این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-7.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-12 06:56:372025-10-30 23:33:00تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
حس میکردم باید سکوت کنم. نه اینکه چیزی برا گفتن نداشته باشم، برعکس… اما دلم میخواست آنقدر درونم شفاف بشه تا حرفهام از جنس حضور خدا باشه، نه از ذهن و حساب وکتاب انسان.
بارها شنیده بودم که رشد یعنی استمرار، نه جهش. امااین بار، درک تازه ای پیدا کردم. استاد گفتن: «نه لازمه که از صفر شروع کنی، ونه لازمه از صفر شروع کردن رو افتخار بدونی.» اما این اولین باری نبود که این جمله رومیشنیدم ؛ این جمله، انگار برای صدمین بار برا من گفته شده بود ، برای کسی که زندگیش چند بار از ظاهر صفر شده، اما در حقیقت، فقط پوست انداخته.
○
بازگشت؛ نه سقوط، بلکه عبور
مدتی قبل، بعد از چند سال زندگی در خارج از کشور، برگشتم ایران. نه شکست خورده بودم و نه فراری ازگذشته؛ فقط بوضوح حس کردم فصل جدیدی شروع شده. من قبلا ازکارمندی استعفا داده بودم، به هیچ هم رسیده بودم؛ اما کوتاه نیومده بودم ، چون حس میکردم زندگی پشت میز، با ساعت ورود و خروج، نمیتونه خلاقیت روح من رو زنده نگه داره. به زبان ساده تر: نمیخواستم ماشین باشم.
وقتی برگشتم، عملاً کار رسمی ای نداشتم. نه استخدام، نه پروژه ای. اما دومسیر کاملاً درونی ، عاشقانه در من روشن بود ==> 1. معامله در بازارهای جهانی 2. نوشتن کتابم
و درست همونموقع که ذهنم میخواست بترسه، یه الهام عمیق اومد: «بشین ، الهام بگیر ، اقدام کن، سود و ضرر کن و بنویـــــس. خدا ازقبل مسیرت رو تأمین کرده.»
○
وقتی جهان خودش تو رو پشتیبانی میکنه
و دقیقاً همین اتفاق افتاد، اما نه ازمسیر آدمها… از مسیر خودِ خـــــدا.
وقتی برگشتم، در ظاهر تنها بودم. نه شریکی کنارم بود، نه خانواده ای که بخوام تکیه کنم بهشون، نه جمعی که حمایتم کنن. فقط من بودم و خدای خودم.
یک خونه ساده، چند کتاب، لپناپم، و سکوتی که روزهای اول مثل برف روی دلم سنگینی میکرد. اما کم کم فهمیدم این سکوت، تنهایی نیست ؛ حضور خالص خداست. هنوز عقلم نمیکشید که “مکان” در درجات ِ بعدیِ اهمیت هست و اول باید درونت رو شاد و آباد وعزتمند کنی . چشم سرم میدید که خیلی از ایرانیای کالیفرنیا چقدر مشکل اقتصادی و دردسر دارن اماچشم دلم نمیدید . چشم سرم میدید که چقدر برای خیلی ها ایران بهشت ثروتمندان هست و اصلا اونا در اسارت قانون و ساختار همین کشورشون محدود نمیشدن ،چون دستهای خدا و دونه دونه کائنات همیشه موم کف دستشون هستن ، اما چشم دلم نمیدید.
از اونطرف هم از قدرتی که خدا بهم داده بود و به باورِ “جهان وطنی” رسیده بود و نگران محدودیت مکانی نبودم ، نمیخواستم کوتاه بیام وهنوزم کوتاه نیومدم . چون بعد از آموزه های دوره احساس لیاقت فهمیده بودم ک ِ من لایق اینم که هرجای دنیا برام بهتر و لذتبخش تره، لایق زندگی کردن هستم . من لایق استفاده از بهترین امکانات جهان هستم .
■ در همون سکوت و دوگانگی هایی که توی وجودم پیش اومده بود، خدا شروع کرد به رساندن رزق ازجاهایی که حتی فکرش رو نمیکردم ==> معامله های کوچک که بی هشدار به سود نشست؛ پولی که درست به وقت نیاز رسید ؛ سفارش نوشتنی که از ناکجای اینترنت اومد؛ پروژه هایی که هر ازچند ماه بهم پیشنهاد میشدن و بادستانی از غیب که بهترین تیم ها تشکیل میشد و پروژه رو تمام میکرد ؛ الهامی که در دل هر شب به من گفت: «بشین بنویس، من مراقبتم.»
و من کم کم یاد گرفتم به جای دویدن دنبال امنیت، در امنیت خدا زندگی کنم.هیچ پشتیبانی بیرونی نداشتم، اما درونم پر از اطمینان بود.
نه از جنس غرور، بلکه ازجنس ایمان. هر صبح قبل آفتاب بیدار میشدم، بدون اینکه بدونم قراره امروز چه اتفاقی بیفته ؛ اما مطمئن بودم اتفاقی که میفته، ازجانب خداست ==> درجهت رشدم هست. و همیشه هم همینطور بود. رزق میرسید، اونهم بیصدا، دقیق، درلحظه ی درست. اما با شل و سفت شدن باورهام ، اونا هم کم و زیاد میشدن .
~~~~~
در آن روزها فهمیدم که رزق فقط پول نیست.
• رزق یعنی آرامش در دل بی برنامگی محیط.
• یعنی نوری که در دل سکوت روشن میشود.
• یعنی دانستن اینکه اگرهیچکس کنارت نیست، خدا هست… و کافی ست.
اما اون روزهای اول من هنوز «نمیدیدم». نمیتونستم این نعمتها رو بفهمم. ذهنم میگفت: «خب اینا که جون نکندی براشون ، اینا که عرق ت رو درنیاورده ! پس چه ارزشی داره؟»
فهمیدم، سالها با یک باور لعنتی زندگی کردم: باور «نابرده رنج، گنج میسر نمیشود». باور اینکه تا خسته نشی، تا ندوی و عرق نریزی، حق نداری از آرامش لذت ببری. و همین باور، منو از دیدن نوازشهای عاشقانه خدا دورکرده بود.
○
لایق بودن یعنی همجهت بودن، نه عرق ریختن
استاد عباسمنش باره گفتن : «نیاز نیست رنج بکشی تا گنج بدست بیاری. خداوند ازمسیر لذت و آرامش هم میتونه رشد بده ، فقط باید بهش اجازه بدی و یک درصدِ خودت رو اقدام کنی.»
من اونموقع نمیفهمیدم این جمله یعنی چی‼️ اما حالا که از بیرون به خودم نگاه میکنم، میبینم خدا از همون روز اول داشت منو رشد میداد ؛ هنوز وهمیشه هم نیاز دارم رشدم بده ؛ مسیرش گاهی ترسنـــــاک بود اما ، نه سخت. و متاسفانه من چون به “سختی” باور کرده بودم، “آسونی” رو قبول نمیکردم.
هرچقدر بیشتر در آرامش مینوشتم، ایده ها خودشون میومدن==> هرچقدر در بازارهای جهانی باذهن رها معامله میکردم، تصمیم هام دقیق تر میشدن.
وقتی ازاجبار به نتیجه فاصله گرفتم، نتیجه خودش اومد.
🟣 و فهمیدم: فراوانی، حالت طبیعی جهانه، نه پاداش تلاش و زحمت و استرس.
○
معجزه ی بازگشت به باور فراوانی
حین استفاده از دوره «همجهت با جریان خداوند»، درونم بیشتر تغییر کرد => دیگه ذهنم دنبال اثبات نبود؛ فقط دنبال هماهنگی بود. بجای شمردن نداشته هام، شروع کردم به دیدن هرنشانه ی کوچک از حضور خدا==>
یک تماس محبت آمیز ، پولی که به آسانی درحسابم نشست، غذایی که درست در زمان گرسنگی رسید، الهامی که وسط نوشتن ظاهر شد. تاکتیکی که سحرگاه برا معاملاتم به قلبم نازل میشد.
و بعد از مدت کوتاهی، جریان نعمت شدت گرفت.
از پیشنهادهای کاری گرفته تا فرصتهای مالی. همهچیز راحتتر شد، بیهیچ تقلا. واقعا بی هیچ تقلایی ==> جهان بیرون شروع کرد به چرخیدن با من، نه بر خلاف من.
نمیدونم اینو چجور بنویسم… گاهی اونقدر هماهنگ باهام میچرخه که به شک میفتم و چند روز ذهنم درگیر میشه میگم نکنه یه جای کار اشتباهه ‼️ اما بعد از مدتی خدا میزنه به شونه م میگه مگه این همونی نبود که میخواستی ؟! چرا داری گیج میزنی !!؟اونقدر راحت رسیده که نفهمیدیش !!!
○
یه پیشنهاد از دل سیستم و مشاهده دوباره رفتار سیستمی خدا
چند وقت پیش، از یکی از زیرمجموعه های وزارت کشور باهام تماس گرفتن.اول فکر کردم یه موضوع اداریه، مثل بقیه تماسهای رسمی. ولی لحن طرف اونقدرمحترمانه و صادق بود که از همون اول فهمیدم فرق داره.
با احترام گفت: «ما مدتیه نوشته ها و تحلیل های شما رو دنبال میکنیم. میخوایم توی یکی از پروژه های پژوهشی مون تو حوزهی اقتصاد دیجیتال و روش های جدید درآمدزایی، از دیدگاه شما هم استفاده کنیم. اگه تمایل داشته باشید، خیلی خوشحال میشیم درکنارمون باشید.»
جالبه، نه زور بود، نه لحن اداری خشک، نه اون نگاه ازبالا به پایینِ معمولِ کارهای دولتی. یه آرامش خاصی توی حرفاش بود، یه احترام واقعی. انگار ازهمون مداری بود که من توش حرکت میکنم؛ از جنس ایمان و درک.
قبلاً اگه همچین پیشنهادی میومد، احتمالاً ذهنم می پرید وسط: «نکنه از دستش بدم؟ نکنه دیگه همچین فرصتی پیش نیاد؟!» ولی اینبار نه هیجان خاصی بود، نه اضطراب، نه دلواپسی. => فقط گفتم: «خیلی ممنون از اعتمادتون. لطفاً جزئیات پروژه و شرح کاررو برام بفرستید. بررسی میکنم، اگه دیدم درمسیر هدف و رسالتمه، با کمال میل همکاری میکنم.»
و بعدش؟ هیچی… رهاش کردم. نه دنبالش رفتم، نه منتظر تماس بعدی شدم. چون یاد گرفتم هرچیزی که باید بشه، خودش سر وقتش میاد ؛ بدون استرس، بدون چسبیدن، بدون ترس ازاینکه نکنه از دستش بدم. وقتی با خدا هماهنگی، فرصتها خودشون دنبالت میان، نه تو دنبال اونها ===> میدونین چیه ؟ استانداردهام رفته بالا ، من نمیخوام بصورت تمام وقت در خدمت یک جایی چه دولتی و چه خصوصی باشم ؛ چه اینور آب چه اونور.
■ مهمترین و بزرگترین استاندارد من ” آزادی” هست. مکانی ، زمانی .
○
وقتی خداوند کارها را انجام میدهد
الان که به مسیرم نگاه میکنم، هرچند هنوز الهاماتی که بهم میشه بعضا برام ترســـــنـــــاکه اما میبینم تمام تغییرات بیرونی از یک نقطه شروع شد: از لحظه ای که تصمیم گرفتم فقط روی درونم کارکنم.
از وقتی که بجا تلاش برا کنترل جهان، خودم رو دراختیار خدا گذاشتم، زندگی خودش تنظیم شد.بازارها، روابط، حتی جریان پول ، همه شروع کردند به پاسخ دادن به آرامش من.
نه با فشار، بلکه با لطف.
من حالا با اطمینان میگم… : هر بار که در مسیر توحید حرکت کردم، خداوند خودش کارها روانجام داده /=> من فقط هماهنگ شدم، وهمین کافی بوده. روی شانه خـــــدا نشستن عجب لـــــذتی داره… با هیج دلار و تومانی اصلا نمیشه مقایسه ش کرد . اصلا پول میشه پله برا رفتن به طبقه بالا و نشستن روی شانه جانان .
□
نتیجه: در آغوش تغییر، با لبخند خدا
اگر بخوام نتیجه ی همه ی این تجربه ها رو در یک جمله خلاصه کنم، میگم ==> رشد یعنی پذیرفتن عاشقانه تغییر، نه جنگیدن بااون. ==> دیگه نمیخوام از صفر شروع کنم، چون فهمیدم اصلا هیــــــــــچوقت صفر نبودم. هر مرحله اززندگی، ادامه ی حکمت قبلی بوده. من فقط باید هر روز، یک بهبود کوچک اما واقعی در خودم ایجاد کنم. در فکر، در گفتوگوهای درونی، در نحوه ی دیدن خدا درجزئیات زندگی.
رشــــــــــد یعنی همین:
قدم زدن درمسیر عشق، زیر باران نقره ای امنیـــــت و آزادی الـــــهی 🩵
در آرامشِ ایمان،
در پذیرشِ فراوانی و تغییر،
در هماهنگی با خدایی که همیشه کارها را انجام میدهد.
سلام و درود به محسن عزیز…محسنیکه که با نام خدا..شروع نمود..و لحظه به لحظه زندگیشو توحید میبینه…
دقیقا نقطعه عطف هر انسانی همین توحیده..اصلا جنسش کاملا متفاوتر از باورهای دیگرانه…
توحید …آرامش…احساس خوب….
چقدر دوستش دارم…
محسن جان نوشتتت طعم بهشت میداد..
مخصوصا این صحبتات!.یه طعم شیرین دارچینی خنک و زیبا..
(وقتی خداوند کارها را انجام میدهد
الان که به مسیرم نگاه میکنم، هرچند هنوز الهاماتی که بهم میشه بعضا برام ترســـــنـــــاکه اما میبینم تمام تغییرات بیرونی از یک نقطه شروع شد: از لحظه ای که تصمیم گرفتم فقط روی درونم کارکنم.
از وقتی که بجا تلاش برا کنترل جهان، خودم رو دراختیار خدا گذاشتم، زندگی خودش تنظیم شد.بازارها، روابط، حتی جریان پول ، همه شروع کردند به پاسخ دادن به آرامش من.
نه با فشار، بلکه با لطف.
من حالا با اطمینان میگم… : هر بار که در مسیر توحید حرکت کردم، خداوند خودش کارها روانجام داده ! من فقط هماهنگ شدم، وهمین کافی بوده. روی شانه خـــــدا نشستن عجب لـــــذتی داره… با هیج دلار و تومانی اصلا نمیشه مقایسه ش کرد . اصلا پول میشه پله برا رفتن به طبقه بالا و نشستن روی شانه جانان .
…
محسن عزیز…..همینه خداوند توی سوره بقره میگه..
مومنان واقعی نه غمی دارند و نه اندوهگین میشوند….
دقیقا مفهموم نوشتهای شما بود..
یادمه اون اوایل یه الهاماتی در راستای بیزنسم میشد…
میگفتم آخ ..دیگه همین الهام چقدر میتونه در ورودی رو برام بوجود بیاره..
بعد که گذشت..دیدم..نه….اونا اومده بودن تا من شخصیت بیزنسم قوی بشه..
دیگه بعد از یادگیری ..فهمیدم….نه..اونچیزی که من فکرشو میکنم و ذهنم در برابر انجامش یوقتایی لنگک میندازه..
اینه!!!که من دارم روی باورهایی حساب میکنم..
که همین نقطعه عطف بیزنسم هست..
و اون نقطعه عطف نبود…جز …بزرگ شدن من توی شخصیتم..
چقدر من در این راستا چیزهای جدیدی رو یاد گرفتم…
که اگه میخام همین یادگیرا رو سر هم بزارم..
هیچ کلاسی..هیچ اموزشی رو نمیتونم پیدا کنم که بتونه اینقدر دقیق و واضح منو قوی کنه..توی مسئله بیزنس..
همیشه فکر میکردم کارآفرین شدن..فقط!!!!اینه بتونم فقط پول در بیارم..
بعد از گذشت زمان فهمیدم..
نه!!!!
یه کارافرین..یه بیزنس باید شخصیتی قوی و هماهنگ در مسیر توحید داشته باشه..
نه فقط یه ماشین..بلکه از تمام زندگیش لذت ببره..
من زندگی رو از این مسیر بدست اوردم….
و خوشحالم زندگی من با گذشته ام متفاوت هست…
و چیزیکه میخاستم بنویسم..
بحث….
آموزشهای شخصیتی که خداوند بهم داد…اگه یفردی بیرون میخاست با اینهمه دقت و با اینهمه تمرکز بهم انوزش میداد..
باید میلیونها بابت هزینه میکردم…
من تمام این مسیر ..فقط لذت بردم.فقط طف و بزرگی خدا رو دیدم…
محسن جان!!!اینهمه خوشبختی و روی دوش خداوند رو”نشستن.و ..بهت تبریک میگم!
واقعا هیچ تبریکی مثل یاداوری و تحسین توحید و یکتاپرستی نیست..
در پناه خداوند بزرگ میسپارمت…
خداوند را شاکرم که در مسیر آرامش و یکتاپرستیم…
و میتونم بهترینها رو برای خودم رقم بزنم..
و همین اصله…نه هیچ چیز دیگه!!
قانونی که از ازل بوده و تا ابد میباشد…
مخصوصا تو دنیایی که همجوره خیلی چیزها مُد میاد…
و تو رو میتونه توی دام ادمهای امروزی بندازه..
ولی کسیکه توی مسیر توحید و یکتاپرستیه…خودشو مبرا میدونه از اینهمه ضد و نقیضها…
یکلام..توحید..آرامش پایه تمام موفقعیتها..و هم جهت شدن با خداوند و روی شونهاش؟نشستن و رفتن به مدار بالا..
سلام به فاطمه ی توحیدی و نازنین ؛ عطری از ایمان و شناخت در دلنوشته ت داری ؛ بویِ یقین، بویِ آرامشِ کسی که ازمرحلهی تقلید گذشته وخودش «چشیده» خدا رو، نه فقط درباره ش شنیده.
فاطمه جان، چقدرزیبا گفتی از “ بزرگ شدن درون بیزنس ” ==> از اینکه الهامات فقط برا گشودن درها نیستن، بلکه برای وسعتِ درون ما میان ==>> همون جاییه که آدم میفهمه “رزق واقعی” فقط پول نیست، بلکه بینش، استقامت، و بلوغ روحیه که بواسطه هرتجربه بهش میرسه.
ماشاءالله ؛ تو بوضوح وارد مداربالاتری از فهم شدی ==>> جاییکه دیگه دنبال نعمت نمیدوی، بلکه خودت بِ فرکانس نعمت تبدیل شدی .
نوشتی : «من زندگیمو از این مسیر بدست آوردم و فقط لذت بردم» /==>> یعنی رسیدی به مرحلهی “رضا” ؛ همون نقطه ای که سالک، دیگه دنبال رسیدن نیست، چون می فهمه خودش درآغوش مقصد بوده از اول.
و الحمدلله رب العالمین که چقدر درست گفتی… در دنیایی که همه دنبال مد وتقلیدن، تو داری از “اصل ازل” حرف میزنی؛ ازقانون یکتایی، از توحید ناب.
همین تویی که باعث میشی نورِ یادخـــــدا بیشتر توی این مسیر بدرخشه .
بقول مولانا:
تو مگو همه به جنگند و زِ صلح من چه آید/تو یکی نِهای هزاری تو چراغِ خود برافروز .
توچراغ خودتو برافروختی فاطمه جان، ونورش داره به مسیر بقیه هم میتابه.
سلام دوست عزیز هم فرکانسی ام ،کامنت زیبایت رو خوندم ،بسیار زیبا ،آگاهی بخشه،تحسینتون می کنم که چقدر هنرمندانه ودلی کامنت نوشتی وهر چیزی که دلی باشه لاجرم به دل می شینه ،خدای مهربون رو شاکرم بابت این مسیر توحیدی وزندگی بهشتی که هر لحظه داره هر کدوممون رو با توجه به ظرف وجودیمون سیراب می کنه ،وقتی باعشق ناب الهی سیراب میشیم در تمام لحظه های زندگی فقط خدا کافیست .برات بهترینها رو آرزو دارم .
سلام آزاده ی بلند قامت و بزرگوار. از دل نوشتی ومستقیم بِ دل نشست….. عطرحضورخدا رو داشتن، از اون محبتها که وقتی جاری میشه، مرز بین ما و او از بین میره وفقط “بودن در آغوش خدا” معنا پیدا میکنه.
منم از ته دل شاکرم برای این مسیر توحیدی و برای هم فرکانسهایی مثل تو که باهر جمله شون، نوری تازه به یاد خدا میتابونن.
آره، وقتی ازعشق ناب الهی سیراب میشی، دیگه هیچ خواسته ای باقی نمی مونه جز ادامه ی همون حضور… .
برای دلت آرامش، برای وجودت نور و برای مسیرت، الهامات زیبای الهی آرزو میکنم
اگه بخوام بگم از کجای کامنت شما تاثیر گرفتم و خیلی ذهن منو مشغول کرد باید دوباره کامنت شما رو بازنویسی کنم!!!!
باورتون میشه بیشتر از دوساعته فقط روی این کامنت شما فوکوس کردم و دارم نت برداری میکنم و جملات شما رو توی نوت کیپ گوشیم سیو میکنم بخدا باورهای منو جابجا کرد..
واقعا ممنون و سپاسگذارم برای این حد از آگاهی هایی که باید هضمش کنم
بخدا حضور شما در این سایت توحیدی یک معجزه است!!!
هر وقت کامنت های شما رو میخونم به خودم میگم این آقای محسن توحیدی عجب بیوگرافی جالبی داره از همه چی سر در میاره کلمات رو با بهترین شیوه چیدمان میکنه البته در نویسنده بودن شما هیچ شکی ندارم ولی وقتی مطالب شما رو میخونم دوست دارم بازم بخونم تا معنای واقعی و عمیق آنرا درک کنم
آقای محسن توحیدی عزیز واقعا فقط میخواستم یک کامنت تشکر آمیز براتون بنویسم و سپاسگذار این مطالب آگاهی دهندهی شما باشم ولی با عرض پوزش میدونم فرصت خواندن این همه پاسخ ها رو ندارید ولی بازم نتونستم مختصر بنویسم ..فقط خواستم بگم اینجا کلی دوستان منتظر کامنت های پرمحتوا و زیبای شما هستند و منم یکی از اون دوستان عزیزی هستم که پیگیر کامنت های شما هستم
این جمله ی آخر شما انگار امضای شما بود
رشد یعنی پذیرفتن عاشقانه تغییر، نه جنگیدن بااون. ==> دیگه نمیخوام از صفر شروع کنم، چون فهمیدم اصلا هیــــــــــچوقت صفر نبودم. هر مرحله اززندگی، ادامه ی حکمت قبلی بوده. من فقط باید هر روز، یک بهبود کوچک اما واقعی در خودم ایجاد کنم. در فکر، در گفتوگوهای درونی، در نحوه ی دیدن خدا درجزئیات زندگی
خیلی ممنون و سپاسگذارم سپاس برای این آگاهی ها
سپاس برای دوستان بینظیری چون شما آفتی محسن توحیدی
و سپاس برای حضورتون در این سایت الهی
بهترینها رو از خدای قدرتمندم براتون خواستارم در هر شرایطی پر انرژی باشید وصل باشید به انرژی منبع الهی
خوندم ؛ حس کردم واژه داره ازجایی فراتر از ذهن، نوشته میشه، از جایی نزدیک به منبع، ازجایی که عشق و سپاس یکی میشن.
هربار که پیامی مثل پیام شما میخونم، خـــــدا روشکـــــر میکنم که این فضا فقط یه سایت نیست، یه میعادگاهه، جایی که روح های هم ارتعاش همدیگه رو پیدا میکنن و کلام، بهانه ای میشه برای جاری شدن نـــــور .
دل هر ذره را که بشکافی/ آفتابیش در میان بینی (هاتف) => انگار کلمات شما هم ذراتی از نورهستن، هرکدومش نشونه ای از حضور خدا درساده ترین احساساته.
دوساعت روی کلماتم تمرکز کردین =>> این برای من نشونه ست. اینکه دریافت شما عمیقه => یعنی روح شما آماده جهش های بزرگیه. من فقط جمله ای نوشتم، اما شما اون رو زندگی کردین => واین تفاوت بین مطالعه وتجربه آگاهیه.
میدونین رویا جان، من همیشه باور دارم که هرکس در مسیرش، به افرادی برمیخوره که خودشون بخشی ازپاسخ دعاهاشن. شما بااین عشق و قدردانیتون، پاسخ دعای من بودین 🩷️ برای دیدن ثمره کلماتی که از الـــــهام الهی میان.
همیشه یادم میاداین بیت حافظ:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جریده عالم دوام ما
و شما با عشقتون به مسیرآگاهی، خودتون رو در مسیر جاودانگی روح قرار دادین.
اون جمله ای که گفتین براتون مثل امضا بود، از دل تجربه نوشته بودمش:
“رشد یعنی پذیرفتن عاشقانه تغییر، نه جنگیدن با اون. چون واقعا لحظه ای که تسلیم خدا میشی، میفهمی هیچوقت صفر نبودی. فقط داری از زاویه ای بالاتر خودت رو ادامه میدی.”
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بو /کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
ما فقط باید به این حکمت ازلی اعتماد کنیم، چون هرچیزی در جای خودش زیباست والهی.
سپاس از حضورتون، ازمهربونی کلامتون، از اینکه با بودنتون این جمع توحیدی رو زیباترمیکنین.
مینوی عزیز سلام ، خوشحال شدم ازخوندن تجربه ت… اینکه به این وضوح لمس میکنی رابطه ی مستقیم بین تغییر نگاهت بِ خـــــدا و نتایج مالیت ==>> کاملا در مسیر هماهنگی هستی.
همین لحظه های درونی هستن که زندگی بیرون رو متحول میکنن. وقتی نوع دیدنمون به خدا عوض میشه، دنیا هم با ما نرمتر، زیباتر وسخاوتمندتر رفتارمیکنه.
خدا رو شکر برای این آگاهی وبرای قلبهای بیداری مثل تو که در هر جزئی از زندگی، نشونه جانان رو میبینن ؛ از ته دلم میگم الحمدلله ربّ العالمین.
حال دلت صفای گنجهای پنهان و گنجینه های احساس درونِ هر واژه ای از قلمت
از قلم گفتی دوباره
و دلم خواست باهات حرف بزنم
چقدر تحسینت میکنم وقتی هر تغییری «نه از صفر،خودِ صفر» برای تو ی بُرد حساب میشه و این روح تو رو بزرگتر میکنه و فضل خدا میاد دقیقاً میشه خونی که توی رگهاتِ
ولی من دقیقاً به این نه صفرِ تو فکر کردم
«نوری که در دل سکوت روشن میشه»
…
حرفات دقیقاً ی تکاملِ زنده است ، از ی روح ِ زنده
بعد از همون صفری که نخواستی بمونه یا باورش کنی
،دید گاهت خیلی برام جالب و جدید بود، آره ؛کاملاً درسته من چیزی که هنوز از استاد نشنیدمش رو توی اندیشمندِ مهربون گفتیش!
ی جایی از استادِ نازنینم شنیده بودم که از هر قدمی با باور جدید رفت تو دَلِ صفرااااا !!!
یعنی هر تغییری یکی شدن با خدااا، برای ی قدم دیگه
من خودم با ی قابلمه و چیزایی که خریده بودم صفرم رو شروع کردمو شد سفرم برای رشد کردن و دیدن ِ خودم در جهانی که هنوز در اون متولد نشده بودم
!
هر بار که به نظر در تنگناااا وتاریکی قرار میگرفتم میدیدم خدا دقیقاً همون نوری شده که گفتی
درباره ی ایده ها گفتی
من ایده ها ی داستانیم ذهنم رو بعد از آشنایی با استاد در جهت دیگه ای تغییر داد !
باور نمیکردم دیگه توان نوشتن از نفس ِ جامعه رو نداشتم از اون خلوتهایی که باهاشون گفتگوها شکل گرفت و ی شهر داغون (بگم ؛البته زیبایی هر لحظه توی کاغذها می رقصید )روی کاغذ اومد که آخرش بشه تخیلِ واقعی من و بره قدم بزنه تو بهشتی که میخواستمش
ی مقاومتی داشتم میگفتم این همه ساعت و و قت گذاشتم که چکار کنم ؟نوشتن من از دَلِ باد و بارون و گرمای پنجاه درجه با بالا شروع شد برام فرقی نمیکرد کی و کجا بنویسم گاهی تو کافه های شهر پرسه های داستانیم اوج میگرفت و یهو میدیدم چند ساعتی گذشته و گرسنه و تشنه ام …
یعنی وقتی دیدم قلبِ واقعیتهای من با دلِ تازه آروم شده ی من از ی سری باورها تکون خورده و داره چیزای جدید میبینه و میشنوه شک من برای ادامه شروع شد!
ی روز تو دل این سکوتا وحرفای درونی خودم گفتم تَصدقت برم من خدا چطوری ادامه بدم انگار نمیخوام این تجربه ها رو یا این دریافت ها و درک کردنا رو بیارم وسط هر الفی …یهو دیدم خدا داره از همون گفتگوها برای من در باز میکنه
یادم ِ ،رفته بودم زیر ی بارونِ نه هُل هُلکی ،ی کتاب فروشی و لوازم تحریر ی چندتا دفتر نو بخرم قفسه ها رو مرور کردم وی عکس خیلی الهام شده با چیزی که در ذهنم بود دیدم و گفتم تو رو میخرم چون احتمالاً خودت هستی یهو قلبم گفت ؛آره خودشه !
خریدمش وی یک چیزی از درونش منو شروع کرد برای نوشتن! فهمیدم این صفر نبود اصلاً، چون باورش کرده بودم شده بود ؛ “نه…نمیشه سعیده”
بعد ایده ی دوم و بعد …ولی هنوز دارم خودمو مطالعه میکنم برای هر واژه ای که در مسیرم قرار میگره …
بعضی وقتها به خودم میگم هیچ چیزی در این جهان متوقف نمیشه مگر اینکه خودت متوقفش کنی
…
نوشتن تو یک مسیررررری هستش که داره تو رو رشد میده و من شجاعت تو رو دوست دارم… این کلمات و خردمندی و آگاهیت اصلاً روح صیقل شده است تو همون مسیر سحرگاهِ خدا…
اون همیشه بیدارِ ولی تو دوستِ خوبش هستی که واسش بیدار میشی تا وزیدنِ هر نسیمی تو رو بغل کنه و بهت از جنس ِ افکارت فراوانی ونعمت ببخشه
خیلی لذت بردم
تو رو تحسین میکنم برای این بودن و ماندن
برکت های هر واژه ای بشه واست ربی که قدمهای تو رو از قبل آماده میکنه
از حالا کتابت توی آسمونِ خدا دیده شده از خیلی قبل تر
دلائل الله تعالى أن شاء ربی یوصل کل شیء حضوری من جدید
کیف یکون قبلک یا قلبی؟
إلیک دعواتی الصادقه
آی محسنِ جان
ی چیزی بگم
میدونی من شیطنتای تور دوست میدارم
راحت جانی ست
انعکاسِ آن وضوح خردمندت در میان کلمات دور ونزدیک
اصلاً مهم نیست از کدوم قبیله هستی یا به چه زبونی صحبت میکنی چی دارایی داری چی نداری
…
حتی اگه قبیله ای نداشته باشی خُو میدونی «الی ما اله أب الیٰ ربّ»
در این وادی کسی و بی کسی همه کسِ هر آدمی خداست و چون خدا داستان رو آغاز میکنه خودش هم به پایان میبره
گاهی وقتها از خودم می پرسیدم خدا تو مغروری که میگی «أنالله و أنا الیه راجعون»!؟
اذانی که گفتی همینه
آخه تو وعده کردی واجابت.،
کم کم فهمیدم منم که مغرورم چون نمیخوام وقت بزارم برای خدای خودم !
دست گیرِ شکورم به من
ی اَبر خوراک روحی داد ذهنمو از هرچی شلختگی بود جمع وجور کرد میدونم که هر روز ی گامِ جزئی جهانی رو برام تغییر میده این دانستن با نداشته هام هم خونی نداشت بعد که سرزمین افکارم کم کم تغییر کرد سؤالا هم عوض شد جواب هم چیزِ دیگه ای شد
دیدم خدای من عروسک خیمه شب بازی نیست
در جهانی که فقط براساس خیر است جایی برای شّر نیست
اینجا خیالِ راحت شدم ولی «لنبلونکم» با اهلِ ایمانِ؟یا نه اونی که توی مدار نیست هم از اینا میبینه،آخه من میگم هیچ کسی نیست که به خدا اعتقاد نداشته باشه همون الاه ها
…تازه فهمیدم سطح ارتعاش فقط مخصوص انسان نیست این تازه هی داره کامل تر میشه یعنی گردهِ گُلِ زعفرون باید خیلی کم خورده بشه اون ریشه ها خیلی خیلی کم چون سطح انرژیش به آسمان میرسه!!
اینا همون آتیلیه ی انعکاسِ چه تو زلّ آفتاب ،چه تاریکی نَفَس های خواب وبیدار
میدونستی من شَبدَرم !
اهلِ بارانِ کوه پایه از ی نسیم گفتی وشاید نسیم ها ولی ذهن ِ من رفت پَی روزی که بدنیا اومدم رفتم نسیمِ تولدم رو ملاقات کردم و چه خوشحال شدم تو ضردبدر هر شادی شادی میشی بعلاوه ها که بیشمارن … به من پیشاپیش تبریک گفتی
هاااا دَلُم می خواد دُورت بگردِ احساسوم
نقی میشه هر اندیشه ای
…
عاشقونه ا تُ سپاسگُزارُم
رفیقِ بارونی مو
24 ساعته ِ دیگه تو سحرگاه پر از بارون بدنیا میام چقدر خوبِ تو هستی
وسط کلی کارتن و تخت ِ پیچ باز شده اومدم که بهت بگم
سلام سعیده عزیز چقدر واژه هات لطیفن به هر زبانی که باشن ، به هر طول وعرضی که باشن… بارون معنا از آسمون دلت میباره و زمینِ جانِ آدمو از عطر جنت قلبت سیراب میکنه.
عطر حضور جانان، خودتو دیوونه نکرده ؟ کرده. بوی دلی که یاد گرفته با خـــــدا بنویسه، نه برای نوشتن، که برای زنده کردن! دیوونه تولدت مبارک 🩷️ . یُحْیِی… بَعْدَ مَوْتِهَا /حدید17 . فان اللَّه یحیی القلوب المیته بنور الحکمه کما یحیی الارض المیته بوابل المطر
واژه هات نیایشن… وقتی نوشتی: «المطر مو مویه بس ذاکره الارض» دلم یه تکونی خورد، چه تعبیر قشنگی.
آره، بارون گریه نیست، یادآوریه… مثل ماکه مینویسیم تا یادمون بیاد ازکجا اومدیم. فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ بقره152
سعیده، ازتو فقط کلمات نمیاد، «جانِ آگاه» میاد ==>> مطمئنم همین حس عاشقانه ت به زندگی، داره از دل زمین تا آسمون اثر میذاره.
نوشتن برای منم همینه؛ یجور گفت و گوی بی کلام با خـــــدا. همون خـــــدایی که ازبین خاکسترها ققنوسها رو بلند میکنه…
از خودم پرسیدم این بها دادنی که محسن گفت به روحم بدم یعنی چی؟!
توی این ماههایی که گذشت من تمرینی داشتم که به سمت افکارم مثلِ ابراهیم ِ موحد سنگ پرت میکردم در مسیری که به قربانگاه می رفت و قدمهای آروم من محصور در نشانه ها وآیات کمکم میکرد آرامشِ قلبم رو بها بدم چون چیزی که میخواستم برای خدا اینقدر سریع الاجابه بود که منِ مشرک شک کردم که بین رویا وحقیقت مرز بزازم در حالیکه رویای من حقیقتِ تجربه بود که داشت با کلی همزمانی رشد میکرد و من روبه آغوش ِ خودش می طلبید
ی چیزی مثل اون رابط که به قلبِ مادر موسی زده شد.
از عمرِ گذشته در مسیر زنده بودن و زندگی گفتی فکر کنم هم سن باشیم هرچند تصور من از تو کوچتر بودن از من بود به سن
تو رو باید قربانی کنم محسنِ دریا دل
هااااا
تُ
خنجر بزارُم زیر گلویِ مرواریدت
اینا قربانی منهِ
نه اینکه «دوست داشتن» بخشی از زندگی در این «فصلِ از زندگی من نباشه »
ولی به قولِ خودت خدا وسط این تصویرها اول وآخرِ هر کلمه ای و زندگی باید همون لاشریکِ حّی باشه
بقیه مردهِ ن اگر «هُوُ »نباشد
سیّدِ بزرگوارِ سعیده
رفیقِ جانم
کلمه زمانی جان گرفت که ارواح دنبال کشف خودشون بودند روی دیوارها آواهایی که اجدادمون نوشته بودند هنوز تاریخ را به محک وا میدارد هرجا کجا نگاه می کنی تکامل رو میبینی
بویایی من !
سؤالت هوشمندانه است
در موردش فکر میکنم
همیشه سعی کردم از آدمایی که دیر شدن براشون تمام شدنِ فاصله بگیرم آخه من کودکم در لباسِ جهانم
سعیده ی شاعر بارون، سلام ؛ خبرداری آن «Komorebi» رو که نوشتی، حس کردم پرتوهااز بین شاخه های ذهنم رد شدن و افتادن روی قلبم… همونجاکه همیشه برای «کشفهای کوچیک تو» جا داره ؟؟
میدونی؟ تو اون جزئیات ظریف و الهی ای هستی که جهان رو از عادی بودن نجات میده. اون مکث بین دو واژه، اون سکوت بعد از خنده، اون لرزش نوری که نمیشه گرفتش امامیشه باهاش زیست. مثل یک دوزیست . تو بگو کدومشون!
کلماتت، مثل نفس، بین زمین و آسمون در رفت وآمدن. مثل دعایی که از دل شاعری برمیخیزه وخودش رو به دست نسیم میسپاره. اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ …مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاهٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ ۖ…الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَهٍ ۖ…الزُّجَاجَهُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ…
گفتی «به روحم بها بدم»، انگاری خود آقای روح داشت از زبون توحرف میزد. بهایی که گفتی یعنی اعتماد… یعنی اجازه دادن به نوری که درونت هست برای تجلی. یعنی اون لحظه ای که ابراهیم درونت دیگه ازقربونی کردن نمیترسه، چون فهمیده عشق، جان نمیگیره ـ جان میده.
و من… تو هرزبونی که نوشتنت رو خوندم، یه معنا بیشتر نشنیدم: عشق ؛؛؛ عشقی که بین لغت ولبخند جاریه. عشقی که بین شاخه های درختهای خیس از آزادی میرقصه.
سعیده ی دریادل، قربونی تو پذیرفته ست، چون از جنس نوره نه درد. و محسن، همون خنجر رو میذاره روگلوی مروارید خودش، نه برای پایان، که برای شکافتن صدف خودش و آزاد کردن صدا.
هینئاً لک یا صدیقه النور، یجری بین حروفک نهر من الحیاه، کلما کتبت ازهرت الارواح.
حال دلت صدایی که شنیدنش تردید ها رو کارتن پیچ میکنه و میبره جایی که اصلاً بعد از مدتی برمیگردی خودتو نگاه می کنی از خودت می پرسی این من بودم
کلماتی که منو از فرای خوشحالی به سبکبالی میرسونه ی چیزی که نمیگنجه
«ی محسنِ فارسِ شیرازی » از آشناییت خیلی خیلی خوشبختم
میدونی؟
تو بیشتر از ی نَعمَت هستی نعمتی که هی ظرفمو ظرفِ روحمو باهاش پر میکنم وبعد از هر سلام بهشتی روان و جاری میشه
الهی صد هزار مرتبه شکر
عاشقانه ازت سپاسگزارم
تو این مدت به من جرأتِ حرف زدن دادی «احساست،کلماتت،و ژرف ترین معنای حضورت »
هر بار ،هر لحظه به سعیده قوت قلب میداد
دیگه این غبار برداشته شد
ولی این جلیس شبانه ای که حرفشو زدی ،بعضیهایی که گفتی چی بگم آخه !
تو بهش بگو غبار ماشینش رو تمیز کنه !
…
گذشته ی من ربطی به الان ِ من نداره
…
من اتفاقاً تصمیم گرفته ام …
محسنِ جان وقتی میگم محسنِ جان یعنی مطمئنم چرا دارم اینطور خطابت میکنم
چند وقتِ پیش که حرف از چیزایی زدی که قلبم گلِمند شد چند روز به حرفات فکر کردم و جوابت دادم همون موقع اما صفحه ی ارسال سفید بود
جز خدایی که میپرستم کسی نیست هرگز که در این جهان قوانینی رو به من ثابت کنه که عدالت خدا در اون جاری باشه من شک ندارم که خدا ناظر و مهربان وحکیمِ وبالاتر از همه ی این معناها بندگانش رو عاشقانه دوست داره
دلم ازت رنجید پی سببِ قضاوتی و حتی آگاهی «در عمیق ترین سکون واژه …»
همین الان هم این سطور برای من معنای راه رفتن با تو وشنیدنِ حرفاتِ با عشق نه با اجبار با یقین به اینکه چیزی از عالمِ دیگر برایم به دست مهربان ِ بنده ای محبوب و ارزشمند رسیده به من در زندگی من حاضرِ
فقط دوست داشتم
اگر راستیِ شناخت از من در این دو حرف بود باید به خودِ خودم میگفتی
اون شب بغضم اشک نشد ،شَبَش خوابید م اما سؤالات من نه ،در روز بعد و روز بعد زنده شدند و چند روزی با من زندگی کردند
مثل همون چندماه پیش همزمان با این گفتگوها وهم جهت با جریانِ خدای مهربون چیزی که بیانش سختِ برای من ،برای من اتفاق افتاد اما ایمان وآگاهی ها …
چند روز پیش ی شب بیدارم کردی خودت، نزدیک لحظه هایی بود که روح بیدارت میان شاخه شاخه ی تیره از تاریکی روشنی یک لحظه رو تقویم میکنه
لبخند زدم وبرات ستاره ستاره دعا کردم یعنی ازت دلخور نیستم باز دوباره دعا کردم و تو دعاها رو نوشتی
قلبم پیامِ تو رو دریافت کرد
فقط خواسته ام اینه، دوست دارم به خودم بگی هر چی که لازمه
در ی وقتی آیات عشق رو میخونم و جوابت میدم
نمیدونی چقدر آوا کردن اسمت مثلِ ی بچه ی کلاس اولی به من شوقِ نوشتن و حرف زدن میده شوق گوش کردن و نگاه کردن ،تنها نگاه کردن و شنیدن هر تکانی هر …سکوت کنم که تو مشتاقانه از بریدگی هر تجربه ای به من آگاهی بدی این یعنی«زندگی»
تو یعنی شناختنِ خودم بعد از خودم
اگه رفتی پارکِ ارم با هوای بارونی وسط ساعت طلوع ی نفس برای من بکش ،عمیق… اگه خیس بشی عیبی نداره تو خودت بارونی
آه! یا سعد
من این حضور رو به هیچ دفترِ گذشته ای نمیفروشم
فقط چیزای خوب وقیمتی
تمریناتم خیلی زیاد شد محسن رفیقِ خالصم به خودم می بالم که تو هستی تو دنیای من حتی اگه کمهِ ولی به چشمای من ی اقیانوسِ مجلل به عظمت خدا و قوانینشِ و این جهانِ منو آباد میکنه و و جهانی که دسترسی من به اون بعدها فقط از مجرای آگاهی خارج میشه وبازتابِ دنیای غیر مادی منه
سلام سعیده… ؛ نسیم لطیفه سحرگاه اومد… یه شاخه نرگس تازه که خدا خودش کاشته تاعطرش برسه به دل .
دو زیست! آره… شاید ما آدمها هم یه جور دو زیست باشیم،
نصف وجودمون روی زمینه با پاهایی که درگیرزندگی هستن،
نصف دیگه مون اما توآسمونه، همون جا که دعاها و خنده هامون پرواز میکنن ==>> شاید همین ترکیب خاک وآسمون، همون چیزیه که ازمون انسان ساخته.
اون پرنده ای که دیدی… باورم میشه. چون خدا همیشه نشونه هاشو ازجنس لبخند میفرسته. شایداون لحظه فقط میخواسته بگه:
من مراقبتونم، هم توی آسمون هم توی زمین. چرااینقد بی تابین؟!
برف قشنگه… میدونستی دونه های برف هیچکدوم شبیه هم نیستن؟؟ اما همه شون از یه ابرمیفتن!!! مثل ماآدمها که هرکدوم مسیر خاص خودمونو داریم ؛ ولی از یه نور خلق شدیم. نمیدونم اینکه درمورد آقا وخانم برف گپ بزنیم غیبت حساب نشه یهو!
صبوری مثل دون کردن انار… =>
○ در اندرونِ منِ خسته دل ندانم کیست! / که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
○ از آن به دیرِ مغانم عزیز میدارند /که آتشی که نمیرد، همیشه در دلِ ماست (حافظ)
چقدر عمیق گفتی،
چون هر دونه انار یه تکه ازعشق و رنج وزیباییه.
میدونی! انار خون روتصفیه میکنه… ما راحت میخوریمش… امابعضی مردم کشورهای توسعه یافته ، حتی نمیدونن انار چیه اصلا ! مثل آلمان.
الحمدلله الذی جعلنا مِن الـــــ…. .
نور عینی،
١. اصبِر أکثر، وطالما أن الله معک، فلا تَنفعِل أبداً.
٢. اتبِعْ تفاصیل “دوره قانون الصحّه” بدقّه.
در پناه خالق یکتا باشی سعیده جان… با دلی گرم، لبخندی امن، وامیدی که هرروز طلوع کنه تو وجودت.
و«دهر» تمام مسیری که در فهمیدن قانون رو طی میکنه یعنی
«سبیل الله» معنای هر حضور در این خاکِ
و
آبِ…
چه انعطافی داره… عجیب ولی شدنی! در جبهه هر مخالفی حضور داره !
دقیقاً چون نمیشه الهیِ صد باشی
همه ما در حال تلاشیم …وقتی از سرزنش کردن در هر موقعیتی خدا با پیامبر صحبت میکنه و چقدر مهربون وعاشق یعنی معنای اون «لٰاتحزن» میشه
همیشه
به قولِ رضا مارمولک به تعداد آدما راه هست برای رسیدن به خدا …
بارها شده که به این جریان جاریش فکر کردم بارها
نمیدونستم انار صد دانه یاقوت محبوبِ سرماست وسرما عاشقِ این دونه هاست
میشه رنج رو با ی تیکه شکلاتِ تلخ مزه کرد و وسطِ یکی از میدونای آلمان انار دون کرد وبه اون شیارِ انگشتا نگاه کرد و گفت خدایا شکرت اینجا میتونم انار دون کنم که تو برای هر کس که بخواهی «مشیت»انار دون میکنی حتی جایی که کسی این میوه ی عاشق رو نمیشناسه، نمیخوره
و دستام که رنگِ انار دارن پیش هر فروشنده ای دیده میشه و حتی با دوربینِ عکاسیم باهاش عکس میگیرم گوشه ی لبم لبخندِ اناری مزه هر تلخی رو شیرین میکنه و به یاد عطرِ بارون آواز میخونم رهگذرااااا میخندن و با من میرقصن.
سعیده ی بارانی دل سلام بر روح زلالت . چه نوشتی… چه کردی با واژه ها… میدونی عطرنوشته ت چجوریه الان؟؟ همون بویی که کائنات باهاش از خواب زمین بیدار میشن.
باز بحث گل نرگس… ، من اون طناب قرمز رو دیدم، که مثل رشته ی بین زمین وآسمون، دل یه دختر شاعره رو به نور گره زده… و دیدم اون لحظه ای که آفتاب از لای نخ قرمز رد میشه و روی قالی و دستای سعیده میرقصه ؛؛؛ مثل سجده ی نور روی سجاده ی دل.
آره… روح، “آقا” نیست، روح “عشقه” —> روح همون نفسیه که خدا با اون خودش رو به ما نشون میده، نه با حرف، نه با اسم، نه با نشونه. که با حس، با حضور، با اون نوری که یهویی دلتو پر از فهم وآرامش میکنه. همونیه که وقتی میگی «قد افلح المؤمنون»، قلبت بی اختیار میلرزه ==>> اون لرزش یعنی حضور جانان .
و زمین…
سعیده، زمین جای خوبیه، خیلی هم خوب.
فقط باید باچشم خدا بهش نگاه کرد.
دنیا هنوز پر ازآدمهاییه که عاشقانه زندگی میکنن،
که زیربارون شعر میگن،
که انار دون میکنن وسط سرمای اروپا وبه لبخندشون طعم ایمان میدن.
تو ازهمونا هستی… از اون نادرهایی که حتی در غربت وطن،
انارقرمز جنوب رو با لبای خدا دون میکنی
نوشتی «عشق، قانون سلامتی جذابه» ؛
ومیخوام اضافه کنم: عشق، خود خداست وقتی لباس انسان میپوشه.
سلام بر محسن جانم باورت میشه این کامنت پراز درست رو ساعت چهار وچهار دقیقه صبح خوندم چقدر برات خوشحال شدم چقدر تحسینت کردم چه زیبا و دلنواز برامون نوشتی ازلذت بردن ودرمسیر توحید بندگی خدارو کردن جاده ای پر از نور خدا وعشق بی پایان برات میبینم به دستان الله مهربانم میسپارمت.نور وعشق ورهایی همراه لحظه هایت باشد.
سلام شیرین جان ؛ چه جادویی ست که در چهار و چهار دقیقه صبح، نور نوشته ت به دل من نشست… انگارساعت خودش هم خواست تالحظه ای خاص شود، تاپیام تو باسکوت عالم هم نوا گردد ==>> میخوانم و میبینم: مسیرتوحید، جاده ایست که نه نقشه میخواهد، نه چراغ، فقط چشم دل که نورخـــــدا رادنبال کند. تو با کلماتت درختان نور را دراین مسیر کاشتی ومن صدای برگهایشان رادر سکوت میشنوم.
سپاس برای این هدیهی دلنواز، و بدان که دستان مهربان الهی همیشه پشت وپناهت است؛
همانگونه که هربذر نور در زمین تاریک، سرانجام شاخه ای تابان میشود، حضورتو هم دراین مسیر، آرام ومخفی، میدرخشد.
چقدر شما واضح و شفاف و کامل می نویسید و چقدر دنیا با شما راحت می چرخه تا خواسته هاتان براتون بی نهایت یاده و لذتبخش باشه چون شما رفتارتان و کردارتان را توحیدی کردید و استمرار بر بودن در این راه که استمرار در توحیدی بودن نتایج بزرگ خلق می کنه
و اینجاست که واقعا در کامنتهای شما من جمله ای که از شما یاد گرفتم را خیلی واضح میبینم و حس می کنم( خدا کافیست ،حله)
امیدوارم منم به درک و عمل که منجر به عادات این چنین شود برسم تا دنیا مسخر من شود و توحیدی کامل
خیلی در طی روز نشانه ها من را هدایت می کنند به جمله ،،خدا کافیست ،حله،، و چنین ارامشی میگیرم که نگو
حسین عزیز دل سلام خداوند ِ آسمانها بر تو . میگما عزیزوم ای کامنت ت فقط متن نیس که ؛ جریان بود، موج بود، حال خوش بود => از اونا که آدم حس میکنه طرف واقعا از دل نوشته .
▪︎ خداروشکر برا پایان این 30 روز اورهال
▪︎ خداروشکر بابت بدنی که دوباره راه افتاده
▪︎ و مهمترش ، بابت دلی که توی این مدت بیدارتر شده =>> نشونه واضح لطف ربّ .
میدونی الان چی بذهنم خطورکرد ؟ حسین توی این 30 روز چندبار این سایت بهشتی و بچه ها ازقلب و ذهنش گذشت ؟!🫂 🩵
~~~~~
داداش گلم اون جمله ای که گفتی دوست داری واضح تر باز بشه 》”وقتی از اجبار به نتیجه فاصله میگیری، نتیجه خودش میاد”
ببین حسین جان
اجبار یعنی ==>> من بخوام با فشار، ترس، دندون روی جگر گذاشتن، خودخوری
نتیجه رو بکشم سمت خودم ==> اینجا ذهن فرمانده میشه، دل خفه میشه
و نتیجه =>>> یا دیر میاد | یا نصفه میاد | یا با فرسودگی میاد
ولی وقتی اجبار رو رهــــــــــامیکنی
“”نه عمل رو، نه مسئولیت رو هاااا””” ==> بلکه زور زدن عصبی رو رهـــــا میکنی…. یه اتفاق قشنــــــــــگ میفته
1 . تو میری توی مسیر
2 . نتیجه میاد روی مسیر
انگار تو داری راه میری ~ نتیجه هم از روبرو داره میاد
و وسط راه همدیگه رو میبینین 🫂 🩷️
نه تو دنبالش میدوی ~ نه اون ازت فرارمیکنه … آخیــــــــــش.
این همون نقطه ای هست که :
ذهن و روح میفتن توی یـــــک مسیر
و آدم یه نفس عمیــــــــــق میکشه ومیگه
آهــــــــــان، همین بود
~~~~○ ~~~~
از خوندن کامنتت کیف کردم . ازجنس شکرگزاری هات، از صداقتت، ازاین حال زنده و… از اون جمله آخر امضات که خیلی به دلم نشست : “بنده خوب و لایق خدا” ==>> همین باور، خودش نصف راهه برادرخوبم .
سلاممو به آبجی برسون ؛ میدونم این سی روز اونم اندازه تو خسته شده .
در پناه ربّ ؛ شاد، سلامت، پرنور… و همیشه درحال دریافت نعمتهای سر وقت
سلام محسن عزیزم سلام قربونت سلام به همه سلام به استاد سلام به خانواده عزیزم
که دلم لک زده بود برای حضورشون الهی شکر که امروز فرصت بهم داد رب نازنینم که حضور پیدا کنم در جمع خانواده ام
محسن ممنونم برای توضیحات و لذت بردم مرسی کاکا جانم مرسی عشققق مرسی بنده خوب خدا
محسن این روز چقدر کنترل ذهن سخت بود برا همه ما ها. ولی خدا اسونمون کرد برای اسونیاااا محسن وقتی رها میکنی و رها میشی چقدر خوبه امروز صبح بیدار شدیم و خانومم گفت حسین نت اومده و رفت اینستا همجوار اشک میریخت گفتم کاش نت وصل نشده بود و گفتم خانوم جان رهاااا کن نگاه نکن. به این چیزهاااا اتفاقی که افتاده و ما باید کنترل کنیم و خدا خودش میدونه که چی شده و چطور شده پس تومان به خدا باشه و فراموش نکن این چند روز رو که روی خودت داشتی کار میکردی و همراه شدی با استاد و لذت بردی از حضورش پس راه رو ببین و اد مه بده
محسن مرسی مرسی مرسی
من راه میرم و نتیجه از. رو برو میاد به لطف رب رهااااا و آزاد
خدا خوب کارش رو بلد چیه موقع انجام میشه همچیززززززز
محسن الهی که حال دلت عالی باشه در پناه رب و تویه این روزها کنترل ذهن قوی داشت باشیم و هم جهت باشیم با الله
محسن دوستت دارم دوستت دارم بینهایت
نمیدونم تویه این روز اگر تویه مسیر نبودم و آموزشهای استاد نبود و شماها نبودید که ازتون یاد بگیرم چه اتفاقی میافتاد
الهی شکر الهی شکر الهی شکررررر برای تمام داشتهایم
برای حضور استاد مریم بانو و شماهاااا تویه زندگیم که دستی از دستان خدایی
الهی شکرت رب من برای این صفات الهی شکرت رب من شکرتتتتت
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت و ثروتمند و عاشق باشی
سلامی گرم به استاد جانم و خانم شایسته ی نازنینم و همه ی دوستان فوق العاده ام در این جمع معنوی و صمیمی.
امیدوارم همینطور که موضوع این جلسه بود ،روبه رشدوبهتر شدن باشید🙏🏼
این اولین پیام سال۱۴۰۰من هست،پس سال نو رو به همه تبریک میگم و آرزومندم که بهترین سال و تجربه کنید،
خیلی دلم میخواست کامنت بزارم ولی در شرایط مسافرت و شلوغی نتونستم گوشه ای دنج پیدا کنم که تمرکز کنم،تا الان خداروشکر
که در خونه ی زیبام،در هوای فوق العاده ی بهاری در شمال کشور ،گوشه ی دنجی رو پیدا کردم که تمرکز کنم و بتونم هرچه به دل میآید رو تایپ کنم،
وقتی به جمله ی طلایی این جلسه”اگه ما دنبال رشد خودمون درهمه ی جنبه ها باشیم،به تضادخاصی نمیخوریم” فکر میکنم،
و میبینم در همین مسافرتی که داشتم ،به اطرافم که دقیق میشم،خیلی مثال هست برای ثبات این جمله ی طلایی!
میبینم،کشاورزی رو که در کارش تغییرات بهتری رو داده،وچقدر از لحاظ مالی و راحتی کار بهترشده،مثله:،آبیاری قطره ای،کاشت نهالهای پربارتر و سلامت تر،وباعشق بیشتری به کارش ادامه میده،کاشت دانه های جدیدترمثل کنجدوآفتابگردون که روغنشون و راحت با تکنولوژی میگیرن و…
ولی کشاورزی که تغییر نکرده و با همون سیستم قدیم آبیاری میکنم و شخم میزنه و به درختها عشق نمیده،..همچنان در حال ناشکری و غرزدن هست و تضادهای مالی و جسمی بیشتری رو میکشه!
ویا دامدارهایی که هنوز به روش سنتی کار میکنندو با دامدارهایی که در حال رشد وبه روز کردن دستگاه های شیر دوشی و …هستند.
ویاسوپر مارکتی رو هرشغل دیگه ای که نگاه میکنم و این قانون و دراون پیدا میکنم،
از نظر شخصیتی و تغییر ایجاد کردن در شخصیت هم همینطور ،چقدر انسان هایی رو دیدم که تغییر کردن و چه نتایج عالی گرفتن،
چقدر شادتر و چقدر لطیف تر شده اند،
چقدر زندگی براشون زیباتر شده ،چقدر اطرافیانم،شکرگذارتر شدند و نگاه اونها به جهان فرق کرده ونتایج اونها چقدر برام تحسین برانگیز بود،روابطی که جالب نبوده و با تغییرات رفتاری بهتر شده،
حتی چند روز پیش یک گدایی اومد سمتم پول خواست گفتم پول خورد ندارم،که بره؛بعد گفت:اشکال نداره” دستگاه کارت خوان” دارم😳خدای من گداها هم به تضاد پوله خوردی،
خوردن و رشد کردن🤣🤣
خلاصه اینکه جهان در حاله رشده،چه ما بخواهیم وچه نخواهیم،روند طبیعیه جهان روبه بهتر شدنو خیر است،یا ما با این جریان هم سو میشیم و فکر بهتر شدنیم و بهتر میشیم وبه تضاد کمتری میخوریم ویا با این جریان هم جهت نمیشیم و جهان با سیلی و تضادهای بیشتر به ما میفهمونه که باید رشد کنیم،تغییر کنیم،بیداربشیم،
پس همون بهتر که با زبون خوش جهان حرکت کنیم😅
خیلی حسم خوبه،وقتی پیام میزارم قلبم آرام میشه و حضور خدارو عمیقااحساسمیکنم
خدایاشکرت برای اینکه قوانین و آفریدیو خلق زندگی ام رو به خودم و فرکانسهایم دادی،
من خودم و زندگیم چقدراز موقعی که به اینسایت اومدم بهتر شده،اصلا شبیه اون زندگی و اون زهرای چند سال پیش نیستم،هرچند که باید بهتر از این باشم،هی بهتر وبهتر،مداربالاوبالاتر،این راه بی انتهاست فقط با ادامه دادن و کارکردن روی خودمون هست که نتایج بهتر میشه،کارمستمر و توجه به نکات مثبت و شکرگداری از این همه تنوع و لذت در این جهان ومسیری که همچنان راحت تر و صافتر میشه👍
استاد دقیقا درست میگفتید، دوره احساس لیاقت چسبیده است به پروژه جدید. گرفتم، گرفتم اونچه رو بایستی میگرفتم. با گوش دادن این فایل و بعدش گوش دادن فقط چند دقیقه ابتدایی جلسه 1 احساس لیاقت یک گره ذهنی رو پیدا کردم و کشیدمش بیرون.
یعنی بهتره بگم خداوند هدایتم کرد و نورش رو به ذهنم تابوند تا روشن بشم.
چه اسم قشنگی برای پروژه انتخاب کردید، استاد شایسته یا استاد عباسمنش یا هردو؟ نمی دونم ولی اسم خیلی هوشمندانه و با احساس مناسب انتخاب شده.
من متوجه شدم چه تغییری رو باید در آغوش بگیرم، یعنی ازش نترسم و اون تغییر رو بیگانه از خودم ندونم بلکه باهاش دوست بشم و به اون تغییر آنچنان عشق بورزم که بتونم هر روز در آغوش بگیرمش.
جملههای طلایی این فایل و دوره احساس لیاقت جلسه 1 برای من اینها بود: «من لایق کار آسونم، نیازی نیست همه از صفر شروع کنن.»
تو ذهن من یک باور محدود کننده اینه که کار باید سخت باشه تا ارزشمند باشه و من انجامش بدم. اگر کاری باشه خیلیها دارن از انجام دادنش امرار معاش میکنن (مثل مغازهداری تو هر صنفی) این کار برای من کمه و من مثل عوام الناس میشم، در صورتیکه من خیلی چیزها سرم میشه، من کلاسم بالاتره از اینکه یک فروشنده باشم یا مغازه بزنم. من یک محقق و پژوهشگر سرشناس و کله گندهای هستم که در مجامع بین المللی باید بدرخشم و کتابها بنویسم و فلان و بهمان….
این باورِ کارِ بزرگ کردن و ارزشمند بودن در صورت انجام چنین کارهایی اون هم از صفر منو همیشه متوقف کرده.
ضربه ای که همیشه خوردم این بوده که راضی نشدم به یک سری کارها چون اعتقاد داشتم در شأن من نیست، از طرفی همیشه قالب ذهنیم این بوده باید از صفر شروع کنم و یک استارتآپ از خودم راه بندازم که هرگز هم موفق به انجامش نشدم.
زمانهایی که در دانشگاه تدریس میکردم بیشترین احساس رضایت رو از خودم داشتم چون حس برتر بودن بهم میداد.
الان میفهمم من احساس ارزشمندیم رو گره زده بودم به جایگاه شغلی و اجتماعیم. بنابراین راضی نمیشدم برای مثال در آموزشگاههای تقویتی و کنکور با حقوق کم کار کنم و کسب تجربه کنم تا بعد یواش یواش آماده بشم برای تدریس در دانشگاه.
همین شد که کمتجربگیم باعث از دست دادن اون جایگاه شد. من اون موقع نشانههای تغییر رو میدیدم، اما دست از ذهنیات خودم برنمیداشتم. مثلا اعتراض دانشآموز به نحوه تدریس، اینکه مدیر دبیرستان بعد از دو ماه عذرم رو خواست، مدیر دومین دبیرستان بعد از یک سال گفت خدانگهدار. دانشگاه آزاد بعد از 3 ترم و دبیرستان آخری که همین دو سال پیش بود بعد از یک سال.
همه اینها نشونه هایی بود که میگفت یع در جایگاه اشتباهی قرار داری یا رفتار اشتباهی داری که باید اصلاح بشه. اوایل که اصلا نمیدونستماشکال از خودمه و تمام تقصیرها رو به گردن دانش آموز و مدیر مینداختم.
ولی در آخرین مدرسه واقعا داشتم تلاش میکردم خودم رو اصلاح کنم و پذیرفته بودم من باید تغییر کنم، ولی خیلی برام سخت بود این تغییر.
میدونید رفتار و افکارم در کنترل کاملم نبود و خیلی وقتها از دستم در میرفت که باید چه خط سیر فکری رو ادامه بدم تا مسئله حل بشه و مسئله جدید پیش نیاد. به همین خاطر تغییرم پایدار و درونی نشد.
به الانِ زندگیم که نگاه میکنم میبینم چیزی که باید تغییر کنه اینه که من برای خودم وقت بتراشم تا به موضوع مورد علاقهام رسیدگی کنم. تحقیقاتمو انجام بدم و مدون کنم، کتابهایی که جمعآوری کردم بخونم. این تغییر در سبک زندگیِ مادر و زنِ خانهدار محض بودن و تبدیل به یک مادرِ شاغل در منزل شدن به شدت نیازه. نیاز داره برنامهریزیم دقیق باشه، ذهنم شکارچی و خالق وقت آزاد بشه، از وقتهای مرده استفاده کنم. از یک سری کارهای اضافه پرهیز کنم و تلاش کنم راهی پیدا کنم که کارهای منزل و بچههام راحتتر و سریعتر هندل بشن.
من از تجربه شغل از دست دادنهای مکرر متوجه شدم در کارهای انفرادی خیلی بهتر عمل میکنم و بهتره تمرکزم رو بجای رهبری یک جمع بذارم روی مهارتهای فردی خودم، بنابراین تصمیم گرفتم برای خودم در منزل کار کنم.
(ببخشید میدونم دارم پراکنده مینویسم و خودم متوجهم که تمرین نوشتنم نظم خاصی نداره، ولی تا بچه خوابه مجبورم تند تند بنویسم)
پس بعد از 5 بار سیلی خوردن از مدارس و دانشگاهها رسیدم به این نقطه که تنهایی برای خودم کار کنم.
شروع کردم در کار همسرم که نیازمند فتوشاپ و اکسل و ورد بود بهش کمک کردم. تنها در منزل. نتیجه شگفتانگیز بود. کارهای تر و تمیز و شسته رفته که نسبت به کارهای مشابهی که بین همکاران وجود داره در سطح بسیار بالاتریه. و البته درآمد خیلی خوبی که به تبعش وارد زندگیم شد.
اینجا این تغییر به زیبایی اثرش رو نشون داد.
حالا رسید به اینجا که دیدم هرچقدر میگذره از ته دلم قبول نمیکنم که این کار رو بعنوان شغل دائمیم ادامه بدم و دوست دارم در مسیر علاقه خودم یک کار تمرکزی انجام بدم. تحقیق کنم و مسائلی که پیرامونم هست رو حل کنم.
حالا قسمت سختش برام این بود که میترسیدم به همسرم بگم دیگه کمکت نمیکنم و ایشون ناراحت بشه.
خیلی وقت بود که درگیرش بودم و نمیدونم چرا اینقدر تو ذهنم بزرگ و بغرنجش کرده بودم.
امروز صبح که پروژه جدید رو با نام بسیار ظریف و دقیقِ «تغییر را در آغوش بگیر» مشاهده کردم، یک شجاعتی گرفتم که حرفمو بزنم. بدون اینکه هنوز فایل معرفی و فایل شماره 1 یا احساس لیاقت رو گوش داده باشم.
سر صبحانه به همسرم گفتم حرف دلم رو، و بینهایت سورپرایز شدم وقتی با واکنش مثبت ایشون مواجه شدم. اصلا اشکم درمیاد همین الان که میگم، ایشون گفت: «اصلا من خودم از دیشب شروع کردم به یاد کرفتن فتوشاپ و دیشب 2 ساعت وقتی شما خواب بودید داشتم تمرین میکردم که دیگه نیازمند تو نباشم. چون می دونم این کار رو دوست نداری و وقتش رو هم نداری.این کار منه و خودم باید رو همه قسمتهاش مسلط باشم، حالا بزن قدش!»
واااای با تمام ایمانی که در وجودم شعله کشیده بود از خدا تشکر کردم و به یاد آوردم این قانون رو که: «اگر اراده کنی و قدم برداری خدا از قبل همه چیز رو برات آماده کرده.»
پس با تمام عشقم فایلهای پروژه رو گوش دادم و رسیدم به جلسه 1 احساس لیاقت که خیلی واضح نشونم داد باید کار رو در نظرم سخت نکنم. نیازی نیست لزوما از صفر شروع کنم و میتونم یک سری آموخته های قبلیم رو در کار جدیدم بعنوان پیش زمینه بکار ببرم.
نمیتونم خیلی دقیق توضیح بدم دارم چکار میکنم فقط اینو بگم مشکل بزرگی برام حل شد.
از استاد شایسته نازنینم و استاد عباسمنش بزرگوارم بینهایت سپاسگزارم برای خلق این شگفتی جدید.
امیدوارم همه مون در مسیر بهبودهای کوچک و ادامهدار موفق باشیم. و ثابت قدم.
دیشب قبل خواب کلی داشتم فکر میکردم صبح جمعه بیدار شم قرار استاد چه فایل فوق العاده یی بزاره که منو دیوانه کنه🤪 چون امروز ۴۰۰ روز عضویت من توی این خانواده صمیمی هست و کلی ذوق داشتم ببینم چه اتفاق خاصی رقم میخوره
خیلی دلم میخواست ببینم جوجه های🐣 نسل جدید بهشت در این بهشت متولد شدن ؟!
استاد جان معتادتون شدم دیگه صبحها باید با فایل شما شروع بشه تا دوز کافی بهم برسه…اومدم دیدم فایل گفتگو جدیده…
گفتم ببین امروز قراره استاد با این ندای پرانرژی چه بکنه🤩
فایلو رو با یک بسم الله الرحمن الرحیم باز کردم
گفتم خدایا قلبمو پر کن از این آگاهی های ناب
بسم الله
👈چه زمانی تصمیم به تغییر میگیرم؟👉
🤔 میخواهید جز کدام گروه باشید؟
۴ گروه وجود دارد
۱- بعضی افراد هستن که در این گروه جا دارند و خیلی دیر تغییر میکنند و خیلی در برابر تغییر مقاوم هستند و تا اخر عمر به روند همیشگی شان ادامه میدهند و متوجه نمیشوند باید تغییراتی را انجام دهند و انقدر جهان در فشار قرارشان میدهد که با بدترین حال و حالت از دنیا میروند
۲- بعضی افراد هستند در مسیر نادرست هستند و مسیر را تغییر نمیدهند و در بدترین حالت و در منجلاب گرفتار است و در لحظات اخر کمی به خودش می آید و کمی به فکر تغییر زندگی می افتد که بقدری دیر به فکر تغییر و بازسازی افتاده که کار زمان بر و طاقت فرسا شده
۳- بعضی افراد هستند در مسیر نادرست هستند و پیش میروند و در برهه زندگی متوجه میشوند که نکات مثبت و مناسب زندگی را در حال از دست دادن هستند و به مسیر درست برمیگردند و به دنبال پیشرفت و بهبود شرایط و موقعیتهای از دست رفته و حرکت در مسیر درست
۴- بعضی افراد هستند که همیشه دنبال بهبود ؛ تغییر مسیر به شکل مثبت است ، این افراد قبل از اینکه جهان بخواهد با بدترین حالت به مسیر بیاورد و متوجه بهبود شرایط کند خودشان دست بکار شده اند و خودشان در مسیر بهبود خودشان و مسیر زندگیشان در همه ابعاد هستند حتی در زمانهایی که شرایط کاملا خوب است در جهت عالی و عالی تر شدن هستند
👇
اغلب ما جز گروهی هستیم که از جهان سیلی را خورده ایم و بعد در مسیر افتاده ایم و ممکن است در این مسیر گاهی بیشتر و گاهی کمتر نوازش(سیلی) شده باشیم🤩😍😀
👈مهمترین نکته :
اول خودمان را بشناسیم و بدانیم چه آدمی هستیم
دوم استفاده از تجربیات دیگران برای تغییر زودتر در زندگیمان
قانون : خدا سیستم است و کاملا قانونمند
ویژگی جهان به این صورت است که یا خودت را بهبود میبخشی یا جهان نابودت میکند …هیچ رحمی در کار نیست
یا در مسیر پیشرفت و مناسب قرار میگیری و حرکت میکتی و بهتر میشوی یا جهان نابودت میکند …قصد خدا بهتر شدن جهان است👌
در خصوص تجربیات دوستان خیلی عالی و کاربردی بود
مخصوصا بهنام عزیز که با داشتن شرایط به ظاهر مناسب و خانواده پسند ولی در جهت خواسته و لذت و احساس خوب حرکت کرد و حالا احساس خوشبختی و احساس بسیار خوبی نسبت به قبل دارد
✔ قانون خداوند : اگر هربار خودمان به خودمان یادآوری کنیم و محبور کنیم که حرکت کنیم منجر به راحت پیش رفتن و پیشرفت خواهد شد
نباید انقدر رها کنیم تا شرایط انقدر بد و نامناسب شود و جهان سیلی های مختلف بزند بعد مجبور به فکر تغییر و بهبود بیفتیم
✔تا زمانی که شرایط و موقعیت مان بد نشده ولی احساس میکنیم که این مسیری که در پیش گرفته ایم مسیر درجا زدن هست باید به فکر بهبود و پیشرفت مسیر قرار بگیریم
اگر قبل از اینکه جهان بخواهد نوازش سیلی گونه را نثارمان کند خودمان به فکر بهبود باشیم زندگی در بهترین شرایط ممکن پیش خواهد رفت 🔚 به تضاد بر نخواهیم خورد 🔜
همیشه در جهت بهبود حرکت کنیم و پیشرفت و احساس خوب را تجربه کنیم تا دچار تضاد نشویم که بعد بدنبال بهبود و ساختن شرایط بهتر شویم
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
قانون تضاد : تضاد برای این بوجود می آید که منتهی به پیشرفت شود
اگر در حال پیشرفت باشی تضادی بوجود نمی آید
👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆
تجربه دوست بعدی راستین عزیز که صحبت ایشون تلنگر جالبی حداقل برای من زده شد و من رو به سن ۱۸ سالگی خودم برگردوند😊
با داشتن شرایط خیلی خوب و ایده آل در جهت مسیر خواسته و ساختن زندگی و خالق زندگی خود شدن پیش رفت و نتایج فوق العاده گرفته و در حال دریافت است
خدا رو شکر که دوستان انقدر زیبا و جذاب درباره مسیر و پیشرفت شان صحبت کردند و کلی تجربه عالی منتقل کردند
و چقدر عالی و بینظیر استاد جان اطلاعات و آگاهی های خالص را در میان گذاشتند
✴ نکته مهم در خصوص شیوه فرزند پروری که فوق العاده بود
اگر از فرزندانمان حمایتی انجام دهیم که منجر به وابستگی به حمایت ما شوند در حال ضربه زدن به فرزندان هستیم
فرزند خودش باید حرکت کند پیشرفت کند و شخصیت پر قدرت شکل بگیرد
اگر در مسیر زندگی و خواسته مان، دستهای خداوند بود بپذیریم و جهت پیشبرد اهدافمان و پیشرفت استفاده کنیم و شرایط زندگی را بهبود سریع تر انجام دهیم و پیشرفت بزرگتری نصیبمان شود
✅اگر ما در حال پیشرفت دائمی باشیم تضاد خاصی در زندگی برنمیخوریم
در خصوص تجربیات خودم بخوام بگم :
وقتی به گذشته خودم برمیگردم قانون رو میبینم که توی زندگیم جریان داشته و من موارد بوده که استفاده کردم ولی بصورت ناآگاهانه
از زمانی که ۱۸ سالم بود و تصمیم به مستقل بودن گرفتم و شروع کردم به کار کردن و کسب درآمد و لذت بردن حاصل از درآمدم و تجربه کردن محیط پیرامونم …
تا به ندای قلبم گوش دادم و سرمایه یی که از کارم در یک کارگاه جمع کرده بودم رو به سمت ثبت نام سیم کارت بردم ، اون زمان ثبت نام سیم کارت با قیمت خیلی پایین و موقع فروش با قیمت خیلی خوب و سودده بود و من انجام دادم و سود خوبی عایدم شد و خودمم از یکی از سیم کارتها استفاده میکردم و اون موقع که خیلی نفرات کمی تلفن همراه داشتن ، من داشتم و کلی کیف و لذت میبردم ، و هم با خریدها و فروش بیشتر سیم کارت سود خوبی عایدم شده بود
و باز به قلبم گوش دادم و درخواستم این بود که سرمایه م بیشتر از بیشتربشه و سرمایه حاصل رو بردم سمت خرید طلا
و سرمایه گذاری کردم و معتقد بودم طلا رو استفاده میکنم و زمانی که نیاز به پول داشتم و در تنگدستی این سرمایه کمک کننده من میشه( باور نامناسب)
دیگه از اونجا به بعد خیلی پیشرفت مالی خوبی نداشتم و …
طولانی میشه بخوام بنویسم هرآنچه که الان اومده از اون دوران توی ذهنم
ولی همه این سالها یه چیزی توی ذهنم بود: لذت بردن از زندگی و ساختن زندگی خوب و عالی و البته باور ثروتم بد نبود و همیشه میگفتم کسب درآمد و ثروت برای من خیلی با سختی نیست و خیلی راحت میتونم پول مناسب کسب کنم ولی در ضمن همه اینها الان که دارم روی خودم کار میکنم و قانون رو میشناسم متوجه خیلیییی زیاد باورهای نامناسب و محدود کننده م میشم
خیلی وحشتناک سیلی هایی از دنیا خوردم یک نمونه ش : بدنبال این بودم که بدون هیچ حرکتی سود حاصل از پولی که جمع کرده بودم بیشتر بدستم برسه و خیلی راحت پولی که جمع کرده بودم رو به عنوان مشارکت در اختیار شخص دیگر قرار دادم و فکرم این بود خودم نمیتونم کار پرسودی انجام بدم ولی دیگری میتواند و من دیگه توانایی ندارم و پولی که جمع کردم نمیتونم خودم سرمایه کار خودم کنم و شخص دیگه میتونه و…. و با سودی که شخص دیگه به من میده من میتونم خیلی شیک و راحت زندگی کنم و عجب سیلی با عشقی دنیا نثارم کرد و سرمایه من کاملا از بین رفت ….اون وقتی که یادم رفت خدا رو و رزاق بودن خدا و مشرک بودنم و عدم اعتماد بنفس و ….
خیلی با خودم درگیر و حال بد و لذتی که باید نمیبردم و یه دوران بدی رو در حال تجربه کردن بودم؛ همه ی دنیا مقصر بودن و من یک موجود مظلوم که همه دنیا جمع شدن تا ظلم کنن بهش🤪
الله اکبر که وقتی از عمق وجودم خواستم که تموم بشه این روزها و اتفاقات خوب بیاد، 👈 هدایت الله …دست خدا یکی از انسانهای شریف شو برام فرستاد و ایشون منو با این خانواده صمیمی و این استاد نازنین آشنا کرد بواسطه فایل توحید عملی ۵( اگر بگم این فایلو ۱۰۰ بار گوش کردم بیراه نگفتم هنوزم که هنوزه این فایلو گوش میکنم و الله اکبر که هربار یه آگاهی جدید میشنوم از این فایل ….فایلی که اشکها از من جاری کرد و دیوانه و دیوانه ترم کرد و میکنه ) آشنا شدم و در این مسیر فوق العاده بینظیر قرار گرفتم و حدود ۴۰۰ روز از اون روزها میگذره و حالا چقدررررر دنیای من فرق کرده و چقدرررر حالم خوبه احساس خوب دارم و دارم قدم های خوبی برمیدارم، خالق زندگیم شدم🤩😍
فایل چگونه درآمد خود را چتد برابر کتیم و چندین بار گوش دادم و نوشتم و نوشتم و تعهد دادم به خودم و الحمدالله داره اتفاقات خوب رقم میخوره و ….چی بگم اخه از فایلهای دانلودی رایگانتون که دنیا دنیا آگاهی و اطلاعات خالصانه شماست
دورهای بینظیر دستیابی به رویاها و آفرینش که غوغایی بپا کرده😍😍😍🤩🤩🤩🤩
همه چی خیلی این مدت خیلی زیاد خوبه ولی واقعا اون چیزی که برام خیلی زیاد ارزش داره احساس خوبم هست اینکه این ۴۰۰ روز ، چقدر هرروز حالم بهتر و بهتر شده و چقدر درکم از این دنیا بیشتر شده چقدر جاهایی مشرک بودم و خودمو چقدر معتقد میدونستم، و چه پرده هایی رو استاد کنار زد از جلوی چشمانم و بهم دارید یاد میدید قانون رو ، هنوز چقدرررررر باید کار کنم و به یاری الله در این مسیر الهی پیش بیام تا اون بهترین ها و بهتر از بهترین ها رقم بخوره
استاد جان تمام زندگیم شده فایلهای شما و سایت شما و شما و شما و شما….که شما دست الله هستید و هدایت الله برای من
استاد جان خیلی مقاومت داشتم در کامنت نوشتن و حتی قضاوت شدن ولی خیلی وقته رها شدم و رها کردم…میام مینویسم تا ثبت بشه تا مدام برگردم و بخونم و ….الان مینویسم و مینویسم ولی دور نیست روزی که از نتایجم حضوری براتون بگم و کلی حرفهای خوب باهاتون بزنم و ….
به نام خداوند هدایتگرم به سمت خواسته هایم به سادگی وزیبایی وعزتمندانه
سلام به استادجانم و مریم جانم عاشقتونم
برداشتی از این گفتگو رو به امید خدا می نویسم
چه زمانی تصمیم به تغییر بگیریم ؟
گروه اول:افرادی که خیلی دیر تغییر میکنند آنقدر دنیا بهشون فشار میاره تو مسائلی مثل روابط عاطفی ،مسائل مالی ،سلامتی به مسئله میخورند و همچنان ادامه میدند تا نابود میشند مثلا کسی که محتاد به موادمخدر هست و همچنان ادامه میده از کار اخراج میشه ،بعداز مدتی همسرش ترکش میکنه ،سلامتی خودش رو از دست میده دندوناش خراب میشه واز دست میده با همه این اتفاقات باز نمیفهمه که باید تغییر کنه ادامه میده همون مسیر اشتباه رو تا در نهایت در بدترین وضعیت از دنیا میره
گروه دوم :افرادی که تو مشکلاتی که براش پیش اومده کمی قبل از این که نابود بشه و همه چی رو از دست بده لحظه آخر بیدار میشه و تغییر میکنه که خیلی زمانبر هست و انرژی زیادی باید صرف کنه تا بتونه مسائل رو درست کنه
گروه سوم :افرادی که تو مسیر نادرست هستند و همون اوایل به اشتباه خودشون پی میبرند و سعی میکنند خودشون رو بهبود بدهند ومیاند تو مسیر درست شرایط رو تغییر میدند
✔✔گروه چهارم :افرادی که همیشه به دنبال بهبود و تغییر در مدار درست هستند و همیشه فکر میکنند که چطوری تو روابط عاطفی ؛مالی و سلامتی بهتر بشند حتی زمانی که شرایط خوبه و همه چی عالیه دنبال بهبود هستند آرزو میکنم جزو این دسته باشم
نکته :هیچ کدوم از ما پرفکت نیستیم اغلب از جهان اون سیلی رو می خوریم و بعضی ها زودتر تغییر میکنند و بعضی ها دیرتر و شرایط برای بعضی ها خیلی بدتر میشه اونوقت ضربه های بیشتری از جهان میخورند تا مجبور به تغییر بشوند
۱اگر خودمون رو بشناسیم و بفهمیم چه باورهایی داریم و چه شخصیتی داریم .۲اگر از تجربیات دیگران استفاده کنیم اونوقت میتونیم زودتر تغییر میکنیم
نکته :جهان یه سیستم هست و اصلا احساس و رحم نداره اگر ما تو مسیر نادرست هستیم و تغییر نمی کنیم ودنبال پیشرفت نیستیم جهان ما رو نابود میکنه چون اراده و قصد جهان پیشرفت و گسترش جهان هست و اگر تو مسیر درست نباشیم نابود میشیم مثل شرکت نوکیا که تغییر نکرد و خودشو با شرایط جدید اپدیت نکرد و نابود شد
✔الگوهایی که تغییر کردند و موفق شدند
دوست عزیزی که تو مسیر مورد علاقشون در حوزه وکالت تونستند ماهی ۱۰۰ میلیون درآمد داشته باشند وقتی تو مسیر مورد علاقه خودت هستی باعث میشی جهان رشد کنه نه تنها زندگیمو ن رشد میکنه نه تنها از نظر مالی رشد کنی مهمتر از همه احساس خوشبختی که میکنی و جهان با سرعت بیشتری شروع به گسترش میکنه
الگوی بعدی دوست خوبمون بهنام :در زمانی که جزو دسته خوب بودند و تقریبا و ظاهرا همه چیز خوب بود تغییر کردن زمانی که کارمند بودند و همه چیز خوب بود شرایط خونه و دوستان خوب محل کار وهمکارهای خوب تصمیم به تغییر گرفتندزمانی که تصمیم گرفتند بهتر بشندو چیزهای بزرگتری رو تجربه کنند
مهاجرت کردند در سال۹۹ از تبریز با پس انداز یکی دو میلیون تومان به تهران اومدند ودر حوزه مورد علاقه خودشون گل وگیاه آپارتمانی وارد شدند نتیجه این تصمیم که با ایمانی که منجر به عمل شد توکل کردند که این شجاعت و ایمان رو بعد از دوره عزت نفس تو خودشون تقویت کردند و بعد از دو سه ماه موفقیتهای ایشون شروع شد ودرکمتر از یکسال بیش از چند ده هزار مخاطب دارند و جزو ۳ تا برند اول در حیطه کاری خودشون هستند این نتیجه ایمان و تغییر در زمانی که همه چیز خوبه
قانون اگر ما هر بار خودمون به خودمون بگیم چه کاری بکنم چه رفتاری داشته باشم تا شرایطم تو روابط تو مالی تو سلامتی بهتر بشه این باعث میشه کارها راحتتر بشه و اصلا تضاد خاصی پیش نمیاد
مثلا تو روابط بیام رو نکات مثبت طرف مقابلم زوم کنم ،قضاوت نکنم ،شخصیت خودم رو تغییر بدم رو اعتماد به نفسم کار کنم و سعی کنم شرایط رو بهترش کنم اونوقت روابط عاطفی من به تضادی نمیخوره تو بحث سلامتی بیام روش تغذیه خودمو بهبود بدم ورزش کنم دیگه به تضاد نمی خورم بیماری و…. تو مسائل مالی همینطور دنبال بهبود و اجرای ایده های الهامی باشم ور شد کنم
این یک قانونه تضاد برای این بوجود میاد تا شما پیشرفت کنید اگر شما خودت پیشرفت کنی تضادی پیش نمیاد
الگوی بعدی دوست خوبم راستین :در سن ۲۱ سالگی در وضعیت خوب مالی پدرشون و حمایت مالی از سمت پدرشون بودند که با رسیدن به تضادی که دیگه از ساپورت مالی برخوردار نشدند البته ایشون این خواسته تو وجودشون شکل گرفته بود و فرکانس ارسال شده بود که میخواستند رو پای خودشون وایسند و وابسته به پدرشون نباشند چون این وابستگی هم شرکه نهایتا وارد بازارکارشدندکه با تلاشهایی که کردند به هدف مالی خودشون نرسیدند و هدایت شدند به این سایت ودر مدار دریافت آگاهی ها و عمل به اونها قرار گرفتند و با دوره عزت نفس و ثروت ۱ سال ۹۹ درآمد ایشون به صورت کاملا تکاملی رشد کرده ودر سال ۱۴۰۰ کارآفرین شدند الهی امین
پدر ساپورت مالی رو قطع کرد یا خودت گفتی من نمیخوام ساپورت مالی بشم ؟؟ من خودم از اول دوست داشتم رو پای خودم وایسم و پدرم هم به من پول نداد خداوند منو هدایت کرد که رو پای خودم وایسم و هر چیزی که ساختم بدون حمایت پدر بود و باعث شد من بزرگتر بشم و افتخار میکنم که بدون هیچ حمایتی به موفقیت مالی رسیدم
قطعا اگر در زمانی که حمایت مالی هستیم وشرایط خوبی داریم تصمیم بگیریم رشد کنیم و سرمایه پدر رو به جای خوبی برسونیم سرعت به پیشرفت کار داده میشه مثل دونالد ترامپ که برخلاف برادرهاش بیزینس پدر رو یاد گرفت وصدها برابر بزرگترش کرد و از شرایط خوب پدرش استفاده کرد بهترش کرد
من کاملا موافقم پدر نباید از بچش حمایت کنه تا بچه ها به پدرشون وابسته نشند و پتانسیلها و قدرتهای درونی و استعدادهای خودشون رو شکوفا کنند و در مسیر موفقیت ودرست قراربگیرند وپیشرفت کنند مثل استاد عزیزم که توحید رو در عمل اجرا کردند ودر مورد فرزند خودشون که از تمام دنیا بیشتر دوستشون دارند همین کار رو کردند و دیگه حمایتی از ایشون نکردند و قطعا مایک عزیزمون با باورهای درستی که داره میتونندباعث افتخار بشند
جمله طلایی اگر ما در حال پیشرفت دائمی باشیم به تضادی برنمی خوریم
خدایا به من هم ایمانی که به عمل بیانجامه بده تا در شرایط ایده آل زمانی که همه چیز خوبه تغییر ایجاد کنم ودنبال پیشرفت دائمی باشم که قطعا در زمانی که توکل و اعتماد میکنم به خداوند شجاعت به خرج میدم مورد حمایت و هدایت خداوندم وپیشرفت میکنم وبه گسترش خودم وجهانم کمک میکنم الهی امین
من با تمام وجودم این رشد و شکوفایی دوستان عزیزم رو تحسین میکنم و الگویی هستند برای ذهنم که نتیجه ایمان منجر به عمل صددرصد رشد و پیشرفت دائمی واز همه مهمتر خوشبختی ولذت از لحظه های زندگی هست خدایا شکرت شکرت شکرت
استاد و مریم جان عاشقتم که این الگوها آگاهی ها رو به رایگان در اختیار ما میزاید عاشقتونم 😍😍😍😍
من با جان دلم با تک تک سلول هام با گوشت و پوست و استخوانم به این سایت مقدس به این استاد الهی به این یگانه مسیر توحیدی بدهکارم
و هربار هم گفتم باید هر نتیجه ای که گرفتم بیام و بنویسم و تا شاید ی ذره ادای دین کرده باشم
و اینجا دقیقا این پروژه این فایل باید بگم مرز بین اینکه چی بودم و چی شدم و چی هستم
و از نظر خودم شاید خیلی هم متعهد و وفادار این قانون هم نبودم که قطعا اگه لیزری پیش میرفتم جهان مسخر من میشد
اصلا نمیدونم چرا ولی هیچوقت این گارد ذهنی من از بین نرفت تا بنویسم طریقه اشنایی من با این سایت مقدس
یا اصلا کجا لیاقت من جلا گرفت که اینجایی بشم یا به قول ی عزیزی عباسمنشی بشم
من از لحاظ کاری و درامد و مالی و رابطه در شرایط ایده الی بودم ی چیزی حداقل صدها پله از دوست و اشنا و اقوام و همکار جلوتر
و تو این شرایط ایده آل از طریق ی حسابداری که کارای حسابداری دفتر من انجام میداد با این سایت اشنا شدم
اما به قولا شرایط ایده آل بود و فعالیت من در این سایت کژدار و مریض بود
ولی با قانون دیگه اشنا شده بودم و تقریبا ی چیزایی پس ذهن من از قانون بود
آقا همه چیز بر وقف مراد بود و همه روزها با عشق و حال و خوشی پیش میرفت
من اولین دوره رو عزت نفس انتخاب کردم و گوش دادم دیدم خدایا من چقدر اوضاع من داغونه که تقریبا حدود 5 درصد در من تغییر و تحول شکل گرفت و به معنای واقعی در شخصیت من انقلاب شده
دوره بعدی رو دوازده قدم انتخاب کردم
حدود دو قدم از این دوره رو گرفتم و کم و بیش گوش میدادم و پیش میرفتم و تازه یاد گرفته بودم قدم برداشتن رو که با پول پس اندازم ی زمین متراژ بالا خریدم
ماشین رو عوض کردم و ی ٢٠6 مدل بالا خریدم
کلی طلا خریده بودم
کلی لباس مارک و مخصوصا کرم های برند مراقبت پوستی
همه چیز عالی پیش میرفت
ی رابطه عاطفی ایده آل و ماشین خوب شغل پر درامد و هر روز دور همی و گشت و گذر اما به شکل خیلی خیلی سالم
گذشت تا اینکه تو اردیبهشت ماه پدرم فوت کرد و تقریبا حسابی من وارد فاز غم و افسردگی شدم
کم کم میل کار کردن و دفتر رفتن من کم رنگ و کم رنگ شد و میشه گفت من داشتم از مایه یا جیب میخوردم
ی جورایی هفته ای دو سه تا مشتری در حدی که اجاره دفتر در بیاد و هزینه روزمرگی
پاییز اون سال چند ماهی گذشت و من چنان هر روز تو جاده خاکی سر میخوردم که ی شب از طریق دوستام فهمیدم شریک عاطفی من گفته میخواد رابطه رو تموم کنه اونم دقیقا وسط پلن خواستگاری
اینجا بود که میشه گفت نقطه عطف زندگیم یا شروع همه چیز
خلاصه من درگیر ی سری اتفاق ها شدم که اصلا فکر نمیکردم ی روزی بخوان رخ بدن
حالا در پی این مسیر جاده خاکی من هزاران آسیب وارد شد
از جمله من در شرایطی قرار گرفتم که ی دونه مشتری نداشتم و هیچ ورودی مالی نبود و تمام پس انداز من هم خرج شده بود
حتی اجاره دفتر کارم نمیتونستم پرداخت کنم و مجبور شدم دفتر کارمو تحویل بدم اونم البته با هزاران مشکل
که برای حفظ ظاهر بین دوست و همکار گفتم میخوام انلاین کار کنم و نیاز به دفتر کار نیست
ناگفته نماند که من جز اون سه نفر اولی بودم که تو صنف خودم دفتر کار داشتم
اون زمینی که با چندین ساله کار کردن و پس انداز کردن خریده بودم هم از دست دادم
چون فروشنده کلاهبردار از اب در اومد و فراری شده بود
رابطه هم که از هم پاشیده شده بود
تمام اون ارتباط ها دوست و دور همی ها کلهم اجمعین یهو غیب شد
و اون دختری که بیشترین نزدیکی و رفاقت رو با من داشت دستش درد نکنه که محکم ترین سیلی رو به من زد
و من تنهای تنها حتی بدون ی دوستی که بخوام باهاش حرف بزنم حداقل تخلیه بشم
و من ماه ها هر روز غرق تر از روز قبل در این منجلاب ها دست و پا میزدم
هم سایت رو میدونستم هم چندین دوره داشتم هم کلی نتایج گرفته بودم اما سطح مدار من اجازه نمیداد وارد این مسیر بشم
ایام تعطیلات عید رو با هزارتا سختی کنار مادرم گذشت که باذی داداشم دعوا کردم و برگشتم به خونه خودم
و همچنان دست و پا زدن من ادامه داشت
دقیق یادم نیس ولی فک کنم ٢٨ فروردین بود گفتم من عهد میبندم با این سایت و این استاد وای به حالش نتیجه ای نیاد
خلاصه من روزانه حداقل ١١ ساعت فایل گوش میدادم والا اگه بدونم استاد چی میگفت و در مورد چی حرف میزد ولی خب دیگه عهدی بود که بسته شده بود
بعد از گذشت حداقل یکی دو هفته دیدم عه انگاری ذهنم اروم داره میشه و اشوبم کمتر شده
دیدم انگاری میتونم صبحونه بخورم
انگاری میتونم ظرفای خونمو بشورم
کرم بزنم
رژ بزنم
انگاری کمتر با اطرافیان دعوا میکنم
بیشتر با خودمم و هندزفریم
گذشت و گذشت تا اینکه ی روز ظهر درحالی که داشتم یکی از جلسات دوره عزت نفس گوش میدادم استاد گفت تا قدم اول برنداری خبری از قدم دوم نیس
هندزفری دراوردم و گفتم قدم اول چیه پس که من برنداشتم؟
خلاصه ادامه فایل کنسل شد و هی میگفتم قدم اول چیه؟
میرفتم اشپزخونه اب بخورم میگفتم قدم اول چیه؟
میرفتم تو اتاق میگفتم قدم اول چیه؟
همینجوری چند روزی گذشت و هر لحظه میگفتم قدم اول چیه؟
یهو وقتی رو تخت دراز کشیده بودم گفت برو با فلان همکارت در باره بیکار بودنت صحبت کن
عامو بیخیال
من؟؟؟؟
با اون همکارم؟؟؟
بگم چندماهه بیکارم و پول ندارم؟
خداوکیلی خدا جون ی چیزی میگیااا
تو هم دلت خوشه هاااا
نخواستم اصلا بگی قدم اول چیه
هی دو دقیقه ی بار میگفت پاشو برو صحبت کن
خلاصه بعد از چند روز جنگ و جدال بین منو خدا بالاخره اون پیروز شد و من رفتم پای اجرا
و فقط خدا میدونه اون روز و اون دیدار به سختی و روالی طی شد
ولی خدایا هزاران بار شکرت بابت اون قدم طلایی
دقیقا قدم اول برداشته شد و هی قدم ها پشت سرش گفته شد
یکی دو ماه کارکردم و بدهی ها کم کم پرداخت شد
دوباره گفته شد که برو دنبال دفتر کار بگرد
این بار مقاومت انچنانی نداشتم اما پولی در کار نبود گفتم میرم خدا بزرگه که داداشم پول رهن دفتر رو داد
دفتر کار راه افتاد
کم کم کار کردم و پول اومد تجهیزات دفتر خریداری شد
کم کم پای مشتری ها به دفتر کشیده شد
بدهی ها پرداخت شد و صفر شد
این بار همه چیز در پوشش توحید پیش میرفت
جنس مشتری ها فرق میکرد و توحیدی بودن
فروش هم توحیدی و با توکل انجام میشد
خیر و برکت از در و دیوار میبارید
و این بار هر حرکتی با دنیایی از سپاس گذاری زده میشد و همه وجود زندگی من سرشار از توحید و توکل شده بود
خدایا هزاران بار شکرت
دقیقا عید همون سال اتفاقی در عرض ی ساعت تصمیم گرفتم تنهایی و مجردی برم مسافرت و سریع هم انجام شد
خب قدمی بود که باید برداشته میشد
در حین سفر با ی دوست قدیمی ارتباط گرفتم که این ارتباط باعث شد خواسته جدیدی در من صورت بگیره
خریدن ی ماشین اتومات مدل بالا که سال ها در فکر من بود
و من دیگه قشنگ یاد گرفته بودم هر هدایتی که شده باید مث برق اجرا بشه
اینبار دیگه شک و تردیدی در کار نبود
ماشین زیر پامم فروختم پس اندازمو رو کردم ماشین صفر کیلومتر ثبت نام کردم که گفته بودن تحویل دو هفته
ولی ته دلم میگفت اینا میگن دو هفته
به ماه هم کشیده میشه
و خدا میدونه از زمان تکمیل ثبت نام من تا تحویل ماشین من فک کنم حدود 5 روزی گذشت
خدا خودش خدای معجزه هاست دیگه
بی جهت نیست من به اسم خدای معجزه ها میشناسمش
نمیدونم از کجا و چجوری بعد از 4 سال کسی به دفتر من اومد که مدت ها بود میشناختمش
اینبار مکالمش گرد موضوع اشنایی با من میگذشت
و خدا این بار ی انگیزه و شوق دیگه ای به شکل زندگی من داد
بازم خدایا هزاران بار شکرت
من وارد رابطه عاطفی زیبایی شدم با ی مرد فوق العاده خوش قلب و مهربون و مسئولیت پذیر
و خدارو شکر همه چیز قشنگتر و عاشقانه تر گذشت و میگذره
همین چند ماه پیش گفتم خدایا میخوام ارتقا بدم فعالیتمو
میخوام درامدم بیشتر و بیشتر بشه
میخوام به همون استقلال مالی که ذهن فعلی من داره بهش فکر میکنه برسم
اینبار هم ی هدایت مقدس دیگه
و من باز رفتم پای اجرا که به لطف الله به درامد من اضاف شد و خدا هر روز از بی نهایت طریق رزق بی نهایت وارد زندگی من میکنه
من اینبار خیلی خیلی رهاتر و متوسل تر از همیشه سپردم به خدا
تا جایی که بتونم تمام محدودیت های ذهنی رو کم و کم میکنم
درگیر پرستاری مادر هستم و به این ذهن گفتم رزق خدا خودش راهشو بلده چجوری وارد بشه
نه به زمان نه به مکان نیاز داره
زمان و مکان برای منی که ذهنم محدوده معنا داره
اونا به این محدودیت ها هیچ تعلقی ندارن
قشنگ هر لحظه ذهن رو شخم میزنم و بهش درس فراوانی میدم
و خدا هم بلده سهم خودشو خوب اجرا کنه
مشتری فقط زنگ میزنه تعداد سفارش میده
بدون اینکه بخواد سوال اضافی بپرسه و وقت منو بگیره
این روزها که من متوسل تر هستم و میدانم که فقط خدا تنها منبع رزق و روزی هست اونم فقط تماس هایی رو به سمت من هدایت میکنه که سفارش بدن و من سود عالی ببرم
خدایا شکرت که من در این مسیر مقدس هستم و ذهنم رو به فراوانی عادت دادم
و خدایا شکرت که به من هدایت کردی بنویسم و ردپا بزارم
ساناز جان همین الان هدایتی اومد که بیام پایین…و کامنت شما رو بخونم…
واقعا تحسینتون میکنم…بابت قدمهایی که برداشتین….
و جواب سوال منو بهم دادیین..
اون قسمتهایی که مشتریا میومدن خرید میکردن سفارش میدادن…
منم در جهت بیزنسم..یسری ایده ها میاد…منم سرتا پاهایم گوش بفرمای خداوند هستم “برای قدمهای بزرگتر برای فروش دستکشهایی که تولید کردم ….
انشالله که خداوند هدایتم کنه ..منم تو این مسیر گام بردارم..
و بتونم با بهترین افراد که مشتریام هستند هماهنگ بشم…
من از خداوند هر روز هدایت میخام….میگم خدایا در رحمتتو در رزقتو،” از ایده دستکشی ” که منو هدایت کردی آسان و راحت کن….
خیلی مسیرها رفتم خیلی اعتماد بنفس ها گرفتم..انشالله که توی انجام دادن این تمرینات این بخش؟از هدایت خداوند ..و وجود برکت این پروژه در رحمت الهی برای فروش دستکشهام شروع بشه!!
به امید خداوند میسپارمتون..واقعا لذت بردم از اینکه تونستین قدمهای عالی و پر برکت برداریید..
شما آنان را نکشتید، بلکه خدا آنان را کشت. [ای پیامبر!] هنگامی که به سوی دشمنان تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد [تا آنان را هلاک کند] و مؤمنان را از سوی خود به آزمایشی نیکو بیازماید؛ زیرا خدا شنوا و داناست.
میخام اول صبحه این جریان نور الهی که روی دستام میخرچه رو برات بنویسم..و نور امیدی برای بهبود دائمی بیشتر..
خداوند را شاکرم..که هر چقدر بهش میبالیییم قوی و قویتر میشم….
اصلا این استاد یدفعه یه بمب توحیدی میندازه تو گروه..ما رو چند درجه به خداوند نزدیک میکنه..
استاد امروز ذرات هسته ایی توحیدی رو داره توی سایت بیشتر میشکافه..الله اکبر..
اونچیزی نیست عمل به الهامات خداوند…
ساناز جان….یه روز که برای دوسال پیش هست…
یه ایده اومد که تنهایی برم قبرستان..من خیلی این موضوع رو نوشتم..چون بسیار توی اون شرایط از بچگی میترسیدم..
سر تا پاهام میترسید از انجام اینکار!!!
اونجا بزرگ بودن خداوند رو خیلی در روزهای آینده درک کردم..که اصلا هیچ احساس دلسوزی نداره..
و هر کسی تو مسیرش میاد..باید. باید… ترسشو بزاره کنار..و باید و باید انجامش بده..
گفتم خدایا این موقع….تو این شرایط؟میترسم..
بهم گفت!… پس اگه میترسی خبری از موفقعیتتت نیست…
مگه نمبخای کارافرین بشی…
خلق کنی!!
بجاهای خوب برسی..
موفقعیتهای بزرگ بدست بیاری..
مدام بهم میگفت..
گفتم اره!!!من برای موفقعیت و بهتر زندگی کردن که بزرگترین خاسته ام بود …
قدم برداشتم تو این مسیر..
بهم گفت..خوب…باید بری و حرکت کنی..
وای ساناز جان جوریکه ترس وجودمو گرفته بود که ماهام از؟شدتش میلرزید..
گفتم نرگس باید حرکت کنی…
حرکت کردم..از شدت ترس کمرم میخاست کنده بشه…
و سعی کردم خودمو جمع جور کنم تا افراد نزدیکم متوجه نشن..
و تو راه بهم گفت…نرگس!
این ادمهای توی خیابون.. شاید ..ساید..از نظر اونا اینکار یکار مورد ناپسند هست..
ولی وقتیکه بهت میگم..باید انجام بدی.نباید بترسی…
اگه ترسیدی…
همین حس فقط بهم میگفت موفق نمیشی..کسیکه میخاد موفق بشه باید بره تو دل ترسش..
اول راه چند تا قبر بود وایسادم…بهم گفت وایسا بعد حرکت کن..
به نفس گرفتم .صحبتهای خدا رو یادم میومد وقتی بهم میگفت ایمان نداری..و اسم از رد شدن موفقعیت بهم میدادی بیشتر قوی تر میشدم..
و دیدم چند تا افراد وارد قبرستان شدن.
و یکم آرامش گرفتم..گفتم خدا فرستاده تا من نترسم…..
و قدم برداشتم..
بهم گفت برو فلان قسمت که یه روز ترستو اونجا دیدی..
ساناز جان دقیقا چند سال قبل..من تو اون قسمت که پر از قبر هست..در یه چشم بهم زدن.. شبطان رو دیدم..
که اون دقیقا ترسم بود
همونجا بفرد نزدیکم گفتم من الان یچیزی دیدم..
گفت خیالت برداشته..
بهم گفت باید بری اونجا..
اتفاقا یه کفش سفیدم عصر روز گذشتش خریده بودم…
برای اولین بار با این کفش پیش رفتم..
رسیدم به اون مکان…بهم گفت مکس کن…
وای دیگه چقدر حالم خوب شده بود خبر از اون رد ترس نبود..
و تو اون محل اندوه قبرها دیدم یسری خانم اومدند…
و بهم گفت حرکت کن..خیلی خوشحال شده بودم ترسم کم شده بود…
و رفتم .و رفتم..بهم گفت برو روی قبر فلان.که عموم بود…بشین…
رفتم نشستم دیدم یه شخص با بچه هاش اومدند اون قسمت.. از بس اون حس برام عجیب بود داستم گریه میکردم..پهنای صورتم پر از اسک شده بود..اصلا بیخود شده بودم…
یه حال عجیبی…
وقتی در مقابل خداوند قرار میگیرم از ته دلم ثدامو بلند میکنم..و به داخل بدنم فروکشش میکنم..
خیلی گریه کردم..
که اون شخص بهم گفت خدا بیامرزه رفتگانتو…
خندممم گرفته بود….ولی ساناز جان خدا اونو برام فرستاده بود تا من تو اون تنهاییا نترسم…
و بچهاش تا اذان مغرب اونجا بودن..و دورم میچرخیدن…
و اون لحظه بعد از گریه..دیدم یه لحظه چشمم چرخید…و نگاه به آسمان انداختم..نور الهی دور سرم میچرخید…
خیلی حس خوبی بود…و کلی سپاسگزاری کردم از درون و اشکممم میومد و پاکش میکردم..
بهم گفت بلند شو برو سر قبر فلان معلمت از اونم معذرت خواهی کنم و بببخششس
که اونم داستان خودشو داره..
و رفتم روی قبرش نوشته بود.معلمی مهربان و دلسوز..
یکم نیش خنده زدم یادم از اون زمان افتاد..
ولی بخشیدمش..گفتم اشتباه از خودم بوده..
بعد ها براش گل بردم..
ساناز جان !!!یه شب اومد توی خوابم چقدر خوشحال بود..
ولی قبلش اومد تو خوابم با چهره پوشیده توی قبرستان بلند بهم میگفت فاطمه علی پور…
اونروز که بخشیدمش چقدر احساسم خوب شد…
و دقیقا تا زمان شب دم دمای مغرب تو محیط؟قبرستان بودم.و یه شخصی هم بنده خدا فوت کرده بود و یه تعداد افراد توی اون محل بودن.چون قبلش خدا بهم گفته بود..یفردی فوت کرده…
و من با ایستادن اون افراد “تونستم توی شب..توی محل اون راه قبرستان به خونمون بازگردم..
دقیقا محل این قبرستان وسط یه باغ نسبتا ،”نخلستان بزرگ رد میشه..
بازم یکی از پاشنهای بدجور ترسوی من..در
خواب کودکی ام..و تا همون مدتها ..بود..
ولی با کمک خداوند این مسیر رو رفتم..
و میخام بگم…بعد اونم توی چند نوبت ولی توی زمان بعد از مغرب “اونم شب”چقدر تنها رفتم ..ولی تونستم همه وقت این غلبه بر ترس رو انجام بدمم..
.
یه روز خلوت و خلوت بود فقط یفرد که اونم رفت…بازم همون قسمت ترس چند سال گذشته ام..
میدونی خدا بهم چه گفت!؟
بهم گفت..نرگس…یه لحظه باایست.نگاه به قبرها کن…
چرا بازم میترسی…
این قبرها و این ادمها حز یه استخوان پوسیده و جسمی پوسیده نیستند…
و اونا هیچ حرکتی ندارن…
نگاه به اطرافت بنداز..
چون بازم ترس داشتم..
مخصوصا اون قسمت که انبوهش؟زیاده..
و بهم گفت!!!!
نرگس!؟
از ادمهای زنده اطرافت بترس…که میتوننن تو رو از مسیر من برگردوننن..
پس فقط روی خودت کار کن و تو این مسیر با من باش….
ساناز جان اینم داستان یه غلبه بر ترس..
بعد اون من سعی کردن از این مسیر عبور کنم…
و تمام اون خاطرات رو عکسبرداری کردم…
و یه روز که برام مهم بود دیدن داخل اون گودال قبر بود که اونجا خداوند توی اون تاریکی و نبود کسی بهم نشون داد..گفت نترس نگاه به داخلش بینداز….و چقدر درسها رو بهم داد..
من اگه این موقعیت رو توی چند سال پیش بهم میگفتن….
هیچ وقت فکرشو نمیکردم که میتونم همچنین اقدامی در اینده انجام بدم…..
حالا این مورد یکی از اون غلبه بر ترسها هست..
و میبینم رفتار خودمو با افراد ..و مقایسه میکنم..
میبینم فقط به یه دلیل هست..
اونم وجود خداوند و نگهبان همیشگی من..
ببخش کامنتم طولانی شد..
کامنتتت بسیار زیبا بود…خیلی ممنونم که اول هفته اونم کله صبح این زیباییها رو بهم نشون دادین…
دوستتدارم..انشالله یه وقت بشه توی شیراز زیبا ببینمت..
ما جنوب غرب شیراز هستیم.نزدیک به منطقه گرمسیر..شهرستان فراشبند..
محل نخلستان و بهاری زیبا.و با هوای معتدل…
در پناه خدای بزرگ میسپارمت..
خداییکه هر لحظه در حال هدایت ماست…
خدانگهدار گلین قشقایی.عروس قشقایی.
ترک زبان زیاد دارییم ولی خودم فارسم. ولی ترکی یسری کلمات بلدم. به امید دیدار..فعلا بخداوند بزرگ میسپارمت..
چقد کامنت شما عالی بود و سراسر نور توحید در اون بود الهی شکر واقعا
همه چیز توحید و بس
امروز داشتم به خدای خودم میگفتم من رو ببخش من نمیدونستم که مشتری ها هم تو میفرستی و اون زمان که در گیر شرک و ظلم به خودم بودم چقد مسیر زندگی برای من سخت گذشت
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم
واقعا آفرین به شما که از تضاد ها درس گرفتی و به خوبی دل رو به دریا زدی
ساناز جان عزیز من معمولا خیلی کم کامنت می نویسم هر کاری کردم که ننویسم نتونستم
آنقدر کامنتت زیبا بود و به دل نشست و آنقدر جوابت به دوستانی که برات کامنت گذاشته بودن عالی بود که دلم نیومد ننویسم
خیلی خیلی خوشحال شدم از کامنت قشنگت و خیلی از موفقیت هات لذت بردم و در وجودم نشست ی آن احساسشون کردم و فکر کردم تو زندگی خودمه
اون توحیدی بودنت
اون سپردن کارهات به خدا
اون ایمانت
اون قوی بودنت
اون ارتباطت با خدا
اون روابط عاشقانه ات
اون زندگیت
اون خونت
اون دفترکارت
اون ماشین قشنگت
اون حال خوبت
اون حس قشنگت
اون حرف زدنات با خدا و اتمام حجتات
اون لحظه ای که گفتی من عهد می بندم با سایت و وای به حالش که نتیجه نیاد.
اون قدم اول خواستنت از خدا
و
و
و
و
و
عااااااااشقتم دوست قشنگم چقدر حال دلم خوب شد و اشک از چشمانم جاری شد و تصمیم گرفتم منم با خدا اینجوری حرف بزنم و بخوام و با سایت عهد ببندم برای شدن و شدن و شدن ها
دیگه خسته شدم از این کار نکردن ها روی خودم
از اینکه دو روز کار کنم دوباره چند روز رها کنم
دلم می خواد با عشق شروع کنم و ادامه بدم و در مسیر بمونم و لذت ببرم و بیام از نتایج بی نظیری برای تو دوست خوبم و بقیه دوستان بنویسم.
کسانی که ایمان آوردند و دلهایشان به یاد خدا آرام می گیرد، آگاه باشید! دل ها فقط به یاد خدا آرام می گیرد.
=====================================
سلام به اساتید عزیزم،سلام به دوستان عزیزِ هم مدار
{قدرت بهبودهای کوچک اما دائمی}
خداروصدهزار مرتبه شکر که تونستم،چند بار به فایل گوش بدم و صحبت های استاد رو توی دفترم مکتوب کنم.
نکته ای که به نظرم رسید این بود که،چیزی که بیشتر نیاز دارم روش کار کنم تیکه ی آخر صحبت های استاد جانه که لازم نیست حتما از صفر شروع کنیم،یا به اینکه از صفر شروع کردیم افتخار کنیم.
استاد جان در فایل توحید عملی ١١ میفرمایند که :
========================
نیاز نیست حتما رنج بکشی،تا گنج به دست بیاری!!!
No pain,No Gain!
این باور باور غلطیه…که نابرده رنج گنج میسر نمیشود…!!! اگر فکر کنی بخاطر سختی های که کشیدی حقت هست که موفق بشی،از یک جایی به بعد نتایج متوقف میشه و این باور میاد وسط و میگه:حالا بزار بیشتر سختی بکشی،تا لایق بشی برای نعمت های بیشتر …
======================
من خودم تو این موضوع مشکل دارم،یکی از دلایلی که وقتی از کیش برگشتم خیلی طول کشید تا بتونم شرایط رو تحت کنترل در بیارم همین بود …
خب وقتی من از کیش برگشتم،عملا هیچ کاری نداشتم،از استخدام رسمی که انصراف داده بودم،کار توی کیش هم که هیچ و تو اون شرایط بهم الهام واضح شد که تو فقط بشین کتاب خودت رو بنویس …
و خداوند از همه طرف در پاسخ به شجاعت های من،کمک هاشو فرستاد،من رو در پناه خانواده م نگه داشت،تموم کارهای مدرسه ی دخترام رو مادر و پدرم میرسیدن،تموم کارهای خونه با مادرم بود…از نظر مالی ساپورت میشدم،حتی وقتی بهشون گفتم من میخوام برم یک کاری رو شروع کنم تا درآمد داشته باشم بهم گفتن تو بشین سر کتاب نوشتنت و حواست به دخترات باشه فقط…بعد طی چندتا اتفاق ساده،طبیعی،بدیهی خود خدا بهم یک کارت بانکی داد که دائم در حال شارژ بود…
ولی من…؟!من نابینا شده بودم نسبت به تموم این نعمت ها…چرا؟!چون میگفتم چه فایده داره؟!اینارو مگه من ساختم؟!پولی که من براش زحمت نکشیدم،من رنج نکشیدم،چه افتخاری برای من داره؟!
یعنی خدا شرایط رو برای رشد من کاملا فراهم کرد:آسایش،آرامش،امنیت،حرکت در مسیر عشق و علاقه…
اما من بخاطر باورهای محدود کننده م،نمیتونستم این همه نعمت رو ببینم و ازش در جهت رشد خودم استفاده کنم….
چون احتمالا توی ذهن لایق شدن مساوی بود با پدرت درومدن،کار شاق و عجیب و غریب کردن،شاخ غول شکوندن….
اما به لطف الله مهربان بعد از دوره ی هم جهت با جریان خداوند مخصوصا جلسات6،٧،٨،٩ …
اصلا من دوباره با باور فراوانی زنده شدم…من تازه فهمیدم با باورهای کمبود داشتم چه بلایی به سر خودم میاوردم …
و بعد نتنها چشم دلم به دیدن نعمت هام روشن شد که نعمت های جدید وارد زندگیم شد :از کارت های که از قبل خیلی خیلی بیشتر شارژ میشه،از پولی که هر ماه پدرم به حسابم میزنه،از خورد و خوراک و پوشاک و ….تا انسان های فوق العاده …تا پیشنهاد های شغلی عالی …
همین چند وقت پیش،از یک کمپانی خیلی موفق تو استرالیا پیشنهاد کاری داشتم که اتفاقا به شدت انسان های توحیدی و با ایمانی هستند و تازه پبشنهادشون رو اینجوری با احترام مطرح کردن که : ما میدونیم سرت شلوغه،میدونیم داری کتاب خودت رو مینویسی ،ولی ما یک همچین پروژه ای رو میخوایم تو ایران شروع کنیم و اگر تو دوست داشته باشی ،میخوایم که باهامون همکاری کنی…
منم که شاگرد خوبِ استادمم،با باور فراوانی و عزت نفس ازشون تشکر کردم و گفتم شما توضیح بدید شرح وظایف من چیه،من بررسی کنم،اگر دیدم آدم مناسبی برای این کار هستم حتما :)
نه دست و دلم لرزید ،نه مدام پیگیرشون شدم،نه بهش چسبیدم…
رهایِ رها …
این پیشنهاد شغلی ها کجا بود قبلا؟!
چرا تا من روی باور فراوانی کار کردم و شروع کردم به تحسین خودم و اصلاح گفت و گوهایی ذهنیم،سرو کله ی موقعیت های جدید پیدا شد….؟!
من باید روی این باور بیشتر کار کنم که موفقیت نیاز به رنج کشیدن نداره،میتونی توی مسیر سوت بزنی از نعمت های خدا استفاده کنی و قدم برداری برای پیشرفت بیشتر،من باید ازین شرایط آروم و استیبل استفاده کنم برای هجرت به سمت مدار های بالاتر…
بقیه ی کارهارو خدا انجام میده…بدون شک انجام میده…همیشه انجام داده …تا همین الانشم خدا همه ی کارهارو انجام داده…ازین به بعدشم انجام میده….
من فقط باید روی خودم کار کنم،جهان بیرون خود به خود درست میشه…پس پیش به سوی در آغوش گرفتن تغییر!
سعیده جان عزیزم سلام. باخوندن پیامت انچراغ که تو ذهن خودت روشن شده بود برای منم روشن شد. خدارو سپاسگزارم که اینقدر راحت باخوندن کامنت سعیده توحیدی ، منم فهمیدم این اشکال رو دارم. البت چندوقت پیش هم یه اشکال دیکه رو پیدا کروم. من میخوام برم تو یه کار جدید که سالهاست دوسش دارم ولی داخلش نرفته بودم ولی هدایتی حالا که بچه هام رفتند مهد، ان رو شروع کردم و باید به کتاب 3000 صفحه ای رو بخونم وامتحان بدم تا مجوز ان کارو پیدا کنم. خوب خوندن این کتاب بزرگ انم به انگلیسی اولش خیلی سخت. انم با کار خونه و بچه داری و ….
یروز که پسرم مریض شده بود ومهد نرفت ودوروز خونه بود ، بعد روز سوم که یکم بهتر بود فرستادمش مهد که بتونم درس بخونم، وقتی معلمش پس فرستادش من دااااد زدم سر شوهرم چرا اوردیش، پس من کی درس بخونم. چون من میخوام هرچه زودتر به استقلال مالی برسم. چون برای خودم یه تایم گزاشتم تاان زمان باید مستقل شده باشم. بعد خیلی ناراحت شدم وگفتم چرا من انقددددر عصبانی شدم و فهمیدم برااینکه من میترسم که نتونم ومن تنها راه استقلال رو گزاشتم این روش، بعد ان فهمیدم باور فراوانیم مشکل داره و شروع کردم تاجاییکه میتونم فایل 9 دوره هم جهت رو گوش بدم و خیلی کمکم کرد اروم بشم روش بهتری واس خوندم پیدا کنم و سرعتم هم بهتر بشه. اما امروز هم فهمیدم یه باور غلط دیگه همینه که من فکر میکنم حتما باید خودم کار کنم جون بکنم تا پول مال من باشه. همسرم همیشه میگه این پول و سرمایه و زندگی مال هردو ما، ولی من همش ته ذهنم میگفتم نه،ان خودش کار کرده، من کاری نکردم من فقط سهم خودمو برمیدارم ،بااینکه در قانون اینجا بعد 6ماه زندگی مشترک ، اموال بصورت مساوی تقسیم میشه. بااینکه همیشه همسرم میگه من خیلی موفقیت های مالیم بخاطر تو. راهنماییهای تو و کمکت و ….
ولی منم مثل شما تو دلم میگفتم نه، مال من نیست ، مال خودش، وگاهی دلم میخواد یه چیز خیلی گرون بخرم ، میگم بزار خودم پول در بیارم انوقت میخرم. البت هنوزم که دارم میگم سختم. یعنی الان فهمیدم این مشکل رو، ولی برطرف کردنش هم سخت، همین الان باز ذهنم میگه خوب اره مال تو نیست. تو کار نکردی. خدایی که من تو خونه خیلی زحمت کشیدم دست تنها. نمیدونم چرا احساس ارزشمندیم روگره زدم به اینکه سر کار برم، و پول در بیارم. امیدوارم خداوند کمکم کنه، سعیده جان اگر هرجمله ای میتونی بهم بگی که این باور غلط رو حذف کنم بهم بگو عزیزم. از دور روی ماهتو میبوسم. خداروشکر بخاطر خانواده مهربون وحمایتگری که داری.
نمیدونی چقدر خوشحال شدم کامنتت رو خوندم، قلبم به تلاطم درومد، چون منو متوجه باگ بزرگی کرد ، منم مثل خودت نعمت و پول سرشاری که به راحتی هر ماه ، بدون ذره ای زحمت به حسابم واریز میشد ، به اندازه ی پول زحمت کشی ، با ارزش نمیدونستم.
میگفتم من اگر خودم پول بسازم یعنی با عرضه ام ، این یعنی مستقل شدن، در حالی که هر ماه بیش از 45 میلیون تومان ، به راحتی وارد حسابم میشه ، و هر ماه هم برای بچه هام طلا می خرم ، اما .. اما… چون خودم براش کاری نکردم… پس یعنی این نعمت دست اول نیست!!
البته ظاهراً تشکر هم میکنم ها… ولی اعتراف میکنم که یکم پول راحت برام انگار خفت داشت.
خدا منو ببخشه،
خدا به من عزت داده و من براش پشت چشم هم نازک کردم..
که خداوند منه نازپرورده رو لایق دونسته که نعمت مثل هلو بیاد بره تو گلو.. بعد من ازش ایراد میگیرم که چرا این هلو مثلا هسته نداره چرا..؟!؟
بابا عالیه که…
حالا من یه زن دست تنها با سه تا بچه که دارم کلی مدیریت و رسیدگی میکنم و خداوند که همیشه بهش گفتم تو بزرگ و سرپرست مایی ، بزرگ این خونه ای..
اونم داره پول رو میاره تو این خونه .. همون کاری که همه ی سرپرستهای خانواده ها می کنن .. آخه چرا عجیبه برام؟
ازت متشکرم که از خودت نوشتی تا من هم چشمم به خودم باز بشه.
استاد هزاران بار سپاس برای این همه پیشرفت شما که قلب و دل مارو بازتر و باز تر میکند
سپاس گزارم از سعیده ی عزیز
برای این کامنت چندین و چند بار که خودندم و دقیقا همون چراغی که برای سعیده عزیز و دوستان دیگر روشن شد خداوند وجود من رو چراغ باران کرد
با این کامنت …
من این باور غلط رو از همون روزهای ابتدایی آشنایی استاد تا به همین الان با خودم به دوش کشیدم
و زیر بارش له شدم
اما اصلا تا به این اندازه متوجه اون نبودم
که من باید کاری انجام بدهم
باید شغلی داشته باشم
باید یه مقدار که خسته بشم
باید یه ذره که بدو بدو بکنم
تا لایق بشم
تا خداوند نعمتها و ثروت هایی که میخاهم رو به من ببخشه
این که نشد تو فقط کارهای خونه رو انجام میدی این که راحت و آسونه همه ی آدما دارن انجام میدن
بچه های سایت رو ببین هر کدومشون کسب و کار خودشونو دارن تو چی ؟؟
تو چی؟؟
این تو چی
من رو کشت
هر بار مدار من رو میآورد پایین و پایین تر ..
باورم این بود که خب این مقدار معمولی که همسرم در امد داره خیلی عادیه و برای اینکه ما به درآمد های بالاتر برسیم و به خواسته های خیلی بزرگمون برسیم
باید حتما من یه کاری هم انجام بدم تا خداوند من رو لایق اون نعمت ها بدونم. بنده خدا همسرم که داره تلاشش رو میکنه اما تو چی؟
تو چی؟
تو چی؟
در ذهن من لایق شدن برای دریافت نعمت های بزرگتر
مساوی شده دقیقا با اینکه من حتما باید یه کاری انجام بدم
یه شغلی برای خودم پیدا کنم
باید یه ذره که پدرم در بیاد
باید از یه جایی شروع کنم
در حالی که این احساس بد نمیزاره من خیلی از نعمت هامو ببینم
من هم شرایط و موقعیتی دارم که میتونم روی خودم کار کنم
خیلی عمیق تر روی شخصیتم کار کنم فایل ها رو بنویسم
و در کنارش کارهای مربوط به مدیریت منزل و تربیت فرزندم هست ..
اما من هیچ کدوم اونها رو کار کردن نمیبینم .
انگار که من باید حتما لباس بیرونی بپوشم برم جایی خسته و کوفته بشم بیام خونه هول هولکی شام مون رو آماده کنم
و بعد من الان لایق شدم و خدا داره من رو میبینه
واااااای برمن الان که خوب به عمق ماجرا دقت میکنم این باور مثل سیمان سخت و محکم به من چسبیده
انگار جزئی از من شده واقعا
در صورتی که در سال های قبل اصلا این طوری نبود ما خیلی از اون نعمت های بزرگ رو داشتیم که الان نداریم اما من واقعا هیچ سختی براش نکشیدم .
من همون زهرام
همونی که همین کارهای الان رو انجام میداد اما مطمئنم که باورم این نبود ..
اون موقع بی خیال بودم میگفتم همه چیز به ما داده میشه خیالم راحت بود
اصلا کاری به مسائل مادی و هزینه های زندگی نداشتم
اما وقتی که با استاد و این مفاهیم جدید اشنا شدم
الان متوجه اون سو برداشت ها میشم ..وقتی استاد میگفت روی خودتون کار کنید و از یه جایی شروع کنید این فکر توی باور من ایجاد شد که من باید حتما یه شغل بیرون از خونه داشته باشم ..
باید یه ذره رنج بکشم
باید از صفر شروع کنم
واااای
اصلا باورم نمیشه
انگار این آب زلال انقدر هم خورده که همه ی گل و لای اون داره خودش رو نشون میده..
چرا من احساس ارزشمندیم رو گره زده بودم به اینکه حتما برم سر کار ؟؟؟
سپاسگزارم از اینکه نوشتی با عشق فایل رو پیاده سازی کردی وبا این عملگرا بودنت، باور محدودکننده ای که باید سختی بکشیم تا به راحتی ورفاه وآرامش برسیم رو بهمون یادآوریکردی و هدایتی شدی برای تامل بیشتر در شناخت خودمون ودیدگاهمون برای پیدا کردن ودیدن فراوانی ونعمت در زندگیمون، از راههای مختلفی که خداوند خودش بهمون هدیه میده وممکنه ناخودآگاه نادیده بگیریم واین باور مرتبا در ذهنمون مرور بشه،،،ولی آگاهانه نوشتن وتوجه کردن به رفتار وگفتارمون ودرک بهتر این آگاهی ها آرامشی بهمون میده که به سمت خواسته هامون قدم برداریم ورهایی وفراوانی بیشتری رو تجربه کنیم
تحسینتون میکنم بابت احساس لیاقتی که برای تجربه آرامش وفراوانی ونعمت بیشترخلق کردین وسپاسگزار این نعمات هستین
کامنتهای زیبای شما ودوستان عزیز مسیر رو برای خلق آرامش ورهایی بهتر از قبلمون هموار میکنه
سلام سعیده عزیز دوست همفرکانسی چقدر زیبا ودلنشین بود کامنتت من واقعا تآثیر گرفتم چون من در شرایط مشابهی هستم کارمندی را کنار گذاشتم و به کار مورد علاقم پرداختم و اوایل چون درآمدی نیست و کمکهای که از طریق دستان خداوند میرسید رد میکردم و فکر میکردم حتما باید روی پای خودم بایستم و از دیگران کمک نگیرم. من شما را تحسین میکنم واقعا خیلی شجاعانه حرکت کردید و نتایج عالی گرفتید.
امیدوارم در پناه الله مهربان همیشه شاد و سلامت باشی و در کار نویسندگی بهترین باشی و کتابت پرفروش ترین کتاب سال بشه
نمیدونم خدا رو چطوری شکر بگم بابت این فایل بسیار آگاهی دهنده
همین چند روز پیش بود که سوالی برام پیش آمد که توی این فایل کامل جوابش رو گرفتم
اول میخوام در مورد بحث تغییر صحبت کنم
من جز اون دسته ای بودم که وقتی توی سن ۱۵-۱۶ سالگی در حالیکه از لحاظ مهارتهای فوتبال در سطح خیلی خوبی بودم ولی تغییر نکردم و دنبال بهبود نبودم و آروم آروم همه مهارتهام رو از دست دادم ، همون چیزایی که قبلا برام مثل هلو بپر تو گلو ، اتفاق میافتاد ، دیگه نمیفتاد و شرایطم کاملا بد شد و بعد برخورد به این تضاد بود که من به خودم آمدم و با استاد آشنا شدم
دیر به خودم آمدم و اعتماد بنفسم ، شور و شوقم و هدفم رو از دست داده بودم.مهمترین چیزایی که یه آدم باید داشته باشه
خیلی طول کشید تا به حالتی که الان هستم برسم و سختی های بیخودی کشیدم ، فقط به این دلیل که آگاه نبودم باید وقتی در بهترین حالتم ، دنبال بهبود باشم
بعضی وقتا برای ماهایی که داریم قانون رو کار میکنیم ، شاید این عجله و اشتباه پیش بیاد که هنوز شرایط عالی نشده ، بخوایم دنبال بهبود باشیم و یه جورایی خودمون رو گول بزنیم که آره من خوبم ، الان وقتشه درصورتی که وقتی وقتش باشه ، خودش اتفاقات مثل هلو میافتن تو گلو چرا؟ چون همه چی فرکانسه و وقتی ما همیشه دنبال تغییر هستیم و داریم هرروز بهبود میدیم خودمون رو ، مهارتهامون رو و باورهامون رو ، دیگه جهان خودکار خودش بقیه کارا رو انجام میده ، نشونه بهت میده برای تغییر.مثلا اگر قرار باشه محیطت تغییر کنه ، خودت قشنگ میفهمی که حالا وقتشه.
یه مثال از خودم بزنم در این مورد
من یه زمانی رفتارهای ناجالبی میدیدم از آدما و این همزمان شده بود با سو برداشت من از بحث تغییر و مهاجرت و با اینکه نتایج من هنوز نشون نمیداد که باید تغییر کنم ، میگفتم باید محیطم رو عوض کنم و اگر یه رفتار ناجالب از کسی تو محیط کاری میدیدم ، میگفتم این یه نشونس برای اینکه برم از این محیط.درصورتی که این یه نشونه بود که آقا تو یه سری باورهای اشتباه داری در مورد خودت که آدما باهات اینطوری رفتار میکنن و باید تغییرشون بدی نه اینکه محیطت رو عوض کنی.یعنی میخوام بگم حواستون باشه که دچار سو برداشت از نشانه های خدا نشین خلاصه چقدر خوبه که آدم در بهترین حالتش تغییر رو اعمال کنه . فقط شجاعت و شهامت میخواد که اونم بی پاسخ نمیمونه و خدا پاداش کسی که اینجوری روی چیزی حساب نمیکنه و توکلش روی اون هست و حرکت میکنه رو میده
این از مورد اول
مورد دوم بحث کمک گرفتن از آدماست که من در همین مورد سوال داشتم از خدا که آیا اینکه مثلا الان خانوادم گفتن فلان چیزارو برات میگیریم و اینکه من قبول نکردم ، نکنه من دارم اشتباه میکنم و همون موقع گفتم خدایا هدایتم کن و یادمم اومد که استاد در جلسه ۹ عزت نفس خیلی خوب در این مورد صحبت کردن و من وقتی اولین بار شنیدم ، دیدم آره چقدر من در درخواست کردن و پذیرش درخواست ضعیفم
خلاصه امروز این فایل فوق العاده آمد و یه جواب در حد بین الملل بهم داد که اصلا تمام آموزه هام در دوره عزت نفس رو پوشش میداد
استاد گفتن ایرادی نداره یه نفر از اون امکاناتی که توی خانواده هست استفاده کنه برای اینکه پیشرفت کنه و اون ثروت رو بارها و بارها بیشتر کنه مثل اون پسری که از سنین پایین با پدرش کار کرده تو کارخونه و الان در ۲۰ سالگی میتونه اون کارخونه رو بگردونه ولی این طرز تفکر نباید باشه که حساب کنه روی اموال پدرش و دنبال این باشه که فقط به قول استاد خرجش رو دربیاره و تفکر مسئولیت پذیری و اینکه خودش دنبال راههایی برای پول ساختن باشه ، نداشته باشه
یه جایی هم گفتید استاد اون آخرای فایل که چرا ما باید افتخار کنیم که از صفر شروع کردیم؟
عجب سوالی استاد.با این سوال دقیقا زدید تو خال و باورهام منفجر شدن و گفتم دقیقا به خاطر حرف مردم و اینکه تایید بشیم و خودمون رو بهشون ثابت کنیم هست که میخوایم به خودمون سختی بدیم و از ۰ شروع کنیم که مردم بگن آفرین این از ۰ شروع کرد در صورتی که کسی که خودش رو باور داره و نیازی به تایید بیرون نداره ، همون چیزی که شما گفتید رو به خودش میگه ، میگه من از این شرایط استفاده میکنم برای رشد برای سریع تر رشد کردن برای راحتتر شدن مسیرم
کی گفته مسیر باید سخت باشه ، خداوند خیلی راحت درخواست های ما رو اجابت میکنه اونم از طریق همین دستای خودش.درسته ، ما نباید دستای خدا رو روشون حساب کنیم ولی نبایدم ردشون کنیم و بگیم ننننه من یه آدم قوی هستم ، خودم بلند میشم از صفر.من اگر آدم واقعا قوی باشم کمک های بقیه که با عشق به سمتم میان رو قبول میکنم ولی حواسم هست که من مسئول زندگیم هستم و من آدم لایقی هستم ، میتونم خودم پول بسازم ، میتونم خودم اونو داشته باشم ولی خدا داره حامی من میشه که توی این مسیر راحتتر برم جلو
دقیقا وقتی به این آگاهی های ناب فکر میکردم یاد چند الگوی خوب افتادم که ۲ تاش رو میگم
۱.لیونل مسی
این فرد از بچگی یکی از دستای خدا یعنی پدرش حامیش بود و همه کاری هم براش کرد ، همه جور هزینه و الان میبینیم که مسی ثروت خانوادش رو شاید بیش از ۱۰۰۰ یا ۱۰۰۰۰ برابر کرده
۲.سردار آزمون که اونم از کمکهای خانوادش استفاده کرد و الان یکی از بازیکنای خوب تیم ملی و تیم باشگاهش هست
قبلا وقتی می دیدم یکی پدرش اینقدر حمایتش میکنه ، میگفتم آره ببین پدرش داره اینقدر حمایتش میکنه ، آخرشم هیچی نمیشه ولی الان میگم نه اگر کسایی دیدی که به جایی نرسیدن با وجود حمایت خانواده ، علتش خود اون بچه بوده که ضعیف بوده و الا ما فوتبالیستهای زیادی داریم که از خانواده های ثروتمند ، به موفقیتهای بسیار رسیدن مثل کاکا یا پیرلو
خدا رو شکر میکنم که در این سایت الهی که مدارش بسیار بالاست ، قرار دارم و این آگاهی ها رو میشنوم و میتونم همچین صحبتهای قشنگی بکنم که هیچ جای دیگه شاید نتونم اینطوری صحبت کنم . به قول یکی از دوستان وقتی میایم تو این سایت کامنت بذاریم ، آگاهی ها همینطور میاد مثل استاد که بالای سن و توی سمینار و کلاس ، صحبتهای زندگی بخش داشتن ولی به محض پایین آمدن از سن ، دیگه دو کلمه هم نمیامده که بگن.من هم وقتی میام کامنت بزارم اصلا همینطور جاری میشه
من یک فوتبالیست جوان هستم و باور های خوبی رو نوشتید که می تونم در جهت اهدافم ازش استفاده کنم ،اینکه قبل از اینکه جهان چَک و لقدی کنه من رو من خودم اون ادم زرنگی باشم که تونسته زندگیه خودش رو هر روز گسترش بده و پیشرفت کنه
استاد عزیزم از شما هم ممنونم بابت عمل به این الهامات بسیاررر بسیااررر عالیتون
حالا من چیجور اینجام ، اومدم تو سایت زدم فال امروزُ ، بعد این قسمته ۵ اومد ، قبل چون همه ی قسمتا رو دیدم ، و الانم چون تایمه خابمه ، حاله دیدنشو نداشتم ،،، بعد یکم بیشتر ورق زدم پایین ، حاله کامنتارم نداشتم ، وختیَم کامنتتو دیدم بازم منو نگرفت که بزنم ادامه ، بعد ۱۵،۱۶ سالگی رو دیدم بازم حالشو نداشتم بزنم رو کامنت ،،، خییلی بی حوصله گفتم آقا بزا بزنم همینو ببینم کللا بیام بیرون بعدش ، و دیدم وَعععو ، اصن فاله من ، هدایته الانه من ، نه کامنتای دیگه بود نه متنه فایل بود نه خوده ویدئو ….. هدایتی که خدا برام داشت (چون دقیقاً رفتاره بقیه ، بعد احتماله اینکه شاید باید برم ، بعد رو مخ بودنه اینکه اَه باید از ثروته اینا استفاده کنم ، و …. ینی کپیه شدید خلاصه از نظر وضعی …)
آره هدایتی که خدا برام داشت کامنته خوده خودت بود 🤠🍹 آقا درود حالشو ببری فعلا در پناه گاد 🍵ببین سید حسین چه محدوده ی فرکانسیی داره که اینجور معجزات هفصدتاهفصدتا تو سایتش جاریه🍵
من ی سوال داشتم آیا من اگر با کمک والدینم مثلا برم یک بوتیک بسیار شیک در بهترین پاساژ شهر بزنم(بعنوان اولین تجربه) آیا این قانون تکامل رو نقض نمیکنه؟ چون استاد خیلی روی تکامل حساس هستند. و در روانشناسی 1 هم بسیار روش تاکید داشتند.
ببین باید نگاه کنی به گذشتت و سابقه ای که داشتی ، اگر تا حالا یک دونه جنس هم نفروختی یا حتی تو یه مغازه شاگردی نکردی ، پس هنوز فاصله داری و باید خیلی چیزا یاد بگیری
اتفاقا من همین دیروز بود داشتم با یه دوستی در مورد همین تکامل صحبت میکردم که بعد شنیدن فایل سوم ۳ برابری درآمد و کلی فکر کردن و تکامل رو سنجیدن ، به اون درک رسیدم
اصلا همون متنی که نوشتم رو میزارم که خیلیم هدایتی بود
“وقتی گوشش دادم یه جایی استپ زدم و فقط فکر میکردم و اونم موقع سوال استاد بود که میگفت بپرسید ازخودتون که با همین شرایط و موقعیت و با همین سرمایه و زمان و اینا ، چطور درآمدم رو ۳ برابر کنم؟
و میگفت یه عدد معقولی که خیلیم بزرگ و دور از دسترس نباشه برای خودت به عنوان ۳ برابری معلوم کن ، اگر تا حالا صفر بودی
خلاصه من عجله کردم و گفتم آره ۵ میلیون تومن برام منطقیه و خب چطور به ۵ میلیون برسم با همین موقعیت ولی از درون زیاد راضی نبودم انگار ، خیلی فکر کردم ، گفتم اینکار میشه کرد ، اون اگه بشه و اینطوری اونطوری ولی آخرش به ایده خاصی نرسیدم
بعد با خودم که همینطور حرف میزدم ، گفتم باید تکاملی بری جلو ، اگر تکاملی بری مثل قضیه مچ پات که تکاملی بهتر شد ، اینم میشه و الان بیا وو ۱ میلیون تومن رو در نظر بگیر
همین که اینو گفتم اصلا احساسم بهتر شد ، احساس کردم قشنگ که ذهنم مقاومت کمتری داره و راحتتر میپذیره ۱ میلیون ساختن رو
بعد با خودم گفتم ببین تو که قبلا یه عدد زیر ۵۰۰ تومن ساختی ، باید به همون نزدیکای ۱ میلیون و ۱ میلیون فکر کنی و بسازیش چون برات منطقی تره و بعد که ۱ میلیون ساختی ، عددای بالاتر هم برات منطقی میشه و براحتی میری بالا
فقط نباید عجله کنی و بخاطر اینکه زودتر فلان چیزا رو بخری ، خودتو تو دردسر و عجله و حس بد و فشار ذهنی نزاری
بعدش یه نکته جالبتر هم به ذهنم رسید با توجه به قانون
همون چیزی که استاد میگه ، که ما فقط به یه مدار بالاتر از مدار خودمون دسترسی داریم نه بیشتر ، وقتی یه پله رفتیم بالا ، اونوقت به بعدی دسترسی داریم و توی مداری که هستیم مثل من که مدارم زیر ۵۰۰ بود ، ایده هایی که ما رو به درآمد ۵ میلیون برسونه ، بهمون داده نمیشه و من به ایده هایی دسترسی دارم که بشه تا ۱ میلیون رو ساخت ، بعدش باز ارتقا پیدا میکنم
حتی همین که الان به ۱ میلیون رسیدم ، قبلا نبوده و صفر بودم و با همون پولی که ساختم ، این ظرف بزرگتر شد
البته که میشه این پله ها رو با سرعت بیشتری طی کرد و تکامل بحث زمانی نیست و میتونه تو مدت کوتاهی رشدهای زیادی داشته باشیم ، اگر خوب روی باورهامون کار کنیم
خلاصه نتیجه این بیاد آوردن اصل این شد که در کمتر از ۵ دقیقه به من ایده داده شد که چطور با همین شرایط و با همین کار ، ۳ برابر کنم درآمدم رو و گفتم ببین وقتی مسیرو درست میری ، اینطوری جواب میگیری
چون خداوند سریع الجوابه و وقتی هماهنگ باشی ، به سرعت پاسخ میده ، اگر پاسخی دریافت نمیکنی ، یعنی تو مسیرت درست نیست ، تو ترمز داری وگرنه مثل امشب اینطوری بلافاصله ایده برات میاد”
پس ببین که کجای کاری.
اگر مثلا صفر جنس تا حالا فروختی ، بیا بگو میخوام این هفته مثلا ۱۰ تا بفروشم ، بعد همینطور استانداردهاتو ببر بالاتر و دنبال بهبود باش و یواش یواش بیشترش کن
اگرم واقعا قصدت اینه خیلی خوبه که شاگردی کنی تا یاد بگیری کارو ، از نحوه برخورد با مشتری تا حساب کتابا و خیلی چیزای دیگه که منم نمیدونم و فقط باید بری واردش بشی و روی باورهات هم کار کن
اگر آماده همچین مغازه ای نباشی ، تهش همه چی رو از دست میدی و ممکنه دیگه ادامشم ندی ولی اگر آروم و بدون عجله و از کوچیک شروع کنی ، رشد میکنی و با هربار رشدت ، دفعه بعد رشدت سریع تر میشه و یه جایی هم به تصاعد میرسی و مافوق سرعت رشد میکنی
من که خودم از وقتی تکامل رو بهتر درک کردم هم آرومم و انتظار بیجا از خودم ندارم و هم نتایج خوب دارن آروم آروم میان درحالیکه من عجله ای براشون ندارم و دارم از مسیرم لذت میبرم
تشکر بابت پاسخ. ولی من هنوز متوجه نشدم سوال دقیقم اینه منظور استاد از بیان اینکه ثروت پدر رو در راستای رشد خودت استفاده کنی چیه؟ مثلا اگه ی پدر پولدار باشه قاعدتا برای پسرش ی بوتیک خیلی شیک میزنه دیگه. حالا این قانون تکامل چی میشه پس. چون بی شک ی پدر پولدار نمیره ی مغازه توی بدترین جا برای پسرش بزنه. تشکر
خدا رو شکر میکنم که بعد از مدتها دوباره اینجا هستم و دارم مینویسم.
البته اینجا نبودنم به مفهوم رها کردن نیست من همچنان هر روز دارم از آگاهی های استاد عباس منش عزیز بهره می برم و روی عهد خودم وفادارم ولی از روی تنبلی فعالیتم در نوشتن دیدگاه کمتر شده که انشاالله به لطف خداوند بهبود و تغییر خواهم کرد.
چند روز قبل در خلوت صبحگاهی خودم و همزمان با گوش دادن به صحبت های استاد عزیز نجوایی در ذهنم به من گفت که تا کی می خوای به این حرف ها گوش کنی؟ دنبال یه فرد جدید یا آگاهی جدید و یه چیز دیگه باش که بهتر و بیشتر پیشرفت کنی!
چند لحظه به صحبتش فکر کردم که نکنه راست می گه و من غافل از این موضوع شدم و این همه ساله سرم به این مسیر گرمه و از چیزهای بزرگتر و بهتر محروم کردم خودم رو!!!!!
از تحلیلی که با خودم کردم احساس بدی پیدا کردم و مطمئن شدم این تحلیل درست نیست و یک نگرش و فکر جدید رو جایگزین کردم و اونم این بود که فرض کن یک درخت میوه هر سال چیکار میکنه؟
جاشو عوض میکنه؟
غذاشو عوض میکنه؟
چی رو عوض میکنه؟
و جواب این بود که قطعا هیچ چیز رو عوض نمیکنه!
پس چرا من فکر میکنم برای بهتر شدن باید یه چیزی رو عوض کنم.
مگر همین حرفها و همین مسیر و آگاهی ها تو رو از اون وضعیت به این وضعیت نرسونده؟!
و یقین دارم که رسونده
پس همین مسیر رو ادامه بده و بجای به فکر جایگزین کردن و دنبال یه چیز جدید بودن باشی به فکر بهتر استفاده کردن از منابعی باش که خداوند در اختیارت گذاشته.
همانطور که یک درخت از آب و نور و خاک استفاده می کنه و محصولی شگفت انگیز تولید میکنه من هم باید از این آگاهی ها که چون آب و نور و خاک برای رشد و پیشرفت من ضروری هستند باید بهتر استفاده کنم تا میوه های بهتر و رشد و نمو بیشتری رو تجربه کنم.
من امروز مطمئن تر شدم که به لطف خدای مهربان 11 سال قبل در به مسیر درستی هدایت شدم. مسیری که سرشار از آگاهی های ناب الهی است. آگاهی هایی که بعد از 11 سال هر روز گوش دادن هنوز هم وقتی گوش میدم برام تکرار نیستند.
امروز بیشتر از قبل اطمینان دارم هر احساس یاس و ناامیدی که در من به واسطه نرسیدن به هر خواسته ای ایجاد بشه داره به من هشدار میده که باید تغییر کنی. داره به من میگه که باید بهتر استفاده کنی از آنچه به لطف خدای مهربان در اختیار تو قرار داده شده.
بعد از مرور این افکار خوش احساس قلبم منو به سایت استاد عباس منش آورد و متوجه شدم امروز یه خبرهایی شده و پروژه تغییر را در آغوش بگیر در سایت شروع شده و چقدر خوشحال شدم که من در بهترین زمان ممکن به این دوره هدایت شدم.
انشاالله که در این مسیر ثابت قدم باشم.
استاد عزیز چقدر عالی تغییر کردن را به چهار شکل و دسته تقسیم بندی کردید.
به نظرم همه انسانها برای هر نوع از تغییر کردن کلی مثال از زندگی خودشون دارن.
وقتی با شنیدن صحبت های شما زندگی خودم رو بررسی کردم خیلی برام لذتبخش بود که من به لطف هدایتم به سمت شما تونستم تغییر از نوع گروهی که قبل از اینکه اوضاع و احوال خراب بشه رو تجربه کنم.
چون تغییر از گونه های دیگر رو بارها در زندگی ام تجربه کرده بودم ولی این نوع که قبل از خراب شدن اوضاع تغییر کنم رو فقط بعد از آشنایی باشما تجربه کردم.
بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه به واسطه علاقه ای که به کامپیوتر داشتم به همراه یکی از دوستان مغازه خدمات کامپیوتری تاسیس کردیم و سرمایه اون کار 400 هزارتومان بود که پدرم در اختیارم گذاشته بود.
دو سه ماه کار کردم و سود خاصی حاصل نشد و دوستم اعلام کرد که دیگه نمی خواد ادامه بده و به من گفت به صورتی قسطی سرمایه اش که 400 هزارتومان بود رو بهش برگردونم.
بعد از چند ماه من صاحب کل کار شدم و فکر کنم دو سه سالی این شغل رو ادامه دادم و مهارت خیلی خوبی پیدا کرده بودم و خیلی هم خوش سلیقه بودم ولی درآمد چندانی حاصل نمیشد و در حد کرایه مغازه و یه پول توجیبی واسه خوردن چند تا ساندویچ در ماه بود.
در اون زمان تازه عقد کرده بودم و یه جورایی نیاز داشتم که شرایط تشکیل زندگی رو فراهم کنم ولی به این نتیجه رسیدم که از اون شغل نمیشه به جایی رسید و موانعی سر راهم بود که نمی تونستم از پسش بر بیام.
همون روزها بود که یکی از آشناها به من پیشنهاد کار در شرکت دولتی در اهواز رو داد و من با اینکه علاقه ای به کار دولتی نداشتم فقط به خاطر اینکه درآمد بیشتری داشته باشم و از نظر خانواده مخصوصا خانواده همسرم شغل آینده دار و آبرومندی بود قبول کردم و مغازه رو جمع کردم و راهی شرکت در اهواز شدم.
از همون روز اول که مشغول کار شدم شاید باورتون نشه ولی هیچ حس خوبی به اون کار نداشتم چون انگار با روح و روان من سازگاری نداشت ولی فقط بخاطر پول و اعتباری که کار دولتی بهم می داد هر روز انجامش میدادم.
ماه ها گذشت و هر ماه حقوق می گرفتم و یه جورایی دستم پولی تر شد و همه خوشحال بودم که خدا رو شکر رضا کار دولتی پیدا کرده و میتونه زندگیشو شروع کنه.
به واسطه آشنا بودن با مدیر کارخانه طی چند ماه قرارداد من رسمی شد و من رسما حکم کارمند دولت رو دریافت کردم و این به معنای خوشبختی در اون زمان بود.
ماه ها یکی بعد از دیگری می گذشت و شرایط کاری من سخت و سخت تر میشد.
از نظر روحی هیچ هماهنگی با محیط کار و شرایط کار نداشتم و اصلا دوست نداشتم کار رو ادامه بدم ولی فشار اطرافیان و نیاز مالی و مخصوصا رسمی شدن و …. باعث میشد که ادامه بدم.
اختلاف ها بیشتر شد و به واسطه آشنا بودن من با مدیر مجموعه درگیری و اختلاف ها به خانواده منتقل می شد و خلاصه بعد از مدتی کلی اختلاف در خانواده بین من و آشناهام پیش اومد.
حرف و حدیث بی نهایت به وجود اومده بود و هر روز از صبح تا شب تمرکز بر مشکلات و صحبت درباره درگیری ها و اختلاف نظرها بود.
کار به جایی رسید که مشکلات نه تنها خانوادگی به اوج رسید بلکه از طرف سازمان بازرسی و … هم مشکلاتی برای من ایجاد شد ولی من همچنان اون شرایط رو ادامه می دادم.
8 سال به این روال سپری شد و من به معنای واقعی له له له شدم.
یه آدم افسرده و عصبی و از همه شاکی که هر روز صبح قبل از طلوع آفتاب می رفتم سرایستگاه تا با سرویس به محل شرکت برم و هر روز صبح با خدا حرف می زدم و می گفتم خدایا یعنی میشه یه روزی من نیام سر ایستگاه؟!
یعنی میشه یه روز صبح راننده سرویس زنگ بزنه و بگه أقای عطار مگه خواب موندی و من بگم نه داداش من دیگه نمی یام سر کار و استغفا دادم.
روزها به همین روال می گذشت و نه تنها سلامتی من بهم خورده بود رابطه ام با همسرم و اطرافیانم به شدت پرتنش شده بود و هر روز بحث و دعوا داشتم.
تا اینکه یه روز عصر که از سرکار برگشتم خونه، موقع خوردن ناهار تلویزیون روشن بود و برنامه سمت خدا پخش میشد و مهمان برنامه داستان کوهنوردی رو تعریف کرد که سقوط میکنه و بین زمین و آسمون معلق می مونه و هی خدا رو صدا می زنه و کمک می خواد و خدا بهش میگه طناب رو ببر ولی کوهنورد جرات نمی کنه و در نهایت یخ می زنه و می میره درصورتی که فقط چند متر با زمین فاصله داشته ولی بخاطر برف و بوران فکر میکرده در ارتفاع هست و جرات نکرده طنابش رو ببره.
این داستان رو که شنیدن تصور کردم دقیقا اون کوهنورد من هستم که هر روز دارم با خدا درباره رهایی صحبت میکنم ولی جرات نمی کنم طناب رو قطع کنم.
خدا شاهده فقط یک جمله از همسرم سوال کردم؟
گفتم موافقی از کار استعفا بدم و برگردیم دزفول و خودمون رو از این وضعیت خلاص کنیم؟
گفت پس کار چی میشه و پول زندگی رو از کجا جور کنی؟
گفتم خدا بزرگه، این داستان خیلی به دلم نشست و فکر میکنم منظورش من بودم.
همسرم از شدت فشار روانی که سالها متحمل شده بود گفت حاظرم برگردیم هرچی بشه از این بدتر نمیشه.
همون روز بعد از ظهر رفتم بنگاه و گفتم می خوام خونه رو بفروشم. یادمه سه شنبه بود.
بنگاه گفت باشه ولی بازار شل و وله و مشتری نیست گفتم به هر قیمتی تونستی بفروش.
فردای اون روز مشتری پیدا کرد که البته سوری بود و خودش آپارتمان رو به قیمت مفت از من خرید ولی قلبم روشن بود و امضا کردم.
همون چهارشنبه که رفتم شرکت نامه استعفا و پایان کار رو به مدیرم دادم و نوشتم پنجشنبه روز آخر کار من در این شرکته.
ولوله به پا شد و از اونجایی که مدیر من فامیلمون بود اون روی سکه رو گذاشت و شروع کرد به حرف زدن که چرا میخوای بری و اگه مشکلی هست حلش می کنیم و …..
ولی من گفتم هیچ مشکلی نیست و فقط می خوام برم پی زندگی خودم.
در نهایت مدیر بالادستی اش منو برد اتاقش و گفت نرو و پشیمون میشی و … ولی من گفتم هیچ راهی نداره و می خوام برم.
در نهایت تهدید کرد که اگه رفتی و چند روز بعد برگشتی قبول نمی کنم و فلان و بهمان و گفتم اگه برگشتم تف بنداز توی صورتم.
پنجشنبه رفتم سر کار و همه دفاتر و کارها رو تحویل همکارم دادم و با همه خداحافظی کردم و جالب اینکه مدیر تهدید می کرد که نباید بری تا من دستور بدم و موافقت کنم والا برات اخراج می زنم و ….. ولی من گفتم هرکاری می خوای انجام بده و من میرم.
پنجشنبه عصر خونه رو فروختم و باورتون نمیشه جمعه عصر کامیون گرفتم و همه وسیله های خونه رو بار زدم و خورده ریزه ها رو گذاشتم توی ماشین پراید خودم و برگشتم دزفول .
رسیدم دزفول خانواده همسرم زبونشون بند اومده بود که منو با یک کامیون اثاثیه دم در می دیدن.
همه وسایل رو توی حیاط خالی کردم و بدون اینکه جا و مکانی برای زندگی فراهم کرده باشم خودم رو از اون شرایط مصیبت بار خلاص کردم.
روز بعدش رفتم کارگری و شاگردی پدر همسرم که کار نجاری انجام می داد.
هیچی بلد نبودم ولی با تمام توان کار میکردم و انرژی پیدا کرده بودم که تا حالا در خودم ندیده بودم.
با اینکه زحمت کاری چند برابر شده بود و تو اون گرما کارگری میکردم ولی خوشحال و راضی بودم انگار بعد از 8 سال از انفرادی رها شده بودم.
دیگه هیچ شرایطی برام سخت نبود.
گرما و عرق کردن و بی پولی و کارگری و هیچی برام سخت نبود. و قلبا راضی بودم و خدا رو شکر میکردم.
راستی اینم بگم که روز شنبه ای که دیگه اهواز نبودم راننده می بوس شرکت زنگ زد به موبایلم و گفت آقای عطار مگه خواب موندی من سر ایستگاه منتظرم که بیای و گفتم من دیگه سر اون کار نمی یام و استعفا دادم.
راننده می بوس هم ذوق زده شد چون در جریان شرایط من بود و کلی خوشحال شد که بالاخره رها شدم و گفت ایشالا که همه بچه ها مثل تو خودشون رو ازاینجا خلاص کنن
دو سال و خورده ای با پدر همسرم کار می کردم که باز شرایط داشت رو به خرابی و بحث و ماجرا می رفت.
اما این بار دیگه مثل قبل نذاشتم 8 سال طول بکشه و همون ماه های اول از پدر همسرم جدا شدم و برای خودم یه مغازه نقلی ابزار و یراق باز کردم و از صفر شروع کردم.
باهمون پولی که از کارگری نجاری جمع کرده بودم. با اینکه هنوز هیچ آگاهی از قوانین نداشتم ولی بار دوم تغییر کردن برام راحت تر بود.
چند سال کار مغازه رو ادامه دادم شرایط از قبل بهتر بود ولی رشد خاصی نداشتم و بازم مثل همیشه فقط کرایه مغازه جمع می شد و یه پول مختصر برای گذران نیازهای اولیه.
یعنی هیچ کار اضافه ای نمی تونستم انجام بدم و شاید به زور سالی چند روز می رفتیم مسافرت اونم با کلی سختی و مشقت.
تا اینکه سال 93 با شما استاد عزیز آشنا شدم و خداوند منو به مسیری هدایت کرد که در خواب و رویا هم ندیده بودم.
اینکه چه بر من گذشت و چه شد رو قبلا بارها شرح دادم ولی این قسمتش مهمه که یک سال و نیم بعد از آشنایی با شما به حدی از ایمان و باور رسیدم که احساس کردم باید کار ابزار و یراق رو رها کنم و وارد مسیر مورد علاقم بشم.
این بار شاید دو سه روز فکر کردن نیاز داشت تا ایمانم رو تقویت کنم و در شرایطی که فروش مغازه به لطف استفاده از آموزش های شما چند برابر شده بود و من تونسته بودم در زمان کمتر از یک سال همه بدهی ها رو پرداخت کنم و چک ها رو پاس کرده بودم و تمام اقساط بانکی رو صفر کرده بودم در شرایطی که همه چی تازه سروسامان گرفته بود حسی در قلبم بود که باید تغییر شغل بدم و وارد کسب و کار اینترنتی بشم.
هیچ ایده خاصی نداشتم و فقط یه گروه چند صد نفری در تلگرام داشتم که چند ماه بود مشغول اون بودم و یه درأمد خیلی مختصری ازش به دست آورده بودم ولی قدرت ایمان و اطمینانی در قلبم بود که باید این کار رو انجام بدم.
بازم رفتم سراغ همسرم و گفتم یه ندای بهم میگه که شغل ابزار و یراق رو جمع کن و تمرکز کن بر کار اینترنتی.
بازم همسرم قبول کرد و گفت انجامش بده و هرچی شد من همراهتم.
بعدها همسرم اعتراف کرد که نمی دونم چرا این حرف رو زدم و دلم به چی قرص بود ولی من می دونستم کار خداوند بود که اطمینان رو به قلب همسرم جاری کرده بود که با من موافقت کنه.
خلاصه مغازه ای که در 5 سال گسترش پیدا کرده بود و در بهترین شرایط خودش بود رو در عرض یک ماه جمع کردم.
همه چی رو به نصف قیمت فروختم و دقیقا 28 روز بعد مغازه خالی از جنس رو شستم و کلید رو تحویل دادم و من موندم و یک کامپیوتر رومیزی و میز کامپیوتری که بردم اتاق بالای خونه مادرم گذاشتم و اونجا شد محل کار جدید من.
اتاقی که سالهای نوجوانی من اونجا سپری شده بود حالا شده بود اتاق کار رسیدن به رویاهام.
خدا شاهده فقط چند ماه بعد بود که زندگی من دگرگون شد و شرایط کاری و وضعیت مالی من دگرگرون شد.
دگرگونی که تا به امروز که دارم این دیدگاه رو می نویسم همراه منه و دارم ازش لذت می برم.
البته که در این سالها باز هم موقعیت هایی پیش اومده که من خیلی راحت تونستم تغییر کنم و شرایط کاری رو بهبود دادم.
تغییراتی که موقعی به من الهام میشد که همه چی به ظاهر داشت خوب پیش میرفت ولی یه ندایی منو وادار به تغییر می کرد.
مثل اینکه چند ماه قبل از اینکه تلگرام فیلتر بشه من به داشتن سایت و کار کردن روی سایت خودم ترغیب شدم و با اینکه پروژه سنگینی بود و هیچ اطلاعی درباره اش نداشتم ولی انجامش دادم و چند ماه بعد که تلگرام در ایران فیلتر شد من از قبل آماه شده بودم و هیچ مساله ای برای کسب و کار من پیش نیومد.
از این موارد در کسب و کارم زیاد دارم و حتی در شخصیت و نگرش ها و … بارها تغییراتی ایجاد کردم ولی امروز که به سایت استاد عباس منش هدایت شدم و شروع پروژه تغییر را در آغوش بگیر رو دیدم احساس کردم نیاز دارم همراه استاد و دیگر دوستان همفرکانسی در این دوره بی نظیر باشم.
به خودم تاکید میکنم که برای بهتر شدن اوضاع و شرایط نیاز نیست آگاهی ها یا مسیر رو تغییر بدم فقط باید نحوه استفاده خودم از آگاهی ها رو تغییر بدم.
تصمیمی که به لطف خدا امروز به قلبم جاری شد و من فقط انجامش دادم.
خدا رو شکر
استاد عباس منش عزیز چی بگم؟! که وصف حس و حالم باشه و بتونم جبران محبت شما رو کرده باشم.
هیچ حرف و کلمه ای ندارم
فقط از خدا بر میاد که محبت شما رو به شکل نعمت های بی نهایت وارد زندگی ات کنه.
خدایا از تو درخواست میکنم از درگاه بی نهایتت آنچه بهترین هاست در مسیر زندگی استاد عباس منش عزیز قرار دهی. آمین
احسنت بر شما چقدر دقیق گفتید که یک سال و نیم بعد شنیدن صحبت های استاد شما به اون ایمان رسیدین که دست به همچین حرکت خفنی زدین و کار قبل رو رها کردین و استارت کار دلخواه رو زدین آفرین بر شما بخاطر همین ایمان هست که الان لیاقت داشتن بهترین ها رو بدست آوردین
امیدوارم که ما هم به این ایمان و خلوص برسیم و در این مسیر ارزشمند ثابت قدم بمونیمش
مدت ها بود که منتظر خواندن کامنت های پر از مفاهیم آگاهی دهنده از طرف شما بودم که از مدتها قبل جنس ناب عشق و یک احساس درونی عجیبی را نسبت به شما پیدا کرده بودم و به شدت علاقمند ب خواندن کامنت های از شما شدم.
من هم در شرایطی هستم که باید تغیرات خوب و گسترده تری در شخصیت و نوع نگرشم ایجاد کنم و از همین امروز قبل از مطالعه حرف های گوهربارتان به خودم تعهد دادم که انجام این تغییرات در وجودم باعث ایجاد مسیرهای جدید تر و آسان ترشدنم برای من قرار خواهد داد توسط جهان به لطف پروردگار مهربانم .
جناب عطار روشن من از سال 1400 با استاد عزیزم آشنا شدم و ی جورای تا بالای لب در لجن گیر کرده بودم که خداوند کمکم کرد و هدایتم کرد تا به الان که این کامنت رو مینویسم کلی تغییرات در خودم ایجاد کردم.
بیش از 2 سال و نیم بعد از هدایت شدنم مهاجرت کردم به شهر اهواز که حتی نمیدونستم کجای نقشه ایران قرار دارد و همان حرکت من و ورود به دل ترس ها و توکل و ایمانم درهای برای من در اهواز باز شد که قابل باور برای هیچ کسی نیست و من عاشقاته شهر اهواز و در کل استان خوزستان رو دوست دارم و دریچه ی بود برای من به عنوان ورود به دنیایی بهتر از قبل.
برادر عزیزم جناب عطار روشن عزیز بسیار خوشحالم که از دیشب و شروع امروزم با مطالعه کلام شیوا و گویای شما در سایت زندگی جدیدی را آغاز کردم و از خداوند برای شما و استاد عزیزم و تمام همفرکانسی هام در این خانه توحید و آگاهی دهنده آرزوی بیشتری نعمت ها را از درگاه بی نهایت رب العالمین خواستارم .
سپاسگزارم از خدای مهربانم که من را در این جمع پاک و توحیدی و ثروتمند هدایت کرد.
سلامی از جنس نور و برکت و عشق خدمت آقای رضا عطار روشن با این بیوگرافی فوق العاده ای ک خدا شاهد اشک تو چشمای من موج زد از شجاعت، ایمان، و اون نگاه توحیدی ک در مسیر زندگی ات از خودت نشون دادی واقعا تک تک سلول های بدنم ب لرزش در اومد و خیلی سخت جلوی اشکامو گرفتم فوق العاده تاثیر گذار بود از خدا میخوام بهترین هارو واست رقم بزنه
خیلی خوشحالم و تبریک میگم که توی این برنامه فوق العاده کلاب هاوس فعالیت میکنید و باعث میشین که یه ارتباط مستقیم بین شما و دوستان عزیز برقرار بشه و انصافا یه خواسته جدید درون من هم برای خریدن گوشی آیفون در من شکل گرفته که صرفا بخاطر این اپلیکیشن فوق العاده هم که شده گوشی آیفون بگیرم.
استاد عباسمنش عزیز من واقعیتش توی ۲سال گذشته زندگیم یه مدت جزو گروهی بودم که تا شرایط سخت نشد تغییر نکردم و یه مدت هم جزو گروهی بودم که در شرایط عالی خودم رو مجبور به تغییر بزرگ کردم و این موضوع رو در قالب دو داستان میخوام برای شما و دوستان عزیزم تعریف کنم. ولی اول یه مقدمه از خودم میگم.
من سال ۹۴ یا ۹۵ بود که پکیج روانشناسی ثروت رو خریداری کردم و اون موقع که پکیج رو خریداری کردم با تمام سرمایه ای که با کارکردنم جمع کرده بودم اون پکیج رو تهیه کردم طوری که با خرید پکیج ، حساب بانکی من تقریبا صفر شد ، واقعیتش توی اون ماه های اول اینقدر شور شوق داشتم که صبح تا شب فایل ها رو گوش میکردم و نت برداری میکردم و همین باعث شده بود که کارهایی با حقوق بالاتر به من پیشنهاد داده بشه و درآمدم افزایش پیدا کنه …. بعد از حدود یکسال اون پکیج رو کم کم نادیده گرفتم و دست از روی کار کردن بر روی خودم برداشتم و فکر کردم که دیگه نیازی به پکیج ندارم و خودم به این جایگاه رسیدم و همین موضوع باعث افت درآمدی شدید من شد….خلاصه اینکه اواخر سال ۹۷ دوباره برگشتم به کار کردن روی پکیج ولی درگیر یک باور غلط شدم که نیازی به کارکردن و تلاش فیزیکی من نیست و فقط کافیه روی باورهام توی خونه بشینم کار کنم و به همین خاطر نتیجه خاصی نمیگرفتم….. از اینجا به بعد داستان اول من که موضوع تاپیک هم بود شروع میشه …. نیمه دوم سال ۹۸ بود که متوجه شدم پدرم که به نوعی هزینه های عادی و روزمره من رو تامین میکرد تا آخر امسال بازنشسته میشه و از طرفی هم من میدونستم که با بازنشستگی پدر من حقوقش کاهش شدیدی پیدا میکنه و قطعا باعث میشه که خانواده به مشکلات مالی زیادی برخورد کنن و اینجا تبدیل به نقطه عطف زندگی من شد و به خودم اومدم که باید حتما یکاری کنم که حداقل هزینه های خودم رو از روی سر خانواده بردارم و از اونجایی که من عاشق موضوع تجارت و بازرگانی و صادرات واردات بودم به پیشنهاد یکی از دوستان وارد صنعت کاشی سرامیک شدم(البته چون شروع کار بود ، از بازار داخلی شروع کردم) حدود ۶ماهی توی بزرگترین و قدیمی ترین نمایشگاه کاشی سرامیک فروشی شهرم اهواز فعالیت داشتم که با یکی از مالکان نمایشگاه بخاطر درخواست حقوق بالاتر به مشکل خوردم و همین موضوع باعث شد که از اونجا اخراج بشم…..حالا شما شرایط رو در نظر بگیرید که داشتیم به پایان سال ۹۸ نزدیک میشدیم و پدر من بازنشسته میشد و از اونطرف هم من از کاری که واقعا توش عالی بودم اخراج شدم…..خلاصه بعد از حدود یک هفته ناراحتی و عصبانیت از این موضوع خدای عزیز و فوق العاده قشنگم به من الهام کرد که چرا خودت اینکار رو شروع نمیکنی؟؟ حدود یکی دو ساعت اول نجواهای شیطان در مورد عدم داشتن سرمایه و یکسری باورهای غلط سراغم اومد ولی در نهایت تصمیم قاطعانه گرفتم که خودم برای خودم کار کنم…..استاد و دوستان عزیزم به محض اینکه همین تصمیم رو گرفتم ۲روز بعد یکی از بازرگانی های همکار با من تماس گرفت که کاشی سرامیک میخواست ، و همین نشانه باعث شد بفهمم که تصمیم درستی گرفتم….من با فروش یک تریلی بار به اون بازرگانی سودی نصیبم شد که معادل یکماه حقوق من توی اون نمایشگاه کاشی سرامیکی بود که بخاطر درخواست حقوق بالاتر از اونجا اخراج شده بودم و از اونجا به بعد متوجه شدم که خودم برای خودم میخوام کار کنم و ادامه همین روند باعث شد که ماهانه درآمد من بیشتر و بیشتر بشه به طوری که درآمد من از ماهی ۲میلیون تومان ، در عرض ۸ماه ، به ماهی ۶۰تا۷۰ میلیون تومان برسه اونم توی شرایطی که به تازگی کرونا اومده بود و همه اعتقاد داشتن که کسب کار و بازار خوابیده.
و اما داستان دوم من از اونجایی شروع میشه که من به یک شرایط مالی خوب و مناسب رسیده بودم و طبیعی بود که همون روند رو ادامه بدم چون در عمل بیشتر درآمد من ، سود خالص بود و تقریبا هزینه ای نداشتم و حتی هزینه خورد و خوراک و اسکان من از سمت خانواده تامین میشد. اما من یک تصمیمی گرفتم و دست به یک تغییر بزرگ زدم. من میدونستم که اگر با همین شرایط بخوام ادامه بدم نهایتا توی همین شرایط به ظاهر خوب متوقف میشم و پیشرفت بیشتری نمیکنم. من تصمیم گرفتم که برای پیشرفت بیشتر توی کسب کارم به تهران مهاجرت کنم اونم در شرایطی که حتی یک دونه فامیل و آشنا هم ما توی تهران نداریم و حتی برای موضوع اسکان هم من نمیدونستم چیکار باید بکنم…..همین موضوعات باعث شد یکسری مخالفت ها از سمت خانواده و یکسری نجواهای ذهنی از سمت شیطان سراغم بیاد اما من همش این موضوع رو به خودم یادآوری میکردم که علیرضاجان یادته موقعی که خدا بهت الهام کرد که خودت کسب کارت رو راه بنداز ولی تو داشتی مقاومت میکردی؟ حالا میبینی که در عرض چند ماه چقدر بلحاظ درآمدی و شخصیتی رشد کردی؟ پس الانم به حرف خدا گوش بده خودش همه چی رو واست درست میکنه ، خوده خدا خیلی قشنگ تر از اون چیزی که توی تصوراتت هست زندگیت رو واست میچینه و اگه اجازه بدی که خدا واست زندگیت رو چیدمان کنه ، قشنگترین و زیباترین زندگی رو توی این دنیا واست رقم میزنه…. با این صحبت ها یقین و تصمیم من بیشتر شد ولی اعتراف میکنم که به ۹۰درصد اطمینان خاطر رسیده بودم و هنوز تصمیم من ۱۰۰درصدی نشده بود تا اینکه صمیمی ترین دوست من یکروز با من تماس گرفت و توی صحبتاش گفت که واقعیتش علیرضا من یه تصمیمی گرفتم و اونم اینه که من باید برم تهران….خدای من اون لحظه اصلا حرفاش رو باور نمیکردم چون دوست من شرایط مالیش از من پایینتر بود و همچین تصمیمی گرفته بود و میخواست از این تصمیمش منم باخبر بشم و داشتم بال درمیاوردم که چقدر قشنگ خدا داره واسه من شرایط رو میچینه ….خلاصه اینکه هردو به اتفاق هم بلیط گرفتیم و به تهران مهاجرت کردیم…. ۳ماه اول تو یه خوابگاه توی مرکز تهران زندگی میکردیم که اونجا من و دوستم کلی با شرایط تهران و زندگی مستقل آشنا شدیم( شما این پیش فرض هم از من داشته باشین که علیرضا وقتی پیش خانواده زندگی میکرد از غذا درست کردن گرفته تا لباس شستن و خرید منزل کردن و خیلی از مسائل دیگه رو خانواده واسش انجام میدادن و هیچکدوم از اینها رو من بلد نبودم و به لطف خدا توی شرایطی قرار گرفته بودم که همه این مسائل رو در کنار دوست عزیزم و هم خوابگاهی های فوق العاده ام بدون اینکه ذره ای سختی بکشم یاد گرفتم) و اواخر ماه سوم توی خوابگاه باز یه تصمیم بزرگتر گرفتم و گفتم من دوست دارم توی خونه خودم توی تهران زندگی کنم(چون داستان خونه گرفتن من یخورده طولانی هست شاید یکبار دیگه توی کامنت ها نحوه خونه گرفتنمون هم توضیح بدم) استاد عزیز همین تصمیم من باعث شد که توی تهران با یک مبلغ بشدت باورنکردنی اونم توی منطقه ۱ تهران محله دارآباد خونه خودم رو رهن و اجاره کنم….استاد واقعا نمیتونم واستون توصیف کنم که چقدر صاحب خونه و همسایه های فوق العاده عالی داریم و این خونه بلحاظ امکانات و دسترسی ها و ویو زیبای پنجره اتاقم فوق العاده عالی هست و مبلغی رو من واسه رهن و اجاره این خونه پرداخت کردم که با این مبلغ خونه گرفتن توی مرکز تهران و یا حتی مناطق متوسط تهران هم ، با این همه امکانات غیرقابل باور هست چه برسه به بهترین و بالاترین منطقه تهران اونم تازه نوساز ، خداااااای من
از زمانیکه این خونه رو گرفتم اعتماد بنفس و عزت نفس من بشدت رشد کرد و علیرضایی که قبلا ترس از این داشت که مشتریانش بخواهند حضوری بهش مراجعه کنن الان براحتی آدرس و شماره تماسش رو در اختیار مشتریانش برای مراجعه حضوری میزاره و توی همینمدت کوتاه چندین جلسه هم با بزرگترین صادرکنندگان کشور داشتم تا از من کاشی سرامیک بخرند و روز به روز هم مشتری هام دارن بیشتر بیشتر میشن و من مطمئنم که امسال چند تا قرارداد میلیاردی میبندم و مثل روز واسم روشنه که خدا خیلی شرایط بهتری حتی بالاتر از تجسم ها و تخیل های خودم واسم چیده…… خلاصه اینکه علیرضایی که تا یکسال و دوماه پیش توی خرج مخارج خودش هم مونده بود الان توی بهترین شهر ایران و بهترین منطقه اون شهر خونه خودش رو داره و ماشین خریده و توی کسب کار خودش حرفی واسه گفتن داره…..فقط همین رو بگم که درآمد من اونقدر رشد کرد که از بازرگانی هایی که ۱۵تا۲۰ سال هست توی این حوزه دارن فعالیت میکنن و کلی هم پرسنل دارن و بقول خودشون براحتی جنس اعتباری هم دارن میفروشن ، بالاتر رفته(من توی بازار فقط نقدی جنس میفروشم و پرسنلی هم ندارم) الانم بتازگی به یکسری ایده هایی رسیدم که باز نیاز به شجاعت و تغییر من دارن که توی شرایط خوب باز بتونم پیشرفت بیشتری کنم….تمام این مسائل رو گفتم که به این نتیجه برسم که خدای من اگر افسار زندگیم رو بدم دستش ، خیلی بهتر و باحال تر از خودم میتونه زندگیم رو پیشرفت بده ، فقط کافیه که نترسم و بهش اعتماد کنم و حرف دستان خدا روی زمین یعنی استاد سیدحسین عباسمنش رو گوش کنم و توکلم به خودش باشه.
ممنون از اینکه استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز و دوستان فوق العاده عالی ام کامنت من رو خوندین. من مطمئنم که این خدا برای همه ما به میزانی که شجاعت داشته باشیم و دست به تغییر زندگیمون بزنیم خدایی میکنه و هوامون رو داره.
خدایا تو را با تمام وجودم شکر میکنم که دارم با احساس عالی و فوق العاده ام این پیام رو برا دوست عزیزم مینویسم.
سلام علیرضا جان
کامنت زیباتون اشک رو از چشمام جاری کرد
و این نوشته ی زیبا و الهی تون پر از نشانه بود برامون
با تمام وجودم این شجاعت و اعتمادبه نفس و عزت نفس بینظیرت رو تحسین میکنم
با تمام وجودم ازادی مالی و زمانی و مکانی تون رو تحسیم میکنم دوست بینظیرم
با تمام وجودم ایمان و اعتمادت به خدا رو تحسین میکنم
با تمام وجودم ، تمام وجودت رو تحسین میکنم دوست بینظیرم
چقدر زیبا دارید روی خودتون کار میکنید
چقدر زیبا ایمان تون رو به عمل تبدیل کردین و خدا هم به زیباترین شکل ممکن بهتون جواب داده
و من یقین دارم که موفقیت های بیشتری در انتظارتونه علیرضا جان
و این جملات تون روحم رو پرواز داد”تمام این مسائل رو گفتم که به این نتیجه برسم که خدای من اگر افسار زندگیم رو بدم دستش ، خیلی بهتر و باحال تر از خودم میتونه زندگیم رو پیشرفت بده ، فقط کافیه که نترسم و بهش اعتماد کنم”
و خوندن این پیام زیباتون منو یاد این جمله انداخت که” اعتماد به خدا کوه ها رو کوچیک نمیکنه بلکه مسیرمون رو هموارتر میکنه
خیلی خیلی خوشحالم که خدا منو به این کامنت ارزشمند و بینظیر شما دوست عزیزم هدایت کرد
خدایی که اگر فقط روی خودش حساب باز کنیم و فقط به خودش ایمان داشته باشیم برامون کن فیکون میکنه
خدایا شکرت, با تمام وجودم ازتون ممنونم که این کامنت زیبا رو با قلب دریایی تون بهمون هدیه دادین
و الان تمام وجودم پر از احساس عالیه خدایا شکرت و همین طور دوست دارم فقط خدا رو شکر کنم
شکر کنم خدایی رو که منو به این مسیر الهی هدایت کرد
خدایا شکرت؛ ادامه میدیم این مسیر الهی رو مصمم تر و قوی تر و قدرتمندتر و اراده ی پولادین مون همراه با الله یکتا
مچکرم ازت دوست عزیزم الهه جان این کامنتت نشان از قلب و روح بزرگت داره و خوشحالم که تونستم حس خوبی رو به شما انتقال بدم و قطعا شما هم توی این مدار بودین که اینقدر این کامنت تونسته روی شما تاثیر بزاره و مطمئنم که بزودی کامنت های فوق العاده عالی خودت رو توی همین سایت میخونیم و کلی بابت نتایج فوق العاده ات ذوق میکنیم
سپاس گزارم برای این کامنت فوق العاده پر محتوا و با مغز
عاشق این قسمتم که نوشتی، الانم بتازگی به یکسری ایده هایی رسیدم که باز نیاز به شجاعت و تغییر من دارن که توی شرایط خوب باز بتونم پیشرفت بیشتری کنم .
قطعا این کامنت برای تو در زمان و مکان مناسبی که بدستت میرسه مثل خودم در این لحظه نشونهاست و یک پیام از طرف؟
این قسمت هایی که در کلاب هوس با موضوعیت «تغییر» چیزیه که خودم به شدت نیاز دارم و شنیدن داستان بچه ها و خواندن کامنت ها و تامل کردن بهشون زیباترین تکرار اهرم رنج و لذت من خواهد بود.
سپاسگذارم ازت نعیمه جان عزیز و منم به شما تبریک میگم بابت حسن نظر زیبات و دل بزرگت
واقعیتش یکی از دلایلی که اسم شهرم رو توی کامنت ذکر کردم بخاطر این بود که دوستان عزیز همفرکانسی انگیزه بگیرن برای پیشرفت و در واقع جلوی بهانه ها و ترس هاشون گرفته بشه…..بازم ممنونم ازت بابت کامنت زیبایی که واسم گذاشتی و منتظر کامنت های خودتون که از نتایج بینظیرت توی همین سایت بزارین هستیم
اینکه منم چند ماهی هستم پا رو ترسهام گداشتم وهمراه هستم به کرج مهاجرت کردیم چیزی که من سالها دلم میخداست ویکی از خواسته هایم بود وبا ورود به سایت عباسمنش وکار کزدن روی خودمان یعنی من وهمسرم در این مسیر باهم هستیم وخیلی خوشحال هستم از این مهاجرت کردنم البته هنوز اون نتایج مالی خوب رو نگرفتیم ولی نتایج خوبی از جمله ارامش نترسیدن فقط روی خدا حساب کردن واینکه تقربیا زندگیمان روی غلطک افتاده وچرخهای زندگیمان روغن کاری شده خداروشکر
البته که من ادم بسیار تنبلی هستم تو کامنت نوشتن ولی امیدوارم شما ودوستان عزیزم انگیزه های بشوید برا من وهمسرم تا بتوانیم بهتر بنویسیم وبهتر روی خودمان کار کنیم .ان شالله از مهاجرت کردنمان هم خواااهم نوشت.ونتایج خوبمان
بازهم بسیار سپاسگزار از شما وتمام دوستان موفقم.برایمان از الهماتان ونتایج عالیت بنویس .ممنونم
سلام دوست عزیز هم فرکانسی ام. امروز درحالیکه نجواهای ذهنم، انرژی هامو پایین آورده بود هدایت شدم به فایل ارزشمند گفتگو با دوستان وطبق عادت همیشگی ام، کامنت های منتخب دوستان رو می خونم، چون به گفته ی استاد شاید هدایت من تو نوشته ی یه دوست هم فرکانسی باشه. امروز داشتم به خدا می گفتم، خداجونم من که خیلی متعهدانه یکسال ونیمه روی خودم کار می کنم وخیلی هزینه کردم چه از لحاظ مالی وچه انرژی وزمان، پس چرا هنوز جسارت اقدام رو ندارم. البته من ورودی های مناسبی ندارم چه تو زمینه ی شغلی وچه خانوادگی. ولی آرزوی زندگی در محله ی دارآباد تهران اطراف موزه ی دارآباد رو دارم چون خاطرات نابی رو از اون منطقه طی مسافرت هایی که داشتم تو ذهنم دارم وحس های عالی اون همیشه همراهمه. وقتی کامنت شما وموفقیت هاتون رو خوندم واقعا تحسینتون کردم. خدای من، چی می خوای بهم بگی. آخه امروز به همسرم گفتم بیا مهاجرت کنیم بریم تهران، ببین برام هدایت اومده یه نفر مثل من کارمند بوده ولی استعفا داده وبا یک میلیون رفته تهران وخداوند هدایتش کرده والان موفقه، همسرم کلی من رو مسخره کرد وخندید گفت اینگار نمی دونی زندگی تو تهران چقدر پول ودارایی می خواد، با اینکه من از طریق همسرم با فایل های استاد آشنا شدم ولی، تعهد همسرم به میزان من نبود وحس می کنم فاصله ی فرکانسی داریم، خیلی حالم با این حرفش گرفته شد ولی تو دلم گفتم خدای من همون خدای عباسمنش و دوستان هم فرکانسی امه، که برای همه سنگ تموم گذاشته پس برای من هم سنگ تموم می ذاره، باورتون نمیشه خوندن کامنت شما چه نوری توقلبم روشن کرد ونوید این رو برام داشت که آزاده فقط تو این مسیر بمون ومتعهدانه روی خودت کار کن وتمرکز رو بذار رو خودت، دیگه همه چیز به راحتی برات جور میشه. دوست عزیزم از صمیم قلب بهترینها رو برات آرزو دارم. ایمان دارم همون طوری که خداوند شما رو تو مدار آسونی ها قرار داد برای من هم مسیر رو هموار می کنه.
دو روز میخوامم بیام این کامنت نابب این هدایت خداوندم را ببینم و غرق ترینش بشم الله اکبر که دقیقا حتی خودش بهم الهام کردد و به یادم انداخت دوباره
اخ چقدرعاشق اینن عشق نابت علی جان
چقدررشما بینطیریی چقدر چقدرر من با تمان قلبمم این ایمان نابت رو این عشق عشق این توکلل بینطیرت روو این کنترل ذهنت رو جقدرربینهایت بینهایت تحسسنتت میکنم چقدر بینهایت تحسینتت میکنم رفیق جانم چقدر بینطیر نوشتی وچقدر بینطیرتر عمل کردی چقدرربینهایت بینهایت تحسینتت میکنمم این توکلت روو اخ چقدر ریبا گفتی که وقتی من تنها وتنها به او توکل کنمم که تنها اون برام کافی ترین کافی ترینه به خدا چنان برام میچینه که حتی نمیتونم تصورش رو کنم اخ چقدرر برای من نشانه داشت چقدر خداوندم زیبا هرلحظه هرلحظه زیبااا بینطیرتراز اونی که فکرشو کنیی عاشقققته. عاشقانه هدایتت میکنه چقدرعاشق این عشقممم جقدرعاشق این عشقم چقدر زیبا هرلحظه هدایتمون میکنه چقدرزییا هرلحظه هدایتمون میکنهه خدای من خدای منن چقدر زییا گفتی علی جان
خدای من اگر افسار زندگیم رو بدم دستش ، خیلی بهتر و باحال تر از خودم میتونه زندگیم رو پیشرفت بده ، فقط کافیه که نترسم و بهش اعتماد کنم
وقتی من تنها وتنههاا او را میبیننمم وتنهها توکلل میکنمم بهداوو او از جایی که فکذش رو نمیکنی. اینقدر زییاا عشق بارونت میکنه وه حتی نمیتونی تصورش رو کنی چقدر جای جای کامنت نابت براممم خود خود خداوندد بود تمام عشق خداوندم بود که اینجوری پاسخ میده اینجوری به شجاعان پاسخ میده اینجوری وقتی افسار رد تنها وتنهاا بسماری به اوو از جایی که فکرشو نمیکنییی عشقش رو بینهایت سرازیرمیکنه جقدرزیبا می افزاید تورا می افزاید برات بینطیر میچینه چقدربرام درس داشتت چقدرر زییا مصداق این ایه ایی علی جانم که تنهه وتنها او برایم کافیستت تنها قدرت اوستتت خدای منن برای من تمام کارارو میکمهه وتنها وتنههاا به اوو توکل میکنمم تنهاا به اوو توکل میکنم که تنها اوو برایم کافی ترین کافی ترینه تنها قدرت اوستت تنها قدرتتتت اوست هیچ کسی هیج قدرتی نداره
تنها او برایم کافیست
تنها او کافی ترین کافی ترینهه تنها اوو کافی ترینه که جقدر زییباهرلحظه هدایت میکنه هرلحظه هدایتت میکنههه عاشققتمم عاشقتمم پسر چقدرتحسسنت میکنم چقدرربینهایت تحسینت میکنم این عشق وایمان بینطیرت رو خداروهزاران بارشکرمیکنم که به بهترین شکل عاشقانه ی عاشقانه هدایتمون میکنه
عاشقتمم الهیکه هرالحظه غرق عشق خداوندم باشییی
الهی که جریانی از بینهایت بینهایت نعمت ها وفراوانی ها وثروتها جربانی از عشق ارامش سلامتی نعمت جاری ترین جاری ترین باشه برلحظه لحظه ی نابت رفیق قشنگم بهترین های بهترین هارو برایتت میخواممم که لایق بهترین هایی افرین افرین بینطی بود
سلام به تو دوست عزیزم پرنسس الهه زیبا(اگه اسمت رو درست گفته باشم)
واقعیتش نمیدونم چجوری باید جواب کامنتت رو بدم چون اینقدر زیبا و قشنگ نوشتی و دعاهای فوق العاده ای کردی که من شاید نتونم اونطور که باید و شاید جواب اونهمه عشق و محبت خالص ات رو بدم ولی این رو بهت میگم دوست عزیزم که قطعا توی مدار درستی قرار داری که این کامنت من تا این حد روی شما تاثیر گذاشته…..حس حالت رو درک میکنم…..بهت تبریک میگم بابت این موضوع و قطعا تو هم لایق بهترینها هستی و منتظر نتایج بینظیرت که بزودی واسمون کامنت میکنی هستم…… در پناه رب و تنها پرودگار هستی موفق و شاد باشی دوست عزیزم🙏🌹
آقا من که روزم ساخته شد و هزار بار خداروشکر کردم که این کامنت رو تونستم بخونم 🌹
یه دنیا بهت تبریک میگم بابت چنین دستاوردهایی ماشالله واقعا تحسینت میکنم که اتفاقهای زندگیت دست کمی از معجزه نداره و خدارو هزار بار شکر میکنم که اینقدر رزاق و وهاب و بی حساب میبخشه و اینجوری بهمون نشون میده که ایمانمون قویتر بشه که فقط از خودش بخواهیم حتی بابت باورهای نامناسبمون هم از خودش بخواهیم هدایتمون میکنه چه کنیم و حتی از چه فایلهای استادجان استفاده کنیم ، آقا خیلی خیلی ممنونم که نوشتی و ما رو شریک کردی بسیار لذت بردم و مثله بقیه اعضای نازنین خانوادمون برات قله های رفیع و رفیع تر رو آرزومندم که نتایج تک تک ماها نتایج این خانواده است و باعثه افتخار همگیه ماست ، بهترین ها رو براتون آرزومندم از خدای مهربانم 🙏🙏🙏🙏🙏🙏😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
خدا رو هزاران مرتبه شکر بابت اینکه این ایمان فوق العاده رو از خودت نشون دادی و حرکت کردی من مطمئنم که بزودی پیشرفت فوق العاده زیادی میکنی و منتظر کامنت فوق العاده ات توی همین سایت از نتایج بینظیرت هستم
اول اینکه تاثیر گذاشتن کامنت من روی شما قطعا تنها دلیلش خودتون هستین و توی مدارش قرار داشتین که درکش کردین دوم اینکه واقعا بابت اقدام شجاعانه ای که میخواید انجام بدید خیلی خیلی بهتون تبریک میگم سوم اینکه منتظر کامنت فوق العاده زیباتون از نتایجی که بعد از اون اقدام گرفتین توی همین سایت هستم و پیشاپیش بابت نتایج خوبتون بهتون تبریک میگم
راستش با خوندن این کامنت یکی از باورهای منفی مالی من که در زمان کم مثلا یکی دوسال نمیشه از ماهی مثلا ۶ میلیون و ۷ میلیون رسید به ۱۰۰ میلیون یا میلیارد شناسایی شد.
من در مسیر تکامل هستم و فعلا تمرکزم روی روابط اما مطمئنم این باگ باید شناسایی میشد
چقدر زیبا پیشرفت کردید
تو دنیایی که اکثرا درمدار نامناسب هستند بودن با همچین دوستانی
مثل چراغ های مسیره. دقیقا همون لحظه ای که مسیرم تاریک شد
وای خدای من وااااااای خدای من چقدر شما بینظیری اخه علیرضا جان واقعا من تحسینت میکنم و درود میفرستم به شجاعتت قدرتت توکلت باورت به خدا وای وای چقدر لذت بردم از خوندن نتایجت من از عمق وجودم بهت به به میگم و چقدر دنیا پر از فراوانی و خدا چقدر منتظر ادم های با شجاعته که تا نعمت هاش رو بریزه سرش به به نصف شبی چقدر لذت بردم دمتگرم
منم ایمان دارم روزی به همچین نتایج هم خواهم رسید قطعا شک ندارم
کامنتتون واقعا زیبا بود و یه بار دیگه به من یادآوری کرد اگه قدرت خدا رو باور کنی کارهایی واست میکنه باورنکردنی. دستتون در دستان خدا باشه و به همه آرزوهاتون برسین انشاءالله.
واقعا بهت تبریک میگم بابت این اقدام شجاعانه و بینظیرت و خیلی خیلی مطمئنم که نتایج فوق العاده ای میگیری و هم خودت و هم ما از نتایجت که واسمون کامنت میزاری کلی لذت میبریم…..امیرجان دوست عزیزم قطعا تو لایق بهترینها هستی
اینکه با ایمان به خدا و اعتماد به توانایی هایی که خداوند در وجودتون گذاشته حرکت کردید و راکد نموندید و میدونستید که خداوند پاسخ این ایمان و شجاعت رو با بهترین پاداش ها میده
چقدر تحسینتون میکنم که مهاجرت فوق العاده ای رو داشتید و تونستید توی این مدت کم، به این نتایج عالی برسید و قطعا این تازه اول کاره
منتظرم تا نتاایج عالی شما توی تجارت بین المللی رو هم بشنوم
خدایا هزاران بار شکرت که دوستانی چنین ارزشمند و با شهامت دارم که تا ایمان خودشون رو نشون میدن، تو براشون کن فیکون میکنی و این برای همه ما به یه شکله و استثنا نداره و همین باعث حرکت و اقدامای بیشتر میشه
از خداوند روزی ده رهنما، دنیا دنیا سلامتی ، حال خوب، عشق ، ثروت و خوشبختی واقعی رو برای هممون آرزو دارم
دوست عزیزم علیرضا جان سلام من به این فایل به صورت نشانه هدایت شدم و پس از گوش دادن به فایل کامنت شما رو خوندم و چقدر خوشحال و انگیزه گرفتم بابت اینکه ایمانمرو قویتر کنم و به خدا ایمان داشته باشم که میتونه هر کاریو در رابطه با پیسرفتم انجام بده به بهترین نحو ممکن که خودم نتونم اونطور که خدا برام رقم میزنه ایجاد کنم
سلام علیرضا جان تبریک تبریک تبریک به خاطر حضور و درک حضور پرودگار در وجودت ،این خودباوری و خداباوری گوارای وجودت ،این تازه اولشه ،اول با خدا بودن و پادشاهی کردن ،و تمام حس و حالت را با تمام وجودم درک می کنم ،تو پاره ای از من و پاره ای از خدایی ،عزیزم خدای ما بی نهایته و به اندازه ی درک و باور ما این بی نهایت وارد زندگی ما میشه و خدا رو هزاران شکر که تو باورش کردی و در حال گرفتن نتایج عالی هستی و این را بدون از این بهترم میشه ،میشه به قدر باور ما ،تبریک میگم به استاد عزیزم با گذاشتن این رد پاهای قشنگ که خدا رو شکر ما دقیقا وقتی جای پای اون پا می ذاریم نتایج عالی می گیریم .سپاسگزارم که با نوشتن کامنت عالیت بذر توحید را در قلب بچه ها پاشیدی و ایمان دارم این اول موفقیت های توئه .منتظر باش تا در لطف الهی پرودگار غرق شی
خداروشکر میکنم که هدایت شدم به کامنت زیبای شما که پر از نشانه بود برای من
کلللی درس گرفتم و واقعا شمارو تحسین میکنم، به خاطر شجاعتت، به خاطر این همه پیشرفت، به خاطر این مدار فرکانسی که توش قرارگرفتی، به خاطر اینکه اینقدر قدرتمند شدی که ندای خدارو اینقدر واضح شنیدی و مهمتر از اون بهش عمل کردی
از خدا میخوام که شاهد موفقیتای بالاتر و بالاترشما دوست عزیز باشیم
مرسی بخاطر این کامنت عالیت و اگه میشه حتما داستان خونه گرفتنتم برامون بزار
بابت کامنت فوق العاده زیبا و قشنگت سپاسگذارم و بابت این هدایت و درک بالا بهتون تبریک میگم…..حتما تمام تلاشم رو میکنم که توی فایل های بعدی داستان خونه گرفتنم هم کامنت کنم و همچنین مطمئنا منتظر نتایج بینظیر خودتون هم هستم که واسمون کامنت بزارین
وای چه قدر صحبت هاتون ،به دلم نشست.بسیار زیبا و شیوا نوشتی.من چند روزی هست که دنبال نشونه هستم که با کامنت بسیار دلنشین شما بسیار حس قشنگی گرفتم . انگار با کامنت شما خدا با من حرف زد.انگار قرار است به زودی و به صورت بسیار تصاعدی مثل شما خودم این راهی که شما رفتی طی کنم.انگار این همه ی این تجربیات شما رو به زودی قرار است تجربه کنم.انگار تو گفتی توی مسیر درست درست هستم .انگار خدا از زبون شما به من گفت مسیرم مسیر موفقیت هست،شجاعت به خرج بده به من خدا بیشتر از قبل اعتماد کن.
من عاشق بیزینس بین المللی هستم.من عاشق تجارت هستم.من عاشق سفر به کشورهای خارجی هستم که در کنار کار و درامدم از زندگی و تفریح نهایت لذت رو ببرم.
من منتظر نتایج بسیار عالی و بزرگتر از شما هستم .تو لایق بهترین ها هستی !!
قطعا نتیجه ایمان داشتن و اقدام کردن چیزی جز موفقیت و زیبایی در همه جنبه های زندگی نمیتونه باشه….بابت تبریک گفتنتون هم مچکرم…..منتظر نتایج عالی شما هم هستیم
بله درسته اینکه من اسم شهرم و شغلم و حتی میزان درآمد اولیه ام و درآمدی که بعدا بدست آوردم رو گفتم این بود که باعث انگیزه دوستان بشه و اینم بگم که احساس کردم اینطوری کامنتم تاثیرگذارتر خواهد بود…..درنهایت مطمئنم که شما هم نتایج بینظیری در انتظارت خواهد بود که واسمون قراره کامنت بزاری و کلی ازشون انرژی بگیریم
دمت گرم پسر؛ آفرین و بی نهایت احسنت برای این تغییر و رشدی که آگاهانه در خودت خلق کردی، برای این تسلیم بودنت، برای این صلحی که هر روز داری بیشتر زندگی اش میکنی، برای این هر روز کن فیکون تر شدنت😍👏
فوق العاده ای تو پسر
واست بهترین هایی رو میخوام که بی نهایته
هر لحظه ات توحیدی تر و ثروتمندتر در تمام جنبه ها در پناه رب العالمین
اول اینکه بگم اسمت خیلی زیباست چون منو یاد حضرت زینب میندازه که اون جمله فوق العاده زیبا رو بعد واقعه عاشورا گفت: ما رایت الا جمیلا
من چیزی جز زیبایی ندیدم…..هر وقت به این جمله فکر میکنم پیش خودم میگم مگه یه انسان چقدر میتونه بلحاظ فرکانسی و مداری رشد کرده باشه که این جمله رو بعد از اون واقعه بر زبان بیاره…..بگذریم…..بابت دعاهای زیبات و عزت نفس بالات بهت تبریک میگم دختر جان ، قطعا تو لایق بهترینها هستی و این جمله ای که گفتی ((برای این صلحی که هرروز داری بیشتر زندگیش میکنی)) خیلی به دلم نشست…..ازت ممنونم و مطمئنا منتظر نتایج زیبا و قشنگ خودت هم که واسمون کامنت بزاری هستم
آره واقعا همینطور که گفتی یه آدم چقدر میتونه از درون بزرگ بشه که همیشه زیبایی رو ببینه و همینه که باز هم بزرگتر و بزرگترمیکنه تا جایی که جهان در موقعیتی قرارش میده که عملا بجز زیبایینیست
خدایا شکرت
هر لحظه ات زیباتر و توحیدی تر و ثروتمندتر در پناه رب العالمین علیرضاجان
سلام خدا قوت به دوست عزیز هم مدارو فرکانسیم پرانرژی باشی
احسنت تحسینت میکنم به این شجاعت و شهامتت که تو دل ترسا ت رفتی و خداوند پاسخ میده و پاداشها به کسانی داده میشه که تو دل ترسا شون میرند و جهان تغییر رو ببینی کرنش میکنه
تاجر پر دل سود میبرد
پشت ترس سود است
این جمله استاد که یادم نیست تو چه فایلی هست همیشه برای خودم تکرار میکنم جگر شیر نداری سفر عشق مرو
هر چیزی بها میخاد
بهترینها رو از خدای قدرتمندم براتون و تمامی خانواده صمیمی عباس منشی خواستارم ترسها توهم هستن برید تو دل ترسا ها قدم اول بر دارید خداوند هزار قدم ور میداره
خیلی تبریک میگم بشما بابت این درخشش، پیشرفت و موفقیتتون.
منم به حوضه کاشی و سرامیک علاقه دارم . امیدوارم خیلی زود در مدار تولید ثروت و درآمد ازش فرار بگیرم . از جمله به جمله کامنت شما پند گرفتم دوباره میخونمش تا برای خودم نکته بردارم. کاش منم شجاع بودم .
انشالله بزودی منم به شکل ملحق میشم کنار دیگر دوستان شجاع گروه
سلام آقا علیرضا گل باریکلا چه مسیر قشنگی رو رفتی جلو واقعا لذت بردم اگر همگی هر روز بدنبال بهتر شدن باشیم واقعا اتفاق خاصی هم برامون نمی افته شده حتی یه قدم کوچیک ولی خود من به شخصه بخاطر کمال گرایی خیلی عقب افتادم ولی با خواندن کامنت شما و داستان بقیه دوستان این تصمیم عملی کردم و می کنم
واقعا تحسینت میکنم که اینقدر رشد و پیشرفت کردی و باور میشود را داری به همه میگی من از این نوع کامنت ها را دسته بندی کردم و برا باورم همیشه می خونم هم باورم تقویت میشه و هم فرکانس هام به نکات مثبت توجه میکنه …
و چقدر درس داشت برای همه که الهامات خداوند را ببینیم و جسارت تغییر داشته باشیم
🟣 بهبودهای آرام، اما ابدی
حس میکردم باید سکوت کنم. نه اینکه چیزی برا گفتن نداشته باشم، برعکس… اما دلم میخواست آنقدر درونم شفاف بشه تا حرفهام از جنس حضور خدا باشه، نه از ذهن و حساب وکتاب انسان.
بارها شنیده بودم که رشد یعنی استمرار، نه جهش. امااین بار، درک تازه ای پیدا کردم. استاد گفتن: «نه لازمه که از صفر شروع کنی، ونه لازمه از صفر شروع کردن رو افتخار بدونی.» اما این اولین باری نبود که این جمله رومیشنیدم ؛ این جمله، انگار برای صدمین بار برا من گفته شده بود ، برای کسی که زندگیش چند بار از ظاهر صفر شده، اما در حقیقت، فقط پوست انداخته.
○
بازگشت؛ نه سقوط، بلکه عبور
مدتی قبل، بعد از چند سال زندگی در خارج از کشور، برگشتم ایران. نه شکست خورده بودم و نه فراری ازگذشته؛ فقط بوضوح حس کردم فصل جدیدی شروع شده. من قبلا ازکارمندی استعفا داده بودم، به هیچ هم رسیده بودم؛ اما کوتاه نیومده بودم ، چون حس میکردم زندگی پشت میز، با ساعت ورود و خروج، نمیتونه خلاقیت روح من رو زنده نگه داره. به زبان ساده تر: نمیخواستم ماشین باشم.
وقتی برگشتم، عملاً کار رسمی ای نداشتم. نه استخدام، نه پروژه ای. اما دومسیر کاملاً درونی ، عاشقانه در من روشن بود ==> 1. معامله در بازارهای جهانی 2. نوشتن کتابم
و درست همونموقع که ذهنم میخواست بترسه، یه الهام عمیق اومد: «بشین ، الهام بگیر ، اقدام کن، سود و ضرر کن و بنویـــــس. خدا ازقبل مسیرت رو تأمین کرده.»
○
وقتی جهان خودش تو رو پشتیبانی میکنه
و دقیقاً همین اتفاق افتاد، اما نه ازمسیر آدمها… از مسیر خودِ خـــــدا.
وقتی برگشتم، در ظاهر تنها بودم. نه شریکی کنارم بود، نه خانواده ای که بخوام تکیه کنم بهشون، نه جمعی که حمایتم کنن. فقط من بودم و خدای خودم.
یک خونه ساده، چند کتاب، لپناپم، و سکوتی که روزهای اول مثل برف روی دلم سنگینی میکرد. اما کم کم فهمیدم این سکوت، تنهایی نیست ؛ حضور خالص خداست. هنوز عقلم نمیکشید که “مکان” در درجات ِ بعدیِ اهمیت هست و اول باید درونت رو شاد و آباد وعزتمند کنی . چشم سرم میدید که خیلی از ایرانیای کالیفرنیا چقدر مشکل اقتصادی و دردسر دارن اماچشم دلم نمیدید . چشم سرم میدید که چقدر برای خیلی ها ایران بهشت ثروتمندان هست و اصلا اونا در اسارت قانون و ساختار همین کشورشون محدود نمیشدن ،چون دستهای خدا و دونه دونه کائنات همیشه موم کف دستشون هستن ، اما چشم دلم نمیدید.
از اونطرف هم از قدرتی که خدا بهم داده بود و به باورِ “جهان وطنی” رسیده بود و نگران محدودیت مکانی نبودم ، نمیخواستم کوتاه بیام وهنوزم کوتاه نیومدم . چون بعد از آموزه های دوره احساس لیاقت فهمیده بودم ک ِ من لایق اینم که هرجای دنیا برام بهتر و لذتبخش تره، لایق زندگی کردن هستم . من لایق استفاده از بهترین امکانات جهان هستم .
■ در همون سکوت و دوگانگی هایی که توی وجودم پیش اومده بود، خدا شروع کرد به رساندن رزق ازجاهایی که حتی فکرش رو نمیکردم ==> معامله های کوچک که بی هشدار به سود نشست؛ پولی که درست به وقت نیاز رسید ؛ سفارش نوشتنی که از ناکجای اینترنت اومد؛ پروژه هایی که هر ازچند ماه بهم پیشنهاد میشدن و بادستانی از غیب که بهترین تیم ها تشکیل میشد و پروژه رو تمام میکرد ؛ الهامی که در دل هر شب به من گفت: «بشین بنویس، من مراقبتم.»
و من کم کم یاد گرفتم به جای دویدن دنبال امنیت، در امنیت خدا زندگی کنم.هیچ پشتیبانی بیرونی نداشتم، اما درونم پر از اطمینان بود.
نه از جنس غرور، بلکه ازجنس ایمان. هر صبح قبل آفتاب بیدار میشدم، بدون اینکه بدونم قراره امروز چه اتفاقی بیفته ؛ اما مطمئن بودم اتفاقی که میفته، ازجانب خداست ==> درجهت رشدم هست. و همیشه هم همینطور بود. رزق میرسید، اونهم بیصدا، دقیق، درلحظه ی درست. اما با شل و سفت شدن باورهام ، اونا هم کم و زیاد میشدن .
~~~~~
در آن روزها فهمیدم که رزق فقط پول نیست.
• رزق یعنی آرامش در دل بی برنامگی محیط.
• یعنی نوری که در دل سکوت روشن میشود.
• یعنی دانستن اینکه اگرهیچکس کنارت نیست، خدا هست… و کافی ست.
اما اون روزهای اول من هنوز «نمیدیدم». نمیتونستم این نعمتها رو بفهمم. ذهنم میگفت: «خب اینا که جون نکندی براشون ، اینا که عرق ت رو درنیاورده ! پس چه ارزشی داره؟»
فهمیدم، سالها با یک باور لعنتی زندگی کردم: باور «نابرده رنج، گنج میسر نمیشود». باور اینکه تا خسته نشی، تا ندوی و عرق نریزی، حق نداری از آرامش لذت ببری. و همین باور، منو از دیدن نوازشهای عاشقانه خدا دورکرده بود.
○
لایق بودن یعنی همجهت بودن، نه عرق ریختن
استاد عباسمنش باره گفتن : «نیاز نیست رنج بکشی تا گنج بدست بیاری. خداوند ازمسیر لذت و آرامش هم میتونه رشد بده ، فقط باید بهش اجازه بدی و یک درصدِ خودت رو اقدام کنی.»
من اونموقع نمیفهمیدم این جمله یعنی چی‼️ اما حالا که از بیرون به خودم نگاه میکنم، میبینم خدا از همون روز اول داشت منو رشد میداد ؛ هنوز وهمیشه هم نیاز دارم رشدم بده ؛ مسیرش گاهی ترسنـــــاک بود اما ، نه سخت. و متاسفانه من چون به “سختی” باور کرده بودم، “آسونی” رو قبول نمیکردم.
هرچقدر بیشتر در آرامش مینوشتم، ایده ها خودشون میومدن==> هرچقدر در بازارهای جهانی باذهن رها معامله میکردم، تصمیم هام دقیق تر میشدن.
وقتی ازاجبار به نتیجه فاصله گرفتم، نتیجه خودش اومد.
🟣 و فهمیدم: فراوانی، حالت طبیعی جهانه، نه پاداش تلاش و زحمت و استرس.
○
معجزه ی بازگشت به باور فراوانی
حین استفاده از دوره «همجهت با جریان خداوند»، درونم بیشتر تغییر کرد => دیگه ذهنم دنبال اثبات نبود؛ فقط دنبال هماهنگی بود. بجای شمردن نداشته هام، شروع کردم به دیدن هرنشانه ی کوچک از حضور خدا==>
یک تماس محبت آمیز ، پولی که به آسانی درحسابم نشست، غذایی که درست در زمان گرسنگی رسید، الهامی که وسط نوشتن ظاهر شد. تاکتیکی که سحرگاه برا معاملاتم به قلبم نازل میشد.
و بعد از مدت کوتاهی، جریان نعمت شدت گرفت.
از پیشنهادهای کاری گرفته تا فرصتهای مالی. همهچیز راحتتر شد، بیهیچ تقلا. واقعا بی هیچ تقلایی ==> جهان بیرون شروع کرد به چرخیدن با من، نه بر خلاف من.
نمیدونم اینو چجور بنویسم… گاهی اونقدر هماهنگ باهام میچرخه که به شک میفتم و چند روز ذهنم درگیر میشه میگم نکنه یه جای کار اشتباهه ‼️ اما بعد از مدتی خدا میزنه به شونه م میگه مگه این همونی نبود که میخواستی ؟! چرا داری گیج میزنی !!؟اونقدر راحت رسیده که نفهمیدیش !!!
○
یه پیشنهاد از دل سیستم و مشاهده دوباره رفتار سیستمی خدا
چند وقت پیش، از یکی از زیرمجموعه های وزارت کشور باهام تماس گرفتن.اول فکر کردم یه موضوع اداریه، مثل بقیه تماسهای رسمی. ولی لحن طرف اونقدرمحترمانه و صادق بود که از همون اول فهمیدم فرق داره.
با احترام گفت: «ما مدتیه نوشته ها و تحلیل های شما رو دنبال میکنیم. میخوایم توی یکی از پروژه های پژوهشی مون تو حوزهی اقتصاد دیجیتال و روش های جدید درآمدزایی، از دیدگاه شما هم استفاده کنیم. اگه تمایل داشته باشید، خیلی خوشحال میشیم درکنارمون باشید.»
جالبه، نه زور بود، نه لحن اداری خشک، نه اون نگاه ازبالا به پایینِ معمولِ کارهای دولتی. یه آرامش خاصی توی حرفاش بود، یه احترام واقعی. انگار ازهمون مداری بود که من توش حرکت میکنم؛ از جنس ایمان و درک.
قبلاً اگه همچین پیشنهادی میومد، احتمالاً ذهنم می پرید وسط: «نکنه از دستش بدم؟ نکنه دیگه همچین فرصتی پیش نیاد؟!» ولی اینبار نه هیجان خاصی بود، نه اضطراب، نه دلواپسی. => فقط گفتم: «خیلی ممنون از اعتمادتون. لطفاً جزئیات پروژه و شرح کاررو برام بفرستید. بررسی میکنم، اگه دیدم درمسیر هدف و رسالتمه، با کمال میل همکاری میکنم.»
و بعدش؟ هیچی… رهاش کردم. نه دنبالش رفتم، نه منتظر تماس بعدی شدم. چون یاد گرفتم هرچیزی که باید بشه، خودش سر وقتش میاد ؛ بدون استرس، بدون چسبیدن، بدون ترس ازاینکه نکنه از دستش بدم. وقتی با خدا هماهنگی، فرصتها خودشون دنبالت میان، نه تو دنبال اونها ===> میدونین چیه ؟ استانداردهام رفته بالا ، من نمیخوام بصورت تمام وقت در خدمت یک جایی چه دولتی و چه خصوصی باشم ؛ چه اینور آب چه اونور.
■ مهمترین و بزرگترین استاندارد من ” آزادی” هست. مکانی ، زمانی .
○
وقتی خداوند کارها را انجام میدهد
الان که به مسیرم نگاه میکنم، هرچند هنوز الهاماتی که بهم میشه بعضا برام ترســـــنـــــاکه اما میبینم تمام تغییرات بیرونی از یک نقطه شروع شد: از لحظه ای که تصمیم گرفتم فقط روی درونم کارکنم.
از وقتی که بجا تلاش برا کنترل جهان، خودم رو دراختیار خدا گذاشتم، زندگی خودش تنظیم شد.بازارها، روابط، حتی جریان پول ، همه شروع کردند به پاسخ دادن به آرامش من.
نه با فشار، بلکه با لطف.
من حالا با اطمینان میگم… : هر بار که در مسیر توحید حرکت کردم، خداوند خودش کارها روانجام داده /=> من فقط هماهنگ شدم، وهمین کافی بوده. روی شانه خـــــدا نشستن عجب لـــــذتی داره… با هیج دلار و تومانی اصلا نمیشه مقایسه ش کرد . اصلا پول میشه پله برا رفتن به طبقه بالا و نشستن روی شانه جانان .
□
نتیجه: در آغوش تغییر، با لبخند خدا
اگر بخوام نتیجه ی همه ی این تجربه ها رو در یک جمله خلاصه کنم، میگم ==> رشد یعنی پذیرفتن عاشقانه تغییر، نه جنگیدن بااون. ==> دیگه نمیخوام از صفر شروع کنم، چون فهمیدم اصلا هیــــــــــچوقت صفر نبودم. هر مرحله اززندگی، ادامه ی حکمت قبلی بوده. من فقط باید هر روز، یک بهبود کوچک اما واقعی در خودم ایجاد کنم. در فکر، در گفتوگوهای درونی، در نحوه ی دیدن خدا درجزئیات زندگی.
رشــــــــــد یعنی همین:
قدم زدن درمسیر عشق، زیر باران نقره ای امنیـــــت و آزادی الـــــهی 🩵
در آرامشِ ایمان،
در پذیرشِ فراوانی و تغییر،
در هماهنگی با خدایی که همیشه کارها را انجام میدهد.
سلام و درود به محسن عزیز…محسنیکه که با نام خدا..شروع نمود..و لحظه به لحظه زندگیشو توحید میبینه…
دقیقا نقطعه عطف هر انسانی همین توحیده..اصلا جنسش کاملا متفاوتر از باورهای دیگرانه…
توحید …آرامش…احساس خوب….
چقدر دوستش دارم…
محسن جان نوشتتت طعم بهشت میداد..
مخصوصا این صحبتات!.یه طعم شیرین دارچینی خنک و زیبا..
(وقتی خداوند کارها را انجام میدهد
الان که به مسیرم نگاه میکنم، هرچند هنوز الهاماتی که بهم میشه بعضا برام ترســـــنـــــاکه اما میبینم تمام تغییرات بیرونی از یک نقطه شروع شد: از لحظه ای که تصمیم گرفتم فقط روی درونم کارکنم.
از وقتی که بجا تلاش برا کنترل جهان، خودم رو دراختیار خدا گذاشتم، زندگی خودش تنظیم شد.بازارها، روابط، حتی جریان پول ، همه شروع کردند به پاسخ دادن به آرامش من.
نه با فشار، بلکه با لطف.
من حالا با اطمینان میگم… : هر بار که در مسیر توحید حرکت کردم، خداوند خودش کارها روانجام داده ! من فقط هماهنگ شدم، وهمین کافی بوده. روی شانه خـــــدا نشستن عجب لـــــذتی داره… با هیج دلار و تومانی اصلا نمیشه مقایسه ش کرد . اصلا پول میشه پله برا رفتن به طبقه بالا و نشستن روی شانه جانان .
…
محسن عزیز…..همینه خداوند توی سوره بقره میگه..
مومنان واقعی نه غمی دارند و نه اندوهگین میشوند….
دقیقا مفهموم نوشتهای شما بود..
یادمه اون اوایل یه الهاماتی در راستای بیزنسم میشد…
میگفتم آخ ..دیگه همین الهام چقدر میتونه در ورودی رو برام بوجود بیاره..
بعد که گذشت..دیدم..نه….اونا اومده بودن تا من شخصیت بیزنسم قوی بشه..
دیگه بعد از یادگیری ..فهمیدم….نه..اونچیزی که من فکرشو میکنم و ذهنم در برابر انجامش یوقتایی لنگک میندازه..
اینه!!!که من دارم روی باورهایی حساب میکنم..
که همین نقطعه عطف بیزنسم هست..
و اون نقطعه عطف نبود…جز …بزرگ شدن من توی شخصیتم..
چقدر من در این راستا چیزهای جدیدی رو یاد گرفتم…
که اگه میخام همین یادگیرا رو سر هم بزارم..
هیچ کلاسی..هیچ اموزشی رو نمیتونم پیدا کنم که بتونه اینقدر دقیق و واضح منو قوی کنه..توی مسئله بیزنس..
همیشه فکر میکردم کارآفرین شدن..فقط!!!!اینه بتونم فقط پول در بیارم..
بعد از گذشت زمان فهمیدم..
نه!!!!
یه کارافرین..یه بیزنس باید شخصیتی قوی و هماهنگ در مسیر توحید داشته باشه..
نه فقط یه ماشین..بلکه از تمام زندگیش لذت ببره..
من زندگی رو از این مسیر بدست اوردم….
و خوشحالم زندگی من با گذشته ام متفاوت هست…
و چیزیکه میخاستم بنویسم..
بحث….
آموزشهای شخصیتی که خداوند بهم داد…اگه یفردی بیرون میخاست با اینهمه دقت و با اینهمه تمرکز بهم انوزش میداد..
باید میلیونها بابت هزینه میکردم…
من تمام این مسیر ..فقط لذت بردم.فقط طف و بزرگی خدا رو دیدم…
محسن جان!!!اینهمه خوشبختی و روی دوش خداوند رو”نشستن.و ..بهت تبریک میگم!
واقعا هیچ تبریکی مثل یاداوری و تحسین توحید و یکتاپرستی نیست..
در پناه خداوند بزرگ میسپارمت…
خداوند را شاکرم که در مسیر آرامش و یکتاپرستیم…
و میتونم بهترینها رو برای خودم رقم بزنم..
و همین اصله…نه هیچ چیز دیگه!!
قانونی که از ازل بوده و تا ابد میباشد…
مخصوصا تو دنیایی که همجوره خیلی چیزها مُد میاد…
و تو رو میتونه توی دام ادمهای امروزی بندازه..
ولی کسیکه توی مسیر توحید و یکتاپرستیه…خودشو مبرا میدونه از اینهمه ضد و نقیضها…
یکلام..توحید..آرامش پایه تمام موفقعیتها..و هم جهت شدن با خداوند و روی شونهاش؟نشستن و رفتن به مدار بالا..
بقول خودت…راجع به این نوشتتت!
که چرا گیج میزنی!؟اونقدر راحت رسیدی که نفهمیدیش!؟
مرسی ممنونم در پناه خداوند میسپارمت….
همیشه توحیدی باش..همیشه توحیدی بمان..
سلام به فاطمه ی توحیدی و نازنین ؛ عطری از ایمان و شناخت در دلنوشته ت داری ؛ بویِ یقین، بویِ آرامشِ کسی که ازمرحلهی تقلید گذشته وخودش «چشیده» خدا رو، نه فقط درباره ش شنیده.
فاطمه جان، چقدرزیبا گفتی از “ بزرگ شدن درون بیزنس ” ==> از اینکه الهامات فقط برا گشودن درها نیستن، بلکه برای وسعتِ درون ما میان ==>> همون جاییه که آدم میفهمه “رزق واقعی” فقط پول نیست، بلکه بینش، استقامت، و بلوغ روحیه که بواسطه هرتجربه بهش میرسه.
ماشاءالله ؛ تو بوضوح وارد مداربالاتری از فهم شدی ==>> جاییکه دیگه دنبال نعمت نمیدوی، بلکه خودت بِ فرکانس نعمت تبدیل شدی .
نوشتی : «من زندگیمو از این مسیر بدست آوردم و فقط لذت بردم» /==>> یعنی رسیدی به مرحلهی “رضا” ؛ همون نقطه ای که سالک، دیگه دنبال رسیدن نیست، چون می فهمه خودش درآغوش مقصد بوده از اول.
و الحمدلله رب العالمین که چقدر درست گفتی… در دنیایی که همه دنبال مد وتقلیدن، تو داری از “اصل ازل” حرف میزنی؛ ازقانون یکتایی، از توحید ناب.
همین تویی که باعث میشی نورِ یادخـــــدا بیشتر توی این مسیر بدرخشه .
بقول مولانا:
تو مگو همه به جنگند و زِ صلح من چه آید/تو یکی نِهای هزاری تو چراغِ خود برافروز .
توچراغ خودتو برافروختی فاطمه جان، ونورش داره به مسیر بقیه هم میتابه.
خوشا بحال دلِ مؤمن و آرامت . برا وجودت چندین بارگفتم الحمدلله الحمدلله 🩵
درپناه ربّ عشق و وحدت، با احترام ومهر ، محسن
سلام دوست عزیز هم فرکانسی ام ،کامنت زیبایت رو خوندم ،بسیار زیبا ،آگاهی بخشه،تحسینتون می کنم که چقدر هنرمندانه ودلی کامنت نوشتی وهر چیزی که دلی باشه لاجرم به دل می شینه ،خدای مهربون رو شاکرم بابت این مسیر توحیدی وزندگی بهشتی که هر لحظه داره هر کدوممون رو با توجه به ظرف وجودیمون سیراب می کنه ،وقتی باعشق ناب الهی سیراب میشیم در تمام لحظه های زندگی فقط خدا کافیست .برات بهترینها رو آرزو دارم .
سلام آزاده ی بلند قامت و بزرگوار. از دل نوشتی ومستقیم بِ دل نشست….. عطرحضورخدا رو داشتن، از اون محبتها که وقتی جاری میشه، مرز بین ما و او از بین میره وفقط “بودن در آغوش خدا” معنا پیدا میکنه.
منم از ته دل شاکرم برای این مسیر توحیدی و برای هم فرکانسهایی مثل تو که باهر جمله شون، نوری تازه به یاد خدا میتابونن.
آره، وقتی ازعشق ناب الهی سیراب میشی، دیگه هیچ خواسته ای باقی نمی مونه جز ادامه ی همون حضور… .
برای دلت آرامش، برای وجودت نور و برای مسیرت، الهامات زیبای الهی آرزو میکنم
با درود و وقت بخیر خدمت شما آقا محسن توحیدی عزیز
اگه بخوام بگم از کجای کامنت شما تاثیر گرفتم و خیلی ذهن منو مشغول کرد باید دوباره کامنت شما رو بازنویسی کنم!!!!
باورتون میشه بیشتر از دوساعته فقط روی این کامنت شما فوکوس کردم و دارم نت برداری میکنم و جملات شما رو توی نوت کیپ گوشیم سیو میکنم بخدا باورهای منو جابجا کرد..
واقعا ممنون و سپاسگذارم برای این حد از آگاهی هایی که باید هضمش کنم
بخدا حضور شما در این سایت توحیدی یک معجزه است!!!
هر وقت کامنت های شما رو میخونم به خودم میگم این آقای محسن توحیدی عجب بیوگرافی جالبی داره از همه چی سر در میاره کلمات رو با بهترین شیوه چیدمان میکنه البته در نویسنده بودن شما هیچ شکی ندارم ولی وقتی مطالب شما رو میخونم دوست دارم بازم بخونم تا معنای واقعی و عمیق آنرا درک کنم
آقای محسن توحیدی عزیز واقعا فقط میخواستم یک کامنت تشکر آمیز براتون بنویسم و سپاسگذار این مطالب آگاهی دهندهی شما باشم ولی با عرض پوزش میدونم فرصت خواندن این همه پاسخ ها رو ندارید ولی بازم نتونستم مختصر بنویسم ..فقط خواستم بگم اینجا کلی دوستان منتظر کامنت های پرمحتوا و زیبای شما هستند و منم یکی از اون دوستان عزیزی هستم که پیگیر کامنت های شما هستم
این جمله ی آخر شما انگار امضای شما بود
رشد یعنی پذیرفتن عاشقانه تغییر، نه جنگیدن بااون. ==> دیگه نمیخوام از صفر شروع کنم، چون فهمیدم اصلا هیــــــــــچوقت صفر نبودم. هر مرحله اززندگی، ادامه ی حکمت قبلی بوده. من فقط باید هر روز، یک بهبود کوچک اما واقعی در خودم ایجاد کنم. در فکر، در گفتوگوهای درونی، در نحوه ی دیدن خدا درجزئیات زندگی
خیلی ممنون و سپاسگذارم سپاس برای این آگاهی ها
سپاس برای دوستان بینظیری چون شما آفتی محسن توحیدی
و سپاس برای حضورتون در این سایت الهی
بهترینها رو از خدای قدرتمندم براتون خواستارم در هر شرایطی پر انرژی باشید وصل باشید به انرژی منبع الهی
IN GOD WE TRUST
ما به خداوند اعتماد داریم
سلام و سپاس از دل عاشق و روشن تون رویا خانم عزیز
خوندم ؛ حس کردم واژه داره ازجایی فراتر از ذهن، نوشته میشه، از جایی نزدیک به منبع، ازجایی که عشق و سپاس یکی میشن.
هربار که پیامی مثل پیام شما میخونم، خـــــدا روشکـــــر میکنم که این فضا فقط یه سایت نیست، یه میعادگاهه، جایی که روح های هم ارتعاش همدیگه رو پیدا میکنن و کلام، بهانه ای میشه برای جاری شدن نـــــور .
دل هر ذره را که بشکافی/ آفتابیش در میان بینی (هاتف) => انگار کلمات شما هم ذراتی از نورهستن، هرکدومش نشونه ای از حضور خدا درساده ترین احساساته.
دوساعت روی کلماتم تمرکز کردین =>> این برای من نشونه ست. اینکه دریافت شما عمیقه => یعنی روح شما آماده جهش های بزرگیه. من فقط جمله ای نوشتم، اما شما اون رو زندگی کردین => واین تفاوت بین مطالعه وتجربه آگاهیه.
میدونین رویا جان، من همیشه باور دارم که هرکس در مسیرش، به افرادی برمیخوره که خودشون بخشی ازپاسخ دعاهاشن. شما بااین عشق و قدردانیتون، پاسخ دعای من بودین 🩷️ برای دیدن ثمره کلماتی که از الـــــهام الهی میان.
همیشه یادم میاداین بیت حافظ:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جریده عالم دوام ما
و شما با عشقتون به مسیرآگاهی، خودتون رو در مسیر جاودانگی روح قرار دادین.
اون جمله ای که گفتین براتون مثل امضا بود، از دل تجربه نوشته بودمش:
“رشد یعنی پذیرفتن عاشقانه تغییر، نه جنگیدن با اون. چون واقعا لحظه ای که تسلیم خدا میشی، میفهمی هیچوقت صفر نبودی. فقط داری از زاویه ای بالاتر خودت رو ادامه میدی.”
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بو /کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
ما فقط باید به این حکمت ازلی اعتماد کنیم، چون هرچیزی در جای خودش زیباست والهی.
سپاس از حضورتون، ازمهربونی کلامتون، از اینکه با بودنتون این جمع توحیدی رو زیباترمیکنین.
در مسیرتون نور و الهام و هماهنگی جاری باشه
وهمیشه یادتون باشه:
ما تنها نیستیم، هر قدم مون با عشق خدا امضا میشه.
اره دقیقا :
IN GOD WE TRUST
با عشق و سپاس ؛ محسنت
سلام به آقا محسن گرامی
امیدوارم حال دلت عالی باشه
سپاسگزارم بابت نوشته های پر از نکته و جذابتون
واقعا همینطوره من هر وقت در فکر و گفتگوهای درونی ام و نحوه ی دیدن خداوند در جزئیات زندگی ام تغییر ایجاد میکنم بلافاصله نتیجه ی مالی بدست می آورم
امیدوارم در پناه رب العالمین همواره بدرخشی
مینوی عزیز سلام ، خوشحال شدم ازخوندن تجربه ت… اینکه به این وضوح لمس میکنی رابطه ی مستقیم بین تغییر نگاهت بِ خـــــدا و نتایج مالیت ==>> کاملا در مسیر هماهنگی هستی.
همین لحظه های درونی هستن که زندگی بیرون رو متحول میکنن. وقتی نوع دیدنمون به خدا عوض میشه، دنیا هم با ما نرمتر، زیباتر وسخاوتمندتر رفتارمیکنه.
خدا رو شکر برای این آگاهی وبرای قلبهای بیداری مثل تو که در هر جزئی از زندگی، نشونه جانان رو میبینن ؛ از ته دلم میگم الحمدلله ربّ العالمین.
برات فراوانی، آرامش و درخشش مداوم درنور الهی آرزو میکنم ، چیزی بهتراز مادر موسی (ع) .
به ناااام خدااااوند جااااان وخرد خدااااوند مقتدرم
سلام آقااااا محسنِ
بیدار وشجاع
حال دلت صفای گنجهای پنهان و گنجینه های احساس درونِ هر واژه ای از قلمت
از قلم گفتی دوباره
و دلم خواست باهات حرف بزنم
چقدر تحسینت میکنم وقتی هر تغییری «نه از صفر،خودِ صفر» برای تو ی بُرد حساب میشه و این روح تو رو بزرگتر میکنه و فضل خدا میاد دقیقاً میشه خونی که توی رگهاتِ
ولی من دقیقاً به این نه صفرِ تو فکر کردم
«نوری که در دل سکوت روشن میشه»
…
حرفات دقیقاً ی تکاملِ زنده است ، از ی روح ِ زنده
بعد از همون صفری که نخواستی بمونه یا باورش کنی
،دید گاهت خیلی برام جالب و جدید بود، آره ؛کاملاً درسته من چیزی که هنوز از استاد نشنیدمش رو توی اندیشمندِ مهربون گفتیش!
ی جایی از استادِ نازنینم شنیده بودم که از هر قدمی با باور جدید رفت تو دَلِ صفرااااا !!!
یعنی هر تغییری یکی شدن با خدااا، برای ی قدم دیگه
من خودم با ی قابلمه و چیزایی که خریده بودم صفرم رو شروع کردمو شد سفرم برای رشد کردن و دیدن ِ خودم در جهانی که هنوز در اون متولد نشده بودم
!
هر بار که به نظر در تنگناااا وتاریکی قرار میگرفتم میدیدم خدا دقیقاً همون نوری شده که گفتی
درباره ی ایده ها گفتی
من ایده ها ی داستانیم ذهنم رو بعد از آشنایی با استاد در جهت دیگه ای تغییر داد !
باور نمیکردم دیگه توان نوشتن از نفس ِ جامعه رو نداشتم از اون خلوتهایی که باهاشون گفتگوها شکل گرفت و ی شهر داغون (بگم ؛البته زیبایی هر لحظه توی کاغذها می رقصید )روی کاغذ اومد که آخرش بشه تخیلِ واقعی من و بره قدم بزنه تو بهشتی که میخواستمش
ی مقاومتی داشتم میگفتم این همه ساعت و و قت گذاشتم که چکار کنم ؟نوشتن من از دَلِ باد و بارون و گرمای پنجاه درجه با بالا شروع شد برام فرقی نمیکرد کی و کجا بنویسم گاهی تو کافه های شهر پرسه های داستانیم اوج میگرفت و یهو میدیدم چند ساعتی گذشته و گرسنه و تشنه ام …
یعنی وقتی دیدم قلبِ واقعیتهای من با دلِ تازه آروم شده ی من از ی سری باورها تکون خورده و داره چیزای جدید میبینه و میشنوه شک من برای ادامه شروع شد!
ی روز تو دل این سکوتا وحرفای درونی خودم گفتم تَصدقت برم من خدا چطوری ادامه بدم انگار نمیخوام این تجربه ها رو یا این دریافت ها و درک کردنا رو بیارم وسط هر الفی …یهو دیدم خدا داره از همون گفتگوها برای من در باز میکنه
یادم ِ ،رفته بودم زیر ی بارونِ نه هُل هُلکی ،ی کتاب فروشی و لوازم تحریر ی چندتا دفتر نو بخرم قفسه ها رو مرور کردم وی عکس خیلی الهام شده با چیزی که در ذهنم بود دیدم و گفتم تو رو میخرم چون احتمالاً خودت هستی یهو قلبم گفت ؛آره خودشه !
خریدمش وی یک چیزی از درونش منو شروع کرد برای نوشتن! فهمیدم این صفر نبود اصلاً، چون باورش کرده بودم شده بود ؛ “نه…نمیشه سعیده”
بعد ایده ی دوم و بعد …ولی هنوز دارم خودمو مطالعه میکنم برای هر واژه ای که در مسیرم قرار میگره …
بعضی وقتها به خودم میگم هیچ چیزی در این جهان متوقف نمیشه مگر اینکه خودت متوقفش کنی
…
نوشتن تو یک مسیررررری هستش که داره تو رو رشد میده و من شجاعت تو رو دوست دارم… این کلمات و خردمندی و آگاهیت اصلاً روح صیقل شده است تو همون مسیر سحرگاهِ خدا…
اون همیشه بیدارِ ولی تو دوستِ خوبش هستی که واسش بیدار میشی تا وزیدنِ هر نسیمی تو رو بغل کنه و بهت از جنس ِ افکارت فراوانی ونعمت ببخشه
خیلی لذت بردم
تو رو تحسین میکنم برای این بودن و ماندن
برکت های هر واژه ای بشه واست ربی که قدمهای تو رو از قبل آماده میکنه
از حالا کتابت توی آسمونِ خدا دیده شده از خیلی قبل تر
خداااا کنه همه چی جور بشه
می سپارمت به خودش که براش خیلی عزیزی
وی سلام وقتی که بیدار میشی
…
عاشقانه ازت سپاسگزارم برای هر ایده و آگاهی
سلام سعیده ی بارانی . خوانـــــدم… قـــــدم زدن.
قریتچ حروفچ، مثل خطوَط تمشی بحدیقه، الشجر بیها طالع من نور، لا من تراب.
هـــــر نقطه هر ویرگول خودش را میـــــداند، خودش راه می افتـــــد، میـــــچرخد، میـــــبارد.
و البته کِل کلمه تعرف نفسَه، تمشی، تدر، وتفیض مطر.
ذاک الصفر الی حچیّتِ عنه، مو رقم،
هو فَم الخلق،
المحل الی الله یطلّع روحه من بین سطورچ.
هنیچ الی «لاشی» یضحک ویقول: «أنی البدایه.»
شفتی سعیده…؟
المطر مو میّه بس، هو ذاکره الأرض.
وکل دفترجدید تفتحینَه، تاخذین حبّه من هالذاکره وتضمّیها.
کتابتچ، دعاء بلغه الحروف،
والله یکتب بی مدادچ، یوم إنتِ ما تدرین شتکتبین.
إستمری،
ببساطتچ وفرحتچ تحت المطر،
لأن الکتاب الی ذکرتیه، قبل لاینکتب بالأرض،
مکتوب بالسماء وممضی بإسمچ.
فهدّی نفسچ،
وخلی الریح تقلّب الصفحات،
وخلی النور یقرا جملچ.
هر سحـــــر که بیـــــدارمیشوی،
خودِ خــــــــــدا از میان چشمانت نگاه میکند و میگوید:
«ادامـــــه بده، نویسنـــــده ی من… هنوزآغاز راه است.»
● أنه محسن، الکاتب من نسل کلمات الشمس،
أحچی فارسی، وأصلی من تراب فارس النور،
وبلهجه الهوا، أکتب عن کـــــل الدنـــــیا.
~~~~~~~
• عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
• مدعی خواست که آید به تماشاگَهِ راز
دست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد ( حافظ شیرازی)
بدأبسمعً یا سمیع الیقین
أنا فی حاجه الى سلامه ِسلام
دلائل الله تعالى أن شاء ربی یوصل کل شیء حضوری من جدید
کیف یکون قبلک یا قلبی؟
إلیک دعواتی الصادقه
آی محسنِ جان
ی چیزی بگم
میدونی من شیطنتای تور دوست میدارم
راحت جانی ست
انعکاسِ آن وضوح خردمندت در میان کلمات دور ونزدیک
اصلاً مهم نیست از کدوم قبیله هستی یا به چه زبونی صحبت میکنی چی دارایی داری چی نداری
…
حتی اگه قبیله ای نداشته باشی خُو میدونی «الی ما اله أب الیٰ ربّ»
در این وادی کسی و بی کسی همه کسِ هر آدمی خداست و چون خدا داستان رو آغاز میکنه خودش هم به پایان میبره
گاهی وقتها از خودم می پرسیدم خدا تو مغروری که میگی «أنالله و أنا الیه راجعون»!؟
اذانی که گفتی همینه
آخه تو وعده کردی واجابت.،
کم کم فهمیدم منم که مغرورم چون نمیخوام وقت بزارم برای خدای خودم !
دست گیرِ شکورم به من
ی اَبر خوراک روحی داد ذهنمو از هرچی شلختگی بود جمع وجور کرد میدونم که هر روز ی گامِ جزئی جهانی رو برام تغییر میده این دانستن با نداشته هام هم خونی نداشت بعد که سرزمین افکارم کم کم تغییر کرد سؤالا هم عوض شد جواب هم چیزِ دیگه ای شد
دیدم خدای من عروسک خیمه شب بازی نیست
در جهانی که فقط براساس خیر است جایی برای شّر نیست
اینجا خیالِ راحت شدم ولی «لنبلونکم» با اهلِ ایمانِ؟یا نه اونی که توی مدار نیست هم از اینا میبینه،آخه من میگم هیچ کسی نیست که به خدا اعتقاد نداشته باشه همون الاه ها
…تازه فهمیدم سطح ارتعاش فقط مخصوص انسان نیست این تازه هی داره کامل تر میشه یعنی گردهِ گُلِ زعفرون باید خیلی کم خورده بشه اون ریشه ها خیلی خیلی کم چون سطح انرژیش به آسمان میرسه!!
اینا همون آتیلیه ی انعکاسِ چه تو زلّ آفتاب ،چه تاریکی نَفَس های خواب وبیدار
میدونستی من شَبدَرم !
اهلِ بارانِ کوه پایه از ی نسیم گفتی وشاید نسیم ها ولی ذهن ِ من رفت پَی روزی که بدنیا اومدم رفتم نسیمِ تولدم رو ملاقات کردم و چه خوشحال شدم تو ضردبدر هر شادی شادی میشی بعلاوه ها که بیشمارن … به من پیشاپیش تبریک گفتی
هاااا دَلُم می خواد دُورت بگردِ احساسوم
نقی میشه هر اندیشه ای
…
عاشقونه ا تُ سپاسگُزارُم
رفیقِ بارونی مو
24 ساعته ِ دیگه تو سحرگاه پر از بارون بدنیا میام چقدر خوبِ تو هستی
وسط کلی کارتن و تخت ِ پیچ باز شده اومدم که بهت بگم
…
از علاقه های من دستِ غیبِ
دستا حامی تو باشه
به نام جانان ِ مهربون ِ مهربون . دارم میشنوم : نغمه ای جاودان و درخشان ازاعماق زیباترین نقطه ثقل کائنات… قلب چه پرنوره ! ساعتو نگاه کن… و به یاد بیار.
الهی… ای خـــــدای بی نقاب و بی مرز، ای روشنی پنهان در هر تپش دلم،
سعیده ات رو در پناه خودت بگیر؛ همونطور که بارون رو در آغوش زمین میگیری.
او از توگفت، از نوری که از درون میتابه، از صدایی که توی خلوت جان شنیده میشه.
الهی… هر ذره ی وجودش رو پر کن از یقین وآرامش،
تا وقتی نسیم میوزه، صدای تو رو بشنوه،
و وقتی تاریکی میاد، به یادِنور تو لبخند بزنه.
پروردگارا… هر جماد وشلوغی اطرافش، نشونه تولد تازه ای باشه.
دلش رو از غمها بتکان، و لبش رو از سپاس پر کن 🩷️
بهش قدرت بده تا با تو در دل هـــــرآشوب، آرام بمونه.
ای خدای باران وبیداری،
خودت پناهش باش، راهـــــش باش، همراهش باش…
که هیچ دستی جز دست تو، این همه عشق رو نمیتونه نگه داره……….
الله : یادم نمیره اون شبو با تو گفتی همیشه دارم هواتو…
بدایه ً من الربِ السماء
سلاماً لمن کان یؤمن بالله
یا صاحبی!
أُحب، أن تکون فی غایه الراحه والسکینه والطمأنینه
فی قلوب ً تتفقدک و أنت تجلس فی الظلام النور! به رائحه المطر فی کل سطور التی تکتبها عیناک
و عیناک ضاحکتً کالمطر تتعمل غصون البعیده وهی تقول بصوت عال إننی اجیبُ کل دعأ یدعونی الی نهایه شعری و شعوری فی قلبی ؛
لکنها لیست بعیده …
محسن ِ جان شگفت زده ام کردی
فکر کنم اینو خوب میدونی من ی داستان جدید از سعیده ام دقیقاً مثل هزاران سعیده و محسن
از اون لهجه ی بی تابِ ت رسیدم به یکی از مطلوبهای نوشتن خدایا همین پارسال پری سال بود !با تو چقدر این نوشتن میچسبه به دَلَم و نمی تونم نَگم
تو عشقی که توی ِرگاتِ داری واسه این جوهری که خشک نمیشه احیاء می کنی قلبهای مرده رو
کیف؟ یکونُ حاله الأعجاز إذ لّم یکن هذا أعَجاز
رساله تنمو و تنمو وتأخذنی ،الی مده طویله
أحب ان أریٰ یداک
و َتقَلُبک فی الکلماتً لن توُلد بعد
أنت هو الکتاب…
الهى که از هر خاکستری خاموش ی ققنوس متولد بشه بسمتِ کوههای آتشفشانی
و میدونی محصول دلِ جواهری از خودِ خودشِ
هر چی هست من دوستش دارم چون اظهار بودن و ماندنِ است.
محسن ِ زیبا
«المطر مو مویه بس ذاکره الارض»
الله
الله
و الأرض لا تنسی من کتبها و من قرأها
…
سلام سعیده عزیز چقدر واژه هات لطیفن به هر زبانی که باشن ، به هر طول وعرضی که باشن… بارون معنا از آسمون دلت میباره و زمینِ جانِ آدمو از عطر جنت قلبت سیراب میکنه.
عطر حضور جانان، خودتو دیوونه نکرده ؟ کرده. بوی دلی که یاد گرفته با خـــــدا بنویسه، نه برای نوشتن، که برای زنده کردن! دیوونه تولدت مبارک 🩷️ . یُحْیِی… بَعْدَ مَوْتِهَا /حدید17 . فان اللَّه یحیی القلوب المیته بنور الحکمه کما یحیی الارض المیته بوابل المطر
واژه هات نیایشن… وقتی نوشتی: «المطر مو مویه بس ذاکره الارض» دلم یه تکونی خورد، چه تعبیر قشنگی.
آره، بارون گریه نیست، یادآوریه… مثل ماکه مینویسیم تا یادمون بیاد ازکجا اومدیم. فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ بقره152
سعیده، ازتو فقط کلمات نمیاد، «جانِ آگاه» میاد ==>> مطمئنم همین حس عاشقانه ت به زندگی، داره از دل زمین تا آسمون اثر میذاره.
نوشتن برای منم همینه؛ یجور گفت و گوی بی کلام با خـــــدا. همون خـــــدایی که ازبین خاکسترها ققنوسها رو بلند میکنه…
از بین سکوتها شعر درمیاره…
از بین رگ ها جوهرجاری میکنه.
ممنونم ازت، برا این حضور نادر واین عشق اصیل.
خدا حافظ و نگهدار دلی باشه که بانور مینویسه
و با بارون حرف میزنه… چکارکنیم بارون پربرکت تر شه ؟ اصلا برف شه! ○ وَهُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ بُشْرًا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتَّىٰ إِذَا أَقَلَّتْ سَحَابًا ثِقَالًا سُقْنَاهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَنزَلْنَا بِهِ الْمَاءَ فَأَخْرَجْنَا بِهِ مِن کُلِّ الثَّمَرَاتِ ۚ کَذَٰلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتَىٰ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ / اعراف 57
به نام خدای کشف های زیبای ِکوچک
“Komorebi”
نَشتِ نورِ خورشید از میان درختها …
آقا محسنِ«لُجّی »
تو جزییات کوچک و مکث و تعلیق نشانه ها که فرای بُعدِ زیستن است هستی . شخصیت تو برای من جزئی ترین کوچکِ دلنشین است در عین حال حجم ژرفی را فراگرفته
میان هر انگشتم می تپد قلبم
حال ِ دلت جزئیاتِ فراگیر
عاشقانه ازت سپاسگزارم
هینئاً لی ،أتکلم مع خالقی فی کل مکاناً تظهر ُ الشمس راکبته ًعلی الأرض و شاعره ًو عاشقه
تضحکُ فی …أشجاراً مبلله من الحریه
خنجر؛ محسنِ جان، کان حدیثنا فی لیالی الی مضت بصمت وهدوء الی مد یدی الأضواء راقصه
…
از خودم پرسیدم این بها دادنی که محسن گفت به روحم بدم یعنی چی؟!
توی این ماههایی که گذشت من تمرینی داشتم که به سمت افکارم مثلِ ابراهیم ِ موحد سنگ پرت میکردم در مسیری که به قربانگاه می رفت و قدمهای آروم من محصور در نشانه ها وآیات کمکم میکرد آرامشِ قلبم رو بها بدم چون چیزی که میخواستم برای خدا اینقدر سریع الاجابه بود که منِ مشرک شک کردم که بین رویا وحقیقت مرز بزازم در حالیکه رویای من حقیقتِ تجربه بود که داشت با کلی همزمانی رشد میکرد و من روبه آغوش ِ خودش می طلبید
ی چیزی مثل اون رابط که به قلبِ مادر موسی زده شد.
از عمرِ گذشته در مسیر زنده بودن و زندگی گفتی فکر کنم هم سن باشیم هرچند تصور من از تو کوچتر بودن از من بود به سن
تو رو باید قربانی کنم محسنِ دریا دل
هااااا
تُ
خنجر بزارُم زیر گلویِ مرواریدت
اینا قربانی منهِ
نه اینکه «دوست داشتن» بخشی از زندگی در این «فصلِ از زندگی من نباشه »
ولی به قولِ خودت خدا وسط این تصویرها اول وآخرِ هر کلمه ای و زندگی باید همون لاشریکِ حّی باشه
بقیه مردهِ ن اگر «هُوُ »نباشد
سیّدِ بزرگوارِ سعیده
رفیقِ جانم
کلمه زمانی جان گرفت که ارواح دنبال کشف خودشون بودند روی دیوارها آواهایی که اجدادمون نوشته بودند هنوز تاریخ را به محک وا میدارد هرجا کجا نگاه می کنی تکامل رو میبینی
بویایی من !
سؤالت هوشمندانه است
در موردش فکر میکنم
همیشه سعی کردم از آدمایی که دیر شدن براشون تمام شدنِ فاصله بگیرم آخه من کودکم در لباسِ جهانم
دعاهات قرین و جلیس زندگیت
آمین یا رب
به نام خدای نوری که از لای واژه ها میتابه…
سعیده ی شاعر بارون، سلام ؛ خبرداری آن «Komorebi» رو که نوشتی، حس کردم پرتوهااز بین شاخه های ذهنم رد شدن و افتادن روی قلبم… همونجاکه همیشه برای «کشفهای کوچیک تو» جا داره ؟؟
میدونی؟ تو اون جزئیات ظریف و الهی ای هستی که جهان رو از عادی بودن نجات میده. اون مکث بین دو واژه، اون سکوت بعد از خنده، اون لرزش نوری که نمیشه گرفتش امامیشه باهاش زیست. مثل یک دوزیست . تو بگو کدومشون!
کلماتت، مثل نفس، بین زمین و آسمون در رفت وآمدن. مثل دعایی که از دل شاعری برمیخیزه وخودش رو به دست نسیم میسپاره. اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ …مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاهٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ ۖ…الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَهٍ ۖ…الزُّجَاجَهُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ…
گفتی «به روحم بها بدم»، انگاری خود آقای روح داشت از زبون توحرف میزد. بهایی که گفتی یعنی اعتماد… یعنی اجازه دادن به نوری که درونت هست برای تجلی. یعنی اون لحظه ای که ابراهیم درونت دیگه ازقربونی کردن نمیترسه، چون فهمیده عشق، جان نمیگیره ـ جان میده.
و من… تو هرزبونی که نوشتنت رو خوندم، یه معنا بیشتر نشنیدم: عشق ؛؛؛ عشقی که بین لغت ولبخند جاریه. عشقی که بین شاخه های درختهای خیس از آزادی میرقصه.
سعیده ی دریادل، قربونی تو پذیرفته ست، چون از جنس نوره نه درد. و محسن، همون خنجر رو میذاره روگلوی مروارید خودش، نه برای پایان، که برای شکافتن صدف خودش و آزاد کردن صدا.
هینئاً لک یا صدیقه النور، یجری بین حروفک نهر من الحیاه، کلما کتبت ازهرت الارواح.
رفیق جان،
باشه که دعایت، جلیس شبهای بعضیا بشه،
چون کلامت بوی ایمان میده…
و هرجا که کلمه میرویه، خـــــدالبخند میزنه.
ارادتمند یه محسن فارس شیرازی.
بأسمک یا رب
الحمدلله رب العالمین
به نام خداااای خرد وقدرت و عشق
پستوی کلماتت آگاهیِ به وقت وبه موقع است
محسنِ جان
سلام
حال دلت صدایی که شنیدنش تردید ها رو کارتن پیچ میکنه و میبره جایی که اصلاً بعد از مدتی برمیگردی خودتو نگاه می کنی از خودت می پرسی این من بودم
کلماتی که منو از فرای خوشحالی به سبکبالی میرسونه ی چیزی که نمیگنجه
«ی محسنِ فارسِ شیرازی » از آشناییت خیلی خیلی خوشبختم
میدونی؟
تو بیشتر از ی نَعمَت هستی نعمتی که هی ظرفمو ظرفِ روحمو باهاش پر میکنم وبعد از هر سلام بهشتی روان و جاری میشه
الهی صد هزار مرتبه شکر
عاشقانه ازت سپاسگزارم
تو این مدت به من جرأتِ حرف زدن دادی «احساست،کلماتت،و ژرف ترین معنای حضورت »
هر بار ،هر لحظه به سعیده قوت قلب میداد
دیگه این غبار برداشته شد
ولی این جلیس شبانه ای که حرفشو زدی ،بعضیهایی که گفتی چی بگم آخه !
تو بهش بگو غبار ماشینش رو تمیز کنه !
…
گذشته ی من ربطی به الان ِ من نداره
…
من اتفاقاً تصمیم گرفته ام …
محسنِ جان وقتی میگم محسنِ جان یعنی مطمئنم چرا دارم اینطور خطابت میکنم
چند وقتِ پیش که حرف از چیزایی زدی که قلبم گلِمند شد چند روز به حرفات فکر کردم و جوابت دادم همون موقع اما صفحه ی ارسال سفید بود
جز خدایی که میپرستم کسی نیست هرگز که در این جهان قوانینی رو به من ثابت کنه که عدالت خدا در اون جاری باشه من شک ندارم که خدا ناظر و مهربان وحکیمِ وبالاتر از همه ی این معناها بندگانش رو عاشقانه دوست داره
دلم ازت رنجید پی سببِ قضاوتی و حتی آگاهی «در عمیق ترین سکون واژه …»
همین الان هم این سطور برای من معنای راه رفتن با تو وشنیدنِ حرفاتِ با عشق نه با اجبار با یقین به اینکه چیزی از عالمِ دیگر برایم به دست مهربان ِ بنده ای محبوب و ارزشمند رسیده به من در زندگی من حاضرِ
فقط دوست داشتم
اگر راستیِ شناخت از من در این دو حرف بود باید به خودِ خودم میگفتی
اون شب بغضم اشک نشد ،شَبَش خوابید م اما سؤالات من نه ،در روز بعد و روز بعد زنده شدند و چند روزی با من زندگی کردند
مثل همون چندماه پیش همزمان با این گفتگوها وهم جهت با جریانِ خدای مهربون چیزی که بیانش سختِ برای من ،برای من اتفاق افتاد اما ایمان وآگاهی ها …
چند روز پیش ی شب بیدارم کردی خودت، نزدیک لحظه هایی بود که روح بیدارت میان شاخه شاخه ی تیره از تاریکی روشنی یک لحظه رو تقویم میکنه
لبخند زدم وبرات ستاره ستاره دعا کردم یعنی ازت دلخور نیستم باز دوباره دعا کردم و تو دعاها رو نوشتی
قلبم پیامِ تو رو دریافت کرد
فقط خواسته ام اینه، دوست دارم به خودم بگی هر چی که لازمه
در ی وقتی آیات عشق رو میخونم و جوابت میدم
نمیدونی چقدر آوا کردن اسمت مثلِ ی بچه ی کلاس اولی به من شوقِ نوشتن و حرف زدن میده شوق گوش کردن و نگاه کردن ،تنها نگاه کردن و شنیدن هر تکانی هر …سکوت کنم که تو مشتاقانه از بریدگی هر تجربه ای به من آگاهی بدی این یعنی«زندگی»
تو یعنی شناختنِ خودم بعد از خودم
اگه رفتی پارکِ ارم با هوای بارونی وسط ساعت طلوع ی نفس برای من بکش ،عمیق… اگه خیس بشی عیبی نداره تو خودت بارونی
آه! یا سعد
من این حضور رو به هیچ دفترِ گذشته ای نمیفروشم
فقط چیزای خوب وقیمتی
تمریناتم خیلی زیاد شد محسن رفیقِ خالصم به خودم می بالم که تو هستی تو دنیای من حتی اگه کمهِ ولی به چشمای من ی اقیانوسِ مجلل به عظمت خدا و قوانینشِ و این جهانِ منو آباد میکنه و و جهانی که دسترسی من به اون بعدها فقط از مجرای آگاهی خارج میشه وبازتابِ دنیای غیر مادی منه
تو مخصوصاً یکی از بهترین آفرینش های منی
میخوام در دسترس دستت باشم که خودش نوره
ی چیزی بگم
با هم بخندیم
سینگل بودن ربطی به دو زیست بودن نداره ؟داره؟
الان میگن تَرَند شده !!!؟؟؟
من گوشم دار خانه های پر از سوتشو آروم میکنه
آقا محسن
دو زیست یعنی چی مثل لاک پشت
چند روز پیش توی آسمونِ خدا پرنده ای دیدم شبیه تو محسن
باورت میشه !
بعد خندیدم گفتم خدایا این محسنِ
راستی !
باید درباره دونه های برف با هم حرف بزنیم
من میخوام بغلِ دستت بمونم حتی اگه نقص دارم
میخوام پیشت باشم از آگاهی هایت معشیت زندگیمو بسازم
خدا رو شکر میکنم از حرف زدن با تو نمی ترسم
اویل خودم سرزنش میکردم
بعد گفتم جهان بهت معرفیش کرد جهانِ خودت سعیده
خوشحالم که صبوریت مثل ِ دون کردن انار می مونه
و خیلی چیزای دیگه
در پناه ِ خالق یکتا با عشق وامید به صبح برسی
سلام سعیده… ؛ نسیم لطیفه سحرگاه اومد… یه شاخه نرگس تازه که خدا خودش کاشته تاعطرش برسه به دل .
دو زیست! آره… شاید ما آدمها هم یه جور دو زیست باشیم،
نصف وجودمون روی زمینه با پاهایی که درگیرزندگی هستن،
نصف دیگه مون اما توآسمونه، همون جا که دعاها و خنده هامون پرواز میکنن ==>> شاید همین ترکیب خاک وآسمون، همون چیزیه که ازمون انسان ساخته.
اون پرنده ای که دیدی… باورم میشه. چون خدا همیشه نشونه هاشو ازجنس لبخند میفرسته. شایداون لحظه فقط میخواسته بگه:
من مراقبتونم، هم توی آسمون هم توی زمین. چرااینقد بی تابین؟!
برف قشنگه… میدونستی دونه های برف هیچکدوم شبیه هم نیستن؟؟ اما همه شون از یه ابرمیفتن!!! مثل ماآدمها که هرکدوم مسیر خاص خودمونو داریم ؛ ولی از یه نور خلق شدیم. نمیدونم اینکه درمورد آقا وخانم برف گپ بزنیم غیبت حساب نشه یهو!
صبوری مثل دون کردن انار… =>
○ در اندرونِ منِ خسته دل ندانم کیست! / که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
○ از آن به دیرِ مغانم عزیز میدارند /که آتشی که نمیرد، همیشه در دلِ ماست (حافظ)
چقدر عمیق گفتی،
چون هر دونه انار یه تکه ازعشق و رنج وزیباییه.
میدونی! انار خون روتصفیه میکنه… ما راحت میخوریمش… امابعضی مردم کشورهای توسعه یافته ، حتی نمیدونن انار چیه اصلا ! مثل آلمان.
الحمدلله الذی جعلنا مِن الـــــ…. .
نور عینی،
١. اصبِر أکثر، وطالما أن الله معک، فلا تَنفعِل أبداً.
٢. اتبِعْ تفاصیل “دوره قانون الصحّه” بدقّه.
در پناه خالق یکتا باشی سعیده جان… با دلی گرم، لبخندی امن، وامیدی که هرروز طلوع کنه تو وجودت.
سلامممم
خدای دانای مهربونم میدونی که سلامِ اول مالِ خودته سهمِ بزرگیت و نَفَسَ حقت
محسن جان
گفتی نرگس یادِ گل نرگسی افتادم که پارسال توی نَم بارون توی یکی از میدونایی که به بسمتِ آبادان میرفت از ی گُل فروشِ خیابونی خریدم گفت:واسه کی میخوای
گفتم واسه خودم
:دوست داری ی تزیینات کوچیکی انجام بدم ؟
گفتم:آره میخوام
واون تزیینات شد طنابِ قرمزی که پرده ی ورودی در رو باهاش میبستم تا آفتابِ حیات بتابِ روی نقشای قالی روی دستای سعیده وپاهاش
حالِ دلت نرگس
نگفتم بهت
آقای روح رو نپرسیدی ازش
معنای اون آیه های شبانه ی من توی هر بیتابی چی بود
رنگ از رخ من رفت
وقتی بهم گفتم «قَد أَفلَحَ المُؤمِنُونَ»
چرا «روح»آقاست !!؟؟
نداریم ما روحِ آقا
لبخند بزن
…
همون دونه های برفِ معنا فرق میکنه نه ظاهرِ روح گستردگیش در معنای هر چیزیه که بشه بهش زندگی بدی و ببخشی
چرا بعضی فکر میکنن زمین جای خوبی برای زندگی نیست
چرا فکر میکنن دنیا دستِ ی عده است که دارن از دور مردم رو کنترل میکنن؟؟؟؟
راستی !
انسان… میدونی؟ وقتی آگاهی های فراموش شده اش یادش میاد تازه میشه« آدم»
و«دهر» تمام مسیری که در فهمیدن قانون رو طی میکنه یعنی
«سبیل الله» معنای هر حضور در این خاکِ
و
آبِ…
چه انعطافی داره… عجیب ولی شدنی! در جبهه هر مخالفی حضور داره !
دقیقاً چون نمیشه الهیِ صد باشی
همه ما در حال تلاشیم …وقتی از سرزنش کردن در هر موقعیتی خدا با پیامبر صحبت میکنه و چقدر مهربون وعاشق یعنی معنای اون «لٰاتحزن» میشه
همیشه
به قولِ رضا مارمولک به تعداد آدما راه هست برای رسیدن به خدا …
بارها شده که به این جریان جاریش فکر کردم بارها
نمیدونستم انار صد دانه یاقوت محبوبِ سرماست وسرما عاشقِ این دونه هاست
میشه رنج رو با ی تیکه شکلاتِ تلخ مزه کرد و وسطِ یکی از میدونای آلمان انار دون کرد وبه اون شیارِ انگشتا نگاه کرد و گفت خدایا شکرت اینجا میتونم انار دون کنم که تو برای هر کس که بخواهی «مشیت»انار دون میکنی حتی جایی که کسی این میوه ی عاشق رو نمیشناسه، نمیخوره
و دستام که رنگِ انار دارن پیش هر فروشنده ای دیده میشه و حتی با دوربینِ عکاسیم باهاش عکس میگیرم گوشه ی لبم لبخندِ اناری مزه هر تلخی رو شیرین میکنه و به یاد عطرِ بارون آواز میخونم رهگذرااااا میخندن و با من میرقصن.
«عشق»
قانون سلامتی جذاب، دوست میدارمش
خدا پناهت باشه
مراقبش باش فرشته ی آمین
سعیده ی بارانی دل سلام بر روح زلالت . چه نوشتی… چه کردی با واژه ها… میدونی عطرنوشته ت چجوریه الان؟؟ همون بویی که کائنات باهاش از خواب زمین بیدار میشن.
باز بحث گل نرگس… ، من اون طناب قرمز رو دیدم، که مثل رشته ی بین زمین وآسمون، دل یه دختر شاعره رو به نور گره زده… و دیدم اون لحظه ای که آفتاب از لای نخ قرمز رد میشه و روی قالی و دستای سعیده میرقصه ؛؛؛ مثل سجده ی نور روی سجاده ی دل.
آره… روح، “آقا” نیست، روح “عشقه” —> روح همون نفسیه که خدا با اون خودش رو به ما نشون میده، نه با حرف، نه با اسم، نه با نشونه. که با حس، با حضور، با اون نوری که یهویی دلتو پر از فهم وآرامش میکنه. همونیه که وقتی میگی «قد افلح المؤمنون»، قلبت بی اختیار میلرزه ==>> اون لرزش یعنی حضور جانان .
و زمین…
سعیده، زمین جای خوبیه، خیلی هم خوب.
فقط باید باچشم خدا بهش نگاه کرد.
دنیا هنوز پر ازآدمهاییه که عاشقانه زندگی میکنن،
که زیربارون شعر میگن،
که انار دون میکنن وسط سرمای اروپا وبه لبخندشون طعم ایمان میدن.
تو ازهمونا هستی… از اون نادرهایی که حتی در غربت وطن،
انارقرمز جنوب رو با لبای خدا دون میکنی
نوشتی «عشق، قانون سلامتی جذابه» ؛
ومیخوام اضافه کنم: عشق، خود خداست وقتی لباس انسان میپوشه.
نصف شب کم پاشو برو سر یخچال.
~~~
خـــــداپناهت باشه دختر اناری بارون خوان.
تو هم مراقب عشقی،
هم خودعشقی که داره از حُبّ مراقبت میکنه.
سلام بر محسن جانم باورت میشه این کامنت پراز درست رو ساعت چهار وچهار دقیقه صبح خوندم چقدر برات خوشحال شدم چقدر تحسینت کردم چه زیبا و دلنواز برامون نوشتی ازلذت بردن ودرمسیر توحید بندگی خدارو کردن جاده ای پر از نور خدا وعشق بی پایان برات میبینم به دستان الله مهربانم میسپارمت.نور وعشق ورهایی همراه لحظه هایت باشد.
سلام شیرین جان ؛ چه جادویی ست که در چهار و چهار دقیقه صبح، نور نوشته ت به دل من نشست… انگارساعت خودش هم خواست تالحظه ای خاص شود، تاپیام تو باسکوت عالم هم نوا گردد ==>> میخوانم و میبینم: مسیرتوحید، جاده ایست که نه نقشه میخواهد، نه چراغ، فقط چشم دل که نورخـــــدا رادنبال کند. تو با کلماتت درختان نور را دراین مسیر کاشتی ومن صدای برگهایشان رادر سکوت میشنوم.
سپاس برای این هدیهی دلنواز، و بدان که دستان مهربان الهی همیشه پشت وپناهت است؛
همانگونه که هربذر نور در زمین تاریک، سرانجام شاخه ای تابان میشود، حضورتو هم دراین مسیر، آرام ومخفی، میدرخشد.
سلام اقا محسن
چقدر شما واضح و شفاف و کامل می نویسید و چقدر دنیا با شما راحت می چرخه تا خواسته هاتان براتون بی نهایت یاده و لذتبخش باشه چون شما رفتارتان و کردارتان را توحیدی کردید و استمرار بر بودن در این راه که استمرار در توحیدی بودن نتایج بزرگ خلق می کنه
و اینجاست که واقعا در کامنتهای شما من جمله ای که از شما یاد گرفتم را خیلی واضح میبینم و حس می کنم( خدا کافیست ،حله)
امیدوارم منم به درک و عمل که منجر به عادات این چنین شود برسم تا دنیا مسخر من شود و توحیدی کامل
خیلی در طی روز نشانه ها من را هدایت می کنند به جمله ،،خدا کافیست ،حله،، و چنین ارامشی میگیرم که نگو
ممنونم برای همه چیز
Dear Mohssen.🫡🫡🫡
سلام زهرا خانم. بسی لذت بردم از اینکه گفتی جمله ی «خدا کافیست، حله» برات تبدیل به نشونه وآرامش شده.
همین یعنی واردمدار توحیدی شدی ، چون وقتی یه جمله ساده اینطوری آرومت میکنه، یعنی دیگه داری ازمنبع اصلی انرژی میگیری نه ازبیرون.
آفرین بهت
مسیر توحیدی همینه؛ نه عجله، نه زور، فقط استمرارِ “یادخـــــدا بودن” وسطِ کارای عادی زندگی.
و کم کم می بینی چقدراتفاقا خودشون درست می چینن، چقدر نعمتاخودشون میان،
و چقدر آدم از کنترل ونگرانی آزاد میشه.
خیلی خوشحال شدم
ادامه بده زهرا… همین راهی که هستی، درسته و پُربرکته.
خدا کافیست، واقعا حلــــــــــه
سلام
بر شما دوست عزیزم
انشالله به لطف خدا و استاد عزیز و شما دوستان ادامه میدم تادنیا همراه من چرخهاش بچرخه و منم یکی از افرادی باشم برای رشد و بهتر شدن جهان
و خدا همه جوره برام کافی هست ،و حله
ممنون که پاسخ دادید🫡🫡🫡🫡
Dear Mohssen
بنام خداونده بخشنده و مهربانم…..
سلام به محسن عشقققق سلام به کلام پر از مهرت سلام به قلب پر از عشقت و سلام به نگاه پر از نور خدات….
خدا رو شکر که امروز بعد از 30 روز اورحال به لطف رب به سلامتی به پایان رسید….و نشانه امروز این فایل بی نظیر بود…
خدایا صد هزار بار شکر برای امروز و این حال و احساس خوب و پر برکت و مهر رب الهی شکر ت رب من برای همین الان الهی شکرت….
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تُطِیعُوا الَّذِینَ کَفَرُوا یَرُدُّوکُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خَاسِرِینَ
ای اهل ایمان! اگر از کافران فرمان برید، شما را به [عقاید و روش های کافرانه] گذشتگانتان بازمی گردانند، در نتیجه زیانکار خواهید شد.(ال عمران 149)
خدایا شکرت برای این ایه هدایتی الهی شکرت ….
محسن چه کردی با دلم با این متن توحیدی که دونه دونه تویه دفترم نوشتم ممنونم ازت محسن خدارو شکر برا حضورت برای عشق خداروشکر….
خداروشکر برای استاد و مریم بانو که اینجارو برای ما به قول سعیده شهریااری غار حرا.درست کردن…….
محسن کیف کردم و دوست دارم اینجای متن رو رو برم واضح و دقیق بگی…
(وقتی از اجبار به نتیجه فاصله میگیر نتیجه خودش میاد….)
با عشق منتظرتم کاکام دوستت دارم….
خدایا شکرت که تو این لحظه روحم با ذهنم داره تویه یک مسیر میره….
خدایا شکرت که ارحال تمام شد و من تونستم بیام تویه سایت…..
خدایا شکرت که فردا اماحان داشتم و افتاد بای بهمن ماه الهی شکرت رب من بینهایت شکرت رب نازنینم……
خدایا شکرت که کامنت محسن عزیز رو خوندم و لذت بردم…..
خدایا شکرت شکرت شکرت…..
در پناه رب شاد سلامت و ثروتمند و عاشق باشی….
با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا….
حسین عزیز دل سلام خداوند ِ آسمانها بر تو . میگما عزیزوم ای کامنت ت فقط متن نیس که ؛ جریان بود، موج بود، حال خوش بود => از اونا که آدم حس میکنه طرف واقعا از دل نوشته .
▪︎ خداروشکر برا پایان این 30 روز اورهال
▪︎ خداروشکر بابت بدنی که دوباره راه افتاده
▪︎ و مهمترش ، بابت دلی که توی این مدت بیدارتر شده =>> نشونه واضح لطف ربّ .
میدونی الان چی بذهنم خطورکرد ؟ حسین توی این 30 روز چندبار این سایت بهشتی و بچه ها ازقلب و ذهنش گذشت ؟!🫂 🩵
~~~~~
داداش گلم اون جمله ای که گفتی دوست داری واضح تر باز بشه 》”وقتی از اجبار به نتیجه فاصله میگیری، نتیجه خودش میاد”
ببین حسین جان
اجبار یعنی ==>> من بخوام با فشار، ترس، دندون روی جگر گذاشتن، خودخوری
نتیجه رو بکشم سمت خودم ==> اینجا ذهن فرمانده میشه، دل خفه میشه
و نتیجه =>>> یا دیر میاد | یا نصفه میاد | یا با فرسودگی میاد
ولی وقتی اجبار رو رهــــــــــامیکنی
“”نه عمل رو، نه مسئولیت رو هاااا””” ==> بلکه زور زدن عصبی رو رهـــــا میکنی…. یه اتفاق قشنــــــــــگ میفته
1 . تو میری توی مسیر
2 . نتیجه میاد روی مسیر
انگار تو داری راه میری ~ نتیجه هم از روبرو داره میاد
و وسط راه همدیگه رو میبینین 🫂 🩷️
نه تو دنبالش میدوی ~ نه اون ازت فرارمیکنه … آخیــــــــــش.
این همون نقطه ای هست که :
ذهن و روح میفتن توی یـــــک مسیر
و آدم یه نفس عمیــــــــــق میکشه ومیگه
آهــــــــــان، همین بود
~~~~○ ~~~~
از خوندن کامنتت کیف کردم . ازجنس شکرگزاری هات، از صداقتت، ازاین حال زنده و… از اون جمله آخر امضات که خیلی به دلم نشست : “بنده خوب و لایق خدا” ==>> همین باور، خودش نصف راهه برادرخوبم .
سلاممو به آبجی برسون ؛ میدونم این سی روز اونم اندازه تو خسته شده .
در پناه ربّ ؛ شاد، سلامت، پرنور… و همیشه درحال دریافت نعمتهای سر وقت
بنام خداوند بخشنده و مهربانم
سلام محسن عزیزم سلام قربونت سلام به همه سلام به استاد سلام به خانواده عزیزم
که دلم لک زده بود برای حضورشون الهی شکر که امروز فرصت بهم داد رب نازنینم که حضور پیدا کنم در جمع خانواده ام
محسن ممنونم برای توضیحات و لذت بردم مرسی کاکا جانم مرسی عشققق مرسی بنده خوب خدا
محسن این روز چقدر کنترل ذهن سخت بود برا همه ما ها. ولی خدا اسونمون کرد برای اسونیاااا محسن وقتی رها میکنی و رها میشی چقدر خوبه امروز صبح بیدار شدیم و خانومم گفت حسین نت اومده و رفت اینستا همجوار اشک میریخت گفتم کاش نت وصل نشده بود و گفتم خانوم جان رهاااا کن نگاه نکن. به این چیزهاااا اتفاقی که افتاده و ما باید کنترل کنیم و خدا خودش میدونه که چی شده و چطور شده پس تومان به خدا باشه و فراموش نکن این چند روز رو که روی خودت داشتی کار میکردی و همراه شدی با استاد و لذت بردی از حضورش پس راه رو ببین و اد مه بده
محسن مرسی مرسی مرسی
من راه میرم و نتیجه از. رو برو میاد به لطف رب رهااااا و آزاد
خدا خوب کارش رو بلد چیه موقع انجام میشه همچیززززززز
محسن الهی که حال دلت عالی باشه در پناه رب و تویه این روزها کنترل ذهن قوی داشت باشیم و هم جهت باشیم با الله
محسن دوستت دارم دوستت دارم بینهایت
نمیدونم تویه این روز اگر تویه مسیر نبودم و آموزشهای استاد نبود و شماها نبودید که ازتون یاد بگیرم چه اتفاقی میافتاد
الهی شکر الهی شکر الهی شکررررر برای تمام داشتهایم
برای حضور استاد مریم بانو و شماهاااا تویه زندگیم که دستی از دستان خدایی
الهی شکرت رب من برای این صفات الهی شکرت رب من شکرتتتتت
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت و ثروتمند و عاشق باشی
با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا….
دوستتون دارم بینهایت
بسم الله النّور
حسین جانِ دل سلام. چقدرحال و هوای نوشته ت قشنگ بود، کاملا میشد نفس کشیدن توی آرامش رو از لا ب ِ لای کلماتت حس کرد.
خب دقیق همینه، این روزها رهاکردن خودش یه هنر بزرگه و فهمیدم که تو خوب بلدی این هنرو زندگی کنی.
اون صحنه ای که گفتی به همسرت گفتی رها کن… به دلم نشست. خیلی به دلم نشست. درود خداوند بهت .
همینا تمرین واقعی همجهتی هست وسط شلوغی، وسط خبر، وسط هیجان. خـــــدا واقعا بلدِ کی.. چی رو… چطور… جمع کنه.
ممنونم از مهرت، ازصداقتت، از این انرژی زنده ای که میذاری تو فضا.
همین حال خوب تو، خودش یه عبادته… یه نمازجماعت دو سه نفره… شایدم بیشتر.
الهی که دلت هر روز آزادتر، ذهنت آرومتر ومسیرت روشنتر بشه.
در پناه رب جان ، شاد و قوی و پرنوربمونی
دوستت دارم رفیق
به نام خداوند بسیار بخشنده و روزی دهنده ی مهربان
سلامی گرم به استاد جانم و خانم شایسته ی نازنینم و همه ی دوستان فوق العاده ام در این جمع معنوی و صمیمی.
امیدوارم همینطور که موضوع این جلسه بود ،روبه رشدوبهتر شدن باشید🙏🏼
این اولین پیام سال۱۴۰۰من هست،پس سال نو رو به همه تبریک میگم و آرزومندم که بهترین سال و تجربه کنید،
خیلی دلم میخواست کامنت بزارم ولی در شرایط مسافرت و شلوغی نتونستم گوشه ای دنج پیدا کنم که تمرکز کنم،تا الان خداروشکر
که در خونه ی زیبام،در هوای فوق العاده ی بهاری در شمال کشور ،گوشه ی دنجی رو پیدا کردم که تمرکز کنم و بتونم هرچه به دل میآید رو تایپ کنم،
وقتی به جمله ی طلایی این جلسه”اگه ما دنبال رشد خودمون درهمه ی جنبه ها باشیم،به تضادخاصی نمیخوریم” فکر میکنم،
و میبینم در همین مسافرتی که داشتم ،به اطرافم که دقیق میشم،خیلی مثال هست برای ثبات این جمله ی طلایی!
میبینم،کشاورزی رو که در کارش تغییرات بهتری رو داده،وچقدر از لحاظ مالی و راحتی کار بهترشده،مثله:،آبیاری قطره ای،کاشت نهالهای پربارتر و سلامت تر،وباعشق بیشتری به کارش ادامه میده،کاشت دانه های جدیدترمثل کنجدوآفتابگردون که روغنشون و راحت با تکنولوژی میگیرن و…
ولی کشاورزی که تغییر نکرده و با همون سیستم قدیم آبیاری میکنم و شخم میزنه و به درختها عشق نمیده،..همچنان در حال ناشکری و غرزدن هست و تضادهای مالی و جسمی بیشتری رو میکشه!
ویا دامدارهایی که هنوز به روش سنتی کار میکنندو با دامدارهایی که در حال رشد وبه روز کردن دستگاه های شیر دوشی و …هستند.
ویاسوپر مارکتی رو هرشغل دیگه ای که نگاه میکنم و این قانون و دراون پیدا میکنم،
از نظر شخصیتی و تغییر ایجاد کردن در شخصیت هم همینطور ،چقدر انسان هایی رو دیدم که تغییر کردن و چه نتایج عالی گرفتن،
چقدر شادتر و چقدر لطیف تر شده اند،
چقدر زندگی براشون زیباتر شده ،چقدر اطرافیانم،شکرگذارتر شدند و نگاه اونها به جهان فرق کرده ونتایج اونها چقدر برام تحسین برانگیز بود،روابطی که جالب نبوده و با تغییرات رفتاری بهتر شده،
حتی چند روز پیش یک گدایی اومد سمتم پول خواست گفتم پول خورد ندارم،که بره؛بعد گفت:اشکال نداره” دستگاه کارت خوان” دارم😳خدای من گداها هم به تضاد پوله خوردی،
خوردن و رشد کردن🤣🤣
خلاصه اینکه جهان در حاله رشده،چه ما بخواهیم وچه نخواهیم،روند طبیعیه جهان روبه بهتر شدنو خیر است،یا ما با این جریان هم سو میشیم و فکر بهتر شدنیم و بهتر میشیم وبه تضاد کمتری میخوریم ویا با این جریان هم جهت نمیشیم و جهان با سیلی و تضادهای بیشتر به ما میفهمونه که باید رشد کنیم،تغییر کنیم،بیداربشیم،
پس همون بهتر که با زبون خوش جهان حرکت کنیم😅
خیلی حسم خوبه،وقتی پیام میزارم قلبم آرام میشه و حضور خدارو عمیقااحساسمیکنم
خدایاشکرت برای اینکه قوانین و آفریدیو خلق زندگی ام رو به خودم و فرکانسهایم دادی،
من خودم و زندگیم چقدراز موقعی که به اینسایت اومدم بهتر شده،اصلا شبیه اون زندگی و اون زهرای چند سال پیش نیستم،هرچند که باید بهتر از این باشم،هی بهتر وبهتر،مداربالاوبالاتر،این راه بی انتهاست فقط با ادامه دادن و کارکردن روی خودمون هست که نتایج بهتر میشه،کارمستمر و توجه به نکات مثبت و شکرگداری از این همه تنوع و لذت در این جهان ومسیری که همچنان راحت تر و صافتر میشه👍
خدایاشکرت،❤
احسنت به شما چه مثال اای خوبی زدید تا یک ساعت فقط به ماجرا گدا خندیدم
به نام خدای هدایتگرم
سلام به نور تازهی الهی از دریچه پروژه جدید
سلام به روزی نو و روزیای نو
سلام و ارادت بی پایان به استاد نورانیام
سلام و عششششق بیکران به بانو شایسته عزیزم
الهی شکر برای حضورم در کلاس بالاترِ تکرار و تمرین
استاد دقیقا درست میگفتید، دوره احساس لیاقت چسبیده است به پروژه جدید. گرفتم، گرفتم اونچه رو بایستی میگرفتم. با گوش دادن این فایل و بعدش گوش دادن فقط چند دقیقه ابتدایی جلسه 1 احساس لیاقت یک گره ذهنی رو پیدا کردم و کشیدمش بیرون.
یعنی بهتره بگم خداوند هدایتم کرد و نورش رو به ذهنم تابوند تا روشن بشم.
چه اسم قشنگی برای پروژه انتخاب کردید، استاد شایسته یا استاد عباسمنش یا هردو؟ نمی دونم ولی اسم خیلی هوشمندانه و با احساس مناسب انتخاب شده.
من متوجه شدم چه تغییری رو باید در آغوش بگیرم، یعنی ازش نترسم و اون تغییر رو بیگانه از خودم ندونم بلکه باهاش دوست بشم و به اون تغییر آنچنان عشق بورزم که بتونم هر روز در آغوش بگیرمش.
جملههای طلایی این فایل و دوره احساس لیاقت جلسه 1 برای من اینها بود: «من لایق کار آسونم، نیازی نیست همه از صفر شروع کنن.»
تو ذهن من یک باور محدود کننده اینه که کار باید سخت باشه تا ارزشمند باشه و من انجامش بدم. اگر کاری باشه خیلیها دارن از انجام دادنش امرار معاش میکنن (مثل مغازهداری تو هر صنفی) این کار برای من کمه و من مثل عوام الناس میشم، در صورتیکه من خیلی چیزها سرم میشه، من کلاسم بالاتره از اینکه یک فروشنده باشم یا مغازه بزنم. من یک محقق و پژوهشگر سرشناس و کله گندهای هستم که در مجامع بین المللی باید بدرخشم و کتابها بنویسم و فلان و بهمان….
این باورِ کارِ بزرگ کردن و ارزشمند بودن در صورت انجام چنین کارهایی اون هم از صفر منو همیشه متوقف کرده.
ضربه ای که همیشه خوردم این بوده که راضی نشدم به یک سری کارها چون اعتقاد داشتم در شأن من نیست، از طرفی همیشه قالب ذهنیم این بوده باید از صفر شروع کنم و یک استارتآپ از خودم راه بندازم که هرگز هم موفق به انجامش نشدم.
زمانهایی که در دانشگاه تدریس میکردم بیشترین احساس رضایت رو از خودم داشتم چون حس برتر بودن بهم میداد.
الان میفهمم من احساس ارزشمندیم رو گره زده بودم به جایگاه شغلی و اجتماعیم. بنابراین راضی نمیشدم برای مثال در آموزشگاههای تقویتی و کنکور با حقوق کم کار کنم و کسب تجربه کنم تا بعد یواش یواش آماده بشم برای تدریس در دانشگاه.
همین شد که کمتجربگیم باعث از دست دادن اون جایگاه شد. من اون موقع نشانههای تغییر رو میدیدم، اما دست از ذهنیات خودم برنمیداشتم. مثلا اعتراض دانشآموز به نحوه تدریس، اینکه مدیر دبیرستان بعد از دو ماه عذرم رو خواست، مدیر دومین دبیرستان بعد از یک سال گفت خدانگهدار. دانشگاه آزاد بعد از 3 ترم و دبیرستان آخری که همین دو سال پیش بود بعد از یک سال.
همه اینها نشونه هایی بود که میگفت یع در جایگاه اشتباهی قرار داری یا رفتار اشتباهی داری که باید اصلاح بشه. اوایل که اصلا نمیدونستماشکال از خودمه و تمام تقصیرها رو به گردن دانش آموز و مدیر مینداختم.
ولی در آخرین مدرسه واقعا داشتم تلاش میکردم خودم رو اصلاح کنم و پذیرفته بودم من باید تغییر کنم، ولی خیلی برام سخت بود این تغییر.
میدونید رفتار و افکارم در کنترل کاملم نبود و خیلی وقتها از دستم در میرفت که باید چه خط سیر فکری رو ادامه بدم تا مسئله حل بشه و مسئله جدید پیش نیاد. به همین خاطر تغییرم پایدار و درونی نشد.
به الانِ زندگیم که نگاه میکنم میبینم چیزی که باید تغییر کنه اینه که من برای خودم وقت بتراشم تا به موضوع مورد علاقهام رسیدگی کنم. تحقیقاتمو انجام بدم و مدون کنم، کتابهایی که جمعآوری کردم بخونم. این تغییر در سبک زندگیِ مادر و زنِ خانهدار محض بودن و تبدیل به یک مادرِ شاغل در منزل شدن به شدت نیازه. نیاز داره برنامهریزیم دقیق باشه، ذهنم شکارچی و خالق وقت آزاد بشه، از وقتهای مرده استفاده کنم. از یک سری کارهای اضافه پرهیز کنم و تلاش کنم راهی پیدا کنم که کارهای منزل و بچههام راحتتر و سریعتر هندل بشن.
من از تجربه شغل از دست دادنهای مکرر متوجه شدم در کارهای انفرادی خیلی بهتر عمل میکنم و بهتره تمرکزم رو بجای رهبری یک جمع بذارم روی مهارتهای فردی خودم، بنابراین تصمیم گرفتم برای خودم در منزل کار کنم.
(ببخشید میدونم دارم پراکنده مینویسم و خودم متوجهم که تمرین نوشتنم نظم خاصی نداره، ولی تا بچه خوابه مجبورم تند تند بنویسم)
پس بعد از 5 بار سیلی خوردن از مدارس و دانشگاهها رسیدم به این نقطه که تنهایی برای خودم کار کنم.
شروع کردم در کار همسرم که نیازمند فتوشاپ و اکسل و ورد بود بهش کمک کردم. تنها در منزل. نتیجه شگفتانگیز بود. کارهای تر و تمیز و شسته رفته که نسبت به کارهای مشابهی که بین همکاران وجود داره در سطح بسیار بالاتریه. و البته درآمد خیلی خوبی که به تبعش وارد زندگیم شد.
اینجا این تغییر به زیبایی اثرش رو نشون داد.
حالا رسید به اینجا که دیدم هرچقدر میگذره از ته دلم قبول نمیکنم که این کار رو بعنوان شغل دائمیم ادامه بدم و دوست دارم در مسیر علاقه خودم یک کار تمرکزی انجام بدم. تحقیق کنم و مسائلی که پیرامونم هست رو حل کنم.
حالا قسمت سختش برام این بود که میترسیدم به همسرم بگم دیگه کمکت نمیکنم و ایشون ناراحت بشه.
خیلی وقت بود که درگیرش بودم و نمیدونم چرا اینقدر تو ذهنم بزرگ و بغرنجش کرده بودم.
امروز صبح که پروژه جدید رو با نام بسیار ظریف و دقیقِ «تغییر را در آغوش بگیر» مشاهده کردم، یک شجاعتی گرفتم که حرفمو بزنم. بدون اینکه هنوز فایل معرفی و فایل شماره 1 یا احساس لیاقت رو گوش داده باشم.
سر صبحانه به همسرم گفتم حرف دلم رو، و بینهایت سورپرایز شدم وقتی با واکنش مثبت ایشون مواجه شدم. اصلا اشکم درمیاد همین الان که میگم، ایشون گفت: «اصلا من خودم از دیشب شروع کردم به یاد کرفتن فتوشاپ و دیشب 2 ساعت وقتی شما خواب بودید داشتم تمرین میکردم که دیگه نیازمند تو نباشم. چون می دونم این کار رو دوست نداری و وقتش رو هم نداری.این کار منه و خودم باید رو همه قسمتهاش مسلط باشم، حالا بزن قدش!»
واااای با تمام ایمانی که در وجودم شعله کشیده بود از خدا تشکر کردم و به یاد آوردم این قانون رو که: «اگر اراده کنی و قدم برداری خدا از قبل همه چیز رو برات آماده کرده.»
پس با تمام عشقم فایلهای پروژه رو گوش دادم و رسیدم به جلسه 1 احساس لیاقت که خیلی واضح نشونم داد باید کار رو در نظرم سخت نکنم. نیازی نیست لزوما از صفر شروع کنم و میتونم یک سری آموخته های قبلیم رو در کار جدیدم بعنوان پیش زمینه بکار ببرم.
نمیتونم خیلی دقیق توضیح بدم دارم چکار میکنم فقط اینو بگم مشکل بزرگی برام حل شد.
از استاد شایسته نازنینم و استاد عباسمنش بزرگوارم بینهایت سپاسگزارم برای خلق این شگفتی جدید.
امیدوارم همه مون در مسیر بهبودهای کوچک و ادامهدار موفق باشیم. و ثابت قدم.
یا لطیف
سلام بر بینظیرترین دست خدا بر روی زمین
سلام بر استادِ عزیزم و مریم شایسته
دیشب قبل خواب کلی داشتم فکر میکردم صبح جمعه بیدار شم قرار استاد چه فایل فوق العاده یی بزاره که منو دیوانه کنه🤪 چون امروز ۴۰۰ روز عضویت من توی این خانواده صمیمی هست و کلی ذوق داشتم ببینم چه اتفاق خاصی رقم میخوره
خیلی دلم میخواست ببینم جوجه های🐣 نسل جدید بهشت در این بهشت متولد شدن ؟!
استاد جان معتادتون شدم دیگه صبحها باید با فایل شما شروع بشه تا دوز کافی بهم برسه…اومدم دیدم فایل گفتگو جدیده…
گفتم ببین امروز قراره استاد با این ندای پرانرژی چه بکنه🤩
فایلو رو با یک بسم الله الرحمن الرحیم باز کردم
گفتم خدایا قلبمو پر کن از این آگاهی های ناب
بسم الله
👈چه زمانی تصمیم به تغییر میگیرم؟👉
🤔 میخواهید جز کدام گروه باشید؟
۴ گروه وجود دارد
۱- بعضی افراد هستن که در این گروه جا دارند و خیلی دیر تغییر میکنند و خیلی در برابر تغییر مقاوم هستند و تا اخر عمر به روند همیشگی شان ادامه میدهند و متوجه نمیشوند باید تغییراتی را انجام دهند و انقدر جهان در فشار قرارشان میدهد که با بدترین حال و حالت از دنیا میروند
۲- بعضی افراد هستند در مسیر نادرست هستند و مسیر را تغییر نمیدهند و در بدترین حالت و در منجلاب گرفتار است و در لحظات اخر کمی به خودش می آید و کمی به فکر تغییر زندگی می افتد که بقدری دیر به فکر تغییر و بازسازی افتاده که کار زمان بر و طاقت فرسا شده
۳- بعضی افراد هستند در مسیر نادرست هستند و پیش میروند و در برهه زندگی متوجه میشوند که نکات مثبت و مناسب زندگی را در حال از دست دادن هستند و به مسیر درست برمیگردند و به دنبال پیشرفت و بهبود شرایط و موقعیتهای از دست رفته و حرکت در مسیر درست
۴- بعضی افراد هستند که همیشه دنبال بهبود ؛ تغییر مسیر به شکل مثبت است ، این افراد قبل از اینکه جهان بخواهد با بدترین حالت به مسیر بیاورد و متوجه بهبود شرایط کند خودشان دست بکار شده اند و خودشان در مسیر بهبود خودشان و مسیر زندگیشان در همه ابعاد هستند حتی در زمانهایی که شرایط کاملا خوب است در جهت عالی و عالی تر شدن هستند
👇
اغلب ما جز گروهی هستیم که از جهان سیلی را خورده ایم و بعد در مسیر افتاده ایم و ممکن است در این مسیر گاهی بیشتر و گاهی کمتر نوازش(سیلی) شده باشیم🤩😍😀
👈مهمترین نکته :
اول خودمان را بشناسیم و بدانیم چه آدمی هستیم
دوم استفاده از تجربیات دیگران برای تغییر زودتر در زندگیمان
قانون : خدا سیستم است و کاملا قانونمند
ویژگی جهان به این صورت است که یا خودت را بهبود میبخشی یا جهان نابودت میکند …هیچ رحمی در کار نیست
یا در مسیر پیشرفت و مناسب قرار میگیری و حرکت میکتی و بهتر میشوی یا جهان نابودت میکند …قصد خدا بهتر شدن جهان است👌
در خصوص تجربیات دوستان خیلی عالی و کاربردی بود
مخصوصا بهنام عزیز که با داشتن شرایط به ظاهر مناسب و خانواده پسند ولی در جهت خواسته و لذت و احساس خوب حرکت کرد و حالا احساس خوشبختی و احساس بسیار خوبی نسبت به قبل دارد
✔ قانون خداوند : اگر هربار خودمان به خودمان یادآوری کنیم و محبور کنیم که حرکت کنیم منجر به راحت پیش رفتن و پیشرفت خواهد شد
نباید انقدر رها کنیم تا شرایط انقدر بد و نامناسب شود و جهان سیلی های مختلف بزند بعد مجبور به فکر تغییر و بهبود بیفتیم
✔تا زمانی که شرایط و موقعیت مان بد نشده ولی احساس میکنیم که این مسیری که در پیش گرفته ایم مسیر درجا زدن هست باید به فکر بهبود و پیشرفت مسیر قرار بگیریم
اگر قبل از اینکه جهان بخواهد نوازش سیلی گونه را نثارمان کند خودمان به فکر بهبود باشیم زندگی در بهترین شرایط ممکن پیش خواهد رفت 🔚 به تضاد بر نخواهیم خورد 🔜
همیشه در جهت بهبود حرکت کنیم و پیشرفت و احساس خوب را تجربه کنیم تا دچار تضاد نشویم که بعد بدنبال بهبود و ساختن شرایط بهتر شویم
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
قانون تضاد : تضاد برای این بوجود می آید که منتهی به پیشرفت شود
اگر در حال پیشرفت باشی تضادی بوجود نمی آید
👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆
تجربه دوست بعدی راستین عزیز که صحبت ایشون تلنگر جالبی حداقل برای من زده شد و من رو به سن ۱۸ سالگی خودم برگردوند😊
با داشتن شرایط خیلی خوب و ایده آل در جهت مسیر خواسته و ساختن زندگی و خالق زندگی خود شدن پیش رفت و نتایج فوق العاده گرفته و در حال دریافت است
خدا رو شکر که دوستان انقدر زیبا و جذاب درباره مسیر و پیشرفت شان صحبت کردند و کلی تجربه عالی منتقل کردند
و چقدر عالی و بینظیر استاد جان اطلاعات و آگاهی های خالص را در میان گذاشتند
✴ نکته مهم در خصوص شیوه فرزند پروری که فوق العاده بود
اگر از فرزندانمان حمایتی انجام دهیم که منجر به وابستگی به حمایت ما شوند در حال ضربه زدن به فرزندان هستیم
فرزند خودش باید حرکت کند پیشرفت کند و شخصیت پر قدرت شکل بگیرد
اگر در مسیر زندگی و خواسته مان، دستهای خداوند بود بپذیریم و جهت پیشبرد اهدافمان و پیشرفت استفاده کنیم و شرایط زندگی را بهبود سریع تر انجام دهیم و پیشرفت بزرگتری نصیبمان شود
✅اگر ما در حال پیشرفت دائمی باشیم تضاد خاصی در زندگی برنمیخوریم
در خصوص تجربیات خودم بخوام بگم :
وقتی به گذشته خودم برمیگردم قانون رو میبینم که توی زندگیم جریان داشته و من موارد بوده که استفاده کردم ولی بصورت ناآگاهانه
از زمانی که ۱۸ سالم بود و تصمیم به مستقل بودن گرفتم و شروع کردم به کار کردن و کسب درآمد و لذت بردن حاصل از درآمدم و تجربه کردن محیط پیرامونم …
تا به ندای قلبم گوش دادم و سرمایه یی که از کارم در یک کارگاه جمع کرده بودم رو به سمت ثبت نام سیم کارت بردم ، اون زمان ثبت نام سیم کارت با قیمت خیلی پایین و موقع فروش با قیمت خیلی خوب و سودده بود و من انجام دادم و سود خوبی عایدم شد و خودمم از یکی از سیم کارتها استفاده میکردم و اون موقع که خیلی نفرات کمی تلفن همراه داشتن ، من داشتم و کلی کیف و لذت میبردم ، و هم با خریدها و فروش بیشتر سیم کارت سود خوبی عایدم شده بود
و باز به قلبم گوش دادم و درخواستم این بود که سرمایه م بیشتر از بیشتربشه و سرمایه حاصل رو بردم سمت خرید طلا
و سرمایه گذاری کردم و معتقد بودم طلا رو استفاده میکنم و زمانی که نیاز به پول داشتم و در تنگدستی این سرمایه کمک کننده من میشه( باور نامناسب)
دیگه از اونجا به بعد خیلی پیشرفت مالی خوبی نداشتم و …
طولانی میشه بخوام بنویسم هرآنچه که الان اومده از اون دوران توی ذهنم
ولی همه این سالها یه چیزی توی ذهنم بود: لذت بردن از زندگی و ساختن زندگی خوب و عالی و البته باور ثروتم بد نبود و همیشه میگفتم کسب درآمد و ثروت برای من خیلی با سختی نیست و خیلی راحت میتونم پول مناسب کسب کنم ولی در ضمن همه اینها الان که دارم روی خودم کار میکنم و قانون رو میشناسم متوجه خیلیییی زیاد باورهای نامناسب و محدود کننده م میشم
خیلی وحشتناک سیلی هایی از دنیا خوردم یک نمونه ش : بدنبال این بودم که بدون هیچ حرکتی سود حاصل از پولی که جمع کرده بودم بیشتر بدستم برسه و خیلی راحت پولی که جمع کرده بودم رو به عنوان مشارکت در اختیار شخص دیگر قرار دادم و فکرم این بود خودم نمیتونم کار پرسودی انجام بدم ولی دیگری میتواند و من دیگه توانایی ندارم و پولی که جمع کردم نمیتونم خودم سرمایه کار خودم کنم و شخص دیگه میتونه و…. و با سودی که شخص دیگه به من میده من میتونم خیلی شیک و راحت زندگی کنم و عجب سیلی با عشقی دنیا نثارم کرد و سرمایه من کاملا از بین رفت ….اون وقتی که یادم رفت خدا رو و رزاق بودن خدا و مشرک بودنم و عدم اعتماد بنفس و ….
خیلی با خودم درگیر و حال بد و لذتی که باید نمیبردم و یه دوران بدی رو در حال تجربه کردن بودم؛ همه ی دنیا مقصر بودن و من یک موجود مظلوم که همه دنیا جمع شدن تا ظلم کنن بهش🤪
الله اکبر که وقتی از عمق وجودم خواستم که تموم بشه این روزها و اتفاقات خوب بیاد، 👈 هدایت الله …دست خدا یکی از انسانهای شریف شو برام فرستاد و ایشون منو با این خانواده صمیمی و این استاد نازنین آشنا کرد بواسطه فایل توحید عملی ۵( اگر بگم این فایلو ۱۰۰ بار گوش کردم بیراه نگفتم هنوزم که هنوزه این فایلو گوش میکنم و الله اکبر که هربار یه آگاهی جدید میشنوم از این فایل ….فایلی که اشکها از من جاری کرد و دیوانه و دیوانه ترم کرد و میکنه ) آشنا شدم و در این مسیر فوق العاده بینظیر قرار گرفتم و حدود ۴۰۰ روز از اون روزها میگذره و حالا چقدررررر دنیای من فرق کرده و چقدرررر حالم خوبه احساس خوب دارم و دارم قدم های خوبی برمیدارم، خالق زندگیم شدم🤩😍
فایل چگونه درآمد خود را چتد برابر کتیم و چندین بار گوش دادم و نوشتم و نوشتم و تعهد دادم به خودم و الحمدالله داره اتفاقات خوب رقم میخوره و ….چی بگم اخه از فایلهای دانلودی رایگانتون که دنیا دنیا آگاهی و اطلاعات خالصانه شماست
دورهای بینظیر دستیابی به رویاها و آفرینش که غوغایی بپا کرده😍😍😍🤩🤩🤩🤩
همه چی خیلی این مدت خیلی زیاد خوبه ولی واقعا اون چیزی که برام خیلی زیاد ارزش داره احساس خوبم هست اینکه این ۴۰۰ روز ، چقدر هرروز حالم بهتر و بهتر شده و چقدر درکم از این دنیا بیشتر شده چقدر جاهایی مشرک بودم و خودمو چقدر معتقد میدونستم، و چه پرده هایی رو استاد کنار زد از جلوی چشمانم و بهم دارید یاد میدید قانون رو ، هنوز چقدرررررر باید کار کنم و به یاری الله در این مسیر الهی پیش بیام تا اون بهترین ها و بهتر از بهترین ها رقم بخوره
استاد جان تمام زندگیم شده فایلهای شما و سایت شما و شما و شما و شما….که شما دست الله هستید و هدایت الله برای من
استاد جان خیلی مقاومت داشتم در کامنت نوشتن و حتی قضاوت شدن ولی خیلی وقته رها شدم و رها کردم…میام مینویسم تا ثبت بشه تا مدام برگردم و بخونم و ….الان مینویسم و مینویسم ولی دور نیست روزی که از نتایجم حضوری براتون بگم و کلی حرفهای خوب باهاتون بزنم و ….
عاشقتونم استاد
بینظیرید 😍🤩
شاگرد ۴۰۰ روزه شما ….ندا ❤💜💙💚
سلام عرض میکنم واقعا کامنت فوق العاده ای بود
یاد خودم افتادم که یه مدت همیشه این تو فکرم بود که سرمایه م رو بدم به کس دیگه ای تا برام کار کنه و پول بسازه
و تازه اینو یه نوع آزادی میدیدم در صورتی که این شرک بود
و دست بر قضا اون طرف یه سری اشتباهات انجام دادم و مقدار زیادی از کل پول از بین رفت و خودشم دیگه پیداش نشد
و تازه علی موند و حوضش
کامنت تون عالی بود یاد ترمزهای خودم افتادم که نمیزاره ثروت وارد زندگیم بشه
باید همیشه روی این باور کار کنم
تازه جدید بانک ها یه برنامه ای آوردن
که پول میزاری بعد چند ماه بهت وام 4درصد میده و میری اون وام ذو به قیمت خوب میفروشی و عملا تلاش و کوششی نمونده
من بازم تو این دام افتادم و شاید باور نکنید کلی وام دارم و لی نمیتونم بفروشم
یعنی این پاشنه آشیل باید همیشه روش کار کنیم.
به نام خداوند هدایتگرم به سمت خواسته هایم به سادگی وزیبایی وعزتمندانه
سلام به استادجانم و مریم جانم عاشقتونم
برداشتی از این گفتگو رو به امید خدا می نویسم
چه زمانی تصمیم به تغییر بگیریم ؟
گروه اول:افرادی که خیلی دیر تغییر میکنند آنقدر دنیا بهشون فشار میاره تو مسائلی مثل روابط عاطفی ،مسائل مالی ،سلامتی به مسئله میخورند و همچنان ادامه میدند تا نابود میشند مثلا کسی که محتاد به موادمخدر هست و همچنان ادامه میده از کار اخراج میشه ،بعداز مدتی همسرش ترکش میکنه ،سلامتی خودش رو از دست میده دندوناش خراب میشه واز دست میده با همه این اتفاقات باز نمیفهمه که باید تغییر کنه ادامه میده همون مسیر اشتباه رو تا در نهایت در بدترین وضعیت از دنیا میره
گروه دوم :افرادی که تو مشکلاتی که براش پیش اومده کمی قبل از این که نابود بشه و همه چی رو از دست بده لحظه آخر بیدار میشه و تغییر میکنه که خیلی زمانبر هست و انرژی زیادی باید صرف کنه تا بتونه مسائل رو درست کنه
گروه سوم :افرادی که تو مسیر نادرست هستند و همون اوایل به اشتباه خودشون پی میبرند و سعی میکنند خودشون رو بهبود بدهند ومیاند تو مسیر درست شرایط رو تغییر میدند
✔✔گروه چهارم :افرادی که همیشه به دنبال بهبود و تغییر در مدار درست هستند و همیشه فکر میکنند که چطوری تو روابط عاطفی ؛مالی و سلامتی بهتر بشند حتی زمانی که شرایط خوبه و همه چی عالیه دنبال بهبود هستند آرزو میکنم جزو این دسته باشم
نکته :هیچ کدوم از ما پرفکت نیستیم اغلب از جهان اون سیلی رو می خوریم و بعضی ها زودتر تغییر میکنند و بعضی ها دیرتر و شرایط برای بعضی ها خیلی بدتر میشه اونوقت ضربه های بیشتری از جهان میخورند تا مجبور به تغییر بشوند
۱اگر خودمون رو بشناسیم و بفهمیم چه باورهایی داریم و چه شخصیتی داریم .۲اگر از تجربیات دیگران استفاده کنیم اونوقت میتونیم زودتر تغییر میکنیم
نکته :جهان یه سیستم هست و اصلا احساس و رحم نداره اگر ما تو مسیر نادرست هستیم و تغییر نمی کنیم ودنبال پیشرفت نیستیم جهان ما رو نابود میکنه چون اراده و قصد جهان پیشرفت و گسترش جهان هست و اگر تو مسیر درست نباشیم نابود میشیم مثل شرکت نوکیا که تغییر نکرد و خودشو با شرایط جدید اپدیت نکرد و نابود شد
✔الگوهایی که تغییر کردند و موفق شدند
دوست عزیزی که تو مسیر مورد علاقشون در حوزه وکالت تونستند ماهی ۱۰۰ میلیون درآمد داشته باشند وقتی تو مسیر مورد علاقه خودت هستی باعث میشی جهان رشد کنه نه تنها زندگیمو ن رشد میکنه نه تنها از نظر مالی رشد کنی مهمتر از همه احساس خوشبختی که میکنی و جهان با سرعت بیشتری شروع به گسترش میکنه
الگوی بعدی دوست خوبمون بهنام :در زمانی که جزو دسته خوب بودند و تقریبا و ظاهرا همه چیز خوب بود تغییر کردن زمانی که کارمند بودند و همه چیز خوب بود شرایط خونه و دوستان خوب محل کار وهمکارهای خوب تصمیم به تغییر گرفتندزمانی که تصمیم گرفتند بهتر بشندو چیزهای بزرگتری رو تجربه کنند
مهاجرت کردند در سال۹۹ از تبریز با پس انداز یکی دو میلیون تومان به تهران اومدند ودر حوزه مورد علاقه خودشون گل وگیاه آپارتمانی وارد شدند نتیجه این تصمیم که با ایمانی که منجر به عمل شد توکل کردند که این شجاعت و ایمان رو بعد از دوره عزت نفس تو خودشون تقویت کردند و بعد از دو سه ماه موفقیتهای ایشون شروع شد ودرکمتر از یکسال بیش از چند ده هزار مخاطب دارند و جزو ۳ تا برند اول در حیطه کاری خودشون هستند این نتیجه ایمان و تغییر در زمانی که همه چیز خوبه
قانون اگر ما هر بار خودمون به خودمون بگیم چه کاری بکنم چه رفتاری داشته باشم تا شرایطم تو روابط تو مالی تو سلامتی بهتر بشه این باعث میشه کارها راحتتر بشه و اصلا تضاد خاصی پیش نمیاد
مثلا تو روابط بیام رو نکات مثبت طرف مقابلم زوم کنم ،قضاوت نکنم ،شخصیت خودم رو تغییر بدم رو اعتماد به نفسم کار کنم و سعی کنم شرایط رو بهترش کنم اونوقت روابط عاطفی من به تضادی نمیخوره تو بحث سلامتی بیام روش تغذیه خودمو بهبود بدم ورزش کنم دیگه به تضاد نمی خورم بیماری و…. تو مسائل مالی همینطور دنبال بهبود و اجرای ایده های الهامی باشم ور شد کنم
این یک قانونه تضاد برای این بوجود میاد تا شما پیشرفت کنید اگر شما خودت پیشرفت کنی تضادی پیش نمیاد
الگوی بعدی دوست خوبم راستین :در سن ۲۱ سالگی در وضعیت خوب مالی پدرشون و حمایت مالی از سمت پدرشون بودند که با رسیدن به تضادی که دیگه از ساپورت مالی برخوردار نشدند البته ایشون این خواسته تو وجودشون شکل گرفته بود و فرکانس ارسال شده بود که میخواستند رو پای خودشون وایسند و وابسته به پدرشون نباشند چون این وابستگی هم شرکه نهایتا وارد بازارکارشدندکه با تلاشهایی که کردند به هدف مالی خودشون نرسیدند و هدایت شدند به این سایت ودر مدار دریافت آگاهی ها و عمل به اونها قرار گرفتند و با دوره عزت نفس و ثروت ۱ سال ۹۹ درآمد ایشون به صورت کاملا تکاملی رشد کرده ودر سال ۱۴۰۰ کارآفرین شدند الهی امین
پدر ساپورت مالی رو قطع کرد یا خودت گفتی من نمیخوام ساپورت مالی بشم ؟؟ من خودم از اول دوست داشتم رو پای خودم وایسم و پدرم هم به من پول نداد خداوند منو هدایت کرد که رو پای خودم وایسم و هر چیزی که ساختم بدون حمایت پدر بود و باعث شد من بزرگتر بشم و افتخار میکنم که بدون هیچ حمایتی به موفقیت مالی رسیدم
قطعا اگر در زمانی که حمایت مالی هستیم وشرایط خوبی داریم تصمیم بگیریم رشد کنیم و سرمایه پدر رو به جای خوبی برسونیم سرعت به پیشرفت کار داده میشه مثل دونالد ترامپ که برخلاف برادرهاش بیزینس پدر رو یاد گرفت وصدها برابر بزرگترش کرد و از شرایط خوب پدرش استفاده کرد بهترش کرد
من کاملا موافقم پدر نباید از بچش حمایت کنه تا بچه ها به پدرشون وابسته نشند و پتانسیلها و قدرتهای درونی و استعدادهای خودشون رو شکوفا کنند و در مسیر موفقیت ودرست قراربگیرند وپیشرفت کنند مثل استاد عزیزم که توحید رو در عمل اجرا کردند ودر مورد فرزند خودشون که از تمام دنیا بیشتر دوستشون دارند همین کار رو کردند و دیگه حمایتی از ایشون نکردند و قطعا مایک عزیزمون با باورهای درستی که داره میتونندباعث افتخار بشند
جمله طلایی اگر ما در حال پیشرفت دائمی باشیم به تضادی برنمی خوریم
خدایا به من هم ایمانی که به عمل بیانجامه بده تا در شرایط ایده آل زمانی که همه چیز خوبه تغییر ایجاد کنم ودنبال پیشرفت دائمی باشم که قطعا در زمانی که توکل و اعتماد میکنم به خداوند شجاعت به خرج میدم مورد حمایت و هدایت خداوندم وپیشرفت میکنم وبه گسترش خودم وجهانم کمک میکنم الهی امین
من با تمام وجودم این رشد و شکوفایی دوستان عزیزم رو تحسین میکنم و الگویی هستند برای ذهنم که نتیجه ایمان منجر به عمل صددرصد رشد و پیشرفت دائمی واز همه مهمتر خوشبختی ولذت از لحظه های زندگی هست خدایا شکرت شکرت شکرت
استاد و مریم جان عاشقتم که این الگوها آگاهی ها رو به رایگان در اختیار ما میزاید عاشقتونم 😍😍😍😍
خدایاعاشقتم که عاشقمی 😍😍😍 sevda❤
سلام خانم Sevda عزیز.
خیلی لذت بردم از کامنت بسیار عالیت
خیلی لذت بردم از خلاصه کردن گفتگو
خیلی لذت بردم از اینکه برداشت عالی خودتو گفتی از گفتگو
خیلی لذت بردم از اینکه تمام صحبت ها رو نکته برداری کردی و با قوانین تطبیق دادی . خیلی دوس دارم مطالب رو اینجوری مثل استاد عزیز واکاوی میکنی .
خیلی لذت بردم و تحسینت میکنم که اینقدر درک داری به قوانین
از شما یاد میگیرم که قوانین رو با صحبت های دوستان تطبیق بدم
خیلی دوس داشتم یه کمی از موفقیت هت هم مینوشتی .Sevda خانم .
که میدونم خیلی تحسین برانگیز هستند .
بازم مرسی و ممنونم .
دیدگاه شما رو توی سیستم سیو کردم تا بازم بخونم و ایده بگیرم .
خیلی تحسینتون میکنم.
آرزوی میلیاردها ، میلیارد ثرت و درآمد و شادی و سلامتی رو برات و همه دوستان سایت دارم .
بازم مرسی و ممنونم.
از استاد عزیز و خانم شایسته عزیز هم ممنونم .
به نام خدای معجزه ها
سلام استاد فوق العاده و سلام یار وفادارش
سلام به دوستان هم فرکانسی این مسیر طلایی
من با جان دلم با تک تک سلول هام با گوشت و پوست و استخوانم به این سایت مقدس به این استاد الهی به این یگانه مسیر توحیدی بدهکارم
و هربار هم گفتم باید هر نتیجه ای که گرفتم بیام و بنویسم و تا شاید ی ذره ادای دین کرده باشم
و اینجا دقیقا این پروژه این فایل باید بگم مرز بین اینکه چی بودم و چی شدم و چی هستم
و از نظر خودم شاید خیلی هم متعهد و وفادار این قانون هم نبودم که قطعا اگه لیزری پیش میرفتم جهان مسخر من میشد
اصلا نمیدونم چرا ولی هیچوقت این گارد ذهنی من از بین نرفت تا بنویسم طریقه اشنایی من با این سایت مقدس
یا اصلا کجا لیاقت من جلا گرفت که اینجایی بشم یا به قول ی عزیزی عباسمنشی بشم
من از لحاظ کاری و درامد و مالی و رابطه در شرایط ایده الی بودم ی چیزی حداقل صدها پله از دوست و اشنا و اقوام و همکار جلوتر
و تو این شرایط ایده آل از طریق ی حسابداری که کارای حسابداری دفتر من انجام میداد با این سایت اشنا شدم
اما به قولا شرایط ایده آل بود و فعالیت من در این سایت کژدار و مریض بود
ولی با قانون دیگه اشنا شده بودم و تقریبا ی چیزایی پس ذهن من از قانون بود
آقا همه چیز بر وقف مراد بود و همه روزها با عشق و حال و خوشی پیش میرفت
من اولین دوره رو عزت نفس انتخاب کردم و گوش دادم دیدم خدایا من چقدر اوضاع من داغونه که تقریبا حدود 5 درصد در من تغییر و تحول شکل گرفت و به معنای واقعی در شخصیت من انقلاب شده
دوره بعدی رو دوازده قدم انتخاب کردم
حدود دو قدم از این دوره رو گرفتم و کم و بیش گوش میدادم و پیش میرفتم و تازه یاد گرفته بودم قدم برداشتن رو که با پول پس اندازم ی زمین متراژ بالا خریدم
ماشین رو عوض کردم و ی ٢٠6 مدل بالا خریدم
کلی طلا خریده بودم
کلی لباس مارک و مخصوصا کرم های برند مراقبت پوستی
همه چیز عالی پیش میرفت
ی رابطه عاطفی ایده آل و ماشین خوب شغل پر درامد و هر روز دور همی و گشت و گذر اما به شکل خیلی خیلی سالم
گذشت تا اینکه تو اردیبهشت ماه پدرم فوت کرد و تقریبا حسابی من وارد فاز غم و افسردگی شدم
کم کم میل کار کردن و دفتر رفتن من کم رنگ و کم رنگ شد و میشه گفت من داشتم از مایه یا جیب میخوردم
ی جورایی هفته ای دو سه تا مشتری در حدی که اجاره دفتر در بیاد و هزینه روزمرگی
پاییز اون سال چند ماهی گذشت و من چنان هر روز تو جاده خاکی سر میخوردم که ی شب از طریق دوستام فهمیدم شریک عاطفی من گفته میخواد رابطه رو تموم کنه اونم دقیقا وسط پلن خواستگاری
اینجا بود که میشه گفت نقطه عطف زندگیم یا شروع همه چیز
خلاصه من درگیر ی سری اتفاق ها شدم که اصلا فکر نمیکردم ی روزی بخوان رخ بدن
حالا در پی این مسیر جاده خاکی من هزاران آسیب وارد شد
از جمله من در شرایطی قرار گرفتم که ی دونه مشتری نداشتم و هیچ ورودی مالی نبود و تمام پس انداز من هم خرج شده بود
حتی اجاره دفتر کارم نمیتونستم پرداخت کنم و مجبور شدم دفتر کارمو تحویل بدم اونم البته با هزاران مشکل
که برای حفظ ظاهر بین دوست و همکار گفتم میخوام انلاین کار کنم و نیاز به دفتر کار نیست
ناگفته نماند که من جز اون سه نفر اولی بودم که تو صنف خودم دفتر کار داشتم
اون زمینی که با چندین ساله کار کردن و پس انداز کردن خریده بودم هم از دست دادم
چون فروشنده کلاهبردار از اب در اومد و فراری شده بود
رابطه هم که از هم پاشیده شده بود
تمام اون ارتباط ها دوست و دور همی ها کلهم اجمعین یهو غیب شد
و اون دختری که بیشترین نزدیکی و رفاقت رو با من داشت دستش درد نکنه که محکم ترین سیلی رو به من زد
و من تنهای تنها حتی بدون ی دوستی که بخوام باهاش حرف بزنم حداقل تخلیه بشم
و من ماه ها هر روز غرق تر از روز قبل در این منجلاب ها دست و پا میزدم
هم سایت رو میدونستم هم چندین دوره داشتم هم کلی نتایج گرفته بودم اما سطح مدار من اجازه نمیداد وارد این مسیر بشم
ایام تعطیلات عید رو با هزارتا سختی کنار مادرم گذشت که باذی داداشم دعوا کردم و برگشتم به خونه خودم
و همچنان دست و پا زدن من ادامه داشت
دقیق یادم نیس ولی فک کنم ٢٨ فروردین بود گفتم من عهد میبندم با این سایت و این استاد وای به حالش نتیجه ای نیاد
خلاصه من روزانه حداقل ١١ ساعت فایل گوش میدادم والا اگه بدونم استاد چی میگفت و در مورد چی حرف میزد ولی خب دیگه عهدی بود که بسته شده بود
بعد از گذشت حداقل یکی دو هفته دیدم عه انگاری ذهنم اروم داره میشه و اشوبم کمتر شده
دیدم انگاری میتونم صبحونه بخورم
انگاری میتونم ظرفای خونمو بشورم
کرم بزنم
رژ بزنم
انگاری کمتر با اطرافیان دعوا میکنم
بیشتر با خودمم و هندزفریم
گذشت و گذشت تا اینکه ی روز ظهر درحالی که داشتم یکی از جلسات دوره عزت نفس گوش میدادم استاد گفت تا قدم اول برنداری خبری از قدم دوم نیس
هندزفری دراوردم و گفتم قدم اول چیه پس که من برنداشتم؟
خلاصه ادامه فایل کنسل شد و هی میگفتم قدم اول چیه؟
میرفتم اشپزخونه اب بخورم میگفتم قدم اول چیه؟
میرفتم تو اتاق میگفتم قدم اول چیه؟
همینجوری چند روزی گذشت و هر لحظه میگفتم قدم اول چیه؟
یهو وقتی رو تخت دراز کشیده بودم گفت برو با فلان همکارت در باره بیکار بودنت صحبت کن
عامو بیخیال
من؟؟؟؟
با اون همکارم؟؟؟
بگم چندماهه بیکارم و پول ندارم؟
خداوکیلی خدا جون ی چیزی میگیااا
تو هم دلت خوشه هاااا
نخواستم اصلا بگی قدم اول چیه
هی دو دقیقه ی بار میگفت پاشو برو صحبت کن
خلاصه بعد از چند روز جنگ و جدال بین منو خدا بالاخره اون پیروز شد و من رفتم پای اجرا
و فقط خدا میدونه اون روز و اون دیدار به سختی و روالی طی شد
ولی خدایا هزاران بار شکرت بابت اون قدم طلایی
دقیقا قدم اول برداشته شد و هی قدم ها پشت سرش گفته شد
یکی دو ماه کارکردم و بدهی ها کم کم پرداخت شد
دوباره گفته شد که برو دنبال دفتر کار بگرد
این بار مقاومت انچنانی نداشتم اما پولی در کار نبود گفتم میرم خدا بزرگه که داداشم پول رهن دفتر رو داد
دفتر کار راه افتاد
کم کم کار کردم و پول اومد تجهیزات دفتر خریداری شد
کم کم پای مشتری ها به دفتر کشیده شد
بدهی ها پرداخت شد و صفر شد
این بار همه چیز در پوشش توحید پیش میرفت
جنس مشتری ها فرق میکرد و توحیدی بودن
فروش هم توحیدی و با توکل انجام میشد
خیر و برکت از در و دیوار میبارید
و این بار هر حرکتی با دنیایی از سپاس گذاری زده میشد و همه وجود زندگی من سرشار از توحید و توکل شده بود
خدایا هزاران بار شکرت
دقیقا عید همون سال اتفاقی در عرض ی ساعت تصمیم گرفتم تنهایی و مجردی برم مسافرت و سریع هم انجام شد
خب قدمی بود که باید برداشته میشد
در حین سفر با ی دوست قدیمی ارتباط گرفتم که این ارتباط باعث شد خواسته جدیدی در من صورت بگیره
خریدن ی ماشین اتومات مدل بالا که سال ها در فکر من بود
و من دیگه قشنگ یاد گرفته بودم هر هدایتی که شده باید مث برق اجرا بشه
اینبار دیگه شک و تردیدی در کار نبود
ماشین زیر پامم فروختم پس اندازمو رو کردم ماشین صفر کیلومتر ثبت نام کردم که گفته بودن تحویل دو هفته
ولی ته دلم میگفت اینا میگن دو هفته
به ماه هم کشیده میشه
و خدا میدونه از زمان تکمیل ثبت نام من تا تحویل ماشین من فک کنم حدود 5 روزی گذشت
خدا خودش خدای معجزه هاست دیگه
بی جهت نیست من به اسم خدای معجزه ها میشناسمش
نمیدونم از کجا و چجوری بعد از 4 سال کسی به دفتر من اومد که مدت ها بود میشناختمش
اینبار مکالمش گرد موضوع اشنایی با من میگذشت
و خدا این بار ی انگیزه و شوق دیگه ای به شکل زندگی من داد
بازم خدایا هزاران بار شکرت
من وارد رابطه عاطفی زیبایی شدم با ی مرد فوق العاده خوش قلب و مهربون و مسئولیت پذیر
و خدارو شکر همه چیز قشنگتر و عاشقانه تر گذشت و میگذره
همین چند ماه پیش گفتم خدایا میخوام ارتقا بدم فعالیتمو
میخوام درامدم بیشتر و بیشتر بشه
میخوام به همون استقلال مالی که ذهن فعلی من داره بهش فکر میکنه برسم
اینبار هم ی هدایت مقدس دیگه
و من باز رفتم پای اجرا که به لطف الله به درامد من اضاف شد و خدا هر روز از بی نهایت طریق رزق بی نهایت وارد زندگی من میکنه
من اینبار خیلی خیلی رهاتر و متوسل تر از همیشه سپردم به خدا
تا جایی که بتونم تمام محدودیت های ذهنی رو کم و کم میکنم
درگیر پرستاری مادر هستم و به این ذهن گفتم رزق خدا خودش راهشو بلده چجوری وارد بشه
نه به زمان نه به مکان نیاز داره
زمان و مکان برای منی که ذهنم محدوده معنا داره
اونا به این محدودیت ها هیچ تعلقی ندارن
قشنگ هر لحظه ذهن رو شخم میزنم و بهش درس فراوانی میدم
و خدا هم بلده سهم خودشو خوب اجرا کنه
مشتری فقط زنگ میزنه تعداد سفارش میده
بدون اینکه بخواد سوال اضافی بپرسه و وقت منو بگیره
این روزها که من متوسل تر هستم و میدانم که فقط خدا تنها منبع رزق و روزی هست اونم فقط تماس هایی رو به سمت من هدایت میکنه که سفارش بدن و من سود عالی ببرم
خدایا شکرت که من در این مسیر مقدس هستم و ذهنم رو به فراوانی عادت دادم
و خدایا شکرت که به من هدایت کردی بنویسم و ردپا بزارم
خدایا هزاران بار شکرت
خدایا هزاران بار شکرت
خدایا هزاران بار شکرت
سلام ساناز عزیزم
چقدر برام قابل تحسینی دختر
چقدر از دخترای قوی خوشم میاد،
چقدر از دخترهای پولساز خوشم میاد
واااای چقدرررر تحسینت میکنم. افرین افرین
امروز منم اقدام کردم برای گرفتن مجوز کسب و کارم. اصلا خودمم باورم نمیشه. کسب و کار. مجوز.. من
عهد های بسته شده با خودمون
قربانی کردنهای مکررر روابط و….
همه و همه جواب میده
همه و همه برکتهارا میاره
«ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده
در شب ظلمانی ام ماه نشانم بده
یوسف مصری ز چاه گشت چنین پادشاه
گر که طریق این بود چاه نشانم بده»
این چاههایی که عزیز مصر میکنه مارو هم دوست دارم
خیلی دوستت دارم ساناز جون
هردفعه که نوشتی قلبم باز شد و امیدم زیادتر
موفق باشی
به نام خدای معجزه ها
سلام دوست عزیز
ممنونم از شما که کامنت منو خوندین
و ممنونم از تحسین شما
و خود شما هم بی نهایت تحسین برانگیز هستین که اینجایین و در پی تغییر
بهتون تبریک میگم
دختر زیبا بهتون تبریک میگم بابت اقدام زیبای شما
قطعا بی نهایت تجربه شیرینی در راه هست بهتون تبریک میگم
و اینو بهتون قول میدم از من تجربه کرده
خدا میدونه چقدر این مسیر براتون لذت بخشه و چقدر نتایج مالی فوق العاده میگیرین
و ی تقلب هم بهتون برسونم
برای هر کاری که از خونه میزدم بیرون
ی کله میگفتم ببین خدا من باهات شوخی ندارم بازی هم بلد نیستم
من انسانم ی دختر با این توانایی الان تو این شرایط فقط این مسیر من بلدم
اگه قراره کاردیگه ای انجام بدم باید خودت هدایت کنی
خلاصه فقط هی بهش یادآوری میکنم که من سهم خودمو دارم انجام میدم
پس زودی تو هم سهم خودت رو انجام بده
اونوقت قشنگ میبینی که چجوری سوپرایزت میکنه
بهت قول میدم از من تجربه کرده
بهترین ها در پیش هست فقط قدم بردار و برو جلو
و پیشاپیش بهت تبریک میگم دوست قشنگم.
در پناه خدای وهاب و رزاق
بنام خدای رحمان
خدای معجزه ها
خدای عشق و زیبایی
سلام ساناز جانم
سلام دختر خدا
سلام عزیزدلم
من عاشقتممممم
هیچ میدونی ک شدی چلچراغ خدا و داری برای خیلیا ک شبیه منن مسیرو روشن میکنی
دلمون و قرص و محکم میکنی ب ادامه مسیر
امید و زنده میکنی
نور خدارو جاری میکنی برامون
خدایا صدهزار مرتبه شکر ک منو درمدار کامنت توحبدی قشنگت قرار داد
من تمام پاسخ های دوستان ب کامنتت و پاسخ های قشنگت و خوندم
نمیدونی چقد بر ایمانم افزوده شد ک مصمم تر ادامه بدم مسیرو
من رد پاتو تو فایلی ک استاد درمورد چالد تو تروما بود خوندم
و الان هم این کامنت نابت رو
دمت گرم دختر
با تمااام وجودم بهت تبریک میگم
بابت معجزه های زندگیت
نتایج مالی
رابطه ی عاطفی قشنگت
ایمان قوی ک ساختی
شخصیت زیبایی ک ساختی
واقعا کیف کردم و تو رو ب ذهن چموشم نشون دادم
گفتم ببین ذهن من
ببین اگه ساناز تونسته زندگیش و درتمام ابعاد بسازه تو هم میتونی
اگه برای اون شده برای تو هم میشه
چون همه ی ما ب یک اندازه ب خداوند و نعمتها دسترسی داریم
خدای ما یکی هست
خدای معجزه ها برای منم معجزه میکنه اگه باورش کنم و بهش ایمان بیارم
خیلی ازت ممنونم بابت این ردپای زیبا ک از خودت ثبت کردی
برات بهترینها رو آرزو دارم
ب خدای وهاب رزاق میسپارمت
عاشقتممم
به نام خدای معجزه ها
سلام دختر قشنگ بختیاری
خوبی گل دختر
ممنون از چشمان قشنگت که کامنت منو خونده
وممنون از انگشتای نازت که برام نوشته
خدارو شکر که اینجایی و داری وجودت رو با خدا تطهیر میکنی
دمت گرم دختر دوست داشتنی
خیلی خوشحالم که با کامنتم تونستم انگیزه بدم
این چیزی بود که استاد عزیزم ازم خواسته بود
و سعی میکنم بتونم شاگرد خوبی باشم و عملگرا
که نتایجم رو بنویسم تا بدهی هام کمرنگتر بشن
ی روزی تک تک ادمهای اطرافم رو هر لحظه مثال میزدم و میگفتم اگه برای اونا شده برای منم قطعا میشه
چون استاد خودش گفته اگه برای ی نفر تو دنیا شده پس برای شما هم میشه
تازه کلی هم افتخار میکردم برای من زودتر و باکیفیت میشه
چون من تو مسیر هستم و شسته و رفته دارم باور میسازم
پس شدنش قطعی هست
نمیگم شک و تردید نیست
نمیگم ناامیدی نیست
نمیگم خستگی و جا زدن نیست
ولی انصافافا خیلی خیلی کم هست
چون اینجا تو این سایت همه ما گره زده شدیم به قدرت خدا
داریم با اون معامله میکنیم
ی طرف قضیه به قولا ادم حسابیه
حرفش حرفه
زیر حرفش نمیزنه
اینجا دیگه مو لای درز نمیره
اون احوالات منفی هم از نجواهای شیطانی نشان میگیره که قطعا گذرا هست
و ما بسته شدیم به اصل کاری
اینجا پارتیمون حسابی کلفته
و هر لحظه باید سرمون بالا بگیریم چ به عالم و ادم فخر بفروشیم که ما معامله مون رو با اوس کریم بستیم که همش و همیشه برد خالی محسوب میشه
خدایا هزاران بار شکرت
با همین فرمون برونی
نتایج خیلی خیلی زود میریزن رو سرت
از من تجربه کرده
بهترین ها سهم چشمای قشنگت عزیزم
در پناه تنها قدرت محض جهان دختر زیبا
سلام عزیزدلم
سلام ساناز قشنگم
مرررسی ک باعشق برام نوشتی
مرررسی ک از روشنی قلبت برام نوشتی
مرررسی بخاطر تحسینهای قشنگت عزیزم
نمیدونی چقدددد انرژی گرفتم
کامنتت در بهترین زمان ممکن بدستم رسید واقعا نیاز داشتم این حرف هارو بشنوم
چقد قلبم لرزید اونجا ک گفتی
با همین فرمون برونی
نتایج خیلی خیلی زود میریزن رو سرت
از من تجربه کرده
این وعده ی خدا بود برام
،خدایا پیغامتو دریافت کردم از دست نازنینت
چشم ب تو توکل میکنم و باعشق ادامه میدم
بخاطر خودم
بخاطر زکیه ی قشنگم ک لایق بهترینهاست
و حق طبیعی و مسلمش هست ک ی زندگی زیبا رو تجربه کنه در تمام ابعاد
و همین حالا من خواسته ام تو مشتم هست
فقط باید با احساس خوب ادامه بدم
من همین الانم خوشبختم
همین ک حالم خوبه 50٪مسیر و رفتم
من خواسته هامو برای چی میخوام
برای اینکه لذت بیشتری ببرم از زندگی
برای اینکه حس قشنگ تری و تجربه کنم
خب من همین الان دارم تجربه اش میکنم گهگاه
باید بیشتر تو لحظه باشم
و قدردان داشته هام
و باورهای دلخواهم و بسازم
الگوهای قشنگی ک پیدا کردم و ب ذهنم نشون بدم
این مسیر همیشه جواب میده
چون قبلا جواب داده بهم
بازم جواب میده
فقط باید همون مسیرو برم با ایمان بیشتر
و باورهای قشنگتر
من عاشقتمممم
ساناز جونم
باقلبم میبوسمت :))
ان شاالله هرروز موفق تر ،ثروتمند تر،شاد تر ،خوشبخت تر و سلامت تر باشی
ب خدای وهاب معجزه ها میسدارمت
سلام و درودی دوباره به دوست بهشتیم…
ساناز جان همین الان هدایتی اومد که بیام پایین…و کامنت شما رو بخونم…
واقعا تحسینتون میکنم…بابت قدمهایی که برداشتین….
و جواب سوال منو بهم دادیین..
اون قسمتهایی که مشتریا میومدن خرید میکردن سفارش میدادن…
منم در جهت بیزنسم..یسری ایده ها میاد…منم سرتا پاهایم گوش بفرمای خداوند هستم “برای قدمهای بزرگتر برای فروش دستکشهایی که تولید کردم ….
انشالله که خداوند هدایتم کنه ..منم تو این مسیر گام بردارم..
و بتونم با بهترین افراد که مشتریام هستند هماهنگ بشم…
من از خداوند هر روز هدایت میخام….میگم خدایا در رحمتتو در رزقتو،” از ایده دستکشی ” که منو هدایت کردی آسان و راحت کن….
خیلی مسیرها رفتم خیلی اعتماد بنفس ها گرفتم..انشالله که توی انجام دادن این تمرینات این بخش؟از هدایت خداوند ..و وجود برکت این پروژه در رحمت الهی برای فروش دستکشهام شروع بشه!!
به امید خداوند میسپارمتون..واقعا لذت بردم از اینکه تونستین قدمهای عالی و پر برکت برداریید..
به نام خدای معجزه ها
سلام گل دختر
امیدوارم که حالت دلت عالی و الهی باشه
ممنونم که کامنت منو خوندی و برام نوشتی
تبریک میگم بیزینس زیبایت رو
ممنون که دستی از خدا شدی و داری به جهان هستی خدمت میکنی
آفرین آفرین آفرین
ببین من میگم ما هیچ از خود نداریم
هر چه که هست فقط اون داره لطف میکنه در حق ما
واقعا هم لطف اوست.
من میگم ایده روخودش میده
هدایت رو خودش میده
اسباب و زمان حرکت و قدم برداشتن رو خودش میده
اون طرف روخودش هماهنگ میکنه
همون جمله طلایی استاد که میگه کارها خودبخود انجام میشن
اصلا همه کاره اونه
ماها الکی داریم ادا در میاریم که داریم حرکتی میزنیم
حس میکنم انگاری ی چیزی شبیه ی وصل شدن
ی جوین شدن
ی ارتباط
ی ایجاد حسی بین ما و اون
وقتی انجام میشه و انگاری قطعی و پایدار میشه کلا اون دست به کار میشه
اون به دل ما میندازه که فلان جا برو فلان حرف رو بزن فلان حرکت رو بزن
و وقتی قدم برداشتن و میل به شدن رو در ما میبینه باز خودش دست به کار میشه و نتایج میفرسته
من فک میکنم ماها اینجا هیچ کاره ایم
فقط ی توحید خالص که نشون بدیم ما میخوایم که ارتباط بگیریم
اونم که خدارو شکر همه تایم انلاین
اصلا تایم واسه اون معنایی نداره
ماها هستیم که به هر چیزی بعد میدیم تا در حد فهم و درک ما بشه تا بپذیریم
و وقتی این ارتباط ایجاد میشه انگاری ی قدرتی از جنس خودش در ما ایجاد میشه و ما رو هل میده جلو
و اونم که خدارو شکر قدرت محض جهان
و اینجاست که بینگ بنگ ایجاد میشه و نتایج میاد
و من برای همه بچه های این سایت اول اون ارتباط رو آرزومندم و بعد اون بینگ بنگ طوفانی رو
و برای شما هم دوست قشنگم
و از خدا بخواه
قدم هارو بردار
سهم خودت رو تیک بزن و بزار سهم اون هم انجام میشه
از من تجربه کرده
و اونوقت بیا برامون بنویس که چه خلوت عاشقانه ای داشتی و برات چیده تمام دل خواسته هات رو
بهترین ها سهم قلب مهربونت دوست عزیزم
در پناه تنها قدرت محض جهان قشنگم
.بسم الله الرحمن الرحیم.
فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ ۚ وَلِیُبْلِیَ الْمُؤْمِنِینَ مِنْهُ بَلَاءً حَسَنًا ۚ إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ
شما آنان را نکشتید، بلکه خدا آنان را کشت. [ای پیامبر!] هنگامی که به سوی دشمنان تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد [تا آنان را هلاک کند] و مؤمنان را از سوی خود به آزمایشی نیکو بیازماید؛ زیرا خدا شنوا و داناست.
میخام اول صبحه این جریان نور الهی که روی دستام میخرچه رو برات بنویسم..و نور امیدی برای بهبود دائمی بیشتر..
خداوند را شاکرم..که هر چقدر بهش میبالیییم قوی و قویتر میشم….
اصلا این استاد یدفعه یه بمب توحیدی میندازه تو گروه..ما رو چند درجه به خداوند نزدیک میکنه..
استاد امروز ذرات هسته ایی توحیدی رو داره توی سایت بیشتر میشکافه..الله اکبر..
اونچیزی نیست عمل به الهامات خداوند…
ساناز جان….یه روز که برای دوسال پیش هست…
یه ایده اومد که تنهایی برم قبرستان..من خیلی این موضوع رو نوشتم..چون بسیار توی اون شرایط از بچگی میترسیدم..
سر تا پاهام میترسید از انجام اینکار!!!
اونجا بزرگ بودن خداوند رو خیلی در روزهای آینده درک کردم..که اصلا هیچ احساس دلسوزی نداره..
و هر کسی تو مسیرش میاد..باید. باید… ترسشو بزاره کنار..و باید و باید انجامش بده..
گفتم خدایا این موقع….تو این شرایط؟میترسم..
بهم گفت!… پس اگه میترسی خبری از موفقعیتتت نیست…
مگه نمبخای کارافرین بشی…
خلق کنی!!
بجاهای خوب برسی..
موفقعیتهای بزرگ بدست بیاری..
مدام بهم میگفت..
گفتم اره!!!من برای موفقعیت و بهتر زندگی کردن که بزرگترین خاسته ام بود …
قدم برداشتم تو این مسیر..
بهم گفت..خوب…باید بری و حرکت کنی..
وای ساناز جان جوریکه ترس وجودمو گرفته بود که ماهام از؟شدتش میلرزید..
گفتم نرگس باید حرکت کنی…
حرکت کردم..از شدت ترس کمرم میخاست کنده بشه…
و سعی کردم خودمو جمع جور کنم تا افراد نزدیکم متوجه نشن..
و تو راه بهم گفت…نرگس!
این ادمهای توی خیابون.. شاید ..ساید..از نظر اونا اینکار یکار مورد ناپسند هست..
ولی وقتیکه بهت میگم..باید انجام بدی.نباید بترسی…
اگه ترسیدی…
همین حس فقط بهم میگفت موفق نمیشی..کسیکه میخاد موفق بشه باید بره تو دل ترسش..
اول راه چند تا قبر بود وایسادم…بهم گفت وایسا بعد حرکت کن..
به نفس گرفتم .صحبتهای خدا رو یادم میومد وقتی بهم میگفت ایمان نداری..و اسم از رد شدن موفقعیت بهم میدادی بیشتر قوی تر میشدم..
و دیدم چند تا افراد وارد قبرستان شدن.
و یکم آرامش گرفتم..گفتم خدا فرستاده تا من نترسم…..
و قدم برداشتم..
بهم گفت برو فلان قسمت که یه روز ترستو اونجا دیدی..
ساناز جان دقیقا چند سال قبل..من تو اون قسمت که پر از قبر هست..در یه چشم بهم زدن.. شبطان رو دیدم..
که اون دقیقا ترسم بود
همونجا بفرد نزدیکم گفتم من الان یچیزی دیدم..
گفت خیالت برداشته..
بهم گفت باید بری اونجا..
اتفاقا یه کفش سفیدم عصر روز گذشتش خریده بودم…
برای اولین بار با این کفش پیش رفتم..
رسیدم به اون مکان…بهم گفت مکس کن…
وای دیگه چقدر حالم خوب شده بود خبر از اون رد ترس نبود..
و تو اون محل اندوه قبرها دیدم یسری خانم اومدند…
و بهم گفت حرکت کن..خیلی خوشحال شده بودم ترسم کم شده بود…
و رفتم .و رفتم..بهم گفت برو روی قبر فلان.که عموم بود…بشین…
رفتم نشستم دیدم یه شخص با بچه هاش اومدند اون قسمت.. از بس اون حس برام عجیب بود داستم گریه میکردم..پهنای صورتم پر از اسک شده بود..اصلا بیخود شده بودم…
یه حال عجیبی…
وقتی در مقابل خداوند قرار میگیرم از ته دلم ثدامو بلند میکنم..و به داخل بدنم فروکشش میکنم..
خیلی گریه کردم..
که اون شخص بهم گفت خدا بیامرزه رفتگانتو…
خندممم گرفته بود….ولی ساناز جان خدا اونو برام فرستاده بود تا من تو اون تنهاییا نترسم…
و بچهاش تا اذان مغرب اونجا بودن..و دورم میچرخیدن…
و اون لحظه بعد از گریه..دیدم یه لحظه چشمم چرخید…و نگاه به آسمان انداختم..نور الهی دور سرم میچرخید…
خیلی حس خوبی بود…و کلی سپاسگزاری کردم از درون و اشکممم میومد و پاکش میکردم..
بهم گفت بلند شو برو سر قبر فلان معلمت از اونم معذرت خواهی کنم و بببخششس
که اونم داستان خودشو داره..
و رفتم روی قبرش نوشته بود.معلمی مهربان و دلسوز..
یکم نیش خنده زدم یادم از اون زمان افتاد..
ولی بخشیدمش..گفتم اشتباه از خودم بوده..
بعد ها براش گل بردم..
ساناز جان !!!یه شب اومد توی خوابم چقدر خوشحال بود..
ولی قبلش اومد تو خوابم با چهره پوشیده توی قبرستان بلند بهم میگفت فاطمه علی پور…
اونروز که بخشیدمش چقدر احساسم خوب شد…
و دقیقا تا زمان شب دم دمای مغرب تو محیط؟قبرستان بودم.و یه شخصی هم بنده خدا فوت کرده بود و یه تعداد افراد توی اون محل بودن.چون قبلش خدا بهم گفته بود..یفردی فوت کرده…
و من با ایستادن اون افراد “تونستم توی شب..توی محل اون راه قبرستان به خونمون بازگردم..
دقیقا محل این قبرستان وسط یه باغ نسبتا ،”نخلستان بزرگ رد میشه..
بازم یکی از پاشنهای بدجور ترسوی من..در
خواب کودکی ام..و تا همون مدتها ..بود..
ولی با کمک خداوند این مسیر رو رفتم..
و میخام بگم…بعد اونم توی چند نوبت ولی توی زمان بعد از مغرب “اونم شب”چقدر تنها رفتم ..ولی تونستم همه وقت این غلبه بر ترس رو انجام بدمم..
.
یه روز خلوت و خلوت بود فقط یفرد که اونم رفت…بازم همون قسمت ترس چند سال گذشته ام..
میدونی خدا بهم چه گفت!؟
بهم گفت..نرگس…یه لحظه باایست.نگاه به قبرها کن…
چرا بازم میترسی…
این قبرها و این ادمها حز یه استخوان پوسیده و جسمی پوسیده نیستند…
و اونا هیچ حرکتی ندارن…
نگاه به اطرافت بنداز..
چون بازم ترس داشتم..
مخصوصا اون قسمت که انبوهش؟زیاده..
و بهم گفت!!!!
نرگس!؟
از ادمهای زنده اطرافت بترس…که میتوننن تو رو از مسیر من برگردوننن..
پس فقط روی خودت کار کن و تو این مسیر با من باش….
ساناز جان اینم داستان یه غلبه بر ترس..
بعد اون من سعی کردن از این مسیر عبور کنم…
و تمام اون خاطرات رو عکسبرداری کردم…
و یه روز که برام مهم بود دیدن داخل اون گودال قبر بود که اونجا خداوند توی اون تاریکی و نبود کسی بهم نشون داد..گفت نترس نگاه به داخلش بینداز….و چقدر درسها رو بهم داد..
من اگه این موقعیت رو توی چند سال پیش بهم میگفتن….
هیچ وقت فکرشو نمیکردم که میتونم همچنین اقدامی در اینده انجام بدم…..
حالا این مورد یکی از اون غلبه بر ترسها هست..
و میبینم رفتار خودمو با افراد ..و مقایسه میکنم..
میبینم فقط به یه دلیل هست..
اونم وجود خداوند و نگهبان همیشگی من..
ببخش کامنتم طولانی شد..
کامنتتت بسیار زیبا بود…خیلی ممنونم که اول هفته اونم کله صبح این زیباییها رو بهم نشون دادین…
دوستتدارم..انشالله یه وقت بشه توی شیراز زیبا ببینمت..
ما جنوب غرب شیراز هستیم.نزدیک به منطقه گرمسیر..شهرستان فراشبند..
محل نخلستان و بهاری زیبا.و با هوای معتدل…
در پناه خدای بزرگ میسپارمت..
خداییکه هر لحظه در حال هدایت ماست…
خدانگهدار گلین قشقایی.عروس قشقایی.
ترک زبان زیاد دارییم ولی خودم فارسم. ولی ترکی یسری کلمات بلدم. به امید دیدار..فعلا بخداوند بزرگ میسپارمت..
به نام خدای مهربان
سلام به دوست عزیزم توحیدی در این سایت پر برکت
چقد کامنت شما عالی بود و سراسر نور توحید در اون بود الهی شکر واقعا
همه چیز توحید و بس
امروز داشتم به خدای خودم میگفتم من رو ببخش من نمیدونستم که مشتری ها هم تو میفرستی و اون زمان که در گیر شرک و ظلم به خودم بودم چقد مسیر زندگی برای من سخت گذشت
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم
واقعا آفرین به شما که از تضاد ها درس گرفتی و به خوبی دل رو به دریا زدی
آفرین در پناه خداوند شاد سلامت و ثروتمند باشید
به نام خدای معجزه ها
سلام به دوست عزیز
تبریک میگم ستاره های پر رنگ و درخشانت رو
و ممنون از شما که کامنت منو خوندین و بهم انرژی دادین و برام نوشتین.
ی جمله ای همیشه و همیشه برای من وحی منزل بوده و هست
اینکه هیچ اتفاقی در کار نیست
همون جملات طلایی استاد تو عشق و مودت
شما فکر میکنی اتفاقی تو ی اتوبوس کنار ی نفر نشستی؟
نه به این معنی که همه چیز از قبل نوشته شده
بلکه به این معنا که قطعا نتایج فرکانس های ما فقط و فقط به مداری که در اون قرار گرفتیم بستگی داره و تمام.
پس اتفاقی اینجا همه ما اینجا حضور نداریم
در مداری قرار گرفتیم که وجه معنوی ما از ازردگی ها و آسیب ها زده شده و دنبال کمال و رشد هستش
و قطعا در مسیر درست و مقدسی هستیم
اینجاییم که به قلبمون به هویتمون به خودمون به زندگیمون حال اساسی بدیم
به دوست داشتنی هام دست پیدا کنیم لمس کنیم و تجربه کنیم
اینجاییم تا بابت چند صباحی که اینجا هستیم لذت ببریم و عشق و حال کنیم
ما سهم خودمونو انجام میدیم و بذر رو میکاریم
مابقیش خارج از کنترل و قدرت ماست
اون خودش بلده چیکار کنه
ما فقط توکل میکنیم و سر زمان خودش برداشت میکنیم و قطعا خیلی خیلی بیشتر و با کیفیت تر از کاشتی که انجام دادیم.
بهترین ها سهم زندگیتون
در پناه تنها قدرت محض جهانیان
بقول ساناز
به نام خدای معجزه هااا
سلاااام ب دوست خوب و توحیدی و پرانرژی من ساناز عزیزم
الحق ک اسمت برازندته دخترررررر
ساناز یعنی بی همتا کمیاب
واقعا ک یکی یدونه ی خدایی
چقدرررر لذت بردم از خوندن کامنت پربار و پر از حست
عالی نوشتی
حتی لحظه ای بین خوندن کامنتت ب چیزی جز نوشته های اَلماسیت فکر نکردم …
بعد ک وارد پروفایلت شدم گفتم چقدر خوب میشه این کامنت داستان هدایتت باشه تا همه ی بچه ها بخونن و ببینن ک چجوری ساناز ما ترکوووونده
از کجا ب کجاااا
چه ایمانی
چه عمل هایی
چه توحیدی
چه توکلی تو خودش ساخته
حالا ک دانشجوی دوره ی 12 قدمم و تو این پروژه هم هستم با خوندن نتایجت ایمانم هزاربار بیشتر شد
ک اگه واسه ساناز این همه برکت و فراوانی شده واسه منم میشه
ماشین تمام اتومات قشنگت مبارکت باشه دوستممم
رزق هایی ک دنبالت میاد نوش جووونت باشههههه دوستم
روابط و آدم فوقالعاده ای ک تو زندگیته پایدار و هرروز بهترررر و عمیق تر بشه دوستممم
حال مامان جون هرروز بهتر و بهتر بشه دوستم
خیلییییی دوستت دارم و ممنونم ک نوشتی با عشق با حوصله با حال خوب
آرامشت کل قلبم و پوشوند و انگیزه ام رو برای ادامه دادن خیلی بیشتر کرد
عاشقتمممم
به نام خدای معجزه ها
سلام مهسای قشنگ و خوش قلب
ممنونم که برام نوشتی
و ایمان داشته باش با تمام وجودم تمام انرژی که از قلبت بلند شد رو دریافت کردم و چقدر ذوق کردم
و بهت تبریک میگم تک تک دست آوردها رو
آفرین دختر خدا
اصلا نمیدونم واقعا ذهن من چه گارد عجیبی داره نمیزاره داستان هدایتم رو بنویسم
اصلا داستان هدایت من خودش به تنهایی ی انقلاب کبیره هست دختر
و اما در مورد مسیر نتایج من
اینقدر این مسیر برام لذت بخش بوده که من هر چقدر بگم کم گفتم
اینقدر این مسیر منو توحیدی کرده که تمام ترس و واهمه و استرس رو بکل از من شسته برده
و بازم خدارو شکر که در قلب من هاله ای ایجاد کرده که هر جا میزنم جاده خاکی سریع میگم برم که ی خدای وهاب منتظره منو در آغوش بگیره و نجاتم بده
و خدارو شکر که این سایت مقدس این استاد مقدس و این فایل های خدایی هستن تا دستگیره نجات ماها بشن
و امیدوارم در این مسیر پر برکت هر روز غرق در رزق و لطف خدا بشیم
بیا از نتایج قشنگت برامون بنویس دختر زیبا
در پناه تنها قدرت محض جهان دختر زیبا
به نام خدا
سلام به ساناز زیبا و توحیدی
خداوند را شاکرم که هدایت میشم به کامنتهای قشنگت
همیشه فایو استار میدادم
و الان قلبم گفت برات بنویسم
دختر قوی به خودت افتخار کن
و قابل تحسینه تمام تلاشات تمام توحیدی بودنت و تمام توسلات
چقدر قشنگ با تضادها برخورد کردی و اونا رو سکویی برای پرواز ساختی
از خداوند برات مدارهای بالاتر میخوام و رسیدن به تک تک خواسته هات
امیدوارم بتونم شما رو الگوی خودم بدونم و باور کنم میتونم با قدم های کوچکم به خواسته هام برسم
در پناه الله یکتا باشی عزیزم
به نام خدای معجزه ها
سلام لیلای زیبا
امیدوارم در بهترین روزهای زندگیت غرق در آرامش الهی باشی
ممنونم از شما که به بنده لطف داری و ستاره بهم هدیه میدی
و ممنونم که برام مینویسی
ممنونم که اینجایی و به روان شدن چرخ زندگیت کمک میدی
خدایا هزاران بار شکرت
و خدارو شکر که من با نتایجم تپنستم چراغی در مسیر باورهای یکی روشن کنم که امیدی بشه برای ادامه مسیر
و این عهدی بود که روزهای اول با خدا بستم که من قدم برمیدارم و اینجا برای دوستان میگم نتایج هارو
تا بدونن که وقتی استاد میگه قدم ها نتیجه دارن براشون باورهایی ساخته بشه بوسیله انسان هایی از جنس خودشون
خدارو هزاران بار شکرت
و قطعا شما و من و هر کس دیگه ای وقتی باور اصلی رو بسازیم و استمرار داشته باشیم وظیفه خداست که جواب بده
شک نکن
دختر زیبا بودنت در این مسیر مقدس رو تبریک میگم
و قطعا میای و از نتایج طلاییت برامون مینویسی قول از من
خدا پشت و پناهت دوست عزیز
سلام ساناز خوشگل و مهربون
دوست عزیز هم فرکانسی
چقدررررر از کامنتت لذت بردم
البته من از طریق کامنت های زکیه لرستانی عزیز به کامنتت هدایت شدم
چقدر لذت بردم دوست قشنگم
اونجا که گفتی هر لحظه می گفتم :
قدم اول چیه باید بردارم؟
دوست من این چیزی که منم دنبالش هستم امیدوارم خداوند بخشنده ی مهربانم به منم الهام کنه قدم اولم چیه .
در پناه الله مهربان شاد و موفق و پیروز باشی عزیزم
به نام خدای معجزه ها
سلام دوست عزیزم
ممنونم از لطف و قلب مهربون شما که اینقدر با انرژی برام نوشتین
که قطعا هم شما و هم زکیه عزیز یکی از بهترین بندگان خدا هستین که اینجا دارین برای ساختن ی لول قشنگی از زندگی و زنده بودن تلاش میکنین.
من هزاران هزار بار شده هر کجا سر هر موضوعی گیر میشم
لحظه به لحظه میگم خدایا تو بگو چیکار کنم
و همیشه سنجیدم وقتی پیله میشم شده حتی دو روز بگذره خودش از ی طریقی جواب میده
و وقتی هم جواب میده قشنگ متوجه میشی که داره به سوال تو جواب میده
انگاری ی نوری تو قلبت روشن میشه
همین چند مدت پیش مادرم باید عمل قلب میکرد و شرایط فیزیکیش جوری بود که عملش خطرناک بود
بین دوتا دکتر جراح دو دل مونده بودم
هر چند که مونده بودم رضایت به عمل بدیم یا نه
چند روزی گیر شدم مث همیشه بخدا
و هی میگفتم تو بگو من چیکار کنم
دقیقا مث ی وحی
مث ی جرقه
مث ی صاعقه
وقتی تو مسیر دفتر کارم بودم
یکی داشت تک تک جملات استاد رو برام تکرار میکرد
شما هیچ قدرتی برای خوشبخت یا بدبخت کردن کسی ندارین
انگاری یکی میگفت تو اصلا چه قدرتی داری که بخوای حتی سر دوراهی بمونی
خودش قشنگ چید
اون دکتری که تجربه بالاتری داشت
اون روزی که تعداد عمل کننده ها کمتر بود
گاها ماها ی جاهایی کنترل تمام اوضاع رو به دست میگیریم و به سرعت برق داریم تلاش میکنیم
درصورتی که کلا قانون جهان میگه
تو باید از قدرت بالایی بخوایی
بهش توکل کن که میشه
با امید و انگیزه ایمان داشته باشی که نتیجه میده
بسپاری بهش و بزاری اول اون بالا سری سهم خودشو انجام بده
بعدش بشینی پای سفره لذتش رو ببری
اگه با نیت قلبی با ایمان کامل بخوای
شک نکن که بهت داده میشه
قدم ها بهت گفته میشه
بهترین ها سهم قلب مهربونت گل دختر
در پناه خدای وهاب و رزاق باشی
به نام خداوند جان آفرین
حکیم سخن بر زبان آفرین
سلام دوست عزیز و پرتلاش و توحیدی ام
ساناز جان عزیز من معمولا خیلی کم کامنت می نویسم هر کاری کردم که ننویسم نتونستم
آنقدر کامنتت زیبا بود و به دل نشست و آنقدر جوابت به دوستانی که برات کامنت گذاشته بودن عالی بود که دلم نیومد ننویسم
خیلی خیلی خوشحال شدم از کامنت قشنگت و خیلی از موفقیت هات لذت بردم و در وجودم نشست ی آن احساسشون کردم و فکر کردم تو زندگی خودمه
اون توحیدی بودنت
اون سپردن کارهات به خدا
اون ایمانت
اون قوی بودنت
اون ارتباطت با خدا
اون روابط عاشقانه ات
اون زندگیت
اون خونت
اون دفترکارت
اون ماشین قشنگت
اون حال خوبت
اون حس قشنگت
اون حرف زدنات با خدا و اتمام حجتات
اون لحظه ای که گفتی من عهد می بندم با سایت و وای به حالش که نتیجه نیاد.
اون قدم اول خواستنت از خدا
و
و
و
و
و
عااااااااشقتم دوست قشنگم چقدر حال دلم خوب شد و اشک از چشمانم جاری شد و تصمیم گرفتم منم با خدا اینجوری حرف بزنم و بخوام و با سایت عهد ببندم برای شدن و شدن و شدن ها
دیگه خسته شدم از این کار نکردن ها روی خودم
از اینکه دو روز کار کنم دوباره چند روز رها کنم
دلم می خواد با عشق شروع کنم و ادامه بدم و در مسیر بمونم و لذت ببرم و بیام از نتایج بی نظیری برای تو دوست خوبم و بقیه دوستان بنویسم.
برات بهترینها رو آرزو می کنم دوست خوبم
تنها تو را می پرستم
و تنها از تو یاری می جویم
ما را به راه راست هدایت کن
راه کسانی که به آنان ایمان داده ای
در پناه عشق بی پایان خدا بدرخشی.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
الَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ﴿٢٨رعد﴾
کسانی که ایمان آوردند و دلهایشان به یاد خدا آرام می گیرد، آگاه باشید! دل ها فقط به یاد خدا آرام می گیرد.
=====================================
سلام به اساتید عزیزم،سلام به دوستان عزیزِ هم مدار
{قدرت بهبودهای کوچک اما دائمی}
خداروصدهزار مرتبه شکر که تونستم،چند بار به فایل گوش بدم و صحبت های استاد رو توی دفترم مکتوب کنم.
نکته ای که به نظرم رسید این بود که،چیزی که بیشتر نیاز دارم روش کار کنم تیکه ی آخر صحبت های استاد جانه که لازم نیست حتما از صفر شروع کنیم،یا به اینکه از صفر شروع کردیم افتخار کنیم.
استاد جان در فایل توحید عملی ١١ میفرمایند که :
========================
نیاز نیست حتما رنج بکشی،تا گنج به دست بیاری!!!
No pain,No Gain!
این باور باور غلطیه…که نابرده رنج گنج میسر نمیشود…!!! اگر فکر کنی بخاطر سختی های که کشیدی حقت هست که موفق بشی،از یک جایی به بعد نتایج متوقف میشه و این باور میاد وسط و میگه:حالا بزار بیشتر سختی بکشی،تا لایق بشی برای نعمت های بیشتر …
======================
من خودم تو این موضوع مشکل دارم،یکی از دلایلی که وقتی از کیش برگشتم خیلی طول کشید تا بتونم شرایط رو تحت کنترل در بیارم همین بود …
خب وقتی من از کیش برگشتم،عملا هیچ کاری نداشتم،از استخدام رسمی که انصراف داده بودم،کار توی کیش هم که هیچ و تو اون شرایط بهم الهام واضح شد که تو فقط بشین کتاب خودت رو بنویس …
و خداوند از همه طرف در پاسخ به شجاعت های من،کمک هاشو فرستاد،من رو در پناه خانواده م نگه داشت،تموم کارهای مدرسه ی دخترام رو مادر و پدرم میرسیدن،تموم کارهای خونه با مادرم بود…از نظر مالی ساپورت میشدم،حتی وقتی بهشون گفتم من میخوام برم یک کاری رو شروع کنم تا درآمد داشته باشم بهم گفتن تو بشین سر کتاب نوشتنت و حواست به دخترات باشه فقط…بعد طی چندتا اتفاق ساده،طبیعی،بدیهی خود خدا بهم یک کارت بانکی داد که دائم در حال شارژ بود…
ولی من…؟!من نابینا شده بودم نسبت به تموم این نعمت ها…چرا؟!چون میگفتم چه فایده داره؟!اینارو مگه من ساختم؟!پولی که من براش زحمت نکشیدم،من رنج نکشیدم،چه افتخاری برای من داره؟!
یعنی خدا شرایط رو برای رشد من کاملا فراهم کرد:آسایش،آرامش،امنیت،حرکت در مسیر عشق و علاقه…
اما من بخاطر باورهای محدود کننده م،نمیتونستم این همه نعمت رو ببینم و ازش در جهت رشد خودم استفاده کنم….
چون احتمالا توی ذهن لایق شدن مساوی بود با پدرت درومدن،کار شاق و عجیب و غریب کردن،شاخ غول شکوندن….
اما به لطف الله مهربان بعد از دوره ی هم جهت با جریان خداوند مخصوصا جلسات6،٧،٨،٩ …
اصلا من دوباره با باور فراوانی زنده شدم…من تازه فهمیدم با باورهای کمبود داشتم چه بلایی به سر خودم میاوردم …
و بعد نتنها چشم دلم به دیدن نعمت هام روشن شد که نعمت های جدید وارد زندگیم شد :از کارت های که از قبل خیلی خیلی بیشتر شارژ میشه،از پولی که هر ماه پدرم به حسابم میزنه،از خورد و خوراک و پوشاک و ….تا انسان های فوق العاده …تا پیشنهاد های شغلی عالی …
همین چند وقت پیش،از یک کمپانی خیلی موفق تو استرالیا پیشنهاد کاری داشتم که اتفاقا به شدت انسان های توحیدی و با ایمانی هستند و تازه پبشنهادشون رو اینجوری با احترام مطرح کردن که : ما میدونیم سرت شلوغه،میدونیم داری کتاب خودت رو مینویسی ،ولی ما یک همچین پروژه ای رو میخوایم تو ایران شروع کنیم و اگر تو دوست داشته باشی ،میخوایم که باهامون همکاری کنی…
منم که شاگرد خوبِ استادمم،با باور فراوانی و عزت نفس ازشون تشکر کردم و گفتم شما توضیح بدید شرح وظایف من چیه،من بررسی کنم،اگر دیدم آدم مناسبی برای این کار هستم حتما :)
نه دست و دلم لرزید ،نه مدام پیگیرشون شدم،نه بهش چسبیدم…
رهایِ رها …
این پیشنهاد شغلی ها کجا بود قبلا؟!
چرا تا من روی باور فراوانی کار کردم و شروع کردم به تحسین خودم و اصلاح گفت و گوهایی ذهنیم،سرو کله ی موقعیت های جدید پیدا شد….؟!
من باید روی این باور بیشتر کار کنم که موفقیت نیاز به رنج کشیدن نداره،میتونی توی مسیر سوت بزنی از نعمت های خدا استفاده کنی و قدم برداری برای پیشرفت بیشتر،من باید ازین شرایط آروم و استیبل استفاده کنم برای هجرت به سمت مدار های بالاتر…
بقیه ی کارهارو خدا انجام میده…بدون شک انجام میده…همیشه انجام داده …تا همین الانشم خدا همه ی کارهارو انجام داده…ازین به بعدشم انجام میده….
من فقط باید روی خودم کار کنم،جهان بیرون خود به خود درست میشه…پس پیش به سوی در آغوش گرفتن تغییر!
ساعت 00:12بامداد
بیست و چهار مهرماه هزاروچهارصدوچهار
اینجا گرگان،مرکز استان گلستان …
آی لاو یو استاد :)
شب و روزتون بخیر 🩵
سعیده جان عزیزم سلام. باخوندن پیامت انچراغ که تو ذهن خودت روشن شده بود برای منم روشن شد. خدارو سپاسگزارم که اینقدر راحت باخوندن کامنت سعیده توحیدی ، منم فهمیدم این اشکال رو دارم. البت چندوقت پیش هم یه اشکال دیکه رو پیدا کروم. من میخوام برم تو یه کار جدید که سالهاست دوسش دارم ولی داخلش نرفته بودم ولی هدایتی حالا که بچه هام رفتند مهد، ان رو شروع کردم و باید به کتاب 3000 صفحه ای رو بخونم وامتحان بدم تا مجوز ان کارو پیدا کنم. خوب خوندن این کتاب بزرگ انم به انگلیسی اولش خیلی سخت. انم با کار خونه و بچه داری و ….
یروز که پسرم مریض شده بود ومهد نرفت ودوروز خونه بود ، بعد روز سوم که یکم بهتر بود فرستادمش مهد که بتونم درس بخونم، وقتی معلمش پس فرستادش من دااااد زدم سر شوهرم چرا اوردیش، پس من کی درس بخونم. چون من میخوام هرچه زودتر به استقلال مالی برسم. چون برای خودم یه تایم گزاشتم تاان زمان باید مستقل شده باشم. بعد خیلی ناراحت شدم وگفتم چرا من انقددددر عصبانی شدم و فهمیدم برااینکه من میترسم که نتونم ومن تنها راه استقلال رو گزاشتم این روش، بعد ان فهمیدم باور فراوانیم مشکل داره و شروع کردم تاجاییکه میتونم فایل 9 دوره هم جهت رو گوش بدم و خیلی کمکم کرد اروم بشم روش بهتری واس خوندم پیدا کنم و سرعتم هم بهتر بشه. اما امروز هم فهمیدم یه باور غلط دیگه همینه که من فکر میکنم حتما باید خودم کار کنم جون بکنم تا پول مال من باشه. همسرم همیشه میگه این پول و سرمایه و زندگی مال هردو ما، ولی من همش ته ذهنم میگفتم نه،ان خودش کار کرده، من کاری نکردم من فقط سهم خودمو برمیدارم ،بااینکه در قانون اینجا بعد 6ماه زندگی مشترک ، اموال بصورت مساوی تقسیم میشه. بااینکه همیشه همسرم میگه من خیلی موفقیت های مالیم بخاطر تو. راهنماییهای تو و کمکت و ….
ولی منم مثل شما تو دلم میگفتم نه، مال من نیست ، مال خودش، وگاهی دلم میخواد یه چیز خیلی گرون بخرم ، میگم بزار خودم پول در بیارم انوقت میخرم. البت هنوزم که دارم میگم سختم. یعنی الان فهمیدم این مشکل رو، ولی برطرف کردنش هم سخت، همین الان باز ذهنم میگه خوب اره مال تو نیست. تو کار نکردی. خدایی که من تو خونه خیلی زحمت کشیدم دست تنها. نمیدونم چرا احساس ارزشمندیم روگره زدم به اینکه سر کار برم، و پول در بیارم. امیدوارم خداوند کمکم کنه، سعیده جان اگر هرجمله ای میتونی بهم بگی که این باور غلط رو حذف کنم بهم بگو عزیزم. از دور روی ماهتو میبوسم. خداروشکر بخاطر خانواده مهربون وحمایتگری که داری.
در پناه اللّه بزرگ باشی
سلام سعیده جان
نمیدونی چقدر خوشحال شدم کامنتت رو خوندم، قلبم به تلاطم درومد، چون منو متوجه باگ بزرگی کرد ، منم مثل خودت نعمت و پول سرشاری که به راحتی هر ماه ، بدون ذره ای زحمت به حسابم واریز میشد ، به اندازه ی پول زحمت کشی ، با ارزش نمیدونستم.
میگفتم من اگر خودم پول بسازم یعنی با عرضه ام ، این یعنی مستقل شدن، در حالی که هر ماه بیش از 45 میلیون تومان ، به راحتی وارد حسابم میشه ، و هر ماه هم برای بچه هام طلا می خرم ، اما .. اما… چون خودم براش کاری نکردم… پس یعنی این نعمت دست اول نیست!!
البته ظاهراً تشکر هم میکنم ها… ولی اعتراف میکنم که یکم پول راحت برام انگار خفت داشت.
خدا منو ببخشه،
خدا به من عزت داده و من براش پشت چشم هم نازک کردم..
که خداوند منه نازپرورده رو لایق دونسته که نعمت مثل هلو بیاد بره تو گلو.. بعد من ازش ایراد میگیرم که چرا این هلو مثلا هسته نداره چرا..؟!؟
بابا عالیه که…
حالا من یه زن دست تنها با سه تا بچه که دارم کلی مدیریت و رسیدگی میکنم و خداوند که همیشه بهش گفتم تو بزرگ و سرپرست مایی ، بزرگ این خونه ای..
اونم داره پول رو میاره تو این خونه .. همون کاری که همه ی سرپرستهای خانواده ها می کنن .. آخه چرا عجیبه برام؟
ازت متشکرم که از خودت نوشتی تا من هم چشمم به خودم باز بشه.
عاشقتم…
به نام خدایی که هرچه دارم از آن اوست ..
سلام و درود و عشق به همه دوستان عزیزم
به استاد نازنینم
به خانم شایسته مهربان
استاد هزاران بار سپاس برای این همه پیشرفت شما که قلب و دل مارو بازتر و باز تر میکند
سپاس گزارم از سعیده ی عزیز
برای این کامنت چندین و چند بار که خودندم و دقیقا همون چراغی که برای سعیده عزیز و دوستان دیگر روشن شد خداوند وجود من رو چراغ باران کرد
با این کامنت …
من این باور غلط رو از همون روزهای ابتدایی آشنایی استاد تا به همین الان با خودم به دوش کشیدم
و زیر بارش له شدم
اما اصلا تا به این اندازه متوجه اون نبودم
که من باید کاری انجام بدهم
باید شغلی داشته باشم
باید یه مقدار که خسته بشم
باید یه ذره که بدو بدو بکنم
تا لایق بشم
تا خداوند نعمتها و ثروت هایی که میخاهم رو به من ببخشه
این که نشد تو فقط کارهای خونه رو انجام میدی این که راحت و آسونه همه ی آدما دارن انجام میدن
بچه های سایت رو ببین هر کدومشون کسب و کار خودشونو دارن تو چی ؟؟
تو چی؟؟
این تو چی
من رو کشت
هر بار مدار من رو میآورد پایین و پایین تر ..
باورم این بود که خب این مقدار معمولی که همسرم در امد داره خیلی عادیه و برای اینکه ما به درآمد های بالاتر برسیم و به خواسته های خیلی بزرگمون برسیم
باید حتما من یه کاری هم انجام بدم تا خداوند من رو لایق اون نعمت ها بدونم. بنده خدا همسرم که داره تلاشش رو میکنه اما تو چی؟
تو چی؟
تو چی؟
در ذهن من لایق شدن برای دریافت نعمت های بزرگتر
مساوی شده دقیقا با اینکه من حتما باید یه کاری انجام بدم
یه شغلی برای خودم پیدا کنم
باید یه ذره که پدرم در بیاد
باید از یه جایی شروع کنم
در حالی که این احساس بد نمیزاره من خیلی از نعمت هامو ببینم
من هم شرایط و موقعیتی دارم که میتونم روی خودم کار کنم
خیلی عمیق تر روی شخصیتم کار کنم فایل ها رو بنویسم
و در کنارش کارهای مربوط به مدیریت منزل و تربیت فرزندم هست ..
اما من هیچ کدوم اونها رو کار کردن نمیبینم .
انگار که من باید حتما لباس بیرونی بپوشم برم جایی خسته و کوفته بشم بیام خونه هول هولکی شام مون رو آماده کنم
و بعد من الان لایق شدم و خدا داره من رو میبینه
واااااای برمن الان که خوب به عمق ماجرا دقت میکنم این باور مثل سیمان سخت و محکم به من چسبیده
انگار جزئی از من شده واقعا
در صورتی که در سال های قبل اصلا این طوری نبود ما خیلی از اون نعمت های بزرگ رو داشتیم که الان نداریم اما من واقعا هیچ سختی براش نکشیدم .
من همون زهرام
همونی که همین کارهای الان رو انجام میداد اما مطمئنم که باورم این نبود ..
اون موقع بی خیال بودم میگفتم همه چیز به ما داده میشه خیالم راحت بود
اصلا کاری به مسائل مادی و هزینه های زندگی نداشتم
اما وقتی که با استاد و این مفاهیم جدید اشنا شدم
الان متوجه اون سو برداشت ها میشم ..وقتی استاد میگفت روی خودتون کار کنید و از یه جایی شروع کنید این فکر توی باور من ایجاد شد که من باید حتما یه شغل بیرون از خونه داشته باشم ..
باید یه ذره رنج بکشم
باید از صفر شروع کنم
واااای
اصلا باورم نمیشه
انگار این آب زلال انقدر هم خورده که همه ی گل و لای اون داره خودش رو نشون میده..
چرا من احساس ارزشمندیم رو گره زده بودم به اینکه حتما برم سر کار ؟؟؟
حتما باید خودم پول در بیارم ؟؟؟
خدایا خودت هدایتم کن
خودت دستم رو بگیر
سلام سعیده جان
سپاسگزارم از اینکه نوشتی با عشق فایل رو پیاده سازی کردی وبا این عملگرا بودنت، باور محدودکننده ای که باید سختی بکشیم تا به راحتی ورفاه وآرامش برسیم رو بهمون یادآوریکردی و هدایتی شدی برای تامل بیشتر در شناخت خودمون ودیدگاهمون برای پیدا کردن ودیدن فراوانی ونعمت در زندگیمون، از راههای مختلفی که خداوند خودش بهمون هدیه میده وممکنه ناخودآگاه نادیده بگیریم واین باور مرتبا در ذهنمون مرور بشه،،،ولی آگاهانه نوشتن وتوجه کردن به رفتار وگفتارمون ودرک بهتر این آگاهی ها آرامشی بهمون میده که به سمت خواسته هامون قدم برداریم ورهایی وفراوانی بیشتری رو تجربه کنیم
تحسینتون میکنم بابت احساس لیاقتی که برای تجربه آرامش وفراوانی ونعمت بیشترخلق کردین وسپاسگزار این نعمات هستین
کامنتهای زیبای شما ودوستان عزیز مسیر رو برای خلق آرامش ورهایی بهتر از قبلمون هموار میکنه
سلام سعیده قشنگم دختر قوی وفوق العاده
همیشه کامنتاتو میخونم و همیشه تحسین میکنم که جزوی کسانی هست اسمت که منتخب هستن
دختر من عاشقتم تحسینت میگنم برای قلب پاکی که داری و انقدر توحیدی در مسیر زندگیت در حال حرکتی
چقدر این کامنتت برام نشونه بود
چقدر تحسینت میکنم دختر
واقعا ما نمیدونیم ازکجا؟چه جوری و اصن به ما ربطی نداره
وقتی تسلیم میشیم وقتیرویخودمونکارمیکنیم
روی درونمون کار میکنیم
رفتارای جدید باورای جدید ایجاد میکنیم
جهان به همون اندازه تغییرمون بهمون پاسخ میده
خیلیخوشحالم که به کامنتت هدایت شدم وخوندم
البته که همیشه جزو اولین هایی
عاشقتم من میبوسمت
به الله میسپارمت
سلام سعیده عزیز دوست همفرکانسی چقدر زیبا ودلنشین بود کامنتت من واقعا تآثیر گرفتم چون من در شرایط مشابهی هستم کارمندی را کنار گذاشتم و به کار مورد علاقم پرداختم و اوایل چون درآمدی نیست و کمکهای که از طریق دستان خداوند میرسید رد میکردم و فکر میکردم حتما باید روی پای خودم بایستم و از دیگران کمک نگیرم. من شما را تحسین میکنم واقعا خیلی شجاعانه حرکت کردید و نتایج عالی گرفتید.
امیدوارم در پناه الله مهربان همیشه شاد و سلامت باشی و در کار نویسندگی بهترین باشی و کتابت پرفروش ترین کتاب سال بشه
سلام
نمیدونم خدا رو چطوری شکر بگم بابت این فایل بسیار آگاهی دهنده
همین چند روز پیش بود که سوالی برام پیش آمد که توی این فایل کامل جوابش رو گرفتم
اول میخوام در مورد بحث تغییر صحبت کنم
من جز اون دسته ای بودم که وقتی توی سن ۱۵-۱۶ سالگی در حالیکه از لحاظ مهارتهای فوتبال در سطح خیلی خوبی بودم ولی تغییر نکردم و دنبال بهبود نبودم و آروم آروم همه مهارتهام رو از دست دادم ، همون چیزایی که قبلا برام مثل هلو بپر تو گلو ، اتفاق میافتاد ، دیگه نمیفتاد و شرایطم کاملا بد شد و بعد برخورد به این تضاد بود که من به خودم آمدم و با استاد آشنا شدم
دیر به خودم آمدم و اعتماد بنفسم ، شور و شوقم و هدفم رو از دست داده بودم.مهمترین چیزایی که یه آدم باید داشته باشه
خیلی طول کشید تا به حالتی که الان هستم برسم و سختی های بیخودی کشیدم ، فقط به این دلیل که آگاه نبودم باید وقتی در بهترین حالتم ، دنبال بهبود باشم
بعضی وقتا برای ماهایی که داریم قانون رو کار میکنیم ، شاید این عجله و اشتباه پیش بیاد که هنوز شرایط عالی نشده ، بخوایم دنبال بهبود باشیم و یه جورایی خودمون رو گول بزنیم که آره من خوبم ، الان وقتشه درصورتی که وقتی وقتش باشه ، خودش اتفاقات مثل هلو میافتن تو گلو چرا؟ چون همه چی فرکانسه و وقتی ما همیشه دنبال تغییر هستیم و داریم هرروز بهبود میدیم خودمون رو ، مهارتهامون رو و باورهامون رو ، دیگه جهان خودکار خودش بقیه کارا رو انجام میده ، نشونه بهت میده برای تغییر.مثلا اگر قرار باشه محیطت تغییر کنه ، خودت قشنگ میفهمی که حالا وقتشه.
یه مثال از خودم بزنم در این مورد
من یه زمانی رفتارهای ناجالبی میدیدم از آدما و این همزمان شده بود با سو برداشت من از بحث تغییر و مهاجرت و با اینکه نتایج من هنوز نشون نمیداد که باید تغییر کنم ، میگفتم باید محیطم رو عوض کنم و اگر یه رفتار ناجالب از کسی تو محیط کاری میدیدم ، میگفتم این یه نشونس برای اینکه برم از این محیط.درصورتی که این یه نشونه بود که آقا تو یه سری باورهای اشتباه داری در مورد خودت که آدما باهات اینطوری رفتار میکنن و باید تغییرشون بدی نه اینکه محیطت رو عوض کنی.یعنی میخوام بگم حواستون باشه که دچار سو برداشت از نشانه های خدا نشین خلاصه چقدر خوبه که آدم در بهترین حالتش تغییر رو اعمال کنه . فقط شجاعت و شهامت میخواد که اونم بی پاسخ نمیمونه و خدا پاداش کسی که اینجوری روی چیزی حساب نمیکنه و توکلش روی اون هست و حرکت میکنه رو میده
این از مورد اول
مورد دوم بحث کمک گرفتن از آدماست که من در همین مورد سوال داشتم از خدا که آیا اینکه مثلا الان خانوادم گفتن فلان چیزارو برات میگیریم و اینکه من قبول نکردم ، نکنه من دارم اشتباه میکنم و همون موقع گفتم خدایا هدایتم کن و یادمم اومد که استاد در جلسه ۹ عزت نفس خیلی خوب در این مورد صحبت کردن و من وقتی اولین بار شنیدم ، دیدم آره چقدر من در درخواست کردن و پذیرش درخواست ضعیفم
خلاصه امروز این فایل فوق العاده آمد و یه جواب در حد بین الملل بهم داد که اصلا تمام آموزه هام در دوره عزت نفس رو پوشش میداد
استاد گفتن ایرادی نداره یه نفر از اون امکاناتی که توی خانواده هست استفاده کنه برای اینکه پیشرفت کنه و اون ثروت رو بارها و بارها بیشتر کنه مثل اون پسری که از سنین پایین با پدرش کار کرده تو کارخونه و الان در ۲۰ سالگی میتونه اون کارخونه رو بگردونه ولی این طرز تفکر نباید باشه که حساب کنه روی اموال پدرش و دنبال این باشه که فقط به قول استاد خرجش رو دربیاره و تفکر مسئولیت پذیری و اینکه خودش دنبال راههایی برای پول ساختن باشه ، نداشته باشه
یه جایی هم گفتید استاد اون آخرای فایل که چرا ما باید افتخار کنیم که از صفر شروع کردیم؟
عجب سوالی استاد.با این سوال دقیقا زدید تو خال و باورهام منفجر شدن و گفتم دقیقا به خاطر حرف مردم و اینکه تایید بشیم و خودمون رو بهشون ثابت کنیم هست که میخوایم به خودمون سختی بدیم و از ۰ شروع کنیم که مردم بگن آفرین این از ۰ شروع کرد در صورتی که کسی که خودش رو باور داره و نیازی به تایید بیرون نداره ، همون چیزی که شما گفتید رو به خودش میگه ، میگه من از این شرایط استفاده میکنم برای رشد برای سریع تر رشد کردن برای راحتتر شدن مسیرم
کی گفته مسیر باید سخت باشه ، خداوند خیلی راحت درخواست های ما رو اجابت میکنه اونم از طریق همین دستای خودش.درسته ، ما نباید دستای خدا رو روشون حساب کنیم ولی نبایدم ردشون کنیم و بگیم ننننه من یه آدم قوی هستم ، خودم بلند میشم از صفر.من اگر آدم واقعا قوی باشم کمک های بقیه که با عشق به سمتم میان رو قبول میکنم ولی حواسم هست که من مسئول زندگیم هستم و من آدم لایقی هستم ، میتونم خودم پول بسازم ، میتونم خودم اونو داشته باشم ولی خدا داره حامی من میشه که توی این مسیر راحتتر برم جلو
دقیقا وقتی به این آگاهی های ناب فکر میکردم یاد چند الگوی خوب افتادم که ۲ تاش رو میگم
۱.لیونل مسی
این فرد از بچگی یکی از دستای خدا یعنی پدرش حامیش بود و همه کاری هم براش کرد ، همه جور هزینه و الان میبینیم که مسی ثروت خانوادش رو شاید بیش از ۱۰۰۰ یا ۱۰۰۰۰ برابر کرده
۲.سردار آزمون که اونم از کمکهای خانوادش استفاده کرد و الان یکی از بازیکنای خوب تیم ملی و تیم باشگاهش هست
قبلا وقتی می دیدم یکی پدرش اینقدر حمایتش میکنه ، میگفتم آره ببین پدرش داره اینقدر حمایتش میکنه ، آخرشم هیچی نمیشه ولی الان میگم نه اگر کسایی دیدی که به جایی نرسیدن با وجود حمایت خانواده ، علتش خود اون بچه بوده که ضعیف بوده و الا ما فوتبالیستهای زیادی داریم که از خانواده های ثروتمند ، به موفقیتهای بسیار رسیدن مثل کاکا یا پیرلو
خدا رو شکر میکنم که در این سایت الهی که مدارش بسیار بالاست ، قرار دارم و این آگاهی ها رو میشنوم و میتونم همچین صحبتهای قشنگی بکنم که هیچ جای دیگه شاید نتونم اینطوری صحبت کنم . به قول یکی از دوستان وقتی میایم تو این سایت کامنت بذاریم ، آگاهی ها همینطور میاد مثل استاد که بالای سن و توی سمینار و کلاس ، صحبتهای زندگی بخش داشتن ولی به محض پایین آمدن از سن ، دیگه دو کلمه هم نمیامده که بگن.من هم وقتی میام کامنت بزارم اصلا همینطور جاری میشه
شکرت الله مهربان رب قدرتمند
عاشقتونم
هرجا هستید شاد و سرزنده و سربلند و کامروا باشید
🌹🌹🌹🌹🌹
❤
سلام دوست عزیزم
خیلی ممنونم بابت این کامنت زیبا و تاثیر گذار
من یک فوتبالیست جوان هستم و باور های خوبی رو نوشتید که می تونم در جهت اهدافم ازش استفاده کنم ،اینکه قبل از اینکه جهان چَک و لقدی کنه من رو من خودم اون ادم زرنگی باشم که تونسته زندگیه خودش رو هر روز گسترش بده و پیشرفت کنه
استاد عزیزم از شما هم ممنونم بابت عمل به این الهامات بسیاررر بسیااررر عالیتون
مرسی دوست عزیزم که کلام خداوند رو برای ما نوشتید
خدایااااااشککککرتتتتت🤩🤩😍😍♥️❤️
سلام آقای اکبری
سپاس ازکامنت زیبای شما درموردقسمت اول مدتی به فکررفتم وجواب قاطعی نگرفتم وحلش نتونستم بکنم کامل شایدبهتره بگم ذهنم مقاومت داره نمیدونم
ولی درموردقسمت دوم هم ازفایل گرفتم وهم ازمطالب شد وداشتم باباورهایی که میساختم دستان خداراقطع کنم که خداروشکرمتوجه شدم
که این هم میشه گفت نشانه وچه موقع تغیرکردن که فکرمیکنم خوب موقعی تغیرکردم وخداخواست بهم بگه لازم نیست خودت روبه سختی بندازی
ثروتمندباشی سالم وسلامت درپناه الله
ببین ، مععرکه بودی ، من ایرادای تورو داشتم ، بیانشون کردی ، درمانشونو گفتی ، مثالم که زدی ، اصن پرفکت
حالا من چیجور اینجام ، اومدم تو سایت زدم فال امروزُ ، بعد این قسمته ۵ اومد ، قبل چون همه ی قسمتا رو دیدم ، و الانم چون تایمه خابمه ، حاله دیدنشو نداشتم ،،، بعد یکم بیشتر ورق زدم پایین ، حاله کامنتارم نداشتم ، وختیَم کامنتتو دیدم بازم منو نگرفت که بزنم ادامه ، بعد ۱۵،۱۶ سالگی رو دیدم بازم حالشو نداشتم بزنم رو کامنت ،،، خییلی بی حوصله گفتم آقا بزا بزنم همینو ببینم کللا بیام بیرون بعدش ، و دیدم وَعععو ، اصن فاله من ، هدایته الانه من ، نه کامنتای دیگه بود نه متنه فایل بود نه خوده ویدئو ….. هدایتی که خدا برام داشت (چون دقیقاً رفتاره بقیه ، بعد احتماله اینکه شاید باید برم ، بعد رو مخ بودنه اینکه اَه باید از ثروته اینا استفاده کنم ، و …. ینی کپیه شدید خلاصه از نظر وضعی …)
آره هدایتی که خدا برام داشت کامنته خوده خودت بود 🤠🍹 آقا درود حالشو ببری فعلا در پناه گاد 🍵ببین سید حسین چه محدوده ی فرکانسیی داره که اینجور معجزات هفصدتاهفصدتا تو سایتش جاریه🍵
مخلص لذت بر و لذت بخش باشید 🍸
سلام تشکر از کامنت خوبتون
من ی سوال داشتم آیا من اگر با کمک والدینم مثلا برم یک بوتیک بسیار شیک در بهترین پاساژ شهر بزنم(بعنوان اولین تجربه) آیا این قانون تکامل رو نقض نمیکنه؟ چون استاد خیلی روی تکامل حساس هستند. و در روانشناسی 1 هم بسیار روش تاکید داشتند.
سلام آقا مجید عزیز
ببین باید نگاه کنی به گذشتت و سابقه ای که داشتی ، اگر تا حالا یک دونه جنس هم نفروختی یا حتی تو یه مغازه شاگردی نکردی ، پس هنوز فاصله داری و باید خیلی چیزا یاد بگیری
اتفاقا من همین دیروز بود داشتم با یه دوستی در مورد همین تکامل صحبت میکردم که بعد شنیدن فایل سوم ۳ برابری درآمد و کلی فکر کردن و تکامل رو سنجیدن ، به اون درک رسیدم
اصلا همون متنی که نوشتم رو میزارم که خیلیم هدایتی بود
“وقتی گوشش دادم یه جایی استپ زدم و فقط فکر میکردم و اونم موقع سوال استاد بود که میگفت بپرسید ازخودتون که با همین شرایط و موقعیت و با همین سرمایه و زمان و اینا ، چطور درآمدم رو ۳ برابر کنم؟
و میگفت یه عدد معقولی که خیلیم بزرگ و دور از دسترس نباشه برای خودت به عنوان ۳ برابری معلوم کن ، اگر تا حالا صفر بودی
خلاصه من عجله کردم و گفتم آره ۵ میلیون تومن برام منطقیه و خب چطور به ۵ میلیون برسم با همین موقعیت ولی از درون زیاد راضی نبودم انگار ، خیلی فکر کردم ، گفتم اینکار میشه کرد ، اون اگه بشه و اینطوری اونطوری ولی آخرش به ایده خاصی نرسیدم
بعد با خودم که همینطور حرف میزدم ، گفتم باید تکاملی بری جلو ، اگر تکاملی بری مثل قضیه مچ پات که تکاملی بهتر شد ، اینم میشه و الان بیا وو ۱ میلیون تومن رو در نظر بگیر
همین که اینو گفتم اصلا احساسم بهتر شد ، احساس کردم قشنگ که ذهنم مقاومت کمتری داره و راحتتر میپذیره ۱ میلیون ساختن رو
بعد با خودم گفتم ببین تو که قبلا یه عدد زیر ۵۰۰ تومن ساختی ، باید به همون نزدیکای ۱ میلیون و ۱ میلیون فکر کنی و بسازیش چون برات منطقی تره و بعد که ۱ میلیون ساختی ، عددای بالاتر هم برات منطقی میشه و براحتی میری بالا
فقط نباید عجله کنی و بخاطر اینکه زودتر فلان چیزا رو بخری ، خودتو تو دردسر و عجله و حس بد و فشار ذهنی نزاری
بعدش یه نکته جالبتر هم به ذهنم رسید با توجه به قانون
همون چیزی که استاد میگه ، که ما فقط به یه مدار بالاتر از مدار خودمون دسترسی داریم نه بیشتر ، وقتی یه پله رفتیم بالا ، اونوقت به بعدی دسترسی داریم و توی مداری که هستیم مثل من که مدارم زیر ۵۰۰ بود ، ایده هایی که ما رو به درآمد ۵ میلیون برسونه ، بهمون داده نمیشه و من به ایده هایی دسترسی دارم که بشه تا ۱ میلیون رو ساخت ، بعدش باز ارتقا پیدا میکنم
حتی همین که الان به ۱ میلیون رسیدم ، قبلا نبوده و صفر بودم و با همون پولی که ساختم ، این ظرف بزرگتر شد
البته که میشه این پله ها رو با سرعت بیشتری طی کرد و تکامل بحث زمانی نیست و میتونه تو مدت کوتاهی رشدهای زیادی داشته باشیم ، اگر خوب روی باورهامون کار کنیم
خلاصه نتیجه این بیاد آوردن اصل این شد که در کمتر از ۵ دقیقه به من ایده داده شد که چطور با همین شرایط و با همین کار ، ۳ برابر کنم درآمدم رو و گفتم ببین وقتی مسیرو درست میری ، اینطوری جواب میگیری
چون خداوند سریع الجوابه و وقتی هماهنگ باشی ، به سرعت پاسخ میده ، اگر پاسخی دریافت نمیکنی ، یعنی تو مسیرت درست نیست ، تو ترمز داری وگرنه مثل امشب اینطوری بلافاصله ایده برات میاد”
پس ببین که کجای کاری.
اگر مثلا صفر جنس تا حالا فروختی ، بیا بگو میخوام این هفته مثلا ۱۰ تا بفروشم ، بعد همینطور استانداردهاتو ببر بالاتر و دنبال بهبود باش و یواش یواش بیشترش کن
اگرم واقعا قصدت اینه خیلی خوبه که شاگردی کنی تا یاد بگیری کارو ، از نحوه برخورد با مشتری تا حساب کتابا و خیلی چیزای دیگه که منم نمیدونم و فقط باید بری واردش بشی و روی باورهات هم کار کن
اگر آماده همچین مغازه ای نباشی ، تهش همه چی رو از دست میدی و ممکنه دیگه ادامشم ندی ولی اگر آروم و بدون عجله و از کوچیک شروع کنی ، رشد میکنی و با هربار رشدت ، دفعه بعد رشدت سریع تر میشه و یه جایی هم به تصاعد میرسی و مافوق سرعت رشد میکنی
من که خودم از وقتی تکامل رو بهتر درک کردم هم آرومم و انتظار بیجا از خودم ندارم و هم نتایج خوب دارن آروم آروم میان درحالیکه من عجله ای براشون ندارم و دارم از مسیرم لذت میبرم
شاد باشی دوست من
❤
تشکر بابت پاسخ. ولی من هنوز متوجه نشدم سوال دقیقم اینه منظور استاد از بیان اینکه ثروت پدر رو در راستای رشد خودت استفاده کنی چیه؟ مثلا اگه ی پدر پولدار باشه قاعدتا برای پسرش ی بوتیک خیلی شیک میزنه دیگه. حالا این قانون تکامل چی میشه پس. چون بی شک ی پدر پولدار نمیره ی مغازه توی بدترین جا برای پسرش بزنه. تشکر
به نام خداوند مهربان
سلام استاد عباس منش عزیز و دوستان همفرکانسی
خدا رو شکر میکنم که بعد از مدتها دوباره اینجا هستم و دارم مینویسم.
البته اینجا نبودنم به مفهوم رها کردن نیست من همچنان هر روز دارم از آگاهی های استاد عباس منش عزیز بهره می برم و روی عهد خودم وفادارم ولی از روی تنبلی فعالیتم در نوشتن دیدگاه کمتر شده که انشاالله به لطف خداوند بهبود و تغییر خواهم کرد.
چند روز قبل در خلوت صبحگاهی خودم و همزمان با گوش دادن به صحبت های استاد عزیز نجوایی در ذهنم به من گفت که تا کی می خوای به این حرف ها گوش کنی؟ دنبال یه فرد جدید یا آگاهی جدید و یه چیز دیگه باش که بهتر و بیشتر پیشرفت کنی!
چند لحظه به صحبتش فکر کردم که نکنه راست می گه و من غافل از این موضوع شدم و این همه ساله سرم به این مسیر گرمه و از چیزهای بزرگتر و بهتر محروم کردم خودم رو!!!!!
از تحلیلی که با خودم کردم احساس بدی پیدا کردم و مطمئن شدم این تحلیل درست نیست و یک نگرش و فکر جدید رو جایگزین کردم و اونم این بود که فرض کن یک درخت میوه هر سال چیکار میکنه؟
جاشو عوض میکنه؟
غذاشو عوض میکنه؟
چی رو عوض میکنه؟
و جواب این بود که قطعا هیچ چیز رو عوض نمیکنه!
پس چرا من فکر میکنم برای بهتر شدن باید یه چیزی رو عوض کنم.
مگر همین حرفها و همین مسیر و آگاهی ها تو رو از اون وضعیت به این وضعیت نرسونده؟!
و یقین دارم که رسونده
پس همین مسیر رو ادامه بده و بجای به فکر جایگزین کردن و دنبال یه چیز جدید بودن باشی به فکر بهتر استفاده کردن از منابعی باش که خداوند در اختیارت گذاشته.
همانطور که یک درخت از آب و نور و خاک استفاده می کنه و محصولی شگفت انگیز تولید میکنه من هم باید از این آگاهی ها که چون آب و نور و خاک برای رشد و پیشرفت من ضروری هستند باید بهتر استفاده کنم تا میوه های بهتر و رشد و نمو بیشتری رو تجربه کنم.
من امروز مطمئن تر شدم که به لطف خدای مهربان 11 سال قبل در به مسیر درستی هدایت شدم. مسیری که سرشار از آگاهی های ناب الهی است. آگاهی هایی که بعد از 11 سال هر روز گوش دادن هنوز هم وقتی گوش میدم برام تکرار نیستند.
امروز بیشتر از قبل اطمینان دارم هر احساس یاس و ناامیدی که در من به واسطه نرسیدن به هر خواسته ای ایجاد بشه داره به من هشدار میده که باید تغییر کنی. داره به من میگه که باید بهتر استفاده کنی از آنچه به لطف خدای مهربان در اختیار تو قرار داده شده.
بعد از مرور این افکار خوش احساس قلبم منو به سایت استاد عباس منش آورد و متوجه شدم امروز یه خبرهایی شده و پروژه تغییر را در آغوش بگیر در سایت شروع شده و چقدر خوشحال شدم که من در بهترین زمان ممکن به این دوره هدایت شدم.
انشاالله که در این مسیر ثابت قدم باشم.
استاد عزیز چقدر عالی تغییر کردن را به چهار شکل و دسته تقسیم بندی کردید.
به نظرم همه انسانها برای هر نوع از تغییر کردن کلی مثال از زندگی خودشون دارن.
وقتی با شنیدن صحبت های شما زندگی خودم رو بررسی کردم خیلی برام لذتبخش بود که من به لطف هدایتم به سمت شما تونستم تغییر از نوع گروهی که قبل از اینکه اوضاع و احوال خراب بشه رو تجربه کنم.
چون تغییر از گونه های دیگر رو بارها در زندگی ام تجربه کرده بودم ولی این نوع که قبل از خراب شدن اوضاع تغییر کنم رو فقط بعد از آشنایی باشما تجربه کردم.
بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه به واسطه علاقه ای که به کامپیوتر داشتم به همراه یکی از دوستان مغازه خدمات کامپیوتری تاسیس کردیم و سرمایه اون کار 400 هزارتومان بود که پدرم در اختیارم گذاشته بود.
دو سه ماه کار کردم و سود خاصی حاصل نشد و دوستم اعلام کرد که دیگه نمی خواد ادامه بده و به من گفت به صورتی قسطی سرمایه اش که 400 هزارتومان بود رو بهش برگردونم.
بعد از چند ماه من صاحب کل کار شدم و فکر کنم دو سه سالی این شغل رو ادامه دادم و مهارت خیلی خوبی پیدا کرده بودم و خیلی هم خوش سلیقه بودم ولی درآمد چندانی حاصل نمیشد و در حد کرایه مغازه و یه پول توجیبی واسه خوردن چند تا ساندویچ در ماه بود.
در اون زمان تازه عقد کرده بودم و یه جورایی نیاز داشتم که شرایط تشکیل زندگی رو فراهم کنم ولی به این نتیجه رسیدم که از اون شغل نمیشه به جایی رسید و موانعی سر راهم بود که نمی تونستم از پسش بر بیام.
همون روزها بود که یکی از آشناها به من پیشنهاد کار در شرکت دولتی در اهواز رو داد و من با اینکه علاقه ای به کار دولتی نداشتم فقط به خاطر اینکه درآمد بیشتری داشته باشم و از نظر خانواده مخصوصا خانواده همسرم شغل آینده دار و آبرومندی بود قبول کردم و مغازه رو جمع کردم و راهی شرکت در اهواز شدم.
از همون روز اول که مشغول کار شدم شاید باورتون نشه ولی هیچ حس خوبی به اون کار نداشتم چون انگار با روح و روان من سازگاری نداشت ولی فقط بخاطر پول و اعتباری که کار دولتی بهم می داد هر روز انجامش میدادم.
ماه ها گذشت و هر ماه حقوق می گرفتم و یه جورایی دستم پولی تر شد و همه خوشحال بودم که خدا رو شکر رضا کار دولتی پیدا کرده و میتونه زندگیشو شروع کنه.
به واسطه آشنا بودن با مدیر کارخانه طی چند ماه قرارداد من رسمی شد و من رسما حکم کارمند دولت رو دریافت کردم و این به معنای خوشبختی در اون زمان بود.
ماه ها یکی بعد از دیگری می گذشت و شرایط کاری من سخت و سخت تر میشد.
از نظر روحی هیچ هماهنگی با محیط کار و شرایط کار نداشتم و اصلا دوست نداشتم کار رو ادامه بدم ولی فشار اطرافیان و نیاز مالی و مخصوصا رسمی شدن و …. باعث میشد که ادامه بدم.
اختلاف ها بیشتر شد و به واسطه آشنا بودن من با مدیر مجموعه درگیری و اختلاف ها به خانواده منتقل می شد و خلاصه بعد از مدتی کلی اختلاف در خانواده بین من و آشناهام پیش اومد.
حرف و حدیث بی نهایت به وجود اومده بود و هر روز از صبح تا شب تمرکز بر مشکلات و صحبت درباره درگیری ها و اختلاف نظرها بود.
کار به جایی رسید که مشکلات نه تنها خانوادگی به اوج رسید بلکه از طرف سازمان بازرسی و … هم مشکلاتی برای من ایجاد شد ولی من همچنان اون شرایط رو ادامه می دادم.
8 سال به این روال سپری شد و من به معنای واقعی له له له شدم.
یه آدم افسرده و عصبی و از همه شاکی که هر روز صبح قبل از طلوع آفتاب می رفتم سرایستگاه تا با سرویس به محل شرکت برم و هر روز صبح با خدا حرف می زدم و می گفتم خدایا یعنی میشه یه روزی من نیام سر ایستگاه؟!
یعنی میشه یه روز صبح راننده سرویس زنگ بزنه و بگه أقای عطار مگه خواب موندی و من بگم نه داداش من دیگه نمی یام سر کار و استغفا دادم.
روزها به همین روال می گذشت و نه تنها سلامتی من بهم خورده بود رابطه ام با همسرم و اطرافیانم به شدت پرتنش شده بود و هر روز بحث و دعوا داشتم.
تا اینکه یه روز عصر که از سرکار برگشتم خونه، موقع خوردن ناهار تلویزیون روشن بود و برنامه سمت خدا پخش میشد و مهمان برنامه داستان کوهنوردی رو تعریف کرد که سقوط میکنه و بین زمین و آسمون معلق می مونه و هی خدا رو صدا می زنه و کمک می خواد و خدا بهش میگه طناب رو ببر ولی کوهنورد جرات نمی کنه و در نهایت یخ می زنه و می میره درصورتی که فقط چند متر با زمین فاصله داشته ولی بخاطر برف و بوران فکر میکرده در ارتفاع هست و جرات نکرده طنابش رو ببره.
این داستان رو که شنیدن تصور کردم دقیقا اون کوهنورد من هستم که هر روز دارم با خدا درباره رهایی صحبت میکنم ولی جرات نمی کنم طناب رو قطع کنم.
خدا شاهده فقط یک جمله از همسرم سوال کردم؟
گفتم موافقی از کار استعفا بدم و برگردیم دزفول و خودمون رو از این وضعیت خلاص کنیم؟
گفت پس کار چی میشه و پول زندگی رو از کجا جور کنی؟
گفتم خدا بزرگه، این داستان خیلی به دلم نشست و فکر میکنم منظورش من بودم.
همسرم از شدت فشار روانی که سالها متحمل شده بود گفت حاظرم برگردیم هرچی بشه از این بدتر نمیشه.
همون روز بعد از ظهر رفتم بنگاه و گفتم می خوام خونه رو بفروشم. یادمه سه شنبه بود.
بنگاه گفت باشه ولی بازار شل و وله و مشتری نیست گفتم به هر قیمتی تونستی بفروش.
فردای اون روز مشتری پیدا کرد که البته سوری بود و خودش آپارتمان رو به قیمت مفت از من خرید ولی قلبم روشن بود و امضا کردم.
همون چهارشنبه که رفتم شرکت نامه استعفا و پایان کار رو به مدیرم دادم و نوشتم پنجشنبه روز آخر کار من در این شرکته.
ولوله به پا شد و از اونجایی که مدیر من فامیلمون بود اون روی سکه رو گذاشت و شروع کرد به حرف زدن که چرا میخوای بری و اگه مشکلی هست حلش می کنیم و …..
ولی من گفتم هیچ مشکلی نیست و فقط می خوام برم پی زندگی خودم.
در نهایت مدیر بالادستی اش منو برد اتاقش و گفت نرو و پشیمون میشی و … ولی من گفتم هیچ راهی نداره و می خوام برم.
در نهایت تهدید کرد که اگه رفتی و چند روز بعد برگشتی قبول نمی کنم و فلان و بهمان و گفتم اگه برگشتم تف بنداز توی صورتم.
پنجشنبه رفتم سر کار و همه دفاتر و کارها رو تحویل همکارم دادم و با همه خداحافظی کردم و جالب اینکه مدیر تهدید می کرد که نباید بری تا من دستور بدم و موافقت کنم والا برات اخراج می زنم و ….. ولی من گفتم هرکاری می خوای انجام بده و من میرم.
پنجشنبه عصر خونه رو فروختم و باورتون نمیشه جمعه عصر کامیون گرفتم و همه وسیله های خونه رو بار زدم و خورده ریزه ها رو گذاشتم توی ماشین پراید خودم و برگشتم دزفول .
رسیدم دزفول خانواده همسرم زبونشون بند اومده بود که منو با یک کامیون اثاثیه دم در می دیدن.
همه وسایل رو توی حیاط خالی کردم و بدون اینکه جا و مکانی برای زندگی فراهم کرده باشم خودم رو از اون شرایط مصیبت بار خلاص کردم.
روز بعدش رفتم کارگری و شاگردی پدر همسرم که کار نجاری انجام می داد.
هیچی بلد نبودم ولی با تمام توان کار میکردم و انرژی پیدا کرده بودم که تا حالا در خودم ندیده بودم.
با اینکه زحمت کاری چند برابر شده بود و تو اون گرما کارگری میکردم ولی خوشحال و راضی بودم انگار بعد از 8 سال از انفرادی رها شده بودم.
دیگه هیچ شرایطی برام سخت نبود.
گرما و عرق کردن و بی پولی و کارگری و هیچی برام سخت نبود. و قلبا راضی بودم و خدا رو شکر میکردم.
راستی اینم بگم که روز شنبه ای که دیگه اهواز نبودم راننده می بوس شرکت زنگ زد به موبایلم و گفت آقای عطار مگه خواب موندی من سر ایستگاه منتظرم که بیای و گفتم من دیگه سر اون کار نمی یام و استعفا دادم.
راننده می بوس هم ذوق زده شد چون در جریان شرایط من بود و کلی خوشحال شد که بالاخره رها شدم و گفت ایشالا که همه بچه ها مثل تو خودشون رو ازاینجا خلاص کنن
دو سال و خورده ای با پدر همسرم کار می کردم که باز شرایط داشت رو به خرابی و بحث و ماجرا می رفت.
اما این بار دیگه مثل قبل نذاشتم 8 سال طول بکشه و همون ماه های اول از پدر همسرم جدا شدم و برای خودم یه مغازه نقلی ابزار و یراق باز کردم و از صفر شروع کردم.
باهمون پولی که از کارگری نجاری جمع کرده بودم. با اینکه هنوز هیچ آگاهی از قوانین نداشتم ولی بار دوم تغییر کردن برام راحت تر بود.
چند سال کار مغازه رو ادامه دادم شرایط از قبل بهتر بود ولی رشد خاصی نداشتم و بازم مثل همیشه فقط کرایه مغازه جمع می شد و یه پول مختصر برای گذران نیازهای اولیه.
یعنی هیچ کار اضافه ای نمی تونستم انجام بدم و شاید به زور سالی چند روز می رفتیم مسافرت اونم با کلی سختی و مشقت.
تا اینکه سال 93 با شما استاد عزیز آشنا شدم و خداوند منو به مسیری هدایت کرد که در خواب و رویا هم ندیده بودم.
اینکه چه بر من گذشت و چه شد رو قبلا بارها شرح دادم ولی این قسمتش مهمه که یک سال و نیم بعد از آشنایی با شما به حدی از ایمان و باور رسیدم که احساس کردم باید کار ابزار و یراق رو رها کنم و وارد مسیر مورد علاقم بشم.
این بار شاید دو سه روز فکر کردن نیاز داشت تا ایمانم رو تقویت کنم و در شرایطی که فروش مغازه به لطف استفاده از آموزش های شما چند برابر شده بود و من تونسته بودم در زمان کمتر از یک سال همه بدهی ها رو پرداخت کنم و چک ها رو پاس کرده بودم و تمام اقساط بانکی رو صفر کرده بودم در شرایطی که همه چی تازه سروسامان گرفته بود حسی در قلبم بود که باید تغییر شغل بدم و وارد کسب و کار اینترنتی بشم.
هیچ ایده خاصی نداشتم و فقط یه گروه چند صد نفری در تلگرام داشتم که چند ماه بود مشغول اون بودم و یه درأمد خیلی مختصری ازش به دست آورده بودم ولی قدرت ایمان و اطمینانی در قلبم بود که باید این کار رو انجام بدم.
بازم رفتم سراغ همسرم و گفتم یه ندای بهم میگه که شغل ابزار و یراق رو جمع کن و تمرکز کن بر کار اینترنتی.
بازم همسرم قبول کرد و گفت انجامش بده و هرچی شد من همراهتم.
بعدها همسرم اعتراف کرد که نمی دونم چرا این حرف رو زدم و دلم به چی قرص بود ولی من می دونستم کار خداوند بود که اطمینان رو به قلب همسرم جاری کرده بود که با من موافقت کنه.
خلاصه مغازه ای که در 5 سال گسترش پیدا کرده بود و در بهترین شرایط خودش بود رو در عرض یک ماه جمع کردم.
همه چی رو به نصف قیمت فروختم و دقیقا 28 روز بعد مغازه خالی از جنس رو شستم و کلید رو تحویل دادم و من موندم و یک کامپیوتر رومیزی و میز کامپیوتری که بردم اتاق بالای خونه مادرم گذاشتم و اونجا شد محل کار جدید من.
اتاقی که سالهای نوجوانی من اونجا سپری شده بود حالا شده بود اتاق کار رسیدن به رویاهام.
خدا شاهده فقط چند ماه بعد بود که زندگی من دگرگون شد و شرایط کاری و وضعیت مالی من دگرگرون شد.
دگرگونی که تا به امروز که دارم این دیدگاه رو می نویسم همراه منه و دارم ازش لذت می برم.
البته که در این سالها باز هم موقعیت هایی پیش اومده که من خیلی راحت تونستم تغییر کنم و شرایط کاری رو بهبود دادم.
تغییراتی که موقعی به من الهام میشد که همه چی به ظاهر داشت خوب پیش میرفت ولی یه ندایی منو وادار به تغییر می کرد.
مثل اینکه چند ماه قبل از اینکه تلگرام فیلتر بشه من به داشتن سایت و کار کردن روی سایت خودم ترغیب شدم و با اینکه پروژه سنگینی بود و هیچ اطلاعی درباره اش نداشتم ولی انجامش دادم و چند ماه بعد که تلگرام در ایران فیلتر شد من از قبل آماه شده بودم و هیچ مساله ای برای کسب و کار من پیش نیومد.
از این موارد در کسب و کارم زیاد دارم و حتی در شخصیت و نگرش ها و … بارها تغییراتی ایجاد کردم ولی امروز که به سایت استاد عباس منش هدایت شدم و شروع پروژه تغییر را در آغوش بگیر رو دیدم احساس کردم نیاز دارم همراه استاد و دیگر دوستان همفرکانسی در این دوره بی نظیر باشم.
به خودم تاکید میکنم که برای بهتر شدن اوضاع و شرایط نیاز نیست آگاهی ها یا مسیر رو تغییر بدم فقط باید نحوه استفاده خودم از آگاهی ها رو تغییر بدم.
تصمیمی که به لطف خدا امروز به قلبم جاری شد و من فقط انجامش دادم.
خدا رو شکر
استاد عباس منش عزیز چی بگم؟! که وصف حس و حالم باشه و بتونم جبران محبت شما رو کرده باشم.
هیچ حرف و کلمه ای ندارم
فقط از خدا بر میاد که محبت شما رو به شکل نعمت های بی نهایت وارد زندگی ات کنه.
خدایا از تو درخواست میکنم از درگاه بی نهایتت آنچه بهترین هاست در مسیر زندگی استاد عباس منش عزیز قرار دهی. آمین
سلام آقای عطار روشن گرامی
احسنت بر شما چقدر دقیق گفتید که یک سال و نیم بعد شنیدن صحبت های استاد شما به اون ایمان رسیدین که دست به همچین حرکت خفنی زدین و کار قبل رو رها کردین و استارت کار دلخواه رو زدین آفرین بر شما بخاطر همین ایمان هست که الان لیاقت داشتن بهترین ها رو بدست آوردین
امیدوارم که ما هم به این ایمان و خلوص برسیم و در این مسیر ارزشمند ثابت قدم بمونیمش
همیشه موفق تر باشید
بنام خدای مهربان
سلام به برادر و دوست عزیزم جناب عطارروشن توحیدی
مدت ها بود که منتظر خواندن کامنت های پر از مفاهیم آگاهی دهنده از طرف شما بودم که از مدتها قبل جنس ناب عشق و یک احساس درونی عجیبی را نسبت به شما پیدا کرده بودم و به شدت علاقمند ب خواندن کامنت های از شما شدم.
من هم در شرایطی هستم که باید تغیرات خوب و گسترده تری در شخصیت و نوع نگرشم ایجاد کنم و از همین امروز قبل از مطالعه حرف های گوهربارتان به خودم تعهد دادم که انجام این تغییرات در وجودم باعث ایجاد مسیرهای جدید تر و آسان ترشدنم برای من قرار خواهد داد توسط جهان به لطف پروردگار مهربانم .
جناب عطار روشن من از سال 1400 با استاد عزیزم آشنا شدم و ی جورای تا بالای لب در لجن گیر کرده بودم که خداوند کمکم کرد و هدایتم کرد تا به الان که این کامنت رو مینویسم کلی تغییرات در خودم ایجاد کردم.
بیش از 2 سال و نیم بعد از هدایت شدنم مهاجرت کردم به شهر اهواز که حتی نمیدونستم کجای نقشه ایران قرار دارد و همان حرکت من و ورود به دل ترس ها و توکل و ایمانم درهای برای من در اهواز باز شد که قابل باور برای هیچ کسی نیست و من عاشقاته شهر اهواز و در کل استان خوزستان رو دوست دارم و دریچه ی بود برای من به عنوان ورود به دنیایی بهتر از قبل.
برادر عزیزم جناب عطار روشن عزیز بسیار خوشحالم که از دیشب و شروع امروزم با مطالعه کلام شیوا و گویای شما در سایت زندگی جدیدی را آغاز کردم و از خداوند برای شما و استاد عزیزم و تمام همفرکانسی هام در این خانه توحید و آگاهی دهنده آرزوی بیشتری نعمت ها را از درگاه بی نهایت رب العالمین خواستارم .
سپاسگزارم از خدای مهربانم که من را در این جمع پاک و توحیدی و ثروتمند هدایت کرد.
سپاسگزارم
سلامی از جنس نور و برکت و عشق خدمت آقای رضا عطار روشن با این بیوگرافی فوق العاده ای ک خدا شاهد اشک تو چشمای من موج زد از شجاعت، ایمان، و اون نگاه توحیدی ک در مسیر زندگی ات از خودت نشون دادی واقعا تک تک سلول های بدنم ب لرزش در اومد و خیلی سخت جلوی اشکامو گرفتم فوق العاده تاثیر گذار بود از خدا میخوام بهترین هارو واست رقم بزنه
سلام استاد عزیز
خیلی خوشحالم و تبریک میگم که توی این برنامه فوق العاده کلاب هاوس فعالیت میکنید و باعث میشین که یه ارتباط مستقیم بین شما و دوستان عزیز برقرار بشه و انصافا یه خواسته جدید درون من هم برای خریدن گوشی آیفون در من شکل گرفته که صرفا بخاطر این اپلیکیشن فوق العاده هم که شده گوشی آیفون بگیرم.
استاد عباسمنش عزیز من واقعیتش توی ۲سال گذشته زندگیم یه مدت جزو گروهی بودم که تا شرایط سخت نشد تغییر نکردم و یه مدت هم جزو گروهی بودم که در شرایط عالی خودم رو مجبور به تغییر بزرگ کردم و این موضوع رو در قالب دو داستان میخوام برای شما و دوستان عزیزم تعریف کنم. ولی اول یه مقدمه از خودم میگم.
من سال ۹۴ یا ۹۵ بود که پکیج روانشناسی ثروت رو خریداری کردم و اون موقع که پکیج رو خریداری کردم با تمام سرمایه ای که با کارکردنم جمع کرده بودم اون پکیج رو تهیه کردم طوری که با خرید پکیج ، حساب بانکی من تقریبا صفر شد ، واقعیتش توی اون ماه های اول اینقدر شور شوق داشتم که صبح تا شب فایل ها رو گوش میکردم و نت برداری میکردم و همین باعث شده بود که کارهایی با حقوق بالاتر به من پیشنهاد داده بشه و درآمدم افزایش پیدا کنه …. بعد از حدود یکسال اون پکیج رو کم کم نادیده گرفتم و دست از روی کار کردن بر روی خودم برداشتم و فکر کردم که دیگه نیازی به پکیج ندارم و خودم به این جایگاه رسیدم و همین موضوع باعث افت درآمدی شدید من شد….خلاصه اینکه اواخر سال ۹۷ دوباره برگشتم به کار کردن روی پکیج ولی درگیر یک باور غلط شدم که نیازی به کارکردن و تلاش فیزیکی من نیست و فقط کافیه روی باورهام توی خونه بشینم کار کنم و به همین خاطر نتیجه خاصی نمیگرفتم….. از اینجا به بعد داستان اول من که موضوع تاپیک هم بود شروع میشه …. نیمه دوم سال ۹۸ بود که متوجه شدم پدرم که به نوعی هزینه های عادی و روزمره من رو تامین میکرد تا آخر امسال بازنشسته میشه و از طرفی هم من میدونستم که با بازنشستگی پدر من حقوقش کاهش شدیدی پیدا میکنه و قطعا باعث میشه که خانواده به مشکلات مالی زیادی برخورد کنن و اینجا تبدیل به نقطه عطف زندگی من شد و به خودم اومدم که باید حتما یکاری کنم که حداقل هزینه های خودم رو از روی سر خانواده بردارم و از اونجایی که من عاشق موضوع تجارت و بازرگانی و صادرات واردات بودم به پیشنهاد یکی از دوستان وارد صنعت کاشی سرامیک شدم(البته چون شروع کار بود ، از بازار داخلی شروع کردم) حدود ۶ماهی توی بزرگترین و قدیمی ترین نمایشگاه کاشی سرامیک فروشی شهرم اهواز فعالیت داشتم که با یکی از مالکان نمایشگاه بخاطر درخواست حقوق بالاتر به مشکل خوردم و همین موضوع باعث شد که از اونجا اخراج بشم…..حالا شما شرایط رو در نظر بگیرید که داشتیم به پایان سال ۹۸ نزدیک میشدیم و پدر من بازنشسته میشد و از اونطرف هم من از کاری که واقعا توش عالی بودم اخراج شدم…..خلاصه بعد از حدود یک هفته ناراحتی و عصبانیت از این موضوع خدای عزیز و فوق العاده قشنگم به من الهام کرد که چرا خودت اینکار رو شروع نمیکنی؟؟ حدود یکی دو ساعت اول نجواهای شیطان در مورد عدم داشتن سرمایه و یکسری باورهای غلط سراغم اومد ولی در نهایت تصمیم قاطعانه گرفتم که خودم برای خودم کار کنم…..استاد و دوستان عزیزم به محض اینکه همین تصمیم رو گرفتم ۲روز بعد یکی از بازرگانی های همکار با من تماس گرفت که کاشی سرامیک میخواست ، و همین نشانه باعث شد بفهمم که تصمیم درستی گرفتم….من با فروش یک تریلی بار به اون بازرگانی سودی نصیبم شد که معادل یکماه حقوق من توی اون نمایشگاه کاشی سرامیکی بود که بخاطر درخواست حقوق بالاتر از اونجا اخراج شده بودم و از اونجا به بعد متوجه شدم که خودم برای خودم میخوام کار کنم و ادامه همین روند باعث شد که ماهانه درآمد من بیشتر و بیشتر بشه به طوری که درآمد من از ماهی ۲میلیون تومان ، در عرض ۸ماه ، به ماهی ۶۰تا۷۰ میلیون تومان برسه اونم توی شرایطی که به تازگی کرونا اومده بود و همه اعتقاد داشتن که کسب کار و بازار خوابیده.
و اما داستان دوم من از اونجایی شروع میشه که من به یک شرایط مالی خوب و مناسب رسیده بودم و طبیعی بود که همون روند رو ادامه بدم چون در عمل بیشتر درآمد من ، سود خالص بود و تقریبا هزینه ای نداشتم و حتی هزینه خورد و خوراک و اسکان من از سمت خانواده تامین میشد. اما من یک تصمیمی گرفتم و دست به یک تغییر بزرگ زدم. من میدونستم که اگر با همین شرایط بخوام ادامه بدم نهایتا توی همین شرایط به ظاهر خوب متوقف میشم و پیشرفت بیشتری نمیکنم. من تصمیم گرفتم که برای پیشرفت بیشتر توی کسب کارم به تهران مهاجرت کنم اونم در شرایطی که حتی یک دونه فامیل و آشنا هم ما توی تهران نداریم و حتی برای موضوع اسکان هم من نمیدونستم چیکار باید بکنم…..همین موضوعات باعث شد یکسری مخالفت ها از سمت خانواده و یکسری نجواهای ذهنی از سمت شیطان سراغم بیاد اما من همش این موضوع رو به خودم یادآوری میکردم که علیرضاجان یادته موقعی که خدا بهت الهام کرد که خودت کسب کارت رو راه بنداز ولی تو داشتی مقاومت میکردی؟ حالا میبینی که در عرض چند ماه چقدر بلحاظ درآمدی و شخصیتی رشد کردی؟ پس الانم به حرف خدا گوش بده خودش همه چی رو واست درست میکنه ، خوده خدا خیلی قشنگ تر از اون چیزی که توی تصوراتت هست زندگیت رو واست میچینه و اگه اجازه بدی که خدا واست زندگیت رو چیدمان کنه ، قشنگترین و زیباترین زندگی رو توی این دنیا واست رقم میزنه…. با این صحبت ها یقین و تصمیم من بیشتر شد ولی اعتراف میکنم که به ۹۰درصد اطمینان خاطر رسیده بودم و هنوز تصمیم من ۱۰۰درصدی نشده بود تا اینکه صمیمی ترین دوست من یکروز با من تماس گرفت و توی صحبتاش گفت که واقعیتش علیرضا من یه تصمیمی گرفتم و اونم اینه که من باید برم تهران….خدای من اون لحظه اصلا حرفاش رو باور نمیکردم چون دوست من شرایط مالیش از من پایینتر بود و همچین تصمیمی گرفته بود و میخواست از این تصمیمش منم باخبر بشم و داشتم بال درمیاوردم که چقدر قشنگ خدا داره واسه من شرایط رو میچینه ….خلاصه اینکه هردو به اتفاق هم بلیط گرفتیم و به تهران مهاجرت کردیم…. ۳ماه اول تو یه خوابگاه توی مرکز تهران زندگی میکردیم که اونجا من و دوستم کلی با شرایط تهران و زندگی مستقل آشنا شدیم( شما این پیش فرض هم از من داشته باشین که علیرضا وقتی پیش خانواده زندگی میکرد از غذا درست کردن گرفته تا لباس شستن و خرید منزل کردن و خیلی از مسائل دیگه رو خانواده واسش انجام میدادن و هیچکدوم از اینها رو من بلد نبودم و به لطف خدا توی شرایطی قرار گرفته بودم که همه این مسائل رو در کنار دوست عزیزم و هم خوابگاهی های فوق العاده ام بدون اینکه ذره ای سختی بکشم یاد گرفتم) و اواخر ماه سوم توی خوابگاه باز یه تصمیم بزرگتر گرفتم و گفتم من دوست دارم توی خونه خودم توی تهران زندگی کنم(چون داستان خونه گرفتن من یخورده طولانی هست شاید یکبار دیگه توی کامنت ها نحوه خونه گرفتنمون هم توضیح بدم) استاد عزیز همین تصمیم من باعث شد که توی تهران با یک مبلغ بشدت باورنکردنی اونم توی منطقه ۱ تهران محله دارآباد خونه خودم رو رهن و اجاره کنم….استاد واقعا نمیتونم واستون توصیف کنم که چقدر صاحب خونه و همسایه های فوق العاده عالی داریم و این خونه بلحاظ امکانات و دسترسی ها و ویو زیبای پنجره اتاقم فوق العاده عالی هست و مبلغی رو من واسه رهن و اجاره این خونه پرداخت کردم که با این مبلغ خونه گرفتن توی مرکز تهران و یا حتی مناطق متوسط تهران هم ، با این همه امکانات غیرقابل باور هست چه برسه به بهترین و بالاترین منطقه تهران اونم تازه نوساز ، خداااااای من
از زمانیکه این خونه رو گرفتم اعتماد بنفس و عزت نفس من بشدت رشد کرد و علیرضایی که قبلا ترس از این داشت که مشتریانش بخواهند حضوری بهش مراجعه کنن الان براحتی آدرس و شماره تماسش رو در اختیار مشتریانش برای مراجعه حضوری میزاره و توی همینمدت کوتاه چندین جلسه هم با بزرگترین صادرکنندگان کشور داشتم تا از من کاشی سرامیک بخرند و روز به روز هم مشتری هام دارن بیشتر بیشتر میشن و من مطمئنم که امسال چند تا قرارداد میلیاردی میبندم و مثل روز واسم روشنه که خدا خیلی شرایط بهتری حتی بالاتر از تجسم ها و تخیل های خودم واسم چیده…… خلاصه اینکه علیرضایی که تا یکسال و دوماه پیش توی خرج مخارج خودش هم مونده بود الان توی بهترین شهر ایران و بهترین منطقه اون شهر خونه خودش رو داره و ماشین خریده و توی کسب کار خودش حرفی واسه گفتن داره…..فقط همین رو بگم که درآمد من اونقدر رشد کرد که از بازرگانی هایی که ۱۵تا۲۰ سال هست توی این حوزه دارن فعالیت میکنن و کلی هم پرسنل دارن و بقول خودشون براحتی جنس اعتباری هم دارن میفروشن ، بالاتر رفته(من توی بازار فقط نقدی جنس میفروشم و پرسنلی هم ندارم) الانم بتازگی به یکسری ایده هایی رسیدم که باز نیاز به شجاعت و تغییر من دارن که توی شرایط خوب باز بتونم پیشرفت بیشتری کنم….تمام این مسائل رو گفتم که به این نتیجه برسم که خدای من اگر افسار زندگیم رو بدم دستش ، خیلی بهتر و باحال تر از خودم میتونه زندگیم رو پیشرفت بده ، فقط کافیه که نترسم و بهش اعتماد کنم و حرف دستان خدا روی زمین یعنی استاد سیدحسین عباسمنش رو گوش کنم و توکلم به خودش باشه.
ممنون از اینکه استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز و دوستان فوق العاده عالی ام کامنت من رو خوندین. من مطمئنم که این خدا برای همه ما به میزانی که شجاعت داشته باشیم و دست به تغییر زندگیمون بزنیم خدایی میکنه و هوامون رو داره.
شاد باشید✋✋
به نام خدای مهربان
خدایا تو را با تمام وجودم شکر میکنم که دارم با احساس عالی و فوق العاده ام این پیام رو برا دوست عزیزم مینویسم.
سلام علیرضا جان
کامنت زیباتون اشک رو از چشمام جاری کرد
و این نوشته ی زیبا و الهی تون پر از نشانه بود برامون
با تمام وجودم این شجاعت و اعتمادبه نفس و عزت نفس بینظیرت رو تحسین میکنم
با تمام وجودم ازادی مالی و زمانی و مکانی تون رو تحسیم میکنم دوست بینظیرم
با تمام وجودم ایمان و اعتمادت به خدا رو تحسین میکنم
با تمام وجودم ، تمام وجودت رو تحسین میکنم دوست بینظیرم
چقدر زیبا دارید روی خودتون کار میکنید
چقدر زیبا ایمان تون رو به عمل تبدیل کردین و خدا هم به زیباترین شکل ممکن بهتون جواب داده
و من یقین دارم که موفقیت های بیشتری در انتظارتونه علیرضا جان
و این جملات تون روحم رو پرواز داد”تمام این مسائل رو گفتم که به این نتیجه برسم که خدای من اگر افسار زندگیم رو بدم دستش ، خیلی بهتر و باحال تر از خودم میتونه زندگیم رو پیشرفت بده ، فقط کافیه که نترسم و بهش اعتماد کنم”
و خوندن این پیام زیباتون منو یاد این جمله انداخت که” اعتماد به خدا کوه ها رو کوچیک نمیکنه بلکه مسیرمون رو هموارتر میکنه
خیلی خیلی خوشحالم که خدا منو به این کامنت ارزشمند و بینظیر شما دوست عزیزم هدایت کرد
خدایی که اگر فقط روی خودش حساب باز کنیم و فقط به خودش ایمان داشته باشیم برامون کن فیکون میکنه
خدایا شکرت, با تمام وجودم ازتون ممنونم که این کامنت زیبا رو با قلب دریایی تون بهمون هدیه دادین
و الان تمام وجودم پر از احساس عالیه خدایا شکرت و همین طور دوست دارم فقط خدا رو شکر کنم
شکر کنم خدایی رو که منو به این مسیر الهی هدایت کرد
خدایا شکرت؛ ادامه میدیم این مسیر الهی رو مصمم تر و قوی تر و قدرتمندتر و اراده ی پولادین مون همراه با الله یکتا
خدایا تنها و تنها خودت برامون کافی هستی
مچکرم ازت دوست عزیزم الهه جان این کامنتت نشان از قلب و روح بزرگت داره و خوشحالم که تونستم حس خوبی رو به شما انتقال بدم و قطعا شما هم توی این مدار بودین که اینقدر این کامنت تونسته روی شما تاثیر بزاره و مطمئنم که بزودی کامنت های فوق العاده عالی خودت رو توی همین سایت میخونیم و کلی بابت نتایج فوق العاده ات ذوق میکنیم
شاد باشی دوست عزیزم
علیرضای عزیز
در محشر بودن این کامنت هیچ شکی نیست.
سپاس گزارم برای این کامنت فوق العاده پر محتوا و با مغز
عاشق این قسمتم که نوشتی، الانم بتازگی به یکسری ایده هایی رسیدم که باز نیاز به شجاعت و تغییر من دارن که توی شرایط خوب باز بتونم پیشرفت بیشتری کنم .
قطعا این کامنت برای تو در زمان و مکان مناسبی که بدستت میرسه مثل خودم در این لحظه نشونهاست و یک پیام از طرف؟
این قسمت هایی که در کلاب هوس با موضوعیت «تغییر» چیزیه که خودم به شدت نیاز دارم و شنیدن داستان بچه ها و خواندن کامنت ها و تامل کردن بهشون زیباترین تکرار اهرم رنج و لذت من خواهد بود.
عاشقتم
آرزو میکنم بزرگترین صادرکننده کاشی و سرامیک ایران باشی علیرضای عزیز و این خبر رو به اشتراک بزاری
به داشتن همچین خانواده ای با این حجم از پتانسیل افتخار میکنم.
سپاسگذارم ازت دوست عزیزم
این دعای زیبا و قشنگت نشان از عزت نفس بالای تو داره…..منم واسه شما بهترینها رو آرزو میکنم و مطمئنم پیشرفت عالی در کسب کارت خواهی داشت
salam be bandegane shayesteye khoda
dorod Alireza jan
lotf dari shoma va mamnoon az negahe zibaye shoma
kheili kheili sepas gozaram aval az Khaleghe B Hamtaye ma va bad ham az lotf hameye doostan
be omide didare rooye mahe hamatoon
سلاام دوست عزیزم
احسنت به شما .آفرین میلیاردها بار تحسینت میکنم که واااقعا چقدر تونستی پیشرفت بکنی وجقدر عملکرا بودی وتو دل ترسهات رفتی ممنون از تجربیلت زیبات همشهری وهمفرکانسی عزیزم
موفق وموید باشی .باز هم از تجربیاتت برایمان بنویس تا بتوانیم بهتر وبهتر الگو بگیریم.راستی یه چیز یادم رفته بگم اینکه خداوند به شجاعان پاسخ میدهد وشما علیرصا جااان جزو شجاعان هستی
سپاسگذارم ازت نعیمه جان عزیز و منم به شما تبریک میگم بابت حسن نظر زیبات و دل بزرگت
واقعیتش یکی از دلایلی که اسم شهرم رو توی کامنت ذکر کردم بخاطر این بود که دوستان عزیز همفرکانسی انگیزه بگیرن برای پیشرفت و در واقع جلوی بهانه ها و ترس هاشون گرفته بشه…..بازم ممنونم ازت بابت کامنت زیبایی که واسم گذاشتی و منتظر کامنت های خودتون که از نتایج بینظیرت توی همین سایت بزارین هستیم
خواااهش میکنم دوست عزیزم.
اینکه منم چند ماهی هستم پا رو ترسهام گداشتم وهمراه هستم به کرج مهاجرت کردیم چیزی که من سالها دلم میخداست ویکی از خواسته هایم بود وبا ورود به سایت عباسمنش وکار کزدن روی خودمان یعنی من وهمسرم در این مسیر باهم هستیم وخیلی خوشحال هستم از این مهاجرت کردنم البته هنوز اون نتایج مالی خوب رو نگرفتیم ولی نتایج خوبی از جمله ارامش نترسیدن فقط روی خدا حساب کردن واینکه تقربیا زندگیمان روی غلطک افتاده وچرخهای زندگیمان روغن کاری شده خداروشکر
البته که من ادم بسیار تنبلی هستم تو کامنت نوشتن ولی امیدوارم شما ودوستان عزیزم انگیزه های بشوید برا من وهمسرم تا بتوانیم بهتر بنویسیم وبهتر روی خودمان کار کنیم .ان شالله از مهاجرت کردنمان هم خواااهم نوشت.ونتایج خوبمان
بازهم بسیار سپاسگزار از شما وتمام دوستان موفقم.برایمان از الهماتان ونتایج عالیت بنویس .ممنونم
سلام دوست عزیز هم فرکانسی ام. امروز درحالیکه نجواهای ذهنم، انرژی هامو پایین آورده بود هدایت شدم به فایل ارزشمند گفتگو با دوستان وطبق عادت همیشگی ام، کامنت های منتخب دوستان رو می خونم، چون به گفته ی استاد شاید هدایت من تو نوشته ی یه دوست هم فرکانسی باشه. امروز داشتم به خدا می گفتم، خداجونم من که خیلی متعهدانه یکسال ونیمه روی خودم کار می کنم وخیلی هزینه کردم چه از لحاظ مالی وچه انرژی وزمان، پس چرا هنوز جسارت اقدام رو ندارم. البته من ورودی های مناسبی ندارم چه تو زمینه ی شغلی وچه خانوادگی. ولی آرزوی زندگی در محله ی دارآباد تهران اطراف موزه ی دارآباد رو دارم چون خاطرات نابی رو از اون منطقه طی مسافرت هایی که داشتم تو ذهنم دارم وحس های عالی اون همیشه همراهمه. وقتی کامنت شما وموفقیت هاتون رو خوندم واقعا تحسینتون کردم. خدای من، چی می خوای بهم بگی. آخه امروز به همسرم گفتم بیا مهاجرت کنیم بریم تهران، ببین برام هدایت اومده یه نفر مثل من کارمند بوده ولی استعفا داده وبا یک میلیون رفته تهران وخداوند هدایتش کرده والان موفقه، همسرم کلی من رو مسخره کرد وخندید گفت اینگار نمی دونی زندگی تو تهران چقدر پول ودارایی می خواد، با اینکه من از طریق همسرم با فایل های استاد آشنا شدم ولی، تعهد همسرم به میزان من نبود وحس می کنم فاصله ی فرکانسی داریم، خیلی حالم با این حرفش گرفته شد ولی تو دلم گفتم خدای من همون خدای عباسمنش و دوستان هم فرکانسی امه، که برای همه سنگ تموم گذاشته پس برای من هم سنگ تموم می ذاره، باورتون نمیشه خوندن کامنت شما چه نوری توقلبم روشن کرد ونوید این رو برام داشت که آزاده فقط تو این مسیر بمون ومتعهدانه روی خودت کار کن وتمرکز رو بذار رو خودت، دیگه همه چیز به راحتی برات جور میشه. دوست عزیزم از صمیم قلب بهترینها رو برات آرزو دارم. ایمان دارم همون طوری که خداوند شما رو تو مدار آسونی ها قرار داد برای من هم مسیر رو هموار می کنه.
خدای من خدای من😭😭
دو روز میخوامم بیام این کامنت نابب این هدایت خداوندم را ببینم و غرق ترینش بشم الله اکبر که دقیقا حتی خودش بهم الهام کردد و به یادم انداخت دوباره
اخ چقدرعاشق اینن عشق نابت علی جان
چقدررشما بینطیریی چقدر چقدرر من با تمان قلبمم این ایمان نابت رو این عشق عشق این توکلل بینطیرت روو این کنترل ذهنت رو جقدرربینهایت بینهایت تحسسنتت میکنم چقدر بینهایت تحسینتت میکنم رفیق جانم چقدر بینطیر نوشتی وچقدر بینطیرتر عمل کردی چقدرربینهایت بینهایت تحسینتت میکنمم این توکلت روو اخ چقدر ریبا گفتی که وقتی من تنها وتنها به او توکل کنمم که تنها اون برام کافی ترین کافی ترینه به خدا چنان برام میچینه که حتی نمیتونم تصورش رو کنم اخ چقدرر برای من نشانه داشت چقدر خداوندم زیبا هرلحظه هرلحظه زیبااا بینطیرتراز اونی که فکرشو کنیی عاشقققته. عاشقانه هدایتت میکنه چقدرعاشق این عشقممم جقدرعاشق این عشقم چقدر زیبا هرلحظه هدایتمون میکنه چقدرزییا هرلحظه هدایتمون میکنهه خدای من خدای منن چقدر زییا گفتی علی جان
خدای من اگر افسار زندگیم رو بدم دستش ، خیلی بهتر و باحال تر از خودم میتونه زندگیم رو پیشرفت بده ، فقط کافیه که نترسم و بهش اعتماد کنم
وقتی من تنها وتنههاا او را میبیننمم وتنهها توکلل میکنمم بهداوو او از جایی که فکذش رو نمیکنی. اینقدر زییاا عشق بارونت میکنه وه حتی نمیتونی تصورش رو کنی چقدر جای جای کامنت نابت براممم خود خود خداوندد بود تمام عشق خداوندم بود که اینجوری پاسخ میده اینجوری به شجاعان پاسخ میده اینجوری وقتی افسار رد تنها وتنهاا بسماری به اوو از جایی که فکرشو نمیکنییی عشقش رو بینهایت سرازیرمیکنه جقدرزیبا می افزاید تورا می افزاید برات بینطیر میچینه چقدربرام درس داشتت چقدرر زییا مصداق این ایه ایی علی جانم که تنهه وتنها او برایم کافیستت تنها قدرت اوستتت خدای منن برای من تمام کارارو میکمهه وتنها وتنههاا به اوو توکل میکنمم تنهاا به اوو توکل میکنم که تنها اوو برایم کافی ترین کافی ترینه تنها قدرت اوستت تنها قدرتتتت اوست هیچ کسی هیج قدرتی نداره
تنها او برایم کافیست
تنها او کافی ترین کافی ترینهه تنها اوو کافی ترینه که جقدر زییباهرلحظه هدایت میکنه هرلحظه هدایتت میکنههه عاشققتمم عاشقتمم پسر چقدرتحسسنت میکنم چقدرربینهایت تحسینت میکنم این عشق وایمان بینطیرت رو خداروهزاران بارشکرمیکنم که به بهترین شکل عاشقانه ی عاشقانه هدایتمون میکنه
عاشقتمم الهیکه هرالحظه غرق عشق خداوندم باشییی
الهی که جریانی از بینهایت بینهایت نعمت ها وفراوانی ها وثروتها جربانی از عشق ارامش سلامتی نعمت جاری ترین جاری ترین باشه برلحظه لحظه ی نابت رفیق قشنگم بهترین های بهترین هارو برایتت میخواممم که لایق بهترین هایی افرین افرین بینطی بود
عاشقتم
سلام به تو دوست عزیزم پرنسس الهه زیبا(اگه اسمت رو درست گفته باشم)
واقعیتش نمیدونم چجوری باید جواب کامنتت رو بدم چون اینقدر زیبا و قشنگ نوشتی و دعاهای فوق العاده ای کردی که من شاید نتونم اونطور که باید و شاید جواب اونهمه عشق و محبت خالص ات رو بدم ولی این رو بهت میگم دوست عزیزم که قطعا توی مدار درستی قرار داری که این کامنت من تا این حد روی شما تاثیر گذاشته…..حس حالت رو درک میکنم…..بهت تبریک میگم بابت این موضوع و قطعا تو هم لایق بهترینها هستی و منتظر نتایج بینظیرت که بزودی واسمون کامنت میکنی هستم…… در پناه رب و تنها پرودگار هستی موفق و شاد باشی دوست عزیزم🙏🌹
به نام الله هدایتگر🌺
خدارو شکر که در این فرکانس هستم که صدای استاد و دوستانی که نتیجه گرفتن رو میبینم و میشنوم
آدم واقعا لذت می بره از نتایج عالی که با عمل کردن به آگاهی ها ، و وارد ترس ها شدن و توکل کردن به خداوند،به دست آوردید
این کامنت شما باید ،یه تلنقری به من زده باشه ،که نترسم وحرکت کنم
ممنون از شما
تبریک میگم بهت دوست عزیزم داودجان
واقعا همینطور هست که میگی و قطعا تا کسی توی این مدار و فرکانس نباشه این نتایج رو نمیتونه ببینه و بشنوه
بابت تعریف و تمجیدت ازت سپاسگذارم و بزودی منتظر نتایج فوق العاده بینظیرت که از نتایج عالیت توی همین سایت کامنت میزاری هستم
سلام علیرضاجان عزیز
آقا من که روزم ساخته شد و هزار بار خداروشکر کردم که این کامنت رو تونستم بخونم 🌹
یه دنیا بهت تبریک میگم بابت چنین دستاوردهایی ماشالله واقعا تحسینت میکنم که اتفاقهای زندگیت دست کمی از معجزه نداره و خدارو هزار بار شکر میکنم که اینقدر رزاق و وهاب و بی حساب میبخشه و اینجوری بهمون نشون میده که ایمانمون قویتر بشه که فقط از خودش بخواهیم حتی بابت باورهای نامناسبمون هم از خودش بخواهیم هدایتمون میکنه چه کنیم و حتی از چه فایلهای استادجان استفاده کنیم ، آقا خیلی خیلی ممنونم که نوشتی و ما رو شریک کردی بسیار لذت بردم و مثله بقیه اعضای نازنین خانوادمون برات قله های رفیع و رفیع تر رو آرزومندم که نتایج تک تک ماها نتایج این خانواده است و باعثه افتخار همگیه ماست ، بهترین ها رو براتون آرزومندم از خدای مهربانم 🙏🙏🙏🙏🙏🙏😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
افرین مرحبا تبریک پسرجان گل کاشتی
چقدر بهم امیدوانگیزه دادی منم مهاجرت کردم تهران طبق هدایت الهی
سلام فاطمه جان دوست عزیزم
مچکرم بابت حسن نیت و تعریف زیبات
خدا رو هزاران مرتبه شکر بابت اینکه این ایمان فوق العاده رو از خودت نشون دادی و حرکت کردی من مطمئنم که بزودی پیشرفت فوق العاده زیادی میکنی و منتظر کامنت فوق العاده ات توی همین سایت از نتایج بینظیرت هستم
سلام برادر عزیزم
کامنتت بارها و بارها باعث شد من در خودم جست و جو کنم
و هدایت الهی بوداین کامنت زیبات از تجربه ارزشمندت
من قرار هست در چند روز اینده یه کار خیلی خیلی کوچولو انجام بدم البته با همسرم
این هارو میگم که وقتی هدایت شدم به کامنت خودم دوباره خودم رو تحسین کنم
و از دیروز فکر منو مشغول به خودش کرده بود و نجواهای شیطان توی ذهنم بود
و هی میگفت نکن اینجوری
نکن اونجوری بشه
نمیخواد و بیخیالش شو
خلاصه این هی تکرار میشد تا قبل از کامنت شما
کامنتت رو خودم
گفتم باید افسار زندگیم رو بدم دست خداوند
من درخواستم ارامش و برکت روز افزونه
شاید این کار خیلی خیلی کوچیک باعث رسیدن تو به خواسته ات بشه
تو درخواستت رو از خدا بده چه کار شرایط داری
مگه خدا نیست
خدای که داره جهان رو کنترل میکنه و نظم خاصش رو نمیشه زیر سوال برد پس به تو هم داخل این زمینه کمک میکنه
و قلبم روحم و زندگیم رو به خدا میسپارم قرار اتفاق های عالی بیوفته
مرسی برادر جان بابت یاد اوری نکته های خوبی مثل این ها
سلام خواهر عزیزم
اول اینکه تاثیر گذاشتن کامنت من روی شما قطعا تنها دلیلش خودتون هستین و توی مدارش قرار داشتین که درکش کردین دوم اینکه واقعا بابت اقدام شجاعانه ای که میخواید انجام بدید خیلی خیلی بهتون تبریک میگم سوم اینکه منتظر کامنت فوق العاده زیباتون از نتایجی که بعد از اون اقدام گرفتین توی همین سایت هستم و پیشاپیش بابت نتایج خوبتون بهتون تبریک میگم
سلام دوست خوبم
اقای علیرضا
راستش با خوندن این کامنت یکی از باورهای منفی مالی من که در زمان کم مثلا یکی دوسال نمیشه از ماهی مثلا ۶ میلیون و ۷ میلیون رسید به ۱۰۰ میلیون یا میلیارد شناسایی شد.
من در مسیر تکامل هستم و فعلا تمرکزم روی روابط اما مطمئنم این باگ باید شناسایی میشد
چقدر زیبا پیشرفت کردید
تو دنیایی که اکثرا درمدار نامناسب هستند بودن با همچین دوستانی
مثل چراغ های مسیره. دقیقا همون لحظه ای که مسیرم تاریک شد
هدایت شدم به این کامنت
🌹🌹🌹🌹
سلااااااام
وای خدای من وااااااای خدای من چقدر شما بینظیری اخه علیرضا جان واقعا من تحسینت میکنم و درود میفرستم به شجاعتت قدرتت توکلت باورت به خدا وای وای چقدر لذت بردم از خوندن نتایجت من از عمق وجودم بهت به به میگم و چقدر دنیا پر از فراوانی و خدا چقدر منتظر ادم های با شجاعته که تا نعمت هاش رو بریزه سرش به به نصف شبی چقدر لذت بردم دمتگرم
منم ایمان دارم روزی به همچین نتایج هم خواهم رسید قطعا شک ندارم
عاااااشقتم عاشق اون خداتم
سلام علیرضای عزیز.
خیلی لذت بردم از کامنت بسیار عالیت
خیلی لذت بردم از شجاعتت
خیلی لذت بردم از اعتمادت به جریان هدایت
خیلی لذت بردم که حرکت کردی.
از شما یاد میگیرم که نترسم .
منم میخوام کسب و کاری رو که دوسش دارم شروع کنم . اما کمی ترس دارم
با چیزایی که توی کامنتت پیدا کردم ایمانم 100 برابر شد و حرکت میکنم .
آرزوی میلیاردها میلیارد ثرت و درآمد رو برات و همه دوستان سایت دارم .
بازم مرسی و ممنونم.
از استاد عزیز و خانم شایسته عزیز هم ممنونم .
سلام همشهری عزیز همفرکانسی🌺
کامنتتون واقعا زیبا بود و یه بار دیگه به من یادآوری کرد اگه قدرت خدا رو باور کنی کارهایی واست میکنه باورنکردنی. دستتون در دستان خدا باشه و به همه آرزوهاتون برسین انشاءالله.
سلام دوست عزیزم
به نظرم هیچ چیزی نمیتونه موثرتر از این صحبت های شما و دوستانی مثل شما برای باور سازی و اعتماد به خداوند و تقویت ایمان درون ما باشه.
خیلی ممنونم که این آگاهی های زیبا رو به اشتراک گذاشتی و چقدر به انگیزه من برای شروع و تداوم تغییر کمک شایانی کردی.
با آرزوی موفقیت های نا محدود در پناه الله یکتا باشید
کامنتت خیلی الهام بخش بود علیرضا جان😍
منم به زودی تغییر بزرگی میخوام توی زندگیم ایجاد کنم که این کامنتت خیلی باورسازی کرد برام.
میخوام به یکی از الهاماتم که بعداز انجامش نمیدونم چی میشه رو عمل کنم و ترس بزرگی برام داره.
از کارمندی استعفا بدم و برم توی کار مورد علاقم که مهارتی هم توش ندارم و درحال آموزشم.
تغییری که اگه انجامش ندم دیر یا زود صد در صد نابودم میکنه.
ولی میدونم که اگه به حرف خدا گوش کنم به قول استاد بارم روی زمین نمیمونه و دست منو میگیره.
مثل خودت فقط هم به خود خدا توکل کردم و دیگه به حرف آدمای اطرافم نمیخوام گوش کنم. چون از اینکه به اونا شرک ورزیدم و به حرفشون گوش کردم خیلی ضربه خوردم.
در آینده میام اینجا کامنت میذارم که با این حرکتم به کجاها رسیدم.
به جایی که تو صنعت برق کارای بزرگی انجام دادم.
امیدوارم توی صادرات کاشی حرف اول رو توی ایران بزنی و بعدشم بین المللی بشی.
سلام امیرجان دوست عزیز و ارزشمند من
واقعا بهت تبریک میگم بابت این اقدام شجاعانه و بینظیرت و خیلی خیلی مطمئنم که نتایج فوق العاده ای میگیری و هم خودت و هم ما از نتایجت که واسمون کامنت میزاری کلی لذت میبریم…..امیرجان دوست عزیزم قطعا تو لایق بهترینها هستی
به نام یکتای بی همتا
سلام و روز زیبای شما به خیر باشه دوست عزیزم
بسیار بسیار زیاد از کامنت عالی شما لذت بردم
اینکه با ایمان به خدا و اعتماد به توانایی هایی که خداوند در وجودتون گذاشته حرکت کردید و راکد نموندید و میدونستید که خداوند پاسخ این ایمان و شجاعت رو با بهترین پاداش ها میده
چقدر تحسینتون میکنم که مهاجرت فوق العاده ای رو داشتید و تونستید توی این مدت کم، به این نتایج عالی برسید و قطعا این تازه اول کاره
منتظرم تا نتاایج عالی شما توی تجارت بین المللی رو هم بشنوم
خدایا هزاران بار شکرت که دوستانی چنین ارزشمند و با شهامت دارم که تا ایمان خودشون رو نشون میدن، تو براشون کن فیکون میکنی و این برای همه ما به یه شکله و استثنا نداره و همین باعث حرکت و اقدامای بیشتر میشه
از خداوند روزی ده رهنما، دنیا دنیا سلامتی ، حال خوب، عشق ، ثروت و خوشبختی واقعی رو برای هممون آرزو دارم
سلام زهرا جان دوست عزیزم
مرسی از عزت نفس بالات و تعاریف قشنگی که کردی ، قطعا شما لایق بهترین ها هستین.
بابت دعاهای زیبات هم سپاسگذارم و بابت حس حال قشنگت هم بهت تبریک میگم ، مطمئنم که بزودی نتایج فوق العاده ای در انتظارت هست چون لیاقتش رو داری
دوست عزیزم علیرضا جان سلام من به این فایل به صورت نشانه هدایت شدم و پس از گوش دادن به فایل کامنت شما رو خوندم و چقدر خوشحال و انگیزه گرفتم بابت اینکه ایمانمرو قویتر کنم و به خدا ایمان داشته باشم که میتونه هر کاریو در رابطه با پیسرفتم انجام بده به بهترین نحو ممکن که خودم نتونم اونطور که خدا برام رقم میزنه ایجاد کنم
چقدر خوب شما
سلام علیرضا جان تبریک تبریک تبریک به خاطر حضور و درک حضور پرودگار در وجودت ،این خودباوری و خداباوری گوارای وجودت ،این تازه اولشه ،اول با خدا بودن و پادشاهی کردن ،و تمام حس و حالت را با تمام وجودم درک می کنم ،تو پاره ای از من و پاره ای از خدایی ،عزیزم خدای ما بی نهایته و به اندازه ی درک و باور ما این بی نهایت وارد زندگی ما میشه و خدا رو هزاران شکر که تو باورش کردی و در حال گرفتن نتایج عالی هستی و این را بدون از این بهترم میشه ،میشه به قدر باور ما ،تبریک میگم به استاد عزیزم با گذاشتن این رد پاهای قشنگ که خدا رو شکر ما دقیقا وقتی جای پای اون پا می ذاریم نتایج عالی می گیریم .سپاسگزارم که با نوشتن کامنت عالیت بذر توحید را در قلب بچه ها پاشیدی و ایمان دارم این اول موفقیت های توئه .منتظر باش تا در لطف الهی پرودگار غرق شی
سلام ب دوست عزیزم جناب هوشمندفر
لذت بردم با خوندن کامنتت و شنیدن خبر های موفقیتت
باعث خوشحالی منه
امیدوارم فرکانس خوشحالی و موفقیتت روز ب روز در فضای جهان بیشتر و بیشتر مخابره بشه
و جهان با تبدیل این فرکانس ها و فرکانس های مشابه ب شکل مادی……….. جای بهتری برای زندگی کردن بشه
امیدوارم روز ب روز شاهد موفقیت های بیشتری ازت در تمام عرصه های زندگیت باشیم
دعا میکنم در اوج سلامتی و شادی ب تمام خواسته و ارزوهات برسی
تشکر
سلام حسین جان همفرکانسی و دوست عزیزم
اول اینکه بابت تبریک گفتنت و دعای زیبات ازت سپاسگذارم
دوم اینکه این دعای زیبات نشان از مدار و فرکانس بالات داره و بابت این موضوع بهت تبریک میگم
ایشالا بزودی منتظر کامنت زیبای خودت که از نتایج بینظیرت واسمون توی همین سایت میگی هستم
سلام دوست عزیز
خداروشکر میکنم که هدایت شدم به کامنت زیبای شما که پر از نشانه بود برای من
کلللی درس گرفتم و واقعا شمارو تحسین میکنم، به خاطر شجاعتت، به خاطر این همه پیشرفت، به خاطر این مدار فرکانسی که توش قرارگرفتی، به خاطر اینکه اینقدر قدرتمند شدی که ندای خدارو اینقدر واضح شنیدی و مهمتر از اون بهش عمل کردی
از خدا میخوام که شاهد موفقیتای بالاتر و بالاترشما دوست عزیز باشیم
مرسی بخاطر این کامنت عالیت و اگه میشه حتما داستان خونه گرفتنتم برامون بزار
موفق باشی
سلام به شما زهراخانم دوست عزیزم
بابت کامنت فوق العاده زیبا و قشنگت سپاسگذارم و بابت این هدایت و درک بالا بهتون تبریک میگم…..حتما تمام تلاشم رو میکنم که توی فایل های بعدی داستان خونه گرفتنم هم کامنت کنم و همچنین مطمئنا منتظر نتایج بینظیر خودتون هم هستم که واسمون کامنت بزارین
سلام علیرضای عزیز
وای چه قدر صحبت هاتون ،به دلم نشست.بسیار زیبا و شیوا نوشتی.من چند روزی هست که دنبال نشونه هستم که با کامنت بسیار دلنشین شما بسیار حس قشنگی گرفتم . انگار با کامنت شما خدا با من حرف زد.انگار قرار است به زودی و به صورت بسیار تصاعدی مثل شما خودم این راهی که شما رفتی طی کنم.انگار این همه ی این تجربیات شما رو به زودی قرار است تجربه کنم.انگار تو گفتی توی مسیر درست درست هستم .انگار خدا از زبون شما به من گفت مسیرم مسیر موفقیت هست،شجاعت به خرج بده به من خدا بیشتر از قبل اعتماد کن.
من عاشق بیزینس بین المللی هستم.من عاشق تجارت هستم.من عاشق سفر به کشورهای خارجی هستم که در کنار کار و درامدم از زندگی و تفریح نهایت لذت رو ببرم.
من منتظر نتایج بسیار عالی و بزرگتر از شما هستم .تو لایق بهترین ها هستی !!
به قول استاد عزیزم:
شاد ،پیروز،سربلند،ثروتمندو….. باشید.
سلام بر خدای مهربانم و سلام بر استاد عزیز.
سلام بر شما آقای هوشمندفر…..
چقدر خوشحالم برای موفقیت
شما ….کامنت زیبای شما سرشار
از پا گذاشتن بر ترس و باور قلبی
خدا بود…. تو بسپار به خدا
خود…خدا بهتر از هر کسی راه رو نشون میده….
چقدر عالی و تاثیر گذار بود.
ممنونم که به اشتراک گذاشتین.
در پناه الله یکتا شاد و سلامت باشین.
سلام خانم رضایی دوست عزیزم
قطعا نتیجه ایمان داشتن و اقدام کردن چیزی جز موفقیت و زیبایی در همه جنبه های زندگی نمیتونه باشه….بابت تبریک گفتنتون هم مچکرم…..منتظر نتایج عالی شما هم هستیم
سلام
به برادرعزیزعلیرضاخان
چقدرخوشحالم که اینهمه موفقیت کسب کردی، چقدرخوب که اسم شهرتون واسم کسب وکارت روعنوان کردی تاانگیزه بشه
همینطورکه کامنتت رومیخوندم وشماازمراحل زندگی ت میگفتی قلبم ازهیجان تندتندمیزد
وچه حس وحال خوبی داری
درودبرشما
امیدوارم بازم بیای وازموفقیتت هاتون باجزییاتش برای مابنویسی
ثروتمندشدن آسانترین کاردنیاست
شادوپیروزباشید
سلام مهری جان دوست عزیزم
بابت عزت نفس بالات و تعریف کردنت ازت سپاسگذارم
بله درسته اینکه من اسم شهرم و شغلم و حتی میزان درآمد اولیه ام و درآمدی که بعدا بدست آوردم رو گفتم این بود که باعث انگیزه دوستان بشه و اینم بگم که احساس کردم اینطوری کامنتم تاثیرگذارتر خواهد بود…..درنهایت مطمئنم که شما هم نتایج بینظیری در انتظارت خواهد بود که واسمون قراره کامنت بزاری و کلی ازشون انرژی بگیریم
موفق تر باشی
بنام خدایی که بشدت کافیست
علیرضای عزیز سلام
دمت گرم پسر؛ آفرین و بی نهایت احسنت برای این تغییر و رشدی که آگاهانه در خودت خلق کردی، برای این تسلیم بودنت، برای این صلحی که هر روز داری بیشتر زندگی اش میکنی، برای این هر روز کن فیکون تر شدنت😍👏
فوق العاده ای تو پسر
واست بهترین هایی رو میخوام که بی نهایته
هر لحظه ات توحیدی تر و ثروتمندتر در تمام جنبه ها در پناه رب العالمین
سلام زینب جان دوست عزیزم
اول اینکه بگم اسمت خیلی زیباست چون منو یاد حضرت زینب میندازه که اون جمله فوق العاده زیبا رو بعد واقعه عاشورا گفت: ما رایت الا جمیلا
من چیزی جز زیبایی ندیدم…..هر وقت به این جمله فکر میکنم پیش خودم میگم مگه یه انسان چقدر میتونه بلحاظ فرکانسی و مداری رشد کرده باشه که این جمله رو بعد از اون واقعه بر زبان بیاره…..بگذریم…..بابت دعاهای زیبات و عزت نفس بالات بهت تبریک میگم دختر جان ، قطعا تو لایق بهترینها هستی و این جمله ای که گفتی ((برای این صلحی که هرروز داری بیشتر زندگیش میکنی)) خیلی به دلم نشست…..ازت ممنونم و مطمئنا منتظر نتایج زیبا و قشنگ خودت هم که واسمون کامنت بزاری هستم
علیرضای عزیز بازم سلام اونم به روی ماهت😊
آره واقعا همینطور که گفتی یه آدم چقدر میتونه از درون بزرگ بشه که همیشه زیبایی رو ببینه و همینه که باز هم بزرگتر و بزرگترمیکنه تا جایی که جهان در موقعیتی قرارش میده که عملا بجز زیبایینیست
خدایا شکرت
هر لحظه ات زیباتر و توحیدی تر و ثروتمندتر در پناه رب العالمین علیرضاجان
سلام دوست عزیز
عااااالیییی بود
حتما از نحوه ی خونه گرفتنتون هم برامون بنویسید 🙏🏻
سلام زهراجان دوست عزیزم
مچکرم بابت کامنت زیبات
حتما به روی چشم
بنام رب جهانیان
سلام خدا قوت به دوست عزیز هم مدارو فرکانسیم پرانرژی باشی
احسنت تحسینت میکنم به این شجاعت و شهامتت که تو دل ترسا ت رفتی و خداوند پاسخ میده و پاداشها به کسانی داده میشه که تو دل ترسا شون میرند و جهان تغییر رو ببینی کرنش میکنه
تاجر پر دل سود میبرد
پشت ترس سود است
این جمله استاد که یادم نیست تو چه فایلی هست همیشه برای خودم تکرار میکنم جگر شیر نداری سفر عشق مرو
هر چیزی بها میخاد
بهترینها رو از خدای قدرتمندم براتون و تمامی خانواده صمیمی عباس منشی خواستارم ترسها توهم هستن برید تو دل ترسا ها قدم اول بر دارید خداوند هزار قدم ور میداره
در هر شرایطی پرانرژی باشید
سلام دوست عزیز و موفق
سلام به هم مداری های عزیز
خیلی تبریک میگم بشما بابت این درخشش، پیشرفت و موفقیتتون.
منم به حوضه کاشی و سرامیک علاقه دارم . امیدوارم خیلی زود در مدار تولید ثروت و درآمد ازش فرار بگیرم . از جمله به جمله کامنت شما پند گرفتم دوباره میخونمش تا برای خودم نکته بردارم. کاش منم شجاع بودم .
انشالله بزودی منم به شکل ملحق میشم کنار دیگر دوستان شجاع گروه
یاحق
پیروز و سعادتمند باشید
بابا ایییول
چقدد کیف کردم کامنتت و خوندمم
چقدر شجاعت به خرج دادی دمت گرمم
چقدر خوندن نتایج لذت بخشه.
میدونی کامنتت و که خوندم به دو مورد دقت کردم
اول اینکه اول هر کاری سخته فقط باید شروع کنی و ادامه بدی
دوم اینکه به محض قرار گرفتن در مسیر خداوند مثل همیشه مثل کوه پشتته و بهت ایده میده الهام میده…
خیلی لذت بردم از نتایجت دوست عزیز و از خدا میخوام موفقیت هایی بیشتری از شما ببینم
کلی بهمون انگیزه و باور “شدن” دادی.
دمت گرم
علیرضا جان آنقدر از خوندن متنی که نوشتی به شوق اومدم که فقط اشک میریزم.
با چیزهایی که گفتی اطمینان برای تغییر کردن بیشتر شد و امیدم به خدا بیشتر شد.
خیلی برات خوشحالم که تونستی ترسهات رو کنار بزنی و وارد موقعیت های جدید زندگیت بشی.
از اینکه دوستانی مثل شما اینجا هستن و از تجربیات خودشون صحبت میکنن خیلی خوشحال و سپاسگزارم
و ممنونم که تجربه ت رو با ما به اشتراک گذاشتی.
سلام آقا علیرضا گل باریکلا چه مسیر قشنگی رو رفتی جلو واقعا لذت بردم اگر همگی هر روز بدنبال بهتر شدن باشیم واقعا اتفاق خاصی هم برامون نمی افته شده حتی یه قدم کوچیک ولی خود من به شخصه بخاطر کمال گرایی خیلی عقب افتادم ولی با خواندن کامنت شما و داستان بقیه دوستان این تصمیم عملی کردم و می کنم
هر روزتون پر از برکت و رزق و روزی فراوان باشه
سلام به دوستان عزیز ….
واقعا تحسینت میکنم که اینقدر رشد و پیشرفت کردی و باور میشود را داری به همه میگی من از این نوع کامنت ها را دسته بندی کردم و برا باورم همیشه می خونم هم باورم تقویت میشه و هم فرکانس هام به نکات مثبت توجه میکنه …
و چقدر درس داشت برای همه که الهامات خداوند را ببینیم و جسارت تغییر داشته باشیم