه میدم.
معمولا ظهر به بعد لالا میکنه، یه بار هم عصرها لالا میکنه.
منم تو فاصله ی خوابش، یا میخوابم، یا مینویسم، یا تو سایتم، یا با موبایلم سریال تماشا میکنم.
یا اگه کاری باشه انجام میدم.کاری که صدا نداشته باشه تا بچه بخوابه راحت.
همسرم برای نهار میاد، حافظ تا باباشو میبینه کلی ذوق میکنه و گل از گلش میشکفه.
با هم مشغولن و بازی و شادی میکنن و بابایی میره تا شب که بیاد و دوباره ذوق کنیم بابایی اومده.
من هر روز که میگذره با حافظ، چیزهای جدید میبینم و یاد میگیرم.
مهارتهام تقویت میشه.
حافظ رو حمام میکنم، گاهی با هم میریم بیرون گردش و قدم زدن.
معمولا شب ها براش سوپ و غذاشو میپزم که راحت تر باشم، همسرم پیشش باشه و من بتونم به کارهای اشپزخونه هم برسم.
میتونم الان بگم دیگه کم کم دارم به خانه داری و بچه داری عادت میکنم و خودمو وفق میدم باهاش.
درصد سازگاری و انعطاف پذیریم با شرایط جدید و 3 نفری شدنمون داره بهتر و بهتر میشه.
به خودم فرصت میدم.
سمانه جان
طبیعیه، زمان لازم داری تا بهتر و منعطف تر شی نسبت به شرایط.
همین چند روز پیش بود که خدا بهم یاد:
وقتی شرایط عوض میشه، راهکارهای مسایل هم عوض میشن.
نباید با همون راهکارهای قبلی جلو رفت.
چون اینطوری به ادم فشار میاد.
انعطاف پذیری ذهنی، خیلی میتونه به بهبود کمک کنه.
سمانه جانِ جانانم.
ازت ممنونم که تلاشت رو داری میکنی برای انعطاف و بهبود.
من بینم و شاهدم که گاهی چقدر اسان میشی بر سختی ها.
ولی به خودت حق بده.
زمان و فرصت بده تا کم کم یاد بگیری و بهتر شی.
تو مادر خوبی هستی.
تو دختر و همسر خوبی هستی.
انقدر ازت خوشم میاد که نسبت به بعضی چیزها از خودت انعطاف نشون میدی تا حست بد نشه و تو سختی نیوفتی.
افرین سمانه.
همه ی اینا تلاش ها و بهبودهای تو هستن دختر قشنگم.
ببین مامان مریم چه زیبا تحسینت میکنه:
میگه خوب بچه رو مدیریت میکنی و حمامش میکنی.
خوب از پسش برمیای.
چقدر قشنگ با حافظ حرف میزنی.
وقتی داره می ایسته کنارش هستی و حمایتش میکنی.
بهش میگی حافظ سفت و محکم بایست، حافظ مراقب سرت باش.
سمانه تحسینت میکنم واسه همه ی مهارت های جدیدی که کسب کردی از وقتی مامان شدی.
مامان سمانه ی قشنگم.
عاشقتم که سمانه کوچولوی درونت، با حافظ بیدار میشه، و میگی و میخندی باهاش، بازی میکنی باهاش.
با عشق بهش غذا میدی.
سمانه تو هم انسانی.
حق داری گاهی خسته میشی، کلافه میشی، مضطرب میشی.
ولی گذراست.
همه اش گذراست، تو هیچ کدوم نمیمونی.
مرسی که وقتی ذهنت میخواد بهت حمله کنه و حست رو بد کنه، اندازه ی زورِ اون لحظه ات میخوای یه کاری کنی که ذهنت کنترل شه و فضاش عوض شه.
سمانه جان تو توانمند و قدرتمندی.
تو یه مامانِ شگفت انگیزی.
در هر حالتی که باشی، سعی میکنی خوب جلو بری، تلاشت رو میکنی.
امروز خیلی خوشحالی کردم از درونم با پسر قشنگم.
من واقعا سپاس گزارم برای حافظ.
حافظ بسیار مهربان، خوشرو و مستقله.
کیف میکنم که کاوشگری هاشو میبینم.
کیف میکنم وقتی یه چیز جدید میبینه، با دست های کوچولوش کشفش میکنه، متمرکز میشه روی اون وسیله، حالا هر چیزی که هست فرقی نمیکنه، کلی باهاش بازی میکنه، تا سیر شه و بذارتش کنار.
منم یاد گرفتم دیگه.
وسایل رو بهش میدم، سیر که شد از بازی باهاشون، بر میدارم، وسایل جدید میارم، بعد از مدتی و چرخشی دوباره وسایل قبلی رو بهش میدم تا تازگی داشته باشه براش.
من گاهی به خودم خرده میگیرم لابد تو مامان خوبی نیستی و ناوارد، که گاهی انقدر بهت سخت میگذره و پریشان میشی.
ولی اینطور نیست.
مسیر مادری، مسیر جدیدی تو زندگیمه.
من نسبت به انجام کارهای بچه هیچ تجربه ای نداشتم تا بچه ی خودم.
اصلا وارد این مسایل نشده بودم.
ولی الان نزدیک 10 ماه هست که سمانه ی متفاوتی خلق کردم با همه ی فراز و نشیب هام.
شادی و نشاطم، خستگی و پریشانیم.
قدرت و اعتماد به نفسم، ترس ها و اسیب پذیری هام.
شهامت و شجاعتم، سخت منعطف شدن و سخت سازگار شدن هام.
همه شون من هستن، سمانه جان صوفی.
تو یه قسمت از سریال پرستاران، وان پرستار با تجربه، به دکتر بارت که دوران انترنیش بود میگفت عجله نکن، به خودت فرصت بده تا یاد بگیری.
بارت میخواست اونم مثل بقیه همکاراش بشه و مسلط باشه به کارش و سوتی نده…
اونجا من تلنگر خوردم.
گفتم این با منه.
پیام منه.
سمانه فرصت بده زندگی رو با همه ی ابعاد و چالش ها و شیرینی هاش یاد بگیری.
نخواه که سوتی ندی.
نخواه که تو همه چیز مسلط و کنترلگر باشی.
اروم باش سمانه جان.
تو داری خوب جلو میری.
همین فرمون رو بگیر و جلو برو.
خواهشا توانایی ها و تلاش ها و نکات مثبتت رو بیشتر ببین.
اینطوری بیشتر رنگ ارامش و شادی و لذت رو تو زندگیت میبینی.
به نام الله
سلام.
زیبایی های جهانِ امروزم، یکشنبه 21 مرداد 1403.
* چند تا مصاحبه دیدم که جالب بود برام توی همه شون از خدا صحبت شد.
یعنی جذبِ توحید داشتم چون خیلی علاقه مندم بهش.
* سپاس گزارم برای نعمتِ آب، برق، گاز، اینترنت، موبایل، کولر، سقفِ بالای سر، خواب، امنیت، آرامش، غذا، خانواده، زمان و …
* سپاس گزارم از هدایتت خدا جان و اینکه بهم شجاعت دادی مارمولک رو با جاروبرقی بگیرم.
* خدایا دمت گرم بهم گفتی نیازِ حافظ جانم چیه و براش انجام دادم.
* خدایا شکرت برای خوابِ خوبمون، الحمدالله.
* خدایا شکرت برای لبخندهای زیبای قندِ نباتِ مامان.
* خدایا شکرت که تو دفترم، سپاس گزاری نوشتم.
* خدایا مرسی برای اینکه خندبدم.
* آفرین سمانه جون برای کنترل ذهن.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
خدایا مرسی که هستی.
نکات مثبت روزم
خدایا شکرت بابت اولین روز چالشم و اومدم نکات مثبتشو بنویسم
خدایا شکرت بابت یک مبلغ کوچیکی که توقعشو نداشتم وارد حسابم شد
خدایا شکرت بابت اینکه وقتی کتاب های سیمی شده دوستمو توی کلاس المانیمون دیدم این خواسته در من شکل گرفت و الان کتابای منم سیمی هستن
خدایا شکرت بابت اسانتر شدن کار حسابداریم بابت انجام شدنش توسط مدیرمون
خدایا شکرت بابت اینکه امشب رفتم خونه خالم لذت بردیم و صحبت کردیم و همچین جو صمیمی و خانوادگی داریم
خدایا شکرت بابت اینکه امروز نماز ظهر و شبمو خوندم
خدایا شکرت بابت صحبتای قشنگمون با همکار عزیزم
خدایا شکرت بابت اینکه این سایت هست و برای منی که علاقه ای به نوشتن در دفتر ندارم خیلی عالیه
خدایا شکرت امروز یک نشونی دیگه دیدم که دیگه کار دیروزمو تکرار نکنم
خدایا شکرت امروزمو با نام تو شروع کردم
خدایا خواسته هامو خودت بهشون واقفی به اینکه دوست دارم مثل استاد مسافرت تفریح همه چیز لوکس و لاکچری باشه
تویی که مسئولیت هدایت و اجابتو بر عهده گرفتی منو به سمت خواستم ببر
خدایا امروز بعد نمازم یکار خوبی کع کردم همه رو به تو سپردم
سر تسلیم در مقابل تو فرو اوردم
ولی این باور باهامه کع چجوری ؟؟؟
اصلا هیچ راهی وجود نداره
ولی باید بدونی فاطمه خداوند قدرت مطلقه
اینو اویزه گوشت کن
یادت باشه رب تو فرمانرواست
و امیدوار و با شور و شوق ادامه بده
یا الله
سلام
و به نام خداوندی که همیشه بیدار و هوشیاره.
همیشه همه چیز به یادش هست و فراموشی نداره.
– الهی شکرت که نوا جان، دخترِ قشنگ و کوچولوی سعیده جان خوب و سلامته.
خدایا مرسی که حواست هست همیشه.
مرسی که دستِ خوبت یعنی عمه شو فرستادی تا نوا سلامتیشو حفظ کنه.
این معجزه از خودته.
درسته که چالش به شدت سنگینی بود اما خدایا شکرت که خودت همه چیز رو چیدمان کردی و نوا الان الحمدالله سلامته.
ان شالله صحیح و سلامت برگردن خونه.
– دیشب فایل جدید اومد سایت که بلافاصله دانلود کردم و دیدم.
خدایا شکرت.
– امروز با مامانم تلفنی صحبت کردم و خودمون رو شب دعوت کردم خونه شون.
استقبال کرد، خودشم دلش برای حافظ تنگ شده بود.
با عزت نفس چند تا درخواست هم کردم ازش.
– یاداوری خداوند برای من و همسرم:
هر وقت باورهاتون عوض شه، شرایط هم عوض میشه.
صدایی که از درونت میشنوی بهت چه حسی میده؟
اگه حست ارامشه، از سمت خدا باهات صحبت میشه.
اگه ترس و ناراحتی و خشم و … هست، طرف صحبتت شیطانه.
– امروز متوجه شدم دقیقا 4 سال و 8 ماهه تو سایتم.
دقیقا از 18 فروردین 99 رسما متعهد شدم و شروع کردم به خودشناسی با سایت.
از خودم پرسیدم این 4 سال و 8 ماه چی یاد گرفتی؟
چه تغییراتی داشتی؟
پاسخم به خودم:
گوش دادن و دیدن مداوم فایلهای استاد و خوندن کامنتها باعث شدن و همچنان میشن که یه سری باورهام تغییر کردن، بعضی باورهام شل تر شدن.
و بعضی باورهای جدید درونم ساخته شدن.
انگار به باورهای بتنی ام کلنگ خورده باشه و ریز ریز خرد شده باشن.
به خواسته های زیادی رسیدم.
مهم ترینشون ارتباط فعلیم با الله هست.
الله رو دیگه دور از خودم نمیبینم.
میتونم راحت تر باهاش حرف بزنم.
کمکم و هدایت بگیرم ازش.
اونم سریعتر جوابمو میده.
یعنی جوابش رو بهتر و سریعتر درک و دریافت میکنم.
یعنی سمت من داره درکش بهتر میشه، وگرنه الله که تغییری نکرده و نمیکنه.
الله منبع نور بوده و هست و خواهد بود.
ظرفیت من تغییر میکنه.
تو زندگیم رشد کردم، نگاهم بهتر شده، بچه دار شدم.
چرا بچه دار شدن رو نوشتم؟
چون میدونم باورهای معیوب داشتم که اصلاح شدن با سایت به لطف خدا.
دوره قانون سلامتی رو که شرکت کردم میدونستم بچه دار میشم و شدم.
زمانش رو نمیدونستم ولی اجابت شدم.
مفهوم روزی، کمبود، فراوانی، رزق لایحتسب و … رو بهتر درک کردم.
سپاس گزاری رو بهتر درک کردم و حالم باهاش خوشه.
با خودم شفاف تر شدم.
یعنی گاردم برای شناسایی درونم پایینتر اومده، مخصوصا با دوره احساس لیاقت و کامنتهایی که اونجا نوشتم به بعد.
درسته برخی باگ هام سر جاشون هستن، ولی حُسنش اینه شناختمشون و ریز ریز دارم روشون کار میکنم.
کنترل ذهن برام درکش بهتر شده.
درسته گاهی شیطنت دارم (خروج از مسیر)، اما الحمدالله دوباره برمی گردم.
و …
– متوجه شدم صداهای ذهنم رو بهتر میشنوم و حسشون میکنم.
یعنی صاحبِ هویت شدن برام.
یعنی وقتی گفتگوهای ذهنم مثبت یا منفی هستن، عینِ یه ناظر متوجهشون میشم.
یعنی توشون غرق نیستم که نفهمم چه خبره تو ذهنم.
البته همیشه اگاه نیستما، گاهی ناظر هستم و متوجه.
قبلا اینطوری نبودم، این جدید و جذابه برام.
وقتی اگاهم، میتونم ترمز ذهنمو بکشم وقتی متوجه میشم گفتگوها خوب نیستن و حسم رو بد میکنن.
الهی شکر.
– چند فایل اخیر استاد، زمینه ی تصویر خودشون، یه زمینه ی ساده و تو رنگه.
این برام جالب بود.
توجه روی اصل.
ببین استاد چی میگن…
– یه سوالی تو ذهنم بود که پاسخ رو خدا با مثال بهم نشون داد.
استاد گفتن جهان مثل اینه است.
یعنی تا تو دستت رو بالا بیاری، تو اینه هم دستت همون لحظه بالا میاد.
هر چی بگذره تو افکارت و اعمالت همون لحظه میبینیش.
از طرفی هم گفتن فاصله فرکانسی وجود داره بینِ افکار ما و دیدنِ جوابِ افکار.
یعنی اگه از مسیری خارج شی، همون لحظه نابود نمیشی، اوایل تغییر خاصی نمیبینی ولی وقتی ادامه پیدا کنه میری به سمت نابودی.
سوال تو ذهنم این بود که بالاخره اینه و سریع میبینم، یا با یه فاصله ی فرکانسی؟
توی مثالی که برام پیش اومد تو زندگیم
اینطوری متوجه شدم که تو اول ذهنتو درست کن.
یعنی مراقبت کن از افکارت تا به سمتِ نجوا نرن.
بعد مسیولیت هاتو بپذیر.
اگه نیاز بود با ارامش درخواستتو مطرح کن دوباره.
به اسانی به خواسته ات میرسی.
بدونِ نجواهایِ رایج در ذهنت که از کاه کوه میسازن واسه خودشون.
دوست داشتم این سوالو تو عقل کل بنویسم تا دوستانِ اگاه تر و مسلط تر با مثال های کاربردی، راهنماییم کنن.
حالا اگه اینجا هم کسی پاسخم رو بده ممنونش میشم.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
الله نور السماوات و الارض
سلام.
سال نو مبارک باشه.
یه کامنت زیبا از الهام عزیز خوندم و تلنگر خوردم…
تلنگرِ سپاس گزاری برای خواسته هام که اجابت شدن.
خدایا من به خودم ظلم میکنم، تو منو رهایی ببخش از دست خودم.
کامنت های بچه ها رو خوندم و کلی لذت بردم.
خدایا شکرت که پیام هاتو میرسونی دستم.
خدایا شکرت که منو به بزرگترین خواسته ام یعنی داشتنِ بچه، رسوندی.
مرسی که حافظِ قند عسل رو بهمون هدیه دادی.
مرسی که سلامته، زیباست، خوش اخلاقه، باهوشه.
خدایا شکرت که تو لحظات مختلف، به یادم میاری کت چه خواسته هایی داشتم و تو اجابتشون کردی.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
یا لطیف
سلام.
چند روز پیش ایده اومد به اسم مخاطبین موبایلم یه صفت زیبا ازشون، اضافه کنم.
اولش چند نفر اقوام درجه یکم رو تغییر دادم و به بقیه مخاطبین دست نزدم.
الان اومدم تعداد زیاد دیگه ای رو تغییر دادم با ویژگی زیباشون از نظر خودم.
و چقدر حرکت قشنگیه.
چون دیدن اسم اون عزیز با یه صفت و ویژگی زیبا باعث میشه دیدن اسمش روی صفحه موبایلم وقتی تماس یا پیامک دارم، انرژی شادی و صلح بهم منتقل کنه.
باعث رقیق تر شدن قلبم هم میشه.
یهو به خودم اومدم دیدم چقدر ادم هایی که تو مخاطبینم هستن، ادم حسابی هستن.
چه ویژگی های خوبی دارن.
اطرافم چقدر زیبایی وجود داره.
اینکه با دیدن زیبایی هاشون میتونم روی زیباشون رو برای خودم برانگیخته کنم.
این ایده، از طرف الله بود، ممنونم از خداوند برای این ایده های زیبا و کاربردیش.
حتی برای چند لحظه فکر کردن به هر ادمی تو لیست مخاطبینم و اینکه اونا چه صفت یا ویژگی قشنگی دارن که بنویسم براشون، برام حس خوب خلق کرد.
جستجوی ذهنی برای کشف زیبایی های یه انسان، بهترین تلاش ذهنی هست.
کاملا مثبت و سودبخش.
الهی شکرت برای این تمرین.
اصلا اولش متوجه نبودم این یه تمرین توجه به زیبایی هاست.
الان تازه متوجه شدم.
اولش برای من شبیه یه بازی زیبا بود ولی الان حس کردم چقدر به جا و هوشمندانه بود و هست این ایده.
الهی شکرت.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
یا لطیف
سلام.
میخوام سمانه جان صوفی رو تحسینکنم برای یه سری بهبودهاش:
1- چندین بار تو ذهنم اومد فلانی بد برداشت نکنه، توضیح بدم براش.
گفتم نه، اون به هر حال هر طور که خودش بخواد فکر میکنه، نمیخواد تلاش بیهوده بکنی.
چون متوجه شدم اثبات و توضیح و توجیه، میشه رنجِ فرسایشی و هیچ ثمره ای هم نداره.
2- چند بار به این رسیدم که اشکالی نداره، حقیقت رو بگو، خیلی ساده و بی زرق و برق.
صغری کبری نچین لطفا.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
هو العلی و العظیم
سلام.
امروز قند نبات رو به اسانی حمام کردم.
الهی شکر.
امروز یه خونه تکونیِ ریز تو اتاق حافظ، با حضورِ خود قند نبات، انجام دادم.
جارو برقی و گردگیری و چیدمان مجدد چند طبقه کمد دیواری.
سمانه میخوام بهت بگم هیچ کاری رو تو ذهنت بزرگش نکن.
وقتی وقتش باشه، هدایت میشی و آسان و لذت بخش و شیرین انجامش میدی.
دیدی شد که با حضور خود حافظ هم جاروبرقی بکشی اتاقش رو.
هم محتویات کمد دیواری رو ریختی بیرون تمیزشون کردی و مرتب گذاشتی تو کمد.
چقدر هم مرتب تر شدن و فضا ازاد شد.
تو وسایل، بعضی چیزها توجه حافظ رو جلب کردن و باهاشون بازی کرد.
عملا دو تاتون تو امنیت و ارامش به کارهاتون رسیدین و فضا هم پاکسازی شد.
پس میشه.
فقط یه نکته ی ریز:
میدونی چرا گاهی نمیشه یا خیلی سخته انجام بعضی کارها با بچه کوچولو؟
چون تو میخوای انجام بدی.
یادت میره از خدا کمک بگیری.
اون بهت بگه، از مسیر اسان و در موقعیت درست، بهت میگه چیکار کنی.
شاید تو عجله داری همون موقع انجام بدی و کامل هم انجام بدی.
برای همین پیچ میخوره کارها و افکارت.
و به مرز ناامیدی و یاس و پریشانی میرسی.
اشکالی نداره این لحظاتی که متوجه میشی دلیل شرایطت چیه، بسیار عالی و مفیده.
تو خیلی بهتر شدی سمانه.
نشون به اون نشون که حواسم هست اگاهانه صبر بیشتری میکنی و جلوی شتابت رو خودت میگیری.
آفرین سمانه جانم.
دیشب کامنت نفیسه جانم رو خوندم که نوشته بود:
حتما باید کار خاص و پیچیده ای کنه که احساس کنه خوب و مفیده.
کارهای منزل و بچه و همسر و مدرسه بچه ها و … به چشمش نمیاد.
وای خدا!
باز خودمو توی کامنت دیدم و پیدا کردم.
ظاهرا میگم و میفهمم دارم تلاش و فعالیت میکنم تو زندگیم.
ولی درونم باور نکرده، درک نمیکنه یا کم درک میکنه، پیامِ کم بودن میده.
اینطور نیست که همیشه اون پیروز بشه، نه.
ولی وقتی میاد قویه و حسم رو بد میکنه.
گاهی انقدر اگاه هستم که مسیرم رو عوض کنم.
گاهی نه، غرق میشم برای مدتی و بعد به خودم میاد.
خوبه.
قبلا این نبود.
الان بهتر شدم.
الهی شکر.
سمانه جان ممنونم که تلاش میکنی برای بهبودت.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام سمانه جانم
مامان خوش ذوق و خلاق
ممنونم بایت کامنتی که برام گذاشتی نقطه آبی که کاملا سورپرایزم کرد.
میدونستی خودت یک فرشته ای کنار یک فرشته کوچولو.
هربار عکستون را میبینم قند تو دلم آب میشود. خدا خانواده گرمت را برات حفظ کند .
هر از گاهی میام تو قسمت مخصوص زیباییها کامنتهای با فرکانس ناب زیبایت را میخوانم. آرامش خوبی بهم میدهد.
سمانه جانم به نکته خیلی خوبی اشاره کرده بودی ما هرجا برویم باورهایمان را با خود میبریم.
اما کار کردن روی باورها امریست که احتیاج به استمرار و مداومت دارد. و طبق شخصیت و گذشته هر کس،پیچیدگیهای مخصوص خودش را دارد.
مثلاً برای ذهن من که همیشه به یک حقوق کارمندی همسر عادت داشته و خود را با آن در هر شرایطی تطبیق میداده ،حالا خارج شدن از آن منطقه امن و رسیدن به حقوق روزمزدی،یعنی رام کردن یک اسب چموش سرکش وحشی. نمیخواهم خیلی وارد جزئیات بشوم ، چون تمایل به حس قربانی بودن هنوز هم یکی از نقاط ضعف من است و با گفتن جزئیات به خواستهاش میرسد.
مادر خوش ذوق بهبودگرا، سمانه جان. بسیار روش خوبی را برای مستقل بودن فرزندت انتخاب کردی . فرزندت هرچه مستقلتر باشد تواناییهای خودش را بهتر میتواند بروز دهد ، هرچه بیشتر یاد بگیرد روی پای خودش بایستد اعتماد به نفسش بالاتر میرود از همون کودکی. و تجربههای بهتری کسب خواهد کرد.
سمانه جانم تحسینم کردی بابت رک و صریح و شفاف نوشتنم. سپاسگزارم ازت و منم تحسینت میکنم بابت اینکه به دور از محتاج بودن برای گرفتن امتیاز ستاره به دور از مهم بودن نظر و قضاوت بقیه هر روز برای ارتقاء خودت و حال خوبی که از نوشتنت می گیری ، صریح و شفاف مینویسی.
سمانه جانم ،من هم مثل خودت و خیلی از آدمها برخی از اعتقادات مذهبیام را نگه داشتهام فایلهای حجاب در قرآن استاد را شنیدهام ولی دلیل قانع کنندهای برای کنار گذاشتنش پیدا نکردم. متوجه شدم هر چیزی که به من احساس خوبی بدهد خوب است و هر چیز که باعث احساس عذاب وجدان بشود خوب نیست. مثلاً خواندن نماز به من حس خوبی میدهد حتی آن زمان که با این مباحث آشنا نبودم کم میآوردم نیاز داشتم با خدا صحبت کنم نماز میخواندم و اگر نمازم را ترک کنم مطمئناً عذاب وجدان شدیدی میگیرم ، پس فارغ از اینکه نظر بقیه و یا استاد چیست من نمازم را میخوانم.
نظرت رو راجع به دیکته کلمه فراغ و تحقیق در موردش دوست داشتم . من فراق رو با قاف مینوشتم همونجور که تو گفتی فراق با قاف از جدایی میاد من هم منظورم همون بود یعنی جدای از بقیه موارد مذکور .
و در آخر من هنوز درمانی برای حس کافی نبودنم پیدا نکردم ، اگه چیزی به ذهنت رسید ممنون میشم به من هم بگی.
و در آخر روی ماه خودت و حافظ جان را میبوسم زندگی همین لحظاتی است که داره میگذره و شما مامان خلاق خیلی خوب داری تمرین در لحظه زندگی کردن رو از حافظ یاد میگیری ، بچهها بهترین الگو هستند.
معلمت را در آغوش بگیر و از صدای شیر خوردنش ، ملچ مولوچ غذا خوردنش و کنارش بودن برای اولین تجربه های زندگیش لذت ببر .
برف بازی با حافظ خوش بگذرد:))))
خدا حافظ خودت و حافظ نباتت و خوبیهای قلبتون باشد
یا حَیُ یا قَیوم
سلام.
امروز به صورت عملی با خودم قرار گذاشتم، امروز رو خوب زندگی کنم و لذت ببرم.
آسان جلو رفتم، بهم خوش گذشت، حسم خوبه.
مامانم هم عصر زنگ در رو زد و اومد خونه مون.
خیلی خوشحال شدم.
تلفنی که صحبت کرده بودیم امروز بهم نگفت میخواد بیاد، و من خیلی خوشحال شدم که اومد، حافظ هم ذوق کرد.
با مامانم گپ زدیم، ابروهاشو براش تمیز کردم.
چند وقت بود میخواستم انجام بدم، فرصتش نمیشد.
حافظ خوابیده و منم اقدام کردم با خوشحالی.
قند نبات امروز برای اولین بار کته مرغ خورد.
کمی مخلوطش کردم که نرمتر شه.
لیست دکتر کامل شد، تا 1 سالگی همین برنامه رو ادامه میدم.
الهی شکر که با صبر و خوشحالی طبق برنامه غذایی دکترش جلو رفتم و الان لیست دکتر کامل شده.
انقدر خوشحالم که حافظ میوه و اب میوه طبیعی میخوره.
انقدر خوشحالم که غذاشو میخوره.
همیشه اولین قاشق که میذارم دهنش میگم بسم الله الرحمن الرحیم.
اگه یادم بره اولش، هر وقت یادم بیاد میگم.
از خدا تشکر میکنم برای روزیِ پسرم، هم غذا کمکی هاش هم شیر مادر.
حافظ، نباتِ منه، شکلاتِ منه، عشق منه.
خدایا شکرت.
خدایا شکرت.
الهی شکرت برای روزیِ با برکتمون.
الهی شکرت برای ادم های زیبای اطرافم.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
یا ارحم الراحمین
سلام.
امروز با قند عسل رفتیم تو مجتمع گشت و گذار کردیم.
برف رو بهش نشون دادم.
پیشی نشون دادم.
خدا رو شکر آفتاب هم بود.
خدا رو شکر برف ها آب شده بودن اکثرا و تونستیم در امنیت با هم قدم بزنیم.
عکس یادگاری سلفی هم با قند نبات گرفتم.
خانم همسایه مون رو هم دیدم، با محبت احوالپرسی کردیم، بهم نان تازه تعارف کرد، تشکر کردم، به حافظ هم محبت کرد.
الهی شکرت.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
به نام خدا
سلام.
خدایا شکرت برای خوابِ خوب حافظ و خودم دیشب تا صبح.
خواب خوب، واقعا یه نعمته.
خدایا شکرت که عادت کردم به شب بیداری ها، و از اون طرف هم میتونم شب ها ساعت هایی متمرکز و متصل بخوابم.
من اگه بچه دار نمیشدم و به واسطه شیر دادن بیدار نمیشدم، هیچوقت متوجه نمیشدم خواب متصل و راحت، چه نعمت بزرگیه.
قبل از بچه دار شدن فکر میکردم این عادی و طبیعیه دیگه، من شب تا صبح میخوابم، خیلی هم اسان و راحت، چیز خاصی نیست که براش تشکر کنم یا حس خوب باشه برام، انقدر که بدیهی و طبیعی بود.
اما تو این نزدیک 10 ماه که بچه دار شدم، تازه درک کردم اینکه شب بتونی راحت و در ارامش بخوابی به صورت متصل تا صبح، چه نعمت و روزیِ بزرگی محسوب میشه.
برای همین، تا همین شرایط فعلیمم خیلی سپاس گزارم برای هر وقتی که میخوابم.
الان شب ها میتونم ساعت های بیشتری بخوابم.
تا صبح چند بار بیدار میشم شیر میدم به قند نبات، حافظ ادامه ی خوابش رو میده، منم میخوابم تا صبح.
صبح ها هم با هم بیدار میشیم و روزمون رو شروع میکنیم.
دلم میخواد اینارو اینجا بنویسم برای یادگاری برای خودم و این روزهای حافظ کوچولو.
اولین کار اینه که تخم مرغ اب پز براش بذارم.
تا تخم مرغش بپزه، سرویس و پوشک و بازی.
زرده تخم مرغشو نوش جان میکنه با آب، خودمم صبحانه میخورم و میریم برای بازی و کارهای خونه.
من اگه لباس یا ظرف باشه رسیدگی میکنم.
حافظ هم دنبال من عینِ جوجه کوچولو میاد.
من میرم آشپزخونه یا اتاق ها و پذیرایی دنبالم میاد.
به نهار و شام خودمون رسیدگی میکنم.
قطره اهن و مولتی ویتامینشو میدم.
بهش میوه و اب میوه میدم.
معمولا ظهر به بعد لالا میکنه، یه بار هم عصرها لالا میکنه.
منم تو فاصله ی خوابش، یا میخوابم، یا مینویسم، یا تو سایتم، یا با موبایلم سریال تماشا میکنم.
یا اگه کاری باشه انجام میدم.کاری که صدا نداشته باشه تا بچه بخوابه راحت.
همسرم برای نهار میاد، حافظ تا باباشو میبینه کلی ذوق میکنه و گل از گلش میشکفه.
با هم مشغولن و بازی و شادی میکنن و بابایی میره تا شب که بیاد و دوباره ذوق کنیم بابایی اومده.
من هر روز که میگذره با حافظ، چیزهای جدید میبینم و یاد میگیرم.
مهارتهام تقویت میشه.
حافظ رو حمام میکنم، گاهی با هم میریم بیرون گردش و قدم زدن.
معمولا شب ها براش سوپ و غذاشو میپزم که راحت تر باشم، همسرم پیشش باشه و من بتونم به کارهای اشپزخونه هم برسم.
میتونم الان بگم دیگه کم کم دارم به خانه داری و بچه داری عادت میکنم و خودمو وفق میدم باهاش.
درصد سازگاری و انعطاف پذیریم با شرایط جدید و 3 نفری شدنمون داره بهتر و بهتر میشه.
به خودم فرصت میدم.
سمانه جان
طبیعیه، زمان لازم داری تا بهتر و منعطف تر شی نسبت به شرایط.
همین چند روز پیش بود که خدا بهم یاد:
وقتی شرایط عوض میشه، راهکارهای مسایل هم عوض میشن.
نباید با همون راهکارهای قبلی جلو رفت.
چون اینطوری به ادم فشار میاد.
انعطاف پذیری ذهنی، خیلی میتونه به بهبود کمک کنه.
سمانه جانِ جانانم.
ازت ممنونم که تلاشت رو داری میکنی برای انعطاف و بهبود.
من بینم و شاهدم که گاهی چقدر اسان میشی بر سختی ها.
ولی به خودت حق بده.
زمان و فرصت بده تا کم کم یاد بگیری و بهتر شی.
تو مادر خوبی هستی.
تو دختر و همسر خوبی هستی.
انقدر ازت خوشم میاد که نسبت به بعضی چیزها از خودت انعطاف نشون میدی تا حست بد نشه و تو سختی نیوفتی.
افرین سمانه.
همه ی اینا تلاش ها و بهبودهای تو هستن دختر قشنگم.
ببین مامان مریم چه زیبا تحسینت میکنه:
میگه خوب بچه رو مدیریت میکنی و حمامش میکنی.
خوب از پسش برمیای.
چقدر قشنگ با حافظ حرف میزنی.
وقتی داره می ایسته کنارش هستی و حمایتش میکنی.
بهش میگی حافظ سفت و محکم بایست، حافظ مراقب سرت باش.
سمانه تحسینت میکنم واسه همه ی مهارت های جدیدی که کسب کردی از وقتی مامان شدی.
مامان سمانه ی قشنگم.
عاشقتم که سمانه کوچولوی درونت، با حافظ بیدار میشه، و میگی و میخندی باهاش، بازی میکنی باهاش.
با عشق بهش غذا میدی.
سمانه تو هم انسانی.
حق داری گاهی خسته میشی، کلافه میشی، مضطرب میشی.
ولی گذراست.
همه اش گذراست، تو هیچ کدوم نمیمونی.
مرسی که وقتی ذهنت میخواد بهت حمله کنه و حست رو بد کنه، اندازه ی زورِ اون لحظه ات میخوای یه کاری کنی که ذهنت کنترل شه و فضاش عوض شه.
سمانه جان تو توانمند و قدرتمندی.
تو یه مامانِ شگفت انگیزی.
در هر حالتی که باشی، سعی میکنی خوب جلو بری، تلاشت رو میکنی.
امروز خیلی خوشحالی کردم از درونم با پسر قشنگم.
من واقعا سپاس گزارم برای حافظ.
حافظ بسیار مهربان، خوشرو و مستقله.
کیف میکنم که کاوشگری هاشو میبینم.
کیف میکنم وقتی یه چیز جدید میبینه، با دست های کوچولوش کشفش میکنه، متمرکز میشه روی اون وسیله، حالا هر چیزی که هست فرقی نمیکنه، کلی باهاش بازی میکنه، تا سیر شه و بذارتش کنار.
منم یاد گرفتم دیگه.
وسایل رو بهش میدم، سیر که شد از بازی باهاشون، بر میدارم، وسایل جدید میارم، بعد از مدتی و چرخشی دوباره وسایل قبلی رو بهش میدم تا تازگی داشته باشه براش.
من گاهی به خودم خرده میگیرم لابد تو مامان خوبی نیستی و ناوارد، که گاهی انقدر بهت سخت میگذره و پریشان میشی.
ولی اینطور نیست.
مسیر مادری، مسیر جدیدی تو زندگیمه.
من نسبت به انجام کارهای بچه هیچ تجربه ای نداشتم تا بچه ی خودم.
اصلا وارد این مسایل نشده بودم.
ولی الان نزدیک 10 ماه هست که سمانه ی متفاوتی خلق کردم با همه ی فراز و نشیب هام.
شادی و نشاطم، خستگی و پریشانیم.
قدرت و اعتماد به نفسم، ترس ها و اسیب پذیری هام.
شهامت و شجاعتم، سخت منعطف شدن و سخت سازگار شدن هام.
همه شون من هستن، سمانه جان صوفی.
تو یه قسمت از سریال پرستاران، وان پرستار با تجربه، به دکتر بارت که دوران انترنیش بود میگفت عجله نکن، به خودت فرصت بده تا یاد بگیری.
بارت میخواست اونم مثل بقیه همکاراش بشه و مسلط باشه به کارش و سوتی نده…
اونجا من تلنگر خوردم.
گفتم این با منه.
پیام منه.
سمانه فرصت بده زندگی رو با همه ی ابعاد و چالش ها و شیرینی هاش یاد بگیری.
نخواه که سوتی ندی.
نخواه که تو همه چیز مسلط و کنترلگر باشی.
اروم باش سمانه جان.
تو داری خوب جلو میری.
همین فرمون رو بگیر و جلو برو.
خواهشا توانایی ها و تلاش ها و نکات مثبتت رو بیشتر ببین.
اینطوری بیشتر رنگ ارامش و شادی و لذت رو تو زندگیت میبینی.
تمرین کن خودتو تشویق کنی.
اگه اشتباهی کردی، خودتو سرزنش نکن.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت