عواقب تصمیمات احساسی - صفحه 68


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1120 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سعید صادق زاده گفته:
    مدت عضویت: 1423 روز

    سلام به استاد عزیز

    سلام به دوستان خوب خودم

    کنترل کردن ورودی ها

    تمرکز داشتن بر روی آنچه که می بینم و می شنوم و در مورد آن صحبت می کنم

    همه و همه بخش مهمی از زندگی من باید باشد

    هر چه بیشتر بتوانم از اخبار منفی دوری کنم بی شک حال درونی من بهتر و آرام تر و خوبتر خواهد بود

    هر چه بهتر بتوانم روی خودم کار کنم بی شک آرامش سهم همیشگی من خواهد بود

    این نکته را همیشه بیاد داشته باشم که اتفاقات بد حاصل و نتیجه افکار و باورها و احساسات بد در درون ما است

    پس می توانم با داشتن حال خوب و احساس خوب برای خودم بی شک بهترین نتایج زندگی خودم را رقم بزنم

    ممنونم استاد عزیز

    سپاس از خدای هدایتگر خودم

    سپاس از خدای زیبایی ها

    سپاس از خدای فراوانی ها

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  2. -
    یاسر آزادی خواه سلیمی گفته:
    مدت عضویت: 3042 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام به استاده عزیز خانوم شایسته و دوستان هم کلاسیم

    یکی از نشانه های این چند وقتمو میخواستم بنویسم که خیلییی باعث شد مطمئن تر بشم که قانون دقیقه دقیق کار میکنه

    نزدیک به عیده نوروزه و من یه چند وقتی بود که ازنظر مالی فرکانس های مناسبی نفرستاده بودم اما حدودا دوهفته پیش که درسهای استادعباس منشو گله گلابو شروع کردم هرروز نشانه ها ی خفن تر اتفاق افتاد فقط بعد از گذشت یک هفته دیگه انگار هیچ احساس بدی سراغم نمیاد البته میخواد بیادا اما اگاهانه فهمیدم که تا بیاد بگم شیطانه و یکدفعه حالم خوب بشه و انقدر اینکارو کردم و وسواسی عمل کردم که نشانه ها بیشترو بیشتر شد

    من خیلی دنبال کار گشته بودم اما به خاطره باورهای محدود کننده ام که کار نیستو سختهو… نتونسته بودم جایی مشغول به کار بشم ،اما دقیقا 7 ماهه پیش یه تایمه خیلی کوتاهی فایلهای استادو گوش دادم ودقیقا 20 روز بعداز گوش کردن از درو دیوار بهم پیشنهاد کار میشد ،من واقعا خواسته ام این بود که اگه تو شرکت بخوام کار کنم بااااید اسون باشه و من زمانو مکانم دسته خودم باشه اما همه مسخره ام میکردن میگفتن برو خونتون بخواب همچین کاری وجود نداره

    وااای خدا چقدر تو بزرگی چقدر بخشنده ای

    یه روز که تو خونه نشسته بودم و ایمان داشتم که بالاخره یه کاره خوب برام پیدا میشه و این بار پیداشدنشو به خدا سپردم و به هیچ انسانی دیگه نه درخواست کردم نه زنگ زدم نه پرسیدم

    یه روز از جایی که فکرشم نمیکردم پسر عمم که سالی یکبار هم باهاش تلفنی حرف نمیزدم بهم زنگ زد ،گفت من تو یه شرکت آبمیوه کار میکنم ونیرویه شهره کرجش داره میره دوستداری بیای؟اولش گفتم نه چون شیطان میومد تو ذهنمو میگفت کارگری شرکت سخته بعد رو کردم به خدا گفتم،خدایااا من گفتم یه کاری که زمنو مکانش خوب باشه دسته خودم باشه نه اینکه برم بار ابمیوه خالی کنم،زنگ زدم به پسر عممو گفتم نه نمیام گفت چرا؟گفتم سختهو باربریه حتما ،گفت چی میگی باربری کجا بود ،تو اصلا نه تو شرکتی نه تو کارخونه گفتم پس کجام باید چیکار کنم،گفت میری دمه دره مغازه ها از قفسه هایی که ابمیوه چیدن عکس میگیری میفرستی و اگه نا مرتب بودن مرتبش میکنی ،گفتم ویزیتوری؟یعنی باید چیزیم بفروشم چک بگیرمو اینچیرا گفت نه بابااا تو فقط عکس میگیری میفرستی تو تلگرام زمانو مکانشم دسته خودته که کی بری بیای کسیم بالا سرت نیست حقوقشم از کارمندی های دیگه بیشتره

    وااای خدا من موندم گفتم مگه میشه انقدر راحت مگه میشه انقدر خووب که پوله خوب بگیری کاره اسون انجام بدی زمانشو مکانشم دسته خودت باشه نیاز نباشه 5صبح بری تو تاریکی سره کار تو تاریکیم بیای نیاز نباشه بری یه جای خاص حضور بزنی …

    یاده اون جمله شعر پروین اعتصامی که استاد میگفت افتادم ،گندمم را ریختی تا زر دهی

    همون شعر که میگفت من به مردم داشتم روی نیاز گرچه روزوشب دره حق بود باز

    رفتم سره کار ،بماند که دوباره از مسیر دور شدم به خاطره باورهای محدود کننده خودم ،اما دوهفته پیش که شروع کردم و نزدیکه عید از همکارا پرسیدم عیدی چه طور میدن حقوق پایان سال چه طوریه … گفتن تو که نصفه سال استخدام بودی کم میدنو نمیدنو مسخره میکردن اما من ایمان داشتم که خداوند دسته منو رها نخواهد کرد

    به خودم گفتم این دوهفته عالیییی کار کردی و دیگه ام تعهد دادی تا ابد رو باورهات کار کنی پس احساست خوب باشه خدا از این راه نده از راه دیگه میده

    تا اینکه روز پرداخت حقوقو عیدیو مرخصی های نرفتهو…فرا رسید ،همه منتظره پیامک حقوق بودنو با منم که صحبت میکردن یه حالت دل رحمی داشتن که تو چیزی نمیگیریو ….

    نه تنها حقوقمو کامله کامله وحتی بیشتر از خیلیا دیگه ریخته شد بلکه عیدی کاملو خوب گرفتم،بابت مرخصی های نرفتم کلییی برام پول ریخته شد و وقتی به بقیه گفتم همه مونده بودن که چه طوری تو کامل گرفتی ،ههههه میگفتن حتما تو شرکت پارتی داری منم تو دلم میگفتم بله که پارتی دارم اسمش خداست ،همون خدایی که وقتی فقط رو خودش حساب کردم هوامو داشتو داره

    همون خدایی که هرگز دیر نمیکنه هرگز نمیخوابه همون خدایی که قبل از اینکه من تو شرکت باشم اونجا بود همون خدایی که دلهارو برام نرم میکنه ادمارو جلو رام قرار میده تا به هدفم برسم همون خدایی که به یک مورچه در دله خاااک و به یک پرنده تو اسمون روزی میرسونه…

    خدایا شکرت بینهایت شکرت

    به خودم تعهد میدم تا ابد رو خودم کار میکنم رو باورهام کناره این همه هم کلاسیه خفن

    به خودم قول میدم بترکونم از این بیشتر از این بهتر

    به خودم قول میدم کسبو کاره خودمو راه اندازی کنم ثروت بسازم

    استاده عزیزم آگاهی هایی که رایگان تو سایت گذاشتید هر کدومش یک فایل پولیه میلیاردیه دمت گررم

    شکرررت خداجووونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
    • -
      زینب گفته:
      مدت عضویت: 1670 روز

      سلام دوست عزیز

      این فایل نشانه امروز من بود و من داشتم کامنت هارو میخوندم که چشمم افتاد به کامنت شما

      دقیقا از زبان شما چیزی رو شنیدم که بهش نیاز داشتم و چقدررر بیشتر باید روی این قضیه کار کنم

      اینجای حرفتون که گفتید

      وقتی به بقیه گفتم همه مونده بودن که چه طوری تو کامل گرفتی ،ههههه میگفتن حتما تو شرکت پارتی داری منم تو دلم میگفتم بله که پارتی دارم اسمش خداست ،همون خدایی که وقتی فقط رو خودش حساب کردم هوامو داشتو داره همون خدایی که هرگز دیر نمیکنه هرگز نمیخوابه همون خدایی که قبل از اینکه من تو شرکت باشم اونجا بود همون خدایی که دلهارو برام نرم میکنه ادمارو جلو رام قرار میده تا به هدفم برسم همون خدایی که به یک مورچه در دله خاااک و به یک پرنده تو اسمون روزی میرسونه…

      خدایا شکرت.ممنون از کامنت زیبای شما

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        یاسر آزادی خواه سلیمی گفته:
        مدت عضویت: 3042 روز

        سلامو درود خدا بر شما

        خداروشکر میکنم که کامنتم تاثیر گذار بوده

        انشالله هرجا هستید پر از برکتو انرژی باشید و سالی پر از ثروت و اتفاقات عالی را برای شما و هم فرکانسیهای عزیز ارزومندم

        خدا وقتی نخواهد عمر دنیا سر نخواهد شد

        گلوی خشک صحرایی به باران تر نخواهد شد

        و تا وقتی نخواهد برگی از کاجی نمی افتد

        و باغی از هجوم داس ها پر پر نخواهد شد

        خدا وقتی نخواهد دانه ای کوچکتر از باران

        گلی بالا رونده مثل نیلوفر نخواهد شد

        و کرم کوچکی پروانه ای زیبا و کوهی سخت

        عقیق و شیشه و آیینه و مرمر نخواهد شد

        خدا وقتی بخواهد نا ممکن میشود ممکن

        هر چه بیشتر میخواهی میدهد باز هم بدان که او

        ناراحت نخواهد شد

        با ارزوی سلامتی خداروشکر بابت این لحظه

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
        • -
          الهام رمضانی گفته:
          مدت عضویت: 1712 روز

          سلام یاسر جان

          پسر خوش فرکانس با جذب های فوق العاده

          از خوندن کامنتت لذت بردم

          حال خوبت تا اینجا تو قلبم امد و الان که این شعر زیبا رو خواندم

          یاسر جان انگار همه چی درسته واقعا واقعا اصل توحیده اصل باور های درست نسبت به خداونده

          عزیزم واقعا تحسینت میکنم کارت عالیه همین طور عالی ادامه بده و همراه خدا باش

          دمت گرم گل پسر

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  3. -
    فاطمه بهرامیان گفته:
    مدت عضویت: 1004 روز

    به نام خدایی که به تنهایی کافیست.

    سلام به استاد عزیز ومریم جان.

    کلید:توانایی به نام خودشناسی.

    فایل:عواقب تصمیمات احساسی.

    خدارو شکر برای دیدن وشنیدن این فایل زیبا این بهشت بی نظیر واین استاد خوش پوش وخوش لباس.

    تصمیمات احساسی چه در مواقعی که احساسات منفی داریم مثل عصبانیت خشم وترس واضطراب وچه مواقعی که احساسات مثبت هستند مقل شادی وموفقیت وپیروزی هر دو اشتباه وباعث شیمانی است.

    البته که در مواقعی که احساسات منفی هستند آثار این تصمیمات بیشتر وبدتر است.

    راه حل ها

    نفس عمیق

    پیاده روی

    دوش آب سرد

    استاد در مورد خودم رفتن به یه اتاق وتنها بودن وحرف زدن با خودم داد وبیدادکردن وگریه آرومم می کنه .

    البته گاهی چون می خواهم برحق بودنم رو ثابت کنم که حالا فهمیدم که این هم اشتباه عست ونیازی نیست به هر شکلی بهوام خودم رو ثابت کنم دراین مواقع اگه زمان هم بگذره باز یه روز که طرف رو ببینم یا زنگ بزنم کار خودم رو می کنم .

    صدالبته که با اومدن به سایت خیلی بهتر شدم.

    ودر مواقعی که سعی بر کنترل ذهنم دارم پس سعی می کنم توی ذهنم هم غیبت کسی رو نکنم کینه ونفرت رو از دلم بیرون کنم اما باز گاهی اوقات حریف ذهن نمی شم واین بهم نشون می ده که هنوز راه زیادی در پیش دارم وباید روی خودم کار کنم.

    برای اینکه بتونیم این راه حلها رو اجرا کنیم باید مرتب به خودمون تذکر بدیم که حواست باشه نباید تصمیم احساسی بگیری نباید خودت رو درگیر احساسات کنی وهمین گفتن وتذکر دا دن باعث می شه در مواقع احساسی کمی فکر کنیم کمی تحمل کنیم وفوری زیپ دهنمون رو باز نکنیم.

    وچقدر این کنترل زبان به کار می یاد در مواقع احساسی .

    استاد ادمهایی که خیلی حرف می زنن این مواقع هم نمی تونن خودشون رو کنترل کنند من چون از بچگی زیاد صحبت می کردم دیدم این مواقع هم چقدر سختم هست کنترل ذهن.

    ودر مورد خودم

    یکبار به خاطر عصبانیت از حرف کسی چیزهایی گفتم که بعدا موجب پشیمونی شد ومدتها دلخوری وقهر وهمیشه می گفتم کاش چیزی نگفته بودم.

    وخیلی موارد دیگه که به خاطر اعتماد به نفس پایین فکر کردم حالا کسی حرفی در مورد من بزنه چی می شه ورفتم وحرفهای بد زدم وپشیمونی .

    واز خدا می خوام کمکم کنه بتونم ذهنم رو کنترل کنم.

    خدایا سکرت .

    استاد متشکرم.

    در پناه خدا.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    سمانه پهلوانی گفته:
    مدت عضویت: 751 روز

    سلام به دوست عزیز شمادرست میگید بله من هم برای اولین بار که وارد سایت شدم و درگیری فکری داشتم وقت گزینه منو به نشانه ام هدایت کن رو انتخاب کردم واقعا هدایتم کرد و تصمیم درستی گرفتم که آرامش و امنیت رو به همراه داشت و گزینه ی اینکه هر آنچه برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسندیم چقدر عمقی و کار راه انداز است

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    سمیه علی نژاد گفته:
    مدت عضویت: 2584 روز

    بنام تنها منبع قدرت جهان

    سلام

    من دو بار تجربه تصمیم گیری در اوج عصبانیت بودم خواستم پسرمو بخاطر خطا و اشتباهی که مرتکب شده بود تنبیه بدنی کنم که در دفاع از خودش باعث زخمی شدند و انتقال به بیمارستان ، بستری،جراحی،و هزینه قبل از این فایل هم میخواستم یه تصمیمی بگیرم که بطور ناخواسته هدایت شدم به این فایل

    در کتاب آیین دوست یابی دیل کارانگی به مطلب بسیار جالبی در رابطه با این موضوع اشاره داره:

    در ارتش آلمان یک سرباز حق ندارد که بلادرنگ پس از وقوع اهانتی به مافوق خود مراجعه و از شخص خاطی شکایت کند او میبایست ابتدا شبی را به روز آورد و خشم خود را تسکین دهد. و اگر بلافاصله شکایت نماید او را تنبیه میکنند

    تصمیم‌گیری‌های احساسی در اوج خشم و عصبانیت معمولاً به دلیل تأثیرات احساسی و بدون توجه به منطق و منافع طولانی‌مدت انجام می‌شوند. این نوع تصمیم‌گیری‌ها ممکن است عواقب جدی داشته باشند. به‌طور خلاصه، این عواقب عبارت‌اند از:

    1. آسیب به روابط اجتماعی: تصمیم‌گیری‌های احساسی می‌توانند به تنش‌ها و دعواها در روابط با دیگران منجر شوند.

    2. تأثیر بر تصمیم‌های شغلی: در محیط کار، تصمیم‌گیری‌های احساسی ممکن است باعث اشتباهات و اختلالات در کار شود.

    3. تأثیر بر تصمیم‌های مالی: تصمیم‌گیری‌های احساسی ممکن است باعث خریدهای نادرست و هزینه‌های غیرضروری شود.

    4. تأثیر بر سلامت جسمی و ذهنی: خشم مداوم می‌تواند به بروز بیماری‌های قلبی، اختلالات روانی، استرس و افسردگی منجر شود .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    Hootan گفته:
    مدت عضویت: 2778 روز

    بنام تنها منبع قدرت جهان

    من خودم دوبار تصمیم احساسی شدید گرفتم که پسرم مرتکب خطا و اشتباهی شده بود که تصمیم گرفتم تنبیه بدنی کنم پسرمو که با مقاومت پسرم در دفاع از خودش روبرو شدم که موجب شد پسرم به خودش آسیب شدید بزنه و کار به بیمارستان بستری جراحی و کلی هزینه کشید

    و مشاهده این ویدیو موجب شد که از یک تصمیم گیری احساسی و سریع که کار بسیار سخت پیش می‌رفت منصرف شده و اجازه دادم زمان تاثیر خودشو بگذارد

    تصمیم‌گیری‌های احساسی در اوج خشم و عصبانیت معمولاً به دلیل تأثیرات احساسی و بدون توجه به منطق و منافع طولانی‌مدت انجام می‌شوند. این نوع تصمیم‌گیری‌ها ممکن است عواقب جدی داشته باشند. به‌طور خلاصه، این عواقب عبارت‌اند از:

    1. آسیب به روابط اجتماعی: تصمیم‌گیری‌های احساسی می‌توانند به تنش‌ها و دعواها در روابط با دیگران منجر شوند.

    2. تأثیر بر تصمیم‌های شغلی: در محیط کار، تصمیم‌گیری‌های احساسی ممکن است باعث اشتباهات و اختلالات در کار شود.

    3. تأثیر بر تصمیم‌های مالی: تصمیم‌گیری‌های احساسی ممکن است باعث خریدهای نادرست و هزینه‌های غیرضروری شود.

    4. تأثیر بر سلامت جسمی و ذهنی: خشم مداوم می‌تواند به بروز بیماری‌های قلبی، اختلالات روانی، استرس و افسردگی منجر شود .

    در کتاب آیین دوست یابی دیل کارانگی مطلب بسیار جالبی در رابطه با همین اشاره می‌کنه:

    (( در ارتش آلمان یک سرباز حق ندارد که بلادرنگ پس از وقوع اهانتی به مافوق خود مراجعه و از شخص خاطی شکایت کند او میبایست ابتدا شبی را به روز آورد و خشم خود را تسکین دهد. و اگر بلافاصله شکایت نماید او را تنبیه میکنند ))

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  7. -
    محمد حسین تجلی گفته:
    مدت عضویت: 2478 روز

    به نام یگانه خالق هستی

    سلام به استاد عباس منش خانم شایسته و تمامی دوستان گرامی

    در مورد اول: همین چند وقت پیش بود معاون دفتر(البته ایشون حرفه‌ی اصلی شغلشون حسابداری هست و حسابدار دفتر هم هستند) ، یه خانم بسیار بسیار با شخصیت و با ادب – ایشون حدوداً چهل سالش هست ، خانمی بسیار پخته بسیار لیدی و ثروتمند هم از نظر ذهنی و هم از نظر شخصیتی- ، بیش از یک سال هست که ایشون رو می شناسم و بارها در مورد موضوعات مختلفی که سوال داشتم ایشون دستی از دستان خداوند بوده و راهنمایی ام کرده و باعث هدایت من شده

    چند وقت پیش ایشون به من یک پیامک ارسال کرد با عنوان این که لطفاً کمتر مرخصی بروید. خب ایشون معاون دفتر هستش و داشت وظیفه‌ای که مدیر دفتر بهش محوّل کرده رو انجام می داد و درخواستش کاملاً منطقی و درست بود

    و

    من خیلی زود در زمانی که حالت احساسی خوب نداشتم به ایشون یک پیامک بلند بالا ارسال کردم و کار رو خراب کردم!!

    من بسیار با ادب و محترمانه به ایشون توضیح دادم یکی از مزایای سمت شغلی ای که من در اون فعالیت می کنم آزادی زمانی داشتنه چون من حقوق ثابت ندارم و درصدی کار می کنم و…

    می توانستم این توضیحات رو بعداً حضوری بیام بگم یا به خودم فرصت بدهم فرداش پیام بدهم

    ولی عجله کردم!!! و به قول قرآن در مسیر هدایت نبودم و داشتم از گام های شیطان پیروی می کردم

    بعداً که پیام خودم رو خواندم دیدم چه دسته گلی به آب دادم

    البته که هیچ گونه بی ادبی ای نداشتم و پیامم کاملاً ادبی و محترامانه بود

    ولی شیوه‌ی نگارشم به خاطر مداری که در اون بودم…

    «یه کمی دلخوری و یه کمی اعصابنیت»

    باعث شده بود طوری بنویسم انگار که حرف هایم ایهام داره و دارم به ایشون یه دستی میزنم که شما که خودت حقوق بگیری!!

    بیرون گود نشستی و‌ میگی لِنگِش کن … (این یک ضرب المثل قدیمیه مرتبط به کشتی هست)

    اصلا هدفم همچین یچزی نبودها

    ولی متاسفانه وقتی در مدار نامناسب تصمیم میگیری طبق قانون!! نتیجه حتماً غلط در میاد و حتماً پشیمون خواهی شد… این یک قانون است

    ایشون بسیار آدم خوش قلب و مهربون و خوش برخوردی هستش

    به روی من نیاورد به صورت مستقیم ها … ولی غیر مستقیم من می فهمم که تو این مدت دیگه سر سنگین شده باهام

    این در حالیه که قبلاً برخوردی بسیار گرم ‌و صمیمی با هم داشتیم

    اوکی

    برای اینکه دیگه این اشتباه رو تکرار نکنم ، اومدم توی سایت ثبتش کردم تا مکتوب بشه و یادم بمونه

    که دیگر … در شرایط احساسی نامناسب پیام ندهم زنگ نزنم اگر کسی زنگ زد هم‌ پاسخ ندهم

    حالا چطور در صدد جبرانش هستم

    ایده ای که به قلبم الهام شده اینه که یک دسته گل رز سفید به نشانه‌ی صلح و دوستی برای ایشون بگیرم و یه سری موقع تعطیل شدن دفتر آخر های تایم کاری برم سمت ماشین ایشون و دسته گل رو تقدیمشون کنم و عذر خواهی کنم

    ایشون تا چند ماه آینده مهاجرت می کنه و از ایران میره

    دوست دارم با یک خاطره‌ی خوش و حس خوب به سلامتی مهاجرت کنه

    —————————————————-

    در مورد تجربه‌‌ی دومی

    چند وقت پیش یک شب با یکی از نزدیک‌ترین افراد زندگیم (حدوداً دوبرابر من سنش هست) سر موضوعی بحث پیش اومد

    ایشون یه کمی صداش رو برد بالا

    یه کمی هم با حرف هایش من رو‌ آزرده خاطر کرد

    در عرض یک دقیقه خیلی ناراحت شدم ، نمی خواهم توضیفش کنم فقط این رو بگم که ضربان قلبم اونقدر شدید شده بود که احساس می کردم توی سینه ام فضا برای قلبم تنگه شده!! و یه کمی اشک توی چشمام جمع شده بود

    ولی…

    ولی سکوت کردم و اجاره دادم حرف هایش تموم بشه و اصطلاحاً وسط حرف هاش نپریدم

    وقتی حرف هایش تموم شد

    به یاد آوردم که من خودم خالقم و خودم این اتفاق رو خلق کردم

    حتی شروع کننده‌ی این بحث هم من بودم و ایشون نیومده بود سراغ من!!

    اومدم کلاهم رو گذاشتم سرم و کاپشن پوشیدم و از اون محیط … از اون ساختمان اومدم بیرون و رفتم یک جای خلوت

    رفتم یک محله‌ای که خیابون هاشو آسفالت کردند ولی خیلیییی کم اون جا ساخت و ساز شده و تقریبا یه زمین چند ده هکتاری بکر هستش

    رفتم اونجا به این حالت که مثلاً دارم با تلفن صحبت می کنم شروع کردم به حرف زدن و آروم کردن خودم

    خیلی خیلی زود

    در عرض ده دقیقه من به حالت خنثی رسیدم و دیگه از تپش قلب و این داستان ها خبری نبود …

    حدود پنج دقیقه بعد از این ده دقیقه هم دیگه داشتم با لبخند در مورد موضوعات خوب حرف می‌زدم و خدا رو شکر می کردم و حالم خیلی هم خوب بود …

    اینجا من به قانون و به عدالت خداوند ایمان آوردم

    اینکه من همیشه و همیشه و همیشه دسترسی به خداوند و مدار هدایت دارم و هرگز و هرگز و هرگز این ارتباط با خدا قطع نمیشه

    ولی‌ من انسانم ، من آزاد هست که فرکانسم روی مدار خداوند تنظیم کنم و از قلبم تبعیت کنم یا اجازه بدهم که این ذهن نجواگر من رو ببره به middle of nowhere یعنی من رو ببره وسط ناکجا آباد … یعنی چنان از کاه برایم کوه بسازه که دیگه نگم براتون… دیگه هممون تجربش رو داریم

    ولی نکته اینجاست

    به قول استاد عباس منش در 12 قدم: این درسته که ذهن به اسب چموشه ولی افسارش دست ماست و اگر ما بخواهیم و تمرین کنیم می‌توانیم این اسب چموش رو‌ تربیتش کنیم و وقتی که این اسب رام بشه دیگه خیلیییی قشنگ بهمون سواری میده‌ها … خیلی ازش لذت می بریم ها … انتخاب همواره با ما هست ، ما انسان هستیم اشرف مخلوقات، ما توانایی ذهنی نامحدودی داریم که هیچ یک از حیوانات ندارند، ما از نظر قدرت فیزیکی از تمام حیوانات ضعیف تریم، شما به قدرت مورچه که چندین برابر وزن خودش رو بلند می کنه و مسافت های طولانی میره یا به سرعت دوندگی آهو یا قدرت گاو برای کشیدن بار فکر کن … متوجه این اصلِ غیر قابل انکار میشی … اما ما اشرف مخلوقاتیم؟ چرا؟؟ چون ما توانایی و قدرت ذهنی نامحدودی داریم ، چیزی که هیچچچچ یک از حیوانات و کلا هیچ موجود جاندار و زنده ای ندارد. ما خالقان دنیای خودمون هستم اگر که بدانیم و از این توانایی آگاهانه به نفع خودمون استفاده کنیم

    مثل همیشه … صادقانه میگم زمانی که شروع به نوشتن دیدگاه کردم هیچ ایده ‌ای نداشتم ، فکر می کردم تو‌ ده خط دیدگاهم رو به اتمام می رسونم

    اما خداوند هدایتم کرد و این دل نوشته رو ثبت کردم

    الهی شکر

    مواظب قلب مهربونتون باشید و بزرگترین سرمایه زندگیتون رو به بهایی اندک نفروشید

    در پناه خداوند آمرزنده ، پاک کننده‌ی گناهان و بی نهایت مهربان (مهربانی خداوند بی حد و حصر و غیر قابل توصیفه) باشید، ان شا الله

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  8. -
    محمد جواد الیاسی گفته:
    مدت عضویت: 764 روز

    سلام به همگی

    از اونجایی که من به این مسئله خیلی فکر میکنم و خیلی درگیرم باهاش و دنبال یک راه حلی میگردم که احساساتم رو کنترل کنم مخصوصا توی رفتار با اطرافیان، به یسری نتایج دست پیدا کردم.

    من فهمیدم برای کنترل احساسات و هیجانات ما باید انرژی مون رو متمرکز کنیم سر موضوعی که بهمون این امکان رو بده تا رفتار کنترل شده ای داشته باشیم و در عین حال از حق خودمون هم بتونیم دفاع کنیم.

    مثلا فرض کنید فردی رو که احساسات کنترل نشده ای داره

    بیرون از خونه، تو اداره، یا پیش دوستاش موقعیتی پیش میاد که منجر به عصبانی شدنش میشه. اون آدم چون نمیتونه احساساتش رو کنترل کنه و انرژیش رو متمرکز کنه 2 حالت براش بوجود میاد:

    یا میاد رفتار نابه‌هنجار و پرخاشگرانه ای انجام میده که تهش منجر به پشیمونی میشه…

    یا اینکه مجبور میشه اونجا سکوت کنه و هیچی نگه؛ چون میدونه که احساساتش در اختیارش نیست

    میدونه شدت عصبانیتش بیش از حد معمول هست

    و ممکنه رفتاری رو انجام بده که نه تنها باعث میشه حقشو نگیره بلکه شرایط رو بدتر هم میکنه.

    و اونجا اون آدم سکوت میکنه ولی از اونجایی که کنترلی روی ذهنش نداره بعد از ترک اون موقعیت، و گذشتن مدت زمان کوتاهی، اون موقعیت رو هی تو ذهنش مرور میکنه بارها و بارها

    میگه چرا فلان کار و نکردم، اونجا باید اینو میگفتم، چرا هیچی نگفتم و…

    ممکنه حتی تا چندین ماه اون موقعیت توی ذهن این آدم مرور شه و ماجرا براش تموم نشده باشه.

    همچین شخصیتی باید همون لحظه تو‌اون موقعیت خودشو خالی میکرده اگه خالی نکنه تا مدت ها اون موقعیت توی ذهنش مرور میشه و افکار همینجور رژه میرن واسش درصورتیکه اگه همونجا خالی میکرد خشمشو دیگه ماجرا تموم میشد و دیگه فراموش میکرد

    ولی خب به چه قیمتی؟ به قیمت اینکه

    آبروت بره

    خراب شی توی جمع

    مردم ازت حس بدی دریافت کنن

    بترسن ازت

    کلی قضاوت شی

    و …

    همه اینها ریشه از یک ذهن ضعیف داره ریشه از اینکه انقدری آدم از بچگیش با موقعیت هایی رو به رو شده که مخالف انتظاراتش بوده و ذهنشو بهم ریخته و اونقدری این اتفاقات تکرار شده در زندگیش که کنترل ذهن شو از دست داده و این ذهن انقدری قدرت گرفته که بصورت اتومات قفل میشه رو اینکه من بیام با عصبانیتم با صدا بالا بردنم یه قدرتی از خودم نشون بدم تا اینکه حرف من به کرسی بشینه باعث شده تو این موقعیتا نتونه ذهنشو کنترل کنه و انگار یک عقده ای در دلش هست که میخواد اون رو خالی کنه

    بنابراین کاری که باید انجام بدیم اینه که باید انرژی خودمون رو متمرکز کنیم رو کنترل ذهنمون، رو کنترل احساسمون، عصبانیتمون رو کنترل کنیم. میدونم کار ساده ای نیست ولی طی روند تکاملی مون یاد میگیریم چی جوری با چه تکنیکهایی تو شرایط مختلف احساسمون رو کنترل کنیم فقط باید قدم اول رو برداریم.

    یه فیلمی داشتم میدیدم فیلم خیلی جالبی بود ″ما میتونیم قهرمان باشیم″ خیلی فیلم جذابیه در عین جذاب بودن درسهای خیلی خوبی رو به همراه داره.

    یکی از شخصیتهای این فیلم پسری بود که رهبر گروهی از بچه هایی بود که قابلیت های فراطبیعی داشتن اما رهبری که به حرف هیچکس گوش نمیکرد و میگفت حرف باید حرف من باشه. حتی موقعی که ″میسی″ هدایت گروه و میخواست بدست بگیره مقاوت شدیدی کرد: نه آقا این چه وضعشه ما چرا باید به حرف تو گوش کنیم و…

    این پسر در بین این بچه های نیرومند تنها کسی بود که نمیتونست قدرتشو متمرکز کنه و اون کاری که میخواد رو انجام بده مثلا یدفعه آتیش درست میکرد بدون اینکه بخواد و کنترلی داشته باشه روش همه جارو آتیش میزد. کنترل انرژیش و قدرتش از دستش خارج بود واس خاطر همین بود که یوقتایی یه کارایی میخواست انجام بده نمیتونست اما یهو یه کارایی انجام میداد که نمیخواست و این کارا آسیب میزد به بقیه.

    خلاصه این آدم رفته رفته یادگرفت که باید حرف گوش بده و کار تیمی انجام بده و یادگرفت که همه برای تیم دارن تلاش میکنن. رفته رفته کنترل انرژیشو بدست گرفت و تونست خودشو متمرکز کنه. هر کاری که میخواست انجام میداد و از قدرتش جوری استفاده میکرد که دست خودش باشه در نهایت هم تونست بر دشمناش پیروز بشه.

    ما هم داستانی شبیه به همینو داریم

    اگه نتونیم احساساتمون رو کنترل کنیم هیچ قدرتی نداریم که اون قدرت بخواد ما رو به جایی برسونه.

    داد و بیداد هایی میکنیم که از کنترل خارجه و هیچ فایده ای نداره برامون بلکه آسیب هم میزنه اتفاقاتی میفته که تهش پشیمون میشیم. فکر نکنیم با این کارا ما قدرت داریم

    قدرت زمانی بوجود میاد که سعی کنیم انرژی مون رو جمع کنیم و متمرکز کنیم رو جای صحیحش. روی اینکه رفتار های ما به دور از پرخاشگری باشه و از مجرای احساسات کنترل شده اعتماد بنفس، بلوغ و کاریزما بیرون بیاد

    اون موقع دیگه مجبور نیستیم داد و بی داد کنیم مجبور نیستیم سکوت کنیم از ترس قضاوتهای مردم که این سکوت باعث بشه همش به اون موقعیت فکر کنیم و اعصابمون بهم بریزه.

    کم کم رسیدن به این مرحله با تجربه و با برخورد با افراد مختلف بدست میاد همونجوری که قبلش من با تلفن نمیتونستم خوب صحبت کنم و استرس داشتم و دست و پام موقع تلفن صحبت کردن میلرزید بعد از اینکه من یه چند باری زنگ زدم بخاطر موقعیت کاری به اماکن مختلف و باهاشون صحبت کردم دیگه افتادم رو غلتک. وقتی تو زمینه تلفن صحبت کردن این اتفاق میفته در زمینه قاطعانه جواب دادن با کنترل احساسات هم میفته در زمینه نه گفتن به دیگران هم میفته

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  9. -
    زهرا موسوی گفته:
    مدت عضویت: 1924 روز

    سلامم استاد عزیز

    شما دست خدا تو این دنیا هستین تا مارو ب مسیر درست هدایت کنید

    استاد دو روز پیش با همسرم ب شدت بحث کردم و حرفایی زدم ک اگر جامون برعکس میشد هیچوقت نمیبخشیدمش

    تو اوج احساسات و حال بد بهش گفتم دیگ هرچی بینمون بوده تمام و از این لحظه ب بعد طلاق عاطفی

    ایشون فقط سکوت کرد و هیچی نگف حتی سکوتش منو بیشتر عصبی میکرد فردای اون شب من با فایلی از دانلود ها اشنا شدم ک خیلی بهم کمک کرد و اشتباهم رو فهمیدم همون لحظه تماس گرفتم و عذر خواهی کردم

    استاد اگر من هدایت نمیشدم ب شنیدن فایل تمرکز بر نکات مثبت شاید زندگی من ب تلخ ترین حالت ممکن میرسید

    متاسفانه من تو احساساتم تصمیم زیاد میگیرم حتی تو محل کارمم با همین تصمیم های سریغ و اشتباه باعث شد از محل کارم بیرون بیام

    خداروشکر میکنم ک باشما و این سایت اشنا شدم شما مسیر زندگی من رو تغییر دادین

    ومطمعنا خبرهایی خیلی خوبی از من در کامنت ها خواهید دید

    همین الان ک ب لطف خدای مهربانم دارم این متن رو مینوسیم در پیاده روی تو یک روز زیبای برفی هستم و خداروشکر ک شهر قم هم برفی شد

    و استاد ازتون تشکر میکنم بابت قانون سلامتی ک درکنار وضعیت جسمی حال روحی خوبی رو ب من داد

    وخداروهزاران بار شکرمیکنم از اینکه مسیر زندگیم تغییر کرد از اینکه بیشتر از هرلحظه در کنارم حسش میکنم

    از اینکه ب خانواده بزرگ شما پیوستم بسیار خوشحالم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    نرگس بِنساله گفته:
    مدت عضویت: 863 روز

    درود ب استاد عزیزم،

    بسیار سپاس گذارم از شما بابت شیر تمام

    آگاهی های ک بهش دست پیدا کردین

    استاد عزیزم خدارو شکر میکنم برای وجودتون ک پر از نور و رحمت هستین برامونمن بسیار خط فکریم و باورهام تغییر کرده

    واقعا پارادایم زدم و هر روز در حال پارادایمهای بیشتری هستم

    خیلی صبورتر شدم،خیلی افکارم قدرتمندتر شده،کلا آدم دیگه ای شدم، قبلنا از خدا طلب داشتم و میگفتم برای چی باید خدارو شکر کنم،با طعنه میگفتم نه تو رو خدا میخواست این چند امکانت جزئیم بهم نده،فلانی اینو داده،اون داره،من این کمبودها رو دادم،،من گه فرقم با اون چیه ک باید این همه سختی بکشم اما با شما من خیلی تغییرات کردم،احساساتمو یاد گرفت کنترل کنم،یاد گرفتم ک تصمیمات اشتباه کمتر بیرم زمانی ک دچار نوسانات احساسات هستم،یادگرفتم اجازه ندم حرفها و حرکت دیگران منو بهم بریزه چون اینو فهمیدم ک هرکسی بتونه منو بهم بریز یعنی از من قوی تره،یاد گرفتم هر روز ب عشق این سایت از خواب بیدار میشم،امروز صبح اومدم تو سایت دیدم زده در حال ب روز رسانی گفتم خدا کنه سریع آبدیت بشه ک برم ببینم چ خبره،دوساله ک فایلتونو از تلگرام و روبیکا دنبال میکنم ولی همیشه میگفتین سایتمون فوق العادس سایتمون بینظیره بچه ها کامنت میزاران،،،ولی انگار آماده ی دریافت چنین نعمت بزرگی نبودم،معتاد این سایت شدم و چ اعتیاد زیبایی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: