عواقب تصمیمات احساسی - صفحه 17 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1120 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    رضا حسنی گفته:
    مدت عضویت: 1581 روز

    بنام خداوند وهاب ک بی دلیل میبخشه

    سلام ب استاد خوشتیپم ک‌ماشالا کوه عضله شده و با اون تیشرت فسفریش دلمو مارو آب کرد

    سلام ب خانم شایسته عزیز و مهربان

    سلام ب همه دوستان عزیزم

    مورد اول :

    دوست دارم تجربیاتمو درباره احساسی عمل کردن بنویسم ک عواقب سنگینی برام داشته

    وقتی این فایلو دیدم اولین موردی ک بلافاصله ب ذهنم رسید این بود ک چقدر بصورت هیجانی پول خرج کردم……

    البته این تجربمو تو دوره روانشناسی ثروت 1 کاملا شرح دادم ولی خب اینجا هم مختصر ‌‌و مفید بیانش میکنم

    و ممنونم از استاد بابت این فایل بینظیر و این آگاهی های خالص ک در اختیار ما قرار میدن و شرایط رو مهیا میکنن تا ما شاگردا تجربیاتمونو در اینجا شرح بدیم تا قوانین بدون تغییر کیهان رو بیشتر درک بکنیم

    من یادم میاد ک تا قبل از خرید دوره روانشناسی ثروت 1 خیلی خیلی بصورت هیجانی ولخرجی میکردم و خیلی راحت پولامو از دست میدادم ک بعدش ب شدت پشیمون میشدم

    حالا این نوع تجربیات یا تصمیمات احساسی هم میتونه در شرایط بد باشه و هم میتونه در شرایط خوب باشه

    ( همینجور ک استاد کامل مثال زدن )

    مثلا بارها و بارها وقتی مراکز خرید میرفتم من بصورت هیجانی خرید میکردم

    ی دفه 4ست یا 5 ست لباس های مختلف میخریدم درصورتی ک اصلا نیاز آنچنانی نداشتم !!!

    یا ی دفه جو گیر میشدم کلی خریدای الکی ک حالا اینجا نمیتونم بیان کنم ، میکردم

    یا مثلا وقتی عروسی میرفتم (مخصوصا عروسی فامیل)

    کلی شاباشه اینو اون میکردم بعدش پشیمون میشدم

    یا کلی پول سر داماد میریختم

    و من کلی تصمیمات هیجانی در شرایط احساسی گرفتم ک باعث شد کلی پول از دست بدم

    بقول استاد در دوره روانشناسی ثروت 1 :

    با پول راحت نبودم و پول هی ب من سیخ میزد و منم هی ولخرجی های الکی میکردم

    دیگه خودتون ببینید تو هر شرایطی مثل بیرون رفتن ، مهمونی رفتن ، مسافرت رفتن ، لباس خریدن و… چقدر

    احساساتی عمل کردم و تقریبا میشه گفت هممون همچین تجربه ای داریم ولی خب من دیگه گندشو درا آورده بودم !!!!!!!

    ولی خب الان بلطف خدا و آموزه های بی نظیر استاد بعد از یکسال ک ثروت 1 رو خریداری کردم و کلی کلی روی خودم کار کردم و الان رابطه ی مصالمت آمیزی با پول دارم و از پارسال تاحالا دیگه یاد ندارم ولخرجی کرده باشم یا مثلا هیجانی رفتار کرده باشم و خداروشکر الان با پول خیلی بیشتر دوست شدم و پول هم خیلی خیلی بیشتر پیش من میمونه…..

    و تجربه بعدی ک میخوام خدمتتون بگم اینه ک در ورزش بدنسازی ، چقدر تصمیمات احساسی گرفتم ک بعدش مثل چیز پشیمون شدم !!!

    ( البته باید بگم این تجربمم در جهان بینی توحیدی 1 کاملا شرح دادم )

    از اونجایی ک من قبلا مسابقات بدنسازی شرکت میکردم و مثلا حرفه ای ورزش میکردم ( البته ب اصطلاح میگم حرفه ای ، درصورتیکه ک تصمیماتم و رفتارام اصلا حرفه ای نبوده و با درک این آگاهی ها ب حرفه ای نبودن خودم پی بردم )

    برا همین چون تو باشگاه ها شناخته شده بودیم و از اونجایی ک سنگین تمرین میکردم ، الان یادم میاد ک خیلی وقتا همین سنگین وزنه زدن ویا سنگین تمرین کردن بخاطر همین تصمیمات احساسی ای بوده ک من انجام دادم و بعدشم با کلی آسیب و درد شبا میخوابیدم

    ( البته بگم ک من تکاملمو در زدن اون وزنه سنگین طی کرده بودم و از پسش بر میومدم ولی اون وزنه رو در زمان و مکان درستش نزدم ! امیدوارم متوجه منظورم شده باشید )

    دیگه همتون ب خوبی میدونید در اکثریت باشگاه های بدنسازی جو و احساساتی عمل کردن حکمفرمایی میکنه و منم بارها و بارها تو جووو یا بهتره بگم تو همچین شرایط احساسی بودم ولی نتونستم خودمو کنترل بکنم

    و ب مراتب ب خودم آسیب های جدی زدم و در نتیجه این شد ک دیگه برای همیشه مسابقه و سنگین تمرین کردن و اصلا ب اصطلاح بدنسازی ، حرفه ای تمرین کردن رو گذاشتم!!!!

    حالا ک حرف ب اینجا کشید با کسب اجازه از استاد ، دوست دارم خلاصه جلسه ی6 جهان بینی توحیدی رو در یک جمله اینجا بگم :

    مهم‌ترین مهارتی ک انسان باید داشته باشه ، مهارت کنترل ذهن هستش

    اگه در وهله ی اول بپذیریم ک کار شیطان یا کار ذهن همینه ک باعث بشه تصمیمات احساسی در هر شرایطی بگیریم اینجاست ک بیشتر حرف های استاد رو درک می‌کنیم

    استاد ازت بخاطر جلسه 6 جهان بینی توحیدی بینهایت سپاسگزارم ینی بینظیرهههههههه بخدااااا

    حالا با توجه ب این 2 مثالی ک زدم میخوام راه کارهایی ک خودم ازش استفاده کردم و بسیار نتیجه گرفتم رو خدمتتون بگم

    در مورد ولخرجی و هیجانی پول خرج کردن اومدم از دوره روانشناسی ثروت 1 استفاده کردم و ورودی های مالیمو با درصد های مشخص تقسیم بندی کردم و الان پولام بلطف خدا و آموزه های استاد کنترل شده و حساب شده هزینه میشه

    در مورد مثال دومم ک راجب بدنسازی بود ، باید بگم ک ذهنیتم کلا در مورد این‌ ورزش تغییر کرد چون قبلا تمرین میکردم ک بدنم خوب بشه ولی الان تمرین میکنم ک حالم خوب بشه و هیچ رقابتی هم باهیچکس ندارم و نظر دیگران هم اصلا برام مهم نیست

    مورد دوم :

    حالا میخوام تجربمو از لحظه ای ک تونستم در شرایط احساسی ذهنمو کنترل بکنم ولی اکثریت نتونستن ذهنشونو کنترل بکنن و تصمیمات احساسی گرفتن و کلی ب ضررشون شد رو بگم

    هممون چندماه پیش رو یادمونه ک ی دختر خانمی ب رحمت خدا رفت و اکثریت مردم تصمیمات احساسی گرفتن و ب خیابون ها ریختن و از همونجا اعتراضات علیه رژیم شروع شد و کانون توجه 99درصد مردم بر نا زیبایی ها و مشکلات و ناخواسته بود !!!!!

    خب آیا با این تصمیم احساسی چیزی نصیبشون شد ؟ رژیم تغییر کرد ؟

    خیر

    عواقب این تصمیم احساسی هم این بود ک علاوه بر اینکه از کارو زندگی افتادن ، کلی هم کتک خوردن و آسیب دیدن

    ی نمونش پسرعموی خودم ک جو گرفته بودش و شعار میداد ک ما باید در راه این دختر خانم اگه اشتباه نکنم خانم مهسا امینی باید قدم برداریم و از این جور حرفای مفت ک نتیجش این شد ک جوری کتک خورده بود ک تا یکماه از آسیب دیدگی و کبودی نمیتونست راه بره !!!!!

    خب تو این شرایط بظاهر بد من چیکار میکردم ؟؟؟

    من فقط روی خودم کار میکردم

    و دوره های ثروت 1 ، جهان بینی توحیدی ، کشف قوانین رو مرتب گوش میکردم و کامنت میخوندم ، کامنت مینوشتم و صب تا شب تو سایت بودم و کانون توجهم فقط بر زیبایی ها و نکات مثبت رژیم جمهوری اسلامی و خواسته هام بود

    خب نتیجه ؟؟؟؟

    1_تو کارم ( املاک ) کلی پیشرفت کردم

    2_کلی از ترمز هامو شناسایی و ب گاز تبدیل کردم

    3_همواره احساسم عالی بود

    4_همواره سپاسگزارتر شده بودم

    5_فرصتی بود تا بیشتر روی خودم کار بکنم و ب مراتب درکم از قوانین خیلی خیلی نسبت ب چندماه پیشم بیشتر شده

    6_فعالیتم تو سایت خیلی بیشتر شده

    ( باید اعتراف بکنم ک بیشتر کامنتامو تو اون شرایط ب ظاهر بد نوشتم پس شرایط ب نفع من بوده )

    7_واقعا مهارتم در کنترل ذهن خیلی خیلی بهتر شده از بس ک مچ ذهنمو گرفتم

    8_ همون مامورین یا یگان ویژه ب من احترام میزاشتن و بندگان خدا اصلا کاری ب من نداشتن

    مورد سوم :

    حالا ک ب این درک از قوانین رسیدم و با توجه ب اینکه خیلی خیلی دارم روی خودم کار میکنم و خودشناسی انجام میدم و خودمو خیلی بهتر شناختم یکی از بهترین راه ها برای فرار از فضای احساساتی و کنترل ذهنم واقعا واقعا از فایل های استاد استفاده میکنم و یا تو سایت میرم

    و این راهکار خیلی روی من جواب میده و از نظر من این بهترین راهکاره برای کنترل ذهنم و من از استادعزیزم بسیار سپاسگزارم

    تا کامنتی دیگر بدرود

    عاشقتونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  2. -
    فرهاد شکوه گفته:
    مدت عضویت: 4251 روز

    به نام رب،فرمانروای جهان

    سلام خدمت استاد گل و دوستان عزیز

    مچکرم استاد جان بخاطر این فایل و تموم آگاهی های نابش و نگاهی که اگه در خودمون قوی تر پرورشش بدیم میتونه ما رو از دچار شدن به خیلی ناخواسته ها در هر زمینه ای حفظ کنه.

    قراری که با خودم گذاشتم و الان واضح تر شد بازم اینه که:

    اون لحظه ای که هیجان بالایی دارم(چه مثبت چه منفی)

    هیچ اولویتی ندارم جز اینکه اول باید بتونم به حال نرمال برسم و بعد برم سراغ تصمیم گیری در مورد اون موضوع_به خودم اینو گفتم و میگم که اون موضوع اتفاق افتاده و الان کاری از دستم برنمیاد که بخوام باهاش بجنگم یا درستش کنم یا …(ذهنو اگه جلوش نگیری میخواد بجنگه تا درستش کنه همون موقع که خب نتیجشم معلومه)

    ولی تنها کاری که تو این لحظه تصمیمش دست منه اینه که فقط خودمو آروم کنم به هر نحوی که برام قابل انجام(و بدون عجله یا زور زدن به شکل طبیعیش ولی آگاهانه براش انرژی بذارم)

    کارایی که روی من بیشتر جواب میده برای تسلط بر ذهنم در شرایط هیجانی:

    +دیدن و حرف زدن با دوستام یا اطرافیانم در مورد موضوعاتی جدای از اون موضوعی که هیجانم رو برانگیخته کرده(گپ زدن)

    +پیادروی یا راه رفتن حتی تو همون مکان و بلند با خودم حرف زدن طوری که صدای خودمو میشنوم و بگم خب از چه منظر دیگه ای میشه بهش نگاه کرد و …

    +کوهنوردی و گوش کردن به فایل های استاد

    +دوچرخه سواری و رکاب زدن و گوش کردن به پلی لیستی از آهنگ های بی کلامی که دارم و حس زیبایی بهم میده

    +فیلم یا کلیپ کوتاه دیدن که موضوعش فانه

    +و یکی از قدرتمندتریناش که اکثرا میدونیم

    ^نوشتن^

    من نوشتنم رو با چرا شروع میکنم و اونقدر این چرا ها رو ادامه میدم تا به ریشه برسم و جوابی به ذهنم بدم که توی اسکیل بزرگ بدونم جواب درست تریه برای اون موضوع(یعنی مثلا یه فرد فرهیخته یا باتجربه هم همین کار رو میکنه یا همین تصمیم رو میگیره)_از منابعیم که دوستشون دارم ایده میگیرم مثل:

    مولانا،کلیک هدایت خداوند توی سایت عباسمنش،سخنان حکمت آمیز

    +رفتن به باشگاه سوارکاری و لمس اسب ها

    بازی با بچه ها،نوشتن نامه به کودک درونم و…

    در پناه یگانه همگی سعادتمند بشیم

    سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  3. -
    فاطمه گفته:
    مدت عضویت: 1109 روز

    سلام سلام و سلام

    چقد زیبا بود این فایل

    ترس مساوی با مرگ مساوی با تصمیم اشتباه

    کافیه بترسی دیگه نمیتونی قدم از قدم برداری

    امشب یه کلیپ تو‌اینستا دیدم که خیلی نظرمو جلب کرد یه اقای معلولی که چندین مدال قهرمانی تو رشته های مختلف ورزشی از جمله شنا و…داشت که پا روی ترسهاش روی بهانه هاش روی نمیتونی ها گذاشته بود

    و یه صدای بینظیر روش گذاشته بود که محتواش این بود:

    «چه مرگته لعنتی

    فکر کردی تو تنها ادم رو کره زمینی که برات اتفاق غمناکی افتاده؟

    منتظری بهت مدال غمناک ترین قصه زمینو بدن؟دنبال چی هستی؟

    دنبال اینی که صبح تا شب بگی نرسیدم بخاطر ضربه هایی که خوردم…

    ما هممون ضربه خوردیم(تضادهای زندگی)

    میخای تااخرعمر بشینی از اینا تعریف کنی؟من یه لیست بلند بالاشو دارم….»

    جمله اخرش خیلی زیبا بود از نظرم

    اینکه ادما فکر میکنن فقط خودشون تضاد براشون پیش اومده و اون تضادو بهانه میکنن برای جلو‌نرفتن

    درحالیکه از هرکس یپرسی یه لیست بلندبالا از تضادهاش داره که پاگذاشته روشون و رفته جلو….

    این اقای معلول درحال تمرینات سنگین بدنسازی با چندین مدال قهرمانی با این صدا….

    شاهکار شده بود

    نمونه بارزی از پاگذاشتن رو بهانه ها…

    دیشب یه تضاد کوچیک‌داشتم و یکم بخاطر اذیت شدم میدونستم وااااقعا نباید اذیتشم هاا ولی بالاخره مسیر سریع رسیدن به حس خوب باید تکاملشو طی کنه و خداروشکر امشب خوب شدم

    داشتم فکر میکردم فاطمه این اقا پا نداره میدونی ینی چی؟میدونی چه بهانه بزرگیه؟میدونی چه نعمتتتتتی رو نداره؟

    و تمام زندگیش امیده

    تو چی؟ تو سلاااامتی کاملی خداروشکر تضاد کوچیک‌ حق داره که بهمت بریزه؟

    معلومه که نه

    فقط یاد گرفتم به خودم زمان بدم واسه خوب کردن حالم….

    استراحت بدم فکر نکردن بدم خوش گذرونی متنوع بدم و مهم ترینش باخدام حرف بزنم و بش بگم و تمومش کنم….

    امیدوارم روزی بیاد چه خداوند احازه شکرگزاری بیشتر اجازه صحبت کردن بیشترشو بهم بده

    امشب شب بیست و نهم چله من

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  4. -
    محمد جواد آقااحمدی گفته:
    مدت عضویت: 497 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سوره بقره

    وَلَنَبۡلُوَنَّکُم بِشَیۡءࣲ مِّنَ ٱلۡخَوۡفِ وَٱلۡجُوعِ وَنَقۡصࣲ مِّنَ ٱلۡأَمۡوَٰلِ وَٱلۡأَنفُسِ وَٱلثَّمَرَٰتِۗ وَبَشِّرِ ٱلصَّـٰبِرِینَ(١۵۵)

    قطعاً همۀ شما را با چیزى از ترس، گرسنگى، و کاهش در مالها و جانها و میوه‌ها، آزمایش مى‌کنیم؛ و بشارت ده به استقامت‌کنندگان!

    =================================

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    خدایا به امید تو

    سلام به استاد عزیزم و مریم جان شایسته و تمام دوستان غار حرای من.

    اول از همه خدا را شکر می‌کنم که باز هم امروز صبح تونستم در این محفل توحیدی صلات خودم رو به جا بیارم و شکرگزار نعمت‌های خداوند باشم. خدا را شکر به خاطر این روزی که به من هدیه داد و دوباره می‌تونم توش برای آینده خودم و برای اهداف خودم تلاش کنم،خدا را شکر که امروز هم لیاقت این رو داشتم که صلاتم رو به جا بیارم و شکرگزار نعمت‌های بی‌نهایت خداوند باشم.

    دیشب وقتی می‌خواستم بخوابم نرم‌افزار قرآنی نور رو باز کردم که هر روز برای من یه آیه تصادفی میاره و آیه بالا بود.

    متاسفانه به خاطر تصمیماتی که در خشم گرفتم و صحبت‌هایی که کردم مدتی است که از همسر خودم جدا هستم. و وقتی که از خداوند هدایت خواستم خداوند این آیه را گذاشت سر راه من و گفت من تو رو امتحان می‌کنم تو صابر باش نگران نباش همه چیز درست میشه. یعنی تو کنترل کن خودتو تمرکزت رو بذار روی چیزی که می‌خوای الباقشو بسپار به من الباقیش با من،امروز صبح ساعت 6 صبح که از خواب بیدار شدم همون اولین کاری که کردم زدم روی نشانه من ببینم خداوند کجا هدایتم می‌کنه،و این فایل زیبا اومد و چقدر به جا و عالی بود.

    استاد اگر بخوام از گذشته خودم و از تصمیماتی که از روی خشم روی ترس گرفتم بگم همه جا پر از ضربه‌های ریز و درشتیه که شیطون لعنتی باعث شده من این تصمیماتو بگیرم و در حال حاضر تو این وضعیت باشم.

    متاسفانه وقتی که موقعیت بدی برای ما پیش میاد و تمرکزمون روی اتفاقات بد هست صمیمات نابجایی می‌گیریم که این تصمیمات نابجا فقط و فقط به خاطر تمرکز ما روی اتفاقات بد هست.

    یادمه یه جا تو سفر به دور امریکا استاد گفتن که اتوبوسشونو می‌خواستن یه جا پارک بکنن و یه ماشینی کنارشون پارک بوده که می‌خواستن پارکش بکنن ناخواسته ماشین برخورد می‌کنه به اون ماشین بغلی و رکاب سمت شاگرد ماشین حسابی خراب می‌شه. استاد می‌گفتن تو اون لحظه من نگاه کردم و خیلی ناراحت شدم اما به خودم گفتم که اینجا اونجایی که باید ذهنت رو کنترل کنی،دسته مایک و خانم شایسته رو گرفتم و رفتیم از زیبایی‌های اون پارک لذت ببریم و یه یادداشت توی اون ماشین گذاشتیم،وقتی که برگشتیم اون شخص باهامون تماس گرفت و خیلی تشکر کرد به جای اینکه ناراحت باشه که چرا ماشینش خراب شده،و کمک کرد که اون ماشین درست بشه و وسایل رو استاد خرید و ماشین استاد رو هم درست کرد،

    این همون قدرت تمرکز ذهنه این همون چیزیه که استاد هر روز و هر بار توی فایل‌هاشون دارن فریاد می‌زنن که بابا اصل اینه،رو چی تمرکز کردی رو هر چیزی که تمرکز کردی شبیه همون رو داری به دست میاری. حالا تو هی هر روز بیا خودتو ناراحت کن اعصابتو به هم بریز داستان برای خودت درست کن هیچ نتیجه‌ای نمی‌گیری،یه بار دیگه هم یادم هست استاد می‌گفتن که توی کشوری بودن یه ماشینی رو رنت کرده بودن باهاش می‌خواستن مسافرت برن اما وقتی که می‌خواستن ماشین رو کاراش رو انجام بدن یهو متوجه شدن که کارت اعتباریشون مسدود شده و دیگه نمی‌تونن پولی ازش بردارن و حتی می‌گفتن تو اون لحظه بسیار بسیار زیاد اعصابشون خورد شده،به منزل رفتند و مریم جان عزیز بهشون گفتن ببین این یه معنی بیشتر نداره،ما می‌خوایم بریم امریکا خدا می‌خواد بگه دیگه اینجا گشتن بسه راه بیفتیم بریم امریکا،و اون باعث شد که استاد هدایت بشه به بهترین جای دنیا و در حال حاضر تو بهترین جای دنیا بهترین زندگی رو تجربه کنه،

    واقعیت می‌خواستم از مثال‌های قبلی که توی زندگی خودم اتفاق افتاد حرف بزنم ولی احساس کردم که مثال زدن از اون‌ها مرکز روی ناخواسته‌هاست،پس ولش کردم و گفتم که بزار راجع به اینکه چقدر کنترل احساسات می‌تونه به ما کمک بکنه و زندگی عالی رو برامون درست بکنه صحبت بکنم،

    و واقعاً همینطوره استاد کنترل ذهن همه چیزه،به لطف خدای بی‌نهایت مهربان و به لطف آموزه‌های بی‌نظیر شما الان در مسیری هستم که وقتی احساس بدی دارم ناخودآگاه ذهنم میگه داری اشتباه میریا،همین الان باید جلوی ذهنت رو بگیری باید متفاوت فکر کنی باید مرکز توجهت رو عوض بکنی وگرنه باید منتظر باشی که اتفاقات بدی رو تجربه بکنی،و همون لحظه شروع می‌کنم فکر می‌کنم به چیزی که می‌خوام،همون لحظه به ذهنم میگم خب من چی می‌خوام من می‌خوام مثلاً فلان ماشینو داشته باشم فلان خونه رو داشته باشم فلان زندگی رو داشته باشم فلان رابطه عاشقانه رو داشته باشم،و این واقعاً مثل آب روی آتیشه،واقعا جواب میده استاد.

    واقعاً ازتون سپاسگزارم این آموزه‌هایی که شما دارید هر روز حتی از فایل‌های رایگان به من میدین کاری داره می‌کنه که زندگی من رو برای همیشه تغییر بده،تازه توی شرکت خیلی عالی به عنوان مدیر فروش شروع به کار کردم شاید یکی از تاپ‌های ایران هست شرکت،و اولاً این رو از آموزه‌های شما و هدایت‌های خداوند دارم که بهم یاد دادین چطور فکر کنم چطور رفتار بکنم،و دوماً این رو یاد گرفتم که یک در ناراحتی تصمیم نگیرم و دو همیشه نتیجه رو ببینم و نتایجی که الان بعد از چند روز کار کردن دارم رو با نتایج دوستانی که شاید 10 سال 20 ساله تو این شرکت دارن کار می‌کنن مقایسه نکنم،و این اعتماد به نفس بی‌نظیری بهم داده استاد،

    بازم ازتون ممنونم انشالله هرجا که هستید شاد سلامت خوشبخت ثروتمند در دنیا و آخرت باشید

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  5. -
    علی قربانی گفته:
    مدت عضویت: 3909 روز

    با سلام خدمت استاد عزیز. در تایید قانون جذب و اهمیت قانون جذب و خوشبینی به یک مطلب جالب برخوردم. با اجازه استاد میخوام با کاربرای محترم به اشتراک بگذارم. منبعش کتاب “کلید را بزن” نوشته برادان “هیث” است. تو این کتاب اومده روند حل مسایل رو از دیدگاه کاملا روانشناسی بررسی کرده و اصلا کاری به قوانین جهان و قانون جذب نداشته و مثال های واقعی زیادی اورده . و نشون داده اگر تمرکز شما روی مشکل باشه قسمت تحلیل گر مغز مدام اون رو از جوانب مختلف بررسی میکنه و ابعادشو گسترش میده و از اون مشکل یک غولی میسازه که هیچ وقت حل نخواهد شد. توی کتاب یک اصطلاح قشنگ به کاربرده به نام نقاط روشن. گفته که اگه بتونید نقاط روشنی رو توی اون مساله پیدا کنید راه حل های خیلی ساده ای برای همون مشکلات به ظاهر بزرگ پیدا خواهید کرد. و داستان های واقعی خیلی زیادی هم تو کتاب گفته. مثل حل شدن مشکل سو تغذیه کودکان ویتنامی با راه حل خیلی ساده… پیشنهاد می کنم این کتاب رو بخونید تقریبا تو همه جای کتاب داره به یه زبون دیگه حرف های استاد رو تایید می کنه. و من تو پاورقی هر صفحش دارم گوشه هایی از حرف های استاد عباس منش رو که مرتبط با اون صفحست یادداشت میکنم. ممنونم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  6. -
    گمنام گفته:
    مدت عضویت: 1749 روز

    سلام استاد عزیزم و خانم شایسته گل

    من می‌خوام چند تا از تصمیماتی ک در گذشته گرفتم و احساساتی بوده رو بگم….

    یادمه بچه ک بودم توی مدرسه اگر کسی چیزی ب من می‌گفت سریع احساساتی میشدم و میزدم زیر گریه

    یا اگه پدرم به من چیزی میگفت سریع احساساتی میشدم و میرفتم یه جایی قایمش میشدم و گریه میکردم یا شبها این احساس قربانی بودن رو با خودم حمل میکردم وگریه میکردم….و این احساس قربانی بودن همیشه با من بود وشبها با همه این احساسات بد میخابیدم و اون اذیت هوایی ک از سوی پدر و مادرم به من شده بود رو تصور میکردم و میخابیدم واشک میریختم چیه حساب آروم میشدم و اینقدر حس شیرینی بهم میداد این قربانی بود یا مثلا فک میکردم با کسی ازدواج کردم و اون منو اذیت می‌کنه ومن گریه میکردم بعد ک فکر کردم و خواستم ریشه این احساسات رو پیدا کنم یادمه توی مدرسه و تلویزیون همش در مورد قربانی بودن فلسطین و افغانستان حرف میزدم ودرمورد اونا میگفتن ک اینا کشور های خوبی هستن و خلاصه………………

    یادمه این حس از همون موقع تو وجود من شکل گرفت ک خودمو قربانی نشون بدم تا آدم خوبی بنظر برسم…و همیشه خودمو ضعیف و شکننده نشون میدادم و پیش معلمان و فامیل

    همیشه میخواستم ب من ترحم کنند و خودمو همیشه خوب جلوه بدمووخیییییییییلی احساساساتی عمل میکردم یادمه اون موقع برنامه ماه عسل علیخانی بود ک من همیشه از اول تا اخرشو هرسال نگاه میکردم و آرزو میکردم کاش اصلا نگاه نکرده بودم و همیشه آخرش احساساتی میشدم و گریه میکردم این باور ک باید سختی بکشی تا ب چیزی برسی و اینکه اونهایی ک سختی میکشم یا میرم کارگری میکنم لزوما آدمهای خوبین رو ب جرات میتونم بگم از این برنامه گرفتم

    یادمه دوست داشتم یه روز برم ماه عسل و از سختی هام بگم و دنیا هم جلوی پای من سختی قرار میداد و….وفقط فک میکردم آخر خوشبختی در دیده شدن و مشهور شدنه و به همین خاطر میرفتم کارهایی میکردم ک دیده بشم…..و دست ب هرکاری میزدم…دیوانه دیده شدن بودم و خیلی جاها میرفتم جلو جمع از روی احساسات شدید ی حرفی میزدم یا گریه میکردم ک بقیه تحت تاثیر قرار بگیرن

    …….ک هنوز هم هنوزه تو ذهنم ایده یا تصویری میاد اولش اینه کبقیه منو ببینم وتایید کنم و تو ذهنم کسایی رو میبینم که دارن منو تشویق میکنند

    خیلی دوست داشتم برم سراغ هنر فقط برای این ک دیده بشم…یا برم یه کشور خارجی فقط برای این ک تو فامیل بگن فلانی رفت

    یا یه رشته خاص قبول بشم ک بگن فلانی قبول شد

    ……مثلا یه جایی احساساتی شدم و به دوست بابام سر یه موضوعی ک تو کار ما دخالت میکرد بد گفتم و اون موقع من تو یه آزمونی رد شده بودم و خیلی به هم ریخته بودم و به هم ریختگی هم بخاطر این بود ک من میگفتم واااااای الان اگه بقیه بفهمند من رد شدم چیمیشه؟؟؟؟خلاصه احساساتی شدم و از کوره در رفتم و اون تصویر سالها تو ذهن من موند و اذیتم میکرد تا همین چند وقت پیش ک خودمو بخشیدم

    یا مثلاً برای این که بگن آدم خوبیه احساساتی نمی‌شدم و هر کاری تو مدرسه رفیقام میگفتن انجام میدادم

    یا اون سال ک ../یکم شخصیه./…اگر میرفتم و نمیموندم اینجا الان کلی تجربه جدید داشتم و ذهنم خیلی باز تر شده بود….یا اون موقع ک ها ک توی کارم نامید میشدم اگر ذهن و احساساتم رو کنترل میکردم و ادامه میدادم کارم رو و نمیگرفتم تا شب بخابم الان خییییییییییییییییییییییییییییلی جلو بودم

    یا اگر در برابر پدر و مادرم اعتراض میکردم و با آنها یکی به دو نمی‌کردم و جواب نمی‌دادم الان خیلی زودتر فرکانسم عوض میشد و من خیلی زود تر در مسیر دیگه قرار میگرفتم و وقتم هدر نمی‌رفت

    یا اگه بخاطر اون اتفاقی که سالها قبل برام افتاد احساساتی عمل نمی‌کردم و شرایط رو می‌پذیرفتم و با شکر گزاری برای داشته هام مسیرم رو ادامه میدادم خیلی از اتفاقات نمی افتاد و من به ی سری جاها نمی‌رفتم و وارد یه سری روابط نمی‌شدم و با خیلی ها اصلا هم کلام نمی‌شدم و اصلا در مسیر من قرار نمیگرفتن و عزت نفسم رو از دست نمی‌دادم

    یا اگر احساساتم رو کنترل میکردم به خیلی از رفیقام نه میگفتم و خونشون نمی‌رفتم و درخواست هاشون رو رد میکردم

    یا اگر احساساتم رو کنترل میکردم به تظاهرات نمی‌رفتم و وقتم رو هدر نمی‌دادم و به خیلی از عروسی ها و خیلی از مجالس نمی‌رفتم

    و خیلی از رفتار ها رو برای جلب توجه انجام نمی دادم

    اگر احساسم را کنترل میکردم با خیلی ها خیلی صمیمی نمی‌شدم و با هر کسی فورا صمیمی نمی‌شدم و بگو و بخند نمی‌کردم…

    اما جاهایی ک احساسم رو کنترل کردم و پیشنهاد های روابط و….نه گفتم

    خیلی جاها از پدر و مادرم اعتراض کردم بخاطر غیبت ها و حرف های منفی ک میزدن و چشمشون دنبال مال بقیه بود

    خیلی جاها واقعا من اصلا ب نظر مردم کاری نداشتم و خودم هر جا دوست داشتم میرفتم و هر لباسی ک دوست داشتم میپوشیدم

    خیلی جاها استرس و ذهن خودم رو کنترل کردم و خییییییییییییییلی جاها انصافا من ب ترس خودم غلبه کردم و خیلی کارها مثل رفت ب ی فروشگاه بزرگ. رفتن ب بیمارستان. رفتن ب بانک. تنهایی ب شهر دیگه رفتن…..رانندگی کردن ک خیلی حال داد انصافا

    خودم رفتم پ…ا. پیدا کردم….خودم رفتم…خیلی شب ها تنها تو کوچه های خلوت رفتم

    ….

    واقعا من خیلی جاها اصلا هیچ امیدی ب موفقیت نداشتم و ادامه دادم و دهنمو کنترل کردم و بخاطر داشته هام و همین چیزهایی ک دارم خدا رو شکر کردم و نتایج خیلی تغییر کرد

    خیلی جا ها جلوی احساسم رو گرفتم من خیلییییییی جاها از خیلی چیز ها دوری کردم و از خودم ممنونم خودم رو می‌بخشم و ازش تشکر میکنم و از خدای خودم هم تشکر میکنم ک این آگاهی هارو ب من داد اگر من الانموقع غیبت کردن پدر مادرم به راحتی هندزفری میزارم تو گوشم و عبارات تاکیدی گوش میدم

    و اصلا ککم هم نمیگزه این از خدا هست این قدرت خداست ک تو وجود من گذاشته

    اگر من میتونم جلوی شهوت خودم رو بگیرم این از خداست ک قدرت خودشو تو وجود من گذاشته

    اگه من میتونم دیگه گریه نکنم اگه کسی بهم چیزی گفت این قدرت خداست ک تو وجود من گذاشته من هیچم و از خودم هیچی ندارم

    اگه من هر موقع افکار جنسی میاد تو ذهنم بلند میشم میرم ورزش میکنم خدایا این از لطف تو هست

    هر موقع ناامید میشم و احساسم نسبت ب خودم بد میشه …میرم همه موفقیت های ک داشتم رو ب خودم یاد آوری میکنم و احساسم خوب میشه

    هر موقع احساسم نسبت ب وزنم بد میشه میرم میگم ک این معده به من کمک می‌کنه غذا هام هضم بشه این چشم به من کمک می‌کنه ببینم این پا به من کمک می‌کنه راه برم خدایا شکرت ک بدنم خیلی قوی هست خدایا شکرت ک سیستم ایمنی بدنم خیلی قوی هست از اونجا کمن بشدت تابع پدرم بودم و هرچی میگفت میگفتم درسته اون بشدت اعتقاد داشت ک همیشه باید مواظب خودت باشی تا مریض نشی و من هم بخاطر اون دچار چشم درد وگوش درد شدم وخودم هم فهمیدم ک کاملا خودم با باور های خودم ساختم گوش دردم ب طرز عجیبی خوب شد با تصویر سازی ذهنی..اما الان اعتقاد دارم کسیستم ایمنی من به شدت قوی هست و من در برابر همه چیز به صورت طبیعی مقاوم هستم

    باور نمی‌کنید این همه آدم کرونا گرفتن من اصلا هیچی نشدم

    ……..

    شکرگزاری کردن واقعااااااااااجوابه همه اتفاقات و نشانه هارو بنویسید…ورزش. ورزش. ورزش

    واقعاااا جوابه. پیاده روی فایل استاد رو بزارین تو گوشتون و از خونه بزنین بیرون و همین جوووووووووووری برین

    عبارات تاکیدی گوش بدین

    صورت خودتون رو ماساژ بدین موهاتون رو شونه کنین و بشینین جلو آینه آرایش کنین اینقدر جوابه ️

    من هرموقع کامنت بزارم واقعا سعی میکنم هر چی تو ذهنمه خالی کنم و وقتی حس میکنم ک به آرامش خاصی ک خودم فقط درکش میکنم رسیدم….اون موقع تموم میکنمواقعا اعتراض از ناخواسته ها خیلی حال میده

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  7. -
    فاطمه بیرانوند گفته:
    مدت عضویت: 1692 روز

    سلام استاد عزیزم، اول از همه از خانم شایسته تشکر میکنم که اینقدر عالی فیلمبرداری رو انجام میدن،مرسی مریم جان️

    و اما خاطره من از عدم کنترل احساساتم:

    وقتی کلاس یازدهم بودم یک دبیر فیزیک داشتیم که همکلاسی ها نسبت به شیوه تدریسش اعتراض داشتن ولی من هیچ مشکلی باهاش نداشتم چون خودم خیلی درس می‌خواندم و منتظر نبودم که کسی بهم یاد بده و البته هر وقت هم از اون دبیرموم سوال می‌پرسیدم پاسخگو بود و از من تعریف میکرد خلاصه اینکه من هیچ اعتراضی نسبت به دبیرموم نداشتم و ایرادی تو کارش نمیدیدم.

    یک روز تو مدرسه یک جلسه برگزار شد که در اون بچه های کلاس به همراه والدین و مشاور درباره این مشکل به توافق برسیم، من اون روز خیلی از اول صبح خوشحال و پرانرژی بودم و وقتی جلسه شروع شد از سر شور و احساس زیاد (و البته بعد از تهیه دوره عزت نفس متوجه شدم که بخاطر کمبود اعتماد بنفس و جلب تایید بقیه هم بوده که مبادا منو ترد کنند و ازم تعریف کنند که این چه دختر بامعرفتیه) شروع کردم به دفاع از بچه و ماجرا تا جای پیش رفت که با مدیر بحثم شد و زدم زیر گریه! اونم جلوی همه !!

    و از حالت پر انرژی تبدیل شدم به حالت تهی از انرژی و ایدفع به دلیل عدم کنترل احساس های منفی و خشم شروع کردم همه رو مقصر دونستن، والان دارم میفههم که اون مثل ایرانی که میگن اگه زیاد بخندی یه ناراحتی برات میاد یعنی چی در واقع این مثل برای افرادی صدق می‌کنه که احساسات مثبت فوق العاده زیادشونو مدیریت نمیکنن و در نتیجه اون تصمیماتی میگرن که موجب غمشون در آینده میشه نه اینکه خوشحالی و حال خوب دلیل اون غم باشه نه بلکه عدم کنترلش باعث غم شده!

    خاطره دومم :

    وقتی رفتم دانشگاه تو اتاقمون 4 نفر بودیم که من با هیچ کدوم مشکلی نداشتم و روابط خوبی با سه تایشون داشتم تا اینکه دو نفر ازشون با اون یکی اختلاف پیدا کردن و ماجرا تا جای پیش رفت که تصمیم گرفتیم من و دوتای دیگه از بچها اتاقمون از اون یه نفر رو جدا باشه و باز هم منی که خیلی با اون یه نفر مشکلی نداشتم دوباره در روزی که سرشار از انرژی بودم شروع کردم به قهرمان بازی و به اون شخص گفتم که میخواهیم اتاقمون جدا باشه و از این جور حرفا و اون شخص هم حرف های به من زد که خیلی ناراحت شدم ،حرفای که اگر احساساتم رو کنترل میکردم و از سر احساسات + و عالی برای این کار پا پیش نمیگذاشتم هیچوقت نمیشنیدمشون!

    نتیجه:

    استاد عزیزم من همیشه خیلی دوست داشتم که علت این دو ماجرا و خیلی ماجرا های دیگه که توی زندگیم رخ داده بود و به من آسیب زده بود رو بدونم،علتش دو چیز بود 1- عدم اعتماد بنفس و تلاش برای جلب تایید دیگران ، در واقع تلاش برای حل مشکلی که اصن به من ربطی ندارع و کسی هم ازم کمک نخواسته و صرفا برای جلب تایید دیگرانه و بصورت ناخودآگاه انجام میشد!

    2- عدم کنترل احساسات مثبت خیلی زیاد! آنقدر احساسات مثبتم رو بلد نبودم کنترل کنم که ترکیبش با بی اعتمادبنفسیم من رو تبدیل به رابین‌هود میکرد و فک میکردم من الان اینقدری قدرتمند هستم که تمام مشکلات بقیه رو حل میکنم!

    در حالی که نه!

    خدارو صدهزار مرتبه شکر که دونه دونه پاشنه آشیلام داره برام رو میشه و مسیر خوشبختی هموارتر ممنونم استاد عزیزم️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  8. -
    صفاگنجی گفته:
    مدت عضویت: 2001 روز

    به نام خدایی که بخشنده است وبخشندگی رادوست دارد

    سلام وعرض ادب و احترام به توحیدی ترین استاد موفق جهان و همچنین همه ی عزیزانم درسایت که ازتجربیات زندگیشون دارم نهایت استفاده رو‌میبرم

    عاشقتونم که ازین دست فایلهای پرازتوحید برامون به اشتراک میذارید و هربار مسیر ما و ذهن ما رو به جاده ی آسفالتی پراز نعمت و آرامش تیون میکنید

    یکی از بارزترین تجربیاتی که من درزندگیم تونستم احساساتی تصمیم نگیرم و نتیجه ی اون پرازخیروبرکت و ارامش دائمی درزندگیم شد اینه که:

    حدود هشت سال پیش من با یکی از افراد فامیلمون که رقیب سرسختانه ی من درزندگیم بود و هنوزم بااینکه هیچ رابطه ی خانوادگیی باهم نداریم بامن رقیبه،بخاطر توهینات و تهمتهایی که پشت سرمن میزد ومن فقط به طور غیرمستقیم بهش فهموندم که همه ی این حرفها به گوشم میرسه و دست از زندگی منوهمسرم بردار،وازون موقه به بعد دیگه کاری به کارش نداشتم و همه چیو به خدا سپردم و براش ازخداوند هدایت خواستم

    ایشون وقتی متوجه شدن که من متوجه تهمتهایی که میزنه هستم،چنان به اوج عصبانیت رسید که چرامن هیچ واکنش نابهنجاری نشون ندادم و درعوض کاملا هم ریلکس بودم،وهربارجوری رفتارمیکرد که منو از کوره دربیاره،

    اما کاری که من میکردم فقط اعراض بود و بی توجهی به حرفهاوورفتارای اون.

    وهمین باعث عصبانیت بیشتر اون میشد که چرامن هم مثل خودش‌ نیستم و با جروبحث نخواستم چیزیو ثابت کنم،درواقع هدف ایشون این بود که یکبار هم توی زندگیش شده عصبانیت و واکنش منو نسبت به این حرفها ببینه

    اماتنها‌کاری که میکردم باخدای خودم حرف میزدم و آیه ی ومکرو ومکرالله والله خیرالماکرین رو زیاد تکرارمیکردم

    الان میفهمم که‌چقدر خوب داشتم ازقانون بصورت ناخوداگاه استفاده میکردم

    نتیجش این شد که اولا خودش بازبانورفتارخودش عزتواحتراموشخصیتش روجوری زیرسوال برد که بدون اینکه من هیچ‌تقلایی برای اثبات کردن اینکه من خوبم یااون بد،خداوند کاری کرد که اولامقصروبی گناه برای همه ثابت شدوخداروشکر الان سالیانه ساله ما باهم هیچ رابطه ای نداریم

    اون اوایل زیاد نمیتونستم خودمو کنترل کنم و هرموقع میدیدمش چنان قلبم به تپش درمیومد که احساس میکردم الان سکته میکنم

    ولی بعدازآشنایی کامل باقانون جهان هستی فهمیدم که من بااین احساسم دارم هربار به اون قدرت میدم و شرایط جوری پیش میرفت که من اونوتوی جمع فامیلی بیشتر ببینم

    ازون به بعد قلباً سعی کردم اونو ببخشم فقط بخاطر ارامش روحو روان خودم و اینکه فضای قلبم رو ازکینه خالی کردم،واتفاقی که افتاد این شد،جهان کاری کرد که تمامه اون تهمتهاوتوهینات توسط فرده دیگری به خودش زده شد جوریکه انقدر آرامش زندگیش بهم خورد که رابطش باشوهرش تامرز طلاق هم پیش رفت

    و درعوض زندگی من سرشار ازخیروبرکت وارامش و پرازعشقومحبت باهمسرم…

    درواقع اون باحرفاش کاری میخواست بکنه که همسرم به من بدبین بشه ولی من اونقدر به خودم مطمئن بودم که واقعا نسبت به اون تهمتها بی حس بودم،فقط من اون موقه درحده یک هشدار بهش گفتم که خودشو خسته نکنه ونمیتونه منو بااون حرفها از پا دربیاره

    وخداروشکر خدا تاالان یارویاورم بوده و بااستفاده ازین آموزشهای گران قیمت وباارزش جهان ومدارها کاری کرده که سالوماه هم چشممون به چشم هم نمیوفته

    اینم بگم که ماازلحاظ فیزیکی خونهامون تکیه به همدیگست،اما واقعا ازلحاظ فرکانسی چنان در دنیای جدای ازهم زندگی میکنیم که حتی نشده به طور تصادفی هم ما دم درحیاطمون چشممون به همدیگه بیوفته

    اون اوایل تحت تأثیر اطرافیان بودم که اونو ببخش و دوباره باهمدیگه رفتوآمد داشته باشید،(اینم بگم که اطرافیان برای این متوجه قضیه ی ما شدن چون خودش توی جمع جوری رفتارمیکرد که همه متوجه میشدن چی بین ماگذشته و فکرمیکرد که بااین رفتارها منو ازچشم بقیه میندازه،درصورتیکه من بدون اینکه رفتار ناپسندی جلوی کسی داشته باشم همین باعث شد که مقصر اصلی هم شناخته بشه)

    اما یچیزی ته قلبم اجازه نمیداد که من بخوام دوباره باهاش رفتوامد داشته باشم

    الان بعدازهشت سال تازه میفهمم که چقدر درست به صدای قلبم گوش کردم و نخواستم دوباره پامو توی خونشون بذارم،(قبلا یکم خودموسرزنش میکردم که شاید کارم نادرست باشه که بخشیدم اماباهاشون رفتوامدنمیکنیم ولی بعدن فهمیدم که کاره درست رو من کرده بودم)چون میبینم اونهایی که باهاش درارتباطن آرزو دارن یه اتفاقی رخ بده که دیگه ارتباطشون رو بااونها قطع کنن

    میدونید دوستان؟وقتی که آدم باکسی روراست باشه و صداقت توی رفتارش باطرفش پیشه کنه و اون طرف باهاش صداقت نداشته باشه،یه اتفاقی شبیه اتفاق من براش رخ میده تابفهمه طرف مقابلش باهاش چند مرده حلاجه

    (اون طرفی که میومد به من میگفت که فلان آدم این تهمتارو بهت میزنه شاید کارش درست نبود که خبر برام میورد،امابهرحال همینم یه واسطه ای بود تامن بشناسم با چه کسی رفتوآمددارم و چقدر باهاش صادقانه رفتارمیکردم و تااون موقه متوجه نمیشدم)

    و اینکه اگه ادم نخواد خودشو اثبات کنه و قسموآیه بیاره که من اینجوری که توفکرمیکنی یامیگی نیستم،به خداقسم خداجوری آدم گناهکارو زوال عقل میکنه که خودش بازبانو رفتارخودش گناهکاروازبی گناه به اثبات میرسونه،فقط کافیه همه چیو به خدای بزرگ سپرد و ایمان داشته باشه به اون رب العالمینی که بهترین مکرها رو میتونه به مکاران برگردونه.

    امیدوارم بااین تجربه ای که داشتم به دوستان عزیزم کمک کرده باشم،و به خودم هم یاداوری کنم اون روزهاموکه چقدر به خدای بزرگم متوکل بودم وجواب توکلم رو داد

    هرچند که جای کاردارم بازهم بتونم تو قسمتهای دیگر زندگیم بهتر خودمو کنترل کنم و نتایج بهتری بگیرم

    این آموزشهاواقعا مثل گنج میمونن که هرکسی لیاقت شنیدنشو نداره

    ازون روزیکه خالصانه تصمیم گرفتم باخودم درصلح باشم و نخوام چیزیو به زور برای کسی ثابت کنم،خداروشکر دیگه ازین موردا هم برام پیش نیومده

    این اتفاقی که اون سال برام پیش اومد قطعابخاطرفرکانس ذهن خودم بود،چون الان که فکرشو میکنم باخودم درصلح نبودم همیشه زمینوزمان رو مقصراتفاقات زندگیم میدونستم و اگه چنین تهمتایی میشنیدم چنان پیش خودم خودمو مظلوم واقع میکردم که چرا میتونن راحت پشت سرمن اینجورحرفارو بزنن

    همین احساس مظلوم واقع شدنم باعث میشد ازین جنس اتفاقات رو برای خودم جذب کنم

    الان انقدر برای خودم ارزش قائلم که اجازه نمیدم حتی ازلحاظ فیزیکی هم باهمچین آدمابرخورد داشته باشم

    استاد من اونموقه حالم باخودم خوب نبود هیچوقت دوس نداشتم خودمو توآینه ببینمو قربون صدقه ی خودم برم،و همین باعث میشد آدمایی همجنس این آدم رو جذب زندگیم کنم

    چون الان که رفتارای قبل اون طرف روهم بررسی میکنم میبینم که دقیقا اون هم حالش باخودش خوب نبود،همیشه دنبال یه چیزی بیرون ازخودش بود که حالشوخوب کنه

    مثلا هرچندوقت یک بار قالیومبلو وسایل جدید برای خونشون خریدن و دوباره حال بدباهمسرش روتجربه کردن بود

    البته من تااین حدنبودم که بخوام بااینجور عوامل حالمو بهترکنم،اما همیشه هم انتظارداشتم دیگران جوری رفتارکنن که من حالم خوب بشه

    الان‌خداروشکر حاااله دلم باخودم درتنهایی خودم عااااالیه،و عمدا یک موقعیتی برای خودم پیش میارم که تنهاباشم و بادوره ی دوازده قدم عشششق میکنم

    استادجان عاشششقتونم که این دوره ی ارزشمند رو برای بچه هاتون باعشق آماده کردید

    اینقدر این آموزشای دوازده قدم پرمحتواست که الان دوساله فعلا درمداردرکشون قرارگرفتم وخیلی مونده تابخوام متعهدانه به تمومه اون تمرینات عمل کنم

    خیلی خیلی بهتراز دوسال قبلم هستم،اصلا ازلحاظ واکنش نشون دادن رفتارام نسبت به اتفاقات زندگیم خیلی ریلکس عمل میکنم ولی خیییلی میتونم بهترازینم عمل کنم ونتیجه ی بهتری بگیرم

    اینم بگم از همسرعزیزم بسیارسپاسگزارم که دوره ی دوازده قدم رو به عنوان هدیه برام خریدن

    یعنی روزی نیست که بخاطرایشون ازخدای رب العالمینم سپاسگزاری نکنم،انقدر ازهدیه ی ایشون خوشحالم که احساس میکنم بزرگترین ثروت دنیارو به من هدیه دادن

    ازشمادواستاد عزیزم هم کمال سپاسگزاریو دارم که اینقدرسخاوتمندانه مسیر انعمت علیهم غیرالمغضوب علیهم رو به ما یاداوری میکنید️

    عاشقتونم دوستتون دارم باعششق دستان پرازمهرتون رو ازراه دور میبوسم

    هرکجاهستید شادوسلامت وپرازارامش باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      Life time گفته:
      مدت عضویت: 1707 روز

      سلام صفاجان دوست عزیزم

      فکر کنم اولین باره برای شما دوست عزیزم کامنت مینویسم

      ولی همیشه از نام با صفای شما خوشم میومد وقتی بین کامنتها نامتون رو میدیدم

      و تصویر زیباتون هم دیدم و بخاطر زیبایی تون تحسینتون میکنم عزیزم

      عزیزم خیلی برام جالب بود ، این اتفاق که من حدود دو سه روز قبل ، رفتاری از شخصی دیدم که از قضا ، خونمون کنار هم هست . و امروز ، فکرم مشغول رفتار اون فرد شده بود و از خداوند هدایت میخواستم

      من او رو بخشیده ام ولی به خداوندم میگفتم خدایا بارها دیدم که افرادبارفتار منفی رو بردی به شهرهای دیگه تا من اذیت نشم حالا درباره این افراد که خونمون کنار هم هست ، برام یه کاری بکن…و یامن هجرت کنم یااونها رو ببری جای دیگه یا تغییر بدن رفتارشونو …

      خلاصه فکرم تو این مسائل بود

      و خداوند هدایتم کرد به سایت و اولین کامنتی که چشمم خورد کامنت شما بود و فقط متعجب شدم از این کامنت که دقیقا به مساله من اشاره میکرد

      دوست عزیزم واقعاازت ممنونم که تجربتو نوشتی برای من که خیلی مفید بود

      من ارتباطم رو بااین افراد به حداقل ممکن رسوندم اما همون گهگاه دیدنشون هم تاثیرات منفی داره و من فقط میدونم قانون میگه توجه برزیبایی هاو اعراض از ناخواسته ها،سکوت،بخشش،صبر و طلب هدایت از خداوند برای خودمون و همه …شکرگزاری ، تمرینات استاد رو انجام دادن و سپردن همه چیز به خداوند…

      اتفاقا قبلا دررابطه باهمین افراد دقیقا اتفاقی افتاد آیه ی و مکروا و مکرالله و الله خیرالماکرین رو تجربه کردم . ولی گهگاه بازم از اون رفتارهاازشون میبینم و باز بااستقامت به مسیرم بالطف ربم ادامه میدم

      جهان زیبایی که خداوندم بمن نشون داده ، انقدر شگفتی داره که من بتونم توجهم رو بزارم روی نعمتهای رب عزیزم و از خداوند برای اون افراد طلب آرامش وهدایت الهی رو بکنم و رها کنم و به خودم و خدای خودم مشغول باشم

      صفاجان گل برات از خدا بهترین ها رو آرزو میکنم …بهشت رو در دنیا و آخرت برات میخوام و به خدا میسپارمت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    محمد دِرخشان گفته:
    مدت عضویت: 2173 روز

    به نام آن که او نامی ندارد

    به هر نامی که خوانی،سر برارد

    سلام

    منم قبلا همین عقیده را داشتم که فیلم های طنز و به اصطلاح خنده دار و کمدی برای ما خوبه و باعث تغییر روحیه بد و حال بدمون میشه ولی در واقعیت این طور نبود چرا که اکثر اونها با توجه به گرونی ها،کمبودها،شکست ها،گذشته تلخ،تورم،مزمت ثروت سعی در خنداندن ما داشتن و چه بسا موفق هم میشدن ولی اون حرف ها و کلمات مثل برق و باد در ناخودآگاه ما حک و نوشته می‌شد ما یه چیز میدیدم ولی ذهن ما تفسیر و برداشت خودشا می‌کرد

    کنترل ورودی های ذهن یعنی همین

    منم قبلا با دوستان میرفتیم بیرون و کلی شاد بودیم شاید این بیرون رفتن خیلی خوب بود و بهمون خوش می‌گذشت ولی رفتار و باورهایی را در من ایجاد می‌کرد که از مسیر خارج میشدم

    مواظب تک تک لحظاتمون باشیم که چه چیزی می‌بینیم،چه چیزی می‌شنویم،چه چیزی بیان می کنیم،در چه محیطی هستیم،چه چیزی میخوریم،به چه چیزی فکر میکنیم

    اگه ما آرام و امید داشته باشیم،شادیم،پرانرژی هستیم،کلام ما اثر بخش هستش

    اگه در شرایطی که اتفاق بدی برای ما اتفاق افتاده و حال ما خوب نیست،طوری به اوضاع و شرایطمون نگاه کنیم که احساس و حالمون خوب بشه و به روزهای فوق العاده آینده فکر کنیم اونموقع هست که معجزه اتفاق میفته

    اگر در شرایط بد هستیم،این ما هستیم که داریم ظلم میکنیم به خودمون و شریان جریان پول و ثروت را به زندگیمون قطع میکنیم

    هیچ چیز اتفاقی،اتفاق نمیدهد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  10. -
    Geloria گفته:
    مدت عضویت: 769 روز

    سلام

    این فایل نشانه امروز من بود و چقدر همزمانی داشت با تمام اتفاقات اخیر خودم و خانواده ام.

    آخه خانواده پدری من اعتقاد بسیار زیادی به جادو و دعا و اسفند دود کردن داری جوری که ی موقع ها هم پدرم و هم برادرم از بیرون زنگ میزنن یا پیام میدن که اسفند دود کنید.

    چیزی که مامانم از نوزادی من تعریف می‌کنه اینکه من هر زمان گریه میکردم مادربزرگم اسفند دود میکرد و من روش می‌چرخوند و ی چیزهایی میخوند و این صحنه رو من برای برادر و دخترعموی کوچکتر از خودمم دیدم و یادمه.

    یادمه تو مسجد محل ی پیرمردی بود که سرکتاب باز میکرد و دعا می‌نوشت و من با مامانم چند بار رفتیم اونجا دعا بنویسیم برای بابام یا خودم که البته به پیشنهاد همون مادربزرگم ، مامانمم می‌رفت.

    با این طرز فکر و دعا و جادو جنبل من بزرگ شدم و باور داشتم بهش تا اینکه با این سایت آشنا شدم و باورهام کم کم عوض شد . البته ی چیز دیگه هم کمک کرد بهم . ی چیز خنده‌دار. فکر کنم همه تقریباً شنیدیم در مورد ترشی درست کردن و باور اینکه به دست فلانی میوفته یا نمیوفته و اگر ترشی درست کنیم یا اتفافی میوفته. مادربزرگ من که اعتقاد زیادی به این موضوع داشت هیچ موقع ترشی درست نمی‌کرد و اجازه نمی‌داد مامان منم درست کنه و همیشه میداد کسی دیگه درست کنه. تا اینکه ی بار مجبور شد بده من درست کنم چون اون شخص نتونست بیاد برامون درست کنه، خلاصه از اون سال تا الان من همه مدل ترشی درست میکنم و همه میگن چقدر ترشی تو خوشمزه است و هیچ اتفاقی هم نیفتاده ولی مامانم همچنان بر اعتقاد خودش پابرجاست.

    جالب اینکه این آدم ها همه نماز میخونن و دعا و قرآن و اعتقاد به خدا دارند.

    باشد که رستگار شویم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      مجید عزیزی پیردوستی گفته:
      مدت عضویت: 1745 روز

      به نام خدای مهربان

      سلام گلوریا جان

      اسمت مثل خودت که پاره ای از وجود خداوند هستی زیباست

      مثال های خوبی از جادو حنبل و اسپند زدی که در خانواده و اطرافیان ما هم هست و همچنان به چشم بد و این جور چیزها اعتقاد دارن و این مثال ترشی هم واسه خالم اتفاق افتاده و این نشون میده که اغلب جامعه چه باورهای مخربی دارن

      ــ خدارا شکر که به این سایت هدایت شدیم و داریم توحید و خالق بودن خودمون را یاد میگیرم و از خدای مهربان و هدایتگر می‌خوام که در این مسیر ثابت قدم بمونیم و من هم باید سمت خودم را به خوبی انجام بدم که خداوند همیشه سمت خودش به خوبی انجام میده

      سپاس گذارم بابت کامنت خوبت گلوریای عزیزم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: