این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-7.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-12 06:56:372025-10-30 23:33:00تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خدایی که یک درخواست میدهید اهدنا الصراط المستقیم ده قدم ما را جلو میبره
دوست دارم اول از جایی بگم که خوب عمل کردم قبل از الارم جهان. بعد مهاجرتم میدونستم اگه گواهینامه نگیرم نمیتونم اینجا دوام بیاورم مخصوصا اینکه بعد مهاجرتمون حال همسر پدرم ناجالب شد و من میدونستم دیر یا زود همسرم باید برگرده و به دیدنشون برود و اگر این اتفاق می افتاد من کاملا لنگ بودم. ولی هنوز هیچ خبری نبود هیچ آلارمی
اما این اهرم آنچنان تو من قوی بود که صبح زود قبل رفتن همسرم به سر کار بیدارش می کردم که بریم تمرین
خُب من همون بار اول که امتحان دادم قبول شدم
و دیگر راحت هر جا بخواهم بروم مپ را میزنم و میرم
کلا در مورد کارهای اداری و بیرون اینجوریم قبل آلارم انجامش میدهم
اما در مورد سلامتی و ورزش جزو دسته سومم ،بعد نشانه های کوچولو سریع دست به کار میشوم
الان بیشتر از یکساله که شکر را حذف کردم و نصف روز معده ام را خالی نگه می دارم
هم وزن کم کردم هم اندامم متناسب شده هم پوستم خوب شده .
ورزش راهم باید جدی تر بگیرم .
در مورد وضعیت روابطم ادم در صلحی هستم با همه تقریبا هیچوقت مشکلی نداشتم و همیشه همه چی خوب بوده
اما آنچه حتما باید تغییر کند و آلارم های زیادی بهم میده وضعیت مالیم هست
میدونم که باید رو باورهام کار کنم هر وقت بهتر کار می ونم آلارم ها میروند اما وقتی شل می کنم علائم پدیدار میشوند و این نشون میده من جزو دسته دومم با اینکه میدونم باید بهتر کار کنم اما هنوز تو ذهنم کار زجر است.
خیلی خوبه که آدم به شناخت مناسبی از خودش برسد، من میدونم آدمی نیستم که بکوب یک کاری را انجام بدم در عوض با نرم نرمک جلو رفتن بهتر اون نتیجه ای که می خواهم را می گیرم
کلا آدم طرح های ضربتی نیستم ، یکهو بیام کربو هیدرات را کامل حذف کنم یا دو ساعت در روز ورزش کنم یا پنج ساعت مدام فایل گوش بدم تا باورهام تغییر کنن .
برای همین هم هر روز یک فایل گوش میدهم ، بهش دقت می کنم این فایل چه حرفی برای من دارد چه چیزی از این فایل برام پررنگ میشه ، کامنت براش بنویسم و یکی دو صفحه هم کامنت های برتر و اعضای مورد علاقه ام را بخونم
خوشبختانه همین تغییر کوچک باعث شده حالم در کل بهتر باشد؛ حواسم بیشتر به احساسم جمع باشد و تو ذهنم نکات فایل و کامنت دوستای خوب سر بزنگاه زنگ بزند.
میدونم باید رو باورهای ثروتم بهتر کار کنم پس از خدا می خواهم تو این کار کمکم کنه باور های درست را جایگزین باورهای اشتباه کند و هدایتم کنه به ایمانی در من که منجر به عمل و نتیجه بشود
یادمه درکارم اخراج شدم من خیلی واکنش نشون دادم ونتونستم احساسم خوب نگه دارم باورهای توحیدی نداشتم واحساس لیاقتم پایین بود برای همین نتونستم دربرابر باورهای محدودکنندم مقاومت کنم وبه احساس خوب برسم وواردمومنتوم منفی شدم ولی وقتی تسلیم شدم وازخداهدایت خواستم همون اتفاق بد پرازخیروبرکت شد چقدرهمون اتفاق باعث شد شناخت من ازخودم وجهان وخداوندبیشتربشه چقدر آگاه شدم ازتوانایی هام ازعلایقم وخودباوریم ومهارت هام چقدررشدکرد وهمون تضادباعث شد من الان کاری انجام بدم که واقعا دوسش دارم
همون اتفاق بدباعث شدباجدیت روی خودم کارکنم وحساس بشم به احساساتم وافکاری که توی مغزم درهرلحطه می چرخن فایل های رایگان احساس ارزشمندی و توحید ودوره ب عزت نفس چقدرکمک کرد من مدارم بالاتربره من الان نزدیک دوسال توسایت مستمر هستم منی که انقدرسختم بود که کامنت بزارم یاکامنت بخونم الان جزعادت هام شده این کار
خداروشکرت درهیچ کدوم ازفضاهای اجتماعی نیستم
فقط توسایتم
وحتی باشخصی اشناشدم دررابطه عاطفی که یه عالمه نکات مثبت داشت ویژگی هایی که من دوس داشتم ولی یه چندتا ویژگی بود که نمیشد رابطه دیگه ادامه دادوازخداهدایت خواستم بارها نشونه یکسانی داد که باید این رابطه ترک کنی وفضاروخالی کنی برای یه شخص دیگه چندبارگوش کردم وچندبارهم گوش نکردم به همون اندازه هم اذیت شدم امانه خیلی
فقط ازخداخواستم که بتونم متعهد باشم وبرنگردم به رفتارقبلی وخداازطریق این پروژه تغییر ایشالا کمکم میکنه که ثابت قدم باشم وحتی وعده ای که بهم داده که بهترشومیارم محقق بشه
خواسته هام واضح شده هرروزازروش میخونم وخدابهم گفت برای آماده شدنم دریه رابطه جدید باید روی عزت نفس واحساس لیاقت کارکنم وبه علاوه پروژه تغییر ومن یه خواسته دیگه هم دارم دوره ی قانون سلامتی میخوام همون قدرکه کارکردن روی ذهن مهم کارکردن روی سلامتی مهم چون ایناازهم جدانیستن وروی هم تاثیر میزارن باتمام وجودم ازخدادیشب خواستم منووارداین دوره کن ازخستگی وخواب آلودگی جسم خسته شدم خیلی دوس دارم شاداب تر وپرانرژی ترباشم ویه وقتایی میرم توحالت خلسه ونقاشی هم بیشترمنوتوابن حالت میبره
پولشوندارم درامدمن صفرهست چون وابسته هستم به حمایت پدرم وازخدامیخوام همونطورکه راستین هدایت کرد قبل این که به چک ولقدمحکم تربخوره من هم هدایت کنه البته که بهم ایده ساخت وب سایت هنری داد ومن انجامش دادم اولش برام سخت بود که چطور من این کارکنم سخته ازکارای کامپیوتری بدم میاد ولی قدم به قدم خداهدایتم کرد ومن الان سایتم راه اندازی کرد تابلوهای نقاشیمو گذاشتم وهمون خدایی که ایده روداده مشتری هم میاره
وهرروزبرای بهبود سایتم قدم های کوچیک اماپیوسته برمیدارم وخیلی ذوق دارم براش چون همه چیزشوباسلیقه خودم طراحی میکنم کنترل کاملی روش دارم
ونکته مهمی راستین اشاره کرد این بود که من این همه کارمیکردم ولی نتیجه نمیومد واین برام بیشتربولدشد که چقدرمهمه روی خودت کارکنی وگرنه تلاش باباورهای قبلی آب درهاون کوبیدن هست
خدایاشکرت که درمدارشنیدن این اگاهی ها قرارگرفتم
وخیلی مهمه که بادقت بیشتری ورودی هاموکنترل کنم وفقط این اگاهی روگوش بدم تابهتربتونم روی خودم کارکنم وازمسیر منحرف نشم .
آنان کسانی هستند که گمراهی را به جای هدایت خریدند، پس تجارتشان سود نکرد و از راه یافتگان [به سوی حق] نبودند.
بنام خداوندیکه هر لحظه هر لحظه…هر چشم بهم زدنی در حال هدایت و بهبود من است…
اینروزا فریاد بهبودهای دائمی همه ماها رو تیون کرده که دسته چهارم این مسیر الهی باشییم..
دسته چهارمی که همیشه رو به خوشبختی رو به سعادتمندی دنیا و اخرت گام بردارن…
استادم…هر روز که میشه..که طلوع خورشید رو میبینم….میگم خدایا بازم یه روز جدید برای یادگیری جدید و باورهای جدید…
باورهایی که سرمایه تمام جنبه های زندگیم هست..
باورهاییی که سرمایه تمام خاستهام هست…
همین امشب…یه نون داغ تازه از تنور دراومده رو بهم ارزانی کرد…
بعضی وقتا..خداوند یه نشانه هایی بهم نشون میده “تا قدر تمام ثانیهای این بهشت رو با تمام وجودم بچشم…
و من سپاسگزار خداوندم که هدایتم نمود هدایتم نمود تا قدر منزلت” وجودیمو ببینم..
امشب یه شخصی باهام هماهنگ شد…شخصی که هم از نظر جسمی و هم از نظر روحی در سطح همین دستهای چک و لگدها بود…
و بازم یسری نشانها رو از این شخص بهم یاداور شد…
و چیزیکه بولد شد….در این قسمت از ماجرا!!!!یسری صحبتها رد و بدل شد…
استادم دیدم…چقدر مردم برای یه لقمه نون چکارایی انجام میدن..وامهای چند درصد…وای الله اکبر….
بخدا ..زبان هنگ کرده بود…همش قانون دنیا بهم یاداوری میشد..و چشمام فقط داشت مدام یاداوری میکرد..
که اگه منم توی این موقعیت قرار گرفته بودم..دقیقا تو همین وضعیت نابسامان قرار میگرفتم..
به محض اینکه خودم تنها شدم…بخودم گفتم نرگس!!!تو بسیار خوشبختی…..واقعا سپاسگزاری رو از تمام وجودم چشیدم….
و سجده شکر بجا اوردم…
دقیقا استادم ممون همون خواب شما..که یه مشت معلول که دارن با ضربه دهانشون،” خودشونو پیش میبرن..و میخزن…
حدودا اوایل مسیر منم خواب دیدم…از یه بلندی یسری افراد وسط سیخکهایی اونم با زجر و تقلا بالا میرفتن…و با زجر پایین میومدن و سوار چرخ و فلکی بزرگ میشدن”و میرفتن به ناکجا آباد…
و تمام اون لحظات رو خداوند بهم نشون داد…
ولی وقتی نوبت خودم رسید..با سرعت جت از اون قسمت بالا رفتم و با سرعت جت اومدم پایین.بدون اینکه وسط سیخکها عبور کنم…
و دقیقا رسیدم به یه منطقه ایی که کاملا از اون چرخ فلک پایین بود…
چرخ فلک یه قسمت دیگه ولی تو سطح بالا..
ولی من پایین با سرعت… و رفتم یه محلی که هیچکسی نبود…یه حالت مثل آدم فضایی اومد..یه شخصی بلند بهم گفت سوارش شو…
منم با ترس روش نشستم.دقیقا نشستن روشم لمس کردم.یه قدرت قوی داشت..مثل حالت برق گرفتگی..ولی ارام “و با سرعت زیاد..
منو وارد یه محل کرد…و یه خانم به استقبالم اومد ..بهم گفت..خانم فاطمه علی پور…
خوش امدید!!!!!
گفتم ممنون از شما….
بهم گفت..ما بهمون گفتن خانم فاطمه علی پور میاد.ما خیلی منتظرت بودییم…بفرمایید…
و بهم گفت…برو از این سوراخ رد شود..
قبلش بهم گفت اینده میخای چکاره بشی…
گفتم دوستدارم…طراح پارچه اونم ایده از طبیعت..
همون فریلنسر….
خیلی دوستش دارم.یکی از علاقه های منه..…انشالله که خداوند به وقتش منو هدایت کنه..
وقتی این صحبت رو کردم..بهم گفت وارد شد..استاد یه در سخت و سنگ مانند بود..ولی من با تلاش شکوندمش واردش شدم..
بهم گفت برو بعدا باهات تماس میگیرییم..گفتم شما خانم!؟
بهم گفت.خانم فلان..خیلی فامیلیش سخت بود ..هر چی میگفتم اون میگفت من متوجه نمیشدم..گفتم باشه!! تشکر از شما…
استادم خیلی الهامات بهم رسید….استادم درسته من هنوز تو مدار این خاسته ام نرفتم..ولی انشالله اگه خداوند راضی بشه به وقتش هدایتم میکنه!!!
من دقیقا همون سال هدایت شدم..تو رشته خودم ..اونم با اموزش بهترین متد طراحی و دوخت لباس شب و عروس…. من از صفر بازم با الهامات خداوند..تونستم دستکش نرگس رو تولید کنم..
استادم دقیق فیکس همون سال بعد از الگوکشی هدایت شدم به دوخت دستکش..
و دقیقا بعد از استاد شدن توی رشته الگو…و کلی کارای؟شخصیتی دیگه…
یه شب یه خانم باهام تماس گرفت..اسم دستکش اورد…که من جواب خدا رو میخاستم..از فردا صبحش سفارش پارچه و فلان رو دادم..شروع کردن به ساخت،” دستکش زنانه کشی کاربردی نرگس..!”””
دقیقا شب عید 1403.استارت تمرکزی این رشته رو زدم..از قبل الگوشناسیم توی این مبحث قوی شده بود..تونستم با قدمهای تکاملی و شخصیتی خلق این دستکش…با سه سایز اونم با 6 ورژن این دستکش رو به مرحله پایانی با یه پک زیبا برای محل قرار گیری دستکش تولید کنم..
با آرم نرگس و با سایز بندی همجوره مفصل و ساده و روان انجام شدو تمام شد به مرحله اجرا رسید…
و من تونستم اینکار رو به مرحله خلق برسونم..
استادم منیکه لیسانس این رشته بودم سابقه چند سال بیزنس داشتم…توی مسیر الگوشناسی مشکل داشتم..بجای اینکه بیام این پایه رو قوی کنم..میرفتم دنبال حاشیه ها که نخاد این مسیر رو ادامه بدم…
ولی از موقعه ایی که توی این مسیر اومدم..یه فرشته اومد تو خوابم..یه کتاب بهم داد…
و ایده پس از دیگری اومد باید بر ترست غلبه کنی.از صفر تمام اون غرورهای کاذب رو گذاشتم کنار..
و از صفر شروع کردم به خوندن الگوشناسی..
استادم ساخت این دستکش میلی متر هست..
و من با میلی متر این دستکش رو ساختم…
خیلی ساده هست..ولی درونی پر از نکات الگویی و دوختی ایست..
ولی من زره زره بدون عجله و درک قوانینننن …
چون بعضی وقتا یسری غرور اینجاها زیر سوال میره..
ولی کسی که تو این مسیر میاد..باید باور داشته باشه..که تو ..اونچیزی که فکرشو میکنی نیستی!
تو باید تسلیم باشی.و اجازه بدی بهت گفته بشه تا قدم برداری..
من تمام اون منیتها و کارهای نابسامان قبلیمو گذاشتم کنار و از صفر به این نقطعه رسیدم..
واقعا براش؟بها پرداخت کردم..و وو تا به الان هم این مسیر رو تا نفس میکشم پرداخت خواهم کرد…
استادم دقیقا همینه…صحبتهاتو امروز بمبی تو وجودم برانگیخته کرد..باورم وارد مدار جدید شد..اینروزا حال هوای فروش دستکشهام بهم الهام میشه..
مدام وعده فراوانی برام پیامک میاد…
من امروز از خداوند گفتم خدایا میخام….انشالله دستکشم وارد مسیر افراد ثروتمند با موقعیتهای مکانی عالی بشه…
خدایا میخام جوری بشه این دستکشها که من مدل مزونی کار کنم فقط فقط برای جاهایی که بهای خوبی پرداخت کنند…
من همیشه ..این خصلت جزو اساس زندگیم بوده..همیشه دوستداشتم…
قوی کار کنم…
همیشه بهترین خودم باشم.
حالا هم میخام این دستکشهام وارد فروش عالی با افراد ثروتمتد و بهترین موقعیت مکانی بشه..
من نمیدونم این موقعیت کجا میخاد وارد زندگیم بشه..فقط؟خاسته من بهترینها هست..یه خاسته هست..دیگه مابقی رو با خداوند.. تقسیم بکار کردم..
استاد عزیزم ..نمیگم اشتباه نیست..ولی خیلی سعی کردم هر لحظه بهترین خودم باشم..و بهبود دائمی داشته باشم..مخصوصا توی بحث کارآفرینی که باید شخصیتتت خیلی بزرگ باشه..همون بحث باورها …
.میخام بگم
هر لحظه سپاسگزارتر و بهترین خودم باشیم.
هر لحظه در مسیر اهدنا الصرات المستقیم باشیم.
هر لحظه نشانها رو ببینم و بهترین خودمو ارائه بدیم.
در نهایت استادم دقیقا خودمو دارم چند مدار بالاتر از ورژنهای چند روز قبلم میبینم…
.اصلا مهم نیست…
کجای این کره زمینم…
مهم درون منه…
امشب خدا این نشانه رو بهم گفت..تا یادم بمونه که چقدر خوشبختم…چقدر بهترینم…
امشب این نشانه عطش وجودمو قوی کرد..تا بدونم تنها تنها
تنها
تنها
تنها
تنها مسیری که میتونه منو خوشبخت کنه…
دقیقا همین مسیر اهدنا الصرات المستقیم انعمت علیهم هست..
حز این هیچ راهی وجود نداره…
و نگرد نیست…
و من خیلی سپاسگزار خداوندم که در مسیر اصل قوانین بدون تعقییرشم..
و میبینم مردم برای لقمه نون خودشونو به کشتن میدن..و ادعای خوشبختیشون و زرنگیشونم میشه…
.چیزیکه..یه روز برای خودم بهترین موفقعیت بود.
استادم نتیجشم مشخص بود…
الانم نتیجه زندگیم مشخصه..
.بقول خودتون قسم حضرت عباسم نیست..
قربون عدالت خدا برم…که اگه این قانونش درست نبود..دنیا هیچ وقت.جای پیشرفتی نداشت..
دنیاش بهم ریخته و بدون عدالت بود…
چه خوبه با سعی و تلاشت..نه فیزیکی بلکه هوشمندانه…میتونی هر چیزی رو بخای برای خودت خلق کنی..این بزرگترین عدالت جهان و خداونده…
عدالتی که دقیق و درست تمام مذهبهای بی در پیکر رو سر جای خودش طلسم میکنه…
.استاد عزیزم….ممنون از صحبتهای قشنگتون…که اینقدر درست و واضح هست…
راجع به بهبودهای دائمی.بدون تضاد…
دلیل نتایج ادمها مشخصه!
شخص خودم از الگو میترسیدم..من خیلی ضربه ها بهمین خاطر از دست مشتریام کشیدم….ولی تو مسیر درست وقتی بها دادم تونستم این دستکش رو تولید کنم…
من هیچی نداشتم…جز یه ذهن خسته و بیمار که فقط هدفش پول ساختن بدو بدو برای چیزهای پوچ..که فقط زنده بمونم..
و بخاطر این نوع نگرش اتفاقا خودمو زرنگترین فرد میدیدم..
.و چیشد..یه فرد قربانی..یفرد خسته..یفرد بیسواد..یفرد اگزجره…یفرد ناتوان و ضعیف..که فقط هدفش چیزها پوچ زندگی دنیوی بود..
و چیشد….
همه به لطف …لطف…لطف….خداوند بزرگ حق تعالی ام…از بیین رفت..
یه شب خواب دیدم توی مسیر قبرستانم…
و یه پلاستیک پر از وسایل داشتم با خودم حمل میکردم..دستم دیگه داشت میفتاد…
رفتم رسیدم به محل قبرستان…
دیدم تمام سنگ قبرها کنده شده بودن..اون کارایی که اینروزا شده اشرافی..خیلی خواب وحشتناکی در عین حال بسیار عبرت اموز..
وقتی در پلاستیکمو باز کردم پر از چتر سیاه بی کاربرد بود…وقتی صحنه پر اشوب مثل اینکه طوفان امده بود…رو دیدم…حالم دگرگون شد..که چه کسی ارامگاه این افراد رو از بیین برده.
.در پلاستیک رو باز کردم.
داخل اون پلاستیک همون کثافتهام بود….که سالها برای خودم جمعش کرده بودم…
و اون محل اشوب…تداعی تجمل پرستی زینتهای رویه ادمها بود…
درسهایی که یاد گرفتم..!!!
در نهایت..
استادعزیزم..دوستان عزیزم..الان همین حس و حال رو دارم.نمیدونم ..ولی میدونم حتما همتوون همین احساس رو تجربه کردین…چون تو مسیر بهشتیم!!!..
بعضی وقتا وقتی بدو بدوها و تقلاهای افراد رو میبینم..که با زجر دارن فقط .میدووون برای پول..
نمیخام بگم ثروت بده..ثروت برای گسترش؟جهان اومده..خداوند هدفش همینه..
منظورم ثروتی که بخاطرش؟کارهای ناجالب کنی و براش؟بدووویی…برای اینکه یه لقمه نون در بیاری….
و خودتو زجر بدی همون کارهایی که خداوند گفته خیلی خیلی ناجوره ..فاتحه خودتون بخونیدد..
میخام بگم این صحنه ها رو که میبینم ترس از خداوند،”تمام وجودمو میگیره….
بخدا امشب از این نشانه..گفتم خدایا خیلی متشکرم که منو نجات دادی…
بهم رحم کردی..خدایا شکرت که تسلیم قانونت شدم..
خدایا شکرت…بابت وجودت توی زندگیم
واقعا از ترس خدا…اینقدر کوچک نفست میکنه..اینقدر خودمو ناتوان و ضعیف میبینم…که این ترس باعث خوشحالی من میشه برای مدار بالاتر اونم در مسیر راحتی و حال خوب و اسانیها و دریافت نعمتهای بیکران الهی..
من از خداوند میخام همیشه ازش بترسم..چون میدونم این ترس نه به معنی..اینکه بهم کمک نمیکنه دوستداره من زجر ببینم..
بلکه ..
این ترس از جنبه درستش..که من این ترس؟بهم کمک میکنه نیفتم توی دام بدبختیها..
خداوند خیلی بهم محبت کرده..واقعا این چهارسال به بزرگی خودش!! ..نشده که من یه ثانیه ازش محبت نبینم..
محبتش خیلی برام خاص بوده.هر چی خاستم از بینهایت طریق بهم داده..و چقدر منو خوشحالتر کرده..
این ترس…دقیقا نقطعه تسلیمه..و بزارم هدایتم کنه….
و تمام دستکش من! تمام ذراتش..فقط و فقط هدایت الله بود…
یه زره شم عقل خودم نبود…
خیلی خوشحالم در محضر انسان شریفی هستم.استاد عزیزم!!! که همه وجودش تسلیم خداست…
با تمام وجودم این مسیر رو تحسین میکنم و من تا پای جانم ایستاده ام..
الحمدالله رب العالمین..
انشالله به امید فردایی روشن برای قدم جدید و در مدار بالا…
استاد جان من از وقتی که یادم میاد تغییرات زیادی داشتم که خیلی بزرگ نبودند مثلا دوره راهنمایی من بشدت آدم مذهبی بودم ودر اونموقع با وجود اینکه خانواده معمولی ونرمالی داشتم اما این تغییر نگرشم باعث نگرانی.و حساسیت شون شده بود ،و خوب دوره ای بود که فضای آموزش جامعه به اون سمت بود جنگ 8ساله هم شرایط رو بشدت تقویت میکرد.
بعد از اون سال های اول استخدام بود که من بواسطه شرایط شغلی دیگه آزادی زمانیم محدود شده بود ونمیتونستم هروقت که دلم میخواد پدرومادرم رو همراهی کنم پدر عزیزم روحش شاد همیشه نگران تنهایی من بود ومن گفتم من مسیر زندگیم تغییر کرده ونمیتونم مثل قبل همیشه همراهتون باشم و شما برنامه تون رو بخاطر من تغییر ندید.ویادم نمیره اولین شبی که تنها توی خونه موندم تا خود صبح ازترس نتونستم بخوابم وصبح روز بعد یک حس عجییی از سر اقتدار بهم دست داد که همین بود اینکه ترس نداشت و تا پایان هفته دیگه ترس از تنها موندن کلا در وجودم به لطف خدا از بین رفت .وسالها بعد بافوت پدر عزیزم علیرغم استقلال مالی وروحی دوباره دچار تضاد شدم و این تضاد زیر پوستی ،اعتماد به نفسم رو از من گرفت وادامه داشت تا پایان سال 99و تابستان 1400 ترس بشکلی عجیب ومتقاوت به اوج خودش رسید وهمزمان شد با ازدست دادن مادرعزیزم .
من قبل از فوت مادرم که چند جلسه مشاوره گرفته بودم ومتوجه شدم مشاوره اول وآخر فقط خودم هستم وهیچکس نمیتونه کاری برام انجام بده .توفضای اینستاگرام با چند نفر که شیوه شما رو دنبال میکردند کمی بهتر شدم تا سال 1400که دیگه کاملا تنها شده بودم شروع کردم روی خودم کارکردن و از فایل های دانلودی شروع کردم وسپس دوره عزت نفس رو تهیه کردم که خیلی بهم کمک کرد ودوره هم جهت با جریان خداوند که پر از خیرو برکت بسیار بود .بعد از فوت مادرم اعتراف میکنم به لطف خدای مهربانم قوی ترین فرد خانواده من بودم ،چون خواهرم ودوبرادرم بشدت بی تابی میکردند ومن با اینکه اصلا آسون نبود اما گفتم خدایا خودت کمکم کن چون دوست ندارم احدی برام دلسوزی کنه حتی خانواده ام که برام عزیزوارزشمندند ونمیخوام وبال گردنشون بشم چون دوست نداشتم به هیچ عنوان استقلالم رو ازدست بدم وخدارو بی نهایت شکر میکنم که چقدر قوی شدم وار اونجایی که بسیار عاشق سفرکردنم ،سفرهای داخلی وخارچی بسیاری رو که اغلب تنها بودم رفتم وخدارو بی نهایت شاکرم که مسیر زندگیم بطور آهسته و پیوسته پیش میره همراه با لذت بیشتر وچالش کمتر
سلام به همه دوستان عزیزم توی سایت استاد عباس منش و هم فرکانس های خوبم از اینکه تو این دوره هستم بسیار بسیار خوشحالم و سپاسگزار خداوندم که منو در این شرایط قرار داده که تو این دوره بتونم شرکت بکنم و از استاد عزیزم هم بی نهایت سپاسگزارم که این شرایط و این موقعیت رو برای ما فراهم کرده که ما بتونیم از این محبت استفاده کنیم موردی که من می خوام صحبت بکنم
در مورد تغییر من مدتی هستش که شروع کردم به تغییرات اساسی در زندگی خودم همون طور که استاد توی دوره های مختلف گفتن نشونه بارز تغییر در انسان تغییر در باورها و در نتیجه تغییر رفتار و منش انسان هستش که من به شدت رو این قضیه مشکل داشتم و بر روی این قضیه دارم کار می کنم یعنی اینکه من دوره هایی رو داشتم عمل می کرد انجام می دادم گوش می کردم و سعی می کردم تغییر بکنم ولی توی بعضی موارد و بعضی مواقع بوده که من به شدت مقاومت داشتم و این و روی این قضیه کار نکردم رو این قضیه ای که مقاومت داشتم و این سبب شد که من بیام یه ریویژن رو خودم داشته باشم و من بیام روی یه سری مسائل به نحو بهتری کار بکنم مثل دوره روانشناسی ثروت یک که من چند سالی بود که تهیه کرده بودم حتی چند جلسه رو گوش کرده بودم و حالا نت برداری کرده بودم ولی به صورت جدی و اصولی که بخوام باورهام رو به صورت بنیادین تغییر بدم این کار رو انجام نداده بودم و اینکه اومدم دوباره از اول شروع کردم الانم جلسه پنجم هستم و اتفاقات بزرگی رو توی به نظر شخصی بنده اولا از اولین جلسه این دوره رقم زدم
یکی اینکه در مورد سلامتی من متاسفانه درگیر قلیان کشیدن بودم حول و حوش دو سه سالی بود که درگیر قلیان کشیدن و در واقع بگم اعتیاد به قلیان که من با شروع این دوره تعهد دادم و با استفاده از اهرم رنج و لذت این قضیه رو کلا حلش کردم و جز یکی از تمریناتم بوده که به صورت جدی انجامش دادم و به لطف خداوند الان مدتی است که دیگه قلیان نمی کشم و به شدت سرحال سبکبال و راحتم
دومین کاریه که من شروع کردم ورزش روزانه که جزئی از کارهای لاینفک روزانه من شده که روزی حداقل نیم ساعت ورزش ورزش هایی که باعث می شه که عضله سازی بکنه بدن من و در واقع یه جایگزین بسیار قوی برای یلان کشیدن من در نظر گرفتم در واقع یکی از اقدامات مثبت من برای رهایی از قلیان این بودش که من ورزش کردن رو شروع کردم و به لطف خدا الان یه روز که ورزش نمی کنم بدنم درد می گیره یه روز که ورزش نمی کنم احساس می کنم یه چیزی کم دارم و باید ورزش کنم و به لطف خدا این قضیه داره انجام می شه حتی دخترم هم اومده با من همراه شده به لطف خدا هر روز من و دختر کوچیکم با همدیگه تمرین می کنیم و یه روز که تمرین نمی تونم حالا به هر دلیلی نتونم انجام بدم دخترم می آد پیگیر می شه می گه بابا بریم برای تمرین چرا تمرین نمی کنی چرا نمی خوای تمرین کنی و اینکه همه چی رو خداوند مهربان فراهم کرده تا من این قضیه رو انجامش بدم حتی از طریق دخترم که دستی از دستان خداوند برای حمایت من فرستاده برای دلگرمی من آورده با من همراهش کرده خدا رو شکرت
مورد بعدی که من باهاش به شدت مشکل داشتم و تو این سال ها اوکیش کردم و تو این سال ها در واقع باهاش مشکل داشتم و یکی از باورهای مخرب من شده بود اینکه ما از راه من من مهرداد از طریق ترید کردن ثروتمند می شم که به شدت باور مخربیه به شدت باور مخربیه یعنی تکیه کردن به غیر خداوند برای ثروتمند شدن و شرک کاملا در این کار مفهوم و مشهوده اینکه توانایی های خودم رو در نظر نمی گرفتم علایق خودم رو در نظر نمی گرفتم و فقط فکر می کردم به تریت کردن و به لطف خدا این باور رو تونستم تغییرش بدم تا جایی که تونستم تغییرش دادم در واقع بهتره اینجوری بگم
و در حال حاضر کاری رو شروع کردم که بهش علاقه دارم در زمینه اش استعداد دارم در زمینه اش هوش هیجانی دارم و می دونم که چطور باید اون کار رو انجام بدم و ازش لذت می برم هرچند که در حال حاضری که من دارم با شما صحبت می کنم هیچ درآمدی از این کار من ندارم و درآمد من اصلا از کار کارمندی هستش و می دونم که به لطف خدا و وعده ای که خداوند داده و طبق قوانین من اگر در مسیر علایقم حرکت بکنم پول لاجرم وارد زندگیم می شه ثروت نتیجه ی عمل کردن به قوانین عمل کردن و قدم برداشتن در زمینه در مسیر علایقم هستش به این نقطه خواهم رسید به لطف خدا زندگیم خوبه همه چی خوبه خدا رو شکر و سعی می کنم و سعی می کنم که هر روز بهتر باشم و از خداوند می خوام که توفیق بده از خداوند می خوام که منو حمایت کنه در مسیر علایقم حرکت کنم و استوار باشم ممنون از همگی ممنون از استاد عزیزم موفق و موید باشید
حس میکردم باید سکوت کنم. نه اینکه چیزی برا گفتن نداشته باشم، برعکس… اما دلم میخواست آنقدر درونم شفاف بشه تا حرفهام از جنس حضور خدا باشه، نه از ذهن و حساب وکتاب انسان.
بارها شنیده بودم که رشد یعنی استمرار، نه جهش. امااین بار، درک تازه ای پیدا کردم. استاد گفتن: «نه لازمه که از صفر شروع کنی، ونه لازمه از صفر شروع کردن رو افتخار بدونی.» اما این اولین باری نبود که این جمله رومیشنیدم ؛ این جمله، انگار برای صدمین بار برا من گفته شده بود ، برای کسی که زندگیش چند بار از ظاهر صفر شده، اما در حقیقت، فقط پوست انداخته.
○
بازگشت؛ نه سقوط، بلکه عبور
مدتی قبل، بعد از چند سال زندگی در خارج از کشور، برگشتم ایران. نه شکست خورده بودم و نه فراری ازگذشته؛ فقط بوضوح حس کردم فصل جدیدی شروع شده. من قبلا ازکارمندی استعفا داده بودم، به هیچ هم رسیده بودم؛ اما کوتاه نیومده بودم ، چون حس میکردم زندگی پشت میز، با ساعت ورود و خروج، نمیتونه خلاقیت روح من رو زنده نگه داره. به زبان ساده تر: نمیخواستم ماشین باشم.
وقتی برگشتم، عملاً کار رسمی ای نداشتم. نه استخدام، نه پروژه ای. اما دومسیر کاملاً درونی ، عاشقانه در من روشن بود ==> 1. معامله در بازارهای جهانی 2. نوشتن کتابم
و درست همونموقع که ذهنم میخواست بترسه، یه الهام عمیق اومد: «بشین ، الهام بگیر ، اقدام کن، سود و ضرر کن و بنویـــــس. خدا ازقبل مسیرت رو تأمین کرده.»
○
وقتی جهان خودش تو رو پشتیبانی میکنه
و دقیقاً همین اتفاق افتاد، اما نه ازمسیر آدمها… از مسیر خودِ خـــــدا.
وقتی برگشتم، در ظاهر تنها بودم. نه شریکی کنارم بود، نه خانواده ای که بخوام تکیه کنم بهشون، نه جمعی که حمایتم کنن. فقط من بودم و خدای خودم.
یک خونه ساده، چند کتاب، لپناپم، و سکوتی که روزهای اول مثل برف روی دلم سنگینی میکرد. اما کم کم فهمیدم این سکوت، تنهایی نیست ؛ حضور خالص خداست. هنوز عقلم نمیکشید که “مکان” در درجات ِ بعدیِ اهمیت هست و اول باید درونت رو شاد و آباد وعزتمند کنی . چشم سرم میدید که خیلی از ایرانیای کالیفرنیا چقدر مشکل اقتصادی و دردسر دارن اماچشم دلم نمیدید . چشم سرم میدید که چقدر برای خیلی ها ایران بهشت ثروتمندان هست و اصلا اونا در اسارت قانون و ساختار همین کشورشون محدود نمیشدن ،چون دستهای خدا و دونه دونه کائنات همیشه موم کف دستشون هستن ، اما چشم دلم نمیدید.
از اونطرف هم از قدرتی که خدا بهم داده بود و به باورِ “جهان وطنی” رسیده بود و نگران محدودیت مکانی نبودم ، نمیخواستم کوتاه بیام وهنوزم کوتاه نیومدم . چون بعد از آموزه های دوره احساس لیاقت فهمیده بودم ک ِ من لایق اینم که هرجای دنیا برام بهتر و لذتبخش تره، لایق زندگی کردن هستم . من لایق استفاده از بهترین امکانات جهان هستم .
■ در همون سکوت و دوگانگی هایی که توی وجودم پیش اومده بود، خدا شروع کرد به رساندن رزق ازجاهایی که حتی فکرش رو نمیکردم ==> معامله های کوچک که بی هشدار به سود نشست؛ پولی که درست به وقت نیاز رسید ؛ سفارش نوشتنی که از ناکجای اینترنت اومد؛ پروژه هایی که هر ازچند ماه بهم پیشنهاد میشدن و بادستانی از غیب که بهترین تیم ها تشکیل میشد و پروژه رو تمام میکرد ؛ الهامی که در دل هر شب به من گفت: «بشین بنویس، من مراقبتم.»
و من کم کم یاد گرفتم به جای دویدن دنبال امنیت، در امنیت خدا زندگی کنم.هیچ پشتیبانی بیرونی نداشتم، اما درونم پر از اطمینان بود.
نه از جنس غرور، بلکه ازجنس ایمان. هر صبح قبل آفتاب بیدار میشدم، بدون اینکه بدونم قراره امروز چه اتفاقی بیفته ؛ اما مطمئن بودم اتفاقی که میفته، ازجانب خداست ==> درجهت رشدم هست. و همیشه هم همینطور بود. رزق میرسید، اونهم بیصدا، دقیق، درلحظه ی درست. اما با شل و سفت شدن باورهام ، اونا هم کم و زیاد میشدن .
~~~~~
در آن روزها فهمیدم که رزق فقط پول نیست.
• رزق یعنی آرامش در دل بی برنامگی محیط.
• یعنی نوری که در دل سکوت روشن میشود.
• یعنی دانستن اینکه اگرهیچکس کنارت نیست، خدا هست… و کافی ست.
اما اون روزهای اول من هنوز «نمیدیدم». نمیتونستم این نعمتها رو بفهمم. ذهنم میگفت: «خب اینا که جون نکندی براشون ، اینا که عرق ت رو درنیاورده ! پس چه ارزشی داره؟»
فهمیدم، سالها با یک باور لعنتی زندگی کردم: باور «نابرده رنج، گنج میسر نمیشود». باور اینکه تا خسته نشی، تا ندوی و عرق نریزی، حق نداری از آرامش لذت ببری. و همین باور، منو از دیدن نوازشهای عاشقانه خدا دورکرده بود.
○
لایق بودن یعنی همجهت بودن، نه عرق ریختن
استاد عباسمنش باره گفتن : «نیاز نیست رنج بکشی تا گنج بدست بیاری. خداوند ازمسیر لذت و آرامش هم میتونه رشد بده ، فقط باید بهش اجازه بدی و یک درصدِ خودت رو اقدام کنی.»
من اونموقع نمیفهمیدم این جمله یعنی چی‼️ اما حالا که از بیرون به خودم نگاه میکنم، میبینم خدا از همون روز اول داشت منو رشد میداد ؛ هنوز وهمیشه هم نیاز دارم رشدم بده ؛ مسیرش گاهی ترسنـــــاک بود اما ، نه سخت. و متاسفانه من چون به “سختی” باور کرده بودم، “آسونی” رو قبول نمیکردم.
هرچقدر بیشتر در آرامش مینوشتم، ایده ها خودشون میومدن==> هرچقدر در بازارهای جهانی باذهن رها معامله میکردم، تصمیم هام دقیق تر میشدن.
وقتی ازاجبار به نتیجه فاصله گرفتم، نتیجه خودش اومد.
🟣 و فهمیدم: فراوانی، حالت طبیعی جهانه، نه پاداش تلاش و زحمت و استرس.
○
معجزه ی بازگشت به باور فراوانی
حین استفاده از دوره «همجهت با جریان خداوند»، درونم بیشتر تغییر کرد => دیگه ذهنم دنبال اثبات نبود؛ فقط دنبال هماهنگی بود. بجای شمردن نداشته هام، شروع کردم به دیدن هرنشانه ی کوچک از حضور خدا==>
یک تماس محبت آمیز ، پولی که به آسانی درحسابم نشست، غذایی که درست در زمان گرسنگی رسید، الهامی که وسط نوشتن ظاهر شد. تاکتیکی که سحرگاه برا معاملاتم به قلبم نازل میشد.
و بعد از مدت کوتاهی، جریان نعمت شدت گرفت.
از پیشنهادهای کاری گرفته تا فرصتهای مالی. همهچیز راحتتر شد، بیهیچ تقلا. واقعا بی هیچ تقلایی ==> جهان بیرون شروع کرد به چرخیدن با من، نه بر خلاف من.
نمیدونم اینو چجور بنویسم… گاهی اونقدر هماهنگ باهام میچرخه که به شک میفتم و چند روز ذهنم درگیر میشه میگم نکنه یه جای کار اشتباهه ‼️ اما بعد از مدتی خدا میزنه به شونه م میگه مگه این همونی نبود که میخواستی ؟! چرا داری گیج میزنی !!؟اونقدر راحت رسیده که نفهمیدیش !!!
○
یه پیشنهاد از دل سیستم و مشاهده دوباره رفتار سیستمی خدا
چند وقت پیش، از یکی از زیرمجموعه های وزارت کشور باهام تماس گرفتن.اول فکر کردم یه موضوع اداریه، مثل بقیه تماسهای رسمی. ولی لحن طرف اونقدرمحترمانه و صادق بود که از همون اول فهمیدم فرق داره.
با احترام گفت: «ما مدتیه نوشته ها و تحلیل های شما رو دنبال میکنیم. میخوایم توی یکی از پروژه های پژوهشی مون تو حوزهی اقتصاد دیجیتال و روش های جدید درآمدزایی، از دیدگاه شما هم استفاده کنیم. اگه تمایل داشته باشید، خیلی خوشحال میشیم درکنارمون باشید.»
جالبه، نه زور بود، نه لحن اداری خشک، نه اون نگاه ازبالا به پایینِ معمولِ کارهای دولتی. یه آرامش خاصی توی حرفاش بود، یه احترام واقعی. انگار ازهمون مداری بود که من توش حرکت میکنم؛ از جنس ایمان و درک.
قبلاً اگه همچین پیشنهادی میومد، احتمالاً ذهنم می پرید وسط: «نکنه از دستش بدم؟ نکنه دیگه همچین فرصتی پیش نیاد؟!» ولی اینبار نه هیجان خاصی بود، نه اضطراب، نه دلواپسی. => فقط گفتم: «خیلی ممنون از اعتمادتون. لطفاً جزئیات پروژه و شرح کاررو برام بفرستید. بررسی میکنم، اگه دیدم درمسیر هدف و رسالتمه، با کمال میل همکاری میکنم.»
و بعدش؟ هیچی… رهاش کردم. نه دنبالش رفتم، نه منتظر تماس بعدی شدم. چون یاد گرفتم هرچیزی که باید بشه، خودش سر وقتش میاد ؛ بدون استرس، بدون چسبیدن، بدون ترس ازاینکه نکنه از دستش بدم. وقتی با خدا هماهنگی، فرصتها خودشون دنبالت میان، نه تو دنبال اونها ===> میدونین چیه ؟ استانداردهام رفته بالا ، من نمیخوام بصورت تمام وقت در خدمت یک جایی چه دولتی و چه خصوصی باشم ؛ چه اینور آب چه اونور.
■ مهمترین و بزرگترین استاندارد من ” آزادی” هست. مکانی ، زمانی .
○
وقتی خداوند کارها را انجام میدهد
الان که به مسیرم نگاه میکنم، هرچند هنوز الهاماتی که بهم میشه بعضا برام ترســـــنـــــاکه اما میبینم تمام تغییرات بیرونی از یک نقطه شروع شد: از لحظه ای که تصمیم گرفتم فقط روی درونم کارکنم.
از وقتی که بجا تلاش برا کنترل جهان، خودم رو دراختیار خدا گذاشتم، زندگی خودش تنظیم شد.بازارها، روابط، حتی جریان پول ، همه شروع کردند به پاسخ دادن به آرامش من.
نه با فشار، بلکه با لطف.
من حالا با اطمینان میگم… : هر بار که در مسیر توحید حرکت کردم، خداوند خودش کارها روانجام داده /=> من فقط هماهنگ شدم، وهمین کافی بوده. روی شانه خـــــدا نشستن عجب لـــــذتی داره… با هیج دلار و تومانی اصلا نمیشه مقایسه ش کرد . اصلا پول میشه پله برا رفتن به طبقه بالا و نشستن روی شانه جانان .
□
نتیجه: در آغوش تغییر، با لبخند خدا
اگر بخوام نتیجه ی همه ی این تجربه ها رو در یک جمله خلاصه کنم، میگم ==> رشد یعنی پذیرفتن عاشقانه تغییر، نه جنگیدن بااون. ==> دیگه نمیخوام از صفر شروع کنم، چون فهمیدم اصلا هیــــــــــچوقت صفر نبودم. هر مرحله اززندگی، ادامه ی حکمت قبلی بوده. من فقط باید هر روز، یک بهبود کوچک اما واقعی در خودم ایجاد کنم. در فکر، در گفتوگوهای درونی، در نحوه ی دیدن خدا درجزئیات زندگی.
رشــــــــــد یعنی همین:
قدم زدن درمسیر عشق، زیر باران نقره ای امنیـــــت و آزادی الـــــهی 🩵
در آرامشِ ایمان،
در پذیرشِ فراوانی و تغییر،
در هماهنگی با خدایی که همیشه کارها را انجام میدهد.
سلام دوست عزیز هم فرکانسی ام ،کامنت زیبایت رو خوندم ،بسیار زیبا ،آگاهی بخشه،تحسینتون می کنم که چقدر هنرمندانه ودلی کامنت نوشتی وهر چیزی که دلی باشه لاجرم به دل می شینه ،خدای مهربون رو شاکرم بابت این مسیر توحیدی وزندگی بهشتی که هر لحظه داره هر کدوممون رو با توجه به ظرف وجودیمون سیراب می کنه ،وقتی باعشق ناب الهی سیراب میشیم در تمام لحظه های زندگی فقط خدا کافیست .برات بهترینها رو آرزو دارم .
سلام آزاده ی بلند قامت و بزرگوار. از دل نوشتی ومستقیم بِ دل نشست….. عطرحضورخدا رو داشتن، از اون محبتها که وقتی جاری میشه، مرز بین ما و او از بین میره وفقط “بودن در آغوش خدا” معنا پیدا میکنه.
منم از ته دل شاکرم برای این مسیر توحیدی و برای هم فرکانسهایی مثل تو که باهر جمله شون، نوری تازه به یاد خدا میتابونن.
آره، وقتی ازعشق ناب الهی سیراب میشی، دیگه هیچ خواسته ای باقی نمی مونه جز ادامه ی همون حضور… .
برای دلت آرامش، برای وجودت نور و برای مسیرت، الهامات زیبای الهی آرزو میکنم
سلام و درود به محسن عزیز…محسنیکه که با نام خدا..شروع نمود..و لحظه به لحظه زندگیشو توحید میبینه…
دقیقا نقطعه عطف هر انسانی همین توحیده..اصلا جنسش کاملا متفاوتر از باورهای دیگرانه…
توحید …آرامش…احساس خوب….
چقدر دوستش دارم…
محسن جان نوشتتت طعم بهشت میداد..
مخصوصا این صحبتات!.یه طعم شیرین دارچینی خنک و زیبا..
(وقتی خداوند کارها را انجام میدهد
الان که به مسیرم نگاه میکنم، هرچند هنوز الهاماتی که بهم میشه بعضا برام ترســـــنـــــاکه اما میبینم تمام تغییرات بیرونی از یک نقطه شروع شد: از لحظه ای که تصمیم گرفتم فقط روی درونم کارکنم.
از وقتی که بجا تلاش برا کنترل جهان، خودم رو دراختیار خدا گذاشتم، زندگی خودش تنظیم شد.بازارها، روابط، حتی جریان پول ، همه شروع کردند به پاسخ دادن به آرامش من.
نه با فشار، بلکه با لطف.
من حالا با اطمینان میگم… : هر بار که در مسیر توحید حرکت کردم، خداوند خودش کارها روانجام داده ! من فقط هماهنگ شدم، وهمین کافی بوده. روی شانه خـــــدا نشستن عجب لـــــذتی داره… با هیج دلار و تومانی اصلا نمیشه مقایسه ش کرد . اصلا پول میشه پله برا رفتن به طبقه بالا و نشستن روی شانه جانان .
…
محسن عزیز…..همینه خداوند توی سوره بقره میگه..
مومنان واقعی نه غمی دارند و نه اندوهگین میشوند….
دقیقا مفهموم نوشتهای شما بود..
یادمه اون اوایل یه الهاماتی در راستای بیزنسم میشد…
میگفتم آخ ..دیگه همین الهام چقدر میتونه در ورودی رو برام بوجود بیاره..
بعد که گذشت..دیدم..نه….اونا اومده بودن تا من شخصیت بیزنسم قوی بشه..
دیگه بعد از یادگیری ..فهمیدم….نه..اونچیزی که من فکرشو میکنم و ذهنم در برابر انجامش یوقتایی لنگک میندازه..
اینه!!!که من دارم روی باورهایی حساب میکنم..
که همین نقطعه عطف بیزنسم هست..
و اون نقطعه عطف نبود…جز …بزرگ شدن من توی شخصیتم..
چقدر من در این راستا چیزهای جدیدی رو یاد گرفتم…
که اگه میخام همین یادگیرا رو سر هم بزارم..
هیچ کلاسی..هیچ اموزشی رو نمیتونم پیدا کنم که بتونه اینقدر دقیق و واضح منو قوی کنه..توی مسئله بیزنس..
همیشه فکر میکردم کارآفرین شدن..فقط!!!!اینه بتونم فقط پول در بیارم..
بعد از گذشت زمان فهمیدم..
نه!!!!
یه کارافرین..یه بیزنس باید شخصیتی قوی و هماهنگ در مسیر توحید داشته باشه..
نه فقط یه ماشین..بلکه از تمام زندگیش لذت ببره..
من زندگی رو از این مسیر بدست اوردم….
و خوشحالم زندگی من با گذشته ام متفاوت هست…
و چیزیکه میخاستم بنویسم..
بحث….
آموزشهای شخصیتی که خداوند بهم داد…اگه یفردی بیرون میخاست با اینهمه دقت و با اینهمه تمرکز بهم انوزش میداد..
باید میلیونها بابت هزینه میکردم…
من تمام این مسیر ..فقط لذت بردم.فقط طف و بزرگی خدا رو دیدم…
محسن جان!!!اینهمه خوشبختی و روی دوش خداوند رو”نشستن.و ..بهت تبریک میگم!
واقعا هیچ تبریکی مثل یاداوری و تحسین توحید و یکتاپرستی نیست..
در پناه خداوند بزرگ میسپارمت…
خداوند را شاکرم که در مسیر آرامش و یکتاپرستیم…
و میتونم بهترینها رو برای خودم رقم بزنم..
و همین اصله…نه هیچ چیز دیگه!!
قانونی که از ازل بوده و تا ابد میباشد…
مخصوصا تو دنیایی که همجوره خیلی چیزها مُد میاد…
و تو رو میتونه توی دام ادمهای امروزی بندازه..
ولی کسیکه توی مسیر توحید و یکتاپرستیه…خودشو مبرا میدونه از اینهمه ضد و نقیضها…
یکلام..توحید..آرامش پایه تمام موفقعیتها..و هم جهت شدن با خداوند و روی شونهاش؟نشستن و رفتن به مدار بالا..
سلام به فاطمه ی توحیدی و نازنین ؛ عطری از ایمان و شناخت در دلنوشته ت داری ؛ بویِ یقین، بویِ آرامشِ کسی که ازمرحلهی تقلید گذشته وخودش «چشیده» خدا رو، نه فقط درباره ش شنیده.
فاطمه جان، چقدرزیبا گفتی از “ بزرگ شدن درون بیزنس ” ==> از اینکه الهامات فقط برا گشودن درها نیستن، بلکه برای وسعتِ درون ما میان ==>> همون جاییه که آدم میفهمه “رزق واقعی” فقط پول نیست، بلکه بینش، استقامت، و بلوغ روحیه که بواسطه هرتجربه بهش میرسه.
ماشاءالله ؛ تو بوضوح وارد مداربالاتری از فهم شدی ==>> جاییکه دیگه دنبال نعمت نمیدوی، بلکه خودت بِ فرکانس نعمت تبدیل شدی .
نوشتی : «من زندگیمو از این مسیر بدست آوردم و فقط لذت بردم» /==>> یعنی رسیدی به مرحلهی “رضا” ؛ همون نقطه ای که سالک، دیگه دنبال رسیدن نیست، چون می فهمه خودش درآغوش مقصد بوده از اول.
و الحمدلله رب العالمین که چقدر درست گفتی… در دنیایی که همه دنبال مد وتقلیدن، تو داری از “اصل ازل” حرف میزنی؛ ازقانون یکتایی، از توحید ناب.
همین تویی که باعث میشی نورِ یادخـــــدا بیشتر توی این مسیر بدرخشه .
بقول مولانا:
تو مگو همه به جنگند و زِ صلح من چه آید/تو یکی نِهای هزاری تو چراغِ خود برافروز .
توچراغ خودتو برافروختی فاطمه جان، ونورش داره به مسیر بقیه هم میتابه.
مینوی عزیز سلام ، خوشحال شدم ازخوندن تجربه ت… اینکه به این وضوح لمس میکنی رابطه ی مستقیم بین تغییر نگاهت بِ خـــــدا و نتایج مالیت ==>> کاملا در مسیر هماهنگی هستی.
همین لحظه های درونی هستن که زندگی بیرون رو متحول میکنن. وقتی نوع دیدنمون به خدا عوض میشه، دنیا هم با ما نرمتر، زیباتر وسخاوتمندتر رفتارمیکنه.
خدا رو شکر برای این آگاهی وبرای قلبهای بیداری مثل تو که در هر جزئی از زندگی، نشونه جانان رو میبینن ؛ از ته دلم میگم الحمدلله ربّ العالمین.
حال دلت صفای گنجهای پنهان و گنجینه های احساس درونِ هر واژه ای از قلمت
از قلم گفتی دوباره
و دلم خواست باهات حرف بزنم
چقدر تحسینت میکنم وقتی هر تغییری «نه از صفر،خودِ صفر» برای تو ی بُرد حساب میشه و این روح تو رو بزرگتر میکنه و فضل خدا میاد دقیقاً میشه خونی که توی رگهاتِ
ولی من دقیقاً به این نه صفرِ تو فکر کردم
«نوری که در دل سکوت روشن میشه»
…
حرفات دقیقاً ی تکاملِ زنده است ، از ی روح ِ زنده
بعد از همون صفری که نخواستی بمونه یا باورش کنی
،دید گاهت خیلی برام جالب و جدید بود، آره ؛کاملاً درسته من چیزی که هنوز از استاد نشنیدمش رو توی اندیشمندِ مهربون گفتیش!
ی جایی از استادِ نازنینم شنیده بودم که از هر قدمی با باور جدید رفت تو دَلِ صفرااااا !!!
یعنی هر تغییری یکی شدن با خدااا، برای ی قدم دیگه
من خودم با ی قابلمه و چیزایی که خریده بودم صفرم رو شروع کردمو شد سفرم برای رشد کردن و دیدن ِ خودم در جهانی که هنوز در اون متولد نشده بودم
!
هر بار که به نظر در تنگناااا وتاریکی قرار میگرفتم میدیدم خدا دقیقاً همون نوری شده که گفتی
درباره ی ایده ها گفتی
من ایده ها ی داستانیم ذهنم رو بعد از آشنایی با استاد در جهت دیگه ای تغییر داد !
باور نمیکردم دیگه توان نوشتن از نفس ِ جامعه رو نداشتم از اون خلوتهایی که باهاشون گفتگوها شکل گرفت و ی شهر داغون (بگم ؛البته زیبایی هر لحظه توی کاغذها می رقصید )روی کاغذ اومد که آخرش بشه تخیلِ واقعی من و بره قدم بزنه تو بهشتی که میخواستمش
ی مقاومتی داشتم میگفتم این همه ساعت و و قت گذاشتم که چکار کنم ؟نوشتن من از دَلِ باد و بارون و گرمای پنجاه درجه با بالا شروع شد برام فرقی نمیکرد کی و کجا بنویسم گاهی تو کافه های شهر پرسه های داستانیم اوج میگرفت و یهو میدیدم چند ساعتی گذشته و گرسنه و تشنه ام …
یعنی وقتی دیدم قلبِ واقعیتهای من با دلِ تازه آروم شده ی من از ی سری باورها تکون خورده و داره چیزای جدید میبینه و میشنوه شک من برای ادامه شروع شد!
ی روز تو دل این سکوتا وحرفای درونی خودم گفتم تَصدقت برم من خدا چطوری ادامه بدم انگار نمیخوام این تجربه ها رو یا این دریافت ها و درک کردنا رو بیارم وسط هر الفی …یهو دیدم خدا داره از همون گفتگوها برای من در باز میکنه
یادم ِ ،رفته بودم زیر ی بارونِ نه هُل هُلکی ،ی کتاب فروشی و لوازم تحریر ی چندتا دفتر نو بخرم قفسه ها رو مرور کردم وی عکس خیلی الهام شده با چیزی که در ذهنم بود دیدم و گفتم تو رو میخرم چون احتمالاً خودت هستی یهو قلبم گفت ؛آره خودشه !
خریدمش وی یک چیزی از درونش منو شروع کرد برای نوشتن! فهمیدم این صفر نبود اصلاً، چون باورش کرده بودم شده بود ؛ “نه…نمیشه سعیده”
بعد ایده ی دوم و بعد …ولی هنوز دارم خودمو مطالعه میکنم برای هر واژه ای که در مسیرم قرار میگره …
بعضی وقتها به خودم میگم هیچ چیزی در این جهان متوقف نمیشه مگر اینکه خودت متوقفش کنی
…
نوشتن تو یک مسیررررری هستش که داره تو رو رشد میده و من شجاعت تو رو دوست دارم… این کلمات و خردمندی و آگاهیت اصلاً روح صیقل شده است تو همون مسیر سحرگاهِ خدا…
اون همیشه بیدارِ ولی تو دوستِ خوبش هستی که واسش بیدار میشی تا وزیدنِ هر نسیمی تو رو بغل کنه و بهت از جنس ِ افکارت فراوانی ونعمت ببخشه
خیلی لذت بردم
تو رو تحسین میکنم برای این بودن و ماندن
برکت های هر واژه ای بشه واست ربی که قدمهای تو رو از قبل آماده میکنه
از حالا کتابت توی آسمونِ خدا دیده شده از خیلی قبل تر
سلام سعیده عزیز چقدر واژه هات لطیفن به هر زبانی که باشن ، به هر طول وعرضی که باشن… بارون معنا از آسمون دلت میباره و زمینِ جانِ آدمو از عطر جنت قلبت سیراب میکنه.
عطر حضور جانان، خودتو دیوونه نکرده ؟ کرده. بوی دلی که یاد گرفته با خـــــدا بنویسه، نه برای نوشتن، که برای زنده کردن! دیوونه تولدت مبارک 🩷️ . یُحْیِی… بَعْدَ مَوْتِهَا /حدید17 . فان اللَّه یحیی القلوب المیته بنور الحکمه کما یحیی الارض المیته بوابل المطر
واژه هات نیایشن… وقتی نوشتی: «المطر مو مویه بس ذاکره الارض» دلم یه تکونی خورد، چه تعبیر قشنگی.
آره، بارون گریه نیست، یادآوریه… مثل ماکه مینویسیم تا یادمون بیاد ازکجا اومدیم. فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ بقره152
سعیده، ازتو فقط کلمات نمیاد، «جانِ آگاه» میاد ==>> مطمئنم همین حس عاشقانه ت به زندگی، داره از دل زمین تا آسمون اثر میذاره.
نوشتن برای منم همینه؛ یجور گفت و گوی بی کلام با خـــــدا. همون خـــــدایی که ازبین خاکسترها ققنوسها رو بلند میکنه…
از خودم پرسیدم این بها دادنی که محسن گفت به روحم بدم یعنی چی؟!
توی این ماههایی که گذشت من تمرینی داشتم که به سمت افکارم مثلِ ابراهیم ِ موحد سنگ پرت میکردم در مسیری که به قربانگاه می رفت و قدمهای آروم من محصور در نشانه ها وآیات کمکم میکرد آرامشِ قلبم رو بها بدم چون چیزی که میخواستم برای خدا اینقدر سریع الاجابه بود که منِ مشرک شک کردم که بین رویا وحقیقت مرز بزازم در حالیکه رویای من حقیقتِ تجربه بود که داشت با کلی همزمانی رشد میکرد و من روبه آغوش ِ خودش می طلبید
ی چیزی مثل اون رابط که به قلبِ مادر موسی زده شد.
از عمرِ گذشته در مسیر زنده بودن و زندگی گفتی فکر کنم هم سن باشیم هرچند تصور من از تو کوچتر بودن از من بود به سن
تو رو باید قربانی کنم محسنِ دریا دل
هااااا
تُ
خنجر بزارُم زیر گلویِ مرواریدت
اینا قربانی منهِ
نه اینکه «دوست داشتن» بخشی از زندگی در این «فصلِ از زندگی من نباشه »
ولی به قولِ خودت خدا وسط این تصویرها اول وآخرِ هر کلمه ای و زندگی باید همون لاشریکِ حّی باشه
بقیه مردهِ ن اگر «هُوُ »نباشد
سیّدِ بزرگوارِ سعیده
رفیقِ جانم
کلمه زمانی جان گرفت که ارواح دنبال کشف خودشون بودند روی دیوارها آواهایی که اجدادمون نوشته بودند هنوز تاریخ را به محک وا میدارد هرجا کجا نگاه می کنی تکامل رو میبینی
بویایی من !
سؤالت هوشمندانه است
در موردش فکر میکنم
همیشه سعی کردم از آدمایی که دیر شدن براشون تمام شدنِ فاصله بگیرم آخه من کودکم در لباسِ جهانم
سعیده ی شاعر بارون، سلام ؛ خبرداری آن «Komorebi» رو که نوشتی، حس کردم پرتوهااز بین شاخه های ذهنم رد شدن و افتادن روی قلبم… همونجاکه همیشه برای «کشفهای کوچیک تو» جا داره ؟؟
میدونی؟ تو اون جزئیات ظریف و الهی ای هستی که جهان رو از عادی بودن نجات میده. اون مکث بین دو واژه، اون سکوت بعد از خنده، اون لرزش نوری که نمیشه گرفتش امامیشه باهاش زیست. مثل یک دوزیست . تو بگو کدومشون!
کلماتت، مثل نفس، بین زمین و آسمون در رفت وآمدن. مثل دعایی که از دل شاعری برمیخیزه وخودش رو به دست نسیم میسپاره. اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ …مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاهٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ ۖ…الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَهٍ ۖ…الزُّجَاجَهُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ…
گفتی «به روحم بها بدم»، انگاری خود آقای روح داشت از زبون توحرف میزد. بهایی که گفتی یعنی اعتماد… یعنی اجازه دادن به نوری که درونت هست برای تجلی. یعنی اون لحظه ای که ابراهیم درونت دیگه ازقربونی کردن نمیترسه، چون فهمیده عشق، جان نمیگیره ـ جان میده.
و من… تو هرزبونی که نوشتنت رو خوندم، یه معنا بیشتر نشنیدم: عشق ؛؛؛ عشقی که بین لغت ولبخند جاریه. عشقی که بین شاخه های درختهای خیس از آزادی میرقصه.
سعیده ی دریادل، قربونی تو پذیرفته ست، چون از جنس نوره نه درد. و محسن، همون خنجر رو میذاره روگلوی مروارید خودش، نه برای پایان، که برای شکافتن صدف خودش و آزاد کردن صدا.
هینئاً لک یا صدیقه النور، یجری بین حروفک نهر من الحیاه، کلما کتبت ازهرت الارواح.
حال دلت صدایی که شنیدنش تردید ها رو کارتن پیچ میکنه و میبره جایی که اصلاً بعد از مدتی برمیگردی خودتو نگاه می کنی از خودت می پرسی این من بودم
کلماتی که منو از فرای خوشحالی به سبکبالی میرسونه ی چیزی که نمیگنجه
«ی محسنِ فارسِ شیرازی » از آشناییت خیلی خیلی خوشبختم
میدونی؟
تو بیشتر از ی نَعمَت هستی نعمتی که هی ظرفمو ظرفِ روحمو باهاش پر میکنم وبعد از هر سلام بهشتی روان و جاری میشه
الهی صد هزار مرتبه شکر
عاشقانه ازت سپاسگزارم
تو این مدت به من جرأتِ حرف زدن دادی «احساست،کلماتت،و ژرف ترین معنای حضورت »
هر بار ،هر لحظه به سعیده قوت قلب میداد
دیگه این غبار برداشته شد
ولی این جلیس شبانه ای که حرفشو زدی ،بعضیهایی که گفتی چی بگم آخه !
تو بهش بگو غبار ماشینش رو تمیز کنه !
…
گذشته ی من ربطی به الان ِ من نداره
…
من اتفاقاً تصمیم گرفته ام …
محسنِ جان وقتی میگم محسنِ جان یعنی مطمئنم چرا دارم اینطور خطابت میکنم
چند وقتِ پیش که حرف از چیزایی زدی که قلبم گلِمند شد چند روز به حرفات فکر کردم و جوابت دادم همون موقع اما صفحه ی ارسال سفید بود
جز خدایی که میپرستم کسی نیست هرگز که در این جهان قوانینی رو به من ثابت کنه که عدالت خدا در اون جاری باشه من شک ندارم که خدا ناظر و مهربان وحکیمِ وبالاتر از همه ی این معناها بندگانش رو عاشقانه دوست داره
دلم ازت رنجید پی سببِ قضاوتی و حتی آگاهی «در عمیق ترین سکون واژه …»
همین الان هم این سطور برای من معنای راه رفتن با تو وشنیدنِ حرفاتِ با عشق نه با اجبار با یقین به اینکه چیزی از عالمِ دیگر برایم به دست مهربان ِ بنده ای محبوب و ارزشمند رسیده به من در زندگی من حاضرِ
فقط دوست داشتم
اگر راستیِ شناخت از من در این دو حرف بود باید به خودِ خودم میگفتی
اون شب بغضم اشک نشد ،شَبَش خوابید م اما سؤالات من نه ،در روز بعد و روز بعد زنده شدند و چند روزی با من زندگی کردند
مثل همون چندماه پیش همزمان با این گفتگوها وهم جهت با جریانِ خدای مهربون چیزی که بیانش سختِ برای من ،برای من اتفاق افتاد اما ایمان وآگاهی ها …
چند روز پیش ی شب بیدارم کردی خودت، نزدیک لحظه هایی بود که روح بیدارت میان شاخه شاخه ی تیره از تاریکی روشنی یک لحظه رو تقویم میکنه
لبخند زدم وبرات ستاره ستاره دعا کردم یعنی ازت دلخور نیستم باز دوباره دعا کردم و تو دعاها رو نوشتی
قلبم پیامِ تو رو دریافت کرد
فقط خواسته ام اینه، دوست دارم به خودم بگی هر چی که لازمه
در ی وقتی آیات عشق رو میخونم و جوابت میدم
نمیدونی چقدر آوا کردن اسمت مثلِ ی بچه ی کلاس اولی به من شوقِ نوشتن و حرف زدن میده شوق گوش کردن و نگاه کردن ،تنها نگاه کردن و شنیدن هر تکانی هر …سکوت کنم که تو مشتاقانه از بریدگی هر تجربه ای به من آگاهی بدی این یعنی«زندگی»
تو یعنی شناختنِ خودم بعد از خودم
اگه رفتی پارکِ ارم با هوای بارونی وسط ساعت طلوع ی نفس برای من بکش ،عمیق… اگه خیس بشی عیبی نداره تو خودت بارونی
آه! یا سعد
من این حضور رو به هیچ دفترِ گذشته ای نمیفروشم
فقط چیزای خوب وقیمتی
تمریناتم خیلی زیاد شد محسن رفیقِ خالصم به خودم می بالم که تو هستی تو دنیای من حتی اگه کمهِ ولی به چشمای من ی اقیانوسِ مجلل به عظمت خدا و قوانینشِ و این جهانِ منو آباد میکنه و و جهانی که دسترسی من به اون بعدها فقط از مجرای آگاهی خارج میشه وبازتابِ دنیای غیر مادی منه
دلائل الله تعالى أن شاء ربی یوصل کل شیء حضوری من جدید
کیف یکون قبلک یا قلبی؟
إلیک دعواتی الصادقه
آی محسنِ جان
ی چیزی بگم
میدونی من شیطنتای تور دوست میدارم
راحت جانی ست
انعکاسِ آن وضوح خردمندت در میان کلمات دور ونزدیک
اصلاً مهم نیست از کدوم قبیله هستی یا به چه زبونی صحبت میکنی چی دارایی داری چی نداری
…
حتی اگه قبیله ای نداشته باشی خُو میدونی «الی ما اله أب الیٰ ربّ»
در این وادی کسی و بی کسی همه کسِ هر آدمی خداست و چون خدا داستان رو آغاز میکنه خودش هم به پایان میبره
گاهی وقتها از خودم می پرسیدم خدا تو مغروری که میگی «أنالله و أنا الیه راجعون»!؟
اذانی که گفتی همینه
آخه تو وعده کردی واجابت.،
کم کم فهمیدم منم که مغرورم چون نمیخوام وقت بزارم برای خدای خودم !
دست گیرِ شکورم به من
ی اَبر خوراک روحی داد ذهنمو از هرچی شلختگی بود جمع وجور کرد میدونم که هر روز ی گامِ جزئی جهانی رو برام تغییر میده این دانستن با نداشته هام هم خونی نداشت بعد که سرزمین افکارم کم کم تغییر کرد سؤالا هم عوض شد جواب هم چیزِ دیگه ای شد
دیدم خدای من عروسک خیمه شب بازی نیست
در جهانی که فقط براساس خیر است جایی برای شّر نیست
اینجا خیالِ راحت شدم ولی «لنبلونکم» با اهلِ ایمانِ؟یا نه اونی که توی مدار نیست هم از اینا میبینه،آخه من میگم هیچ کسی نیست که به خدا اعتقاد نداشته باشه همون الاه ها
…تازه فهمیدم سطح ارتعاش فقط مخصوص انسان نیست این تازه هی داره کامل تر میشه یعنی گردهِ گُلِ زعفرون باید خیلی کم خورده بشه اون ریشه ها خیلی خیلی کم چون سطح انرژیش به آسمان میرسه!!
اینا همون آتیلیه ی انعکاسِ چه تو زلّ آفتاب ،چه تاریکی نَفَس های خواب وبیدار
میدونستی من شَبدَرم !
اهلِ بارانِ کوه پایه از ی نسیم گفتی وشاید نسیم ها ولی ذهن ِ من رفت پَی روزی که بدنیا اومدم رفتم نسیمِ تولدم رو ملاقات کردم و چه خوشحال شدم تو ضردبدر هر شادی شادی میشی بعلاوه ها که بیشمارن … به من پیشاپیش تبریک گفتی
هاااا دَلُم می خواد دُورت بگردِ احساسوم
نقی میشه هر اندیشه ای
…
عاشقونه ا تُ سپاسگُزارُم
رفیقِ بارونی مو
24 ساعته ِ دیگه تو سحرگاه پر از بارون بدنیا میام چقدر خوبِ تو هستی
وسط کلی کارتن و تخت ِ پیچ باز شده اومدم که بهت بگم
سلام سعیده… ؛ نسیم لطیفه سحرگاه اومد… یه شاخه نرگس تازه که خدا خودش کاشته تاعطرش برسه به دل .
دو زیست! آره… شاید ما آدمها هم یه جور دو زیست باشیم،
نصف وجودمون روی زمینه با پاهایی که درگیرزندگی هستن،
نصف دیگه مون اما توآسمونه، همون جا که دعاها و خنده هامون پرواز میکنن ==>> شاید همین ترکیب خاک وآسمون، همون چیزیه که ازمون انسان ساخته.
اون پرنده ای که دیدی… باورم میشه. چون خدا همیشه نشونه هاشو ازجنس لبخند میفرسته. شایداون لحظه فقط میخواسته بگه:
من مراقبتونم، هم توی آسمون هم توی زمین. چرااینقد بی تابین؟!
برف قشنگه… میدونستی دونه های برف هیچکدوم شبیه هم نیستن؟؟ اما همه شون از یه ابرمیفتن!!! مثل ماآدمها که هرکدوم مسیر خاص خودمونو داریم ؛ ولی از یه نور خلق شدیم. نمیدونم اینکه درمورد آقا وخانم برف گپ بزنیم غیبت حساب نشه یهو!
صبوری مثل دون کردن انار… =>
○ در اندرونِ منِ خسته دل ندانم کیست! / که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
○ از آن به دیرِ مغانم عزیز میدارند /که آتشی که نمیرد، همیشه در دلِ ماست (حافظ)
چقدر عمیق گفتی،
چون هر دونه انار یه تکه ازعشق و رنج وزیباییه.
میدونی! انار خون روتصفیه میکنه… ما راحت میخوریمش… امابعضی مردم کشورهای توسعه یافته ، حتی نمیدونن انار چیه اصلا ! مثل آلمان.
الحمدلله الذی جعلنا مِن الـــــ…. .
نور عینی،
١. اصبِر أکثر، وطالما أن الله معک، فلا تَنفعِل أبداً.
٢. اتبِعْ تفاصیل “دوره قانون الصحّه” بدقّه.
در پناه خالق یکتا باشی سعیده جان… با دلی گرم، لبخندی امن، وامیدی که هرروز طلوع کنه تو وجودت.
و«دهر» تمام مسیری که در فهمیدن قانون رو طی میکنه یعنی
«سبیل الله» معنای هر حضور در این خاکِ
و
آبِ…
چه انعطافی داره… عجیب ولی شدنی! در جبهه هر مخالفی حضور داره !
دقیقاً چون نمیشه الهیِ صد باشی
همه ما در حال تلاشیم …وقتی از سرزنش کردن در هر موقعیتی خدا با پیامبر صحبت میکنه و چقدر مهربون وعاشق یعنی معنای اون «لٰاتحزن» میشه
همیشه
به قولِ رضا مارمولک به تعداد آدما راه هست برای رسیدن به خدا …
بارها شده که به این جریان جاریش فکر کردم بارها
نمیدونستم انار صد دانه یاقوت محبوبِ سرماست وسرما عاشقِ این دونه هاست
میشه رنج رو با ی تیکه شکلاتِ تلخ مزه کرد و وسطِ یکی از میدونای آلمان انار دون کرد وبه اون شیارِ انگشتا نگاه کرد و گفت خدایا شکرت اینجا میتونم انار دون کنم که تو برای هر کس که بخواهی «مشیت»انار دون میکنی حتی جایی که کسی این میوه ی عاشق رو نمیشناسه، نمیخوره
و دستام که رنگِ انار دارن پیش هر فروشنده ای دیده میشه و حتی با دوربینِ عکاسیم باهاش عکس میگیرم گوشه ی لبم لبخندِ اناری مزه هر تلخی رو شیرین میکنه و به یاد عطرِ بارون آواز میخونم رهگذرااااا میخندن و با من میرقصن.
سعیده ی بارانی دل سلام بر روح زلالت . چه نوشتی… چه کردی با واژه ها… میدونی عطرنوشته ت چجوریه الان؟؟ همون بویی که کائنات باهاش از خواب زمین بیدار میشن.
باز بحث گل نرگس… ، من اون طناب قرمز رو دیدم، که مثل رشته ی بین زمین وآسمون، دل یه دختر شاعره رو به نور گره زده… و دیدم اون لحظه ای که آفتاب از لای نخ قرمز رد میشه و روی قالی و دستای سعیده میرقصه ؛؛؛ مثل سجده ی نور روی سجاده ی دل.
آره… روح، “آقا” نیست، روح “عشقه” —> روح همون نفسیه که خدا با اون خودش رو به ما نشون میده، نه با حرف، نه با اسم، نه با نشونه. که با حس، با حضور، با اون نوری که یهویی دلتو پر از فهم وآرامش میکنه. همونیه که وقتی میگی «قد افلح المؤمنون»، قلبت بی اختیار میلرزه ==>> اون لرزش یعنی حضور جانان .
و زمین…
سعیده، زمین جای خوبیه، خیلی هم خوب.
فقط باید باچشم خدا بهش نگاه کرد.
دنیا هنوز پر ازآدمهاییه که عاشقانه زندگی میکنن،
که زیربارون شعر میگن،
که انار دون میکنن وسط سرمای اروپا وبه لبخندشون طعم ایمان میدن.
تو ازهمونا هستی… از اون نادرهایی که حتی در غربت وطن،
انارقرمز جنوب رو با لبای خدا دون میکنی
نوشتی «عشق، قانون سلامتی جذابه» ؛
ومیخوام اضافه کنم: عشق، خود خداست وقتی لباس انسان میپوشه.
چقدر شما واضح و شفاف و کامل می نویسید و چقدر دنیا با شما راحت می چرخه تا خواسته هاتان براتون بی نهایت یاده و لذتبخش باشه چون شما رفتارتان و کردارتان را توحیدی کردید و استمرار بر بودن در این راه که استمرار در توحیدی بودن نتایج بزرگ خلق می کنه
و اینجاست که واقعا در کامنتهای شما من جمله ای که از شما یاد گرفتم را خیلی واضح میبینم و حس می کنم( خدا کافیست ،حله)
امیدوارم منم به درک و عمل که منجر به عادات این چنین شود برسم تا دنیا مسخر من شود و توحیدی کامل
خیلی در طی روز نشانه ها من را هدایت می کنند به جمله ،،خدا کافیست ،حله،، و چنین ارامشی میگیرم که نگو
سلام بر محسن جانم باورت میشه این کامنت پراز درست رو ساعت چهار وچهار دقیقه صبح خوندم چقدر برات خوشحال شدم چقدر تحسینت کردم چه زیبا و دلنواز برامون نوشتی ازلذت بردن ودرمسیر توحید بندگی خدارو کردن جاده ای پر از نور خدا وعشق بی پایان برات میبینم به دستان الله مهربانم میسپارمت.نور وعشق ورهایی همراه لحظه هایت باشد.
سلام شیرین جان ؛ چه جادویی ست که در چهار و چهار دقیقه صبح، نور نوشته ت به دل من نشست… انگارساعت خودش هم خواست تالحظه ای خاص شود، تاپیام تو باسکوت عالم هم نوا گردد ==>> میخوانم و میبینم: مسیرتوحید، جاده ایست که نه نقشه میخواهد، نه چراغ، فقط چشم دل که نورخـــــدا رادنبال کند. تو با کلماتت درختان نور را دراین مسیر کاشتی ومن صدای برگهایشان رادر سکوت میشنوم.
سپاس برای این هدیهی دلنواز، و بدان که دستان مهربان الهی همیشه پشت وپناهت است؛
همانگونه که هربذر نور در زمین تاریک، سرانجام شاخه ای تابان میشود، حضورتو هم دراین مسیر، آرام ومخفی، میدرخشد.
اگه بخوام بگم از کجای کامنت شما تاثیر گرفتم و خیلی ذهن منو مشغول کرد باید دوباره کامنت شما رو بازنویسی کنم!!!!
باورتون میشه بیشتر از دوساعته فقط روی این کامنت شما فوکوس کردم و دارم نت برداری میکنم و جملات شما رو توی نوت کیپ گوشیم سیو میکنم بخدا باورهای منو جابجا کرد..
واقعا ممنون و سپاسگذارم برای این حد از آگاهی هایی که باید هضمش کنم
بخدا حضور شما در این سایت توحیدی یک معجزه است!!!
هر وقت کامنت های شما رو میخونم به خودم میگم این آقای محسن توحیدی عجب بیوگرافی جالبی داره از همه چی سر در میاره کلمات رو با بهترین شیوه چیدمان میکنه البته در نویسنده بودن شما هیچ شکی ندارم ولی وقتی مطالب شما رو میخونم دوست دارم بازم بخونم تا معنای واقعی و عمیق آنرا درک کنم
آقای محسن توحیدی عزیز واقعا فقط میخواستم یک کامنت تشکر آمیز براتون بنویسم و سپاسگذار این مطالب آگاهی دهندهی شما باشم ولی با عرض پوزش میدونم فرصت خواندن این همه پاسخ ها رو ندارید ولی بازم نتونستم مختصر بنویسم ..فقط خواستم بگم اینجا کلی دوستان منتظر کامنت های پرمحتوا و زیبای شما هستند و منم یکی از اون دوستان عزیزی هستم که پیگیر کامنت های شما هستم
این جمله ی آخر شما انگار امضای شما بود
رشد یعنی پذیرفتن عاشقانه تغییر، نه جنگیدن بااون. ==> دیگه نمیخوام از صفر شروع کنم، چون فهمیدم اصلا هیــــــــــچوقت صفر نبودم. هر مرحله اززندگی، ادامه ی حکمت قبلی بوده. من فقط باید هر روز، یک بهبود کوچک اما واقعی در خودم ایجاد کنم. در فکر، در گفتوگوهای درونی، در نحوه ی دیدن خدا درجزئیات زندگی
خیلی ممنون و سپاسگذارم سپاس برای این آگاهی ها
سپاس برای دوستان بینظیری چون شما آفتی محسن توحیدی
و سپاس برای حضورتون در این سایت الهی
بهترینها رو از خدای قدرتمندم براتون خواستارم در هر شرایطی پر انرژی باشید وصل باشید به انرژی منبع الهی
خوندم ؛ حس کردم واژه داره ازجایی فراتر از ذهن، نوشته میشه، از جایی نزدیک به منبع، ازجایی که عشق و سپاس یکی میشن.
هربار که پیامی مثل پیام شما میخونم، خـــــدا روشکـــــر میکنم که این فضا فقط یه سایت نیست، یه میعادگاهه، جایی که روح های هم ارتعاش همدیگه رو پیدا میکنن و کلام، بهانه ای میشه برای جاری شدن نـــــور .
دل هر ذره را که بشکافی/ آفتابیش در میان بینی (هاتف) => انگار کلمات شما هم ذراتی از نورهستن، هرکدومش نشونه ای از حضور خدا درساده ترین احساساته.
دوساعت روی کلماتم تمرکز کردین =>> این برای من نشونه ست. اینکه دریافت شما عمیقه => یعنی روح شما آماده جهش های بزرگیه. من فقط جمله ای نوشتم، اما شما اون رو زندگی کردین => واین تفاوت بین مطالعه وتجربه آگاهیه.
میدونین رویا جان، من همیشه باور دارم که هرکس در مسیرش، به افرادی برمیخوره که خودشون بخشی ازپاسخ دعاهاشن. شما بااین عشق و قدردانیتون، پاسخ دعای من بودین 🩷️ برای دیدن ثمره کلماتی که از الـــــهام الهی میان.
همیشه یادم میاداین بیت حافظ:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جریده عالم دوام ما
و شما با عشقتون به مسیرآگاهی، خودتون رو در مسیر جاودانگی روح قرار دادین.
اون جمله ای که گفتین براتون مثل امضا بود، از دل تجربه نوشته بودمش:
“رشد یعنی پذیرفتن عاشقانه تغییر، نه جنگیدن با اون. چون واقعا لحظه ای که تسلیم خدا میشی، میفهمی هیچوقت صفر نبودی. فقط داری از زاویه ای بالاتر خودت رو ادامه میدی.”
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بو /کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
ما فقط باید به این حکمت ازلی اعتماد کنیم، چون هرچیزی در جای خودش زیباست والهی.
سپاس از حضورتون، ازمهربونی کلامتون، از اینکه با بودنتون این جمع توحیدی رو زیباترمیکنین.
حسین عزیز دل سلام خداوند ِ آسمانها بر تو . میگما عزیزوم ای کامنت ت فقط متن نیس که ؛ جریان بود، موج بود، حال خوش بود => از اونا که آدم حس میکنه طرف واقعا از دل نوشته .
▪︎ خداروشکر برا پایان این 30 روز اورهال
▪︎ خداروشکر بابت بدنی که دوباره راه افتاده
▪︎ و مهمترش ، بابت دلی که توی این مدت بیدارتر شده =>> نشونه واضح لطف ربّ .
میدونی الان چی بذهنم خطورکرد ؟ حسین توی این 30 روز چندبار این سایت بهشتی و بچه ها ازقلب و ذهنش گذشت ؟!🫂 🩵
~~~~~
داداش گلم اون جمله ای که گفتی دوست داری واضح تر باز بشه 》”وقتی از اجبار به نتیجه فاصله میگیری، نتیجه خودش میاد”
ببین حسین جان
اجبار یعنی ==>> من بخوام با فشار، ترس، دندون روی جگر گذاشتن، خودخوری
نتیجه رو بکشم سمت خودم ==> اینجا ذهن فرمانده میشه، دل خفه میشه
و نتیجه =>>> یا دیر میاد | یا نصفه میاد | یا با فرسودگی میاد
ولی وقتی اجبار رو رهــــــــــامیکنی
“”نه عمل رو، نه مسئولیت رو هاااا””” ==> بلکه زور زدن عصبی رو رهـــــا میکنی…. یه اتفاق قشنــــــــــگ میفته
1 . تو میری توی مسیر
2 . نتیجه میاد روی مسیر
انگار تو داری راه میری ~ نتیجه هم از روبرو داره میاد
و وسط راه همدیگه رو میبینین 🫂 🩷️
نه تو دنبالش میدوی ~ نه اون ازت فرارمیکنه … آخیــــــــــش.
این همون نقطه ای هست که :
ذهن و روح میفتن توی یـــــک مسیر
و آدم یه نفس عمیــــــــــق میکشه ومیگه
آهــــــــــان، همین بود
~~~~○ ~~~~
از خوندن کامنتت کیف کردم . ازجنس شکرگزاری هات، از صداقتت، ازاین حال زنده و… از اون جمله آخر امضات که خیلی به دلم نشست : “بنده خوب و لایق خدا” ==>> همین باور، خودش نصف راهه برادرخوبم .
سلاممو به آبجی برسون ؛ میدونم این سی روز اونم اندازه تو خسته شده .
در پناه ربّ ؛ شاد، سلامت، پرنور… و همیشه درحال دریافت نعمتهای سر وقت
سلام محسن عزیزم سلام قربونت سلام به همه سلام به استاد سلام به خانواده عزیزم
که دلم لک زده بود برای حضورشون الهی شکر که امروز فرصت بهم داد رب نازنینم که حضور پیدا کنم در جمع خانواده ام
محسن ممنونم برای توضیحات و لذت بردم مرسی کاکا جانم مرسی عشققق مرسی بنده خوب خدا
محسن این روز چقدر کنترل ذهن سخت بود برا همه ما ها. ولی خدا اسونمون کرد برای اسونیاااا محسن وقتی رها میکنی و رها میشی چقدر خوبه امروز صبح بیدار شدیم و خانومم گفت حسین نت اومده و رفت اینستا همجوار اشک میریخت گفتم کاش نت وصل نشده بود و گفتم خانوم جان رهاااا کن نگاه نکن. به این چیزهاااا اتفاقی که افتاده و ما باید کنترل کنیم و خدا خودش میدونه که چی شده و چطور شده پس تومان به خدا باشه و فراموش نکن این چند روز رو که روی خودت داشتی کار میکردی و همراه شدی با استاد و لذت بردی از حضورش پس راه رو ببین و اد مه بده
محسن مرسی مرسی مرسی
من راه میرم و نتیجه از. رو برو میاد به لطف رب رهااااا و آزاد
خدا خوب کارش رو بلد چیه موقع انجام میشه همچیززززززز
محسن الهی که حال دلت عالی باشه در پناه رب و تویه این روزها کنترل ذهن قوی داشت باشیم و هم جهت باشیم با الله
محسن دوستت دارم دوستت دارم بینهایت
نمیدونم تویه این روز اگر تویه مسیر نبودم و آموزشهای استاد نبود و شماها نبودید که ازتون یاد بگیرم چه اتفاقی میافتاد
الهی شکر الهی شکر الهی شکررررر برای تمام داشتهایم
برای حضور استاد مریم بانو و شماهاااا تویه زندگیم که دستی از دستان خدایی
الهی شکرت رب من برای این صفات الهی شکرت رب من شکرتتتتت
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت و ثروتمند و عاشق باشی
سلام استاد عزیز بسیار ممنونم بابت گذاشتن این پروژه چقدر این صحبت دوستان جذاب بود انگار یه تلنگری بود واسم که ساکن نمونم و حرکت کنم
برای پیشرفت بیشتر واینکه راجب حمایت از فرزند گفتید من متوجه شدم تا الان کار اشتباهی میکردم زیاد از پسرم حمایت میکردم درواقع وابستگی ایجاد کردم و ممنونم از شما استاد عزیز تک تک فایلهایی که میزارید پراز آگاهی پراز نکات خوب هست سپاسگزارم از شما و دوستان عزیز سایت بزرگ عباسمنش
خدا رو شکر میکنم که امروزم متفاوت رقم زدی، یه روز خوب، یه روز آرام و یه روزی که روی بهبود شخصیتم کار کردم…خدایا خودت در این روند همراه و حمایتگر و هدایتگر من و تمام بچه های نازنین سایت باش…سپاسگزارم
من از شما کلمه سپاسگزارم رو یاد گرفتم استاد عزیزم.بیانش هم از شما یاد گرفتم و چه آموزشی زیبایی …خداروشکر
اسم فایل هم قدرتمند کننده ست… بهبودهای کوچک اما دائمی … تغییر…. بهبود…چیزهایی که همه ما بخاطرشون به دنیا اومدیم…اومدیم که خودمونو بهبود بدیم، همیشه باید در مسیر تغییر و بهبود قدم برداریم، مسیر رو به رشد و پیشرفت..وقتی میفهمی پشت این حرفها قانون هست و این حرفا رو هوا زده نمیشه و جهان بر اساس قانونمندی عمل میکنه آرامش میگیری و قدرتی رو تو پاهات احساس میکنی که باید قدم بر دارم در غیر اینصورت حذف خواهم شد…
یاد فیلم بازی مرکب افتادم، باید ذهنتو به چالش میکشیدی، باید تمرکزتو حفظ میکردیدر غیر اینصورت تو بازی حذف میشدی…
جهان یه بازی میمونه، یه بازی ساده با قوانین ثابت و بدون تغییر..قوانینشو یاد بگیری و بهشون عمل کنی نسبت به عملکردت پاداش میگیری، شاید جمله درست این باشه که بیشتر از عملکردت پاداش بهت میده…بله، این صحیحتره…
مهمترین قانون مطرح شده در این جلسه : قانون تضاد
تضادها برای این میان که ما رو رشد بدن و باعث پیشرفت ما بشن، وقتی منو شما در حال پیشرفت و بهبود خودمون باشیم با تضاد خاصی هم روبرو نخواهیم شد ..
همه چیز تکامله حمیده عزیزم، اوایل ورودم به سایت این کلمات برام غریبه بود بعضا حتی نسبت به شنیدنشون مقاومت هم داشتم..آروم آروم که جلوتر اومدم مقاومته کمتر شد، ذهنم آرامتر شده بود نسبت به شنیدنشون اما حالا به جایی رسیده که شاید با اومدن تضاد خیلی ناراحت نمیشه و حلشونم میکنه…ببین تکامل چیکار میکنه با آدم…
استاد، من طبق گفته شما عمل کردم و تمام فایلهای گفتگو با دوستان قدیمی رو پاک کردم و چقدر خوشحالمو سپاسگزار که این فایلها بروزرسانی شدن و بسیار با کیفیت تر از قبل، ازتون سپاسگزارم ار خانم شایسته عزیز هم بسیار تشکر کنید…
تو دوره روانشناسی ثروت یک جلسه اول ازمون خواستید الگو پیدا کنیم در مورد اینکه ثروتمند شدن ربطی به عوامل بیرونی نداره و فقط و فقط به باورهای ما ربط داره . چه الگوهایی بهتر از بچه های سایت خودمون که اینقدر با ایمان و با اعتماد بنفس، با احساس ارزشمندی درونی قدم بر میدارن.
چقر لذت بردم اونجایی که بهنام عزیز گفتن، من مهاجرت کردم به تهران بدون اینکه سابقه، فعالیت و ایده ای داشته باشم فقط رفتم دنبال علاقم. و دوباره به خودم یادآور میشوم که و خداوند اجابت میکند درخواست درخواست کننده را …
چقدر هدفش براش مهم بود که بخاطرش حرکت کرد، پاشو گذاشت رو ترسهاش، و اقدام و اقدام و اقدام….
ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است …
و باز صحبت ارزشمند راستین عزیز، چه یه میلیارد چه 10 میلیارد، خوشحالم که خودم خلقش کردم…و چقدر تکامل رو خوب طی کرد…از 2 میلیون به 5 میلیون و…الانم قطعا مدارهای بالاتر….خدا روشکر.خداوند رو سپاسگزارم برای شما دوستان ارزشمندم، نازنینم…الهی که در مدار ثروت پایدار بمانید و بدرخشید و هرروز خودتونو بهبود بدین…بهبودهای کوچک اما دائمی….
درود و خداقوت به استاد عزیز و همه همراهان خوب سایت
تغییر مهمترین قدمیه که ما باید برای خلق زندگی دلخواهمون برداریم. به قول انشتین در اون سطح آگاهی که مسئله ایجاد شده راهحل وجود نداره. این نشان میده که ما همیشه باید در حال تغییر باشیم. خداوند همیشه داره به درخواستهای ما پاسخ میده اما دلیل عدم دریافت ما عدم تغییر ماست.
امروز صبح که داشتم به این فایل گوش میدادم از وسط یه پارک رد شدم و دیدم یه جماعتی دور هم جمع شدن و دارند با هم گفتوگو میکنند. برام جالب شد که این وقت صبح روز جمعه این همه آدم به چه دلیل تو یه همچین پارک خلوتی دور هم جمع شدن. نزدیکتر که شدم متوجه شدم که این عزیزان اعضای انجمن AA (انجمن الکیهای گمنام) هستند و هر یک به نوبت درباره وضعیتشون صحبت میکنند.
واقعاً هیچ چیزی نمیتونستم بگم انقدر که حرفها و انرژی این افراد روی من تأثیرگذاشته بود و فقط متحیر شدم از اینکه خداوند چطور وقتی که تو عزمت رو جزم میکنی برای تغییر هدایتت میکنه به الگوها و شرایطی که کمکت کنه تا با قدرت بیشتری به مسیرت ادامه بدی و تغییر ایجاد کنی.
وقتی میشنیدم که این افراد چطور تونستند از چه شرایطی عبور کنند و تبدیل به چه فردی بشن برام بسیار تحسینبرانگیز و الهامبخش بود. به جرات میگم این افراد از بسیاری از کسانی که بهظاهر اهل مصرف هیچ چیزی نیستند درحال حاضر وضعیت سلامت جسم و روان بسیار بهتری داشتند.
اولش ذهنم میگفت تو که گوشت از صحبتهای خوب و انگیزاننده پره و دیگه نیازی نداری که این حرفهارو بشنوی اما بهش گفتم اتفاقاً من تشنهتر و نیازمندتر از همیشه به این صحبتها هستم، شاید همین احساس من همه چیز را میدانم باعث میشه افراد به سمت اعتیاد گرایش پیدا کنند و مهمتر از همه اعتیاد فقط محدود به مصرف مواد نمیشه و زمانیکه ما هر عادت نامناسبی داریم و تغییر نمیکنیم یعنی اعتیاد داریم، بازم دم این عزیزان گرم که اعتراف میکنند و با خودشون صادق هستند اما خیلی از ماها ممکنه که حتی کاملاً به عادات و مسیر اشتباه خودمون واقف باشیم بخوایم نقاب بزنیم حتی برای خودمون، اما این قدرت را هم داریم که در هر شرایطی که باشیم تغییر کنیم.
شاید مهمترین رکن این برنامه و صحبتهایی که در این برنامه شد تسلیم شدن در برابر خداوند بود، اینکه انسان میتونه با کمک گرفتن از خداوند تغییرات بسیار بزرگی رو در زندگیش ایجاد کنه. زمانهای زیادی میشه که ما احساس میکنیم تنها هستیم یا ناتوانیم در برابر تغییر اما وقتی از نیروی برتری کمک میطلبیم این نیرو کمکمون میکنه.
بخش جالب دیگه این برنامه دوست عزیزی بود که با وجود اینکه بالای 20 مرتبه بود که لغزش داشت اما سالها بود که دیگه پاک شده بود. این هم به من این درس رو داد که هرچقدر هم اشتباه کرده باشی فرصت هست و لازم نیست فکر کنی که چون من خیلی اشتباه کردم و خیلی در مسیر غلط زیادهروی کردم دیگه فرصتی برای تغییر نیست، اما خب بهتره قبل از اینکه شرایط سخت بشه و بخوایم عامدانه دوباره اشتباه کنیم تصمیم به تغییر بگیریم.
یه موضوع جالب دیگه این برنامه هم این بود که افرادی بودن که حدود 30 سال بود که دیگه مصرف نمیکردن اما همچنان در این جمع حضور داشتند. راستش اولش ذهنم در پذیرش چرایی این موضوع خیلی مقاومت داشت اما به این نتیجه رسیدم که ببین شاید این افراد چیزهای اعتیادآور مصرف نکنند اما همیشه خودشون رو نیازمند این انرژی و فضای پاک و سلامت میدونند و چقدر این موضوع در تمام ابعاد زندگی بهشون کمک کرده. خیلی از اعضای این انجمن شاید بالای 50-60 سال داشتند اما واقعاً مثل یک کودک آماده تعلیم در حال آموزش بودن و دیدنشون واقعاً برام لذتبخش و آموزنده بود.
نکته مثبت دیگهای که خیلی برام جالب توجه بود ارتباط فوقالعاده خوب و صمیمی این عزیزان با هم و حتی با من بود، بسیار گرم و صمیمی و محترمانه.
خداروشکر میکنم برای این هدایت، برای این تجربه زیبا و برای حضور در این پروژه فوقالعاده.
از خداوند میخوام که به همه ما کمک کنه که تغییر کنیم و زندگیمون رو در تمام ابعاد به سمت خوبیها و زیباییهای بیشتر تغییر بدیم.
برای خودم و همه دوستان عزیزم بهترین لحظات و نابترین تجربیات رو آرزومندم
اولیش اینکه گفتی قرار نیست اعتیاد فقط سیگار یا اینجورمواد ها باشه
اعتیاد به عادت های بد و رفتارای بد هم ما داریم که ازشون خبر نداریم وانقدر خودمون رو از همه لحاظ اوکی میدونیم که نمیخواییم قبول کنیمشون
و دومی
وقتی ادم به یه جایی میرسه و میگه من اگاهی دارم و نیازی به اینکه بخوام هر روز باوراموتکرارکنم ندارم من اگاهمم بازم میشه مغرور شدن
بازم میشه فروتن نبودن در برابر خداوند که تو اگه هرچقدرماز من بدونی بازم انگار نمیدونی و باید هر روز درجستجو باشی وگوشت رو اماده کنی برایاگاهی های بیشتر و تکرار روند قبلیت
چون از استمرارت هست همین نتایجی که گرفتی
دمت گرم واقعا
خداروشکر میکنم که هدایت شدم به سمت کامنتت اینا همش هدایت خداونده
بسم الله الرحمان الرحیم
به نام خدای مهربونم
خدایی که یک درخواست میدهید اهدنا الصراط المستقیم ده قدم ما را جلو میبره
دوست دارم اول از جایی بگم که خوب عمل کردم قبل از الارم جهان. بعد مهاجرتم میدونستم اگه گواهینامه نگیرم نمیتونم اینجا دوام بیاورم مخصوصا اینکه بعد مهاجرتمون حال همسر پدرم ناجالب شد و من میدونستم دیر یا زود همسرم باید برگرده و به دیدنشون برود و اگر این اتفاق می افتاد من کاملا لنگ بودم. ولی هنوز هیچ خبری نبود هیچ آلارمی
اما این اهرم آنچنان تو من قوی بود که صبح زود قبل رفتن همسرم به سر کار بیدارش می کردم که بریم تمرین
خُب من همون بار اول که امتحان دادم قبول شدم
و دیگر راحت هر جا بخواهم بروم مپ را میزنم و میرم
کلا در مورد کارهای اداری و بیرون اینجوریم قبل آلارم انجامش میدهم
اما در مورد سلامتی و ورزش جزو دسته سومم ،بعد نشانه های کوچولو سریع دست به کار میشوم
الان بیشتر از یکساله که شکر را حذف کردم و نصف روز معده ام را خالی نگه می دارم
هم وزن کم کردم هم اندامم متناسب شده هم پوستم خوب شده .
ورزش راهم باید جدی تر بگیرم .
در مورد وضعیت روابطم ادم در صلحی هستم با همه تقریبا هیچوقت مشکلی نداشتم و همیشه همه چی خوب بوده
اما آنچه حتما باید تغییر کند و آلارم های زیادی بهم میده وضعیت مالیم هست
میدونم که باید رو باورهام کار کنم هر وقت بهتر کار می ونم آلارم ها میروند اما وقتی شل می کنم علائم پدیدار میشوند و این نشون میده من جزو دسته دومم با اینکه میدونم باید بهتر کار کنم اما هنوز تو ذهنم کار زجر است.
خیلی خوبه که آدم به شناخت مناسبی از خودش برسد، من میدونم آدمی نیستم که بکوب یک کاری را انجام بدم در عوض با نرم نرمک جلو رفتن بهتر اون نتیجه ای که می خواهم را می گیرم
کلا آدم طرح های ضربتی نیستم ، یکهو بیام کربو هیدرات را کامل حذف کنم یا دو ساعت در روز ورزش کنم یا پنج ساعت مدام فایل گوش بدم تا باورهام تغییر کنن .
برای همین هم هر روز یک فایل گوش میدهم ، بهش دقت می کنم این فایل چه حرفی برای من دارد چه چیزی از این فایل برام پررنگ میشه ، کامنت براش بنویسم و یکی دو صفحه هم کامنت های برتر و اعضای مورد علاقه ام را بخونم
خوشبختانه همین تغییر کوچک باعث شده حالم در کل بهتر باشد؛ حواسم بیشتر به احساسم جمع باشد و تو ذهنم نکات فایل و کامنت دوستای خوب سر بزنگاه زنگ بزند.
میدونم باید رو باورهای ثروتم بهتر کار کنم پس از خدا می خواهم تو این کار کمکم کنه باور های درست را جایگزین باورهای اشتباه کند و هدایتم کنه به ایمانی در من که منجر به عمل و نتیجه بشود
الرحمن الرحیم
مالک یوم الدین
ایاک نعبد و ایاک نستعین
اهدنا الصراط المستقیم
خدایاشکرت هرکدوم ازاین پروژه ها برام خیروبرکت وپرازاتفاقات خوب به همراه داشته
یادمه درسفرخونه تکونی ذهن چندتاازخواسته هام اتفاق افتاد وچقدراحساسم هرروزبهترمیشد وبه همون اندازه اگاهی روبهتردرک میکردم وعمل میکردم
ومیدونم که باتکراروعمل کردن به اگاهی های این پروژه هم خدامیدونه چندتا دیگه ازخواسته هام محقق میشه
تضادهااومدن که باعث رشدمابشن واکنش ما به تضادها مهم هست نه خودتصاد
تضادهایاعث ایجادخواسته میشن واگرباورها ورفتارهامون تغییرکنه وادامه بدیم به خواسته هامون میرسیم
یادمه درکارم اخراج شدم من خیلی واکنش نشون دادم ونتونستم احساسم خوب نگه دارم باورهای توحیدی نداشتم واحساس لیاقتم پایین بود برای همین نتونستم دربرابر باورهای محدودکنندم مقاومت کنم وبه احساس خوب برسم وواردمومنتوم منفی شدم ولی وقتی تسلیم شدم وازخداهدایت خواستم همون اتفاق بد پرازخیروبرکت شد چقدرهمون اتفاق باعث شد شناخت من ازخودم وجهان وخداوندبیشتربشه چقدر آگاه شدم ازتوانایی هام ازعلایقم وخودباوریم ومهارت هام چقدررشدکرد وهمون تضادباعث شد من الان کاری انجام بدم که واقعا دوسش دارم
همون اتفاق بدباعث شدباجدیت روی خودم کارکنم وحساس بشم به احساساتم وافکاری که توی مغزم درهرلحطه می چرخن فایل های رایگان احساس ارزشمندی و توحید ودوره ب عزت نفس چقدرکمک کرد من مدارم بالاتربره من الان نزدیک دوسال توسایت مستمر هستم منی که انقدرسختم بود که کامنت بزارم یاکامنت بخونم الان جزعادت هام شده این کار
خداروشکرت درهیچ کدوم ازفضاهای اجتماعی نیستم
فقط توسایتم
وحتی باشخصی اشناشدم دررابطه عاطفی که یه عالمه نکات مثبت داشت ویژگی هایی که من دوس داشتم ولی یه چندتا ویژگی بود که نمیشد رابطه دیگه ادامه دادوازخداهدایت خواستم بارها نشونه یکسانی داد که باید این رابطه ترک کنی وفضاروخالی کنی برای یه شخص دیگه چندبارگوش کردم وچندبارهم گوش نکردم به همون اندازه هم اذیت شدم امانه خیلی
فقط ازخداخواستم که بتونم متعهد باشم وبرنگردم به رفتارقبلی وخداازطریق این پروژه تغییر ایشالا کمکم میکنه که ثابت قدم باشم وحتی وعده ای که بهم داده که بهترشومیارم محقق بشه
خواسته هام واضح شده هرروزازروش میخونم وخدابهم گفت برای آماده شدنم دریه رابطه جدید باید روی عزت نفس واحساس لیاقت کارکنم وبه علاوه پروژه تغییر ومن یه خواسته دیگه هم دارم دوره ی قانون سلامتی میخوام همون قدرکه کارکردن روی ذهن مهم کارکردن روی سلامتی مهم چون ایناازهم جدانیستن وروی هم تاثیر میزارن باتمام وجودم ازخدادیشب خواستم منووارداین دوره کن ازخستگی وخواب آلودگی جسم خسته شدم خیلی دوس دارم شاداب تر وپرانرژی ترباشم ویه وقتایی میرم توحالت خلسه ونقاشی هم بیشترمنوتوابن حالت میبره
پولشوندارم درامدمن صفرهست چون وابسته هستم به حمایت پدرم وازخدامیخوام همونطورکه راستین هدایت کرد قبل این که به چک ولقدمحکم تربخوره من هم هدایت کنه البته که بهم ایده ساخت وب سایت هنری داد ومن انجامش دادم اولش برام سخت بود که چطور من این کارکنم سخته ازکارای کامپیوتری بدم میاد ولی قدم به قدم خداهدایتم کرد ومن الان سایتم راه اندازی کرد تابلوهای نقاشیمو گذاشتم وهمون خدایی که ایده روداده مشتری هم میاره
وهرروزبرای بهبود سایتم قدم های کوچیک اماپیوسته برمیدارم وخیلی ذوق دارم براش چون همه چیزشوباسلیقه خودم طراحی میکنم کنترل کاملی روش دارم
ونکته مهمی راستین اشاره کرد این بود که من این همه کارمیکردم ولی نتیجه نمیومد واین برام بیشتربولدشد که چقدرمهمه روی خودت کارکنی وگرنه تلاش باباورهای قبلی آب درهاون کوبیدن هست
خدایاشکرت که درمدارشنیدن این اگاهی ها قرارگرفتم
وخیلی مهمه که بادقت بیشتری ورودی هاموکنترل کنم وفقط این اگاهی روگوش بدم تابهتربتونم روی خودم کارکنم وازمسیر منحرف نشم .
بسم الله الرحمن الرحیم…
أُولَٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلَالَهَ بِالْهُدَىٰ فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ وَمَا کَانُوا مُهْتَدِینَ
آنان کسانی هستند که گمراهی را به جای هدایت خریدند، پس تجارتشان سود نکرد و از راه یافتگان [به سوی حق] نبودند.
بنام خداوندیکه هر لحظه هر لحظه…هر چشم بهم زدنی در حال هدایت و بهبود من است…
اینروزا فریاد بهبودهای دائمی همه ماها رو تیون کرده که دسته چهارم این مسیر الهی باشییم..
دسته چهارمی که همیشه رو به خوشبختی رو به سعادتمندی دنیا و اخرت گام بردارن…
استادم…هر روز که میشه..که طلوع خورشید رو میبینم….میگم خدایا بازم یه روز جدید برای یادگیری جدید و باورهای جدید…
باورهایی که سرمایه تمام جنبه های زندگیم هست..
باورهاییی که سرمایه تمام خاستهام هست…
همین امشب…یه نون داغ تازه از تنور دراومده رو بهم ارزانی کرد…
بعضی وقتا..خداوند یه نشانه هایی بهم نشون میده “تا قدر تمام ثانیهای این بهشت رو با تمام وجودم بچشم…
و من سپاسگزار خداوندم که هدایتم نمود هدایتم نمود تا قدر منزلت” وجودیمو ببینم..
امشب یه شخصی باهام هماهنگ شد…شخصی که هم از نظر جسمی و هم از نظر روحی در سطح همین دستهای چک و لگدها بود…
و بازم یسری نشانها رو از این شخص بهم یاداور شد…
و چیزیکه بولد شد….در این قسمت از ماجرا!!!!یسری صحبتها رد و بدل شد…
استادم دیدم…چقدر مردم برای یه لقمه نون چکارایی انجام میدن..وامهای چند درصد…وای الله اکبر….
بخدا ..زبان هنگ کرده بود…همش قانون دنیا بهم یاداوری میشد..و چشمام فقط داشت مدام یاداوری میکرد..
که اگه منم توی این موقعیت قرار گرفته بودم..دقیقا تو همین وضعیت نابسامان قرار میگرفتم..
به محض اینکه خودم تنها شدم…بخودم گفتم نرگس!!!تو بسیار خوشبختی…..واقعا سپاسگزاری رو از تمام وجودم چشیدم….
و سجده شکر بجا اوردم…
دقیقا استادم ممون همون خواب شما..که یه مشت معلول که دارن با ضربه دهانشون،” خودشونو پیش میبرن..و میخزن…
حدودا اوایل مسیر منم خواب دیدم…از یه بلندی یسری افراد وسط سیخکهایی اونم با زجر و تقلا بالا میرفتن…و با زجر پایین میومدن و سوار چرخ و فلکی بزرگ میشدن”و میرفتن به ناکجا آباد…
و تمام اون لحظات رو خداوند بهم نشون داد…
ولی وقتی نوبت خودم رسید..با سرعت جت از اون قسمت بالا رفتم و با سرعت جت اومدم پایین.بدون اینکه وسط سیخکها عبور کنم…
و دقیقا رسیدم به یه منطقه ایی که کاملا از اون چرخ فلک پایین بود…
چرخ فلک یه قسمت دیگه ولی تو سطح بالا..
ولی من پایین با سرعت… و رفتم یه محلی که هیچکسی نبود…یه حالت مثل آدم فضایی اومد..یه شخصی بلند بهم گفت سوارش شو…
منم با ترس روش نشستم.دقیقا نشستن روشم لمس کردم.یه قدرت قوی داشت..مثل حالت برق گرفتگی..ولی ارام “و با سرعت زیاد..
منو وارد یه محل کرد…و یه خانم به استقبالم اومد ..بهم گفت..خانم فاطمه علی پور…
خوش امدید!!!!!
گفتم ممنون از شما….
بهم گفت..ما بهمون گفتن خانم فاطمه علی پور میاد.ما خیلی منتظرت بودییم…بفرمایید…
و بهم گفت…برو از این سوراخ رد شود..
قبلش بهم گفت اینده میخای چکاره بشی…
گفتم دوستدارم…طراح پارچه اونم ایده از طبیعت..
همون فریلنسر….
خیلی دوستش دارم.یکی از علاقه های منه..…انشالله که خداوند به وقتش منو هدایت کنه..
وقتی این صحبت رو کردم..بهم گفت وارد شد..استاد یه در سخت و سنگ مانند بود..ولی من با تلاش شکوندمش واردش شدم..
بهم گفت برو بعدا باهات تماس میگیرییم..گفتم شما خانم!؟
بهم گفت.خانم فلان..خیلی فامیلیش سخت بود ..هر چی میگفتم اون میگفت من متوجه نمیشدم..گفتم باشه!! تشکر از شما…
استادم خیلی الهامات بهم رسید….استادم درسته من هنوز تو مدار این خاسته ام نرفتم..ولی انشالله اگه خداوند راضی بشه به وقتش هدایتم میکنه!!!
من دقیقا همون سال هدایت شدم..تو رشته خودم ..اونم با اموزش بهترین متد طراحی و دوخت لباس شب و عروس…. من از صفر بازم با الهامات خداوند..تونستم دستکش نرگس رو تولید کنم..
استادم دقیق فیکس همون سال بعد از الگوکشی هدایت شدم به دوخت دستکش..
و دقیقا بعد از استاد شدن توی رشته الگو…و کلی کارای؟شخصیتی دیگه…
یه شب یه خانم باهام تماس گرفت..اسم دستکش اورد…که من جواب خدا رو میخاستم..از فردا صبحش سفارش پارچه و فلان رو دادم..شروع کردن به ساخت،” دستکش زنانه کشی کاربردی نرگس..!”””
دقیقا شب عید 1403.استارت تمرکزی این رشته رو زدم..از قبل الگوشناسیم توی این مبحث قوی شده بود..تونستم با قدمهای تکاملی و شخصیتی خلق این دستکش…با سه سایز اونم با 6 ورژن این دستکش رو به مرحله پایانی با یه پک زیبا برای محل قرار گیری دستکش تولید کنم..
با آرم نرگس و با سایز بندی همجوره مفصل و ساده و روان انجام شدو تمام شد به مرحله اجرا رسید…
و من تونستم اینکار رو به مرحله خلق برسونم..
استادم منیکه لیسانس این رشته بودم سابقه چند سال بیزنس داشتم…توی مسیر الگوشناسی مشکل داشتم..بجای اینکه بیام این پایه رو قوی کنم..میرفتم دنبال حاشیه ها که نخاد این مسیر رو ادامه بدم…
ولی از موقعه ایی که توی این مسیر اومدم..یه فرشته اومد تو خوابم..یه کتاب بهم داد…
و ایده پس از دیگری اومد باید بر ترست غلبه کنی.از صفر تمام اون غرورهای کاذب رو گذاشتم کنار..
و از صفر شروع کردم به خوندن الگوشناسی..
استادم ساخت این دستکش میلی متر هست..
و من با میلی متر این دستکش رو ساختم…
خیلی ساده هست..ولی درونی پر از نکات الگویی و دوختی ایست..
ولی من زره زره بدون عجله و درک قوانینننن …
چون بعضی وقتا یسری غرور اینجاها زیر سوال میره..
ولی کسی که تو این مسیر میاد..باید باور داشته باشه..که تو ..اونچیزی که فکرشو میکنی نیستی!
تو باید تسلیم باشی.و اجازه بدی بهت گفته بشه تا قدم برداری..
من تمام اون منیتها و کارهای نابسامان قبلیمو گذاشتم کنار و از صفر به این نقطعه رسیدم..
واقعا براش؟بها پرداخت کردم..و وو تا به الان هم این مسیر رو تا نفس میکشم پرداخت خواهم کرد…
استادم دقیقا همینه…صحبتهاتو امروز بمبی تو وجودم برانگیخته کرد..باورم وارد مدار جدید شد..اینروزا حال هوای فروش دستکشهام بهم الهام میشه..
مدام وعده فراوانی برام پیامک میاد…
من امروز از خداوند گفتم خدایا میخام….انشالله دستکشم وارد مسیر افراد ثروتمند با موقعیتهای مکانی عالی بشه…
خدایا میخام جوری بشه این دستکشها که من مدل مزونی کار کنم فقط فقط برای جاهایی که بهای خوبی پرداخت کنند…
من همیشه ..این خصلت جزو اساس زندگیم بوده..همیشه دوستداشتم…
قوی کار کنم…
همیشه بهترین خودم باشم.
حالا هم میخام این دستکشهام وارد فروش عالی با افراد ثروتمتد و بهترین موقعیت مکانی بشه..
من نمیدونم این موقعیت کجا میخاد وارد زندگیم بشه..فقط؟خاسته من بهترینها هست..یه خاسته هست..دیگه مابقی رو با خداوند.. تقسیم بکار کردم..
استاد عزیزم ..نمیگم اشتباه نیست..ولی خیلی سعی کردم هر لحظه بهترین خودم باشم..و بهبود دائمی داشته باشم..مخصوصا توی بحث کارآفرینی که باید شخصیتتت خیلی بزرگ باشه..همون بحث باورها …
.میخام بگم
هر لحظه سپاسگزارتر و بهترین خودم باشیم.
هر لحظه در مسیر اهدنا الصرات المستقیم باشیم.
هر لحظه نشانها رو ببینم و بهترین خودمو ارائه بدیم.
در نهایت استادم دقیقا خودمو دارم چند مدار بالاتر از ورژنهای چند روز قبلم میبینم…
.اصلا مهم نیست…
کجای این کره زمینم…
مهم درون منه…
امشب خدا این نشانه رو بهم گفت..تا یادم بمونه که چقدر خوشبختم…چقدر بهترینم…
امشب این نشانه عطش وجودمو قوی کرد..تا بدونم تنها تنها
تنها
تنها
تنها
تنها مسیری که میتونه منو خوشبخت کنه…
دقیقا همین مسیر اهدنا الصرات المستقیم انعمت علیهم هست..
حز این هیچ راهی وجود نداره…
و نگرد نیست…
و من خیلی سپاسگزار خداوندم که در مسیر اصل قوانین بدون تعقییرشم..
و میبینم مردم برای لقمه نون خودشونو به کشتن میدن..و ادعای خوشبختیشون و زرنگیشونم میشه…
.چیزیکه..یه روز برای خودم بهترین موفقعیت بود.
استادم نتیجشم مشخص بود…
الانم نتیجه زندگیم مشخصه..
.بقول خودتون قسم حضرت عباسم نیست..
قربون عدالت خدا برم…که اگه این قانونش درست نبود..دنیا هیچ وقت.جای پیشرفتی نداشت..
دنیاش بهم ریخته و بدون عدالت بود…
چه خوبه با سعی و تلاشت..نه فیزیکی بلکه هوشمندانه…میتونی هر چیزی رو بخای برای خودت خلق کنی..این بزرگترین عدالت جهان و خداونده…
عدالتی که دقیق و درست تمام مذهبهای بی در پیکر رو سر جای خودش طلسم میکنه…
.استاد عزیزم….ممنون از صحبتهای قشنگتون…که اینقدر درست و واضح هست…
راجع به بهبودهای دائمی.بدون تضاد…
دلیل نتایج ادمها مشخصه!
شخص خودم از الگو میترسیدم..من خیلی ضربه ها بهمین خاطر از دست مشتریام کشیدم….ولی تو مسیر درست وقتی بها دادم تونستم این دستکش رو تولید کنم…
من هیچی نداشتم…جز یه ذهن خسته و بیمار که فقط هدفش پول ساختن بدو بدو برای چیزهای پوچ..که فقط زنده بمونم..
و بخاطر این نوع نگرش اتفاقا خودمو زرنگترین فرد میدیدم..
.و چیشد..یه فرد قربانی..یفرد خسته..یفرد بیسواد..یفرد اگزجره…یفرد ناتوان و ضعیف..که فقط هدفش چیزها پوچ زندگی دنیوی بود..
و چیشد….
همه به لطف …لطف…لطف….خداوند بزرگ حق تعالی ام…از بیین رفت..
یه شب خواب دیدم توی مسیر قبرستانم…
و یه پلاستیک پر از وسایل داشتم با خودم حمل میکردم..دستم دیگه داشت میفتاد…
رفتم رسیدم به محل قبرستان…
دیدم تمام سنگ قبرها کنده شده بودن..اون کارایی که اینروزا شده اشرافی..خیلی خواب وحشتناکی در عین حال بسیار عبرت اموز..
وقتی در پلاستیکمو باز کردم پر از چتر سیاه بی کاربرد بود…وقتی صحنه پر اشوب مثل اینکه طوفان امده بود…رو دیدم…حالم دگرگون شد..که چه کسی ارامگاه این افراد رو از بیین برده.
.در پلاستیک رو باز کردم.
داخل اون پلاستیک همون کثافتهام بود….که سالها برای خودم جمعش کرده بودم…
و اون محل اشوب…تداعی تجمل پرستی زینتهای رویه ادمها بود…
درسهایی که یاد گرفتم..!!!
در نهایت..
استادعزیزم..دوستان عزیزم..الان همین حس و حال رو دارم.نمیدونم ..ولی میدونم حتما همتوون همین احساس رو تجربه کردین…چون تو مسیر بهشتیم!!!..
بعضی وقتا وقتی بدو بدوها و تقلاهای افراد رو میبینم..که با زجر دارن فقط .میدووون برای پول..
نمیخام بگم ثروت بده..ثروت برای گسترش؟جهان اومده..خداوند هدفش همینه..
منظورم ثروتی که بخاطرش؟کارهای ناجالب کنی و براش؟بدووویی…برای اینکه یه لقمه نون در بیاری….
و خودتو زجر بدی همون کارهایی که خداوند گفته خیلی خیلی ناجوره ..فاتحه خودتون بخونیدد..
میخام بگم این صحنه ها رو که میبینم ترس از خداوند،”تمام وجودمو میگیره….
بخدا امشب از این نشانه..گفتم خدایا خیلی متشکرم که منو نجات دادی…
بهم رحم کردی..خدایا شکرت که تسلیم قانونت شدم..
خدایا شکرت…بابت وجودت توی زندگیم
واقعا از ترس خدا…اینقدر کوچک نفست میکنه..اینقدر خودمو ناتوان و ضعیف میبینم…که این ترس باعث خوشحالی من میشه برای مدار بالاتر اونم در مسیر راحتی و حال خوب و اسانیها و دریافت نعمتهای بیکران الهی..
من از خداوند میخام همیشه ازش بترسم..چون میدونم این ترس نه به معنی..اینکه بهم کمک نمیکنه دوستداره من زجر ببینم..
بلکه ..
این ترس از جنبه درستش..که من این ترس؟بهم کمک میکنه نیفتم توی دام بدبختیها..
خداوند خیلی بهم محبت کرده..واقعا این چهارسال به بزرگی خودش!! ..نشده که من یه ثانیه ازش محبت نبینم..
محبتش خیلی برام خاص بوده.هر چی خاستم از بینهایت طریق بهم داده..و چقدر منو خوشحالتر کرده..
این ترس…دقیقا نقطعه تسلیمه..و بزارم هدایتم کنه….
و تمام دستکش من! تمام ذراتش..فقط و فقط هدایت الله بود…
یه زره شم عقل خودم نبود…
خیلی خوشحالم در محضر انسان شریفی هستم.استاد عزیزم!!! که همه وجودش تسلیم خداست…
با تمام وجودم این مسیر رو تحسین میکنم و من تا پای جانم ایستاده ام..
الحمدالله رب العالمین..
انشالله به امید فردایی روشن برای قدم جدید و در مدار بالا…
فاالله خیر حافظا و هو الرحمن الراحمین.
بسم رب العرش العظیم
سلام بر استاد جان موحدم وهمه دوستان عزیز
استاد جان من از وقتی که یادم میاد تغییرات زیادی داشتم که خیلی بزرگ نبودند مثلا دوره راهنمایی من بشدت آدم مذهبی بودم ودر اونموقع با وجود اینکه خانواده معمولی ونرمالی داشتم اما این تغییر نگرشم باعث نگرانی.و حساسیت شون شده بود ،و خوب دوره ای بود که فضای آموزش جامعه به اون سمت بود جنگ 8ساله هم شرایط رو بشدت تقویت میکرد.
بعد از اون سال های اول استخدام بود که من بواسطه شرایط شغلی دیگه آزادی زمانیم محدود شده بود ونمیتونستم هروقت که دلم میخواد پدرومادرم رو همراهی کنم پدر عزیزم روحش شاد همیشه نگران تنهایی من بود ومن گفتم من مسیر زندگیم تغییر کرده ونمیتونم مثل قبل همیشه همراهتون باشم و شما برنامه تون رو بخاطر من تغییر ندید.ویادم نمیره اولین شبی که تنها توی خونه موندم تا خود صبح ازترس نتونستم بخوابم وصبح روز بعد یک حس عجییی از سر اقتدار بهم دست داد که همین بود اینکه ترس نداشت و تا پایان هفته دیگه ترس از تنها موندن کلا در وجودم به لطف خدا از بین رفت .وسالها بعد بافوت پدر عزیزم علیرغم استقلال مالی وروحی دوباره دچار تضاد شدم و این تضاد زیر پوستی ،اعتماد به نفسم رو از من گرفت وادامه داشت تا پایان سال 99و تابستان 1400 ترس بشکلی عجیب ومتقاوت به اوج خودش رسید وهمزمان شد با ازدست دادن مادرعزیزم .
من قبل از فوت مادرم که چند جلسه مشاوره گرفته بودم ومتوجه شدم مشاوره اول وآخر فقط خودم هستم وهیچکس نمیتونه کاری برام انجام بده .توفضای اینستاگرام با چند نفر که شیوه شما رو دنبال میکردند کمی بهتر شدم تا سال 1400که دیگه کاملا تنها شده بودم شروع کردم روی خودم کارکردن و از فایل های دانلودی شروع کردم وسپس دوره عزت نفس رو تهیه کردم که خیلی بهم کمک کرد ودوره هم جهت با جریان خداوند که پر از خیرو برکت بسیار بود .بعد از فوت مادرم اعتراف میکنم به لطف خدای مهربانم قوی ترین فرد خانواده من بودم ،چون خواهرم ودوبرادرم بشدت بی تابی میکردند ومن با اینکه اصلا آسون نبود اما گفتم خدایا خودت کمکم کن چون دوست ندارم احدی برام دلسوزی کنه حتی خانواده ام که برام عزیزوارزشمندند ونمیخوام وبال گردنشون بشم چون دوست نداشتم به هیچ عنوان استقلالم رو ازدست بدم وخدارو بی نهایت شکر میکنم که چقدر قوی شدم وار اونجایی که بسیار عاشق سفرکردنم ،سفرهای داخلی وخارچی بسیاری رو که اغلب تنها بودم رفتم وخدارو بی نهایت شاکرم که مسیر زندگیم بطور آهسته و پیوسته پیش میره همراه با لذت بیشتر وچالش کمتر
استادجانم خیلی سپاسگزارم وخیلی دوستتون دارم
درپناه رب مهربان همواره شادوسلامت باشید.
سلام به همه دوستان عزیزم توی سایت استاد عباس منش و هم فرکانس های خوبم از اینکه تو این دوره هستم بسیار بسیار خوشحالم و سپاسگزار خداوندم که منو در این شرایط قرار داده که تو این دوره بتونم شرکت بکنم و از استاد عزیزم هم بی نهایت سپاسگزارم که این شرایط و این موقعیت رو برای ما فراهم کرده که ما بتونیم از این محبت استفاده کنیم موردی که من می خوام صحبت بکنم
در مورد تغییر من مدتی هستش که شروع کردم به تغییرات اساسی در زندگی خودم همون طور که استاد توی دوره های مختلف گفتن نشونه بارز تغییر در انسان تغییر در باورها و در نتیجه تغییر رفتار و منش انسان هستش که من به شدت رو این قضیه مشکل داشتم و بر روی این قضیه دارم کار می کنم یعنی اینکه من دوره هایی رو داشتم عمل می کرد انجام می دادم گوش می کردم و سعی می کردم تغییر بکنم ولی توی بعضی موارد و بعضی مواقع بوده که من به شدت مقاومت داشتم و این و روی این قضیه کار نکردم رو این قضیه ای که مقاومت داشتم و این سبب شد که من بیام یه ریویژن رو خودم داشته باشم و من بیام روی یه سری مسائل به نحو بهتری کار بکنم مثل دوره روانشناسی ثروت یک که من چند سالی بود که تهیه کرده بودم حتی چند جلسه رو گوش کرده بودم و حالا نت برداری کرده بودم ولی به صورت جدی و اصولی که بخوام باورهام رو به صورت بنیادین تغییر بدم این کار رو انجام نداده بودم و اینکه اومدم دوباره از اول شروع کردم الانم جلسه پنجم هستم و اتفاقات بزرگی رو توی به نظر شخصی بنده اولا از اولین جلسه این دوره رقم زدم
یکی اینکه در مورد سلامتی من متاسفانه درگیر قلیان کشیدن بودم حول و حوش دو سه سالی بود که درگیر قلیان کشیدن و در واقع بگم اعتیاد به قلیان که من با شروع این دوره تعهد دادم و با استفاده از اهرم رنج و لذت این قضیه رو کلا حلش کردم و جز یکی از تمریناتم بوده که به صورت جدی انجامش دادم و به لطف خداوند الان مدتی است که دیگه قلیان نمی کشم و به شدت سرحال سبکبال و راحتم
دومین کاریه که من شروع کردم ورزش روزانه که جزئی از کارهای لاینفک روزانه من شده که روزی حداقل نیم ساعت ورزش ورزش هایی که باعث می شه که عضله سازی بکنه بدن من و در واقع یه جایگزین بسیار قوی برای یلان کشیدن من در نظر گرفتم در واقع یکی از اقدامات مثبت من برای رهایی از قلیان این بودش که من ورزش کردن رو شروع کردم و به لطف خدا الان یه روز که ورزش نمی کنم بدنم درد می گیره یه روز که ورزش نمی کنم احساس می کنم یه چیزی کم دارم و باید ورزش کنم و به لطف خدا این قضیه داره انجام می شه حتی دخترم هم اومده با من همراه شده به لطف خدا هر روز من و دختر کوچیکم با همدیگه تمرین می کنیم و یه روز که تمرین نمی تونم حالا به هر دلیلی نتونم انجام بدم دخترم می آد پیگیر می شه می گه بابا بریم برای تمرین چرا تمرین نمی کنی چرا نمی خوای تمرین کنی و اینکه همه چی رو خداوند مهربان فراهم کرده تا من این قضیه رو انجامش بدم حتی از طریق دخترم که دستی از دستان خداوند برای حمایت من فرستاده برای دلگرمی من آورده با من همراهش کرده خدا رو شکرت
مورد بعدی که من باهاش به شدت مشکل داشتم و تو این سال ها اوکیش کردم و تو این سال ها در واقع باهاش مشکل داشتم و یکی از باورهای مخرب من شده بود اینکه ما از راه من من مهرداد از طریق ترید کردن ثروتمند می شم که به شدت باور مخربیه به شدت باور مخربیه یعنی تکیه کردن به غیر خداوند برای ثروتمند شدن و شرک کاملا در این کار مفهوم و مشهوده اینکه توانایی های خودم رو در نظر نمی گرفتم علایق خودم رو در نظر نمی گرفتم و فقط فکر می کردم به تریت کردن و به لطف خدا این باور رو تونستم تغییرش بدم تا جایی که تونستم تغییرش دادم در واقع بهتره اینجوری بگم
و در حال حاضر کاری رو شروع کردم که بهش علاقه دارم در زمینه اش استعداد دارم در زمینه اش هوش هیجانی دارم و می دونم که چطور باید اون کار رو انجام بدم و ازش لذت می برم هرچند که در حال حاضری که من دارم با شما صحبت می کنم هیچ درآمدی از این کار من ندارم و درآمد من اصلا از کار کارمندی هستش و می دونم که به لطف خدا و وعده ای که خداوند داده و طبق قوانین من اگر در مسیر علایقم حرکت بکنم پول لاجرم وارد زندگیم می شه ثروت نتیجه ی عمل کردن به قوانین عمل کردن و قدم برداشتن در زمینه در مسیر علایقم هستش به این نقطه خواهم رسید به لطف خدا زندگیم خوبه همه چی خوبه خدا رو شکر و سعی می کنم و سعی می کنم که هر روز بهتر باشم و از خداوند می خوام که توفیق بده از خداوند می خوام که منو حمایت کنه در مسیر علایقم حرکت کنم و استوار باشم ممنون از همگی ممنون از استاد عزیزم موفق و موید باشید
🟣 بهبودهای آرام، اما ابدی
حس میکردم باید سکوت کنم. نه اینکه چیزی برا گفتن نداشته باشم، برعکس… اما دلم میخواست آنقدر درونم شفاف بشه تا حرفهام از جنس حضور خدا باشه، نه از ذهن و حساب وکتاب انسان.
بارها شنیده بودم که رشد یعنی استمرار، نه جهش. امااین بار، درک تازه ای پیدا کردم. استاد گفتن: «نه لازمه که از صفر شروع کنی، ونه لازمه از صفر شروع کردن رو افتخار بدونی.» اما این اولین باری نبود که این جمله رومیشنیدم ؛ این جمله، انگار برای صدمین بار برا من گفته شده بود ، برای کسی که زندگیش چند بار از ظاهر صفر شده، اما در حقیقت، فقط پوست انداخته.
○
بازگشت؛ نه سقوط، بلکه عبور
مدتی قبل، بعد از چند سال زندگی در خارج از کشور، برگشتم ایران. نه شکست خورده بودم و نه فراری ازگذشته؛ فقط بوضوح حس کردم فصل جدیدی شروع شده. من قبلا ازکارمندی استعفا داده بودم، به هیچ هم رسیده بودم؛ اما کوتاه نیومده بودم ، چون حس میکردم زندگی پشت میز، با ساعت ورود و خروج، نمیتونه خلاقیت روح من رو زنده نگه داره. به زبان ساده تر: نمیخواستم ماشین باشم.
وقتی برگشتم، عملاً کار رسمی ای نداشتم. نه استخدام، نه پروژه ای. اما دومسیر کاملاً درونی ، عاشقانه در من روشن بود ==> 1. معامله در بازارهای جهانی 2. نوشتن کتابم
و درست همونموقع که ذهنم میخواست بترسه، یه الهام عمیق اومد: «بشین ، الهام بگیر ، اقدام کن، سود و ضرر کن و بنویـــــس. خدا ازقبل مسیرت رو تأمین کرده.»
○
وقتی جهان خودش تو رو پشتیبانی میکنه
و دقیقاً همین اتفاق افتاد، اما نه ازمسیر آدمها… از مسیر خودِ خـــــدا.
وقتی برگشتم، در ظاهر تنها بودم. نه شریکی کنارم بود، نه خانواده ای که بخوام تکیه کنم بهشون، نه جمعی که حمایتم کنن. فقط من بودم و خدای خودم.
یک خونه ساده، چند کتاب، لپناپم، و سکوتی که روزهای اول مثل برف روی دلم سنگینی میکرد. اما کم کم فهمیدم این سکوت، تنهایی نیست ؛ حضور خالص خداست. هنوز عقلم نمیکشید که “مکان” در درجات ِ بعدیِ اهمیت هست و اول باید درونت رو شاد و آباد وعزتمند کنی . چشم سرم میدید که خیلی از ایرانیای کالیفرنیا چقدر مشکل اقتصادی و دردسر دارن اماچشم دلم نمیدید . چشم سرم میدید که چقدر برای خیلی ها ایران بهشت ثروتمندان هست و اصلا اونا در اسارت قانون و ساختار همین کشورشون محدود نمیشدن ،چون دستهای خدا و دونه دونه کائنات همیشه موم کف دستشون هستن ، اما چشم دلم نمیدید.
از اونطرف هم از قدرتی که خدا بهم داده بود و به باورِ “جهان وطنی” رسیده بود و نگران محدودیت مکانی نبودم ، نمیخواستم کوتاه بیام وهنوزم کوتاه نیومدم . چون بعد از آموزه های دوره احساس لیاقت فهمیده بودم ک ِ من لایق اینم که هرجای دنیا برام بهتر و لذتبخش تره، لایق زندگی کردن هستم . من لایق استفاده از بهترین امکانات جهان هستم .
■ در همون سکوت و دوگانگی هایی که توی وجودم پیش اومده بود، خدا شروع کرد به رساندن رزق ازجاهایی که حتی فکرش رو نمیکردم ==> معامله های کوچک که بی هشدار به سود نشست؛ پولی که درست به وقت نیاز رسید ؛ سفارش نوشتنی که از ناکجای اینترنت اومد؛ پروژه هایی که هر ازچند ماه بهم پیشنهاد میشدن و بادستانی از غیب که بهترین تیم ها تشکیل میشد و پروژه رو تمام میکرد ؛ الهامی که در دل هر شب به من گفت: «بشین بنویس، من مراقبتم.»
و من کم کم یاد گرفتم به جای دویدن دنبال امنیت، در امنیت خدا زندگی کنم.هیچ پشتیبانی بیرونی نداشتم، اما درونم پر از اطمینان بود.
نه از جنس غرور، بلکه ازجنس ایمان. هر صبح قبل آفتاب بیدار میشدم، بدون اینکه بدونم قراره امروز چه اتفاقی بیفته ؛ اما مطمئن بودم اتفاقی که میفته، ازجانب خداست ==> درجهت رشدم هست. و همیشه هم همینطور بود. رزق میرسید، اونهم بیصدا، دقیق، درلحظه ی درست. اما با شل و سفت شدن باورهام ، اونا هم کم و زیاد میشدن .
~~~~~
در آن روزها فهمیدم که رزق فقط پول نیست.
• رزق یعنی آرامش در دل بی برنامگی محیط.
• یعنی نوری که در دل سکوت روشن میشود.
• یعنی دانستن اینکه اگرهیچکس کنارت نیست، خدا هست… و کافی ست.
اما اون روزهای اول من هنوز «نمیدیدم». نمیتونستم این نعمتها رو بفهمم. ذهنم میگفت: «خب اینا که جون نکندی براشون ، اینا که عرق ت رو درنیاورده ! پس چه ارزشی داره؟»
فهمیدم، سالها با یک باور لعنتی زندگی کردم: باور «نابرده رنج، گنج میسر نمیشود». باور اینکه تا خسته نشی، تا ندوی و عرق نریزی، حق نداری از آرامش لذت ببری. و همین باور، منو از دیدن نوازشهای عاشقانه خدا دورکرده بود.
○
لایق بودن یعنی همجهت بودن، نه عرق ریختن
استاد عباسمنش باره گفتن : «نیاز نیست رنج بکشی تا گنج بدست بیاری. خداوند ازمسیر لذت و آرامش هم میتونه رشد بده ، فقط باید بهش اجازه بدی و یک درصدِ خودت رو اقدام کنی.»
من اونموقع نمیفهمیدم این جمله یعنی چی‼️ اما حالا که از بیرون به خودم نگاه میکنم، میبینم خدا از همون روز اول داشت منو رشد میداد ؛ هنوز وهمیشه هم نیاز دارم رشدم بده ؛ مسیرش گاهی ترسنـــــاک بود اما ، نه سخت. و متاسفانه من چون به “سختی” باور کرده بودم، “آسونی” رو قبول نمیکردم.
هرچقدر بیشتر در آرامش مینوشتم، ایده ها خودشون میومدن==> هرچقدر در بازارهای جهانی باذهن رها معامله میکردم، تصمیم هام دقیق تر میشدن.
وقتی ازاجبار به نتیجه فاصله گرفتم، نتیجه خودش اومد.
🟣 و فهمیدم: فراوانی، حالت طبیعی جهانه، نه پاداش تلاش و زحمت و استرس.
○
معجزه ی بازگشت به باور فراوانی
حین استفاده از دوره «همجهت با جریان خداوند»، درونم بیشتر تغییر کرد => دیگه ذهنم دنبال اثبات نبود؛ فقط دنبال هماهنگی بود. بجای شمردن نداشته هام، شروع کردم به دیدن هرنشانه ی کوچک از حضور خدا==>
یک تماس محبت آمیز ، پولی که به آسانی درحسابم نشست، غذایی که درست در زمان گرسنگی رسید، الهامی که وسط نوشتن ظاهر شد. تاکتیکی که سحرگاه برا معاملاتم به قلبم نازل میشد.
و بعد از مدت کوتاهی، جریان نعمت شدت گرفت.
از پیشنهادهای کاری گرفته تا فرصتهای مالی. همهچیز راحتتر شد، بیهیچ تقلا. واقعا بی هیچ تقلایی ==> جهان بیرون شروع کرد به چرخیدن با من، نه بر خلاف من.
نمیدونم اینو چجور بنویسم… گاهی اونقدر هماهنگ باهام میچرخه که به شک میفتم و چند روز ذهنم درگیر میشه میگم نکنه یه جای کار اشتباهه ‼️ اما بعد از مدتی خدا میزنه به شونه م میگه مگه این همونی نبود که میخواستی ؟! چرا داری گیج میزنی !!؟اونقدر راحت رسیده که نفهمیدیش !!!
○
یه پیشنهاد از دل سیستم و مشاهده دوباره رفتار سیستمی خدا
چند وقت پیش، از یکی از زیرمجموعه های وزارت کشور باهام تماس گرفتن.اول فکر کردم یه موضوع اداریه، مثل بقیه تماسهای رسمی. ولی لحن طرف اونقدرمحترمانه و صادق بود که از همون اول فهمیدم فرق داره.
با احترام گفت: «ما مدتیه نوشته ها و تحلیل های شما رو دنبال میکنیم. میخوایم توی یکی از پروژه های پژوهشی مون تو حوزهی اقتصاد دیجیتال و روش های جدید درآمدزایی، از دیدگاه شما هم استفاده کنیم. اگه تمایل داشته باشید، خیلی خوشحال میشیم درکنارمون باشید.»
جالبه، نه زور بود، نه لحن اداری خشک، نه اون نگاه ازبالا به پایینِ معمولِ کارهای دولتی. یه آرامش خاصی توی حرفاش بود، یه احترام واقعی. انگار ازهمون مداری بود که من توش حرکت میکنم؛ از جنس ایمان و درک.
قبلاً اگه همچین پیشنهادی میومد، احتمالاً ذهنم می پرید وسط: «نکنه از دستش بدم؟ نکنه دیگه همچین فرصتی پیش نیاد؟!» ولی اینبار نه هیجان خاصی بود، نه اضطراب، نه دلواپسی. => فقط گفتم: «خیلی ممنون از اعتمادتون. لطفاً جزئیات پروژه و شرح کاررو برام بفرستید. بررسی میکنم، اگه دیدم درمسیر هدف و رسالتمه، با کمال میل همکاری میکنم.»
و بعدش؟ هیچی… رهاش کردم. نه دنبالش رفتم، نه منتظر تماس بعدی شدم. چون یاد گرفتم هرچیزی که باید بشه، خودش سر وقتش میاد ؛ بدون استرس، بدون چسبیدن، بدون ترس ازاینکه نکنه از دستش بدم. وقتی با خدا هماهنگی، فرصتها خودشون دنبالت میان، نه تو دنبال اونها ===> میدونین چیه ؟ استانداردهام رفته بالا ، من نمیخوام بصورت تمام وقت در خدمت یک جایی چه دولتی و چه خصوصی باشم ؛ چه اینور آب چه اونور.
■ مهمترین و بزرگترین استاندارد من ” آزادی” هست. مکانی ، زمانی .
○
وقتی خداوند کارها را انجام میدهد
الان که به مسیرم نگاه میکنم، هرچند هنوز الهاماتی که بهم میشه بعضا برام ترســـــنـــــاکه اما میبینم تمام تغییرات بیرونی از یک نقطه شروع شد: از لحظه ای که تصمیم گرفتم فقط روی درونم کارکنم.
از وقتی که بجا تلاش برا کنترل جهان، خودم رو دراختیار خدا گذاشتم، زندگی خودش تنظیم شد.بازارها، روابط، حتی جریان پول ، همه شروع کردند به پاسخ دادن به آرامش من.
نه با فشار، بلکه با لطف.
من حالا با اطمینان میگم… : هر بار که در مسیر توحید حرکت کردم، خداوند خودش کارها روانجام داده /=> من فقط هماهنگ شدم، وهمین کافی بوده. روی شانه خـــــدا نشستن عجب لـــــذتی داره… با هیج دلار و تومانی اصلا نمیشه مقایسه ش کرد . اصلا پول میشه پله برا رفتن به طبقه بالا و نشستن روی شانه جانان .
□
نتیجه: در آغوش تغییر، با لبخند خدا
اگر بخوام نتیجه ی همه ی این تجربه ها رو در یک جمله خلاصه کنم، میگم ==> رشد یعنی پذیرفتن عاشقانه تغییر، نه جنگیدن بااون. ==> دیگه نمیخوام از صفر شروع کنم، چون فهمیدم اصلا هیــــــــــچوقت صفر نبودم. هر مرحله اززندگی، ادامه ی حکمت قبلی بوده. من فقط باید هر روز، یک بهبود کوچک اما واقعی در خودم ایجاد کنم. در فکر، در گفتوگوهای درونی، در نحوه ی دیدن خدا درجزئیات زندگی.
رشــــــــــد یعنی همین:
قدم زدن درمسیر عشق، زیر باران نقره ای امنیـــــت و آزادی الـــــهی 🩵
در آرامشِ ایمان،
در پذیرشِ فراوانی و تغییر،
در هماهنگی با خدایی که همیشه کارها را انجام میدهد.
سلام دوست عزیز هم فرکانسی ام ،کامنت زیبایت رو خوندم ،بسیار زیبا ،آگاهی بخشه،تحسینتون می کنم که چقدر هنرمندانه ودلی کامنت نوشتی وهر چیزی که دلی باشه لاجرم به دل می شینه ،خدای مهربون رو شاکرم بابت این مسیر توحیدی وزندگی بهشتی که هر لحظه داره هر کدوممون رو با توجه به ظرف وجودیمون سیراب می کنه ،وقتی باعشق ناب الهی سیراب میشیم در تمام لحظه های زندگی فقط خدا کافیست .برات بهترینها رو آرزو دارم .
سلام آزاده ی بلند قامت و بزرگوار. از دل نوشتی ومستقیم بِ دل نشست….. عطرحضورخدا رو داشتن، از اون محبتها که وقتی جاری میشه، مرز بین ما و او از بین میره وفقط “بودن در آغوش خدا” معنا پیدا میکنه.
منم از ته دل شاکرم برای این مسیر توحیدی و برای هم فرکانسهایی مثل تو که باهر جمله شون، نوری تازه به یاد خدا میتابونن.
آره، وقتی ازعشق ناب الهی سیراب میشی، دیگه هیچ خواسته ای باقی نمی مونه جز ادامه ی همون حضور… .
برای دلت آرامش، برای وجودت نور و برای مسیرت، الهامات زیبای الهی آرزو میکنم
سلام و درود به محسن عزیز…محسنیکه که با نام خدا..شروع نمود..و لحظه به لحظه زندگیشو توحید میبینه…
دقیقا نقطعه عطف هر انسانی همین توحیده..اصلا جنسش کاملا متفاوتر از باورهای دیگرانه…
توحید …آرامش…احساس خوب….
چقدر دوستش دارم…
محسن جان نوشتتت طعم بهشت میداد..
مخصوصا این صحبتات!.یه طعم شیرین دارچینی خنک و زیبا..
(وقتی خداوند کارها را انجام میدهد
الان که به مسیرم نگاه میکنم، هرچند هنوز الهاماتی که بهم میشه بعضا برام ترســـــنـــــاکه اما میبینم تمام تغییرات بیرونی از یک نقطه شروع شد: از لحظه ای که تصمیم گرفتم فقط روی درونم کارکنم.
از وقتی که بجا تلاش برا کنترل جهان، خودم رو دراختیار خدا گذاشتم، زندگی خودش تنظیم شد.بازارها، روابط، حتی جریان پول ، همه شروع کردند به پاسخ دادن به آرامش من.
نه با فشار، بلکه با لطف.
من حالا با اطمینان میگم… : هر بار که در مسیر توحید حرکت کردم، خداوند خودش کارها روانجام داده ! من فقط هماهنگ شدم، وهمین کافی بوده. روی شانه خـــــدا نشستن عجب لـــــذتی داره… با هیج دلار و تومانی اصلا نمیشه مقایسه ش کرد . اصلا پول میشه پله برا رفتن به طبقه بالا و نشستن روی شانه جانان .
…
محسن عزیز…..همینه خداوند توی سوره بقره میگه..
مومنان واقعی نه غمی دارند و نه اندوهگین میشوند….
دقیقا مفهموم نوشتهای شما بود..
یادمه اون اوایل یه الهاماتی در راستای بیزنسم میشد…
میگفتم آخ ..دیگه همین الهام چقدر میتونه در ورودی رو برام بوجود بیاره..
بعد که گذشت..دیدم..نه….اونا اومده بودن تا من شخصیت بیزنسم قوی بشه..
دیگه بعد از یادگیری ..فهمیدم….نه..اونچیزی که من فکرشو میکنم و ذهنم در برابر انجامش یوقتایی لنگک میندازه..
اینه!!!که من دارم روی باورهایی حساب میکنم..
که همین نقطعه عطف بیزنسم هست..
و اون نقطعه عطف نبود…جز …بزرگ شدن من توی شخصیتم..
چقدر من در این راستا چیزهای جدیدی رو یاد گرفتم…
که اگه میخام همین یادگیرا رو سر هم بزارم..
هیچ کلاسی..هیچ اموزشی رو نمیتونم پیدا کنم که بتونه اینقدر دقیق و واضح منو قوی کنه..توی مسئله بیزنس..
همیشه فکر میکردم کارآفرین شدن..فقط!!!!اینه بتونم فقط پول در بیارم..
بعد از گذشت زمان فهمیدم..
نه!!!!
یه کارافرین..یه بیزنس باید شخصیتی قوی و هماهنگ در مسیر توحید داشته باشه..
نه فقط یه ماشین..بلکه از تمام زندگیش لذت ببره..
من زندگی رو از این مسیر بدست اوردم….
و خوشحالم زندگی من با گذشته ام متفاوت هست…
و چیزیکه میخاستم بنویسم..
بحث….
آموزشهای شخصیتی که خداوند بهم داد…اگه یفردی بیرون میخاست با اینهمه دقت و با اینهمه تمرکز بهم انوزش میداد..
باید میلیونها بابت هزینه میکردم…
من تمام این مسیر ..فقط لذت بردم.فقط طف و بزرگی خدا رو دیدم…
محسن جان!!!اینهمه خوشبختی و روی دوش خداوند رو”نشستن.و ..بهت تبریک میگم!
واقعا هیچ تبریکی مثل یاداوری و تحسین توحید و یکتاپرستی نیست..
در پناه خداوند بزرگ میسپارمت…
خداوند را شاکرم که در مسیر آرامش و یکتاپرستیم…
و میتونم بهترینها رو برای خودم رقم بزنم..
و همین اصله…نه هیچ چیز دیگه!!
قانونی که از ازل بوده و تا ابد میباشد…
مخصوصا تو دنیایی که همجوره خیلی چیزها مُد میاد…
و تو رو میتونه توی دام ادمهای امروزی بندازه..
ولی کسیکه توی مسیر توحید و یکتاپرستیه…خودشو مبرا میدونه از اینهمه ضد و نقیضها…
یکلام..توحید..آرامش پایه تمام موفقعیتها..و هم جهت شدن با خداوند و روی شونهاش؟نشستن و رفتن به مدار بالا..
بقول خودت…راجع به این نوشتتت!
که چرا گیج میزنی!؟اونقدر راحت رسیدی که نفهمیدیش!؟
مرسی ممنونم در پناه خداوند میسپارمت….
همیشه توحیدی باش..همیشه توحیدی بمان..
سلام به فاطمه ی توحیدی و نازنین ؛ عطری از ایمان و شناخت در دلنوشته ت داری ؛ بویِ یقین، بویِ آرامشِ کسی که ازمرحلهی تقلید گذشته وخودش «چشیده» خدا رو، نه فقط درباره ش شنیده.
فاطمه جان، چقدرزیبا گفتی از “ بزرگ شدن درون بیزنس ” ==> از اینکه الهامات فقط برا گشودن درها نیستن، بلکه برای وسعتِ درون ما میان ==>> همون جاییه که آدم میفهمه “رزق واقعی” فقط پول نیست، بلکه بینش، استقامت، و بلوغ روحیه که بواسطه هرتجربه بهش میرسه.
ماشاءالله ؛ تو بوضوح وارد مداربالاتری از فهم شدی ==>> جاییکه دیگه دنبال نعمت نمیدوی، بلکه خودت بِ فرکانس نعمت تبدیل شدی .
نوشتی : «من زندگیمو از این مسیر بدست آوردم و فقط لذت بردم» /==>> یعنی رسیدی به مرحلهی “رضا” ؛ همون نقطه ای که سالک، دیگه دنبال رسیدن نیست، چون می فهمه خودش درآغوش مقصد بوده از اول.
و الحمدلله رب العالمین که چقدر درست گفتی… در دنیایی که همه دنبال مد وتقلیدن، تو داری از “اصل ازل” حرف میزنی؛ ازقانون یکتایی، از توحید ناب.
همین تویی که باعث میشی نورِ یادخـــــدا بیشتر توی این مسیر بدرخشه .
بقول مولانا:
تو مگو همه به جنگند و زِ صلح من چه آید/تو یکی نِهای هزاری تو چراغِ خود برافروز .
توچراغ خودتو برافروختی فاطمه جان، ونورش داره به مسیر بقیه هم میتابه.
خوشا بحال دلِ مؤمن و آرامت . برا وجودت چندین بارگفتم الحمدلله الحمدلله 🩵
درپناه ربّ عشق و وحدت، با احترام ومهر ، محسن
سلام به آقا محسن گرامی
امیدوارم حال دلت عالی باشه
سپاسگزارم بابت نوشته های پر از نکته و جذابتون
واقعا همینطوره من هر وقت در فکر و گفتگوهای درونی ام و نحوه ی دیدن خداوند در جزئیات زندگی ام تغییر ایجاد میکنم بلافاصله نتیجه ی مالی بدست می آورم
امیدوارم در پناه رب العالمین همواره بدرخشی
مینوی عزیز سلام ، خوشحال شدم ازخوندن تجربه ت… اینکه به این وضوح لمس میکنی رابطه ی مستقیم بین تغییر نگاهت بِ خـــــدا و نتایج مالیت ==>> کاملا در مسیر هماهنگی هستی.
همین لحظه های درونی هستن که زندگی بیرون رو متحول میکنن. وقتی نوع دیدنمون به خدا عوض میشه، دنیا هم با ما نرمتر، زیباتر وسخاوتمندتر رفتارمیکنه.
خدا رو شکر برای این آگاهی وبرای قلبهای بیداری مثل تو که در هر جزئی از زندگی، نشونه جانان رو میبینن ؛ از ته دلم میگم الحمدلله ربّ العالمین.
برات فراوانی، آرامش و درخشش مداوم درنور الهی آرزو میکنم ، چیزی بهتراز مادر موسی (ع) .
به ناااام خدااااوند جااااان وخرد خدااااوند مقتدرم
سلام آقااااا محسنِ
بیدار وشجاع
حال دلت صفای گنجهای پنهان و گنجینه های احساس درونِ هر واژه ای از قلمت
از قلم گفتی دوباره
و دلم خواست باهات حرف بزنم
چقدر تحسینت میکنم وقتی هر تغییری «نه از صفر،خودِ صفر» برای تو ی بُرد حساب میشه و این روح تو رو بزرگتر میکنه و فضل خدا میاد دقیقاً میشه خونی که توی رگهاتِ
ولی من دقیقاً به این نه صفرِ تو فکر کردم
«نوری که در دل سکوت روشن میشه»
…
حرفات دقیقاً ی تکاملِ زنده است ، از ی روح ِ زنده
بعد از همون صفری که نخواستی بمونه یا باورش کنی
،دید گاهت خیلی برام جالب و جدید بود، آره ؛کاملاً درسته من چیزی که هنوز از استاد نشنیدمش رو توی اندیشمندِ مهربون گفتیش!
ی جایی از استادِ نازنینم شنیده بودم که از هر قدمی با باور جدید رفت تو دَلِ صفرااااا !!!
یعنی هر تغییری یکی شدن با خدااا، برای ی قدم دیگه
من خودم با ی قابلمه و چیزایی که خریده بودم صفرم رو شروع کردمو شد سفرم برای رشد کردن و دیدن ِ خودم در جهانی که هنوز در اون متولد نشده بودم
!
هر بار که به نظر در تنگناااا وتاریکی قرار میگرفتم میدیدم خدا دقیقاً همون نوری شده که گفتی
درباره ی ایده ها گفتی
من ایده ها ی داستانیم ذهنم رو بعد از آشنایی با استاد در جهت دیگه ای تغییر داد !
باور نمیکردم دیگه توان نوشتن از نفس ِ جامعه رو نداشتم از اون خلوتهایی که باهاشون گفتگوها شکل گرفت و ی شهر داغون (بگم ؛البته زیبایی هر لحظه توی کاغذها می رقصید )روی کاغذ اومد که آخرش بشه تخیلِ واقعی من و بره قدم بزنه تو بهشتی که میخواستمش
ی مقاومتی داشتم میگفتم این همه ساعت و و قت گذاشتم که چکار کنم ؟نوشتن من از دَلِ باد و بارون و گرمای پنجاه درجه با بالا شروع شد برام فرقی نمیکرد کی و کجا بنویسم گاهی تو کافه های شهر پرسه های داستانیم اوج میگرفت و یهو میدیدم چند ساعتی گذشته و گرسنه و تشنه ام …
یعنی وقتی دیدم قلبِ واقعیتهای من با دلِ تازه آروم شده ی من از ی سری باورها تکون خورده و داره چیزای جدید میبینه و میشنوه شک من برای ادامه شروع شد!
ی روز تو دل این سکوتا وحرفای درونی خودم گفتم تَصدقت برم من خدا چطوری ادامه بدم انگار نمیخوام این تجربه ها رو یا این دریافت ها و درک کردنا رو بیارم وسط هر الفی …یهو دیدم خدا داره از همون گفتگوها برای من در باز میکنه
یادم ِ ،رفته بودم زیر ی بارونِ نه هُل هُلکی ،ی کتاب فروشی و لوازم تحریر ی چندتا دفتر نو بخرم قفسه ها رو مرور کردم وی عکس خیلی الهام شده با چیزی که در ذهنم بود دیدم و گفتم تو رو میخرم چون احتمالاً خودت هستی یهو قلبم گفت ؛آره خودشه !
خریدمش وی یک چیزی از درونش منو شروع کرد برای نوشتن! فهمیدم این صفر نبود اصلاً، چون باورش کرده بودم شده بود ؛ “نه…نمیشه سعیده”
بعد ایده ی دوم و بعد …ولی هنوز دارم خودمو مطالعه میکنم برای هر واژه ای که در مسیرم قرار میگره …
بعضی وقتها به خودم میگم هیچ چیزی در این جهان متوقف نمیشه مگر اینکه خودت متوقفش کنی
…
نوشتن تو یک مسیررررری هستش که داره تو رو رشد میده و من شجاعت تو رو دوست دارم… این کلمات و خردمندی و آگاهیت اصلاً روح صیقل شده است تو همون مسیر سحرگاهِ خدا…
اون همیشه بیدارِ ولی تو دوستِ خوبش هستی که واسش بیدار میشی تا وزیدنِ هر نسیمی تو رو بغل کنه و بهت از جنس ِ افکارت فراوانی ونعمت ببخشه
خیلی لذت بردم
تو رو تحسین میکنم برای این بودن و ماندن
برکت های هر واژه ای بشه واست ربی که قدمهای تو رو از قبل آماده میکنه
از حالا کتابت توی آسمونِ خدا دیده شده از خیلی قبل تر
خداااا کنه همه چی جور بشه
می سپارمت به خودش که براش خیلی عزیزی
وی سلام وقتی که بیدار میشی
…
عاشقانه ازت سپاسگزارم برای هر ایده و آگاهی
سلام سعیده ی بارانی . خوانـــــدم… قـــــدم زدن.
قریتچ حروفچ، مثل خطوَط تمشی بحدیقه، الشجر بیها طالع من نور، لا من تراب.
هـــــر نقطه هر ویرگول خودش را میـــــداند، خودش راه می افتـــــد، میـــــچرخد، میـــــبارد.
و البته کِل کلمه تعرف نفسَه، تمشی، تدر، وتفیض مطر.
ذاک الصفر الی حچیّتِ عنه، مو رقم،
هو فَم الخلق،
المحل الی الله یطلّع روحه من بین سطورچ.
هنیچ الی «لاشی» یضحک ویقول: «أنی البدایه.»
شفتی سعیده…؟
المطر مو میّه بس، هو ذاکره الأرض.
وکل دفترجدید تفتحینَه، تاخذین حبّه من هالذاکره وتضمّیها.
کتابتچ، دعاء بلغه الحروف،
والله یکتب بی مدادچ، یوم إنتِ ما تدرین شتکتبین.
إستمری،
ببساطتچ وفرحتچ تحت المطر،
لأن الکتاب الی ذکرتیه، قبل لاینکتب بالأرض،
مکتوب بالسماء وممضی بإسمچ.
فهدّی نفسچ،
وخلی الریح تقلّب الصفحات،
وخلی النور یقرا جملچ.
هر سحـــــر که بیـــــدارمیشوی،
خودِ خــــــــــدا از میان چشمانت نگاه میکند و میگوید:
«ادامـــــه بده، نویسنـــــده ی من… هنوزآغاز راه است.»
● أنه محسن، الکاتب من نسل کلمات الشمس،
أحچی فارسی، وأصلی من تراب فارس النور،
وبلهجه الهوا، أکتب عن کـــــل الدنـــــیا.
~~~~~~~
• عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
• مدعی خواست که آید به تماشاگَهِ راز
دست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد ( حافظ شیرازی)
بدایه ً من الربِ السماء
سلاماً لمن کان یؤمن بالله
یا صاحبی!
أُحب، أن تکون فی غایه الراحه والسکینه والطمأنینه
فی قلوب ً تتفقدک و أنت تجلس فی الظلام النور! به رائحه المطر فی کل سطور التی تکتبها عیناک
و عیناک ضاحکتً کالمطر تتعمل غصون البعیده وهی تقول بصوت عال إننی اجیبُ کل دعأ یدعونی الی نهایه شعری و شعوری فی قلبی ؛
لکنها لیست بعیده …
محسن ِ جان شگفت زده ام کردی
فکر کنم اینو خوب میدونی من ی داستان جدید از سعیده ام دقیقاً مثل هزاران سعیده و محسن
از اون لهجه ی بی تابِ ت رسیدم به یکی از مطلوبهای نوشتن خدایا همین پارسال پری سال بود !با تو چقدر این نوشتن میچسبه به دَلَم و نمی تونم نَگم
تو عشقی که توی ِرگاتِ داری واسه این جوهری که خشک نمیشه احیاء می کنی قلبهای مرده رو
کیف؟ یکونُ حاله الأعجاز إذ لّم یکن هذا أعَجاز
رساله تنمو و تنمو وتأخذنی ،الی مده طویله
أحب ان أریٰ یداک
و َتقَلُبک فی الکلماتً لن توُلد بعد
أنت هو الکتاب…
الهى که از هر خاکستری خاموش ی ققنوس متولد بشه بسمتِ کوههای آتشفشانی
و میدونی محصول دلِ جواهری از خودِ خودشِ
هر چی هست من دوستش دارم چون اظهار بودن و ماندنِ است.
محسن ِ زیبا
«المطر مو مویه بس ذاکره الارض»
الله
الله
و الأرض لا تنسی من کتبها و من قرأها
…
سلام سعیده عزیز چقدر واژه هات لطیفن به هر زبانی که باشن ، به هر طول وعرضی که باشن… بارون معنا از آسمون دلت میباره و زمینِ جانِ آدمو از عطر جنت قلبت سیراب میکنه.
عطر حضور جانان، خودتو دیوونه نکرده ؟ کرده. بوی دلی که یاد گرفته با خـــــدا بنویسه، نه برای نوشتن، که برای زنده کردن! دیوونه تولدت مبارک 🩷️ . یُحْیِی… بَعْدَ مَوْتِهَا /حدید17 . فان اللَّه یحیی القلوب المیته بنور الحکمه کما یحیی الارض المیته بوابل المطر
واژه هات نیایشن… وقتی نوشتی: «المطر مو مویه بس ذاکره الارض» دلم یه تکونی خورد، چه تعبیر قشنگی.
آره، بارون گریه نیست، یادآوریه… مثل ماکه مینویسیم تا یادمون بیاد ازکجا اومدیم. فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ بقره152
سعیده، ازتو فقط کلمات نمیاد، «جانِ آگاه» میاد ==>> مطمئنم همین حس عاشقانه ت به زندگی، داره از دل زمین تا آسمون اثر میذاره.
نوشتن برای منم همینه؛ یجور گفت و گوی بی کلام با خـــــدا. همون خـــــدایی که ازبین خاکسترها ققنوسها رو بلند میکنه…
از بین سکوتها شعر درمیاره…
از بین رگ ها جوهرجاری میکنه.
ممنونم ازت، برا این حضور نادر واین عشق اصیل.
خدا حافظ و نگهدار دلی باشه که بانور مینویسه
و با بارون حرف میزنه… چکارکنیم بارون پربرکت تر شه ؟ اصلا برف شه! ○ وَهُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ بُشْرًا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتَّىٰ إِذَا أَقَلَّتْ سَحَابًا ثِقَالًا سُقْنَاهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَنزَلْنَا بِهِ الْمَاءَ فَأَخْرَجْنَا بِهِ مِن کُلِّ الثَّمَرَاتِ ۚ کَذَٰلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتَىٰ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ / اعراف 57
به نام خدای کشف های زیبای ِکوچک
“Komorebi”
نَشتِ نورِ خورشید از میان درختها …
آقا محسنِ«لُجّی »
تو جزییات کوچک و مکث و تعلیق نشانه ها که فرای بُعدِ زیستن است هستی . شخصیت تو برای من جزئی ترین کوچکِ دلنشین است در عین حال حجم ژرفی را فراگرفته
میان هر انگشتم می تپد قلبم
حال ِ دلت جزئیاتِ فراگیر
عاشقانه ازت سپاسگزارم
هینئاً لی ،أتکلم مع خالقی فی کل مکاناً تظهر ُ الشمس راکبته ًعلی الأرض و شاعره ًو عاشقه
تضحکُ فی …أشجاراً مبلله من الحریه
خنجر؛ محسنِ جان، کان حدیثنا فی لیالی الی مضت بصمت وهدوء الی مد یدی الأضواء راقصه
…
از خودم پرسیدم این بها دادنی که محسن گفت به روحم بدم یعنی چی؟!
توی این ماههایی که گذشت من تمرینی داشتم که به سمت افکارم مثلِ ابراهیم ِ موحد سنگ پرت میکردم در مسیری که به قربانگاه می رفت و قدمهای آروم من محصور در نشانه ها وآیات کمکم میکرد آرامشِ قلبم رو بها بدم چون چیزی که میخواستم برای خدا اینقدر سریع الاجابه بود که منِ مشرک شک کردم که بین رویا وحقیقت مرز بزازم در حالیکه رویای من حقیقتِ تجربه بود که داشت با کلی همزمانی رشد میکرد و من روبه آغوش ِ خودش می طلبید
ی چیزی مثل اون رابط که به قلبِ مادر موسی زده شد.
از عمرِ گذشته در مسیر زنده بودن و زندگی گفتی فکر کنم هم سن باشیم هرچند تصور من از تو کوچتر بودن از من بود به سن
تو رو باید قربانی کنم محسنِ دریا دل
هااااا
تُ
خنجر بزارُم زیر گلویِ مرواریدت
اینا قربانی منهِ
نه اینکه «دوست داشتن» بخشی از زندگی در این «فصلِ از زندگی من نباشه »
ولی به قولِ خودت خدا وسط این تصویرها اول وآخرِ هر کلمه ای و زندگی باید همون لاشریکِ حّی باشه
بقیه مردهِ ن اگر «هُوُ »نباشد
سیّدِ بزرگوارِ سعیده
رفیقِ جانم
کلمه زمانی جان گرفت که ارواح دنبال کشف خودشون بودند روی دیوارها آواهایی که اجدادمون نوشته بودند هنوز تاریخ را به محک وا میدارد هرجا کجا نگاه می کنی تکامل رو میبینی
بویایی من !
سؤالت هوشمندانه است
در موردش فکر میکنم
همیشه سعی کردم از آدمایی که دیر شدن براشون تمام شدنِ فاصله بگیرم آخه من کودکم در لباسِ جهانم
دعاهات قرین و جلیس زندگیت
آمین یا رب
به نام خدای نوری که از لای واژه ها میتابه…
سعیده ی شاعر بارون، سلام ؛ خبرداری آن «Komorebi» رو که نوشتی، حس کردم پرتوهااز بین شاخه های ذهنم رد شدن و افتادن روی قلبم… همونجاکه همیشه برای «کشفهای کوچیک تو» جا داره ؟؟
میدونی؟ تو اون جزئیات ظریف و الهی ای هستی که جهان رو از عادی بودن نجات میده. اون مکث بین دو واژه، اون سکوت بعد از خنده، اون لرزش نوری که نمیشه گرفتش امامیشه باهاش زیست. مثل یک دوزیست . تو بگو کدومشون!
کلماتت، مثل نفس، بین زمین و آسمون در رفت وآمدن. مثل دعایی که از دل شاعری برمیخیزه وخودش رو به دست نسیم میسپاره. اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ …مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاهٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ ۖ…الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَهٍ ۖ…الزُّجَاجَهُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ…
گفتی «به روحم بها بدم»، انگاری خود آقای روح داشت از زبون توحرف میزد. بهایی که گفتی یعنی اعتماد… یعنی اجازه دادن به نوری که درونت هست برای تجلی. یعنی اون لحظه ای که ابراهیم درونت دیگه ازقربونی کردن نمیترسه، چون فهمیده عشق، جان نمیگیره ـ جان میده.
و من… تو هرزبونی که نوشتنت رو خوندم، یه معنا بیشتر نشنیدم: عشق ؛؛؛ عشقی که بین لغت ولبخند جاریه. عشقی که بین شاخه های درختهای خیس از آزادی میرقصه.
سعیده ی دریادل، قربونی تو پذیرفته ست، چون از جنس نوره نه درد. و محسن، همون خنجر رو میذاره روگلوی مروارید خودش، نه برای پایان، که برای شکافتن صدف خودش و آزاد کردن صدا.
هینئاً لک یا صدیقه النور، یجری بین حروفک نهر من الحیاه، کلما کتبت ازهرت الارواح.
رفیق جان،
باشه که دعایت، جلیس شبهای بعضیا بشه،
چون کلامت بوی ایمان میده…
و هرجا که کلمه میرویه، خـــــدالبخند میزنه.
ارادتمند یه محسن فارس شیرازی.
بأسمک یا رب
الحمدلله رب العالمین
به نام خداااای خرد وقدرت و عشق
پستوی کلماتت آگاهیِ به وقت وبه موقع است
محسنِ جان
سلام
حال دلت صدایی که شنیدنش تردید ها رو کارتن پیچ میکنه و میبره جایی که اصلاً بعد از مدتی برمیگردی خودتو نگاه می کنی از خودت می پرسی این من بودم
کلماتی که منو از فرای خوشحالی به سبکبالی میرسونه ی چیزی که نمیگنجه
«ی محسنِ فارسِ شیرازی » از آشناییت خیلی خیلی خوشبختم
میدونی؟
تو بیشتر از ی نَعمَت هستی نعمتی که هی ظرفمو ظرفِ روحمو باهاش پر میکنم وبعد از هر سلام بهشتی روان و جاری میشه
الهی صد هزار مرتبه شکر
عاشقانه ازت سپاسگزارم
تو این مدت به من جرأتِ حرف زدن دادی «احساست،کلماتت،و ژرف ترین معنای حضورت »
هر بار ،هر لحظه به سعیده قوت قلب میداد
دیگه این غبار برداشته شد
ولی این جلیس شبانه ای که حرفشو زدی ،بعضیهایی که گفتی چی بگم آخه !
تو بهش بگو غبار ماشینش رو تمیز کنه !
…
گذشته ی من ربطی به الان ِ من نداره
…
من اتفاقاً تصمیم گرفته ام …
محسنِ جان وقتی میگم محسنِ جان یعنی مطمئنم چرا دارم اینطور خطابت میکنم
چند وقتِ پیش که حرف از چیزایی زدی که قلبم گلِمند شد چند روز به حرفات فکر کردم و جوابت دادم همون موقع اما صفحه ی ارسال سفید بود
جز خدایی که میپرستم کسی نیست هرگز که در این جهان قوانینی رو به من ثابت کنه که عدالت خدا در اون جاری باشه من شک ندارم که خدا ناظر و مهربان وحکیمِ وبالاتر از همه ی این معناها بندگانش رو عاشقانه دوست داره
دلم ازت رنجید پی سببِ قضاوتی و حتی آگاهی «در عمیق ترین سکون واژه …»
همین الان هم این سطور برای من معنای راه رفتن با تو وشنیدنِ حرفاتِ با عشق نه با اجبار با یقین به اینکه چیزی از عالمِ دیگر برایم به دست مهربان ِ بنده ای محبوب و ارزشمند رسیده به من در زندگی من حاضرِ
فقط دوست داشتم
اگر راستیِ شناخت از من در این دو حرف بود باید به خودِ خودم میگفتی
اون شب بغضم اشک نشد ،شَبَش خوابید م اما سؤالات من نه ،در روز بعد و روز بعد زنده شدند و چند روزی با من زندگی کردند
مثل همون چندماه پیش همزمان با این گفتگوها وهم جهت با جریانِ خدای مهربون چیزی که بیانش سختِ برای من ،برای من اتفاق افتاد اما ایمان وآگاهی ها …
چند روز پیش ی شب بیدارم کردی خودت، نزدیک لحظه هایی بود که روح بیدارت میان شاخه شاخه ی تیره از تاریکی روشنی یک لحظه رو تقویم میکنه
لبخند زدم وبرات ستاره ستاره دعا کردم یعنی ازت دلخور نیستم باز دوباره دعا کردم و تو دعاها رو نوشتی
قلبم پیامِ تو رو دریافت کرد
فقط خواسته ام اینه، دوست دارم به خودم بگی هر چی که لازمه
در ی وقتی آیات عشق رو میخونم و جوابت میدم
نمیدونی چقدر آوا کردن اسمت مثلِ ی بچه ی کلاس اولی به من شوقِ نوشتن و حرف زدن میده شوق گوش کردن و نگاه کردن ،تنها نگاه کردن و شنیدن هر تکانی هر …سکوت کنم که تو مشتاقانه از بریدگی هر تجربه ای به من آگاهی بدی این یعنی«زندگی»
تو یعنی شناختنِ خودم بعد از خودم
اگه رفتی پارکِ ارم با هوای بارونی وسط ساعت طلوع ی نفس برای من بکش ،عمیق… اگه خیس بشی عیبی نداره تو خودت بارونی
آه! یا سعد
من این حضور رو به هیچ دفترِ گذشته ای نمیفروشم
فقط چیزای خوب وقیمتی
تمریناتم خیلی زیاد شد محسن رفیقِ خالصم به خودم می بالم که تو هستی تو دنیای من حتی اگه کمهِ ولی به چشمای من ی اقیانوسِ مجلل به عظمت خدا و قوانینشِ و این جهانِ منو آباد میکنه و و جهانی که دسترسی من به اون بعدها فقط از مجرای آگاهی خارج میشه وبازتابِ دنیای غیر مادی منه
تو مخصوصاً یکی از بهترین آفرینش های منی
بدأبسمعً یا سمیع الیقین
أنا فی حاجه الى سلامه ِسلام
دلائل الله تعالى أن شاء ربی یوصل کل شیء حضوری من جدید
کیف یکون قبلک یا قلبی؟
إلیک دعواتی الصادقه
آی محسنِ جان
ی چیزی بگم
میدونی من شیطنتای تور دوست میدارم
راحت جانی ست
انعکاسِ آن وضوح خردمندت در میان کلمات دور ونزدیک
اصلاً مهم نیست از کدوم قبیله هستی یا به چه زبونی صحبت میکنی چی دارایی داری چی نداری
…
حتی اگه قبیله ای نداشته باشی خُو میدونی «الی ما اله أب الیٰ ربّ»
در این وادی کسی و بی کسی همه کسِ هر آدمی خداست و چون خدا داستان رو آغاز میکنه خودش هم به پایان میبره
گاهی وقتها از خودم می پرسیدم خدا تو مغروری که میگی «أنالله و أنا الیه راجعون»!؟
اذانی که گفتی همینه
آخه تو وعده کردی واجابت.،
کم کم فهمیدم منم که مغرورم چون نمیخوام وقت بزارم برای خدای خودم !
دست گیرِ شکورم به من
ی اَبر خوراک روحی داد ذهنمو از هرچی شلختگی بود جمع وجور کرد میدونم که هر روز ی گامِ جزئی جهانی رو برام تغییر میده این دانستن با نداشته هام هم خونی نداشت بعد که سرزمین افکارم کم کم تغییر کرد سؤالا هم عوض شد جواب هم چیزِ دیگه ای شد
دیدم خدای من عروسک خیمه شب بازی نیست
در جهانی که فقط براساس خیر است جایی برای شّر نیست
اینجا خیالِ راحت شدم ولی «لنبلونکم» با اهلِ ایمانِ؟یا نه اونی که توی مدار نیست هم از اینا میبینه،آخه من میگم هیچ کسی نیست که به خدا اعتقاد نداشته باشه همون الاه ها
…تازه فهمیدم سطح ارتعاش فقط مخصوص انسان نیست این تازه هی داره کامل تر میشه یعنی گردهِ گُلِ زعفرون باید خیلی کم خورده بشه اون ریشه ها خیلی خیلی کم چون سطح انرژیش به آسمان میرسه!!
اینا همون آتیلیه ی انعکاسِ چه تو زلّ آفتاب ،چه تاریکی نَفَس های خواب وبیدار
میدونستی من شَبدَرم !
اهلِ بارانِ کوه پایه از ی نسیم گفتی وشاید نسیم ها ولی ذهن ِ من رفت پَی روزی که بدنیا اومدم رفتم نسیمِ تولدم رو ملاقات کردم و چه خوشحال شدم تو ضردبدر هر شادی شادی میشی بعلاوه ها که بیشمارن … به من پیشاپیش تبریک گفتی
هاااا دَلُم می خواد دُورت بگردِ احساسوم
نقی میشه هر اندیشه ای
…
عاشقونه ا تُ سپاسگُزارُم
رفیقِ بارونی مو
24 ساعته ِ دیگه تو سحرگاه پر از بارون بدنیا میام چقدر خوبِ تو هستی
وسط کلی کارتن و تخت ِ پیچ باز شده اومدم که بهت بگم
…
از علاقه های من دستِ غیبِ
دستا حامی تو باشه
به نام جانان ِ مهربون ِ مهربون . دارم میشنوم : نغمه ای جاودان و درخشان ازاعماق زیباترین نقطه ثقل کائنات… قلب چه پرنوره ! ساعتو نگاه کن… و به یاد بیار.
الهی… ای خـــــدای بی نقاب و بی مرز، ای روشنی پنهان در هر تپش دلم،
سعیده ات رو در پناه خودت بگیر؛ همونطور که بارون رو در آغوش زمین میگیری.
او از توگفت، از نوری که از درون میتابه، از صدایی که توی خلوت جان شنیده میشه.
الهی… هر ذره ی وجودش رو پر کن از یقین وآرامش،
تا وقتی نسیم میوزه، صدای تو رو بشنوه،
و وقتی تاریکی میاد، به یادِنور تو لبخند بزنه.
پروردگارا… هر جماد وشلوغی اطرافش، نشونه تولد تازه ای باشه.
دلش رو از غمها بتکان، و لبش رو از سپاس پر کن 🩷️
بهش قدرت بده تا با تو در دل هـــــرآشوب، آرام بمونه.
ای خدای باران وبیداری،
خودت پناهش باش، راهـــــش باش، همراهش باش…
که هیچ دستی جز دست تو، این همه عشق رو نمیتونه نگه داره……….
الله : یادم نمیره اون شبو با تو گفتی همیشه دارم هواتو…
میخوام در دسترس دستت باشم که خودش نوره
ی چیزی بگم
با هم بخندیم
سینگل بودن ربطی به دو زیست بودن نداره ؟داره؟
الان میگن تَرَند شده !!!؟؟؟
من گوشم دار خانه های پر از سوتشو آروم میکنه
آقا محسن
دو زیست یعنی چی مثل لاک پشت
چند روز پیش توی آسمونِ خدا پرنده ای دیدم شبیه تو محسن
باورت میشه !
بعد خندیدم گفتم خدایا این محسنِ
راستی !
باید درباره دونه های برف با هم حرف بزنیم
من میخوام بغلِ دستت بمونم حتی اگه نقص دارم
میخوام پیشت باشم از آگاهی هایت معشیت زندگیمو بسازم
خدا رو شکر میکنم از حرف زدن با تو نمی ترسم
اویل خودم سرزنش میکردم
بعد گفتم جهان بهت معرفیش کرد جهانِ خودت سعیده
خوشحالم که صبوریت مثل ِ دون کردن انار می مونه
و خیلی چیزای دیگه
در پناه ِ خالق یکتا با عشق وامید به صبح برسی
سلام سعیده… ؛ نسیم لطیفه سحرگاه اومد… یه شاخه نرگس تازه که خدا خودش کاشته تاعطرش برسه به دل .
دو زیست! آره… شاید ما آدمها هم یه جور دو زیست باشیم،
نصف وجودمون روی زمینه با پاهایی که درگیرزندگی هستن،
نصف دیگه مون اما توآسمونه، همون جا که دعاها و خنده هامون پرواز میکنن ==>> شاید همین ترکیب خاک وآسمون، همون چیزیه که ازمون انسان ساخته.
اون پرنده ای که دیدی… باورم میشه. چون خدا همیشه نشونه هاشو ازجنس لبخند میفرسته. شایداون لحظه فقط میخواسته بگه:
من مراقبتونم، هم توی آسمون هم توی زمین. چرااینقد بی تابین؟!
برف قشنگه… میدونستی دونه های برف هیچکدوم شبیه هم نیستن؟؟ اما همه شون از یه ابرمیفتن!!! مثل ماآدمها که هرکدوم مسیر خاص خودمونو داریم ؛ ولی از یه نور خلق شدیم. نمیدونم اینکه درمورد آقا وخانم برف گپ بزنیم غیبت حساب نشه یهو!
صبوری مثل دون کردن انار… =>
○ در اندرونِ منِ خسته دل ندانم کیست! / که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
○ از آن به دیرِ مغانم عزیز میدارند /که آتشی که نمیرد، همیشه در دلِ ماست (حافظ)
چقدر عمیق گفتی،
چون هر دونه انار یه تکه ازعشق و رنج وزیباییه.
میدونی! انار خون روتصفیه میکنه… ما راحت میخوریمش… امابعضی مردم کشورهای توسعه یافته ، حتی نمیدونن انار چیه اصلا ! مثل آلمان.
الحمدلله الذی جعلنا مِن الـــــ…. .
نور عینی،
١. اصبِر أکثر، وطالما أن الله معک، فلا تَنفعِل أبداً.
٢. اتبِعْ تفاصیل “دوره قانون الصحّه” بدقّه.
در پناه خالق یکتا باشی سعیده جان… با دلی گرم، لبخندی امن، وامیدی که هرروز طلوع کنه تو وجودت.
سلامممم
خدای دانای مهربونم میدونی که سلامِ اول مالِ خودته سهمِ بزرگیت و نَفَسَ حقت
محسن جان
گفتی نرگس یادِ گل نرگسی افتادم که پارسال توی نَم بارون توی یکی از میدونایی که به بسمتِ آبادان میرفت از ی گُل فروشِ خیابونی خریدم گفت:واسه کی میخوای
گفتم واسه خودم
:دوست داری ی تزیینات کوچیکی انجام بدم ؟
گفتم:آره میخوام
واون تزیینات شد طنابِ قرمزی که پرده ی ورودی در رو باهاش میبستم تا آفتابِ حیات بتابِ روی نقشای قالی روی دستای سعیده وپاهاش
حالِ دلت نرگس
نگفتم بهت
آقای روح رو نپرسیدی ازش
معنای اون آیه های شبانه ی من توی هر بیتابی چی بود
رنگ از رخ من رفت
وقتی بهم گفتم «قَد أَفلَحَ المُؤمِنُونَ»
چرا «روح»آقاست !!؟؟
نداریم ما روحِ آقا
لبخند بزن
…
همون دونه های برفِ معنا فرق میکنه نه ظاهرِ روح گستردگیش در معنای هر چیزیه که بشه بهش زندگی بدی و ببخشی
چرا بعضی فکر میکنن زمین جای خوبی برای زندگی نیست
چرا فکر میکنن دنیا دستِ ی عده است که دارن از دور مردم رو کنترل میکنن؟؟؟؟
راستی !
انسان… میدونی؟ وقتی آگاهی های فراموش شده اش یادش میاد تازه میشه« آدم»
و«دهر» تمام مسیری که در فهمیدن قانون رو طی میکنه یعنی
«سبیل الله» معنای هر حضور در این خاکِ
و
آبِ…
چه انعطافی داره… عجیب ولی شدنی! در جبهه هر مخالفی حضور داره !
دقیقاً چون نمیشه الهیِ صد باشی
همه ما در حال تلاشیم …وقتی از سرزنش کردن در هر موقعیتی خدا با پیامبر صحبت میکنه و چقدر مهربون وعاشق یعنی معنای اون «لٰاتحزن» میشه
همیشه
به قولِ رضا مارمولک به تعداد آدما راه هست برای رسیدن به خدا …
بارها شده که به این جریان جاریش فکر کردم بارها
نمیدونستم انار صد دانه یاقوت محبوبِ سرماست وسرما عاشقِ این دونه هاست
میشه رنج رو با ی تیکه شکلاتِ تلخ مزه کرد و وسطِ یکی از میدونای آلمان انار دون کرد وبه اون شیارِ انگشتا نگاه کرد و گفت خدایا شکرت اینجا میتونم انار دون کنم که تو برای هر کس که بخواهی «مشیت»انار دون میکنی حتی جایی که کسی این میوه ی عاشق رو نمیشناسه، نمیخوره
و دستام که رنگِ انار دارن پیش هر فروشنده ای دیده میشه و حتی با دوربینِ عکاسیم باهاش عکس میگیرم گوشه ی لبم لبخندِ اناری مزه هر تلخی رو شیرین میکنه و به یاد عطرِ بارون آواز میخونم رهگذرااااا میخندن و با من میرقصن.
«عشق»
قانون سلامتی جذاب، دوست میدارمش
خدا پناهت باشه
مراقبش باش فرشته ی آمین
سعیده ی بارانی دل سلام بر روح زلالت . چه نوشتی… چه کردی با واژه ها… میدونی عطرنوشته ت چجوریه الان؟؟ همون بویی که کائنات باهاش از خواب زمین بیدار میشن.
باز بحث گل نرگس… ، من اون طناب قرمز رو دیدم، که مثل رشته ی بین زمین وآسمون، دل یه دختر شاعره رو به نور گره زده… و دیدم اون لحظه ای که آفتاب از لای نخ قرمز رد میشه و روی قالی و دستای سعیده میرقصه ؛؛؛ مثل سجده ی نور روی سجاده ی دل.
آره… روح، “آقا” نیست، روح “عشقه” —> روح همون نفسیه که خدا با اون خودش رو به ما نشون میده، نه با حرف، نه با اسم، نه با نشونه. که با حس، با حضور، با اون نوری که یهویی دلتو پر از فهم وآرامش میکنه. همونیه که وقتی میگی «قد افلح المؤمنون»، قلبت بی اختیار میلرزه ==>> اون لرزش یعنی حضور جانان .
و زمین…
سعیده، زمین جای خوبیه، خیلی هم خوب.
فقط باید باچشم خدا بهش نگاه کرد.
دنیا هنوز پر ازآدمهاییه که عاشقانه زندگی میکنن،
که زیربارون شعر میگن،
که انار دون میکنن وسط سرمای اروپا وبه لبخندشون طعم ایمان میدن.
تو ازهمونا هستی… از اون نادرهایی که حتی در غربت وطن،
انارقرمز جنوب رو با لبای خدا دون میکنی
نوشتی «عشق، قانون سلامتی جذابه» ؛
ومیخوام اضافه کنم: عشق، خود خداست وقتی لباس انسان میپوشه.
نصف شب کم پاشو برو سر یخچال.
~~~
خـــــداپناهت باشه دختر اناری بارون خوان.
تو هم مراقب عشقی،
هم خودعشقی که داره از حُبّ مراقبت میکنه.
سلام اقا محسن
چقدر شما واضح و شفاف و کامل می نویسید و چقدر دنیا با شما راحت می چرخه تا خواسته هاتان براتون بی نهایت یاده و لذتبخش باشه چون شما رفتارتان و کردارتان را توحیدی کردید و استمرار بر بودن در این راه که استمرار در توحیدی بودن نتایج بزرگ خلق می کنه
و اینجاست که واقعا در کامنتهای شما من جمله ای که از شما یاد گرفتم را خیلی واضح میبینم و حس می کنم( خدا کافیست ،حله)
امیدوارم منم به درک و عمل که منجر به عادات این چنین شود برسم تا دنیا مسخر من شود و توحیدی کامل
خیلی در طی روز نشانه ها من را هدایت می کنند به جمله ،،خدا کافیست ،حله،، و چنین ارامشی میگیرم که نگو
ممنونم برای همه چیز
Dear Mohssen.🫡🫡🫡
سلام زهرا خانم. بسی لذت بردم از اینکه گفتی جمله ی «خدا کافیست، حله» برات تبدیل به نشونه وآرامش شده.
همین یعنی واردمدار توحیدی شدی ، چون وقتی یه جمله ساده اینطوری آرومت میکنه، یعنی دیگه داری ازمنبع اصلی انرژی میگیری نه ازبیرون.
آفرین بهت
مسیر توحیدی همینه؛ نه عجله، نه زور، فقط استمرارِ “یادخـــــدا بودن” وسطِ کارای عادی زندگی.
و کم کم می بینی چقدراتفاقا خودشون درست می چینن، چقدر نعمتاخودشون میان،
و چقدر آدم از کنترل ونگرانی آزاد میشه.
خیلی خوشحال شدم
ادامه بده زهرا… همین راهی که هستی، درسته و پُربرکته.
خدا کافیست، واقعا حلــــــــــه
سلام
بر شما دوست عزیزم
انشالله به لطف خدا و استاد عزیز و شما دوستان ادامه میدم تادنیا همراه من چرخهاش بچرخه و منم یکی از افرادی باشم برای رشد و بهتر شدن جهان
و خدا همه جوره برام کافی هست ،و حله
ممنون که پاسخ دادید🫡🫡🫡🫡
Dear Mohssen
سلام بر محسن جانم باورت میشه این کامنت پراز درست رو ساعت چهار وچهار دقیقه صبح خوندم چقدر برات خوشحال شدم چقدر تحسینت کردم چه زیبا و دلنواز برامون نوشتی ازلذت بردن ودرمسیر توحید بندگی خدارو کردن جاده ای پر از نور خدا وعشق بی پایان برات میبینم به دستان الله مهربانم میسپارمت.نور وعشق ورهایی همراه لحظه هایت باشد.
سلام شیرین جان ؛ چه جادویی ست که در چهار و چهار دقیقه صبح، نور نوشته ت به دل من نشست… انگارساعت خودش هم خواست تالحظه ای خاص شود، تاپیام تو باسکوت عالم هم نوا گردد ==>> میخوانم و میبینم: مسیرتوحید، جاده ایست که نه نقشه میخواهد، نه چراغ، فقط چشم دل که نورخـــــدا رادنبال کند. تو با کلماتت درختان نور را دراین مسیر کاشتی ومن صدای برگهایشان رادر سکوت میشنوم.
سپاس برای این هدیهی دلنواز، و بدان که دستان مهربان الهی همیشه پشت وپناهت است؛
همانگونه که هربذر نور در زمین تاریک، سرانجام شاخه ای تابان میشود، حضورتو هم دراین مسیر، آرام ومخفی، میدرخشد.
با درود و وقت بخیر خدمت شما آقا محسن توحیدی عزیز
اگه بخوام بگم از کجای کامنت شما تاثیر گرفتم و خیلی ذهن منو مشغول کرد باید دوباره کامنت شما رو بازنویسی کنم!!!!
باورتون میشه بیشتر از دوساعته فقط روی این کامنت شما فوکوس کردم و دارم نت برداری میکنم و جملات شما رو توی نوت کیپ گوشیم سیو میکنم بخدا باورهای منو جابجا کرد..
واقعا ممنون و سپاسگذارم برای این حد از آگاهی هایی که باید هضمش کنم
بخدا حضور شما در این سایت توحیدی یک معجزه است!!!
هر وقت کامنت های شما رو میخونم به خودم میگم این آقای محسن توحیدی عجب بیوگرافی جالبی داره از همه چی سر در میاره کلمات رو با بهترین شیوه چیدمان میکنه البته در نویسنده بودن شما هیچ شکی ندارم ولی وقتی مطالب شما رو میخونم دوست دارم بازم بخونم تا معنای واقعی و عمیق آنرا درک کنم
آقای محسن توحیدی عزیز واقعا فقط میخواستم یک کامنت تشکر آمیز براتون بنویسم و سپاسگذار این مطالب آگاهی دهندهی شما باشم ولی با عرض پوزش میدونم فرصت خواندن این همه پاسخ ها رو ندارید ولی بازم نتونستم مختصر بنویسم ..فقط خواستم بگم اینجا کلی دوستان منتظر کامنت های پرمحتوا و زیبای شما هستند و منم یکی از اون دوستان عزیزی هستم که پیگیر کامنت های شما هستم
این جمله ی آخر شما انگار امضای شما بود
رشد یعنی پذیرفتن عاشقانه تغییر، نه جنگیدن بااون. ==> دیگه نمیخوام از صفر شروع کنم، چون فهمیدم اصلا هیــــــــــچوقت صفر نبودم. هر مرحله اززندگی، ادامه ی حکمت قبلی بوده. من فقط باید هر روز، یک بهبود کوچک اما واقعی در خودم ایجاد کنم. در فکر، در گفتوگوهای درونی، در نحوه ی دیدن خدا درجزئیات زندگی
خیلی ممنون و سپاسگذارم سپاس برای این آگاهی ها
سپاس برای دوستان بینظیری چون شما آفتی محسن توحیدی
و سپاس برای حضورتون در این سایت الهی
بهترینها رو از خدای قدرتمندم براتون خواستارم در هر شرایطی پر انرژی باشید وصل باشید به انرژی منبع الهی
IN GOD WE TRUST
ما به خداوند اعتماد داریم
سلام و سپاس از دل عاشق و روشن تون رویا خانم عزیز
خوندم ؛ حس کردم واژه داره ازجایی فراتر از ذهن، نوشته میشه، از جایی نزدیک به منبع، ازجایی که عشق و سپاس یکی میشن.
هربار که پیامی مثل پیام شما میخونم، خـــــدا روشکـــــر میکنم که این فضا فقط یه سایت نیست، یه میعادگاهه، جایی که روح های هم ارتعاش همدیگه رو پیدا میکنن و کلام، بهانه ای میشه برای جاری شدن نـــــور .
دل هر ذره را که بشکافی/ آفتابیش در میان بینی (هاتف) => انگار کلمات شما هم ذراتی از نورهستن، هرکدومش نشونه ای از حضور خدا درساده ترین احساساته.
دوساعت روی کلماتم تمرکز کردین =>> این برای من نشونه ست. اینکه دریافت شما عمیقه => یعنی روح شما آماده جهش های بزرگیه. من فقط جمله ای نوشتم، اما شما اون رو زندگی کردین => واین تفاوت بین مطالعه وتجربه آگاهیه.
میدونین رویا جان، من همیشه باور دارم که هرکس در مسیرش، به افرادی برمیخوره که خودشون بخشی ازپاسخ دعاهاشن. شما بااین عشق و قدردانیتون، پاسخ دعای من بودین 🩷️ برای دیدن ثمره کلماتی که از الـــــهام الهی میان.
همیشه یادم میاداین بیت حافظ:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جریده عالم دوام ما
و شما با عشقتون به مسیرآگاهی، خودتون رو در مسیر جاودانگی روح قرار دادین.
اون جمله ای که گفتین براتون مثل امضا بود، از دل تجربه نوشته بودمش:
“رشد یعنی پذیرفتن عاشقانه تغییر، نه جنگیدن با اون. چون واقعا لحظه ای که تسلیم خدا میشی، میفهمی هیچوقت صفر نبودی. فقط داری از زاویه ای بالاتر خودت رو ادامه میدی.”
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بو /کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
ما فقط باید به این حکمت ازلی اعتماد کنیم، چون هرچیزی در جای خودش زیباست والهی.
سپاس از حضورتون، ازمهربونی کلامتون، از اینکه با بودنتون این جمع توحیدی رو زیباترمیکنین.
در مسیرتون نور و الهام و هماهنگی جاری باشه
وهمیشه یادتون باشه:
ما تنها نیستیم، هر قدم مون با عشق خدا امضا میشه.
اره دقیقا :
IN GOD WE TRUST
با عشق و سپاس ؛ محسنت
بنام خداونده بخشنده و مهربانم…..
سلام به محسن عشقققق سلام به کلام پر از مهرت سلام به قلب پر از عشقت و سلام به نگاه پر از نور خدات….
خدا رو شکر که امروز بعد از 30 روز اورحال به لطف رب به سلامتی به پایان رسید….و نشانه امروز این فایل بی نظیر بود…
خدایا صد هزار بار شکر برای امروز و این حال و احساس خوب و پر برکت و مهر رب الهی شکر ت رب من برای همین الان الهی شکرت….
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تُطِیعُوا الَّذِینَ کَفَرُوا یَرُدُّوکُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خَاسِرِینَ
ای اهل ایمان! اگر از کافران فرمان برید، شما را به [عقاید و روش های کافرانه] گذشتگانتان بازمی گردانند، در نتیجه زیانکار خواهید شد.(ال عمران 149)
خدایا شکرت برای این ایه هدایتی الهی شکرت ….
محسن چه کردی با دلم با این متن توحیدی که دونه دونه تویه دفترم نوشتم ممنونم ازت محسن خدارو شکر برا حضورت برای عشق خداروشکر….
خداروشکر برای استاد و مریم بانو که اینجارو برای ما به قول سعیده شهریااری غار حرا.درست کردن…….
محسن کیف کردم و دوست دارم اینجای متن رو رو برم واضح و دقیق بگی…
(وقتی از اجبار به نتیجه فاصله میگیر نتیجه خودش میاد….)
با عشق منتظرتم کاکام دوستت دارم….
خدایا شکرت که تو این لحظه روحم با ذهنم داره تویه یک مسیر میره….
خدایا شکرت که ارحال تمام شد و من تونستم بیام تویه سایت…..
خدایا شکرت که فردا اماحان داشتم و افتاد بای بهمن ماه الهی شکرت رب من بینهایت شکرت رب نازنینم……
خدایا شکرت که کامنت محسن عزیز رو خوندم و لذت بردم…..
خدایا شکرت شکرت شکرت…..
در پناه رب شاد سلامت و ثروتمند و عاشق باشی….
با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا….
حسین عزیز دل سلام خداوند ِ آسمانها بر تو . میگما عزیزوم ای کامنت ت فقط متن نیس که ؛ جریان بود، موج بود، حال خوش بود => از اونا که آدم حس میکنه طرف واقعا از دل نوشته .
▪︎ خداروشکر برا پایان این 30 روز اورهال
▪︎ خداروشکر بابت بدنی که دوباره راه افتاده
▪︎ و مهمترش ، بابت دلی که توی این مدت بیدارتر شده =>> نشونه واضح لطف ربّ .
میدونی الان چی بذهنم خطورکرد ؟ حسین توی این 30 روز چندبار این سایت بهشتی و بچه ها ازقلب و ذهنش گذشت ؟!🫂 🩵
~~~~~
داداش گلم اون جمله ای که گفتی دوست داری واضح تر باز بشه 》”وقتی از اجبار به نتیجه فاصله میگیری، نتیجه خودش میاد”
ببین حسین جان
اجبار یعنی ==>> من بخوام با فشار، ترس، دندون روی جگر گذاشتن، خودخوری
نتیجه رو بکشم سمت خودم ==> اینجا ذهن فرمانده میشه، دل خفه میشه
و نتیجه =>>> یا دیر میاد | یا نصفه میاد | یا با فرسودگی میاد
ولی وقتی اجبار رو رهــــــــــامیکنی
“”نه عمل رو، نه مسئولیت رو هاااا””” ==> بلکه زور زدن عصبی رو رهـــــا میکنی…. یه اتفاق قشنــــــــــگ میفته
1 . تو میری توی مسیر
2 . نتیجه میاد روی مسیر
انگار تو داری راه میری ~ نتیجه هم از روبرو داره میاد
و وسط راه همدیگه رو میبینین 🫂 🩷️
نه تو دنبالش میدوی ~ نه اون ازت فرارمیکنه … آخیــــــــــش.
این همون نقطه ای هست که :
ذهن و روح میفتن توی یـــــک مسیر
و آدم یه نفس عمیــــــــــق میکشه ومیگه
آهــــــــــان، همین بود
~~~~○ ~~~~
از خوندن کامنتت کیف کردم . ازجنس شکرگزاری هات، از صداقتت، ازاین حال زنده و… از اون جمله آخر امضات که خیلی به دلم نشست : “بنده خوب و لایق خدا” ==>> همین باور، خودش نصف راهه برادرخوبم .
سلاممو به آبجی برسون ؛ میدونم این سی روز اونم اندازه تو خسته شده .
در پناه ربّ ؛ شاد، سلامت، پرنور… و همیشه درحال دریافت نعمتهای سر وقت
بنام خداوند بخشنده و مهربانم
سلام محسن عزیزم سلام قربونت سلام به همه سلام به استاد سلام به خانواده عزیزم
که دلم لک زده بود برای حضورشون الهی شکر که امروز فرصت بهم داد رب نازنینم که حضور پیدا کنم در جمع خانواده ام
محسن ممنونم برای توضیحات و لذت بردم مرسی کاکا جانم مرسی عشققق مرسی بنده خوب خدا
محسن این روز چقدر کنترل ذهن سخت بود برا همه ما ها. ولی خدا اسونمون کرد برای اسونیاااا محسن وقتی رها میکنی و رها میشی چقدر خوبه امروز صبح بیدار شدیم و خانومم گفت حسین نت اومده و رفت اینستا همجوار اشک میریخت گفتم کاش نت وصل نشده بود و گفتم خانوم جان رهاااا کن نگاه نکن. به این چیزهاااا اتفاقی که افتاده و ما باید کنترل کنیم و خدا خودش میدونه که چی شده و چطور شده پس تومان به خدا باشه و فراموش نکن این چند روز رو که روی خودت داشتی کار میکردی و همراه شدی با استاد و لذت بردی از حضورش پس راه رو ببین و اد مه بده
محسن مرسی مرسی مرسی
من راه میرم و نتیجه از. رو برو میاد به لطف رب رهااااا و آزاد
خدا خوب کارش رو بلد چیه موقع انجام میشه همچیززززززز
محسن الهی که حال دلت عالی باشه در پناه رب و تویه این روزها کنترل ذهن قوی داشت باشیم و هم جهت باشیم با الله
محسن دوستت دارم دوستت دارم بینهایت
نمیدونم تویه این روز اگر تویه مسیر نبودم و آموزشهای استاد نبود و شماها نبودید که ازتون یاد بگیرم چه اتفاقی میافتاد
الهی شکر الهی شکر الهی شکررررر برای تمام داشتهایم
برای حضور استاد مریم بانو و شماهاااا تویه زندگیم که دستی از دستان خدایی
الهی شکرت رب من برای این صفات الهی شکرت رب من شکرتتتتت
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت و ثروتمند و عاشق باشی
با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا….
دوستتون دارم بینهایت
بسم الله النّور
حسین جانِ دل سلام. چقدرحال و هوای نوشته ت قشنگ بود، کاملا میشد نفس کشیدن توی آرامش رو از لا ب ِ لای کلماتت حس کرد.
خب دقیق همینه، این روزها رهاکردن خودش یه هنر بزرگه و فهمیدم که تو خوب بلدی این هنرو زندگی کنی.
اون صحنه ای که گفتی به همسرت گفتی رها کن… به دلم نشست. خیلی به دلم نشست. درود خداوند بهت .
همینا تمرین واقعی همجهتی هست وسط شلوغی، وسط خبر، وسط هیجان. خـــــدا واقعا بلدِ کی.. چی رو… چطور… جمع کنه.
ممنونم از مهرت، ازصداقتت، از این انرژی زنده ای که میذاری تو فضا.
همین حال خوب تو، خودش یه عبادته… یه نمازجماعت دو سه نفره… شایدم بیشتر.
الهی که دلت هر روز آزادتر، ذهنت آرومتر ومسیرت روشنتر بشه.
در پناه رب جان ، شاد و قوی و پرنوربمونی
دوستت دارم رفیق
سلام استاد عزیز بسیار ممنونم بابت گذاشتن این پروژه چقدر این صحبت دوستان جذاب بود انگار یه تلنگری بود واسم که ساکن نمونم و حرکت کنم
برای پیشرفت بیشتر واینکه راجب حمایت از فرزند گفتید من متوجه شدم تا الان کار اشتباهی میکردم زیاد از پسرم حمایت میکردم درواقع وابستگی ایجاد کردم و ممنونم از شما استاد عزیز تک تک فایلهایی که میزارید پراز آگاهی پراز نکات خوب هست سپاسگزارم از شما و دوستان عزیز سایت بزرگ عباسمنش
به نام خداوند بخشنده و مهربان…
خدای وهاب، که بی حد و حصر میبخشه…
سلام به استاد عزیزم…
سلام به خانوم شایسته نازنین…
سلام به دوستان ارزشمندم…
خدا رو شکر میکنم که امروزم متفاوت رقم زدی، یه روز خوب، یه روز آرام و یه روزی که روی بهبود شخصیتم کار کردم…خدایا خودت در این روند همراه و حمایتگر و هدایتگر من و تمام بچه های نازنین سایت باش…سپاسگزارم
من از شما کلمه سپاسگزارم رو یاد گرفتم استاد عزیزم.بیانش هم از شما یاد گرفتم و چه آموزشی زیبایی …خداروشکر
اسم فایل هم قدرتمند کننده ست… بهبودهای کوچک اما دائمی … تغییر…. بهبود…چیزهایی که همه ما بخاطرشون به دنیا اومدیم…اومدیم که خودمونو بهبود بدیم، همیشه باید در مسیر تغییر و بهبود قدم برداریم، مسیر رو به رشد و پیشرفت..وقتی میفهمی پشت این حرفها قانون هست و این حرفا رو هوا زده نمیشه و جهان بر اساس قانونمندی عمل میکنه آرامش میگیری و قدرتی رو تو پاهات احساس میکنی که باید قدم بر دارم در غیر اینصورت حذف خواهم شد…
یاد فیلم بازی مرکب افتادم، باید ذهنتو به چالش میکشیدی، باید تمرکزتو حفظ میکردیدر غیر اینصورت تو بازی حذف میشدی…
جهان یه بازی میمونه، یه بازی ساده با قوانین ثابت و بدون تغییر..قوانینشو یاد بگیری و بهشون عمل کنی نسبت به عملکردت پاداش میگیری، شاید جمله درست این باشه که بیشتر از عملکردت پاداش بهت میده…بله، این صحیحتره…
مهمترین قانون مطرح شده در این جلسه : قانون تضاد
تضادها برای این میان که ما رو رشد بدن و باعث پیشرفت ما بشن، وقتی منو شما در حال پیشرفت و بهبود خودمون باشیم با تضاد خاصی هم روبرو نخواهیم شد ..
همه چیز تکامله حمیده عزیزم، اوایل ورودم به سایت این کلمات برام غریبه بود بعضا حتی نسبت به شنیدنشون مقاومت هم داشتم..آروم آروم که جلوتر اومدم مقاومته کمتر شد، ذهنم آرامتر شده بود نسبت به شنیدنشون اما حالا به جایی رسیده که شاید با اومدن تضاد خیلی ناراحت نمیشه و حلشونم میکنه…ببین تکامل چیکار میکنه با آدم…
استاد، من طبق گفته شما عمل کردم و تمام فایلهای گفتگو با دوستان قدیمی رو پاک کردم و چقدر خوشحالمو سپاسگزار که این فایلها بروزرسانی شدن و بسیار با کیفیت تر از قبل، ازتون سپاسگزارم ار خانم شایسته عزیز هم بسیار تشکر کنید…
تو دوره روانشناسی ثروت یک جلسه اول ازمون خواستید الگو پیدا کنیم در مورد اینکه ثروتمند شدن ربطی به عوامل بیرونی نداره و فقط و فقط به باورهای ما ربط داره . چه الگوهایی بهتر از بچه های سایت خودمون که اینقدر با ایمان و با اعتماد بنفس، با احساس ارزشمندی درونی قدم بر میدارن.
چقر لذت بردم اونجایی که بهنام عزیز گفتن، من مهاجرت کردم به تهران بدون اینکه سابقه، فعالیت و ایده ای داشته باشم فقط رفتم دنبال علاقم. و دوباره به خودم یادآور میشوم که و خداوند اجابت میکند درخواست درخواست کننده را …
چقدر هدفش براش مهم بود که بخاطرش حرکت کرد، پاشو گذاشت رو ترسهاش، و اقدام و اقدام و اقدام….
ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است …
و باز صحبت ارزشمند راستین عزیز، چه یه میلیارد چه 10 میلیارد، خوشحالم که خودم خلقش کردم…و چقدر تکامل رو خوب طی کرد…از 2 میلیون به 5 میلیون و…الانم قطعا مدارهای بالاتر….خدا روشکر.خداوند رو سپاسگزارم برای شما دوستان ارزشمندم، نازنینم…الهی که در مدار ثروت پایدار بمانید و بدرخشید و هرروز خودتونو بهبود بدین…بهبودهای کوچک اما دائمی….
بسیار لذت بردم …
پر قدرت ادامه خواهیم داد…
عاشقتوووونم بینهایت…..
سلام خدمت همه دوستان
استاد عباسمنش عزیز
استاد شایسته دوست داشتنی
استاد. من در خانواده ای بزرگ شدم که رفاه مالی خوبی داشتم
همیشه دنبال پول پدر راه میرفتم
پدرم کاسب بود
بهمون بهای یادگیری کار را داده بود
البته اینو نمیکم که اون رو مقصر کنم
ولی
این باعث شد که حتی خودش نابود شود
یک جایی برای اینکه همه ما برادران هنوز تجربه کار نداشتیم
به دلیلی که راه را یادمان بدهد
زمینه کاری را برای ما باز گذاشت
دو برادر بزرگترم بدتر از من
البته اونها بیشتر دست در کار. بودن
خلاصه
همیشه پول تو دست . و بالمان بود
همیشه وفور خرج میکردیم
و یک جایی پدرم کنار کشید تا خوب بچه ها آزمون خطا بدهند تا کار بلد بازار باشند
نمیدانست که هیچ کدام از ما فرزندان پسر علاقه با کاسب بودن نیستیم
همش دنبال پول بودیم که دخل مغازه تو جیب ما بود و خرج میکردیم
علاقه بیشتر به دخل مغازه بود تا کار
و یک جایی اینقدر چک و لگد های جهان را پدرم خورد که به دلیلی که میخواست پس هاشو ساپورت کند
خودش که نابود شد
باور پسر ها همه از بین رفت
درست برعکس خانواده عموی خودم
عموی من کارگر ساختمان بود
اوضاعی خراب داشت
و پسرهایش را چون بهشون کار نداشت و هیچ گاه ساپورتی وجود نداشت آنها موفقتر از ما شدند
چون آنها روی پای خودشان جلوتر ایستاده بودند
و یک چند پله از ما جلوتر هستند.
البته خودم از زمانی که با دوره دوازده قدم شروع کردم
کلی از همه برادرانم جلو هستم
کلی نتیجه گرفتم
ولی برادران در همان افکار قدیم که چه بودیم . و چه شدیم
پدر را مقصر میدانند
چون اون همه را رها کرده همه ما بدبخت شدیم
من این باور رو عوض کردم
الان طی سه سال کار کردن روی خودم
و مدام دنبال بهبود بودن بودم
کلی نتیجه های خوب را در هر روز هر سال بهتر میشود شرایط من
و همین الان که این مسیر قرار گرفت روی سایت
خیلی چالش ها خورده بودم
و این نشانه تغییر من هست
هنوز چکش جهان برداشته نشده
باید اوضاع را بهتر کنم از قبل باید بهبود بدهم
باید خودم را جمع و جور کنم
باورهای محکمتر بسازم
من تا به حالا به درآمدهای چند صد میلیونی رسیدم هر ماه 400میلیون تومان پول میسازم
و این کلی بهم قدرت و عزت نفس بالا داده
چون از صفر شروع کردم
حالا عزت نفسم محکم شد
که دوره عزت نفس هم کلی بهم کمک کرده .دوره دوازده قدم منو متحول کرده .
دوره قانون آفرینش منو زیر و رو کرده
دوره ثروت یک و سه کلی بهم امید ثروت ساز داده
دوره راهنمایی عملی کلی نتیجه ها رو بیشتر برام روشن کرده
دوره هم جهت با جریان خداوند منو سپاس گذارتر کرده
دوره قانون سلامتی منو قویتر و سرحال تر و سالمتر کرده
کتابهای استاد کلی ذهنم را قوی کرده تا بتونم خدارا بیشتر باور کنم
خلاصه استاد این جریان ادامه دارد
هنوز نتونستم دوره احساس لیاقت را بخرم
ناامید شدم اول
یکی دو روز کامنت کمتر گذاشتم
کلی فکر کردم
دیدم آقا ترمز دستی بالاست برای همین ایست کردم
درسته نتونستم دوره احساس لیاقت را بخرم
ولی میتونم پیش بیام با دوره بهبود
و این منو بیشتر انگیزه داد تا حرکت کنم دو روز فکر کنم
مدام تکرار کنم چطور از این بهتر بشود
و این جلسه برام کلی انگیزه و نشاط ساخت تا قویتر حرکت کنم
ایمان دارم نتیجه های عالی در راه است و من کلی تغییرات ایجاد میکنم خدایا شکرت
استاد ممنونم
به نام خالق عشق و شادی و زیبایی
درود و خداقوت به استاد عزیز و همه همراهان خوب سایت
تغییر مهمترین قدمیه که ما باید برای خلق زندگی دلخواهمون برداریم. به قول انشتین در اون سطح آگاهی که مسئله ایجاد شده راهحل وجود نداره. این نشان میده که ما همیشه باید در حال تغییر باشیم. خداوند همیشه داره به درخواستهای ما پاسخ میده اما دلیل عدم دریافت ما عدم تغییر ماست.
امروز صبح که داشتم به این فایل گوش میدادم از وسط یه پارک رد شدم و دیدم یه جماعتی دور هم جمع شدن و دارند با هم گفتوگو میکنند. برام جالب شد که این وقت صبح روز جمعه این همه آدم به چه دلیل تو یه همچین پارک خلوتی دور هم جمع شدن. نزدیکتر که شدم متوجه شدم که این عزیزان اعضای انجمن AA (انجمن الکیهای گمنام) هستند و هر یک به نوبت درباره وضعیتشون صحبت میکنند.
واقعاً هیچ چیزی نمیتونستم بگم انقدر که حرفها و انرژی این افراد روی من تأثیرگذاشته بود و فقط متحیر شدم از اینکه خداوند چطور وقتی که تو عزمت رو جزم میکنی برای تغییر هدایتت میکنه به الگوها و شرایطی که کمکت کنه تا با قدرت بیشتری به مسیرت ادامه بدی و تغییر ایجاد کنی.
وقتی میشنیدم که این افراد چطور تونستند از چه شرایطی عبور کنند و تبدیل به چه فردی بشن برام بسیار تحسینبرانگیز و الهامبخش بود. به جرات میگم این افراد از بسیاری از کسانی که بهظاهر اهل مصرف هیچ چیزی نیستند درحال حاضر وضعیت سلامت جسم و روان بسیار بهتری داشتند.
اولش ذهنم میگفت تو که گوشت از صحبتهای خوب و انگیزاننده پره و دیگه نیازی نداری که این حرفهارو بشنوی اما بهش گفتم اتفاقاً من تشنهتر و نیازمندتر از همیشه به این صحبتها هستم، شاید همین احساس من همه چیز را میدانم باعث میشه افراد به سمت اعتیاد گرایش پیدا کنند و مهمتر از همه اعتیاد فقط محدود به مصرف مواد نمیشه و زمانیکه ما هر عادت نامناسبی داریم و تغییر نمیکنیم یعنی اعتیاد داریم، بازم دم این عزیزان گرم که اعتراف میکنند و با خودشون صادق هستند اما خیلی از ماها ممکنه که حتی کاملاً به عادات و مسیر اشتباه خودمون واقف باشیم بخوایم نقاب بزنیم حتی برای خودمون، اما این قدرت را هم داریم که در هر شرایطی که باشیم تغییر کنیم.
شاید مهمترین رکن این برنامه و صحبتهایی که در این برنامه شد تسلیم شدن در برابر خداوند بود، اینکه انسان میتونه با کمک گرفتن از خداوند تغییرات بسیار بزرگی رو در زندگیش ایجاد کنه. زمانهای زیادی میشه که ما احساس میکنیم تنها هستیم یا ناتوانیم در برابر تغییر اما وقتی از نیروی برتری کمک میطلبیم این نیرو کمکمون میکنه.
بخش جالب دیگه این برنامه دوست عزیزی بود که با وجود اینکه بالای 20 مرتبه بود که لغزش داشت اما سالها بود که دیگه پاک شده بود. این هم به من این درس رو داد که هرچقدر هم اشتباه کرده باشی فرصت هست و لازم نیست فکر کنی که چون من خیلی اشتباه کردم و خیلی در مسیر غلط زیادهروی کردم دیگه فرصتی برای تغییر نیست، اما خب بهتره قبل از اینکه شرایط سخت بشه و بخوایم عامدانه دوباره اشتباه کنیم تصمیم به تغییر بگیریم.
یه موضوع جالب دیگه این برنامه هم این بود که افرادی بودن که حدود 30 سال بود که دیگه مصرف نمیکردن اما همچنان در این جمع حضور داشتند. راستش اولش ذهنم در پذیرش چرایی این موضوع خیلی مقاومت داشت اما به این نتیجه رسیدم که ببین شاید این افراد چیزهای اعتیادآور مصرف نکنند اما همیشه خودشون رو نیازمند این انرژی و فضای پاک و سلامت میدونند و چقدر این موضوع در تمام ابعاد زندگی بهشون کمک کرده. خیلی از اعضای این انجمن شاید بالای 50-60 سال داشتند اما واقعاً مثل یک کودک آماده تعلیم در حال آموزش بودن و دیدنشون واقعاً برام لذتبخش و آموزنده بود.
نکته مثبت دیگهای که خیلی برام جالب توجه بود ارتباط فوقالعاده خوب و صمیمی این عزیزان با هم و حتی با من بود، بسیار گرم و صمیمی و محترمانه.
خداروشکر میکنم برای این هدایت، برای این تجربه زیبا و برای حضور در این پروژه فوقالعاده.
از خداوند میخوام که به همه ما کمک کنه که تغییر کنیم و زندگیمون رو در تمام ابعاد به سمت خوبیها و زیباییهای بیشتر تغییر بدیم.
برای خودم و همه دوستان عزیزم بهترین لحظات و نابترین تجربیات رو آرزومندم
سلام سلام به دوست همفرکانسی عزیز احسان جان
واقعا فوق العاده بود کامنتت چقدز لذت بردم
وچقدبرام نشونه بودیی از دوتا
جمله ای کع نوشته بودی خیلی برام الهام بخش بود
اولیش اینکه گفتی قرار نیست اعتیاد فقط سیگار یا اینجورمواد ها باشه
اعتیاد به عادت های بد و رفتارای بد هم ما داریم که ازشون خبر نداریم وانقدر خودمون رو از همه لحاظ اوکی میدونیم که نمیخواییم قبول کنیمشون
و دومی
وقتی ادم به یه جایی میرسه و میگه من اگاهی دارم و نیازی به اینکه بخوام هر روز باوراموتکرارکنم ندارم من اگاهمم بازم میشه مغرور شدن
بازم میشه فروتن نبودن در برابر خداوند که تو اگه هرچقدرماز من بدونی بازم انگار نمیدونی و باید هر روز درجستجو باشی وگوشت رو اماده کنی برایاگاهی های بیشتر و تکرار روند قبلیت
چون از استمرارت هست همین نتایجی که گرفتی
دمت گرم واقعا
خداروشکر میکنم که هدایت شدم به سمت کامنتت اینا همش هدایت خداونده
مرسی ازتو تحسینت میکنم
به الله میسپارمت