اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
بار ها شده من از روی خوش حالی شده که مثلا به فردی قول دادم که دو روز دیگر با شما تماس میگیرم ولی به علت خوش حالی زیادی و لحظه ای زودتر از موعد تماس گرفتم و قراری که با هم داشتیم به هم خورده
و تصمیم به ترک این عادت گرفتم
در روابط تقریبا تا 6 ماه پیش با مادرم هر وقت بحث میشد بحث رو ادامه میدادم ولی به این نتیجه رسیدم که زمانی که عصبانی میشم سکوت بهترین تصمیم چون باعث میشه که با ذهن اروم به مسائل نگاه کنم و ازشون درس بگیرم
زمانی که یک مقداری جوان تر بودم حدود 17 18 سالگی با پدرم وقتی بحثم میشد سریع عصبانی میشدم و حرف هایی میزدم که نباید میزدم در واقع چون اون موقع با قانون اشنا نبودم توانایی کنترل احساساتم رو مثل الان نداشتم ولی الان خیلی بهتر شده و خیلی هم هنوز جا داره که بهتر بشه
اما مهم ترین درسی که گرفتم اینه از این فایل که در زمان خشم و یا احساسات شدید هیچ تصمیم و هیچ حرفی نزنم بذارم فروکش کنه چه شادی چه غم بعدش ادامه بدم به مسیر یا بعدش تصمیم بگیرم
و مهم ترین کاری که من برای اروم شدنم میگیرم
سپاس گذاری بابت داشته هام هست و نوشتن اتفاقات خوبی که در روز برای من اتفاق میفته این دو مورد خیلی حال من رو خوب میکنه و باعث میشه که سریع دوباره فرکانس های خوب بفرستم
سلام به استاد عزیزم ،خانم شایسته نازنین و دوستان خوبم
میخوام از تجربم از بهتر کردن احساسم در شرایط ناپسند و نتایجش بنویسم:
همین دیشب با خانوادم یه بحث داشتیم و معمولا این بحثا به قهر کردن ختم میشه اما دیشب بعد بحث با اینکه خیلی عصبانی بودم تصمیم گرفتم سکوت کنم و به چیز هایی فکر کنم که احساسم رو بهتر کنه ،کم کم حواسم پرت چیزای دیگ شد و کلا بحثمون از یادم رفت و عین ناباوری پنج دقیقه بعد داشتیم با هم میگفتیم و میخندیدیم .
در رابطه با کنترل ورودی های ذهن هم به چشم دیدم که وقتی به درد و دل های ینفر گوش میدم و یا فیلم یا سریال غمگین میبینم چقدر حسم بد میشه و کنترل کردن ذهنم توی این شرایط به مراتب خیلی سخت تر میشه .
مواقعی هم بود که خودم اهنگ غمگین پلی میکردم و بیخودی بدون هیچ دلیلی گریه میکردم و دستی دستی حال خودم رو بد میکردم الان اگاهانه سعی میکنم فیلم و اهنگایی پیدا کنم که حالم رو بهتر کنه و احساس خوبی بهم بده .
به لطف خدا هر روز مطالب جدیدی از قوانین ثابت وساده جهان بر من اشکار میشود
تشکر از استاد عزیزم که به همین سادگی قوانین واصول ساده زندگی رو برامون باز میکنه
یکی از باورهایی که گاهی ذهن منو درگیر میکرد این بوده که دیگران با دعاهایشان میتوانند در زندگی من تاثیر گذار باشند
البته گاهی بود ولی همان گاهی چنان ترمزهایی در ذهنم به وجود می اورد که باعث میشد یه سری باورهای مخرب دیگه منو زمین گیر کنند وبه لطف خدا بعد از اشنایی با سایت واستفاده از فایلها روی این باور که هیچ کس وهیچ چیز نمیتونه تاثیر منفی روی زندگیم بزاره کار کردم ودارم تمرین میکنم
مثلا یه باور مخرب این بوده که یه سری از افراد میتونند با نوشتن اذکار مختلف جلوی رشد ویا موفقیت ادمهارو بگیرن والان متوجه این واقعیت شدم که خداست که در تمامی مراحل زندگی یارویاور منه وقدرت مطلق خداست وافکار منه که میتونه زندگیمو انگونه که توجه وتمرکز کنم بوجود بیاره
هیچ عامل بیرونی غیر از افکار وباورهای من نمیتونه هیچ کاری برام انجام بده
من مسولییت تمام زندگیمو باید بپذیرم
وقتی در مورد کسب درامد به کسادی میخورم باید تمرکزم روی باورهام باشه چرا ورودی مالی من کمه؟کجای کارم ایراد داره؟چه باوری دارم که مانع رشد من میشه؟ اینها فقط مربوط به ذهن منه.باور منه ولی در گذشته میگفتم شاید منو چشم زدن.شاید برام دعا نوشتن. احتمالا بازار خرابه وهمه درگیر مشکلات اقتصادی هستد ولی الان نقطه مقابل این باورهارو در طی روز بارها به صورت جملات وکلامت تاکیدی تکرار میکنم تا به قول استاد این سیمان باورهای مخرب پودر بشه وباز هم شاکر خداوندم.خداوند روزی رسان بی حساب من است.همه کس وهمه چیز باعث توانگری من میشوند.خداوند از بینهایت راهها مر ا به خواسته هام میرساند.خداوند تنها منبع بی کران ثروت نعمت وخوشبتی هست.من در کارم صادقم ودیگران دوست دارند با من کار کنند به من خیر وسود برسانند.من به هر انچه بخواهم به لطف وفضل خداوند میرسم.وباز هم تشکر میکنم از استاد عزیزم وشاکرو سپاسگزار خداوندم.
قبل اینکه رد پای روزم رو بنویسم یه موضوع از دیروز رو یادم رفت تو رد پام بنویسم که الان بهم یادآوری شد
من دیروز که سر کلاس رنگ روغنم بودم هدیه خودکار کلیدی که برای بچه های کلاسمون گرفته بودم و هفته پیش بهشون دادم ،و دو نفر غیبت داشتن رو برده بودم برای یه نفر دادم و برای یه نفر دیگه رو نگه داشته بودم و یدونه هم اضافه مونده بود
یکی از بچه ها گفت طیبه از اون خودکار کلیدا بازم داری به من بدی ؟ پولشو بدم ؟ خودکار منو یه نفر گرفت ازم الان من ندارم ، گفتم آره دارم و یدونه شو بهش دادم
اون لحظه منتظر بودم پولشو بهم بده پولش 15 هزار تمن بیشتر نبود ، به خودم گفتم طیبه چرا اینجوری داری فکر میکنی تو که این خودکارارو برای هدیه دادن گرفته بودی چرا این یدونه رو میخوای پولشو بگیری
و ذهنم محدودیت ایجاد میکرد که سعی کردم کنترل کنم و جوابشو دادم که من برای هدیه گرفتم و چه اشکالی داره برای یه نفر دو بار هدیه بدم
و خاموش کردم ذهنم رو .
یکشنبه
نشانه من
عواقب تصمیمات احساسی
هنوز درک نکردم پیام این نشانه رو
تا حدودی آره درک کردم ولی پیام اصلیش رو نگرفتم
از خدا میخوام قلبم رو باز کنه برای دریافت آگاهی این فایل
امروز صبح بیدار شدم و دو تا تخم مرغ آب پز کردم و حاضر شدم تا برم ورکشاپ طراحی مدل زنده تو پاساژ کلاس رنگ روغنمون که برای تمام استادا هر هفته برگزار میشه
وقتی رسیدم پاساژ و رفتم به سالن ،دیدم کلی صندل چیدن و مراسم بود و پرسیدم گفتن امروز ورکشاپ نیست و فردا بیاین
وقتی برگشتم و به استاد طراحی گفتم که ورکشاپ مدل زنده نیست بهم گفت اشکالی نداره طیبه
مگه تو نمیخواستی بیای امروز طراحی کنی
بمون تو کلاس و برات مجسمه بدم و بشین بکش
منم نشستم
اولش نمیخواستمبمونم ولی گفتم خوبه بشینم و ایراد طراحیمو از استاد طراحی بپرسم
بهم گفت یکی از مجسمه هارو بکش و من دیدم نمیتونم هیچ کدومو بکشم و چون اصل طراحی رو بلد نبودم و نمیتونستم درست در بیارم طراحیامو با خودم گفتم بذار اون کچ بری که مجسمه سه تا برگ هست رو بکشم
ازم پرسید انتخاب کردی ؟
گفتم بله و این برگارو میخوام بکشم که گفت طیبه مطمئنی ؟
این برگا سخت تر از چهره هست
گفتم حالا شروع کنم ببینم چی میشه
وقتی شروع کردم هرکاری کردم درست در نیومد و استاد طراحی میومد و بالا سرم نگاه میکرد و میگفت تونستی؟؟؟
میگفتم نه و میرفت میگفت تو میتونی ولی اصلا یادم نمیداد
میرفت به هنرجوهای خودش یاد میداد
با اینکه روزای قبل هرموقع ازش سوال میپرسیدم ایراد کارامو میگفت ولی اینبار اصلا کاری نداشت
وقتی دیدم نمیتونم ، اومد پیشم و گفتم میشه امروزو بمونم سر کلاس و بهم اصل اولیه شو که بلد نبودم رو یاد بدی ؟
همینو که گفتم گفت بلند شو و نشست و شروع کرد به توضیح دادن
اصل اولیه طراحی :
نسبت ها رو باید رعایت کنی
یه گوشه رو در نظر بگیری و نسبت به یه گوشه گوشه بعدی قسمتی که میخوای رو طراحی کنی
و اصل اولیه طراحی اینه
یک نقطه تعین کننده باقی نقطه هاست
که تکمیل میکنه طرحت رو
یعنی در اصل اگر اون نقطه رو که اصل هست رو داشته باشی میتونی هر طرحی رو طراحی کنی
حتی مدل زنده رو
اینارو که گفت ،بزرگترین ایراد من در طراحی برطرف شد
و من یادم نگه داشتم و دوباره اون برگهای گچ بری رو شروع کردم اینبار به سرعت طراحیش تموم شد
چقدر سریع و آسان بود و من همیشه درجا میزدم تو طراحی
و نمیخواستم هزینه یادگیریشو بدم و یاد بگیرم
یه جورایی ذهن محدودم مانعم میشد که چرا باید پول بدی و یه ایراد فقط داری اونو رفع کنی
در صورتی که اون یک ایراد من اصل بود و من اگر به اون دقت میکردم طراحیم پیشرفت میکرد
خدای من
چی داشتم یاد میگرفتم
جدا از طراحی
این آموزش به من یادآوری کرد که اصل اولیه هر کاری خداست
و من اگر به اصل هر لحظه دقت کنم و یادآوری کنم و توحید رو در عمل به خدا نشون بدم ،صد در صد کارهام به سادگی رخ میدن
عین همین طراحی که وقتی اصل رو رعایت کردم و نقطه اصلی رو در تناسبات طراحی شروع کردم و نقاط بعدی رو نسبت به نقطه اصلی طراحی کردم خیلی ساده و به سرعت طراحیم به طرز شگفت انگیزی درست در اومد
من که نمیتونستم کار کنم الان درست در اومد
خدایا شکرت
من تا ظهر نشسته بودم و به مادرم زنگ زدم گفتم اومدین تجریش گل سر بفروشین؟؟؟؟
بهم گفت آره میخوام بیام سمت کلاس تو ناهار بگیرم
آخه من به مادرم تعریف کرده بودم که وقتی میرم ورکشاپ و از داخل یه رستوران رد میشیم و به سالن بزرگ میریم تا نقاشی بکشیم
هر هفته میبینم مردم غذا میخورن و به مادرم میگفتم که مامان کاش یه روز از اونجا غذا بگیریم
این حرفم یاد مامانم بود و بهمگفت میخوام بیام برات غذا بگیرم .
وقتی اومد بهش گفتم تو برو بگیر وقتی گرفتی من میام
دیدم مادرم زنگ زد گفت بیا و رفتم گفت 280 هست طیبه بذار یکی بخرم با هم بخوریم
من اون لحظه نمیدونم چی شد لج کردم
گفتم نمیخوام اینجا بخورم
و بعد متوجه شدم چرا لج کردم
من دوست نداشتم یدونه غذا رو دو نفری بخوریم و حس میکردم فقیرم و وقتی میدیدم همه دارن برای خودشون یه غذای جدا سفارش میدن و ثروتمندن ،و ما همیشه یه غذا میگرفتیم و دو نفری و یا سه نفری میخوردیم
و این منو اذیت کرد اون لحظه
در صورتی که نباید اذیت میشدم
و نباید حرف مردم برام اهمیتی داشت و فکر میکردم همه نگاهمون میکنن که میگن پول ندارن و یا دوست نداشتم از صندوق اونجا که من هر هفته میرم و میام و منو دیدن ،یدونه غذا بخریم و دونفری بشینیم و بخوریم
باید بیشتر فکر کنم به این رفتارم و باورهای محدودم رو پیدا کنم و اصلاحشون کنم
بعد که گرفتیم مادرم گفت که طیبه بریم با خواهرت سه تایی بخوریم ؟ البته خواهر زاده ات هم تو راهه داره میاد
وقتی اینو گفت ،گفتم اصلا نمیخورم
چرا وقتی میگی برات غذا بگیرم یدونه میخری و 4 نفری باید بخوریم
و اولش لج کردم و گفتم نمیخوام ببر خودتون بخورید
ولی تو اون لحظه قشنگ حس میکردم که تو وجودم یه حسی میگفت لج نکن ،این کارت درست نیست و مادرم تصمیم گرفت دو تایی بخوریم و به خواهرم که گل سر میفروخت نبریم
چند قدمی راه رفته بودیم که گفتم مامان برگرد و بریم با خواهرم بخوریم غذا رو
مامانم گفت چی شد یهو تصمیمت عوض شد !!!
نمیدونم ولی اینو میدونم که به اون حسی که بهم گفت لج نکن و برو با خواهرت و خواهر زاده ات هم سهیم شو غذا رو چشم گفتم و رفتیم
وقتی نشستیم نزدیک مترو و با خواهرم برنج و کباب رو خوردیم، خواهرم یه حرفی گفت
عجیب منو به فکر برد
برگشت گفت مامان واقعا ممنونم انقدر گرسنه بودم که داشتم ضعف میکردم و گفتم کاش یه چیزی بود میخوردم که دیدم شما غذا گرفتین
واقعا ممنونم
این حرفو که گفت ،گفتم چیکار داشتی میکردی طیبه ، چرا اون افکارو داشتی که نمیخواستی یه غذا رو با دو نفر سهیم باشی؟؟؟؟
میدونم یکی از باورای محدودم اینه که من فکر میکنم غذا کمه ،پول کمه ،پول ندارم ،و سخاوتمند و بخشنده نیستم
و میترسم اگر از سهم غذام به کسی بدم خودم گرسنه بمونم
در صورتی که طبق گفته استاد عباس منش میگفت برای بدن هیچ فرقی نمیکنه یه وعده غذا بخوری یا چند وعده یا اندازه کوچیک باشه یا بزرگ
باید سعی کنم این رفتارهام رو هم اصلاح بکنم
وقتی برگشتم سر کلاس مجسمه ای که برای من آورده بود رو شروع به طراحی کردم و خیلی به سرعت طراحیم پیشرفت داشت با اون نکته اصلی که بهم یاد داد
و من پشت سر هم زاویه مختلف از چهره مجسمه رو کشیدم
به استاد طراحی گفتم که این هفته که جمعه رفتم برای فروش میشینم و مجسمه های پل طبیعت رو میکشم
اونجا پر از مجسمه هست
و جون میده که بشینم و کار کنم
و داشتن صحبت میکردن به شاگردا گفت هفته پیش شوهر یکی از بچه ها اومد و بهش گفتیم بشین چهره ات رو هنرجوهام طراحی کنن و نشست و طراحیاشو هدیه دادن بهش
بعد وقتی اینارو میشنیدم تو دلم گفتم کاش استاد رنگ روغنم یه بار عکس من رو طراحی کنه و بشینم و طراحی کنه چهره ام رو
همیشه میبینم هر هفته یکی از همرجوهارو طراحی میکنه
خیلی دوست داشتم استادم یه بارم منو طراحی کنه و این درخواست رو از خدا کردم و رهاش کردم
وقتی ساعت 6 شد و خواستم برم پیش مادرم و خواهر و خواهر زاده ام ، استاد طراحی رو صدا کردم و گفتم شهریه همین جلسه که از صبح تا غروب نشستم چقدر میشه
بگو واریز کنم
یهویی گفت نمیخواد طیبه
گفتم نه من قرار بود بیام ایراد طراحیامو بهم بگی تا تو کلاس رنگ روغن اصلاح کنم کارمو
هرچی گفتم گفت نه و نگرفت
رفتم به استادم گفتم استاد شماره کارت استاد طراحی رو دارین ؟ گفت نه ندارم و گفتم نمیگیره شهریه امروزمو گفت طیبه خجالت بکش دلی این کارو برای تو انجام داده
گفتم نه استاد قرار بود من یه روز ازش یاد بگیرم و برای کلاس بمونم نمیتونم اینجوری قبول کنم
و بهش گفتم وقتی اومدم کلاس نقدی میارم
چون یاد گرفتم از استاد عباس منش که بهای چیزی رو که برای پیشرفتم کمک میکنه پرداخت کنم
و من واقعا امروز یه اصل اساسی از طراحی رو یاد گرفتم
و انقدر سریع طراحی میکردم که استاد طراحی میومد میگفت طیبه چقدر فرق کرد طراحیت
برگشت گفت شدی مجسمه کش حرفه ای
و تحسینم کرد
البته باز میدونم همه اینا کار خداست و داره کمکم میکنه
درسته از صبح میگفتم کاش ازم پول نگیره و من پولو نگه دارم برای شهریه کلاسم ولی حرف استاد عباس منش یادم اومد که باید بهای یادگیریت رو پرداخت کنی
و وقتی رفتم پیش مادرم دیدم مادرم و خواهرم دارن ذرت میخرن دیدم فروشنده گفت امروز تولد من هست ،پولشو نمیخوام
براتون کادوی تولد دادم
جالب بود همیشه برعکسه آدما به کسی که تولدشه هدیه میدن نه کسی که تولدشه
با اینکه من نخوردم ولی حواسم بود که لطف خداست و سپاسگزارش هستم
وقتی نشسته بودیم یه اتفاقی رخ داد که بهم گفته میشه اینجا ننویسم
فقط در این حد بنویسم که طبق احساس ترس اون لحظه ام نمیخواستم اون اتفاق رو از طرف خدا ببینم که برام فرستاده تا من قدمی بردارم برای سلامتی بیشتر
به خدا گفتم خدایا اگر قراره من این رخدادی که تو سر راهم گذاشتی رو در پیش بگیرم خودت هدایتم کن و اگر نباید انجام بدم برای سلامتی بیشتر خودت از من دور کن
و اومدم به سایت و نشانه ها رو دیدم گفتم نشانه ای بهم بده خدای من
و این فایل دقیقا مرتبط بود به این رخداد و تصمیمی که میخواستم بگیرم
و عنوان فایل این بود
عواقب تصمیمات احساسی
من در اون لحظه ترس داشتم از اون رخداد که هم خوشحالم کرده بود و هم حس ناخوبی دریافت کردم که نمیخواستم گوش بدم به اون حرفایی که شنیدم
و هنوز هیچ درکی پیدا نکردم از این اتفاق که چرا یهویی رخ داد و برای سلامتی بیشتر یک سری اطلاعاتی بهم داده شد که قبلا تا حدودی چند تا از اطلاعات رو انجام داده بودم و کمی تا قسمتی نتیجه گرفته بودم اما باز مقاومت داشتم نه برای اون اطلاعات ،برای موضوع مرتبط با اون لحظه مقاومت داشتم
و باید بیشتر بنویسم و بیشتر به این فایل گوش بدم تا وقتی زمانش برسه درک کنم که چرا خدا گفت تصمیمی برای این موضوع نگیر و از زبان استاد عباس منش بهم گفت که سعی کن تصمیمی نگیری و فعلا بهش فکر نکنی تا بهت درک فایلش گفته بشه
فعلا آرام باش و مسیر تکاملت رو طی بکن
و من فعلا اینو درک کردم که درمورد اتفاق امروز هیچ تصمیمی نگیرم
و اگر در روز های آینده درکش رو خدا بهم عطا کنه و اجازه داد بنویسم ،مینویسمش
خیلی خیلی سپاسگزارم از خدا که هر لحظه کمکم میکنه
برای تک تک دوستان بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت از خدا میخوام
1/تاثیر دیگران روی زندگی من صفر است . من ،خود خود خودم مسئول صد در صد خوشبختی و بدبختی خودم هستم. نه چشم زخم نه اهل مردم نه زیر آب زنی شود نه دشمنی و کینه به دل گرفتنشون نه حسادت یا پشت سر حرف زدنشون نه سوالاتشان نه جادو و جمبلشون نه نفرین و دعاشون نه وردشون نه دلسوزی هاشون هیچکدوم نمیتونه زندگی منو خراب کند.
2دعای خیر من در حق دیگران باعث ایجاد حس خوب تو خودم میشود
3 ناخودآگاه من دارد دریافت می کند از ورودی های من( شنیدن ،صحبت کردن ، دیدن خواندن نوشتن فکر کردن) و باور می سازد .
4 تجارب گذشته را بیاد بیاوریم سر موضوعی حالمون گرفته شده تو حال بد موندیم اتفاقات بد رگباری و مسلسل وار پیش اومده پس تمرکزمان را روی مثبت حفظ کنیم به اوضاع و شرایط بد از زاویه ای نگاه کنیم که لااقل بهمون حس بد ندهد تا زنجیره اتفاقات بد بعدی را قطع کنیم.
چند جمله کوتاه از کامنت آقای رضا احمدی
-خدایا من در اعتماد کردن به تو ضعف و ناخالصی دارم درمانم کن
-اگه برنامه تحسین و زیبایی روی ذهن نصب شده باشه ناخودآگاه در مواجهه با موقعیتهای زیبا شاد میشه و غرق در تحسین میشه هورمونهایی در ذهن او ترشح میشه که به صورت انرژی تحسین در بدن او ظاهر میشه
-آیه 65 و 66 انفال ، تخفیف و ضعف ،من بنده و مخلوق خدای قدرتمند و فراوانی هستم و هر چیزی را که بخواهم با عزت نفس و به راحتی میخرم
-خدایا من نمیدانم تو میدانی پس خودت توفیق عمل به آنچه تو را خوشنود و مرا رستگار میکند بده
-اگر شرایط بدی داریم ،خودمون در حق خودمون داریم ظلم میکنیم ،شاید ناآگاهانه بوده اما الان آگاه شدیم پس جدی بگیریم.
خدایا من به هر خیری که از جانب تو برسه فقیرم تویی که درهای رحمت به روی بندگانت باز میکنی درهای قلب منو به روی خودت باز کن.
قطعاً همۀ شما را با چیزى از ترس، گرسنگى، و کاهش در مالها و جانها و میوهها، آزمایش مىکنیم؛ و بشارت ده به استقامتکنندگان!
=================================
به نام خداوند بخشنده مهربان
خدایا به امید تو
سلام به استاد عزیزم و مریم جان شایسته و تمام دوستان غار حرای من.
اول از همه خدا را شکر میکنم که باز هم امروز صبح تونستم در این محفل توحیدی صلات خودم رو به جا بیارم و شکرگزار نعمتهای خداوند باشم. خدا را شکر به خاطر این روزی که به من هدیه داد و دوباره میتونم توش برای آینده خودم و برای اهداف خودم تلاش کنم،خدا را شکر که امروز هم لیاقت این رو داشتم که صلاتم رو به جا بیارم و شکرگزار نعمتهای بینهایت خداوند باشم.
دیشب وقتی میخواستم بخوابم نرمافزار قرآنی نور رو باز کردم که هر روز برای من یه آیه تصادفی میاره و آیه بالا بود.
متاسفانه به خاطر تصمیماتی که در خشم گرفتم و صحبتهایی که کردم مدتی است که از همسر خودم جدا هستم. و وقتی که از خداوند هدایت خواستم خداوند این آیه را گذاشت سر راه من و گفت من تو رو امتحان میکنم تو صابر باش نگران نباش همه چیز درست میشه. یعنی تو کنترل کن خودتو تمرکزت رو بذار روی چیزی که میخوای الباقشو بسپار به من الباقیش با من،امروز صبح ساعت 6 صبح که از خواب بیدار شدم همون اولین کاری که کردم زدم روی نشانه من ببینم خداوند کجا هدایتم میکنه،و این فایل زیبا اومد و چقدر به جا و عالی بود.
استاد اگر بخوام از گذشته خودم و از تصمیماتی که از روی خشم روی ترس گرفتم بگم همه جا پر از ضربههای ریز و درشتیه که شیطون لعنتی باعث شده من این تصمیماتو بگیرم و در حال حاضر تو این وضعیت باشم.
متاسفانه وقتی که موقعیت بدی برای ما پیش میاد و تمرکزمون روی اتفاقات بد هست صمیمات نابجایی میگیریم که این تصمیمات نابجا فقط و فقط به خاطر تمرکز ما روی اتفاقات بد هست.
یادمه یه جا تو سفر به دور امریکا استاد گفتن که اتوبوسشونو میخواستن یه جا پارک بکنن و یه ماشینی کنارشون پارک بوده که میخواستن پارکش بکنن ناخواسته ماشین برخورد میکنه به اون ماشین بغلی و رکاب سمت شاگرد ماشین حسابی خراب میشه. استاد میگفتن تو اون لحظه من نگاه کردم و خیلی ناراحت شدم اما به خودم گفتم که اینجا اونجایی که باید ذهنت رو کنترل کنی،دسته مایک و خانم شایسته رو گرفتم و رفتیم از زیباییهای اون پارک لذت ببریم و یه یادداشت توی اون ماشین گذاشتیم،وقتی که برگشتیم اون شخص باهامون تماس گرفت و خیلی تشکر کرد به جای اینکه ناراحت باشه که چرا ماشینش خراب شده،و کمک کرد که اون ماشین درست بشه و وسایل رو استاد خرید و ماشین استاد رو هم درست کرد،
این همون قدرت تمرکز ذهنه این همون چیزیه که استاد هر روز و هر بار توی فایلهاشون دارن فریاد میزنن که بابا اصل اینه،رو چی تمرکز کردی رو هر چیزی که تمرکز کردی شبیه همون رو داری به دست میاری. حالا تو هی هر روز بیا خودتو ناراحت کن اعصابتو به هم بریز داستان برای خودت درست کن هیچ نتیجهای نمیگیری،یه بار دیگه هم یادم هست استاد میگفتن که توی کشوری بودن یه ماشینی رو رنت کرده بودن باهاش میخواستن مسافرت برن اما وقتی که میخواستن ماشین رو کاراش رو انجام بدن یهو متوجه شدن که کارت اعتباریشون مسدود شده و دیگه نمیتونن پولی ازش بردارن و حتی میگفتن تو اون لحظه بسیار بسیار زیاد اعصابشون خورد شده،به منزل رفتند و مریم جان عزیز بهشون گفتن ببین این یه معنی بیشتر نداره،ما میخوایم بریم امریکا خدا میخواد بگه دیگه اینجا گشتن بسه راه بیفتیم بریم امریکا،و اون باعث شد که استاد هدایت بشه به بهترین جای دنیا و در حال حاضر تو بهترین جای دنیا بهترین زندگی رو تجربه کنه،
واقعیت میخواستم از مثالهای قبلی که توی زندگی خودم اتفاق افتاد حرف بزنم ولی احساس کردم که مثال زدن از اونها مرکز روی ناخواستههاست،پس ولش کردم و گفتم که بزار راجع به اینکه چقدر کنترل احساسات میتونه به ما کمک بکنه و زندگی عالی رو برامون درست بکنه صحبت بکنم،
و واقعاً همینطوره استاد کنترل ذهن همه چیزه،به لطف خدای بینهایت مهربان و به لطف آموزههای بینظیر شما الان در مسیری هستم که وقتی احساس بدی دارم ناخودآگاه ذهنم میگه داری اشتباه میریا،همین الان باید جلوی ذهنت رو بگیری باید متفاوت فکر کنی باید مرکز توجهت رو عوض بکنی وگرنه باید منتظر باشی که اتفاقات بدی رو تجربه بکنی،و همون لحظه شروع میکنم فکر میکنم به چیزی که میخوام،همون لحظه به ذهنم میگم خب من چی میخوام من میخوام مثلاً فلان ماشینو داشته باشم فلان خونه رو داشته باشم فلان زندگی رو داشته باشم فلان رابطه عاشقانه رو داشته باشم،و این واقعاً مثل آب روی آتیشه،واقعا جواب میده استاد.
واقعاً ازتون سپاسگزارم این آموزههایی که شما دارید هر روز حتی از فایلهای رایگان به من میدین کاری داره میکنه که زندگی من رو برای همیشه تغییر بده،تازه توی شرکت خیلی عالی به عنوان مدیر فروش شروع به کار کردم شاید یکی از تاپهای ایران هست شرکت،و اولاً این رو از آموزههای شما و هدایتهای خداوند دارم که بهم یاد دادین چطور فکر کنم چطور رفتار بکنم،و دوماً این رو یاد گرفتم که یک در ناراحتی تصمیم نگیرم و دو همیشه نتیجه رو ببینم و نتایجی که الان بعد از چند روز کار کردن دارم رو با نتایج دوستانی که شاید 10 سال 20 ساله تو این شرکت دارن کار میکنن مقایسه نکنم،و این اعتماد به نفس بینظیری بهم داده استاد،
بازم ازتون ممنونم انشالله هرجا که هستید شاد سلامت خوشبخت ثروتمند در دنیا و آخرت باشید
راضیم کردی شادم کردی مثل امروز ظهر که بهت گفتم این شادی مثل شادیهای بچگیامه
هر لحظه خواستم بهت وصل بشم بایه
نورافکن تمام مسیر رو برام روشن کردی
خدایا هر آن که ازت حمایت میخوام
صدای پاهاتو میشنوم که به سمتم میای
خدایا من در برابر تو ضعیفم،
ناتوانم،خاشعم ،تسلیمم،حقیرم
خدایا من در برابر عظمت تو هیچم من
هر آنچه که دارم از آن توست
خدایا ،خدایا میشنوی صدامو منو ببخش
عاحححح از امروز عاحح از این تسلیم شدن من در برابر ذهنم به جای قلبم
بزار بنویسم چی شد
امروز به عقل خودم به عقل جامعه بااااید
میرفتم یه جایی و خداوند واضح با
آرامش بهم گفت امروز نرو بی خیال بشین به مشقات برس دختر خوب…
حالا منو میگی بهش گفتم نه بابا زشته
چی میگن (حرف مردم)و خلاصه من به
عقل خودم پاشدم رفتم اما واقعا یه
حس بی قراری جدایی از منبع درون در
من داشت غلیان میکرد من رفتم حالمم
بد نبود و خدا شاهده یه اتفاقی افتاد و
چنان حس تحقیر شدن تخریب شدن به
من دست داد که نگو اما خدارو شکر
اونجا خیلی احساساتمو کنترل کردم اما
لحظه ای که از اون محیط اومدم بیرون
نجواهای ذهن داشت بمبارانم میکرد و
من فقط پیاده روی کردم آشفته بودم با
خودم منطقی حرف زدم .نشد.حس کینه اومد
حس ناراحتی بود فشار ذهن
گفتم یه آهنگ گوش بدم حالم
بهتر بشه دیدم اصلا وقتش نیست
هی گفتم باید منم فلان حرف رو میگفتم
بعدش میگفتم بابا ولش کن اما آروم
نمیشدم رفتم فایلهای کنترل ذهن
اونموقع بعد یک ساعت پیاده روی رسیده
بودم خونه دلم انار خواست نشستم
خوردن ذهنه هم غر میزد ساکت نبود
و گفتم خدایا این موضوع هرچی باشه
در مقابل تو هیچه هیچ درستش کن قوربونت
من نمیخوام کینه به دل بگیرم
* و الله اکبر عاقاااااااا انگار یکی محکم زد تو
گوشم که دختر خوب خدا بهت گفته بود
امروز نرو رفتی چوبشم خوردی درستو
گرفتی حالا رها میشی و واقعا رها شدم *
نشستم به نوشتن که یادم نره
خدایا منو ببخش اگه به حرفت گوش
ندادم تو که هر چی من ازت میخوام، بهم
میدی …میشه ایمانمم بیشتر کنی، میشه
دست نوازشت همیشه رو سرم باشه ،
میشه کمکم کنی آگاه باشم میشه کمکم
کنی رو عقل خودم حساب نکنم
بابا من بیعقل ترینم در برابر تو؛ تو خدایی هستی که آزادی زمانی و مکانی بهم دادی من اگه به عقل خودم بود الان یه بیمار بودم از عصبانیت این تو بودی که بهم آرامش دادی این تو بودی که امروز بهم فهموندی که هیچکس رو مقصر حال بدم ندونم
همه کاره ی زندگیم خودمم ،منم که دارم با افکارم این زندگی رو خلقش میکنم خدایا هدایتم کن حمایتم کن
خدایا مرسی که امروز تو گوشی رو زود و محکم زدی بهم چسبید اونقدر چسبید که حالا حالا ها فکر نکنم فراموشم بشه
سلام به شکا استاد عزیز بابت این آگاهی عالی و خدارو شاکرم بابت این فایل عالی که بهش هدایت شدم که باعث شد درباره خودم فککنم و گذشته نزدیکم رو به یاد بیارم و هم به هواشناسی برسم و هم متوجه بشم که اشتباهاتم رو تکرار نکنم
من کاملا آمادهام که به سوالات فکر کنم و جواب بدم
درباره تجربیاتی بنویس که در شرایط احساسی شدید مثل خشم، عصبانیت، ترس، ترحم و … تصمیماتی گرفتی که عواقب ناخوشایند و سنگینی برای شما داشت؟
این ماجرا چه درسهایی به شما داد؟
راهکار شما برای پیشگیری از تکرار آن نتیجه ناخوشایند، چه بود؟
همین چهارشنبه ای که گذشت میشه پریروز من باید ساعت 8 صبح دانشگاه میبودم
و خب دانشگاه من تهرانه و من کرج زندگی میکنم
خلاصه طبق برنامه ریزی های نودم من باید ساعت 5 صبح پا میشدم که قطار ساعت 6:30 رو سوار بشم و حدودا 7:15 اینا برسم تهران و از اونجا بیآرتی سوار بشم و برسم دانشگاه که حدودا ساعت میشد 7:45/50 دیقه
خلاصه من خواب میمونم و ساعت 6 پامیشم همونجا بدون اینکه استرس بگیرم که دیر شده یا خودم رو سرزنش کنم که خواب موندم با گفتن “ الخیر فی ما وقه” بلند شدم و آماده شدم و راه افتادم و کاملا به موقع حدودا ساعت 7:30 بود که رسیدم تهران و اومدم سمت ایستگاه بیارتی که سوار اتوبوس بشم و برسم دانشگاه
همونجا با خودم گفتم” ببین شکوفه تو دستت شلوغه آرشیو سایزa2 دستته( یه کیف بزرگ که تمام کاغذها و تخته شاسی و اینجور وسایل هنری که تو کوله جا نمیشن و میخوام برگه ها تا نخوره تو همچین کیفی میزاری و خیلی راحت تر حملش میکنیم بدون هیچ نگرانی) باید خیلی با آرامش یه جا تکیاش بدی و کیف پولتو از کیفت دربیاری و کارتتو بکشی و سوار بشی”
خلاصه از قضا من گوشیمم دستم بود بعد من که رو پل هوایی بودم دیدم داره اتوبوس میاد و یه دفعه من از ترس اینکه اتوبوس رو از دست میدم و دیر سرکلاس میرسم سریع و بطور کیف پولرو از تو کیفم درآوردم(با این تصور که یه دستم آرشیو بود یه دست دیگه گوشیم) بعد هی اومدم کارت رو بکشم کارت رو اسکن نمیکرد دستگاه، “ نگو خدا داشته بهم میگفته شکوفه جان عجله نکن ، عجله ای نیست فرق این اتوبوس با اتوبوس بعدی 1 دیقس” خلاصه کارت اسکن نشده و اون آقا که مسئول اونجا بود گفت اشکال نداره برو و تا اومدم برم اتوبوس رفت و گوشی من هم از دستم افتاد و هم بالای قابم شکست هم گوشیم یه ضربه کوچیک خورد
و همونجا بود که گفتم بابا شکوفه “ الخیر فی ما وقه” بابا خدا میدونه کدوم اتوبوس برات خوبه، خدا میدونه تو کی برسی سر کلاس برات خوبه
چطور تونستی ذهنتو کنترل کنی که صبح سه ساعت دیرتر پاشدی و بگی تاخیر فی ما وقه ، خدا گفت تو یه ساعت بیشتر بخواب هیچی نمیشه به موقع میرسی
پس چیشد الان چرا کنترل نکردی خودتو چرا از رو ترس تصمیم گرفتی؟؟!!!
اما بازهم با اینکه من با ترسم تصمیم گرفتم خدا کمکم کرد و هدایتم کرد و وقتی من رسیدم سر کلاس استاد هم پیشت سر من اومد
بعد گفتم دیدی، دیدی شکوفه فقط خدا برامون میدونه چی خوبه، کی خوبه ، چه زمانی خوبه و…
و دیگه میخوام همونطور که میگفتم تو هر لحظه “ تاخیر فی ما وقه” بیشتر به این جمله ایمان بیارم و با گفتنش بیشتر دلم آروم بشه
خدایا شکرت که هرلحظه هدایتم میکنی و درسای عالی بهم میدی و میزاری رشد کنم
درباره تجربیاتی بنویسید که در چنین شرایطی توانستید ذهن خود را کنترل کنید. یعنی تحت تأثیر آن احساسات لحظه ای، هیچ تصمیمی نگرفتید یا حرفی نزدید و بعدا چقدر شرایط به نفع شما پیش رفت. اما با چشم خود دیدید فرد دیگری در همان شرایط یکسان، نتوانست ذهن خود را کنترل کند و بر اساس آن احساسات تصمیماتی گرفت که بسیار از آنها ضربه خورد.
بنویسید در آن شرایط، چه راهکاری را برای کنترل ذهن در آن لحظه به کار بردید؟
من موقعی میشد که میخواستم با خواهرم یه بحث ریز بکنم و معمولا اون تایم مهمون داشتیم
و من فقط به خودم میگفتم نه شکوفه نه الان تو جوشیای، عصبانی و دلت میخواد دهنتو باز کنی و همه جیز بگیری نه ، تو وقتی تو اینجور مواقع دهنتو باز کنی قطعا پشیمون میشی و اصلا خوب نیست این پشیمونی
و من هی نفس عمیق میکشیدم، سعی میکردم تا چند دیقه از خواهرم دور و جدا باشم تا آروم بشم و وقتی آروم میشدم و به روال عادی برمیگشتم با خودم میگفتن آفرین مه تونستی خودتو کنترل کنی، اون یه موضوع کوچیک بود بازم نوید با خواهرت که انقد دوسش داری یه بحث الکی کنی که بعدا جفتتونم ناراحت بشید و پشیمون بشی از کارت
با توجه به راهکارهای فوق، وقتی احساسات بر شما غلبه می کند، چه روشی می تواند ذهن شما را آرام کند؟
بیشتر اوقات یا بهتره بگم اغلب نفس عمیق میکشم و شروع میکنم به شکرگزاری و به طور معجزهآسایی بخصوص با شکرگزاری آروم میشم و بعضی وقت ها هم سعی میکنم از اون فضا دور بشم
ممنون از شما استاد عزیز بایت این سوالات عالی که باعث شد به خودشناسی برسم و راهکارها یادم بمونه و همینجوری از مسائل نگذریم و حلش کنم
درود بر استاد عزیزم عباسمنش مهربان و بنده خوب خدا وهمسر همراهشون. بانوی عزیز
استاد من این فایل تون رو در یکی از کانال ها دیدم
اومدم اینجا پیداش کردم داخل سایت که تجربه و دیدگاهمون با شما به اشتراک بذارم که هم خودم هم شما و دوستان بازخوردها رو بگیریم و بدونیم که جهان قوانین خودش رو داره و جنس رود سوی جنس ، و ناظر جنس منظور رو مشخص میکنه و دنیا کسی و چیزی جز من نیست هر چه کنیم بخودمون میکنیم ارتعاش اساس سیستم جهانه
استاد من یه بار از حرف کسی ناراحت شدم که انتقاد کرده بود چرا تو نمیری یه کاری کنی سرکار و… من اونموقع خیلی داغون بودم مریض بودم و همه جور مسئله داشتم و تمام زورمو هم البته زدم و البته فهمیدم که زور جواب نمیده
استاد من بقول شما که گفتید حالا که اینطور شد منم اینکار میکنم ، من هم با شدت عصبانیت دنبال کار گشتم و یکی دوتا پیداکردم ازشون بازدید کردم
استاد چون با حس عصبانیت شروع کردم کارو نتیجهاش خیلی وحشتناک بود
پیام آسیب دید ، جنگ دعوا بین همکارا، صاحب کار بازی در می آورد و..
البته خیلی چیزهای هم باعث رشدم شد
یادگرفتم حقوق هم خوب بود اما
امکان ادامه اون کار مقدور نبود و اومدم بیرون ازش
و حتی برای گرفتن مدرک دانشگاهی هم همینطور مقاومت داشتم و کسی پاسخگو نبود امادش نکردن ،بی مسولیتی میکردم و من باید میرفتم شهرستان دانشگاه با هزار زحمت و…
اما کم کم یادگرفتم از بزرگان مثل مولانا و از شماهم خیلی خیلی چیزها یادگرفتم عشقید شما که اتفاقات همسنگ ارتعاشات درونی ماست ، هرچقدر من درونم پاک تر وخالص تر باشه به همون میزان موارد خوب و خالص رو جذب میکنم
راهکارم ؛ مقاومت عجله و خواستن چسبیدن و… رو
کنار گذاشتم اولش راحت نبود خیلی هم دردناک بود
اما کم کم یادگرفتم
راهکارم این بود که قوانین الهی رو بفهمم که صبر با خوشدلی آرزو رو میاره نه عجله
که رهایی و حس نیاز نداشتن و گدای چیزی نبودن نعمت ها رو میاره
که صبورتر باشم ، حلم داشته باشم ، فکر نکنم زندگیم به این مدرکه بنده چه بسا مدرک گرفتم چهارساله هنوزم هیچ کاری باهاش نکردم حرص خوردم بدنم فقط خراب کردم با حرص مقاومت و عصبانیت و..
که فضای درونم رو باز کنم احساس انبساط رو تمرین کنم که حس کمال کنم
این احساسات متعالی آرامم میکرد ، صبورتر و خردمندانه تر رفتار میکردم تصمیم میگرفتم و چون انرژی پاک و ارتعاش بالا تری در من ایجاد میشد نعمتها به سمتم می اومدن و اتفاقا همین مدرکم بطرز معجزه آسایی وقتی دیگه رهاکردم و گفتم دیگه نمیخوام یه شخصی پیدا شد که گفت فلانی هیچ سمت مهمی نداره توی دانشگاه اما کارهمه رو راه میندازه آدم خوبیه
من شمارش گرفتم باورتون نمیشه بعد یکسال بهشون پیام دادم ک مسئله ام اینه ..و اون بنده خدا درعرض یک هفته همه کاراشو انجام دادم حتی گفت خودم میام شهرتون و براتون میارم دیگه کرونا بودو تردد غدقن شد در شهر و یکبار خودم رفتم تحویلش گرفتم اما اون دست خدا رو هم ندیدم قیافش اون ساعت دانشگاه نبود ولی تماس گرفتم و حسابی تشکر کردم ازش
الآنم دوستدارم یه کار خیلی خوب راحت در مکان خوب و در آرامش که از شش بخوبی بربیام داشته باشم دارن صبر میکنم چندروزه ذهنم هی میگه برو من میگم آرام باش سارا همه چیز خودشون نمایان میشه خداروشکر و پیشاپیش سپاسگزار خدا هستم برای نعمتها و فرصت های رشد و شکوفایی که بهم عطا میکنه و برکت میده ممنونم از وجود تون ️
درود بر استاد عزیزم عباسمنش مهربان و بنده خوب خدا وهمسر همراهشون. بانوی عزیز
استاد من این فایل تون رو در یکی از کانال ها دیدم
اومدم اینجا پیداش کردم داخل سایت که تجربه و دیدگاهمون با شما به اشتراک بذارم که هم خودم هم شما و دوستان بازخوردها رو بگیریم و بدونیم که جهان قوانین خودش رو داره و جنس رود سوی جنس ، و ناظر جنس منظور رو مشخص میکنه و دنیا کسی و چیزی جز من نیست هر چه کنیم بخودمون میکنیم ارتعاش اساس سیستم جهانه
استاد من یه بار از حرف کسی ناراحت شدم که انتقاد کرده بود چرا تو نمیری یه کاری کنی سرکار و… من اونموقع خیلی داغون بودم مریض بودم و همه جور مسئله داشتم و تمام زورمو هم البته زدم و البته فهمیدم که زور جواب نمیده
استاد بقول شما که گفتید حالا که اینطور شد منم اینکار میکنم ، من هم با شدت عصبانیت دنبال کار گشتم و یکی دوتا پیداکردم ازشون بازدید کردم
استاد چون با حس عصبانیت شروع کردم کارو نتیجهاش خیلی وحشتناک بود
پام آسیب دید ، جنگ دعوا بین همکارا، صاحب کار بازی در می آورد و..
البته خیلی چیزهای هم باعث رشدم شد
یادگرفتم حقوق هم خوب بود اما
امکان ادامه اون کار مقدور نبود و اومدم بیرون ازش
و حتی برای گرفتن مدرک دانشگاهی هم همینطور مقاومت داشتم و کسی پاسخگو نبود امادش نکردن ،بی مسولیتی میکردم و من باید میرفتم شهرستان دانشگاه با هزار زحمت و…
اما کم کم یادگرفتم از بزرگان مثل مولانا و از شماهم خیلی خیلی چیزها یادگرفتم عشقید شما که اتفاقات همسنگ ارتعاشات درونی ماست ، هرچقدر من درونم پاک تر وخالص تر باشه به همون میزان موارد خوب و خالص رو جذب میکنم
راهکارم ؛دیگه اجازه میدم آگاهی حرف بزنه نه ذهن و احساسات ، مقاومت عجله و خواستن چسبیدن و… رو
کنار گذاشتم اولش راحت نبود خیلی هم دردناک بود
اما کم کم یادگرفتم
راهکارم این بود که قوانین الهی رو بفهمم که صبر با خوشدلی آرزو رو میاره نه عجله
که رهایی و حس نیاز نداشتن و گدای چیزی نبودن نعمت ها رو میاره
که صبورتر باشم ، حلم داشته باشم ، فکر نکنم زندگیم به این مدرکه بنده چه بسا مدرک گرفتم چهارساله هنوزم هیچ کاری باهاش نکردم حرص خوردم بدنم فقط خراب کردم با حرص مقاومت و عصبانیت و..
که فضای درونم رو باز کنم احساس انبساط رو تمرین کنم که حس کمال کنم
این احساسات متعالی آرامم میکرد ، صبورتر و خردمندانه تر رفتار میکردم تصمیم میگرفتم و چون انرژی پاک و ارتعاش بالا تری در من ایجاد میشد نعمتها به سمتم می اومدن و اتفاقا همین مدرکم بطرز معجزه آسایی وقتی دیگه رهاکردم و گفتم دیگه نمیخوام یه شخصی پیدا شد که گفت فلانی هیچ سمت مهمی نداره توی دانشگاه اما کارهمه رو راه میندازه آدم خوبیه
من شمارش گرفتم باورتون نمیشه بعد یکسال بهشون پیام دادم ک مسئله ام اینه ..و اون بنده خدا درعرض یک هفته همه کاراشو انجام دادم حتی گفت خودم میام شهرتون و براتون میارم دیگه کرونا بودو تردد غدقن شد در شهر و یکبار خودم رفتم تحویلش گرفتم اما اون دست خدا رو هم ندیدم قیافش اون ساعت دانشگاه نبود ولی تماس گرفتم و حسابی تشکر کردم ازش
الآنم دوستدارم یه کار خیلی خوب راحت در مکان خوب و در آرامش که از پسش بخوبی بربیام داشته باشم صبر میکنم چندروزه ذهنم هی میگه برو من میگم آرام باش سارا همه چیز خودشون نمایان میشه خداروشکر و پیشاپیش سپاسگزار خدا هستم برای نعمتها و فرصت های رشد و شکوفایی که بهم عطا میکنه و برکت میده ممنونم از وجود تون ️
به نام خدای بخشنده و مهربان
خدایا هر انچه که دارم از ان توست
سلام عرض میکنم به استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز
راجب تمرین این جلسه
بار ها شده من از روی خوش حالی شده که مثلا به فردی قول دادم که دو روز دیگر با شما تماس میگیرم ولی به علت خوش حالی زیادی و لحظه ای زودتر از موعد تماس گرفتم و قراری که با هم داشتیم به هم خورده
و تصمیم به ترک این عادت گرفتم
در روابط تقریبا تا 6 ماه پیش با مادرم هر وقت بحث میشد بحث رو ادامه میدادم ولی به این نتیجه رسیدم که زمانی که عصبانی میشم سکوت بهترین تصمیم چون باعث میشه که با ذهن اروم به مسائل نگاه کنم و ازشون درس بگیرم
زمانی که یک مقداری جوان تر بودم حدود 17 18 سالگی با پدرم وقتی بحثم میشد سریع عصبانی میشدم و حرف هایی میزدم که نباید میزدم در واقع چون اون موقع با قانون اشنا نبودم توانایی کنترل احساساتم رو مثل الان نداشتم ولی الان خیلی بهتر شده و خیلی هم هنوز جا داره که بهتر بشه
اما مهم ترین درسی که گرفتم اینه از این فایل که در زمان خشم و یا احساسات شدید هیچ تصمیم و هیچ حرفی نزنم بذارم فروکش کنه چه شادی چه غم بعدش ادامه بدم به مسیر یا بعدش تصمیم بگیرم
و مهم ترین کاری که من برای اروم شدنم میگیرم
سپاس گذاری بابت داشته هام هست و نوشتن اتفاقات خوبی که در روز برای من اتفاق میفته این دو مورد خیلی حال من رو خوب میکنه و باعث میشه که سریع دوباره فرکانس های خوب بفرستم
شناساندی به من یکتایی ات را
نمایاندی به من زیبایی ات را
مرا خواندی به رستاخیز نورت
مرا سرشار کردی از حضورت
سلام به استاد عزیزم ،خانم شایسته نازنین و دوستان خوبم
میخوام از تجربم از بهتر کردن احساسم در شرایط ناپسند و نتایجش بنویسم:
همین دیشب با خانوادم یه بحث داشتیم و معمولا این بحثا به قهر کردن ختم میشه اما دیشب بعد بحث با اینکه خیلی عصبانی بودم تصمیم گرفتم سکوت کنم و به چیز هایی فکر کنم که احساسم رو بهتر کنه ،کم کم حواسم پرت چیزای دیگ شد و کلا بحثمون از یادم رفت و عین ناباوری پنج دقیقه بعد داشتیم با هم میگفتیم و میخندیدیم .
در رابطه با کنترل ورودی های ذهن هم به چشم دیدم که وقتی به درد و دل های ینفر گوش میدم و یا فیلم یا سریال غمگین میبینم چقدر حسم بد میشه و کنترل کردن ذهنم توی این شرایط به مراتب خیلی سخت تر میشه .
مواقعی هم بود که خودم اهنگ غمگین پلی میکردم و بیخودی بدون هیچ دلیلی گریه میکردم و دستی دستی حال خودم رو بد میکردم الان اگاهانه سعی میکنم فیلم و اهنگایی پیدا کنم که حالم رو بهتر کنه و احساس خوبی بهم بده .
خداروشکر بابت این آگاهی ها
کامنت 15 ام از چالش 100کامنت
بنام افریدگار مهربانی وفراوانی
با عرض سلام خدمت استاد بزرگوارم وهمه دوستان گرامی
به لطف خدا هر روز مطالب جدیدی از قوانین ثابت وساده جهان بر من اشکار میشود
تشکر از استاد عزیزم که به همین سادگی قوانین واصول ساده زندگی رو برامون باز میکنه
یکی از باورهایی که گاهی ذهن منو درگیر میکرد این بوده که دیگران با دعاهایشان میتوانند در زندگی من تاثیر گذار باشند
البته گاهی بود ولی همان گاهی چنان ترمزهایی در ذهنم به وجود می اورد که باعث میشد یه سری باورهای مخرب دیگه منو زمین گیر کنند وبه لطف خدا بعد از اشنایی با سایت واستفاده از فایلها روی این باور که هیچ کس وهیچ چیز نمیتونه تاثیر منفی روی زندگیم بزاره کار کردم ودارم تمرین میکنم
مثلا یه باور مخرب این بوده که یه سری از افراد میتونند با نوشتن اذکار مختلف جلوی رشد ویا موفقیت ادمهارو بگیرن والان متوجه این واقعیت شدم که خداست که در تمامی مراحل زندگی یارویاور منه وقدرت مطلق خداست وافکار منه که میتونه زندگیمو انگونه که توجه وتمرکز کنم بوجود بیاره
هیچ عامل بیرونی غیر از افکار وباورهای من نمیتونه هیچ کاری برام انجام بده
من مسولییت تمام زندگیمو باید بپذیرم
وقتی در مورد کسب درامد به کسادی میخورم باید تمرکزم روی باورهام باشه چرا ورودی مالی من کمه؟کجای کارم ایراد داره؟چه باوری دارم که مانع رشد من میشه؟ اینها فقط مربوط به ذهن منه.باور منه ولی در گذشته میگفتم شاید منو چشم زدن.شاید برام دعا نوشتن. احتمالا بازار خرابه وهمه درگیر مشکلات اقتصادی هستد ولی الان نقطه مقابل این باورهارو در طی روز بارها به صورت جملات وکلامت تاکیدی تکرار میکنم تا به قول استاد این سیمان باورهای مخرب پودر بشه وباز هم شاکر خداوندم.خداوند روزی رسان بی حساب من است.همه کس وهمه چیز باعث توانگری من میشوند.خداوند از بینهایت راهها مر ا به خواسته هام میرساند.خداوند تنها منبع بی کران ثروت نعمت وخوشبتی هست.من در کارم صادقم ودیگران دوست دارند با من کار کنند به من خیر وسود برسانند.من به هر انچه بخواهم به لطف وفضل خداوند میرسم.وباز هم تشکر میکنم از استاد عزیزم وشاکرو سپاسگزار خداوندم.
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
رد پای روز 20 آبان رو با عشق مینویسم
قبل اینکه رد پای روزم رو بنویسم یه موضوع از دیروز رو یادم رفت تو رد پام بنویسم که الان بهم یادآوری شد
من دیروز که سر کلاس رنگ روغنم بودم هدیه خودکار کلیدی که برای بچه های کلاسمون گرفته بودم و هفته پیش بهشون دادم ،و دو نفر غیبت داشتن رو برده بودم برای یه نفر دادم و برای یه نفر دیگه رو نگه داشته بودم و یدونه هم اضافه مونده بود
یکی از بچه ها گفت طیبه از اون خودکار کلیدا بازم داری به من بدی ؟ پولشو بدم ؟ خودکار منو یه نفر گرفت ازم الان من ندارم ، گفتم آره دارم و یدونه شو بهش دادم
اون لحظه منتظر بودم پولشو بهم بده پولش 15 هزار تمن بیشتر نبود ، به خودم گفتم طیبه چرا اینجوری داری فکر میکنی تو که این خودکارارو برای هدیه دادن گرفته بودی چرا این یدونه رو میخوای پولشو بگیری
و ذهنم محدودیت ایجاد میکرد که سعی کردم کنترل کنم و جوابشو دادم که من برای هدیه گرفتم و چه اشکالی داره برای یه نفر دو بار هدیه بدم
و خاموش کردم ذهنم رو .
یکشنبه
نشانه من
عواقب تصمیمات احساسی
هنوز درک نکردم پیام این نشانه رو
تا حدودی آره درک کردم ولی پیام اصلیش رو نگرفتم
از خدا میخوام قلبم رو باز کنه برای دریافت آگاهی این فایل
امروز صبح بیدار شدم و دو تا تخم مرغ آب پز کردم و حاضر شدم تا برم ورکشاپ طراحی مدل زنده تو پاساژ کلاس رنگ روغنمون که برای تمام استادا هر هفته برگزار میشه
وقتی رسیدم پاساژ و رفتم به سالن ،دیدم کلی صندل چیدن و مراسم بود و پرسیدم گفتن امروز ورکشاپ نیست و فردا بیاین
وقتی برگشتم و به استاد طراحی گفتم که ورکشاپ مدل زنده نیست بهم گفت اشکالی نداره طیبه
مگه تو نمیخواستی بیای امروز طراحی کنی
بمون تو کلاس و برات مجسمه بدم و بشین بکش
منم نشستم
اولش نمیخواستمبمونم ولی گفتم خوبه بشینم و ایراد طراحیمو از استاد طراحی بپرسم
بهم گفت یکی از مجسمه هارو بکش و من دیدم نمیتونم هیچ کدومو بکشم و چون اصل طراحی رو بلد نبودم و نمیتونستم درست در بیارم طراحیامو با خودم گفتم بذار اون کچ بری که مجسمه سه تا برگ هست رو بکشم
ازم پرسید انتخاب کردی ؟
گفتم بله و این برگارو میخوام بکشم که گفت طیبه مطمئنی ؟
این برگا سخت تر از چهره هست
گفتم حالا شروع کنم ببینم چی میشه
وقتی شروع کردم هرکاری کردم درست در نیومد و استاد طراحی میومد و بالا سرم نگاه میکرد و میگفت تونستی؟؟؟
میگفتم نه و میرفت میگفت تو میتونی ولی اصلا یادم نمیداد
میرفت به هنرجوهای خودش یاد میداد
با اینکه روزای قبل هرموقع ازش سوال میپرسیدم ایراد کارامو میگفت ولی اینبار اصلا کاری نداشت
وقتی دیدم نمیتونم ، اومد پیشم و گفتم میشه امروزو بمونم سر کلاس و بهم اصل اولیه شو که بلد نبودم رو یاد بدی ؟
همینو که گفتم گفت بلند شو و نشست و شروع کرد به توضیح دادن
اصل اولیه طراحی :
نسبت ها رو باید رعایت کنی
یه گوشه رو در نظر بگیری و نسبت به یه گوشه گوشه بعدی قسمتی که میخوای رو طراحی کنی
و اصل اولیه طراحی اینه
یک نقطه تعین کننده باقی نقطه هاست
که تکمیل میکنه طرحت رو
یعنی در اصل اگر اون نقطه رو که اصل هست رو داشته باشی میتونی هر طرحی رو طراحی کنی
حتی مدل زنده رو
اینارو که گفت ،بزرگترین ایراد من در طراحی برطرف شد
و من یادم نگه داشتم و دوباره اون برگهای گچ بری رو شروع کردم اینبار به سرعت طراحیش تموم شد
چقدر سریع و آسان بود و من همیشه درجا میزدم تو طراحی
و نمیخواستم هزینه یادگیریشو بدم و یاد بگیرم
یه جورایی ذهن محدودم مانعم میشد که چرا باید پول بدی و یه ایراد فقط داری اونو رفع کنی
در صورتی که اون یک ایراد من اصل بود و من اگر به اون دقت میکردم طراحیم پیشرفت میکرد
خدای من
چی داشتم یاد میگرفتم
جدا از طراحی
این آموزش به من یادآوری کرد که اصل اولیه هر کاری خداست
و من اگر به اصل هر لحظه دقت کنم و یادآوری کنم و توحید رو در عمل به خدا نشون بدم ،صد در صد کارهام به سادگی رخ میدن
عین همین طراحی که وقتی اصل رو رعایت کردم و نقطه اصلی رو در تناسبات طراحی شروع کردم و نقاط بعدی رو نسبت به نقطه اصلی طراحی کردم خیلی ساده و به سرعت طراحیم به طرز شگفت انگیزی درست در اومد
من که نمیتونستم کار کنم الان درست در اومد
خدایا شکرت
من تا ظهر نشسته بودم و به مادرم زنگ زدم گفتم اومدین تجریش گل سر بفروشین؟؟؟؟
بهم گفت آره میخوام بیام سمت کلاس تو ناهار بگیرم
آخه من به مادرم تعریف کرده بودم که وقتی میرم ورکشاپ و از داخل یه رستوران رد میشیم و به سالن بزرگ میریم تا نقاشی بکشیم
هر هفته میبینم مردم غذا میخورن و به مادرم میگفتم که مامان کاش یه روز از اونجا غذا بگیریم
این حرفم یاد مامانم بود و بهمگفت میخوام بیام برات غذا بگیرم .
وقتی اومد بهش گفتم تو برو بگیر وقتی گرفتی من میام
دیدم مادرم زنگ زد گفت بیا و رفتم گفت 280 هست طیبه بذار یکی بخرم با هم بخوریم
من اون لحظه نمیدونم چی شد لج کردم
گفتم نمیخوام اینجا بخورم
و بعد متوجه شدم چرا لج کردم
من دوست نداشتم یدونه غذا رو دو نفری بخوریم و حس میکردم فقیرم و وقتی میدیدم همه دارن برای خودشون یه غذای جدا سفارش میدن و ثروتمندن ،و ما همیشه یه غذا میگرفتیم و دو نفری و یا سه نفری میخوردیم
و این منو اذیت کرد اون لحظه
در صورتی که نباید اذیت میشدم
و نباید حرف مردم برام اهمیتی داشت و فکر میکردم همه نگاهمون میکنن که میگن پول ندارن و یا دوست نداشتم از صندوق اونجا که من هر هفته میرم و میام و منو دیدن ،یدونه غذا بخریم و دونفری بشینیم و بخوریم
باید بیشتر فکر کنم به این رفتارم و باورهای محدودم رو پیدا کنم و اصلاحشون کنم
بعد که گرفتیم مادرم گفت که طیبه بریم با خواهرت سه تایی بخوریم ؟ البته خواهر زاده ات هم تو راهه داره میاد
وقتی اینو گفت ،گفتم اصلا نمیخورم
چرا وقتی میگی برات غذا بگیرم یدونه میخری و 4 نفری باید بخوریم
و اولش لج کردم و گفتم نمیخوام ببر خودتون بخورید
ولی تو اون لحظه قشنگ حس میکردم که تو وجودم یه حسی میگفت لج نکن ،این کارت درست نیست و مادرم تصمیم گرفت دو تایی بخوریم و به خواهرم که گل سر میفروخت نبریم
چند قدمی راه رفته بودیم که گفتم مامان برگرد و بریم با خواهرم بخوریم غذا رو
مامانم گفت چی شد یهو تصمیمت عوض شد !!!
نمیدونم ولی اینو میدونم که به اون حسی که بهم گفت لج نکن و برو با خواهرت و خواهر زاده ات هم سهیم شو غذا رو چشم گفتم و رفتیم
وقتی نشستیم نزدیک مترو و با خواهرم برنج و کباب رو خوردیم، خواهرم یه حرفی گفت
عجیب منو به فکر برد
برگشت گفت مامان واقعا ممنونم انقدر گرسنه بودم که داشتم ضعف میکردم و گفتم کاش یه چیزی بود میخوردم که دیدم شما غذا گرفتین
واقعا ممنونم
این حرفو که گفت ،گفتم چیکار داشتی میکردی طیبه ، چرا اون افکارو داشتی که نمیخواستی یه غذا رو با دو نفر سهیم باشی؟؟؟؟
میدونم یکی از باورای محدودم اینه که من فکر میکنم غذا کمه ،پول کمه ،پول ندارم ،و سخاوتمند و بخشنده نیستم
و میترسم اگر از سهم غذام به کسی بدم خودم گرسنه بمونم
در صورتی که طبق گفته استاد عباس منش میگفت برای بدن هیچ فرقی نمیکنه یه وعده غذا بخوری یا چند وعده یا اندازه کوچیک باشه یا بزرگ
باید سعی کنم این رفتارهام رو هم اصلاح بکنم
وقتی برگشتم سر کلاس مجسمه ای که برای من آورده بود رو شروع به طراحی کردم و خیلی به سرعت طراحیم پیشرفت داشت با اون نکته اصلی که بهم یاد داد
و من پشت سر هم زاویه مختلف از چهره مجسمه رو کشیدم
به استاد طراحی گفتم که این هفته که جمعه رفتم برای فروش میشینم و مجسمه های پل طبیعت رو میکشم
اونجا پر از مجسمه هست
و جون میده که بشینم و کار کنم
و داشتن صحبت میکردن به شاگردا گفت هفته پیش شوهر یکی از بچه ها اومد و بهش گفتیم بشین چهره ات رو هنرجوهام طراحی کنن و نشست و طراحیاشو هدیه دادن بهش
بعد وقتی اینارو میشنیدم تو دلم گفتم کاش استاد رنگ روغنم یه بار عکس من رو طراحی کنه و بشینم و طراحی کنه چهره ام رو
همیشه میبینم هر هفته یکی از همرجوهارو طراحی میکنه
خیلی دوست داشتم استادم یه بارم منو طراحی کنه و این درخواست رو از خدا کردم و رهاش کردم
وقتی ساعت 6 شد و خواستم برم پیش مادرم و خواهر و خواهر زاده ام ، استاد طراحی رو صدا کردم و گفتم شهریه همین جلسه که از صبح تا غروب نشستم چقدر میشه
بگو واریز کنم
یهویی گفت نمیخواد طیبه
گفتم نه من قرار بود بیام ایراد طراحیامو بهم بگی تا تو کلاس رنگ روغن اصلاح کنم کارمو
هرچی گفتم گفت نه و نگرفت
رفتم به استادم گفتم استاد شماره کارت استاد طراحی رو دارین ؟ گفت نه ندارم و گفتم نمیگیره شهریه امروزمو گفت طیبه خجالت بکش دلی این کارو برای تو انجام داده
گفتم نه استاد قرار بود من یه روز ازش یاد بگیرم و برای کلاس بمونم نمیتونم اینجوری قبول کنم
و بهش گفتم وقتی اومدم کلاس نقدی میارم
چون یاد گرفتم از استاد عباس منش که بهای چیزی رو که برای پیشرفتم کمک میکنه پرداخت کنم
و من واقعا امروز یه اصل اساسی از طراحی رو یاد گرفتم
و انقدر سریع طراحی میکردم که استاد طراحی میومد میگفت طیبه چقدر فرق کرد طراحیت
برگشت گفت شدی مجسمه کش حرفه ای
و تحسینم کرد
البته باز میدونم همه اینا کار خداست و داره کمکم میکنه
درسته از صبح میگفتم کاش ازم پول نگیره و من پولو نگه دارم برای شهریه کلاسم ولی حرف استاد عباس منش یادم اومد که باید بهای یادگیریت رو پرداخت کنی
و وقتی رفتم پیش مادرم دیدم مادرم و خواهرم دارن ذرت میخرن دیدم فروشنده گفت امروز تولد من هست ،پولشو نمیخوام
براتون کادوی تولد دادم
جالب بود همیشه برعکسه آدما به کسی که تولدشه هدیه میدن نه کسی که تولدشه
با اینکه من نخوردم ولی حواسم بود که لطف خداست و سپاسگزارش هستم
وقتی نشسته بودیم یه اتفاقی رخ داد که بهم گفته میشه اینجا ننویسم
فقط در این حد بنویسم که طبق احساس ترس اون لحظه ام نمیخواستم اون اتفاق رو از طرف خدا ببینم که برام فرستاده تا من قدمی بردارم برای سلامتی بیشتر
به خدا گفتم خدایا اگر قراره من این رخدادی که تو سر راهم گذاشتی رو در پیش بگیرم خودت هدایتم کن و اگر نباید انجام بدم برای سلامتی بیشتر خودت از من دور کن
و اومدم به سایت و نشانه ها رو دیدم گفتم نشانه ای بهم بده خدای من
و این فایل دقیقا مرتبط بود به این رخداد و تصمیمی که میخواستم بگیرم
و عنوان فایل این بود
عواقب تصمیمات احساسی
من در اون لحظه ترس داشتم از اون رخداد که هم خوشحالم کرده بود و هم حس ناخوبی دریافت کردم که نمیخواستم گوش بدم به اون حرفایی که شنیدم
و هنوز هیچ درکی پیدا نکردم از این اتفاق که چرا یهویی رخ داد و برای سلامتی بیشتر یک سری اطلاعاتی بهم داده شد که قبلا تا حدودی چند تا از اطلاعات رو انجام داده بودم و کمی تا قسمتی نتیجه گرفته بودم اما باز مقاومت داشتم نه برای اون اطلاعات ،برای موضوع مرتبط با اون لحظه مقاومت داشتم
و باید بیشتر بنویسم و بیشتر به این فایل گوش بدم تا وقتی زمانش برسه درک کنم که چرا خدا گفت تصمیمی برای این موضوع نگیر و از زبان استاد عباس منش بهم گفت که سعی کن تصمیمی نگیری و فعلا بهش فکر نکنی تا بهت درک فایلش گفته بشه
فعلا آرام باش و مسیر تکاملت رو طی بکن
و من فعلا اینو درک کردم که درمورد اتفاق امروز هیچ تصمیمی نگیرم
و اگر در روز های آینده درکش رو خدا بهم عطا کنه و اجازه داد بنویسم ،مینویسمش
خیلی خیلی سپاسگزارم از خدا که هر لحظه کمکم میکنه
برای تک تک دوستان بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت از خدا میخوام
به نام خداوند جان
دریافت های من از این فایل امروز11/1124
1/تاثیر دیگران روی زندگی من صفر است . من ،خود خود خودم مسئول صد در صد خوشبختی و بدبختی خودم هستم. نه چشم زخم نه اهل مردم نه زیر آب زنی شود نه دشمنی و کینه به دل گرفتنشون نه حسادت یا پشت سر حرف زدنشون نه سوالاتشان نه جادو و جمبلشون نه نفرین و دعاشون نه وردشون نه دلسوزی هاشون هیچکدوم نمیتونه زندگی منو خراب کند.
2دعای خیر من در حق دیگران باعث ایجاد حس خوب تو خودم میشود
3 ناخودآگاه من دارد دریافت می کند از ورودی های من( شنیدن ،صحبت کردن ، دیدن خواندن نوشتن فکر کردن) و باور می سازد .
4 تجارب گذشته را بیاد بیاوریم سر موضوعی حالمون گرفته شده تو حال بد موندیم اتفاقات بد رگباری و مسلسل وار پیش اومده پس تمرکزمان را روی مثبت حفظ کنیم به اوضاع و شرایط بد از زاویه ای نگاه کنیم که لااقل بهمون حس بد ندهد تا زنجیره اتفاقات بد بعدی را قطع کنیم.
چند جمله کوتاه از کامنت آقای رضا احمدی
-خدایا من در اعتماد کردن به تو ضعف و ناخالصی دارم درمانم کن
-اگه برنامه تحسین و زیبایی روی ذهن نصب شده باشه ناخودآگاه در مواجهه با موقعیتهای زیبا شاد میشه و غرق در تحسین میشه هورمونهایی در ذهن او ترشح میشه که به صورت انرژی تحسین در بدن او ظاهر میشه
-آیه 65 و 66 انفال ، تخفیف و ضعف ،من بنده و مخلوق خدای قدرتمند و فراوانی هستم و هر چیزی را که بخواهم با عزت نفس و به راحتی میخرم
-خدایا من نمیدانم تو میدانی پس خودت توفیق عمل به آنچه تو را خوشنود و مرا رستگار میکند بده
-اگر شرایط بدی داریم ،خودمون در حق خودمون داریم ظلم میکنیم ،شاید ناآگاهانه بوده اما الان آگاه شدیم پس جدی بگیریم.
خدایا من به هر خیری که از جانب تو برسه فقیرم تویی که درهای رحمت به روی بندگانت باز میکنی درهای قلب منو به روی خودت باز کن.
بسم الله الرحمن الرحیم
سوره بقره
وَلَنَبۡلُوَنَّکُم بِشَیۡءࣲ مِّنَ ٱلۡخَوۡفِ وَٱلۡجُوعِ وَنَقۡصࣲ مِّنَ ٱلۡأَمۡوَٰلِ وَٱلۡأَنفُسِ وَٱلثَّمَرَٰتِۗ وَبَشِّرِ ٱلصَّـٰبِرِینَ(١۵۵)
قطعاً همۀ شما را با چیزى از ترس، گرسنگى، و کاهش در مالها و جانها و میوهها، آزمایش مىکنیم؛ و بشارت ده به استقامتکنندگان!
=================================
به نام خداوند بخشنده مهربان
خدایا به امید تو
سلام به استاد عزیزم و مریم جان شایسته و تمام دوستان غار حرای من.
اول از همه خدا را شکر میکنم که باز هم امروز صبح تونستم در این محفل توحیدی صلات خودم رو به جا بیارم و شکرگزار نعمتهای خداوند باشم. خدا را شکر به خاطر این روزی که به من هدیه داد و دوباره میتونم توش برای آینده خودم و برای اهداف خودم تلاش کنم،خدا را شکر که امروز هم لیاقت این رو داشتم که صلاتم رو به جا بیارم و شکرگزار نعمتهای بینهایت خداوند باشم.
دیشب وقتی میخواستم بخوابم نرمافزار قرآنی نور رو باز کردم که هر روز برای من یه آیه تصادفی میاره و آیه بالا بود.
متاسفانه به خاطر تصمیماتی که در خشم گرفتم و صحبتهایی که کردم مدتی است که از همسر خودم جدا هستم. و وقتی که از خداوند هدایت خواستم خداوند این آیه را گذاشت سر راه من و گفت من تو رو امتحان میکنم تو صابر باش نگران نباش همه چیز درست میشه. یعنی تو کنترل کن خودتو تمرکزت رو بذار روی چیزی که میخوای الباقشو بسپار به من الباقیش با من،امروز صبح ساعت 6 صبح که از خواب بیدار شدم همون اولین کاری که کردم زدم روی نشانه من ببینم خداوند کجا هدایتم میکنه،و این فایل زیبا اومد و چقدر به جا و عالی بود.
استاد اگر بخوام از گذشته خودم و از تصمیماتی که از روی خشم روی ترس گرفتم بگم همه جا پر از ضربههای ریز و درشتیه که شیطون لعنتی باعث شده من این تصمیماتو بگیرم و در حال حاضر تو این وضعیت باشم.
متاسفانه وقتی که موقعیت بدی برای ما پیش میاد و تمرکزمون روی اتفاقات بد هست صمیمات نابجایی میگیریم که این تصمیمات نابجا فقط و فقط به خاطر تمرکز ما روی اتفاقات بد هست.
یادمه یه جا تو سفر به دور امریکا استاد گفتن که اتوبوسشونو میخواستن یه جا پارک بکنن و یه ماشینی کنارشون پارک بوده که میخواستن پارکش بکنن ناخواسته ماشین برخورد میکنه به اون ماشین بغلی و رکاب سمت شاگرد ماشین حسابی خراب میشه. استاد میگفتن تو اون لحظه من نگاه کردم و خیلی ناراحت شدم اما به خودم گفتم که اینجا اونجایی که باید ذهنت رو کنترل کنی،دسته مایک و خانم شایسته رو گرفتم و رفتیم از زیباییهای اون پارک لذت ببریم و یه یادداشت توی اون ماشین گذاشتیم،وقتی که برگشتیم اون شخص باهامون تماس گرفت و خیلی تشکر کرد به جای اینکه ناراحت باشه که چرا ماشینش خراب شده،و کمک کرد که اون ماشین درست بشه و وسایل رو استاد خرید و ماشین استاد رو هم درست کرد،
این همون قدرت تمرکز ذهنه این همون چیزیه که استاد هر روز و هر بار توی فایلهاشون دارن فریاد میزنن که بابا اصل اینه،رو چی تمرکز کردی رو هر چیزی که تمرکز کردی شبیه همون رو داری به دست میاری. حالا تو هی هر روز بیا خودتو ناراحت کن اعصابتو به هم بریز داستان برای خودت درست کن هیچ نتیجهای نمیگیری،یه بار دیگه هم یادم هست استاد میگفتن که توی کشوری بودن یه ماشینی رو رنت کرده بودن باهاش میخواستن مسافرت برن اما وقتی که میخواستن ماشین رو کاراش رو انجام بدن یهو متوجه شدن که کارت اعتباریشون مسدود شده و دیگه نمیتونن پولی ازش بردارن و حتی میگفتن تو اون لحظه بسیار بسیار زیاد اعصابشون خورد شده،به منزل رفتند و مریم جان عزیز بهشون گفتن ببین این یه معنی بیشتر نداره،ما میخوایم بریم امریکا خدا میخواد بگه دیگه اینجا گشتن بسه راه بیفتیم بریم امریکا،و اون باعث شد که استاد هدایت بشه به بهترین جای دنیا و در حال حاضر تو بهترین جای دنیا بهترین زندگی رو تجربه کنه،
واقعیت میخواستم از مثالهای قبلی که توی زندگی خودم اتفاق افتاد حرف بزنم ولی احساس کردم که مثال زدن از اونها مرکز روی ناخواستههاست،پس ولش کردم و گفتم که بزار راجع به اینکه چقدر کنترل احساسات میتونه به ما کمک بکنه و زندگی عالی رو برامون درست بکنه صحبت بکنم،
و واقعاً همینطوره استاد کنترل ذهن همه چیزه،به لطف خدای بینهایت مهربان و به لطف آموزههای بینظیر شما الان در مسیری هستم که وقتی احساس بدی دارم ناخودآگاه ذهنم میگه داری اشتباه میریا،همین الان باید جلوی ذهنت رو بگیری باید متفاوت فکر کنی باید مرکز توجهت رو عوض بکنی وگرنه باید منتظر باشی که اتفاقات بدی رو تجربه بکنی،و همون لحظه شروع میکنم فکر میکنم به چیزی که میخوام،همون لحظه به ذهنم میگم خب من چی میخوام من میخوام مثلاً فلان ماشینو داشته باشم فلان خونه رو داشته باشم فلان زندگی رو داشته باشم فلان رابطه عاشقانه رو داشته باشم،و این واقعاً مثل آب روی آتیشه،واقعا جواب میده استاد.
واقعاً ازتون سپاسگزارم این آموزههایی که شما دارید هر روز حتی از فایلهای رایگان به من میدین کاری داره میکنه که زندگی من رو برای همیشه تغییر بده،تازه توی شرکت خیلی عالی به عنوان مدیر فروش شروع به کار کردم شاید یکی از تاپهای ایران هست شرکت،و اولاً این رو از آموزههای شما و هدایتهای خداوند دارم که بهم یاد دادین چطور فکر کنم چطور رفتار بکنم،و دوماً این رو یاد گرفتم که یک در ناراحتی تصمیم نگیرم و دو همیشه نتیجه رو ببینم و نتایجی که الان بعد از چند روز کار کردن دارم رو با نتایج دوستانی که شاید 10 سال 20 ساله تو این شرکت دارن کار میکنن مقایسه نکنم،و این اعتماد به نفس بینظیری بهم داده استاد،
بازم ازتون ممنونم انشالله هرجا که هستید شاد سلامت خوشبخت ثروتمند در دنیا و آخرت باشید
خدایا شکرت
•
خدایا تو چقدر خوبیییی، چه
هدایت گر خوبی هستی، چه راهنمای
دلربایی هستی ،چه خدای حرف گوش
کنی هستی قوربونت بشم
هر زمان بهت لبیک گفتم
راضیم کردی شادم کردی مثل امروز ظهر که بهت گفتم این شادی مثل شادیهای بچگیامه
هر لحظه خواستم بهت وصل بشم بایه
نورافکن تمام مسیر رو برام روشن کردی
خدایا هر آن که ازت حمایت میخوام
صدای پاهاتو میشنوم که به سمتم میای
خدایا من در برابر تو ضعیفم،
ناتوانم،خاشعم ،تسلیمم،حقیرم
خدایا من در برابر عظمت تو هیچم من
هر آنچه که دارم از آن توست
خدایا ،خدایا میشنوی صدامو منو ببخش
عاحححح از امروز عاحح از این تسلیم شدن من در برابر ذهنم به جای قلبم
بزار بنویسم چی شد
امروز به عقل خودم به عقل جامعه بااااید
میرفتم یه جایی و خداوند واضح با
آرامش بهم گفت امروز نرو بی خیال بشین به مشقات برس دختر خوب…
حالا منو میگی بهش گفتم نه بابا زشته
چی میگن (حرف مردم)و خلاصه من به
عقل خودم پاشدم رفتم اما واقعا یه
حس بی قراری جدایی از منبع درون در
من داشت غلیان میکرد من رفتم حالمم
بد نبود و خدا شاهده یه اتفاقی افتاد و
چنان حس تحقیر شدن تخریب شدن به
من دست داد که نگو اما خدارو شکر
اونجا خیلی احساساتمو کنترل کردم اما
لحظه ای که از اون محیط اومدم بیرون
نجواهای ذهن داشت بمبارانم میکرد و
من فقط پیاده روی کردم آشفته بودم با
خودم منطقی حرف زدم .نشد.حس کینه اومد
حس ناراحتی بود فشار ذهن
گفتم یه آهنگ گوش بدم حالم
بهتر بشه دیدم اصلا وقتش نیست
هی گفتم باید منم فلان حرف رو میگفتم
بعدش میگفتم بابا ولش کن اما آروم
نمیشدم رفتم فایلهای کنترل ذهن
اونموقع بعد یک ساعت پیاده روی رسیده
بودم خونه دلم انار خواست نشستم
خوردن ذهنه هم غر میزد ساکت نبود
و گفتم خدایا این موضوع هرچی باشه
در مقابل تو هیچه هیچ درستش کن قوربونت
من نمیخوام کینه به دل بگیرم
* و الله اکبر عاقاااااااا انگار یکی محکم زد تو
گوشم که دختر خوب خدا بهت گفته بود
امروز نرو رفتی چوبشم خوردی درستو
گرفتی حالا رها میشی و واقعا رها شدم *
نشستم به نوشتن که یادم نره
خدایا منو ببخش اگه به حرفت گوش
ندادم تو که هر چی من ازت میخوام، بهم
میدی …میشه ایمانمم بیشتر کنی، میشه
دست نوازشت همیشه رو سرم باشه ،
میشه کمکم کنی آگاه باشم میشه کمکم
کنی رو عقل خودم حساب نکنم
بابا من بیعقل ترینم در برابر تو؛ تو خدایی هستی که آزادی زمانی و مکانی بهم دادی من اگه به عقل خودم بود الان یه بیمار بودم از عصبانیت این تو بودی که بهم آرامش دادی این تو بودی که امروز بهم فهموندی که هیچکس رو مقصر حال بدم ندونم
همه کاره ی زندگیم خودمم ،منم که دارم با افکارم این زندگی رو خلقش میکنم خدایا هدایتم کن حمایتم کن
خدایا مرسی که امروز تو گوشی رو زود و محکم زدی بهم چسبید اونقدر چسبید که حالا حالا ها فکر نکنم فراموشم بشه
یعنی دمت گرم یعنی کارت درسته
یعنی تو رو جون خودت رهام نکن
ینی ماچ به کله ات خدایا من بدون تو هیچم
ببخش که امروز به حرفت گوش ندادم
از هر طرف احاطه ام کن
تو که خوب میدونی من بدون تو آواره ترینم
سلام به شکا استاد عزیز بابت این آگاهی عالی و خدارو شاکرم بابت این فایل عالی که بهش هدایت شدم که باعث شد درباره خودم فککنم و گذشته نزدیکم رو به یاد بیارم و هم به هواشناسی برسم و هم متوجه بشم که اشتباهاتم رو تکرار نکنم
من کاملا آمادهام که به سوالات فکر کنم و جواب بدم
درباره تجربیاتی بنویس که در شرایط احساسی شدید مثل خشم، عصبانیت، ترس، ترحم و … تصمیماتی گرفتی که عواقب ناخوشایند و سنگینی برای شما داشت؟
این ماجرا چه درسهایی به شما داد؟
راهکار شما برای پیشگیری از تکرار آن نتیجه ناخوشایند، چه بود؟
همین چهارشنبه ای که گذشت میشه پریروز من باید ساعت 8 صبح دانشگاه میبودم
و خب دانشگاه من تهرانه و من کرج زندگی میکنم
خلاصه طبق برنامه ریزی های نودم من باید ساعت 5 صبح پا میشدم که قطار ساعت 6:30 رو سوار بشم و حدودا 7:15 اینا برسم تهران و از اونجا بیآرتی سوار بشم و برسم دانشگاه که حدودا ساعت میشد 7:45/50 دیقه
خلاصه من خواب میمونم و ساعت 6 پامیشم همونجا بدون اینکه استرس بگیرم که دیر شده یا خودم رو سرزنش کنم که خواب موندم با گفتن “ الخیر فی ما وقه” بلند شدم و آماده شدم و راه افتادم و کاملا به موقع حدودا ساعت 7:30 بود که رسیدم تهران و اومدم سمت ایستگاه بیارتی که سوار اتوبوس بشم و برسم دانشگاه
همونجا با خودم گفتم” ببین شکوفه تو دستت شلوغه آرشیو سایزa2 دستته( یه کیف بزرگ که تمام کاغذها و تخته شاسی و اینجور وسایل هنری که تو کوله جا نمیشن و میخوام برگه ها تا نخوره تو همچین کیفی میزاری و خیلی راحت تر حملش میکنیم بدون هیچ نگرانی) باید خیلی با آرامش یه جا تکیاش بدی و کیف پولتو از کیفت دربیاری و کارتتو بکشی و سوار بشی”
خلاصه از قضا من گوشیمم دستم بود بعد من که رو پل هوایی بودم دیدم داره اتوبوس میاد و یه دفعه من از ترس اینکه اتوبوس رو از دست میدم و دیر سرکلاس میرسم سریع و بطور کیف پولرو از تو کیفم درآوردم(با این تصور که یه دستم آرشیو بود یه دست دیگه گوشیم) بعد هی اومدم کارت رو بکشم کارت رو اسکن نمیکرد دستگاه، “ نگو خدا داشته بهم میگفته شکوفه جان عجله نکن ، عجله ای نیست فرق این اتوبوس با اتوبوس بعدی 1 دیقس” خلاصه کارت اسکن نشده و اون آقا که مسئول اونجا بود گفت اشکال نداره برو و تا اومدم برم اتوبوس رفت و گوشی من هم از دستم افتاد و هم بالای قابم شکست هم گوشیم یه ضربه کوچیک خورد
و همونجا بود که گفتم بابا شکوفه “ الخیر فی ما وقه” بابا خدا میدونه کدوم اتوبوس برات خوبه، خدا میدونه تو کی برسی سر کلاس برات خوبه
چطور تونستی ذهنتو کنترل کنی که صبح سه ساعت دیرتر پاشدی و بگی تاخیر فی ما وقه ، خدا گفت تو یه ساعت بیشتر بخواب هیچی نمیشه به موقع میرسی
پس چیشد الان چرا کنترل نکردی خودتو چرا از رو ترس تصمیم گرفتی؟؟!!!
اما بازهم با اینکه من با ترسم تصمیم گرفتم خدا کمکم کرد و هدایتم کرد و وقتی من رسیدم سر کلاس استاد هم پیشت سر من اومد
بعد گفتم دیدی، دیدی شکوفه فقط خدا برامون میدونه چی خوبه، کی خوبه ، چه زمانی خوبه و…
و دیگه میخوام همونطور که میگفتم تو هر لحظه “ تاخیر فی ما وقه” بیشتر به این جمله ایمان بیارم و با گفتنش بیشتر دلم آروم بشه
خدایا شکرت که هرلحظه هدایتم میکنی و درسای عالی بهم میدی و میزاری رشد کنم
درباره تجربیاتی بنویسید که در چنین شرایطی توانستید ذهن خود را کنترل کنید. یعنی تحت تأثیر آن احساسات لحظه ای، هیچ تصمیمی نگرفتید یا حرفی نزدید و بعدا چقدر شرایط به نفع شما پیش رفت. اما با چشم خود دیدید فرد دیگری در همان شرایط یکسان، نتوانست ذهن خود را کنترل کند و بر اساس آن احساسات تصمیماتی گرفت که بسیار از آنها ضربه خورد.
بنویسید در آن شرایط، چه راهکاری را برای کنترل ذهن در آن لحظه به کار بردید؟
من موقعی میشد که میخواستم با خواهرم یه بحث ریز بکنم و معمولا اون تایم مهمون داشتیم
و من فقط به خودم میگفتم نه شکوفه نه الان تو جوشیای، عصبانی و دلت میخواد دهنتو باز کنی و همه جیز بگیری نه ، تو وقتی تو اینجور مواقع دهنتو باز کنی قطعا پشیمون میشی و اصلا خوب نیست این پشیمونی
و من هی نفس عمیق میکشیدم، سعی میکردم تا چند دیقه از خواهرم دور و جدا باشم تا آروم بشم و وقتی آروم میشدم و به روال عادی برمیگشتم با خودم میگفتن آفرین مه تونستی خودتو کنترل کنی، اون یه موضوع کوچیک بود بازم نوید با خواهرت که انقد دوسش داری یه بحث الکی کنی که بعدا جفتتونم ناراحت بشید و پشیمون بشی از کارت
با توجه به راهکارهای فوق، وقتی احساسات بر شما غلبه می کند، چه روشی می تواند ذهن شما را آرام کند؟
بیشتر اوقات یا بهتره بگم اغلب نفس عمیق میکشم و شروع میکنم به شکرگزاری و به طور معجزهآسایی بخصوص با شکرگزاری آروم میشم و بعضی وقت ها هم سعی میکنم از اون فضا دور بشم
ممنون از شما استاد عزیز بایت این سوالات عالی که باعث شد به خودشناسی برسم و راهکارها یادم بمونه و همینجوری از مسائل نگذریم و حلش کنم
خدایا شکرت
عاشقتم
بنام خدای یکتا
درود بر استاد عزیزم عباسمنش مهربان و بنده خوب خدا وهمسر همراهشون. بانوی عزیز
استاد من این فایل تون رو در یکی از کانال ها دیدم
اومدم اینجا پیداش کردم داخل سایت که تجربه و دیدگاهمون با شما به اشتراک بذارم که هم خودم هم شما و دوستان بازخوردها رو بگیریم و بدونیم که جهان قوانین خودش رو داره و جنس رود سوی جنس ، و ناظر جنس منظور رو مشخص میکنه و دنیا کسی و چیزی جز من نیست هر چه کنیم بخودمون میکنیم ارتعاش اساس سیستم جهانه
استاد من یه بار از حرف کسی ناراحت شدم که انتقاد کرده بود چرا تو نمیری یه کاری کنی سرکار و… من اونموقع خیلی داغون بودم مریض بودم و همه جور مسئله داشتم و تمام زورمو هم البته زدم و البته فهمیدم که زور جواب نمیده
استاد من بقول شما که گفتید حالا که اینطور شد منم اینکار میکنم ، من هم با شدت عصبانیت دنبال کار گشتم و یکی دوتا پیداکردم ازشون بازدید کردم
استاد چون با حس عصبانیت شروع کردم کارو نتیجهاش خیلی وحشتناک بود
پیام آسیب دید ، جنگ دعوا بین همکارا، صاحب کار بازی در می آورد و..
البته خیلی چیزهای هم باعث رشدم شد
یادگرفتم حقوق هم خوب بود اما
امکان ادامه اون کار مقدور نبود و اومدم بیرون ازش
و حتی برای گرفتن مدرک دانشگاهی هم همینطور مقاومت داشتم و کسی پاسخگو نبود امادش نکردن ،بی مسولیتی میکردم و من باید میرفتم شهرستان دانشگاه با هزار زحمت و…
اما کم کم یادگرفتم از بزرگان مثل مولانا و از شماهم خیلی خیلی چیزها یادگرفتم عشقید شما که اتفاقات همسنگ ارتعاشات درونی ماست ، هرچقدر من درونم پاک تر وخالص تر باشه به همون میزان موارد خوب و خالص رو جذب میکنم
راهکارم ؛ مقاومت عجله و خواستن چسبیدن و… رو
کنار گذاشتم اولش راحت نبود خیلی هم دردناک بود
اما کم کم یادگرفتم
راهکارم این بود که قوانین الهی رو بفهمم که صبر با خوشدلی آرزو رو میاره نه عجله
که رهایی و حس نیاز نداشتن و گدای چیزی نبودن نعمت ها رو میاره
که صبورتر باشم ، حلم داشته باشم ، فکر نکنم زندگیم به این مدرکه بنده چه بسا مدرک گرفتم چهارساله هنوزم هیچ کاری باهاش نکردم حرص خوردم بدنم فقط خراب کردم با حرص مقاومت و عصبانیت و..
که فضای درونم رو باز کنم احساس انبساط رو تمرین کنم که حس کمال کنم
این احساسات متعالی آرامم میکرد ، صبورتر و خردمندانه تر رفتار میکردم تصمیم میگرفتم و چون انرژی پاک و ارتعاش بالا تری در من ایجاد میشد نعمتها به سمتم می اومدن و اتفاقا همین مدرکم بطرز معجزه آسایی وقتی دیگه رهاکردم و گفتم دیگه نمیخوام یه شخصی پیدا شد که گفت فلانی هیچ سمت مهمی نداره توی دانشگاه اما کارهمه رو راه میندازه آدم خوبیه
من شمارش گرفتم باورتون نمیشه بعد یکسال بهشون پیام دادم ک مسئله ام اینه ..و اون بنده خدا درعرض یک هفته همه کاراشو انجام دادم حتی گفت خودم میام شهرتون و براتون میارم دیگه کرونا بودو تردد غدقن شد در شهر و یکبار خودم رفتم تحویلش گرفتم اما اون دست خدا رو هم ندیدم قیافش اون ساعت دانشگاه نبود ولی تماس گرفتم و حسابی تشکر کردم ازش
الآنم دوستدارم یه کار خیلی خوب راحت در مکان خوب و در آرامش که از شش بخوبی بربیام داشته باشم دارن صبر میکنم چندروزه ذهنم هی میگه برو من میگم آرام باش سارا همه چیز خودشون نمایان میشه خداروشکر و پیشاپیش سپاسگزار خدا هستم برای نعمتها و فرصت های رشد و شکوفایی که بهم عطا میکنه و برکت میده ممنونم از وجود تون ️
بنام خدای یکتا ️
درود بر استاد عزیزم عباسمنش مهربان و بنده خوب خدا وهمسر همراهشون. بانوی عزیز
استاد من این فایل تون رو در یکی از کانال ها دیدم
اومدم اینجا پیداش کردم داخل سایت که تجربه و دیدگاهمون با شما به اشتراک بذارم که هم خودم هم شما و دوستان بازخوردها رو بگیریم و بدونیم که جهان قوانین خودش رو داره و جنس رود سوی جنس ، و ناظر جنس منظور رو مشخص میکنه و دنیا کسی و چیزی جز من نیست هر چه کنیم بخودمون میکنیم ارتعاش اساس سیستم جهانه
استاد من یه بار از حرف کسی ناراحت شدم که انتقاد کرده بود چرا تو نمیری یه کاری کنی سرکار و… من اونموقع خیلی داغون بودم مریض بودم و همه جور مسئله داشتم و تمام زورمو هم البته زدم و البته فهمیدم که زور جواب نمیده
استاد بقول شما که گفتید حالا که اینطور شد منم اینکار میکنم ، من هم با شدت عصبانیت دنبال کار گشتم و یکی دوتا پیداکردم ازشون بازدید کردم
استاد چون با حس عصبانیت شروع کردم کارو نتیجهاش خیلی وحشتناک بود
پام آسیب دید ، جنگ دعوا بین همکارا، صاحب کار بازی در می آورد و..
البته خیلی چیزهای هم باعث رشدم شد
یادگرفتم حقوق هم خوب بود اما
امکان ادامه اون کار مقدور نبود و اومدم بیرون ازش
و حتی برای گرفتن مدرک دانشگاهی هم همینطور مقاومت داشتم و کسی پاسخگو نبود امادش نکردن ،بی مسولیتی میکردم و من باید میرفتم شهرستان دانشگاه با هزار زحمت و…
اما کم کم یادگرفتم از بزرگان مثل مولانا و از شماهم خیلی خیلی چیزها یادگرفتم عشقید شما که اتفاقات همسنگ ارتعاشات درونی ماست ، هرچقدر من درونم پاک تر وخالص تر باشه به همون میزان موارد خوب و خالص رو جذب میکنم
راهکارم ؛دیگه اجازه میدم آگاهی حرف بزنه نه ذهن و احساسات ، مقاومت عجله و خواستن چسبیدن و… رو
کنار گذاشتم اولش راحت نبود خیلی هم دردناک بود
اما کم کم یادگرفتم
راهکارم این بود که قوانین الهی رو بفهمم که صبر با خوشدلی آرزو رو میاره نه عجله
که رهایی و حس نیاز نداشتن و گدای چیزی نبودن نعمت ها رو میاره
که صبورتر باشم ، حلم داشته باشم ، فکر نکنم زندگیم به این مدرکه بنده چه بسا مدرک گرفتم چهارساله هنوزم هیچ کاری باهاش نکردم حرص خوردم بدنم فقط خراب کردم با حرص مقاومت و عصبانیت و..
که فضای درونم رو باز کنم احساس انبساط رو تمرین کنم که حس کمال کنم
این احساسات متعالی آرامم میکرد ، صبورتر و خردمندانه تر رفتار میکردم تصمیم میگرفتم و چون انرژی پاک و ارتعاش بالا تری در من ایجاد میشد نعمتها به سمتم می اومدن و اتفاقا همین مدرکم بطرز معجزه آسایی وقتی دیگه رهاکردم و گفتم دیگه نمیخوام یه شخصی پیدا شد که گفت فلانی هیچ سمت مهمی نداره توی دانشگاه اما کارهمه رو راه میندازه آدم خوبیه
من شمارش گرفتم باورتون نمیشه بعد یکسال بهشون پیام دادم ک مسئله ام اینه ..و اون بنده خدا درعرض یک هفته همه کاراشو انجام دادم حتی گفت خودم میام شهرتون و براتون میارم دیگه کرونا بودو تردد غدقن شد در شهر و یکبار خودم رفتم تحویلش گرفتم اما اون دست خدا رو هم ندیدم قیافش اون ساعت دانشگاه نبود ولی تماس گرفتم و حسابی تشکر کردم ازش
الآنم دوستدارم یه کار خیلی خوب راحت در مکان خوب و در آرامش که از پسش بخوبی بربیام داشته باشم صبر میکنم چندروزه ذهنم هی میگه برو من میگم آرام باش سارا همه چیز خودشون نمایان میشه خداروشکر و پیشاپیش سپاسگزار خدا هستم برای نعمتها و فرصت های رشد و شکوفایی که بهم عطا میکنه و برکت میده ممنونم از وجود تون ️
صبر آرد آرزو را نه شتاب
صبر کن الله علم با صواب
️