تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴ - صفحه 12


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

547 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فاطمه پورهدایتی گفته:
    مدت عضویت: 1777 روز

    به نام خدای مهربان

    آیا تا به حال تو زندگی ت به ته دره رسیده ای؟؟؟

    بله

    من چند سال پیش شده بودم یک آدمی که وابسته ست به همسر و نگاه به دست همسر و فقط یک مشرک به تمام معنا.

    خداوند چه خوب با سیلی هاش منو بیدار کرد.

    وقتی فک می کنم به اون زمان ، الان خوب متوجه میشم که چقققققدر این موضوع مالی تو زندگیم تکرار میشد.

    چقققققدر موضوع بی احترامی و بی حرمتی تکرار میشد.

    اما تصمیم گرفتم بلند شم و ازش کمک خواستم ، او هم مرا هدایت کرد.

    وقتی تنهایی بلند شدم اما با مخالفت شدید همسر و فرزندان مواجه شدم ، متوجه شدم باید بی اهمیت باشم اگه می خوام تغییر کنم باید بلند شم.

    مهاجرت کردم تنها ، و رفتم سر کار اینققققققققدر خوشحال بودن که یه حس رهایی ، آزادی در خودم حس می کردم.

    جهان وقتی تلاش منو دید اتفاقات شروع شد…

    فرزندان خود به خود خودشون اومدند پیشم

    اوضاع هر روز بهتر و بهتر میشد.

    همسرم وقتی نتایج ماها رو دید بلند شد حرکت کرد تا اینکه به من پیوست.

    اینبار تک تک اعضای خانواده دنبال تغییر بودند

    همه هدف داشتیم

    همه استقلال مالی برامون مهم بود،

    فقط من لذت می بردم از اینکه هر روز درس ها رو می گرفتم ، هر تجربه های جدید ، هر روز پیشرفت

    و زندگی شده بود یک بهشت به تمام معنا.

    امروز به لطف خدا خیلی راضی ام

    و در تمام زمینه‌ها دارم پیشرفت می کنم.

    خدایا سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  2. -
    نرگس جاهدی گفته:
    مدت عضویت: 1214 روز

    سلام استاد جانم خب من هنوز فایل گوش ندادم اما دوست دارم در مورد داستانم ک دوبار تجریه کردم بنویسم من سال 86 با همسرم به اختلاف شدید خوردم فرزندم خیلی کوچیک بود نمیتونستم جدا بشم از طرفی خانه دار بودم شغلی نداشتم خانواده خودم هم شرایط حمایت نداشتن من افسردگی شدید گرفتم و ب مشاور پ روانپزشک مراجعه کردن خلاصه دارو استفاده کردن دیگه من کامل بی‌حال مثل یک مرده فقط گریه و گریه همسرم بنده خدا خیلی تلاش کرد من خوب بشم ولی دیگه من افتاده بودم ب مومنتم منفی کنترلش برای من خیلی سخت بود تا اینکه یک جلسه رفتم پیش روانپزشکی گفت شما بابد تا آخر عمر قرص استفاده کنی البته اینو هم ذکر کنم ک من قرص میخوردم فقط میخوابیدم و بچه من همش گشنه و تشنه دعواش میکردم اون بچه چقدر عذاب کشید واقعا الان دلم پاره میشه وقتی حرف میزنم خلاصه ب دکتر گفتم چی ؟ یعنی من ی عمر فقط باید خواب باشم گفت اره ب خودت بستگی داره اگر میخوای قرص نخوری باید ی تغییری تو زندگیت بدی برگشتم خونه گفتم نه نمیشه من خیلی جونم هنوز 30 ساله نشدم رفتم کلاس زبان ثبت نام کردم دو ماهی رفتم دیدم نه علاقه ندارم رها کردم رفتم کتاب های روانشناسی خریدم گفتم دانشگاه رشته روشناسی شرکت میکنم اونم گذاشتم کنار اینبار رفتم کتاب های رشته حقوق گرفتم استاد جانم اصلا نگو انگار من توی بهشت بودم انگار کتاب های حقوق مثل آیه قرآن برای من شیرین بود اصلا متوجه نمی‌شدم مطالب کلی گریه میکردم خیلی مطالب سنگین بود ولی ادامه دادم سال 88 دانشگاه رشته حقوق قبول شدم 3 ساله لیسانس گرفتم کلا بیماری هم ک رفت رابطه بهتر نشد با همسرم اما اصلا دیگه همسرم یادم نبود ک هست یا نیست من فقط درس میخوندم پ هیچی توجه نمیکردم سال 91 برای آزمون وکالت آزمون دادم قبول نشدم سال 92 و 93 هم آزمون دادم قبول نشدم دوباره ی بیماری جدید اومد سراغم گردن درد شدید و آسیب از سه مهره و تنگ شدن کانال نخاع وای دیگه اصلا ممکن نبود من حتی درس بخونم کل خانواده من شروع مخالفت کردن مگه مجبوری درس بخوانی بشین بچه تو بزرگ کن الان چی میخوای ولی من آتشی تو دلم شعله می‌کشید برای وکالت ک اصلا نگو دکتر ارتوپد گفت ببین خانم شما حق رانندگی نداری حق برداشتن بار سنگین تا بک کیلو داری خلاقه کلی قوانین گفتم اقلی دکتر من خودم صد در صد خوب میکنم گفت اصلا ممکن نیست گفتم باشه ب زودی برمیگردم رفتم ی میز طراحی کردم بردم دادم نجار درست کرد ب صورت شیب دار و خیلی بلند تا مقابل چشمام این میز کوچیک طراحی کردم رو روی میز مطالعه گذاشتم و کتابم رو روش نیذاشتم دیگه نیاز نبود سرم خم کنم فقط صاف می‌نشستم و مطالعه میکردم و بعد رفتم ی عالمه بیلط استخر خریدم ی روز در میون میرفتم استخر و بعد ماساژ با روغن بعد مدتی درد گردنم کم شد و من ادامه دادم تا یکسال گردنم کامل خوب شد در این مدت من هم موسسه حقوقی زدم و فوق لیسانس با رتبه 38 قبول شدم دیگه درآمد داشتم ب راحتی و با احترام کامل از همسرم جدا شدم فرزندم پیش خودم نگه داشتم و یال 1400 وکالت قبول شدم الان ی وکیل پایه یک هستم و ی دانشجوی دکترا و دختر موفق دانشجوی معماری و شهر سازی دانشگاه تهران استاد جانم البته از سال 97 با شما آشنا شدم و در این مسیر واقعا آشنایی با شما منو هدایت کرد و امیدم ب زندگی هزار برابر شد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  3. -
    سمیه زحمتکش گفته:
    مدت عضویت: 1908 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    با یاد و نام تو که آرام بخش همه وجودم هستی.

    گام 4،ازپروژه تغییر را در آغوش بگیر

    خلاصه گفتگو با شهسان

    من کسی بودم که 4 سال پیش به خاطر یک اتفاق بد مالی به قعر دره افتادم و ناامید بودم.

    الانی که اینجا ایستادم خدا را شکر می‌کنم که هر روز به واسطه صحبت‌های شما و آموزه‌هاتون را خوندم ،پنیرم رو جابجا کردم.

    وازیه شرایط بسیار جهنم بار نجات پیدا کردم و در سن 46 سالگی، لطف خداوند و آموزه‌های شما بوده که من رو نجات داده.

    من از یک جایی بلند شدم که اگر نمی‌جنبیدم و اگر لطف خداوند نبود و اگر نشانه‌ها را دنبال نمی‌کردم حسابم با کرام الکاتبین بود.

    پاسخ استاد

    بزرگترین گناه ناامیدیه و این امید رو آدم داشته باشه حتی اگر مسیررو گم کرد حتی اگر رفت به ته دره.

    واقعا راه هست ما تلاشمون این است که قبل از اینکه بریم ته دره پرواز کنیم.

    ولی بالاخره ممکن است به هر دلیلی ما بریم ته دره.

    این خیلی خوبه که می‌شنویم که آقا من ته دره هم رفتم ولی تونستم بلند شم.

    اینکه خیلیا میگن نه آقا کار تموم شد آب که از سر گذشت چی وجب چه صد وجب،و ناامیدی مطلقه.

    خیلیا فکر می‌کنن نمیشه چیزی رو تغییر بدهد، در واقع یک مرده متحرکند .

    ولی وقتی آدم این داستان‌ها را می‌شنوه،می‌بینی چقدر آدم‌ها کتاب‌ها نوشتند،در مورد افرادی که به ته دره رفتند و دوباره برگشتند بالا و به قله رسیدند آدم این امید رو به خودش میده اگر اون پایین هستند،الان به هر دلیلی،تو روابط عاطفی ،تو مسائل مالی مسائل جسمانی میشه تغییر بدی اوضاع را.

    ما در هر لحظه، در حال ارسال فرکانس‌هایی هستیم که جهان فرکانس‌های ما را دریافت می‌کنه و اتفاقات شرایط موقعیت‌ها ایده‌ها وافرادی را که همسنگ هم فرکانس با فرکانس‌های ارسالی ما باشد وارد زندگی ما می‌کنه.

    ما در هر لحظه،داریم اتفاقات آیندمون را خلق می‌کنیم،ما در این لحظه داریم اتفاقات،لحظات بعد را خلق می‌کنیم.

    ما چیزی جز لحظه حال نیستیم،ما گذشته‌مان نیستیم.

    اگر به هر دلیلی در گذشته مسیر نادرست رفتیم به محض،اینکه تصمیم بگیریم و از این لحظه شروع کنی به تغییر خودمون شروع کنیم به تغییر نگاهمون شروع کنیم به کنترل کانون توجهمون شروع کنیم به کنترل ذهنمون شروع کنیم به توجه به نکات مثبت،شروع کنیم به ایجاد باورهای مثبت از همین لحظه اوضاع شروع میشه به بهبود پیدا کردن. و این بهبود واقعاً می‌تونه سریع باشه.

    واقعا از دره ما رو به قله ببرد.

    یادتون باشه هیچ وقت اوضاع اونقدربد نیست که نشه کاری بکنیم.

    اگر زنده‌ای تا زنده هستی می‌تونی اوضاع رو عوض کنی.

    چرا ؟به یک دلیل ساده

    به این دلیل که جهان هر لحظه داره فرکانس‌های تو را دریافت می‌کنه و اتفاقات رو داره برات رقم می‌زنه.

    دلیل اینکه زندگی خیلیا مثل گذشته‌شون است به خاطر اینکه فرکانس‌هاشون مثل گذشته‌شان است.

    به خاطر اینکه کانون توجهشون مثل گذشته‌شون است به خاطر اینکه باورهاشون مثل گذشته‌شان است به خاطر اینکه افرادی که باهاشون در ارتباط هستند مثل گذشته‌شان است.

    به خاطر اینکه طرز فکرشون مثل گذشته‌شون است

    به خاطر اینکه رفتارشون مثل گذشته‌شون است.

    دلیل اینکه یک سری از آدم‌ها کلاً یه زندگی مزخرفی دارند هم گذشته‌شون هم حال هم آینده.

    ولی این به این معنا نیست که مجبوریم دیگه همین اوضاع رو تحمل کنیم

    نه،اگر بتونیم مثل گذشته‌مون عمل نکنیم

    اگر بتونی مثل گذشته‌مون فکر نکنیم

    اگر بتونیم ذهنمون رو کنترل کنیم

    اگر بتونیم باورهامونو کنترل کنیم و بهتر کنیم به همون در همین لحظه اتفاقات لحظه بعد رو داریم رقم می‌زنیم.

    این اون چیزیه که همیشه به من امید داده همیشه به من امید داده،هر وقت که اوضاع به هر دلیلی ناجور بشه من میگم اشکال نداره

    از این لحظه حواسم نبوده به هر دلیلی گول خوردم افتادم توی روزمرگی

    اشکال نداره از همین لحظه تصمیم می‌گیرم شروع می‌کنیم به کنترل ذهن کردن شروع می‌کنیم توجه به نکات مثبت شروع می‌کنی به کار کردن روی خودمون و می‌تونیم اوضاع رو تغییر بدیم و همیشه هم زندگی من به همین شکل دوباره تغییر کرده.

    هرچند که باز هم تاکید می‌کنم اگر که خیلی باهوش‌تر باشیم نمی‌ذاریم اوضاع بد بشه ولی به هر دلیلی که بد شد هیچ وقت امیدمون رو از دست نمی‌دهیم به خاطر اینکه قانون اینه که در هر لحظه با افکارمون داریم اتفاقات رو حتی یک لحظه بعد رو داریم رقم می‌زنیم.

    گفتگو با سعید

    3 سال پیش فایل‌های شما به دستم رسید و روایتی که پایدار گوش می‌کردم یه فایلی بود یه فایل 3 دقیقه‌ای بود و طی 24 ساعت اینقدر اتفاقات عجیب و غریب افتاد که از خوشحالی و از اتفاقات عجیب نشستم.

    و چطوری با سپاسگزاری داره این اتفاقات رخ میده.

    انقدر احساسم خوبه و اینقدر حالم خوبه

    اینقدر حالم رو خوب نگه داشته صحبت‌های شما شنیدن موهبت‌هایی که دارید از سپاسگزاری میگید به ما

    و باعث شدید که راحت بتونیم با خدا صحبت کنیم

    ما همیشه خدا را خیلی بزرگ میدیم گفتیم نمیشه چه جوری باهاش صحبت کنیم چه موقع از روز ولی الان اینقدر راحت از صبح تا شب اینجوری فرکانس‌هامونو یاد گرفتیم تنظیم کنیم و واقعاً معجزه داریم می‌بینیم.

    هر روز دارم معجزه می‌بینم خدا را شکر که در رشد هستم.

    پاسخ استاد:

    بیشتر از خانم‌ها می‌شنیدم این جنس از صحبت را که من توی رابطه‌ای بودم با یه آقایی و این رابطه فقط مورد سوء استفاده قرار می‌گرفتم.

    این روند نادرست یعنی جهان داشته یک بلندگو دست گرفته بوده می‌گفته مسیرت اشتباهه

    این آدم آدم مناسبی نیست تو هر روز داری ضربه می‌خوری ولی فقط به خاطر اینکه نمی‌تونی تغییر بدی به خاطر اینکه نمی‌تونی احساساتت رو کنترل کنی نمی‌تونی مسیرو پیدا کنی نمی‌تونی بفهمی که این مسیر نادرسته داری ادامه میدی و ضربه و ضربه و ضربه از لحاظ روحی از لحاظ مالی از لحاظ کاری از لحاظ اعتباری از لحاظ سلامتی جسمانی.

    طرف تغییر نمی‌کرد تا کی؟

    اغلب ما اینجوری هستیم یعنی اون چکش رو که خوردی هیچی اون لگدکه خوردیم هیچی اون پتک رو که خوردیم هیچی دیگه جهان هزار تن برداشته می‌کوبه تو مغز ما شاید که بعضیامون بیدار بشیم

    طرف تغییر نمی‌کرد تا وقتی که یارو ولش می‌کرد.

    داشته از این یارو سوء استفاده می‌کرده و این یارو داشته باج رو می‌داده.

    یعنی این شکلی داشته بلا سر طرف می‌آورده،ولی طرف نمی‌فهمیده

    نمی‌تونسته ذهنش رو کنترل کنه،نمی‌تونسته مسیرش رو درست کنه ،اعتماد به نفس،

    بعد دیگه باج داده اعتبارشو داده جسمشو داده روحیه‌اش را داده،باز هم این همه ضربه خورده خودش یارو رو ول نکرده یارو این دختر رو ول کرده.

    بابا تو تا کجا باج دادی تو تا کجا رفتی

    آخرشم ول نکرده آخرشم یارو تورو ول کرده

    بابا تو چرا بیدار نمی‌شی.

    حالا اگر طرف بیدار نشه،که در اغلب موارد بیدار هم نمی‌شد،تغییر نکرده بود،این سیکل ادامه پیدا می‌کرد یعنی یارو ولش کرده بود رفته بود،و این یارو می‌رفت تو در و دیوار و یه مدتی گریه و زاری و افسردگی.

    بعد چه اتفاقی می‌افته ؟

    وقتی که شما درست رو نمی‌گیری وقتی که شما،

    تغییر نمی‌کنی وارد یه رابطه‌ای دیگه‌ای می‌شد عین همین سیکل براش ادامه پیدا می‌کرد

    و دوباره سو استفاده و دوباره یارو ولش می‌کنه نه اینکه این بفهمه.

    جهان داره به ما نشانه می‌دهد،برای اینکه تغییر کنیم خداوند نشانه می‌دهد برای اینکه تغییر کنیم

    اما اگر تغییر نمی‌کنیم اوضاع فقط می‌تواند بدتر شود این را به خودتون بگید

    از اهرم رنج و لذت ازش استفاده کنید

    اگر داری نشانه‌ها را می‌بینی و تغییر نمی‌کنی،فکر نکن که با همین روند ضربه‌ها هست.

    ضربه‌ها با هر بار که زمان می‌گذره و درست نمی‌کنی ضربه‌ها محکم‌تر میشه

    ضربه‌ها شدیدتر می‌شه و ویران گرتر می‌شود

    این را به خودت بگو تا کمک کنه تغییر کنه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    عسل گفته:
    مدت عضویت: 1028 روز

    1404/8/2روز475

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    سلام به بهترین استاد دنیا و مریم عزیز و دوستان گل

    خدایا هزاران مرتبه شکرت که امروز هم بیدارشدم و میتونم زندگیمو به زیبایی خلق کنم

    آیا تا به حال در زندگی‌ات به «تهِ دره» رسیده‌ای؟

    جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانه‌ای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟

    لطفاً تجربه‌ات را بنویس:

    چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟

    چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی می‌شود اوضاع را تغییر داد؟

    من توی زندگیم دره های زیادی داشتم و همیشه خدای مهربونم منو هدایت کرده دقیقا وقتی ته دره بودم یه نور امیدی و میدیدم و حتی بارها بارها دیگران بهم گفتن که تو وقتی شکست میخوری یا میری ته دره خیلی قوی تر میشی و قوی تر بلند میشی و حرکت میکنی.

    میخوام درمورد دره ایی صحبت کنم که مرتبط هم به عدد بالای کامنت 475

    این عدد روزشمار تحول منه و وقتی هر روز بالای کامنتهام مینویسمش احساس قدرت بهم میده ازاینکه من به این تعداد روز متولد شدم و دارم حرکت می‌کنم

    داستان زندگی منو میتونید بخونید توی پروفایلم

    اما در تاریخ 1403/4/9 من به صورت غیرمنتظره اخراج شدم یعنی تا یک ساعت قبلش داشتم کارمو پیش میبردم و یهو به من گفتن دیگه نیا و منم همه چیز و تحویل دادم و اومدم بیرون و من در تاریخ1403/4/11 متولد شدم یعنی چی؟

    اومدم توی سایت و هدایت شدم به پروژه تحول روزشمار و متعهد کردم خودمو که حداقل روزی یک کامنت بنویسم و هر روز یا کامنت بخونم یا فایل گوش کنم و خداروشکر هزاران مرتبه شکر تا به امروز زنده ام و هر روز یک ردپا از خودم گذاشتم ومن 475 روزه هستم

    درعرض یک ساعت از قله افتادم ته دره و مغزم هنگ کرد و واقعا نمیدونستم یعنی چی؟ و باید چیکار کنم

    تنها نور و امیدی که بود اونم بخاطر اینکه از قبل روی دوره ها کار کرده بودم به سایت استاد عزیزم پناه آوردم

    من اعتراف می‌کنم همینجا با کمال قدرت و لذت اینجا محل زندگی و آرامش من شد اینجا جایی شد که من خودمو ریختم بیرون اینجا جایی شد که نزاشت فشارها اینقدر زیاد بشه که من نا امید بشم. اینجا پناهگاه امن شد اینجا جایی شد که هر روز با عشق اومدم و یاد گرفتم و نوشتم و خودمو شناختم

    خب اولین هدایتی که دریافت کردم و نور امید من شد سایت و اومدم و با پروژه تحول روزشمار استارت خورد و دقیقا یادم نیست باید برم کامنتهامو بخونم اما میدونم چندروز بعد ازاینکه تحول روزشمارم شروع کردم یکی از مهندسین که خیلی از لحاظ علمی و شخصیتی قبولش دارم یهویی دقیقا همون موقع که من توی دره بودم بهم زنگ زد و حال و احوال و بهم گفت خانم مهندس فلان نرم افزار و برو یاد بگیر و من اونموقع تشکر کردم ولی واقعا الان میفهمم خداوند فرستاد ایشون و دقیقا کسی و فرستاد که من باورش داشتم و میدونستم اگر حرفی میزنه بی دلیل نیست و این نشانه دوم و نور امید من در ته دره بود با پولی که داشتم یه دوره آموزشی که تقریبا هم واقعا گرونترین دوره توی ایران در آموزش اون ترم افزار بود خریدم و شروع کردم به یادگیری وبا لب تاب قدیمی و درهمین حین که یزره یاد گرفته بودم خدای مهربونم برام یه پروژه فرستاد و اون پروژه رو هم با توکل به خدا شروع کردم و با همون لب تاب قدیمی که خیلی اذیت می‌کرد و نمیتونستم خروجی از طراحی هام بگیرم و ازهمین پروژه که هم شد اولین نمونه کارم هم باعث شد من اسم برند و لوگو و کارت ویزیت طراحی کنم هم باعث شد که هدایت بزرگ‌تری و دریافت کنم و دلو بزنم به دریا و طلا بفروشم و دست بزارم روی بهترین و بروز ترین لب تاب خفن دنیا و کاملا نقد و با لذت خریدم من به اندازه 150میلیون پارسال طلا فروختم ویه سرمایه گذاری 10ساله برای خودم کردم و لب تاب خریدم و دیگه تصمیم گرفته بودم که میخوام برای خودم کار کنم البته ازقبلش این هدایت اومده بود توی قلبم اما دیگه وقتی تصمیم قطعی شد این بها رو برای عشق و علاقه ام‌پرداخت کردم و ادامه دادم و دارم ادامه میدم

    من فقط یادمه که ازخدا کمک میخواستم بعداز اخراج و میگفتم کمکم کن بلند شم اون لحظه و روزای اول شرایط روحی ام اصلا خوب نبود اما تمام سعی خودمو میکردم حداقل یه کار عملی انجام بدم تا احساس حرکت کنم اولین و مهم‌ترین اش فعالیت توی سایت بود و پرقدرت و عشق دارم ادامه میدم

    چون همین فعالیت توی سایت داره قانون و بهم یاد میده فارغ از اطلاعات و آگاهی های ناب استاد عزیزم

    من توی دره که بودم سایت شد چراغ راهنمای من و بعدش آروم آروم قدم های بعدی و هدایت های بعدی برام روشن شد

    و خیلی برام جالبه الان که فکر می‌کنم وقتی اخراج شدم خیلی احساس قربانی شدن داشتم و خیلی زمان برد تا درک کنم و مسولیت همه چیز و به عهده بگیرم

    ولی همون موقع نمی‌دونم چه حسی در درون من شعله میزد که من میتونم و بهتون ثابت می‌کنم که من توانمند بودم البته که بخشی اش بخاطر خلا و عقده های درونی بود اما خداروشکر اون شعله در وجودم زیانه میکشید که حداقل باعث شد من حرکت کنم حتی خیلی کم و‌کوچیک و خودمو متوقف نکردم و خودمو نباختم

    و یه نکته خیلی مهم :

    اینکه همه این تضادهای که توی زندگیمون تجربه می‌کنیم مارو قوی تر میکنه یعنی چی؟

    مثلا من وقتی در گذشته تضاد داشتم و بلند شدم و دوباره خودمو ساختم میشه یه الگو برام و‌میگم یادته اونموقع تونستی بعداز اون تضاد بلند بشی و‌زندگیتو بسازی پس اینکه چیزی نیس تو دوباره میتونی

    اره من همیشه از شرایطی که تجربه کردم و دوباره خودمو از نو ساختم. الگو گرفتم و هرموقع تضادی پیش میاد نمیگم حال خرابی نمیکشم چرا میکشم اما متوقف نمیشم هر طوری شده با همون شرایطم باید یه قدمی بردارم تا حس حرکت و پیشرفت کنم .

    خدایا شکرت عاشقتم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  5. -
    محمدحسین محمدی گفته:
    مدت عضویت: 378 روز

    سلام استادجان.

    سلام به همه ی عزیزان جویای رشدِ این ضیافتِ الهیی.

    صبحِ آدینتون نورافشان.

    امروز جمعه 2 آبانِ 1404 ساعت 8/40 صبحه و من اومدم توی یه پارکی قدم بزنم.

    چون بحث این فایل بحثِ تغییره، دوست داشتم صحنه خارق العاده ای که اینجا دارم می بینم و با تمام وجودم می بینم رو با هاتون به اشتراک بذارم.

    اینجا جمعه های بچه های کنگره 60 می آن و دور هم جمع می شن، و من هم که صبحها برای پیاده روی می آم ، گاهی هدایت می شم به این پارک و وقتی این صحنه های باشکوه از اراده این انسانها، و شور زندگی دوباره و تحرک و شهامت رو در این آدمها می بینم با تک تک سلولهای وجودم لذت می برم.

    اینجا ،جمعه ها بچه های کنگره 60 با لباسهای متحدالشکل می آن و به ورزش و شادی و آموزش مشغول می شن و شور زندگی و شور رهایی رو می شه در شون دید.

    یه گوشه ای از پارک یه عدشون مشغول والیبال بازی کردن هستند، یه عده ای مشغول دالت، یه عده ای دارن تنیس روی میز بازی می کنن و یه عده هم با موزیک ورزش باستانی دارن میل می گیرن(که من عاشق موزیک باستانی و ورزش باستانی ام و الان با شنیدنش، روحم در پروازه)

    نکته و بسیار زیبای دیگه ی این صحنه های زیبا همراهی خونواده هاشونه.

    در گوشه دیگه این پارک خانواده های این عزیزان(خانمها و دختران وبچه ها) حلقه ی بزرگی زدن و یه موزیک شادی گذاشتن و به اصطلاح دارن ورزش و نرمش می کنن ولی در واقع دارن می رقصن:))

    می رقصن از درون.

    رقص درونشون تاب نمی آره و پایکوبی و رقصیدن، رهایی عزیزانشون رو جشن می گیرن..

    در تمام این پارک و این فضا روح شادی و عشق و زندگی موج می زنه.

    دوس داشتم در این صحنه با شکوه شما عزیزان رو هم شریک کنم.

    حتی به اندازه یک کامنت.

    ضمننا عکس پروفایلم رو الان در این فضا گرفتم تا شاید ذره ای از این شور و هیجان و تلاش برای تغییییییر رو براتون به نمایش بذارم.

    فک کنم این عزیان از دسته دوم بودن .

    ولی بلزم دمشون گرم که نرفتن تو دسته اول.

    موزیک پارک دیگه نمی ذاره من اینجا بشینم و دوس دارم برقصم.:))))

    شاااااااد باشید.

    بووووووووس بوووووووووس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  6. -
    علی بردبار گفته:
    مدت عضویت: 2145 روز

    سلام به رفقای عزیزم

    خدا میدونه که چقدر دوستتون دارم و خدا میدونه که چقدر از بودن در اینجا خوشحالم.

    بعضی وقتها حس میکنم که کامنت نوشتنم بیشتر شده از عمل به قانون… اونوقت دهنم رو گل میگیرم و تو افق محو میشم، ولی در تمام لحظاتی که اینجا نیستم، دلم پرپر میزنه برای بودن تو این فضا.

    بنظرم دلیلش همینه که حال خوب رو برای خودم همیشگی نمیدونم و همین که کمی بهبود حاصل میشه در برخی زمینه ها، میگم اوکی ، خوب شد دیگه… و بعد شروع میکنم به شعار دادن و عمل نکردن تا حالم از خودم بهم بخوره و برم در افق محو بشم و دوباره حالم بد بشه و دوباره برگردم… تا روز قیامت!

    ریشه ش: عزت نفسه دیگه، خودشه.

    خب، حالا همینجا که هستم، کلی تشکر و سپاسگزاری داره از تک تکتون… از استاد و مریم بانو گرفته تا هر کس دیگه ای که اینا رو میخونه و این فضای بهشتی رو شکل داده.

    توی رابطه با دیگران و مورد سو استفاده قرار گرفتن و دم نزدن، نکته ای هست: شما استاد، به تمرکز کردن روی نکات مثبت طرف مقابل در رابطه زیاد تاکید دارید و اینکه : خودمونیم که این رابطه را سرو شکل میدیم، با افکار خودمون.

    بعد اینجا میگید: چرا چک و لقدها رو توی رابطه متوجه نمیشین؟ خوب جوابش میتونه اعراض کردن باشه دیگه!

    قطعا یه چیزی رو اینجا من خوب نفهمیده م… نمیدونم چی؟

    دیگه اینکه توی فایل قبل به رابطه تون با میکائیل اشاراتی داشتین و اینکه گذاشتین خودش راهش رو پیدا کنه. این از دور ، به به و چه چه حضار رو به دنبال داره، ولی من سئوال میکنم : چطور، جزئیات بیشتر ، لطفا!

    این مبحث مورد نیاز منه و دوستش دارم.

    چقدر معرکه این شما… چقدر اینجا رو دوست دارم!

    خوشبخت و خوش شانس و پولدار باشین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  7. -
    Maryam.saraf گفته:
    مدت عضویت: 2595 روز

    سلام از گام 4 تغییر را رد آغوش بگیر

    استاد خوبم سلام وخدا قوت

    رفقا سلام

    خب داستان به ته خط رسیدن من از این قراره که:

    من سال97 با استاد آشنا شدم

    حالت خیلی خوبی نداشتم اما افتضاحم نبود

    بخاطر یه عالمه سوالایی که توی ذهنم بود خداوند هدایتم کرد به سمت این سایت و این فرصت رشد وتغییر

    تا سال 99 و 400 هم عالی پیش رفتم

    عالی یعنی عالیی ها

    به جایی رسیده بودم که از خانم خونه دار بودن و درس خوندن داشتم پول خلق میکردم واصلا بهترین احساسات و شرایط زندگی رو داشتم تجربه میکردم

    برای شش ماه از استاد کم کم دور شدم

    من آدمی بودم که اگر میگفتن یه روز فایل گوش نده میمردم

    اما کم کم همه چی اتفاق میافته چه در جهت مثبت چه در جهت منفی

    خب هر چی دور تر شدم حال بدتر شد

    بعد یه اتفاقایی افتاد که احساس لیاقتم از بین رفت

    بعد احساس گناه اینکه منی که تا اینجا رسیده بودم

    منی که خبر از قانون داشتم

    منی که عشق بازی با خدا را چشیده بودم

    منی که می دونستم نباید بری ونباید ول کنی چرا رفتم

    شش ماه تمام به حدی افتادم رو دور منفی که بیماری های بدون علت بدنی گرفتم

    افسردگی شدید گرفتم

    روابطمو داغون کردم

    نتونستم خودمو جمع کنم استاد

    ته داستان این شد که به حدی همسرم وابسته شدم وترس از دست دادنش رو داشتم که روز وشبم یکی شد

    جز خدا کسی نمی دونه چطور زندگیمو میگذروندم

    یه لحظه برای خودم زندگی نمیکردم

    یه لحظه به خودم نمی تونستم فکر کنم

    همش ترس

    همش اضطراب همش نگرانی

    شبا کابوس میدیدم واز تپش قلب بیدار میشدم

    روزا دلم می خواست یه پتک بردارم بزنم توی مغزم از بس نجوا داخلش بود

    و از همه بدتر این بود که من میگفتم حقته مریم

    خطا کردی

    کج رفتی

    دور شدی از مسیر حقته

    میگفتم نوش جونت

    بایدم عذاب بکشی

    خلاصه تا تابستون 402 در اوج حال بد

    فقط خدا میداند که هر دم و بازدم من عذاب بود واشک وآه خداوند هدایتم کرد

    به حدی از زندگیم نا امید بودم که فقط آرزوی مرگم را می کردم

    هیچ امیدی نداشتم رابطه عاشقانه و قشنگی که ده سال داشتم و با دستای خودم داغونش کرده بودم را دوباره احیا کنم

    اما با تمام ناامیدی گفتم خدایا هر کار بگی میکنم

    یه فرصت به خودم میدم وتو هدایتم کن

    شبانه روز فایل گوش میدادم استاد

    شبانه روز سعی میکردم ورودی هامو کنترل کنم

    از هر شب کابوس دیدن رسید به هفته ای یه بار

    از ترس های دائمی رسید به موقت

    از هفته ای یه دعوای وحشتناک رسیدیم به ماهی یه دعوا

    از بدگمانی وشک وتردیدهای نفس گیر رسیدم به شک وبدگمانی کمتر

    خلاصه بگم استاد

    هرکاری به ذهنم می رسید کردم

    من از خونه نمی رفتم بیرون که چیزی نبینم

    من ارتباطمو با ادما خیلی محدود کردم که چیزی نشنوم

    من انقدر ترس از خیانت داشتم که کنترل گری رو با کیفیت فول اچ دی داشتم اجرا میکردم

    باورتون نمیشه یه لحظه چنان نجواها من رو در بر میگرفت که تمام تنم یخ میکرد و مثل کسی که تب ولرز کرده بدنم می لرزید

    شروع کردم درس خوندن

    شروع کردم رفتن سرکار با وجود هر شرایطی که بود

    شروع کردم به ورزش

    به هر کاری بگید به خوندن ونوشتن و گوش دادن به فایلای شما

    البته چون آگاه نبودم وهمش دنبال بر طرف کردن وابستگی ودرد ورنج اعتیاد به کنترل گری بودم تمام تمرکزم روی خود داستان بود ولی خداوند هادی قشنگم هر بار بایه هدایتی کمکم میکرد

    خلاصه منی که باورم نمیشد هیچی به حالت عادی خودش برگرده الان در زندگی هستم استاد که خدا شاهده از خودم خوش بخت تر در کل اطرافیانم نمی شناسم

    نمیگم اسون بود

    خدا میدونه کنترل ذهنی که تمام تمرکزش و هوشش در جهت منفی وروی بدگمانی ها بوده چقدر سخته

    اما شد استاد

    بخدا شد

    بخدا الان روزی نیست برای این رهایی با عشق سپاسگذار خدا نباشم

    استاد یه وقتایی یادم میره اصلا یه زنگ به همسرم بزنم

    منی که هی زنگ میزدم که از پشت صدای گوشی بشنوم صدای زمینه چیه وکجاست

    بخدا شد استاد

    الان برای کوچکترین مسائلم میگم انتخاب خودشه تو حق نداری بگی چیکار بکنه ونکنه

    الان برای یه فیلم دیدن ساده هم به خودم اجازه نمیدم کنترلش کنم که بخاطر من یه فیلیمی رو ببینه

    الان تمام وجودم عشقه

    تا هست فداش میشم

    اگر یه روزی به هر دلیلی نباشه بازم عاشقشم و بازم زندگیمو میکنم

    همیشه میترسیدم اگر کنترلش نکنم ولم کنه و یا ول بشه (به اصطلاح عامیانه)

    الان میدونم تنها راز موندن یه آدمی توی ارتباط آزادی داشتن و احساس رهایی هست که تجربه میکنه

    برای هیچ موضوعی که سختش باشه سوال نمپرسم

    خودش میاد همه چیز رو تعریف میکنه بدون اینکه من بخوام

    هیچ برنامه ای برای کنترل کردنش ندارم

    هیچ اصراری نمیکنم برو ونرو و بیا و این کارو بکن ونکن

    تمام تلاشم بر این هست که حتی وقتایی که سختمه بهش اجازه بدم زندگی کنه برای خودش وآزاد باشه ونظر شخصی من باعث به هم خوردن آرامشش نشه

    الان همه چی آرومه استاد

    بخدا پذیرش بزرگترین لطف خداونده

    بخدا دست وپا نزدن وتقلا نکردن خیلی راحت تر کارهارو پیش می بره

    فقط میخوام بگم همه چی از درون ماست بخدا صلح درونی وارامش وسپردن به خدا همه کاری میکنه

    انقدر همه چیز می تونه تغییر کنه که آدم خودشم باورش نشه

    اخه من میگم واقعا یک درصد شاید امید داشتم به درست شدن این ارتباط و 99 درصد ناامیدی کامل بود که نه نمیشه

    نه بابا دیگه داغون داغون شده همه چیز چطور میخواد درست بشه اما شد….

    الحمد لله رب العالمین

    ممنونم استاد خوبم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  8. -
    فرشته اسلامی گفته:
    مدت عضویت: 786 روز

    با سلام خدمت استاد بزرگوارم و تمام دوستان خوبم .

    هنوز فایلو باز نکردم اما یه حسی بهم گفت این شعر سهراب رو کامنت کنم که خیلی زیباست واقعا.

    رها کن به غیر من، آشتی کن با خدای خود ، تو غیر ازمن چه میجویی؟

    تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

    تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب می دانم

    تو دعوت کن مرا با خود به اشکی ، یا خدایی میهمانم کن

    که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

    طلب کن خالق خود را ، بجو ما را تو خواهی یافت

    که عاشق میشوی بر ما .و عاشق میشوم بر تو

    که وصل عاشق و معشوق هم آهسته میگویم

    خدایی عالمی دارد

    تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

    که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت

    وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

    مگر آیا کسی با خدایش هم قهر میگردد؟هزاران توبه ات را گر بشکستی ، ببینم من تورا از درگهم راندم؟

    که میترساندت از من ؟ رها کن آن خدای دور؟ آن نامهربان معبود ، آن مخلوق خود را

    این منم پرودگار مهربانت، خالقت اینک صدایم کن مرا

    با قطره اشکی ، به پیش آور دو دست خالی ات را

    با زبان بسته ات کاری ندارم، لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم.

    غریب این زمین خاکی ام ،آیا عزیزم حاجتی داری؟

    بگو جز من کس دیگر نمیفهمد، به نجوایی صدایم کن

    بدان آغوش من باز است ، قسم بر عاشقان پاک با ایمان

    قسم بر اسب های خسته در میدان

    تو را در بهترین اوقات آوردم

    قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

    قسم بر روز هنگامی که عالم را بگیرد نور

    قسم بر اختران روشن، اما دور

    رهایت من نخواهم کرد

    برای درک آغوشم شروع کن، یک قدم با تو ، تمام گامهای مانده اش با من

    تو بگشا گوش دل پرودگارت با تو میگوید در بیکران دنیای تنهایان ، رهایت من نخواهم کرد

    ا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    نسیم زمانی گفته:
    مدت عضویت: 1899 روز

    سلام سلام به استاد عزیزم

    سلام به مریم جان شایسته و سلام به هم کلاسی های عزیز

    خدایا شکرت برای یه گام دیگه، یه رزق پر برکت دیگه، یه فایل آگاهی بخش دیگه

    یک ساعت پیش داشتم کامنت بسیار زیبای آقا رضا عطار روشن زیر فایل نتایج دوستان 7 میخوندم و کلی لذت بردم و استفاده کردم، بعد اومدم صفحه اصلی دیدم به به گام 4 هم اومده:)

    ========================

    بزرگ‌ترین گناه ناامیدیه

    حتی اگه رفتیم ته دره بازم راه هست و امکانش هست که برگردیم بیایم بالا

    اگر الان تو هر زمینه ای جای خوبی نیستم، میتونم بیام بالا، و شرایط الان دلیل نمیشه که در آینده هم همین شرایط خواهد بود

    ما در هر لحظه در حال ارسال فرکانس هایی هستیم که جهان هم اون فرکانس ها رو دریافت میکنه و

    اتفاقات، شرایط، موقعیت ها، ایده ها و افرادی رو که هم فرکانس با اون فرکانس ارسالی ما باشه، وارد زندگیمون میکنه

    ما در هر لحظه، در هر لحظه، داریم اتفاقاتِ آینده مون رو خلق میکنیم، اتفاقات لحظه ی بعد، یکساعت بعد، فردا

    ما چیزی جز لحظه ی حال نیستیم

    هیچوقت اوضاع اونقدر بد نیست که دیگه نشه کاری کرد

    چرا؟

    چون یه چیزِ از قبل تعیین شده نیست، یه جریان جاریه، همین الان، همین لحظه میتونیم فرکانس متفاوتی بفرستیم و یکساعت دیگه مون متفاوت از الان باشه، فردامون متفاوت از امروز باشه

    ولی اگه همون طرز فکر، همون رفتار، همون دایره ی افراد و همون کانون توجه رو داشته باشیم خب بله فردامون و آینده مون هم همینجوری میمونه

    ولی دست خودمونه

    اگر بتونیم ذهنمون و باورهامون و کانون توجه‌مون رو کنترل کنیم و مثل گذشته مون فکر نکنیم، مثل گذشته عمل نکنیم، به همون نسبت، در همین لحظه، داریم اتفاقات و نتایج لحظه ی بعد و ساعت بعدمون رو ‌تغییر میدیم

    و این یه مژده و بشارته:)

    هروقت اوضاع ناجور میشه، بگیم عیبی نداره، راه رو بلدم، میام کانون توجهم و افکارم و تغییر میدم و روند و نتیجه ها هم تغییر میکنه

    =======================

    جهان به ما نشانه می‌دهد برای تغییر

    و اگر تغییر نکنیم اوضاع فقط بدتر میشود

    اگر داری نشانه ها رو میبینی و تغییر نمیکنی، ضربه ها هی شدیدتر و شدیدتر میشن

    خدایا شکرت برای حال خوب امشبم

    ———————————————

    برای تمرین این جلسه خیلی فکر کردم که چی بنویسم ولی چیزی به ذهنم نیومد،

    انشالا در زمان مناسب مطالب مناسب به ذهنم میرسه و میام دوباره مینویسم

    اما یه چیزو‌میدونم

    اینکه میخوام که پیشرفت کنم، میخوام شرایطم رو بهبود بدم، تو همه زمینه ها، کار، درآمد، رابطه، روابط اجتماعی، آرامش، توحید، سلامتی، ثروت، ثروت، ثروت

    کاری که میدونم باید بکنم اول کار کردن رو خودم و باورهامه، رو کانون توجهم، اعراض از ناخواسته و توجه و تقدیر و تحسینِ خواسته، همیشه سپاسگزار بودن و به این شکل همیشه توجه به نعمتها داشتن

    صبار شکور بودن

    باور الخیر فیما وقع

    باور إنّ معیَ ربی سَیهدین

    باور و‌ نَفَخْتُ فیه مِن روحی

    باور فإنی قریب

    باور اُجیبُ دعوه الداع إذا دعان

    و …

    وقتی رو اینا کار کنم، فرکانس مرتبط میفرستم، مدارم میره بالا و جهان هم اتفاقات و شرایط و ایده ها و افرادِ همسنگ با این فرکانس جدید من وارد زندگیم میکنه

    چجوری؟

    من نمیدونم، این قسمتش کار من نیست

    تو همون کامنت آقا رضای عزیز یه چیز خیلی قشنگی که نوشته بود همین بود

    همین که خدا تو قرآن چندین بار به انسان میگه

    و ما أدراکَ

    و تو چه میدانی؟

    من هیچی نمیدونم خداجونم، خدای هدایتگرم

    تو میدونی

    و من به تو اعتماد و توکل میکنم

    کار من اعتماد کردن، اجازه دادن، و با شادی منتظر ماندن است

    آخ خدایا چقدر قلبم باز شد با همین تیکه ی آخر کامنتم

    آخیش اللهم آخیش:)

    خدایا من دارم تلاشمو میکنم، به تعهدی که برای خودم گذاشتم پاییندم، که تغییر کنم، که سپاسگزارتر و توحیدی تر بشم، که ظرفم بزرگ‌تر بشه،

    بقیه شو من نمیدونم، تو میدونی،

    من به تو اعتماد میکنم و اجازه میدم هدایتم کنی و با شادی منتظر دریافت نتایج هستم:)

    منتظر پاداش:)

    استاد گفته پاداش تغییر بزرگه

    خودتم گفتی و سنجزی الشاکرین

    یه جا دیگه هم گفتی لا نضیع اجر المحسنین

    خدایا من منتظر یه پاداش بزرگم، خیلی بزرگ:)

    إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَهُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ

    بی تردید کسانی که گفتند: پروردگار ما خداست؛ سپس [در میدان عمل بر این حقیقت] استقامت ورزیدند، فرشتگان بر آنان نازل می شوند [و می گویند:] مترسید و اندوهگین نباشید و شما را به بهشتی که وعده می دادند، بشارت باد.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  10. -
    محدثه سادات موسوی نژاد گفته:
    مدت عضویت: 867 روز

    بنام خدای بخشنده و مهربان.

    مادر بودن خیلی شیرین و لذت بخشه.

    من مامان دوتا کوچولوام.

    پسر من الرژی داره ( تنگی نفس) و خداروشکر خیلی بهتر شده

    من خودم به سبک قانون سلامتی هستم و میدونم خوراکیها چقدر ضربه میزنه و پسرم هرروز در خاست کیکو نوشابه و غیره داشت و منم حوصله سرو کله زدن باهاشو نداشتم و میگفتم برو برای خودت بخر و روز بروز علائم الرژیش بیشتر میشد و مدام باید اسپری میزد.

    منم بهش میگفتم ببین بخاطر نوشابه اینحوری شدی ولی بچه هفت سالشه و خودش نمیخاست تغیر کنه.

    همیشه با یک اسپری حالش خوب میشد.

    از مدرسش تماس گرفتن که علی سینش گرفته و برم دنبالش و من دوباره تماس گرفتم و گفتن اونقدر حالش بد نیست و من نرفتم دنبالش.

    بچه از ساعت نه تا ساعت یک تو مدرسه به معنای واقعی داشته جون می‌داده و استفراغ داشته ولی بمن خبر نداده بودن و فرزندم حالش وحشتناک بود .

    بردیمش دکتر و امپول زدن و اومد خونه و نمیتونست خوب نفس بکشه منم میگفتم دکتر بوذه دیگه خوب میشه.

    تا اینکه شروع کرد به هذیون گفتن و لبهاش کبود شد و سینشو چنگ میزد به معنای واقعی داشت میمرد.

    زنگ زدم آمبولانس و تا آمبولانس رسید من رفتم تو اتاق و گفتم هرچی بشه به نفع منه‌

    من فرزندانمو بخدا سپردم و خداوند بهترین دکتره‌.

    خداوند خودش خوبش می‌کنه.

    این قضیه به نفع خود بچس .

    و مدیتیشن کردم.

    نجواها میومد که من مادر بدی هستم و از صبح بچم تو مدرسه جون داده و سطح اکسیژن مغزش پایین اومده و توهم میرنه و من بی تفاوتم کلی احساس سرزنش بهم حمله میکرد. بع معنای واقعی دنیا برام یک لحظه تموم شد

    ولی ته قلبم یک امیدی بود که همه چی به نفعمون میشه و من تونستم ارامشو حفظ کنم .

    قلبم میگفت همه چی دست خداست دکترا و توکه مادرشی هیچ کاره هستین همه چی دست خداست.

    یک ندایی منو اروم میکرد و دکتر اورژانس اومد و براش اکسیژن زد و بچم بیمارستان بستری شد .

    از اون روز نزدیک یکماه میگذره و این قضیه چقدررر به نفع بچم بود .

    دیکه کیک و نوشابه و این اشغالارو نخورد.

    بشدت براش اهرم رنج شد و کاملا این خوراکیهارو گذاشت کنار .

    از وقتی این اشغلارو نمیخوره .

    شبها راحت میخابه و دیگه اسپری نمیزنه.

    میتونه راحت بدو بدو و ورزش کنه .

    خداروشکر دارع درمان میشه.

    همه تغیرات با وجود خداوند امکان پذیرع.

    مگر میشه از خدا بخاییم و به کمکمون نیاد.

    با یاد خدا دلها ارام میشود

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای: