تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴ - صفحه 25 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

547 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    آرمین حاجی وزیری گفته:
    مدت عضویت: 2726 روز

    سلام استاد روز‌بخیر وقت بخیر امیدوارم که حالتون عالی باشه.

    خیلی دوست دارم که در مورد مبحث آلارم درونی صحبت‌هایی داشته باشید و مشخصات و نوع احساساتی که آلارم درونی برای ما ایجاد می‌کند را کامل و شفاف هر موقع که وقت داشتید توضیح بدهید.

    و همین جا خواستم بگم که با تهیه اولین قدم از دوره دوازده قدم و راه اندازی گفتگوی شما با دوستان در کلاپ هاس دقیقا این آلارم درونی من شروع کرد به خوردن که من باید با این شریک که دارم و از نظر پولی و ثروتی داریم با هم پول می‌سازیم اما از نظر رابطه ای هر روز روابط ما خراب تر می شود و من بیشتر دارم افکار و باورهای خرابه دوستم را به او توجیه می کنم و انگار که من باید افکار او را درست می‌کردم و بعد از چند سال که دیدم نتیجه ای نمی دهد (به خودم گفتم به من چه ربطی دارد افکار اون آدم) و اون آدم همان رفتار های کمبود دار و پر از محدودیت را ادامه می‌دهد به ناچار و آگاهانه تصمیم گرفتم در یک روز که همه چیز را با او تمام کنم.

    و می دانید استاد شرایط طوری بود که من چند بار خواستم فقط با او کار و بیزینس کنم اما باورهای محدود انقدر تاریک بود که وارد بیزینس هم می شد و انرژی من را به پایین ترین سطح می آورد.

    و بعد به خودم گفتم که اون آدم نیست که من با پول میسازم من یک دستی از دستان خداوند است و این خداوند است که کمک می کند به من که من پول بسازم.

    و از خداوند بزرگ درخواست دارم که همینطور که به همین راحتی آن فرد را سر راه من قرار داد البته با تجسم های مختلف و گوناگون و دارخواستها، مجدد نفر دیگری را به من معرفی کند البته خیلی بهتر از آن نفر قبلی با باورهای بسیار زیباتر بسیار توحیدی تر و ساختن ثروت هایی بسیار بسیار بسیار بیشتر.

    و درکل خواستم بگویم که روی باور توحیدی هر روز کار می کنم و این برنامه کالاپ هاس عجب برنامه جالبی است و همین که این برنامه را که شما استاد عزیزم شروع کردید من در لحظه از آن جواب گرفتم و خداوند را سپاسگزارم با اینکه استاد میدانی الان در چه شرایطی هستم و فقط دارم روی باورهایم کار می کنم که بتوانم کنترل ذهن کنم و به خدا باور داشته باشم که بتوانم شرایط کاری و مالی بهتری را بسازم و یقین دارم که این اتفاق بسیار قشنگ به زودی زود خواهد افتاد باز هم تشکر می کنم از شما استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان دوستتان دارم منتظر فایل های زیبای بعدی شما هستم.

    و این موضوع را یادآور بشوم که آن آلارم های درونی من به طرز شگفت انگیزی از درون من خارج شد و یک احساس بسیار راحت تر قشنگ تر و زیباتری دارم و حالا بماند که چه خبر های خیلی خوبی از اطرافیانم و نزدیکانم دریافت کردم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      زهرا حسینی گفته:
      مدت عضویت: 2649 روز

      به نام خدا و سلام به شما دوست عزیز

      با توجه به کامنت شما، من یه مورد رو میخواستم خدمتتون بگم و اون این هست که استاد توی دوره عزت نفس روی این مورد تاکید دارن که کلا مبحث شریک داشتن در کار، یه مدل شرکه

      با خودتوون رو راست باشید و ببینید چرا دنبال شریک هستید؟ آیا شما به تنهایز لایق کسب ثروت نیستید؟؟ یا دنبال این هستید که اگه شکستی داستید، بقیه رو مقصر کنید؟؟

      همه ما اینجاییم تا ضعف هامون رو بشناسیم و روشون کار کنیم به امید بهرود و هدایت های دائمی و قطعا شما هگ خواسته هایی دارید که همون اهداف، شما رو به اینجا هدایت کرده پس دوست خوبم، از خودتون سوال خوب بپرسید تا جواب های عالی دریافت کنید با قلبی خالی و بدون جانبداری

      براتون بهترینها رو آرزو دارم

      همواره شاد ثروتمند سالم و عاشق در آغوش رب بی همتا باشیم🌹🌹🌹🙏🙏⭐⭐⭐

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    احمدرضا رحمتی گفته:
    مدت عضویت: 2339 روز

    سلام از خداوند سپاس گزارم که با نشانه هایش ،هدایتم می‌کنه.

    قبل از اینکه روی نشانه ها کلیک کنم

    با خودم گفتم اگر نشانه های خداوند تنها براساس کانون توجه ماست پس طبق قانون همین الان باید نشانه ای مرتبط با اتفاقات اخیر زندگیم برای من نمایان شود..

    انتظار من با توجه به اتفاقات چند روز گذشته زندگیم اصلا این نبود که نشانه مثلا سفر یا چیزهایی از این قبیل باشم با خودم گفتم اگر قانون قانون نشانه ها باشد الان باید یک راهکار یا یک نگرش و یا چیزهایی شبیه این باشد و به طرز معجزه آسایی راهکار تنها در یک کلمه بود« تصمیم » تصمیم من برای تغییر برای تغییر کانون توجه خودم …

    تصمیم اینکه همچنان باید صبر کنم تا شرایط تغییر کنه …

    یا تصمیم بگیرم در خودم تغییر ایجاد کنم.

    تصمیم در انتخاب اینکه فعلا شرایط مساعد نیست

    همین جا بمون ..

    یا تصمیم اینکه اینها نشانه های خداونده که داره بهت میگه باید خارج بشی آگاهانه از جایی که فرکانس درستی ندارد..

    تصمیم اینکه من لایق زندگی با کیفیتم

    تصمیم اینکه شکر گزار شرایط کنونی باشم واز خداوند کمک بخوام تا هدایتم کنه ..

    تصمیم اینکه خودم رو ببخشم وبابت تمام تلاش های که کردم و نشد به خودم افتخار کنم.. و دوباره وارد مسیر بشم و ادامه بدم با این باور که من از هرکسی در این جهان لایق تر و ارزشمندتر هستم…

    تصمیم اینکه به خودم بگم که من درحال حاضر در بهترین شرایط خودم هستم که اگر نبودم الان در این سایت نبودم و درحال خواندن این مطالب ،پس این یک نشانه است از این که در مسیر درست هستم واز خداوند با جان و دل سپاس گزاری کنم….

    تصمیم اینکه ازاین پس مانند گذشته خداوند رو بپرستم و تنها از خداوند. یاری بخوام …

    تصمیم اینکه همین الان به اطرافم نگاه کنم وبابت هر آن چیزی که میبینم سپاس گزاری کنم …

    سپاس گزاری برای درختان اطرافم چون با وجود آنهاست که اکسیژن تولید می‌شود و ما به راحتی نفس میکشیم ..

    سپاس گزاری بابت آواززیبای پرنده ای که درحال صحبت کردن با خداست که آن پرنده ام در با آوازش در حال سپاس گزاری از خالقش هست…

    سپاس گزاری بابت وجود اینترنت که با وجود ان ما به راحتی با یک کلیک وارد سایت استاد میشیم و آگاهی مون رو افزایش می‌دیم…

    سپاس گزاری بابت تمام کسانی که در این سایت هستن و با نشر آگاهی هاشون باعث رشد من میشن…

    سپاس گزاری بابت همه چیز…..

    سپاس گزاری یک تصمیم وانتخاب است ..

    نشانه ای امروز من همین ها بود..

    سپاس گزارم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  3. -
    عسل گفته:
    مدت عضویت: 1058 روز

    1403/12/16روز243

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    سلام به استاد و مریم عزیز و دوستان گل

    خدایا شکرت که امروز هدایت شدم به این فایل فوق العاده

    در نا امیدی بسی امید است

    واقعا من توی زندگیم اینو به شدت لمس کردم دقیقا اونجایی که همه میگفتن تمومه دیگه ولی من چون خدا توی قلبم بود و امید داشتم از همونجا جونه زدم

    توی داستان هدایتم هم زندگی 2سال اخیرمو نوشتم و قشنگ مشخصه که در سخت ترین شرایط باز ته دلم یه نوری بود و امید داشتم

    الانم همینه الانم ته قلبم یه امید و‌نور خوشگلی روشنه و هیچوقت نزاشتم خاموش بشه خدایا شکرت

    هزاران بار اینو جمله رو توی فایلها و دوره ها گفتید ولی انگار امروز درکش کردم

    اینکه مادرهرلحظه داریم یک لحظه بعد رو خلق می‌کنیم با فرکانسمون و اگر افسار ذهنمون از دستمون در رفت اشکالی نداره ازهمون لحظه که فهمیدی دوباره ذهنتو کنترل کن و به نکات مثبت توجه کن و احساس و فرکانس خوب ارسال کن

    اگر بتونم همینو درک کنم دیگه ترس و نگرانی و نا امیدی معنایی نداره

    چون اینو درک نمیکنم شرک میورزم دیگه فکر می‌کنم کس دیگه ایی قدرت داره توی زندگیم

    خدایا هدایتم کن به راه آنانی که نعمت دادی الهی امین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    حمید سالکی گفته:
    مدت عضویت: 2805 روز

    سلام و درود خدمت استاد عزیزم و تمام دوستان همراه در این مسیر

    من هنوز فایل رو ندیدم

    اما اومدم تمرین رو انجام بدم

    آیا تا به حال در زندگی‌ات به «تهِ دره» رسیده‌ای؟

    جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانه‌ای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟

    آره

    من تا به حال به ته دره رسیدم

    اساسی هم رسیدم

    جوری که تمام امید و ایمانم با خاک یکسان شد

    سال 99 پس از دوسال آشنایی با استاد

    و گرفتن یکسری نتایج کوچک و بزرگ

    و البته با کلی کج فهمی از مطالب سایت و استاد

    و درک نکردن و رعایت نکردن قانون تکامل

    خواستم به سبک پیگیری از استاد

    من هم مهاجرت کنم

    (یعنی در واقع من این باور در ذهنم شکل گرفته بود.که باید مهاجرت کنم

    پدرم در بیاد تا نتایج بزرگ بگیرم)

    هر چند من همون موقع هم توی یک شهر غیر از زادگاهم زندگی میکردم و مهاجرت کرده بودم

    البته ناگفته نماند که در اون سال به خصوص سال دوم

    نشانه های خداوند خیلی واضخ شده بود

    پس گردنی ها رد شده بود و رسیده بود به سیلی و چکیده از سمت جهان

    خداوند کم کم پتکش رو برداشت

    با اون همه نشانه از سمت خداوند ولی من تغیر نکردم

    گوش ندادم

    و مهاجرت کردم به خوزستان

    من با کلی ترس.شک

    شرک و نا امیدی وارد اون شهر شدم و دیگه دیر شده بود

    چکش های جهان دیگه از راه رسیده بود

    شرایط به شدت بد

    از لحاظ مالی

    از لحاظ احساسی

    تقریبا از ساعت 5 صبح تا 7 شب کار میکردم برای ماهیانه 5 میلیون حقوق

    2 شیفت کار میکردم

    کل خواب من در کل 24 ساعت شده بود حدود 2 الی 3 ساعت

    انقدر از لحاظ روحی و ذهنی به هم ریخته بودم که نمیتونستم بخوابم

    انقدر احساس سرزنش

    مقایسه

    احساس یاس و ناامیدی داشتم و دقیقا احساس میکردم که ته دره هستم

    دره ای که خودم درستش کردم

    دره نا امیدی.شرک.بی پولی.بی انگیزگی و ترس

    تقریبا یک قدم تا افسردگی محض

    روزی حدودا 40 نخ سیگار

    و از هر لحاظ نگاه میکردم هیچ راه نجاتی برام نبود

    اما خداوند دستم رو گرفت

    زمانی که من به عجز رسیدم

    زمانی که به خدا گفتم خدایا من تسلیمم

    (الان بهتر میفهمم منظور آیه 3 سوره ضحی رو )

    _

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

    به نام خداوند رحمتگر مهربان

    وَالضُّحَى ﴿1﴾

    سوگند به روشنایى روز (1)

    وَاللَّیْلِ إِذَا سَجَى ﴿2﴾

    سوگند به شب چون آرام گیرد (2)

    مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَمَا قَلَى ﴿3﴾

    [که] پروردگارت تو را وا نگذاشته و دشمن نداشته است

    این قسمت از آیه رو به عنوان بک گراند گذاشتم برو لبتابم که همیشه یادم بمونه

    زمانی که خدا دستم رو گرفت .هدایتم کرد و اینکه الان اینجام .در این شرایط هستم فقط لطف خداست

    اون زمان زمانی بود که استاد تازه ایده کلاب هاوس رو اجرا کرده بودند

    و من خیلی دوست داشتم که توی این کلاس ها شرکت کنم

    اما چون ورژن گوشیم پایین بود کلاب هاوس روی گوشیم نصب نمیشد

    روی گوشی همسرمم هم به همین شکل

    و من اون دسته فایل ای گفتگو با دوستان رو منتظر میموندم که بیاد روی سایت و از روی سایت دانلود کنم و نگاه کنم

    این فایل هایی که استاد تا اینجا در این دوره گذاشته .همشون جز همون دسته فایل هاست که من رو خیلی یاد اون روزها میندازه

    روزهایی که من تغیر نکردم و اون جهنم رو برای خودم ساختم

    فایل هایی که باعث شد من تغیر رو شروع کنم

    فایل روزا عزیز که دیدم از چه شرایطی . از شرایطی شاید خیلی سخت تر از شرایط من تونسته حرکت کنه و به لطف خدا خودش رو بالا بکشه

    و به عنوان اولین قدم هدایت شدم به مهاجرت دوباره

    مهاجرت به زادگاه خودم

    قدم اول رو برداشتم

    معجزات شروع شد

    دستان خداوند اومدن

    و من دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم

    گفتم یا میمیرم یا پیش میرم

    به قول رزای عزیز که میگفت :

    در اون لحظه با تمام وجودم.با تمام هستیم میخواستم که تغیر کنم

    و الان که دارم این کامنت رو براتون مینوسم زندگی من هیچ ربطی به اون موقع ندارم

    اما الان هم باید تغیر رو ایجاد کنم

    و در مراحل اولیه همین تغیر هستم

    در مورد کسب و کارم و شخصیتم

    که انشاالله در اولین فرصت از نتایج این تغییییییر براتون مینویسم

    خدارو شکر اولین درخواست امروز ستاره قطبیم تیک خورد

    خدارو شکر به خاطر اینکه میتونم بنویسم

    به خاطر اینکه میتونم بخونم

    بنویسم

    تایپ کنم

    به خاطر داشتن این لبتابم

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  5. -
    سعید پاشایی گفته:
    مدت عضویت: 1681 روز

    به نام خداوند یکتا

    خدایا سپاسگزارم که در این مسیر قرار گرفتم و زندگیم هر روز بهتر و بهتر میشود و دستانت یاریم میدهند

    سپاسگزارم از شما استاد عزیز و خانم شایسته که این مسیر را برای ما شفاف تر میکنید و بهتر آن را درک میکنیم و امید و ایمانمان بیشتر میشود

    امروز به لطف خدا صبح پر انرژی را شروع کردم و وقتی وارد سایت شدم قسمت چهارم را دیدم و فایل را گوش کردم

    و صحبت های دوستان عزیز را که شنیدم فکر کردم دیدم منم قبلا همین ایراد ها را دارم ،وقتی در مورد رابطه هم خوب فکر کردم و با خودم رو راست شدم و از واقعیت خودم فرار نکردم دیدم من این مشکل رو دارم اگه از کسی خوشم بیاد خیلی خودم رو پایین میکشم که طرف یجوری دلش بسوزه یا یه خود شیرینی که بهم توجه کنه،قبلا خیلی بیشتر بود ولی الان بازم یجاهای این حرکتو میکنم،خودم میفهمم که دلیل این کارم چه بود بعدش میگم چرا اینکارو کردم من چرا باید این حرکت یا رفتار رو بکنم که طرف مقابل خوشش بیاد میخام اصلا خوشش نیاد،

    آیا تا به حال در زندگی‌ات به «تهِ دره» رسیده‌ای؟

    جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانه‌ای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟

    بله چند سال پیش واقعا هر روز کفر و ناسزا میکردم که خدایا تو چرا با من لجی هر کاری میکنم ضرر میکنم پولام جم نمیشن یا جمش میکنم و یهو یه اتفاقی میفته که باید برا اون کار خرجش کنم،کار به جایی کشید که فقط کفر میکردم و داشتم دیگه فکر خودکشی میکردم و میترسیدم یه صداهای هم درونم بود حالا نمیدونم چجوری بگم که اونا چی بودن مثل این بود که بخاد پشیمانم کنه از این کار و بگه درست میشه یا اینکه میگفتم حتما سرنوشتم اینه که فقیر باشم حتما خدا برنامه ای داره برام اون دنیا زندگی بهتری میکنم و اینم بگم هرکاری میکردم نمیتونستم برم سمت یکار خلاف خییییلی برام سخت بود و فکر میکردم اگه دیگه این کارو بکنم خدا دیگه کارمو تمام میکنه و خلاصه نرفتم سمتش

    لطفاً تجربه‌ات را بنویس:

    چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟

    چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی می‌شود اوضاع را تغییر داد؟

    یروز اتفاقی با ینفر آشنا شدم اصلا دلیل آشنایی هم و چجوریش یادم نمیاد بچه یه روستا ایم ولی از بچگی ندیدمش و ففط تو چندتا مراسم دیدمش و سلام علیکی باهم داشتیم و یروز با هم آمدیم گفتیم بریم دوری بزنیم و سر صحبت باز شد و ناله های من از زندگی شروع شد و داستانم رو براش گفتم به هر دری میزنم نمیشه نمیدانم چکار کنم دیگه واقعا بریدم بعضی وقتا میگم خودمو بکشم ولی میترسم

    ،اونم گفت شبیه منی توهم نمیدانم تا چقدر باور میکنی که یه چیزی بهت بگم که نجات پیدا کنی من خودم میخام شروع کنم اگه میخای بهت بگم،گفتم چیه ؟

    گفت یه دوست دارم هیچی نداشته همینجوری مثل ما اونم دیگه بریده چند سال پیش رفته چندتا سی دی از یه شخصی به اسم عباس منش گرفته و الان سانتافه زیر پاشه گفتم چجوری باید این شخصو پیدا کنم گفت این پیجشه و دیگه گفتم من اینم شروع میکنم ببینم چجوره اینم امتحان کنم دیگه عضو شدم فایلهارو گوش دادم خوشم امد از صحبت کردن استاد اصلا به دلم نشست خوشم آمد از صحبتهاش یواش یواش ادامه دادم دیدم شرایطم کم کم داره بهتر میشه و تا امروز ادامه دادم دیگه به لطف خدا توان خرید چند دوره هم داشتم ان‌شاءالله بقیشم میخرم

    همیشه موفق و سلامت و ثروتمند باشید ان‌شاءالله

    بدرود

    رد پا

    04/08/02

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    اکبر ابراهیمی گفته:
    مدت عضویت: 3161 روز

    سلام به دوست عزیزم عباس (نورپخش) الان ساعت 5/53دقیقه‌ 3 آبان 1404 هست ومن با توجه به حسو حالی که داشتم هدایت شدم به خوندن کامنت شما، هممون در زندگی شرایط شبیه شما رو تجربه کردیم با عناوین و اتفاقات مختلف،

    و خداوند هم در هر لحظه درحال هدایت ماست،من هم داستانی شبیه داستان شما رو 2 سال پیش تجربه کردم با این تفاوت که مسئله من مشکل بیماری خودم بود که داستانش مفصل و عبرت آموز برای خود من هست ، شدت پیشروی بیماری به حدی بود که کاملا زمین‌گیر شده بودم،مصرف روزانه 7 عدد قرص در دوزهای بالا که اگر زمان مصرف چند دقیقه به تاخیر میافتاد شرایطی در وجودم رخ میداد در حد خارج شدن روح از بدن، و داشتم وصیت نامه خودم رو می‌نوشتم، و دستان خداوند از راه رسیدن از راه‌های عجیب و غریب،

    الان که به اون روزها فکر می‌کنم شاید باور نکنید حتی فکر کردنش هم برام عذاب آوره ( تصور کنید نه بتونید روی زمین بنشینید نه روی مبل انگار روحتون با جسمتون در تضاد 360درجه دردآوره) و نمیدونم چطور من زنده موندم

    ومن بتونم همین یک مورد رو بتونم سپاسگزار باشم از خودم راضیم، ولی چه کنیم که فراموش می‌کنیم حتی یک روز قبلیمون رو، حتی نعمت‌هایی که همین الان خیلی آسون و بدیهی بهشون دسترسی داریم به قول استاد هیچ تلاش فیزیکی حتی ذهنی هم براشون نمیکنیم، و خیلی دقیق و منظم دارند به ما خدمت می‌کنند برانمونه به قول عباس نورپخش عزیز همین دوربین‌هایی که داریم به جایی اینکه روی داشته های خودمون زوم باشه روی نداشته‌هامون و کمبودهامون زومه که در برابر داشته هامون اصلا به حساب نمیان

    همه اینها رو گفتم که به خودم یادآوری کنم. شاید یک روزی من هم بتونم داستان زندگی پراز فراز و نشیب خودم رو مثل عباس نورپخش عزیز مکتوب کنم

    بهترین‌ها رو براتون آرزو می‌کنم

    در پناه پناه بی پناهان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  7. -
    م امیری گفته:
    مدت عضویت: 2752 روز

    سلام و درود به استاد عزیز که خودش عمل کننده به حرفهاشه

    خودش شبیه ترینه هست به حرفاش

    امروز 4 آبان‌ماه 1404

    ساعت 13.16 بانک رسالت

    واریزی 6.720 تومان

    حقوق یک ماه کار، 4 هفته و هر هفته 28 ساعت کار

    بدون بیمه

    یعنی هر هفته 5 روز و هر روز 3 زنگ یک ساعت و نیم!!!!

    یعنی ساعتی 100 هزار تومان برای متوسطه دوم

    و 70 هزار تومان متوسط اول

    و دلار 108 تومان

    در 3 مقطع از مدرسه غیر دولتی نخبگان برتر در شهر بوشهر

    متوسطه اول، متوسطه دوم و هنرستان

    وقتی واریز شد شوک شدم

    وقتی واریز شد کلا نفهمیدم

    وقتی واریز شد تا همین الان که چند ساعت گذشته هنوز تو شوکه ام

    انقد تو شوکه ام که فک میکنم تا حالا معنی شوک رو اشتباهی درک کرده بودم

    انقد شوک که تا ساعت ها اشکم نمیومد

    و الان ناخودآگاه سرازیر میشه

    یه معلم موظفیش 24 ساعت هست

    من 28 ساعت کار کردم

    الان که دارم میگم اشکام بی اختیار سرازیر میشن

    دیروز ارتباط گرفتم با مطب دکتر برای کار بر روی منافذ و اسکار جوشیم کار بکنه

    گفت جلسه اول 10 میلیون….

    اونوقت حقوق یکماه با 28 ساعت کار در هفته 7 تومن هم نیست!

    امروز دلار 108 تومان

    طلا گرمی 10/800 میلیون تومان…

    خدایا ازت سپاسگزارم

    ازت ممنونم که قصدت رشد دادن من هست

    کمک کن هدایت ات رو بفهمم و دست به عمل بزنم

    خدایا وسط ماه که بود وقتی از همکاران متوجه شدم که هر زنگی 150 تومان حق الزحمه میدن خیلی حالم بده شد و عزاداری اصلیمو انجام دادم

    اول که شنیدم برافروخته شدم

    عصبانی شدم

    سریع زنگ زدم به معاون اجرایی مون و گفتم داستان زنگی و ساعتی چیه…

    ولی بعد از 15 الی 20 دقیقه آروم شدم نسبت به لحظه اول و گفتم خدا

    اگر ساعتی 150 حساب میشد و حقوق من چیزی معادل 18 میلیون تومان میشد

    شکر هزاران مرتبه هم شکر

    ولی اگر همین زنگی و … حساب بشه و پایین بریزن، 2 هزار مرتبه شد

    چون تو میخوای من رو عملا متقاعد کنی که این مسیر به ترکستان است

    ته این مسیر بن بست هست

    تو باید تغییر کنی، تو باید یه مسیر جدید شروع کن

    تو گفتی مدرسه گفتم بفرما

    گفتی دوست دارم روزای هفته ام پر باشه گفتم چشم بفرما

    گفتی می‌خوام می‌خوام راحت باشه فقط یه کم بند کفشم رو سفت تر کنم گفتی چشم

    خدایا درسته ناراحتم اما مطمینم برای خودم و تغییر و بهبود خودم این مبلغ واریز شد

    عامدانه و اگاهانه برای 28 ساعت کار در هفته و هر ماه 4 هفته این مبلغ رو واریز کردی که ذهن و چشم و منطق من رو راضی کنی

    تو برای پرتاب من اینکار رو کردی

    تو برای اینکه از بیس بسازی من رو ببری بالا و تحولات در زندگیم رقم بزنی این کار رو کردی

    درسته من ایمانم خیلی جای کار داره

    درسته من خوب نمی‌شماسمت ولی در این حد که میشناسمت دیگه

    من تو 27 شهریور دست خالی اومدم اینجا، هیچ جایی رو بلد نبودم و گفتم خدایا کار و شغل می‌خوام

    تو من رو به آسون ترین و راحت‌ترین شیوه ممکن هدایت کردی مدرسه و قرداد بستم نه یک ساعت نه 10 ساعت بلکه 28 ساعت در هفته بهم کار دادی، کی پارتی من شد؟ تو

    کی جلو تر از من حرکت کرد و دل ها رو نرم کرد؟ تو

    کی نداشت ما تو شهرستان قبلی بمونیم و اون شرایط آرمانی رو داشته باشیم؟ تو

    چرا؟ چون میخواستی قبل از اینکه دیر بشه بیدارم کنی

    چون دوستم داشتی…

    من پارسال توی یکی از مدارس مربوط به شرکت نفت کار میکردم کار که نبود شاهی میکردم

    اونجا 10 ساعت کار میکردم، 5 میلیون می‌گرفتم صبحانه یه میز بزرگ بود،

    احترام بسیار زیاد،

    میان وعده هر زنگ از قهوه و نسکافه و چایی و در فصل گرم شربت و بستنی و کیک و کلوچه هر زنگ بود

    احترام فراوان

    عزت

    منزلت

    عزیز شمرده میشدم

    بیمه 12 روزه داشتم ..

    خدایا تو می‌تونستی اونجا من رو بذاری بعد از چند سال جا به جا شم و بیام شهر دیگه ای و اونوقت شوک شدم و قطعا جمع کردن خودم برام خیلی سخت بود…

    خدایا گذاشتن من تو اون محیط برای تو کاری نداشت ولی تو من رو خیلی دوست داشتی آوردی اینجا

    منم الان جلومو نمی‌بینم ولی تو میبینی

    من الان هیچی نمیدونم ولی تو می‌دونی

    می‌دونم اینو می‌دونم که من مثل بچه ایم که ناآگاهه که تو بغل مامانش نشسته یا تو بغل خانم همسایه و سرگرم بازیه ولی مامانش می‌دونه که بچه اش تو بغلش نشسته و جای بچه اش امن ترین جای دنیاست در حالیکه بچه هیچی نمیدونه

    من نمی‌دونم ولی تو می‌دونی …

    من خودم تقاضای هدایت بهت داده بودم من رو آوردی اینجا که خلق نو انجام بدم

    بیافرینم

    کاری بکنم

    درآمد بسازم

    خدایا من رو هدایت کن

    خدایا از این 6.700 واریز هزاران درس بمن بده

    این عدد بشه انگیزه، بشه جهش، بشه نقطه عطف، بشه نقطه شروع، بشه نقطه شروع و جهش طوفانی من

    انقد بمن آگاهی بده و من رو هدایت بکن که هر لحظه که میگذره من درس هاااا از دل این مبلغ بکشم بیرون

    قطعا واریز این مبلغ و دنبال کردن دوره رایگان «تغیر رو در آغوش بگیر، جلسه 4» بی حکمت نیس

    خدایا دیروز که داشتم باهات حرف میزدم

    گفتم خدایا استاد رو از راننده تاکسی تو بندرعباس بدون هیچ تخصصی در زمینه روانشناسی هدایت کردی به جایی که با اختلاف، سایتش اولین حرف رو میزنه تو زمینه روانشناسی و وضع مالیش جوری که زمین 60 هکتاری تو آمریکا نقد میخره و…

    آقای ظاهری با توکل به تو از زندگی تو چادر، در سال 87 طی 10 سال به درآمد روزی 500 میلیون تومان در روز، بله در روز!!! رسید

    آقای سابقی نژاد یه فردی که زیر 30 سال هست و از کارگری ساختمون، داره تارگت 2.5 میلیون دلاری ، بله 2.5 میلیون دلاری در ماه ، فروش رو رد می‌کنه

    آقای عطار روشن از بدهکاری چند ساله در ابزار و یراق به فروش محصولات اینترنتی و خونه ها و ماشین هایی میرسه که نقد خریده ….

    رُزای عزیز که از کف خیابون های انگلیس میرسه به جایی که می‌ره تو سالن کنفرانس شهر لندن به زبان انگلیسی پروژه ارایه میده برای کسانی که سابقه کاریشون از سن رُزا بیشتر بود….

    و هزاران و هزاران عزیز دیگه ای که نتیجه های بسیار زیاد داشتن…

    من

    در داشتن تو،

    داشتن 24 ساعت زمان،

    و داشتن ابزاری به نام عقل

    با همه این هزاران عزیز و موفق، مشترکم

    هر چی هست در باور من هست که من اینجام

    حتی نمی‌دونم چطوری واقعا میشه باور ها رو تغییر داد

    کلا هیچی نمیدونم

    یعنی بهتر بگم یه چی رو خیلی خوب می‌دونم اونم اینکه هیچی رو نمی‌دونم ولی تو 0 تا 100 رو می‌دونی

    می‌دونم در باور و درون من هست که یه کارتن به ارزش 30 میلیون تومان لوازم آرایشی دارم ولی حاضر شدم به قیمت قبل یعنی زیر 15 میلیون بفروشم ولی فروش نمیره، نکنه مشتری نیست، نه هههه

    یه سایتی مثل دیجی کالا تراکنش روزانه اش بالای 7 الی 8 میلیارد در روز هست اونوقت برای 15 میلیون محصول من مشتری نیس!!

    ملت با یه تیک زدن در روز چند میلیارد درمیان اونوقت صاحبکار من بده که برای یک ماه با 28 ساعت کار هفتگی، 6.700 تومان میده!!

    نه ….

    نه ملت خوشبختن و خوشبحالشون

    نه صاحبکار من بده

    هر چیه در من هست….

    قبلاً اینجور فک نمی‌کردم

    نگاه من قبلاً این بود که:

    تقصیر خدائه که بمن پول نمیده

    ، تقصیر خدا بود صاحبکار خسیس به من میده،

    خدا فرق میذاره و به یکی پول می‌ده و به من نمی‌ده و….

    ولی الان نه، به همه میده هر چی که بخواد، اگر من ندارم از خودمه و تقصیر خودمه

    خدایا بابت این آگاهی شکر

    این آگاهی و این نوع نگاه قبلاً نبود الان هست و خدایا هزار مرتبه شکر

    خدایا من مثل کسی هستم که تو خونه نشستم و دلم قورمه سبزی میخواد ولی نه قابلمه دارم نه گوشت نه لوبیا نه هیچ ادویه ای و تمام امیدم به تویه که 0 تا 100 رو حل کنی

    خدایا من هم ایمانم هم امیدم جای کار داره

    از یه طرف ازت می‌خوام هم هدایتم کنی

    هم دل و هوشیاری بهم بدی که به هدایت عمل کنم

    خدایا من آدم عملگرایی نیستم

    من رو به سمت عملگرا شدن، هدایت کن

    به شیوه ی هموار چون من ایمانم آنچنان قوی نیس که از هر آزمونی سربلند بیرون بیام، خدایا من الان تو اون موقعیت حضرت موسی هستم که میخواست رسالتش رو انجام بده و گفت کسی رو برای همراهیم بفرست و تو داداشش رو فرستادی برای قوت قلبش الان خودت همراهم باش جوری که حس کنم که هستی چون من فقط می‌دونم باید هر چی رو که می‌خوامو از تو بخوام و تمام

    از طرفی خدایا من وقتی این چند وقته خودم رو آنالیز کردم متوجه چند تا نکته شدم

    اینکه آدم yo, yo هستم یعنی بخاطر عملگرا نبودن و اراده قوی نداشتن 2 قدم میرم جلو یه قدم برمیگردم، 3 قدم میرم جلو 2 قدم برمی‌گردم و همین باعث شد تو 12 سال اخیر که من خودم رو بستم به آموزش و کسب آگاهی علنا دستاورد فیزیکی قابل لمسی بدست نیاورم

    نکته بعد اراده قوی ندارم و هیچ ایده ای برای تقویتشم ندارم و قول هایی که بخودم میدم رو زود میشکنم مثل انجام دوره قانون سلامتی که بسیار زیاد تا حالا شکستمش چون نتونستم جلوی هوسم رو بگیرم

    نکته بعد ترس دارم، از رفتن تو دل خطر، از سگ از گربه از تاریکی و….

    و نکته بسیار اصلی تر اینکه نمی‌دونستم موفقیت 2 بخش داره

    یه بخش انجام کارهایی که باید انجام بدی

    یه بخش انجام ندادن کارهایی که نباید انجام بدی

    و من چون فقط بخش اول رو انجام میدادم یو یو بودم و هستم…

    آها و به نکته خیلیییی مهم اینکه ذهن حریم داره و بسیار ظریفتر از حریم خونه و هر کس و هر چیزی رو نباید بهش راه بدی

    خدایا برای اصلاح و درست شدن تمام نکاتی که بهش رسیدم نه ایده ای دارم نه چیزی می‌دونم و از تو درخواست کمک و هدایت به شیوه هموار دارم

    خدایا من رو هدایت کن به مسیری که منِ 10 سال بعد، هیچ و هیچ و هیچ ربطی به الان از هیچ لحاظ نداشته باشم

    حتی منِ یکسال بعدم با الآنم هم از لحاظ معنوی و ایمانی و هم از لحاظ موارد فیزیکی که ببینمش، بسیار رشد کرده باشم حتی میگم خدایا تو کاری کن به مسیری من رو هدایت کن که از الان به بعد هر یکسال به اندازه اون 12 سالی که فک میکردم رو خودم کار میکنم ولی یو یو بودم و زیگزاگی‌ حرکت میکردم در همه ابعاد مالی، روابطی، ارتباطی، ایمانی، اعتقادی رشد کنم و این عملا برام ثابت بشه که تکامل نیاز به گذر زمان نداره، نیاز به برداشتن قدم هایی داره که الهام میشه و بهش عمل می‌کنی داره…

    خدایا من نمی‌دونم چه شغلی داشته باشم که درآمدش تصاعدی باشه، بشه آنلاین و هر جای دنیا باشی انجام داد،

    با درآمدش با خیال راحت مهاجرت کنم

    سفر بخرم

    خرید های کوچکی تا بزرگ مقچثتچل خونه ماشین سلامتی، لذت، شادی، سفر، دورهمی و… بخرم

    خودم به 0 تا 100 کار و اون مهارت مسلط باشم که اگر به فردی سپردم و انجام نداد ،خودم بی هیچ منت کشی و نگرانی انجام بدم همراه با آزادی زمانی و مکانی

    پول تمام اون ساعت های که تو سفرم، تو خونه ام رو بتونم در بیارم و با لذت کار انجام بدم

    خدایا من رو هدایت کن به ارتباط خوب لذت بخش پر از آگاهی و رشد و صلح و دوستی داشتن با خودم، ارتباط عاطفی و لذت بخش با کیفیت همراه با عشق و محبت و قدردانی و احساس مفید بودن و ارزشمندی، و ارتباط با افرادی که بیشتر با قوانین آشنا هستن و عملگرا هستن، افراد سطح و لول بالا و من در کنارشون رشد کنم، لذت ببرم ، یاد بگیرم و حالم خوب باشه باهاشون

    خدایا من رو به مسیری هدایت کن که فراوانی رو هم باور کنم هم حضورش رو تو زندگی ام ببینم

    خدایا من رو هدایت کن به مسیری که ثروت ساز بشم

    خدایا من رو هدایت کن به راه راست، راه کسانی که ایمان آوردند و تو به آنها نعمت، ثروت، سلامتی، ارتباطات عالی دادی..و

    من نمی‌دونم اون شغل،‌کار، حرفه، مهارت چیه

    نه می‌دونم مسیر چیه

    نه هیچ …

    ولی تو همه رو می‌دونی

    و من تسلیمم و به هر خبری که از تو برسه، محتاج

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  8. -
    ندا گلی گفته:
    مدت عضویت: 2128 روز

    سلاااام

    استاد عزیزم در جواب تمرین این جلسه

    باید بگم زمانی که 17/18 سالم بود و احساس میکردم بعد از فوت پدرم دیگه هیچ چیزی نیست و زمان باید همینجا متوقف بشه نه روی سایت بودم و نه اصلا چیزی ازین موارد درک میکردم اما اون زمان میشه گفت ته دره بود برام

    ولی لطف خداوند شامل حالم شد و انگار اون روزها احساس کردم نه باید بلند بشی و نشون بدی بچه پرو بودنت و به جهان اینکه کم نمیاری و هیچ چیزی تموم شدنی نیست یه دو سالی تو در و دیوار بودم حسم مثل حس اون زمان بد نبود انگار داشتم کنار میومدم ولی هنوز باور نمیکردم میشه روی پای خودم وایسم وقتی که جرقه اش کم کم در ذهنم شکل گرفت که اره انگار زندگی جریان داره جهان هم کم کم باهام همکاری کرد و درها همینجوری برای تغییراتم باز شدن

    و بارها تو قسمت های مختلف سایت راجع بهش صحبت کردم

    وقتی که دیدم اگه بشینم دست روی دست بزارم و همینجوری پیش میریم تو همون سنین کم قراره من و بدون اگاهی و با دلایل خودشون بفرستن خونه شوهر با بگکراندهای مختلفی که از قبل و از دور و بریام دیده بودن و من در سن بلوغ و از دید اونا لقمه اماده برای رفتن به بیراهی :))) اونا منظورم خانواده پدری م بود چون اون زمان با مادربزرگم زندگی میکردیم و عمو و عمه هام هر هفته حداقل روزی یبار اونجا بودن از صبح تا شب کم کم دستان خداوند اومدن اون زمان میگم اگاهی نداشتم الان که بهش فکر میکنم میفهمم قانون بدون تغییر و و دوستی بهم گفت بیا بریم سرکار درامد داشته باشیم منی که تا اون زمان فکر میکردم فقط اقایون میرن سرکار و خانمها فقط میتونن تو شغل هایی که اشناهاشون بهشون معرفی میکنن برن و خیلی راحت برای خانمها کار نیست و سال 88/89 واقعا هم جوری نبود که عادی باشه سرکار رفتن برای خانمها اگه هم بود تو اشنا و دوری بریای ما همچین طرز فکری نبود ولی انگار حسش جرقه ای در من ایجاد کرد خصوصا وقتی که ثبت نام کردیم برای دانشگاه و قبول شدیم مادرم که درامد خاصی نداشت و هنوز بیمه پدری م اکی نشده بود که ما درامدی داشته باشیم برای همین فهمیدم که اگه گلی زدم به سر خودم زدم و حداقلش میتونم با رفتن به سرکار شهریه دانشگاه م و بدم ما اون زمان مسیر خونه مون با تهران حدود 20 دقیقه با تاکسی و اتوبوس بود قبلا تهران بودیم و بخاطر اینکه مادربزرگم نمیشد تنها بمونه چند سال یبار بعد فوت پدربزرگم یکی از عموهایی که خونه ش اجاره ای بود میرفت پیشش زندگی میکرد عمو بزرگم خونه خرید و نوبت ما بود که بریم پیش مادربزرگم زندگی کنیم و دقیق یادم نمیاد چند سال بعد اینکه رفتیم اونجا پدرم فوت کرد چون تو یه دنیای دیگه سیر میکردم

    خلاصه دیگه نه مدرسه ای بود و نه دبیرستانی که نیاز باشه تو محله مون باشه و اون محله هم خیلی بزرگ نبود که بشه اونجا کار پیدا کرد یکم اینور اونورش رفتیم با دوستم کار کردیم اون خیلی زودتر اومد بیرون ولی من نزدیک 6ماهی کار کردم شغل لول پایینی بود ولی مزه شیرین درامد و مستقل بودن کار خودش و کرد خصوصا اینکه اون زمان بهم حقوقم و نقدی میدادن و حس میکردم خیلی پولدارم :))) همه چیز خوب پیش رفت تا اینکه تایم کلاسام و مسیر دانشگاهم به سرکار و خونه مون نمیخوند و مغایرت شدید داشت خیلی بچه درسی نبودم بیشتر پول و درامد برام مهم بود ولی دانشگاه م کلی دوستای خوب و با لول پیدا کرده بودم و هم اینکه خوش میگذشت و دیگه ورودی اولی ها حس من و درک میکنن …

    خلاصه افتاد تو ذهنم که همون نزدیکی های دانشگاه کار پیدا کنم و تمام زمانبندی ها انگار دقیق با من پیش میرفتن چون خواسته م واضح بود برای جهان و مقاومتی هم انگار تو سنین کمتر نداشتم میدونستم بخوام میشه و خیلی زود حتی قبل اینگه از کار قبلی م بیرون بیام خواهر همین دوستم که باهم داشنگاه قبول شدیم از طریق زنجیره دستان خداوند بهم شغلی پیشنهاد داد که با یونی یربع فاصله داشت حقوق بیشتر و لول کاری خیلی خیلی خفن تر چند ماهی اونجا بودم و احساس میکردم خیلی حوصله سر بره و همینجوری پیش رفت تا خورد به ترم بعدم و یه فاصله ای بینش افتاد تو اون فاصله بهشون گفتم میتونم تو این تایم که کلاسام شروع نشده بیشتر بمونم اونا هم استقبال کردن و نمیدونم چی تو گفته م بود که پیشنهاد دادن برم دفتر اصلی شون که سمت چهاراه پاسداران تهران بود از لحاظ مسیر و تایم کاری پر ترافیک تر و بیشتر زمان میگرفت ولی باز خداوند برام دستانش و فرستاد و یه جوری پیش رفت که من و دوستم تایم هایی که کلاس داشتیم و میرفتیم پیش خواهرش میموندیم چون شوهر جوونش به تازگی فوت کرده بود و تنها بود حضور ما هم یکم روحیه ش و بهتر کرده بود هم ما هم به کارهامون میرسیدیم دوست منم خونه شون دقیقا چنتا گوچه پایین تر از ما بود و برای اونم دو سر برد بود ولی وضع مالی شون بهتر بود و نیازی نبود برای شهریه ش بره سرکار انگار فقط اومده بود از طریق خداوند برای من این کارها رو انجام بده هرجا هست شاد و خوشحال باشه خیلی ساله که باهم در ارتباط نیستیم

    خلاصه ش کنم من که دیدم تایم و زمان سرکار و مسیرش جوری شده که یجورایی فعلا هر روزه نمیتونم هر شب برم خونه دوستمون برای همین شبا دیروقتم میشد باز برمیگشتم خونه اون زمان اسنپ و تاکسی اینترنتی اینا نبود و شبا میترسیدم با تاکسی برم چون اکثرا هم مرد بودن و تو مسیر جاده ای یکم مناسب نبود برای همین با اتوبوس میرفتم و دیرتر هم میرسیدم خونه ولی ذهنم اروم بود تازه تو مسیر دوستم پیدا میکردم کسایی که هر شب میدیدم تایمشون با من یکی هست و حوصله م هم سر نمیرفت و این تضاد دوری باعث شد به مادرم اینا بگم برگردیم تهران و خونه اجاره کنیم این خودش یه پروسه بود که باز در موردش گفتم تو کامنت های مختلف

    و طبق زمانبندی خداوند بعد از یکی دو ماه پیگیری و جدیت دستان دیگری از خداوند اومدن و ما اون زماان با یه خونه خیلی خیلی کوچیک ولی بدون دغدغه و اینکه حتی بار روی دوش کسی نیستم و از دخالت خانواده پدری هم راحت شدیم مستقل شدیم و از اون زمان پیشرفتمون روند تصادعدی داشت و هربار به لطف خداوند فقط صعود کردیم و هربار هم متراژ خونه هامون و محله هایی که توش بودیم عالی و عالی تر شد از یه پول خیلی خیلی کم شروع شد از اجاره و رسید به رهن و مطمئنم بزودی میرسه به خرید خونه برای خودمون با ایمان و توکل به خداوند

    تو این مسیر بزرگترین نعمت و سپاسگزاری من این بود که خدا دست من و گذاشت تو دستان شما و خوشبختی مو کامل تر کرد

    ممنونم ازتون استاد بینظیر من

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  9. -
    سهیلا راد گفته:
    مدت عضویت: 1198 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان که هرچه دارم از اوست

    آیا تا به حال در زندگی‌ات به «تهِ دره» رسیده‌ای؟

    جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانه‌ای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟

    بله بارها و بارها شده پارسال همین موقع ها بود که دیگه توانی نداشتم از حجم بدهی و بیکاری 9ماهه شوهرم و خونه ای که مثلا خریده بودیم و هر 3ماه 90میلیون پرداخت میکردیم بدون اینکه پولی داشته باشیم و اون خونه رو هم نمیساختن و نمیدونم چرا فکر میکردم باید اون چک ها رو حتما پرداخت کنم وقتی اونا به تعهدشون عمل نمیکردن به هزار بهانه. داغون شده بودم. تو چاق ترین حالت ممکن بودم و هیچ امیدی نداشتم. روابطم به شوهرم سرد شده بود و همش در حال مقایسه همه چیز زندگیم با بقیه بودم. اصلا خدا رو در نظر نمیگرفتم و نمی‌دیدم. تا اینکه یه شب رفته بودیم خواهرشوهرم رو از ترمینال بیاریم یه مسافت یکساعته بود. شوهرم یکی از فایلهای دوره آفرینش که دوستش بهش داده بود رو پلی کرد یادمه انقدر احساس خوبی پیدا کردم هرچند چون اون فایلها بدون رضایت استاد بود نمی‌فهمیدم دقیقا چی میگه ولی صدای استاد، ایمانش به خدا، و صحبتاش آرومم کرد. من بعد از 2سال آروم شدم. وقتی رسیدم خونه رفتم تو سایت استاد و از فایل های توحیدی که اون گوشه جزو آخرین فایل های دانلود بود شروع کردم گوش دادن انقدر آروم شدم انقد آروم شدم که تو کمتر از یکهفته شوهرم کار پیدا کرد. بعد از 2ماه چک های خونه تموم شد و بدهی هایی که به غریبه ها داشتیم و فشار رومون بود پرداخت شد.

    من اکن موقع وجود خدا رو باور کردم. حضورش رو پذیرفتم و باور کردم خدا میتونه، تواناس و همه چیز رو درست میکنه. اون موقع انقدر آروم شدم که همه چیز همونطور پیش رفت

    الانم که باز احساس میکنم ته دره ام همین شروع امروزم فهمیدم که من باز قدرت رو از خدا گرفتم به خاطر وابسته بودنم به خواسته ام( همون خونه) ولی از همون لحظه گفتم خدایا من قدرت رو به تو میدم. تویی که همه چیز رو تحت کنترل داری. تویی که هربار کمکم کردی، نجاتم دادی، ادم های درست و خوب رو سرراهم قرار دادی، دل هارو برام‌نرم کردی، دستهات رو فرستادی کارهام رو انجام دادند و شرایط رو به نفعم کردی. الانم دوباره قدرت رو به تو میدم. و من واقعا ناراحتم که قدرت رو ازت گرفته بودم و به هرکسی داده بودم مرا ببخش که من فقط به خودم ظلم کردم.

    خدایا مرا ببخش و کمکم کن. بهم آرامش بده. هدایتم کن در هر لحظه در مدار دریافتش هدایت هات قرارم بده و کمک کن راه درستم رو پیدا کنم و توی اون مسیر حرکت کنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  10. -
    مصطفی شهسواری گفته:
    مدت عضویت: 1116 روز

    سلام درود خدمت استاد عزیز

    تجربه بنده درمورد اینکه نخواستم تغییر کنم دوپینگ بود و سالها اسیر بودم تمام داشته هام ازدست دادم له له له شده بودم اما تاآخر یلاخره یجا متوجه شدم اما 20سال گذشت اما خداروشکر برای الان که سالهاست میگذره و من تغییر کردم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: