این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-7.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-12 06:56:372025-10-30 23:33:00تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
امیدوارم حالتون عالی باشه خوشحالم که همگی باهم قدم در این راه پر برکت گذاشتیم .
یادمه این گفتگو ها در زمانی بود که تازه هدایت شده بودم به سایت و حضورم کمرنگ بود اما بصورت منظم این گفتگو ها رو دنبال میکردم این قسمت رو خیلی گوش کردم چون جسارت بهم میداد من مشغول کاری بودم که دوسش نداشتم ولی بخاطر ترس ها نمیتونستم ازش خارج شوم.
ترکیب این گفتگو ها با عزت نفس باعث شد شجاع بشم و از کارم استعفا بدم و خودمو از رنج چندین ساله نجات بدم .
شنیدن مجدد صدای دوستان عزیز « بهنام و راستین » یادآور خاطرات قشنگی شد ، اونموقع ها صبح و عصر پیاده روی میکردم و در حین راه رفتن از فایل های گفتگو با دوستان استفاده میکردم بارها وبارها این قسمت رو گوش کرده بودم یادش بخیر.
«»من همیشه جز گروه یک و مقاوم هستم یعنی چسبیده به شرایط کنونی هستم و مایل به تغییر نیستم ، تغییر کردن اونقدر برام سخته که حاضرم بمیرم ولی تغییر نکنم!
در حین شنیدن این فایل متوجه زنگی شدم که در وجودم به صدا در اومد و موقع کامنت نوشتن یعنی همین الان فهمیدم ((بنده به دلیل یک کج فهمی و یک باور غلطه که همیشه دوس دارم جزء گروه یک باشم)) چون از جامعه و اطرافیانم زیاد شنیدم که :
آدم باید در یک موضع حرکت کنه!
از این شاخه به اون شاخه پریدن اصلا خوب نیست!
اما استاد جان اینجا من دچار کج فهمی بزرگ و وحشتناکی شده ام !
بودن در یک موضع خوب است اما به شرطی که اون موضع قانون اصلی جهان باشه مثل توحید ، مثل همون اصلی که شما همواره در مسیرش هستید، اما من اینو اشتباه متوجه شده بودم و فکر میکردم چیزی که انتخاب کردم و راهی که رفتم باید تا آخرش برم حتی اگه بفهمم غلطه و بهم زیان میزنه!
در صورتیکه شما بارها و بارها گفتید ممکنه بعدا دیدگاهم در مورد مسئله ای تغییر کنه و بفهمم اون درسته و اونو انتخاب کنم مثل سبک زندگی یا سبک تغذیه که هربار به بهترش هدایت شدید.
استاد جان کسی از فامیل ما خیلی شغل عوض میکرد و همه ازش انتقاد میکردن و میگفتند هرروز ازین شاخه به اون شاخه میپره و زیاد میشنیدم که میگفتن وقتی شغلی و راهی انتخاب کردی دیگه نباید عوضش کنی حتی درمورد ازدواج هم همینو میگفتن ،با لباس سفید رفتی باید با کفن برگردی !
میدونم این دیدگاه اصلا درست نیست ولی در وجود من به یک باور تبدیل شده چون جامعه اطرافم اینگونه هستند خداروشکر میکنم که امشب متوجه کج فهمی ام شدم و ریشه مقاوم بودنم رو فهمیدم .
حالا متوجه شدم چرا برای تغییر شغل اینهمه مقاوم بودم درسته که باورهای دیگه هم بود اما فکر میکنم این کج فهمی دلیل اصلیش بوده ، من نمیخاستم از این شاخه به اون شاخه بپرم!!!!! میخاستم در یک موضع باشم!!!!!
دیگه نمیدونم چی باید بنویسم ! با فهمیدن این موضوع ذهنم قفل کرده ونیاز دارم این کج فهمی رو اصلاح کنم.
خدایاشکرت
من عاشق پروردگارم که همیشه سوپرایز میکنه ، برای خودم اکثر اوقات در حین کامنت نوشتن ،باورهای ریز و مخفیم نمایان میشه مثل همین الان که هیچ ایده ای برای نوشتن نداشتم اما گفت شروع کن ،شروع کن من کامنتت میشم .
من 25 سالمه یکی از مهمترین بخش تغییر من که میخواهم در مورد آن صحبت کنم تغییر در عمل کردم در روابط است من در تمام زندگی گذشته ام هر کاری که میکردم هر عملی که انجام میدادم باید بر اساس تایید دیگران میبود به همه کمک میکردم به همه میخواستم کمک کنم تا شاد بشن ولی بعداً فهمیدم اینها هیچ کدام کمک نیست که دارم میکنم اینها در خود هیچ خوبی ندارد در حقیقت این منم که از درون خالی هستم این منم که با کار خوب کردن از قلبم زدن برای دیگری در حقیقت دارم کاری میکنم که اونها برام برگردونن در حقیقت من گدای میکنم محبت را، بعد یک نگاه کردم به گذشته زندگی دیدم به خدا قسم در دوران بیست و چند سال زندگیم کسی حتا یک نفر نبوده که برام کاری کرده باشه هیچ کاری یادم نمیاد یکی ازم حتا تشکری کرده باشه از بس که نیاز محبت داشتم خودم را فدای بقیه کردم تا به من برگردونن ولی الان میدونم بابا مهمترین رابطه رابطه خودم با خودمه و هماهنگی من با منبع با رب مهمترین رابطه است الان به آدم ها کاری ندارم خدا اگه بخواد عشق و نعمت از طریق آدم ها بفرسته میفرسته من به شخصی خاصی کار ندارم من با خودم کار دارم من خودمم که باید مسوولیت عشق و شادی ام را به عهده بگیرم هیچ کس مسوول حال خوب من نیست اصلا من نیازی ندارم که منتظر بشینم یکی بیاد منو شاد کنه من هستم که مسوولیت شادی ام را به عهده دارم
به نام خداوندی که در هر تپش قلبم با منه و هدایتگر و حمایتگر و پشتبانم در لحظه به لحظه زندگی منه
استاد عزیزم من تمرین این فایل رو تو دفترم چندین ساعت قبل نوشته بودم و اومده بودم فقط کامنت ها رو بخونم اصلا نمیدونم چی شد که دارم کامنت مینویسم فقط از تپش قلبم میفهمم که این هدایتی بوده هم برای من هم برای میلیون ها نفری که بعدا قراره کامنت منو بخونند..
استاد خداوند داشت منو آماده میکرد برای ورود به این پروژه ..تو همین یکی دو روز من کلی تغییرات کوچولو انجام داده بودم برای کارم ،
و وقتی این پروژه روی سایت اومد واقعا شوکه شدم …چه همزمانی زیباییی.. چه نشونه ی قشنگی… امید و ایمانم به تغییراتم و این پروژه هزار برابر شد با این نشونه هم زمانی ها…
من تو زمینه ی کارم که عاشقشم جزو دسته ی چهارم عمل کردم…داستانش طولانی ولی به صورت خلاصه بگم که من میکاپ آرتیست هستم و تو بهترین سالن شهر تو بهترین موقعیت تو بهترین شرایط اومدم بیرون و کارمو به صورت آنلاین تو یوتیوب شروع کردم و اینقدر درها باز شده و معجزه ها اومده تو این مسیر چون من الان تو دوره ی فوق العاده 12 قدم هستم دوست دارم تو قدم 12 بیشتر صحبت کنم تا مرور بشه مسیرم، کسایی که بیشتر از ده سال تو اون سالن بودن رو میدیدم و با اهرم رنج و لذت این انتخاب رو کردم و از همه بیشتر چیزی که باعث شد این تصمیم رو بگیرم فقط باور کردن رسیدن به رویام بوده، رویایی که همیشه باهام بوده ولی تو پس ذهنم نگهش میداشتم ولی وقتی با شما استاد عزیزم آشنا شدم معجزه ها و هدایت های خدای مهربونم اومد و این امید رسیدن به رویام منو تا اینجای مسیر آورده که دیدم کسایی که چندین ساله یوتیوب کار میکنند و نتیجه ای نمیگیرند ولی من چقدر ساده و آسون و معجزه وار دارم جواب میگیرم …تو دوره ی 12 قدم میگین دوست دارم موقعی ببینمتون که به رویاهاتون به تجسم هاتون رسیده باشید ، چقدر شیرینن حتی تجسم اون روزایی که هم به رویام رسیدم و هم شمارو از نزدیک ملاقات کردم..
منتظر تغییرات بی نظیر از زندگی من باشید که تو این دوره بهتون دونه دونه خبراشو میرسونم
سلام و دروووود خدمت استاد جان و مریم خانم نازنینم و هم فرکانسی های عزیزم.
خیلی وقته توفیق کامنت نوشتن رو نداشتم.
و اما بریم سر اصل مطلب.و پاسخ سوالات
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟.یک تجربه ای رو داشتم.که
من بعد مدتها کار کردن رو خودم با خانواده ای آشنا شدم ک هربار در فایلها استاد از رابطه میگفت.بخودم میگفتم خودشه.همینه . این پاداش منه.این همون رابطه های جذاب و شیرینی ک استاد ازش حرف میزنه هست.نتایج ها سرازیر زندگیم شده و این اشنایی همون نتایج عالی منه.(آخه در این سه سال خیلی نتایج خلق کردم)اما این از نتایج نبود. این.تضادی بود ک باهمه ی رنجهاش اومده بود سکوی پرتابم بشه.قبلی ک جهان نابودم کنه تغییر رو شروع کردم ولی چک و لگد ها رو خوردم.
اره اون خانواده ای ک من توو این مسیر باهاشون آشنا شدم و خوش خیالی کردم ک رابطه های شیرینی ک استاد وعده داده رسید .خیلی خوشحال و پر ذوق بودم.اره رابطه ی خوبی بود.اگر ک من برای خودم ارزش قائل بودم.اون روی خودمحوری اونها ب سمت من سرازیر نمیشد. اره اونها که تمام ویژگی های آدمای سایکوپت رو داشتند(یه نوع مشکل روانی که خیلی نامحسوس طرف مقابل رو با بی احساسی تمام و بی مسئولیتی زیاد فقط میخان درخدمت خودشون در بیارن. اره منم طعمه ی شکار اونا شدم.چون خودم اون سمتشون رو جذب کردم.و ناخودآگاه با عشق درخدمتشون در اومده بودم.بدون اینکه بفهمم دارم بخودم اسیب میزنم ولی چون روزانه 7الی 8ساعت بطور مداوم روخودم کار میکنم.مطمعنم اونهمه رنج هایی ک من از وابستگی عاطفی ک ب اونا پیدا کردم.ارزش این درسهای عالی را داشت.این تضاد منو ب رشد رسوند.ب درک حقایق کیهانی.بعد از چندین آسیب دردناک از سمت اونا من هدایت شدم به یه تراپیست .که بزرگترین نتایج طول عمرم رو گرفتم.حتی بیشتر از نتایج هایی ک از دوره های فوق العاده ی استاد داشتم.و خیلی بهتر از دوره های استاد.تونستم ب خودآگاهی و خودشناسی و درک عمیق تنها بودن انسان ها برسم .و چه قشنگ.همراه و هماهنگ با دوره ی هم جهت و همراه با تراپیستم من مسیری رو طی کردم ک الان حرفهای استاد رو به وضوح لمس میکنم.که بشر تنهاست.تنها متولد میشود و تنها هم میمیرد.
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
نشانه هایی میومد ک این خانواده ای ک من باهاشون دوستی گرفتم کاملا بی توجه به روحیه و احساسات من تنها به منافع خودشون و خدماتی ک نامحسوس از من میگرفتند فقط اهمیت میدادند.هربار که متوجه بیتوجهی و سواستفاده از من و خانواده ام از سمت اونا میشدم میگفتم امکان نداره.آدما اینقد سواستفاده گر باشن .این تصورات غلط منه.و من در مسیر درستی هستم.نتایج های من بسیار عالیه.تغییرات من فوق العادس.امکان نداره این تصورات منه.شاید باز دارم منفی گرایی میکنم.هربار آسیب ها و سواستفاده هاشون. بزرگتر و بزرگتر شد.و منم چون در شهر غریب و بدون قوم و خویش بودم.وابستگی عاطفی بهشون پیدا کرده بودم.خیلی در رنج بودم.یه طرف از دیدن بی مهری هاشون و سواستفاده گری هاشون.و یه طرف اینکه وابستگی بیمار گونه پیداکرده بودم ک تحمل یه لحظه دوریشون رو نداشتم.
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
به عقب ک بیام.قبل از هرچیز یه تراپیست میگیرم ک با تله ها و آسیب های درونی خودم آشنا باشم.
میدونم استاد با روش روانکاوها موافق نیست.اما اگر این قضیه هماهنگ با آگاهی های دوره باشه و مدیریت بشه.کولاک میکنه.
برای بقیه عزیزان رو نمیدونم. ولی برای منه لطیفه ی حساس و عاطفی و ظریف و لطیف . این تغییرات بقدری درد داشت. ک انگار این لطیفه رو خودم دارم میزام…لطیفه ی پر از منیت داره از تن من بیرون کشیده میشه و گاهی بیرون اومدن این منیت ها آنقدر درد داره ک میرم توو سرویس بهداشتی.تنها جایی ک هیشکی منو نمیبینه زجه های منو نمیفهمه.محکم جلو دهانمو میگیرمو زجه میزنم.و مثل مار کف سرویس بهداشتی غلت میخورم.اره.تغییر درد داره.و من این درد شیرین رو بجان میخرم تا لطیفه ای ک میخام زاده بشه. من عبوووووور میکنم .از همه ی این مسیر عبووووووور میکنم.یکی . یکی مسیرها و قدمها داره بهم گفته میشه.و من چون خیلی تیز و باهوشم سریع دریافت میکنم.و وارد عمل میشم.
واین بار در این تضاد اگر چند ماهی طول کشید قطعا مطمعنم برای رشدم بود و هربار که موفق ب تغییر نشدم درس جدیدی گرفتم.
منی ک تله ی رها شدگی دارم.منی ک تله ی وابستگی عاطفی شدید دارم.منی ک تله ی آسیب پذیری دارم.اگر اول به خودشناسی آسیب هایم و تغییرات درونی ام پی برده بودم .اینقد خودم و خانوادم تحت خدمت و سواستفاده گری سایکوپت ها در نمیومدم.چون مسیرم درست بود.چون سه ساله مداوم دارم رو خودم کار میکنم.برای همین هدایت شدم ب یه تراپیست ک معجزه شد برام.تله هامو پیدا کردم.درمان شدم.و منی ک عاجزانه زجه میزدم ولی نمیتونستم از اونا دل بکنم فهمیدم این فقط یه وابستگی بیمارگونه ست مثل همه ی بیماری ها ک نیاز ب درمان داره. و منم درمان شدم.الان به یه خودشناسی رسیدم ک دوره های استاد رو بهتر درک میکنم و بیشتر نتیجه گرفتم
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
باوری ک ایجاد تغییر را در من به تعویق می انداخت.عدم لیاقت و کمبود عزت نفس بود.من بااینکه خیلی اهل مطالعه و آگاهی و فعالیت اجتماعی هستم.با اینکه نقاشی تدریس میکنم ،درآمد دارم،اوضاع مالی خوبی دارم.اصالت خانوادگی بسیار عالی دارم. و در حیطه ی کودک نویسندگی میکنم و چند کتابم چاپ شده.اما در احساس خودارزشمندی و لیاقت کمبود دارم.18ماه قبل دوره لیاقت رو شرکت کردم.به شدت روخودم کار کردم.ولی با اومدن این تضاد.هرباااار و هربااااار بهم الهام میشد لطیف لیاقتت ایراد داره.تمام قسمت هایی ک ایراد داشتم و ترمز بود رو مینوشتم.ویس میکردم.تمرین میکردم.فکر میکردم.یه روز هم خودمو رها نکردم.ولی هنوز کمبود داشتم.وشاید این تضاد قطعه ی آخر پازل لیاقت من بود.و بعد این برم پازل جدید برای مداری بالاتر…
من با جان دلم با تک تک سلول هام با گوشت و پوست و استخوانم به این سایت مقدس به این استاد الهی به این یگانه مسیر توحیدی بدهکارم
و هربار هم گفتم باید هر نتیجه ای که گرفتم بیام و بنویسم و تا شاید ی ذره ادای دین کرده باشم
و اینجا دقیقا این پروژه این فایل باید بگم مرز بین اینکه چی بودم و چی شدم و چی هستم
و از نظر خودم شاید خیلی هم متعهد و وفادار این قانون هم نبودم که قطعا اگه لیزری پیش میرفتم جهان مسخر من میشد
اصلا نمیدونم چرا ولی هیچوقت این گارد ذهنی من از بین نرفت تا بنویسم طریقه اشنایی من با این سایت مقدس
یا اصلا کجا لیاقت من جلا گرفت که اینجایی بشم یا به قول ی عزیزی عباسمنشی بشم
من از لحاظ کاری و درامد و مالی و رابطه در شرایط ایده الی بودم ی چیزی حداقل صدها پله از دوست و اشنا و اقوام و همکار جلوتر
و تو این شرایط ایده آل از طریق ی حسابداری که کارای حسابداری دفتر من انجام میداد با این سایت اشنا شدم
اما به قولا شرایط ایده آل بود و فعالیت من در این سایت کژدار و مریض بود
ولی با قانون دیگه اشنا شده بودم و تقریبا ی چیزایی پس ذهن من از قانون بود
آقا همه چیز بر وقف مراد بود و همه روزها با عشق و حال و خوشی پیش میرفت
من اولین دوره رو عزت نفس انتخاب کردم و گوش دادم دیدم خدایا من چقدر اوضاع من داغونه که تقریبا حدود 5 درصد در من تغییر و تحول شکل گرفت و به معنای واقعی در شخصیت من انقلاب شده
دوره بعدی رو دوازده قدم انتخاب کردم
حدود دو قدم از این دوره رو گرفتم و کم و بیش گوش میدادم و پیش میرفتم و تازه یاد گرفته بودم قدم برداشتن رو که با پول پس اندازم ی زمین متراژ بالا خریدم
ماشین رو عوض کردم و ی ٢٠6 مدل بالا خریدم
کلی طلا خریده بودم
کلی لباس مارک و مخصوصا کرم های برند مراقبت پوستی
همه چیز عالی پیش میرفت
ی رابطه عاطفی ایده آل و ماشین خوب شغل پر درامد و هر روز دور همی و گشت و گذر اما به شکل خیلی خیلی سالم
گذشت تا اینکه تو اردیبهشت ماه پدرم فوت کرد و تقریبا حسابی من وارد فاز غم و افسردگی شدم
کم کم میل کار کردن و دفتر رفتن من کم رنگ و کم رنگ شد و میشه گفت من داشتم از مایه یا جیب میخوردم
ی جورایی هفته ای دو سه تا مشتری در حدی که اجاره دفتر در بیاد و هزینه روزمرگی
پاییز اون سال چند ماهی گذشت و من چنان هر روز تو جاده خاکی سر میخوردم که ی شب از طریق دوستام فهمیدم شریک عاطفی من گفته میخواد رابطه رو تموم کنه اونم دقیقا وسط پلن خواستگاری
اینجا بود که میشه گفت نقطه عطف زندگیم یا شروع همه چیز
خلاصه من درگیر ی سری اتفاق ها شدم که اصلا فکر نمیکردم ی روزی بخوان رخ بدن
حالا در پی این مسیر جاده خاکی من هزاران آسیب وارد شد
از جمله من در شرایطی قرار گرفتم که ی دونه مشتری نداشتم و هیچ ورودی مالی نبود و تمام پس انداز من هم خرج شده بود
حتی اجاره دفتر کارم نمیتونستم پرداخت کنم و مجبور شدم دفتر کارمو تحویل بدم اونم البته با هزاران مشکل
که برای حفظ ظاهر بین دوست و همکار گفتم میخوام انلاین کار کنم و نیاز به دفتر کار نیست
ناگفته نماند که من جز اون سه نفر اولی بودم که تو صنف خودم دفتر کار داشتم
اون زمینی که با چندین ساله کار کردن و پس انداز کردن خریده بودم هم از دست دادم
چون فروشنده کلاهبردار از اب در اومد و فراری شده بود
رابطه هم که از هم پاشیده شده بود
تمام اون ارتباط ها دوست و دور همی ها کلهم اجمعین یهو غیب شد
و اون دختری که بیشترین نزدیکی و رفاقت رو با من داشت دستش درد نکنه که محکم ترین سیلی رو به من زد
و من تنهای تنها حتی بدون ی دوستی که بخوام باهاش حرف بزنم حداقل تخلیه بشم
و من ماه ها هر روز غرق تر از روز قبل در این منجلاب ها دست و پا میزدم
هم سایت رو میدونستم هم چندین دوره داشتم هم کلی نتایج گرفته بودم اما سطح مدار من اجازه نمیداد وارد این مسیر بشم
ایام تعطیلات عید رو با هزارتا سختی کنار مادرم گذشت که باذی داداشم دعوا کردم و برگشتم به خونه خودم
و همچنان دست و پا زدن من ادامه داشت
دقیق یادم نیس ولی فک کنم ٢٨ فروردین بود گفتم من عهد میبندم با این سایت و این استاد وای به حالش نتیجه ای نیاد
خلاصه من روزانه حداقل ١١ ساعت فایل گوش میدادم والا اگه بدونم استاد چی میگفت و در مورد چی حرف میزد ولی خب دیگه عهدی بود که بسته شده بود
بعد از گذشت حداقل یکی دو هفته دیدم عه انگاری ذهنم اروم داره میشه و اشوبم کمتر شده
دیدم انگاری میتونم صبحونه بخورم
انگاری میتونم ظرفای خونمو بشورم
کرم بزنم
رژ بزنم
انگاری کمتر با اطرافیان دعوا میکنم
بیشتر با خودمم و هندزفریم
گذشت و گذشت تا اینکه ی روز ظهر درحالی که داشتم یکی از جلسات دوره عزت نفس گوش میدادم استاد گفت تا قدم اول برنداری خبری از قدم دوم نیس
هندزفری دراوردم و گفتم قدم اول چیه پس که من برنداشتم؟
خلاصه ادامه فایل کنسل شد و هی میگفتم قدم اول چیه؟
میرفتم اشپزخونه اب بخورم میگفتم قدم اول چیه؟
میرفتم تو اتاق میگفتم قدم اول چیه؟
همینجوری چند روزی گذشت و هر لحظه میگفتم قدم اول چیه؟
یهو وقتی رو تخت دراز کشیده بودم گفت برو با فلان همکارت در باره بیکار بودنت صحبت کن
عامو بیخیال
من؟؟؟؟
با اون همکارم؟؟؟
بگم چندماهه بیکارم و پول ندارم؟
خداوکیلی خدا جون ی چیزی میگیااا
تو هم دلت خوشه هاااا
نخواستم اصلا بگی قدم اول چیه
هی دو دقیقه ی بار میگفت پاشو برو صحبت کن
خلاصه بعد از چند روز جنگ و جدال بین منو خدا بالاخره اون پیروز شد و من رفتم پای اجرا
و فقط خدا میدونه اون روز و اون دیدار به سختی و روالی طی شد
ولی خدایا هزاران بار شکرت بابت اون قدم طلایی
دقیقا قدم اول برداشته شد و هی قدم ها پشت سرش گفته شد
یکی دو ماه کارکردم و بدهی ها کم کم پرداخت شد
دوباره گفته شد که برو دنبال دفتر کار بگرد
این بار مقاومت انچنانی نداشتم اما پولی در کار نبود گفتم میرم خدا بزرگه که داداشم پول رهن دفتر رو داد
دفتر کار راه افتاد
کم کم کار کردم و پول اومد تجهیزات دفتر خریداری شد
کم کم پای مشتری ها به دفتر کشیده شد
بدهی ها پرداخت شد و صفر شد
این بار همه چیز در پوشش توحید پیش میرفت
جنس مشتری ها فرق میکرد و توحیدی بودن
فروش هم توحیدی و با توکل انجام میشد
خیر و برکت از در و دیوار میبارید
و این بار هر حرکتی با دنیایی از سپاس گذاری زده میشد و همه وجود زندگی من سرشار از توحید و توکل شده بود
خدایا هزاران بار شکرت
دقیقا عید همون سال اتفاقی در عرض ی ساعت تصمیم گرفتم تنهایی و مجردی برم مسافرت و سریع هم انجام شد
خب قدمی بود که باید برداشته میشد
در حین سفر با ی دوست قدیمی ارتباط گرفتم که این ارتباط باعث شد خواسته جدیدی در من صورت بگیره
خریدن ی ماشین اتومات مدل بالا که سال ها در فکر من بود
و من دیگه قشنگ یاد گرفته بودم هر هدایتی که شده باید مث برق اجرا بشه
اینبار دیگه شک و تردیدی در کار نبود
ماشین زیر پامم فروختم پس اندازمو رو کردم ماشین صفر کیلومتر ثبت نام کردم که گفته بودن تحویل دو هفته
ولی ته دلم میگفت اینا میگن دو هفته
به ماه هم کشیده میشه
و خدا میدونه از زمان تکمیل ثبت نام من تا تحویل ماشین من فک کنم حدود 5 روزی گذشت
خدا خودش خدای معجزه هاست دیگه
بی جهت نیست من به اسم خدای معجزه ها میشناسمش
نمیدونم از کجا و چجوری بعد از 4 سال کسی به دفتر من اومد که مدت ها بود میشناختمش
اینبار مکالمش گرد موضوع اشنایی با من میگذشت
و خدا این بار ی انگیزه و شوق دیگه ای به شکل زندگی من داد
بازم خدایا هزاران بار شکرت
من وارد رابطه عاطفی زیبایی شدم با ی مرد فوق العاده خوش قلب و مهربون و مسئولیت پذیر
و خدارو شکر همه چیز قشنگتر و عاشقانه تر گذشت و میگذره
همین چند ماه پیش گفتم خدایا میخوام ارتقا بدم فعالیتمو
میخوام درامدم بیشتر و بیشتر بشه
میخوام به همون استقلال مالی که ذهن فعلی من داره بهش فکر میکنه برسم
اینبار هم ی هدایت مقدس دیگه
و من باز رفتم پای اجرا که به لطف الله به درامد من اضاف شد و خدا هر روز از بی نهایت طریق رزق بی نهایت وارد زندگی من میکنه
من اینبار خیلی خیلی رهاتر و متوسل تر از همیشه سپردم به خدا
تا جایی که بتونم تمام محدودیت های ذهنی رو کم و کم میکنم
درگیر پرستاری مادر هستم و به این ذهن گفتم رزق خدا خودش راهشو بلده چجوری وارد بشه
نه به زمان نه به مکان نیاز داره
زمان و مکان برای منی که ذهنم محدوده معنا داره
اونا به این محدودیت ها هیچ تعلقی ندارن
قشنگ هر لحظه ذهن رو شخم میزنم و بهش درس فراوانی میدم
و خدا هم بلده سهم خودشو خوب اجرا کنه
مشتری فقط زنگ میزنه تعداد سفارش میده
بدون اینکه بخواد سوال اضافی بپرسه و وقت منو بگیره
این روزها که من متوسل تر هستم و میدانم که فقط خدا تنها منبع رزق و روزی هست اونم فقط تماس هایی رو به سمت من هدایت میکنه که سفارش بدن و من سود عالی ببرم
خدایا شکرت که من در این مسیر مقدس هستم و ذهنم رو به فراوانی عادت دادم
و خدایا شکرت که به من هدایت کردی بنویسم و ردپا بزارم
چقد کامنت شما عالی بود و سراسر نور توحید در اون بود الهی شکر واقعا
همه چیز توحید و بس
امروز داشتم به خدای خودم میگفتم من رو ببخش من نمیدونستم که مشتری ها هم تو میفرستی و اون زمان که در گیر شرک و ظلم به خودم بودم چقد مسیر زندگی برای من سخت گذشت
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم
واقعا آفرین به شما که از تضاد ها درس گرفتی و به خوبی دل رو به دریا زدی
ساناز جان همین الان هدایتی اومد که بیام پایین…و کامنت شما رو بخونم…
واقعا تحسینتون میکنم…بابت قدمهایی که برداشتین….
و جواب سوال منو بهم دادیین..
اون قسمتهایی که مشتریا میومدن خرید میکردن سفارش میدادن…
منم در جهت بیزنسم..یسری ایده ها میاد…منم سرتا پاهایم گوش بفرمای خداوند هستم “برای قدمهای بزرگتر برای فروش دستکشهایی که تولید کردم ….
انشالله که خداوند هدایتم کنه ..منم تو این مسیر گام بردارم..
و بتونم با بهترین افراد که مشتریام هستند هماهنگ بشم…
من از خداوند هر روز هدایت میخام….میگم خدایا در رحمتتو در رزقتو،” از ایده دستکشی ” که منو هدایت کردی آسان و راحت کن….
خیلی مسیرها رفتم خیلی اعتماد بنفس ها گرفتم..انشالله که توی انجام دادن این تمرینات این بخش؟از هدایت خداوند ..و وجود برکت این پروژه در رحمت الهی برای فروش دستکشهام شروع بشه!!
به امید خداوند میسپارمتون..واقعا لذت بردم از اینکه تونستین قدمهای عالی و پر برکت برداریید..
شما آنان را نکشتید، بلکه خدا آنان را کشت. [ای پیامبر!] هنگامی که به سوی دشمنان تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد [تا آنان را هلاک کند] و مؤمنان را از سوی خود به آزمایشی نیکو بیازماید؛ زیرا خدا شنوا و داناست.
میخام اول صبحه این جریان نور الهی که روی دستام میخرچه رو برات بنویسم..و نور امیدی برای بهبود دائمی بیشتر..
خداوند را شاکرم..که هر چقدر بهش میبالیییم قوی و قویتر میشم….
اصلا این استاد یدفعه یه بمب توحیدی میندازه تو گروه..ما رو چند درجه به خداوند نزدیک میکنه..
استاد امروز ذرات هسته ایی توحیدی رو داره توی سایت بیشتر میشکافه..الله اکبر..
اونچیزی نیست عمل به الهامات خداوند…
ساناز جان….یه روز که برای دوسال پیش هست…
یه ایده اومد که تنهایی برم قبرستان..من خیلی این موضوع رو نوشتم..چون بسیار توی اون شرایط از بچگی میترسیدم..
سر تا پاهام میترسید از انجام اینکار!!!
اونجا بزرگ بودن خداوند رو خیلی در روزهای آینده درک کردم..که اصلا هیچ احساس دلسوزی نداره..
و هر کسی تو مسیرش میاد..باید. باید… ترسشو بزاره کنار..و باید و باید انجامش بده..
گفتم خدایا این موقع….تو این شرایط؟میترسم..
بهم گفت!… پس اگه میترسی خبری از موفقعیتتت نیست…
مگه نمبخای کارافرین بشی…
خلق کنی!!
بجاهای خوب برسی..
موفقعیتهای بزرگ بدست بیاری..
مدام بهم میگفت..
گفتم اره!!!من برای موفقعیت و بهتر زندگی کردن که بزرگترین خاسته ام بود …
قدم برداشتم تو این مسیر..
بهم گفت..خوب…باید بری و حرکت کنی..
وای ساناز جان جوریکه ترس وجودمو گرفته بود که ماهام از؟شدتش میلرزید..
گفتم نرگس باید حرکت کنی…
حرکت کردم..از شدت ترس کمرم میخاست کنده بشه…
و سعی کردم خودمو جمع جور کنم تا افراد نزدیکم متوجه نشن..
و تو راه بهم گفت…نرگس!
این ادمهای توی خیابون.. شاید ..ساید..از نظر اونا اینکار یکار مورد ناپسند هست..
ولی وقتیکه بهت میگم..باید انجام بدی.نباید بترسی…
اگه ترسیدی…
همین حس فقط بهم میگفت موفق نمیشی..کسیکه میخاد موفق بشه باید بره تو دل ترسش..
اول راه چند تا قبر بود وایسادم…بهم گفت وایسا بعد حرکت کن..
به نفس گرفتم .صحبتهای خدا رو یادم میومد وقتی بهم میگفت ایمان نداری..و اسم از رد شدن موفقعیت بهم میدادی بیشتر قوی تر میشدم..
و دیدم چند تا افراد وارد قبرستان شدن.
و یکم آرامش گرفتم..گفتم خدا فرستاده تا من نترسم…..
و قدم برداشتم..
بهم گفت برو فلان قسمت که یه روز ترستو اونجا دیدی..
ساناز جان دقیقا چند سال قبل..من تو اون قسمت که پر از قبر هست..در یه چشم بهم زدن.. شبطان رو دیدم..
که اون دقیقا ترسم بود
همونجا بفرد نزدیکم گفتم من الان یچیزی دیدم..
گفت خیالت برداشته..
بهم گفت باید بری اونجا..
اتفاقا یه کفش سفیدم عصر روز گذشتش خریده بودم…
برای اولین بار با این کفش پیش رفتم..
رسیدم به اون مکان…بهم گفت مکس کن…
وای دیگه چقدر حالم خوب شده بود خبر از اون رد ترس نبود..
و تو اون محل اندوه قبرها دیدم یسری خانم اومدند…
و بهم گفت حرکت کن..خیلی خوشحال شده بودم ترسم کم شده بود…
و رفتم .و رفتم..بهم گفت برو روی قبر فلان.که عموم بود…بشین…
رفتم نشستم دیدم یه شخص با بچه هاش اومدند اون قسمت.. از بس اون حس برام عجیب بود داستم گریه میکردم..پهنای صورتم پر از اسک شده بود..اصلا بیخود شده بودم…
یه حال عجیبی…
وقتی در مقابل خداوند قرار میگیرم از ته دلم ثدامو بلند میکنم..و به داخل بدنم فروکشش میکنم..
خیلی گریه کردم..
که اون شخص بهم گفت خدا بیامرزه رفتگانتو…
خندممم گرفته بود….ولی ساناز جان خدا اونو برام فرستاده بود تا من تو اون تنهاییا نترسم…
و بچهاش تا اذان مغرب اونجا بودن..و دورم میچرخیدن…
و اون لحظه بعد از گریه..دیدم یه لحظه چشمم چرخید…و نگاه به آسمان انداختم..نور الهی دور سرم میچرخید…
خیلی حس خوبی بود…و کلی سپاسگزاری کردم از درون و اشکممم میومد و پاکش میکردم..
بهم گفت بلند شو برو سر قبر فلان معلمت از اونم معذرت خواهی کنم و بببخششس
که اونم داستان خودشو داره..
و رفتم روی قبرش نوشته بود.معلمی مهربان و دلسوز..
یکم نیش خنده زدم یادم از اون زمان افتاد..
ولی بخشیدمش..گفتم اشتباه از خودم بوده..
بعد ها براش گل بردم..
ساناز جان !!!یه شب اومد توی خوابم چقدر خوشحال بود..
ولی قبلش اومد تو خوابم با چهره پوشیده توی قبرستان بلند بهم میگفت فاطمه علی پور…
اونروز که بخشیدمش چقدر احساسم خوب شد…
و دقیقا تا زمان شب دم دمای مغرب تو محیط؟قبرستان بودم.و یه شخصی هم بنده خدا فوت کرده بود و یه تعداد افراد توی اون محل بودن.چون قبلش خدا بهم گفته بود..یفردی فوت کرده…
و من با ایستادن اون افراد “تونستم توی شب..توی محل اون راه قبرستان به خونمون بازگردم..
دقیقا محل این قبرستان وسط یه باغ نسبتا ،”نخلستان بزرگ رد میشه..
بازم یکی از پاشنهای بدجور ترسوی من..در
خواب کودکی ام..و تا همون مدتها ..بود..
ولی با کمک خداوند این مسیر رو رفتم..
و میخام بگم…بعد اونم توی چند نوبت ولی توی زمان بعد از مغرب “اونم شب”چقدر تنها رفتم ..ولی تونستم همه وقت این غلبه بر ترس رو انجام بدمم..
.
یه روز خلوت و خلوت بود فقط یفرد که اونم رفت…بازم همون قسمت ترس چند سال گذشته ام..
میدونی خدا بهم چه گفت!؟
بهم گفت..نرگس…یه لحظه باایست.نگاه به قبرها کن…
چرا بازم میترسی…
این قبرها و این ادمها حز یه استخوان پوسیده و جسمی پوسیده نیستند…
و اونا هیچ حرکتی ندارن…
نگاه به اطرافت بنداز..
چون بازم ترس داشتم..
مخصوصا اون قسمت که انبوهش؟زیاده..
و بهم گفت!!!!
نرگس!؟
از ادمهای زنده اطرافت بترس…که میتوننن تو رو از مسیر من برگردوننن..
پس فقط روی خودت کار کن و تو این مسیر با من باش….
ساناز جان اینم داستان یه غلبه بر ترس..
بعد اون من سعی کردن از این مسیر عبور کنم…
و تمام اون خاطرات رو عکسبرداری کردم…
و یه روز که برام مهم بود دیدن داخل اون گودال قبر بود که اونجا خداوند توی اون تاریکی و نبود کسی بهم نشون داد..گفت نترس نگاه به داخلش بینداز….و چقدر درسها رو بهم داد..
من اگه این موقعیت رو توی چند سال پیش بهم میگفتن….
هیچ وقت فکرشو نمیکردم که میتونم همچنین اقدامی در اینده انجام بدم…..
حالا این مورد یکی از اون غلبه بر ترسها هست..
و میبینم رفتار خودمو با افراد ..و مقایسه میکنم..
میبینم فقط به یه دلیل هست..
اونم وجود خداوند و نگهبان همیشگی من..
ببخش کامنتم طولانی شد..
کامنتتت بسیار زیبا بود…خیلی ممنونم که اول هفته اونم کله صبح این زیباییها رو بهم نشون دادین…
دوستتدارم..انشالله یه وقت بشه توی شیراز زیبا ببینمت..
ما جنوب غرب شیراز هستیم.نزدیک به منطقه گرمسیر..شهرستان فراشبند..
محل نخلستان و بهاری زیبا.و با هوای معتدل…
در پناه خدای بزرگ میسپارمت..
خداییکه هر لحظه در حال هدایت ماست…
خدانگهدار گلین قشقایی.عروس قشقایی.
ترک زبان زیاد دارییم ولی خودم فارسم. ولی ترکی یسری کلمات بلدم. به امید دیدار..فعلا بخداوند بزرگ میسپارمت..
ساناز جان عزیز من معمولا خیلی کم کامنت می نویسم هر کاری کردم که ننویسم نتونستم
آنقدر کامنتت زیبا بود و به دل نشست و آنقدر جوابت به دوستانی که برات کامنت گذاشته بودن عالی بود که دلم نیومد ننویسم
خیلی خیلی خوشحال شدم از کامنت قشنگت و خیلی از موفقیت هات لذت بردم و در وجودم نشست ی آن احساسشون کردم و فکر کردم تو زندگی خودمه
اون توحیدی بودنت
اون سپردن کارهات به خدا
اون ایمانت
اون قوی بودنت
اون ارتباطت با خدا
اون روابط عاشقانه ات
اون زندگیت
اون خونت
اون دفترکارت
اون ماشین قشنگت
اون حال خوبت
اون حس قشنگت
اون حرف زدنات با خدا و اتمام حجتات
اون لحظه ای که گفتی من عهد می بندم با سایت و وای به حالش که نتیجه نیاد.
اون قدم اول خواستنت از خدا
و
و
و
و
و
عااااااااشقتم دوست قشنگم چقدر حال دلم خوب شد و اشک از چشمانم جاری شد و تصمیم گرفتم منم با خدا اینجوری حرف بزنم و بخوام و با سایت عهد ببندم برای شدن و شدن و شدن ها
دیگه خسته شدم از این کار نکردن ها روی خودم
از اینکه دو روز کار کنم دوباره چند روز رها کنم
دلم می خواد با عشق شروع کنم و ادامه بدم و در مسیر بمونم و لذت ببرم و بیام از نتایج بی نظیری برای تو دوست خوبم و بقیه دوستان بنویسم.
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
تغییر را در آغوش بگیر قسمت 1
توی اولین قسمت میخوام از تجربه خودم بگم زمانی که تونستم مثل دسته چهارم عمل کنم…
حدوداً هفت سال پیش بود که من در یک بیمارستان دولتی در تهران کار میکردم و بعد از کلی بیکاری و دنبال کار گشتن موفق به استخدام در اون بیمارستان شده بودم.
یادمه اوایل خیلی خوشحال بودم و کلی از خداوند سپاسگزاری میکردم و اون موقع هم بعضی از دوستان و اطرافیان خیلی به جایگاه من غبطه میخوردن که خوش به حالت بیمارستان دولتی کار میکنی بیمه داری،حقوق داری و ماه رمضان بهتون بن میدن عید بهتون بن میدن و …
رفته رفته شرایط جامعه طوری شد که دیگه واقعا حقوق کارمندی کفاف زندگی رو نمیداد و من احساس خطر کردم و همیشه با همکارانم درباره تغییر وضعیتمون حرف میزدم و یه بار به یکی از همکاران گفتم من از اینکه سال دیگه همین موقع توی همین جایگاه باشم خیلی میترسم و میگفتم بچه ها بیاین از این بیمارستان بریم چون دیگه واقعا با این حجم کار و این حقوق چند وقت دیگه اصلا نمیشه زندگی کرد…
اما اونا میگفتن بریم؟؟؟
کجا بریم ما به اینجا عادت کردیم و جا افتادیم و جایی ما رو استخدام نمیکنن الان دیگه استخدامی خیلی سخت شده و پارتی میخواد و کلی باور منفی…
اما من گفتم من از اینجا میرم و حتما یه جای بهتر استخدام میشم که حقوق بالاتر داشته باشه با ساعت کاری کمتر که بتونم از اون وقت اضافه بازهم پول بسازم …
اونا هم هربار کلی منو مسخره میکردن و میگفتن به همین خیال باش فکر کردی استخدامی به همین راحتیه یه موقع استعفا ندی که بعدش کلی پشیمون میشی…
من گوشم به این حرفا بدهکار نبود و شروع کردم به بهبود شخصیت خودم و مهارت هام رو توی همون کار افزایش دادم وزنم رو پایین آوردم و به تناسب اندام رسیدم البته یه نکته خیلی مهم بگم من هیچ کدوم از این کارها رو با برنامه قبلی انجام ندادم و همه ی اینا فقط و فقط هدایت الله بود که از وقتی تصمیم به تغییر گرفتم هربار یه هدایتی میشدم که مثلاً بهتره که وزنت رو بیاری پایین یا میگفتم من باید در کارم خیلی مهارت کسب کنم و اصلا هم نمیدونستم در آینده چه اتفاقاتی منتظرمه و فقط میخواستم اون لحظه به ورژن بهتری از خودم تبدیل بشم…
اما وقتی تغییر میکنی حمایت های جهان و خداوند هم از راه میرسه…و خداوند از طریق یکی از همکاران بهم یه پیشنهاد خوب داد…
اون همکارم همزمان که با من توی اون بیمارستان دولتی کار میکرد توی یکی از بهترین بیمارستان های خصوصی تهران هم مشغول به کار بود.
ایشون به من گفتن تو خیلی مهارتت خوبه چرا نمیری فلان بیمارستان خصوصی کارکنی حقوقش دوبرابر اینجا و ساعت کاری اش هم نصف این جاست…
خداروشکر خیلی خوشحال شدم از دوستم که دستی از دستان خدا شده بود تشکر کردم و روز بعد رفتم برای استخدامی وقتی شرایط استخدام رو خوندم از هدایت های الله مو به تنم سیخ شد و حکمت اون کاهش وزن و افزایش مهارت رو فهمیدم چون شرط استخدام در اون بیمارستان خصوصی تناسب اندام قد نسبت به وزن و داشتن مهارت کافی بود که از طریق آزمون های سخت انجام میشد.
من که از چند ماه قبل رژیم گرفته بودم و به تناسب اندام رسیده بودم تونستم این مرحله رو به خوبی رد کنم
و چون از ماه ها قبل مهارتم رو افزایش داده بودم براحتی از پس امتحان های سخت ورودی هم براومدم و استخدام شدم و کلی از نظر مالی شرایطم بهتر شد و تونستم از وقت آزادم هم نهایت استفاده رو ببرم و به کار دیگه ای مشغول شدم که باز خود اون کار پاره وقت باعث شد بفهمم که علاقه من چیه و دوباره شروع کردم به تغییر شرایطم و رفتم دنبال علاقه ام و از اون بیمارستان خصوصی هم استعفا دادم و الان بیزنس خودم رو دارم.
همه ی این هدایت ها از جایی شروع شد که من تصمیم به تغییر گرفتم اون هم در زمانی که هنوز شرایط برام سخت نشده بود و بعدش هم کلی رشد کردم هم از نظر مالی هم شخصیتی هم سلامتی…
اون همکاران قدیمی هم همچنان توی اون بیمارستان دولتی مشغول به کار هستن و اونقدر شرایط براشون سخت شده که هرروز به من زنگ میزنن و میگن خیلی شرایط مون سخت شده و ازم میخوان که اگه توی بیزنسم به کارمند نیاز داشتم اونا رو استخدام کنم…
تغییر کردن قبل از به وجود اومدن تضاد یکی از بزرگترین سرمایه گذاری های انسان میتونه باشه و امیدوارم و از خدا میخوام کمکم کنه که بتونم جزو دسته چهارم باشم.
خدایا شکرت بابت این پروژه ای که شروع شده و خدا میدونه پایان پروژه هممون چقدر رشد میکنیم .
سلام، خدمت دوست هم فرکانسی بزرگوارم، آقای خاص،تبریک عرض میکنم طی کردن تکاملتان،
ورشد زیبای شخصیتی تان،
شجاعت تغییر کردن را از خودتون نشان دادید خداراشکر وخدا را شکر مجدد کامنت های ،مفید جنابعالی را مطالعه کردم لذت بردم ،واشک ر یختم
،
چون مدتها بود ،از شما بی خبر بودم ،من چون کودکی ام بسیار شبیه کودکی شماست ،خیلی رشد وتغییر شخصیتی شمارا به خودم یاد آوری میکنم، والگو برداری میکنم،
وخوشحالم در پروژه عالی همراه هم هستیم،باهدایت الله ،همه مان به ورژنی بهتر از خودمان تبدیل بشویم انشالله،مجدداز دیدن کامنتتان خوشحال شدم وبهترین های دنیا وقیامت را برایتان آرزو دارم در پناه رب العالمین باشید ،
سلام خدمت شما دوست عزیز و هم خانواده ای و هم فرکانسی
از پیام پر مهر و محبت شما بسیار سپاسگزارم
امروز از طرف خداوند هدایتی شدم که بیام و به تک تک کامنت های زیبایی که دوستانم با عشق برام فرستادن با عشق جواب بدم و به پاس قدردانی یک آیه که توی زندگی به خودم کمک کرده تقدیم کنم
و ما از قرآن آنچه را برای مؤمنان مایه درمان ورحمت است، نازل می کنیم وستمکاران را جز خسارت نمی افزاید.
خدایا شکرت
استاد عزیزم بینهایت سپاسگزارم
استاد من در زمینه سلامتی وقتی متوجه شدم باید یه سری کارها را انجام دهم و یه سری کارها را انجام ندهم
شروع شده بود به چک و لگدخوردن دیدم اصلا نمیتونم تو تحمل کنم و بیمار باشم کتک خورم اصلا ملی نبود به سری تضاد ها اومده بود تا منو بیدار کنه و رشد بده چاقی و کار نکردن درست دستگاه گوارش و انتخاب روده و جوش زدن های زیاد در صورت که شده بودم یک دستگاه جوش
و راهش رو بلد نبودم
فقط دکتر و داروهای شیمیایی مصرف میکردم و صورت مسئله رو میپوشوندم غافل از اینکه باید خود مسئله پاک بشه
دقیقا خداوند قدم به قدم برای سلامتی هدایتم کرد
اول از ورزش شروع کردم
خیلی بهتر شده بودم
رژیم غذایی کتو بهم داده شد در باشگاه
خیلی رعایت میکردم
حتی برنامه هم داشتیم که طول روز مواد غذایی سالمتر با درصد پروتئین بیشتر و حذف کارب رو رعایت کنیم و هر شب گزارش کار به گروه ورزشی بفرستیم و بقیه از الگوهای غذایی دیگردوستان ایده بگیریم و چقدر لذت بخش شده بود و همه هم به اندازه ای که رعایت میکردیم نتیجه میگرفتیم و من باز یه چیز بهتر میخواستم انگار از درون میدونستم یه چیز کاملتر از اینا هم هست و استاد خدا شاهده که من اون موقع با سایت آشنا نبودم و فایلهای شما رو از تلگرام پیگیری میکردم و یه شب متوجه قرار گرفتن دوره قانون سلامتی تو کانال تلگرام شدم و همون لحظه فایل رو دانلود کردم و همون معرفی رو که شنیدم با تمام وجودم گفتم این خواسته من بود برآورده شد
و همون لحظه هم به همسرم گفتم استاد یه فایل گذاشته برای سلامتی و انگار دوره ای هست
و بعد از مدت کوتاهی دوره اومد تو تلگرام و گفتم این برامنه میخوام بگیرمش
با اینکه درآمدی نداشتم
و قیمت دوره در تلگرام زیر یک میلیون بود یادمه
از همسرم پول گرفتم و واریز کردم و دوره رو گرفتم
و شوق و ذوق شروع کردم قدپ به قدم با دوره پیش رفتن و مو به مو تمرینات و چیزهایی که میخواستی از دانشجو ها من تو دفترم اتمام میدادم و کلی حال جسمانی من خوب شده بود
و بعد از مدتها خواهرام نتایج منو دیدن اونا هم دوست داشتن این دوره رو کارکنند
و من دیگه تقریباً تکاملم طی شده بود و شما از بچه ها میخواستین کامنت بنویسن
من همش برام سوال از کجا باید بنویسم و هنوز در مدار سایت انگار نبودم .تا متوجه شدم و هدایت خداوند متعال بود و من تونستم عضو سایت بشم و با خواهران در اولین فرصت پول روهم گداشتیم و پول کامل دوره رو که اونم کاملا هدایتی و معجزه آسا بدستمون رسیده بود پول رو از سایت پرداخت کردم
و خواهرم هم که 17سال بود بچه دار نمیشد بلطف خداوند و دوره قانون سلامتی الان امیر علی 4ماهه رو در آغوشش داره و همه با هم از وجودش لذت میبریم … خدایا شکرت
و اونجا شد نقطه آمادگی بیشتر من برای تغییر
و الان که خودم هر روز سرحال تر و زیباتر و جذاب تر وجوانتر و در انرژی تر هستم و این مسیر بلطف خداوند ادامه دارد …
و الان باید به خودم بگم با همون اشتیاق سوزانی که برای سلامتی میخواستی و شد
پس برای دیگر خواسته هات هم اگه با همون جسارت و شهامت و ایمان باور کنی که راهی وجود دارد قطعا خداوند هدایتم میکند به بهترین و راحت ترین و زیباترین راههای آسان و غیرتمندانه
خدایا شکرت
من تسلیمم هیچی نمیدووووونم خودت کمکم کن تکاملم را در تمام جنبه های زندگی ام بدرستی طی کنم و لذت ببرم
خدایا شکرت هر آنچه دارم از آن توست مالک اصلی تویی عاشقتم جان جانانم سپاسگزارم
خدایا شکرت من به هر خیری از جانب تو برسد فقیر ترینم.
خدایا شکرت
در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت و سعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم
به نام خداوند زیبایها خدایا شکرت واز هرچه داریم از لطف وکرم بی نهایت توست وتوی دانای کل وما را بیشتر از خودمان دوست داری خدایا شکرت هر چه قدر بنویسم باتمام وجودم باز هم کم گفتم ونوشتم خدایا شکرت که بااین سایت الهی از طریق دستانت اشنا شدم وتشکر میکنم اول از خداوند وهابم بعد این خواهر عزیزم الهام خانم که واقعا از هر چی که خصوصیات خوب داره بگم باز هم کم گفتم من خودم خیلی اوایل مقاومت میکردم بعد که نتایج از زندگی خواهرم دیدم کلی ذوق کردم وبه خودم گفتم پس من هم میتوانم برم واین قانون سلامتی را اجرا کنم ونتیجه بگیرم ولطف خداوند شامل حالم شد وشروع کردم اما ناگته نماند من دو سالی بود رودهایم واقعا اذیتم میکردند ومن یوبس میشدم وکلی دکتر رفتم وداروهای شیمیای مصرف میکردم وحتی اندوسکپی هم انجام دادم وجوابش بهم گفت که خوبی ومن مقعدم کلی گوشت اضافه داشت واندازه بند انگشتی امده بود بیرون ووقتی این را از خواهر عزیزم شنیدم گفت که قانون سلامتی هست ومن نتیجه گرفتم اگه دوست داری انجام بده ومن که از خدا میخواستم که سلامتیم را وکم کم شروع کردم وکلا مواد قندی راکم کردم وکلی نتیجه عالی گرفتم وواقعا یک انقلابی درمن ظاهر شد که کلی لذت بردم وخیلی از دردهای بدنم هم حذف شد یکیشون خارش پهلوهایم وشوره سرم ودیگه بعد کلی پرانرژی شدموخواب راحت داشتم وبه خودم تعهد دادم که تا اخر عمرم این قانون سلامتی را ادامه دهم وزندگی ام شده بهشت ومن قدر سلامتی را بیشتر از قبل که اگاهی از قانو نداشتم را میدانم وخداوند است که من را بیشتر از خودم دوستم دارد ومن راهدایت میکند به مسیر توحید ویکتا پرستی ومن بعداز یک سال که گذشت هم یک پسر توپل ومپل زیبا اوردم که واقعا دوست داشتنی وعزیز هست برا هممون وکلی شیرین وارام خدایا شکرت که امروز صبح که بیدار شدم از خواب از خدا ارامش وحال خوب وذهنم را بیشتر ارام کنم خواستم وبعداز نماز رفتم ویک لیوان اب نوشیدم وکلی حس خوب بهم دست داد وبعد امدم داخل سایت وکامنت خواندم ورسیدم به کامنت الهام خواهرم واشک از چشمانم جمع شد اشک ذوق واز خدا سپاس گزارم که این جور حواسش به من هست ومن راهدایت میکند وقلبم را روشن کرده وجز سپاس گزارانش قرار داده ومن کلی ذهن چموشم را ارام کردم وخدا از رگ گردن به من نزدیکتر را بهتر حس کردم که اوست که علم همه چیزها رادارد خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت وقتی میرویم خانه پدریمون خدا خودش برامون جور میکنه که بااین اجیم که هم فرکانس هستم میایم وکلی خوشیم باهم پسرم را دوست دارد واین قدر شیرین است وبهش میگه پنبه از دوست داشتن زیاد خدایا شکر ت
به نام خدای هدایتگرم
سلام دوستان و استاد عزیزم
امیدوارم حالتون عالی باشه خوشحالم که همگی باهم قدم در این راه پر برکت گذاشتیم .
یادمه این گفتگو ها در زمانی بود که تازه هدایت شده بودم به سایت و حضورم کمرنگ بود اما بصورت منظم این گفتگو ها رو دنبال میکردم این قسمت رو خیلی گوش کردم چون جسارت بهم میداد من مشغول کاری بودم که دوسش نداشتم ولی بخاطر ترس ها نمیتونستم ازش خارج شوم.
ترکیب این گفتگو ها با عزت نفس باعث شد شجاع بشم و از کارم استعفا بدم و خودمو از رنج چندین ساله نجات بدم .
شنیدن مجدد صدای دوستان عزیز « بهنام و راستین » یادآور خاطرات قشنگی شد ، اونموقع ها صبح و عصر پیاده روی میکردم و در حین راه رفتن از فایل های گفتگو با دوستان استفاده میکردم بارها وبارها این قسمت رو گوش کرده بودم یادش بخیر.
«»من همیشه جز گروه یک و مقاوم هستم یعنی چسبیده به شرایط کنونی هستم و مایل به تغییر نیستم ، تغییر کردن اونقدر برام سخته که حاضرم بمیرم ولی تغییر نکنم!
در حین شنیدن این فایل متوجه زنگی شدم که در وجودم به صدا در اومد و موقع کامنت نوشتن یعنی همین الان فهمیدم ((بنده به دلیل یک کج فهمی و یک باور غلطه که همیشه دوس دارم جزء گروه یک باشم)) چون از جامعه و اطرافیانم زیاد شنیدم که :
آدم باید در یک موضع حرکت کنه!
از این شاخه به اون شاخه پریدن اصلا خوب نیست!
اما استاد جان اینجا من دچار کج فهمی بزرگ و وحشتناکی شده ام !
بودن در یک موضع خوب است اما به شرطی که اون موضع قانون اصلی جهان باشه مثل توحید ، مثل همون اصلی که شما همواره در مسیرش هستید، اما من اینو اشتباه متوجه شده بودم و فکر میکردم چیزی که انتخاب کردم و راهی که رفتم باید تا آخرش برم حتی اگه بفهمم غلطه و بهم زیان میزنه!
در صورتیکه شما بارها و بارها گفتید ممکنه بعدا دیدگاهم در مورد مسئله ای تغییر کنه و بفهمم اون درسته و اونو انتخاب کنم مثل سبک زندگی یا سبک تغذیه که هربار به بهترش هدایت شدید.
استاد جان کسی از فامیل ما خیلی شغل عوض میکرد و همه ازش انتقاد میکردن و میگفتند هرروز ازین شاخه به اون شاخه میپره و زیاد میشنیدم که میگفتن وقتی شغلی و راهی انتخاب کردی دیگه نباید عوضش کنی حتی درمورد ازدواج هم همینو میگفتن ،با لباس سفید رفتی باید با کفن برگردی !
میدونم این دیدگاه اصلا درست نیست ولی در وجود من به یک باور تبدیل شده چون جامعه اطرافم اینگونه هستند خداروشکر میکنم که امشب متوجه کج فهمی ام شدم و ریشه مقاوم بودنم رو فهمیدم .
حالا متوجه شدم چرا برای تغییر شغل اینهمه مقاوم بودم درسته که باورهای دیگه هم بود اما فکر میکنم این کج فهمی دلیل اصلیش بوده ، من نمیخاستم از این شاخه به اون شاخه بپرم!!!!! میخاستم در یک موضع باشم!!!!!
دیگه نمیدونم چی باید بنویسم ! با فهمیدن این موضوع ذهنم قفل کرده ونیاز دارم این کج فهمی رو اصلاح کنم.
خدایاشکرت
من عاشق پروردگارم که همیشه سوپرایز میکنه ، برای خودم اکثر اوقات در حین کامنت نوشتن ،باورهای ریز و مخفیم نمایان میشه مثل همین الان که هیچ ایده ای برای نوشتن نداشتم اما گفت شروع کن ،شروع کن من کامنتت میشم .
الهی صدهزار بار شکرت .
به نام خداوند جان
سلام به استادان و دوستان عزیزم
به یاری خداوند مهربان، جلسه یک را شروع میکنم.
🟠 مورد اول :
توی این فایل، همینطور که در فایل دستورالعمل پروژه گفتین، نکتهای بود که منو به فکر واداشت.
اینکه چرا ما آدمها و بهخصوص من همیشه میذاریم کار به جاهای سخت برسه،
و به قول معروف «به مو برسه اما پاره نمیشه» بعد تغییر میکنیم.
اونجا فهمیدم یه باور بد در من وجود داره.
باوری که میگه:
«به مو میرسه ولی پاره نمیشه.»
ذهن من این جمله رو اینطور معنا میکنه که:
باید به حد نهایت سختی برسم تا خداوند دری رو برام باز کنه.
اما این یه باور غلطه که از عدم ارزشمنی میاد.
چون باعث میشه همیشه سختی رو تجربه کنم،
و دوم اینکه تصویر احساسی از خدا در ذهنم ساختم،
انگار خدا فقط وقتی کمک میکنه که من له شدم و دیگه راهی نمونده.
در حالی که واقعیت اینه که نباید کار به اونجا بکشه.
کارها میتونن نرم و آسان پیش برن،
و کلیدش دقیقاً دست خودمه.
اگر خودم دنبال تغییر باشم،
هیچوقت به اون نقطه فشار نمیرسم،
و این باور غلط هم دیگه تقویت نمیشه.
🟠مورد دوم:
که به نوعی به سختی کشیدن مربوطه،
اینه که وقتی خدا یه شرایط راحت و آماده برات محیا کرده،
چرا باید خودت مسیر رو سخت کنی؟
یعنی ما یعنی من گاهی الگوهامون چه در سایت و چه در بیرون
آدمهایی هستن که از سختی و صفر شروع کردن.
و ناخودآگاه فکر میکنیم که «ارزش فقط در سختی کشیدنه».
در حالی که مسیر اونها نباید برای من الگو باشه،
چون مسیر هرکس مخصوص خودشه.
برای خودم اتفاق افتاد:
میخواستم برای دانشگاه برم شهر دیگه،
ولی حساب کردم هزینهی تحصیل، خوابگاه و رفتوآمد زیاد درمیاد.
با خودم گفتم خب چه کاریه؟
همینجا درس میخونم،
اون هزینهها رو هم نمیکنم.
✦ ✧ ✦ ✧ ✦
✨جمعبندی و درک نهایی من از این جلسه:
من فهمیدم که سختی کشیدن، نشونهی رشد نیست، بلکه نشونهی مقاومت در برابر رشدِ نرم و آگاهانهست.
تا وقتی باور دارم که باید زجر بکشم تا لیاقت نعمت رو داشته باشم،
در واقع دارم به ذهنم دستور میدم «بدون درد، اجازهی پیشرفت نداری».
اما از امروز میخوام این قانون قدیمی رو تو ذهنم عوضش کنم.
میخوام یاد بگیرم که تغییر میتونه با آرامش، با درک، با عشق و بدون رنج هم اتفاق بیفته.
میخوام باور کنم خداوند منو برای درد نکشیدن خلق نکرده،
بلکه برای تجربهی رشد، زیبایی و لذت از مسیر خلق کرده.
از این به بعد، وقتی فرصتی راحت و هموار جلو پام قرار میگیره،
بهجای اینکه بگم «نه، باید سخت باشه تا ارزشمند بشه»،
میگم:
«خدا داره آسونترش میکنه، چون من آمادهام.»
به نام خداوند مهربان
سلام بر استاد عزیزم و همه عزیزانی که دارن این سایت رو میچرخونن و اداره میکنند زیر پرچم خداوند جان
استاد جانم واقعا من چندتا کامنت این صفح رو که خوندم حیرت زنده شدم من که خیلی خسته بود
اصلا کامنتا ی انرژی وصف ناپذیری به من داد که آنقدر خوشحال شدم خداجوتون وجودم بی نهایت شاد حس کردم
واقعا این دوره میتونه یکی از بهترین دورهای شما باشه
اصلا جنس کامنت ها باورهای مارو قوی و قوی تر میکنه
من خودم تشنه ی دوره بودم که این دوره شروع شد
البته دوره هم جهت با خداوند بود که در جریان اما
حسم انگار نیاز به این دوره داره دوره ای که اراده من رو قوی تر کنه باور پذیر تر کنه
حدود دوسال پیش از شراکت با برادرام حدا شدم و سهم رو اجاره دادم و 11 ما فقط دوره خریدم که بتونم درکی فهمم رو جابه جا کنم
و خلاصه کلام بعد 11 ماه که من جدا شده بودم از طرف خداوند و نشانه هایی که دریافت کردم باید به اون شغل برمیگشتم
دقیقا من برگشتم و عین حقیقت بود حرفایی که میزدم برای کسانی که با من کار میکردن اول بدهی ها تموم شد به لطف خداوند مهربان
دنیای از وام بود که فقط داشت انرژی میگرفت
همه به نوبت تسویه شد
فقط ی دونه مونده که اونم در حال پرداختش هستم
حقوق که ماهی 30 تومن بود هر نفر از شرکا شد 160 میلیون
خی هیچکدام تو خوابم نمیدید که اینجوری بشه ولی خدا انجام داد و همه چیز داره مو به مو انجام میشه دستان خداوند به نوبت دارن از را میرسن
هرکسی داره سهم خودش رو میگیره به نوبت
واقعا همه چیز رو خدا داره برنامه ریزی میکنه به دقت و با هش و آگاهی خودش که تنها فرمانروای جهان هستی است
تو کامنت بعدی میخوام از دوره سلامتی بگم و تضاد هایی که بهش برخوردم
نمیدونم کدوم دسته میشه گفت اما نو سلامتی بدجوری سیلی خوردم
در پناه حق شاد سالم سلامت و ثروتمند باشید
سلام خدمت استاد عزیزم
من 25 سالمه یکی از مهمترین بخش تغییر من که میخواهم در مورد آن صحبت کنم تغییر در عمل کردم در روابط است من در تمام زندگی گذشته ام هر کاری که میکردم هر عملی که انجام میدادم باید بر اساس تایید دیگران میبود به همه کمک میکردم به همه میخواستم کمک کنم تا شاد بشن ولی بعداً فهمیدم اینها هیچ کدام کمک نیست که دارم میکنم اینها در خود هیچ خوبی ندارد در حقیقت این منم که از درون خالی هستم این منم که با کار خوب کردن از قلبم زدن برای دیگری در حقیقت دارم کاری میکنم که اونها برام برگردونن در حقیقت من گدای میکنم محبت را، بعد یک نگاه کردم به گذشته زندگی دیدم به خدا قسم در دوران بیست و چند سال زندگیم کسی حتا یک نفر نبوده که برام کاری کرده باشه هیچ کاری یادم نمیاد یکی ازم حتا تشکری کرده باشه از بس که نیاز محبت داشتم خودم را فدای بقیه کردم تا به من برگردونن ولی الان میدونم بابا مهمترین رابطه رابطه خودم با خودمه و هماهنگی من با منبع با رب مهمترین رابطه است الان به آدم ها کاری ندارم خدا اگه بخواد عشق و نعمت از طریق آدم ها بفرسته میفرسته من به شخصی خاصی کار ندارم من با خودم کار دارم من خودمم که باید مسوولیت عشق و شادی ام را به عهده بگیرم هیچ کس مسوول حال خوب من نیست اصلا من نیازی ندارم که منتظر بشینم یکی بیاد منو شاد کنه من هستم که مسوولیت شادی ام را به عهده دارم
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد عزیزم و همه دوستان
بعد از شنیدن فایل توضیح و جواب دادن به سوالات متوجه شدم
متاسفانه من جزو افراد گروه یک و دو هستم
از کوچیکترین رفتار هام که مثلا
رفتن به دندانپزشکی هس مثلا تا دندونم درد نگیره نمیرم دکتر
یا با آدمهای مختلف حرف میزنم متوجه عزت نفس پایینم میشم
تا بزرگترین مسئله ها
خب چرا قبل از اینها دنبال راه حل نیستم؟؟
تو این پروژه تصمیم گرفتم از شخصیتم شروع کنم
میخام تو این پروژه یه شخصیت قوی در خودم ایجاد کنم،یه شخصیت متوکل،یه شخصیت آرام،یه شخصیت سپاسگزار
راهکاری هم که به نظرم رسیده
دوره هم جهت با خداوند
و دوره عزت نفس هس
از خداوند میخام کمک کنه تا نقاط ضعف خودمو پیدا کنم و راه حلش رو هم بهم نشون بده
سپاسگزارم از شما استاد عزیزم
در پناه خدای مهربان باشید
سنا :
به نام خداوندی که در هر تپش قلبم با منه و هدایتگر و حمایتگر و پشتبانم در لحظه به لحظه زندگی منه
استاد عزیزم من تمرین این فایل رو تو دفترم چندین ساعت قبل نوشته بودم و اومده بودم فقط کامنت ها رو بخونم اصلا نمیدونم چی شد که دارم کامنت مینویسم فقط از تپش قلبم میفهمم که این هدایتی بوده هم برای من هم برای میلیون ها نفری که بعدا قراره کامنت منو بخونند..
استاد خداوند داشت منو آماده میکرد برای ورود به این پروژه ..تو همین یکی دو روز من کلی تغییرات کوچولو انجام داده بودم برای کارم ،
و وقتی این پروژه روی سایت اومد واقعا شوکه شدم …چه همزمانی زیباییی.. چه نشونه ی قشنگی… امید و ایمانم به تغییراتم و این پروژه هزار برابر شد با این نشونه هم زمانی ها…
من تو زمینه ی کارم که عاشقشم جزو دسته ی چهارم عمل کردم…داستانش طولانی ولی به صورت خلاصه بگم که من میکاپ آرتیست هستم و تو بهترین سالن شهر تو بهترین موقعیت تو بهترین شرایط اومدم بیرون و کارمو به صورت آنلاین تو یوتیوب شروع کردم و اینقدر درها باز شده و معجزه ها اومده تو این مسیر چون من الان تو دوره ی فوق العاده 12 قدم هستم دوست دارم تو قدم 12 بیشتر صحبت کنم تا مرور بشه مسیرم، کسایی که بیشتر از ده سال تو اون سالن بودن رو میدیدم و با اهرم رنج و لذت این انتخاب رو کردم و از همه بیشتر چیزی که باعث شد این تصمیم رو بگیرم فقط باور کردن رسیدن به رویام بوده، رویایی که همیشه باهام بوده ولی تو پس ذهنم نگهش میداشتم ولی وقتی با شما استاد عزیزم آشنا شدم معجزه ها و هدایت های خدای مهربونم اومد و این امید رسیدن به رویام منو تا اینجای مسیر آورده که دیدم کسایی که چندین ساله یوتیوب کار میکنند و نتیجه ای نمیگیرند ولی من چقدر ساده و آسون و معجزه وار دارم جواب میگیرم …تو دوره ی 12 قدم میگین دوست دارم موقعی ببینمتون که به رویاهاتون به تجسم هاتون رسیده باشید ، چقدر شیرینن حتی تجسم اون روزایی که هم به رویام رسیدم و هم شمارو از نزدیک ملاقات کردم..
منتظر تغییرات بی نظیر از زندگی من باشید که تو این دوره بهتون دونه دونه خبراشو میرسونم
دوستتون دارم در پناه خدا باشید
سلام و دروووود خدمت استاد جان و مریم خانم نازنینم و هم فرکانسی های عزیزم.
خیلی وقته توفیق کامنت نوشتن رو نداشتم.
و اما بریم سر اصل مطلب.و پاسخ سوالات
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟.یک تجربه ای رو داشتم.که
من بعد مدتها کار کردن رو خودم با خانواده ای آشنا شدم ک هربار در فایلها استاد از رابطه میگفت.بخودم میگفتم خودشه.همینه . این پاداش منه.این همون رابطه های جذاب و شیرینی ک استاد ازش حرف میزنه هست.نتایج ها سرازیر زندگیم شده و این اشنایی همون نتایج عالی منه.(آخه در این سه سال خیلی نتایج خلق کردم)اما این از نتایج نبود. این.تضادی بود ک باهمه ی رنجهاش اومده بود سکوی پرتابم بشه.قبلی ک جهان نابودم کنه تغییر رو شروع کردم ولی چک و لگد ها رو خوردم.
اره اون خانواده ای ک من توو این مسیر باهاشون آشنا شدم و خوش خیالی کردم ک رابطه های شیرینی ک استاد وعده داده رسید .خیلی خوشحال و پر ذوق بودم.اره رابطه ی خوبی بود.اگر ک من برای خودم ارزش قائل بودم.اون روی خودمحوری اونها ب سمت من سرازیر نمیشد. اره اونها که تمام ویژگی های آدمای سایکوپت رو داشتند(یه نوع مشکل روانی که خیلی نامحسوس طرف مقابل رو با بی احساسی تمام و بی مسئولیتی زیاد فقط میخان درخدمت خودشون در بیارن. اره منم طعمه ی شکار اونا شدم.چون خودم اون سمتشون رو جذب کردم.و ناخودآگاه با عشق درخدمتشون در اومده بودم.بدون اینکه بفهمم دارم بخودم اسیب میزنم ولی چون روزانه 7الی 8ساعت بطور مداوم روخودم کار میکنم.مطمعنم اونهمه رنج هایی ک من از وابستگی عاطفی ک ب اونا پیدا کردم.ارزش این درسهای عالی را داشت.این تضاد منو ب رشد رسوند.ب درک حقایق کیهانی.بعد از چندین آسیب دردناک از سمت اونا من هدایت شدم به یه تراپیست .که بزرگترین نتایج طول عمرم رو گرفتم.حتی بیشتر از نتایج هایی ک از دوره های فوق العاده ی استاد داشتم.و خیلی بهتر از دوره های استاد.تونستم ب خودآگاهی و خودشناسی و درک عمیق تنها بودن انسان ها برسم .و چه قشنگ.همراه و هماهنگ با دوره ی هم جهت و همراه با تراپیستم من مسیری رو طی کردم ک الان حرفهای استاد رو به وضوح لمس میکنم.که بشر تنهاست.تنها متولد میشود و تنها هم میمیرد.
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
نشانه هایی میومد ک این خانواده ای ک من باهاشون دوستی گرفتم کاملا بی توجه به روحیه و احساسات من تنها به منافع خودشون و خدماتی ک نامحسوس از من میگرفتند فقط اهمیت میدادند.هربار که متوجه بیتوجهی و سواستفاده از من و خانواده ام از سمت اونا میشدم میگفتم امکان نداره.آدما اینقد سواستفاده گر باشن .این تصورات غلط منه.و من در مسیر درستی هستم.نتایج های من بسیار عالیه.تغییرات من فوق العادس.امکان نداره این تصورات منه.شاید باز دارم منفی گرایی میکنم.هربار آسیب ها و سواستفاده هاشون. بزرگتر و بزرگتر شد.و منم چون در شهر غریب و بدون قوم و خویش بودم.وابستگی عاطفی بهشون پیدا کرده بودم.خیلی در رنج بودم.یه طرف از دیدن بی مهری هاشون و سواستفاده گری هاشون.و یه طرف اینکه وابستگی بیمار گونه پیداکرده بودم ک تحمل یه لحظه دوریشون رو نداشتم.
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
به عقب ک بیام.قبل از هرچیز یه تراپیست میگیرم ک با تله ها و آسیب های درونی خودم آشنا باشم.
میدونم استاد با روش روانکاوها موافق نیست.اما اگر این قضیه هماهنگ با آگاهی های دوره باشه و مدیریت بشه.کولاک میکنه.
برای بقیه عزیزان رو نمیدونم. ولی برای منه لطیفه ی حساس و عاطفی و ظریف و لطیف . این تغییرات بقدری درد داشت. ک انگار این لطیفه رو خودم دارم میزام…لطیفه ی پر از منیت داره از تن من بیرون کشیده میشه و گاهی بیرون اومدن این منیت ها آنقدر درد داره ک میرم توو سرویس بهداشتی.تنها جایی ک هیشکی منو نمیبینه زجه های منو نمیفهمه.محکم جلو دهانمو میگیرمو زجه میزنم.و مثل مار کف سرویس بهداشتی غلت میخورم.اره.تغییر درد داره.و من این درد شیرین رو بجان میخرم تا لطیفه ای ک میخام زاده بشه. من عبوووووور میکنم .از همه ی این مسیر عبووووووور میکنم.یکی . یکی مسیرها و قدمها داره بهم گفته میشه.و من چون خیلی تیز و باهوشم سریع دریافت میکنم.و وارد عمل میشم.
واین بار در این تضاد اگر چند ماهی طول کشید قطعا مطمعنم برای رشدم بود و هربار که موفق ب تغییر نشدم درس جدیدی گرفتم.
منی ک تله ی رها شدگی دارم.منی ک تله ی وابستگی عاطفی شدید دارم.منی ک تله ی آسیب پذیری دارم.اگر اول به خودشناسی آسیب هایم و تغییرات درونی ام پی برده بودم .اینقد خودم و خانوادم تحت خدمت و سواستفاده گری سایکوپت ها در نمیومدم.چون مسیرم درست بود.چون سه ساله مداوم دارم رو خودم کار میکنم.برای همین هدایت شدم ب یه تراپیست ک معجزه شد برام.تله هامو پیدا کردم.درمان شدم.و منی ک عاجزانه زجه میزدم ولی نمیتونستم از اونا دل بکنم فهمیدم این فقط یه وابستگی بیمارگونه ست مثل همه ی بیماری ها ک نیاز ب درمان داره. و منم درمان شدم.الان به یه خودشناسی رسیدم ک دوره های استاد رو بهتر درک میکنم و بیشتر نتیجه گرفتم
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
باوری ک ایجاد تغییر را در من به تعویق می انداخت.عدم لیاقت و کمبود عزت نفس بود.من بااینکه خیلی اهل مطالعه و آگاهی و فعالیت اجتماعی هستم.با اینکه نقاشی تدریس میکنم ،درآمد دارم،اوضاع مالی خوبی دارم.اصالت خانوادگی بسیار عالی دارم. و در حیطه ی کودک نویسندگی میکنم و چند کتابم چاپ شده.اما در احساس خودارزشمندی و لیاقت کمبود دارم.18ماه قبل دوره لیاقت رو شرکت کردم.به شدت روخودم کار کردم.ولی با اومدن این تضاد.هرباااار و هربااااار بهم الهام میشد لطیف لیاقتت ایراد داره.تمام قسمت هایی ک ایراد داشتم و ترمز بود رو مینوشتم.ویس میکردم.تمرین میکردم.فکر میکردم.یه روز هم خودمو رها نکردم.ولی هنوز کمبود داشتم.وشاید این تضاد قطعه ی آخر پازل لیاقت من بود.و بعد این برم پازل جدید برای مداری بالاتر…
بدرود
به نام خدای معجزه ها
سلام استاد فوق العاده و سلام یار وفادارش
سلام به دوستان هم فرکانسی این مسیر طلایی
من با جان دلم با تک تک سلول هام با گوشت و پوست و استخوانم به این سایت مقدس به این استاد الهی به این یگانه مسیر توحیدی بدهکارم
و هربار هم گفتم باید هر نتیجه ای که گرفتم بیام و بنویسم و تا شاید ی ذره ادای دین کرده باشم
و اینجا دقیقا این پروژه این فایل باید بگم مرز بین اینکه چی بودم و چی شدم و چی هستم
و از نظر خودم شاید خیلی هم متعهد و وفادار این قانون هم نبودم که قطعا اگه لیزری پیش میرفتم جهان مسخر من میشد
اصلا نمیدونم چرا ولی هیچوقت این گارد ذهنی من از بین نرفت تا بنویسم طریقه اشنایی من با این سایت مقدس
یا اصلا کجا لیاقت من جلا گرفت که اینجایی بشم یا به قول ی عزیزی عباسمنشی بشم
من از لحاظ کاری و درامد و مالی و رابطه در شرایط ایده الی بودم ی چیزی حداقل صدها پله از دوست و اشنا و اقوام و همکار جلوتر
و تو این شرایط ایده آل از طریق ی حسابداری که کارای حسابداری دفتر من انجام میداد با این سایت اشنا شدم
اما به قولا شرایط ایده آل بود و فعالیت من در این سایت کژدار و مریض بود
ولی با قانون دیگه اشنا شده بودم و تقریبا ی چیزایی پس ذهن من از قانون بود
آقا همه چیز بر وقف مراد بود و همه روزها با عشق و حال و خوشی پیش میرفت
من اولین دوره رو عزت نفس انتخاب کردم و گوش دادم دیدم خدایا من چقدر اوضاع من داغونه که تقریبا حدود 5 درصد در من تغییر و تحول شکل گرفت و به معنای واقعی در شخصیت من انقلاب شده
دوره بعدی رو دوازده قدم انتخاب کردم
حدود دو قدم از این دوره رو گرفتم و کم و بیش گوش میدادم و پیش میرفتم و تازه یاد گرفته بودم قدم برداشتن رو که با پول پس اندازم ی زمین متراژ بالا خریدم
ماشین رو عوض کردم و ی ٢٠6 مدل بالا خریدم
کلی طلا خریده بودم
کلی لباس مارک و مخصوصا کرم های برند مراقبت پوستی
همه چیز عالی پیش میرفت
ی رابطه عاطفی ایده آل و ماشین خوب شغل پر درامد و هر روز دور همی و گشت و گذر اما به شکل خیلی خیلی سالم
گذشت تا اینکه تو اردیبهشت ماه پدرم فوت کرد و تقریبا حسابی من وارد فاز غم و افسردگی شدم
کم کم میل کار کردن و دفتر رفتن من کم رنگ و کم رنگ شد و میشه گفت من داشتم از مایه یا جیب میخوردم
ی جورایی هفته ای دو سه تا مشتری در حدی که اجاره دفتر در بیاد و هزینه روزمرگی
پاییز اون سال چند ماهی گذشت و من چنان هر روز تو جاده خاکی سر میخوردم که ی شب از طریق دوستام فهمیدم شریک عاطفی من گفته میخواد رابطه رو تموم کنه اونم دقیقا وسط پلن خواستگاری
اینجا بود که میشه گفت نقطه عطف زندگیم یا شروع همه چیز
خلاصه من درگیر ی سری اتفاق ها شدم که اصلا فکر نمیکردم ی روزی بخوان رخ بدن
حالا در پی این مسیر جاده خاکی من هزاران آسیب وارد شد
از جمله من در شرایطی قرار گرفتم که ی دونه مشتری نداشتم و هیچ ورودی مالی نبود و تمام پس انداز من هم خرج شده بود
حتی اجاره دفتر کارم نمیتونستم پرداخت کنم و مجبور شدم دفتر کارمو تحویل بدم اونم البته با هزاران مشکل
که برای حفظ ظاهر بین دوست و همکار گفتم میخوام انلاین کار کنم و نیاز به دفتر کار نیست
ناگفته نماند که من جز اون سه نفر اولی بودم که تو صنف خودم دفتر کار داشتم
اون زمینی که با چندین ساله کار کردن و پس انداز کردن خریده بودم هم از دست دادم
چون فروشنده کلاهبردار از اب در اومد و فراری شده بود
رابطه هم که از هم پاشیده شده بود
تمام اون ارتباط ها دوست و دور همی ها کلهم اجمعین یهو غیب شد
و اون دختری که بیشترین نزدیکی و رفاقت رو با من داشت دستش درد نکنه که محکم ترین سیلی رو به من زد
و من تنهای تنها حتی بدون ی دوستی که بخوام باهاش حرف بزنم حداقل تخلیه بشم
و من ماه ها هر روز غرق تر از روز قبل در این منجلاب ها دست و پا میزدم
هم سایت رو میدونستم هم چندین دوره داشتم هم کلی نتایج گرفته بودم اما سطح مدار من اجازه نمیداد وارد این مسیر بشم
ایام تعطیلات عید رو با هزارتا سختی کنار مادرم گذشت که باذی داداشم دعوا کردم و برگشتم به خونه خودم
و همچنان دست و پا زدن من ادامه داشت
دقیق یادم نیس ولی فک کنم ٢٨ فروردین بود گفتم من عهد میبندم با این سایت و این استاد وای به حالش نتیجه ای نیاد
خلاصه من روزانه حداقل ١١ ساعت فایل گوش میدادم والا اگه بدونم استاد چی میگفت و در مورد چی حرف میزد ولی خب دیگه عهدی بود که بسته شده بود
بعد از گذشت حداقل یکی دو هفته دیدم عه انگاری ذهنم اروم داره میشه و اشوبم کمتر شده
دیدم انگاری میتونم صبحونه بخورم
انگاری میتونم ظرفای خونمو بشورم
کرم بزنم
رژ بزنم
انگاری کمتر با اطرافیان دعوا میکنم
بیشتر با خودمم و هندزفریم
گذشت و گذشت تا اینکه ی روز ظهر درحالی که داشتم یکی از جلسات دوره عزت نفس گوش میدادم استاد گفت تا قدم اول برنداری خبری از قدم دوم نیس
هندزفری دراوردم و گفتم قدم اول چیه پس که من برنداشتم؟
خلاصه ادامه فایل کنسل شد و هی میگفتم قدم اول چیه؟
میرفتم اشپزخونه اب بخورم میگفتم قدم اول چیه؟
میرفتم تو اتاق میگفتم قدم اول چیه؟
همینجوری چند روزی گذشت و هر لحظه میگفتم قدم اول چیه؟
یهو وقتی رو تخت دراز کشیده بودم گفت برو با فلان همکارت در باره بیکار بودنت صحبت کن
عامو بیخیال
من؟؟؟؟
با اون همکارم؟؟؟
بگم چندماهه بیکارم و پول ندارم؟
خداوکیلی خدا جون ی چیزی میگیااا
تو هم دلت خوشه هاااا
نخواستم اصلا بگی قدم اول چیه
هی دو دقیقه ی بار میگفت پاشو برو صحبت کن
خلاصه بعد از چند روز جنگ و جدال بین منو خدا بالاخره اون پیروز شد و من رفتم پای اجرا
و فقط خدا میدونه اون روز و اون دیدار به سختی و روالی طی شد
ولی خدایا هزاران بار شکرت بابت اون قدم طلایی
دقیقا قدم اول برداشته شد و هی قدم ها پشت سرش گفته شد
یکی دو ماه کارکردم و بدهی ها کم کم پرداخت شد
دوباره گفته شد که برو دنبال دفتر کار بگرد
این بار مقاومت انچنانی نداشتم اما پولی در کار نبود گفتم میرم خدا بزرگه که داداشم پول رهن دفتر رو داد
دفتر کار راه افتاد
کم کم کار کردم و پول اومد تجهیزات دفتر خریداری شد
کم کم پای مشتری ها به دفتر کشیده شد
بدهی ها پرداخت شد و صفر شد
این بار همه چیز در پوشش توحید پیش میرفت
جنس مشتری ها فرق میکرد و توحیدی بودن
فروش هم توحیدی و با توکل انجام میشد
خیر و برکت از در و دیوار میبارید
و این بار هر حرکتی با دنیایی از سپاس گذاری زده میشد و همه وجود زندگی من سرشار از توحید و توکل شده بود
خدایا هزاران بار شکرت
دقیقا عید همون سال اتفاقی در عرض ی ساعت تصمیم گرفتم تنهایی و مجردی برم مسافرت و سریع هم انجام شد
خب قدمی بود که باید برداشته میشد
در حین سفر با ی دوست قدیمی ارتباط گرفتم که این ارتباط باعث شد خواسته جدیدی در من صورت بگیره
خریدن ی ماشین اتومات مدل بالا که سال ها در فکر من بود
و من دیگه قشنگ یاد گرفته بودم هر هدایتی که شده باید مث برق اجرا بشه
اینبار دیگه شک و تردیدی در کار نبود
ماشین زیر پامم فروختم پس اندازمو رو کردم ماشین صفر کیلومتر ثبت نام کردم که گفته بودن تحویل دو هفته
ولی ته دلم میگفت اینا میگن دو هفته
به ماه هم کشیده میشه
و خدا میدونه از زمان تکمیل ثبت نام من تا تحویل ماشین من فک کنم حدود 5 روزی گذشت
خدا خودش خدای معجزه هاست دیگه
بی جهت نیست من به اسم خدای معجزه ها میشناسمش
نمیدونم از کجا و چجوری بعد از 4 سال کسی به دفتر من اومد که مدت ها بود میشناختمش
اینبار مکالمش گرد موضوع اشنایی با من میگذشت
و خدا این بار ی انگیزه و شوق دیگه ای به شکل زندگی من داد
بازم خدایا هزاران بار شکرت
من وارد رابطه عاطفی زیبایی شدم با ی مرد فوق العاده خوش قلب و مهربون و مسئولیت پذیر
و خدارو شکر همه چیز قشنگتر و عاشقانه تر گذشت و میگذره
همین چند ماه پیش گفتم خدایا میخوام ارتقا بدم فعالیتمو
میخوام درامدم بیشتر و بیشتر بشه
میخوام به همون استقلال مالی که ذهن فعلی من داره بهش فکر میکنه برسم
اینبار هم ی هدایت مقدس دیگه
و من باز رفتم پای اجرا که به لطف الله به درامد من اضاف شد و خدا هر روز از بی نهایت طریق رزق بی نهایت وارد زندگی من میکنه
من اینبار خیلی خیلی رهاتر و متوسل تر از همیشه سپردم به خدا
تا جایی که بتونم تمام محدودیت های ذهنی رو کم و کم میکنم
درگیر پرستاری مادر هستم و به این ذهن گفتم رزق خدا خودش راهشو بلده چجوری وارد بشه
نه به زمان نه به مکان نیاز داره
زمان و مکان برای منی که ذهنم محدوده معنا داره
اونا به این محدودیت ها هیچ تعلقی ندارن
قشنگ هر لحظه ذهن رو شخم میزنم و بهش درس فراوانی میدم
و خدا هم بلده سهم خودشو خوب اجرا کنه
مشتری فقط زنگ میزنه تعداد سفارش میده
بدون اینکه بخواد سوال اضافی بپرسه و وقت منو بگیره
این روزها که من متوسل تر هستم و میدانم که فقط خدا تنها منبع رزق و روزی هست اونم فقط تماس هایی رو به سمت من هدایت میکنه که سفارش بدن و من سود عالی ببرم
خدایا شکرت که من در این مسیر مقدس هستم و ذهنم رو به فراوانی عادت دادم
و خدایا شکرت که به من هدایت کردی بنویسم و ردپا بزارم
خدایا هزاران بار شکرت
خدایا هزاران بار شکرت
خدایا هزاران بار شکرت
سلام ساناز عزیزم
چقدر برام قابل تحسینی دختر
چقدر از دخترای قوی خوشم میاد،
چقدر از دخترهای پولساز خوشم میاد
واااای چقدرررر تحسینت میکنم. افرین افرین
امروز منم اقدام کردم برای گرفتن مجوز کسب و کارم. اصلا خودمم باورم نمیشه. کسب و کار. مجوز.. من
عهد های بسته شده با خودمون
قربانی کردنهای مکررر روابط و….
همه و همه جواب میده
همه و همه برکتهارا میاره
«ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده
در شب ظلمانی ام ماه نشانم بده
یوسف مصری ز چاه گشت چنین پادشاه
گر که طریق این بود چاه نشانم بده»
این چاههایی که عزیز مصر میکنه مارو هم دوست دارم
خیلی دوستت دارم ساناز جون
هردفعه که نوشتی قلبم باز شد و امیدم زیادتر
موفق باشی
به نام خدای معجزه ها
سلام دوست عزیز
ممنونم از شما که کامنت منو خوندین
و ممنونم از تحسین شما
و خود شما هم بی نهایت تحسین برانگیز هستین که اینجایین و در پی تغییر
بهتون تبریک میگم
دختر زیبا بهتون تبریک میگم بابت اقدام زیبای شما
قطعا بی نهایت تجربه شیرینی در راه هست بهتون تبریک میگم
و اینو بهتون قول میدم از من تجربه کرده
خدا میدونه چقدر این مسیر براتون لذت بخشه و چقدر نتایج مالی فوق العاده میگیرین
و ی تقلب هم بهتون برسونم
برای هر کاری که از خونه میزدم بیرون
ی کله میگفتم ببین خدا من باهات شوخی ندارم بازی هم بلد نیستم
من انسانم ی دختر با این توانایی الان تو این شرایط فقط این مسیر من بلدم
اگه قراره کاردیگه ای انجام بدم باید خودت هدایت کنی
خلاصه فقط هی بهش یادآوری میکنم که من سهم خودمو دارم انجام میدم
پس زودی تو هم سهم خودت رو انجام بده
اونوقت قشنگ میبینی که چجوری سوپرایزت میکنه
بهت قول میدم از من تجربه کرده
بهترین ها در پیش هست فقط قدم بردار و برو جلو
و پیشاپیش بهت تبریک میگم دوست قشنگم.
در پناه خدای وهاب و رزاق
به نام خدای مهربان
سلام به دوست عزیزم توحیدی در این سایت پر برکت
چقد کامنت شما عالی بود و سراسر نور توحید در اون بود الهی شکر واقعا
همه چیز توحید و بس
امروز داشتم به خدای خودم میگفتم من رو ببخش من نمیدونستم که مشتری ها هم تو میفرستی و اون زمان که در گیر شرک و ظلم به خودم بودم چقد مسیر زندگی برای من سخت گذشت
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم
واقعا آفرین به شما که از تضاد ها درس گرفتی و به خوبی دل رو به دریا زدی
آفرین در پناه خداوند شاد سلامت و ثروتمند باشید
به نام خدای معجزه ها
سلام به دوست عزیز
تبریک میگم ستاره های پر رنگ و درخشانت رو
و ممنون از شما که کامنت منو خوندین و بهم انرژی دادین و برام نوشتین.
ی جمله ای همیشه و همیشه برای من وحی منزل بوده و هست
اینکه هیچ اتفاقی در کار نیست
همون جملات طلایی استاد تو عشق و مودت
شما فکر میکنی اتفاقی تو ی اتوبوس کنار ی نفر نشستی؟
نه به این معنی که همه چیز از قبل نوشته شده
بلکه به این معنا که قطعا نتایج فرکانس های ما فقط و فقط به مداری که در اون قرار گرفتیم بستگی داره و تمام.
پس اتفاقی اینجا همه ما اینجا حضور نداریم
در مداری قرار گرفتیم که وجه معنوی ما از ازردگی ها و آسیب ها زده شده و دنبال کمال و رشد هستش
و قطعا در مسیر درست و مقدسی هستیم
اینجاییم که به قلبمون به هویتمون به خودمون به زندگیمون حال اساسی بدیم
به دوست داشتنی هام دست پیدا کنیم لمس کنیم و تجربه کنیم
اینجاییم تا بابت چند صباحی که اینجا هستیم لذت ببریم و عشق و حال کنیم
ما سهم خودمونو انجام میدیم و بذر رو میکاریم
مابقیش خارج از کنترل و قدرت ماست
اون خودش بلده چیکار کنه
ما فقط توکل میکنیم و سر زمان خودش برداشت میکنیم و قطعا خیلی خیلی بیشتر و با کیفیت تر از کاشتی که انجام دادیم.
بهترین ها سهم زندگیتون
در پناه تنها قدرت محض جهانیان
سلام و درودی دوباره به دوست بهشتیم…
ساناز جان همین الان هدایتی اومد که بیام پایین…و کامنت شما رو بخونم…
واقعا تحسینتون میکنم…بابت قدمهایی که برداشتین….
و جواب سوال منو بهم دادیین..
اون قسمتهایی که مشتریا میومدن خرید میکردن سفارش میدادن…
منم در جهت بیزنسم..یسری ایده ها میاد…منم سرتا پاهایم گوش بفرمای خداوند هستم “برای قدمهای بزرگتر برای فروش دستکشهایی که تولید کردم ….
انشالله که خداوند هدایتم کنه ..منم تو این مسیر گام بردارم..
و بتونم با بهترین افراد که مشتریام هستند هماهنگ بشم…
من از خداوند هر روز هدایت میخام….میگم خدایا در رحمتتو در رزقتو،” از ایده دستکشی ” که منو هدایت کردی آسان و راحت کن….
خیلی مسیرها رفتم خیلی اعتماد بنفس ها گرفتم..انشالله که توی انجام دادن این تمرینات این بخش؟از هدایت خداوند ..و وجود برکت این پروژه در رحمت الهی برای فروش دستکشهام شروع بشه!!
به امید خداوند میسپارمتون..واقعا لذت بردم از اینکه تونستین قدمهای عالی و پر برکت برداریید..
به نام خدای معجزه ها
سلام گل دختر
امیدوارم که حالت دلت عالی و الهی باشه
ممنونم که کامنت منو خوندی و برام نوشتی
تبریک میگم بیزینس زیبایت رو
ممنون که دستی از خدا شدی و داری به جهان هستی خدمت میکنی
آفرین آفرین آفرین
ببین من میگم ما هیچ از خود نداریم
هر چه که هست فقط اون داره لطف میکنه در حق ما
واقعا هم لطف اوست.
من میگم ایده روخودش میده
هدایت رو خودش میده
اسباب و زمان حرکت و قدم برداشتن رو خودش میده
اون طرف روخودش هماهنگ میکنه
همون جمله طلایی استاد که میگه کارها خودبخود انجام میشن
اصلا همه کاره اونه
ماها الکی داریم ادا در میاریم که داریم حرکتی میزنیم
حس میکنم انگاری ی چیزی شبیه ی وصل شدن
ی جوین شدن
ی ارتباط
ی ایجاد حسی بین ما و اون
وقتی انجام میشه و انگاری قطعی و پایدار میشه کلا اون دست به کار میشه
اون به دل ما میندازه که فلان جا برو فلان حرف رو بزن فلان حرکت رو بزن
و وقتی قدم برداشتن و میل به شدن رو در ما میبینه باز خودش دست به کار میشه و نتایج میفرسته
من فک میکنم ماها اینجا هیچ کاره ایم
فقط ی توحید خالص که نشون بدیم ما میخوایم که ارتباط بگیریم
اونم که خدارو شکر همه تایم انلاین
اصلا تایم واسه اون معنایی نداره
ماها هستیم که به هر چیزی بعد میدیم تا در حد فهم و درک ما بشه تا بپذیریم
و وقتی این ارتباط ایجاد میشه انگاری ی قدرتی از جنس خودش در ما ایجاد میشه و ما رو هل میده جلو
و اونم که خدارو شکر قدرت محض جهان
و اینجاست که بینگ بنگ ایجاد میشه و نتایج میاد
و من برای همه بچه های این سایت اول اون ارتباط رو آرزومندم و بعد اون بینگ بنگ طوفانی رو
و برای شما هم دوست قشنگم
و از خدا بخواه
قدم هارو بردار
سهم خودت رو تیک بزن و بزار سهم اون هم انجام میشه
از من تجربه کرده
و اونوقت بیا برامون بنویس که چه خلوت عاشقانه ای داشتی و برات چیده تمام دل خواسته هات رو
بهترین ها سهم قلب مهربونت دوست عزیزم
در پناه تنها قدرت محض جهان قشنگم
.بسم الله الرحمن الرحیم.
فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ ۚ وَلِیُبْلِیَ الْمُؤْمِنِینَ مِنْهُ بَلَاءً حَسَنًا ۚ إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ
شما آنان را نکشتید، بلکه خدا آنان را کشت. [ای پیامبر!] هنگامی که به سوی دشمنان تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد [تا آنان را هلاک کند] و مؤمنان را از سوی خود به آزمایشی نیکو بیازماید؛ زیرا خدا شنوا و داناست.
میخام اول صبحه این جریان نور الهی که روی دستام میخرچه رو برات بنویسم..و نور امیدی برای بهبود دائمی بیشتر..
خداوند را شاکرم..که هر چقدر بهش میبالیییم قوی و قویتر میشم….
اصلا این استاد یدفعه یه بمب توحیدی میندازه تو گروه..ما رو چند درجه به خداوند نزدیک میکنه..
استاد امروز ذرات هسته ایی توحیدی رو داره توی سایت بیشتر میشکافه..الله اکبر..
اونچیزی نیست عمل به الهامات خداوند…
ساناز جان….یه روز که برای دوسال پیش هست…
یه ایده اومد که تنهایی برم قبرستان..من خیلی این موضوع رو نوشتم..چون بسیار توی اون شرایط از بچگی میترسیدم..
سر تا پاهام میترسید از انجام اینکار!!!
اونجا بزرگ بودن خداوند رو خیلی در روزهای آینده درک کردم..که اصلا هیچ احساس دلسوزی نداره..
و هر کسی تو مسیرش میاد..باید. باید… ترسشو بزاره کنار..و باید و باید انجامش بده..
گفتم خدایا این موقع….تو این شرایط؟میترسم..
بهم گفت!… پس اگه میترسی خبری از موفقعیتتت نیست…
مگه نمبخای کارافرین بشی…
خلق کنی!!
بجاهای خوب برسی..
موفقعیتهای بزرگ بدست بیاری..
مدام بهم میگفت..
گفتم اره!!!من برای موفقعیت و بهتر زندگی کردن که بزرگترین خاسته ام بود …
قدم برداشتم تو این مسیر..
بهم گفت..خوب…باید بری و حرکت کنی..
وای ساناز جان جوریکه ترس وجودمو گرفته بود که ماهام از؟شدتش میلرزید..
گفتم نرگس باید حرکت کنی…
حرکت کردم..از شدت ترس کمرم میخاست کنده بشه…
و سعی کردم خودمو جمع جور کنم تا افراد نزدیکم متوجه نشن..
و تو راه بهم گفت…نرگس!
این ادمهای توی خیابون.. شاید ..ساید..از نظر اونا اینکار یکار مورد ناپسند هست..
ولی وقتیکه بهت میگم..باید انجام بدی.نباید بترسی…
اگه ترسیدی…
همین حس فقط بهم میگفت موفق نمیشی..کسیکه میخاد موفق بشه باید بره تو دل ترسش..
اول راه چند تا قبر بود وایسادم…بهم گفت وایسا بعد حرکت کن..
به نفس گرفتم .صحبتهای خدا رو یادم میومد وقتی بهم میگفت ایمان نداری..و اسم از رد شدن موفقعیت بهم میدادی بیشتر قوی تر میشدم..
و دیدم چند تا افراد وارد قبرستان شدن.
و یکم آرامش گرفتم..گفتم خدا فرستاده تا من نترسم…..
و قدم برداشتم..
بهم گفت برو فلان قسمت که یه روز ترستو اونجا دیدی..
ساناز جان دقیقا چند سال قبل..من تو اون قسمت که پر از قبر هست..در یه چشم بهم زدن.. شبطان رو دیدم..
که اون دقیقا ترسم بود
همونجا بفرد نزدیکم گفتم من الان یچیزی دیدم..
گفت خیالت برداشته..
بهم گفت باید بری اونجا..
اتفاقا یه کفش سفیدم عصر روز گذشتش خریده بودم…
برای اولین بار با این کفش پیش رفتم..
رسیدم به اون مکان…بهم گفت مکس کن…
وای دیگه چقدر حالم خوب شده بود خبر از اون رد ترس نبود..
و تو اون محل اندوه قبرها دیدم یسری خانم اومدند…
و بهم گفت حرکت کن..خیلی خوشحال شده بودم ترسم کم شده بود…
و رفتم .و رفتم..بهم گفت برو روی قبر فلان.که عموم بود…بشین…
رفتم نشستم دیدم یه شخص با بچه هاش اومدند اون قسمت.. از بس اون حس برام عجیب بود داستم گریه میکردم..پهنای صورتم پر از اسک شده بود..اصلا بیخود شده بودم…
یه حال عجیبی…
وقتی در مقابل خداوند قرار میگیرم از ته دلم ثدامو بلند میکنم..و به داخل بدنم فروکشش میکنم..
خیلی گریه کردم..
که اون شخص بهم گفت خدا بیامرزه رفتگانتو…
خندممم گرفته بود….ولی ساناز جان خدا اونو برام فرستاده بود تا من تو اون تنهاییا نترسم…
و بچهاش تا اذان مغرب اونجا بودن..و دورم میچرخیدن…
و اون لحظه بعد از گریه..دیدم یه لحظه چشمم چرخید…و نگاه به آسمان انداختم..نور الهی دور سرم میچرخید…
خیلی حس خوبی بود…و کلی سپاسگزاری کردم از درون و اشکممم میومد و پاکش میکردم..
بهم گفت بلند شو برو سر قبر فلان معلمت از اونم معذرت خواهی کنم و بببخششس
که اونم داستان خودشو داره..
و رفتم روی قبرش نوشته بود.معلمی مهربان و دلسوز..
یکم نیش خنده زدم یادم از اون زمان افتاد..
ولی بخشیدمش..گفتم اشتباه از خودم بوده..
بعد ها براش گل بردم..
ساناز جان !!!یه شب اومد توی خوابم چقدر خوشحال بود..
ولی قبلش اومد تو خوابم با چهره پوشیده توی قبرستان بلند بهم میگفت فاطمه علی پور…
اونروز که بخشیدمش چقدر احساسم خوب شد…
و دقیقا تا زمان شب دم دمای مغرب تو محیط؟قبرستان بودم.و یه شخصی هم بنده خدا فوت کرده بود و یه تعداد افراد توی اون محل بودن.چون قبلش خدا بهم گفته بود..یفردی فوت کرده…
و من با ایستادن اون افراد “تونستم توی شب..توی محل اون راه قبرستان به خونمون بازگردم..
دقیقا محل این قبرستان وسط یه باغ نسبتا ،”نخلستان بزرگ رد میشه..
بازم یکی از پاشنهای بدجور ترسوی من..در
خواب کودکی ام..و تا همون مدتها ..بود..
ولی با کمک خداوند این مسیر رو رفتم..
و میخام بگم…بعد اونم توی چند نوبت ولی توی زمان بعد از مغرب “اونم شب”چقدر تنها رفتم ..ولی تونستم همه وقت این غلبه بر ترس رو انجام بدمم..
.
یه روز خلوت و خلوت بود فقط یفرد که اونم رفت…بازم همون قسمت ترس چند سال گذشته ام..
میدونی خدا بهم چه گفت!؟
بهم گفت..نرگس…یه لحظه باایست.نگاه به قبرها کن…
چرا بازم میترسی…
این قبرها و این ادمها حز یه استخوان پوسیده و جسمی پوسیده نیستند…
و اونا هیچ حرکتی ندارن…
نگاه به اطرافت بنداز..
چون بازم ترس داشتم..
مخصوصا اون قسمت که انبوهش؟زیاده..
و بهم گفت!!!!
نرگس!؟
از ادمهای زنده اطرافت بترس…که میتوننن تو رو از مسیر من برگردوننن..
پس فقط روی خودت کار کن و تو این مسیر با من باش….
ساناز جان اینم داستان یه غلبه بر ترس..
بعد اون من سعی کردن از این مسیر عبور کنم…
و تمام اون خاطرات رو عکسبرداری کردم…
و یه روز که برام مهم بود دیدن داخل اون گودال قبر بود که اونجا خداوند توی اون تاریکی و نبود کسی بهم نشون داد..گفت نترس نگاه به داخلش بینداز….و چقدر درسها رو بهم داد..
من اگه این موقعیت رو توی چند سال پیش بهم میگفتن….
هیچ وقت فکرشو نمیکردم که میتونم همچنین اقدامی در اینده انجام بدم…..
حالا این مورد یکی از اون غلبه بر ترسها هست..
و میبینم رفتار خودمو با افراد ..و مقایسه میکنم..
میبینم فقط به یه دلیل هست..
اونم وجود خداوند و نگهبان همیشگی من..
ببخش کامنتم طولانی شد..
کامنتتت بسیار زیبا بود…خیلی ممنونم که اول هفته اونم کله صبح این زیباییها رو بهم نشون دادین…
دوستتدارم..انشالله یه وقت بشه توی شیراز زیبا ببینمت..
ما جنوب غرب شیراز هستیم.نزدیک به منطقه گرمسیر..شهرستان فراشبند..
محل نخلستان و بهاری زیبا.و با هوای معتدل…
در پناه خدای بزرگ میسپارمت..
خداییکه هر لحظه در حال هدایت ماست…
خدانگهدار گلین قشقایی.عروس قشقایی.
ترک زبان زیاد دارییم ولی خودم فارسم. ولی ترکی یسری کلمات بلدم. به امید دیدار..فعلا بخداوند بزرگ میسپارمت..
بقول ساناز
به نام خدای معجزه هااا
سلاااام ب دوست خوب و توحیدی و پرانرژی من ساناز عزیزم
الحق ک اسمت برازندته دخترررررر
ساناز یعنی بی همتا کمیاب
واقعا ک یکی یدونه ی خدایی
چقدرررر لذت بردم از خوندن کامنت پربار و پر از حست
عالی نوشتی
حتی لحظه ای بین خوندن کامنتت ب چیزی جز نوشته های اَلماسیت فکر نکردم …
بعد ک وارد پروفایلت شدم گفتم چقدر خوب میشه این کامنت داستان هدایتت باشه تا همه ی بچه ها بخونن و ببینن ک چجوری ساناز ما ترکوووونده
از کجا ب کجاااا
چه ایمانی
چه عمل هایی
چه توحیدی
چه توکلی تو خودش ساخته
حالا ک دانشجوی دوره ی 12 قدمم و تو این پروژه هم هستم با خوندن نتایجت ایمانم هزاربار بیشتر شد
ک اگه واسه ساناز این همه برکت و فراوانی شده واسه منم میشه
ماشین تمام اتومات قشنگت مبارکت باشه دوستممم
رزق هایی ک دنبالت میاد نوش جووونت باشههههه دوستم
روابط و آدم فوقالعاده ای ک تو زندگیته پایدار و هرروز بهترررر و عمیق تر بشه دوستممم
حال مامان جون هرروز بهتر و بهتر بشه دوستم
خیلییییی دوستت دارم و ممنونم ک نوشتی با عشق با حوصله با حال خوب
آرامشت کل قلبم و پوشوند و انگیزه ام رو برای ادامه دادن خیلی بیشتر کرد
عاشقتمممم
به نام خدای معجزه ها
سلام مهسای قشنگ و خوش قلب
ممنونم که برام نوشتی
و ایمان داشته باش با تمام وجودم تمام انرژی که از قلبت بلند شد رو دریافت کردم و چقدر ذوق کردم
و بهت تبریک میگم تک تک دست آوردها رو
آفرین دختر خدا
اصلا نمیدونم واقعا ذهن من چه گارد عجیبی داره نمیزاره داستان هدایتم رو بنویسم
اصلا داستان هدایت من خودش به تنهایی ی انقلاب کبیره هست دختر
و اما در مورد مسیر نتایج من
اینقدر این مسیر برام لذت بخش بوده که من هر چقدر بگم کم گفتم
اینقدر این مسیر منو توحیدی کرده که تمام ترس و واهمه و استرس رو بکل از من شسته برده
و بازم خدارو شکر که در قلب من هاله ای ایجاد کرده که هر جا میزنم جاده خاکی سریع میگم برم که ی خدای وهاب منتظره منو در آغوش بگیره و نجاتم بده
و خدارو شکر که این سایت مقدس این استاد مقدس و این فایل های خدایی هستن تا دستگیره نجات ماها بشن
و امیدوارم در این مسیر پر برکت هر روز غرق در رزق و لطف خدا بشیم
بیا از نتایج قشنگت برامون بنویس دختر زیبا
در پناه تنها قدرت محض جهان دختر زیبا
به نام خدا
سلام به ساناز زیبا و توحیدی
خداوند را شاکرم که هدایت میشم به کامنتهای قشنگت
همیشه فایو استار میدادم
و الان قلبم گفت برات بنویسم
دختر قوی به خودت افتخار کن
و قابل تحسینه تمام تلاشات تمام توحیدی بودنت و تمام توسلات
چقدر قشنگ با تضادها برخورد کردی و اونا رو سکویی برای پرواز ساختی
از خداوند برات مدارهای بالاتر میخوام و رسیدن به تک تک خواسته هات
امیدوارم بتونم شما رو الگوی خودم بدونم و باور کنم میتونم با قدم های کوچکم به خواسته هام برسم
در پناه الله یکتا باشی عزیزم
به نام خدای معجزه ها
سلام لیلای زیبا
امیدوارم در بهترین روزهای زندگیت غرق در آرامش الهی باشی
ممنونم از شما که به بنده لطف داری و ستاره بهم هدیه میدی
و ممنونم که برام مینویسی
ممنونم که اینجایی و به روان شدن چرخ زندگیت کمک میدی
خدایا هزاران بار شکرت
و خدارو شکر که من با نتایجم تپنستم چراغی در مسیر باورهای یکی روشن کنم که امیدی بشه برای ادامه مسیر
و این عهدی بود که روزهای اول با خدا بستم که من قدم برمیدارم و اینجا برای دوستان میگم نتایج هارو
تا بدونن که وقتی استاد میگه قدم ها نتیجه دارن براشون باورهایی ساخته بشه بوسیله انسان هایی از جنس خودشون
خدارو هزاران بار شکرت
و قطعا شما و من و هر کس دیگه ای وقتی باور اصلی رو بسازیم و استمرار داشته باشیم وظیفه خداست که جواب بده
شک نکن
دختر زیبا بودنت در این مسیر مقدس رو تبریک میگم
و قطعا میای و از نتایج طلاییت برامون مینویسی قول از من
خدا پشت و پناهت دوست عزیز
بنام خدای رحمان
خدای معجزه ها
خدای عشق و زیبایی
سلام ساناز جانم
سلام دختر خدا
سلام عزیزدلم
من عاشقتممممم
هیچ میدونی ک شدی چلچراغ خدا و داری برای خیلیا ک شبیه منن مسیرو روشن میکنی
دلمون و قرص و محکم میکنی ب ادامه مسیر
امید و زنده میکنی
نور خدارو جاری میکنی برامون
خدایا صدهزار مرتبه شکر ک منو درمدار کامنت توحبدی قشنگت قرار داد
من تمام پاسخ های دوستان ب کامنتت و پاسخ های قشنگت و خوندم
نمیدونی چقد بر ایمانم افزوده شد ک مصمم تر ادامه بدم مسیرو
من رد پاتو تو فایلی ک استاد درمورد چالد تو تروما بود خوندم
و الان هم این کامنت نابت رو
دمت گرم دختر
با تمااام وجودم بهت تبریک میگم
بابت معجزه های زندگیت
نتایج مالی
رابطه ی عاطفی قشنگت
ایمان قوی ک ساختی
شخصیت زیبایی ک ساختی
واقعا کیف کردم و تو رو ب ذهن چموشم نشون دادم
گفتم ببین ذهن من
ببین اگه ساناز تونسته زندگیش و درتمام ابعاد بسازه تو هم میتونی
اگه برای اون شده برای تو هم میشه
چون همه ی ما ب یک اندازه ب خداوند و نعمتها دسترسی داریم
خدای ما یکی هست
خدای معجزه ها برای منم معجزه میکنه اگه باورش کنم و بهش ایمان بیارم
خیلی ازت ممنونم بابت این ردپای زیبا ک از خودت ثبت کردی
برات بهترینها رو آرزو دارم
ب خدای وهاب رزاق میسپارمت
عاشقتممم
به نام خدای معجزه ها
سلام دختر قشنگ بختیاری
خوبی گل دختر
ممنون از چشمان قشنگت که کامنت منو خونده
وممنون از انگشتای نازت که برام نوشته
خدارو شکر که اینجایی و داری وجودت رو با خدا تطهیر میکنی
دمت گرم دختر دوست داشتنی
خیلی خوشحالم که با کامنتم تونستم انگیزه بدم
این چیزی بود که استاد عزیزم ازم خواسته بود
و سعی میکنم بتونم شاگرد خوبی باشم و عملگرا
که نتایجم رو بنویسم تا بدهی هام کمرنگتر بشن
ی روزی تک تک ادمهای اطرافم رو هر لحظه مثال میزدم و میگفتم اگه برای اونا شده برای منم قطعا میشه
چون استاد خودش گفته اگه برای ی نفر تو دنیا شده پس برای شما هم میشه
تازه کلی هم افتخار میکردم برای من زودتر و باکیفیت میشه
چون من تو مسیر هستم و شسته و رفته دارم باور میسازم
پس شدنش قطعی هست
نمیگم شک و تردید نیست
نمیگم ناامیدی نیست
نمیگم خستگی و جا زدن نیست
ولی انصافافا خیلی خیلی کم هست
چون اینجا تو این سایت همه ما گره زده شدیم به قدرت خدا
داریم با اون معامله میکنیم
ی طرف قضیه به قولا ادم حسابیه
حرفش حرفه
زیر حرفش نمیزنه
اینجا دیگه مو لای درز نمیره
اون احوالات منفی هم از نجواهای شیطانی نشان میگیره که قطعا گذرا هست
و ما بسته شدیم به اصل کاری
اینجا پارتیمون حسابی کلفته
و هر لحظه باید سرمون بالا بگیریم چ به عالم و ادم فخر بفروشیم که ما معامله مون رو با اوس کریم بستیم که همش و همیشه برد خالی محسوب میشه
خدایا هزاران بار شکرت
با همین فرمون برونی
نتایج خیلی خیلی زود میریزن رو سرت
از من تجربه کرده
بهترین ها سهم چشمای قشنگت عزیزم
در پناه تنها قدرت محض جهان دختر زیبا
سلام عزیزدلم
سلام ساناز قشنگم
مرررسی ک باعشق برام نوشتی
مرررسی ک از روشنی قلبت برام نوشتی
مرررسی بخاطر تحسینهای قشنگت عزیزم
نمیدونی چقدددد انرژی گرفتم
کامنتت در بهترین زمان ممکن بدستم رسید واقعا نیاز داشتم این حرف هارو بشنوم
چقد قلبم لرزید اونجا ک گفتی
با همین فرمون برونی
نتایج خیلی خیلی زود میریزن رو سرت
از من تجربه کرده
این وعده ی خدا بود برام
،خدایا پیغامتو دریافت کردم از دست نازنینت
چشم ب تو توکل میکنم و باعشق ادامه میدم
بخاطر خودم
بخاطر زکیه ی قشنگم ک لایق بهترینهاست
و حق طبیعی و مسلمش هست ک ی زندگی زیبا رو تجربه کنه در تمام ابعاد
و همین حالا من خواسته ام تو مشتم هست
فقط باید با احساس خوب ادامه بدم
من همین الانم خوشبختم
همین ک حالم خوبه 50٪مسیر و رفتم
من خواسته هامو برای چی میخوام
برای اینکه لذت بیشتری ببرم از زندگی
برای اینکه حس قشنگ تری و تجربه کنم
خب من همین الان دارم تجربه اش میکنم گهگاه
باید بیشتر تو لحظه باشم
و قدردان داشته هام
و باورهای دلخواهم و بسازم
الگوهای قشنگی ک پیدا کردم و ب ذهنم نشون بدم
این مسیر همیشه جواب میده
چون قبلا جواب داده بهم
بازم جواب میده
فقط باید همون مسیرو برم با ایمان بیشتر
و باورهای قشنگتر
من عاشقتمممم
ساناز جونم
باقلبم میبوسمت :))
ان شاالله هرروز موفق تر ،ثروتمند تر،شاد تر ،خوشبخت تر و سلامت تر باشی
ب خدای وهاب معجزه ها میسدارمت
سلام ساناز خوشگل و مهربون
دوست عزیز هم فرکانسی
چقدررررر از کامنتت لذت بردم
البته من از طریق کامنت های زکیه لرستانی عزیز به کامنتت هدایت شدم
چقدر لذت بردم دوست قشنگم
اونجا که گفتی هر لحظه می گفتم :
قدم اول چیه باید بردارم؟
دوست من این چیزی که منم دنبالش هستم امیدوارم خداوند بخشنده ی مهربانم به منم الهام کنه قدم اولم چیه .
در پناه الله مهربان شاد و موفق و پیروز باشی عزیزم
به نام خدای معجزه ها
سلام دوست عزیزم
ممنونم از لطف و قلب مهربون شما که اینقدر با انرژی برام نوشتین
که قطعا هم شما و هم زکیه عزیز یکی از بهترین بندگان خدا هستین که اینجا دارین برای ساختن ی لول قشنگی از زندگی و زنده بودن تلاش میکنین.
من هزاران هزار بار شده هر کجا سر هر موضوعی گیر میشم
لحظه به لحظه میگم خدایا تو بگو چیکار کنم
و همیشه سنجیدم وقتی پیله میشم شده حتی دو روز بگذره خودش از ی طریقی جواب میده
و وقتی هم جواب میده قشنگ متوجه میشی که داره به سوال تو جواب میده
انگاری ی نوری تو قلبت روشن میشه
همین چند مدت پیش مادرم باید عمل قلب میکرد و شرایط فیزیکیش جوری بود که عملش خطرناک بود
بین دوتا دکتر جراح دو دل مونده بودم
هر چند که مونده بودم رضایت به عمل بدیم یا نه
چند روزی گیر شدم مث همیشه بخدا
و هی میگفتم تو بگو من چیکار کنم
دقیقا مث ی وحی
مث ی جرقه
مث ی صاعقه
وقتی تو مسیر دفتر کارم بودم
یکی داشت تک تک جملات استاد رو برام تکرار میکرد
شما هیچ قدرتی برای خوشبخت یا بدبخت کردن کسی ندارین
انگاری یکی میگفت تو اصلا چه قدرتی داری که بخوای حتی سر دوراهی بمونی
خودش قشنگ چید
اون دکتری که تجربه بالاتری داشت
اون روزی که تعداد عمل کننده ها کمتر بود
گاها ماها ی جاهایی کنترل تمام اوضاع رو به دست میگیریم و به سرعت برق داریم تلاش میکنیم
درصورتی که کلا قانون جهان میگه
تو باید از قدرت بالایی بخوایی
بهش توکل کن که میشه
با امید و انگیزه ایمان داشته باشی که نتیجه میده
بسپاری بهش و بزاری اول اون بالا سری سهم خودشو انجام بده
بعدش بشینی پای سفره لذتش رو ببری
اگه با نیت قلبی با ایمان کامل بخوای
شک نکن که بهت داده میشه
قدم ها بهت گفته میشه
بهترین ها سهم قلب مهربونت گل دختر
در پناه خدای وهاب و رزاق باشی
به نام خداوند جان آفرین
حکیم سخن بر زبان آفرین
سلام دوست عزیز و پرتلاش و توحیدی ام
ساناز جان عزیز من معمولا خیلی کم کامنت می نویسم هر کاری کردم که ننویسم نتونستم
آنقدر کامنتت زیبا بود و به دل نشست و آنقدر جوابت به دوستانی که برات کامنت گذاشته بودن عالی بود که دلم نیومد ننویسم
خیلی خیلی خوشحال شدم از کامنت قشنگت و خیلی از موفقیت هات لذت بردم و در وجودم نشست ی آن احساسشون کردم و فکر کردم تو زندگی خودمه
اون توحیدی بودنت
اون سپردن کارهات به خدا
اون ایمانت
اون قوی بودنت
اون ارتباطت با خدا
اون روابط عاشقانه ات
اون زندگیت
اون خونت
اون دفترکارت
اون ماشین قشنگت
اون حال خوبت
اون حس قشنگت
اون حرف زدنات با خدا و اتمام حجتات
اون لحظه ای که گفتی من عهد می بندم با سایت و وای به حالش که نتیجه نیاد.
اون قدم اول خواستنت از خدا
و
و
و
و
و
عااااااااشقتم دوست قشنگم چقدر حال دلم خوب شد و اشک از چشمانم جاری شد و تصمیم گرفتم منم با خدا اینجوری حرف بزنم و بخوام و با سایت عهد ببندم برای شدن و شدن و شدن ها
دیگه خسته شدم از این کار نکردن ها روی خودم
از اینکه دو روز کار کنم دوباره چند روز رها کنم
دلم می خواد با عشق شروع کنم و ادامه بدم و در مسیر بمونم و لذت ببرم و بیام از نتایج بی نظیری برای تو دوست خوبم و بقیه دوستان بنویسم.
برات بهترینها رو آرزو می کنم دوست خوبم
تنها تو را می پرستم
و تنها از تو یاری می جویم
ما را به راه راست هدایت کن
راه کسانی که به آنان ایمان داده ای
در پناه عشق بی پایان خدا بدرخشی.
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
تغییر را در آغوش بگیر قسمت 1
توی اولین قسمت میخوام از تجربه خودم بگم زمانی که تونستم مثل دسته چهارم عمل کنم…
حدوداً هفت سال پیش بود که من در یک بیمارستان دولتی در تهران کار میکردم و بعد از کلی بیکاری و دنبال کار گشتن موفق به استخدام در اون بیمارستان شده بودم.
یادمه اوایل خیلی خوشحال بودم و کلی از خداوند سپاسگزاری میکردم و اون موقع هم بعضی از دوستان و اطرافیان خیلی به جایگاه من غبطه میخوردن که خوش به حالت بیمارستان دولتی کار میکنی بیمه داری،حقوق داری و ماه رمضان بهتون بن میدن عید بهتون بن میدن و …
رفته رفته شرایط جامعه طوری شد که دیگه واقعا حقوق کارمندی کفاف زندگی رو نمیداد و من احساس خطر کردم و همیشه با همکارانم درباره تغییر وضعیتمون حرف میزدم و یه بار به یکی از همکاران گفتم من از اینکه سال دیگه همین موقع توی همین جایگاه باشم خیلی میترسم و میگفتم بچه ها بیاین از این بیمارستان بریم چون دیگه واقعا با این حجم کار و این حقوق چند وقت دیگه اصلا نمیشه زندگی کرد…
اما اونا میگفتن بریم؟؟؟
کجا بریم ما به اینجا عادت کردیم و جا افتادیم و جایی ما رو استخدام نمیکنن الان دیگه استخدامی خیلی سخت شده و پارتی میخواد و کلی باور منفی…
اما من گفتم من از اینجا میرم و حتما یه جای بهتر استخدام میشم که حقوق بالاتر داشته باشه با ساعت کاری کمتر که بتونم از اون وقت اضافه بازهم پول بسازم …
اونا هم هربار کلی منو مسخره میکردن و میگفتن به همین خیال باش فکر کردی استخدامی به همین راحتیه یه موقع استعفا ندی که بعدش کلی پشیمون میشی…
من گوشم به این حرفا بدهکار نبود و شروع کردم به بهبود شخصیت خودم و مهارت هام رو توی همون کار افزایش دادم وزنم رو پایین آوردم و به تناسب اندام رسیدم البته یه نکته خیلی مهم بگم من هیچ کدوم از این کارها رو با برنامه قبلی انجام ندادم و همه ی اینا فقط و فقط هدایت الله بود که از وقتی تصمیم به تغییر گرفتم هربار یه هدایتی میشدم که مثلاً بهتره که وزنت رو بیاری پایین یا میگفتم من باید در کارم خیلی مهارت کسب کنم و اصلا هم نمیدونستم در آینده چه اتفاقاتی منتظرمه و فقط میخواستم اون لحظه به ورژن بهتری از خودم تبدیل بشم…
اما وقتی تغییر میکنی حمایت های جهان و خداوند هم از راه میرسه…و خداوند از طریق یکی از همکاران بهم یه پیشنهاد خوب داد…
اون همکارم همزمان که با من توی اون بیمارستان دولتی کار میکرد توی یکی از بهترین بیمارستان های خصوصی تهران هم مشغول به کار بود.
ایشون به من گفتن تو خیلی مهارتت خوبه چرا نمیری فلان بیمارستان خصوصی کارکنی حقوقش دوبرابر اینجا و ساعت کاری اش هم نصف این جاست…
خداروشکر خیلی خوشحال شدم از دوستم که دستی از دستان خدا شده بود تشکر کردم و روز بعد رفتم برای استخدامی وقتی شرایط استخدام رو خوندم از هدایت های الله مو به تنم سیخ شد و حکمت اون کاهش وزن و افزایش مهارت رو فهمیدم چون شرط استخدام در اون بیمارستان خصوصی تناسب اندام قد نسبت به وزن و داشتن مهارت کافی بود که از طریق آزمون های سخت انجام میشد.
من که از چند ماه قبل رژیم گرفته بودم و به تناسب اندام رسیده بودم تونستم این مرحله رو به خوبی رد کنم
و چون از ماه ها قبل مهارتم رو افزایش داده بودم براحتی از پس امتحان های سخت ورودی هم براومدم و استخدام شدم و کلی از نظر مالی شرایطم بهتر شد و تونستم از وقت آزادم هم نهایت استفاده رو ببرم و به کار دیگه ای مشغول شدم که باز خود اون کار پاره وقت باعث شد بفهمم که علاقه من چیه و دوباره شروع کردم به تغییر شرایطم و رفتم دنبال علاقه ام و از اون بیمارستان خصوصی هم استعفا دادم و الان بیزنس خودم رو دارم.
همه ی این هدایت ها از جایی شروع شد که من تصمیم به تغییر گرفتم اون هم در زمانی که هنوز شرایط برام سخت نشده بود و بعدش هم کلی رشد کردم هم از نظر مالی هم شخصیتی هم سلامتی…
اون همکاران قدیمی هم همچنان توی اون بیمارستان دولتی مشغول به کار هستن و اونقدر شرایط براشون سخت شده که هرروز به من زنگ میزنن و میگن خیلی شرایط مون سخت شده و ازم میخوان که اگه توی بیزنسم به کارمند نیاز داشتم اونا رو استخدام کنم…
تغییر کردن قبل از به وجود اومدن تضاد یکی از بزرگترین سرمایه گذاری های انسان میتونه باشه و امیدوارم و از خدا میخوام کمکم کنه که بتونم جزو دسته چهارم باشم.
خدایا شکرت بابت این پروژه ای که شروع شده و خدا میدونه پایان پروژه هممون چقدر رشد میکنیم .
ممنونم از استاد عزیزم بابت این فایل زیبا
ممنون از بچه های سایت بابت کامنت های عالی.
بنام خدایی که نزدیک است ،وهرچه دارم از ان اوست،
سلام، خدمت دوست هم فرکانسی بزرگوارم، آقای خاص،تبریک عرض میکنم طی کردن تکاملتان،
ورشد زیبای شخصیتی تان،
شجاعت تغییر کردن را از خودتون نشان دادید خداراشکر وخدا را شکر مجدد کامنت های ،مفید جنابعالی را مطالعه کردم لذت بردم ،واشک ر یختم
،
چون مدتها بود ،از شما بی خبر بودم ،من چون کودکی ام بسیار شبیه کودکی شماست ،خیلی رشد وتغییر شخصیتی شمارا به خودم یاد آوری میکنم، والگو برداری میکنم،
وخوشحالم در پروژه عالی همراه هم هستیم،باهدایت الله ،همه مان به ورژنی بهتر از خودمان تبدیل بشویم انشالله،مجدداز دیدن کامنتتان خوشحال شدم وبهترین های دنیا وقیامت را برایتان آرزو دارم در پناه رب العالمین باشید ،
به نام خدای مهربان
سلام خدمت شما دوست عزیز و هم خانواده ای و هم فرکانسی
از پیام پر مهر و محبت شما بسیار سپاسگزارم
امروز از طرف خداوند هدایتی شدم که بیام و به تک تک کامنت های زیبایی که دوستانم با عشق برام فرستادن با عشق جواب بدم و به پاس قدردانی یک آیه که توی زندگی به خودم کمک کرده تقدیم کنم
این آیه زیبا تقدیم نگاه شما:
إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ
خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد مگر اینکه آنان خود را تغییر دهند.
یه کتاب 500 صفحه ای توی این آیه یک خطی هست…
باز هم از پیام و محبت شما بسیار سپاسگزارم
امیدوارم همیشه شاد و موفق باشید.
به نام تنها فرمانروای کل کیهان خدای مهربانم خدای وهابم خدای رزاقم سپاسگزارم
سلام عزیزان جان
گام اول
سوره اسرا
وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَهٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلَا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَارًا ﴿82﴾
و ما از قرآن آنچه را برای مؤمنان مایه درمان ورحمت است، نازل می کنیم وستمکاران را جز خسارت نمی افزاید.
خدایا شکرت
استاد عزیزم بینهایت سپاسگزارم
استاد من در زمینه سلامتی وقتی متوجه شدم باید یه سری کارها را انجام دهم و یه سری کارها را انجام ندهم
شروع شده بود به چک و لگدخوردن دیدم اصلا نمیتونم تو تحمل کنم و بیمار باشم کتک خورم اصلا ملی نبود به سری تضاد ها اومده بود تا منو بیدار کنه و رشد بده چاقی و کار نکردن درست دستگاه گوارش و انتخاب روده و جوش زدن های زیاد در صورت که شده بودم یک دستگاه جوش
و راهش رو بلد نبودم
فقط دکتر و داروهای شیمیایی مصرف میکردم و صورت مسئله رو میپوشوندم غافل از اینکه باید خود مسئله پاک بشه
دقیقا خداوند قدم به قدم برای سلامتی هدایتم کرد
اول از ورزش شروع کردم
خیلی بهتر شده بودم
رژیم غذایی کتو بهم داده شد در باشگاه
خیلی رعایت میکردم
حتی برنامه هم داشتیم که طول روز مواد غذایی سالمتر با درصد پروتئین بیشتر و حذف کارب رو رعایت کنیم و هر شب گزارش کار به گروه ورزشی بفرستیم و بقیه از الگوهای غذایی دیگردوستان ایده بگیریم و چقدر لذت بخش شده بود و همه هم به اندازه ای که رعایت میکردیم نتیجه میگرفتیم و من باز یه چیز بهتر میخواستم انگار از درون میدونستم یه چیز کاملتر از اینا هم هست و استاد خدا شاهده که من اون موقع با سایت آشنا نبودم و فایلهای شما رو از تلگرام پیگیری میکردم و یه شب متوجه قرار گرفتن دوره قانون سلامتی تو کانال تلگرام شدم و همون لحظه فایل رو دانلود کردم و همون معرفی رو که شنیدم با تمام وجودم گفتم این خواسته من بود برآورده شد
و همون لحظه هم به همسرم گفتم استاد یه فایل گذاشته برای سلامتی و انگار دوره ای هست
و بعد از مدت کوتاهی دوره اومد تو تلگرام و گفتم این برامنه میخوام بگیرمش
با اینکه درآمدی نداشتم
و قیمت دوره در تلگرام زیر یک میلیون بود یادمه
از همسرم پول گرفتم و واریز کردم و دوره رو گرفتم
و شوق و ذوق شروع کردم قدپ به قدم با دوره پیش رفتن و مو به مو تمرینات و چیزهایی که میخواستی از دانشجو ها من تو دفترم اتمام میدادم و کلی حال جسمانی من خوب شده بود
و بعد از مدتها خواهرام نتایج منو دیدن اونا هم دوست داشتن این دوره رو کارکنند
و من دیگه تقریباً تکاملم طی شده بود و شما از بچه ها میخواستین کامنت بنویسن
من همش برام سوال از کجا باید بنویسم و هنوز در مدار سایت انگار نبودم .تا متوجه شدم و هدایت خداوند متعال بود و من تونستم عضو سایت بشم و با خواهران در اولین فرصت پول روهم گداشتیم و پول کامل دوره رو که اونم کاملا هدایتی و معجزه آسا بدستمون رسیده بود پول رو از سایت پرداخت کردم
و خواهرم هم که 17سال بود بچه دار نمیشد بلطف خداوند و دوره قانون سلامتی الان امیر علی 4ماهه رو در آغوشش داره و همه با هم از وجودش لذت میبریم … خدایا شکرت
و اونجا شد نقطه آمادگی بیشتر من برای تغییر
و الان که خودم هر روز سرحال تر و زیباتر و جذاب تر وجوانتر و در انرژی تر هستم و این مسیر بلطف خداوند ادامه دارد …
و الان باید به خودم بگم با همون اشتیاق سوزانی که برای سلامتی میخواستی و شد
پس برای دیگر خواسته هات هم اگه با همون جسارت و شهامت و ایمان باور کنی که راهی وجود دارد قطعا خداوند هدایتم میکند به بهترین و راحت ترین و زیباترین راههای آسان و غیرتمندانه
خدایا شکرت
من تسلیمم هیچی نمیدووووونم خودت کمکم کن تکاملم را در تمام جنبه های زندگی ام بدرستی طی کنم و لذت ببرم
خدایا شکرت هر آنچه دارم از آن توست مالک اصلی تویی عاشقتم جان جانانم سپاسگزارم
خدایا شکرت من به هر خیری از جانب تو برسد فقیر ترینم.
خدایا شکرت
در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت و سعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم
به نام خداوند زیبایها خدایا شکرت واز هرچه داریم از لطف وکرم بی نهایت توست وتوی دانای کل وما را بیشتر از خودمان دوست داری خدایا شکرت هر چه قدر بنویسم باتمام وجودم باز هم کم گفتم ونوشتم خدایا شکرت که بااین سایت الهی از طریق دستانت اشنا شدم وتشکر میکنم اول از خداوند وهابم بعد این خواهر عزیزم الهام خانم که واقعا از هر چی که خصوصیات خوب داره بگم باز هم کم گفتم من خودم خیلی اوایل مقاومت میکردم بعد که نتایج از زندگی خواهرم دیدم کلی ذوق کردم وبه خودم گفتم پس من هم میتوانم برم واین قانون سلامتی را اجرا کنم ونتیجه بگیرم ولطف خداوند شامل حالم شد وشروع کردم اما ناگته نماند من دو سالی بود رودهایم واقعا اذیتم میکردند ومن یوبس میشدم وکلی دکتر رفتم وداروهای شیمیای مصرف میکردم وحتی اندوسکپی هم انجام دادم وجوابش بهم گفت که خوبی ومن مقعدم کلی گوشت اضافه داشت واندازه بند انگشتی امده بود بیرون ووقتی این را از خواهر عزیزم شنیدم گفت که قانون سلامتی هست ومن نتیجه گرفتم اگه دوست داری انجام بده ومن که از خدا میخواستم که سلامتیم را وکم کم شروع کردم وکلا مواد قندی راکم کردم وکلی نتیجه عالی گرفتم وواقعا یک انقلابی درمن ظاهر شد که کلی لذت بردم وخیلی از دردهای بدنم هم حذف شد یکیشون خارش پهلوهایم وشوره سرم ودیگه بعد کلی پرانرژی شدموخواب راحت داشتم وبه خودم تعهد دادم که تا اخر عمرم این قانون سلامتی را ادامه دهم وزندگی ام شده بهشت ومن قدر سلامتی را بیشتر از قبل که اگاهی از قانو نداشتم را میدانم وخداوند است که من را بیشتر از خودم دوستم دارد ومن راهدایت میکند به مسیر توحید ویکتا پرستی ومن بعداز یک سال که گذشت هم یک پسر توپل ومپل زیبا اوردم که واقعا دوست داشتنی وعزیز هست برا هممون وکلی شیرین وارام خدایا شکرت که امروز صبح که بیدار شدم از خواب از خدا ارامش وحال خوب وذهنم را بیشتر ارام کنم خواستم وبعداز نماز رفتم ویک لیوان اب نوشیدم وکلی حس خوب بهم دست داد وبعد امدم داخل سایت وکامنت خواندم ورسیدم به کامنت الهام خواهرم واشک از چشمانم جمع شد اشک ذوق واز خدا سپاس گزارم که این جور حواسش به من هست ومن راهدایت میکند وقلبم را روشن کرده وجز سپاس گزارانش قرار داده ومن کلی ذهن چموشم را ارام کردم وخدا از رگ گردن به من نزدیکتر را بهتر حس کردم که اوست که علم همه چیزها رادارد خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت وقتی میرویم خانه پدریمون خدا خودش برامون جور میکنه که بااین اجیم که هم فرکانس هستم میایم وکلی خوشیم باهم پسرم را دوست دارد واین قدر شیرین است وبهش میگه پنبه از دوست داشتن زیاد خدایا شکر ت