این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-18 08:58:072025-10-30 23:40:47تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
وکسانى را که ایمان آورده وکارهاى شایسته انجام دادهاند، مژده بده که برایشان باغهایى است که نهرها از پاى (درختان) آن جارى است، هرگاه میوهاى از آن (باغها) به آنان روزى شود، گویند: این همان است که قبلًا نیز روزى ما بوده، در حالى که همانند آن نعمتها به ایشان داده شده است (نه خود آنها) و براى آنان در بهشت همسرانى پاک و پاکیزه است و در آنجا جاودانهاند.
————-
الهی من همیشه محتاج هدایت و کمکت هستم
تو بگو تا بنویسم
——–
سلام به استادعزیزم و استاد شایسته جانم و دوستای هم پروژه ای متعهدم
الهی که حالتون عالی باشه و روزگار به خرمی بگذرونید
میخوام در مورد دوچرخه سواری بگم
استاد جانم من برخلاف همه جاهایی که پیشرو و پیشتاز بودم ولی دوچرخه سواری بلد نبودم
با اینکه همه نزدیکانم بلد بودن
خواهرا و برادرام که همه از من کوچیکترن بلدن
همسرجانم بلده
فرزندانم همه بلدن…
وچند سال قبل از اینکه با شما آشنا بشم چند بار اقدام کردم
مثل وقتی که همسرم بعد از بازنشستگی از بانک صادرات با معرفی یکی از دوستانش تو بانک سامان استخدام شد و چند ماه رییس شعبه بانک تو کیش بود و من اون چند روزی که با بچه ها رفتیم پیشش چند بار تمرین کردم،البته همه مون به تعداد نفراتمون دوچرخه کرایه می کردیم و با هم میرفتیم،
اونجا یه ذره یاد گرفتم
یا وقتی که طرف دریاچه چیتگر میرفتیم که نزدیکی های خونه مون در تهرانه
باز هم کرایه میکردم و تمرین می کردم و یه ذره یاد می گرفتم
ولی چون همون اندازه بود و دیگه ادامه ندادم و دوچرخه هم نداشتم البته،
همون یه ذره ای که یاد می گرفتم خیلی زود یادم میرفت..
بعد هم در حالیکه با شما و آموزشهای الهی تون آشنا شده بودم چهار سال پیش در سن شصت و سه سالگی تصمیم گرفتم بطور اساسی اقدام کنم،
با دوچرخه دامادم همسر سمیه جان که توی طالقان بود در حد ابتدایی که یه مسیر صافی رو برم یاد گرفتم
و اتفاقاً همون چقدر بنفعم شد وقتی که در اولین سفرم به امریکا که رفته بودم پیش دخترم سمیه جان یه سفر سه روزه با هم رفتیم جزیره مکینا آیلند
که کلاً هیچ ماشینی توش وجود نداشت و فقط انواع دوچرخه و سه چرخه و درشکه داشت
که چند کیلومتر دور جزیره که مسیرش صاف بود و سربالایی سرپایینی نداشت و من پا به پای سمیه جان و دامادم و دوستای خانوادگیشون ده همه خیلی خوب بلد بودن از سالهای سال پیش، دوچرخه سواری کردم در حالیکه دوستِ دوستِ سمیه که دختر خیلی زیبا و جوونی بود با سه چرخه رفت
بگذریم از اینکه تو همون سفر چقدر چقدر زیبایی دیدم و خیلی از جاهایی که توسریالهای سفر بدور امریکا و زندگی در بهشت دیده بودم رو عیناً دیدم و تجربه کردم.. خدا رو صدهزار مرتبه شکر
و هر سال وقتی که طالقان بودیم، و تو چند ماهی که هوا خوب بود برف نبود و درجه هوا زیر صفر نبود میرفتم و هنوز هم روزهای زوج میرم
اولش که هنوز دوره شگفت انگیز همجهت با جریان خداوند نیومده بود و من هی ادامه میدادم
از وقتی که این دوره جادویی اومد و شما استاد جانم داستان مومنتوم و رکاب زدن تو دوچرخه سواری و گوله برفی که رو به تصاعد میره رو برامون توضیح دادین چقدر چقدر بهتر فهمیدم که قانونش چیه و چجوری باید برم
و هی خودمو بهبود دادم و هنوز هم دارم میدم
(و هنوز تو این کار خوب نشده، رفتم برای یادگیری شنا تو همین طالقان اقدام کردم)
و بعد از چند سال شنیدن فهمیدم
که
خدا جانم برای تمام کائنات قوانینی وضع کرده
و بهیچ وجه از قوانینش عدول نمی کنه
و قوانینش در همه جا ساری و جاریه
من تارگتی رو مشخص کرده بودم که از اون خیابونی که همه اش سربالایی خیلی سربالاییه بتونم برم و برگردم و دوبار هم بزور رفتم
اما این چند روزه خدا جانم هی بمن یادآوری می کنه و نشونه میفرسته که دارم عجله می کنم و میگه آهسته آهسته پیش برم
امروز صبح هم که روز زوج بود با همسر جان دوتایی رفتیم تو کوچه باغهای طالقان زیبا پیاده روی کردیم و لذت بردیم
بعد هم من رفتم دوچرخه سواری
و عمداً رفتم جایی که دوطرف ماشین پارک شده بود دور راست به چپ و چپ به راست زدم تا ترسم بریزه و همونجا ماشینها هم رفت و آمد می کردن
و خدا رو شکر چندین بار و بدون توقف دور زدم رفتم تا میدون شهرک و برگشتم
و در عرض نیمساعت تمرینم فقط یکبار وایسادم که آب بخورم و نفسی تازه کنم
و خدارو صدهزار مرتبه شکر دیگه به ماشینهای کنار خیابون نمی زنم
و خیلی راحت از سر کوچه مون که شیب زیادی داره بیرون میام و بر می گردم
که همین قبلاً آرزوم بود و چند بار افتاده بودم و زیر زانوم خون اومده بود..
الهی صدهزاران بار شکر برای همه ی نعمتهای این جهان زیبا
خدا رو صدهزاران بار سپاس برای صلاتی دیگه در گام سوم پروژه تغییر
خدا رو صد هزاران بار شکر برای نعمت وجود استاد جانم و استاد مریم جانم و این سایت بهشتی و دوستان جان
عاشقتونم
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان
بهترین های دنیا و آخرت رو از خدای مهربان برای همگی درخواست می کنم
بگو: خدایا! ای مالک همه موجودات! به هر که خواهی حکومت می دهی و از هر که خواهی حکومت را می ستانی، و هر که را خواهی عزت می بخشی و هر که را خواهی خوار و بی مقدار می کنی، هر خیری به دست توست، یقیناً تو بر هر کاری توانایی.
خدایا سلام
استاد سلام
سلام به بانو سعاد مهربون و دوست داشتنی سایت خودمون . ممنونم ازتون برا همه کامنتهای بسیار خوبتون که پر از حال خوب و شکر گزاریه .چقدر خوشحالم از اینکه تمرین دوچرخه سواری انجام میدین
راستش من هیچ وقت دوچرخه سوار نشدم ولی خیلی دلم میخواد دوچرخه سواری بلد باشم و عصرا برم تو محله خودمون دوچرخ سواری کنم گاها خانمها رو میبینم که دوچرخه سواری میکنن ولی هیچ وقت شروع نکردم و دوچرخه هم ندارم .احتمالا حس خیلی خوبیه دوچرخه سواری و حتما برا تقویت عضلات هم خوبه.
خب اینم یه تغییر مثبت خوبه .من شما رو تحسین میکنم و برای این پشتکار و توانایی عالی تون بهتون تبریک میگم. انشاالله در پناه خدای مهربون همیشه سلامت باشین و هر روز برامون کامنت بنویسین و به ما حس خوب بدین . راستش من اول صبح که میرم اداره قبل اینکه مراجعین بیان حتما اول سایت رو چ میکنم بعد ایملهامو چک میکنم اول کامنتهای شما و بعد نسیم جون و بعد هم سمیه جون و سعیده و ابراهیم و فاطمه و … رو میخونم.ممنونم از شماو بقیه و برای نوشتن کامنتهای خوبتون سپاسگزارم.
بر اثر آنچه مردم کردهاند فساد و تباهى در خشکى و دریا آشکار گشته تا خدا (کیفر) بخشى از کارهاى مردم را به آنان بچشاند، باشد که بازگردند
مریم همان طور که رب در آیه 41 روم گفته، تضاد و مسائل برای این که مسیرمون عوض کنیم بفهمیم داریم راه اشتباه میریم و برگردیم نه برای این که رب با ما مشکل داره یا رب احساساتی دارد عمل میکند. دختر خوب اگر در مسیر درست باشی(= ایمان + عمل صالح) پاداش داده میشوی، از زندگی لذت میبری همان طور که رب در ادامه میگه:
و از نشانههاى او این است که بادهاى بشارتدهنده را گسیل مىدارد تا رحمت خود را به شما بچشاند؛ و کشتى نیز به امر او روان شود و شما نیز به تکاپوى کسب روزى او برآیید، باشد که شکرگزار شوید
اصلا رب این جهان آفرید تا تو لذت ببری و شاد باشی و با دیدن نعمتهاش و بهره مندی ازش شکرش به جا بیاری که همین باعث پر بار شدن زندگیت و نزدیکی به رب بیشتر و بیشتر میشه، یعنی هرچی رب رزاق و قدرت مطلق ببینی و بهش نزدیک بشی، شکر گزارش هستی و هر چی بیشتر شکر گزار باشی به رب نزدیکتر میشی و نتیجه این مسیر پاداشهای بینهایت رب، مریم رزق یعنی روزیی که مداوم و پیوسته عطا میشود این یعنی حتی تضادها هم بابرکت هستند برای این که تو به سمت سلامتی و ثروت و آرامش = نزدیکی به رب برگردی.
پس با دیدن اولین نشانهها به جای بیمحلی یا فرار ازش به استقبالش برو و از رب هدایت بخواه تا به مسیر درست برگردی قبل این که شرایطت را برای خودت به خاطر فکر و فرکانس اشتباه، بد و بدتر کنی، برگرد.
میدانی الان در این مرحله قدم کوچک اما قوی که باید برداری چی هست ؟ می دانی چه جوری واکنش به کنش تبدیل کنی؟ علت این که تا مرز یک سری از خواستهها رفتی و بهش نرسیدی چی هست؟ یا به یک سری رسیدی اما بعد یک مدت شرایط برات سخت شد و داشتی پسرفت میکردی مثل همین سلامتی چی هست؟
اعراض: توجه به خواسته و نادیده گرفتن ناخواستهها، تو هدف انتخاب میکنی و پر شورو شوق استارت میزنی و سپاس گزاری میکنی و لذت میبری اما از یک جا به بعد وقتی نشانهها میاد و میبینی و تایید میکنی شروع میکنی به فکر راجب مسائل و مشکلاتی که ممکن برات پیش بیاد و آنها را برای خودت بزرگ میکنی این طوری وجودت ترس و نگرانی میگره و آرام آرام شوق و ذوق و از دست میدهی و شرایط برای خودت سخت میکنی.
علت رسیدنت به خواستههایی که اول نشد میدیدش چیه؟ مثل داشتن پوشش دلخواه خودت یا نماز به روشی که بهت آرامش میدهد نه عرف و کاهش وزن از 78 به 68 و .ارتباط بهتر و زیباتر با مادرت یا آشنایی با دوستان پرانرژی و سپاس گزار یا…..
تسلیم + سپاس گزار —-> در واقع تو از رب هدایت میخواستی و تمرکزت روی قدرت و رزاقیت و وهابیت رب بود همچنین سپاس گزار آنچه داشته بودی نه این که فلان مشکل هست، وای چی کار کنم و چگونه و چه طور به خواستم برسم و فلانی و راضی کنم. همین فکر نکردن به چگونگی و چطوری مسیر و تمرکز روی قدرت رب و خواستهات مسیر را برات هموار کرد.
بهترین تمرکز و نتیجه هم وقتی دیدی که با رب وعده گذاشتی و شروع کردی به مطالعه قرآن و از خودش هدایت خواستی، مثل الان. رب العالمین جونم با دست و دل بازی قدم به قدم هر آنچه نیاز داشتی در آیات برات آشکار کرد تا در این مداری که هستی به آرامش بیشتر برسی و استوارتر باشی در مسیر درست.
مریم خلاصه که بهت بگم الان چیزی که باید تغییر بدهی و یک مرحله بری بالاتر و یادش بگیری همین سپاس گزاری و اعراض از ناخواستهها هست. تو سپاس گزاری میکردی اما اعراض نه، باگ کارت این هست دختر خوب، به نسبتی که در این مرحله رشد کنی به همان نسبت زندگیت راحت و روانتر میشود.
خدا جونم دمت گرم برای هدایتام تا این لحظه برای روزی بهغیر الحسابی که دادی و همچنان ادامه داره.
یارب قبل از این که بخواهم به دنیا بیام شروع کردی به روزی دادن به من و همچنان هم ادامه داره دوست دارم رب العالمین ام، بهت اعتماد دارم رب العالمینام. بارخدایا فقیرترینم به کوچکترین خیر و برکت از سوی تو.
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خداروشکر بابت این پروژه شگفت انگیز که داره کلی به رشد و پیشرفت و خودشناسی من کمک میکنه و توی این سه گام من متوجه یه موضوع عجیبی شدم اون هم اینکه هرگام با شرایط اون روز من کاملا هماهنگه و من مثلاً به یه مسئله ای برخوردم که توضیحات و کامنت ها و تمرینات اون گام دقیقا بهم کمک میکنه که اون مسئله رو حل کنم یا به جواب هاش هدایت بشم
خداروشکر و ممنونم از همه هم از استاد و عوامل سایت هم از بچه های عزیز بابت کامنت های خوبشون.
اما تمرین این گام:
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
من اولین باری که فهمیدم و شنیدم وقتی به هدفی میرسی باید هدف بعدی رو مشخص کنی و براش تلاش کنی از استاد عباس منش عزیز بود
تا قبل از اون از استاد دیگه ای اینو نشنیده بودم و فقط شنیده بودم که باید به هدفت برسی و تمام و این کج فهمی باعث شد که خیلی در دام رسیدن و متوقف شدن بیفتم.
بارها شده که من به اهدافی رسیدم و دیگه فکر کردم که خوب دیگه تموم شد دیگه من دیگه کاری برای انجام ندارم و همیشه این هدفی که بهش رسیدم خودبه خود پیش میره…
مثلاً وقتی 35 کیلو وزن کم کردم دیگه نرفتم سراغ هدف بعدی که میتونست ورزش و فیتنس باشه و گفتم خوب دیگه من لاغر شدم دیگه به هدفم رسیدم و اشتیاقم رو از دست دادم و دیگه به این موضوع فکر هم نکردم
نتیجه این شد که خیلی آرام و راحت همه چی از بین رفت و باز هم همون اضافه وزن برگشت نتیجه شد تمسخر دیگران که ای بابا پس چی شد دیدی گفتیم نمیشه تو هی میگفتی میشه میشه بفرما پس چرا خودت نتونستی لاغر بمونی؟!؟!
یا من از بچگی عاشق ماشین بودم و الان هم هستم اما هرگز فکر نمیکردم که بتونم ماشین بخرم به لطف خدا و به کمک تمرین تصویر سازی من تونستم یه پراید بخرم خیلی خوشحال و عاشق اون ماشینم بودم به یکسال نکشید که گفتم من میخوام ماشین بهتری داشته باشم همونطور که این پراید رو خریدم میخوام بهترش رو بخرم و دوباره تصویر سازی و حرکت و تلاش کردم و تونستم در مدت زمان کوتاهی پراید رو به سمند تبدیل کنم که هیچکس حتی خودم و همسرم هم باورمون نمیشد هنوزم گاهی فکر میکنیم و میگیم راستی پول سمند چطور جور شد!!!!! اما انگار من دیگه بعد از خریدن سمند اشتیاقم رو از دست دادم و فکر کردم خوب دیگه این یه هدف بزرگ بود که بهش رسیدم و تموم شد دیگه…و برای ماشین بهتر تلاش نکردم خودم رو بهبود ندادم باورهام رو درست نکردم
نتیجه اینکه من بعد از گذشت 10 سال هنوز نتونستم این سمند رو عوض کنم و هرچند وقت یکبار گرفتار تعمیرات اساسی و هزینه های گزاف تعمیر میشم این درحالی که وقتی توی خیابون شاسی بلندها و ماشین های جدید رو میبینم دلم براشون ضعف میره…
چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
من بچه شهرستان هستم و از کودکی رویای مهاجرت به تهران رو داشتم دلیلش هم این بود که اون موقع ها من یه دوستی داشتم که دایی ش تهران زندگی میکرد و خیلی هم پولدار بود اون موقع ها وقتی میومد شهرستان با زانتیا میومد و این برای ما که فقط پیکان و رنو 5 دیده بودیم یه چیز عجیب و غریب بود و من از همون کودکی هی به خودم میگفتم من بزرگ بشم حتما میرم تهران و پولدار میشم خلاصه گذشت و من بزرگ شدم و سال 1390 در 18 سالگی من با جیب خالی به تهران مهاجرت کردم .
اون موقع پسرعموم یه تهیه غذا داشت و من اومدم پیش ایشون کارگری که خیلی برام خوب بود چون هم جای خواب داشتم هم غذا و حقوقم کامل برام پس انداز میشد…
خلاصه خیلی خوشحال بودم و هرشب میرفتم روی یکی از پل های نزدیک مغازه که ویوی خوبی به شهر داشت و ساعت ها به عظمت تهران و رفت و آمد ماشین ها نگاه میکردم و خیلی احساسم خوب میشد و همش هم تصویر سازی میکردم که منم یه روزی پولدار میشم و …
روزها به همین منوال میگذشت تا اینکه کم کم همه چی داشت برام عادی میشد یه روزی که حالا دیگه ارتقا شغلی هم پیدا کرده بودم و از کارگر ساده به کمک آشپز تبدیل شده بودم داشتم پای منقل کباب میپختم یک آن باد بزن رو نگاه کردم و گفتم :
آیا این موقعیت اون چیزی بود که تو میخواستی؟؟؟
مگه رویای تو این نبود که بیای تهران و پولدار بشی پس اینجا پای این کباب پز داری چیکار میکنی؟؟؟
از این سوال و جواب شوکه شده بودم و میگفتم خدایا راست میگه ها من رویاهای بزرگی داشتم من میخواستم کارآفرین بشم کارمند و کارگر داشته باشم نه اینکه اینجا پای منقل وایسم کباب باد بزنم…
هرروز و هرشب فکر میکردم که من چطور میتونم پولدار بشم؟
تا اینکه دستان خداوند از راه رسیدن و یه شب یکی از فامیل به دیدنم اومد و گفت اینجا جای تو نیست وسط این همه چربی و بوی غذا جای تو نیست الان یه کلاس هایی هست به اسم کمک پرستاری بیا برو اونجا ثبت نام کن و مدرک بگیر با این مدرک میتونی توی بیمارستان استخدام بشی…
بقیه اش رو خلاصه میگم
من رفتم مدرک گرفتم
بیمارستان استخدام شدم
فهمیدم این شغل مورد علاقه منه خدمت به دیگران دادن حس خوب به دیگران کاهش استرس دیگران و دادن آرامش به اون هاو…
خلاصه این هدف هم تیک خورد
دوباره گفتم نه من نباید کارمند بمونم چطور میتونم از این شغل پول بیشتری بسازم؟
چطور میتونم به دیگران بیشتر خدمت کنم؟
چطور میتونم کارآفرینی کنم و به دیگران حقوق پرداخت کنم چیزی که عاشقشم ؟؟
و باز هم خدا منو هدایت کرد
الان شرکت خدماتی مراقبتی خودم رو دارم چندین نفر برام کار میکنن چندین برابر یه کارمند درآمد دارم حقوق پرداخت میکنم و …
و همه ی این روند از جایی شروع شد که اون روز پای اون منقل کباب پز به خودم تشر زدم که خوب میخواستی بیای تهران اومدی میخواستی درآمد داشته باشی داری حالا میخوای چکار کنی؟؟؟
و همینطور اهداف بعدی و بعدی و بعدی
نتیجه اون سوال و جواب ها و نتیجه اون انتخاب اهداف تازه و نتیجه اون ادامه دادن مسیر رشد این شد که من از کارگر ساده در یک تهیه غذا تبدیل شدم به کارآفرین در حوزه سلامت
درامدم از روزی که اومدم تهران تا امروز بیش از 350 برابر رشد داشته.
تشکیل زندگی دادم
ماشین خریدم
خونه و زندگی تشکیل دادم
بدون اینکه یک ریال از خانواده ام کمک بگیرم
همیشه نتیجه هدف گذاری و رشد و ادامه دادن مسیر اونقدر بزرگه که گاهی آدم یادش میره از کجا به کجا رسیده به این دلیل که میگم این پروژه داره منو دوباره از نو به خودم میشناسونه…
من کلا این داستان رو یادم رفته بود اما تمرین این جلسه باعث شد به یاد بیارم که من چقدر ارزشمندم من چقدر توانمندم اما این روزها گرفتار یه باور منفی شده بودم که من نمیتونم پیشرفت کنم اما الان و بعد از نوشتن این کامنت احساسم خیلی خوب شد و میخوام
درود به تمام دوستانی که برای تغییر خود حتی به اندازه گوش کردن فایل تلاش میکنند
بنظر من کسی که این موقعیت براش پیش میاد که این فایل ببینه و گوش کن حتما یه نشونه برای تغییر زندگیش بدونه و ادامه بده
استاد عزیزم من مدت کوتاهی است که با شما اشنا شدم ولی شاید باورتون نشه چقدر تغییر در زندگیم بوجود اومده به لطف خدای حمایتگرم که هر چه هستم و دارم از اوست
من الان شاید از نظر خیلیا در بهشت زندگی میکنم و همه چی عالیه زندگی خوب بدون درد سر و مشکل بدون تلاش در رفاه
در یکی از بهترین منطقه تهران زندگی میکنم در یه خانه بینظیر و شرایط خوب میتوانم راحت زندگی کنم و میدونم خیلیا دوست دارند جای من باشند
اما با اینکه شب و روز شاکر خدا هستم بخاطر موقعیتی که دارم ولی خودم راضی نیستم میگم این زندگی مال من نیست و دوست دارم خودم خالق زندگیم باشم
خیلی تمرین کردم بالطف خدا که این قدرت بهم داد که روی خودم کار کنم و ذهنم کنترل کنم و شب روز ازش خواستم منو هدایت کن ویک راه جلوی پان بزاره تا اینکه بهم الهام شد که برم ایلسم بگیرم
من 49 سالمه، ولی گفتم من میتونم شروع میکنم و حتما موفق میشم از صفر شروع میکنم و خالق زندگی خودم میشم و خیلی عجیبه که خیلی علاقه زیاد به یادگیری دارم طوری که بیشتر تایم شبانه روز در حال خواندن زبان هستم
از همه چی گذشتم از تلویزیون از دوستان و تفریح از دنیای مجازی هیچ چیز به انداز زبان منو به شوق نمیاره واین احساس شوق و علاقه رو از خدای مهربانم دارم و مدام خدارو شکر میکنم که این ذوق در دل من گذاشته و با صبر و حوصله تکاملم را طی میکنم وبا اینکه درامد ندارم ولی فعلا بخودم قول دادم که اول گرفتن ایلس بعد درامد و بقول استاد عزیزم میخوام فقط روی یک هدف تمرکز کنم
و چقدر این مرحله تکامل مهمه ،
همه سعی کنیم عجله نکنیم و بخدا بسپاریم همچی خودش زیبا میچینه و مدام این بخدا میگم که من به چیدمانت اعتماد دارم واز مسیر لذت میبرم و ادامه میدم
امیدوارم همه عزیزان به توکل بخدا صبور باشند تا به خواسته اشون برسند مهم نیس در چه سن و چه شرایطی هستند
من به خودم گفتم مهم نیست نیمه از عمرم گذشته مهم اینکه من چقدر از زندگیم لذت بردم ؟ چقدر برای خودم زندگی کردم؟
من میخواهم چند سال از عمرم اونجور که خودم میخوام زندگی کنم با لذت بدون توجه به دیگران برای خودم زندگی کنم نه برای خانواده یا بچه یا برای دیگران
مرضیه جان مثل اینکه این کامنت رو برای من نوشته بودی برای قوی تر شدن باورهایی که ضعیف بودن
همیشه فکر میکردم دیر شده
.
من 46سالمه با اینکه خیلی روی باورهام کار کردم ولی مثل اینکه همیشه یکی میگفت دیر شده برای چی تلاش میکنی
همیشه فکر میکردم که باید زودتر شروع میکردم حرا من زودتر به این آگاهیها نرسیدم و این پاشنه آشیل منه با اینکه خیلی دلیل برا خودم میاوردم و میخواستم باورهای منطقی جایگزینش کنم ،البته خیلی بهتر شده بودم و از تمرینات هم دست نکشیدم ولی باخوندن کامنت شما خیلی ارومتر شدم به دلم نشست عزیزم
فروغ جان هیچ وقت تو زندگی به این عدد اهمیت نده به درونت و ثروت درونت اهمیت بده که چقدر ارزشش از هر چیزی تو این دنیا بیشتر انوقت همیشه خودتو در هر شرایطی قبول داری و میپذیری و وقتی به چیزی عشق و علاقه داشته باشی اصلا هیچ چیز برات مهم نیست جز اون هدفت که بهش عشق داری
به انید خدا و توکل به الله حتما به هرچیزی که بخوای میرسی
من مادر دوتا فرزند هستم وبزودی 50 سالم میشه ولی از نظر خودم که یک بدن قوی و سالم دارم و یک روحیه کودکانه من 25 ساله هستم تو هم مدام با خودت تکرار کن این یک عدد مهم نیست
خیلی خوش اومدی به سایت بهشتیمون چقدر لذت بردم از خوندن کامنتت
چقدر نقاط مشترک بین من و شما هست
من 67 سالمه
و در یکی از بهترین منطقه های تهران زندگی می کنم، و همینطور در طالقان
منم خیلی کنترل ذهن می کنم و تو این شش سالی که با استاد جانم آشنا شدم تلویزیون و اخبار نگاه کردن رو تعطیل کردم و همینطور فعالیتم تو اینستا رو که قبلاً هم فقط در حد 4-5 تا عکس خانوادگی و دوسه تا پست بیشتر نبود وکانالهای خبری که تو تلگرام داشتم همه رو دیلیت کردم
من هم زبانو خیلی دوست دارم و تو اینستا چند پیج زبان با لهجه نیتیو امریکایی فالو می کنم
و خودم از اول خیلی بیشتر از همکلاسیهام بلد بودم و دنبال یادگیری بودم
صبر و حوصله هم خدا روصدهزار مرتبه شکر هرچی دلت بخواد دارم
مرضیه ی عزیزم وقتی که کامنتتو خوندم و اومدم امتیاز بدم انگشتم رو 4 ستاره خورد وهمونجوری ثبت شد
عزیز دلم منم خیلی با کامنتت حال کردم وقتی دیدم اینقدر با ذوق دوچرخه سواری یاد گرفتی منم تصمیم گرفتم که حتما برم دوچرخه سواری تمرین کنم
البته کمی از بچگی بلد بودم و بجز اون من عاشق موتور هستم و کم و بیش قبلا تمرین کردم با کامنت زیبای شما امدم توی دفتر نوشتم که حتما موتور سواری کامل یاد میگیرم خیلی از شما دوست عزیز و خوش ذوقم ممنونم که این انگیزه را به من دادی
امیدوارم هرجای که هستی شاد و سلامت باشی فاطمه جان
منم همینطور خواستم ناخواسته 4 تا ستاره دادم به شما با اینکه خیلی از کامنتت ذوق کردم اینجا بهت صد هزار تا ستاره نورانی میدم
همینکه از کامنت من لذت بردی برام یک دنیا ارزش داره
منهم که الان سنم از 55 سال گذشته، به این نتیجه رسیده ام که باید برای خودم زندگی کنم.
این جمله تان خیلی برام جذاب و جالب بود
“من میخواهم چند سال از عمرم اونجور که خودم میخوام زندگی کنم با لذت بدون توجه به دیگران برای خودم زندگی کنم نه برای خانواده یا بچه یا برای دیگران”
خیلی وقتها منهم خودمو فراموش میکنم و اولویتم میشه دیگران، ولی خیلی زود بخودم میام و بازهم میگم، نباید خودمو فدای هیچ کس و هیچ چیزی بکنم.
بایدبه خودم ارزش قایل باشم تا دیگران هم برام ارزش قایل بشند، باید توحید عملی را در عمل نشان بدم، باید فقط بخودش ایمان داشته باشم و ………
البته قبول دارم که ذهنم باز میخواد برگرده به اینکه خودش تصمیم بگیره و خودش یه کارهایی رو انجام بده و خودش ……. ولی هر بار با پس گردنی یادم میافته که نباید اینهمه به خودم مغرور بشم و بهتره حل چالشها را بخودش بسپارم و فقط و فقط از مسیر لذت ببرم
این پاشنه آشیل منهم هستش که وقتی به موفقیتی میرسم، دیگه غرق در اون شرایط میشم و همه چیز را فراموش میکنم و روی ذهنم کار نمیکنم و ……. دوباره و دوباره و دوباره سقوط شروع میشه، از کسانی و از چیزهایی ضربه میخورم که اصلا فکرش را هم نیمکردم و …….. بازهم به این نتیجه میرسم که همیشه باید در مسیر باشم و به محض اینکه به هدفی رسیدم، بایستی هدف بعدیم را انتخاب کنم و براش تلاش کنم و به پیش برم تا همیشه نتایج پایداری بگیرم
امروز باید اعتراف کنم که با خواندن کامنتهای “تغییر” تونستم یکی از بزرگترین ترمزهای ذهنم را پیدا کرده و درک کردم که نباید همه چیز عادی بشه و باید همیشه رو بجلو حرکت کنم
سلام به دوستان عزیزم ،که کامنت های پر از آگاهی مینویسن و من اینقدر غرق خوندن کامنت ها میشم و قانون رو تو ذهنم مرور میکنم که کلی احساسم خوب میشه
سلام به مریم خانم عزیزم و استاد بزرگوار
مثالی که برای این جلسه به ذهنم رسید ،مال چندین و چند سال پیش قبل از اشنایی با این سایت بودم
که با یادآوریش فهمیدم انچه که زندگی ما رو میسازه همین تغییر کردن و رو به جلو بودن که نباید مومنتوم مثبت رو لحظه ای قطع کنیم
من دبیرستان رو خوندم خیلی دوست داشتم دانشگاه فردوسی مشهد قبول بشم چون هم دانشگاه معتبری بود و من نزدیک خونمون
اون سال من قبول شدم ،همون ترم اول فکر کردم دیگه همه چی تموم شد ،به خواسته بزرگم رسیدم و تلاشی برای یادگیری نکردم و ترم اول با نمرات بسیار پایین مشروط شدم ،خیلی خیلی به من برخورد چون تا اون موقع من تو درس خوندن همیشه بهترین بودم
با همون چک و لگدی که خوردم خودمو جمع کردم و از ترم بعد شروع کردم به درس خوندن
به جایی رسیده بودم که تو ترجمه متون انگلیسی به فارسی همیشه برتر از کل دانشجویان اون دانشگاه شدم و خیلی خیلی موفق بودم و تا یک مدت هم کلا مترجم زبان بودم و کار میکردم
دوباره بعد از دانشگاه کم کم به خاطر توجه به نکات منفی توسط فضای مجازی اون سال ها که خیلی باب شده بود کاملا افتادم تو مومنتوم منفی و از همه چیز فاصله گرفتم و دیگه هیچوقت نتونستم اون انگیزه و شور شوق قبلی که برای مطالعه و درس داشتم رو داشته باشم
و حدودا سه چهار سال بعد با استاد اشنا شدم و الان پنج ساله هر روز تو این سایت هستم ،شغل قنادی ام رو از تو خونه شروع کردم و هر روز تو مدارم پیشرفت میکنم
گاهی به خاطر مقایسه خودم با دیگران حالت افسردگی و سکون برام پیش اومده
ولی از شروع دوره هم جهت با جریان خداوند ،کلی وجودم امید و توحید و شور و هیجان فراگرفته
و برای خودم درامد های بالاتر ، مهاجرت و رابطه عاطفی موفق در نظر گرفتم تا بتونم به سمتش حرکت کنم و از تلاش دست برندارم
خداجونم هر آنچه دارم از آن توست و تو به من داده ای من به هر خیری از جانب تو فقیر و محتاجم مرا به راه راست هدایت کن به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای
وقتی که ما شروع میکنیم در موفقیت های که رسیدیم ساکن می شویم و حرکتی نمیکنیم اوضاع شروع میکنه به بد شدن و کم کم بدتر از قبل میشه وقتی که هیچ حرکتی برای پیشرفت نکنیم
آدم های که همیشه در حال بهبود و بهتر کردن اوضاع هستند در تمام جنبه ها و تا وقتی که این بهبود ادامه داره اوضاع همیشه بهتر و بهتر میشه
اگر بهبود ندهی در طی روز های آینده می پوشی و از بین می روی
همیشه در مسیری باش که جای پیشرفت داشته باشه
زمانی که تصمیم میگیری تغییر کنی خیلی مهمه توی زندگیت
اگر با هوش باشی قبل از اینکه اوضاع سخت بشه با دیدن نشانه ها خودت را تغییر میدهی این نشانه ها را همیشه دریافت میکنیم فقط باید حواسمون باشه
پروردگارا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جویم
پروردگارا مرا به راه راست به راه آنان که به آنها نعمت دادی هدایت فرما
سلام به استاد عزیزم و همه هم گامان عزیز و دوست داشتنی ام
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
وقتی به روند زندگیم نگاه می کنم می دونم که به دفعات پیش اومده که این اتفاق برام بیفته و به قول استاد گفتنی در باد موفقیت بخوابم و پیشرفتی نکنم اما دقیقا به یاد ندارم که اتفاقی بوده باشه که در همون لحظه به خودم بگم که خب دیگه الان که تونستم این کار رو بکنم و این نتیجه رو بگیرم دیگه تمومه. این حس رو به این شکل نداشتم ولی میدونم به صورت ناخودآگاه در من بوده
مثلا زمانی که ماشین خریدم، زمانی که ازدواج کردم، زمانی که مدیر فروش شرکت شدم، زمانی که خونه خریدم، زمانی که عروسی گرفتم.
الان همین طور که دارم این کامنت رو می نویسم درونم داره بهم میگه و من همه ش رو می نویسم
من وقتی توی یه زمینه ای به موفقیت می رسیدم دیگه اون زمینه رو یه جورایی ول می کردم و توش میومدم پایین. مثلا یه نمونه بارز برای خودم بخوام بگم این بود. زمانی که من رفتم توی شغل ویزیتوری از روز اول می گفتم من مدیر فروشم. هر کی از دوست آشنایان از من می پرسید چیکار می کنی توی اون شرکت می گفتم مدیر فروشم و خیلی هم با انگیزه و شور و شوق داشتم کارم رو می کردم. این گفتن من و شور و شوقم به حدی ادامه داشت که من اولا توی همون ویزیتوری از همون ماهای اول و دوم درآمدم رسید به کسایی که چندین سال توی اون شرکت کار می کردن و از طرفی به طرز خیلی جادویی ظرف 6 ماه من شدم مدیر فروش شرکت. اما به محض اینکه این هدف رو به دست آوردم ( البته این رو هم بگم که وقتی امتیاز مدیر فروش شدن رو به خودم دادم و قدرت رو دست مدیر شرکت نه خدا این شرک خودش شروع پایین کشیده شدنم بود) دیگه اون شور و شوق و انگیزه ادامه پیدا نکرد و روز به روز شرایط برام سخت تر شد تا اینکه بعد از یک سال خودم درخواست دادم که دوباره ویزیتور شم و بقیه داستان.
الان که به اون شرایط فکر می کنم موضوع این بود که من تو اون زمانی که تازه ویزیتور شده بودم می خواستم به اون هدف مدیر فروشی برسم و یه سری کارها براش انجام میدادم (مثل اینکه به همه میگفتم من مدیر فروشم، مثل مطالعاتی که می کردم و فایل هایی که گوش می دادم و آماده کردن خودم برای مدیر فروشی) که بعد از اینکه مدیر فروش شدم دیگه اون کارها رو کمپلت قطع کردم و رفتم دنبال هدف های دیگه مثل ازدواج و خونه خریدن. در حالی که اینجوری نیست که تا به یه چیز رسیدیم دیگه اون کارها رو ول کنیم بلکه باید همیشه رو به رشد بریم جلو و الان که این کامنت رو تا به اینجا نوشتم واقعا این موضوع برام روشن شد
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
موضوعی که به جای توقف همیشه توش ادامه دادم و تلاش کردم بهبود پیدا کنم رابطه عاشقانه بود و هیچ وقت به نقطه دیگه تمونه نرسیدم.
همیشه تلاش کردم رابطه ام رو بهبود بدم و از زمانی که با همسرم دوست شدم تمام 6 سال دوستی هر دوتامون در حال بهبود خودمون و رابطه مون بودیم و بعد از ازدواج هم این رو ادامه دادیم. از تضاد ها درس گرفتیم و همیشه شور و شوق و انگیزه بهبود داشتیم. دقیقا ما برای داشتن یه رابطه سالم و دوستانه قبل از اینکه اصلا با هم دوست بشیم یه سری کار ها رو انجام دادیم که بعد رابطه هم ادامه دادیم. مثل اینکه خودمون باشیم، سعی نکنیم به خاطر دیگری خودمون رو تغییر بدیم بلکه به خاطر خودمون، تغییر کنیم. تلاش نکنیم دیگری رو تغییر بدیم و ارزش قائل بشیم برای خودمون، خودمون رو دوست داشته باشیم و اولویت اول زندگی هم بعد از خودمون باشیم.
و این به نظرم دلیل اصلی اینه که «دیگه تمومه» توی رابطه مون به وجود نیومد و همیشه رو به پیشرفت بودیم. مهم نبود که چقدر جلو رفته باشیم. تمام این 11 12 سالی که با همیم این موارد که گفتم رو رعایت کردیم و واقعا سپاسگزار خداوندم و واقعا می بینم که این مورد چقدر تفاوت داره با باقیه مواردی که به سکون رسیدم
جلسهی امروز برای من یکی از جلسات بیدارکننده و درخشان بود، چون دربارهی موضوعی صحبت شد که همهی ما، دیر یا زود، در مسیر زندگی با آن روبهرو میشویم.
زندگی در حقیقت یک بازی زیبا و هدفمند است؛ بازیای که در آن باید هدف تعیین کنیم و برای رسیدن به آن حرکت کنیم.
اما تفاوت میان انسانهای «خوب» و انسانهای «برتر» در همینجاست:
انسانهای خوب به هدف خود میرسند، ولی انسانهای برتر، پس از رسیدن به هدف، بلافاصله مسیر هدف بعدی را آغاز میکنند.
یعنی آنها همیشه در جریان، پویا و زنده میمانند؛ درست مانند آب روانی که همیشه در حرکت است، و همین پویایی، زندگیشان را شفاف، زلال و شیرین میسازد.
از زمانی که خودم را میشناسم، همیشه در مسیر حرکت بودهام.
اهدافم بسته به شرایط زندگی تغییر میکرد، اما همیشه به یاری خداوند، قدمبهقدم به آنها رسیدم و بعد به سراغ هدف بعدی رفتم.
هیچگاه یادم نمیآید که پس از رسیدن به هدفی، سرگردان مانده باشم؛ همیشه مسیر تازهای در پیش داشتهام.
از وقتی با قوانین الهی و آموزشهای استاد عزیزم آشنا شدم، حرکتهایم هدفمندتر و آگاهانهتر شد.
اگر بخواهم خلاصهای از مسیر هدفهایم بگویم، میتوانم اینگونه بنویسم:
• در ابتدا، هدفم پیدا کردن مسیری آرامشبخش و الهی بود.
• سپس رها شدن از روابط عاطفی دردناک و آزاردهنده.
• بعد، ایجاد رابطهای سالم، آگاهانه و زیبا.
• بعد از آن، یافتن شغلی مناسب برای داشتن استقلال مالی.
• سپس به چالش کشیدن خودم با تغییر محیط کاریام.
• بعد جذب آیفون 15 پرومکس که برایم نماد اعتماد به توانایی جذب بود.
• و پس از آن، تجربهی سفری چندروزه با عشق زندگیام ️ که یکی از زیباترین لحظاتم بود.
وقتی احساس کردم محیط فعلیام دیگر انگیزهی رشد ندارد، دوباره تصمیم گرفتم مدارم را بالاتر ببرم، شجاعتم را به خودم ثابت کنم و سطح کار و درآمدم را ارتقا دهم.
الان در همین مرحله هستم و با تمام وجود حس میکنم که در حال رَوان شدن و جریان یافتن هستم.
به خودم افتخار میکنم، چون میبینم هر قدم کوچکی که برمیدارم، ذهن و باورم را بزرگتر، قلبم را شجاعتر، و ارتباطم با خداوند را عمیقتر میکند.
خدایا بینهایت سپاسگزارم که به من فرصت دادی تا امروز با نگاه روشنتری ببینم چه مسیر زیبایی را طی کردهام؛
که بدانم من دختری هستم قوی، شجاع، مؤمن و در حال رشد.
ای خدای مهربان، سپاسگزارم از تمام داشتهها و نداشتههایم،
چرا که همه از فضل و رحمت بیکران توست.
خدایا، تو تنها پناه منی؛
تنها از تو یاری میخواهم و تنها در مسیر تو گام برمیدارم.
مرا به راه راست، راه کسانی که به آنها نعمت و آرامش عطا کردهای، هدایت فرما،
به نام خدای مهربان که هرلحظه مراهدایت وحمایت میکند…
سلام استادجانم ومریم نازنینم …
همیشه درحال حرکت باشیم همیشه درجهت رشدوپیشرفت باشیم حتی اگه به همون هدف خوشگله مون رسیدیم نباید متوقف شیم ؛جهان ایستانیست اگه بهترنشیم بدترمیشیم .
باورهای توحیدی خیلی تاثیردارند وبه زندگی ماآرامش میدهند ..
کنجکاوشدم کتاب چه کسی پنیرمرادزدید روبخونم …
مصاحبه بادوستان خیلی تاثیرداره وقتی که میشنویم یکی مثل خودمون ازصفر به مداربالاتررسیده چه قدراشتیاق وباورساخته میشه منم میتونم .
شایدخیلی جاها استادعزیزم بارهاازموفقیت شون که ازهیچ به دست آوردن گفتن ولی درکناراون خوندن کامنتهاوتجربه ی دوستان وصحبت هاشون واقعا باورقلبی میسازه …
حالاکه آگاه شدم به این موضوع میبینم ننم مثل همون آدمای موفق دارم رصدوپیشرفتم وزیادمیکنم و متوقف نیستم چقدر اهداف برای آینده دارم ودرجهتش قدم برداشتم ..
سپاس ازاستادومریم عزیزم بابت این پروژه الهی شکرت .
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
وقتی این سوال رو خوندم یک لحظه موقعیت خودم در عید امسال (1404)توی ذهنم پررنگ شد
خب من برای پایان سال 1403یک تارگت برای خودم تعیین کرده بودم که بینهایت براش انگیزه داشتم و بی نهایت دوست داشتم که حتما تا پایان سال وبا ورود به سال جدید من تیک تایید این تارگت رو بزنم .یادمه حاضر بودم هرررررکاری بکنم که به اون هدفم برسم
حالا هدفم چی بود؟تسویه ی بدهی 25 میلیونی که به خواهرم داشتم وکل ذهنم رو قفل کرده بود هیچ ایده ای برای بهبود به ذهنم نمیرسیدخداروشکر یکی ازباورهایی که ازهمون روزهای ابتدایی اشنایی بااستاد بهش برخورد کردم همین باور بودکه ما بدون وام و قرض هم میتونیم موفق بشیم و درک اهمیت این اصل که هرطور شده باید خودمون رو از شر هرنوع قسط بدهی یا وامی رها کنیم برام پر رنگ شد!!!
جالب تراینکه من وقتی به این مسئله برخوردم فهمیدم که هیچ مخالفتی بااین موضوع ندارم که هیچ بلکه خودم در بک گراند ذهنم بصورت پیش فرض بسیاااااار باهمچین مسئله ای موافقم …برای همین بودکه هیشوخت ازکسی قرض نکرده بودم وهمیشه ترجیحم این بود که قیدخواسته هایی که از نظر شرایط مالی هنوز اماده شون نیستم رو بزنم وصبر کنم تا پولش رو بسازم
اما جریان اون بدهی فرق داشت درمدار اون روزهام که حدود 3یاشایدهم 4 سال پیش بود باخودم گفتم این بابقیه فرق داره یکبار پول قرض میکنم وکسب وکارم رو استارت میزنم من که مطمعنم 5،6ماه اینده به سوددهی میرسم اون موقع کل بدهی رو صاف میکنم وبرای اینکه قلبم رو راضی کنم گفتم از خواهرم میگیرم نه از غریبه ای که فردا مدام استرس بازگشتش روداشته باشم..10 میلیون پول از خواهرم قرض کردم وقرارشد که پارچه بخرم و چند دست کت وشلوار بدوزم و اونهارو انلاین بفروشم و فکر میکردم که در بدترین حالت ممکن من بعد از 6 ماه از طریق اینستاگرام به درامد میرسم و میتونم کل پول خواهرم رو پس بدم اما خب کلا ماجرا به سمت دیگه ای رفت وباورود به اینستا بعد حدودا کمتراز دوماه برای همیشه تصمیم گرفتم که ازین فضای پراز استرس بکشم بیرون وجون خودم رو نجات بدم واین یکی از درست ترین تصمیمات زندگیم بود هرچند که من فقط به منظور استارت بیزینسم پیج زدم ولی اعتراف میکنم که اون ضرری که به من تو همون مدت رسوند از منفعتش که قرار بود بعد ها برسونه خیلی خیلی بیشتر بودیک فضای سمیِ پرازمقایسه!!!
وقتی قید اینستارو زدم ازونجایی که از مزونی هم که کار میکردم به هوای استارت کسب وکار انلاین خودم اومده بودم بیرون پس هیچ کاری نداشتم و علنا هیچ درامدی هم نبود حدود 1ماه فقط به این فکرمیکردم که حالا ازکجا شروع کنم وهمونجا این ایده زد به سرم که مغازه بزنم و خودم از خیاطی شخصی دوزی شروع کنم و کم کم در کنارش طرح هایی که خودم میدوزم رو بزارم برای فروش واین بارهم برای پول رهن مغازه دوباره از خواهرم پول قرض کردم کل بدهی روی هم رفته حدود 25 میلیون بود!!
با این منطق پولهاروقرض کردم که من به زودی به درامد میرسم و همه شونو یک جا تسویه میکنم…
این جریان اون بدهی 25 میلیونی بود که درشروع کسب وکارم همون موضوع به کلی تموم احساساتم رو بد کرده بود و من به هیچ چیزی غیر ازتسویه ی اون بدهی فکر نمیکردم بااینکه خواهرم هیچوقت به روم نمیاورد که پولش رو پس بدم ولی ناخوداگاه هربار که میدیدمش احساس گناه وعذاب وجدان داشتم واز درون حس میکردم که من یک ادمی هستم که پول یک نفر روبالا کشیده و عین خیالشم نیست!!
برای همین بزرگترین هدفم رو گذاشتم تسویه ی بدهی وهرپوووولی که اخرهرماه بعد پرداخت اجاره وهزینه های مغازه م توی حسابم اضافه میموند رو تمااااااما به حساب خواهرم واریز میکردم 1 میلیون،2میلیون،1و500 خورد خورد بدهی رو پرداخت کردم و دراخرین ماه های سال1403 درست طبق تارگتی که گذاشته بودم کل اون بدهی صاف شد چنان انرژی وانگیزه گرفتم که انگار صد مرحله روباهم توی زندگیم طی کردم…
قشنگ یادمه که دقیقا بعد ازتعطیلات عید وقتی برگشتم کارگاه همون روزها احساس میکردم اون شور وشوق اتشین در من خاموش شده ومدام توی تعطیلات باخودم میگفتم که حالا که بدهی تموم شدازالان باید چیکارکنم با چه شور وانگیزه ای کارکنم ؟؟مدام به خودم میگفتم یک هدف جدید انتخاب کن کلی ابزارو وسیله برای کارم لازم داشتم که باید میخریدمشون همه رو لیست کردم و براساس یک لیست اولویت بندی شون کردم وگفتن خب هدف بعدی مثلا خرید فلان وسیله است و تموم تلاشم رو میکردم که پرقدرت کارکنم و پولهام رو جمع کنم تا به اون برسم واین پروژه همچنان ادامه داره !!!
یک روز نشستم با خودم فکر کردم که ببین اینهمه وسیله الان دارم درحالیکه روزی که شروع کردم اینها همگی نبود وچقدر بابتشون سپاسگزار بودم وبه خودم قول دادم که این روند ادامه دارباشه!! راستی یک جمله ازشما رو همیشه در بک گراند داشتم که قبل از رسیدن به قله باید قله ی بعدی ت رو مشخص کنی همونجا تصمیم گرفتم که وقتی هنوز به مقصدپایانی نرسیدم همون لحظه هدف بعدی رو مشخص کنم
و به قول شما توباد موفقیت هام نمونم…
اون تجربه خیلی خوبی بود من از 5 عید برگشتم سرکار درحالیکه میدیدم که همکارانم بعد عید مدت طولانی رو سرکارنیومدن و میگفتن که بازار ما فعلا کساده چون شب عید رو تازه رد کردیم وحالا حالاها دیگه مشتری برای خیاطی نمیاد اما وقتی من خواسته مو درجا مشخص کردم و با یک امید تازه برگشتم سرکار جهان چاره ای نداشت جزاینکه من رو به سمت خواسته م هدایت کنه و مشتریهایی رو برام فرستاد که من رو به اون درامد لازم برسونن…
یادمه مامانم میگفت بریم فلان جا دعوتی میگفتم من کاردارم بعد باتعجب میگفت تو از دوماه قبل عید میگفتی که الان وقت کاره و شب عیده و شلوغه و هیچ جا نمیومدی بازدوباره چه بهونه ای داری !!؟؟الان که دیگه بازارکار شما خوابیده فعلا ..!!
من اون روز فهمیدم که باورهام چقدر تغییر کرده و به یاد اوردم که من هم همچین باوری رو داشتم قبلا ها که فلان کسب وکارها فقط شب عید بازاردارن و فصلی کار میکنن و بهتر درک کردم که مشتری هیچ ربطی به شب عید و تعطیلی نداره اگر ثروت فقط با باورهای ما در ارتباطه پس من این باوررو میسازم که همیشه کارهست همیشه مشتری هست هروقت من به پول نیاز داشته باشم خدا اون مقدار و حتی بیشترش رواز هزاران طریق به من خواهد رسوند…
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
بنام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهربانی اش
همیشگی
وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ کُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَهٍ
رِزْقاً قالُوا هذَا الَّذِی رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً
وَ لَهُمْ فِیها أَزْواجٌ مُطَهَّرَهٌ وَ هُمْ فِیها خالِدُونَ
وکسانى را که ایمان آورده وکارهاى شایسته انجام دادهاند، مژده بده که برایشان باغهایى است که نهرها از پاى (درختان) آن جارى است، هرگاه میوهاى از آن (باغها) به آنان روزى شود، گویند: این همان است که قبلًا نیز روزى ما بوده، در حالى که همانند آن نعمتها به ایشان داده شده است (نه خود آنها) و براى آنان در بهشت همسرانى پاک و پاکیزه است و در آنجا جاودانهاند.
————-
الهی من همیشه محتاج هدایت و کمکت هستم
تو بگو تا بنویسم
——–
سلام به استادعزیزم و استاد شایسته جانم و دوستای هم پروژه ای متعهدم
الهی که حالتون عالی باشه و روزگار به خرمی بگذرونید
میخوام در مورد دوچرخه سواری بگم
استاد جانم من برخلاف همه جاهایی که پیشرو و پیشتاز بودم ولی دوچرخه سواری بلد نبودم
با اینکه همه نزدیکانم بلد بودن
خواهرا و برادرام که همه از من کوچیکترن بلدن
همسرجانم بلده
فرزندانم همه بلدن…
وچند سال قبل از اینکه با شما آشنا بشم چند بار اقدام کردم
مثل وقتی که همسرم بعد از بازنشستگی از بانک صادرات با معرفی یکی از دوستانش تو بانک سامان استخدام شد و چند ماه رییس شعبه بانک تو کیش بود و من اون چند روزی که با بچه ها رفتیم پیشش چند بار تمرین کردم،البته همه مون به تعداد نفراتمون دوچرخه کرایه می کردیم و با هم میرفتیم،
اونجا یه ذره یاد گرفتم
یا وقتی که طرف دریاچه چیتگر میرفتیم که نزدیکی های خونه مون در تهرانه
باز هم کرایه میکردم و تمرین می کردم و یه ذره یاد می گرفتم
ولی چون همون اندازه بود و دیگه ادامه ندادم و دوچرخه هم نداشتم البته،
همون یه ذره ای که یاد می گرفتم خیلی زود یادم میرفت..
بعد هم در حالیکه با شما و آموزشهای الهی تون آشنا شده بودم چهار سال پیش در سن شصت و سه سالگی تصمیم گرفتم بطور اساسی اقدام کنم،
با دوچرخه دامادم همسر سمیه جان که توی طالقان بود در حد ابتدایی که یه مسیر صافی رو برم یاد گرفتم
و اتفاقاً همون چقدر بنفعم شد وقتی که در اولین سفرم به امریکا که رفته بودم پیش دخترم سمیه جان یه سفر سه روزه با هم رفتیم جزیره مکینا آیلند
که کلاً هیچ ماشینی توش وجود نداشت و فقط انواع دوچرخه و سه چرخه و درشکه داشت
که چند کیلومتر دور جزیره که مسیرش صاف بود و سربالایی سرپایینی نداشت و من پا به پای سمیه جان و دامادم و دوستای خانوادگیشون ده همه خیلی خوب بلد بودن از سالهای سال پیش، دوچرخه سواری کردم در حالیکه دوستِ دوستِ سمیه که دختر خیلی زیبا و جوونی بود با سه چرخه رفت
بگذریم از اینکه تو همون سفر چقدر چقدر زیبایی دیدم و خیلی از جاهایی که توسریالهای سفر بدور امریکا و زندگی در بهشت دیده بودم رو عیناً دیدم و تجربه کردم.. خدا رو صدهزار مرتبه شکر
و هر سال وقتی که طالقان بودیم، و تو چند ماهی که هوا خوب بود برف نبود و درجه هوا زیر صفر نبود میرفتم و هنوز هم روزهای زوج میرم
اولش که هنوز دوره شگفت انگیز همجهت با جریان خداوند نیومده بود و من هی ادامه میدادم
از وقتی که این دوره جادویی اومد و شما استاد جانم داستان مومنتوم و رکاب زدن تو دوچرخه سواری و گوله برفی که رو به تصاعد میره رو برامون توضیح دادین چقدر چقدر بهتر فهمیدم که قانونش چیه و چجوری باید برم
و هی خودمو بهبود دادم و هنوز هم دارم میدم
(و هنوز تو این کار خوب نشده، رفتم برای یادگیری شنا تو همین طالقان اقدام کردم)
و بعد از چند سال شنیدن فهمیدم
که
خدا جانم برای تمام کائنات قوانینی وضع کرده
و بهیچ وجه از قوانینش عدول نمی کنه
و قوانینش در همه جا ساری و جاریه
من تارگتی رو مشخص کرده بودم که از اون خیابونی که همه اش سربالایی خیلی سربالاییه بتونم برم و برگردم و دوبار هم بزور رفتم
اما این چند روزه خدا جانم هی بمن یادآوری می کنه و نشونه میفرسته که دارم عجله می کنم و میگه آهسته آهسته پیش برم
امروز صبح هم که روز زوج بود با همسر جان دوتایی رفتیم تو کوچه باغهای طالقان زیبا پیاده روی کردیم و لذت بردیم
بعد هم من رفتم دوچرخه سواری
و عمداً رفتم جایی که دوطرف ماشین پارک شده بود دور راست به چپ و چپ به راست زدم تا ترسم بریزه و همونجا ماشینها هم رفت و آمد می کردن
و خدا رو شکر چندین بار و بدون توقف دور زدم رفتم تا میدون شهرک و برگشتم
و در عرض نیمساعت تمرینم فقط یکبار وایسادم که آب بخورم و نفسی تازه کنم
و خدارو صدهزار مرتبه شکر دیگه به ماشینهای کنار خیابون نمی زنم
و خیلی راحت از سر کوچه مون که شیب زیادی داره بیرون میام و بر می گردم
که همین قبلاً آرزوم بود و چند بار افتاده بودم و زیر زانوم خون اومده بود..
الهی صدهزاران بار شکر برای همه ی نعمتهای این جهان زیبا
خدا رو صدهزاران بار سپاس برای صلاتی دیگه در گام سوم پروژه تغییر
خدا رو صد هزاران بار شکر برای نعمت وجود استاد جانم و استاد مریم جانم و این سایت بهشتی و دوستان جان
عاشقتونم
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان
بهترین های دنیا و آخرت رو از خدای مهربان برای همگی درخواست می کنم
بنام خداوند بخشنده مهربان
قُلِ اللَّهُمَّ مَالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ ۖ بِیَدِکَ الْخَیْرُ ۖ إِنَّکَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ
بگو: خدایا! ای مالک همه موجودات! به هر که خواهی حکومت می دهی و از هر که خواهی حکومت را می ستانی، و هر که را خواهی عزت می بخشی و هر که را خواهی خوار و بی مقدار می کنی، هر خیری به دست توست، یقیناً تو بر هر کاری توانایی.
خدایا سلام
استاد سلام
سلام به بانو سعاد مهربون و دوست داشتنی سایت خودمون . ممنونم ازتون برا همه کامنتهای بسیار خوبتون که پر از حال خوب و شکر گزاریه .چقدر خوشحالم از اینکه تمرین دوچرخه سواری انجام میدین
راستش من هیچ وقت دوچرخه سوار نشدم ولی خیلی دلم میخواد دوچرخه سواری بلد باشم و عصرا برم تو محله خودمون دوچرخ سواری کنم گاها خانمها رو میبینم که دوچرخه سواری میکنن ولی هیچ وقت شروع نکردم و دوچرخه هم ندارم .احتمالا حس خیلی خوبیه دوچرخه سواری و حتما برا تقویت عضلات هم خوبه.
خب اینم یه تغییر مثبت خوبه .من شما رو تحسین میکنم و برای این پشتکار و توانایی عالی تون بهتون تبریک میگم. انشاالله در پناه خدای مهربون همیشه سلامت باشین و هر روز برامون کامنت بنویسین و به ما حس خوب بدین . راستش من اول صبح که میرم اداره قبل اینکه مراجعین بیان حتما اول سایت رو چ میکنم بعد ایملهامو چک میکنم اول کامنتهای شما و بعد نسیم جون و بعد هم سمیه جون و سعیده و ابراهیم و فاطمه و … رو میخونم.ممنونم از شماو بقیه و برای نوشتن کامنتهای خوبتون سپاسگزارم.
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِیمِ
به نام خداوند بخشندۀ مهربان
سوره روم
ظَهَرَ ٱلْفَسَادُ فِی ٱلْبَرِّ وَٱلْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی ٱلنَّاسِ لِیُذِیقَهُم بَعْضَ ٱلَّذِی عَمِلُواْ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ(4١)
بر اثر آنچه مردم کردهاند فساد و تباهى در خشکى و دریا آشکار گشته تا خدا (کیفر) بخشى از کارهاى مردم را به آنان بچشاند، باشد که بازگردند
مریم همان طور که رب در آیه 41 روم گفته، تضاد و مسائل برای این که مسیرمون عوض کنیم بفهمیم داریم راه اشتباه میریم و برگردیم نه برای این که رب با ما مشکل داره یا رب احساساتی دارد عمل میکند. دختر خوب اگر در مسیر درست باشی(= ایمان + عمل صالح) پاداش داده میشوی، از زندگی لذت میبری همان طور که رب در ادامه میگه:
سوره روم
مَن کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُۥۖ وَمَنْ عَمِلَ صَٰلِحࣰا فَلِأَنفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ(44)
هر که کفر ورزد کفرش به زیان اوست و آنان که کار شایسته کنند زمینه را به سود خود آماده مىسازند
لِیَجْزِیَ ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّـٰلِحَٰتِ مِن فَضْلِهِۦٓۚ إِنَّهُۥ لَا یُحِبُّ ٱلْکَٰفِرِینَ(45)
تا خداوند از فضل خویش به آنان که ایمان مىآورند و عمل صالح مىکنند پاداش دهد؛ او کافران را دوست نمىدارد
وَمِنْ ءَایَٰتِهِۦٓ أَن یُرْسِلَ ٱلرِّیَاحَ مُبَشِّرَٰتࣲ وَلِیُذِیقَکُم مِّن رَّحْمَتِهِۦ وَلِتَجْرِیَ ٱلْفُلْکُ بِأَمْرِهِۦ وَلِتَبْتَغُواْ مِن فَضْلِهِۦ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ(46)
و از نشانههاى او این است که بادهاى بشارتدهنده را گسیل مىدارد تا رحمت خود را به شما بچشاند؛ و کشتى نیز به امر او روان شود و شما نیز به تکاپوى کسب روزى او برآیید، باشد که شکرگزار شوید
اصلا رب این جهان آفرید تا تو لذت ببری و شاد باشی و با دیدن نعمتهاش و بهره مندی ازش شکرش به جا بیاری که همین باعث پر بار شدن زندگیت و نزدیکی به رب بیشتر و بیشتر میشه، یعنی هرچی رب رزاق و قدرت مطلق ببینی و بهش نزدیک بشی، شکر گزارش هستی و هر چی بیشتر شکر گزار باشی به رب نزدیکتر میشی و نتیجه این مسیر پاداشهای بینهایت رب، مریم رزق یعنی روزیی که مداوم و پیوسته عطا میشود این یعنی حتی تضادها هم بابرکت هستند برای این که تو به سمت سلامتی و ثروت و آرامش = نزدیکی به رب برگردی.
پس با دیدن اولین نشانهها به جای بیمحلی یا فرار ازش به استقبالش برو و از رب هدایت بخواه تا به مسیر درست برگردی قبل این که شرایطت را برای خودت به خاطر فکر و فرکانس اشتباه، بد و بدتر کنی، برگرد.
میدانی الان در این مرحله قدم کوچک اما قوی که باید برداری چی هست ؟ می دانی چه جوری واکنش به کنش تبدیل کنی؟ علت این که تا مرز یک سری از خواستهها رفتی و بهش نرسیدی چی هست؟ یا به یک سری رسیدی اما بعد یک مدت شرایط برات سخت شد و داشتی پسرفت میکردی مثل همین سلامتی چی هست؟
اعراض: توجه به خواسته و نادیده گرفتن ناخواستهها، تو هدف انتخاب میکنی و پر شورو شوق استارت میزنی و سپاس گزاری میکنی و لذت میبری اما از یک جا به بعد وقتی نشانهها میاد و میبینی و تایید میکنی شروع میکنی به فکر راجب مسائل و مشکلاتی که ممکن برات پیش بیاد و آنها را برای خودت بزرگ میکنی این طوری وجودت ترس و نگرانی میگره و آرام آرام شوق و ذوق و از دست میدهی و شرایط برای خودت سخت میکنی.
علت رسیدنت به خواستههایی که اول نشد میدیدش چیه؟ مثل داشتن پوشش دلخواه خودت یا نماز به روشی که بهت آرامش میدهد نه عرف و کاهش وزن از 78 به 68 و .ارتباط بهتر و زیباتر با مادرت یا آشنایی با دوستان پرانرژی و سپاس گزار یا…..
تسلیم + سپاس گزار —-> در واقع تو از رب هدایت میخواستی و تمرکزت روی قدرت و رزاقیت و وهابیت رب بود همچنین سپاس گزار آنچه داشته بودی نه این که فلان مشکل هست، وای چی کار کنم و چگونه و چه طور به خواستم برسم و فلانی و راضی کنم. همین فکر نکردن به چگونگی و چطوری مسیر و تمرکز روی قدرت رب و خواستهات مسیر را برات هموار کرد.
بهترین تمرکز و نتیجه هم وقتی دیدی که با رب وعده گذاشتی و شروع کردی به مطالعه قرآن و از خودش هدایت خواستی، مثل الان. رب العالمین جونم با دست و دل بازی قدم به قدم هر آنچه نیاز داشتی در آیات برات آشکار کرد تا در این مداری که هستی به آرامش بیشتر برسی و استوارتر باشی در مسیر درست.
مریم خلاصه که بهت بگم الان چیزی که باید تغییر بدهی و یک مرحله بری بالاتر و یادش بگیری همین سپاس گزاری و اعراض از ناخواستهها هست. تو سپاس گزاری میکردی اما اعراض نه، باگ کارت این هست دختر خوب، به نسبتی که در این مرحله رشد کنی به همان نسبت زندگیت راحت و روانتر میشود.
خدا جونم دمت گرم برای هدایتام تا این لحظه برای روزی بهغیر الحسابی که دادی و همچنان ادامه داره.
یارب قبل از این که بخواهم به دنیا بیام شروع کردی به روزی دادن به من و همچنان هم ادامه داره دوست دارم رب العالمین ام، بهت اعتماد دارم رب العالمینام. بارخدایا فقیرترینم به کوچکترین خیر و برکت از سوی تو.
یاحق.
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خداروشکر بابت این پروژه شگفت انگیز که داره کلی به رشد و پیشرفت و خودشناسی من کمک میکنه و توی این سه گام من متوجه یه موضوع عجیبی شدم اون هم اینکه هرگام با شرایط اون روز من کاملا هماهنگه و من مثلاً به یه مسئله ای برخوردم که توضیحات و کامنت ها و تمرینات اون گام دقیقا بهم کمک میکنه که اون مسئله رو حل کنم یا به جواب هاش هدایت بشم
خداروشکر و ممنونم از همه هم از استاد و عوامل سایت هم از بچه های عزیز بابت کامنت های خوبشون.
اما تمرین این گام:
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
من اولین باری که فهمیدم و شنیدم وقتی به هدفی میرسی باید هدف بعدی رو مشخص کنی و براش تلاش کنی از استاد عباس منش عزیز بود
تا قبل از اون از استاد دیگه ای اینو نشنیده بودم و فقط شنیده بودم که باید به هدفت برسی و تمام و این کج فهمی باعث شد که خیلی در دام رسیدن و متوقف شدن بیفتم.
بارها شده که من به اهدافی رسیدم و دیگه فکر کردم که خوب دیگه تموم شد دیگه من دیگه کاری برای انجام ندارم و همیشه این هدفی که بهش رسیدم خودبه خود پیش میره…
مثلاً وقتی 35 کیلو وزن کم کردم دیگه نرفتم سراغ هدف بعدی که میتونست ورزش و فیتنس باشه و گفتم خوب دیگه من لاغر شدم دیگه به هدفم رسیدم و اشتیاقم رو از دست دادم و دیگه به این موضوع فکر هم نکردم
نتیجه این شد که خیلی آرام و راحت همه چی از بین رفت و باز هم همون اضافه وزن برگشت نتیجه شد تمسخر دیگران که ای بابا پس چی شد دیدی گفتیم نمیشه تو هی میگفتی میشه میشه بفرما پس چرا خودت نتونستی لاغر بمونی؟!؟!
یا من از بچگی عاشق ماشین بودم و الان هم هستم اما هرگز فکر نمیکردم که بتونم ماشین بخرم به لطف خدا و به کمک تمرین تصویر سازی من تونستم یه پراید بخرم خیلی خوشحال و عاشق اون ماشینم بودم به یکسال نکشید که گفتم من میخوام ماشین بهتری داشته باشم همونطور که این پراید رو خریدم میخوام بهترش رو بخرم و دوباره تصویر سازی و حرکت و تلاش کردم و تونستم در مدت زمان کوتاهی پراید رو به سمند تبدیل کنم که هیچکس حتی خودم و همسرم هم باورمون نمیشد هنوزم گاهی فکر میکنیم و میگیم راستی پول سمند چطور جور شد!!!!! اما انگار من دیگه بعد از خریدن سمند اشتیاقم رو از دست دادم و فکر کردم خوب دیگه این یه هدف بزرگ بود که بهش رسیدم و تموم شد دیگه…و برای ماشین بهتر تلاش نکردم خودم رو بهبود ندادم باورهام رو درست نکردم
نتیجه اینکه من بعد از گذشت 10 سال هنوز نتونستم این سمند رو عوض کنم و هرچند وقت یکبار گرفتار تعمیرات اساسی و هزینه های گزاف تعمیر میشم این درحالی که وقتی توی خیابون شاسی بلندها و ماشین های جدید رو میبینم دلم براشون ضعف میره…
چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
من بچه شهرستان هستم و از کودکی رویای مهاجرت به تهران رو داشتم دلیلش هم این بود که اون موقع ها من یه دوستی داشتم که دایی ش تهران زندگی میکرد و خیلی هم پولدار بود اون موقع ها وقتی میومد شهرستان با زانتیا میومد و این برای ما که فقط پیکان و رنو 5 دیده بودیم یه چیز عجیب و غریب بود و من از همون کودکی هی به خودم میگفتم من بزرگ بشم حتما میرم تهران و پولدار میشم خلاصه گذشت و من بزرگ شدم و سال 1390 در 18 سالگی من با جیب خالی به تهران مهاجرت کردم .
اون موقع پسرعموم یه تهیه غذا داشت و من اومدم پیش ایشون کارگری که خیلی برام خوب بود چون هم جای خواب داشتم هم غذا و حقوقم کامل برام پس انداز میشد…
خلاصه خیلی خوشحال بودم و هرشب میرفتم روی یکی از پل های نزدیک مغازه که ویوی خوبی به شهر داشت و ساعت ها به عظمت تهران و رفت و آمد ماشین ها نگاه میکردم و خیلی احساسم خوب میشد و همش هم تصویر سازی میکردم که منم یه روزی پولدار میشم و …
روزها به همین منوال میگذشت تا اینکه کم کم همه چی داشت برام عادی میشد یه روزی که حالا دیگه ارتقا شغلی هم پیدا کرده بودم و از کارگر ساده به کمک آشپز تبدیل شده بودم داشتم پای منقل کباب میپختم یک آن باد بزن رو نگاه کردم و گفتم :
آیا این موقعیت اون چیزی بود که تو میخواستی؟؟؟
مگه رویای تو این نبود که بیای تهران و پولدار بشی پس اینجا پای این کباب پز داری چیکار میکنی؟؟؟
از این سوال و جواب شوکه شده بودم و میگفتم خدایا راست میگه ها من رویاهای بزرگی داشتم من میخواستم کارآفرین بشم کارمند و کارگر داشته باشم نه اینکه اینجا پای منقل وایسم کباب باد بزنم…
هرروز و هرشب فکر میکردم که من چطور میتونم پولدار بشم؟
تا اینکه دستان خداوند از راه رسیدن و یه شب یکی از فامیل به دیدنم اومد و گفت اینجا جای تو نیست وسط این همه چربی و بوی غذا جای تو نیست الان یه کلاس هایی هست به اسم کمک پرستاری بیا برو اونجا ثبت نام کن و مدرک بگیر با این مدرک میتونی توی بیمارستان استخدام بشی…
بقیه اش رو خلاصه میگم
من رفتم مدرک گرفتم
بیمارستان استخدام شدم
فهمیدم این شغل مورد علاقه منه خدمت به دیگران دادن حس خوب به دیگران کاهش استرس دیگران و دادن آرامش به اون هاو…
خلاصه این هدف هم تیک خورد
دوباره گفتم نه من نباید کارمند بمونم چطور میتونم از این شغل پول بیشتری بسازم؟
چطور میتونم به دیگران بیشتر خدمت کنم؟
چطور میتونم کارآفرینی کنم و به دیگران حقوق پرداخت کنم چیزی که عاشقشم ؟؟
و باز هم خدا منو هدایت کرد
الان شرکت خدماتی مراقبتی خودم رو دارم چندین نفر برام کار میکنن چندین برابر یه کارمند درآمد دارم حقوق پرداخت میکنم و …
و همه ی این روند از جایی شروع شد که اون روز پای اون منقل کباب پز به خودم تشر زدم که خوب میخواستی بیای تهران اومدی میخواستی درآمد داشته باشی داری حالا میخوای چکار کنی؟؟؟
و همینطور اهداف بعدی و بعدی و بعدی
نتیجه اون سوال و جواب ها و نتیجه اون انتخاب اهداف تازه و نتیجه اون ادامه دادن مسیر رشد این شد که من از کارگر ساده در یک تهیه غذا تبدیل شدم به کارآفرین در حوزه سلامت
درامدم از روزی که اومدم تهران تا امروز بیش از 350 برابر رشد داشته.
تشکیل زندگی دادم
ماشین خریدم
خونه و زندگی تشکیل دادم
بدون اینکه یک ریال از خانواده ام کمک بگیرم
همیشه نتیجه هدف گذاری و رشد و ادامه دادن مسیر اونقدر بزرگه که گاهی آدم یادش میره از کجا به کجا رسیده به این دلیل که میگم این پروژه داره منو دوباره از نو به خودم میشناسونه…
من کلا این داستان رو یادم رفته بود اما تمرین این جلسه باعث شد به یاد بیارم که من چقدر ارزشمندم من چقدر توانمندم اما این روزها گرفتار یه باور منفی شده بودم که من نمیتونم پیشرفت کنم اما الان و بعد از نوشتن این کامنت احساسم خیلی خوب شد و میخوام
یک دقیقه ایستاده خودم رو تشویق کنم…
ممنونم از استاد عزیزم بابت این فایل زیبا
ممنون از بچه های سایت بابت کامنت های عالی.
سلام آقای خاص دوست همفرکانسی
این نام واقعا برازنده شماست چون هر بار که
کامنت میذاری بیشتر خاص بودنتو نشون
میدی. با خوندن کامنتت حالم خوب شد
کلی انرژی گرفتم خدارو شکر برای بودن در
جمع دوستانی مثل شما.
در پناه الله مهربان باشی
درود به تمام دوستانی که برای تغییر خود حتی به اندازه گوش کردن فایل تلاش میکنند
بنظر من کسی که این موقعیت براش پیش میاد که این فایل ببینه و گوش کن حتما یه نشونه برای تغییر زندگیش بدونه و ادامه بده
استاد عزیزم من مدت کوتاهی است که با شما اشنا شدم ولی شاید باورتون نشه چقدر تغییر در زندگیم بوجود اومده به لطف خدای حمایتگرم که هر چه هستم و دارم از اوست
من الان شاید از نظر خیلیا در بهشت زندگی میکنم و همه چی عالیه زندگی خوب بدون درد سر و مشکل بدون تلاش در رفاه
در یکی از بهترین منطقه تهران زندگی میکنم در یه خانه بینظیر و شرایط خوب میتوانم راحت زندگی کنم و میدونم خیلیا دوست دارند جای من باشند
اما با اینکه شب و روز شاکر خدا هستم بخاطر موقعیتی که دارم ولی خودم راضی نیستم میگم این زندگی مال من نیست و دوست دارم خودم خالق زندگیم باشم
خیلی تمرین کردم بالطف خدا که این قدرت بهم داد که روی خودم کار کنم و ذهنم کنترل کنم و شب روز ازش خواستم منو هدایت کن ویک راه جلوی پان بزاره تا اینکه بهم الهام شد که برم ایلسم بگیرم
من 49 سالمه، ولی گفتم من میتونم شروع میکنم و حتما موفق میشم از صفر شروع میکنم و خالق زندگی خودم میشم و خیلی عجیبه که خیلی علاقه زیاد به یادگیری دارم طوری که بیشتر تایم شبانه روز در حال خواندن زبان هستم
از همه چی گذشتم از تلویزیون از دوستان و تفریح از دنیای مجازی هیچ چیز به انداز زبان منو به شوق نمیاره واین احساس شوق و علاقه رو از خدای مهربانم دارم و مدام خدارو شکر میکنم که این ذوق در دل من گذاشته و با صبر و حوصله تکاملم را طی میکنم وبا اینکه درامد ندارم ولی فعلا بخودم قول دادم که اول گرفتن ایلس بعد درامد و بقول استاد عزیزم میخوام فقط روی یک هدف تمرکز کنم
و چقدر این مرحله تکامل مهمه ،
همه سعی کنیم عجله نکنیم و بخدا بسپاریم همچی خودش زیبا میچینه و مدام این بخدا میگم که من به چیدمانت اعتماد دارم واز مسیر لذت میبرم و ادامه میدم
امیدوارم همه عزیزان به توکل بخدا صبور باشند تا به خواسته اشون برسند مهم نیس در چه سن و چه شرایطی هستند
من به خودم گفتم مهم نیست نیمه از عمرم گذشته مهم اینکه من چقدر از زندگیم لذت بردم ؟ چقدر برای خودم زندگی کردم؟
من میخواهم چند سال از عمرم اونجور که خودم میخوام زندگی کنم با لذت بدون توجه به دیگران برای خودم زندگی کنم نه برای خانواده یا بچه یا برای دیگران
فقط خودم
به امید خدای بی همتا همگی در پناه ایزد بکتا
مرضیه جان مثل اینکه این کامنت رو برای من نوشته بودی برای قوی تر شدن باورهایی که ضعیف بودن
همیشه فکر میکردم دیر شده
.
من 46سالمه با اینکه خیلی روی باورهام کار کردم ولی مثل اینکه همیشه یکی میگفت دیر شده برای چی تلاش میکنی
همیشه فکر میکردم که باید زودتر شروع میکردم حرا من زودتر به این آگاهیها نرسیدم و این پاشنه آشیل منه با اینکه خیلی دلیل برا خودم میاوردم و میخواستم باورهای منطقی جایگزینش کنم ،البته خیلی بهتر شده بودم و از تمرینات هم دست نکشیدم ولی باخوندن کامنت شما خیلی ارومتر شدم به دلم نشست عزیزم
سلام عزیز دلم
فروغ جان هیچ وقت تو زندگی به این عدد اهمیت نده به درونت و ثروت درونت اهمیت بده که چقدر ارزشش از هر چیزی تو این دنیا بیشتر انوقت همیشه خودتو در هر شرایطی قبول داری و میپذیری و وقتی به چیزی عشق و علاقه داشته باشی اصلا هیچ چیز برات مهم نیست جز اون هدفت که بهش عشق داری
به انید خدا و توکل به الله حتما به هرچیزی که بخوای میرسی
من مادر دوتا فرزند هستم وبزودی 50 سالم میشه ولی از نظر خودم که یک بدن قوی و سالم دارم و یک روحیه کودکانه من 25 ساله هستم تو هم مدام با خودت تکرار کن این یک عدد مهم نیست
مهم توانایی و ثروت درونی که داری
مرضیه جانم سلام
خیلی خوش اومدی به سایت بهشتیمون چقدر لذت بردم از خوندن کامنتت
چقدر نقاط مشترک بین من و شما هست
من 67 سالمه
و در یکی از بهترین منطقه های تهران زندگی می کنم، و همینطور در طالقان
منم خیلی کنترل ذهن می کنم و تو این شش سالی که با استاد جانم آشنا شدم تلویزیون و اخبار نگاه کردن رو تعطیل کردم و همینطور فعالیتم تو اینستا رو که قبلاً هم فقط در حد 4-5 تا عکس خانوادگی و دوسه تا پست بیشتر نبود وکانالهای خبری که تو تلگرام داشتم همه رو دیلیت کردم
من هم زبانو خیلی دوست دارم و تو اینستا چند پیج زبان با لهجه نیتیو امریکایی فالو می کنم
و خودم از اول خیلی بیشتر از همکلاسیهام بلد بودم و دنبال یادگیری بودم
صبر و حوصله هم خدا روصدهزار مرتبه شکر هرچی دلت بخواد دارم
مرضیه ی عزیزم وقتی که کامنتتو خوندم و اومدم امتیاز بدم انگشتم رو 4 ستاره خورد وهمونجوری ثبت شد
در صورتی که من میخواستم پنج ستاره امتیاز بدم
و کلاً من فقط پنج ستاره امتیاز میدم
عاشقتم و روی ماهتو می بوسم
قلب فراوان فراوان فراوان
سلام فاطمه جانم
خیلی ممنونم از دل بزرگی که داری و لطفت به من
عزیز دلم منم خیلی با کامنتت حال کردم وقتی دیدم اینقدر با ذوق دوچرخه سواری یاد گرفتی منم تصمیم گرفتم که حتما برم دوچرخه سواری تمرین کنم
البته کمی از بچگی بلد بودم و بجز اون من عاشق موتور هستم و کم و بیش قبلا تمرین کردم با کامنت زیبای شما امدم توی دفتر نوشتم که حتما موتور سواری کامل یاد میگیرم خیلی از شما دوست عزیز و خوش ذوقم ممنونم که این انگیزه را به من دادی
امیدوارم هرجای که هستی شاد و سلامت باشی فاطمه جان
منم همینطور خواستم ناخواسته 4 تا ستاره دادم به شما با اینکه خیلی از کامنتت ذوق کردم اینجا بهت صد هزار تا ستاره نورانی میدم
همینکه از کامنت من لذت بردی برام یک دنیا ارزش داره
با سلام
منهم که الان سنم از 55 سال گذشته، به این نتیجه رسیده ام که باید برای خودم زندگی کنم.
این جمله تان خیلی برام جذاب و جالب بود
“من میخواهم چند سال از عمرم اونجور که خودم میخوام زندگی کنم با لذت بدون توجه به دیگران برای خودم زندگی کنم نه برای خانواده یا بچه یا برای دیگران”
خیلی وقتها منهم خودمو فراموش میکنم و اولویتم میشه دیگران، ولی خیلی زود بخودم میام و بازهم میگم، نباید خودمو فدای هیچ کس و هیچ چیزی بکنم.
بایدبه خودم ارزش قایل باشم تا دیگران هم برام ارزش قایل بشند، باید توحید عملی را در عمل نشان بدم، باید فقط بخودش ایمان داشته باشم و ………
البته قبول دارم که ذهنم باز میخواد برگرده به اینکه خودش تصمیم بگیره و خودش یه کارهایی رو انجام بده و خودش ……. ولی هر بار با پس گردنی یادم میافته که نباید اینهمه به خودم مغرور بشم و بهتره حل چالشها را بخودش بسپارم و فقط و فقط از مسیر لذت ببرم
این پاشنه آشیل منهم هستش که وقتی به موفقیتی میرسم، دیگه غرق در اون شرایط میشم و همه چیز را فراموش میکنم و روی ذهنم کار نمیکنم و ……. دوباره و دوباره و دوباره سقوط شروع میشه، از کسانی و از چیزهایی ضربه میخورم که اصلا فکرش را هم نیمکردم و …….. بازهم به این نتیجه میرسم که همیشه باید در مسیر باشم و به محض اینکه به هدفی رسیدم، بایستی هدف بعدیم را انتخاب کنم و براش تلاش کنم و به پیش برم تا همیشه نتایج پایداری بگیرم
امروز باید اعتراف کنم که با خواندن کامنتهای “تغییر” تونستم یکی از بزرگترین ترمزهای ذهنم را پیدا کرده و درک کردم که نباید همه چیز عادی بشه و باید همیشه رو بجلو حرکت کنم
سلام به دوستان عزیزم ،که کامنت های پر از آگاهی مینویسن و من اینقدر غرق خوندن کامنت ها میشم و قانون رو تو ذهنم مرور میکنم که کلی احساسم خوب میشه
سلام به مریم خانم عزیزم و استاد بزرگوار
مثالی که برای این جلسه به ذهنم رسید ،مال چندین و چند سال پیش قبل از اشنایی با این سایت بودم
که با یادآوریش فهمیدم انچه که زندگی ما رو میسازه همین تغییر کردن و رو به جلو بودن که نباید مومنتوم مثبت رو لحظه ای قطع کنیم
من دبیرستان رو خوندم خیلی دوست داشتم دانشگاه فردوسی مشهد قبول بشم چون هم دانشگاه معتبری بود و من نزدیک خونمون
اون سال من قبول شدم ،همون ترم اول فکر کردم دیگه همه چی تموم شد ،به خواسته بزرگم رسیدم و تلاشی برای یادگیری نکردم و ترم اول با نمرات بسیار پایین مشروط شدم ،خیلی خیلی به من برخورد چون تا اون موقع من تو درس خوندن همیشه بهترین بودم
با همون چک و لگدی که خوردم خودمو جمع کردم و از ترم بعد شروع کردم به درس خوندن
به جایی رسیده بودم که تو ترجمه متون انگلیسی به فارسی همیشه برتر از کل دانشجویان اون دانشگاه شدم و خیلی خیلی موفق بودم و تا یک مدت هم کلا مترجم زبان بودم و کار میکردم
دوباره بعد از دانشگاه کم کم به خاطر توجه به نکات منفی توسط فضای مجازی اون سال ها که خیلی باب شده بود کاملا افتادم تو مومنتوم منفی و از همه چیز فاصله گرفتم و دیگه هیچوقت نتونستم اون انگیزه و شور شوق قبلی که برای مطالعه و درس داشتم رو داشته باشم
و حدودا سه چهار سال بعد با استاد اشنا شدم و الان پنج ساله هر روز تو این سایت هستم ،شغل قنادی ام رو از تو خونه شروع کردم و هر روز تو مدارم پیشرفت میکنم
گاهی به خاطر مقایسه خودم با دیگران حالت افسردگی و سکون برام پیش اومده
ولی از شروع دوره هم جهت با جریان خداوند ،کلی وجودم امید و توحید و شور و هیجان فراگرفته
و برای خودم درامد های بالاتر ، مهاجرت و رابطه عاطفی موفق در نظر گرفتم تا بتونم به سمتش حرکت کنم و از تلاش دست برندارم
به نام خدای وهاب و رزاقم
In GOD we trust
1404/7/30
خداجونم هر آنچه دارم از آن توست و تو به من داده ای من به هر خیری از جانب تو فقیر و محتاجم مرا به راه راست هدایت کن به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای
وقتی که ما شروع میکنیم در موفقیت های که رسیدیم ساکن می شویم و حرکتی نمیکنیم اوضاع شروع میکنه به بد شدن و کم کم بدتر از قبل میشه وقتی که هیچ حرکتی برای پیشرفت نکنیم
آدم های که همیشه در حال بهبود و بهتر کردن اوضاع هستند در تمام جنبه ها و تا وقتی که این بهبود ادامه داره اوضاع همیشه بهتر و بهتر میشه
اگر بهبود ندهی در طی روز های آینده می پوشی و از بین می روی
همیشه در مسیری باش که جای پیشرفت داشته باشه
زمانی که تصمیم میگیری تغییر کنی خیلی مهمه توی زندگیت
اگر با هوش باشی قبل از اینکه اوضاع سخت بشه با دیدن نشانه ها خودت را تغییر میدهی این نشانه ها را همیشه دریافت میکنیم فقط باید حواسمون باشه
just trust in GOD
به نام خداوند بخشنده مهربان
پروردگارا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جویم
پروردگارا مرا به راه راست به راه آنان که به آنها نعمت دادی هدایت فرما
سلام به استاد عزیزم و همه هم گامان عزیز و دوست داشتنی ام
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
وقتی به روند زندگیم نگاه می کنم می دونم که به دفعات پیش اومده که این اتفاق برام بیفته و به قول استاد گفتنی در باد موفقیت بخوابم و پیشرفتی نکنم اما دقیقا به یاد ندارم که اتفاقی بوده باشه که در همون لحظه به خودم بگم که خب دیگه الان که تونستم این کار رو بکنم و این نتیجه رو بگیرم دیگه تمومه. این حس رو به این شکل نداشتم ولی میدونم به صورت ناخودآگاه در من بوده
مثلا زمانی که ماشین خریدم، زمانی که ازدواج کردم، زمانی که مدیر فروش شرکت شدم، زمانی که خونه خریدم، زمانی که عروسی گرفتم.
الان همین طور که دارم این کامنت رو می نویسم درونم داره بهم میگه و من همه ش رو می نویسم
من وقتی توی یه زمینه ای به موفقیت می رسیدم دیگه اون زمینه رو یه جورایی ول می کردم و توش میومدم پایین. مثلا یه نمونه بارز برای خودم بخوام بگم این بود. زمانی که من رفتم توی شغل ویزیتوری از روز اول می گفتم من مدیر فروشم. هر کی از دوست آشنایان از من می پرسید چیکار می کنی توی اون شرکت می گفتم مدیر فروشم و خیلی هم با انگیزه و شور و شوق داشتم کارم رو می کردم. این گفتن من و شور و شوقم به حدی ادامه داشت که من اولا توی همون ویزیتوری از همون ماهای اول و دوم درآمدم رسید به کسایی که چندین سال توی اون شرکت کار می کردن و از طرفی به طرز خیلی جادویی ظرف 6 ماه من شدم مدیر فروش شرکت. اما به محض اینکه این هدف رو به دست آوردم ( البته این رو هم بگم که وقتی امتیاز مدیر فروش شدن رو به خودم دادم و قدرت رو دست مدیر شرکت نه خدا این شرک خودش شروع پایین کشیده شدنم بود) دیگه اون شور و شوق و انگیزه ادامه پیدا نکرد و روز به روز شرایط برام سخت تر شد تا اینکه بعد از یک سال خودم درخواست دادم که دوباره ویزیتور شم و بقیه داستان.
الان که به اون شرایط فکر می کنم موضوع این بود که من تو اون زمانی که تازه ویزیتور شده بودم می خواستم به اون هدف مدیر فروشی برسم و یه سری کارها براش انجام میدادم (مثل اینکه به همه میگفتم من مدیر فروشم، مثل مطالعاتی که می کردم و فایل هایی که گوش می دادم و آماده کردن خودم برای مدیر فروشی) که بعد از اینکه مدیر فروش شدم دیگه اون کارها رو کمپلت قطع کردم و رفتم دنبال هدف های دیگه مثل ازدواج و خونه خریدن. در حالی که اینجوری نیست که تا به یه چیز رسیدیم دیگه اون کارها رو ول کنیم بلکه باید همیشه رو به رشد بریم جلو و الان که این کامنت رو تا به اینجا نوشتم واقعا این موضوع برام روشن شد
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
موضوعی که به جای توقف همیشه توش ادامه دادم و تلاش کردم بهبود پیدا کنم رابطه عاشقانه بود و هیچ وقت به نقطه دیگه تمونه نرسیدم.
همیشه تلاش کردم رابطه ام رو بهبود بدم و از زمانی که با همسرم دوست شدم تمام 6 سال دوستی هر دوتامون در حال بهبود خودمون و رابطه مون بودیم و بعد از ازدواج هم این رو ادامه دادیم. از تضاد ها درس گرفتیم و همیشه شور و شوق و انگیزه بهبود داشتیم. دقیقا ما برای داشتن یه رابطه سالم و دوستانه قبل از اینکه اصلا با هم دوست بشیم یه سری کار ها رو انجام دادیم که بعد رابطه هم ادامه دادیم. مثل اینکه خودمون باشیم، سعی نکنیم به خاطر دیگری خودمون رو تغییر بدیم بلکه به خاطر خودمون، تغییر کنیم. تلاش نکنیم دیگری رو تغییر بدیم و ارزش قائل بشیم برای خودمون، خودمون رو دوست داشته باشیم و اولویت اول زندگی هم بعد از خودمون باشیم.
و این به نظرم دلیل اصلی اینه که «دیگه تمومه» توی رابطه مون به وجود نیومد و همیشه رو به پیشرفت بودیم. مهم نبود که چقدر جلو رفته باشیم. تمام این 11 12 سالی که با همیم این موارد که گفتم رو رعایت کردیم و واقعا سپاسگزار خداوندم و واقعا می بینم که این مورد چقدر تفاوت داره با باقیه مواردی که به سکون رسیدم
بسم الله الرحمن الرحیم
با عرض سلام و احترام خدمت استاد گرامی،
بانو شایستهی نازنین،
و همهی عزیزان نورانی و الهی مسیر رشد و آگاهی
جلسهی امروز برای من یکی از جلسات بیدارکننده و درخشان بود، چون دربارهی موضوعی صحبت شد که همهی ما، دیر یا زود، در مسیر زندگی با آن روبهرو میشویم.
زندگی در حقیقت یک بازی زیبا و هدفمند است؛ بازیای که در آن باید هدف تعیین کنیم و برای رسیدن به آن حرکت کنیم.
اما تفاوت میان انسانهای «خوب» و انسانهای «برتر» در همینجاست:
انسانهای خوب به هدف خود میرسند، ولی انسانهای برتر، پس از رسیدن به هدف، بلافاصله مسیر هدف بعدی را آغاز میکنند.
یعنی آنها همیشه در جریان، پویا و زنده میمانند؛ درست مانند آب روانی که همیشه در حرکت است، و همین پویایی، زندگیشان را شفاف، زلال و شیرین میسازد.
از زمانی که خودم را میشناسم، همیشه در مسیر حرکت بودهام.
اهدافم بسته به شرایط زندگی تغییر میکرد، اما همیشه به یاری خداوند، قدمبهقدم به آنها رسیدم و بعد به سراغ هدف بعدی رفتم.
هیچگاه یادم نمیآید که پس از رسیدن به هدفی، سرگردان مانده باشم؛ همیشه مسیر تازهای در پیش داشتهام.
از وقتی با قوانین الهی و آموزشهای استاد عزیزم آشنا شدم، حرکتهایم هدفمندتر و آگاهانهتر شد.
اگر بخواهم خلاصهای از مسیر هدفهایم بگویم، میتوانم اینگونه بنویسم:
• در ابتدا، هدفم پیدا کردن مسیری آرامشبخش و الهی بود.
• سپس رها شدن از روابط عاطفی دردناک و آزاردهنده.
• بعد، ایجاد رابطهای سالم، آگاهانه و زیبا.
• بعد از آن، یافتن شغلی مناسب برای داشتن استقلال مالی.
• سپس به چالش کشیدن خودم با تغییر محیط کاریام.
• بعد جذب آیفون 15 پرومکس که برایم نماد اعتماد به توانایی جذب بود.
• و پس از آن، تجربهی سفری چندروزه با عشق زندگیام ️ که یکی از زیباترین لحظاتم بود.
وقتی احساس کردم محیط فعلیام دیگر انگیزهی رشد ندارد، دوباره تصمیم گرفتم مدارم را بالاتر ببرم، شجاعتم را به خودم ثابت کنم و سطح کار و درآمدم را ارتقا دهم.
الان در همین مرحله هستم و با تمام وجود حس میکنم که در حال رَوان شدن و جریان یافتن هستم.
به خودم افتخار میکنم، چون میبینم هر قدم کوچکی که برمیدارم، ذهن و باورم را بزرگتر، قلبم را شجاعتر، و ارتباطم با خداوند را عمیقتر میکند.
خدایا بینهایت سپاسگزارم که به من فرصت دادی تا امروز با نگاه روشنتری ببینم چه مسیر زیبایی را طی کردهام؛
که بدانم من دختری هستم قوی، شجاع، مؤمن و در حال رشد.
ای خدای مهربان، سپاسگزارم از تمام داشتهها و نداشتههایم،
چرا که همه از فضل و رحمت بیکران توست.
خدایا، تو تنها پناه منی؛
تنها از تو یاری میخواهم و تنها در مسیر تو گام برمیدارم.
مرا به راه راست، راه کسانی که به آنها نعمت و آرامش عطا کردهای، هدایت فرما،
نه راه کسانی که از مسیر عشق و نور دور شدهاند.
با عشق و احترام
راضیه کریمی
دختری نوریِ خدا
به نام خدای مهربان که هرلحظه مراهدایت وحمایت میکند…
سلام استادجانم ومریم نازنینم …
همیشه درحال حرکت باشیم همیشه درجهت رشدوپیشرفت باشیم حتی اگه به همون هدف خوشگله مون رسیدیم نباید متوقف شیم ؛جهان ایستانیست اگه بهترنشیم بدترمیشیم .
باورهای توحیدی خیلی تاثیردارند وبه زندگی ماآرامش میدهند ..
کنجکاوشدم کتاب چه کسی پنیرمرادزدید روبخونم …
مصاحبه بادوستان خیلی تاثیرداره وقتی که میشنویم یکی مثل خودمون ازصفر به مداربالاتررسیده چه قدراشتیاق وباورساخته میشه منم میتونم .
شایدخیلی جاها استادعزیزم بارهاازموفقیت شون که ازهیچ به دست آوردن گفتن ولی درکناراون خوندن کامنتهاوتجربه ی دوستان وصحبت هاشون واقعا باورقلبی میسازه …
حالاکه آگاه شدم به این موضوع میبینم ننم مثل همون آدمای موفق دارم رصدوپیشرفتم وزیادمیکنم و متوقف نیستم چقدر اهداف برای آینده دارم ودرجهتش قدم برداشتم ..
سپاس ازاستادومریم عزیزم بابت این پروژه الهی شکرت .
به نام خدایی که همواره درحال هدایت کردنمونه ؛)
سلام به استاد عباسمنش واستاد شایسته ی گرامی
سلام به تمام دوستان هم جهت با پروژه ی پروانه ؛)
سوال :چند بار بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
وقتی این سوال رو خوندم یک لحظه موقعیت خودم در عید امسال (1404)توی ذهنم پررنگ شد
خب من برای پایان سال 1403یک تارگت برای خودم تعیین کرده بودم که بینهایت براش انگیزه داشتم و بی نهایت دوست داشتم که حتما تا پایان سال وبا ورود به سال جدید من تیک تایید این تارگت رو بزنم .یادمه حاضر بودم هرررررکاری بکنم که به اون هدفم برسم
حالا هدفم چی بود؟تسویه ی بدهی 25 میلیونی که به خواهرم داشتم وکل ذهنم رو قفل کرده بود هیچ ایده ای برای بهبود به ذهنم نمیرسیدخداروشکر یکی ازباورهایی که ازهمون روزهای ابتدایی اشنایی بااستاد بهش برخورد کردم همین باور بودکه ما بدون وام و قرض هم میتونیم موفق بشیم و درک اهمیت این اصل که هرطور شده باید خودمون رو از شر هرنوع قسط بدهی یا وامی رها کنیم برام پر رنگ شد!!!
جالب تراینکه من وقتی به این مسئله برخوردم فهمیدم که هیچ مخالفتی بااین موضوع ندارم که هیچ بلکه خودم در بک گراند ذهنم بصورت پیش فرض بسیاااااار باهمچین مسئله ای موافقم …برای همین بودکه هیشوخت ازکسی قرض نکرده بودم وهمیشه ترجیحم این بود که قیدخواسته هایی که از نظر شرایط مالی هنوز اماده شون نیستم رو بزنم وصبر کنم تا پولش رو بسازم
اما جریان اون بدهی فرق داشت درمدار اون روزهام که حدود 3یاشایدهم 4 سال پیش بود باخودم گفتم این بابقیه فرق داره یکبار پول قرض میکنم وکسب وکارم رو استارت میزنم من که مطمعنم 5،6ماه اینده به سوددهی میرسم اون موقع کل بدهی رو صاف میکنم وبرای اینکه قلبم رو راضی کنم گفتم از خواهرم میگیرم نه از غریبه ای که فردا مدام استرس بازگشتش روداشته باشم..10 میلیون پول از خواهرم قرض کردم وقرارشد که پارچه بخرم و چند دست کت وشلوار بدوزم و اونهارو انلاین بفروشم و فکر میکردم که در بدترین حالت ممکن من بعد از 6 ماه از طریق اینستاگرام به درامد میرسم و میتونم کل پول خواهرم رو پس بدم اما خب کلا ماجرا به سمت دیگه ای رفت وباورود به اینستا بعد حدودا کمتراز دوماه برای همیشه تصمیم گرفتم که ازین فضای پراز استرس بکشم بیرون وجون خودم رو نجات بدم واین یکی از درست ترین تصمیمات زندگیم بود هرچند که من فقط به منظور استارت بیزینسم پیج زدم ولی اعتراف میکنم که اون ضرری که به من تو همون مدت رسوند از منفعتش که قرار بود بعد ها برسونه خیلی خیلی بیشتر بودیک فضای سمیِ پرازمقایسه!!!
وقتی قید اینستارو زدم ازونجایی که از مزونی هم که کار میکردم به هوای استارت کسب وکار انلاین خودم اومده بودم بیرون پس هیچ کاری نداشتم و علنا هیچ درامدی هم نبود حدود 1ماه فقط به این فکرمیکردم که حالا ازکجا شروع کنم وهمونجا این ایده زد به سرم که مغازه بزنم و خودم از خیاطی شخصی دوزی شروع کنم و کم کم در کنارش طرح هایی که خودم میدوزم رو بزارم برای فروش واین بارهم برای پول رهن مغازه دوباره از خواهرم پول قرض کردم کل بدهی روی هم رفته حدود 25 میلیون بود!!
با این منطق پولهاروقرض کردم که من به زودی به درامد میرسم و همه شونو یک جا تسویه میکنم…
این جریان اون بدهی 25 میلیونی بود که درشروع کسب وکارم همون موضوع به کلی تموم احساساتم رو بد کرده بود و من به هیچ چیزی غیر ازتسویه ی اون بدهی فکر نمیکردم بااینکه خواهرم هیچوقت به روم نمیاورد که پولش رو پس بدم ولی ناخوداگاه هربار که میدیدمش احساس گناه وعذاب وجدان داشتم واز درون حس میکردم که من یک ادمی هستم که پول یک نفر روبالا کشیده و عین خیالشم نیست!!
برای همین بزرگترین هدفم رو گذاشتم تسویه ی بدهی وهرپوووولی که اخرهرماه بعد پرداخت اجاره وهزینه های مغازه م توی حسابم اضافه میموند رو تمااااااما به حساب خواهرم واریز میکردم 1 میلیون،2میلیون،1و500 خورد خورد بدهی رو پرداخت کردم و دراخرین ماه های سال1403 درست طبق تارگتی که گذاشته بودم کل اون بدهی صاف شد چنان انرژی وانگیزه گرفتم که انگار صد مرحله روباهم توی زندگیم طی کردم…
قشنگ یادمه که دقیقا بعد ازتعطیلات عید وقتی برگشتم کارگاه همون روزها احساس میکردم اون شور وشوق اتشین در من خاموش شده ومدام توی تعطیلات باخودم میگفتم که حالا که بدهی تموم شدازالان باید چیکارکنم با چه شور وانگیزه ای کارکنم ؟؟مدام به خودم میگفتم یک هدف جدید انتخاب کن کلی ابزارو وسیله برای کارم لازم داشتم که باید میخریدمشون همه رو لیست کردم و براساس یک لیست اولویت بندی شون کردم وگفتن خب هدف بعدی مثلا خرید فلان وسیله است و تموم تلاشم رو میکردم که پرقدرت کارکنم و پولهام رو جمع کنم تا به اون برسم واین پروژه همچنان ادامه داره !!!
یک روز نشستم با خودم فکر کردم که ببین اینهمه وسیله الان دارم درحالیکه روزی که شروع کردم اینها همگی نبود وچقدر بابتشون سپاسگزار بودم وبه خودم قول دادم که این روند ادامه دارباشه!! راستی یک جمله ازشما رو همیشه در بک گراند داشتم که قبل از رسیدن به قله باید قله ی بعدی ت رو مشخص کنی همونجا تصمیم گرفتم که وقتی هنوز به مقصدپایانی نرسیدم همون لحظه هدف بعدی رو مشخص کنم
و به قول شما توباد موفقیت هام نمونم…
اون تجربه خیلی خوبی بود من از 5 عید برگشتم سرکار درحالیکه میدیدم که همکارانم بعد عید مدت طولانی رو سرکارنیومدن و میگفتن که بازار ما فعلا کساده چون شب عید رو تازه رد کردیم وحالا حالاها دیگه مشتری برای خیاطی نمیاد اما وقتی من خواسته مو درجا مشخص کردم و با یک امید تازه برگشتم سرکار جهان چاره ای نداشت جزاینکه من رو به سمت خواسته م هدایت کنه و مشتریهایی رو برام فرستاد که من رو به اون درامد لازم برسونن…
یادمه مامانم میگفت بریم فلان جا دعوتی میگفتم من کاردارم بعد باتعجب میگفت تو از دوماه قبل عید میگفتی که الان وقت کاره و شب عیده و شلوغه و هیچ جا نمیومدی بازدوباره چه بهونه ای داری !!؟؟الان که دیگه بازارکار شما خوابیده فعلا ..!!
من اون روز فهمیدم که باورهام چقدر تغییر کرده و به یاد اوردم که من هم همچین باوری رو داشتم قبلا ها که فلان کسب وکارها فقط شب عید بازاردارن و فصلی کار میکنن و بهتر درک کردم که مشتری هیچ ربطی به شب عید و تعطیلی نداره اگر ثروت فقط با باورهای ما در ارتباطه پس من این باوررو میسازم که همیشه کارهست همیشه مشتری هست هروقت من به پول نیاز داشته باشم خدا اون مقدار و حتی بیشترش رواز هزاران طریق به من خواهد رسوند…
درپناه حق