تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱
نکته: فایل فقط به صورت صوتی است.
موضوع این قسمت: تغییر آگاهانه (مسیر آسان) یا تغییر اجباری (مسیر سخت): شما کدام را انتخاب میکنید؟
چهارراه سرنوشتساز «تغییر»
چند سال پیش استاد فایلی روی سایت قرار داد با عنوان «میخواهی جزو کدام گروه باشی؟». که کاملا با این قسمت مرتبط است.
استاد در ابتدای این فایل، تمام انسانها را بر اساس نحوهی واکنششان به «تغییر» به چهار گروه کلیدی تقسیم میکنند. شنیدن این دستهبندی بهتنهایی میتواند مسیر زندگی شما را عوض کند، زیرا فوراً متوجه میشوید در کدام بخش از زندگیتان، در کدام گروه قرار دارید:
۱. گروه نابود شوندگان: افرادی که آنقدر نشانههای جهان را نادیده میگیرند و به مسیر اشتباه ادامه میدهند (مانند یک معتاد) تا شغل، روابط، سلامتی و در نهایت، همهچیز خود را از دست میدهند و کاملاً نابود میشوند.
۲. گروه «لحظهی آخریها»: این گروه آنقدر تغییر نمیکنند تا به «لبِ پرتگاه» میرسند. درست قبل از نابودی کامل، وقتی در «جوب» افتادهاند و همهچیز را باختهاند، تازه بیدار میشوند و تصمیم به تغییر میگیرند. این تغییر، بسیار سخت، دردناک و زمانبر است.
۳. گروه «هوشیاران»: این افراد با دیدن اولین نشانههای مشکل (مثلاً اولین اخطارها در محل کار یا شروع تنشها در رابطه)، متوجه میشوند که باید مسیر را اصلاح کنند. آنها قبل از اینکه کار به فاجعه بکشد، خود را تغییر میدهند.
۴. گروه «پیشروها» (گروه ایدهآل): اینها افرادی هستند که حتی زمانی که همهچیز خوب است، دنبال بهبود و تغییرِ مثبتاند. یعنی قبل از آنکه جهان چکش را بلند کند و بکوبد روی سرشان، خودشان به فکر بهتر کردنِ خود و زندگیشان هستند. دائم میپرسند: «روابطم را چطور بهتر کنم؟ مسائل مالیام را چطور ارتقا بدهم؟ در کارم چطور با کیفیتتر شوم؟ در سلامت جسمانی چه کار کنم که قویتر و سبکتر و سرحالتر باشم؟» حتی وقتی اوضاع خوب است، باز در جستوجوی عالیتر شدناند.
بیایید دو کار کنیم؛ اول خودمان را بشناسیم؛ بفهمیم جزو کدام گروه هستیم؛ و دوم از تجربههای همدیگر بهره ببریم تا سریعتر و کمهزینهتر تغییر کنیم. چون جهان یک ویژگی روشن دارد: یا خودت را بهبود میبخشی، یا نابودت میکند. در کار خداوند «دلسوزیِ بیقانون» وجود ندارد؛ کار خداوند «قانون» دارد. اگر نگاه سیستمی به خدا داشته باشیم؛ او را بهصورت یک «قانونمندی» ببینیم؛ زندگیمان را بهتر مدیریت میکنیم.
قانون طلایی زندگیِ «روان»
نقطهی اوج صحبتهای استاد، معرفی یک «جملهی طلایی» است که دلیل تمام مشکلات و تضادهای زندگی ما را فاش میکند:
«تضاد (مشکل) برای این به وجود میآید که شما پیشرفت کنی. اگر شما خودت در حال پیشرفت باشی، تضادی به وجود نمیآید.»
جهان هستی مانند یک سیستم هوشمند عمل میکند: یا شما داوطلبانه خودتان را بهبود میبخشید (مانند گروه ۴)، یا جهان شما را با «تضاد» و «مشکلات»، مجبور به پیشرفت میکند. این فایل به شما میآموزد که چطور مسیر اول (مسیر آسان و روان) را انتخاب کنید.
داستان دو مسیر: تغییر از روی «رویا» در برابر تغییر از روی «تضاد»
زیبایی این فایل در دو داستان واقعی است که در ادامه میشنوید:
۱. داستان بهنام: قدرت «تغییر داوطلبانه» (مثال گروه ۴)
بهنام عزیز داستان شگفتانگیز خود را تعریف میکند. او در تبریز کارمند بود و یک زندگی «خانوادهپسند» و ظاهراً عالی داشت: خانه، شغل ثابت و دوستان خوب. اما او احساس میکرد این رویای او نیست.
او با الهام از دورهی «عزت نفس»، یک تصمیم شجاعانه گرفت: با وجود خوب بودن همهچیز، داوطلبانه کارش را رها کرد، خانهاش را پس داد و فقط با دو میلیون تومان پول و بدون هیچ تخصصی، برای دنبال کردن علاقهاش (گل و گیاه) به تهران مهاجرت کرد.
نتیجه؟ در کمتر از یک سال، بهنام به یکی از ۳ برند برتر آنلاین در حوزهی کاری خود در کل کشور تبدیل شد. چون او قبل از بروز تضاد حرکت کرده بود، جهان مسیر را برایش هموار کرد و زندگیاش «روان» پیش رفت.
۲. داستان راستین: قدرت «تغییر اجباری» (مثال گروه ۲)
راستین عزیز داستان متفاوتی را به اشتراک میگذارد. او «بچه پولداری» بود که کاملاً به حمایت مالی پدرش وابسته بود.
تضاد بزرگ: در سن ۲۱ سالگی، پدرش ناگهان حمایت مالی خود را قطع کرد. این «تضاد» و ضربهی بزرگ، او را که به گفتهی خودش ایمانی هم نداشت، مجبور کرد تا روی پای خودش بایستد.
نتیجه؟ او پس از برخورد با این دیوار سخت و شروع کار کردن روی باورهایش (با دورههای استاد)، از درآمد ۲ میلیونی به مداری رسیده که اکنون در فکر معاملات میلیاردی و کارآفرینی در ساختوساز است.
استاد در انتها توضیح میدهند که هرچند نتیجهی راستین عالی است، اما مسیر او سخت بود، زیرا جهان او را مجبور به تغییر کرد. اما مسیر بهنام آسان بود، زیرا او خودش تغییر را انتخاب کرد. این فایل به شما کمک میکند تا آگاهانه مسیر آسانتر را برای خلق موفقیتهایتان انتخاب کنید.
تمرین این قسمت:
هدف این قانون، این است که ما زندگی خود را از حالت واکنش به بحران خارج کرده و به حالت خلق پیشرفت فعال ببریم.
استاد عباس منش تأکید میکنند که اگر همواره در حال پیشرفت باشیم، تضاد به وجود نمیآید.
حال، صادقانه به زندگی خود نگاه کنید: در چه حوزهای (مالی، رابطه، شغلی یا سلامتی) شما منتظر ماندید تا جهان “چکش” را بردارد و یک تضاد دردناک (مثلاً ورشکستگی، بیماری، یا جدایی) شما را وادار به تغییر مسیر کند؟
همچنین، امروز، در حالی که اوضاع شما “خوب” است، چه یک حرکت کوچک یا بزرگِ پیشگیرانهای انجام دادهاید تا جلوی بروز یک تضاد احتمالی در آینده را بگیرید (مصداق گروه چهارم)؟
لطفاً تجربه خود را به اشتراک بگذارید و بگویید درس بزرگ شما از آن “ضربهی” جهان و یا قدرت “تغییر فعال” چه بوده است. (تا دیگر اعضای سایت نیز از این خودشناسی جمعی بهرهمند شوند)
با به اشتراک گذاشتن این دو تجربه، به خودمان و دیگران کمک کنیم تا قدرت «تغییر آگاهانه» (قبل از برخورد با تضاد) را بیشتر درک کنیم.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱26MB27 دقیقه













بسم الله الرحمن الرحیم…
أُولَٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلَالَهَ بِالْهُدَىٰ فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ وَمَا کَانُوا مُهْتَدِینَ
آنان کسانی هستند که گمراهی را به جای هدایت خریدند، پس تجارتشان سود نکرد و از راه یافتگان [به سوی حق] نبودند.
بنام خداوندیکه هر لحظه هر لحظه…هر چشم بهم زدنی در حال هدایت و بهبود من است…
اینروزا فریاد بهبودهای دائمی همه ماها رو تیون کرده که دسته چهارم این مسیر الهی باشییم..
دسته چهارمی که همیشه رو به خوشبختی رو به سعادتمندی دنیا و اخرت گام بردارن…
استادم…هر روز که میشه..که طلوع خورشید رو میبینم….میگم خدایا بازم یه روز جدید برای یادگیری جدید و باورهای جدید…
باورهایی که سرمایه تمام جنبه های زندگیم هست..
باورهاییی که سرمایه تمام خاستهام هست…
همین امشب…یه نون داغ تازه از تنور دراومده رو بهم ارزانی کرد…
بعضی وقتا..خداوند یه نشانه هایی بهم نشون میده “تا قدر تمام ثانیهای این بهشت رو با تمام وجودم بچشم…
و من سپاسگزار خداوندم که هدایتم نمود هدایتم نمود تا قدر منزلت” وجودیمو ببینم..
امشب یه شخصی باهام هماهنگ شد…شخصی که هم از نظر جسمی و هم از نظر روحی در سطح همین دستهای چک و لگدها بود…
و بازم یسری نشانها رو از این شخص بهم یاداور شد…
و چیزیکه بولد شد….در این قسمت از ماجرا!!!!یسری صحبتها رد و بدل شد…
استادم دیدم…چقدر مردم برای یه لقمه نون چکارایی انجام میدن..وامهای چند درصد…وای الله اکبر….
بخدا ..زبان هنگ کرده بود…همش قانون دنیا بهم یاداوری میشد..و چشمام فقط داشت مدام یاداوری میکرد..
که اگه منم توی این موقعیت قرار گرفته بودم..دقیقا تو همین وضعیت نابسامان قرار میگرفتم..
به محض اینکه خودم تنها شدم…بخودم گفتم نرگس!!!تو بسیار خوشبختی…..واقعا سپاسگزاری رو از تمام وجودم چشیدم….
و سجده شکر بجا اوردم…
دقیقا استادم ممون همون خواب شما..که یه مشت معلول که دارن با ضربه دهانشون،” خودشونو پیش میبرن..و میخزن…
حدودا اوایل مسیر منم خواب دیدم…از یه بلندی یسری افراد وسط سیخکهایی اونم با زجر و تقلا بالا میرفتن…و با زجر پایین میومدن و سوار چرخ و فلکی بزرگ میشدن”و میرفتن به ناکجا آباد…
و تمام اون لحظات رو خداوند بهم نشون داد…
ولی وقتی نوبت خودم رسید..با سرعت جت از اون قسمت بالا رفتم و با سرعت جت اومدم پایین.بدون اینکه وسط سیخکها عبور کنم…
و دقیقا رسیدم به یه منطقه ایی که کاملا از اون چرخ فلک پایین بود…
چرخ فلک یه قسمت دیگه ولی تو سطح بالا..
ولی من پایین با سرعت… و رفتم یه محلی که هیچکسی نبود…یه حالت مثل آدم فضایی اومد..یه شخصی بلند بهم گفت سوارش شو…
منم با ترس روش نشستم.دقیقا نشستن روشم لمس کردم.یه قدرت قوی داشت..مثل حالت برق گرفتگی..ولی ارام “و با سرعت زیاد..
منو وارد یه محل کرد…و یه خانم به استقبالم اومد ..بهم گفت..خانم فاطمه علی پور…
خوش امدید!!!!!
گفتم ممنون از شما….
بهم گفت..ما بهمون گفتن خانم فاطمه علی پور میاد.ما خیلی منتظرت بودییم…بفرمایید…
و بهم گفت…برو از این سوراخ رد شود..
قبلش بهم گفت اینده میخای چکاره بشی…
گفتم دوستدارم…طراح پارچه اونم ایده از طبیعت..
همون فریلنسر….
خیلی دوستش دارم.یکی از علاقه های منه..…انشالله که خداوند به وقتش منو هدایت کنه..
وقتی این صحبت رو کردم..بهم گفت وارد شد..استاد یه در سخت و سنگ مانند بود..ولی من با تلاش شکوندمش واردش شدم..
بهم گفت برو بعدا باهات تماس میگیرییم..گفتم شما خانم!؟
بهم گفت.خانم فلان..خیلی فامیلیش سخت بود ..هر چی میگفتم اون میگفت من متوجه نمیشدم..گفتم باشه!! تشکر از شما…
استادم خیلی الهامات بهم رسید….استادم درسته من هنوز تو مدار این خاسته ام نرفتم..ولی انشالله اگه خداوند راضی بشه به وقتش هدایتم میکنه!!!
من دقیقا همون سال هدایت شدم..تو رشته خودم ..اونم با اموزش بهترین متد طراحی و دوخت لباس شب و عروس…. من از صفر بازم با الهامات خداوند..تونستم دستکش نرگس رو تولید کنم..
استادم دقیق فیکس همون سال بعد از الگوکشی هدایت شدم به دوخت دستکش..
و دقیقا بعد از استاد شدن توی رشته الگو…و کلی کارای؟شخصیتی دیگه…
یه شب یه خانم باهام تماس گرفت..اسم دستکش اورد…که من جواب خدا رو میخاستم..از فردا صبحش سفارش پارچه و فلان رو دادم..شروع کردن به ساخت،” دستکش زنانه کشی کاربردی نرگس..!”””
دقیقا شب عید 1403.استارت تمرکزی این رشته رو زدم..از قبل الگوشناسیم توی این مبحث قوی شده بود..تونستم با قدمهای تکاملی و شخصیتی خلق این دستکش…با سه سایز اونم با 6 ورژن این دستکش رو به مرحله پایانی با یه پک زیبا برای محل قرار گیری دستکش تولید کنم..
با آرم نرگس و با سایز بندی همجوره مفصل و ساده و روان انجام شدو تمام شد به مرحله اجرا رسید…
و من تونستم اینکار رو به مرحله خلق برسونم..
استادم منیکه لیسانس این رشته بودم سابقه چند سال بیزنس داشتم…توی مسیر الگوشناسی مشکل داشتم..بجای اینکه بیام این پایه رو قوی کنم..میرفتم دنبال حاشیه ها که نخاد این مسیر رو ادامه بدم…
ولی از موقعه ایی که توی این مسیر اومدم..یه فرشته اومد تو خوابم..یه کتاب بهم داد…
و ایده پس از دیگری اومد باید بر ترست غلبه کنی.از صفر تمام اون غرورهای کاذب رو گذاشتم کنار..
و از صفر شروع کردم به خوندن الگوشناسی..
استادم ساخت این دستکش میلی متر هست..
و من با میلی متر این دستکش رو ساختم…
خیلی ساده هست..ولی درونی پر از نکات الگویی و دوختی ایست..
ولی من زره زره بدون عجله و درک قوانینننن …
چون بعضی وقتا یسری غرور اینجاها زیر سوال میره..
ولی کسی که تو این مسیر میاد..باید باور داشته باشه..که تو ..اونچیزی که فکرشو میکنی نیستی!
تو باید تسلیم باشی.و اجازه بدی بهت گفته بشه تا قدم برداری..
من تمام اون منیتها و کارهای نابسامان قبلیمو گذاشتم کنار و از صفر به این نقطعه رسیدم..
واقعا براش؟بها پرداخت کردم..و وو تا به الان هم این مسیر رو تا نفس میکشم پرداخت خواهم کرد…
استادم دقیقا همینه…صحبتهاتو امروز بمبی تو وجودم برانگیخته کرد..باورم وارد مدار جدید شد..اینروزا حال هوای فروش دستکشهام بهم الهام میشه..
مدام وعده فراوانی برام پیامک میاد…
من امروز از خداوند گفتم خدایا میخام….انشالله دستکشم وارد مسیر افراد ثروتمند با موقعیتهای مکانی عالی بشه…
خدایا میخام جوری بشه این دستکشها که من مدل مزونی کار کنم فقط فقط برای جاهایی که بهای خوبی پرداخت کنند…
من همیشه ..این خصلت جزو اساس زندگیم بوده..همیشه دوستداشتم…
قوی کار کنم…
همیشه بهترین خودم باشم.
حالا هم میخام این دستکشهام وارد فروش عالی با افراد ثروتمتد و بهترین موقعیت مکانی بشه..
من نمیدونم این موقعیت کجا میخاد وارد زندگیم بشه..فقط؟خاسته من بهترینها هست..یه خاسته هست..دیگه مابقی رو با خداوند.. تقسیم بکار کردم..
استاد عزیزم ..نمیگم اشتباه نیست..ولی خیلی سعی کردم هر لحظه بهترین خودم باشم..و بهبود دائمی داشته باشم..مخصوصا توی بحث کارآفرینی که باید شخصیتتت خیلی بزرگ باشه..همون بحث باورها …
.میخام بگم
هر لحظه سپاسگزارتر و بهترین خودم باشیم.
هر لحظه در مسیر اهدنا الصرات المستقیم باشیم.
هر لحظه نشانها رو ببینم و بهترین خودمو ارائه بدیم.
در نهایت استادم دقیقا خودمو دارم چند مدار بالاتر از ورژنهای چند روز قبلم میبینم…
.اصلا مهم نیست…
کجای این کره زمینم…
مهم درون منه…
امشب خدا این نشانه رو بهم گفت..تا یادم بمونه که چقدر خوشبختم…چقدر بهترینم…
امشب این نشانه عطش وجودمو قوی کرد..تا بدونم تنها تنها
تنها
تنها
تنها
تنها مسیری که میتونه منو خوشبخت کنه…
دقیقا همین مسیر اهدنا الصرات المستقیم انعمت علیهم هست..
حز این هیچ راهی وجود نداره…
و نگرد نیست…
و من خیلی سپاسگزار خداوندم که در مسیر اصل قوانین بدون تعقییرشم..
و میبینم مردم برای لقمه نون خودشونو به کشتن میدن..و ادعای خوشبختیشون و زرنگیشونم میشه…
.چیزیکه..یه روز برای خودم بهترین موفقعیت بود.
استادم نتیجشم مشخص بود…
الانم نتیجه زندگیم مشخصه..
.بقول خودتون قسم حضرت عباسم نیست..
قربون عدالت خدا برم…که اگه این قانونش درست نبود..دنیا هیچ وقت.جای پیشرفتی نداشت..
دنیاش بهم ریخته و بدون عدالت بود…
چه خوبه با سعی و تلاشت..نه فیزیکی بلکه هوشمندانه…میتونی هر چیزی رو بخای برای خودت خلق کنی..این بزرگترین عدالت جهان و خداونده…
عدالتی که دقیق و درست تمام مذهبهای بی در پیکر رو سر جای خودش طلسم میکنه…
.استاد عزیزم….ممنون از صحبتهای قشنگتون…که اینقدر درست و واضح هست…
راجع به بهبودهای دائمی.بدون تضاد…
دلیل نتایج ادمها مشخصه!
شخص خودم از الگو میترسیدم..من خیلی ضربه ها بهمین خاطر از دست مشتریام کشیدم….ولی تو مسیر درست وقتی بها دادم تونستم این دستکش رو تولید کنم…
من هیچی نداشتم…جز یه ذهن خسته و بیمار که فقط هدفش پول ساختن بدو بدو برای چیزهای پوچ..که فقط زنده بمونم..
و بخاطر این نوع نگرش اتفاقا خودمو زرنگترین فرد میدیدم..
.و چیشد..یه فرد قربانی..یفرد خسته..یفرد بیسواد..یفرد اگزجره…یفرد ناتوان و ضعیف..که فقط هدفش چیزها پوچ زندگی دنیوی بود..
و چیشد….
همه به لطف …لطف…لطف….خداوند بزرگ حق تعالی ام…از بیین رفت..
یه شب خواب دیدم توی مسیر قبرستانم…
و یه پلاستیک پر از وسایل داشتم با خودم حمل میکردم..دستم دیگه داشت میفتاد…
رفتم رسیدم به محل قبرستان…
دیدم تمام سنگ قبرها کنده شده بودن..اون کارایی که اینروزا شده اشرافی..خیلی خواب وحشتناکی در عین حال بسیار عبرت اموز..
وقتی در پلاستیکمو باز کردم پر از چتر سیاه بی کاربرد بود…وقتی صحنه پر اشوب مثل اینکه طوفان امده بود…رو دیدم…حالم دگرگون شد..که چه کسی ارامگاه این افراد رو از بیین برده.
.در پلاستیک رو باز کردم.
داخل اون پلاستیک همون کثافتهام بود….که سالها برای خودم جمعش کرده بودم…
و اون محل اشوب…تداعی تجمل پرستی زینتهای رویه ادمها بود…
درسهایی که یاد گرفتم..!!!
در نهایت..
استادعزیزم..دوستان عزیزم..الان همین حس و حال رو دارم.نمیدونم ..ولی میدونم حتما همتوون همین احساس رو تجربه کردین…چون تو مسیر بهشتیم!!!..
بعضی وقتا وقتی بدو بدوها و تقلاهای افراد رو میبینم..که با زجر دارن فقط .میدووون برای پول..
نمیخام بگم ثروت بده..ثروت برای گسترش؟جهان اومده..خداوند هدفش همینه..
منظورم ثروتی که بخاطرش؟کارهای ناجالب کنی و براش؟بدووویی…برای اینکه یه لقمه نون در بیاری….
و خودتو زجر بدی همون کارهایی که خداوند گفته خیلی خیلی ناجوره ..فاتحه خودتون بخونیدد..
میخام بگم این صحنه ها رو که میبینم ترس از خداوند،”تمام وجودمو میگیره….
بخدا امشب از این نشانه..گفتم خدایا خیلی متشکرم که منو نجات دادی…
بهم رحم کردی..خدایا شکرت که تسلیم قانونت شدم..
خدایا شکرت…بابت وجودت توی زندگیم
واقعا از ترس خدا…اینقدر کوچک نفست میکنه..اینقدر خودمو ناتوان و ضعیف میبینم…که این ترس باعث خوشحالی من میشه برای مدار بالاتر اونم در مسیر راحتی و حال خوب و اسانیها و دریافت نعمتهای بیکران الهی..
من از خداوند میخام همیشه ازش بترسم..چون میدونم این ترس نه به معنی..اینکه بهم کمک نمیکنه دوستداره من زجر ببینم..
بلکه ..
این ترس از جنبه درستش..که من این ترس؟بهم کمک میکنه نیفتم توی دام بدبختیها..
خداوند خیلی بهم محبت کرده..واقعا این چهارسال به بزرگی خودش!! ..نشده که من یه ثانیه ازش محبت نبینم..
محبتش خیلی برام خاص بوده.هر چی خاستم از بینهایت طریق بهم داده..و چقدر منو خوشحالتر کرده..
این ترس…دقیقا نقطعه تسلیمه..و بزارم هدایتم کنه….
و تمام دستکش من! تمام ذراتش..فقط و فقط هدایت الله بود…
یه زره شم عقل خودم نبود…
خیلی خوشحالم در محضر انسان شریفی هستم.استاد عزیزم!!! که همه وجودش تسلیم خداست…
با تمام وجودم این مسیر رو تحسین میکنم و من تا پای جانم ایستاده ام..
الحمدالله رب العالمین..
انشالله به امید فردایی روشن برای قدم جدید و در مدار بالا…
فاالله خیر حافظا و هو الرحمن الراحمین.
بنام خداوند روزی دهنده مهربان…
خداوندیکه هر لحظه در حال هدایت و حمایت من است به سوی پیشرفت و بزرگ شدن نعمت جانشینی اش را….
سلام و درود به فایل ارزشمند بهبود دائمی بهشت من!…
سلام و درود به استاد همیشه در صحنه توحیدی و یکتاپرستی من !…
سلام و درود به استاد شایسته عزیزمان..که همیشه دستیار بهبود دائمی این بهشت زیبا هستند..
و سلام و درود به پشت صحنه این بهشت!!! خانم فرهادی عزیز و ابراهیم عزیز..
از زمانیکه که این فایل در حال بهبود بود من مدام چک میکردم که بتونم هم مسیر این پیمان الهی بشم…
مثل نون داغ از تنور اومده بیرون هست…که خیلی میچسبه..انشالله این سعادتمندی همیشه گریبان وجودیمون باشه…
چقدر زیبا…استاد عزیزم…شما همیشه میگید..فقط بچسبید به اصل..فرعیات و حاشیه ها رو بزاریید کنار..
موضوع درک قانون بدون تغییر الهی هست…فایلهای گذشته رو گوش میدادم..بخاطر اون صحبتهایی که این مابیین بوجود میومد .یکم درک مطالب برامون طول میکشید..ولی وقتی اینبار این فایل رو گوش دادم.. چقدر درکش قوی و عمل بهش برام کن فیکونتر شد…
اونجایی که میگید….
قانون تضاد چیه….
بخودم یاداور کردم..نرگس دلیل اون چک و لگدهای گذشتت توی تمامی جنبه های زندگیت…فقط بخاطر رعایت نکردن این اصل زندگیت بود…
منم دقیقا اوایل”سال 1400 بود…خوب از دنیا بدجور چک و لگد خورده بودم…وضعیتتت روابطم نابسامان..از لحاظ تربیت شخصیتی بسیار اشوبگرو فتنه گر و عصبانی و خشمگمین..خیلی حسابی کتک خوردم…خیلی دست و پا میزدم..و اون خشمگین شدنها توسط خودم بدجور بهم سیلی زد…
و زمانی که من تو این مسیر امدم….هر روز سعی کردم بهترین خودم باشم…
ولی …چیزیکه خیلی برام بولد بود…یه اتفاقی مثل بمب تو زندگیم ترکید…و منو به موقعیتی رسوند…که اگه تعقییر نکنم شرایط زندگیم از این که هست خوبتر که نمیشه هیچ…از اینم بدترم میشه…و من به خاستهام که نمیرسم هیچ..دچار بدبختیها و قربانیهای زیادی میشوم…
..و
خیلی خیلی جاها کم میوردم…خیلی جاها باید خشم خودمو فرو میبردم..و خیلی جاها باید تسلیمتر میبودم..همین باعث شد..تا غرور چرکینمو از بیین ببرم..
من فکر میکردم این غرور باعث میشه من مورد سو استفاده قرار نگیرم..ولی دقیقا ،”شخصیتی بود که منو به مراحل چک و لگدهای بیشتر جهان و اطرافیانم پیش میبورد…
و بیشترم احساس قربانی و هر بار شدتش زیاد میشد..
و اون بمبی که من اونروز بسیار سرخورده شده بودم…و از دست خودم و کارهام عصبانی شده بودم! که چرا تو اون موقعیت کم اوردم!؟؟؟..باعث شد…امروز تو این بهشت راه پیدا کنم..
و هر چقدر تمرکزی تر میشوم ،”میبینم بخاطر لطف خداوند بود…
استادم !!! اوایل مسیر تضادها بود و من بازم یجاهایی عصبانی میشدم تا اینکه الان دیگه نزدیک به چهار سال هست که من در محضر شماییم…
میتونم به قطعیت بگم..من با حل اون تضادها باعث شدم به این ایمان شخصیتی و بیزنسی برسم..
مخصوصا دوره عزت نفس..هنوز منو جابجاتر کرد…
مخصوص جلسه یک …تصمیمات به تعویق افتاده..هنوزم ادامه دار هست…
و من تونستم عمل به اونها…طبق الهاماتی که میومد ..همون لحظه انجامشون بدم..
دقیقا عمل به الهامات و بهبود دائمی رو میتونم خودمو بیین بهشت و جهنم ببینم..
وقتی ترس وجودمو میگرفت…و نمیزاشت عمل به الهامات خداوند داشته باشم..دقیقا جهنم روبروم قرار میگرفت…
دقیقا یادم از اون خواب اصطبل حیوانات میورد…
یه روز خداوند بهم گفت..هیچ وقت به این واضحی صداشو نشنیده بودم..بلند بهم گفت..اگه حرکت نکنی اگه جلوی الهاماتت با ایستی خبری از موفقعیتت نیست..
اگه میخای کارافرین بشی ..باید اینکار رو انجام بدی..اینچیزی که بهت گفتم…
منم از شدت ترس گریه میکردم..بهم گفت !!!باید انجامش بدی….
باید انجامش بدی..
استادم من اونجا فهمیدم که خداوند هیچ احساس دلسوزی ندارد..من اونجا فهمیدم در مسیر خداوند باید بتونی بها بدی…
باید قدم برداری….همیشه بخودم میگفتم بر فرض برای بیزنسم هر کاری باشه انجام میدم..ولی ترس از فلان کار رو نمیخاد ..مگه اونایی که به بزرگترین موفقعیت مالی رسیدن”مگه اینچنین کارایی انجام دادن..
فقط ذهنم توجیح میکرد….ولی گفتم نرگس…این هدایت الله هست..تو کاری به باور دیگران نداشته باش…چیزیکه بهت میگه انجامش بده…لابد خدا یچیزی میدونه که باید انجامش بدی…
و من سعی کردم…در دل ترسهام عمل به الهامات خداوند کارهامو پیش ببرم…
و همین عملکردها باعث شد….که من نتایجهای بزرگی رو بگیرم..
مخصوصا توی بحث عزت نفس….
بحث عزت نفسی توی مسیر بیزنسی…باعث شد…تا من ریشهای ترسهای گذشته ام و کارهای اشتباه گذشتمو قدم به قدم از بیین ببرم..
همون ترسها باعث میشد یسری اشتباهات توی بحث فروش “برام پیش میومد..
و یا توی بحث پروجکت کردن خودم به دیگران..
و موارد دیگه…
میخام بگم ..همه اون مسیرها باعث شد تا من درکم از مهارت توی تمام قسمتهای کااریم…بهتر و بهتر بشم…
و امروز خلق کننده این دستکش زنانه توی حیطه رشته خودم شدم..و من سپاسگزار خداوندم …
سالها من دوستداشتم کارافرین بشم…
هر چقدر توی اداره جات میرفتم توی فلان سمینار و فلانها میرفتم …جز شرک هیچی نبود..بجز شرک…چیزی نبود…. چقدر من قربانی دست افراد شدم…خیلی زیاد……….
….
ولی امروز چیزیکه تولید کردم تمام ثانیهاش عزت نفس و هدایتهای الله بود..کارایی انجام دادم که هیچکسی متوجه هم نشد که بخام بهشون شرک بورزم…
و تمام اون کارهای اشتباه از بیین رفت و تمام شد..استادم این سه سال خورده ایی نزدیک دیگه به 4 سال هست..من تمام ثانیهاش…با کمک خداوند تونستم یه ورژن جدیدی از نرگس در تمامی جنبه های زندگیم خلق کنم..
و یه نرگس الهی گونه متولد شد..من تا پای جانم ایستاده ام..و هر جا ترسی برای قدمهام ” سد راهم شد…فورا بخودم نهیب میزنم..نرگس خدا اونروز در مقابل ترست چی گفت!؟
باید عمل کنی..درسته!!!چیزیم نمیدونستی…ولی انجامش دادی…
پس حرکت کن ..کم نیار!!! بفکر خودت و بهبود دائمی خودت باش!!! قوی باش!!!نترس ادامه بده!!هیچکسی مانع تو نیست…!!!من همیشه مورد قربانی فرد نزدیکم میشدم.ولی از زمانی که درونم تعقییر کرد ایشونم رام من شد!!!من تابوهای شهرمو و افکار ادمهای اطرافمو شکوندم…چون میخاستم قوی باشم..چون میخاستم پیشرفت کنم….چون میخاستم زندگی خوبی رو داشته باشم…
چون میخاستم نتایجم با دیگر افراد متفاوت باسه..
من سالها بخاطر یسری دوستان ناجالبم!.. که بودن باهاشون فقط سد راهم بود…
یه شخصی بهم گفت چرا نمیایی من بدون اینکه پاسخ اون شخص رو بدم.گفتم شرایطم جوریه که نمیتونم جایی برم!!
و خیلی راحت ما از همدیگه فاصله گرفتیم..
خداوندم ناگفته نمونه بهم الهام کرد..
که باید این رابطه رو حذف کنم..
هر جا ترسی وجودمو میگیره برای انجام ندادن کاری!!!!.فورا میرم روی اون ذهنیتها…
هر چقدر فکرشو میکنم …میبینم نمیتونم مثل اون افراد باشم…
من امروز هر انچه که بدست اوردم بخاطر اون تضادها بود..که بقول استادعزیز…
یسری چک و لگدها همه ماها تو مسیر خوردییم..
ولی به لطف خداوند..اینروزها یه چند ماهیه تضاد خیلی کمه…اصلا نیست..همه بهبود و بهبود دائمیه…بهبود بهتر شدن توی تمام جنبه های زندگی یست..
خیلی از زندگیم و نحوه نگرشم خوشحالم..
از اینکه میتونم روی پاهای خودم باایستم و به کمک خداوند کارهامو انجام بدم..خیلی راضیم…
خیلی راضیم..
و روی این خدا حساب باز کردن باعث شده..قدرت بدنیممم در برابر تصمیمات به تعویق افتاده زندگی شخصیممم.هر روز بهترین ورژنهای خودش بشه!!
استاد عزیزم!بسیار سپاسگزار خداوندم که شما همیشه فایلهای زیبا و الهی گونه روی سایت میزاریید..
واقعا عمل به قوانین الله..یعنی خوشبختی خودت برای جانشین شدن خداوند توی تمام لحظه های زندگیت…
انشالله این نور ایمان رو هر بار توی زندگیمون قوی و قوی تر کنیم…
و بدونیم …و به این درک برسیم…هر چی دارییم از آن خداست…
خداوند را شاکرم که در مسیر حال و احساس خوبم..و میدونم ساختن بهشت آسان هست..به یه شرط!؟؟؟
اونم به شرط ایمان ..به شرط توکل و پاکی دل…و استفاده درست از قوانین بدون تعقییر الهی..و بهبودهای دائمی…
الحمدالله رب العالمین…
خدایا صدها هزاران مرتبه شکرت بابت تمام نعمتهایی که باهامون هم مدار نموده ایی..مخصوصا نعمت بهبود همیشگی..و پاسخ رو در لحظه دریافت کردن…برای قدمها و مسیرهای بعدی برای خوشبختیمون در دنیا و اخرت…
یه شب…خداوند جهنم رو بهم یاداور نمود..گودالهایی بزرگ که هر چقدر اعماقشو میدیدم استاد چشممم توانایی عمقشو نمیدید…
تا اینکه دو شخص رو بهم نشون..
یفردی در مسیر اونبر بوم افتاده مذهبی شدید..
و یه افرادی با اونبر بوم افتاده که داشتن اون افراد رو نقض میکردن…
خداوند بهم گفت…این راهها اشتباه هست…این مسیری که بهت میگمو برو…
بعد از اون دوزخ سخت و سرگردانی اون اشخاص…منو وارد بهشت کرد…..
از لطافتش وجودش” زیباییهاشو درک میکردم.اینقدر صدای پرندگان عجیب و غریب میومد که هنوز که هنوزه صداش تو گوشمه…
خداوند بهم گفت راه میانه و متعادل رو برو..نه کاری در این جهبه مخالف اون یکی باش!!نه جهبه مخالف اون اشخاص!!!!.
تو فقط مسیر خودتو برو….
وای عمق این خواب اینقدر قوی و زیبا بود..که بسیار قوی ترم کرد که بتونم هر روز بهبودهای دایمی داشته باشم.
استادم نتایج خیلی زیاده..ولی درونیه!!فقط خودم به یاداوریشون میتونم…این مسیر را ادامه بدم…
و خوشحالم که این پروژه زیبا الهی گونه رو دارم پیش میبرم
و خوشحالم …که دارم با استقامت زیاد هر روز بفکر بهترین ورژنهای شخصیتی در تمامی جنبه های زندگیم باشم…
به امید بهترینها !!!!!و میام از نتایجم میگم…چون اینروزا خداوند داره فریاد نتایج بالا رو بهم یاداور میشه..انشالله دستکش نرگس داره وارد لِولهای بالا و بالاتر میشه…
خدایا چنانکن سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار
سلام و درودی دوباره به دوست بهشتیم…
ساناز جان همین الان هدایتی اومد که بیام پایین…و کامنت شما رو بخونم…
واقعا تحسینتون میکنم…بابت قدمهایی که برداشتین….
و جواب سوال منو بهم دادیین..
اون قسمتهایی که مشتریا میومدن خرید میکردن سفارش میدادن…
منم در جهت بیزنسم..یسری ایده ها میاد…منم سرتا پاهایم گوش بفرمای خداوند هستم “برای قدمهای بزرگتر برای فروش دستکشهایی که تولید کردم ….
انشالله که خداوند هدایتم کنه ..منم تو این مسیر گام بردارم..
و بتونم با بهترین افراد که مشتریام هستند هماهنگ بشم…
من از خداوند هر روز هدایت میخام….میگم خدایا در رحمتتو در رزقتو،” از ایده دستکشی ” که منو هدایت کردی آسان و راحت کن….
خیلی مسیرها رفتم خیلی اعتماد بنفس ها گرفتم..انشالله که توی انجام دادن این تمرینات این بخش؟از هدایت خداوند ..و وجود برکت این پروژه در رحمت الهی برای فروش دستکشهام شروع بشه!!
به امید خداوند میسپارمتون..واقعا لذت بردم از اینکه تونستین قدمهای عالی و پر برکت برداریید..
.بسم الله الرحمن الرحیم.
فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ ۚ وَلِیُبْلِیَ الْمُؤْمِنِینَ مِنْهُ بَلَاءً حَسَنًا ۚ إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ
شما آنان را نکشتید، بلکه خدا آنان را کشت. [ای پیامبر!] هنگامی که به سوی دشمنان تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد [تا آنان را هلاک کند] و مؤمنان را از سوی خود به آزمایشی نیکو بیازماید؛ زیرا خدا شنوا و داناست.
میخام اول صبحه این جریان نور الهی که روی دستام میخرچه رو برات بنویسم..و نور امیدی برای بهبود دائمی بیشتر..
خداوند را شاکرم..که هر چقدر بهش میبالیییم قوی و قویتر میشم….
اصلا این استاد یدفعه یه بمب توحیدی میندازه تو گروه..ما رو چند درجه به خداوند نزدیک میکنه..
استاد امروز ذرات هسته ایی توحیدی رو داره توی سایت بیشتر میشکافه..الله اکبر..
اونچیزی نیست عمل به الهامات خداوند…
ساناز جان….یه روز که برای دوسال پیش هست…
یه ایده اومد که تنهایی برم قبرستان..من خیلی این موضوع رو نوشتم..چون بسیار توی اون شرایط از بچگی میترسیدم..
سر تا پاهام میترسید از انجام اینکار!!!
اونجا بزرگ بودن خداوند رو خیلی در روزهای آینده درک کردم..که اصلا هیچ احساس دلسوزی نداره..
و هر کسی تو مسیرش میاد..باید. باید… ترسشو بزاره کنار..و باید و باید انجامش بده..
گفتم خدایا این موقع….تو این شرایط؟میترسم..
بهم گفت!… پس اگه میترسی خبری از موفقعیتتت نیست…
مگه نمبخای کارافرین بشی…
خلق کنی!!
بجاهای خوب برسی..
موفقعیتهای بزرگ بدست بیاری..
مدام بهم میگفت..
گفتم اره!!!من برای موفقعیت و بهتر زندگی کردن که بزرگترین خاسته ام بود …
قدم برداشتم تو این مسیر..
بهم گفت..خوب…باید بری و حرکت کنی..
وای ساناز جان جوریکه ترس وجودمو گرفته بود که ماهام از؟شدتش میلرزید..
گفتم نرگس باید حرکت کنی…
حرکت کردم..از شدت ترس کمرم میخاست کنده بشه…
و سعی کردم خودمو جمع جور کنم تا افراد نزدیکم متوجه نشن..
و تو راه بهم گفت…نرگس!
این ادمهای توی خیابون.. شاید ..ساید..از نظر اونا اینکار یکار مورد ناپسند هست..
ولی وقتیکه بهت میگم..باید انجام بدی.نباید بترسی…
اگه ترسیدی…
همین حس فقط بهم میگفت موفق نمیشی..کسیکه میخاد موفق بشه باید بره تو دل ترسش..
اول راه چند تا قبر بود وایسادم…بهم گفت وایسا بعد حرکت کن..
به نفس گرفتم .صحبتهای خدا رو یادم میومد وقتی بهم میگفت ایمان نداری..و اسم از رد شدن موفقعیت بهم میدادی بیشتر قوی تر میشدم..
و دیدم چند تا افراد وارد قبرستان شدن.
و یکم آرامش گرفتم..گفتم خدا فرستاده تا من نترسم…..
و قدم برداشتم..
بهم گفت برو فلان قسمت که یه روز ترستو اونجا دیدی..
ساناز جان دقیقا چند سال قبل..من تو اون قسمت که پر از قبر هست..در یه چشم بهم زدن.. شبطان رو دیدم..
که اون دقیقا ترسم بود
همونجا بفرد نزدیکم گفتم من الان یچیزی دیدم..
گفت خیالت برداشته..
بهم گفت باید بری اونجا..
اتفاقا یه کفش سفیدم عصر روز گذشتش خریده بودم…
برای اولین بار با این کفش پیش رفتم..
رسیدم به اون مکان…بهم گفت مکس کن…
وای دیگه چقدر حالم خوب شده بود خبر از اون رد ترس نبود..
و تو اون محل اندوه قبرها دیدم یسری خانم اومدند…
و بهم گفت حرکت کن..خیلی خوشحال شده بودم ترسم کم شده بود…
و رفتم .و رفتم..بهم گفت برو روی قبر فلان.که عموم بود…بشین…
رفتم نشستم دیدم یه شخص با بچه هاش اومدند اون قسمت.. از بس اون حس برام عجیب بود داستم گریه میکردم..پهنای صورتم پر از اسک شده بود..اصلا بیخود شده بودم…
یه حال عجیبی…
وقتی در مقابل خداوند قرار میگیرم از ته دلم ثدامو بلند میکنم..و به داخل بدنم فروکشش میکنم..
خیلی گریه کردم..
که اون شخص بهم گفت خدا بیامرزه رفتگانتو…
خندممم گرفته بود….ولی ساناز جان خدا اونو برام فرستاده بود تا من تو اون تنهاییا نترسم…
و بچهاش تا اذان مغرب اونجا بودن..و دورم میچرخیدن…
و اون لحظه بعد از گریه..دیدم یه لحظه چشمم چرخید…و نگاه به آسمان انداختم..نور الهی دور سرم میچرخید…
خیلی حس خوبی بود…و کلی سپاسگزاری کردم از درون و اشکممم میومد و پاکش میکردم..
بهم گفت بلند شو برو سر قبر فلان معلمت از اونم معذرت خواهی کنم و بببخششس
که اونم داستان خودشو داره..
و رفتم روی قبرش نوشته بود.معلمی مهربان و دلسوز..
یکم نیش خنده زدم یادم از اون زمان افتاد..
ولی بخشیدمش..گفتم اشتباه از خودم بوده..
بعد ها براش گل بردم..
ساناز جان !!!یه شب اومد توی خوابم چقدر خوشحال بود..
ولی قبلش اومد تو خوابم با چهره پوشیده توی قبرستان بلند بهم میگفت فاطمه علی پور…
اونروز که بخشیدمش چقدر احساسم خوب شد…
و دقیقا تا زمان شب دم دمای مغرب تو محیط؟قبرستان بودم.و یه شخصی هم بنده خدا فوت کرده بود و یه تعداد افراد توی اون محل بودن.چون قبلش خدا بهم گفته بود..یفردی فوت کرده…
و من با ایستادن اون افراد “تونستم توی شب..توی محل اون راه قبرستان به خونمون بازگردم..
دقیقا محل این قبرستان وسط یه باغ نسبتا ،”نخلستان بزرگ رد میشه..
بازم یکی از پاشنهای بدجور ترسوی من..در
خواب کودکی ام..و تا همون مدتها ..بود..
ولی با کمک خداوند این مسیر رو رفتم..
و میخام بگم…بعد اونم توی چند نوبت ولی توی زمان بعد از مغرب “اونم شب”چقدر تنها رفتم ..ولی تونستم همه وقت این غلبه بر ترس رو انجام بدمم..
.
یه روز خلوت و خلوت بود فقط یفرد که اونم رفت…بازم همون قسمت ترس چند سال گذشته ام..
میدونی خدا بهم چه گفت!؟
بهم گفت..نرگس…یه لحظه باایست.نگاه به قبرها کن…
چرا بازم میترسی…
این قبرها و این ادمها حز یه استخوان پوسیده و جسمی پوسیده نیستند…
و اونا هیچ حرکتی ندارن…
نگاه به اطرافت بنداز..
چون بازم ترس داشتم..
مخصوصا اون قسمت که انبوهش؟زیاده..
و بهم گفت!!!!
نرگس!؟
از ادمهای زنده اطرافت بترس…که میتوننن تو رو از مسیر من برگردوننن..
پس فقط روی خودت کار کن و تو این مسیر با من باش….
ساناز جان اینم داستان یه غلبه بر ترس..
بعد اون من سعی کردن از این مسیر عبور کنم…
و تمام اون خاطرات رو عکسبرداری کردم…
و یه روز که برام مهم بود دیدن داخل اون گودال قبر بود که اونجا خداوند توی اون تاریکی و نبود کسی بهم نشون داد..گفت نترس نگاه به داخلش بینداز….و چقدر درسها رو بهم داد..
من اگه این موقعیت رو توی چند سال پیش بهم میگفتن….
هیچ وقت فکرشو نمیکردم که میتونم همچنین اقدامی در اینده انجام بدم…..
حالا این مورد یکی از اون غلبه بر ترسها هست..
و میبینم رفتار خودمو با افراد ..و مقایسه میکنم..
میبینم فقط به یه دلیل هست..
اونم وجود خداوند و نگهبان همیشگی من..
ببخش کامنتم طولانی شد..
کامنتتت بسیار زیبا بود…خیلی ممنونم که اول هفته اونم کله صبح این زیباییها رو بهم نشون دادین…
دوستتدارم..انشالله یه وقت بشه توی شیراز زیبا ببینمت..
ما جنوب غرب شیراز هستیم.نزدیک به منطقه گرمسیر..شهرستان فراشبند..
محل نخلستان و بهاری زیبا.و با هوای معتدل…
در پناه خدای بزرگ میسپارمت..
خداییکه هر لحظه در حال هدایت ماست…
خدانگهدار گلین قشقایی.عروس قشقایی.
ترک زبان زیاد دارییم ولی خودم فارسم. ولی ترکی یسری کلمات بلدم. به امید دیدار..فعلا بخداوند بزرگ میسپارمت..
سلام و درود به محسن عزیز…محسنیکه که با نام خدا..شروع نمود..و لحظه به لحظه زندگیشو توحید میبینه…
دقیقا نقطعه عطف هر انسانی همین توحیده..اصلا جنسش کاملا متفاوتر از باورهای دیگرانه…
توحید …آرامش…احساس خوب….
چقدر دوستش دارم…
محسن جان نوشتتت طعم بهشت میداد..
مخصوصا این صحبتات!.یه طعم شیرین دارچینی خنک و زیبا..
(وقتی خداوند کارها را انجام میدهد
الان که به مسیرم نگاه میکنم، هرچند هنوز الهاماتی که بهم میشه بعضا برام ترســـــنـــــاکه اما میبینم تمام تغییرات بیرونی از یک نقطه شروع شد: از لحظه ای که تصمیم گرفتم فقط روی درونم کارکنم.
از وقتی که بجا تلاش برا کنترل جهان، خودم رو دراختیار خدا گذاشتم، زندگی خودش تنظیم شد.بازارها، روابط، حتی جریان پول ، همه شروع کردند به پاسخ دادن به آرامش من.
نه با فشار، بلکه با لطف.
من حالا با اطمینان میگم… : هر بار که در مسیر توحید حرکت کردم، خداوند خودش کارها روانجام داده ! من فقط هماهنگ شدم، وهمین کافی بوده. روی شانه خـــــدا نشستن عجب لـــــذتی داره… با هیج دلار و تومانی اصلا نمیشه مقایسه ش کرد . اصلا پول میشه پله برا رفتن به طبقه بالا و نشستن روی شانه جانان .
…
محسن عزیز…..همینه خداوند توی سوره بقره میگه..
مومنان واقعی نه غمی دارند و نه اندوهگین میشوند….
دقیقا مفهموم نوشتهای شما بود..
یادمه اون اوایل یه الهاماتی در راستای بیزنسم میشد…
میگفتم آخ ..دیگه همین الهام چقدر میتونه در ورودی رو برام بوجود بیاره..
بعد که گذشت..دیدم..نه….اونا اومده بودن تا من شخصیت بیزنسم قوی بشه..
دیگه بعد از یادگیری ..فهمیدم….نه..اونچیزی که من فکرشو میکنم و ذهنم در برابر انجامش یوقتایی لنگک میندازه..
اینه!!!که من دارم روی باورهایی حساب میکنم..
که همین نقطعه عطف بیزنسم هست..
و اون نقطعه عطف نبود…جز …بزرگ شدن من توی شخصیتم..
چقدر من در این راستا چیزهای جدیدی رو یاد گرفتم…
که اگه میخام همین یادگیرا رو سر هم بزارم..
هیچ کلاسی..هیچ اموزشی رو نمیتونم پیدا کنم که بتونه اینقدر دقیق و واضح منو قوی کنه..توی مسئله بیزنس..
همیشه فکر میکردم کارآفرین شدن..فقط!!!!اینه بتونم فقط پول در بیارم..
بعد از گذشت زمان فهمیدم..
نه!!!!
یه کارافرین..یه بیزنس باید شخصیتی قوی و هماهنگ در مسیر توحید داشته باشه..
نه فقط یه ماشین..بلکه از تمام زندگیش لذت ببره..
من زندگی رو از این مسیر بدست اوردم….
و خوشحالم زندگی من با گذشته ام متفاوت هست…
و چیزیکه میخاستم بنویسم..
بحث….
آموزشهای شخصیتی که خداوند بهم داد…اگه یفردی بیرون میخاست با اینهمه دقت و با اینهمه تمرکز بهم انوزش میداد..
باید میلیونها بابت هزینه میکردم…
من تمام این مسیر ..فقط لذت بردم.فقط طف و بزرگی خدا رو دیدم…
محسن جان!!!اینهمه خوشبختی و روی دوش خداوند رو”نشستن.و ..بهت تبریک میگم!
واقعا هیچ تبریکی مثل یاداوری و تحسین توحید و یکتاپرستی نیست..
در پناه خداوند بزرگ میسپارمت…
خداوند را شاکرم که در مسیر آرامش و یکتاپرستیم…
و میتونم بهترینها رو برای خودم رقم بزنم..
و همین اصله…نه هیچ چیز دیگه!!
قانونی که از ازل بوده و تا ابد میباشد…
مخصوصا تو دنیایی که همجوره خیلی چیزها مُد میاد…
و تو رو میتونه توی دام ادمهای امروزی بندازه..
ولی کسیکه توی مسیر توحید و یکتاپرستیه…خودشو مبرا میدونه از اینهمه ضد و نقیضها…
یکلام..توحید..آرامش پایه تمام موفقعیتها..و هم جهت شدن با خداوند و روی شونهاش؟نشستن و رفتن به مدار بالا..
بقول خودت…راجع به این نوشتتت!
که چرا گیج میزنی!؟اونقدر راحت رسیدی که نفهمیدیش!؟
مرسی ممنونم در پناه خداوند میسپارمت….
همیشه توحیدی باش..همیشه توحیدی بمان..