تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴ - صفحه 23 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

547 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    علیرضا یکتای مقدم گفته:
    مدت عضویت: 1647 روز

    به نام خداوند مهربان وهدایتگر

    سلام

    وقت همگی بخیر وشادی

    وقتی ما در مسیر درست هستیم ، نشانه‌های خداوند را دریافت می کنیم ، یعنی طبق برنامه ریزی الهی پیش می ریم و همیشه اتفاقات خوب را تجربه می کنیم، و متوجه هستیم که اگر هم ناخواسته ای هم برامون پیش می آد، آن هم طبق برنامه الله هست یعنی قراره یک پله ترقی کنم قراره یک قدم خودم را بهبود بدم و آنجا باورهای ما در مورد الله درست است در زمان‌ درست نسبت به تغییر خودمان اقدام می کنیم .

    ودر این مسیر مداوم باورهای خود را قوی‌تر می کنیم و با هر بار بهبود و اقدام عملی ایمان ما قوی‌تر میشه .

    هر بار به خودمان باید قانون را یادآوری کنیم من با افکار و باورهایم اتفاقات زندگی ام را خلق می کنم . وهیچ چیز دیگری کوچکترین تأثیری در زندگی من نداره .

    علیرضا یکتای مقدم

    مشهد مقدس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    فرشته اسلامی گفته:
    مدت عضویت: 815 روز

    با سلام خدمت استاد بزرگوارم و تمام دوستان خوبم .

    هنوز فایلو باز نکردم اما یه حسی بهم گفت این شعر سهراب رو کامنت کنم که خیلی زیباست واقعا.

    رها کن به غیر من، آشتی کن با خدای خود ، تو غیر ازمن چه میجویی؟

    تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

    تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب می دانم

    تو دعوت کن مرا با خود به اشکی ، یا خدایی میهمانم کن

    که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

    طلب کن خالق خود را ، بجو ما را تو خواهی یافت

    که عاشق میشوی بر ما .و عاشق میشوم بر تو

    که وصل عاشق و معشوق هم آهسته میگویم

    خدایی عالمی دارد

    تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

    که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت

    وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

    مگر آیا کسی با خدایش هم قهر میگردد؟هزاران توبه ات را گر بشکستی ، ببینم من تورا از درگهم راندم؟

    که میترساندت از من ؟ رها کن آن خدای دور؟ آن نامهربان معبود ، آن مخلوق خود را

    این منم پرودگار مهربانت، خالقت اینک صدایم کن مرا

    با قطره اشکی ، به پیش آور دو دست خالی ات را

    با زبان بسته ات کاری ندارم، لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم.

    غریب این زمین خاکی ام ،آیا عزیزم حاجتی داری؟

    بگو جز من کس دیگر نمیفهمد، به نجوایی صدایم کن

    بدان آغوش من باز است ، قسم بر عاشقان پاک با ایمان

    قسم بر اسب های خسته در میدان

    تو را در بهترین اوقات آوردم

    قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

    قسم بر روز هنگامی که عالم را بگیرد نور

    قسم بر اختران روشن، اما دور

    رهایت من نخواهم کرد

    برای درک آغوشم شروع کن، یک قدم با تو ، تمام گامهای مانده اش با من

    تو بگشا گوش دل پرودگارت با تو میگوید در بیکران دنیای تنهایان ، رهایت من نخواهم کرد

    ا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    عسل گفته:
    مدت عضویت: 1058 روز

    1404/8/2روز475

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    سلام به بهترین استاد دنیا و مریم عزیز و دوستان گل

    خدایا هزاران مرتبه شکرت که امروز هم بیدارشدم و میتونم زندگیمو به زیبایی خلق کنم

    آیا تا به حال در زندگی‌ات به «تهِ دره» رسیده‌ای؟

    جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانه‌ای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟

    لطفاً تجربه‌ات را بنویس:

    چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟

    چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی می‌شود اوضاع را تغییر داد؟

    من توی زندگیم دره های زیادی داشتم و همیشه خدای مهربونم منو هدایت کرده دقیقا وقتی ته دره بودم یه نور امیدی و میدیدم و حتی بارها بارها دیگران بهم گفتن که تو وقتی شکست میخوری یا میری ته دره خیلی قوی تر میشی و قوی تر بلند میشی و حرکت میکنی.

    میخوام درمورد دره ایی صحبت کنم که مرتبط هم به عدد بالای کامنت 475

    این عدد روزشمار تحول منه و وقتی هر روز بالای کامنتهام مینویسمش احساس قدرت بهم میده ازاینکه من به این تعداد روز متولد شدم و دارم حرکت می‌کنم

    داستان زندگی منو میتونید بخونید توی پروفایلم

    اما در تاریخ 1403/4/9 من به صورت غیرمنتظره اخراج شدم یعنی تا یک ساعت قبلش داشتم کارمو پیش میبردم و یهو به من گفتن دیگه نیا و منم همه چیز و تحویل دادم و اومدم بیرون و من در تاریخ1403/4/11 متولد شدم یعنی چی؟

    اومدم توی سایت و هدایت شدم به پروژه تحول روزشمار و متعهد کردم خودمو که حداقل روزی یک کامنت بنویسم و هر روز یا کامنت بخونم یا فایل گوش کنم و خداروشکر هزاران مرتبه شکر تا به امروز زنده ام و هر روز یک ردپا از خودم گذاشتم ومن 475 روزه هستم

    درعرض یک ساعت از قله افتادم ته دره و مغزم هنگ کرد و واقعا نمیدونستم یعنی چی؟ و باید چیکار کنم

    تنها نور و امیدی که بود اونم بخاطر اینکه از قبل روی دوره ها کار کرده بودم به سایت استاد عزیزم پناه آوردم

    من اعتراف می‌کنم همینجا با کمال قدرت و لذت اینجا محل زندگی و آرامش من شد اینجا جایی شد که من خودمو ریختم بیرون اینجا جایی شد که نزاشت فشارها اینقدر زیاد بشه که من نا امید بشم. اینجا پناهگاه امن شد اینجا جایی شد که هر روز با عشق اومدم و یاد گرفتم و نوشتم و خودمو شناختم

    خب اولین هدایتی که دریافت کردم و نور امید من شد سایت و اومدم و با پروژه تحول روزشمار استارت خورد و دقیقا یادم نیست باید برم کامنتهامو بخونم اما میدونم چندروز بعد ازاینکه تحول روزشمارم شروع کردم یکی از مهندسین که خیلی از لحاظ علمی و شخصیتی قبولش دارم یهویی دقیقا همون موقع که من توی دره بودم بهم زنگ زد و حال و احوال و بهم گفت خانم مهندس فلان نرم افزار و برو یاد بگیر و من اونموقع تشکر کردم ولی واقعا الان میفهمم خداوند فرستاد ایشون و دقیقا کسی و فرستاد که من باورش داشتم و میدونستم اگر حرفی میزنه بی دلیل نیست و این نشانه دوم و نور امید من در ته دره بود با پولی که داشتم یه دوره آموزشی که تقریبا هم واقعا گرونترین دوره توی ایران در آموزش اون ترم افزار بود خریدم و شروع کردم به یادگیری وبا لب تاب قدیمی و درهمین حین که یزره یاد گرفته بودم خدای مهربونم برام یه پروژه فرستاد و اون پروژه رو هم با توکل به خدا شروع کردم و با همون لب تاب قدیمی که خیلی اذیت می‌کرد و نمیتونستم خروجی از طراحی هام بگیرم و ازهمین پروژه که هم شد اولین نمونه کارم هم باعث شد من اسم برند و لوگو و کارت ویزیت طراحی کنم هم باعث شد که هدایت بزرگ‌تری و دریافت کنم و دلو بزنم به دریا و طلا بفروشم و دست بزارم روی بهترین و بروز ترین لب تاب خفن دنیا و کاملا نقد و با لذت خریدم من به اندازه 150میلیون پارسال طلا فروختم ویه سرمایه گذاری 10ساله برای خودم کردم و لب تاب خریدم و دیگه تصمیم گرفته بودم که میخوام برای خودم کار کنم البته ازقبلش این هدایت اومده بود توی قلبم اما دیگه وقتی تصمیم قطعی شد این بها رو برای عشق و علاقه ام‌پرداخت کردم و ادامه دادم و دارم ادامه میدم

    من فقط یادمه که ازخدا کمک میخواستم بعداز اخراج و میگفتم کمکم کن بلند شم اون لحظه و روزای اول شرایط روحی ام اصلا خوب نبود اما تمام سعی خودمو میکردم حداقل یه کار عملی انجام بدم تا احساس حرکت کنم اولین و مهم‌ترین اش فعالیت توی سایت بود و پرقدرت و عشق دارم ادامه میدم

    چون همین فعالیت توی سایت داره قانون و بهم یاد میده فارغ از اطلاعات و آگاهی های ناب استاد عزیزم

    من توی دره که بودم سایت شد چراغ راهنمای من و بعدش آروم آروم قدم های بعدی و هدایت های بعدی برام روشن شد

    و خیلی برام جالبه الان که فکر می‌کنم وقتی اخراج شدم خیلی احساس قربانی شدن داشتم و خیلی زمان برد تا درک کنم و مسولیت همه چیز و به عهده بگیرم

    ولی همون موقع نمی‌دونم چه حسی در درون من شعله میزد که من میتونم و بهتون ثابت می‌کنم که من توانمند بودم البته که بخشی اش بخاطر خلا و عقده های درونی بود اما خداروشکر اون شعله در وجودم زیانه میکشید که حداقل باعث شد من حرکت کنم حتی خیلی کم و‌کوچیک و خودمو متوقف نکردم و خودمو نباختم

    و یه نکته خیلی مهم :

    اینکه همه این تضادهای که توی زندگیمون تجربه می‌کنیم مارو قوی تر میکنه یعنی چی؟

    مثلا من وقتی در گذشته تضاد داشتم و بلند شدم و دوباره خودمو ساختم میشه یه الگو برام و‌میگم یادته اونموقع تونستی بعداز اون تضاد بلند بشی و‌زندگیتو بسازی پس اینکه چیزی نیس تو دوباره میتونی

    اره من همیشه از شرایطی که تجربه کردم و دوباره خودمو از نو ساختم. الگو گرفتم و هرموقع تضادی پیش میاد نمیگم حال خرابی نمیکشم چرا میکشم اما متوقف نمیشم هر طوری شده با همون شرایطم باید یه قدمی بردارم تا حس حرکت و پیشرفت کنم .

    خدایا شکرت عاشقتم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    ابراهیم گفته:
    مدت عضویت: 1710 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام

    پایان شب سیه سفید است

    ما در هر لحظه در حال ارسال فرکانس هستیم.

    احساس خوب =اتفاقات خوب

    اگر اینو متوجه بشیم و فرکانس درست بفرستیم از دره هم میشه به قله رسید.

    چیزی جز فرکانس وجود ندارد

    اینو بپذیر که 100 درصد دنیای خودت رو خودت بوجود آوردی و غیر از این نیست.

    اگر چیزی نداری و نیستی برو دنبال افکار و سیگنال‌های نادرست و اونا رو رفع کن

    استاد جان خیلی ما خودمون رو بزرگ میدونیم و اگر یه کم طبیعت رو ببینیم و نگاه کنیم میبینیم در برابر عظمت الله هیچیم.

    این رو گفتم که بگم همه چیز الله است و اگر ما چیزی داریم بواسطه رحمت و لطف الله است.

    چقدر خوبه آدم داستان فرکانسها و خلق شدن رو یاد بگیره و آنجا بده و نتیجه بگیره

    بعدش فقط خدا رو درک میکنه و میبینه

    چقدر همزمانی میبینیم و دقت نمی‌کنیم به چه صورت اتفاق افتاد.اگر سیگنالها رو پیگیری کنیم دقیقا متوجه میشیم چه اتفاقی افتاد.

    احساس لیاقت و عزت نفس پایه همه آموزش‌ها است و هر روز باید رو اون کار کنیم.

    تا جایی که نفهمیم از کجا میخوریم و بعد سعی بر درست کردن اون کنیم این قضیه ضربه خوردن ادامه داره.ادامه ادامه …..تا نابودی

    پس چه بهتر که خودشناسی کنیم و سعی در برطرف کردن مسائلمون کنیم.

    مسئله حل کن قهار بشیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  5. -
    فاطمه حبیبی گفته:
    مدت عضویت: 970 روز

    بنام خدای توانا!

    خدایا شکر!

    116

    یادمه تقریبا دوسال قبل تو بد ترین شرایط بودم از لحاظ مالی،روابط،عزت نفس و آرامش که کلا نابود شده بود.

    سال 1400 قبل از ورود طالبان به افغانستان شرایط و امنیت افغانستان اصلا خوب نبود،

    اختاریه بستن دانشگاها و مراکز آموزشی و مدارس و… همش نشانه های بود که موندنم تو افغانستان به صلاحم نیست،

    من اصلا نمی‌دونستم قراره طالبان بیان

    بهم الهام شد مهاجرت کنم به ایران،

    با اینکه کار سختی بود ولی به الهاماتم گوش دادم و مهاجرت کردم،

    و خدارا شکر می کنم که مهاجرت کردم چون یکی دوماه بعد طالبان اومدن افغانستان و شرایط کشور خیلی بد تر شد و محدودیت ها به شدت زیاد شد.

    وقتی ایران اومدم اوایل نمی‌دونستم باید چیکار کنم، چه شغلی رو باید داشته باشم تا پول بسازم و هزینه های زندگی ام رو تامین کنم.

    من خیاطی بلد بود و تو طراحی لباس فعالیت داشتم تو کشورم،

    ولی تو ایران هنوز تجربه و شناختی از شرایط این کشور نداشتم که بتوانم همون اوایل کسب و کار خودم را داشته باشم،

    دنبال یه راه درآمد زایی بودم بابت پراخت هزینه های زندیگم،

    اوایل اومدنم به این کشور توی تهران با دست خالی خیلی زندگی برایم دشوار شده بود،

    هر روز داشم اذیت می شد بخاطر مسائل مختلف و مشکلاتی که داشتم،

    تغیر کشور و تغیر شرایط برایم خیلی سخت بود،

    اون موقع قوانین رو بلد نبودم که ازش به نفع خودم استفاده کنم،

    بجای اینکه به زیبایی ها و داشته هام توجه کنم به مشکلاتم توجه می کردم و این مشکلات هر روز زیادتر میشد.

    هنوز یه سال از اومدن مون نگذشته بود که پدرم بیمار شد وبه رحمت خدا رفت،

    مادرم شدیدا حال روحی نامناسبی داشت،

    خودم و بقیه اعضای خانواده ام از شدت مشکلات و مسائل زندگی داشتیم به سمت افسردگی می رفتیم، کلی ازین فشار های روحی روانی که داشت هر کدام مونو نابود می کرد،

    تا اینکه توسط یک دوست به نتورک مارکتینگ دعوت شدم،

    جو نتورک و جلسات انگیزشی که داشتن در اوایل توانست روحیه ام رو بهتر کنه،

    مدت تقریبا یک سال توی نتورک فعالیت داشتم،

    حال روحیم بهتر شده بود امیدوار تر شده بودم،

    ولی بعد گذشت تقریبا 6 ماه نشانه هامیومدم که مسیرم درست نیست،

    کاری رو که انجام میدهم مورد علاقه ام نیست،

    دارم زجر می کشم.

    من یه آدم درون گرایی هستم که علاقه ای زیادی به کارا هنری و انفرادی دارم،

    از جمع ها و کارا های گروهی بیزارم،

    ولی تو کار نتورک شرایط جوری بود که من باید آدم های زیادی رو دعوت می کردم شبکه می ساختم تا به درآمد می رسیدم،

    هر چقدر زمان بیشتر گذشت من خسته تر شدم،

    تغیر دادن ذهنیت آدم ها بسیار برایم کار سختی بود،ولی تو نتورک من باید این کار رو می کردم وگر نه رتبه ای نمی گرفتم و پولی به حسابم نمیومد.

    هر روزخسته تر و نا امید تر می شد،

    فضایی اونجا جوری بود که توش مقایسه و رقابت زیاد بود،

    شب و روز مونو باید بهم می دوختم باید سخت تلاش می کردم باید عجله و تقلا می کردم تا آخر ماه به رتبه ای مورد نظر می رسیدم و یه پولی در میارودم.

    نتورک چیز بعدی نیست و الان خیلی ها به درآمد های خیلی خوب رسیدن، چون اونا هدف شون رسیدن به اون درآمده و اون مقدار پول بود و تمام سختی ها و زجر کشیدن ها رو به جون خریدن،

    ولی من اولویتم آرامش بود، اولویتم چیزای دیگه بود درکنار پول،

    خیلی اذیت شدم، از لحاظ جسمی و روحی،

    تا اینکه 1402 شهریور ماه 14 ام یه روز خیلی خسته شده بود درحالیکه آماده شده بودم طبق روال عادی ساعت 8 بروم دفتر، ولی یه حس بهم گفت نرو بهم الهام شد به صورت خیلی واضع که امروز نرو و استراحت کن.

    اون روز رو خونه موندم و در جریان رو چند تا سوال به ذهنم مرور میشد که چرا من باید سختی بکشم چرا این همه زجر چرا این همه تقلا

    اگر من اینجوری ادامه بدهم نابود می شم،

    چرا من دنبال یه کار راحتر نمیرم،

    خلاصه این جور سوالات تو ذهنم مرور میشد،

    تا اینکه عصر دوباره بهم الهام شد که دیگه نرو،

    کلا نرو نتورک …

    از یه طرف الهامات و از یه طرف نجواهای شیطان،

    من توی کشمکش ذهنم مونده بودم کدوم رو انتخواب کنم،

    از یه طرف خستگی و زجر کشیدن توی این کار و از یه طرف اون حرفا و جلسات انگیشی تو ذهنم مرور می شد.

    خلاصه اینکه به کمک الهاماتم تصمیم درست رو گرفتم و با لیدرم در جریان گذاشتم که دیگه نمیتونم بیام،

    این درحالی بود که هیچ ایده ای نداشتم که بعدش می خواهم چیکار کنم و چجوری و از چه راهی پول بسازم درصورتیکه خیلی نیاز به پول داشتم،

    از 14 شهریور ماه تا 28 شهریور ما تو حالت استرس و کشمکش های ذهنی بین الهامات و نجوا های ذهن قرار داشتم،

    و این موضوع خیلی خسته ام کرد،

    تا اینکه یه شب با تمام وجودم و از ته قلبم تسلیم خدای یگانه شدم و ازش خواستم بهم بگه چیکار کنم،

    درحالی که اشکم جاری بود از فشار های زندگیم و گوشی دستم بود و تو گوگل سرچ کردم،

    یادم نیست چی سرچ کردم،

    ولی یادمه که توی سرچم سایت استاد عباس منش رو آوردم،

    نمیدانم چرا این سایت رو آوردم واقعا نمی‌دانم، اصلا انگار خدا اون آدرس سایت رو آنجا برام نویشته بود،

    همون لحظه وارد سایت شدم و دیگه همه چی تمام شد،ورق زندگیم برگشت،

    قشنگ حس کردم که وارد مرحله ای جدیدی از زندگی شدم، اینو با تمام سلول های بدنم حسش کردم.

    رفتم توی سایت

    با قسمت های مختلفی از سایت آشنا شدم،و نمیدونید که چه ذوقی داشتم، چه حسی داشتم،

    فردا صب که از خواب بیدار شدم دوباره رفتم توی سایت،

    با گزینه ای من را به سوی نشانه ام هدایت کن ،آشنا شدم،

    خدای من چه حس قشنگی داشتم،

    وقتی زدم رو نشانه هدایت شدم به یه مقاله از مریم جان اگر اشتباه نکنم،

    ای خدا چه احساس عمیق آرامش داشتم،

    انگار زنجیر ها یکی پی دیگری از جسمم باز میشدن،

    چقدر احساس رهایی داشتم،

    چقدر امیدوار شدم،

    خدای من شکرت

    اون موقع سر کار نمی رفتم،

    و روزانه 7 تا 8 ساعت فقط توی سایت بودم،

    رفتم واسه خودم قلم و دفتر گرفتم،

    فایل های مختلف از سایت رو گوش میدادم،

    یاد داشت می کردم، و چه حس عجیبی داشتم،

    هدایت شدم به فایل هادی عزیز و رضای عزیز

    خدای من درهای از خیر و برکت برام باز شد،

    قشنگ احساس کردم قلبم باز شده،

    ای خدا اون احساس قشنگ رو با هیچ حسی نمیتونم مقایسه کنم.

    بعد مدت کوتاهی تقریبا دو ماه من رفتم تو کار مورد علاقه ام از صفر شروع به کار کردم،

    با اینکه حقوق کمی داشتم ولی امیدوار بودم که بلاخره مسیر زندگیم رو پیدا کردم.

    از اون روز به بعد تا الان که 2سال و یک ماه می گذرد از عضویتم توی این سایت بهشتی،

    هر روز و هر روز بهتر از روز قبلم هستم،

    حواسم هست چه مسیری رو اومدم،

    حواسم هست از کجا به کجا رسیدم،

    هر روز با عشق توی سایت سر می زنم،

    کامنت میزارم

    کامنت می خوانم

    دوره احساس لیاقت و 12 قدم رو تهیه کردم که هر کدوم شون بی نظیرند،

    و زندگیم رو متحول کردند.

    و خدا را صد هزار مرتبه شکر می کنم که در مسیر صراط المستقیم هستم و خداوند قدم به قدم همراهم هست.

    درپناه خدای توانا شاد،سالم،سعادتمند و ثروتمند باشید!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    زهره گفته:
    مدت عضویت: 1471 روز

    سلام

    تاوقتی ازته دل تسلیم نشی نمیتونی مسیرت روتغییربدی

    توروابط چه خانوادگی چه عاطفی وکاری و‌‌..وقتی باتمام وجودم ازخداهدایت خواستم مسیرزندگیم اروم اروم شروع شدبه بهترشدن

    یادمه 14و15 سالگی به یه نفر وابسته شده بودم اول اون رابطه خیای خیلی خوب بود چون که من حالم خوب بود اززندگیم لذت میبردم نگران چیزی نبودم واون شخص چقدرمنودوس داشت وساعت هاباهم تلفنی صحبت میکردیم طوری که متوجه زمان اصلانمیشدم طوری که میدیدم شب شده ولی اون شخص به من میگفت چراانقدربی معرفتی و..به.من حس گناه میداد که بیشترباهاش باشم وببینممش ووقتی من شروع کردم به راضی کردن اون وبرام مهم شدکه اون منوخوب ببینه بهش ثابت کنم دوسش دارم ازمن دورترودورترشد هرچقدرمن وابسته ترمیشدم ومیخواستم راضیش کنم اون دورترمیشد ودقیقا عین جمله استادکه میگفت اگرمیخوای باهات بمونم باید این کارکنی این جوزی باشی و.‌میتونم بگم خوشبختانه یه ترسی تووجودم بود که باعث می‌شد یه مرزهایی روهمبشه نگه دارم وهمیشه احساس میکردم خداحواسش،بهم هست ازم مراقبت میکنه باتمام وجودم ازش خواستم که یه نشونه ای بده که ابن شخص همون شخصی هست که قراره باهاش ازدواج کنم چون داشت یه سری وعده هامیداد ومن قشنگ اینویادمه که چقدرمتواضعانه ازخداطلب هدایت کردم وعقل وهوش خودم کشیدم کناروگفتم تواینده رومیبینی توهمیشه محافظ من هستی وتاالانم بودی خودت هدایت کن مرزهای که همیشه تورروابط باجنس مخالف داشتم شکسته نشه وازمن وحریم شخصی من محافظت کن وخداچقدرواضح بهم نشونه ای دادکه این شخص بایدبره وبزاربره ومن واقعا این کارانجام دادم وچقدر مدیون خداهستم ارامشی که دارم وسلامت مسیری که تابه الان داشتم همش لطف اون بوده وگرنه اگرهوش وعقل خودم بودوهدایت نمیخواستم قطعا به بیراهه رفته بودم وبعدش کلی بایدتلاش میکردم تاااحساس لیاقت تخریب شده روبازسازی میکردم چون متاسفانه وقتی نظربقیه برات مهم باشه ویه نفربرات بت بشه دست به هرکاری میزنه که طرف مقابلشوراضی کنه ولی باوجوداین صعف شخصیتی فقط تسلیم شدن دربرابر خدا واون ترسی که به نظرم ترس خوبی هست مثل ترس ازارتفاع یه ترسی که سازنده هست محافظت میکنه ازجسم انسان این ترس همیشه تووجودم بود که جرات نداشته باشم وچقدربهم کمک کرده که مسیری نرم که تبدیل بشه عادت وودرروابط بعدی هم بخوای این رفتارهاادامه بدی .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  7. -
    آرزو گفته:
    مدت عضویت: 1046 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    به نام خداوند بخشنده و مهربانم

    رب بی همتای من که فضل و رحمتش بی اندازه و مهربانیش همیشگیست.

    سلام به استادان عزیزم

    سلام به دوستان عزیزم در پروژه تغییر را در آغوش بگیر

    جلسه چهارم

    آیا تا به حال در زندگی‌ات به «تهِ دره» رسیده‌ای؟جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانه‌ای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟

    استاد دقیقا من از اون دسته آدمهایی بودم که خودم با داشتم دستی دستی خودمو مینداختم توی عمق دره، در رابطه عاطفی که داشتم من واقعا واقعا خودمو کوچیک کرده بودم،محبت رو گدایی میکردم، باج میدادم، نشانه ها میومد که باید از این شخص راهتو جدا کنی اما خب من به خاطر وجود یک فرزند مشترک چشمم رو روی هر نشانه ای بسته بودم، و انقدر توی ایم رابطه تحقیر شدم و دست آخر هم خود ایشون گفت میخوام ازت جدا شم ، ولی من باز هم نمیفهمیدم، و با التماس و گریه و زاری میخواستم که این رابطه پا برجا بمونه،

    یک روز که خوب تحقیر شده بودم توی این رابطه یه حسی بهم گفت خسته نشدی از این همه تحقیر؟مگه تو کوری؟ کری؟ یا چلاقی که انقدر التماس میکنی ارزش خودت رو بدون، پسرت هم خدایی داره مگه خودت که توی یه خانواده ای که طلاق توش نبوده بزرگ شدی خیلی با افکار سالم و روح وروان آروم بزرگ شدی؟ پس بس کن دیگه.

    اونجا بود که دیگه التماس نکردم، گریه نکردم ،زاری نکردم، و تمام پروسه جدایی رو همراهی کردم و تمام.

    وقتی که همه چیز تموم شد به ایشون گفتم هیچ وقت سراغ من برنگرد، این رشته توی قلب من برا همیشه پاره شد ، وایشون باز هم منو تحقیر کرد و با پوزخند به من گفت که مگه دیوانه باشم که برگردم.

    بماند که ایشون به فاصله کمتر از دوماه پشیمون شد و برگشت ،نه یک بار نه دوبار بلکه چندین وچند بار، اما من دیگه اون آدم سابق نبودم که تن بدم به توهین وتحقیر و….

    من به واسطه دوستم با استاد عباسمنش آشنا شدم ولی تو مدار یه سری از صحبت هاشون نبودم، وقتی از احساس لیاقت و عزت نفس میگفتن من اصلا نمیفهمیدم چی میگن، فقط یه آگاهی در مورد ارزش خودم رو دونستن به صورت خود جوش یاد گرفته بودم اما

    گذشت و این آگاهی که از نظر احساس لیاقت توی من به صورت خودجوش و به واسطه تحقیر شدن به وجود اومده بود فروکش کرد و من دوباره وارد رابطه اشتباهی شدم با یک آدم دیگه ولی دقیقا با همون شرایط، روزی که احساس کردم به ته دره رسیدم از خدا کمک خواستم و از ته قلبم صداش کردم که تو بگو من چیکار کنم، من نمیتونم دیگه ،من نمیدونم، تو بهم بگو،

    همون لحظه به ایشون گفتم من دیگه این رابطه رو ادامه نمیدم و رفتم، من هنوز نمیدونم که چه تحولی توی وجود ایشون رخ داد، چیشد اصلا، چی توی من رخ داد که من هنوز نیم ساعت نبود رفته بودم که آدمی که انقدر مغرور بود، به من پیام داد برگرد درستش می‌کنیم.

    احساس کردم جنس این حرف با حرف های دیگه فرق داره و قلبم بهم گفت برگرد و خدا روشاهد میگیرم از اونروز رابطه عاطفی ما یه جوری قشنگ شده که اصلا قابل باور نیست،

    طبیعیه که توی یک سری چیزها با هم اختلاف نظر داریم اما کاملا به همدیگه احترام میزاریم.

    و من اینو از قدرت خداوندی میبینم که با تمام قلبم بهش توکل کردم، و ازش خواستم که کمکم کنه، که هدایتم کنه.

    مثال زیاد دارم از خودم از رسیدن به ته دره و برخاستن به لطف خدا

    اما به همین بسنده میکنم

    دوستتون دارم استاد وخداروشکر میکنم که زمانی زندگی میکنم که شما هستین.

    امیدوارم در پناه خداوند یکتا شاد ،سلامت، ثروتمند وسعادتمند در دنیا وآخرت باشین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  8. -
    بهاره راستی گفته:
    مدت عضویت: 2014 روز

    سلام به استاد عزیزم ، مریم جان و دوستای خوبم

    هر روز اولین خط سپاسگذاریم اینه: خدای بزرگ من ازت بی نهایت سپاسگذارم که این جهان زیبا رو با قوانین ثابتی آفریدی تا من بتونم خودم خالق صد در صد زندگی خودم باشم. خدای بزرگم ازت سپاسگذارم که من رو به استاد عباسمنش هدایت کردی تا این قوانین رو یاد بگیرم و در این‌مسیر الهی و توحیدی باشم.

    جلسه 4 پروژه تغییر را در آغوش بگیر

    اول میخوام بگم از نتایجم توی این چهار جلسه، طبق تمرین پروژه هدفم رو گذاشته بهبود فروش آنلاین شاپم و هر روز کار کردن روی پیج و تولید محتوا کردن. توی همین چند روز آمار پیجم حسابی رفت بالا و رشد کرد. چندین مشتری جدید داشتم و خدا رو بی نهایت سپاسگذارم. یه نتیجه دیگه هم این که رابطه ام با همسرم یه جور خاصی شده این چند روز، یه جور خاصی خوب و عاشقانه شده و این بخاطر ترکیب دوره عشق و مودت و این پروژه بی نظیر هست. خدایا شکرت…

    من حقیقتش یادم نمیاد وقتی که حس کرده باشم به ته دره رسیدم ولی بارها شده احساس ناامیدی کردم، احساس درموندگی کردم و دقیقا تو همون زمان‌ها آگاهی‌هایی که از دوره‌ها یاد گرفتم نجاتم داده. خیلی وقتا فکر کردم از مسیر خارج شدم، خیلی وقت‌ها شرک ورزیدم، خیلی وقت ها کنترل ذهن برام سخت ترین کار دنیا بوده ولی خداروشکر تونستم به مسیر برگردم. همین که درس‌هامو از دوره‌های استاد عزیزم گرفتم خیالم راحته در هر شرایطی میتونم ذهنمو جمع و جور کنم. این چند روز که تعهد دادم درکنار دوره عشق و مودت پروژه تغییر را در آغوش بگیر کار کنم کنترل ذهن برام هزار برابر راحت تر شده، تازه چندتا از باورهای بسیار اشتباه و نابودکننده هم در روابط هم در ثروت رو شناسایی کردم و بی نهایت بابتش خوشحالم انگار که یه کشف بزرگ کرده باشم :))))

    شکر، هزار بار شکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  9. -
    محمدرضا جهانی گفته:
    مدت عضویت: 284 روز

    بنام خدا.

    وسلام خدمت دوست گرامی آقای عباس منش و همسر محترمتان و همه دوستان همراه

    من به خانم رزا و آن دو دوستی که در پروژه تغییر قسمت چهارم آز زندگی و تغییراتشان صحبت کردند تبریک میگویم و تحسین شان میکنم و امیدوارم خداوند متعال این شجاعت را به همه ما عنایت فرماید تا بتوانیم زندگی و سرنوشت خود را تغییر دهیم

    خود بنده که چند ماهی است به جمع دوستان پیوسته ام باید بگویم پس از آشنا شدن با قانون تقریباً سه ماه طول کشید تا آنرا درک کنم و الان فهمیده ام که درک این قوانین دفعتا برای شخص بدست نمی آید بلکه آنها در طول مدت زمان و بتدریج و مرحله‌ به مرحله کسب میگردند

    آنطور که من فهمیدم قوانین اول بصورت آگاهی در ذهن وارد میشود سپس شاکله ان ساخته میشود بعد بصورت باور ذهنی در می‌آید وبعد در اثر تکرار و تمرین در قلب وارد میشود و بعد درمر حله کامل شدن تبدیل به باور قبلی میشود. دراین زمان شخص به درک و فهم خوب از قانون می‌رسد و نشانه اش هم این است که دیگر از قانون جدا نمی‌شود حتی در لحظات سخت و بحرانی

    البته این استنباطی است که من از درک قانون داشته‌ام ممکن است اشکالات و ایراداتی هم داشته باشد

    الحمدلله پس از تقریباً سه ماه قانون را درک کردم وخواستم بگویم این شاید بزرگترین تغییری است که تاکنون در زندگی ام داشته ام

    با تشکر و سپاس از همه دوستان و آرزوی موفقیت و شادکامی برای همه همراهان عزیز

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  10. -
    نرگس حلوایی زاده گفته:
    مدت عضویت: 1216 روز

    سلام

    خدایا فقط تو را می پرستم و تنها از تو یاری میجویم

    درست بعد از انجام تمرینات دستورالعمل پروژه تغییر ،یه اتفاق خاصی برای من افتاد، من مناظر طبیعی مینیاتوری درست میکنم در قالب کوچیک و قابل حمل ،،حالا یکی پیدا شده و از من تقاضا کرده که در قالب چندین برابری و روی دیوار بزرگ اجرا کنم ،،جالبه که من پارسال با این شخص در حد چند دقیقه در مورد هنرم حرف زدم، ،،حالا از کجا پیداش شد نمیدونم چطور منو یادش مونده نمیدونم ،،،آخه چی در وجود من دیده که همچین تقاضایی کرده اونم نمیدونم

    من هیییییییچ نمیدونم،⁦:⁠’⁠(⁩⁦:⁠’⁠(⁩ میترسم خیلی میترسم ،،کلی باهاش حرف زدم و خواستم قانعش کنم که بی خیال بشه و یه کار ساده بزنه و تمام ،،ولی بی خیال نمیشه ،،جالبه میگه من مطمئنم که تو بهترین کسی هستی که میتونی این کار رو بزنی ،،میگه من به توانایی هات ایمان دارم ،،خودم هم میدونم که توانایی بالایی دارم همون‌طور که اجرای بقیه واقعا دلچسب من نیست و همیشه با خودم میگم اگر من بودم این قسمت های کار را فلان و فلان میکردم، شاید هم این ادعاها حالا سرم اومده که اگر مرد عملی بسم الله ‍

    هربار به خودم میگم اگر اونجوری که میخان نشه چی؟ اگه پسندشون نبود چی؟؟ اگه نتونم عالی اجرا کنم چی؟؟ میدونم که این ذهنمه که داره کار رو خراب میکنه ولی خب یه عمره که غلام حلقه به گوشش بودم زورش بعضی وقتا میچربه⁦⁦:⁠-⁠\⁩⁦:⁠-⁠\⁩

    این لحظه ها خودم رو بستم به جلسات عزت نفس (،آخه من دوره احساس لیاقت را ندارم و با خودم گفتم همراه پروژه تغییر دوره ی عزت رو گوش بدم)

    تو جلسه دوم که امشب برای چندمین بار گوشش دادم استاد نازنینم میگن ««توانایی هاتو باور کن ،قدرت هاتو ارزشمندیتو باور کن ،،،باور کن هرکاری رو میتونی انجام بدی اگه خودتو بشناسی اگه قدرت هات رو باور کنی»»

    آخ استاد چقدر الان محتاج شنیدن صداتونم محتاج قوت قلب دادنتون محتاج انرژی کلامتون

    حسابی این روزا هُل دادن های دنیا رو میفهمم و چقدر ذهنم مقاومت داره یعنی میتونم ؟؟؟؟؟

    خدایا کمکم کن،،،

    اینجا تنها جاییه که راحت میشه از نقص ها گفت از خلا های درون گفت بدون ترس از قضاوت ،همه تون رو دوست دارم تک تک اعضای این بهشت را ،،، حتما میام و از نتیجه میگم ،هرچند هنوز ذهنم داره نیشگون میگیره که طرف را منصرف کن قیمت بالا بگو خودش عقب نشینی کنه …..و دائم داره راهکار میده که انجام ندم ولی من میخام یکبار برای اولین بار به توانایی هام اعتماد کنم به خدایی که هر لحظه داره منو راهنمایی میکنه و از هزار راه برای من فیلم آموزشی مهیا میکنه و کار را ساده و ساده تر میکنه،،

    توکل برخدا

    همگی در پناه امن الهی باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای: