این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-18 08:58:072025-10-30 23:40:47تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
اول از همه یه تشکر ویژه میکنم از استاد بابت اجرای این دوره چون واقعا داره معجزه میکنه نکته ایی که خودم به شخصه هیچ وقت بهش توجه نکرده بودم اما الان دارم به صورت عالی و پرفکت اموزش میبینم
سوال اول:
یادمه دبیرستان بودم مدرسه غیردولتی قبول شدم تموم بچه ها و هم کلاسی هام سطح بالا و رقابت خیلی وحشت ناکی بود من سال اول رو به صورت کاملا تلاش میکردم و نتایج عالی رو میگرفتم اما اون چیزی که میخاستم یعنی نفر اول شدن نشد
رفتیم سال بعد من تو همون اولین کارنامه شدم نفر اول
شاید باورتون نشه انگار رسیدم به یکی از بزرگترین هدف هام انگار کل تلاش هام نتیجه گرفت و دیگه تموم
تلاشم دقیقا بعد از اون کارانامه کمتر شد کم کم ضعیف شد کم کم ضعیف تر و شدم جز نفرات اخر تو همون سال
تموم بچه ها اینجوری بودن که تو اول بودی چی شد به اینجا رسیدی
دیگه انگار نمیخاستم ادامه اش بدم و دوست نداشتم انگار به هدفی که میخاستم رسیده بودم
مورد بعدیش راجب کارم هست
من کارم به شکلیه که باید به روز باشی و باید پیشرفت کنی تا به درامد بالاتر و بالاتر بری
وقتی که یاد گرفتم کارو یادمه اولاش خیلی خوب وسایل خریدم خیلی عالی جلو رفتم و درامدمم رو به رشد بود
دو سال به همون سطح و با همون وسایل ادامه دادم
سال سوم دیگه نمیشد یعنی نتونستم مشتری شد خیلی خیلی کم برام سوال بودی چی شده چرا اینجوری شدم
درامد ضعیف شد و تو کارم خیلی افت کردم
یع حسی بهم گفت برم دوره یکم پول دستم اومد رفتم بعدش وسایل بهتر خریدم
و خداروشکر الان به جای بهتر و هم وسایل عالی تری دارم اما هنوز و هنوز باید جلو تر برم
سوال دوم:
راجب باشگاه رفتنم هست
یادمه پارسال باشگاه رو شروع کردم بعد از چندماه بخاطر تصادف نشد برم و حتی بعدشم خوب شدم نرفتم کمی
اما از اول شروع کردم الان بعد از چند ماه نتایج بدنی فوق العاده ایی گرفتم
چقدر اعتماد به نفسم بهتر شده انگار برای خودم ثابت شده میتونم هر کاری رو انجام بدم و مث اب خوردن دارم اتفاقات بهتری رو رقم میزنم
جدا از اون از نظر سلامتی فوق فوقالعاده پیشرفت کردم و خبلی عالی تر شدم
قبلا من همیشه این موقع سال با سرما خوردن دست و پنجه نرم میکردم اما امسال هیچ تازه تو مسافرت با دوستانم همه مریض شدند افتادن حتی یک هفته یکی دوتاشون
من فقط یک شب گلو درد داشتم و دیگه تموم شد
سپاس از استاد عزیزم و خانوم شایسته و تموم عوامل و افراد این سایت خدایی بابت این پروژه عالی
و تشکر ویژه از همه تموم دوستان خوبم بابت دیدگاهایی عالیشون که هر کدومشون مثل طلا میمونن
خدایا من رو به سمت مسیر درست به سمت مسیر ثروت نعمت سلامتی و روابط عالی هدایت کن
خدایا هزاران مرتبه شکرت که امروز هم هدایت شدم که یه قدم دیگه در این مسیر و پروژه جدید بردارم
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
یکی از بزرگترین پاشنه های آشیل من توی حوزه شغلی و علاقه ام هست و مثلا هر 6ماه تا یک سال یه تصمیمی میگیرم و پیش میرم بعد یهو کم میشه انگیزه ام و ادامه نمیدم و بهبود نمیدم و انگاری نمیتونم ادامه بدم
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
خب از وقتی یادم میاد هدف گذاشتم دانشگاه قبول بشم. بعد ترم آخر تصمیم گرفتم کنکور کارشناسی بدم باز قبول شدم و ترم آخر کارشناسی دوباره هدف گذاشتم ارشد قبول بشم و قبول شدم
هدف گذاشتم ازمون نظام بدم اول اجرا و قبول شدم و بعدم طراحی بازم قبول شدم هدف داشتم مدرس بشم و شدم هدف گذاشتم توی سایت فعالیت کنم و هر سری یه هدف و تمرین برای خودم میزارم قبل ازاینکه تمرین قبلی تموم بشه و به راحتی در مسیر دارم حرکت میکنم
بعداز قطع همکاری تصمیم گرفتم برای خودم کار کنم و هدف گذاشتم نرم افزار یاد بگیرم و پروژه بگیرم و دیگه برون سپاری نکنم و به هدفم رسیدم
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
دقیقا میفهمم من هرموقع هدف دارم زندگیم هم روان میچرخه و در مسیر هدفم قدم برمیدارم و بهشم میرسم و جدیدا یک ماه که تصمیم گرفتم وارد تخصص جدیدی از رشته ام بشم و دارم توش استمرار به خرج میدم و هدف گذاشتم که کمالگرایی نکنم و ادامه بدم
اره من فهمیدم وقتی یه هدفی انتخاب میکنم زندگیم پراز شور و شوقه وقتی شب میخوابم و صبح پا میشم میدونم باید چیکار کنم و زندگیم باری به هر جهت نیست و میدونم که مثلا باید برای رسیدن من اون هدفم چه اموزشهایی و ببینم چه کتابهایی بخونم
و اینطوری احساسمم هم خوبه و حس پیشرفت و موفقیت دارم و من از تمرین کردن روی سایت و نوشتن روزانه دارم قانون و به وضوح درک میکنم و میفهمم که قبل از اینکه به هدفم مثلا تمرین توی دوره روانشناسی ثروت هست برسم و تموم بشه باید برنامه و هدف جدیدم و قبل ازاینکه اون تموم بشه شروع کنم یه جورایی زنجیره وار بهش وصل کنم نزارم این اتصال قطع بشه و دارم سعی میکنم این الگو رو توی شغل و مهارتم پیاده سازی کنم و حواسم هست که فقط یه کار و شروع کنم و به 95درصد راه و رفتم و داشتم نزدیک میشدم به هدفم هدف بعدی و مشخص کنم اینطوری دیگه من نمیرم توی باد موفقیت و بی انگیزه شدن و شروع بعدی و هدف بعدی هم دوباره آروم آروم شروع میکنم که هم استراحت کردم هم وقفه ایی ننداختم
چون من قبلا سینوسی عمل میکردم. مثلا فقط به هدفم میرسیدم یهو 6ماه و تا یک سال بلاتکلیف میشدم ولی ایندفعه فهمیدم که اگر بیفتم توی دره بلاتکلیفی دوباره شروع کردن سخت میشه و چیزایی که قبلا هم یاد گرفتم یادم میره
من دقیقا الان قبل از یک ماه پیش دوباره توی بلاتکلیفی گیر کردم و الان اون مهارتهایی که یک سال اخیر یاد گرفتم و پروژه طراحی کردم و یه جورایی انگاری یادم رفته چرا چون من تا چندتا پروژه طراحی کردم و فکر کردم دیگه بلد شدم و رها کردم و بهبود ندادم و دوباره باید از اول شروع کنم .
من توی تمام این سالها با وجود اینکه اصلا خوب بندگی خداوند رو نکردم ولی خداوند همیشه من رو مورد لطف و رحمت و برکت خودش قرار داده و من اگر به اندازه یک اپسیلون حرکت کردم خداوند هزاران قدم به سمت من و خواسته هام برداشت و من رو تقریبا به تمامی خواسته هایی که یه روزی توی اولین دفترم نوشته بودم رسونده
ولی من هیچ وقت حتی نفهمیدم که به اون چیزایی که رسیدم یه زمانی خواسته قلبیم بوده من همواره فراموش میکنم و واقعا که به قول قران انسان فراموش کاره
و حتی یادم میرفت که بخاطرشون سپاسگزار باشم
بنابراین میتونم بگم که من هر بار به هر هدفی رسیدم انگار برام جذابیتی نداشته و تهش به پوچی میرسیدم و این تنها دلیلش نداشتن روحیه سپاسگزاری و نداشتن ایمان و امید به ادامه زندگیه بنظر من
ولی الان تصمیم گرفتم برای کوچکترین هدف هام برنامه ریزی کنم آروم آروم بهشون برسم و وقتی بهشوم رسیدم براشون سپاسگزاری کنم و کلی درموردشون باخودم و خدای خودم صحبت کنم و بنویسم
و بعد از اون هدف تازه ای رو انتخاب کنم و همواره در مسیر رشد باشم به امید الله
سپاسگزار خداوندم که در این فضای زیبای سایت در حال کسب اگاهی های ناب و عمل به اونها هستم
خدای خوبم استاد نازنین م با تمام قلبم سپاسگزارتون هستم
رسبدن به هدف پایان نیست
سکون آغاز سقوط است
استاد جان با تمام وجودم این جمله رو درک کردم و با پوست و استخوانم لمسش کردم
ای کاش خیلی زودتر به این مفهوم میرسیدم
اما باز هم خدارو بسیار شاکرم که دستمو گرفت و به این استاد بی نظیر و این مسیر زیبا هدایتم کرد
استاد جان دوستان عزیزم من از 14 ود15رسالگی دنبال بهبود و یادگیری بودم،
و از همون موقع برای خودم درامد داشتم
بعد از دیپلم و قبولی با معدل عالی در آزمون سه سازمان عالی قبول شدم به لطف خدا
و در بانک امور بین اللمل مشغول شدم
از همون روزها با وجود کار بسیار ( به دلیل گستردگی ارتباطات بین اللملی مالی بانکها با بانکهای نامبر وان دنیا) و علاقه ی شدید من به امور بین اللملی و لطف خداوند در بخش بینالملل بانک مشغول به کار شدم
و کارهای مختلف رو یاد گرفتم
همزمان وارد دانشگاه شدم و کارشناسی م رو با رتبه ی عالی گرفتم
زمانی بود که تازه ساخت و ساز در تهران شروع شده بود و من بسبار دوست داشتم اینکارو انجام بدم
در کنار کارمندی و دختر 10ساله و یه پسر 5 ساله شروع کردم به ساختن ملک
خیلی بهم سخت گذشت
کسی همراهم نبود
کارمند بانک بودم و میبایست پاسخگوی مسبولیتهام نیز باشم در این سازمان
از طرفی تمام امور شهرداری و گرفتن مجوزها و نقشه ها و استارت کار با خودم بود
به لطف خدا همه ی اینها انجام شد
بعضی روزها من وسط کار روزانه باید مرخصی میگرفتم میرفتم شهرداری برای جلو بردن کار
که خودتون میدونید چقدر کارای اداری در شهرداری زمان میبره
اونم موقعی که خودتو بین اون همه اقایون سازنده میبینی که اکثریت فقط همین پروژه رو داشتن و مثل من نیاز به هماهنگی با اداره و پاسخگویی به روسا رو نداشتن و تا ساعتها میتونستن تو شهرداری بدون هیچ دغدغه ای بشینن و پرونده شون رو جلو ببرن
ولی اوضاع برای من فرق داشت
من مرخصی ساعتی میگرفتم و باید بموقع برمیگشتم
بعضی روزها من بعد از ساعت کاری م تا ساعت 5 و 6 بعد از ظهر تو شهرداری و ناحیه بودم برای پس گرفتن بیل و کلنگ و چکش مثلا بدلیل اعتراض همسایه
یا ریختن نخاله ی ساختمانی جلوی در
و ، ،
حالا حساب کنید ساعت 6 خسته و داغون برمیگردیدبه خونه و کلی مسئولیت در منزل
بعضی روزها دنبال ماسه و سیمان و گرفتن مجوز از ادارات مختلف برای خرید دولتی این اقلام ساختمونی
بالأخره بعد از فراز و نشیبهای زیاد و با عشقی که داشتم ادامه دادم و یه ساختمون چهار واحدی به لطف خدا با نقشه ای عالی به مرحله ی بهره برداری رسبد
من همیشه به خودم میبالم که تونستم با افتخار تنهایی و البته کمک دستان خداوند اینکارو انجام بدم
اون موقع که ساختمون آماده شد خیلی ذوق داشتم
و هر چهار واحد رو اجاره دادم
بدلیل بیشتر شدن مسئولیتم در بانک و ارنقا شغلی م و متاسفانه عدم همکاری از طرف همسرم در یکسری از مسبولیتهای منزل و بچه ها
و مهمتر از همه عدم آگاهی از ادامه دادن و حرکت کردن و نخوابیدن در باد موفقیتها
با خودم گفتم خوبه
خدارو شکر الان چهار واحد دارم
اجاره میگیرم
حقوق خودمم هست فعلا خوبه
متوجه نبودم که نه آقا جان اگه ادامه ندی پسرفت میکنی
هیچ چیز خوبی باقی نمی مونه تا ابد
بچه ها اینم بگم همزمان با من برادر همسرم هم شروع کرده بود به ساخت و ساز در تهران
ایشون کارمند ایران خودرو بود از اونجا استعفا داد
و وارداین حرفه شد درست همزمان با من
تمام تمرکزش رو گذاشت برای پیشرفت مالی
اول با شراکت شروع کرد
بعد از سه سال جدا شد از شریک کاریش و خودش به تنهایی ادامه داد و تا الان تیز این روند ادامه داره و ماشالله چندین و چند ملک و خونه و ویلا و ماشین
ولی من متوقف کردم خودمو
و راضی شدم به اون شرایط خوب و عالی و ادامه ندادم
اینم بگم من بسیار تنها هر سه جبهه رو ادامه دادم
و فکر کردم حالا کمی خستگی م در بره دوباره شروع میکنم
اما اینکه استاد میگن باید حرکت کنی همیشه و خودت برای خودت چالش درست کنی
وگرنه جهان وارد عمل میشه
متاسفانه من در گیر یکسری مسایل خانوادگی شدم و فقط کارمندی رو ادامه دادم
خداو شکر به جایگاه خیلی خوبی رسبدم
اما الان که مقایسه میکنم خودم رو با برادر همسرم
ایشون خیلی خیلی بهترن
شاید میبایست از کارم استعفا میدادم
اما ترسهام و اینکه این سازمان اعتبار و جایگاه خوبی داره در اجتماع و خودمم همینطور به جایگاه قابل فبولی به لطف خدا رسبده بودم
اینکارو نکردم
خدارو صد هزار مرتبه شکر میکنم الان موقعیت خیلی خوبی دارم
ولی میتونستم و میشد که از این هم عالی تر باشه
الان چند مدتیه با تمام وجودم میخوام تغییرات بزرگی در همه ی جنبه های زندگیم داشته باشم
می خوام به آزادی در همه ی جنبه ها برسم
میخوام روابطم گسترده تر باشه با انسانهای فوق العاده
میخوام جهانمو زیباتر و زیباتر کنم
الان به لطف خدا هدایت شدم بهدیادگیری یه مهارت جدید که خیلی دوسش دارم
به لطف خدا دارم آموزش میبینم و بمحض رسیدن نتایج میام و میگم از نتایجم
همزمان یه مسیری هم در ذهنم هست که باید از شاگردی کردن شروع کنم
دوسش دارم و از خدا میخوام با قدرت بی نهایتش که همیشه هوامو داشته و انسانهای فوق العاده سر راهم گذاشته وارد عمل بشه و دستان مهربون و قدرتمندش رو بفرسته و من شروع کنم به یادگیری و آموزش و انشالله استارت کسب و کاررشخصی م
از خدای عزیزم برای همگی تغییرات بزرگ در مسیر درست
مسیر پر از ثروت نعمت سلامتی و برکت رو خواهانم
خدایا ما به هر نیکی به هر رحمت به هر خوبی به هر نوری که از طرف تو برسه سخت محتاجیم
سلام استاد عزیزتر از جانم و همه ی همراهان این جاده زیبای الهی
استاد عباسمنش عزیز و خانم شایسته ی گرامی بابت استارت این پروژه گرانبها بینهایت از پروردگار بزرگم وشما عزیزان زحمتکش سپاسگزارم محاسبه و اجر این کار بزرگ را هم به لطف و کرم الله مهربان میسپارم امید که بهترین نعمات و موهبت های خودش را به شما عطا نماید.
داشتم راجع به این موضوع تغییر و الزام به تغییر کردن در زندگی در قرآن جستجو می کردم که به این آیه زیبا برخوردم گفتم با همدیگر بررسی اش کنیم ببینیم از درون این آگاهی های ناب چه بهره ای نصیب من و شما می گردد.
“آیَاتِنَا” یعنی «نشانههای ما». در قرآن، “آیه” هم به آیات کتاب و هم به نشانههای عالم هستی گفته میشود.
“فِی الْآفَاقِ” یعنی «در افقها» یا «در جهان بیرون» به نظرم جهانی که در تیر رس و دریافت حواس پنجگانه ی ما قرار دارد یعنی در طبیعت، کهکشانها، زمین، دریا، وقایع جهان، و نظامهای هستی.
“وَفِی أَنْفُسِهِمْ” یعنی «در درون خودشان» که به نظرم یعنی در احساسات، افکار، الهامات، تغییرات روحی و حتی ساختار ها ی نادیدنی بدن انسان.
“حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ” یعنی «تا برایشان آشکار شود که او (خدا و قوانین حاکم بر جهان هستی) حقیقت است. یا بعبارتی درست است و نقصی در آن نیست»
## بخش دوم این آیه: پیام اصلی آیه
این آیه میگوید خداوند نشانههایش را در دو بعد همزمان به انسان نشان میدهد:
1. در بیرون از او (آفاق) یعنی در کل تمامیت هستی، نظم کیهانی، تحولات در طبیعت، اتفاقات زندگی، روابط و وقایع پیرامون.
2. در درون او (انفس) یعنی در قلب، احساس، وجدان، شهود، رؤیا، الهام، و حالات روحی و هر آنچه که وجه ادراکی دارد.
نتیجه: اگر ترکیب چشم و دل باز باشد، زندگی سرشار از آیات «نشانهها» است که راه درست را از نادرست را نشان میدهند.
لازم به توضیح است که همانگونه که استاد عزیزم در تمامی دوره ها و محصولات و فایل های رایگان تاکید داشته اند
اینه که نشانهها فقط مخصوص پیامبران نیستند؛ بلکه هر انسانی که در مسیر رشد به سمت بهتر شدن و یا مسیر افول به سمت بدتر شدن باشد قابل دریافت است.
## بخش سوم: نگاه معنوی و علمی به این آیه:
در واقع این آیه میگوید که جهان بیرونی و درونی ما دو آینه از یک حقیقتاند.
* هرچه در کیهان جریان دارد، نمونهاش در درون ما نیز هست.
* و هرچه در درون ما بیدار میشود، در بیرون ما نیز بازتاب پیدا میکند.
امروزه حتی علم روانشناسی و فیزیک کوانتوم هم به نوعی به این همپیوستگی آشکار اشاره دارند:
در علم روانشناسی، گفته میشه “جهان بیرون انعکاسی از دنیای درون توست.”*
در فیزیک کوانتوم نیز، نقش ناظر و پدیدهی مشاهدهگر* از هم جدا نیستند.
این همان معنایی است که قرآن با واژههای ساده و عمیق بیان کرده است:
> نشانههای حق، هم در آفاق هستند و هم در انفس.
## بخش چهارم: کاربرد این آگاهی در زندگی روزمره ما چگونه است:
وقتی این آیه را در زندگی خودت به معنای درست و درک مناسبش بهکار بگیری، نتیجهاش میشه بیداری و گوش به زنگ بودن نسبت به نشانهها یعنی:
دیگر اتفاقات زندگی را «تصادفی» نمیبینی.
در هر چالش ، موضوعی یا برخوردی، به دنبال «پیام پنهان» در پس آن موضوع و بقول استاد خیریت درآن میگردی.
احساسات درونیات را جدیتر میگیری — چون جریان آگاهی الهامات الهی از همانجا میآید.
4. طبیعت، سکوت، رؤیاها، و حتی مکالمههای سادهی روزمره، برایت «آیه» میشوند.
در این حالت، تو در همان وضعیتی هستی که
> «وقتی به دنبال بهبود مستمر هستی، با روند طبیعی رشد هماهنگ میشوی و توانایی دیدن نشانهها را پیدا میکنی.»
## خلاصهی پیام آیه این است که:
خداوند دائماً در حال نشان دادن مسیر است؛ فقط باید نگاهِ بینا و دلِ شنوا داشته باشی.
اگر در مسیر رشد باشی، جهان درون و بیرون هر دو با تو حرف میزنند — یکی با نشانههای بیرونی، و دیگری با ندای درونی.
بقول مولانای جان:
> «هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست ما به فلک میرویم عزم تماشا که راست.»
چه هوای لطیفی . نشستم تو بالکن . صبح داشت یه بارون نم نم میزد . یه خنکی دلچسب . یه هوای ابری ناز و لطیف . صدای پرنده رو میشه راحت شنید . بابام کلی گلپر گذاشته بیرون خشک بشن . بوش همه جارو برداشته .
رسیدن به هدف پایان مسیر نیست .
من یادمه اون اوایل که کانال زده بودم تو یوتیوب خوب گذاشتن هر فایل برام مثل یه هدف بود . بعد گذاشتن هر فایل به خودم میگفتم دیگه کارمو انجام دادم یکم استراحت کنم . و فقط میشستم و میخواستم نتیجه اون فایلو ببینم عملا کاری نمیکردم بعد به خودم میومدم میدیدم چند وقته هیچ کاری نمیکنم عملا از مسیر خارج شدم دوباره باید برگردم . روند پیشرفتی انچنان نداشتم . دیگه از جایی به بعد قبل اینکه کاری رو تموم کنم و اپلود کنم دو سه تا کار بعدیم هم مشخص میکردم . انطوری مسیرم یه روند مشخص تر به خودش میگرفت . باعث شد خیلی تو کارم پیشرفت کنم .
داشتم فکر میکردم که من چطوریم من دارم درجا میزنم یا نه ؟ راستش وقتی فکر کردم و تو ذهنم میگشتم خیلی لذت بردم از خودم . تو بحث کاریم من 10 سال پیش ی مربی درصد بگیر بودم و جوری بود اولش که کسی نمیپذیرفت منو و میگفتن ک ی مربی حرفه ای تر بهم برنامه باید بده و الان ک دارم خودمو میبینم الان کار خودمو دارم -باشگاه خودمو دارم و الان به جایی رسیده ک مجموعه گرفتم – و دیدم چقد روندم رو ب رشد بوده ب لطف الله و واقعا همینه ولی انگار من ندونسته اینجوری بودم دوس داشتم پیشرفت کنم دوس داشتم رشد کنم و یادم اون روزا ک مربی بودم میگفتم پریسا تو همیشه اینکارو نمیکنی ی روز تو ی مجموعه داری ک کلی مربی برات کار میکنن و الان ک خودمو چک کردم دیدم اره واقعا همین اتفاقم افتاد و چقد ذوق کردم میدونید انگار جلو چشمم بوده تا حالا ب رشدم انقد دقت نکرده بودم و الان بااین فایل داشتم میگشتم تو زندگی خودم دیدم من از نظر شغلی این روند رو ب پیشرفت رو داشتم خداروشکر و چقد خوشحالم ک آدم هایی تو زندگیم هستن ( حضورم تو سایت و دیدن کامنت پیشرفت دوستان ) ک ی جورایی انگار مشوق هم شدیم برای پیشرفت برای حال خوب برای زندگی خوب️
سلام و درود به استادان عزیزم سپاسگزارم بابت زحمتی که برای پروژه های ارزشمند سایت میکشید.
امیدوارم که قدرشو بدونم و ازش نهایت بهره رو ببرم.
من یادمه معمولا بعد از پاس کردن امتحانات دقیقا تا یک یا چند روز احساس میکردم که دیگه تموم شد و احساس بی انگیزگی و بی هدفی و افسردگی داشتم و وقتم رو هدر میدادم و خب نتیجه جالبی برام نداشت تا زمانی که باز به خودم اومدم و رفتم سراغ هدفای بعدی.
تجربه بعدی من در مورد زمانی بود که تازه در شرف دفاع از پایان نامم بودم و یا تازه دفاع کرده بودم که سریع به فکر کسب و کار و درآمد بودم. رفتم دانشگاه و درخواست تدریس دادم و بلافاصله مشغول به کار شدم و خیلی تجربه فوقالعاده و ارزشمندی تو زندگیم کسب کردم. کلی اعتماد به نفسم بالا رفت کلی ارتباطات برقرار کردم کلی لذت بردم و درآمد هم داشتم.
من وقتی تصمیم گرفتم آزخودم درآمد داشته باشم شروع کردم به خیاطی کردن اولش فقط یک تصمیم بود واصلا کسی نمی دونست من می خوام خیاطی کنم و مشتری نداشتم طبق آموزش های شما می رفتم تو طاقی که چرخ خیاطی و بود و تصور می کردم که چند دست پارچه از مشتری ها کنار چرخم گذاشته شده ومن باید بدوزمشون وبعد به کسانی که با هاشون هم صحبت می شدم مثل همسایه یا فامیل یا خواهر و برادرهایش عکس لباسهای که برای خودم ودخترم دوخته بودم نشون می دادم و درباره خیاطی با آنها صحبت می کردم ولی گفتم که این کار بلدم واگه بخوان براشون می دوزم
اول همسایمون پارچه آورد دوختم بعد کمکم دیگران هم آوردم و به مشتریان اضافه شد
کار به جای رسید که انقدر مشتریها زیاد شدن که دیگه نمی تونستم به موقع تحویل بدم
اما به همین بسنده نکردم تصمیم گرفتم کار گسترش بدم الگوهای فرم مدرسه را خریدم آموزش های زیادی خریدم و شروع کردم به یاد دادن چیزی های که یاد داشتم وهر روز به علم و آگاهی خودم در این زمینه افزودن وحالا تصمیم دارم کارگاه و آموزش گاه تولیدی بزنم واین را مدیون شما بودم با شما و آموزشهای خوب شما هستم
اگه من با تمام وجودم ذهنم را کنترل کرده بودم و به با تمام وجودم به آموزش های شما عمل کرده بودم تا حالا حتماً تولیدی راه افتاده بود
افسوس می خورم که چرا درست به آموزشهای شما عمل نکردم واین قدر کند پیش میرم
استاد عزیزم اشک تو چشمام جمع شده واز دست خودم خیلی ناراحتم ذهنم هر جا دلش می خواد میره ومن هنوز نتونستم راهی برای مهارش پیدا کنم می ترسم از خودم می ترسم
🟣 «بهترین لحظه همین لحظه است؛ …مردی که یاد گرفت دوباره راه برود»
بنام خداوندِ مهربــــــــــون ِ مهربون .
بعضی وقتها موفقیت شبیه رسیدن به قله ای هست که سالها براش جنگیدی.
نفس’نفس’زنان بالا میری، آسمون رو نگاه میکنی، نور خورشید روی پوستت میشینه، وبا یه لبخند خسته میگی: «خدایا، رسیدم!»
اما چند لحظه بعد، سکوتی غریب درونت میپیچه.
منظره قشنگه، امایه چیزی کم شده… یه صدای درونی آروم زمزمه میکنه: «حالا چی؟»
این داستانِ آرش هست؛ مردی سی وچندساله، پرتلاش، باانگیزه، اهل یادگیری. سه سال تمام، بی وقفه کارکرده بود. از آموزش دیدن و تولید محتوا گرفته تاشب بیداریهای طولانی.
هر روز هدف گذاری، برنامه ریزی، جذب مشتری و…… . تا اینکه یه روز صبح، حساب بانکش عددی رو نشون داد که همیشه آرزوش بود. نشست، چای ریخت، خیره به صفحه موبایل شد و لبخند زد. احساس کرد تموم شد… دیگه رسید.
اما چند هفته بعد، انگارچیزی درونش خاموش شده بود.
صبحها از خواب بیدار میشد، ولی اون حسِ اشتیاق قبلی رو نداشت. جلوی لپتاپ می نشست، اما انگشتهاش روی کیبورد خشک میموند.
بخودش میگفت: «یه استراحت لازمه.» امااستراحتش شد یه ماه، بعد دو ماه، بعد سه ماه…
و بیصدا، درونش شروع کرد به پژمردن.
آرش نمیدونست توقف، همیشه قبل از سقوط میاد.
قانون رشد میگه: اگر حرکت نکنی، جریان ازت عبورمیکنه.
دریا فقط تا زمانی زنده ست که در حرکته. همون لحظه که بایسته، میگنده.
و انسان هم، تا وقتی در مسیر یادگیری و خدمت باشه، زنده ست.
یه عصر پاییزی، آرش تصمیم گرفت بره کنار دریاچه. هوا خنک بود، نشست روی نیمکت، ذهنش پر ازسؤال بود.
«چرا بی انگیزه شدم؟»، «چرا دیگه شوق ندارم؟»، «نکنه دوره م تموم شده؟»
تا اینکه مردی آروم اومد و کنار دستش نشست. با موهای جوگندمی، نگاهی آرام وصدایی شبیه سکوت درون.
گفت: «پسرم، ذهنت زیادی جلو دویده. یه کم برش گردون اینجا.»
آرش لبخند زد: «منظورتون چیه؟»
مرد گفت: «وقتی دراز کشیدی، فقط دراز بکش. وقتی راه میری، فقط راه برو. وقتی میخوری، فقط بخور. مابیشتر عمرمون رو درلحظه بعد زندگی میکنیم و برای همینه که از زندگی جا میمونیم.»
اونشب، آرش نتونست بخوابه.
جمله اون مرد مدام تو ذهنش تکرار میشد: «ذهنت زیادی جلو دویده…»
چراغا رو خاموش کرد و روی زمین درازکشید.
سعی کرد فقط دراز کشیده باشه. نه فکر کنه، نه تحلیل، نه برنامهریزی. فقط حضور.
درونش هنوز شلوغ بود، اما کم کم یه سکوت نرم، مثل نسیم صبح، دروجودش نشست.
روزای بعد شروع کرد “تمرین حضور در لحظه”.
• وقتی چای دم میکرد، فقط بوی چای رو نفس میکشید.
• وقتی در خیابون راه میرفت، بصدای برگایی که زیر پاش خرد میشدن گوش میداد.
• وقتی با خـــــدا حرف میزد، دیگه چیزی نمیخواست، فقط میگفت: «ممنون که هستی.»
و درست از همونجا، دوباره رشد شروع شد. =>> نه از بیرون، از درون.
وقتی درونش آروم شد، ایده جدیدی از الهام در ذهنش جوشید؛ محصولی تازه، بر اساس آرامش و ایمان.
شروع کرد به ساختنش.
این بار بدون استرس، بدون حرص، بدون مقایسه =>> فقط از دل رضایت.
جالب این بود که درآمدش بیشتر از قبل شد، ولی خودش سبک تر از همیشه بود.
یه شب روی پشت بام، زیر آسمون پرستاره، رو به باد گفت:
«خدایا، حالا میفهمم چرا اجازه دادی رکود بیاد. چون اون سکون، دعوت تو بود به مرحله بعدی. »
🟣🟣 او فهمیده بود که رضایت زودهنگام، نقاب لطیف رکوده.
وقتی زود احساس میکنی رسیدی، جریان رشدت می ایسته.
امـــــا خـــــدا مهربـــــونه؛ قبل از سقوط، نشونه ایست رو نشونت میده.
کافیه اهل دیدن باشی.
⭕️ آرش بعدها توی یکی از دلنوشته هاش نوشت:
«فکر میکردم خستگی من از کار زیاد بود، امافهمیدم از بی’حضور بودنم بود. از وقتی یاد گرفتم فقط در لحظه باشم، زندگیم پر از نشونه، هدایت، و معجزه ست. خدا همیشه اینجاست، اما ما معمولاً جاهای دیگه پیگیرشیم.»
و این یعنی قانون رشد بِ زبان کائنات خدا:
🟢 زندگی در جریان زنده ست، رکود یعنی بریدن از حضور.
و هر وقت حس کردی تموم شدی، در واقع دعوت شدی برا تولد دوباره.
■ پس اگر امروز احساس میکنی درجا میزنی، بدون هیچ چیز از بین نرفته.
تو فقط نشستی تا نفسی تازه کنی.
تا دوباره با آگاهی بلند شی وادامه بدی.
چون راز آرامش، ساده تر از آن چیزیه که فکر میکنی:
بهترین لحظه، همین لحظه است.
نه فردا، نه دیروز.
اینجا، همینجا، در نفس خدا، در حالتیکه هستی.
~~~~~
محسن ؛؛؛ نویسنده مسیر رشد، شاگرد حضور، جوینده هماهنگی درون ( برای آنهایی که گمان کردند مسیرشان تمام شده، در حالیکه تازه وقت پروازشان رسیده بود. )
میخواستم ازت بابت کامنت فوقالعاده ارزشمند و پُرانرژیت صمیمانه تشکر کنم. نوشتهات دقیقاً انگار برای این روزهای من بود؛ منی که بعد از 30 سال کار در امور مالی، در نقطهی تغییر ایستادهام… پایان یک مسیر و آغاز فرصتی تازه.
مدتی هست که احساس میکنم انگیزهام کم شده و نمیدانستم از کجا باید شروع کنم برای ساختن یک آیندهی نو.
اما پیامت نوری بود که دوباره مسیر را روشن کرد.
پیامت به من یادآوری کرد که بازنشستگی پایان نیست؛ شروعیست برای کشف تواناییها و رویاهایی که سالها شاید کنارشان گذاشته بودم. من قرار نیست بعد از این همه تلاش، فقط بنشینم و تماشاگر زندگی باشم… من تازه میخوام خود واقعیام را زندگی کنم.
ازت ممنونم بابت آگاهی های فوق العادهای که سخاوتمندانه به اشتراک میگذاری. امیدوارم همیشه قلمت الهامبخش بماند و رد روشنِ تاثیرگذاریت در زندگی دیگران ادامه پیدا کند.
به نام خدای ِ مهربـــــون ِ مهربون . سلام و درود به علی آقای قاضی بزرگوار . دلنوشته تون بوی تجربه وآگاهی میده، نوری از جنس سالها تلاش، تعهد وایمان.
«من تازه میخوام خود واقعیم رو زندگی کنم» ==>> بنظرم همین جمله شما خلاصه مسیر بیداریه. چون گاهی خدا پایان یه مرحله رو رقم میزنه، تاشروعی تازه وعمیقتر از درونمون متولد بشه.
باور دارم شما در نقطه ای ایستادین که در ظاهر «توقف» به نظر میرسه، اما در حقیقت «پرواز» از زاویه ای بالاتره.
تمام سالهایی که پشت سرگذاشتین، خاک حاصل خیزی ساختن برای این روزها… برای روزایی که میتونین بدون فشارِ بایدها ،، فقط اونچه هستین رو زندگی کنین.
این یعنی بلوغ روح، یعنی رسیدن از “کارکردن برای زندگی” به “زندگی کردن ازسر عشق”.
خدا روشکر که نوشته هام تونسته حتی ذره ای در روشنتر شدن مسیرتون سهمی داشته باشه. باتمام وجودبراتون آرزو میکنم دراین فصل نو زندگی؛ آرامش، معنا و احساس رضایت، همسفر همیشگیتون باشن.
هر صبح با ایمان بیدار شید، هرقدم با شوق بردارید و هرشب بالبخند سپاس به خواب برید.
وَعَسَىٰ أَن تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُم /«و چه بسا چیزی رو خوش نداشته باشید، درحالیکه خیرِ فراوان شما در اونه.»
امیدوارم همیشه مومنتوم مثبت تون رو حفظ کنین و تمرکزتون فقط روی پتانسیلها و هرچیزی که بهتون احساس بهتری میده، نگه دارین.
درپناه خداوند مهربون و حکیم، همیشه درمسیر نور، آرامش و شکوفایی باشی.
حمزه عزیزم رفیق همفرکانسی سلام .مرسی از محبتت داداش . یه چیزی تو حرفت بود که مستقیم نشست جای درستش تو دلم. اصلا بذار اینجوری بگم ==>> حرفت یه لایه جدید از آرامش رو برام باز کرد🩷️
راستش آگاهی خودش مثل یه چراغه؛ از اون چراغ قدیمی های خوشگل
تا روشن نشه، آدم هی دور خودش میچرخه ونمیفهمه چرا نمیتونه آروم بگیره.
ولی همین که خدا یه روزنگاهتو عوض میکنه،
میفهمی زندگی اینقدرام جنگ نیس…
یه جور رقصه بین دل ولحظه.
کیف کردم از اون بیت قشنگت…
آدمی وقتی از هیاهوها میادبیرون و تو دلش آروم میشه،
تازه میفهمه چقدر نزدیکه به خــــــــــدا…
چقدر نزدیکه بِ “خود واقعی” ش.
مرسی از نگاه زیبات رفیق جان ، از اینکه از دلنوشتم با دلت گذشتی. برات از ته دل آرزو میکنم :
لحظه هات پر نور باشه، قدمهات محکم، و حضورت پر از برکت الهی.
سلام به استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز
وسلام به تموم دوستان زیبای خودم در این مسیر زیبا
اول از همه یه تشکر ویژه میکنم از استاد بابت اجرای این دوره چون واقعا داره معجزه میکنه نکته ایی که خودم به شخصه هیچ وقت بهش توجه نکرده بودم اما الان دارم به صورت عالی و پرفکت اموزش میبینم
سوال اول:
یادمه دبیرستان بودم مدرسه غیردولتی قبول شدم تموم بچه ها و هم کلاسی هام سطح بالا و رقابت خیلی وحشت ناکی بود من سال اول رو به صورت کاملا تلاش میکردم و نتایج عالی رو میگرفتم اما اون چیزی که میخاستم یعنی نفر اول شدن نشد
رفتیم سال بعد من تو همون اولین کارنامه شدم نفر اول
شاید باورتون نشه انگار رسیدم به یکی از بزرگترین هدف هام انگار کل تلاش هام نتیجه گرفت و دیگه تموم
تلاشم دقیقا بعد از اون کارانامه کمتر شد کم کم ضعیف شد کم کم ضعیف تر و شدم جز نفرات اخر تو همون سال
تموم بچه ها اینجوری بودن که تو اول بودی چی شد به اینجا رسیدی
دیگه انگار نمیخاستم ادامه اش بدم و دوست نداشتم انگار به هدفی که میخاستم رسیده بودم
مورد بعدیش راجب کارم هست
من کارم به شکلیه که باید به روز باشی و باید پیشرفت کنی تا به درامد بالاتر و بالاتر بری
وقتی که یاد گرفتم کارو یادمه اولاش خیلی خوب وسایل خریدم خیلی عالی جلو رفتم و درامدمم رو به رشد بود
دو سال به همون سطح و با همون وسایل ادامه دادم
سال سوم دیگه نمیشد یعنی نتونستم مشتری شد خیلی خیلی کم برام سوال بودی چی شده چرا اینجوری شدم
درامد ضعیف شد و تو کارم خیلی افت کردم
یع حسی بهم گفت برم دوره یکم پول دستم اومد رفتم بعدش وسایل بهتر خریدم
و خداروشکر الان به جای بهتر و هم وسایل عالی تری دارم اما هنوز و هنوز باید جلو تر برم
سوال دوم:
راجب باشگاه رفتنم هست
یادمه پارسال باشگاه رو شروع کردم بعد از چندماه بخاطر تصادف نشد برم و حتی بعدشم خوب شدم نرفتم کمی
اما از اول شروع کردم الان بعد از چند ماه نتایج بدنی فوق العاده ایی گرفتم
چقدر اعتماد به نفسم بهتر شده انگار برای خودم ثابت شده میتونم هر کاری رو انجام بدم و مث اب خوردن دارم اتفاقات بهتری رو رقم میزنم
جدا از اون از نظر سلامتی فوق فوقالعاده پیشرفت کردم و خبلی عالی تر شدم
قبلا من همیشه این موقع سال با سرما خوردن دست و پنجه نرم میکردم اما امسال هیچ تازه تو مسافرت با دوستانم همه مریض شدند افتادن حتی یک هفته یکی دوتاشون
من فقط یک شب گلو درد داشتم و دیگه تموم شد
سپاس از استاد عزیزم و خانوم شایسته و تموم عوامل و افراد این سایت خدایی بابت این پروژه عالی
و تشکر ویژه از همه تموم دوستان خوبم بابت دیدگاهایی عالیشون که هر کدومشون مثل طلا میمونن
خدایا من رو به سمت مسیر درست به سمت مسیر ثروت نعمت سلامتی و روابط عالی هدایت کن
1404/7/30روز473
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام به بهترین استاد دنیا و مریم عزیز و دوستان گل
خدایا هزاران مرتبه شکرت که امروز هم هدایت شدم که یه قدم دیگه در این مسیر و پروژه جدید بردارم
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
یکی از بزرگترین پاشنه های آشیل من توی حوزه شغلی و علاقه ام هست و مثلا هر 6ماه تا یک سال یه تصمیمی میگیرم و پیش میرم بعد یهو کم میشه انگیزه ام و ادامه نمیدم و بهبود نمیدم و انگاری نمیتونم ادامه بدم
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
خب از وقتی یادم میاد هدف گذاشتم دانشگاه قبول بشم. بعد ترم آخر تصمیم گرفتم کنکور کارشناسی بدم باز قبول شدم و ترم آخر کارشناسی دوباره هدف گذاشتم ارشد قبول بشم و قبول شدم
هدف گذاشتم ازمون نظام بدم اول اجرا و قبول شدم و بعدم طراحی بازم قبول شدم هدف داشتم مدرس بشم و شدم هدف گذاشتم توی سایت فعالیت کنم و هر سری یه هدف و تمرین برای خودم میزارم قبل ازاینکه تمرین قبلی تموم بشه و به راحتی در مسیر دارم حرکت میکنم
بعداز قطع همکاری تصمیم گرفتم برای خودم کار کنم و هدف گذاشتم نرم افزار یاد بگیرم و پروژه بگیرم و دیگه برون سپاری نکنم و به هدفم رسیدم
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
دقیقا میفهمم من هرموقع هدف دارم زندگیم هم روان میچرخه و در مسیر هدفم قدم برمیدارم و بهشم میرسم و جدیدا یک ماه که تصمیم گرفتم وارد تخصص جدیدی از رشته ام بشم و دارم توش استمرار به خرج میدم و هدف گذاشتم که کمالگرایی نکنم و ادامه بدم
اره من فهمیدم وقتی یه هدفی انتخاب میکنم زندگیم پراز شور و شوقه وقتی شب میخوابم و صبح پا میشم میدونم باید چیکار کنم و زندگیم باری به هر جهت نیست و میدونم که مثلا باید برای رسیدن من اون هدفم چه اموزشهایی و ببینم چه کتابهایی بخونم
و اینطوری احساسمم هم خوبه و حس پیشرفت و موفقیت دارم و من از تمرین کردن روی سایت و نوشتن روزانه دارم قانون و به وضوح درک میکنم و میفهمم که قبل از اینکه به هدفم مثلا تمرین توی دوره روانشناسی ثروت هست برسم و تموم بشه باید برنامه و هدف جدیدم و قبل ازاینکه اون تموم بشه شروع کنم یه جورایی زنجیره وار بهش وصل کنم نزارم این اتصال قطع بشه و دارم سعی میکنم این الگو رو توی شغل و مهارتم پیاده سازی کنم و حواسم هست که فقط یه کار و شروع کنم و به 95درصد راه و رفتم و داشتم نزدیک میشدم به هدفم هدف بعدی و مشخص کنم اینطوری دیگه من نمیرم توی باد موفقیت و بی انگیزه شدن و شروع بعدی و هدف بعدی هم دوباره آروم آروم شروع میکنم که هم استراحت کردم هم وقفه ایی ننداختم
چون من قبلا سینوسی عمل میکردم. مثلا فقط به هدفم میرسیدم یهو 6ماه و تا یک سال بلاتکلیف میشدم ولی ایندفعه فهمیدم که اگر بیفتم توی دره بلاتکلیفی دوباره شروع کردن سخت میشه و چیزایی که قبلا هم یاد گرفتم یادم میره
من دقیقا الان قبل از یک ماه پیش دوباره توی بلاتکلیفی گیر کردم و الان اون مهارتهایی که یک سال اخیر یاد گرفتم و پروژه طراحی کردم و یه جورایی انگاری یادم رفته چرا چون من تا چندتا پروژه طراحی کردم و فکر کردم دیگه بلد شدم و رها کردم و بهبود ندادم و دوباره باید از اول شروع کنم .
به نام الله یکتا
سلام به استاد عزیزدلم و عزیز دلش مریم جان
سلام به تک تک شما دوستان این سایت پر برکت
در مورد تمرین این جلسه باید بگم که
من توی تمام این سالها با وجود اینکه اصلا خوب بندگی خداوند رو نکردم ولی خداوند همیشه من رو مورد لطف و رحمت و برکت خودش قرار داده و من اگر به اندازه یک اپسیلون حرکت کردم خداوند هزاران قدم به سمت من و خواسته هام برداشت و من رو تقریبا به تمامی خواسته هایی که یه روزی توی اولین دفترم نوشته بودم رسونده
ولی من هیچ وقت حتی نفهمیدم که به اون چیزایی که رسیدم یه زمانی خواسته قلبیم بوده من همواره فراموش میکنم و واقعا که به قول قران انسان فراموش کاره
و حتی یادم میرفت که بخاطرشون سپاسگزار باشم
بنابراین میتونم بگم که من هر بار به هر هدفی رسیدم انگار برام جذابیتی نداشته و تهش به پوچی میرسیدم و این تنها دلیلش نداشتن روحیه سپاسگزاری و نداشتن ایمان و امید به ادامه زندگیه بنظر من
ولی الان تصمیم گرفتم برای کوچکترین هدف هام برنامه ریزی کنم آروم آروم بهشون برسم و وقتی بهشوم رسیدم براشون سپاسگزاری کنم و کلی درموردشون باخودم و خدای خودم صحبت کنم و بنویسم
و بعد از اون هدف تازه ای رو انتخاب کنم و همواره در مسیر رشد باشم به امید الله
دوستون دارم
در پناه الله مهربان باشید
بنام خالق زیبایی های بی انتها
سلام و درود فراوان به استاد عزیز و سخاوتمندم
سلام و درود فراوان به دوستان گرامی م
سپاسگزار خداوندم که در این فضای زیبای سایت در حال کسب اگاهی های ناب و عمل به اونها هستم
خدای خوبم استاد نازنین م با تمام قلبم سپاسگزارتون هستم
رسبدن به هدف پایان نیست
سکون آغاز سقوط است
استاد جان با تمام وجودم این جمله رو درک کردم و با پوست و استخوانم لمسش کردم
ای کاش خیلی زودتر به این مفهوم میرسیدم
اما باز هم خدارو بسیار شاکرم که دستمو گرفت و به این استاد بی نظیر و این مسیر زیبا هدایتم کرد
استاد جان دوستان عزیزم من از 14 ود15رسالگی دنبال بهبود و یادگیری بودم،
و از همون موقع برای خودم درامد داشتم
بعد از دیپلم و قبولی با معدل عالی در آزمون سه سازمان عالی قبول شدم به لطف خدا
و در بانک امور بین اللمل مشغول شدم
از همون روزها با وجود کار بسیار ( به دلیل گستردگی ارتباطات بین اللملی مالی بانکها با بانکهای نامبر وان دنیا) و علاقه ی شدید من به امور بین اللملی و لطف خداوند در بخش بینالملل بانک مشغول به کار شدم
و کارهای مختلف رو یاد گرفتم
همزمان وارد دانشگاه شدم و کارشناسی م رو با رتبه ی عالی گرفتم
زمانی بود که تازه ساخت و ساز در تهران شروع شده بود و من بسبار دوست داشتم اینکارو انجام بدم
در کنار کارمندی و دختر 10ساله و یه پسر 5 ساله شروع کردم به ساختن ملک
خیلی بهم سخت گذشت
کسی همراهم نبود
کارمند بانک بودم و میبایست پاسخگوی مسبولیتهام نیز باشم در این سازمان
از طرفی تمام امور شهرداری و گرفتن مجوزها و نقشه ها و استارت کار با خودم بود
به لطف خدا همه ی اینها انجام شد
بعضی روزها من وسط کار روزانه باید مرخصی میگرفتم میرفتم شهرداری برای جلو بردن کار
که خودتون میدونید چقدر کارای اداری در شهرداری زمان میبره
اونم موقعی که خودتو بین اون همه اقایون سازنده میبینی که اکثریت فقط همین پروژه رو داشتن و مثل من نیاز به هماهنگی با اداره و پاسخگویی به روسا رو نداشتن و تا ساعتها میتونستن تو شهرداری بدون هیچ دغدغه ای بشینن و پرونده شون رو جلو ببرن
ولی اوضاع برای من فرق داشت
من مرخصی ساعتی میگرفتم و باید بموقع برمیگشتم
بعضی روزها من بعد از ساعت کاری م تا ساعت 5 و 6 بعد از ظهر تو شهرداری و ناحیه بودم برای پس گرفتن بیل و کلنگ و چکش مثلا بدلیل اعتراض همسایه
یا ریختن نخاله ی ساختمانی جلوی در
و ، ،
حالا حساب کنید ساعت 6 خسته و داغون برمیگردیدبه خونه و کلی مسئولیت در منزل
بعضی روزها دنبال ماسه و سیمان و گرفتن مجوز از ادارات مختلف برای خرید دولتی این اقلام ساختمونی
بالأخره بعد از فراز و نشیبهای زیاد و با عشقی که داشتم ادامه دادم و یه ساختمون چهار واحدی به لطف خدا با نقشه ای عالی به مرحله ی بهره برداری رسبد
من همیشه به خودم میبالم که تونستم با افتخار تنهایی و البته کمک دستان خداوند اینکارو انجام بدم
اون موقع که ساختمون آماده شد خیلی ذوق داشتم
و هر چهار واحد رو اجاره دادم
بدلیل بیشتر شدن مسئولیتم در بانک و ارنقا شغلی م و متاسفانه عدم همکاری از طرف همسرم در یکسری از مسبولیتهای منزل و بچه ها
و مهمتر از همه عدم آگاهی از ادامه دادن و حرکت کردن و نخوابیدن در باد موفقیتها
با خودم گفتم خوبه
خدارو شکر الان چهار واحد دارم
اجاره میگیرم
حقوق خودمم هست فعلا خوبه
متوجه نبودم که نه آقا جان اگه ادامه ندی پسرفت میکنی
هیچ چیز خوبی باقی نمی مونه تا ابد
بچه ها اینم بگم همزمان با من برادر همسرم هم شروع کرده بود به ساخت و ساز در تهران
ایشون کارمند ایران خودرو بود از اونجا استعفا داد
و وارداین حرفه شد درست همزمان با من
تمام تمرکزش رو گذاشت برای پیشرفت مالی
اول با شراکت شروع کرد
بعد از سه سال جدا شد از شریک کاریش و خودش به تنهایی ادامه داد و تا الان تیز این روند ادامه داره و ماشالله چندین و چند ملک و خونه و ویلا و ماشین
ولی من متوقف کردم خودمو
و راضی شدم به اون شرایط خوب و عالی و ادامه ندادم
اینم بگم من بسیار تنها هر سه جبهه رو ادامه دادم
و فکر کردم حالا کمی خستگی م در بره دوباره شروع میکنم
اما اینکه استاد میگن باید حرکت کنی همیشه و خودت برای خودت چالش درست کنی
وگرنه جهان وارد عمل میشه
متاسفانه من در گیر یکسری مسایل خانوادگی شدم و فقط کارمندی رو ادامه دادم
خداو شکر به جایگاه خیلی خوبی رسبدم
اما الان که مقایسه میکنم خودم رو با برادر همسرم
ایشون خیلی خیلی بهترن
شاید میبایست از کارم استعفا میدادم
اما ترسهام و اینکه این سازمان اعتبار و جایگاه خوبی داره در اجتماع و خودمم همینطور به جایگاه قابل فبولی به لطف خدا رسبده بودم
اینکارو نکردم
خدارو صد هزار مرتبه شکر میکنم الان موقعیت خیلی خوبی دارم
ولی میتونستم و میشد که از این هم عالی تر باشه
الان چند مدتیه با تمام وجودم میخوام تغییرات بزرگی در همه ی جنبه های زندگیم داشته باشم
می خوام به آزادی در همه ی جنبه ها برسم
میخوام روابطم گسترده تر باشه با انسانهای فوق العاده
میخوام جهانمو زیباتر و زیباتر کنم
الان به لطف خدا هدایت شدم بهدیادگیری یه مهارت جدید که خیلی دوسش دارم
به لطف خدا دارم آموزش میبینم و بمحض رسیدن نتایج میام و میگم از نتایجم
همزمان یه مسیری هم در ذهنم هست که باید از شاگردی کردن شروع کنم
دوسش دارم و از خدا میخوام با قدرت بی نهایتش که همیشه هوامو داشته و انسانهای فوق العاده سر راهم گذاشته وارد عمل بشه و دستان مهربون و قدرتمندش رو بفرسته و من شروع کنم به یادگیری و آموزش و انشالله استارت کسب و کاررشخصی م
از خدای عزیزم برای همگی تغییرات بزرگ در مسیر درست
مسیر پر از ثروت نعمت سلامتی و برکت رو خواهانم
خدایا ما به هر نیکی به هر رحمت به هر خوبی به هر نوری که از طرف تو برسه سخت محتاجیم
دستمونو بگیر و ببر جلو
ببر به مدارهای بالاتر
ببر بسمت حرکت کردن و ادامه دادن
ببر به مسیر زیبای اسان شدن برای آسانی ها
آمین یا رب العالمین
دوستون دارم عزیزانم
بنام پروردگاری که لطفش دایم است.
سلام استاد عزیزتر از جانم و همه ی همراهان این جاده زیبای الهی
استاد عباسمنش عزیز و خانم شایسته ی گرامی بابت استارت این پروژه گرانبها بینهایت از پروردگار بزرگم وشما عزیزان زحمتکش سپاسگزارم محاسبه و اجر این کار بزرگ را هم به لطف و کرم الله مهربان میسپارم امید که بهترین نعمات و موهبت های خودش را به شما عطا نماید.
داشتم راجع به این موضوع تغییر و الزام به تغییر کردن در زندگی در قرآن جستجو می کردم که به این آیه زیبا برخوردم گفتم با همدیگر بررسی اش کنیم ببینیم از درون این آگاهی های ناب چه بهره ای نصیب من و شما می گردد.
آیه:
> “سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ”
> (سوره فصلت، آیه 53)
## بخش اول: معنای لغوی و ترجمه دقیق
“سَنُرِیهِمْ” یعنی «به زودی نشانشان میدهیم».
“آیَاتِنَا” یعنی «نشانههای ما». در قرآن، “آیه” هم به آیات کتاب و هم به نشانههای عالم هستی گفته میشود.
“فِی الْآفَاقِ” یعنی «در افقها» یا «در جهان بیرون» به نظرم جهانی که در تیر رس و دریافت حواس پنجگانه ی ما قرار دارد یعنی در طبیعت، کهکشانها، زمین، دریا، وقایع جهان، و نظامهای هستی.
“وَفِی أَنْفُسِهِمْ” یعنی «در درون خودشان» که به نظرم یعنی در احساسات، افکار، الهامات، تغییرات روحی و حتی ساختار ها ی نادیدنی بدن انسان.
“حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ” یعنی «تا برایشان آشکار شود که او (خدا و قوانین حاکم بر جهان هستی) حقیقت است. یا بعبارتی درست است و نقصی در آن نیست»
## بخش دوم این آیه: پیام اصلی آیه
این آیه میگوید خداوند نشانههایش را در دو بعد همزمان به انسان نشان میدهد:
1. در بیرون از او (آفاق) یعنی در کل تمامیت هستی، نظم کیهانی، تحولات در طبیعت، اتفاقات زندگی، روابط و وقایع پیرامون.
2. در درون او (انفس) یعنی در قلب، احساس، وجدان، شهود، رؤیا، الهام، و حالات روحی و هر آنچه که وجه ادراکی دارد.
نتیجه: اگر ترکیب چشم و دل باز باشد، زندگی سرشار از آیات «نشانهها» است که راه درست را از نادرست را نشان میدهند.
لازم به توضیح است که همانگونه که استاد عزیزم در تمامی دوره ها و محصولات و فایل های رایگان تاکید داشته اند
اینه که نشانهها فقط مخصوص پیامبران نیستند؛ بلکه هر انسانی که در مسیر رشد به سمت بهتر شدن و یا مسیر افول به سمت بدتر شدن باشد قابل دریافت است.
## بخش سوم: نگاه معنوی و علمی به این آیه:
در واقع این آیه میگوید که جهان بیرونی و درونی ما دو آینه از یک حقیقتاند.
* هرچه در کیهان جریان دارد، نمونهاش در درون ما نیز هست.
* و هرچه در درون ما بیدار میشود، در بیرون ما نیز بازتاب پیدا میکند.
امروزه حتی علم روانشناسی و فیزیک کوانتوم هم به نوعی به این همپیوستگی آشکار اشاره دارند:
در علم روانشناسی، گفته میشه “جهان بیرون انعکاسی از دنیای درون توست.”*
در فیزیک کوانتوم نیز، نقش ناظر و پدیدهی مشاهدهگر* از هم جدا نیستند.
این همان معنایی است که قرآن با واژههای ساده و عمیق بیان کرده است:
> نشانههای حق، هم در آفاق هستند و هم در انفس.
## بخش چهارم: کاربرد این آگاهی در زندگی روزمره ما چگونه است:
وقتی این آیه را در زندگی خودت به معنای درست و درک مناسبش بهکار بگیری، نتیجهاش میشه بیداری و گوش به زنگ بودن نسبت به نشانهها یعنی:
دیگر اتفاقات زندگی را «تصادفی» نمیبینی.
در هر چالش ، موضوعی یا برخوردی، به دنبال «پیام پنهان» در پس آن موضوع و بقول استاد خیریت درآن میگردی.
احساسات درونیات را جدیتر میگیری — چون جریان آگاهی الهامات الهی از همانجا میآید.
4. طبیعت، سکوت، رؤیاها، و حتی مکالمههای سادهی روزمره، برایت «آیه» میشوند.
در این حالت، تو در همان وضعیتی هستی که
> «وقتی به دنبال بهبود مستمر هستی، با روند طبیعی رشد هماهنگ میشوی و توانایی دیدن نشانهها را پیدا میکنی.»
## خلاصهی پیام آیه این است که:
خداوند دائماً در حال نشان دادن مسیر است؛ فقط باید نگاهِ بینا و دلِ شنوا داشته باشی.
اگر در مسیر رشد باشی، جهان درون و بیرون هر دو با تو حرف میزنند — یکی با نشانههای بیرونی، و دیگری با ندای درونی.
بقول مولانای جان:
> «هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست ما به فلک میرویم عزم تماشا که راست.»
خدایا شکرت
چه هوای لطیفی . نشستم تو بالکن . صبح داشت یه بارون نم نم میزد . یه خنکی دلچسب . یه هوای ابری ناز و لطیف . صدای پرنده رو میشه راحت شنید . بابام کلی گلپر گذاشته بیرون خشک بشن . بوش همه جارو برداشته .
رسیدن به هدف پایان مسیر نیست .
من یادمه اون اوایل که کانال زده بودم تو یوتیوب خوب گذاشتن هر فایل برام مثل یه هدف بود . بعد گذاشتن هر فایل به خودم میگفتم دیگه کارمو انجام دادم یکم استراحت کنم . و فقط میشستم و میخواستم نتیجه اون فایلو ببینم عملا کاری نمیکردم بعد به خودم میومدم میدیدم چند وقته هیچ کاری نمیکنم عملا از مسیر خارج شدم دوباره باید برگردم . روند پیشرفتی انچنان نداشتم . دیگه از جایی به بعد قبل اینکه کاری رو تموم کنم و اپلود کنم دو سه تا کار بعدیم هم مشخص میکردم . انطوری مسیرم یه روند مشخص تر به خودش میگرفت . باعث شد خیلی تو کارم پیشرفت کنم .
خدایا شکرت بابت این هدایت بی وقفت ازت ممنونم
در پناه الله
فعلا
سلام استاد قشنگم
و سلام به همه عزیزانم
داشتم فکر میکردم که من چطوریم من دارم درجا میزنم یا نه ؟ راستش وقتی فکر کردم و تو ذهنم میگشتم خیلی لذت بردم از خودم . تو بحث کاریم من 10 سال پیش ی مربی درصد بگیر بودم و جوری بود اولش که کسی نمیپذیرفت منو و میگفتن ک ی مربی حرفه ای تر بهم برنامه باید بده و الان ک دارم خودمو میبینم الان کار خودمو دارم -باشگاه خودمو دارم و الان به جایی رسیده ک مجموعه گرفتم – و دیدم چقد روندم رو ب رشد بوده ب لطف الله و واقعا همینه ولی انگار من ندونسته اینجوری بودم دوس داشتم پیشرفت کنم دوس داشتم رشد کنم و یادم اون روزا ک مربی بودم میگفتم پریسا تو همیشه اینکارو نمیکنی ی روز تو ی مجموعه داری ک کلی مربی برات کار میکنن و الان ک خودمو چک کردم دیدم اره واقعا همین اتفاقم افتاد و چقد ذوق کردم میدونید انگار جلو چشمم بوده تا حالا ب رشدم انقد دقت نکرده بودم و الان بااین فایل داشتم میگشتم تو زندگی خودم دیدم من از نظر شغلی این روند رو ب پیشرفت رو داشتم خداروشکر و چقد خوشحالم ک آدم هایی تو زندگیم هستن ( حضورم تو سایت و دیدن کامنت پیشرفت دوستان ) ک ی جورایی انگار مشوق هم شدیم برای پیشرفت برای حال خوب برای زندگی خوب️
سلام و درود به استادان عزیزم سپاسگزارم بابت زحمتی که برای پروژه های ارزشمند سایت میکشید.
امیدوارم که قدرشو بدونم و ازش نهایت بهره رو ببرم.
من یادمه معمولا بعد از پاس کردن امتحانات دقیقا تا یک یا چند روز احساس میکردم که دیگه تموم شد و احساس بی انگیزگی و بی هدفی و افسردگی داشتم و وقتم رو هدر میدادم و خب نتیجه جالبی برام نداشت تا زمانی که باز به خودم اومدم و رفتم سراغ هدفای بعدی.
تجربه بعدی من در مورد زمانی بود که تازه در شرف دفاع از پایان نامم بودم و یا تازه دفاع کرده بودم که سریع به فکر کسب و کار و درآمد بودم. رفتم دانشگاه و درخواست تدریس دادم و بلافاصله مشغول به کار شدم و خیلی تجربه فوقالعاده و ارزشمندی تو زندگیم کسب کردم. کلی اعتماد به نفسم بالا رفت کلی ارتباطات برقرار کردم کلی لذت بردم و درآمد هم داشتم.
سلام استاد عزیز
من وقتی تصمیم گرفتم آزخودم درآمد داشته باشم شروع کردم به خیاطی کردن اولش فقط یک تصمیم بود واصلا کسی نمی دونست من می خوام خیاطی کنم و مشتری نداشتم طبق آموزش های شما می رفتم تو طاقی که چرخ خیاطی و بود و تصور می کردم که چند دست پارچه از مشتری ها کنار چرخم گذاشته شده ومن باید بدوزمشون وبعد به کسانی که با هاشون هم صحبت می شدم مثل همسایه یا فامیل یا خواهر و برادرهایش عکس لباسهای که برای خودم ودخترم دوخته بودم نشون می دادم و درباره خیاطی با آنها صحبت می کردم ولی گفتم که این کار بلدم واگه بخوان براشون می دوزم
اول همسایمون پارچه آورد دوختم بعد کمکم دیگران هم آوردم و به مشتریان اضافه شد
کار به جای رسید که انقدر مشتریها زیاد شدن که دیگه نمی تونستم به موقع تحویل بدم
اما به همین بسنده نکردم تصمیم گرفتم کار گسترش بدم الگوهای فرم مدرسه را خریدم آموزش های زیادی خریدم و شروع کردم به یاد دادن چیزی های که یاد داشتم وهر روز به علم و آگاهی خودم در این زمینه افزودن وحالا تصمیم دارم کارگاه و آموزش گاه تولیدی بزنم واین را مدیون شما بودم با شما و آموزشهای خوب شما هستم
اگه من با تمام وجودم ذهنم را کنترل کرده بودم و به با تمام وجودم به آموزش های شما عمل کرده بودم تا حالا حتماً تولیدی راه افتاده بود
افسوس می خورم که چرا درست به آموزشهای شما عمل نکردم واین قدر کند پیش میرم
استاد عزیزم اشک تو چشمام جمع شده واز دست خودم خیلی ناراحتم ذهنم هر جا دلش می خواد میره ومن هنوز نتونستم راهی برای مهارش پیدا کنم می ترسم از خودم می ترسم
🟣 «بهترین لحظه همین لحظه است؛ …مردی که یاد گرفت دوباره راه برود»
بنام خداوندِ مهربــــــــــون ِ مهربون .
بعضی وقتها موفقیت شبیه رسیدن به قله ای هست که سالها براش جنگیدی.
نفس’نفس’زنان بالا میری، آسمون رو نگاه میکنی، نور خورشید روی پوستت میشینه، وبا یه لبخند خسته میگی: «خدایا، رسیدم!»
اما چند لحظه بعد، سکوتی غریب درونت میپیچه.
منظره قشنگه، امایه چیزی کم شده… یه صدای درونی آروم زمزمه میکنه: «حالا چی؟»
این داستانِ آرش هست؛ مردی سی وچندساله، پرتلاش، باانگیزه، اهل یادگیری. سه سال تمام، بی وقفه کارکرده بود. از آموزش دیدن و تولید محتوا گرفته تاشب بیداریهای طولانی.
هر روز هدف گذاری، برنامه ریزی، جذب مشتری و…… . تا اینکه یه روز صبح، حساب بانکش عددی رو نشون داد که همیشه آرزوش بود. نشست، چای ریخت، خیره به صفحه موبایل شد و لبخند زد. احساس کرد تموم شد… دیگه رسید.
اما چند هفته بعد، انگارچیزی درونش خاموش شده بود.
صبحها از خواب بیدار میشد، ولی اون حسِ اشتیاق قبلی رو نداشت. جلوی لپتاپ می نشست، اما انگشتهاش روی کیبورد خشک میموند.
بخودش میگفت: «یه استراحت لازمه.» امااستراحتش شد یه ماه، بعد دو ماه، بعد سه ماه…
و بیصدا، درونش شروع کرد به پژمردن.
آرش نمیدونست توقف، همیشه قبل از سقوط میاد.
قانون رشد میگه: اگر حرکت نکنی، جریان ازت عبورمیکنه.
دریا فقط تا زمانی زنده ست که در حرکته. همون لحظه که بایسته، میگنده.
و انسان هم، تا وقتی در مسیر یادگیری و خدمت باشه، زنده ست.
یه عصر پاییزی، آرش تصمیم گرفت بره کنار دریاچه. هوا خنک بود، نشست روی نیمکت، ذهنش پر ازسؤال بود.
«چرا بی انگیزه شدم؟»، «چرا دیگه شوق ندارم؟»، «نکنه دوره م تموم شده؟»
تا اینکه مردی آروم اومد و کنار دستش نشست. با موهای جوگندمی، نگاهی آرام وصدایی شبیه سکوت درون.
گفت: «پسرم، ذهنت زیادی جلو دویده. یه کم برش گردون اینجا.»
آرش لبخند زد: «منظورتون چیه؟»
مرد گفت: «وقتی دراز کشیدی، فقط دراز بکش. وقتی راه میری، فقط راه برو. وقتی میخوری، فقط بخور. مابیشتر عمرمون رو درلحظه بعد زندگی میکنیم و برای همینه که از زندگی جا میمونیم.»
اونشب، آرش نتونست بخوابه.
جمله اون مرد مدام تو ذهنش تکرار میشد: «ذهنت زیادی جلو دویده…»
چراغا رو خاموش کرد و روی زمین درازکشید.
سعی کرد فقط دراز کشیده باشه. نه فکر کنه، نه تحلیل، نه برنامهریزی. فقط حضور.
درونش هنوز شلوغ بود، اما کم کم یه سکوت نرم، مثل نسیم صبح، دروجودش نشست.
روزای بعد شروع کرد “تمرین حضور در لحظه”.
• وقتی چای دم میکرد، فقط بوی چای رو نفس میکشید.
• وقتی در خیابون راه میرفت، بصدای برگایی که زیر پاش خرد میشدن گوش میداد.
• وقتی با خـــــدا حرف میزد، دیگه چیزی نمیخواست، فقط میگفت: «ممنون که هستی.»
و درست از همونجا، دوباره رشد شروع شد. =>> نه از بیرون، از درون.
وقتی درونش آروم شد، ایده جدیدی از الهام در ذهنش جوشید؛ محصولی تازه، بر اساس آرامش و ایمان.
شروع کرد به ساختنش.
این بار بدون استرس، بدون حرص، بدون مقایسه =>> فقط از دل رضایت.
جالب این بود که درآمدش بیشتر از قبل شد، ولی خودش سبک تر از همیشه بود.
یه شب روی پشت بام، زیر آسمون پرستاره، رو به باد گفت:
«خدایا، حالا میفهمم چرا اجازه دادی رکود بیاد. چون اون سکون، دعوت تو بود به مرحله بعدی. »
🟣🟣 او فهمیده بود که رضایت زودهنگام، نقاب لطیف رکوده.
وقتی زود احساس میکنی رسیدی، جریان رشدت می ایسته.
امـــــا خـــــدا مهربـــــونه؛ قبل از سقوط، نشونه ایست رو نشونت میده.
کافیه اهل دیدن باشی.
⭕️ آرش بعدها توی یکی از دلنوشته هاش نوشت:
«فکر میکردم خستگی من از کار زیاد بود، امافهمیدم از بی’حضور بودنم بود. از وقتی یاد گرفتم فقط در لحظه باشم، زندگیم پر از نشونه، هدایت، و معجزه ست. خدا همیشه اینجاست، اما ما معمولاً جاهای دیگه پیگیرشیم.»
و این یعنی قانون رشد بِ زبان کائنات خدا:
🟢 زندگی در جریان زنده ست، رکود یعنی بریدن از حضور.
و هر وقت حس کردی تموم شدی، در واقع دعوت شدی برا تولد دوباره.
■ پس اگر امروز احساس میکنی درجا میزنی، بدون هیچ چیز از بین نرفته.
تو فقط نشستی تا نفسی تازه کنی.
تا دوباره با آگاهی بلند شی وادامه بدی.
چون راز آرامش، ساده تر از آن چیزیه که فکر میکنی:
بهترین لحظه، همین لحظه است.
نه فردا، نه دیروز.
اینجا، همینجا، در نفس خدا، در حالتیکه هستی.
~~~~~
محسن ؛؛؛ نویسنده مسیر رشد، شاگرد حضور، جوینده هماهنگی درون ( برای آنهایی که گمان کردند مسیرشان تمام شده، در حالیکه تازه وقت پروازشان رسیده بود. )
سلام محسن عزیز،
میخواستم ازت بابت کامنت فوقالعاده ارزشمند و پُرانرژیت صمیمانه تشکر کنم. نوشتهات دقیقاً انگار برای این روزهای من بود؛ منی که بعد از 30 سال کار در امور مالی، در نقطهی تغییر ایستادهام… پایان یک مسیر و آغاز فرصتی تازه.
مدتی هست که احساس میکنم انگیزهام کم شده و نمیدانستم از کجا باید شروع کنم برای ساختن یک آیندهی نو.
اما پیامت نوری بود که دوباره مسیر را روشن کرد.
پیامت به من یادآوری کرد که بازنشستگی پایان نیست؛ شروعیست برای کشف تواناییها و رویاهایی که سالها شاید کنارشان گذاشته بودم. من قرار نیست بعد از این همه تلاش، فقط بنشینم و تماشاگر زندگی باشم… من تازه میخوام خود واقعیام را زندگی کنم.
ازت ممنونم بابت آگاهی های فوق العادهای که سخاوتمندانه به اشتراک میگذاری. امیدوارم همیشه قلمت الهامبخش بماند و رد روشنِ تاثیرگذاریت در زندگی دیگران ادامه پیدا کند.
به نام خدای ِ مهربـــــون ِ مهربون . سلام و درود به علی آقای قاضی بزرگوار . دلنوشته تون بوی تجربه وآگاهی میده، نوری از جنس سالها تلاش، تعهد وایمان.
«من تازه میخوام خود واقعیم رو زندگی کنم» ==>> بنظرم همین جمله شما خلاصه مسیر بیداریه. چون گاهی خدا پایان یه مرحله رو رقم میزنه، تاشروعی تازه وعمیقتر از درونمون متولد بشه.
باور دارم شما در نقطه ای ایستادین که در ظاهر «توقف» به نظر میرسه، اما در حقیقت «پرواز» از زاویه ای بالاتره.
تمام سالهایی که پشت سرگذاشتین، خاک حاصل خیزی ساختن برای این روزها… برای روزایی که میتونین بدون فشارِ بایدها ،، فقط اونچه هستین رو زندگی کنین.
این یعنی بلوغ روح، یعنی رسیدن از “کارکردن برای زندگی” به “زندگی کردن ازسر عشق”.
خدا روشکر که نوشته هام تونسته حتی ذره ای در روشنتر شدن مسیرتون سهمی داشته باشه. باتمام وجودبراتون آرزو میکنم دراین فصل نو زندگی؛ آرامش، معنا و احساس رضایت، همسفر همیشگیتون باشن.
هر صبح با ایمان بیدار شید، هرقدم با شوق بردارید و هرشب بالبخند سپاس به خواب برید.
وَعَسَىٰ أَن تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُم /«و چه بسا چیزی رو خوش نداشته باشید، درحالیکه خیرِ فراوان شما در اونه.»
امیدوارم همیشه مومنتوم مثبت تون رو حفظ کنین و تمرکزتون فقط روی پتانسیلها و هرچیزی که بهتون احساس بهتری میده، نگه دارین.
درپناه خداوند مهربون و حکیم، همیشه درمسیر نور، آرامش و شکوفایی باشی.
با احترام و مهر.
سلام محسن عزیز دوست همفرکانسیم
چقدر زیبا و ساده و روان زیستن در لحظه
حال رو درک کردی. کامنتت به جانم نشست
خیلی لذت بردم
چون که خاموشی،ساکن جان گشته ای،
چون ز جان برخاستی،در دل نشان گشته ای
من تحسینت میکنم محسن جان که انقدر خوب رو خودت کار کردی
که به همچین درک بالایی از قوانین رسیدی
برات آرزوی موفقیت دارم در پناه الله مهربان باشی.یا حق
حمزه عزیزم رفیق همفرکانسی سلام .مرسی از محبتت داداش . یه چیزی تو حرفت بود که مستقیم نشست جای درستش تو دلم. اصلا بذار اینجوری بگم ==>> حرفت یه لایه جدید از آرامش رو برام باز کرد🩷️
راستش آگاهی خودش مثل یه چراغه؛ از اون چراغ قدیمی های خوشگل
تا روشن نشه، آدم هی دور خودش میچرخه ونمیفهمه چرا نمیتونه آروم بگیره.
ولی همین که خدا یه روزنگاهتو عوض میکنه،
میفهمی زندگی اینقدرام جنگ نیس…
یه جور رقصه بین دل ولحظه.
کیف کردم از اون بیت قشنگت…
آدمی وقتی از هیاهوها میادبیرون و تو دلش آروم میشه،
تازه میفهمه چقدر نزدیکه به خــــــــــدا…
چقدر نزدیکه بِ “خود واقعی” ش.
مرسی از نگاه زیبات رفیق جان ، از اینکه از دلنوشتم با دلت گذشتی. برات از ته دل آرزو میکنم :
لحظه هات پر نور باشه، قدمهات محکم، و حضورت پر از برکت الهی.
یا حق .