تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳ - صفحه 24


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

579 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    Maryam h گفته:
    مدت عضویت: 1262 روز

    به نام خداوندبخشنده ومهربان

    سلام به استادعزیزومریم جانم ودوستان همراه

    من همیشه به موقع هدایت شدم برای تغییرکارودرآمدم خوشبختانه ومقاومتی نداشتم .آخرین بارکه کارمندبودم وبه تضاداجرانشدن قانون کارتوسط مدیرعزیزمون برخوردم ومدتهابودمیخواستم واسه خودم کارکنم وهمیشه بهش فکرمیکردم ولی میترسیدم عمل کنم ولی این دفعه وقتی باهمکارم صحبت میکردیم ومن بهش بااطمینان گفتم امکان نداره مدیرماحقوق روطبق قانون کاراضافه نکنه ایشون خیلی بابقیه فرق داره والبته خیلی چیزهاازایشون یادگرفتم ولی چون اداره کاربرای اولین بارحقوقهارودرصدزیادی اضافه کرده بودوخیلی ازکارفرماهااجرانکردندوالبته مدیرما.

    ووقتی ایشون هم اجرانکردنددهنم بازموندوهیچی نگفتم وهمزمان شده بودباآشنایی من بااستادوسایت. وآگاهیهای فایلها این شجاعت روبهم دادکه استعفابدم وبرای خودم کارکنم.

    وقتی یادم میادمنی که اینقدرمیترسیدم ولی قلبم آروم بودوالبته بااین تضادفهمیدم اولویت من آزادی هم هست …..

    بعدازاون همه چیز خوب پیش رفت وهدایتهاپشت سرهم اومدن وهمون چیزی که میخواستم رخ دادولی الان بازبه یک تضادخوردم وهمزمان شدبادوره همجهت باجریان خداوندوپروژه ی تغییروالان بازبایدتغییرکنم چون نشانه هاخیلی هستندوالبته بقول محسن توحیدی عزیزهرچی آگاهی تلمبارکردم وهرچی تاالان درک کردم بایدعمل کنم ووقته عمل هست وتاوقتی عمل نکنیم ایمان داشتن حرف مفته هرچنددارم اینارومیگم ولی یک کاری رومیخوام انجام بدم ولی بازمیترسم وهنوزنتونستم غلبه کنم .

    ازخدامیخوام کمکم کنه بازم مثل همیشه شجاعت بهم بده تاعملی کنم ایده مو….

    درموردروابط معمولا زودتغییرنمیکردم ومقاومت زیادی داشتم ولی الان بهترشدم.

    دوستتون دارم….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    دریا گفته:
    مدت عضویت: 2185 روز

    درود بر استاد عباسمنش عزیز و خانم شایسته دوست داشتنی

    سپاس پرودگارم که هادی و هدایتگره

    حدود یکسال و نیم پیش بود که من چندین و چند پروژه داشتم ، با چندتا شرکت و نقشه بردار کار میکردم و

    خدا رو شکر درآمد خوبی هم داشتم، تو اون موقعیت دیگه اصلا به مشتری یابی جدید پیگیری همکاری های قبلی

    فکر نمی کردم و کلا یادم رفته بود و تکیه کرده بودم به همون چندتا شرکت و یه روز چشم باز کردم دیدم 2-3 ماه هست دیگه پروژه ندارم ، درآمدم به شدت افت کرده حتی یه جایی دیگه توان پرداخت اجاره هم ندارم .

    من کلا چه مشغول کار و پروژه باشم چه ورزش و پیاده روی فایل های استاد در حال پخش هست، ((دنبال این بودم من که دارم روی خودم کار می کنم ولی چرا این اتفاقات افتاده ))، داشتم یکی از فایل ها رو گوش میدادم یهو یه زنگ تو گوشم خورد آهای دریا چند وقته تو کلا پیگیری و مشتری یابی نکردی تکیه کردی به همون آب باریکه و چندتا شرکت محدود ، تازه فهمیدم ایراد کار از کجاست ، من به امید همون چندتا شرکت بودم و در اون برهه اون شرکت ها دیگه پروژه ای نداشتن و من هم به طبع پروژه نداشتم ، از همون روز شروع کردم لیست شرکت های مشاور تو کل ایران رو درآوردم و روزانه 20-30 تا رزومه می فرستادم به غیر افرادی که شماره داشتم و تماس می گرفتم یا پیام میگذاشتم و خدا رو شکر بعد از چند روز دوباره روند به حالت قبل برگشت و من متوجه شدم باید همیشه دنبال مسیر رشد باشم ،دنبال رودخانه های جدید و به برکه های اطرافم بسنده نکنم .

    چند ماهی هست به دنبال یک هدف بزرگ هستم که با توکل به خدا و نشانه هایی که خودش بهم نشون داد ( اتفاقات همزمان که مسیر رو تایید می کردن ) شروع کردم و قدم برداشتم ان شاءلله به ثمر نشست میام و در موردش حرف میزنم

    خداوند در هر لحظه در کنارمون هست ، محافظ و هدایتگر ماست .

    خدایا با توکل به تو قدم بر میدارم و به هدایت تو قدم می گذارم .

    شاد و سلامت و ثروتمند باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 68 رای:
  3. -
    شادی گفته:
    مدت عضویت: 794 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم و تمامی اعضای محترم سایت .بنظرم اگر افرادی مثل من که به شناخت کافی به تمام جنبه های شخصیتی و زندگی خود رسیده باشندو از همه مهمتر آگاه شوند در تمام جنبه های زندگیشان ایراد هست شرک هست کمبود هست عدم احساس لیاقت هست عدم مهارت هست عدم باور های هم راستا با خواسته هایش هست .

    اصلا به چنین نقطه ای نمیرسد که دست نگه دارد و .به خواسته ای که رسید دست نگه دارد …

    این شرایط معمولا برای افرادی ،زمانی می افتاد که بخش اعظم زندگیشان حل شده است یعنی به میزان توحید لیاقت فراوانی مهارت باور مناسب رسیده اند .در چنین شرایطی ممکن است فرد بیخیال شود و بگوید خب دیگر کافی است همین جا بهترین است وگرنه اگر شخصی مثل من که از نقطه صفر و در بدترین شرایط روابط ،مهارت ،توحید عزت نفس بوده باشد و با تضادهای دردناک مواجه شده باشد .براحتی میپذیرد که بهبود جز جدایی ناپذیر شخصیتش بشود چون هرگز نمی‌تواند ثانیه ای را هدر بدهد چون نتایج و لذت تجربه آن ها می‌گوید ارزشش را دارد ادامه بدهی و هر روز بهتر بشوی و رشد بکنی و صدرصد خواسته های زیادی برای چنین شخصی هست که باید برای رسیدنش حرکت کند و همچنین ذره ای فکر کردن به آن رنج ها و تضاد ها باز هم یاد آور میشود که حرکت نکنی تمام تلاش هایت هدر می‌رود پس حرکت کردن ارزشش را دارد .

    بنابراین این موضوع حرکت بعد از تارگت زدن هدف ها و بزرگتر خواستن …حداقل برای من به یک امر طبیعی تبدیل شده و آن هم به علت رنج ها و تضادهایی که ب سراغم آمد و من را بیدار کرد .

    اکنون به روابط بهتر رسیده ام اما کافی نیست اگر حرکت نکنم میدانم به عقب بر میگردم و گذشته ترسناک است

    در توحید به نتایجی رسیده ام آرام شده ام و رفتارهایم توحیدی شده است اما باز هم کافی نیست

    چون لذت بیشتر را می‌خوام رشد بیشتر را می‌خوام

    ماشین خریدم پدرم خانه ای را بنامم زد و دریافتی که از همسرم میگیرم چند برابر شده

    احترام و عشقی که دریافت میکنم بیشتر شده است

    خانه ای در حال ساخت در بهترین لوکیشن شهری که دوست دارم ،دارم .

    مدام در آرامش و احساسات خوب هستم در افکار مثبت هستم در امید در انتظار مثبت در شکر گزاری در دریافت عشق و توجهی که قبلاً از دیگران دریافت نمی‌کردم

    و این نتیجه ها به من می‌گوید من میخواهم حرکت کنم چون گذشته تاریک را دوست ندارم این حرکت رو به رشد زیباتر است

    پس ارزشش را دارد باور گوش بدم بنویسم تجسم کنم شکرگزاری کنم نتایجم را ثبت کنم الگو ها را ببینم .نقاط ضعفم را بهبود دهم و ادامه دهم ….

    پس این توقف برای من که زیر بار تضاد ها جوانه زده ام پذیرفتنی نیست ….من که در تاریکی بودم و اکنون نور را دیده ام نور بیشتر می خواهم

    مسیری که بهای سنگینی براش پرداخت کرده ام از خانه و زندگی و از زمان و عمرم و..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 34 رای:
    • -
      فرزانه غلام زاده گفته:
      مدت عضویت: 2773 روز

      سلام دوست عزیز

      انگار یه جور اهرم رنج و لذت فعال میشه و ذهن از رنج تاریکی و ترس با لذت حرکت رو به جلو داره ولو اینکه ندونه هدف و استراحتگاه بعدی کجاست

      من خودم چند روزه آلرژی عجیبی گرفتم نسبت به اخبار و صحنه های منفی

      من سالهاست پیگیر رشد و موفقیت فردی ام هستم ولی این چند روز اخیر یه ترسی نمیذاره حتی گوشه چشمی به نکات منفی داشته باشم حتی گفتگوهای ذهنی ام رو هم وقتی متوجه میشه قطع میکنه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
      • -
        شادی گفته:
        مدت عضویت: 794 روز

        فرزانه عزیز دقیقا همینطور هست یه جور اهرم رنج و لذت فعال شده.و این خیلی خوبه حتی اگر رنجی بیاد قوی تر شدیم .حتی اگر نتایجی بزرگ نیاد حسرت اینو نداریم که کاش رو خودمون کار میکردیم کاش حرکت میکردیم .

        من هم قبلاً می ترسیدم و اتفاقا تا وقتی می ترسیدم بیشتر در معرضش قرار می‌گرفتم

        اما حالا میبینم همسرم اخبار میبینه میرم کنارش می‌شینم تو دلم میگم این واقعیت اونهاست واقعیت من نیست یعنی ذهنم به اخبار بد می‌خنده میگم هه صدای شیطان کمبود کجا بود ….

        باورت میشه الان من خودم شبکه خبر میگیرم فقط از پیشرفت خبر میده واسه من یا هر وقت میرم میبینم همسرم داره اخبار میبینه میگه فلان چیز کشف شد ساخته شد اختراع شد تولید شد فلان ورزشکار فلان رتبه رو کسب کرد .یعنی اخبار هم مثبت شده واسه من .زمانی اخبار رو می‌شنوم که داره خبر از پیشرفت و موفقیت میده همین اخبار تلویزیون ایران

        در پناه خدا شاد باشید

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  4. -
    مصطفی شاه محمدی گفته:
    مدت عضویت: 1446 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    بنام خداوند بخشنده مهربان

    سلام

    داستان دورهمی دوهفته پیش رو در کامنتی در دوره هم جهت با جریان خداوند گفتم ، یک نکته ای دیگه داشت که دوست داشتم راجبش صحبت کنم .

    اونهم این بود که دوستان از هم کلاسی ها و مدیر و دبیرو ناظم صحبت میکردند که الان هر کدام کجا هستن و چه جایگاهی دارند .

    و رسیدن به ناظم هنرستان که همبشه یک تیکه کلامی داشت و به بچه ها میگفت دیگه تکرارنشه .

    و گفتن که ایشان بعد از اینکه بازنشسته شده ، رفته در یک منظقه بالای شهر و آش فروشی زده

    و تغییرات بزرگی بعد از اون در زندگیش رقم خورده

    و یک مغازه داره و کلی آشپز و کارگر و درآمد خیلی خوبی هم داره و به ثروت خیلی زیادی هم رسیده

    و وقتی که داشتانش رو برای همسرم تعریف کردم گفت اتفاقا با خانم ایشون توی باشگاه آشنا شده و خانمش گفته که دومین مغازه آش فروشی رو که 30 میلیارد تومان نقد بتازگی خریداری کردن ، افتتاح کردن .

    و این موضوع تحسین منو به ایشون بر انگیخته کرد که آفرین که مثل خیلی ها بعد از بازنشستگی توقف نکرده و این رو فرصتی دانسته برای شروع مجدد برای رسیدن به خواسته ها .

    بدون توجه به اینکه پرستیژ من چی میشه من کلاسم قبول نمیکنه ، مردم چی میگن و با ایمان و باور حرکت کرده و نتیجه هم مشخصه عالی 20

    وقتی دخترام این موضوع رو شنیدن ، با تعجب گفتن ، آخه آش فروشی ، آخه فلان و بهمان و….

    و همونجا من ایشون رو تحسین کردم و تحسین میکنم و از خداوند هم برای خودم هدایت میخوام که منو هدایت کنه ، چون منهم دوست ندارم ثابت بمونم و در باد موفقیتهام بخوابم دوست دارم حرکت کنم و مولد باشم و با خلق خواسته هام به رویاهام برسم

    خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو کمک ویاری میجویم

    خدایا منو هدایت کن به راه راست به راه کسانی که نعمت داده ای به آنها

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 54 رای:
    • -
      نفیسه شایسته گفته:
      مدت عضویت: 921 روز

      سلام خدمت اقای شاه محمدی

      وقتی داشتم کامنت تون رو میخوندم قلبم باز می شد ،احساسم خیلی عالی می شد

      خیلی جالب و تحسین بر انگیزه که همواره در حال تغییر و رشد باشی

      و هیچ چیزی ازجمله حرف مردم و پرتستیژ و اینجور چیزا برات مهم نباشه و برای رشد و پیشرفت و تغییر قدم برداری

      خیلی خیلی خیلی عالی بود کامنتتون

      افرین به این ناظم مدرسه

      افرین بهش

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        مصطفی شاه محمدی گفته:
        مدت عضویت: 1446 روز

        سلام به خانم شایسته

        نفیسه عزیز و دوست ارزشمندم

        سپاسگزارم که برام یک کامنت ارزشمند و پر از احساس ناب و عالی نوشتی .

        دقیقا همینه ما باید فقط برای خودمون و خواسته های خودمون و قلبمون زندگی کنیم و حرکت کنیم به سمت خلق خواسته ها مون . بدون توجه به حرف مردم ، چون ما هرکاری انجام بدیم از نظر تعدای خوب و از نظر تعدای ممکنه مورد پسند نباشه .

        مهم اینکه که ما قدم در راهی بزاریم که دوست داریم و با عشق و علاقه انجام بدیم و ادامه بدیم

        حتما درهای موفقیت بروی ما باز میشه

        حتما نعمتهای بیشمار وارد زندگیمون میشه

        من هنوز هم باورش برام سخته که ناظم ما رفته و آش فروشی زده ، اصلا به کلاس و ظاهرش نمیخورد .

        اما ایشون ایمان و باور داشته و حرکت کرده

        فارق از اینکه نظر دیگران درمورد ابشون و کارش چی هست .

        جالبه که خیلی ها از نقاط دورتر شهر برای خرید آش میان پیش ایشون و کلی هم صف وایمیستن

        واین ایمان و باور ایشون هست که نعمت و ثروت رو به زندگبش جاری کرده و انسانهای بیشماری خاهان آش ایشون هستند در حالی که شهر پر از مغازه های آش فروشی بیشماری هست که اتفاقا خیلی ها شون خلوت هم هستن

        نفیسه جان آرزوی بهترینها برات دارم

        انشالله که همیشه دراوج قله رسیدن به خواسته هات باشی و زندگیت پر از نعمت و ثروت و فراونی و سلامتی باشه

        در پناه الله یکتا

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    محدثه رستگار گفته:
    مدت عضویت: 634 روز

    سلام به استاد عزیزم

    خوشحالم که این پروژه تغییر رو گذاشتن

    چون خیلیی وقته نیاز به تغییر دارم

    ولی حتی هنوزم نمیتونم تغییر کنم

    انگار از ته وجودم نمیخوام تغییر کنم

    در گیر روزمرگی شدم

    هیچ هدفی ندارم

    هیج کاری نمیکنم

    ناامیدم و افسرده شدم

    میدونم این شرایط خوب نیست ولی هیچ شور و شوقی برای تغییر ندارم ..هروقت میخوام تغییر کنم نجواهایی میاد در ذهنم و منو از حرکت باز میدارن..

    دوستان چیکار کنم که بتونم تغییر کنم

    ترس از شکست دارم و خودمو گم کردم و دیگه عین قبل به خدا اعتماد ندارم

    لطفا بگین چیکار کنم

    و ببخشید که اینجا سوالمو پرسیدم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
    • -
      لیلا سادات اعلایی گفته:
      مدت عضویت: 935 روز

      محدثه جان سلام امیدوارم حالت عالی باشه

      برای تغییر مهمترین ابزاری که نیاز داری داشتن هدف هست ، هدفی که برات انگیزه و شور و اشتیاق سوزان بیاره . شاید بپرسی از کجا چنین هدفی بیارم جوابش در تضادهاست. معمولاً تضادهایی که در زندگی پیش میان باعث ایجاد هدف و شور و شوق رسیدن به هدف باعث ایجاد انگیزه برای تغییر میشن.

      برای مثال مشکلات مالی ، عاطفی ، سلامتی و … تضادهایی هستن که انسان رو راغب میکنن به هدفی برسه.

      حالا وقتی هدفتو پیدا کردی و انگیزه هم برای رسیدن به هدفت داشتی ولی گاهی باز کسلی سراغت میاد باید اهرم رنج و لذت برای اون هدف بنویسی و دائم مرورش کنی که انگیزه تو از دست ندی.

      عامل دیگه ای که باعث میشه افراد وسط راه از رسیدن به هدف خسته بشن ، انتخاب اهداف دور از ذهن هست. سعی کن هدفی که برای اولین بار انتخاب میکنی برای ذهنت امکان‌پذیر باشه ، مثلا برای کسی که هیچ درآمدی نداره ، انتخاب هدف (درآمد ماهی 100 میلیون) دور از ذهنه ولی انتخاب هدف (درآمد ماهی 5_6 میلیون) می‌تونه واقعی تر باشه و کم‌کم هدف بزرگتر بشه .

      و یک عامل دیگه هم که باعث میشه انسان رو بی‌انگیزه و خسته کنه اینه که به خودش سخت بگیره و انتظار اقدام های عملی بزرگ از خودش داشته باشه.

      مثلاً طرف کار مورد علاقش نقاشیه و مدت زیادیه که یک تابلو رو نیم کاره رها کرده ، بعد اولین اقدامی که برای خودش در نظر میگیره اینه که امروز این تابلو رو تموم کنم! و هرچه به شب نزدیک میشه و میبینه هنوز بیش از نیمی از کار تابلو باقی مونده بی انگیزگی میاد سراغش!

      اینجا اقدام ها باید کوچک باشن مثلا می‌تونه بگه من باید تا یک هفته آینده این تابلو رو تموم کنم و هر روز 4 تا یک ربع زمان میذارم برای کارکردن روی تابلو.

      گرچه که اگر کار مورد علاقه شغل فرد باشه معمولا خسته و بی‌انگیزه نمیشه ولی به نظرم برای شروع باید اهداف از نظر ذهنی در دسترس و اقدام های عملی کوچک و هدایتی باشن.

      همچنین هر روز فایل‌های استاد رو گوش کن و روی خودت و باورهات کار کن بخصوص در زمینه عزت نفس و احساس لیاقت.

      در پناه الله یکتا شاد و سلامت باشی دوست خوبم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  6. -
    یوسف علیزاده گفته:
    مدت عضویت: 2012 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان، خداوند هدایتگر من و همه دوستان به شرط باور قلبی به خودش

    استاد دوران پندمی و دوران جنگ اخیر نشون داد که وقتی تنها روی کار کارمندی حساب کردی با تعطیل شدن اون کار تمام معادلاتت میتونه بهم بریزه، وقتی روی چیزی که خودت نساختیش حساب کنی اون چیز ممکنه از بین بره و نتونی دیگه به مسیر برگردی؛ اونجا یاد گرفتم باید برم دنبال حرفه یا هنر مورد علاقه م، گفتم من به این موفقیت رسیدم کارمو دارم ولی باید حرکت کنم من هم پنیری داشتم و متوجه نبودم ممکنه هر لحظه اون پنیر تموم بشه، پس رفتم دنبال حرفه مورد علاقه م اولش نمدونستم به چه چیزی علاقه دارم جستجو کردم تو سایت ها گشتم و بالاخره متوجه شدم به چه چیزی علاقه دارم و رفتم دنبالش و ازش پول و ثروت ساختم، الان کار اولم‌رو دارم درآمدمو صفر نکردم و در کنار کار اولم کار مورد علاقه مو‌ هم دارم ؛ این قضیه با نشون دادن نشونه ها به من گفت که باید برای خودم کاری داشته باشم که فارغ از اینکه چه اتفاقی در دنیا میفته من درآمد خودمو داشته باشم

    ممونم از شما استاد عزیز، خیلی دوستون دارم و دوست دارم بیام امریکا از نزدیک ببینمتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 25 رای:
  7. -
    مریم پهلوان گفته:
    مدت عضویت: 2310 روز

    به نام الله مهربان.

    سلام خدمت استادعزیز وخانم شایسته عزیز که دوباره بااین پروژه جدید مثل سال گذشته پاییز مارو مزین کردن.

    استادجان همین چند وقت پیش بود که من اومدم توی یه برگه ای از سال 1366 که تولدم بود تا سال 1404 زیر هم نوشتم وکارهای که انجام دادم وهدف هامو تو هر سال جلوش نوشتم وخیلی بهم انرژی داد این کار چون فهمیدم که من

    بیشترمواقع هدف داشتم .

    مثلا همون دوران ابتدایی تا دیپلم هدف من همیشه شاگرد اول بودن بوده که حسابی مشغول بودم وهمیشه اول بودم باز تا تابستون میشد به فکر کلاسهای تابستونی بودم .

    به محض امتحان کنکور دادن از فرداش عضو کتابخونه شدم وهدفم بالابردن اطلاعاتم بود خوب دانشگاه قبول شدم ودانشجو شدم دوباره مشغول درسها که باید نمره خوب بگیرم.

    به محض اینکه فارغ تحصیل شدم توی یه برگه 4تاهدف رو نوشتم که یکی پس از دیگری تیک خوردن.طرحم رو شروع کردم دوست داشتم ازدواج کنم که اتفاق افتاد. تو شیفتهام همش کتاب به دست که استخدامی قبول بشم تلاش کردم ولی نشد.

    طرح 11 ماهه تموم شد زندگی مشترک شروع کردم هدفم قبولی در کنکور کاردانی به کارشناسی بود که دوماه حسابی خوندم وقبول شدم همزمان هدفم بچه دارشدن هم بود که باردارم شدم ورفتم دانشگاه.

    تو دوران دانشجویی آزمون استخدامی زدن که هدف گذاشتم که چون شهرخودم نیرو میخواست قبول بشم که تلاشمو کردم وترم آخر بودم که استخدامی هم قبول شدم .یعنی سر 3سال اون 4تاهدفی که نوشتم بهشون رسیدم یعنی طرح رو تموم کردم جهیزیه رو خریدم زندگی مشترک

    رو شروع کردم کارشناسی قبول شدم دانشگاه رو تموم کردم لیسانس رو گرفتم دخترم هم یک سال ونیم شده استخدامی هم قبول شده بودم وشروع به کار کردم واینجا یه نفس راحت کشیدم وخیالم راحت .

    دیدم اضافه وزن پیدا کردم هدف کاهش وزن پیاده روی ورژیم موفق شدم ده کیلو کم کردم در عرض سه چهار ماه حالا وزن نرمال شد هدف بارداری مجدد که دختر دوم هم به دنیا اومد ومشغول بزرگ کردن این دوتا بودم.

    تو این برهه از زندگی مشغول بزرگ کردن دوتا بچه وشیفت رفتن بودم وهدف خاصی نداشتم که از نظر فرکانسی وانرژی درسطح بالایی نبودم وشوهرم بدهی پشت بدهی وهمه حقوق من سرهیچی به باد فنا میرفت من که قراربود فقط سه سال کنار مادرشوهرم بشینم حالا خیلی طولانی ترشد که اون هم مشکلات خودشو داشت.زندگیم یه نوار تکراری شده بود .اینجا دیگه خیلی اذیت شدم فشار روحی رو دوشم بود که به اصرارهمسر باید پسر داشته باشیم .اینجا بود که هدف گذاشتم با باورهای داغون واشتباه ومتوسل شدن به انواع رژیم های پسر زایی ودکتر ها باردارشدم که ایندفعه هم خدا یه دختر خوشگل بهم داد .

    دنبال معنی آیه خدا به هرکه خواهد دختر وبه هرکه خواهد پسر می‌دهد که توی خواب اسم استاد رو خدا بهم گفت که وارد شدم وچندتا فایل دانلود کردم که یک فایل در مورد معنی یشا بود اونجا دیگه فهمیدم قضیه چیه ودست خودمه همه چی.

    نور امید دوباره زنده شد وکمر همت بستم وگفتم دوتا هدف باید برسم یکی خونه مستقل داشتن ویکی دیگه پسر دارشدن.

    با دانلودها شروع کردم حالم واحساس اینقدرخوب شد که اصلا یکی دیگه شدم خواستم خونه بگیرم خدا دستاشو فرستاد کمک کرد وخونه خریدم اثاث کشی کردم کلی وسیله جدید گرفتم از شادی تو پوستم نمی گنجیدم همین که خریدها تموم شد وخونه مجهز شد هدف رو برای پسر دارشدن گذاشتم 12 قدم رو خریدم کلی باورهامو عوض کردم.تجسم میکردم. با 12قدم توکل به خدا رو فهمیدم واقدام کردم قدم 10 تستم مثبت شدوبعد که سونو رفتم پسر بود خیالم راحت شد

    دوباره هدف گذاشتم ارائه مدرک کارشناسی که طبق قانون استخدامی نباید اعمال بشه چون دانشجو بودم ولی گفتم باید بشه قانون کیلویی چنده.فرمانروای کل عالم خداست.که این کار شجاعت بسیار زیاد میخواست چون امکان داشت لغو استخدامی بشی ومن چون شغلمو دوست دارم برام خیلی مهم بود که توهمین کار بمونم که دوره عزت نفس رو گرفتم اینقدر توکل وایمان به خدا زیاد شد که رفتم مدرک رو دادم ودر کوتاهترین زمان ممکن اعمال شد وبه این هدفم رسیدم واینجا هم اون نفس راحته رو کشیدم.قشنگ در دوبرهه از زندگیم روی مومنتوم مثبت بودم که اهداف پشت سرهم محقق میشدن.

    الان هم خیلی باخیال راحت وبا حال خوب هدف گذاشتم روی تناسب اندام که دارم ورزشم و میکنم

    ریزه خواری رو حواسم هست پیاده روی میکنم وهدف دیگه هم افزایش موجودی وخرید خونه بهتر وماشین هست.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 42 رای:
    • -
      فاطمه گفته:
      مدت عضویت: 634 روز

      سلام به استاد عزیزتر از حانم و مریم جون همیشه به صحنه

      مریم جون چقدر از کامنت شما من انرژی مضاعف گرفتم و بهتون تبریک میگم با همت وایمان به خدا هم صاحب خانه و فرزند پسر شدید ممنون میشم در مورد باورهاتون بیشتر توضیح دهید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        مریم پهلوان گفته:
        مدت عضویت: 2310 روز

        سلام خدمت خواهر عزیزم فاطمه جان.خیلی خوشحال شدم از نقطه ی آبی که باعث شدی برام فرستاده بشه .ممنونم که کامنت منو وقت گذاشتی وخوندی

        این دو موردی که گفتم خونه وپسر من بالای 12 سال بود که دنبالش بودم هرسال تحویل سال تو سر رسیدم می‌نوشتم ومحقق نمیشد .اون موقع ها اصلا نمیدونستم که خودم این شرایط رو جذب کردم شوهرمو مقصر نمیدونستم وخودم رو قربانی میدیدم که مجبورم این شرایط رو تحمل کنم .چون شاغل هم بودم ودوتا بچه ی کوچیک داشتم یه جورایی بدون ذره ای رضایت خودمو مجبور کرده بودم که خوب از پیش مادرشوهرم برم بچه ها رو کی نگه داره .همین افکار ترمزی شده بودن که نتونم به اثاث کشی فکر کنم. بعد که با قانون آشنا شدم کم کم ذهنم آرام‌تر شد وباخودش میگفتم مگه همکارای دیگم بچه هاشون رو چه کار میکنن دیگه لازم نیست که پیش ایشون باشم خدا خودش کمک میکنه.

        اومدم کلی عکس خونه های قشنگ تو گوشیم جمع مردم کلیپ ساختم باهاشون هی قبل خواب نگاه میکردم ورزش میکردم تجسم میکردم که دارم وسایلمو جمع میکنم.حتی قشنگ تجسم میکردم که یخچال رو چند نفر دارن از تو آشپزخونه درمیارن ،این قدر واقعی بود برام.

        یه لیست نوشته بودم که اثاث کشی کنم چه وسیله هایی لازم دارم بخرم مثل فرش بخاری و….

        تجسم میکردم از سرکارمیام دسته کلید خونه جدید رو در میارم همه اینها رو خیلی با ذوق وشوق وایمان 100 درصد انجام میدادم که حتما میشه حتی تجسم میکردم همکارام وبقیه تبریک میگن حتی مهمان میاد وشیرینی میاره وغذا درست میکنم اینها رو همه تجسم میکردم.

        حالا این ها رو که دارم میگم سال 99 بود وموجودی حسابم فقط 22 میلیون .وسرکارمون هم مقداری وام داد.

        پولم خیلی کم بود رفتم خیلی از بنگاه ها سر زدم ویه زمین کوچیک فقط میشد بخرم. در همین حین که من دنبال گشتن زمینی بودم شوهر خواهرم البته خودش خانه داره گفت بیا باهم چیزی بخریم نصف نصف.منم استقبال کردم رفت چند مورد دید نپسندید. تا اینکه همسایه بغلی گفت من میخوام خونمو بفروشم شما نمی‌خرین. منم رفتم دیدم وپسندیدم 350 میلیون میگفت که 230 متر بود وقدیمی.اما برای من بهشت بود چون میخواستم مستقل بشم.موقعی که قرارداد تو بنگاه نوشته میشد شوهر خواهر شوهرم میگفت من نمیدونم چرا دارم اینجا میخرم( آخه خودش شهر دیگه ای هست)نکنه منو جادو کردن.منم که میدونستم کار جادوی خدای متعال هست که دستاشو فرستاده تا تجسمات من محقق بشه.

        هرجا هو کم داشتم خود شریکم به جام می‌گذاشت واین طوری بود که من با اون مبلغ کمم صاحب خونه شدم واثاث کشی کردم والان 4ساله دارم اینجا زندگی میکنم وخیلی بابتش از خدا شاکرم ومقدارکمی هم به شریکم دارم کرایه میدم.

        واقعا قانون درست کار می‌کنه اصلا نباید به چه جوریه فکرکنم من اصلا در خواب هم نمیدیدم که یه نفر رو خدا بفرسته واینجوری من از اونجا در بشم.

        چه همزما نی هایی که خدا انجام داد که همسایه بغلدست هم بخواد بفروشه که اون شریک هم از شهر دیگه بخواد اینجا بخره.

        یا در مورد پسر دوباره از همون مسیر قبلی رفتم دوباره کلی عکس پسر کلی لباس پسرانه جمع کردم کلیپ ساختم.تو یه برگه لیست لوازم خرید نوزاد رو نوشتم‌. تجسم میکردم دارم به خواهرم زنگ میزنم میگم بچهم پسره یا همکارام اومدن دیدنم تبریک میگن.تو حیاط ورزش میکردم تجسم میکردم روبند حیاط یه عالمه لباس پسر نوزادی هست که شستم یا تو طاق خونه چندتا ماشین اسباب بازی هست مخصوصا موقع ورزش که آهنگ شاد می‌گذاشتم ومیرفتم تو تجسم پسر.تجسم میکردم تو حیاطم پسرم از پشت پنجره بیدارشده داره منو نگاه میکنه.الان همه اون تجسمات واقعی شده .

        همه آگاهی های 12 قدم رو اجرا میکردم.

        بعد در مورد باورهام من خیلی باورهای بدی در مورد جنس پسر داشتم چون داداشم کوچیک بود خیلی اذیت مرد ومن که دختر بودم خیلی خوب وآرام بودم وخیلی کمک میکردم.

        بعد اومدم تمام پسرای خوب فامیل رو تو ذهنم مثال میزدم ومیگفتم برای خدا کاری نداره همین طور که اینقدر به بقیه پسر داده به منم میده .بعد خدایا شکر بعد عوض کردن باورها وتجسم ات برای منم اتفاق افتاد.

        ببخشید دیگه پسرم نمیزاره بیشتر بنویسم تا همینجا فعلا

        بعد

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    سـعـیـد گفته:
    مدت عضویت: 907 روز

    به نام خداوند زیبایی‌ها

    سلام به دو استاد گرامی و دوستان عزیزم.

    بدون شک، هر وقت در مسیر به درجا خوردن و ثابت شدن می‌رسیم،

    پای یک باور محدودکننده وسط است که جلوی ما را می‌گیرد.

    یک بخش از این موضوع به مبحث هم‌جهت بودن با جریان خداوند و ادامه دادن ممنتوم و مسیر مربوط می‌شود،

    و بخش دیگرش به گرفتار شدن در منطقه امن.

    من خودم، خیلی گرفتار شدن در منطقه امن را تجربه کردم.

    و همه‌اش از ترس‌ها می‌آید.

    چند وقت پیش رفتم پارک جنگلی و مرداب قادیکلاه قائم‌شهر مازندران.

    این مرداب نسبت به قبل کوچک‌تر شده بود.

    درونش لاک‌پشت بود و کنده‌های پوسیده در آب بود.

    و این برایم خیلی معنی داشت…

    چون نشان می‌داد اگر در جریان نباشی،

    مثل مرداب کوچک می‌شوی،

    بوی گند می‌گیری،

    و می‌پوسی.

    لاک‌پشت‌ها و کنده‌های توی آب هم مثل انسان‌هایی هستند که تغییر نکرده‌اند:

    یا می‌پوسند مثل چوب‌ها،

    یا مثل لاک‌پشت‌ها سرشان در لاکِ عدم تغییر است

    و هیچ تجربه‌ای به دست نمی‌آورند.

    در زندگی‌ات تا‌به‌حال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»؟

    اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟

    نتیجه‌اش چی بود؟

    چیزی که در یکی از کامنت‌ها خوندم،

    باعث شد به یادم بیارم که منم تازگی فوبیای ارتفاع گرفتم.

    جالب بود، چون من از بچگی کوه می‌رفتم.

    بالا درخت و دیوارا می‌رفتم، بدون هیچ ترسی.

    شب‌ها روی پشت‌بام خونه مادربزگم می‌خوابیدم.

    حتی زمان سربازی، روی دیواره برج‌ها می‌خوابیدم

    که برجک روی نوک کوه و ارتفاع داشت.

    هیچ ترسی از افتادن نداشتم.

    اما الان، فوبیای ارتفاع از پل هوایی گرفتم.

    و تازه فهمیدم این ترس ارتفاع در من بوده،

    فقط چون قبلاً در حرکت و جریان بودم، حسش نمی‌کردم.

    یه مثال دیگه:

    من تایپ ده‌انگشتی رو طی چند ماه یاد گرفتم.

    به تهش رسوندم.

    اما چون هی کمتر تمرین کردم.

    و هدفی نداشتم دیگه خسته کننده شده بود و

    ذهنم برگشت به عادت قبلی تایپ کردن.

    سرعت تایپم پایین اومد.

    چرا؟

    چون فکر کردم «یاد گرفتم دیگه».

    و هدف نداشتم پس

    تمرین نکردم،

    ممنتوم از بین رفت،

    و دوباره باید از صفر شروع کنم.

    و زمان و انرژی میطلبه

    یه مثال دیگه هم اینه که یه زمانی فهمیدم با ارتباط گرفتن با آدم‌ها مقاومت دارم.

    چون بعد از چند سال که توی جمع نبودم، ترس گرفتم

    شروع کردم روش کار کردن.

    می‌رفتم پارک، مترو، ایستگاه اتوبوس…

    با آدم‌های غریبه صحبت می‌کردم.

    طوری که ظرف چند دقیقه باهام رفیق می‌شدن

    و زندگیشون رو برام تعریف می‌کردن.

    کم‌کم به جایی رسیدم که حس می‌کردم دیگه پادشاه شدم!

    رفتارها و زبان بدن رو ناخودآگاه می‌فهمیدم.

    می‌دونستم طرف چی تو ذهنش می‌گذره.

    چندین سال روش کار کردم و به سطح خیلی بالایی رسیدم.

    هیچ محدودیتی حس نمی‌کردم.

    اون موقع تغییر برام مثل «هلو خوردن» بود.

    اما بعد کم‌کم از اون محیط بیرون اومدم.

    آدم‌های اطرافم کمتر شدن.

    و حالا می‌بینم در ارتباط برقرار کردن با دیگران دوباره مقاومت دارم.

    منی که قبلاً سخنرانی می‌کردم،

    الان به سکون رسیدم و ترس ها اومده سراغم.

    نتیجه اینه که وقتی در مسیر هستی و موتورت گرمه،

    هر کاری برات ممکنه.

    تغییر آسونه.

    اما وقتی موتورت سرد میشه،

    از حرکت می‌مونی،

    ترس‌ها و افکار منفی میان سراغت،

    و باید صد برابر بیشتر تلاش کنی تا دوباره راه بیفتی.

    چند بار هم بعد از رسیدن به هدف، به‌جای توقف، هدف تازه‌ای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟

    اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟

    در مورد ورزش، بعد از لاغری برای من این اتفاق افتاد.

    بار اول که لاغر شدم، اونقدر سیستم رنج و لذت درونم درست کار می‌کرد

    که اجازه نمی‌دادم از مسیر خارج بشم.

    همیشه حواسم بود وزن نگیرم.

    رفتم سمت بدنسازی و عضله‌سازی.

    حتی قبل از آشنایی با دوره قانون سلامتی،

    خودم به فرمولی رسیدم که وعده‌های غذایی‌ام رو حذف کردم.

    به سیستم کالری رسیدم

    هر تغییر، من رو به مسیر تازه‌ای می‌برد.

    پیاده‌روی زیاد می‌کردم که وزنم بالا نره و بعد فهمیدم چقدر حسم رو خوب میکنه.

    و همین حس خوبِ حرکت باعث شد هیچ‌وقت به وزن قبلی برنگردم.

    دوستای جدید پیدا کنم . وارد محیط ورزشکاری بشم

    برنامه نوشتن رو بفهمم بعدا خیلی بدرد ایندم خورد که خودم بنویسم

    سال‌ها قبل از آشنایی با استاد، من یه آدم فیلم‌باز حرفه‌ای بودم.

    صبح تا شب فیلم می‌دیدم.

    چند ترابایت فیلم داشتم.

    همه‌ش رو دیده بودم.

    اما بعد از حدود 15 سال به این نتیجه رسیدم که

    «چه فایده؟ این‌همه دیدن فیلم؟»

    کم‌کم کمترش کردم.

    فضای زیادی در زندگی‌ام باز شد.

    بعد فهمیدم اینستاگرام هم همون مسیر پوچه.

    یه شب تصمیم گرفتم، دلیت کردم و دیگه برنگشتم.

    در مورد فیلم، ترک کردنش تدریجی بود،

    اما در نهایت کنار گذاشتمش.

    حتی وقتی رفقا دور هم فیلم می‌دیدن، من نمی‌دیدم،

    و این باعث شد در زندگی‌ام فضا برای چیزهای بهتر باز بشه.

    رفتم سر کار بهتر.

    هدف گذاشتم.

    کتاب‌های زیادی خریدم و خوندم.

    علاقه‌ام رفت سمت قانون جذب، روحیه‌ام بهتر شد، انگیزه‌ام بالا رفت.

    اعتمادبه‌نفس گرفتم.

    عادت‌های بدم رو ترک کردم.

    و دوباره اعتمادبه‌نفس گرفتم.

    خواسته‌هام بزرگ‌تر شدن.

    مهاجرت کردم.

    چیزهای جدید یاد گرفتم.

    و الان که نگاه می‌کنم،

    من اصلاً اون آدمِ اون سال‌ها نیستم.

    و همه‌اش به خاطر یک چیز بود:

    تغییر.

    چون هر بار که تغییر کردم،

    افتادم تو مسیرهای جدید،

    و جلو رفتم،

    بی‌توقف.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 29 رای:
  9. -
    لیلی چشمی گفته:
    مدت عضویت: 1268 روز

    وخدایی که همیشه در حال اجابت خواسته هامونه

    فقط کافیه مادر مدارش قراربگیریم شبک ومجلسی وارد زندگی مون میکنه

    سلام به روی ماه شما استاد نابم دست ودلباز ترین فردی که میشناسم

    استاد خیلی عشقین ممنونم از سخاوت وبخشنده بودنتون که همیشه زبانزده

    زمانی بود که در زمینه ی روابطم اون ته چاه بودم وواقعا میخواستم‌که روابطم درست شه

    اون زمان اصلا هیچ اشنایی بااین مسیر نداشتم‌

    فقط یادمه گریه میکردم ومیگفتم‌

    خدایا کمکم کن تا نجات پیدا کنم‌

    از این روزهای تاریک

    تااینکه تصمیم گرفتم یک سری افراد رو در زندگیم حذف کنم‌

    با حذف افراد حتی موقعیت مکانی من هم تغییر کرد

    واینقدر در زمینه ی روابطم به ارامش رسیدم

    که مدتی عاشق تنهایی شده بودم

    ولذت میبردم واین تنهایی

    باعث شد من به خدا وصل بشم

    وبه این سایت بهشتی

    واز زمانی که وارد این سایت شدم

    به لطف خدای مهربونم روابطم هرروز طلایی تر وراضی کننده تره

    وکلا مسیرم وروابطم زمین تا اسمون نسبت به قبلم فرق کرده

    ومن قدردان خدایی هستم که بی نهایت منو دوست داشت

    وهدایتم کردبه مسیر درست

    وسایتی که خدا هرروز راضیترم میکنه

    وخداروشکر میکنم بابت قدم هایی که برداشتم واون قدم ها باعث شد من الان میوه هاشو نوش جان کنم

    از خدا میخوام تو این مسیر بازم کمکم کنه تا روابطم وتمام ابعاد زندگیم هرروز خداگونه تر بشه

    وبشم فردی که جهانم رو هرروز زیباتر کنم

    عاشقتونم

    وخداروشاکرم بخاطر وجود ارزشمندتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  10. -
    سیده مینا سیدپور گفته:
    مدت عضویت: 1866 روز

    به نام خداوند بخشنده ی مهربان

    سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم

    وسلام به تک تک دوستانم.

    دو روزه دارم به فایل قبلی ،گفتگوی رزا جان و به این فایل فکر میکنم.

    به اینکه از وقتی وارد این مسیر شدم کجاها رشد داشتم وکجاها استپ داشتم..

    بعد برگشتم به کل زندگی گذشته ام هم نگاهی انداختم، دیدم صادقانه من در کل زندگیم هم،

    در هر موردی چه سلامتی جسمی وروحی وروانی، چه سلامتی در روابط وارتباطات، چه در مورد کسب وکار، چه در مورد معنوییت، اگه صدم رو نذاشتم ولی نود درصد خودم رو وتوانم انگیزه واشتیاقم و هوش واستعدادم رو گذاشتم والحق که خداوند چه در کل زندگیم چه در این 4 سالی که توی این مسیر پرخیر وبرکت هستم همیشه صدشو برام گذاشته…

    فقط یه چیزی این وسط فرق کرده اونم شخصیتم واخلاقم هست، که در کنار هم باورها ودیدگاهم رو شکل میده، اینکه در گذشته هر جا بالامیرفتم، هر جا پیشرفت میکردم، هر جا همه چیز عالی پیش میرفت، من از خودم ممنون بودم و میذاشتم پای هوش واستعداد وزرنگی خودم…

    وهر جا اوضاع بد پیش میرفت در هر جنبه ای مقصر دیگران وطرف مقابلم، جامعه واقتصاد و خانواده ودر نهایت جبر روزگار و کار خدا بود!!!

    ولی از وقتی به لطف الله مهربانم وارد این مسیر خودشناسی وخداشناسی شدم، بازم به لطف الله قدرت درک این موضوع رو دارم، که هر اتفاقی در زندگیم میفته، چون دارم روی خودم کار میکنم همه اش خیر هست ودر نهایت به نفع منه..

    یادگرفتم که زندگی خوب وبدش باهمه…منتهی آدمیزاد فقط میخواد همیشه همه چیز باب میلش پیش بره، وقتی چیزی بر خلاف میلش پیش بیاد سریع بهم میریزه، یعنی واکنش گرا بودن..که چیزی خوبی نیست.

    آموختم که باید دیدگاهم رو نسبت به مسائل واتفاقات تغییربدم،نه اینکه بخوام به زور چیزی رو در زندگیم تغیر بدم…

    یه اتفاقی که برای ماها که میایم توی این مسیر میفته اینه که، فقط وفقط دنبال تغییرات خیلی بزرگ هستیم، میفتیم توی دام مقایسه خودمون با استاد یا مریم جان یا بعضی از دوستان، که داریم موفقیت ها وپیشرفت هاشون رو می بینیم ومیشنویم…

    ولی حواسمون نیست که همین استاد ومریم جان وهمین دوستانی که از موفقیت هاشون میشنویم ومی بینیم، روزهای تاریک وسخت هم داشته ودارند، به قول استاد فقط میوه ها رو نبینیم، که بعد بیایم با درخت موفقییت خودمون مقایسش کنیم ببینیم بار نداده یا کم باره بخوره تو ذوقمون!!!

    اینکه بریم ریشه هارم ببینیم، اگه استاد میگن از

    کلوپ بازیهای کامپیوتری درست جایی که همه چیز خوب بود رد شدند و رفتند بندرعباس، اونجاهم کلی تضاد ومسئله داشتند تا بعد چندسال یه کم اوضاع روبراه شد…

    باز وقتی اوضاع روبراه شد برای پیشرفت اومدن تهران که باز چندسال اول با کلی تضاد روبرو شدند که توی دوره ها در مورد همشون توضیح دادند…

    این یعنی، منه مینا بدونم یعنی بپذیرم، که اینجوری نیست که فقط زندگی هر روز گل وبلبل باشه، اینجوری نیست که هیچ تضادی نباشه وفقط صعود باشه وصعود..

    بلکه این وسط هر بار من بالا وپایین هایی رو تجربه می کنم، هم توی روابط، هم سلامتی، هم بخش مالی ومادی وکسب وکار، وحتی معنوییت…

    روزهایی هست که روابط خوب پیش نمیره، اوکی این به معنای درجا زدن من نیست بلکه داره بهم هشدار میده که روی اخلاق وشخصیتم کار کنم تا روابط بهتری رو تجربه کنم.

    یه دفعه یه مشکل جسمی برام پیش میاد، معناش این نیست که من به جسمم آسیب زدم بلکه هشداری هست تا بیشتر به جسمم وذهنم توجه کنم…

    اگه کسب وکارم دچار مشکل شده، حتما به خاطر این نیست که من کم کاری کردم، به این معناست که من باید کارم، یا تواناییم، یا روشهای پیشرفتم رو ارتقاء یا تغییر بدم…

    یه وقتایی هست حالا یا آگاهانه یا ناآگاهانه ارتباطم با خداوند کمرنگ میشه ، ولی این به این معنا نیست که رابطه ی من با خالقم دچار تخریب شده یا از بین رفته…

    کلا منظورم اینه، از خودمون توقع همیشه در اوج بودن رو نباید داشته باشیم، بلکه باید از خودمون توقع درجا نزدن داشته باشیم…

    اینکه من توی روابطم یا درآمدم یا سلامتیم یا روابطم با خداوند دچار مشکل بشم ولی بی خیال باشم وبگم خودش درست میشه نه، چیزی خود به خود درست نمیشه، من سعی می کنم سهم خودم رو درست انجام بدم باقیشم خداوند انجام میده…

    یه مثال بزنم، من از 17 سالگیم کتاب می نوشتم وهم شعر، نشد، چیزی چاپ کنم، تااااا 3 سال قبل، که به لطف خدا 3 تا کتاب چاپ کردم، اومدم سال بعدش کتابهای دیگمو چاپ کنم دیدم هزینه های جاپ کتاب وانتشارش انقدر بالاست، که کلی هزینه روی دستم می مونه، من به ارزو وخواسته ام رسیده بودم، دیگه بعدش دیدم دنبال اینم که بگم مثلا ده تا کتاب نوشتم وچاپ کردم …در صورتیکه خواسته ی من رسیدن به آرزوم وبه ثمر نشستن زحماتم وعشق وعلاقه ام بود، نه صرفا دیده شدن یا کسب درآمد، که بدون شک تعداد کمی از نویسنده ها در کل دنیا به شهرت رسیدند و کتابهاشون به چاپ زیاد وفروشهای زیاد رسیده…

    خب اگر میفتادم توی دام دیده شدن حتما هم وقت وهزینه ی زیادی رو متحمل میشدم وهم کمکی به اصل ماجرا نمیکرد….وحتما بعدش سرخورده میشدم به جای ذوق کردن…

    خلاصه اینکه ما باید فقط هر روز، فقط برای یکروز سهم ونقشمون رو در تمام جنبه های زندگی تاجایی که امکان داره درست انجام بدیم، اگر بیشتر از اون سهم خودمون انجام بدیم، (( دنباش حرص وطمع میاد، مقایسه میاد، بدو بدو وعجله میاد، باور کمبود میاد ، ترس و ناامیدی میاد، ودر نهایت ازمون یه آدم افسرده میسازه، یه آدم بی انگیزه که فکر میکنه باید حتما مثل فلانی فلانی، الان دیگه من دوتا خونه از خودم میداشتم، یا حداقل کسب وکارم الان باید صدبرابر افزایش درآمد میداشت، یا مثلا حداقل باید 4 تا مسافرت خارجی رفته بودم …یا مثلا آزادی کامل زمانی ومالی و …داشتم….اگه اینا نیست یا ندارم پس من مشکل دارم پس تلاشهام الکی بوده…

    نه دوستان، نه مینا، دنیا این شکلی پیش نمیره، یه وقت اشتباه نکنیم، یه وقت تو دام شیطان نیفتیم!!!

    منظور استاد اینه حواسمون باشه استپ نکنیم، حواسمون باشه به اینی که هست زیاد دلخوش نشیم، که نکنه درجا بزنیم یا پست رفت کنیم، یا نکنه مثل کبک سرمون رو بکنیم توی برف و نخوایم عیب وایرادهای شخصیتیم رو ببینیم واصلاح کنیم…

    منظور رسیدن به کمال نیست، منظور اینه هر روز هر هفته هر ماه هرسال ، یه ورژن بهتره از خومون رو به جهان ارائه بدیم…

    در هر جایگاهی وهر سمتی وهر شرایطی که هستیم یه کم بهتر یه کم بیشتر یه کم بالاتر بریم..

    اینایی رو که نوشتم بعد الهام خداوند به قلبم نوشتم، دو روز بود داشتم فکر میکردم نکنه اشتباه کردم از کارم اومدم بیرون، به خاطر آلرژی و مسائل دیگه….

    نکنه باید کتابهایی که نوشتم رو همشون رو چاپ میکردم….

    نکنه اون ورودی مالی که 3 ساله بدون اینکه کار خاصی انجام بدم از طریق کار اولم به حسابم واریز میشده رو نباید قطع میکردم حداقل میذاشتم یه آب باریکه ای باشه تا کار جدیدم رو استارت میزدم بعد اطلاع میدادم اون رو کلا قطع کنن….

    ولی امروز خدا با سوره (((الفجر )))

    جواب منو به زیبایی داد…

    وبهم گفت: تو در مسیر درستی هستی، نترس، حرص وطمع نداشته باش، برای داشته هات خیلی ذوق نکن ومغرور نباش وبرای از دست دادنهات غمگین وسرخورده نشو…

    یادت باشه اسم ورسم و مال واموال نشانه ی ایمان ونزدیکی به خداوند نیست، بلکه آرامش داشتن از خودت راضی بودن، رضا وخشنودی من رو داشتن، یعنی موفقییت…

    قرار نیست که 5 تا انگشت مثل هم باشند وهمه ی آدمها تجربه هایی شبیه به هم داشته باشند، قراره هرکسی در زندگی رسالتش رو که به قلبش الهام می کنیم به درستی انجام بده، حتی اگه نتونه درست انجامش بده هم ما هستیم وهدایت وحمایتش می کنیم…

    دنیا جایی برای مسابقه دادن نیست، آرام باش، خوشحال باش، سپاسگزار باش، وفقط سهم خودت رو سعی کن درست انجام بدی، در نهایت بهترین مدبر و بهترین برنامه نویس هستی وزندگیت من هستم….

    ویادت باشه زندگی بالا وپایین داره…در هر بالا وپایینی حواست باشه ایمانت وامیدت رو حفظ کنی.ویادت بمونه قراره از زندگیت لذت ببری نه اینکه زندگیت رو فقط به فکر وخیال و ذهن مشغولی برای بیشتر رسیدنها، بیشتر داشتن ها وبیشترها……هدر بدی.

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

    به نام خداوند رحمتگر مهربان وَالْفَجْرِ ﴿1﴾

    سوگند به سپیده‏ دم (1)

    وَلَیَالٍ عَشْرٍ ﴿2﴾

    و به شبهاى دهگانه (2)

    وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ ﴿3

    و به جفت و فرد(3)

    وَاللَّیْلِ إِذَا یَسْرِ ﴿4﴾

    و به شب وقتى سپرى شود (4)

    هَلْ فِی ذَلِکَ قَسَمٌ لِذِی حِجْرٍ ﴿5﴾

    آیا در این براى خردمند [نیاز به] سوگندى [دیگر] است (5)

    أَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعَادٍ ﴿6﴾

    مگر ندانسته‏ اى که پروردگارت با عاد چه کرد (6)

    إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ ﴿7﴾

    با عمارات ستون‏دار ارم (7)

    الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلَادِ ﴿8﴾

    که مانندش در شهرها ساخته نشده بود (8)

    وَثَمُودَ الَّذِینَ جَابُوا الصَّخْرَ بِالْوَادِ ﴿9﴾

    و با ثمود همانان که در دره تخته ‏سنگها را مى ‏بریدند (9)

    وَفِرْعَوْنَ ذِی الْأَوْتَادِ ﴿10﴾

    و با فرعون صاحب بناهاى بلند] (10)

    الَّذِینَ طَغَوْا فِی الْبِلَادِ ﴿11﴾

    همانان که در شهرها سر به طغیان برداشتند (11)

    فَأَکْثَرُوا فِیهَا الْفَسَادَ ﴿12﴾

    و در آنها بسیار تبهکارى کردند (12)

    فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذَابٍ ﴿13﴾

    پروردگارت بر سر آنان تازیانه عذاب را فرونواخت (13)

    إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ ﴿14﴾

    زیرا پروردگار تو سخت در کمین است (14)

    فَأَمَّا الْإِنْسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ ﴿15﴾

    اما انسان هنگامى که پروردگارش وى را مى ‏آزماید و عزیزش مى دارد و نعمت فراوان به او مى‏ دهد مى‏ گوید پروردگارم مرا گرامى داشته است (15)

    وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ ﴿16﴾

    و اما چون وى را مى ‏آزماید و روزى‏ اش را بر او تنگ مى‏ گرداند مى‏ گوید پروردگارم مرا خوار کرده است (16)

    کَلَّا بَلْ لَا تُکْرِمُونَ الْیَتِیمَ ﴿17﴾

    ولى نه بلکه یتیم را نمى ‏نوازید (17)

    وَلَا تَحَاضُّونَ عَلَى طَعَامِ الْمِسْکِینِ ﴿18﴾

    و بر خوراک[دادن] بینوا همدیگر را بر نمى‏ انگیزید (18)

    وَتَأْکُلُونَ التُّرَاثَ أَکْلًا لَمًّا ﴿19﴾

    و میراث [ضعیفان] را چپاولگرانه مى ‏خورید (19)

    وَتُحِبُّونَ الْمَالَ حُبًّا جَمًّا ﴿20﴾

    و مال را دوست دارید دوست داشتنى بسیار (20)

    کَلَّا إِذَا دُکَّتِ الْأَرْضُ دَکًّا دَکًّا ﴿21﴾

    نه چنان است آنگاه که زمین سخت در هم کوبیده شود (21)

    وَجَاءَ رَبُّکَ وَالْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا ﴿22﴾

    و [فرمان] پروردگارت و فرشته[ها] صف‏درصف آیند (22)

    وَجِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ یَتَذَکَّرُ الْإِنْسَانُ وَأَنَّى لَهُ الذِّکْرَى ﴿23﴾

    و جهنم را در آن روز [حاضر] آورند آن روز است که انسان پند گیرد و[لى] کجا او را جاى پندگرفتن باشد (23)

    یَقُولُ یَا لَیْتَنِی قَدَّمْتُ لِحَیَاتِی ﴿24﴾

    گوید کاش براى زندگانى خود [چیزى] پیش فرستاده بودم (24)

    فَیَوْمَئِذٍ لَا یُعَذِّبُ عَذَابَهُ أَحَدٌ ﴿25﴾

    پس در آن روز هیچ کس چون عذاب ‏کردن او عذاب نکند (25)

    وَلَا یُوثِقُ وَثَاقَهُ أَحَدٌ ﴿26﴾

    و هیچ کس چون دربندکشیدن او دربند نکشد (26)

    یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ ﴿27﴾

    اى نفس مطمئنه (27)

    ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَهً مَرْضِیَّهً ﴿28﴾

    خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد (28)

    فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ﴿29﴾

    و در میان بندگان من درآى (29)

    وَادْخُلِی جَنَّتِی ﴿30﴾

    و در بهشت من داخل شو (30)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 32 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1600 روز

      سلام و درود خدا به مینای عزیز !در شهر بهشت ،سعادتمندی دنیا و اخرت…

      چقدر پیامتون بوی خدا رو در اول صبح “برام روشن ساخت…

      بهتون تبریک میگم!!!همین روز گذشته طبق مداری که هستم یه دریافت از خداوند داستم انجامش دادم.

      و اومدم اونو برای شخصی که طبق الهامات خداوند بود فرستادم..

      دیدم دانلودش سخته..و تا 99 درصد رسید ولی اون یه درصد انجام نشد….

      یه فیت بک…برگردم به دقیقا یکسال پیش…توی مسیر بیزنس..روزهایی که داشتم قدمها رو برمیداشتم..یه الهام بهم شد..که نمونه کاراتو برای فلان سایت بفرستی..

      الهام من دوخت دستکشهای زنانه اونم با سایز بندی هست..

      نمونه و مشابهش تو هیچ سایتی نبوده..توی حوزه روزمرگی و کاربردی هست…

      و من به محض فرستادن..گفتم دیگه مرحله خیلی خوبیه..همون روی ذهن خودمون حیاب باز کردن..

      و بعد از یه هفته….هر کاری میکردم نمیشد..

      میدونستم هر جا احساس بد میشه باید کاتش کنم..

      و سعی ام کردم که ذهنم دخالت نکنه…

      و دیدم اونروز تو طی اون چند روز کارم نشده..خیلی حالم بد شد..خیلی گریه کردم…

      یه لحظه بخودم اومدم!

      گفتم نرگس گریه میکنی؟

      چرا آخه!؟

      ای دل قافل….که نرگس خیلی حساب باز کرده بود روی اون سایت و اون موقعیت…

      چون سایت معتبری توی ایران بود..

      یه لحظه اشکامو پاک کردم..

      برگشتم به قبل کارایی دستکشم…

      گفتم کی اون همه مسیر رو بهت نشون داد.و قدم به قدم پیش رفتی..

      مگه خدا بهت نگفت..تو سمت خودتو انجام بده..دیگه بقیه کار با خودمه..

      لابد اینجا یچیزی داره که کارت پیش نمیره..

      مینای عزیز..دوستان هم بهشتیم…

      خداوند اون مسیر رو بهم الهام کرد.که من نحوه عکسبرداری و تدوین فایلامو یاد بگیرم…

      بخدا ..همین عکسبرداری رو میخاستم برم آموزشگاه ها یاد بگیرم.باید میلیون تومن هزینه میکردم..

      اون میگفت خوب شروع کن..با دو دستت..دیدم نمیتونم با دو دست..بهم گفت یه دست بگیر..فلان کن..دوربینتو اینجوری کن.با همون دوربین گوشیم..

      و من طی چندین مراحل اونم توی هر بار یه سایتی..

      تونستم توی عکسبرداری و تدوین..و دوربین گوشیم و ابشناش قوی بشم..و چه همزمانیهایی ایجاد شد…

      و الان که یه نگاه میکنم.چقدر من تو این زمینه ماهر شدم..

      و از یطرفی پروجکت کردن بصورت نوشته و ایمیلی و بصورت ویس.بصورت تصویری اونم توی چند دقیقه پشت سر هم صحبت کردن..

      یادمه قبلنا یه شخصی میپرسید که نرگس فعلا توی زمینه خیاطی چکار میکنی؟

      میگفتم فلان!!!

      اصلا نمیتونستم راجع بکارم صحبت کنم.میگفتم مگه چیه یه دستکش!

      اینقدر اعتمادم به اینکار یه چیز پیش افتاده بود.

      کارمو دوستداشتم براش همجوره بها داده بودم..

      ولی نمیگفتم.اونو کوچیک میشمردم..

      تا اینکه…همین ردز گذشته..یه فایل عالی از خودم گرفتم و برای اون شرکت که باز الهامات خداوند بود فرستادم…

      دیدم نمیشه…

      رهاش کردم رفتم پیاده روی و یکاری که ماه ها زجر میکشیدم و هر بار خرابتر میشد…

      اونم یه وسیله شخصی زندگیمون بود..

      این رهایی هم ذهنم ارام شد..گفتم فعلا موقعش نیست.من تسلیم خداوندم هستم..

      و از اونطرفم‌..کاری که ما هر بار یه دردسر برامون پیش میومد انجام شد.اونم بازم هدایت خدا بود..

      دوست عزیزم همین رهایی…همین امروز صبح از خداوند هدایت خاستم.

      یه لحظه مثال قبل از کاری که انجام داده بودم رو بهم یاداوری کرد..

      که منم بیام خلاصه یه پیام براش بفرستم.با نمونه کارام..

      مینای عزیز…هر چقدر میگذره..میدونم تو هم احساس منو داری.و بچه هایی که هم مسیر ما هستند…

      هممون دارییم خودمو خوشبخت و سعادتمند میکنیم..

      مینا جان…من یه شب یه الهامی بهم رسید..توی دوزخ بودم..همجا تاریک و پر از گودالهای بزرگ بود..رفتم سر وقت یکی از گودالها هر چقدر توی گودال رو نگاه میکردم عمقشو نمیدم..

      الهام اومد…دو شخص رو بهم نشون داد..

      یه شخصی که حجاب کامل رو داشت..

      و یه اشخاصی که بر خلاف این دیدگاه هستند…

      و بهم گفت..این دو شخص از هر طرف بوم افتاده اند..تو نمیخاد این مسیرها رو بری…

      تو بیا تو مسیر اعتدال و میانه رو….

      و بعد از اینکه درسهاشو بهم نشون داد …

      بردم به بهشت…

      آخ که نگم..چقدر این بهشت زیبا بود…تصویرشو نمیدیدم..

      واقعا یه حجابی بینش بود..

      ولی حسم اون نرمی و لطافت و زیباییها رو بهم بازگو میکرد…

      چقدر صدای پرندگان میومد..و بدنم به لرزه افتاده بود.

      دقیقا دیدن این بهشت..من بیدار بودم و فقط چشمام بسته بود..ولی صدای پرندگان مدهوشم کرده بود الله اکبر…

      در نهایت صحبتتتت حالمو دگرگون کن..بسیار سپاسگزارم…

      (ولی امروز خدا با سوره (((الفجر )))

      جواب منو به زیبایی داد…

      وبهم گفت: تو در مسیر درستی هستی، نترس، حرص وطمع نداشته باش، برای داشته هات خیلی ذوق نکن ومغرور نباش وبرای از دست دادنهات غمگین وسرخورده نشو…

      یادت باشه اسم ورسم و مال واموال نشانه ی ایمان ونزدیکی به خداوند نیست، بلکه آرامش داشتن از خودت راضی بودن، رضا وخشنودی من رو داشتن، یعنی موفقییت…

      قرار نیست که 5 تا انگشت مثل هم باشند وهمه ی آدمها تجربه هایی شبیه به هم داشته باشند، قراره هرکسی در زندگی رسالتش رو که به قلبش الهام می کنیم به درستی انجام بده، حتی اگه نتونه درست انجامش بده هم ما هستیم وهدایت وحمایتش می کنیم…

      دنیا جایی برای مسابقه دادن نیست، آرام باش، خوشحال باش، سپاسگزار باش، وفقط سهم خودت رو سعی کن درست انجام بدی، در نهایت بهترین مدبر و بهترین برنامه نویس هستی وزندگیت من هستم….

      ویادت باشه زندگی بالا وپایین داره…در هر بالا وپایینی حواست باشه ایمانت وامیدت رو حفظ کنی.ویادت بمونه قراره از زندگیت لذت ببری نه اینکه زندگیت رو فقط به فکر وخیال و ذهن مشغولی برای بیشتر رسیدنها، بیشتر داشتن ها وبیشترها……هدر بدی.)

      اره سیده جان ..همینه…

      نتیجه من از صحبتهام..من چقدر خام بودم..و امروز در مقابل کاری که نشد…از اونطرف که حالم بد نشد چی…ادامه دادم..حالمو خوب گرفتم سپاسگزاری کردم…

      و قدم بعدی بهم گفته شد..

      دیگه مثل سری قبل حالم بد نشد که گریه کنم…بگم خدا چرا کارم نمیشه!؟؟؟

      انگار اون موقعیت حتما برای من میبوده..

      نرگس!!!اون اومده بود تا چیزهایی یاد بگیری که برلی ایتدت خوب باشه..

      نه اینکه فکر کنی موفقعیت باید همون موقع میشده..

      اون موفقعیت نیست.و نبوده..

      این اومده تو یاد بگیری و رشد کنی..

      پس نترس ..و ناامید نشو و ادامه بده اون خدا میدونه تو چه سمتی بری که بهترینها رو ارایه بدی و بهترینها شاملت بشه..

      دوست عزیزم خیلی سپاسگزارتونم..

      و در ادامه سپاسگزار خداوند و این دوستان بهشتی…

      فعلا!!!!دست خدا میسپارمت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
      • -
        سیده مینا سیدپور گفته:
        مدت عضویت: 1866 روز

        به نام خداوندبخشنده ی مهربان

        سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم

        وسلام به شما نرگس جان عزیزم.

        وقتی کامنت رو میخوندم حس عجیبی داشتم، یه حس همزاد پنداری، انگار من تو هستم وتو من هستی نرگس عزیزم..

        انگار یک روح در دوبدن هستیم!!!

        میدونی چیه نرگس جان، به این آگاهیها میگن درک حکمت خداوند…

        اینکه امروز دیگه آگاه شدی به لطف الله ،گاه شدم به لطف الله، که هر کاری هر قدمی که برمیداریم، هر حرفی که میزنیم، هر فکری وایده ای که از سرمون میگذره، همه اش در راستای پیشرفت وارتقاء روحمون هست، واصلا هیچ چیز بیخودی والکی وبی ارزش نیست.

        به قول استادعزیزمون وقتی ما در مسیر درستی هستیم، وقتی از صبح تا شب داریم صلاه خداوند رو به جا میاریم و باعشق واز روی مهر باهاش حرف می زنیم ، وقتی انقدر ارتباطمون با خالقمون با صاحب اصلی روحمون خوب هست، دیگه هرچی پیش بیاد فقط خیره، اصلا همیشه در سرتاسر زندگیمون هرچی پیش اومده واز سرمون گذشته هم خیر بوده…

        منتهی ما قدرت درکش رو نداشتیم، منتهی چون ما روی عقل خودمون فقط حساب باز میکردیم ولی خب نمیشد اونچیزی که میخواستیم رو، بعدش سرخورده وبی انگیزه میشدیم، خب معلومه که نمی تونستیم آرامش داشته باشیم، اصلا در گذشته ما شناخت ودرک درستی از خداوند وکار وبار جهان هستی و قوانینش نداشتیم، وقتی همه چی خوب بود به قول خداوند توی آیه 15 الفجر، می گفتیم شانس آوردم، عجب زرنگی کردم، دستخوش، ناز شصتم، کارم عالی بوده، دمم گرررم…

        ولی وقتی تضادی پیش میومده که ما رو رشد بده ارتقاء بده، بزرگمون کنه، جوریکه انقدر سطحی به همه چیز نگاه نکنیم، انقدر همه چیز رو نه خیلی سخت وجدی ونه خیلی بی ارزش ودم دستی ندونیم، حالم خراب میشد وسریع ناامید و نالان و اشکبار رو به سمت خدا و دنیا شروع می کردیم اه و گریه زاری…

        وبه قول خداوند توی ایه 16 الفجر..

        می گفتم خدا منو خار کرده، دیگه دوستم نداره، داره عذابم میکنه، باهام دشمن شده!!!!

        توی ایه 16، از نظر من جمله

        (و روزی اش را تنگ کرده) یعنی تضادی رو منو خدا گذاشتم جلو راهش، که ببینم ایمان و توکل بنده ام چقدره، رزق وروزی که فقط پول ومادیات نیست، تمام نعمت های مادی وسلامتی، معنوی، احساسی، روابط و……..همه روزی وبرکت ورزق ما هستند،

        مثلا حتی لبخند پراز مهر وعشق یه رهگذر یا غریبه هم روزی و رزق می تونه باشه…

        یا دیدن وشنیدن صدای گنجشک ها دم صبح از نظر من رزق وروزی هست برای من…

        یا مثلا به قول شما جواب تلفن، یا پیام، یا ایمیل مارو اون شخص یا شرکت یا ….که منتظرش هستیم وبرامون مهمه…

        اونم رزق وروزی ماست واگر، الان این رزق و روزی بنا به خواست خداوند و برنامه ریزی خداوند سهم من نشده یا نمیشه، حتما درش خیری هست…

        خب من بیام آگاهانه تمرکزم رو بذارم روی رزق و روزی بخش دیگه ای از اون موضوع وشخص و اون شرایط….تا حالم خوب بشه.

        دقیقا کاری که شما کردی، اومدی کلی رزق وروزی از اون کاریکه انجام دادی واونهمه چیز یادگرفتی ، پیدا کردی، ودیدی که چقدر همون ایده باعث شد به ایده های دیگه هدایت بشی که باعث ارتقاءورشدت بوده همه جوره….

        من به این نوع نگاه به این نوع تغییر دیدگاه وتغییر باور میگم،( تمرین تقوا، تمرین یکتاپرستی، یعنی رسیدن به در حقیقیت وحکمت…)

        که اگه بتونیم همیشه اینجوری باشیم واقعا که پادشاه بخت خودمون میشیم…

        اینجوری دیگه میشیم یه بنده توحیدی ومتواضع و فروتن وتسلیم، که شکور بودن رو از خدای شکورش آموخته…

        سخته ولی با تمرین شدنیه…ان شالله

        نرگس عزیزم، بازم ممنونم بابت کامنت پر از مهر و پراز آگاهیت.

        هرجا هستی در پناه امن خدا باشی ان شالله

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      شبنم انوری گفته:
      مدت عضویت: 2561 روز

      سلام مینای عزیزم چقدر از خواندن کامنتت لذت بردم چقدر برای من الهام بخش بود

      همگی کس کسر خطی و صاف طی نکرده در اوج بهبود هم ممکنه یه چالش های ریزی باشه اما آدم نباید باره مومنتوم منفی شکل بگیره و از مسیر بهبود خارج بشه باید فقط چشممون به بهبود و نکات مثبت باشه و از چالش ها خیلی نرم و بدون توجه رد بشیم و روش زوم نکنیم

      فکر کنم یکی از پاشنه های آشیلمو پیدا کردم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        سیده مینا سیدپور گفته:
        مدت عضویت: 1866 روز

        به نام خداوند بخشنده ی مهربان

        سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم

        وسلام به شما شبنم عزیزم.

        شبنم جانم، اگه منه مینا وهرکسی اینو بفهمه ودرک کنه که منظور استاد از گفتن اینهمه آگاهی ها چیه، فکر میکنم دیگه دنیای ما بهشت میشه…

        اگه استاد رو خوب شناخته باشید و کل زندگیشون وراه ومسیری که تا الان طی کردند رو مثل من از بر شده باشید، متوجه میشید که کل زندگی استاد مثل همه ی ما سراسر تضاد بوده…

        از شرایط خانوادگی وبچگیشون، از ازدواج و مهاجرتشون به بندعباس، تا زندگی وکسب وکار توی بندرعباس، و شروع پیاده کردن ایده والهام اینکه توحید ویکتاپرستی ورمز وراز موفقییت رو به گوش دیگران رسوندن و چالش های توی مسیر، از دست دادن یهویی پسرشون یوسف جان، جدایی وطلاقشون از همسرشون و مشکلات ومسائلی که بعضی ها از سر دشمنی براشون درست میکردند تااااااا مهاجرت به امریکا و دوری از خانواده و قضاوت اطرافیان و….

        استاد نیومدن آشغالهارو بریزند زیر فرش، استاد صورت مسئله هارو پاک نکردند، استاد نگفتن دیگه باید کفش آهنی و زره بپوشم برم به جنگ مشکلات….

        استاد تنها کاری که کردند، کنترل فکر وزبان و رفتارشون بوده…

        معلومه که خیلی براشون این کنترل( تقوا) سخت بوده، معلومه که خیلی جاها ذهن نجواگرشون میخواسته مثل 98 درصد مردم از همون مسیرهای تکراری واشتباه بره….

        ولی استاد میدونستند که اون راهها نه درسته نه جواب میده، استاد بپذیرفتند که این دنیای مادی بد وخوبش باهمه، زشت وزیباش باهمه،و دائما یکسان نباشد حال این دوران رو درک کردند به معنای واقعی…

        استاد میدونستند که جهان مثل آینه عمل میکنه، یعنی هر عملی یه عکس العملی داره وبازتابش به خودشون برمیگرده برای همین آگاهانه سعی کردند حداقل عکس العمل مثبتی داشته باشند نسبت به اوضاع وشرایط….

        کاریکه من و98 درصد مردم نمی تونیم انجامش بدیم چون برامون سخته…..

        فک کن یکی به آدم تهمت بزنه ، بعد پیش خودت بگی اشکالی نداره بذار بزنه ، طلاء که پاکه چه منتش به خاکه(کاری که استاد همیشه با افراد تهمت وافطرا زننده کردند)

        یا دور از جون آدم بچشو عزیزش رو از دست بده، به جای گریه وزاری و مراسم و ناله…وماتم گرفتن ها ونشستن توی خونه به مدت زمان طولانی به اسم اینکه عزیز از دست دادم وعزادارم، به خدا بگی خدایا بهم صبر بده، خودت دادی خودش گرفتیش، ممنونم که تا این تایم عزیزم ، دلبندم، فرزندم پیشم بوده وبعد سریع خودتو جمع وجور کنی تازه اطرافیانتم آروم کنی ( کاری که استاد کردند) ولی من و98 درصد مردم جامعه نمی تونیم انجامش بدیم..

        مثال از کنترل ذهن کردنهای استاد( تقوا داشتنشون) زیاد دارم، زیاد هست توی دوره ها وفایلهاشون….

        خب فرق استاد با من با ما چیه؟؟؟

        استادقدرت تمام زندگیشون رو حتی اونچه که از خودشون سر میزنه رو اعتبار همرو دادند به خدا..

        حالا چه خیر وخوشی باشه، چه تضاد، ویاد گرفتند که چه در خوشی ها وچه در ناخوشی ها وناملایمات، صبور، متوکل، سپاسگزار، متواضع و خاشع وفروتن وتسلیم پروردگار باشند.

        منه مینا، هنوزم گاهی آگاهانه میخوام خودم برنامه ریزی کنم برای مثلا یک هفته یا یکماه یا یکسال خودم، ویادم میره که من مالک پر کاهی نیستم و قدرت حتی نفس کشیدن ندارم، اگه نخوام هر لحظه متوکل ومتوصل باشم….

        من برنامه خودمو دارم، اهدافمو دارم، ولی باید بتونم هر لحظه هر ساعت هر روز، با توکل و با ایمان به خداوند پیش برم، هر جا تونستم متوکل باشم ، وفقط سهم خودم رو انجام بدم خب بدون شک خداهم سهمشو خوب انجام داده…

        ولی هرجا یادم رفت که من قدرتی ندارم، با توهمات ذهنم رفتم جلو همه چیز نقش برآب شد…

        دعای هر روز وهرشب و هر وقت که یادم بیاد در طول شبانه روز اینه

        ((خدایا من میخوام بنده ی پاک وخوب تو باشم؛

        همواره در مسیر درست تو باشم وفکری بکنم که تو می پسندی حرفی بزنم که تو می پسندی، عملی انجام بدم که تو می پسندی، وکل امورات زندگیم لحظه به لحظه تحت نظر وخواست تو به انجام برسه..

        پروردگار من از من بساز هر آنچه که میخواهی در نهایت امنیت وآرامش وشادی وثروت و صبر وامید وانگیزه وشوق سپاسگزاری…))

        منو و مهدی وعزیزانم رو ببر به مسیر درست ببر به مسیری که پر خیر وبرکت هست………

        من اعلام می کنم که به تنهایی نمی تونم، من خواسته ام رو بهش اعلام می کنم، تا هر دو مشارکتی منو خدا باهم بتونیم فقط برای یک روز امورات زندگیم رو خوب پیش ببریم…

        همین الان که دارم اینارو برای شما می نویسم، ذهن نجواگرم داره برام مثال میزنه که کجاها این چند روز کنترل ذهن نداشتم و فکرم مشغول شده یا بی حوصله شدم، شایدم کمی غمگین!!!

        ومنم همین الان به ذهنم گفتم، ممنونم از یادآوری که بهم کردی، ولی اینو بدون ، من دیگه بهت اجازه اینو نمیدم که مثل گذشته منو توی مومنتوم منفی انقدر نگهداری که کل روزم خراب بشه، یا کل هفته وماه و کل سالهای عمرم…

        به لطف الله، به لطف آگاهیهای دور هم جهت با جریان خداوند و عمل بهشون، عمر حال بدیهام خیلی کوتاه شده، خیلی…

        شبنم عزیزم، امیدوارم هر لحظه وهمیشه، آگاهانه توی مومنتوم مثبت باشی و زندگیت در مسیر خیر وخوشی وبرکت باشه، آمین

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      فریبا فاضلی گفته:
      مدت عضویت: 2396 روز

      سلام به مینای عزیزم

      مینا جون واقعاً زیبا می‌نویسی و من از خوندن کامنتات خیلی لذت می‌برم هر شب منتظرم که کامنت‌های شما رو بخونم و باهاشون بخوابم اونقدر که زیبا می‌نویسی لطفاً بنویس

      در ضمن عکس پروفایلتونم بسیار زیباست

      بعضی کامنتاتونو دو سه بار می‌خونم و لذت می‌برم

      وبه قول خودتون

      ((دنیا جایی برای مسابقه دادن نیست، آرام باش، خوشحال باش، سپاسگزار باش، وفقط سهم خودت رو سعی کن درست انجام بدی،

      ویادت باشه زندگی بالا وپایین داره…در هر بالا وپایینی حواست باشه ایمانت وامیدت رو حفظ کنی.ویادت بمونه قراره از زندگیت لذت ببری نه اینکه زندگیت رو فقط به فکر وخیال و ذهن مشغولی برای بیشتر رسیدنها، بیشتر داشتن ها وبیشترها……هدر بدی.))

      خوشبخت و ثروتمند ودرآرامش باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        سیده مینا سیدپور گفته:
        مدت عضویت: 1866 روز

        به نام خداوند بخشنده ی مهربان

        سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم

        وسلام به شما فریبا جان

        فریبای عزیزم، ممنون از لطفت، خدا رو صدهزار مرتبه شکر، که کامنت هام می تونه برای شما دوستانم مفید باشه.

        من به قول استاد تا بهم گفته نشه نمی تونم بنویسم حتی یک سطر!!

        همیشه پیش خودم میگم، خدایا یعنی کسانی مثل پیامبران، مثل استاد عزیزمون چه ایمان واعتماد وتوکلی داشتند که تا این حد متعهد و مصمم تونستند توحید ویکتاپرستی رو در بین مردم گسترش بدند.

        بعد انوقت منه مینا هر روز باید تلاش کنم که حداقل فقط به خودم ومسیرم و راهی که میدونم برام پراز خیر وبرکت هست، متعهد بمونم!!

        وقتی میگم هر روز تلاش می کنم واقعا فریبا جان هر روز تلاش میکنما، که یادم بمونه اصل چیه ، قانون جهان هستی وانچه که خداوند ازم میخواد چیه و اونو توی امورات زندگیم پیاده کنم. وبهش عمل کنم.

        در گفتن ودر نوشتن راحته….

        ولی به عمل که میرسه خیلی دل میخواد خیلی جسارت میخواد خیلی ایمان میخواد عمل کردن بهش…

        وقتی همه چیز خوبه اوضاع خوبه که کنترل ذهن کاری نداره…

        ولی وقتی تضادی پیش میاد، مثل مه گرفتی شدید توی شب تاریک ،وقتی توی جاده ای که تا سرشب مسیری صاف و روشن داشته وحالا اخرشبی با مه شدیدی پوشیده شده، و تو پشت فرمون هستی در صورتیکه حتی نیم متر جلوترت رو نمی بینی، وهر لحظه فک میکتی الان یه آدمی یه حیوونی میپره دسط جاده، یا اینکه از شدت مه آلود بودن جاده نمی تونی بفهمی که پیچ جاده از کدوم سمته و اصلا ده متر جلوتر قراره جاده به کدوم سمت طی بشه!!!

        دقیقا تضاد همین شکلیه، یه دفعه وسط یه زندگی آروم ونرمال، مثل اون مه سرکله اش پیدا میشه، دیگه این به خودت بستگی داره که چطور با توجه به تجربه های گذشته ات، حالا چطور بتونی ایمانت رو حفظ کنی وکنترل ذهن کتی که ترس و ناامیدی نیاد سراغت تا بتونی انقدر ادامه بدی که خیر اون تضاد نمایان بشه یا حداقل بتونی به سلامت از اون تضاد عبور کنی..

        من از هیچ چیز به اندازه ی ناسپاسی نمی ترسم، و هیج چیز جز سپاسگزاری نمی تونه حال منو در بهترین حالت نگه داره…

        من توی این مسیر هر بار انقدر شخصیتم تغییر کرد، که حالا وقتی به گذشته نگاه میکنم تصویری که از خودم می بینم خیلی ناراحت کنندست..

        پیش خودم میگم عجب آدم نادان و مشرکی بودم!!

        واینو خوب میدونم که چندسال دیگه اگه برگردم وبه این روزهای خودم نگاه کنم حتما باز همینو به خودم میگم!!

        که عجب آدم نادان و مشرکی بودم.

        چون میدونم تغییر شخصیت، شناخت خود، شناخت خداوند وجهان هستی، انتهایی نداره، تموم شدنی نیست…

        به قول استاد عزیزمون، ما اینجائیم که هر روز یه کم بیشتر از دیروز، بهتر باشیم.

        فریبا جانم، ان شالله خداوند همیشه وتا ابد مارو در این مسیر پر خیر وبرکت ثابت قدم نگه داره تا از استاد ومریم جان واز همدیگه بیاموزیم راه ورسم درست بندگی وزندگی کردن رو..

        در پناه الله مهربان باشی همیشه،دوست عزیزم

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای: