تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱ - صفحه 35 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

738 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    اکرم گلرخ گفته:
    مدت عضویت: 847 روز

    سلام استاد عزیزم ومریم جون مهربون

    استاد در مورد بحث تغییر من اینو میخوام بگم در مورد تغییر رژیم غذایی وسلامتی جسمانی:الان یه سال بیشتره که تصمیم گرفتم یه برنامه غذایی مناسب داشته باشم یه بار تو یکی از فایلهای شما شنیدم که ریزه خوری کردن هر چی باشه حتی یه برگه چیپس میتونه یه وعده غذایی کامل باشه واضافه وزن‌ بیاره.از همون لحظه ای که شنیدم تصمیم گرفتم ریزه خوری کردن در طول روز رو حذف کنم .استاد من الان شرایط مالی به شکلی که بخوام هر روز مث شماگوشت بخورم رو ندارم ولی شروع کردم به حذف میان وعده ها .قبلا شکلات شیرینی شربت نسکافه آبمیوه وانواع خوراکیهاوکلی چیزای دیگرو در طول روزمیخوردم وفکر میکردم این که غذانیست پس تاثیر بدی نداره .من الان روزی دوبار غذا میخورم با حذ ف صددرصد همه میان وعده ها وریزه خوری

    ها .استاد باورتون نمیشه اگه بگم چقدر نتایج خوبی گرفتم کلی از اضافه وزنم رفته ویه اندام متناسب و زیبایی دارم که تا حالا تجربش نکردم .پوستم شفاف وروشن شده وانرژی فوق العاده ای دارم البته خیلی متعهدم به رژیم غذایی خوبی که خودم ساختمش .لذت میبرم از اندام خوشگلم ولباسها تو تنم عالی شده .خواب شبم راحت تر از قبله والبته که مدت هاست دکتر نرفتم استاد اگه شرایط مالیم تغییر کنه به فضل الله مهربان دوست دارم مثل شما فقط گوشت بخورم نتایجم بزرگتر باشه.من این تغییروتو زندگیم ایجاد کردم که البته خیلی بزرگه چون ما الان تو دنیایی زندگی می‌کنیم که تنوع خوردنی ها بینهایته وهر روز خوردنی های جدیدوخوشمزه وارد فروشگاها میشه من تو همین شرایط تصمیم گرفتم خوب وبه جا بخورم .من این تغییرو ایجاد کردم قبل ازینکه چک ولگد جهان رو بخورم فبل اینکه پام به دکترو دارو مصرف کردن باز شه .قبل ازین که تو صف بیمارستان وداروخانه باشم .نه تنها زجر نمیکشم واذیت نمیشم از کم خوردن، حتی باعث شده احساس سبکی ونشاط بالایی داشته باشم .خودم اسمش رو گذاشتم یه رژیم غذایی هدایتی .والبته که از شما وهمه آگاهی های خوبتون بینهایت سپاسگزارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    رها هستم گفته:
    مدت عضویت: 2775 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام به همه عزیزان

    من وقتی کل زندگیم تا به اینجا رو تو ذهنم مرور کردم تا بفهمم جزو کدوم یک از این چهار گروه هستم ، متوجه شدم که من تقریبا تو همه مراحل زندگیم، به وضوح صدای زنگ‌خطرها و چکش‌های کوچک جهان و نشانه‌های جهان برای اینکه باید تغییر کنم و این روندی که دارم پیش میرم، درست نیست و باید خودم رو بهبود بدم رو شنیدم ولی در موارد کمی سریع اقدام به بهبود کردم و اکثرا تا ته خط رفتم و آسیب دیدم و بعد تغییر کردم و این باعث شده خیلی اذیت بشم و خاطرات بدی برای خودم بسازم . البته شرایطی هم بوده که با دیدن اولین نشانه‌ها ، خودم رو تغییر دادم و نتیجه‌ش رو دیدم و به خودم آسیب خیلی کمتری زدم . البته در حالت کلی من زندگی سالمی داشتم و این باعث شده که زندگیم رو در هیچ برهه‌ای به نابودی نکشونم. اما این تغییر نکردن‌های به موقع باعث شده که فرصت‌های خوب رو از دست بدم و در زندگیم به پیشرفت خاصی نرسم و پرباشم از حسرتها و ناکامی‌ها و در حالت کلی از زندگیم راضی نباشم با اینکه زندگی سالمی داشتم و پیوسته در حال تلاش بودم ولی تمرکز و هدف خاصی نداشتم و در جاهایی که باید تغییر میکردم ، به موقع تغییر نکردم .

    من وقتی نشانه‌ها و زنگ خطرهای جهان برای تغییر رو میشنیدم، و می‌فهمیدم که باید تغییر کنم ، به فکر فرو میرفتم ، تصمیم به تغییر میگرفتم ، استرس و نگرانی نتیجه‌ی عدم تغییر رو میگرفتم و حتی برنامه‌ریزی میکردم برای تغییر و تمام فکر و ذکرم دنبال تغییر بود و یه مدت کوتاهی هم در جهت تغییر حرکت میکردم، ولی دوباره رها میکردم و به بی‌حرکتی و سکون و عدم تغییر خودم ادامه میدادم تا اینکه کار به جایی می‌رسید که حس میکردم که درد ضربه‌ی آخر چکش جهان نزدیک هست و بعد کم کم شروع به تغییر و بهبود میکردم ولی خیلی عذاب و زجر میکشیدم . فکر می‌کنم دلیل این نوع عملکردم ، نداشتن عزت‌نفس و نداشتن خودباوری و احساس عدم لیاقت در وجودم بوده . من در خودم توانایی تغییر و حل مسئله رو نمیدیدم و باور نداشتم که من میتونم در اون زمینه خودم رو تغییر و بهبود بدم ، من باور نداشتم که من میتونم مسائل زندگیم رو قبل از اینکه بحرانی بشن ، حل کنم و زندگیم رو بهبود بدم ، من باور نداشتم که میتونم زندگیم رو از اینی که هست، بهتر کنم و حتی در خودم احساس لیاقت داشتن یک زندگی بهتر از اینی که الان دارم رو نمیدیدم ، من خودم رو ناتوان در هرگونه تغییر در زندگی و بهبود آن و داشتن یک زندگی بهتر میدیدم ، به خاطر باورهای اشتباهی که دارم ، برای من تغییر و بهبود زندگی و رفتن به یک مرحله بالاتر در زندگی، همیشه سخت و ناشناخته بوده و هست و به همین دلیل ذهنم همیشه گریزان بود از هر نوع تغییر و بیرون آمدن از روزمره‌گی‌ای که بهش عادت کرده بودم و باهاش زندگیم رو پیش میبردم برای همین هیچ وقت پیشواز نرفتم برای تغییر و بهبود زندگیم . که البته الان هم به همین صورت هستم و تو این زمینه تغییر خاصی نکردم .

    در مواردی بوده که با دیدن اولین نشانه‌ها ، تغییری که فکر میکردم درسته رو در زندگیم ایجاد کردم و نتیجه‌ش رو دیدم و در موارد زیادی هم بوده که درد تمام چکش‌های جهان رو چشیدم و نزدیک آخرین چکش تونستم با زجر و زحمت فراوان تغییر کنم و باز هم نتیجه‌ش رو ببینم . ولی خدا رو شکر هیچ وقت تا ته نابودی نرفتم و بالاخره یه جایی بلند شدم و ادامه دادم ، حتی اگر چیزهای زیادی رو از دست داده بودم .

    یادمه من تو دوران مدرسه شاگرد نسبتا زرنگی بودم و همیشه نمره‌ی خوبی میگرفتم ولی به خاطر یه سری مسائل و مشکلات روحی که برام به وجود اومد ، نتونستم ذهنم رو کنترل کنم و کم‌کم دچار افت تحصیلی شدم و بارها و بارها نشانه‌های جهان رو دیدم برای تغییر و بیرون آمدن از فاز افسردگی ولی توجهی بهش نکردم . تا اینکه شرایطم به اندازه‌ای بد شد که مجبور شدم یک سال ترک تحصیل کنم و این برای منی که یه زمانی شاگرد زرنگ مدرسه بودم خیلی سخت و سنگین بود . دوستهام رو میدیدم که از من جلو زدن و دارن ادامه تحصیل میدن ، در حالی که وضعیت درسیشون از من بدتر بود و این باعث می‌شد که حالم بدتر بشه . با اینکه تو این یک سال ترک تحصیلی که کردم ، بیکار ننشستم و سرکار میرفتم و برای خودم در حد کمی درآمد کسب میکردم و باشگاه و کلاس زبان میرفتم ، ولی در حالت کلی حالم خوب نبودو احساس می‌کردم که زندگیم رو نابود کردم و این زندگی‌ای نبود که من میخواستم و من دوست داشتم ادامه تحصیل بدم . یک سال با وجود حال بدم ، با خودم کلنجار رفتم و در نهایت با هر سختی‌ای که بود تصمیم گرفتم که زندگیم رو تغییر بدم از این احساس شکست و نابودی آرزوم ، بیرون بیام . برای همین با هر سختی و عذابی که بود رفتم و مدرسه بزرگسالان ثبت نام کردم تا بتونم دیپلمم رو بگیرم ، خدا رو شاهد میگیرم به حدی بودن در اون مدرسه برام سخت بود که من در کل اون یک سالی که در اون مدرسه تحصیل کردم، حتی یک بار هم تو زنگ تفریح ها نرفتم حیاط مدرسه و فقط از وقتی میومدم تو مدرسه ، میرفتم سرکلاس تا پایان مدرسه و فقط وفقط تمرکزم رو درسها و هدفم بود و این باعث شد که من شاگرد اول کل مدرسه بشم و با معدل عالی مدرک دیپلمم رو بگیرم و اعتماد به نفس این رو پیدا کنم که به دانشگاه برم و تو دانشگاه هم جزو دانشجوهای برتر دانشگاه بشم . در این برهه از زندگیم ، تغییر و بهبودی که‌در زندگیم ایجاد کردم، باعث شد که مسیر زندگیم عوض بشه و اعتماد به نفس و شخصیتم در حد مطلوبی رشد کنه .

    موارد زیادی در زندگیم بوده که در لحظات اول و یا در لحظات آخر دیدن نشانه‌های جهان برای تغییر و بهبود، حرکت کردم و زندگیم رو در اون حوزه تغییر دادم و نتیجه‌ش و تغییر شخصیت و رشد و بهبود شرایط زندگیم رو دیدم که شاید در کامنتهای بعدی درباره‌شون بنویسم .

    بسیار سپاسگزارم از دوستانی که کامنتم رو مطالعه کردن .

    خدایا بینهایت سپاسگزارم به خاطر همه‌ی نعمتهایی که به فراوانی در زندگیم هست .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  3. -
    فهیمه رمضان نیا گفته:
    مدت عضویت: 1237 روز

    به نام خدای بخشنده و مهربان

    سلام به استاد عزیزم و مریم بانو جان و همه دوستان فوق العاده‌ام در خانواده بزرگ عباس منش

    وقتی کامنت‌های بچه‌ها رو می‌خونم، واقعاً لذت می‌برم و فقط داشتم با خودم فکر می‌کردم که من چرا انقدر نتایج کمی دارم البته در ظاهر نتایجم کمه ولی چون اونا رو اصلاً مکتوب نمی‌کنم و خیلی کم کامنت می‌ذارم برای همین اصلاً توی ذهنم نمی‌مونه و فراموش می‌کنم

    یه جای خیلی عالی تو زندگیم که من احساس کردم نیاز شدید دارم به اینکه تغییر کنم ،در مورد اضافه وزنم بود که از نظر دیگران خیلی طبیعی بود و اصلاً نیازی به کم کردن وزن نداشتم.

    اما خودم احساس می‌کردم به خاطر وزن زیادم و بزرگ شدن شکمم به شدت کمردرد داشتم ،

    زانوهام درد می‌کرد و خیلی به سختی می‌تونستم پیاده‌روی کنم و این برام زجرآور بود .

    چون من عاشق راه رفتن و به طبیعت رفتن هستم از یک روزی به بعد تصمیم گرفتم که هر روز برم پیاده‌روی و خیلی مصر بودم که فقط صبح زود برم شروع کردم،

    دقیقاً همین موقع تو فصل پاییز بود که شروع کردم و هر روز صبح ساعت 5 بیدار می‌شدم و تا ساعت 6 خودمو به ایستگاه اتوبوس می‌رسوندم و با اولین اتوبوس می‌رفتم پارک و پیاده‌روی می‌کردم و می‌دویدم بعد از یک هفته خداوند یه گروه ورزشی فوق العاده رو سر راه من گذاشت که هر روز با انرژی و شور و شوق فراوان به پارک می‌رفتم و با اونها ورزش می‌کردم حدود 2 سال تمام من هر روز صبح ساعت 6 صبح توی پارک بودم و ورزش می‌کردم و فقط تو سه ماه اول من نتیجه گرفتم وزن کم کردم و تا 6 ماه که ادامه دادم وزنم حدود 10 کیلو کم شد و از اون موقع به بعد خیلی رعایت کردم هم رژیمم رو و خیلی مصرف قند و شکر را کم کردم د کم کم باشگاه رفتن رو شروع کردم که البته باشگاه رفتنم خیلی نوسان داشت به خاطر مسیر دوری که داشتم و باشگاه‌هایی که اصلاً به دلم نمی‌شست و فضای مناسبی نداشت الان باشگاه نمیرم و پیاده‌روی‌هامو تنبلی می‌کردم همین امروز صبح با انرژی دوباره شروع کردم و به لطف خدا به خودم قول دادم و تعهد دادم که هر روز پیاده‌روی‌مو حتی شده روزی نیم ساعت برم و مصرف قند و شکرمو کنترل کنم تا وضعیتم ثبات داشته باشه هر روز که می‌رفتم پارک اوایل دو سال پیش حتی یه هندزفری هم نداشتم و ویس‌های استادو پلی می‌کردم و گوشیمو توی کلاهم فیکس می‌کردم یا همین طوری دستم می‌گرفتم و ویس‌ها رو گوش می‌دادم که خیلی معذب بودم احساس می‌کردم همه بهم نگاه می‌کنن و می‌گن این دختره حتی یه هندزفری نداره که تو گوشش بذاره ولی این کار ادامه دادم هر روز صبح ویسا رو گوش می‌دادم وقتی می‌رسیدم خونه می‌نوشتم تمریناشو انجام می‌دادم و لذت می‌بردم بعد از مدتی یه هندزفری خریدم که با اون خیلی خوشحال بودم و لذت می‌بردم و هر لحظه خدا را شکر می‌کردم بابت هندزفری که خریدم بعدش تونستم با درآمد خودم یه ایرپاد فوق العاده بخرم و الان هر موقع که میرم پارک و یاد روزهای اول می‌افتم که چقدر اضافه وزن داشتم و گوشی که دستم می‌گرفتم و باهاش ویس گوش می‌دادم هزار بار خدا رو شکر می‌کنم

