این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2020/08/abasmanesh-22.gif8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2015-09-12 13:15:272020-08-22 01:48:58زیبایی ها را ببینیم
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خدا رو شکر برای یک روز دیگه که با نام و ذکرش آغاز کردم
خدا رو شکر که پر از انگیزه و نشاط هستم،
آماده خلق اتفاقات زیبا و عالی در این روز هستم
خدا رو شکر که دیشب خوب خوابیدم
خدا رو شکر بابت اتفاقات زیبای دیروزم
که تو دو لیستم بیشترش تیک مثبت خورد
و یه اتفاق خیلی زیبای غیر منتظره هم داشتم که روزم رو خیلی قشنگتر کرد:
دختر جاریم چند روزیه که بچه دومش رو بدنیا آورده یه نینی خیلی ناز و کییوت و تو دل برو، دختره و اسمش رو دلوان گذاشتن
و من با خودش هنوز صحبت نکرده بودم، پیش از ظهر زنگ زدم که بهش تبریک بگم و یه روزی رو قرار بزاریم که بریم خونه شون اما جاریم جواب داد و گفت مریم با همسرش و نینی شون رفتن دکتر برای چکاپ و امشب هم قراره بریم خونه ما و چند روزی اونجا بمونه بعدش من گفتم کی برمیگرده که باهاش قرار بزارم بیاییم دیدنش؟ گفت همین امروز!
اینجوری شد که بعد از ظهر با همسرجان رفتیم و خیلی خوش گذشت خدا رو شکر
اتفاقاً وقتی که اونجا بودیم سمیه جان طبق معمول هر روزمون تصویری زنگ زد و کلی با من و باباش و زنعموش و دختر عموش خوش و بش کرد، لیلییین قند عسل هم کلی دلبری کرد،حرفهای با مزه و شیرین زد
نینی رو هم نشونش دادم، و بعد از اون هی میگفت دوباره بِیبی دوباره بِیبی!..
خلاصه دوساعت خیلی زیبا و شادی رو کنار هم سپری کردیم خدا رو صدهزار مرتبه شکر
استاد توی دوره دوازده قدم هم اشاره کردن ک حتما وقت بزارید برای رویاهاتون و تصورشون کنید ..نگید وای یک ساعت نشستم توی خیال بودم وقتم تلف شد ..ن اصلا ..زمان بزارید به رویاهاتون فکر کنید حسشون کنید .
توی کتاب رویاهایی ک رویا نیستند هم مجداا برای تجسم رویا هاا تاکید کردند ..من قبلا دوس داشتم در اینده کافی شاپ بزنیم اما کم کم از فضای کافی شاپ ک دور شدم اون علاقه م هم کمرنگ شد فهمیدم ک اون خواسته من نبوده ..با توجه به علاقه شدید عزیز دلم میثم شاه به آشپزی ، با توجه به اینکه دوبار برای انتخاب و تحویل لوسترای خونه جدید و توحیدیمون به یه مغازه جیگرکی هدایت شدیم ، هردو به این نتیجه رسیدیم ک حتماا یه مغازه جیگرکی بزنیم و خیلی اون روز حال و هوای اون مغازه کوچیک و پر مشتری به دلمون نشست .
منم با توجه به تمرین استاد توی کتاب تصمیم گرفتم به رویااام بیشتر فکر کنم ..بنویسمش ..درموردش با خودم با بقیه حرف بزنم تا به یاری خداااا خلقش کنم ..چون من خااالق زندگی خودم هستم .
این هم یکی از رویاهای قشنگ من
امشب، شب خاصیه… دلم یهجور خاصی میتپه مثل شب عید
از صبح با میثم جان حسابی مشغول بودیم، از تمیز کردن شیشهها تا چیدن میزها، از تنظیم نورها تا گذاشتن تابلو کوچیک به امید خدا کنار منقل.
هر لحظه با خودم میگفتم:
خدایااا شکرت… من این روزو دیده بودم تو ذهنم، حسش کرده بودم، و حالا دارم توش نفس میکشم…
هوااا تاریک که شد چراغای مغازه یکییکی روشن شدن، وای که چه نوری داشت… انگار ستارهها ریختن پایین و توی تابلوی جیگر بارون خیره شدن.
یه حس خاصی پیچیده بود تو هوا، بوی زغال، بوی نون داغ، صدای موزیک ملایم و خندهی مردم که از دور میاومد…
میثم اومد سمتم دستم رو گرفت گفت:
نجمه اینجا نتیجهی ایمانته… تو باور کردی، من دنبالت اومدم، خدا هم راهو صاف کرد.
دستش رو فشار دادم و گفتم:
خدا رو شکر… دیدی گفتم فقط کافیه باور کنیم و با عشق حرکت کنیم؟
سلام.
با شادی رفتیم گردش مادر پسری، و با کوله باری از زیبایی ها و حس خوب برگشتیم خونه.
این یه باورِ کاملاِ درسته که میگن:
قشنگی، قشنگی بیشتر میاره.
حس خوب، حس خوب بیشتر میاره.
امروز هدایت شدم سه چرخه ی حافظ رو بیارم برای گردش.
آقا قشنگه سوارش شد،کیف کرد و گردش آغاز شد.
خواستم تنوع مسیر بدم، اومدم بیرون از مجتمع، این دفعه هدایت شدم دست چپ بریم.
متوجهِ این امتیاز شدم که سمت چپ، پله یا جوب نداره و این باعث شد عبور سه چرخه بسیار آسان شد.
رفتیم و رفتیم و رفتیم.
تا رسیدم به یه پله طور.
همونجا دور زدیم و برگشتیم با لذت.
داخل مجتمع سلام دادم به همسایه ها و …
داخل هم یه گشت و گزار مفصل داشتیم بدون برنامه ریزی.
دور زدیم مجتمع رو و دقیقا مسیرمو خداوند طوری چید که با پله ها هیچکاری نداشتیم و اسان جلو رفتیم.
حتی برای برگشت به جلوی بلوک خودمون هم دور زدیم و به اسانی جلوی خونه سه چرخه رو پارک کردم.
نیازی نشد از پله ها سه چرخه رو بیارم بالا.
اینا همش هدایتی بود و اسان شدن ما برای اسانی ها.
گل های قشنگ دیدیم.
ادم هارو دیدیم.
پیشی های لم داده ی خوابالو دیدیم.
یه قشنگیِ جالب دیگه هم دیدیم.
یه دختر بچه که لباس ورزش رزمی سفید تنش بود و مادرش رو تو مجتمع بغلی مون دیدم.
برگشتم تا به حافظ نشونشون بدم، دیدم به به مادر و دختر هم اومدن کنارِ نرده ی بینِ مجتمع هامون.
بسیار خوش انرژی و خوش برخورد و خندان.
اسم قند عسل رو پرسید گفتم حافظ.
گفت به به.
گفتم شما چی.
گفت غزل.
دیدم چه باحال و موزون.
غزل و حافظ.
این زیبایی هم واقعا بهم چسبید امروز.
چرا حس خوب ایجاد شد؟
چون قبلش من با احساس لیاقت برگشتم سمت این دو نازنین و خواستم لذت ببرم از دیدنشون، و همینطور هم شد و حس خوب بینمون شکل گرفت.
حافظ جون یه کوچولو تو مسیر هم سه چرخه شو خودش حرکت داد، کیف کردم، ازش فیلم گرفتم.
حسابی لذت بردم از گردشمون.
اتفاقا امروز بدون اینکه حس کنم زمان تفریحمون بیشتر هم بود، یک ساعت گردش مادر پسری کردیم و برگشتیم.
الهی شکر برای لذت و شادی هایی که تو گردش، بهمون هدیه دادی.
آهان، همون اول بسم الله، تا پامون رو گذاشتیم بیرون از در ساختمونمون، پروانه سفید بالای سرم پرواز کرد.
یه بارم تو گشت و گزار بین باغچه های مجتمع، یه پروانه سفید دقیقا نزدیک شد به حافظ عسلی.
الهی شکر برای اینهمه رزقِ شادی آفرینم.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام.
الله اکبر از این جریانِ ساده و بی سر و صدای هدایت.
عینِ بوسه ی گرمِ مادر، روی گونه های نوزادش…
میخواستم کامنت قبلیمو ویرایش کنم، دستم خورد به چیزی و هدایت شدم به صفحه نتایج…
حسم گفت بخون.
نتیجه الهام عزیز از دوره هم جهت با جریان خداوند که فوق العاده بود.
به خودم گفتم اگه هدایته که باید این دوره رو گوش بدم امروز، کدوم قسمتشو باید بشنوم؟
جلوتر تو کامنت الهام عزیز خوندم…
قسمت اول…
رجوعِ مجدد به دوره.
چرا؟
جهتِ تقویت و یادآوریِ مومنتوم برام.
که حالا که انقدر حست خوبه، چرخ زندگی و احوالاتت روان و نرم جلو میره، انقدر حالت با خودت و درونت خوبه، بهش مومنتوم بده، ادامه اش بده.
خدایا شکرت برای هدایت های فراوان و قشنگت.
مینویسم تا برای خودم، محکمتر و ماندگارتر بشه.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام.
الهی شکر برای هدایت هایی که خیلی نرم و آروم و زیرپوستی داره وارد زندگیم میشن.
به لطف خدا، ذهنم ساکت تر شده که امادگیِ دریافتشون رو دارم.
دیروز که فایل 4 تکمیلی دوره احساس لیاقت رو میشنیدم، یه جمله ی استاد تو گوشم زنگ زد.
خیلی باحال بود، فوق العاده بود.
تو طول روز از خاطرم رفت و واقعا دلم میخواست به یاد میاوردمش.
دیشب هدایت شدم کامنت های خودمو بخونم.
پاسخ تو کامنت خودم بود.
تو یکی از کامنت هام برای همون جلسه این جمله رو بولد نوشته بودم.
این اگه هدایت نیست، پس چیه.
الهی شکر.
جمله این بود:
اول باید احساس لیاقت و ارزشمندیمو ایجاد کنم (در حقیقت به یاد بیارم)، تا بعدش احساسم خوب باشه.
کد راهنمای عالی برای مواقعی که حسم خوب نیست، یعنی از درونم احساسِ ارزشمندیم آسیب دیده.
باید برای تحلیل و برطرف سازیش اقدام کنم.
الهی شکر برای این رزقِ جذاب.
رزقِ جذابِ دیگه:
حافظ عسلی تو خواب قشنگ بود و من تونستم تو دفترم بنویسم، تو سایت بنویسم با آزادی و تمرکزِ عالی.
الهی شکر.
الانم تازه بیدار شده و مراسم عشقولانه مون آغاز شده.
الهی شکر برای قند عسلی که بهم هدیه دادی خدا جون.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام.
الهی شکر برای رزق قشنگم.
صبح ساعت 8/5 بیدار شدم.
چند روز هست که خودجوش صبح ها زودتر از قبل بیدار میشم.
و واقعا برای من ارزشمند و لذت بخشه که طی شب خوابِ خوبی دارم و صبح راحت بیدار میشم، بدون خواب الوده بودن.
این رزق از جایی شروع شده که تغییری تو زندگیم دادم…
الان چند روز هست که صبح زودتر از قبلم بیدار میشم و بابتش خیلی خوشحال و سپاس گزارم.
بدون زنگ ساعت، بدون اینکه همسرم یا حافظ منو بیدار کنن، خودم بیدار میشم خودجوش و این خیلی خوشحالم میکنه.
الحمدالله.
فکر میکنم این پاداشِ بیرون رفتنم از خونه است.
گردش های مادر پسریِ روزانه.
و پاداشِ کانالِ آموزشِ اوریگامی ام.
الحمدالله برای دو هدف جدیدم که پویاییِ زندگی و لحظاتم رو افزایش دادن.
الحمدالله.
این از فضل خداست که هدایتم کرد تو این مسیر زیبا.
مسیری که روز به روز قشنگی ها و شادی ها و بهبودهای بیشتری توش پیدا میکنم.
الحمدالله.
کامنت های قشنگ خوندم و هدایت شدم خودمم بنویسم.
الحمدالله برای این روزی و رزقِ آغازِ روزم.
و الهی شکر که شب ها هم زودتر میخوابم، نسبت به قبلم.
من تلاشی برای خواب و بیداریِ زودتر نکردم.
این پاداشِ حرکت و تغییریه که وارد زندگیم کردم.
الحمدالله برای لطف خداوند.
الهی شکر برای پروژه ی نازنینِ تغییر را در آغوش بگیر.
خیلی ممنونم استاد جان و مریم جانِ نازنینم.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
بنام مهربان پروردگارم
سلام و سلامتی و عشق و نور به همه عزیزانم
خدا رو شکر برای یک روز دیگه که با نام و ذکرش آغاز کردم
خدا رو شکر که پر از انگیزه و نشاط هستم،
آماده خلق اتفاقات زیبا و عالی در این روز هستم
خدا رو شکر که دیشب خوب خوابیدم
خدا رو شکر بابت اتفاقات زیبای دیروزم
که تو دو لیستم بیشترش تیک مثبت خورد
و یه اتفاق خیلی زیبای غیر منتظره هم داشتم که روزم رو خیلی قشنگتر کرد:
دختر جاریم چند روزیه که بچه دومش رو بدنیا آورده یه نینی خیلی ناز و کییوت و تو دل برو، دختره و اسمش رو دلوان گذاشتن
و من با خودش هنوز صحبت نکرده بودم، پیش از ظهر زنگ زدم که بهش تبریک بگم و یه روزی رو قرار بزاریم که بریم خونه شون اما جاریم جواب داد و گفت مریم با همسرش و نینی شون رفتن دکتر برای چکاپ و امشب هم قراره بریم خونه ما و چند روزی اونجا بمونه بعدش من گفتم کی برمیگرده که باهاش قرار بزارم بیاییم دیدنش؟ گفت همین امروز!
اینجوری شد که بعد از ظهر با همسرجان رفتیم و خیلی خوش گذشت خدا رو شکر
اتفاقاً وقتی که اونجا بودیم سمیه جان طبق معمول هر روزمون تصویری زنگ زد و کلی با من و باباش و زنعموش و دختر عموش خوش و بش کرد، لیلییین قند عسل هم کلی دلبری کرد،حرفهای با مزه و شیرین زد
نینی رو هم نشونش دادم، و بعد از اون هی میگفت دوباره بِیبی دوباره بِیبی!..
خلاصه دوساعت خیلی زیبا و شادی رو کنار هم سپری کردیم خدا رو صدهزار مرتبه شکر
خدا رو شکر برای کامنت دیگری در این صفحه
الهی شکر برای همه نعمتهام بخصوص سلامتی
الهی شکر الهی شکر الهی شکر
سلام.
امشب یه گردش فوق العاده ی سه نفری داشتیم.
حسم بسیار خوب بود.
قند عسلمون هم مستقل خودش راه میومد، لذت میبرد از اطراف و پیشی ها، و مسیرهای چالشی رو تجربه میکرد و جلو میومد.
منم حسابی تشویقش کردم و اونم ذوق میکرد.
ماهِ کامل رو دیدم و خوشحال شدم.
الان داشتم کامنت های ایمیلمو میخوندم، دیدم سعیده جان خاجویی تو دوره احساس لیاقت کامنت گذاشته.
خبر خوشِ ورودش به دوره رو که خوندم بسیار خوشحال شدم.
مبارکت باشه جانِ دل.
الهی شکر برای این رزقِ قشنگ.
برای منم رزقه، چون میتونم کامنت های قشنگتو اونجا هم بخونم.
الهی شکر.
امروز دو تا تمرینِ عملی داشتم برای تقویتِ عزت نفسم:
یکی پیامی که یکی از اقوام فرستاده بود، برای چیزی که انتخابِ من نبود و بهش اطلاع دادم.
بدون اینکه نگران باشم چی در موردم فکر میکنن.
البته با احترام و ادب نوشتم.
دومی برای انتخابِ حالِ خوبِ خودم در الویت.
و سریع انجام ندادنِ کاری که اون لحظه نمیخواستم انجامش بدم.
بعدش به این نتیجه رسیدم انجام میدم، ولی با هدایت خدا که بهترین زمان، انجامش بدم.
الحمدالله هدایت شدم.
انجامش دادم.
نتیجه اش فوق العاده بود.
همونی که خودم میخواستم.
الهی شکر.
الهی شکر برای رزق های خودم و عزیزانم.
الهی شکر امروز هدایت شدم با خواهرم تماس بگیرم، (حافظ عکس خواهرمو از روی مخاطبین گوشیم باز کرد و نشونم داد) و ایشون بهم یه خبر فوق العاده داد.
الهی شکر.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام.
– امروز درخواست داده بودم خبر خوب بشنوم.
شنیدمش.
یه خبر فوق العاده و پر برکت.
الهی شکر برای رزق های قشنگم.
– الان سومین ویدیوی کانالم رو اپلود کردم.
برای انتخاب شکل آموزشی، به خودم گفتم یه کاغذ بردار شروع کن به تا زدن…
شکلم مشخص شد و رفتم برای ضبط.
الهی شکر.
– بهبودهای امروزم بهم گفته شد.
بهبودهایی برای منزل.
بهبودهای رفتاری.
انجامشون دادم.
الهی شکر.
– یه جمله ی زیبا از خواهرم شنیدم.
عزت نفس الهی.
اینکه خداوند خودش کمک و هدایتمون کنه برای ساخت عزت نفسی متصل به خودش، نه از سَرِ غرور، شرک و …
این تلنگر برای من شگفت انگیز بود.
الهی شکر.
– برای زمانِ یه تماس، از خدا هدایت خواستم.
یه نشانه فرستاد و من اقدام کردم.
فضا و فرکانس گفتگو کاملا سالم، شاداب و خوب بود، همونطور که من درخواستشو داده بودم.
درخواستم این بود که بهترین زمان باشه تا فضای فرکانسیشم خوب باشه.
الهی شکر.
– یه مورد سکوت رو تمرین کردم، در جهتِ کنترلِ ذهن.
الهی شکر.
– یکی از زیبایی های گردش مادر پسریِ امروز، بازی با سایه بود.
بای بای کردیم با سایه هامون.
الهی شکر.
– امروز از لحظات اول که بیرون بودم با حافظ پروانه دیدم، بالای 5 بار جلوی چشم هام اومدن.
پرنده های در حال پرواز دیدم، خیلی قشنگ بودن.
الهی شکر.
– پاداشِ نوشتنِ کامنتِ شفافِ دیشب تو جلسه 4 دوره احساس لیاقت این بود که امروز دوره رو بشنوم.
الهی شکر.
– سپاس گزارم برای تمام لحظاتی که حافظ رو بغل کردم، بهش عشق دادم، اونم بهم عشق داد، بازی کردیم.
الهی شکر.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام.
🟠الهی شکر برای امروزم، روزی که با رزق های زیبای خدا آغاز شده.
ممنونم که از فضلِ خودش، بهم نعمت های فراوان میده.
🟠الهی شکر که صبح، زودتر از قبل بیدار شدم، و بلافاصله قشنگی هارو دریافت کردم.
🟠الهی شکر برای دیدنِ زیبایی های دوستانم، تو موبایلم.
🟠الهی شکر برای خوابِ خوب و آرومی که تجربه کردم.
🟠الهی شکر حافظ عسلی در خوابِ ناز هست و از دیدنش کیف میکنم.
🟠الهی شکر که خدا هر لحظه بهم یاداوری میکنه که به چی باید توجه کنم، چی رو باید بهبود بدم.
🟠الهی شکر برای زمان و انرژی که خدا برام باز میکنه تا بنویسم و شکر گزاری کنم.
🟠الهی شکر برای برکت های فراوانِ دوره احساس لیاقت.
که میتونم انقدر قشنگ خودمو بشناسم و بنویسم داخلش.
🟠الهی شکر برای کامنت هایی که دیشب خوندم، و حینِ خوندنِ کامنت خوابم برد.
🟠الهی شکر برای استمرار و تعهد دوستانم برای حضور در سایت و کامنت نوشتن.
این کامنت ها خیلی الهام بخش هستن.
🟠الهی شکر برای برکتِ فراوانِ کامنت های سایت.
🟠الهی شکر برای خوندن و شنیدن از موفقیتِ دوستانم.
🟠الهی شکر برای کش و قوس های شیرینِ حافظ، موقع خواب.
🟠الهی شکر برای پیام زیبا و تحسینِ همسرم برام.
🟠الهی شکر برای سلامتیِ خودم و عزیزانم.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام و نور به قلبهاتون
استاد توی دوره دوازده قدم هم اشاره کردن ک حتما وقت بزارید برای رویاهاتون و تصورشون کنید ..نگید وای یک ساعت نشستم توی خیال بودم وقتم تلف شد ..ن اصلا ..زمان بزارید به رویاهاتون فکر کنید حسشون کنید .
توی کتاب رویاهایی ک رویا نیستند هم مجداا برای تجسم رویا هاا تاکید کردند ..من قبلا دوس داشتم در اینده کافی شاپ بزنیم اما کم کم از فضای کافی شاپ ک دور شدم اون علاقه م هم کمرنگ شد فهمیدم ک اون خواسته من نبوده ..با توجه به علاقه شدید عزیز دلم میثم شاه به آشپزی ، با توجه به اینکه دوبار برای انتخاب و تحویل لوسترای خونه جدید و توحیدیمون به یه مغازه جیگرکی هدایت شدیم ، هردو به این نتیجه رسیدیم ک حتماا یه مغازه جیگرکی بزنیم و خیلی اون روز حال و هوای اون مغازه کوچیک و پر مشتری به دلمون نشست .
منم با توجه به تمرین استاد توی کتاب تصمیم گرفتم به رویااام بیشتر فکر کنم ..بنویسمش ..درموردش با خودم با بقیه حرف بزنم تا به یاری خداااا خلقش کنم ..چون من خااالق زندگی خودم هستم .
این هم یکی از رویاهای قشنگ من
امشب، شب خاصیه… دلم یهجور خاصی میتپه مثل شب عید
از صبح با میثم جان حسابی مشغول بودیم، از تمیز کردن شیشهها تا چیدن میزها، از تنظیم نورها تا گذاشتن تابلو کوچیک به امید خدا کنار منقل.
هر لحظه با خودم میگفتم:
خدایااا شکرت… من این روزو دیده بودم تو ذهنم، حسش کرده بودم، و حالا دارم توش نفس میکشم…
هوااا تاریک که شد چراغای مغازه یکییکی روشن شدن، وای که چه نوری داشت… انگار ستارهها ریختن پایین و توی تابلوی جیگر بارون خیره شدن.
یه حس خاصی پیچیده بود تو هوا، بوی زغال، بوی نون داغ، صدای موزیک ملایم و خندهی مردم که از دور میاومد…
میثم اومد سمتم دستم رو گرفت گفت:
نجمه اینجا نتیجهی ایمانته… تو باور کردی، من دنبالت اومدم، خدا هم راهو صاف کرد.
دستش رو فشار دادم و گفتم:
خدا رو شکر… دیدی گفتم فقط کافیه باور کنیم و با عشق حرکت کنیم؟
کمکم فامیل و دوستا رسیدن… مامان بابا، خواهربرادرام ..حتی همسایههای قدیمی اومدن تبریک بگن.
یکی دستهگل آورد، یکی قرآن گذاشت رو میز یکی گفت:
الهی خیر و برکت بریزه از در و دیوار این مغازه!
من فقط لبخند میزدم و تشکر میکردم و تو دلم میگفتم:
آمین یا رب العالمین…
بچههام بارانم و بهارم با لباسای قشنگشون بین جمع میچرخیدن، به هر کی میرسیدن میگفتن:
بیاین جیگر بارون، جیگرای ماا بهترینه!
وای که چه دلگرمیای هستن دو تا فرشتهی خدا.
وقتی اولین سیخها روی منقل گذاشته شد، بوی عشق کل فضا رو پر کرد… صدای جلز و ولز، خندهی مردم، نور چراغا، و اون حس حضور خدا که از ته دل حس میکردم.
یه لحظه رفتم یه گوشه، سرم رو بالا گرفتم و فقط گفتم:
خدایا شکرررت… منو از هیچی رسوندی به همهچی. از یه رؤیا واقعیت ساختی. خدایااا شکرت که همراهم بودی، هستی، و همیشه خواهی بود.
اون شب تا دیر وقت مغازه شلوغ بود، هر کسی یه چیزی میگفت، یه دعایی میکرد…
وقتی آخر شب درِ مغازه رو بستم، برگشتم یه نگاه انداختم به تابلو، نور زردش هنوز روشن بود…
یه حس خاصی پیچید تو دلم، گفتم:
جیگر بارون فقط یه مغازه نیست… یه نشونهست از اینکه وقتی ایمان، عشق و خدا رو قاطی کنی، دنیا برات زانو میزنه.
میثم جان اومد کنارم گفت:
خدا قوت خانمی امشب رو هیچوقت یادم نمیره.
لبخند زدم و گفتم:
منم… این شب تا همیشه تو قلبمه. تازه شروعشه… تازه خدا داره درهای بعدیو برامون باز میکنه.
ما باید با ایمااان قدم برداریم
استاد همیشه میگه ایمانی ک عمل نیاااورد حرف مفت است …بریم عزیزم ک فردا کلی مشتری منتظرمونن
سلام و صبح پرنور خدا به قلبهامون
خدایا شکرت که امروز دوباره چشمام رو باز کردم و یه فرصت تازه دادی برای خلق کردن دنیایی پر از نعمت و آرامش.
شکرت که هر لحظه کنارمی، با عشق و مهربونی منو هدایت میکنی سمت بهترینا
من ایمان دارم هر چی میخوام، بهراحتی به دستم میرسه چون تو خدایی و برای من فقط خوبیها رو میخوای.
باور دارم که تو از خودم بیشتر دلت میخواد به خواستههام برسم، چون رسیدن من یعنی گسترش نور و فراوانی تو روی زمین
من ذهنم رو از هر فکر محدودکننده خالی میکنم، فقط تو رو میبینم، تنها قدرت مطلق، ربّالارباب، تکیهگاه همیشگیم.
خدایا شکرت که به من قدرت دادی زندگیمو خودم بسازم، با افکارم، با احساسم، با ایمانم
من میدونم راه رسیدن به رویاها فقط یکیه: درک قوانین زیبای تو و اجراش توی ریزترین لحظههای زندگیم.
من هرچی بهش توجه کنم، وارد زندگیم میشه، پس از امروز فقط به ثروت، سلامتی، عشق و سعادت توجه میکنم
قول میدم ذهنم رو پر کنم از تصویر خواستههام، در موردشون حرف بزنم، بنویسم، حسشون کنم و زیباییهای دنیا رو ببینم.
قول میدم همیشه احساسم رو خوب نگه دارم، حتی اگه شرایط برعکسه، چون میدونم احساس خوب یعنی دعوت به اتفاقات خوب
قول میدم داشتههام رو ببینم، بابتشون شکر کنم و بهت بگم خدایا شکرت برای هرچیزی که تا امروز دادی و هرچیزی که در راهه
و از ته دل میگم:
من لایق بهترینهاااام چون تو خدای خوبی، و من فرزند نوری توام
صبح بخیر ای خدای مهربون…
شروع میکنم یه روز پر از برکت و شادی رو با تو