    امید دارم که با این نتایجی که از استمرار در ورزش و ملاحظه غذایی م دارم خداوند هدایتم کنه به مسیر زیبای قانون سلامتی و زندگی به سبک سالم که امروز هم نشانه من توی سایت همین بود و کامنت زیبایی که یه خانومی که هم اسم من بودن و اسمشون فهیمه بود نوشته بودن. امیدوارم بتونم به اون بدن سالمی که همیشه آرزوش داشتم و اندام مناسب برسم از استاد عزیزم سپاسگزارم بابت این پروژه فوق العاده که خودمو متعهد کردم همه تمریناشو انجام بدم گرچه از روزهای اول پروژه جا موندم ولی هر روز تلاش می‌کنم تا برسم به پروژه و انجام تمرینات و از مریم جان عزیز هم متشکرم بابت تمام زحماتی که داخل سایت می‌کشند و فایل‌های فوق العاده‌ای که آماده می‌کنن سپاسگزارم

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  4. -
    سمیرا صنعت کار گفته:
    مدت عضویت: 1863 روز

    اِلهی وَ رَبّی مَن لی غَیرُک

    به نام خداوند روزی دهنده ی بی نهایتم

    خدای قدرتمندم من تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم

    مرا به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنها رزق غیرالحساب میبخشی .

    خدای ثروتمندم من هرآنچه دارم از آن توست و تو از فضل بی نهایتت به من میبخشی .

    سلام به استاد عزیزم و مریم جانم

    خداقوت

    در مورد اینکه من جزء کدوم دسته ها هستم باید بگم که تو مواردی جزء گروه 2 هستم و توی مواردی هم جزء گروه 3

    موضوعی که همیشه به خودم یادآوری میکنم که سریعتر اقدام کنم در مورد طلاقم از همسر سابقم هست .

    من سال96 طی یک سری اتفاقات پیوسته اومدم خونه پدرم و تصمیم گرفتم که جدا بشم و پدرم هم گفتن که با خودشون زندگی کنم و منم قبول کردم .

    من تصمیم گرفتم که برای اینکه خرج و مخارج خودم رو پرداخت کنم برم سرکار و چون تو ذهن من پروسه طلاق و کارای اداری خیلی سخت و طولانی بود تصمیم گرفتم که وکیل بگیرم و کارارو به اون بسپارم و فقط برای امضای نهایی برم و مراحل اولیه مثل درخواست ثنا رو انجام دادم و بعد یه وکیل پیدا کردم و باهاش صحبت کردم و ایشون گفتن که کمتر از یک ماه کارا تموم میشه و نگران نباشم و روال عادی زندگی خودم رو پیش ببرم و من رفتم دنبال کار .

    اما همیشه یه حسی ته قلبم بهم میگفت که خودت انجام بدی خیلی زود تموم میشه و من هربار یه بهونه ای میاوردم مثل سرکار میرم ، وقت ندارم ، حوصله کار اداری رو ندارم و خلاصه هربار از اون حس اصرار و از من انکار .

    گذشت و من هربار که به وکیلم زنگ میزدم ایشون میگفتن که اقدام کردن ، در حال بررسی هست ، منتظر خبر هستن ، مسافرتم و … هربار یه بهانه ای میاوردن و این پروسه 2سال طول کشید و هربار که میگفتم حضوری بیام یه بهانه دیگه میاوردن و بلاخره من یه روز از سرکار زودتر رفتم دفتر ایشون و دیدم که به به نه دفتر وکالتی هست و نه وکیلی و نه جواب تلفن دادنی و نه مدارکی و و نه پولی و اینجا بود که من به ته خط رسیده بودم .

    اولش همش گریه و ناله و شکایت که مدارک ندارم چیکار کنم و رفتم به کانون وکلا برای گرفتن مدارک و پولم و هیچ نتیجه ای نگرفتم

    دوباره اون حس اون صدا بهم گفت : ” خب حالا که همه چیزو از دست دادی بازم نمیخوای خودت انجامش بدی ؟”

    گفتم انجامش میدم فقط بهم بگو چطوری من وحشت دارم از این مسیر نکنه نشه و اون منو آروم کرد و اولین قدم رو گفت که برو اول مدارکت رو درست کن و من رفتم دنبال شناسنامه و کارت ملیم و درخواست دادم بعد گفت برو دنبال سندازدواجت و کپی برابر اصلش کن و تو این مسیر به خودش قسم که خیلی کمکم کرد چون من مراسم عقدم تو خونه بود و ما اصلا محضر نرفتیم و من اصلا نمیدونستم که کدوم محضر و کجا و پیش کی باید برم و واقعا الان یادم نمیاد که چطوری پیداش کردم چون اون قدم قدم بهم میگفت و من انجام میدادم و تو یک ماه مدارکم درست شد و بعد اقدام کردم برای طلاق و گفتن باید مشاوره های طلاق رو برید و اونجا هم هدایتم کرد و بقیه جلسات رو گفتن نمیخواد بیای ما برات رد میکنیم که اومدی و تو ماه سوم معرفی شدم به یه دفتر برای طلاق و من بعد از 2سال و نیم که از اومدن به خونه پدرم گذشته بود و تصمیم به جدایی گرفته بودم در عرض 3ماه به راحتی طلاقم رو گرفتم .

    کاری که اون موقع بهم گفت و من نشنیده گرفتم و بهونه آوردم .

    یه اتفاق خوب دیگه ای که افتاد این بود که نگاه من به انجام دادن کارای اداری و پروسه اداری هرکاری تغییر کرد و جوری شده که من ایمان دارم که همیشه کارای اداری برای من اسون و در کمترین زمان ممکن انجام میشه و این اتفاق رو هم بارها تجربه کردم و خیلی موقع ها خدا با آوردن دستانش سوپرایزم میکنه

    این اتفاق قبل از آشنا شدن من با این مسیر و استاد بود و بعد از این اتفاق من کم کم با خدا و استاد آشنا شدم .

    در مورد مسائل کاری هم در اکثر موارد توی گروه 3 هستم .

    در مورد تمرین کلی پروژه هم تو دفترم دارم مینویسم و انشالله بعد از پروژه نتیجه رو میزارم .

    خدایا شکرت که کمکم کردی و هدایتم کردی که بازم بنویسم و کمالگرایی رو کنار بزارم .

    سپاسگزارم استاد ازتون .

    در پناه الله باشید .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  5. -
    محمدرضا گفته:
    مدت عضویت: 2122 روز

    با عرض سلام خدمت استاد عزیز و همه ی دوستان

    دوتامورد تو این فایل بود که دقیقا تو زندگی من رخ داد گفتم با شما دوستان ب اشتراک بزارم

    اولیش حمایت نشدن از طرف خانواده

    من از بچگی خیلی دوست داشتم که خودم درامد داشته باشم یعنی دوست داشتم که پول داشته باشم چیزایی که میخوامو بخرم مثه دوچرخه سگا پلی استیشن و… چیزهایی که بچه دوست دارن دیگ

    تا سن 10 12 سالگی این درخواست هارو از پدرم میکردم (البته خودم که جرات نداشتم مستقیم به پدرم بگم ب مادرم میگفتم مادرم ب بابام میگفتم از بس که از بابامون میترسیدیم)و پدرمم با اکراه میخریدم برام اونچیزایی که میخواستم و از سن 13 14 سالگی ببعد دیگ بصورت ناخوداگاه ب این نتیجه رسیدم که هیچ حمایتی از طرف خونواده نیست باید رو پای خودت وایسی واسه همین مدارس که تعطیل میشد علی رقم میل باطنی پدرم تابستونا میرفتم سرکار که درامد داشته باشم و چیزایی که میخوامو خودم بخرم و اصل حرفم ازین مثال این بود که خدارو شکر میکنم که حمایت نشدم یعنی بنده خدا چیزیم نداشت که بخواد منو حمایت کنه در حد توانش حمایت کرد و تشکر میکنم ازش

    این حمایت نشدنه باعث شد که خودم برم درامد داشته باشم خونمو بسازم ماشین بخرم ازدواج کنم و….خدایا شکرت

    مثال دوم از تغییر نکردن

    من بعد ازین که ازدواج کردم خونمو ساختم ماشینم و خریدم یهو استپ کردم دلیل استپ کردنمم این بود که همش افتخار میکردم ب دستاوردام ک اقا من اینو دارم فلان و دارم پس بسه نسبت به اطرافیانمم یه سر و گردن بالاتر اگه نبودم پایینترم نبود این افکار باعث میشد که اصلا ب تغییر فکر نکنم تو حاشیه امن خودم بمونم تا دوسال ولی بعد دوسال بخودم اومد یسری تغییرا تو زندگیم ایجاد کردم و احساس بهم میگه که تو مسیر درست دارم حرکت میکنم بشرطی که این تغییرات کوچک باید ادامه داشته باشه

    باتشکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    مهری گفته:
    مدت عضویت: 974 روز

    سلام استاد عزیزم خانم شایسته و همراهان سایت

    گاهی یک روند اشتباه و در پیش میگیری و هی ادامه میدی .فکر می‌کنم این موقع ها متوجه نمیشی که داری مسیر و اشتباه میری تا اینکه با یه اتفاق غیر منتظره یهو به خودت میاد میبینی چه مسیر اشتباهی اومدی.البته من میگم لطف خداوند نصیبت میشه که تو متوجه بشی .مهم اینه که بعد شروع میکنی به تغییر گذشته دیگه تموم شده و تو دوباره از اول شروع به حرکت تو مسیر درست میکنی البته باید خیلی مواظب باشی باید باورهای تغییر بدی باید تعهد داشته باشی باید ایمان داشته باشی باید هر لحظه از خدا یاری بخوای ،وگر نه باز ممکنه بیراهه بری و از مسیر خارج بشی

    تغییر کردن و شروع یه مسیر جدید نیاز به ابزاری مثل قطب نمای ایمان میخواد باید رو خودت کار کنی و باورتو عوض کنی .

    من خداوند ممنون و سپاسگزارم که هدایتم کرد به مسیر درست .مسیری که به نسبت ایمانم و تلاشم آرامش و عشق و احساس کردم .

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  7. -
    ,مهتاب محمدی گفته:
    مدت عضویت: 702 روز

    سلام به استادعباسمنش عزیز و گرامی

    و خانم شایسته ی مهربانم

    و خداقوت بابت تمام زحماتتون

    بابت فایل های هدیه که بسیاااار ارزشمندهستن و از خداوند میخوام که درهای آگاهی رو به روی من بازکنه تا من هرچه بیشتر بهرمند بشم از اینهمه عشق و آگاهی که این دنیا همجهت با مسیر توحید و توکل و آگاهی بسیار زیبا و باشکوهه.

    من با مداوم گوش دادن به همین فایل های هدیه تغییرات وسیعی رو در تمام قسمت های زندگیم تجربه کردم

    از ورودی مالی تا روابط با دیگران و تربیت فرزندم و ارتباط با خداوند و رشد و پیشرفت فردی و شخصیتی و جریانی عظیم از اتفاقات و هماهنگی های خوب و سلامتی و بینهایت اتفاقات و نتایج فوق العاده برای من ایجاد شد.

    یکی از تغییراتی که برای من بوجود اومد رانندگی کردن من بود که من به شدت میترسیدم و ماشین هم نداشتیم

    طی همین روند که من مدام فایل ها رو گوش میدادم این گوشه ی ذهن من بود و مثل آرزویی دست نیافتنی برای من مجسم میشد که من روزی راننده بشم و رانندگی کنم و ماشین داشته باشیم..

    اما بخاطر ترس و ضعیف بودن ایمانم، اعتماد کافی رو نداشتم که حتی این رو از خداوند درخواست کنم.

    من گواهینامه ام رو سالها پیش گرفته بودم و با شور و شوق رانندگی رو شروع کرده بودم اما بدون درنظر گرفتن تکاملم در همون چند بار اول رانندگی حادثه ای کوچیک برام رخ داد که ترس از رانندگی رو بر من غالب کرد .

    من تصور میکردم که قابلیت و توانایی رانندگی کردن رو ندارم‌

    و ماشینمون رو هم بابت مسائل مالی فروختیم و مدت های زیادی بود که هیچ ماشینی نداشتیم.

    خلاصه که من تصور میکردم رانندگی از اون مواردی هست که برای من دورازواقعیته..

    ناتوانی زیادی رو احساس میکردم و برای هرکار کوچکی باید به مادرم و یا برادرم و دیگران هماهنگ میکردم که من رو به جایی که میخوام برسونن،حتی یادمه شبی که ماشین داشتیم و شوهرم به شدت حالش بد بود آرزو کرد که ای کاش میتونستی منو برسونی به دکتر اما من جرعت نداشتم ماشین رو روشن کنم و اونو به دکتر برسونم و توی تب و لرز به خودش میپیچید،

    و خیلی اتفاقات مختلف که به من احساس ناتوانی و درماندگی میداد فقط بابت اینکه نمیتونستم خودم رانندگی کنم و محتاج دیگران بودم

    خیلی اوقات نمیشد تاکسی گرفت یا چندجا کار داشتم که بد مسیر بود و این حسابی برای من معظل شده بود اما باز هم کاری نمیکردم که من رو به این هدف برسونه.

    مادرم رانندگی میکرد و تقریبا تمام کارهای من رو در بیرون از منزل انجام میداد و من همیشه با مادرم هماهنگ میکردم از خرید شخصی منو دخترم تا دکتر رفتن و بیرون رفتن و هر موردی که پیش میومد با تمام دغدغه هایی که داشت به من هم رسیدگی میکرد .

    روزی که به خودم اومدم همون روزی بود که به تضاد بسیار بزرگی برخورد کردم.

    خونه ی پدرم از من دور شده بود و پای مادرم هم شکست..

    و من کاملا احساس بی پناهی و تنهایی میکردم و دیگه هیچکسی نبود که من بهش تکیه کنم از این جهت که من رو ساپورت کنه و کارهای من رو انجام بده،

    در یک شب شرایطم کاملا تغییر کرده بود و الان مادرم به من نیاز داشت.

    مادرم به مراقبت من به رفت و آمدهای من و به حضور من نیاز داشت اما من نمیتونستم مدام اونجا بمونم

    و کارهای شخصی خودم و دخترم هم بود،

    ماشین هم نداشتیم

    دوهفته خونه ی پدرم مونده بودم و از ته قلبم از خداوند درخواست کردم که ماشینی داشته باشم و رانندگی کنم.

    توی ذهنم از مدت ها قبل بهش فکر کرده بودم و درخواست کرده بودم اما خودم هم میدونم که بازهم میترسیدم ،حضور و حمایت پررنگ مادرم باعث شده بود که من اقدام جدی برای رانندگی نداشته باشم..

    و من به شرایطی رسیدم که دیگه هیچ حمایتگری نداشتم،

    میدونستم که این تضاد برای تغییر من ایجاد شده،

    از خداوند کمک خواستم و به صورت معجزه اسا با دست خالی و شرایط سخت مالی یه پراید مدل77 خریدیم(که ماجرای توحیدی و جالبی داشت) و من با رعایت تکامل با خانومی که مربی رانندگی بود چند جلسه کلاس برداشتم و با قیمت خیلی کم به من آموزش مجدد داد،و با رانندگی کردن در ساعات بسیار خلوت و آروم رفتن و دقت زیاد داشتن و حفظ آرامش و توکل به خداوند و سپاسگزاری بابت هر پیشرفت کوچک،تکاملم رو به راحتی و لذت سپری کردم و درمدت یک ماه به تنهایی به خونه ی پدرم میرفتم و میومدم و تا قبل از این یک ماه توی محوطه ی زندگی خودم میتونستم رانندگی کنم،به خرید برم هم برای خودم هم مادرم و دخترم و دکتر،پارک،خانه بازی،و تمام کارهایی که همیشه محتاج دیگران بودم رو خودم با لذت و آرامش انجام بدم و با رسیدن من به آرزوم ،خیلی های دیگه هم به خواسته هاشون رسیدن.

    مادرم اوایل استرس داشت و میترسید ک من رانندگی کنم،اما دیگه خودش مجبور بود که به من بگه رانندگی کن و فلان کار رو برام انجام بده فلان وسیله رو برام بخر،

    و من هم متاسفانه(بابت این تاخیر) و هم خوشبختانه (بابت این اقدام) در این زمان رانندگی رو شروع کردم و دنیای من متفاوت شد در تمامی ابعاد، احساسم نسبت به خودم و جهان و توکلم به خداوندرشد کرد

    زمانی که احساس تسلط مطلوبی نسبت به رانندگی کردم از خداوند درخواست ماشین بهتر کردم و بعد از 6 ماه همسرم ماشین رو عوض کرد و ماشین صفر خریدیم و باز هم با رعایت تکامل و توکل به خداوند و با آرامش و طی کردن مراحل گذشته با این ماشین هم شروع کردم به رانندگی کردن و الان لذتی رو که از سوارشدن با این ماشین میبرم وصف ناشدنیه و خداروشکر طی این یکسال و خورده هیچ تصادفی برام پیش نیومده و سعی میکنم بقول استاد عباسمنش هیچوقت دقتم رو کم نکنم و به خودم غره نشم و احساس حرفه ای بودن نکنم و همیشه از خدا کمک بخام و همیشه بیشتر و بیشتر بخوام.

    من باور دارم که خداوند من رو به تمام درخواستهام میرسونه،کافیه که من جرعت کنم و درخواست کنم و خودم رو آماده ی دریافت کنم،

    من همه ی خانوم هایی که رانندگی میکردن رو تحسین میکردم و براشون ذوق میکردم و همش با چشمام دنبال خانوم راننده میگشتم تا به خودم یادآوری کنم که منم میتونم

    برای ماشین صفر که توستم باهاش رانندگی کنم تا مدتی نمونه های مشابه رو جستجو و تماشا میکردم،خانومایی که سوار ماشین شاسی بلند و صفر هستن و ماشین همچنان تمیز و نو هست و خداروشکر میکردم

    تحسین کردن خیلیییی شگفت انگیزه

    خدایا شکرت بابت این مسیر زیبا

    و این فقط یکی از اتفاقات فوق العاده ای بود که برای من رقم خورد

    نور و عشق خداوند بر همه ی شما جاری باد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  8. -
    میثم شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 2090 روز

    به نام خدایی که هر چه دارم از آن اوست

    سلام استاد عزیز

    سلام دوستان عملگرا

    انصافا باید اعتراف کنم که در هیچ زمینه ای من من پیشرو نبودم

    باید همه چیز تقریبا خراب میشد تا به فکر تغییر بیافتم و تغییر کنم.

    تصمیم به تغییر میگیرم در کوتاه مدت هم انجام میدم اما استمرار ندارم و پایبند نیستم انگار.

    نمیدانم خیلی دنبال نتیجه هستم و باید زود اون نتیجه رو احساس کنم

    و تکامل رو نمیخوام طی کنم.

    حالا موضوعی که منو اذیت میکنه یا بگم همیشه از این ناحیه گزیده میشم

    یا انگار پاشنه آشیلم هست.

    اینه که میگه تو سالها تو این مسیر هستی و نتیجه قابل توجهی نگرفتی در صورتی که یکسری افراد که بویی از این مسیر و سپاسگذار ی و این موارد نبرده اند خیلی وضعیت زندگی شون روبراه تر هست

    در صورتی من نتیجه هم زیاد گرفتم اما مثلا اگه بخوام برای کسی بگم چه نتیجه ای گرفتم چیز قابل به عرضی ندارم کلا.

    و این نمیگذارد من تمرکزم رو فایل ها باشه و هی میخواد فرار کنه و منم در مقابلش دیگه عاجز شدم.

    خیلی تغییر هم کردم نسبت به اون روزها اما واقعا از روند کار کردن روی خودم راضی نیستم

    ناگفته نماند کارم هم جوری هست که نمیتونم در حین کار فایل گوش کنم و از طرفی کار فیزیکی هست و دیگه تایمی برام نمیزاره که تمرکزی روی خودم کار کنم.

    خدایا هدایتم کن من مشتاق تغییر هستم

    راه رو برام هموار کن ای فرمانروای جهانیان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    سیده فاطمه حسینی فر گفته:
    مدت عضویت: 2205 روز

    سلام استاد گرامی و دوستان عزیز

    الهی هدایتم را سپاس، میل به تحولم را سپاس

    در حوزه درامدی؛

    درامدم تا جایی رشد میکرد و متوقف میشد و کم کم افت میکرد. برای همین چندین بار شغلم رو عوض کردم. چون فکر میکردم برای اون شغل ساخته نشدم.

    و حتی بعضی مواقع همون کار که درامدش به صفر رسیده بود رو دوباره از اول شروع کردم ولی شرایط تغییری نکرد.

    خودم رو بارها سرزنش کردم. که اینهم توان و استعداد رو نابود کردم. کلا به ریاضیات علاقه خاصی دارم. قبلا تدریس میکردم. الان مجدد دنبال کار تدریس هستم. ولی اون انگیزه و انرژی قبل رو ندارم.

    انگار وقتی بارها تلاش میکنی و در مسیر نیستی. رشد نمیکنی و برای شروع مجدد ذهن یاری نمیکنه.

    در مورد شرایط خوب؛

    از نظر سلامتی در شرایط نسبتا خوبی هستم. خودم پیاده روی رو مدتهاست شروع کردم. روی تغذیه دارم کار میکنم. تا به وزن مناسب برسم.

    ممنونم بابت دوره فوق العاده

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  10. -
    سعیده بابائی گفته:
    مدت عضویت: 1830 روز

    درود وقتتون بخیر

    سپاسگزارم برای شروع این دوره قشنگ

    سپاسگزارم برای آپدیت این فایل ها

    از شما دو استاد عزیزم بی‌نهایت سپاسگزارم

    این فایل بارها گوش کردیم اما اینبار متفاوت تر

    چون انرژی همگانی دوستان همفرکانس هم همراه من است

    خدایا شکرت

    من همیشه زندگیم رو به رشد بوده

    خودم هم در حال کار کردن روی خودم هست

    چالش ها آمدن که ما رو بزرگتر کنن من این دوره رو با عزت نفس شروع کردم

    چه آگاهی های دارند این دوره ها

    الان عجیب درکم بالا رفته

    خدایا شکرت برای بزرگ شدن ظرف وجودمون

    الهی شکرت هر روز آگاهی های زیباتری رو درک میکنم

    خدایا شکرت

    سپاس از دوستان عزیزی که از نتایجشون گفتند

    دوست عزیزمون گفتن که تو یک سال کار کردن به صورت آنلاین درآمد عالی دارند تجربه می‌کند

    و این باور رو می‌سازه که نتایج ربطی به تعداد روز نداره ربط به باورهای درست دارند

    من چند روزی هست فقط روی این باور کار میکنم و تکرار میکنم

    خدا میدونه که این فرکانس ها چه نتیجه های برام دارند.. میان.. به زودی نتیجه ها میان….

    روی این باور که این فرکانس ها و افکارم زندگی منو میسازن

    کلا باید اصل فرکانس و کانون توجه رو تکرار و تکرار کنم

    من مستقل شدن و استقلال مالی ..زمانی و مکانی رو خیلی دوست دارم تجربه کنم

    کم و بیش بهتر شدم ولی میخوام شرایطم از این بهتر شه…

    سپاسگزارم

    در پناه امن خداوند مهربان شاد باشید و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: