این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-23 08:30:302025-10-31 00:00:20تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
بسم اویی که میخواد من صاحب همه چیز باشم همه ی اون چیزهایی که دوسشون دارم و زندگی من رو زیباتر و شکوفاتر میکنه
بسم اویی که کنار منه همیشه بوده اما من نمیدیدمش و اون من رو میدید
سلام به استاد عزیزم و همه ی دوستان خوبم که شنیدن صداشون دلگرمی و امیده
داشتم با خودم فکر میکردم که این دوستای عزیزم چقدر خوب حرف میزنن چقدر کلامشون بر دل میشینه چقدر صداشون پر از انرژی و امیده
بعد با خودم فکر کردم خیلی از آدم های بدبخت و بیچاره میرن سراغ مواد و …….. که انرزی بگیرن و لحظاتی رو خوش باشن ی چیز موقتی که بقول قرآن ضررهاش بیشتر از منافعشونه .
اونوقت من چقدر خوشبخت و سعادتمند هستم که با شنیدن صدای افراد کمی که به ربشون متصل شدن چنان انرژی در وجوم به جریان می افته که بقول استاد میتونم کوه رو جابجا کنم
چقدر این مستی و سرخوشی دلنشین و جذابه .مستی که سرچشمش توحید و یکتاپرستیه
استاد عزیزم من این دو سه جلسه ای که راجع به تغییر بود ی مقاومتی توی وجودم بود که با وجود اینکه فایل ها رو گوش میدادم اما نمیذاشت من دست به قلم بشم
بعد که ی ذره فکر کردم که چه چرا اینجوریه ؟
ذهنم جواب داد نه قلبم
ذهنم گفت آخه تو که تغییر آنچنانی نکردی که حالا بیای ازش حرف بزنی .حالم خوب بود اما ی مقاومتی رو در وجود حس میکردم. ی سنگینی رو قلبم
یکی دو روز به همین منوال گذشت تا ی کم عمیق تر شدم بعد به خودم اومدم که بابا ذهن عزیزم اگر من تغییر نکرده بودم که الان اینجا نبودم توی این جمع که حرف از یکتاپرستی و توحید بشنوم و قدرتی که این اتصاله توی وجود دیگران ایجاد کرده این قدر به من هم قدرت بده
اگر تغییر نکرده وبدم که الان مثل 90 درصد جامعه صبح تا شب توی فضای مجازی میچرخیدم که جز ترس و نا امیدی چیزی رو در وجودم نمی کاشت
اگر تغییر نکرده بودم که الان دم از فوت انسان ها توی این شرایط و هزار تا خبر بده دیگه میزدم مثل اکثریت جامعه
اگر تغییر نکرده بودم که خدا خودش برام مشتری نمی آورد توی خونه اونم بدون اینکه من تبلیغی کنم از طریق دستی از دستانش که هر مبلغی رو بگم بی چون و چرا میپذیره و تا حالا حتی یکبار اعتراض هم نکرده و اینجاست که اشکم در میاد
اگر تغییر نکرده بودم که الان بیشتر مواقع آرام نبودم در حالیکه که اکثریت مضطرب و نگرانن که نکنه بمیرن
اگر تغییر نکرده بودم که الان خیلی راحت کار نمیکردم منی که قبلا زجر میکشیدم
تازه دیشب ی اتفاقی افتاد که دیگه مهر تایید زد بر تغییراتم.استاد یادمه توی یکی از فایل هاتون گفتین اگر دیدین که توی خواب دارین از قوانین استفاده میکنین بدونین که جزیی از وجودتون شده. من دیشب خواب دیدم اونم ی خواب طولانی که توی قسمت های مختلف اون خواب من داشتم از قانون استفاده میکرم حالا دو نمونش رو میگم:
خواب دیدم رفتم سفر و میخوام برم توی شهری بگردم من ی لحظه توی خواب انگار ذهنم گفت چرا برم بیرون من که پول زیادی همرام نیست همون جا قانون رو به خودم یاد آوری کردم گفتم باشه مساله ای نیست میرم این فراونی ها رو میبینم رفتم هر جا رو نگاه میکردم پر از ثروت و فراوانی بود طلا آویزون کرده بودن با طناب بیرون از مغازه ها .باورتون میشه اونم طلاهای بزرگ اصلا انگار با طلا چراغونی کرده بودن .
یا توی خیابون ی جایی ی جوونی از این شر و شورها ی خنجر دستش گرفته و میخواست برا مردم شاخ و شونه بکشه همون جا من رفتم پیشش و خنجرش و نگاه کردم یاد قانون تمرکز بر نکات مثبت افتادم و شورع کردم به تعریف کردن از خنجر اون جوون به طرز عجیبی اون جوون آروم شد .
حالا بماند که خوابهای ما از افکار روزانمون سرچشمه میگیره اما اینکه من توی خواب داشتم اینقدر خوب استفاده میکردم از قانون برام خیلی جالب بود . بعدش به خودم گفتم اگر اینها نشونه تغییر کردن نیست پس چیه؟!
بعد از این منطقی کردن ها دیگه اون مقاومته نبود و من راحت شدم .
البته دلیل مقاومت روهم پیدا کردم که ذهن من همش تغییر رو در تغیییر شرایط کاری میبینه و جنبه های دیگه رو در نظر نمیگیره
و گرنه اگر بخوام از تغییراتی که توی روابط بعد از آشنایی با استاد برای من رخ داد بنویسم خودش ی رمان میشه
من از رابطه های درب و داغون با آدم های درب و داغون الان به جایی رسیدم که خبری از اون رابطه ها نیست .الان توی ی رابطه ای هستم که رها هستم اگر ادامه پیدا کنه خوشحال میشم و اگر ادامه پیدا نکنه خیلی راحت برای طرفم آروزی خوشبختی و سعادت میکنم .
خلاصه اینکه وقتی نشستم و ی بررسی روی خودم انجام دادم در همه ی جنبه ها تغییرات خیلی خوبی بعد از َآشنایی با استاد در من ایجاد شده که لازمه هی اینها رو به خوم یادآوری کنم تا ارزششون رو بیشتر بدونم
سپاسگزارم استاد عزیزم و دوستان خوبم که صداتون مایه آرامش و دلگرمیه
سلام به استاد عزیز و مریم مهربون و دوستان بسیار عزیزم
خدای من ، من چقدر خوشحالم از اینگونه گفتگو. که دوستان عزیز از خودشون به این راحتی صحبت میکنند و نتیجه های بسیار عالی و مفید خودشون رو با ما به اشتراک میرسونن.
سپاسگزارم از خداوند که شما استاد عزیز هستید و توضیحات کاملتون رو برامون میگین و آًرامشی به وجودمان انتقال میدید.
من هم جزء کسانی هستم که یه زمانی ، با یک اتفاق بسیار بد عاطفی، فکر میکردم که دیگه کارم تمومه و هیچوقت نخو اهم تونست دوباره به رندگی عادی برگردم. ولی واقعا باورم نمیشه هنوز که بهش گاهی اوقات فکر میکنم میبینم یه حسی در وجودم به من میگفت تو میتونی. و من تونستم با توکل فقط فقط به خدای مهربانم و تکیه بر او دوباره پاشم و زندگی عادی خودم رو طی کنم.
در اون زمان من نه با کسی حرف زدم ، نه درد و دل کردم. و نه به کسی اجازه دادم تا از من چیزی بپرسن و نه خودم برای إثبات کردن خودم به کسی توضیح دادم. فقط فقط با خدای خودم حرف میزدم و از او کمک میخواستم. کم کم دوباره وارد اجتماع شدم و در حین اینکه در جمع بودم و لی باهاشون نبودم چون همیشه وجود خدای مهربونم رو در کنارم اخساس میکردم و فقط با اون سخن میگفتم. خدای مهربانم دستم رو گرفت و بلندم کرد حتی سر پا تر و استوار تر از قبل. حتی با موقعیت بهتر و عالیتر. خدایا شکرت. خدایا شکرت.
وقتی تمام تکیه گاهت رو خداوند قرار میدهی، حتی اگر تمام دنیا بخوان خراب و نابودت کنند، نمی توانن کاری کنند. این به من ثابت شده . و من هم همیشه و در هر لحظه سپاسگزار خدای مهربانم هستم که همیشه در کنارم بوده و هست و خواهد بود.
مرسی از دوستان عزیز که با به اشتراک گذاشتن نتایج خوبشون باعث دلگرمی و آرامش همه ما میشن.
سپاسگزارم از استاد عزیز و مریم همیشه مهربون که با انرژی مثبتشون، باعث میشن که ما هم انرژی بگیریم و راهمان را همچنان با استوار ی و قدمها ی محکم ادامه بدیم.
من جدیدا با کامنتهای مث کامنت شما ک همش از خدا و رفاقت با خدا میگن خیلی حال میکنم در حدی ک بعضی مواقع میبینی تو ی جمعم دارم کامنت میخونم ب اینجاهایی ک از خدا میگن میرسم ی حسی تو وجودم زنده میشه ک خیلی مواقع یددفعه ی هورا میکشم و میرقصم و شادی میکنم ک ی تاثیر مثبتم ب جمع میدم ک خیلی وقتها بحث های منفی وسیاسی میکنند با اینکارم جو رو هم عوض میکنم
خیلی ممنونم بابت کامنتت رفیق
تا میتونی از این نوع کامنتها بزار برامون از نتایجی ک با اعتماد بخدا بدست اوردی
بگو: اى بندگان من که بر نفس خویش اسراف (و ستم) کردهاید! از رحمت خداوند مأیوس نشوید، همانا خداوند همهى گناهان را مىبخشد، زیرا که او بسیار آمرزنده و مهربان است.
==================================
سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته جان و دوستای نازنینم
الهی که حال دلتون عالی و روزگارتون خرم باشه
استاد جانم من هرچی فکر کردم موردی بیادم نیومد که به ته دره سقوط کرده باشم
البته جاهای شاید زیادی بوده که اذیت شدم ولی
ناامید نشدم که همونطوری که شما به درستی گفتید
ناامیدی بدترین گناهه
استاد جانم من 16 ساله بودم که ازدواج کردم چیزی حالیم نبودم
همسرم(و البته خانواده همسرم) دوستم داشت من هم کم کم دیدم دوسش دارم
بعضی تفاوتها میون ما بود ولی مانع از دوست داشتنمون و ادامه دادنمون نبود
یکی از این تفاوتها نامرتب و نامنظم بودن من بخصوص در سالهای اولیه ازدواجم بود که هم خودم اذیت میشدم هم همسرجانم که دقیقاً برعکس من بود که همیشه مرتب و منظم بود و هست کارهاشو سر وقت انجام میده و لیست کارهایی که میخوایم انجام بدیم و چیزهایی که میخوایم همراه خودمون ببریم رو مثلا ً برای سفر یا رفت و آمد بین تهران و طالقان، مینویسه
و من با اینکه دوست داشتم خونه زندگیم تمیز و مرتب باشه،
و ایشون و اکثر نزدیکانم رو می دیدم که چقدر تمیز و مرتب و منظم هستن،
ولی خیلی کاری نمی کردم برای تغییر این رفتارم
یادمه وقتی که قطر بودیم بعضی وقتها ظرفهای نشسته اینقدر جمع میشد و روی هم تلنبار میشد که شب تا نزدیک سحر در حالی که همه خواب بودن من مشغول ظرف شستن بودم
یا مثلاً تفاله چایی چند روز تو سبد مخصوصش تو سینک میموند و هی دوباره روی همون میریختم تا پر میشد و دیگه جا نداشت..
یا یه وقت مهمون بی خبر میامد و خونه مرتب نبود خیلی اذیت میشدم
یادمه یه بار که دختر خاله دامادم آقا سام همسر سمیه جان اومد خونه مون،
که قرار بود من و همسرجان و دوتا خواهرای سمی جان که هنوز ایران بودن به اتفاق ایشون برای دفاع دکترای سمیه جان بریم دانشگاه تهران،
ایشون اومده بود کمک کنه برای بسته بندی میوه و شیرینی و آماده کردن وسایلی که میخواستیم با خودمون ببریم برای پذیرایی از مهمانهای جشن دفاع سمی جان
من خدا رو صدهزار مرتبه شکر قبل از اینکه برسه
لباسهای شسته شده و بقیه چیزهایی که این ور و اون ور بود رو سریع جمع کردم و تو پاسیو که ازش بعنوان اتاق استفاده می کردیم و یه فرش 12 متری توش پهن کرده بودیم، کنار ترد میل روی هم گذاشتم و روش هم یه ملافه کشیدم و جوری صاف و چهار گوشش کردم انگار که تشک و لحافه…
ولی تفاله چاییهایی که توسبد پر بود رو ایشون دید و خدا میدونه که چقدر اذیت شدم
چند بار دیگه هم پیش اومد و باز هم کلی ناراحت شدم
تا اینکه سال 1395 بود که دختر بزرگم نسرین جان که چند سالی بود از قطر به کانادا مهاجرت کرده بود یه سفر اومد ایران
و من دیدم بعد از هر وعده غذا ظرفها رو میزاره تو ماشین و سبد تفاله چایی و خورده ریزهای غدا رو خالی می کنه و داخل سینک ظرفشویی رو میشوره و با حوله کوچیکی که مخصوص همین کار گذاشته بودم خشک می کنه
و روی کابینتها رو هم دستمال می کشه
همون جا بود که من به خودم و به خدا قول دادم که دیگه نزارم شب ظرفهای نشسته برای فردا بمونه..
و همه اینها در حالی بود که هنوز با شما استاد جانم آشنا نشده بودم
بعد که با شما آشنا شدم که آخرای سال 97 و همزمان با لانچ دوره مقدس 12 قدم بود که بدون هیچ کار کردی روی فایلهای هدیه، خدا جانم صاف و مستقیم من رو سر کلاس محصولاتتون نشوند الهی صدهزاران بار شکر
هر چی که از آموزه هاتون یاد می گرفتم سعی می کردم حتماً بهش عمل کنم و به نسبت زیادی هم عمل کردم، و از عملکرد خودم هم تا اندازه ی زیادی راضی ام
درمورد همون مثال ظرفها من قدم به قدم و مرحله به مرحله خودمو بهبود دادم
یعنی استاد جانم در این مورد حاضرم قسم بخورم که حتی یکبار هم نزاشتم ظرف نشسته برای فردا بمونه
و کل زندگیم دارم خودمو بهبود میدم
و خدا روصدهزار مرتبه شکر که خدا جانم خییلی خییلی بیشتر از عملکردم بمن نعمت و پاداش داده
استاد جانم کاش میشد دفتر سپاسگزاری و تمرین ستاره قطبی خودمو نشونتون بدم تا ببینید
که هر روز صبح و شب چه چیزهایی توش می نویسم و چه درخواستهایی از خداوند دارم
اینکه کل نوشته هام خطاب به خداونده
و اینکه اول کلی نعمتهای خدا رو که به من و عزیزانم داده مینویسم
و ازش تشکر می کنم
خیلی وقتهاهمون اول که شروع می کنم اشکام می ریزه رو دفترم و بعصی از چیزهای دیگه که هر روز همونها رو مینویسم اینکه
خدا جانم شکرت که با نام و ذکر تو از خواب بیدار شدم
شکرت که جان دوباره بمن بخشیدی
و فرصت جدید زندگی و بندگی و انجام اعمال صالح بمن عطا کردی و من میخوام از این فرصت به بهترین شکل استفاده کنم
خدای عزیزم شکرت که هرآنچه دارم مالک اصلیش تویی و از فضل و کرم و محبتت بمن رسیده
الهی شکرت که امروز هم یکی از بهترین بهترین روزهای زندگی منه پر از اتفاقات زیبا و دلخواه و دل انگیز
میخوام امروز رو فقط برای امروز زندگی کنم در لحظه حال حاضر باشم
شکرت برای وجود خودم که ارزشمندم آفریدی بی قید و شرط
شکرت که با انجام کارهای نیکو بر ارزشمندیم اضافه می کنم
شکرت که میخوام آرامشم و حال و احساس خوبم پایدار باشه و تا شب ادامه بدم
خدا جانم شکرت که از هر چیزی بهترینش رو بمن دادی
شکرت برای همه هدایتها و الهاماتت
شکرت که لایق هم صحبتی با تو هستم
ووو…
استاد جانم خدا خیر دنیا وآخرت بشما عطا کنه
عاشقتونم و یک دنیا از شما سپاسگزارم
سمیه جان هم الان تماس تصویری گرفته و همسرم و دخترهای دیگه ام جوین شدن
و لیلییین قند عسلم هی میگه مامانی مامانی
و سراغ منو میگیره برم منم جوین شم یه مختصر که بعدش هم وقت دندونپزشکی دارم
الهی صدهزاران بار شکر برای صلاتم در گام چهارم پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر
بهترینهای دنیا و آخرت رو برای خودم و همه خاندان صمیمی عباسمنش از خدای مهربان درخواست می کنم
با مثال های واقعی که از زندگی خودتون میزنید چقدر من از شما درس زندگی میگیرم.
چقدر این کامنتتون درس داشت.
حقیقتش مهمترین مسئله من توی زندگی که نیاز شدید به بهبود داره همین موضوع نظم و مرتب بودنه.
از ابتدای شروع پروژه تغییر رو در اغوش بگیر،من توی ذهنم اومد که روی این موضوع کار کنم ولی حقیقتش روم نشد بیام توی سایت بنوسیم.
و طبیعتا براش اقدام عملی هم انجام ندادم.
اما الان دیدم شما با شجاعت تماااام و با احساس خودارزشمندی این موضوع رو که مربوط به گذشتتون بود بیان کردید.
و الان منم ارزو دارم مثل شما به جایی برسم که بگم اصلا بیاد ندارم که شستن ظرفها رو موکول کرده باشم به فردا.
ارزو دارم به جایی برسم که هر لحظه اماده ورود مهمون به خونه ام باشم.
خانم سلیمی جان منم سن 17 سالگی در حالیکه در مدرسه نمونه دولتی کلاس سوم دبیرستان بودم ازدواج کردم و یک ماه مونده به تولد 20 سالگیم امیرعلی به دنیا اومد و الان خدارو شکر12 سالشه.
تا قبل از ازدواج حتی یکبار هم اشپزی نکرده بودم و حتی برنج پختن هم بلد نبودم.
و منم یک سال و نیم توی خونه پدرشوهرم زندگی کردم.
خدا به مادر شوهرم خیر بده،اشپزی و خانه داری و لباس شستن و بچه داری رو بهم یاد داد.
خانم سلیمی عزیزم دیشب با خوندن کامنتتون مثل شما به خودم و خدای خودم قول دادم که شستن ظرفهام رو برای روز بعد نگذارم.
و از همون دیشب شروع کردم.
و باور کنید همین امروز صبح،برای ایجاد نظم توی کارهام کلی ایده به ذهنم رسید و انجامش دادم.
مثل نوشتن برنامه روزانه.
نوشتن جاهایی که باید تا اخر ماه حتما برم.با ذکر روز و تاریخ و ساعت.
و چقدر حالم بهتر شد.
و فقط،خدا میدونه اگر به قولم پایبند باشم چه پاداشهایی از خدا دریافت میکنم.
امروز صبح مدام صدای استاد توی گوشم پخش میشد که بچه ها اگر مثل قبل عمل کنید،مثل قبل نتیجه میگیریدها !
خانم سلیمی نازنینم خیلی خوشحالم و باعث سعادتمندی منه که با عزیزی مثل شما و دختر خانم های گلتون هم خانواده شدم.
ان شاالله در پناه خداوند به همه ارزوهای قلبیتون برسید.
میبوسمتون.
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین مکان و بهترین زمان.
امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیتون
کامنت شما سراسر ارزشمند بود برام
کلی هم درس داشت
من از خط به خطش لذت بردم
این قسمت کامنتتون و که خوندم یک لحظه تعهدی که به خودم دادم اومد جلو چشمم که حواست باشه تهت هر شرایطی بهش عمل کنی
……
همون جا بود که من به خودم و به خدا قول دادم که دیگه نزارم شب ظرفهای نشسته برای فردا بمونه..
……
و این قسمت کامنتتون بهم اینو گفت که وقتی ایمان و تعهد و به خدا نشون بدم خدا زندگی منو از نعمت هاش لبریز میکنه
……
و خدا روصدهزار مرتبه شکر که خدا جانم خییلی خییلی بیشتر از عملکردم بمن نعمت و پاداش داده
……
امیدوارم توی آینده قراره خدا زندگی منو با نعمت هاش لبریز کنه من بتونم هم وقت کنم سپاسگزار این نعمت ها باشم هم به کسب و کارم برسم هم به تفریح و لذت بردن از زندگی برسم :))
بانو سلیمی بزرگوار باز هم از شما سپاسگزارم
بخاطر وجود ارزشمند شما توی این سرزمین بهشتی مون از خدا بینهایت سپاسگزارم
که میتونیم از تجربیات ارزشمند شما استفاده کنیم
از صمیم قلبم از اعماق وجودم از خدا براتون
ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی و توحید بیشتر و آرزو میکنم
خیلی تشکر می کنم از کامنت پر از محبتت و نظر لطفت که ناشی از نگاه زیبا بین و صفات زیبای درون خود شماست، و خیلی بر احساس خوبم اضافه کردی
من هم کامنتهای شما رو میخونم و تحسینت می کنم.
همونطور که گفتی همه ما که اینجا هستیم اکثراً شبیه هم هستیم و میخوایم خودمونو بهبود بدیم
خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای این سایت بهشتی و وجود پر برکت استاد جانم و تیم همراهش که براحتی این امکان برامون وجود داره که کامنتهای دوستان رو مطالعه کنیم و خودمون هم کامنت بزاریم در نتیجه، هر دو طرف دیدمون وسیعتر میشه
و از آگاهیها و بخصوص تجربه های همدیگه استفاده می کنیم
همه اش سوده و سوده!!
فریبا خانم نازنینم من اوائل خیلی کم کامنت میزاشتم و برام سخت بود
و هر اندازه که نوشتم پله پله کمی راحتتر میشد!
مثل همه کارهای دیگه که بقول معروف
کار نیکو کردن از پر کردن است
من سپاسگزاریهام هم کم کم و مرحله به مرحله بهتر و قلبی تر و بیشتر شده خدا روصدهزار مرتبه شکر..
باز هم از شما ممنونم
روی ماهت رو می بوسم
الهی همواره در سایه امن حمایتها و الطاف بی بدیل رب العالمین باشی
خیلی ممنونم و سپاسگزار خداوند و شما هستم برای این پیک شادی و هدیه ی ارزشمندت و همچنین لطف و تحسینت که نشان دهنده ویژگیهای زیبای درونی و نگاه زیبابین خود شماست و خدا میدونه که چقدر خوشحال شدم
الهی که هزاران برابرش در زندگیت جاری بشه
خدیجه جانم من از اول اینجوری نبودم ولی از وقتی که یادم میاد در فکر بهبود خودم بودم و بهبود شخصیتم برام مهم بوده
و هر اندازه که در توانم بود خودمو و زندگیمو بهبود میدادم و زندگیم هی قشنگتر میشد
و بعد که با استاد جانم آشنا شدم و زندگیم هی بهتر و بهتر شده و پله پله رشد و پیشرفت کردم و همچنان ادمه داره خدا روصدهزاران بار شکر
اصلاً خداجانم ما رو فقط برای رشد و پیشرفت های کوچیک کوچیک و قدم به قدم اما مستمر آفریده و لذت بردن از مسیر درست زندگیمون و طی تکاملمون دیدن نعمتهای زیبای خداوند در زندگی خودمون و دیگران وشکر نعمتهاش برای خودمون و دیگران
خدا رو میلیاردها بار شکر برای سلامتیمون و تک تک نعمتهامون
خدا روصدهزاران بار شکر برای وجود ارزشمندت و همه ی ویژگیهای خوبت و همه ی نعمتهای زندگیت
الهی هزاران بار بیش از این باد
خدیجه خانم نازنینم روی ماهت رو از دور می بوسم
و بهترینهای دنیا و آخرت رو از رب العالمین جانم برات درخواست می کنم
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خدایا شکرت بابت این پروژه پربرکت تغییر را در آغوش بگیر…
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
من به لطف خداوند تا به حال در زندگیم اتفاقی نیفتاده که بگم به ته دره سقوط کردم ولی تجربه ناامید و مایوس شدن رو زیاد داشتم…
چند سال پیش که که در سن 18 سالگی به تهران مهاجرت کرده بودم و در تهیه غذای پسرعموم کارگری میکردم یه روز با شریک پسرعموم دعوام شد و از مغازه زدم بیرون.
در واقع اون مغازه دو طبقه بود طبقه پایین محل پخت و پز و فروش غذا و طبقه بالا جای خواب کارگرها…
وقتی با حالت قهر و دعوا از مغازه زدم بیرون هی با خودم میگفتم چه کاری بود که من کردم چرا اومدم بیرون من که هیچ جای تهران رو بلد نیستم شب رو چیکار کنم گرسنگی رو چیکار کنم…
اون موقع اصلا پول نداشتم و چون با دعوا و ناگهانی هم زدم بیرون کلی از حق و حقوقم هم دست پسرعموم و شریکش بود…
اون موقع یادمه که چله زمستون بود و هوای تهران هم به شدت سرد بود و سوز داشت بعد از ساعت ها پیاده روی رسیدم به میدون امام حسین که به تازگی هم به زیرگذر و زودگذر و میدون آیینی تغییرش داده بودند.
هوا خیلی سرد بود به شدت گرسنه بودم و خیلی خیلی ناراحت و غمگین بودم و یه گوشه نشستم و رفت و آمد آدم ها رو نگاه میکردم
بعضی از زوج های جوان دست همدیگه رو گرفته بودند و توی اون حال و هوا قدم میزدن
بعضی ها با عجله به سمت مقاصدشون میرفتن
بچه ها هم داشتن فوتبال بازی میکردن
هرچقدر به غروب آفتاب نزدیکتر میشد شدت و سوز سرما هم شدت میگرفت و من هم ناامید تر و هراسان تر که حالا امشب چکار کنم ؟؟؟
تا اون موقع اصلا یه همچین تجربه ای نداشتم و این اولین بارم بود و غرورم هم اجازه نمیداد که به پدرم زنگ بزنم و ماجرا رو تعریف کنم که ایشون به پسرعموم زنگ بزنه و وساطتت کنه حتی الان هم که 12 سال از این ماجرا میگذره هیچکس از این قضیه اطلاع نداره و برای بار اوله که دارم توی جمع خانوادگی ام درباره اش صحبت میکنم(البته خانواده صمیمی عباس منش) و این هم از برکات پروژه تغییر را در آغوش بگیر هست که داره به یادم میاره که کجاها و در چه شرایطی خدا دستم رو گرفت تا سپاسگزارتر باشم.
خلاصه توی همین فکرها و استرس ها و ناامیدی ها بودم که ناگهان صدای اذان مغرب از بلندگوی مسجد میدون امام حسین بلند شد یهو گفتم راستی برم داخل مسجد حتی شده به اندازه نیم ساعت گرم بشم از هیچی بهتره
رفتم داخل و گفتم حالا که تا اینجا اومدم حداقل برم وضو بگیرم و نماز رو به جماعت بخونم.
بعد از گرفتن وضو وقتی وارد مسجد شدم انگار که وارد بهشت شدم همچین گرما خورد توی صورتم که همین الان هم اون حس قشنگ رو احساس میکنم و خیلی لذت بخش بود…
بعد از نماز امام جماعت شروع به سخنرانی کرد و تا حدودی یادمه که از مهربانی خدا و توکل و ناامید نشدن حرف زد و آیاتی از قرآن رو خوند.
خیلی حالم دگرگون شد انگار یه جرقه امیدی در دلم زده شد قلبم آروم گرفت و گفتم خدا بزرگه بالاخره یه چیزی میشه دیگه و نگرانیم تا حدودی برطرف شد
اونجا از ته دلم گفتم خدایا من توی این شهر غریب تنهام و به جز تو کسی رو ندارم کمکم کن…
از خادم مسجد سوال پرسیدم که آیا مسجد تا صبح باز هست؟
ایشون گفتن نه نیم ساعت دیگه درب های مسجد بسته میشه…
اونجا قدر لحظه حال رو درک کردم گفتم وای خدایا شکرت 30 دقیقه به اندازه 30 ساعته برام و رفتم یه گوشه تکیه دادم اونقدر گرما به بدنم حال داده بود که نفهمیدم کی خوابم برد…
شاید 10 یا 15 دقیقه بعد با صدای گوشی موبایلم از خواب بیدار شدم…
آخ قربون خدا برم …
یکی از دوستانم بود که مدتی ازش خبر نداشتم بعد از سلام و احوالپرسی گفت کجایی
گفتم میدون امام حسین داخل مسجد
میدونست خیلی مذهبی نیستم گفت اونجا چیکار میکنی؟
ماجرا رو براش توضیح دادم.
یه آدرس بهم داد گفت شب بیا پیش من…
رفتم به اون آدرس که یه آپارتمان شیک با تمام امکانات در شمال شهر تهران میدون ونک بود…
رسیدم به آدرسی که دوستم گفته بود گفتم اینجا چیکار میکنی ؟
گفت این آپارتمان دفتر شرکتی که من داخلش کار میکنم و شب ها هم همینجا میمونم
خیلی جای قشنگی بود بهم گفت تا من غذا رو آماده میکنم برو یه دوش بگیر
رفتم داخل حموم دیدم خدای من چه حموم شیکی چه شیرآلات خفنی من فقط اینا رو توی فیلم ها دیده بودم و یه حوله خشک کن هم داخل حموم بود هنوز سرما توی سلول به سلول بدنم بود چسبیده بودم به حوله خشک کن و از گرماش خیلی لذت بردم و تا اون موقع هم حوله خشک کن حموم ندیده بودم و خیلی برام باحال بود و هی میگفتم من دوست دارم خونه ای داشته باشم که از اینا داخل حمومش باشه…
خلاصه یک ساعت زیر آب گرم بودم و زار زار گریه میکردم از این لطف و محبت خداوند حساب کن تا یک ساعت پیش نمیدونستی شب کجا باید بمونی و حالا توی یه آپارتمان زیبا در یک محله ثروتمند هستی…
بعد یه ساعت اومدم بیرون و دیدم به به دوستم یه غذای من درآوردی درست کرده
سیب زمینی سرخ کرده که داخلش تخم مرغ هم شکسته بود گفتم داداش این چیه میخوای مارو بکشی !!!!گفت بخور عاشقش میشی
راست گفت اون غذا خوشمزه ترین و لذیذ ترین غذایی بود که توی کل عمرم خورده بودم و هنوزم از اون غذا خوشمزه تر نخوردم و بعد از غذا هم کلی با هم گفتیم و خندیدیم و شب هم برام یه رختخواب نرم و گرم آماده کرده بود و من توی اون رختخواب مثل نوزادی که در آغوش مادرش آرام میگیره در آغوش خدا آروم گرفتم و خوابیدم…
بعد از چند روز هم پسرعموم زنگ زد و من برگشتم سرکارم و این تجربه تا سال ها گرما بخش وجودم بود که چه خدای مهربان و بخشنده ای داریم و واقعا به این آیه ایمان آوردم:
« و در هر حال، خداوند بهترین حافظ و مهربانترین مهربانان است»
راستی الان به لطف خداوند خونه ای دارم که داخل حمومش حوله خشک کن داره هروقت میرم حموم و چشمم به حوله خشک کن میفته یاد اون شب عجیب میفتم و ناخودآگاه اشکام جاری میشه…
امیدوارم همونطور که خانم شایسته نوشتن این تجربهی من از بیرون آمدن از «دره» «جرقهی» امیدی باشد که شخص دیگری امروز به خواندن آن نیاز دارد.
خودم که کلی اشک ریختم امیدوارم این تجربه به درد اون دوستی بخوره که ناامیده و میخوام بهش بگم هیچوقت از رحمت خدا ناامید نشو حتی اگه نه جایی برای خواب داشتی نه نونی برای خوردن صداش کن بی جواب نمیمونی…
امروز هدایتی شدم از طرف خداوند که بیام و به کامنت دوستانم جواب بدم هرچند که مدتی گذشته اما امر خدا بود و من اطاعت کردم و همچنین خدا گفت که به دوستات یه آیه ای که توی زندگی به خودت خیلی کمک کرده هدیه بده
حکمت را به هر کس که در مسیر قانونمندی باشد میدهد و آنکه به او حکمت داده شود، بی تردید او را خیر فراوانی داده اند، و جز صاحبان خرد، کسی متذکّر نمی شود.
این آیه خیلی حرف داره من که دیوانه وار عاشقشم…
همیشه کامنت های زیبای شما و خانواده محترم زمانی رو دنبال میکنم و کلی لذت میبرم و درس یاد میگیرم…
راستش الان غذای سیب زمینی سرخ کرده با نیمرو وارد لیست علاقه مندی های من هم شده واقعا خوشمزه اس دم اون رفیق ما گرم که این غذا رو یادم داد …
یه چیز جالب دیگه هم که باید بگم اینه که هنوزم که هنوزه حوله خشک کن حموم برای من تکراری نشده و هروقت میبینمش کلی ذوق میکنم و لذت میبرم…
باز هم از شما بابت پیام پرانرژی و زیباتون سپاسگزارم
امروز یه هدایتی شدم که بیام و به کامنت های دوستانم پاسخ بدم هرچند مدتی گذشته ولی امر خدا بود و همچنین خدا گفت که به دوستانت یه آیه که توی زندگی به خودت خیلی کمک کرده هدیه بده
هنگامی که بندگانم از تو درباره من بپرسند، [بگو:] یقیناً من نزدیکم، دعای دعا کننده را زمانی که مرا بخواند اجابت می کنم؛ پس باید دعوتم را بپذیرند و به من ایمان آورند، تا راه یابند.
من از این آیه کلی تکنیک و تمرین درآوردم و توی زندگی بی نهایت بهم کمک کرده.
باز هم از کامنت زیبا و پر از عشقت بی نهایت سپاسگزارم.
راستی هنوزم حوله خشک کن برای من بسیار ذوق آور و لذت بخشه و هنوز که هنوزه برام تکراری نشده و از دیدنش کلی کیف میکنم.
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگت
از کجا شروع کنم بنویسم
بزار از امروز صبح شروع کنم به نوشتن
وقتی داشتم ستاره قطبی مینوشتم یه حسی اومد که امروز قراره یکسری اتفاقات قشنگ بیفته و من نوشتم عاشقانه و با حال خوب منتظر و پذیرای این اتفاقات قشنگ هستم
یکسری اتفاقات قشنگ افتاد ولی ذهن همیشه میگه اینم شد اتفاق خوب یکسری از اتفاقات فیزیکی بود و یکسری درک آگاهی های ارزشمندی بود که به شدت بهشون نیاز داشتم
امروز برای خرید بیرون بودم نمیدونم چیشد یک لحظه رفتم تو فرمون ذهن گفتم خدایا چیشد قرار بود امروز اتفاقات قشنگی بیفته داره شب میشه چرا هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده
در صورتی که یه تعداد اتفاق ارزشمند رخ داد ولی من رفتم تو دام ذهن
گفتم حالا بیام سایت و باز کنم ببینم چه خبره
باورت نمیشه به محض اینکه سایت باز کردم نقطه ی آبی قشنگ و کنار اسمم دیدم
بعد سریع گفتم اینم اتفاق خوب دیگه چی میخوای یه نقطه آبی دریافت کردی
ذهن گفت بابا نقطه ی آبی یه کامنت برات نوشتن دیگه
همه ی این گفت و گوها توی چند ثانیه ای که تا صفحه باز بشه تو ذهنم اومد
دیدم عه از شما دوست و داداش عزیزم کامنت دارم
باورت نمیشه وقتی کامنت و خوندم رسیدم به آیه اذا سالک اشک تو چشمام جمع شد
خیلی خودم و کنترل کردم گریه نکنم چون جایی بودم نمیشد گریه کرد
این آیه برای من خیلی ارزشمنده بینهایت ارزشمنده
خدا با کامنت ارزشمند و پُر برکت شما قشنگ ترین اتفاق امروزم و رقم زد
تمام خواسته های فیزیکی یک طرف این آیه برای من یک طرف
میخوام داستان این آیه رو برای شما تعریف کنم
اولش بگم شرمنده که نمیتونم موضوع رو باز کنم چون یک مسئله بسیار شخصی فعلا برای بازگو کردنش مقاومت شدیدی دارم ولی امیدوارم روزی بتونم بیام در موردش برای عزیزانم توی این سایت تعریف کنم
چون درس های فوقالعاده ارزشمندی رو بهمراه داره
من یک تضاد یک اتفاق به ظاهر نامناسب توی زندگیم تجربه کردم برای خیلی سال ها قبل
من بخاطر این اتفاق به ظاهر نامناسب از تمام اطرافیانم متنفر بودم به شّدّت
یعنی میگم به شدت چون خیلی اتفاق نامناسب فوق شدیدی بود
در حدی که بعد از درک این آگاهی ها گاها ذهن از اون اتفاق میخواست استفاده کنه تا حالا منو بد کنه
سالها گذشت و گذشت
من دنبال تغییرات زندگیم بودم که زندگیم و به تحول اساسی بهش بدم
که با استاد عباس منش عزیزم که بینهایت عاشقشم آشنا شدم
قبل از آشنایی من با استاد جان من به خدا هیچ باوری نداشتم
میگفتم اگه خدا هست چرا من نمیبینمش
من اون اول اومده بودم تو سایت استاد جان برای تغییر زندگیم ، برای بهبود وضعیت مالی وقتی استاد از خدا صحبت میکردن من مقاومت داشتم
ولی اولین موضوعی که من بعد از آشنایی با استاد جان درک کردم خدا بود ، من خدارو پیدا کردم
تا ماه ها و ماه ها من شب ها قبل خواب اشک میریختم و باهاش حرف میزدم
حالا چرا؟!
چون توی اون اتفاقی که گفتم برای سال های خیلی قبل بود من توی اون اتفاق خدا رو پیدا کردم
دیگه نمیتونم اشکام و کنترل کنم دست خودم نیست برای خودش میاد
بعد از درک خدا توی اون اتفاق من نه تنها عاشق اطرافیانم شدم بلکه بخاطر اون اتفاق ازشون تشکر کردم
باورت میشه شدت اون تنفر اینقدر زیاد بود که کوچکترین بحثی بین منو اطرافیانم پیش میومد من اون اتفاق و میآوردم وسط و بخاطر اون موضوع اونها رو سرزنش میکردم ، تنفرم و بهشون نشون میدادم
ولی الان به جایی رسیدم بخاطر اون اتفاق ازشون تشکر میکنم ، باورت میشه
و به این هم نتیجه رسیدم توی زندگی ما به معنای واقعی هر اتفاق به ظاهر هر چقدر شدت نامناسبیش زیاد باشه ، رخ بده ما میتونیم توی اون اتفاق به ظاهر تنفر برانگیز و منزجر کننده
هم میتونیم خدا رو پیدا کنیم هم شیطان و
این ما هستیم که انتخاب میکنیم که میخوام از نگاه خداوند بهش نگاه کنیم یا از نگاه شیطان
و بعد از درک خداوند توی اون اتفاق به این نتیجه هم رسیدم که تنفر داشتن از هر شخصی هیچ آسیبی به اون شخص وارد نمیکنه
فقط و فقط به خودمون آسیب میزنه
چون اون تنفر کاری میکنه که تو لحظه لحظه های زندگی مون تو افکارمون داریم با اون شخص میجنگیم ، محاکمه ش میکنیم ، اگه شدت تنفر زیاد باشه که تو افکارمون اون آدم رو شکنجه میدیم و….
بعد از درک خدا تو زندگیم
یعنی هر وقت این آیه رو میخونم خدا رو احساس میکنم تو وجودم
شاید باورت نشه گاهی میشه وقتی این آیه رو میخونم چنان خدا رو احساس میکنم تو وجودم که انگاری یکی داره نوازشم میکنه و میگه من هستم نگران هیچ چیز نباش
دوست و داداش عزیزم عاشقتم خیلی زیاد
دوست دارم خیلی زیاد
از صمیم قلبم از اعماق وجودم از خدای بزرگ و عزیزم برات بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان و آرزو میکنم
از این کامنت و از کامنتی که توی گام 13 نوشتی خیلی لذت بردم خواستم اونجا برات کامنت بزارم که هدایت شدم به اینجا
اون شبی که هدایت شدم برای بچه ها جواب بنویسم و آیه تقدیم شون کنم اصلا نمیدونستم که برای کی چه آیه ای بنویسم با اینکه آخرهای شب بود و من خیلی خسته بودم اما یه حسی بهم میگفت تو فقط بنویس یه نجوایی هم میگفت الان دیروقته و خسته ای و ممکنه پاسخ خوب و درخوری ننویسی بخواب فردا پرانرژی پاسخ بده اما اون حسه خیلی قوی تر بود و میگفت تو فقط بنویس من همه چی رو بهت میگم …
منم نوشتم به هر دوستی میرسیدم مثلاً میگفت برای این دوست فلان آیه رو بنویس بدون اینکه من حتی لحظه ای مکس کنم اون شب دو ساعت نان استاپ برای 15 نفر کامنت نوشتم با آیه قرآن بدون لحظه ای فکرکردن …
وقتی تموم شد تازه متوجه خشکشدن و درد شدید گردنم شدم …
اما بگم از روز بعدش… روز بعد سیل کامنت هایی بود که به سمتم روانه شد و همه ی دوستانم بدون استثنا برام نوشته بودن که آیه ای که دریافت کردن دقیقا با شرایط حال حاضر زندگیشون همخونی داره…
اون شب من که خواب و بیدار بودم و نمیفهمیدم چی دارم مینویسم اما بعد اینکه بچه ها یه کوچولو از شرایط خودشون رو نوشته بودن و با اون آیه تطبیق دادم مو به تنم سیخ شد …
وقتی این کامنت و کامنت گام 13 تو رو خوندم حکمت آیه ی اذا سالک که برای تو نوشته بودم و به من گفته شد که این آیه رو برای آوه بنویس رو تازه متوجه شدم…
واقعا این حجم از هدایت و دقت منو حیرون کرده …
خدایا شکرت
کاش بتونم در تمام مراحل زندگیم اینطور تسلیم هدایت رب باشم.الهی آمین
آن پروردگاری که زمین را برای شما بستری گسترده و آسمان را سقفی برافراشته قرار داد و از آسمان، آبی نازل کرد و به وسیله آن از میوه های گوناگون، رزق و روزی برای شما بیرون آورد؛ پس برای خدا شریکان و همتایانی قرار ندهید در حالی که می دانید.
خیلی خوشحالم که کامنتم به دلتون نشسته و براتون قابل استفاده بوده.
کاملاً درست میفرمایید؛ نشانهها همیشه هستن، مسئله اینه که آدم چقدر حاضر باشه ببینه و بشنوه. بعضی وقتها هم واقعیت اونقدر واضح جلوی چشم ماست که دیگه اسمش نشونه نیست، بلکه دعوت به مسئولیتپذیری و تصمیمه.
ورود آگاهانه به دل ترسها، وقتی با توکل و نیت درست همراه باشه، بهجای آسیب، رهایی میاره. تحملِ ناآگاهانه فقط زمانِ مسئله رو طولانی میکنه، اما مواجههی درست، مسیر رو باز میکنه.
از انرژی خوب و نکتهسنجیتون سپاسگزارم.
امیدوارم همگی در مسیر دیدن، انتخاب درست و عمل بهموقع، ثابتقدم باشیم.
سلام وادب واحترام خدمت تمام دوستان عزیزم “درسایت بزرگ استاد عباس منش عزیزم//
خداوندروبی نهایت سپاسگزارم که بهم فرصتی دوباره داد”تا فایل تغییررادرآغوش بگیرقسمت 4 هم حضورداشته باشم واگرداستان زندگی من که الان دوهفته هم هست که کتاب صوتی :قانون سلامتستان(ازروی تجربیات داستان زندگی من نوشته شده است) رودرسایت ایتا توی کانال برگزاردارم میکنم فعلا فصل دوم هستیم رو “برسه به دست افرادی که درسراسرجهان که نیازدارند وهمانطورکه خوده خدام زندگی من رو اززیرصفربه اینجارسونده(البته به درخواست من) زندگی اونهاروهم خوده خدا”اوکی خواهدکرد به درخواستهاشون”الهی آمین//
داستان زندگی من:
بنده چندین باردرزندگیم به آخرخط رسیده ام(به مورسیده اماپاره نشده خداراشکر) اما ناامیدنشدم که اینجا دوتاکه بزرگترین عامل تغییرات شگرف درزندگانیم شدن رومیخوام براتون بگم..
اولین داستان من:درسال1389خداوندهدیه زیبایی بهمون دادوآن هم یک پسربسیارزیباودوست داشتنی اما این پسرازیک سالگی بابیماریهایی همچون بیماری سرع{تشنج شدید}دست وپنجه نرم میکردو متاسفانه مادرش که همسرسابق بنده بودندخیلی اعتقادبه دعاوجادوجنبل داشتند وهچنین داروی شیمیای وبنده هم چون نمیتونستم ایشون روقانه بکنم که این کاراشتباه هست خودم هم همراهشون شدم واین اشتباهات روادامه دادیم تاپسرم در9سالگیش کاربه جایی رسیدکه ازیک بیماری به هزاران بیماری مبتلاشده ودیگربه ته خط رسیدم هرچیزی داشتم روبرای معالجه اش خرج کردم البته بماند3بارخداازم گرفتش اما بخاطر اینکه بنده خدام روازبچگیم دروجودم حس میکردم ازش گرفتم تااینکه پسرم خودش یک روزکه دیگه ازداروبیماریش رنج میبردگریه کردوهرچی رسیدبه مادرش گفت ومن خندیدم همانجابودکه پسرم تصمیم جدی گرفت که دیگه دارونخوره وهمین باعث شد که بنده باپسرم همکاری بکنم وبه دورازچشم مادرش قرصاشودوربریزه “البته مادرش که اینطوری قبول نمیکردبعدازاینکه پسرم گریه کردنوبت دکترداشتیم هفته بعدش ومن به پسرم گفتم اونجابایدگریه کنی وازخدابخوای تاتوروخوب کنه “اما پسرم موقعی که داشتنددکترهانوارمغزمیگرفتندخندیدوبعدازنوارمغزپرفسورقرفانی که نمیدونم الان زنده هستندیانه ازآمریکا میامدند ایشون متعجب شده بودند و10بارصفحات نوارمغزرو”ورق میزدندویکدفعه دادزدندمعجزه شده معجزه شده وازاونجا که من باورداشتم وایمان به خدا فقط ازشدت ذوق جلوی خودموگرفتم وچندقطره اشک زوق ریختم بی نهایت ازتمام وجودم ازخدام سپاسگزاری کردم والان خداروشکرازاون روزتاالان که پسرم 16ساله هستش بدون یک دانه قرص ماشالله سالم سالم هستحتی کنگ فوهم میره واگرکسی خواست وچنین مشکلی درخانواده اش داشت بنده بخاطر قولو وقصمی که به خدام دادم کمکشون میکنم البته تاجایی که توانم باشد”راهنمایش خواهم کردکه چکاربکنداینم بگم همین که درسایت استادهستیدخداکمکتون کرده که اینجا هستید..
دومین داستان زندگی من:بنده خودم درسال 1398 به دلیل اینکه 2بارفتخ م روعمل کرده بودم وچون به صورت بیمه تامین اجتماعی رفته بودم” خوب نشده بودم ودومین بارحتی برای حدود30ثانیه ای ازاین دنیا رفتم وفقط خودم رودرتخت بیمارستان دیدم وتا ازخدام درخواست کردم که منوبرگردوند”چون من هنوز طعم لذت زندگی رونچشیدم {که البته این داستان داره و به امیدخدااگرعمری باشه وتوسایت تونستم به صورت تصویری داستانش روبراتون تعریف خواهم کرد}ومن روخدابرگردوندمنم برای سومین باررفتم تهران زمانی که کرونابودبه صورت خصوصی عمل کردم واونجا فهمیدم ثروت یعنی چی “اینکه میگن :پول مرده روزنده میکنه یعنی چی/خخخ/خلاصه تایکسال بعدش ازهمسرسابقم جداشدیم وایشون هم بامهربانی تمام”تمام زندگی روبرد /خخخخ/البته ازش سپاسگزارم خدامیدونه چون بارم روسبک کرد ومن هم بایک دست لباس دوباره درسال1399متولدشدم وازاون سال که( اونم داستان طولانی داره) به ته خط رسیدم اما با قانون خداوند”قدم به قدم باصبروامیدوعمل صالح زندگیم روادامه دادم والان درحال حاضر”حاضرم قصم بخورم خوشبخت ترین مرد ایرانم “چون درتمام ابعادزندگیم ثروتمندهستم :درعشق وروابط درآرامش درشغل ودرارتباط باخدام “درسلامتی وو…همه چی عالی واونم بچه هایک روزویک شب نبودها “قدم به قدم هرروزیک کوچولوازدیروزخودم بهترمیشم وصبح به صبح دوربینهام که همان(چشمهام هست)روروشن میکنم فقط وفقط روخودم هست وکارهای خودم وکاری به هیچ کسی ندارم (سوره شمس)روبخونید” خدابه 11چی قصم خورده وگفته خوشبخت کسی هست که خودش روبسازه ومن هم خداروشکرتمام تمرکزم روخودم هست حتی روبچه هام نیست..
واینها عامل خوشبختی من درزندگیم هست(خداراشکر) :
1-هرروزتاشب دوربینهام”روخودم هست
2-هرلحظه حس سپاسگزاری دارم
3-ازداشته هام خوشحال وشکرگزارم
4- تحت هیچ شرایطی تمام سعیمو میکنم غرونق نزنم وغم واندوه چیزی رونخورم
5-شادباشم وازمسیرزندگانیم لذت ببرم
6-صبح وشب تاسعی دارم فقط وفقط به خواسته هام فکرمیکنم وتوجه میکنم ودرموردشون صحبت میکنم
7-به گذشته کاری ندارم واگرهم یادش کنم ازتجربیاتی که بهم داده یادمیکنم (گذشته درگذشت)وآینده هم خودش میادوتمام سعیم” اینه که درحال زندگی کنم ولذت ببرم وتمام
عاشقتونم :امیدوارم هرکجا که هستیدتمام وجوداحساسی تون پورازشادی ورقص وپایکوبی باشه ودرهرشرایطی که هستیدباخودتون وخدای خودتون درصلح باشید وبخندیدو بخندیدطوری که بهتون بگن دیوونه/خخخخخ/دوستون دارم وتک تکتون رومیبوسم عزیزان دلم/یاحق//
مرسی برای تهیه و تدوین و وقتی ک میذارین عشقی ک نثار میکنید
اصلا همین ک میبینمتون قند تو دلم آب میشه
من عاااااااااااشقتونم
چقدر دوس دارم ببینمتون روی ماهتون رو از نزدیک ببینم و محکمممم بغلتون کنم انقدر ک شما در زندگی من منشا اثر بودین انقدر ک شما پیام آور زمان بودین و انقدر ک شما برام عزیزیییین
بزرگترین گناه نا امیدیه..حتی اگر مسیر رو گم کردی و به قعر دره رفتی بازم خدا داره بهت میگه:
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صدبار اگر توبه شکستی باز آ..
و چقدررر زیبا گفتین استادم:
ما در هر لحظه داریم اتفاقات آیندمون رو خلق میکنیم .ما چیزی به جز لحظه حال نیستیم. ما گذشتمون نیستیم
برای همینه ک بااااید در لحظه زندگی کنیم
باید یاد بگیریم و تمرین کنیم که در لحظه زندگی کنیم
مومن کسیه ک نه ترسی داره (از آینده) و نه غمی داره (از گذشته)
چطور میتونم سنگ ایمان و خدا و قرآن رو ب سینه بزنم ولی هنوز دچار ترس و غم باشم؟؟؟
خدایا خودت هدایتمون کن ب سمت ایمان واقعی
واقعا چقدر این جمله این قانون خیال منو راحت میکنه به من تسلی خاطر میده ازینکه ما چیزی جز لحظه حال نیستیم
اصلا مهم نیست تا الان چیکار کردی چی شد
اصلا مهم نیست چقدر گند زدی و اشتباه رفتی (بهتره بگم تجربه های زندگی)
کافیه باور کنی ک این تویی ک میتونی از همین لحظه ذهنتو کنترل کنی و با احساس بهتری زندگی کنی و از همین لحظه جواب فرکانسهای جدیدت رو بگیری
این اوج توحیده
این اوج باور ب قانونه
این اوج خود باوریه
اینکه باور کنم تنها منم و من ک دارم اتفاقات زندگیمو خلق میکنم
دلیل اینکه زندگی خیلی ها مثل گذشتشونه بخاطر اینه ک فرکانس هاشون ، کانون توجهشون، باورهاشون، افرادی ک باهاشون در ارتباطه، طرز فکرشون، رفتارشون مثل گذشتشون هست!
و چطور میشه همون زاویه دید همون عادتها رو داشت و انتظار نتایج متفاوت داشت؟
چطور میشه با همون باورهای مخرب و داغون قبلی وارد رابطه عاطفی جدید شد و انتظار معجزه داشت؟!
چقدر این کانون توجه مهمه استادم
چقدر این کانون توجه غوغا میکنه
استاد امروز داشتم نتایج و هدایتهایی ک تو این ۸، ۹ سال اخیر زندگیم دریافت کردم رو مرور میکردم.
برای خودم ضبطشون کردم ک هر روز بهش گوش بدم و ایمانم قوی تر بشه. به ذهنم بگم ببین من همون آدمی ام ک این همه نتیجه خلق کرده. پس بازم میتونم و الان با باورهای قوی تر پیش میرم و میترکونم
یادم اومد ک سال ۹۶ که تهران زندگی میکردم گاها تنهایی کوه میرفتم درکه دربند اما در حد تفریحی و خلوت کردن با خودم و طبیعت
چندماه بعد با دوستی آشنا شدم ک صعودهای حرفه ای ب قله های بزرگ ایران و دماوند و حتی کوه آرارات ترکیه داشت
از قضا قرار بود ۱۰ روز بعد با تیمشون صعود دوباره ب دماوند داشته باشن و میدونست ک من علاقه مندم ب کوهنوردی
بهم گفت الهه خودتو آماده کن برای ۱۰ روز دیگه
گفتم من؟؟؟ من ک نه حرفه ای کوهنوردی کردم نه تجهیزات خاصی دارم
گفت اشکال نداره من مطمئنم تو میتونی..
خلاصه ۱ روز قبل از صعود رفتیم توی پارک برامون کمانچه بزنه ک انصافا زیبا میزنه یعنی استاد موسیقیه و تقریبا ب تمام سازها تسلط خوبی داره
بعد از اون اومدیم سمت ماشین صندوق عقب رو بالا زد گفت خب چی میخواستی برای تجهیزاتت؟
گفتم من ک هیچ چیز خاصی ندارم حتی کفش کوه ندارم و تا الان با کفش اسپورت میرفتم درکه
دیدم خدااااای من
گفت این کفش
این کوله
این زیر انداز
این کیسه خواب
این فلان این بهمان..
و از ریز تا درشت تجهیزات رو برام آورده بود
الله اکبر
داشتم از خوشحالی میمردم
من فقط درخواست این تو وجودم بود از ماه ها قبلش ک دوس دارم صعود ب دماوند رو تجربه کنم و همیشه تحسین میکردم کوهنوردهای حرفه ای رو
و الان خداوند اینجوری داشت سورپرایزم میکرد
خلاصه بگم رفتیم و چ صعود بی نظیری داشتیم
انقدر زیبایی توی مسیر کوه بود ابرای پنبه ای خوشگل دقیقا شکل آسمون تمپا انقدر هوای پاک و حس رهایی بود ک من فقط داشتم کیف میکردم و اصلا خستگی و سختی مسیر رو متوجه نمیشدم
بارها علیرضا برگشت بهم گفت الهههههه تو مطمئنی تاحالا کوهنوردی حرفه ای نرفتی؟؟!!!
و من میگفتم بخدا اگه رفته باشم
و من ب لطف خدا از تمام همنوردام پر انرژی تر و راحت تر و حتی سریعتر کوهنوردی میکردم و لذت میبردم و خدارو شکر میکردم
میخوام بگم کانون توجه و اشتیاق برای یک خواسته چه ها ک نمیکنه و خداوند چطوری دلها رو نرم میکنه همه امکانات رو برات فراهم میکنه و میگه بنده من خوشگل من تو فقط لذت ببر بقیش با من..
خداااایا صدهزار مرتبه شکرت
استاد جااالبیش اینه بعد از صعود وقتی خواستم وسایل رو ب علیرضا پس بدم ازم قبول نکرد و گفت اینا رو اضافه داشتم و برای خودت آوردم …
الله اکبرررررر
چقدر خداوند سخاوتمنده
حتی همین الان ک ۴ سال گذشته و دارم اینا رو میگم هنوز تحت تاثیر قرار میگیرم…
.
و استاد جونم راجبه اهرم رنج و لذت اشاره ای کردین دوس داشتم این آیه رو ک دیروز بهش برخوردم اینجا بذارم ک دقییییییقا خدا داره اهرم رنج و لذت رو با ی کلمات دیگه میگه:
ما هم دعای او را مستجاب کردیم و یحیی را به او عطا فرمودیم و جفتش را (که نازا بود) برای او شایسته (همسری و قابل ولادت) گردانیدیم، زیرا آنها در کارهای خیر تعجیل میکردند و در حال بیم و امید ما را میخواندند و همیشه به درگاه ما خاضع و خاشع بودند
خدا داره میگه وقتی میخوای درخواستی کنی هم باید بیم باشه و هم امید (هم رنج و هم لذت) تا محرک خوبی باشه برای تقویت ایمانت
خدایا شکرت برای هدایتهات
استاد جونم این فایل هم فوق العاده بود
و ب قول سعید جان شما ب ما یاد دادین خدا کیه و چطور میشه باهاش ارتباط برقرار کرد
چقد از خوندن کامنتت لذت بردم، چقد معجزه زیبایی بود
«میخوام بگم کانون توجه و اشتیاق برای یک خواسته چه ها ک نمیکنه و خداوند چطوری دلها رو نرم میکنه همه امکانات رو برات فراهم میکنه و میگه بنده من خوشگل من تو فقط لذت ببر بقیش با من..»
عاشقتم
ایشالا که نتایج و پیشرفتای عالیتو ببینیمو باز از معجزات زیبای زندگیت برامون بنویسی
چقدر لذت بردم و چقدر از داستان کوهنوردیت لذت بردم و دیدم خداوند چه راحت و ساده اجابت میکنه خواسته های ما رو و براش کوچکی یا بزرگی خواستمون اهمیت نداره چون اون بی انتها توانمنده اگه من همون طور باورش کنم
بازم ممنونم نازنینم و برات خوشبختی ناب رو آرزو دارم🎉🎉😘😘💐💐💐
واقعاً از ته دل لذت بردم از داستانی که تعریف کردی. چقدر قشنگ و الهامبخش بود…
راستش رو بخوای، وقتی داشتم میخوندمش، یه حس عمیق افتاد تو دلم. با خودم گفتم ببین، فاصلهی رسیدن به خواستههامون چقدر میتونه نزدیک باشه، فقط کافیه یه قدم برداریم. همین یه قدم میتونه درِ یه دنیای جدید رو باز کنه.
تو عاشق کوهنوردی بودی، و بدون اینکه منتظر شرایط خاصی باشی، از همونجایی که میتونستی شروع کردی. و خدا هم چقدر قشنگ جواب قدمهات رو داد… انگار گفت: “آفرین دخترم، حالا که حرکت کردی، منم کنارت هستم.”
این برای من یه درس بزرگ بود. اینکه منتظر نباشم همهچی کامل و بینقص باشه. فقط باید شروع کرد، با دل، با عشق، با اعتماد.
تو قدم اول رو برداشتی، و حالا تنها کاری که باید بکنی اینه که با لذت، با شوق، قدمهای بعدی رو برداری. خدا خودش هواتو داره، خودش راه رو برات هموار میکنه، خودش بهترینها رو سر راهت میذاره.
تو فقط ادامه بده، با همون انرژی، با همون لبخند. خدا همیشه پشتته.
بازم ممنونم ازت الهه جان، برای حرفهایی که پر از نور و امید بودن. وجودت مثل یه چراغه توی مسیر خیلیها. همیشه بدرخشی و الهامبخش باشی.
چقدر خوشحال شدم از خواندن کامنتتون. نمیدونید چقدر باور پذیر شده برام که خدا همین جور میتونه به من هم کمک کنه تا منم به خواسته ام برسم. فقط باید شوق اشتیاق داسته باشم ویک قدمهای کوچک که همراه بالذات هست را بردارم. همین جور که کامند را میخوندم به خدا میگفتم منم میخوام توی خواسته ام اینجوری تجربه کنم. میخوام دستم را اینجوری بگیری. خدایا منم میخوام
در مورد این موضوعی که از روابط گفتید حرفای خوبی برای زدن دارم و احساسم بهم گفت که بیام و بنویسم.
دقیقا این محتاج بودن در روابط و این شرک توی وجود ما انسانها هست و چقدرررر ما رو به بدبختی میکشونه و چقدررر ما رو نابود میکنه این که گفتید اونقدررر طرف نمیفهمه و محتاج میشه و بدبخت میشه تو رابطه تا آخر هم حتی طرف مقابل مثل یه آشغال باهاش رفتار میکنه و ولش میکنه و میره و اون احساس دردناکی که بعدش تو در و دیواری که انگار زندگی برات تمااااام شده. اما الهییییی من قربون خدا برررررم که با تمام این شرکایی که داشتی فقط کافیه صداش بزنی و ازش بخوای که تو رو از این ذلت نجات بده اون موقع است که دستت و میگیره و به چنان عزت و مقامی میرسوندت که همونی که باهات این رفتارو کرده میاد به دست و پات میوفته تا ببخشیش. ولی کافیه بخوای که تغییر کنی کافیه اونقدرررر درد کشیده باشی که دیگه این ذلت و خاری رو نخوای تجربه کنی و شروع کنی به ساختن شخصیت و عزت نفس از دست رفته ات اصلااااا مهن نیست چقدر بچه باشی یا چقدرررر بزرگ اصلا مهم نیست چقدر خام باشی یا چقدر پخته خودش هدایتت میکنه خودش کمکت میکنه.
استاد و چقدرررر رشد میکنه آدم چقدرررر بزرگ میشه چقدرررر عالی میتونه در آینده پایه های روابطش رو محکم تر و زیباتر بچینه و از اساس درست بنیان کنه وقتی که ترس های گذشته رو تجربه کرده باشه و به واهی بودن اون ترس ها پی برده باشه، اون وقت ذهنت میشه مثل یه آلارم هررررر زمان که احساس میکنی داری به یکی وابسته میشی ذهنت افسار پاره میکنه مثل یه سگ وحشی میشه بهت میگه داری از خط قرمزات عبور میکنی داری فلانی رو تو ذهنت بزرگ میکنی داری مشرک میشی واااای استاد این حرفاتون چقدرررر منو به یاد شخصیت رشد کرده ی خودم انداخت چقدرررر به من احساس خوب داد چقدررر من و به خودم آورد و سپاسگذارترم کرد چقدرررر من و عاشق تر از قبلم کرد من با تمااااااام وجوووودم عاشق خودم و خداااای خودم هستم.
اونقدرررر خودم رو دوست دارم و به وجود خودم افتخار میکنم که نگو و نپرس چرا که از یک بچه ی ناپخته ی ترسوی محتاج عشق و محبت تبدیل شدم به یک بانوی سر افراز موفق در زندگیم که از همسرم و از اطرافیانم و از فرزندم عشق واقعی همراه با احترام متقابل دریافت میکنم و الان در سن ۳۰ سالگی خوشحالم که هر روز دارم برای بهتر شدن و با کیفیت تر شدن زندگیم در تماااااام جنبه ها از روابط عاای بگیر تا مالی تا آرامش تا سلامتی جسم و روح تلاش میکنم و هرروز انسان بهتری رو از خودم به جهان اطرافم ارائه میدم. نمیگم زندگیم کاملا بی نقصه اما به جرات میتونم بگم اونقدررررر عالی و خوبه که خودم در زندگیم احساس رضایت عمیق قلبی دارم و مهمتر از همه اینکه همواره دارم تلاش میکنم برای بهبودش.
خداروشکررر میکنم برای بودن توی این مسیر فوق العاده.
بسیار بسیار لذت بردم و چقدر کیف کردم از اینهمه تغییر و رشد که بسیار شرایط مشابهی رو برای من یادآوری کرد و چقدر خداروشکر میکنم که الگوهایی مثله شما رو سرراهم گذاشت که با امید و اطمینان ادامه بدم که نتایجش رو در رضایت و عشقی که با تمام وجودم از خودت و از کامنتت میاد احساس کنم خداروشکر که اینقدر زیبا و توانمند شدی بانوی سرافراز موفق واقعا لذت بردم از این کلمات زیبا که نثار خودت میکنی قلبا تحسینت میکنم و یه دنیا رشد و پیشرفت روزافزون و احساس رضایت قلبی از خودت و خدای خودت رو برات آرزومندم عزیزم 🤲🤲🤲🤲
از طرف خیلی از اطرافیان نزدیک خودم مورد ظلم وسو استفاده قرار دارم .
وین انواع بیماری ها مبتلا شدم و خیلی خیلی باسختی زندگی می کنم .
تصمیم به تغییر گرفتم . و میخواهم از شرک به ایمان از ترس به توکل برسم .
می خواهم از رابطه ای که هم خودم را بد بخت کرد وهم بچه ام و خودم را نجات دهم .راهنماییم کنید چگونه شروع کنم .حتی باور غلط زن نباید حرف بزنه وباید آبرو داری کنه را دارم .شوهر جان هر کاری خواست بکند باید اطاعت کنی . به قیمت به شدن عزت نفس وشخصیت انسانیت .استاد وبچه های سایت راهنمایی ام کنید شما را به خدا جوابم را بدهید.گفتگو با استاد قسمت ۷ در کلاب هوس هست.
سلام صفورای عزیز. امروز بعد از خوندن کامنت زیبای ستاره جان ،هدایت شدم به کامنت شما .دوست عزیزم من طبق تجربه ی سه ساله ی خودم که تو این مسیر زیبا هستم بهتون توصیه می کنم دوره ی ارزشمند عزت نفس رو تهیه کنید وجودتون رو غرق در آگاهی های ناب اون دوره کنید وبه آگاهی هاش در حد توانتون وبه خوبی عمل کنید .وقتی جهان مصمم بودن شما برای ساختن عزت نفس وشخصیت جدیدتون رو ببینه پاداش های بزرگی بهتون میده ودرهایی براتون باز میشه که الان حتی نمی تونید تصورش رو بکنید.
یقیناً پیامبری از جنس خودتان به سویتان آمد که به رنج و مشقت افتادنتان بر او دشوار است، اشتیاق شدیدی به [هدایتِ] شما دارد، و نسبت به مؤمنان رؤوف و مهربان است.
پس اگر از حق روی گرداندند، بگو: خدا مرا بس است، هیچ معبودی جز او نیست، فقط بر او توکل کردم، و او پروردگار عرش بزرگ است.
=====================================
سلامبه استاد عباس منش عزیزم،استاد الهی و نورانی من
سلام به استاد شایسته ی عزیزم
سلام به بچه های پروژه ی پروانه ای…
گام چهارم: رابطه “امیدواری” با “قانون فرکانس”
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
خدای عزیز وشیرین ودلبرم،من اون کسی هستم که به اقامه کردن این صلات ها نیازمندم،پس مثل همیشه از نور خودت بر عقل ودرک و ذهن من ببار وکمکم کن با نوشتن این تمرین،ذهنم روبه سمت قدرت تو جهت بدم و مسیرهای پیش رو،رو روشن تر کنم.
=====================================
تجربه ی من از نجات،از ته دره ی ناامیدی:
{چطور بهشتِ کیش رو با دست خودم جهنم کردم اما خداوند با عشق بی نهایتش،من رو از ته تاریکی ها نجات داد.}
یک پلان قبل از مهاجرتم به کیش:
من با یک ایده ی الهامی از استخدام رسمی پرستاری انصراف دادم و طبق آگاهی های جلسه 3 قدم 7 اومدم ویژگی های شغل دلخواهم رو نوشتم:
من شغلی رو میخوام که نویسندگی از قانون و قرآن باشه،میخوام به گسترش جهان توحیدی کمک کنه،میخوام ثروت روبه شکل آسان وارد زندگیم کنه،من شغلی رو میخوام که به رشد وپیشرفت من کمک کنه و کاری که انقدر دوسش دارم که حاضرم شب ها براش بیدار بمونم و انقدر به من آزادی بده که حتی اگر قصد کردم ماه ها به سفر برم،بتونم با آزادی کامل زمانی ومکانی و مالی انجامش بدم و…
و خداوند پاسخ داد:باز شدن یک در جادویی در جزیره ی کیش و شروع کار من در سمت کارشناس آموزش یک شرکت تجاری بزرگ و توحیدی…در کنار یک مدیر عامل بینظیر …
کل کارم این بود که من باید در طول روز به نمایندگی های شرکت سر میزدم و اگر سوالی در رابطه با محصولاتمون داشتند بهشون پاسخ میدادم،ضمن اینکه باید در تموم جلسات بیزنسی در کنار مدیرعاملم شرکت میکردم،کار ایشون در حوزه ی تجارت و فروش،من هم به عنوان کارشناس شرکت برای توضیحاتی که نیاز بود.
نزدیک به 2 ماه گذشت و من از نظر عزت نفس،ایمانم به قوانین،رشد شخصیتی و اعتماد به نفس و احساس لیاقت هیچ ربطی به سعیده ای که روز های اول وارد جزیره شد نداشتم،من از هر بعدی که میشد شخصیت یک آدم تغییر کنه…صدها مدار رشد کرده بودم.
نشانه های خداوند خیلی آرام،عاشقانه،نرم و لطیف بهم گوشزد میکردن که یادت نره از من چی خواسته بودی،اگر آوردمت اینجا برای رشدت به سمت مدارهای بالاتر بود،تو باید برگردی و بری تو مسیر عشق و علاقه ت حرکت کنی…
اما من در مدار درک این نشانه های آرام نبودم و همچنان به مسیر قبلی ادامه دادم.
نشانه ها آرام آرام بیشتر،سنگین تر و سخت تر شد.
◀️از نظر کاری به بیهودگی رسیده بودم،نتنها علاوه بر کار خودم،کار همکارم که سفارش گیری بود رو هم یاد گرفته بودم و حتی انبار شرکت رو هم زیرو رو کردم و دیگه چیزی نبود یادگیریش من رو به وجد بیاره…
◀️تابستون بود و جزیره ی زیر تابش شدید خورشید.تعداد مسافر ها خیلی کم شد و عملا تو نمایندگی ها مشتری ای نبود که بخواد سوالی بپرسه که من بخوام جواب بدم…
◀️تنهایی عاطفی،تنهایی تو جزیره ،تواون گرما و اون شرایط کاری دیگه داشت خسته کننده میشد…من هیچ حمایتی حتی در حد یک تماس هم از خانواده م هم دریافت نمیکردم…
◀️دخل و خرجم دیگه باهم نمیخوند،به طرز عجیبی به مشکل مالی برخورده بودم،حتی طلاهام هم فروخته بودم که از کسی درخواست کمک نکنم،اما روزهایی رسید که من باید به حسابم نگاه میکردم تا تصمیم بگیرم با این مقدار پول، چه غذایی میتونم بخورم که امروز سیر بمونم…
◀️دخترهام به شدت بی قراری میکردن و میخواستن که بیان پیشم در حالتی که من اصلا شرایط نگه داریشون رو نداشتم…
◀️مادرم که همیشه با عشق دخترا رو پیش خودش نگه میداشت،دائم زنگ میزد و میگفت من میخوام برم پیاده روی اربعین،بچه هاتو پیش کی بزارم؟!
◀️صاحب خونه و مشاور املاک باهم دعواشون شد و بی دلیل من رو کشیدن وسط بحث هاشون و یک فشار ذهنی و روانی دیگه برای یک زن تنها تو جزیره…
◀️تو اون بی پولی و تنهایی و وسط گرمای تابستونی جزیره که نیاز بود روزی ٢ بار بری حموم،دوش حموم شکست.
◀️یک روز از جلسه کاری برگشتم دیدم آب خونه قطع شده،به هر سختی پمپ خونه رو وسط پمپ های همسایه ها پیدا کردم،ده بار رفتم پایین دکمه ی پمپ رو زدم اومدم بالا،باز آب وصل نمیشد…خیس عرق…خسته ی خسته ی…ناامیدِ امید…با گریه خوابم برد،عصر که بیدار شدم زنگ زدم به یک تاسیساتی،اومد نگاه کرد گفت مستاجر قبلی پول آب پرداخت نکرده،از اداره اومدن پلمپ کردن،یک بند پلمپ رو برام باز کرد و تو اون شرایط مالی ،5٠٠ تومن ازم دست مزد گرفت…
◀️دوسه رو بعد …فندک اجاق گاز خونه شروع بی دلیل جرقه زدن…
فشار پشت فشار میومد و قشنگ جهان منو گذاشته بود لای منگنه…
ازونجا که برای گوش کردن به الهاهمم و اومدن به جزیره ی کیش،بسیار زیاد بها پرداخت کرده بودم و در اوج مخالف و بدون هیچ حمایتی ،تک و تنها به خداوند لبیک گفتم و اومدم…خیلی برام سخت بود که دست خالی برگردم…مخصوصا که بهم گفته بودن میخوای بری برو ولی مثل چی پشیمون میشی و برمیگردی…
من احساس فلج شدگی داشتم،احساس رها شدگی،احساس اینکه اینجا دیگه آخر خطه و دیگه هیچ کاری از دستم بر نمیاد…
شب ها صدای قرآن رو میزاشتم بالای سرم،خود قرآن رو با دستم روی قلبم نگه میداشتم تا بتونم یکم بخوابم…
خود افشایی:من انقدر ناامید شده بودم که دیگه به مرگ فکر میکردم…
یک شب به خدا گفتم من مطمئنم اگر کسی واقعا ازت بخواد ازین دنیا ببریش تو این کارو میکنی،و من اینو ازت میخوام !این کارو برام انجام بده..من امشب میخوابم و دیگه نمیخوام صبح بیدار بشم…
تنها کاری که کردم این بود که زنگ زدم به دخترها ،میخواستم برای آخرین بار باهاشون حرف بزنم،بهشون گفتم من خیلی دوستون دارم و مراقب خودتون باشید و…گفتم امشب میخوام یکم زودتر بخوابم ،برای همین زنگ زدم ازتون خداحافظی کنم.
تمام که تموم شد ،مثل همیشه رخت خوابم رو تو هال خونه پهن کردم،صدای قرآن رو گذاشتم بالای سرم و تو دلم امید داشتم خدا به حرفم گوش میده و به محض اینکه خوابم ببره،این بازی تموم میشه و من برمیگردم پیش خودش …
اما پلن خدا این نبود:
به طرز عجیبی من یادم رفتم گوشیم رو سایلنت کنم.
ازون طرف هم دخترها یادشون رفت من گفتم من میخوام بخوابم و باهاشون خداحافظی کردم.
نمیدونم چقدر خوابم برده بود که با صدای بلند زنگ گوشی از جام پریده م…چون با اون حال روحی خوابیده بودم ترس تموم وجودم رو گرفته بود و ضربان قلبم وحشتناک شده بود ،تماس رو که جواب دادم نیلا نیکا از صدا ونفس هام فهمیده ن که من ترسیدم…
شروع کردن به گریه کردن و معذرت خواهی که مامان ببخشید تورو ترسوندیم…
همون گریه و نگرانی بچه ها،یک تیری توی تاریکی برای من بود که سعیده بخاطر دختر ها…بخاطر دختر ها…تو نباید کم بیاری،تو میتونی بازم بلند شی،کم نیار…
از فردای اون روز شروع کردم به گوش کردن به جلسه ٢ قدم ٩ و تکرار اون عبارت های تاکییدی توحیدی و گوش کردن به صورت دعای قنوت نماز عید فطر:
اَللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ وَلِلّهِ الْحَمْدُ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما هَدینا وَلَهُ الشُّکْرُ على ما اَوْلینا
بالاخره کمک ها رسید،بالاخره صدا زدن خدا وسط ناامیدی ها و تلاش برای پیدا کردن نور در تاریکی ها،نجات رو رسوند:
استاد بعد از مدت ها فایل جدید گذاشت:تسلیم بودن در برابر خداوند
روحم تشنه ی قدرت توحید هر کلمه ی صحبت های استاد بود،گوش کردم و گوش کردم و گوش کردم و گوش کردم…نوشتم و نوشتم و نوشتم….
عصر اون روز با تاکسی رفتم ساحل دامون جزیره…همون جا که خداوند معجزه هاش رو رسونده بود و این در جادویی برام باز شده بود…
صداش زدم و صداش زدم و صداش زدم…
روی آخرین سنگی که نزدیک به دریا بود وایسادم و دعای حضرت ابراهیم رو بلند بلند تکرار کردم:
دوستم بهم پیام داد: سلام عزیزم ،هروقت خونه بودی فرصت داشتی به من اطلاع بده …
قلبم فهمیده بود نور در راهه،رفتم وضو گرفتم و بعد باهاش تماس گرفتم …
چندتا الهام پر از نور از عالم معنا به قلب رفیقم رسیده بود که منتظر نشونه ها بود تا به دست من برسونه…
اون از کیلومترها اون طرف تر حرف میزد و من این سر دنیا سراپا گوش با صورتی که از عشق خدا،خیسِ اشک بود…
🟣خواب دیده بود …من رو تو یک اقیانوس و دریای خروشان و طوفانی…اون وسط وایساده بودم و ماهی ها از همه طرف پرتاب میشدن و به من میخورند…میگفت ترسناک بود سعیده،حتی دیدنش از دور ترسناک بود ،من نگاهت میکردم و میگفتم تکون بخور سعیده،چرا اونجا وایسادی،چرا نمیترسی…
گفت یک دفعه نور اومد…همه جا روشن شد…تو همونجا وایساده بودی…دریا آروم شد و دیگه هیچ ماهی به سمتت نمیومد…و من این صوت عربی رو شنیدم که اونجا پخش میشد…
اَللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ وَلِلّهِ الْحَمْدُ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما هَدینا وَلَهُ الشُّکْرُ على ما اَوْلینا
🟣خواب دیده بود…من کنار استاد …استاد ٣ بار با یک کلمه تحسینم کرده بود :شجاعتت،شجاعتت،شجاعتت…
🟣خواب دیده بود استاد بهمون گفت: فایل اصل بقای اصلح رو یک میلیارد بار گوش کنید…
اگر خانومی،یک خانوم شجاع باش…
🟣خواب دیده بود…من کتاب خودم رو نوشتم…حتی اسمش رو هم گفت …
{اسمی که الان شده اسم فصل اول کتابی که به لطف الله دارم مینویسم….}
و من دوباره روی پاهام وایسادم….دوباره نفس کشیدم…دوباره عزت نفس توحیدیم رو به دست آوردم.
من با شجاعت و ایمان و توکل از کیش برگشتم و با یک کنترل ذهن سنگین از کاری که دوسش نداشتم انصراف دادم …
من سمت رو خودم انجام دادم …
و بعد استاد شایسته مثل یک فرشته از سمت خدا،با پروژه ی (خانه تکانی ذهن) و (مهاجرت به یک مدار بالاتر ) من رو در مسیر درست نگه داشت تا بالاخره دوره ی هم جهت با جریان خداوند از راه رسید و کل بازی زندگی رو یکبار دیگه برای من عوض کرد…
و من از قعر تاریکی و ناامیدی و افسردگی دوباره به اوج روزهای خوبم برگشتم…و دارم با سرعت زیاد به سمت نور حرکت میکنم …
نورِ عشق،نورِ ثروت،نورِ ایمان ،نورِ همه ی چیز های خوب دنیا…
تموم درخواست های که برای شغل دلخواهم نوشتم داره دونه به دونه به راحتی تیک میخوره…
و من در حالی که هوای مهربانی الله رو نفس میکشم ،دارم در جاده ی سرسبز و جنگی و آسفالته به سمت مدار های بالاتر حرکت میکنم…
اَللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ وَلِلّهِ الْحَمْدُ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما هَدینا وَلَهُ الشُّکْرُ على ما اَوْلینا….
طبیعیه که اشک ها از صورتم جاری بشه و بی وقفه بباره …نه…؟!
طبیعیه که تو خط به خط کامنتت خدارو دیدم که منو در آغوش گرفته …نه…؟!
شکوه عزیزم،قلب روشنت رو میبوسم،نوری که به همراه خودت داری،عشقی که مثل عطر یک گل سخاوتمندانه تو هوا پخش میکنی…
دختر من هیچی ندارم در جواب این متن الهی تو بدم…نورش بیش از میزان دریافت ظرف نعمت من بود…برای همین اشک ها جاری شدند تا قلبم رو روشن تر کنند تا بتونم این همه عشق رو بپذیرم…
ازت ممنونم شکوه عزیزم،تو برای من پیرهن یوسف آوردی،چشم هام روشن شد…از خدا میخوام تموم زندگیت رو با نور خودش روشن کنه…
دوستت دارم رفیق…
به امید دیدار روی ماهت در بهترین زمان و مکان…
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان…
خودت وتموم قشنگی هات و خوشبختی هات رو در پناه نور میسپارمت و الله یارت باشه همیشه…
چه زیباست جنس این نوشته هایی که از یک قلب زلال و پاک سرچشمه گرفته ..اون ایات پشت سرهم!! اون ریتم کلمات به کاربرده شده !! اون وسواس و تمرکزی که روی تک تک کلمات گذاشته شده !!! والبته اون فرکانس ارزشمند تحسین و سپاسگزاری که در لابه لای این کلمات خودنمایی میکنه !!!
من همیشه ارادت خاصی به تموم افرادی که قلم زیبایی دارن، دارم!!امشب به کامنت شما هدایت شدم شکوه جان وقتی که به انتهای کامنت نورانی تون رسیدم قلبم من رو به نوشتن دعوت کرد فقط وفقط به رسم سپاسگزاری از یک دوست ؛)
چقدر زیبا نوشتی وچقدر قشنگ نوشته هات رو کلماتت رو با ایات قران مزین کرده بودی …
وقتی ایاتت رو خوندم یک احساس عمیقی از امنیت و قدرت در وجودم به غلیان دراومد باخودم گفتم کلام الله رو فقط باید با خود قران پاسخش رو داد … بسم الله ،قران رو باز کردم این ایه اومد حس کردم واقعا بهتر ازین نمیشد دیگه!
شکوه جان وقتی چهره ی زیبات رو دیدم وقتی اسم قشنگت رو دیدم و وقتی اون جنس از نوشته ها رو خوندم
باخودم گفتم الحق والانصاف که خداچقدر ماهرانه تصویرگری کرده!! به قول افغان زبان های نازنین ماشالله نام خدا
یروز باخودم فکر کردم این نام خدا که میگن یعنی چی!؟!؟بعد به این نتیجه رسیدم که شاید منظورشون اینه که تو تجلی نام خدایی تو تجلی اسماء خدایی…نمیدونم این برداشت چقدر درسته ولی من اینطور برداشت کردم …حالا دوست دارم بهتون بگم ماشالله نام خدا ؛)
این کامنت واقعا من رو سرشار از حس ارامش کرد و برخودم لازم دونستم که ازتون تشکر کنم…
من این کامنت رو در ارشیو کامنتهام سیو میکنم چون دوست دارم انرژیش رو برای خودم محفوظ نگه دارم دوستون دارم …
بدون اغراق، یکی از زیباترین و ناب ترین و دلنشین ترین کامنت هایی که خوندم، کامنت زیبا و روحانیِ شما بود.
جنسی از اتصال به خداوند، که کاملا اشکار بود.
الهی شکر که الان، هدایت شدم و خوندمش.
و به قول مطهره جان، منم ذخیره اش کردم برای خودم که محفوظ بمونه برام.
قلبم جلا میگرفت با هر خطی که میخوندم و جلو میرفتم.
از اون حرف هایی که دوست داری حالا حالاها تموم نشن و بخونی و بخونی و بخونی.
چقدر دعای آخرت قشنگ و دلی و قابل لمس بود.
چقدر آیه های قرآن لابه لای حرف هات، به دل میشینه.
مرسی که به ندای قلبت بله گفتی و برای سعیده جان پاسخ نوشتی.
پاسخت فقط برای سعیده جانم نیست.
برای هر کسی که دنبال خداست، دستش دراز شده به سمت خدا، هوش و حواسش سمتِ خداست، کارگشاست.
مثل یه شعرِ لطیف، مثل یه نامه ی عاشقانه ی لطیف، مثل یه مناجاتِ لطیف، نشست روی قلبم و با پاسخ زیبای مطهره جان و سعیده جان برات، منم شجاعت کردم تا رد نشم از کامنتت و فقط بهت 5 ستاره بدم و برم.
این کامنت از اون جنس کامنت هاست که به قلب میشینه، مخاطبِ عام و خاص رو پوشش میده.
خدای نازنین، خودت و عزیزانت رو در پناهِ خودش همیشه حفظ کنه.
خودمم درست یادم نمیاد ولی چون یک سال ونیم پیش که واردسایت شده بودم علاقه ی زیادی به خوندن کامنت ها والبته نتایج خفن برای الگوبرداری داشتم،بینهایت باریسری از کامنت هارومیخوندم و بعدهابه ذهنم رسید که بیام واونها روتوپوشه های مختلف به اسم همون افرادتوی تلگرامم سیوکنم وبعدها فهمیدم که سایت این قابلیت رو داره که بتونی ایمیل اون افراد رو فعال کنی و به محض گذاشتن کامنتی روی سایت از سمت اون افراد مطلع بشی وداغ داغ اونهارو بخونی!!
یکسری از افرادرو انتخاب کردم وازوهمون موقع سیل عظیمی از اگاهی های دوره های استاد ازطریق همون شاگردان منتخبش به دست من میرسید گاهااین جمله ی استادروباخودم مرور میکردم که: من دیگه دارم از این اگاهی هاسواستفاده میکنم !!!اخه مثلا گاهی احساس میکردم که میتونم یک کنفرانس چکیده ی مطالب از دوره ی دوازده قدم رو از کامنتهای سعیده شهریاری عزیزم ارائه بدم..ویک کنفرانس هم از سرفصل های دوره ی احساس لیاقت رو باکامنت های ابراهیم خسروی عزیز ارائه بدم …
اون شاگردزرنگ های عقل کل مثل حمیدرضا ثانی عزیز یا اقا جمال عزیز بمانند که اونها اصلا اومده بودن من هرررررچی سوال داشتم جوابم رو دو دستی تقدیمم کنن ؛)
از روزی که سعی کردم به حرفهای یکی ازون شاگردزرنگ ها که خانم سعیده شهریاری بود گوش بدم و قدم 9 رو که طبق فرمایشات ایشون توحیدی ترین قدم دوازده قدم هست رو تهیه کنم و به جلسه ی دومش خیلی بهترازبقیه گوش بدم فهمیدم واقعا من دارم از خدا وهدایتهاش و اموزه های استادم وخود استادم و شاگردزرنگ های استادم سواستفاده میکنم
به قول شما تو دوره ثروت 3 که من خیلی خوشحالم که دارم از خداسو استفاده میکنم!!!
استادجانم خداشاهده گاهی احساس میکنم خوابم و شک میکنم که ایا واقعا این منم که دارم اینقدر زیبا زندگی میکنم
اینقدر قشنگ یادگرفتم کنترل ذهن و کنترل زندگیم رو ،اینقدرهمه چیز ساده بود؟!!اینقدر درک قانون شیرین و اسون بود؟؟و ایا این قرانی که من دارم اروم اروم میفهممش و درکش میکنم همون کتابی بود که جرات نداشتیم دست به ایاتش بزنییم چه برسه به اینکه فکر کنم روزی میتونم با همین ایات زندگیم رو رقم بزنم؟؟؟
خب حالا چی میخواستم بنویسم اصلا؟؟که رسیدم به اینجا؟؟اهاع یادم اومد ؛) میخواستم در راستای تحسین افراد به جای مقایسه و حسادت از سلسله کامنتهایی بنویسم که سعیده جان شهریاری سنگ تموم گذاشتن وزیر حداقل 99 درصد فایلهای این سایت (البته اون یک درصد هم من هنوز وقت نکردم بگردم پیداکنم که اگر بگردم اونها هم شهادت میدن به درستی کلامم) درمورد مهاجرت کاری شون به جزیره ی کیش نوشتند!!
انقدر من کامنت از ایشون درمورد کیش خوندم که الان توی دفترارزوهام نوشتم خدایا خودت میدونی وخودم که اگر یک سفرکیش مهمونم نکنی دیگه بیخیالت میشم !!! تیکه تیکه درمورداین مهاجرت خونده بودم ولی داستان دقیقش رو نمیدونستم مثلا برام سوال شده بود که چطوری خدامیتونه به یک نفر بگه برو کیش یا چطوری اصلا یک نفر میتونه خونه و زندگیشو ول کنه وبه خواب یک نفر دیگه که اون فرد روهم اصلا نمیشناسه و ندیده اعتماد کنه !!! اخه من اون روزها مدار خیلی خیلی پایینی داشتم وخیلی علامت تعجبها و علامت سوالهای ذهنم زیاد بود… تااینکه دیگه کم کم تونستم با تیکه تیکه های کامنتها جریان کامل این داستان رو بفهمم من دیگه این داستان رو حفظ شده بودم ولی نمیتونستم باورش کنم…بدجوری توی ذهنم این داستان میچرخید اصلا برام یک سناریوی خیلی تعجب برانگیز بود !!!
من با همون داستانهای کیش پیگیر کامنتهای سعیده جان شدم دلم میخواست ازین زندگی بیشتر سردربیارم چطور یک ادم میتونه به یک خواب اعتماد کنه وچطور اصلا میتونه این پیام رو دریافت کرده باشه اینقدر واضح که برو کیش!! همزمان که داشتم رشد میکردم و درک من از هدایت هی بیشتر وبیشتر شد،اروم اروم درک کردم که میشه!! میشه همینقدر واضح صدای خداوند روبشنوی که میگه بیا کیش بیا کیش !!دیگه این مسئله برام تعجب اور نبود
یکم بعد تروقتی توی این زندگی دقیق تر شدم فهمیدم که سعیده جان با خانواده شون زندگی میکنن و بیشتر تایمش رو مشغول مراقبت از دوتا دخترهاشه!!باخودم میگفتم چطور یک ادم میتونه اینقدر اززندگیش راضی باشه وقتی که توی خونه ی پدرش هست اولا وثانیا هیچ زحمتی نمیکشه وپولی درنمیاره حالا هرچقدرم خدا شرایط رو براش فراهم کرده باشه وپدرش رو مامور کرده باشه که از لحاظ مالی سعیده رو ساپورت کنه مگه میشه ادم احساس راحتی کنه مگه میشه برای کاری زحمت نکشی و پول بیاد توی حسابت؟!!
(همون کارت جادویی که بارها اسمش رو اوردی ) وتو ازین زندگی لذت ببری!!! اصلا مگه خرج کردن پولی که ادم براش زحمت نکشه شیرینه ؟؟و سوالی که پاشنه ی اشیل من رو به من معرفی کرد:
مگه ادمی که هیچ زحمتی نمیکشه وپولی درنمیاره میتونه احساس ارزشمندی بکنه؟؟؟
اینها سوالات ذهن من بود…درجواب بهش میگفتم اما سعیده داره کتابش رو مینویسه و ازین طریق احساس خوبی داره ولی این سوال دوباره میومد:درسته قبول ولی اگر پول درنیاری تو چطور میتونی به خودت افتخار کنی وخودت رو ادم ارزشمندی بدونی و تازه اینقدرهم راضی باشی از زندگیت ولذت ببری ؟؟؟
واستاد انقدر این سوالات توی ذهن من پیچید و پیچید که رسیدم به یکی از اصلی ترین پاشنه های اشیل زندیگم ؛)
من احساس ارزشمندیم رو گره زده بودم به کسب درامدم
اگر خودم بنا به هردلیلی نمیتونستم پول بسازم من به شدت حالم بد بود وهست البته!!! حتی اگر کسی به من پولی رو میبخشید ومیبخشخ درحال حاضر چون من براش زحمتی نکشیدم من حس خوبی نسبت به اون پول نداشتم و میگفتم من که براش زحمتی نکشیدم پس ارزشی نخواهد داشت
( ترمز اصلی: برای پول دراوردن باید زجر بکشی )
اونجا فهمیدم که این شاگرد زرنگتون استادجانم چه احساس لیاقتی رو درخودش ساخته که تونسته به قول خودتون در جلسه 9 عزت نفس: کمک خداوند رو که از طریق دستانش به سمتش اومده رو بپذیره و نخواد که زود زود زود براشون جبران کنه!!
خانم سعیده ی شهریاری من از داستان های زندگی شما درخلال کامنت هاتون به کلی دستاوردتوی زندیگم رسیدم ویکی از اصلی ترین پاشنه های اشیلم رو پیدا کردم که فقط اگاهی ودرمان همون ترمز داره منو به سرعت نور به ملکوت اعلی میبره ؛) من بینهایت از شما واز نوشته های زیباتون ممنونم وسپاسگزار بانوی توحیدی ونور
وقتی به حرفت گوش کردم و به جلسه ی دوم از قدم 9 گوش دادم و وقتی استاد میگفتن این جملات تاکیدی رو تکرار کنید و سعی کنید شماهم بتونید باورهاتون رو درقالب جملات تاکیدی پیداکنید و بنویسید یک جمله به ذهنم رسید که من توی یک سال ونیم اخیر که شاگرد استادهستم بارها وبارها باخودم تکرار کردم :
خداوند همیشه از مسیرهای میانبر و سریع من رو به خواسته هام میرسونه همون مسیری که اگر خودم میخواستم پیداش کنم سالهاطول میکشیداما چون خدا خیلی منو دوست داره پس ازمسیرهای خیلی راحت و میانبر وباسرعت بالا من رو به سمت خواسته هام میرسونه !!!
الان میفهمم که چطور خداوند تو همون ماه های اول اشناییم باسایت، اینچنین شاگردانی رو درمسیر من قرارداد واینطوری من روترغیب کرد که کامنتهاشون رو و یا حتی داستان های هدایتشون رو بارها وبارها بخونم و علاوه براینکه بسیار لذت میبردم از خوندنشون وامید در من هزاران بارقوی تر میشد همزمان الگوبرداری از افرادموفق رو یادم داد وبهم یاد داد که چطور درکم رو ازین اگاهی ها بهتر وبهتر بکنم و واقعا خدا برای من از میانبر استفاده کرد!!!کی میتونه باورکنه که بتونی از دل کامنت های اعضای یک سایت مطالبی رو دریافت کنی و به اگاهی هایی برسی که زندگیت رو جادویی کنه!! من یکی که ترجیح میدم تاابد با همین فرمون وروی همین ریل حرکت کنم وازجام جُم نخورم ؛)
استادعزیزم مرد توحید وعمل
مریم جان دوست داشتنی بانوی تحسین و سپاسگزاری،
سعیده ی شهریاری عزیز اسطوره ی دوازده قدم ،
ابراهیم جان خسروی سلطان احساس لیاقت ،
حمیدرضاثانی واقاجمال مشاوران زبده ی عقل کل ؛
این کامنت بهونه ای شد تابتونم از شما عزیزانم از صمیم قلبم سپاسگزاری کنم و ازتون میخوام که همچنان دراین مسیر توحیدی ازندای قلبتون پیروی کنید و
ازت ممنونم که انقدر قلبت روشنه،ازت ممنونم که انقدر ماهی،ازت ممنونم که انقدر سخاوتمندی…
تو همیشه من رو با تلگراف هات سوپرایز میکنی،این نقطه ی آبی پربرکتت هم در بهترین زمان به دستم رسید…با عشق خوندمش و از نور قلبت،سواستفاده کردم و باطری به باطری کردم برای روشن تر شدن قلب خودم…
یک تلگرافِ پیغام سروشی برام فرستادی روی فایل(تسلیم بودن در برابر خداوند)…گذاشتمش رو چشمم و یک گوشه از صندوقچه ی قلبم نگهش داشتم تا در زمان درستش بهت جواب بدم…
ولی برای اینکه بدونی چه طور نور هدایت خدا رو برام آوردی،برات یک لینک کامنت میزارم،اون کامنت و پاسخ من رو بخون…
بعدش که خوندی،از طرف من کف دستتو ببوس وبزار روی قلبت که جایگاه دریافت نورخداوند شده…
عاشقتم رفیق و به امید دیدار روی ماهت در بهترین زمان ومکان…
بعضی ها امده اند تا تو با خیال راحت عاشقشان شوی ؛)
سعیده جانم من چند شب پیش که این کامنتت رو درجواب دوست عزیزمون و طبق عادت کامنت اون دوستمون رو هم که برای تو فرستاده بودن رو خوندم درلحظه که توی دلم تحسینت کردم نتونستم چشم پوشی کنم ازون حس ریز غبطه ای که توی یک لحظه توی وجودم جرقه زد…
در همین حدّ : خوش به حالش !!!خوش به حال سعیده !!!
ببین درچه مدار ودر چه فرکانسی هست به قول خودش که خداوند اینگونه براش پیام هاش رو از چپ وراست میفرسته.
اما یاد گرفتم که دراین مواقع باید تحسین کنم
باید برای این موفقیتِ تو که شدی بهترین دوستم در قلبم جشن وپایکوبی برگزار کنم انقدر دِلی وانقدر واقعی که انگار خودم به اون موفقیت رسیدم … نه ادا واطوار!!نه کشکی و الکی !!پس شروع کردم به تحسین کردنت… به خودم گفتم حتما سعیده داره پاداش کنترل ذهنش رو میگیره،حتما سعیده داره خیلی عالی روی باورهای توحیدیش کار میکنه وحتما اون بیشتر از من به خدا توکل کرده و حتما اون خیلی متعهد تر وپایدارتر درمسیر حرکت میکنه ،،، به خودم گفتم مطهره این نشونه ست الان باید ازین الگوی توحیدی نهایت استفاده رو ببری نه مثل وقتایی که میریم توی طبیعت همه شروع میکنن به عکاسی بعد که میرسیم خونه تازه از توی عکس هاشون اونجا رو تماشا میکنند…تو باید همین الان تازه تازه این انرژی ناب توحیدی رو دریافت کنی،ببین اگر یک نفرمیتونه تااین حد روی خودش کار کنه که خدا اینطور تو رو مامور کنه براش پیغامش رو ببری پس این یعنی برای تو هم میشه دیگه دختر :)
تمام تلاشم اینه که از فرصتی که خود خدا بهم پیشنهاد داده نهایت سواستفاده رو ببرم … هر شب کامنت هات رو باشوق میخونم و مطمعن تر از قبل باخودم توی قلبم مرور میکنم که این دختر لایق تمام زیبایی های جهانِ!!وبعدش کلی برای خودم ذوق میکنم که خدا اینچنین بنده ای رو برای کنترل ذهن من تربیت کرده…وبارها تاکیدم میکنه که از سعیده غافل نشو منم یه دست تکونش میدم میگم حله حاجی دودستی سفت فرکانسشو چسبیدم تو کنترلمه !!! مثلا همین امروز صبح توی اتوبوس که بودم یهو سرم رو اوردم بالا بخدا روی یک تابلویی نوشته بود شهریار ؛)تو دلم گفتم خدایا هنوز که شب نشده کامنت های سعیده از ساعت 8 شب به بعد همیشه برام میاد …
اونم گفت این پیام صرفا جهت یاداوریه !!!خخخ… راستی همون موقع به دلم افتاد این اهنگ رو بهت هدیه بدم
اهنگ “همین الان” ازمجید رضوی لطفا همین الان برو گوشش کن همین الان سعیده…
این اهنگ این روزها مکالمه ی توحیدی من باخدای منه حس میکنم این اهنگ دقیقا احساسات قلب منه نسبت به خدا ..انرژیش به زیباییِ موقعاییِ که سوره ی حمد رو میخونم…
خلاصه که اینطوریاس سعیده جانم !!!زندگی ازین قشنگ تر که یکی اون سردنیا روی خودش کارکنه انرژیش رو کادوپیچ کنه بفرسته برای من!!! بابا این خدا خیلی عادله بخدا ؛)
خوشحالم که به نجواهای ذهنم پیروز شدم ودوباره به صدای قلبم گوش دادم و خداروشکر که به موقع به دستت رسید ؛)
من مدتهاست هیچ دوستی ندارم… کلا ازهمون اول هم خیلی دوستای زیادی نداشتم … ولی وقتی باتو اشنا شدم گفتم چه خوب میشه ادم یک دوست داشته باشه اونم اینقدر باحال باشه !!سعیده شهریاری خیلی دوست دارم یک روز از نزدیک ببینمت واون روز بهت بگم که چقدر دوستت دارم دختر ؛)
قوی بمون جهان به تو وقشنگیات نیازداره….
درپناه حق
راستی به قول حمید امیری عزیز :نامبرده ازهمین الان دلتنگ پیغامی حامل پیام موفقیت از سوی شماست …
چقدر با کامنت گذاشتن در زیر کامنت سعیده عزیز که منم همیشه دنبالشان می کنم و تحسین ایشان رو و دیگر دوستان که نام ببرید و جز شاگرد اولها هستند و جدیدا با اقا محسن توحیدی اشنا شدم
و امشب هم با شما که خیلی همه تان قابل تحسین هستید
و من کامنت شما رو خواندم متوجه شدم که پاشنه اشیل منم همین هست که چون خودم پول در نمی اورم و براش زحمت نکشیدم پس مفید نیستم و ارزشمند نیستم
چقدر عالی نوشتید و چقدر عالی گفتید مگه میشه کسی خونه پدرشان باشه و حس خوبی داشته باشه و پولی در نیاره
منم وقتی خونه مادرم میرم شهرستان بعد از 6 ماه همیشه بعد از 2 روز حس بد و مزاحم بودن دارم چقدر عالی پاشنه اشیل من رو امشب گفتید و در مورد کار مورد علاقه ام و نحوه درخواستم و در مورد اینکه چطور خدا از راه های مینبر من رو به خواسته ام می رسانه و نیاز نیست من سختی و زجر بکشم کافی حسم خوب باشه و از مسیر مورد علاقه ام لذت برم و با لذت پیش برم
زهرای عزیزم ازت ممنونم که وقت گذاشتی و از قلبت برام نوشتی ،تحسینم کردی و خداروشکر که متن کامنتم برات نور هدایتی بوده از سمت خود پروردگار و به جانت نشسته…
موضوعی که بهش اشاره کردم درواقع دوتا پاشنه ی اشیل درش نهفته هست برای خود من!!!
اولیش اینکه:برای پول دراوردن باید حتما زجر بکشی و نباید از کسی کمک بگیری خودت باید له بشی و تنهایی زحمت بکشی اگر کسی کمکت کنه اون پول دیگه ارزشی نداره !!!
دومیش اینکه:
تو فقط زمانی آدم مهمی هستی که حتما پول دربیاری و کاری انجام بدی ودرآمدداشته باشی!!اگر تو خونه ای اگر خونه داری تو ادم بی ارزشی هستی… ارزش من با موجودی حساب بانکی و ساعت های کاریم گره خورده اگر یک روز کم کار کنم اون روز احساس میکنم وقتم تلف شده واحساس گناه میکنم!! همینطور اگر موجودی کارتم بیاد پایین خود به خود عصبی میشم و اونجا سخت ترین لحظات کنترل ذهنم رو دارم …
انگار بی پولی نقطه ی داغ منه!!!
و هردوتاشون برای خود من خیلی خیلی عمیقه وریشه ای وخداروشکر که دارم اولین تلاش هام رو برای بهبودش انجام میدم مدام باخودم این رو تکرار میکنم که: ارزش ادمها به پول نیست،به موجودیِ حساب بانکی شون نیست،خانم های زیادی هستند که خونه دارن و صبح تا شب تو خونه هستن ولی به شدت خوشبخت و خوشحال و راضی هستند واحساس ارزشمندی میکنند!!چرا فکر میکنی حتما باید شغل ودرامد داشته باشی تا ادم مهمی باشی؟؟مطهره تو ذاتا ارزشمندی بدون هیچ دلیلی!!! تو فقط به این دلیل که پا به این کره خاکی گذاشتی ادم باارزشی هستی فقط چون خداوند تورو خلق کرده!!!خدا که چیز بی ارزش خلق نمیکنه،میکنه؟!! پس تموم شد و رفت دختر خوب ؛)
زهرا جانم برای مرور این اگاهی های ناب که کامنت شما باعث و بانیش بود ازتون ممنونم…
تا حالا دقت کردید چقدر اسم وفامیلتون طنین قشنگی داره؟!
دقیقا مثل آرامش عکستون…
میدونید تا حالا چندبار عکس پروفایلتون رو نگاه کردم و از آرامش عکس،از دیدن صورت قشنگتون و زیبایی های گل های توی دستاتون قلبم باز شد…؟!
من ازتون بی نهایت سپاسگزارم که برام نوشتید،ممنونم برای این همه عشق و نوری که برام فرستادید…
من فکر نمیکنم کسی به اندازه ی من توی سایت،عاشق نقطه های آبیش باشه…
همه شون رو مثل یک نوری از سمت خدا میدونم که میزارمشون روی چشمام…و با تموم قلبم ستاره های پایینشون رو آبی میکنم.
شاید از نظر زمانی واولویت بندی کارهام در طول روز،وقت نکنم برای همه پاسخ بنویسم،ولی خدا میدونه که چقدر عاشقانه خط به خطشون رو میخونم و از صمیم قلبم ازشون سپاسگزارم…
خلاصه که خواستم بدونید من یکی خیلی دوستون دارم،خیلی هم به عکس پروفایلتون نظر دارم:))))
چی آخه بنویسم برات از حالی که الان دارم و با هر کلمه ازکامنتت اشکها ریختم و چقدر تحسینت کرذم بخاطر کنترل ذهنی که انجام دادی.
یه دنیا سپاسگذارتم که این خودافشای رو با ما هم به اشتراک گذاشتی و از خداوند منان درخواست میکنم که بمنم این حجم از تقوا و ایمان و توحید رو نثار کنه و با یه تلنگر ساده امیدمو از دست ندم و فقط روی خودش حساب کنم و منتظر معجزاتش بمونم.
یه دنیا سپاسگزارتم دوست عزیزم با عشق منتظر انتشار کتابت میمونیم (قلب فراووان فرلووان)
سلام به سعیده عزیزم ، امیدوارم حالت عالی ترین باشه
وقتی کامنتت رو میخوندم یسری جاها تنم مور مور میشد از این همه عظمت و بزرگی خداوندم
یکسری جاها اشک توی چشمام حلقه میزد
سپاس گزار خداوندم هستم که من رو هدایت کرد تا این جا باشم توی این جمع ، این آدم های بی نظیر و توحیدی
از خدای بزرگم میخوام که من رو انقدرررررر رشد بده و انقدر مدارم و ظرفم رو بزرگ کنه که به راحتی هدایت ها و الهامات رو درک کنم و انقدررررر ایمان قوی داشته باشم که بهش عمل کنم
من دوست دارم همواره در حال بهتر شدن باشم
من بخاطر آرامشی که الان دارم ، و آزادی زمانی که به راحتی میتونم ساعت ها وقت بزارم روی فایل ها و باعشق تک به تک کلماتش رو بنویسم خداوندم هزاران بار شکرگزارم
میدونم که امسال برای من سالی بزرگی هست ، از نظر نتایج و تجربه هایی که اتفاق افتاده و قراره اتفاق بیوفته
خدایا ، خیلی دوست دارم خیلییییی رب من :)))))
سعیده کامنتت هات یه جنس خاصی داره ، سرتاسر پره از عشق خدا و بوی توحید میده
همیشه توش یک ایده ای هست برای بهتر شدن برای رشد کردن برای درس گرفتن و در عمل اجرا کردن
همینی که الان گفتی ، به من این درس رو داد که گوشم رو تیز تر کنم برای دریافت هدایت های خداوند و بدون چون چرا هرچییییییییی خدا گفت بزارم روی جفت چشمام و بگم چشم هرچی شما بگی و عمل کنم
چون فقط رضایت خداوند مهمه و تمام .
خدای عزیزم ، من هیچ عجله ای ندارم ، من آروم و پیوسته در مسیر و عشق و زیبایی و توحید حرکت میکنم
خدایا شکرگزارتم برای حضور لحظه به لحظه ت که سخت بهش فقیر و محتاجم
خدایا من هیچی نمیدونم ، نمیدونم چجوری
ولی با عمق وجودم باور دارم که تو میدونی و چگونگی ها کار توعه
تو به حضرت یوسف وعده دادی که به مقامی والا میرسی اما نمیدونست چجوری
ولی تو جان من ، طی تکاملی که حضرت یوسف طی کرد و تجربه هایی که داشت به بهترین جاها رسید و این کار توعه ربببب منننن
من نمیدونم چجوری ، ولی تو میدونی و من ایمان و باور دارم که بیش از آنچه که میخوام به دست میارم در بهترین زمان و مکان :)
خدایا ازت میخوام که همیشه و در هر لحظه من رو هدایت کنی که سخت به هدایت هات فقیرم
ازت میخوام که همیشه کمکم کنی تا توی این مسیر قدم بردارم
توی این مسیر جنگلی زیبا ، سوت زنان در حال عشق کردن پیش برم
خدایا میدونم تجربه هایی پیش روم هست که قراره شجاعت و ایمان من رو قوی تر کنه ، باورهام تثبیت تر کنه
و خدایا پیشاپیش شکرت برای تموم تجربه ها و نتایج توحیدی که جلو رومه شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنتتتننتتتتتتتتتتت
خدایا توی تک به تک شون ازت هدایت میخوام من فقط با کمک و هدایت های تو میتونم انجامش بدم :)))))
خدایا من در مقابلت کوچیکم هرچی هست از توعه همه چیز از آن توست جان من :)
خدایا دوست دارم ساده ترین و لذت بخش ترین مسیر رو پیش برم که اصل همینه سادگی :)
خدایاااااااااا آسانم کن برای آسانی ها
خدایا من میخوام روی دوشت بشینم که اینجا همه چی توحیدی و به بهترین شکل ممکن هست :)
خدایا من میخوام همیشه هم جهت باشم با جریان تو که این لحظات جزو لذت بخش ترین لحظات عمر منه پس هدایتم کن که من به نور تو به هدایت هات به همه چیت سختتتتتتتت فقیرممممم رب من :)))))))))
خدای عزیزم سپاسگزارتم برای اینکه هرچی که بخوام رو به راحتی به دست میارم ، سپاسگزارتم که بهترین هاشو برای من کنار گذاشتی بهترین دستانت رو توی همه جا :)
خدایا من خیلی دوست دارم خیلی عاشقتم و هدایتم کن کمکم کن تا همیشه توی مونتوم مثبت باشم و اوج بگیرم تا همیشه همیشه هم جهت با جریان عشق و برکت و توحیدی تو رب من :*
خدایاااااااااا تو خیلی بزرگی تو خیلی عظیمی
خدایا شکرت برای این اشک های توحیدی که از فوران عشق تو و احساس توحیدیه شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنتتتننتتتتتتتتتتت
خدایا شکرت که قراره تغییرات عظیمی رخ بده با این پروژه توحیدی شکرت شکرت شکرت شکرت
خدایا من هیچی نمیدونم و هیچ ایده ندارم
و میدونم و باور دارم که در بهترین زمان و مکان آنچه رو که باید بهم میگی و من بهترین هارو به دست میارم با هدایت تو فقط وفقط با هدایت تو چون همه چیز از آن توست :)
مثل خرید اولین دوره از استاد ، من اطمینان داشتم که بلخره زمانی که آماده باشم دوره استاد رو تهیه میکنم اونم با هدایت خدا
و پولش تماما با هدایت خدا جور شد ، با هدایت خدا اولین دوره که باید و بهش احتیاج داشتم تهیه شد
و من این جنس از اطمینان رو در مورد خواسته های قشنگ دیگه ام هم دارم و میدونم نتیجه فراتر از تصورات من میشه
من به بیش از آنچه که میخوام میرسم
فقط زهرای من جهت یادآوری بهت میگم در لحظه زندگی کن و از تک به تک این تجربه های قشنگ لذت ببر و درس بگیر
مقصدی وجود نداره همش مسیره لذت نبری باختی :)
خدایاااااااااا شکرت برای این کامنت های پر بار و پر برکت شکرت برای بودن در مدار چنین انسان های توحیدی و دلبر شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنتتتننتتتتتتتتتتت
خدایا شکرت برای دریافت این اگاهی ها خدایاااااااااا شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت
خدایا شکرت برای عشقت برای وجودت برای این سایت برای این استاد های دلبر و دوست داشتنیم
خدایاااااااااا شکرت برای این مسیر پر از عشق و زیبایی و آسانی و برکت شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنتتتننتتتتتتتتتتت
خدایاااااااااا خیلی عاشقتماااااااا بوس بهت :*
سعیده ی عزیزم یه عالمه بوس از راه دور تقدیم بهت دوست عزیزمممممممم
سلام سعیده عزیز همیشه کامنت هات پر از نور و برکت هست خیلی بهت تبریک میگم که تونستی از شغل پرستاری که رسمی بودی رها بشی چیزی که الان از نظر دیگران در جامعه ما ایده آل هست یک شغلی که بیمه داره و شخص امنیت شغلی داره هزاران بار آفرین و احسنت بابت این شجاعت و قدم برداشتن
سعیده جان چقدر قشنگ تونستی وابستگی به دو تا فرزند دخترت رو کم کنی و تنها و بدون هیچ حمایتی فرسنگ ها دورتر از فرزندانت بری و آفرین چه شیفت عجیبی کردی از پرستاری به حوزه تجارت عزیزم خط به خط کامنتت برام پر از هدایت الله و آگاهی فوق العاده بود خدایا شکرت در این سایت بین این همه دوستان بی نظیر در مدار دریافت آگاهی های سعیده گلم قرار گرفتم سعیده جان هم اسم مادرم هستی کلا سعیده ها فرشته های خدا روی زمین هستن
وقتی داشتی در مورد خواب دوستت می گفتی مو به بدنم سیخ شده بود خیلی عجیب خواب دوستت وصف حالت بود عزیزم چقدر خدای مهربون قشنگ جوابت رو داد مثل ابراهیم حنیف از آتش رد شدی و به گلستان وارد شدی هدایت به شغلی که مورد علاقه ات هست بهت تبریک میگم بابت نوشتن کتابت عزیزم
در سایه هدایت های خداوند مهربان و بخشنده هر روز موفق تر و توحیدی تر از روز قبل باشی عزیزم :)))
بسم الله الرحمن الرحیم
بسم اویی که در همین نزدیکی منه
بسم اویی که دوستدار منه
بسم اویی که روزی رسان منه
بسم اویی که میخواد من صاحب همه چیز باشم همه ی اون چیزهایی که دوسشون دارم و زندگی من رو زیباتر و شکوفاتر میکنه
بسم اویی که کنار منه همیشه بوده اما من نمیدیدمش و اون من رو میدید
سلام به استاد عزیزم و همه ی دوستان خوبم که شنیدن صداشون دلگرمی و امیده
داشتم با خودم فکر میکردم که این دوستای عزیزم چقدر خوب حرف میزنن چقدر کلامشون بر دل میشینه چقدر صداشون پر از انرژی و امیده
بعد با خودم فکر کردم خیلی از آدم های بدبخت و بیچاره میرن سراغ مواد و …….. که انرزی بگیرن و لحظاتی رو خوش باشن ی چیز موقتی که بقول قرآن ضررهاش بیشتر از منافعشونه .
اونوقت من چقدر خوشبخت و سعادتمند هستم که با شنیدن صدای افراد کمی که به ربشون متصل شدن چنان انرژی در وجوم به جریان می افته که بقول استاد میتونم کوه رو جابجا کنم
چقدر این مستی و سرخوشی دلنشین و جذابه .مستی که سرچشمش توحید و یکتاپرستیه
استاد عزیزم من این دو سه جلسه ای که راجع به تغییر بود ی مقاومتی توی وجودم بود که با وجود اینکه فایل ها رو گوش میدادم اما نمیذاشت من دست به قلم بشم
بعد که ی ذره فکر کردم که چه چرا اینجوریه ؟
ذهنم جواب داد نه قلبم
ذهنم گفت آخه تو که تغییر آنچنانی نکردی که حالا بیای ازش حرف بزنی .حالم خوب بود اما ی مقاومتی رو در وجود حس میکردم. ی سنگینی رو قلبم
یکی دو روز به همین منوال گذشت تا ی کم عمیق تر شدم بعد به خودم اومدم که بابا ذهن عزیزم اگر من تغییر نکرده بودم که الان اینجا نبودم توی این جمع که حرف از یکتاپرستی و توحید بشنوم و قدرتی که این اتصاله توی وجود دیگران ایجاد کرده این قدر به من هم قدرت بده
اگر تغییر نکرده وبدم که الان مثل 90 درصد جامعه صبح تا شب توی فضای مجازی میچرخیدم که جز ترس و نا امیدی چیزی رو در وجودم نمی کاشت
اگر تغییر نکرده بودم که الان دم از فوت انسان ها توی این شرایط و هزار تا خبر بده دیگه میزدم مثل اکثریت جامعه
اگر تغییر نکرده بودم که خدا خودش برام مشتری نمی آورد توی خونه اونم بدون اینکه من تبلیغی کنم از طریق دستی از دستانش که هر مبلغی رو بگم بی چون و چرا میپذیره و تا حالا حتی یکبار اعتراض هم نکرده و اینجاست که اشکم در میاد
اگر تغییر نکرده بودم که الان بیشتر مواقع آرام نبودم در حالیکه که اکثریت مضطرب و نگرانن که نکنه بمیرن
اگر تغییر نکرده بودم که الان خیلی راحت کار نمیکردم منی که قبلا زجر میکشیدم
تازه دیشب ی اتفاقی افتاد که دیگه مهر تایید زد بر تغییراتم.استاد یادمه توی یکی از فایل هاتون گفتین اگر دیدین که توی خواب دارین از قوانین استفاده میکنین بدونین که جزیی از وجودتون شده. من دیشب خواب دیدم اونم ی خواب طولانی که توی قسمت های مختلف اون خواب من داشتم از قانون استفاده میکرم حالا دو نمونش رو میگم:
خواب دیدم رفتم سفر و میخوام برم توی شهری بگردم من ی لحظه توی خواب انگار ذهنم گفت چرا برم بیرون من که پول زیادی همرام نیست همون جا قانون رو به خودم یاد آوری کردم گفتم باشه مساله ای نیست میرم این فراونی ها رو میبینم رفتم هر جا رو نگاه میکردم پر از ثروت و فراوانی بود طلا آویزون کرده بودن با طناب بیرون از مغازه ها .باورتون میشه اونم طلاهای بزرگ اصلا انگار با طلا چراغونی کرده بودن .
یا توی خیابون ی جایی ی جوونی از این شر و شورها ی خنجر دستش گرفته و میخواست برا مردم شاخ و شونه بکشه همون جا من رفتم پیشش و خنجرش و نگاه کردم یاد قانون تمرکز بر نکات مثبت افتادم و شورع کردم به تعریف کردن از خنجر اون جوون به طرز عجیبی اون جوون آروم شد .
حالا بماند که خوابهای ما از افکار روزانمون سرچشمه میگیره اما اینکه من توی خواب داشتم اینقدر خوب استفاده میکردم از قانون برام خیلی جالب بود . بعدش به خودم گفتم اگر اینها نشونه تغییر کردن نیست پس چیه؟!
بعد از این منطقی کردن ها دیگه اون مقاومته نبود و من راحت شدم .
البته دلیل مقاومت روهم پیدا کردم که ذهن من همش تغییر رو در تغیییر شرایط کاری میبینه و جنبه های دیگه رو در نظر نمیگیره
و گرنه اگر بخوام از تغییراتی که توی روابط بعد از آشنایی با استاد برای من رخ داد بنویسم خودش ی رمان میشه
من از رابطه های درب و داغون با آدم های درب و داغون الان به جایی رسیدم که خبری از اون رابطه ها نیست .الان توی ی رابطه ای هستم که رها هستم اگر ادامه پیدا کنه خوشحال میشم و اگر ادامه پیدا نکنه خیلی راحت برای طرفم آروزی خوشبختی و سعادت میکنم .
خلاصه اینکه وقتی نشستم و ی بررسی روی خودم انجام دادم در همه ی جنبه ها تغییرات خیلی خوبی بعد از َآشنایی با استاد در من ایجاد شده که لازمه هی اینها رو به خوم یادآوری کنم تا ارزششون رو بیشتر بدونم
سپاسگزارم استاد عزیزم و دوستان خوبم که صداتون مایه آرامش و دلگرمیه
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است
و مهربانیاش همیشگی.
و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..
خدایا شکرت بی نهایت شکرت
برای این رزق پراز برکت و آگاهی و زیبایی
سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته مهربونم
و همه ی دوستای بهشتیم
گام چهارم :
استاد جانم یادمه تو دوره ی مقدس 12قدم گفتین
بچه ها هرجایی که نسبت به حرفهای من
ذهن تون مقاومت داره دقیقا همون جا
پاشنه آشیل شماست ..
به همین راحتی و خوشمزگی…
منتها پذیرش این پاشنه آشیل سخته و درد داره …
اینکه منه فاطمه باید بپذیرم
خودم شرایط واتفاقات رو با باورهام خلق کردم هرچند غلط و به اشتباه بوده ،
ولی الان باید مسئولیت پذیرتر بشم
و آگاهانه تر رفتار کنم و باور درست بسازم…
اما کجا با حرفهای شما مقاومت داشتم ؟!
اطتاد جانم وقتی از غرورتون میگفتید
ذهنم میگفت نه من این حد غرور ندارم
اتفاقا لازم بوده که به طرف حالی کنم
حساب کارش دستش بیاد …
بعد اومدم دیدم نه اتفاقا
غرور دارم و از شما استاد جانم ، بیشتر هم دارم
من بخاطر غرورم چکولگد خوردم
من عادت ندارم زیاد خاطرات گذشته مو کندوکاو کنم اما متوجه شدم که این مورد درونم وجود داره
چرا ؟؟؟؟چون الگوی تکراری من در ارتباطاتم ،
دیدن آدمهای مغرور بود!!
رفتم سراغ نوشتن اهرم رنج ولذت
برای 21 روز که هرروز وشب ببینمش
انگار یه نیرویی درونم گفت
برای اینکه از غرورت کم کنی
سکوت کردن تمرین کن
حتی اگه جوابی تو آستین ت داشتی ،
آروم تمرین مکث ثانیه ای کن …
اصلا تو اون 21 روز انگار من آزمون عملی داشتم
و دوبار مهمونی دعوت شدیم
و یه سفر سه روزه با اطرافیان رفتیم..
حالا بیا و دهنت بسته نگه دار !!!!!
اعتراف میکنم که بهم فشار اومد
و چند بار قشنگ دندون هامو بهم فشار میدادم
که فقط حرف نزنم ..
گفتم تعهد دادم و باید پاش وایسم …
میدونین چه نتایجی خلق شد ؟
من تونسته بودم حداقل برای 21 روز تمرین کنم
که آزمایشی ساکت تر باشم وچشم غره کمتر برم …
درسته هفته اول ودوم برام سخت گذشت
اما بعد انگار بازی دوست داشتنی شد برام
و این تمرین تا امروز ادامه داره
حتی تو دوره احساس لیاقت جلسه پنجم
بهش اشاره کردم که باید نشتی انرژی
و حرف زدنمو کنترل کنم …
چون با آگاهی های دوره لیاقت و پاسخ به سوالها متوجه شدم که ریشه ش کجاست!
طبیعیه که زمان میبره و نیاز به تکامل دارم ..
خداروشکر این روزها نسبت به گذشته م
کاملا احساس سبکی بیشتری میکنم متوجه میشم که قلبم مهربون تر داره میشه
خبری از واکنش نشون دادنم نیست
اگر هم پیش میاد خیلی کمرنگ شده خداروشکر…
مهم ترین نتیجه اینه که حالا
من دیگه راحت تر میتونم
دیگران رو تحسین کنم وذهنم مقاومت نداره و زیبایی های زندگیمو بهتر می بینم خداروشکر
حالا دیگه ، نگاه رقابتی به دنیا ندارم
و آرامش درونی مو بیشتر حس میکنم
و به نسبت هم اتفاقات بهتری داره می افته
چه نتیجه ای بهتر از اینکه
نشونه هایی که خدا میفرسته راحت تر
دنبال میکنم و این روزها قدم به قدم دارم انجام میدم و دیگه دنبال حساب کتاب ومنطق ذهنم نیستم ..
همین عمل کردن به نشونه ها
قشنگترین رزق خداوند منه ..
هموارترشدن مسیر زندگیم
در صلح بودن بهتر با خودم
بیان کردن احساساتم
بهتر شدن ارتباطم و اوضاع مالی مون
پاداش های (کم کردن غرورم )هست ..
حتی تو روابط با کم کردن غرورم ،
آدمهای نامناسب از زندگیم خودبه خود
حذف شدن و بجاش آدمهای جدید و
بهشتی وارزشمند توزندگیم حضور دارن
حالا دیگه به حال خوب آدمها میخورم
به سطح انرژی بالاشون
به مهربونی و خوش قلبی شون
خداروشکر بی نهایت شکر
خبری از الگوی تکراری غرور در ارتباطاتم نیست
تو ارتباطم با خانواده که نور علی نور هست
چون این منم که باید سمت خودمو درست کنم
و بدون غرور بتونم زیبایی های وجود
پربرکت عزیزانم روببینم و قدردان حضورشون باشم ..
اقرار میکنم که همچنان این غرور درونم دارم
البته در اندازه ای کمتر نسبت به قبل
و دارم کمرنگ ترش میکنم….
تو کامنتم در سفرنامه بهشتی نوشتم
که نشونه اومد از آهنگ روی فایل ،
که در جهت بهبود شخصیتم
تمرین چَشم گفتن انجام بدم …
نمونه ش هادی عزیز در کانال چندساعت پیش
پیشنهاد تغییر فونت داد
و با یه چَشم گفتن با عششق وحال خوب پذیرفتم
و توبرنامه گذاشتم که اقدام کنم ..
چون رنج غرور ، چک ولگد جهان میدونم
و لذت و پاداش ترک کردنش رو
هدایت و نعمتهای نامحدود خدا میدونم ..
بی نهایت سپاسگزارم از شما استاد عزیزم
واستاد شایسته مهربونم بابت این
پروژه ی مقدس و بهشتی
خیلی دوستتون دارم و عااااااااشقتونم
خدا حفظ تون کنه …
سلام خانم محرمی گرامی
امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیتون
خدایا من دیگه حرفی ندارم برای گفتن
برای چند صدمین باره که توی کامنت هایی که میخونم خدا داره انگار به من میگه
یعنی احساس میکنم اگه یکروز فراموش کنم نشانه ی روزانه رو بزنم
فقط بیام کامنت بخونم خدا خودش توی دل کامنت ها حرف هایی رو که باید بهم میزنه
این موضوع رو امروز به وضوح با گوشت و پوست و استخونم درک کردم
دقیقا چند دقیقه ی پیش داشتم با خدا حرف میزدم که برای حل این مسئله چه کاری انجام بدم که شما در مورد موضوع سکوت کردن که توی کامنتتون گفتین
گفتم آره خودشه اینکاریه که من باید انجام بدم
باورتون نمیشه موقع خوندن کامنتتون اشکام در اومد از این همه دقیق بودن هدایت خداوند
چون داشتم کامنت های قدم 4 پروژه ی تغییر رو در آغوش بگیر میخوندم
که یه حسی گفت برو کامنت های ایمیل و بخون
درسته که این کامنت شما هم برای قدم 4 پروژه است
ولی من داشتم کامنت ها رو توی سایت از صفحات اول میخوندم
و اومدم از کامنت های شما که توی ایمیل از دیشب اومده میخوندم به این دّر و گوهر ها از کامنت شما رسیدم
هدایت از این قشنگ تر نمیشه
آخ خدای عزیزم ، آخه من چی بگم :)
از کدوم قشنگی هااات بگم
البته میدونم قشنگ ترین نعمت زندگی من همین اومدن من به این جهان زیباعه
این زیباترینشونِ
مابقی پاداش های مضاعف این نعمت هستن که از طرق مختلف بهم میدی
موقع خوندن کامنت ها که حالت داستان تعریف کردن داره ناخودآگاه تصویرسازی میکنم اون کامنت و توی ذهنم که بهتر درکش کنم
راستی ببخشید بخاطر این قسمت از کامنتتون خیلی خندیدم :))))))
…………
و دوبار مهمونی دعوت شدیم
و یه سفر سه روزه با اطرافیان رفتیم..
حالا بیا و دهنت بسته نگه دار !!!!!
اعتراف میکنم که بهم فشار اومد
و چند بار قشنگ دندون هامو بهم فشار میدادم
که فقط حرف نزنم ..
گفتم تعهد دادم و باید پاش وایسم …
میدونین چه نتایجی خلق شد ؟
من تونسته بودم حداقل برای 21 روز تمرین کنم
که آزمایشی ساکت تر باشم وچشم غره کمتر برم …
برای این عمل کردن هاتون به قانون و به این زیبایی تعریف کردن توی کامنت هاتون تحسینتون میکنم
خانواده ی 4 نفره ی توحیدی و قشنگتون و به خدای بزرگ میسپرم
براتون از صمیم قلبم از اعماق وجودم
ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید بیشتر و آرزو میکنم
قشنگ ترین نعمت های خدا نصیب خانواده ی قشنگتون بشه
خدایا سپاسگزارم ازت بخاطر این هدایت فوقالعاده ارزشمند و پُر از درس
خدایا عاشقتم که عاشقمی
سلام
من در بک ارتباطی بودم که طرف مقابلم با عذاب وجدان دادن بهم من رو وادار به موندن میکرد
و اون رابطه واقعا افتضاح بود
و من انقد عزتتتتتت نفس پایییییینییییی داشتم که نمیتونستم از این منجلاب بیام بیرون
خودمو دوست نداشتم
مدام حالم بد بود و یه دغدغهی ذهنی داشتم
بسیار ادم کنترلگری بودند نمیذاشتند من جاهایی که باعث موفقیتم میشد برم و کار کنم
تا اینکه یک شب دلشکسته خدارو صدا زدم و گفت خدایا من قدرت اینکه از این ارتباط بیام بیرون رو ندارم خواهش میکنم خودت راهمو درستش کن
به طرز معجزه واری چند وقت بعد خود اون اقا از زندگیم رفت بیرون و متعاقبا من به دنبال مباحث چشم زخم بودم که با سایت آشنا شدم️
و دوره عزت نفس رو تهیه کردم و بعد به فاصله چند ماه با همسر عزیزم آشنا شدم که این رو لطف خدا میدونم
اشنایی من با سایت خیلی روم تاثیر گذاشت و من دیگه اون ادم ترسو نیستم
توکل به خدا همه چیز رو درست خواهد کرد حتی اگه راه حلی براش نداشته باشیم در اون لحظه
پایدار باشید
سلام به استاد عزیز و مریم مهربون و دوستان بسیار عزیزم
خدای من ، من چقدر خوشحالم از اینگونه گفتگو. که دوستان عزیز از خودشون به این راحتی صحبت میکنند و نتیجه های بسیار عالی و مفید خودشون رو با ما به اشتراک میرسونن.
سپاسگزارم از خداوند که شما استاد عزیز هستید و توضیحات کاملتون رو برامون میگین و آًرامشی به وجودمان انتقال میدید.
من هم جزء کسانی هستم که یه زمانی ، با یک اتفاق بسیار بد عاطفی، فکر میکردم که دیگه کارم تمومه و هیچوقت نخو اهم تونست دوباره به رندگی عادی برگردم. ولی واقعا باورم نمیشه هنوز که بهش گاهی اوقات فکر میکنم میبینم یه حسی در وجودم به من میگفت تو میتونی. و من تونستم با توکل فقط فقط به خدای مهربانم و تکیه بر او دوباره پاشم و زندگی عادی خودم رو طی کنم.
در اون زمان من نه با کسی حرف زدم ، نه درد و دل کردم. و نه به کسی اجازه دادم تا از من چیزی بپرسن و نه خودم برای إثبات کردن خودم به کسی توضیح دادم. فقط فقط با خدای خودم حرف میزدم و از او کمک میخواستم. کم کم دوباره وارد اجتماع شدم و در حین اینکه در جمع بودم و لی باهاشون نبودم چون همیشه وجود خدای مهربونم رو در کنارم اخساس میکردم و فقط با اون سخن میگفتم. خدای مهربانم دستم رو گرفت و بلندم کرد حتی سر پا تر و استوار تر از قبل. حتی با موقعیت بهتر و عالیتر. خدایا شکرت. خدایا شکرت.
وقتی تمام تکیه گاهت رو خداوند قرار میدهی، حتی اگر تمام دنیا بخوان خراب و نابودت کنند، نمی توانن کاری کنند. این به من ثابت شده . و من هم همیشه و در هر لحظه سپاسگزار خدای مهربانم هستم که همیشه در کنارم بوده و هست و خواهد بود.
مرسی از دوستان عزیز که با به اشتراک گذاشتن نتایج خوبشون باعث دلگرمی و آرامش همه ما میشن.
سپاسگزارم از استاد عزیز و مریم همیشه مهربون که با انرژی مثبتشون، باعث میشن که ما هم انرژی بگیریم و راهمان را همچنان با استوار ی و قدمها ی محکم ادامه بدیم.
شاد ، سلامت و در پناه خدا🙏🙏
سلام دوست من
تبریک میکم کامنتت جزو برگزیده ها بوده
من هم خوشحالم شدم شما میاید
با قدرت و راحت رابطه زیبات با خداوند مینویسی
و از ارامشی که با بودن با خداوند بدست اوردی مینویسی
تحسینتون میکنم برای رفاقتی که با خداوند دارید
و به نکته مهمی از قانون اشاره کردی
که تمام تکیه گاهت خدا بوده ولاغیر
و قدرتی که کل جهان نمیتونه در مقابلش کاری کنه
آرزوی
سلامتی شادی ثروت حال خوب و هدایت الله دارم براتون
درود بر تو رفیق همفرکانسی
من جدیدا با کامنتهای مث کامنت شما ک همش از خدا و رفاقت با خدا میگن خیلی حال میکنم در حدی ک بعضی مواقع میبینی تو ی جمعم دارم کامنت میخونم ب اینجاهایی ک از خدا میگن میرسم ی حسی تو وجودم زنده میشه ک خیلی مواقع یددفعه ی هورا میکشم و میرقصم و شادی میکنم ک ی تاثیر مثبتم ب جمع میدم ک خیلی وقتها بحث های منفی وسیاسی میکنند با اینکارم جو رو هم عوض میکنم
خیلی ممنونم بابت کامنتت رفیق
تا میتونی از این نوع کامنتها بزار برامون از نتایجی ک با اعتماد بخدا بدست اوردی
در پایان بهترین هارو از خدای مهربون برات میخام
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
بنام خدا که رحمتش بی اندازه است
و مهربانی اش همیشگی
قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ «53» سوره زمر
بگو: اى بندگان من که بر نفس خویش اسراف (و ستم) کردهاید! از رحمت خداوند مأیوس نشوید، همانا خداوند همهى گناهان را مىبخشد، زیرا که او بسیار آمرزنده و مهربان است.
==================================
سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته جان و دوستای نازنینم
الهی که حال دلتون عالی و روزگارتون خرم باشه
استاد جانم من هرچی فکر کردم موردی بیادم نیومد که به ته دره سقوط کرده باشم
البته جاهای شاید زیادی بوده که اذیت شدم ولی
ناامید نشدم که همونطوری که شما به درستی گفتید
ناامیدی بدترین گناهه
استاد جانم من 16 ساله بودم که ازدواج کردم چیزی حالیم نبودم
همسرم(و البته خانواده همسرم) دوستم داشت من هم کم کم دیدم دوسش دارم
بعضی تفاوتها میون ما بود ولی مانع از دوست داشتنمون و ادامه دادنمون نبود
یکی از این تفاوتها نامرتب و نامنظم بودن من بخصوص در سالهای اولیه ازدواجم بود که هم خودم اذیت میشدم هم همسرجانم که دقیقاً برعکس من بود که همیشه مرتب و منظم بود و هست کارهاشو سر وقت انجام میده و لیست کارهایی که میخوایم انجام بدیم و چیزهایی که میخوایم همراه خودمون ببریم رو مثلا ً برای سفر یا رفت و آمد بین تهران و طالقان، مینویسه
و من با اینکه دوست داشتم خونه زندگیم تمیز و مرتب باشه،
و ایشون و اکثر نزدیکانم رو می دیدم که چقدر تمیز و مرتب و منظم هستن،
ولی خیلی کاری نمی کردم برای تغییر این رفتارم
یادمه وقتی که قطر بودیم بعضی وقتها ظرفهای نشسته اینقدر جمع میشد و روی هم تلنبار میشد که شب تا نزدیک سحر در حالی که همه خواب بودن من مشغول ظرف شستن بودم
یا مثلاً تفاله چایی چند روز تو سبد مخصوصش تو سینک میموند و هی دوباره روی همون میریختم تا پر میشد و دیگه جا نداشت..
یا یه وقت مهمون بی خبر میامد و خونه مرتب نبود خیلی اذیت میشدم
یادمه یه بار که دختر خاله دامادم آقا سام همسر سمیه جان اومد خونه مون،
که قرار بود من و همسرجان و دوتا خواهرای سمی جان که هنوز ایران بودن به اتفاق ایشون برای دفاع دکترای سمیه جان بریم دانشگاه تهران،
ایشون اومده بود کمک کنه برای بسته بندی میوه و شیرینی و آماده کردن وسایلی که میخواستیم با خودمون ببریم برای پذیرایی از مهمانهای جشن دفاع سمی جان
من خدا رو صدهزار مرتبه شکر قبل از اینکه برسه
لباسهای شسته شده و بقیه چیزهایی که این ور و اون ور بود رو سریع جمع کردم و تو پاسیو که ازش بعنوان اتاق استفاده می کردیم و یه فرش 12 متری توش پهن کرده بودیم، کنار ترد میل روی هم گذاشتم و روش هم یه ملافه کشیدم و جوری صاف و چهار گوشش کردم انگار که تشک و لحافه…
ولی تفاله چاییهایی که توسبد پر بود رو ایشون دید و خدا میدونه که چقدر اذیت شدم
چند بار دیگه هم پیش اومد و باز هم کلی ناراحت شدم
تا اینکه سال 1395 بود که دختر بزرگم نسرین جان که چند سالی بود از قطر به کانادا مهاجرت کرده بود یه سفر اومد ایران
و من دیدم بعد از هر وعده غذا ظرفها رو میزاره تو ماشین و سبد تفاله چایی و خورده ریزهای غدا رو خالی می کنه و داخل سینک ظرفشویی رو میشوره و با حوله کوچیکی که مخصوص همین کار گذاشته بودم خشک می کنه
و روی کابینتها رو هم دستمال می کشه
همون جا بود که من به خودم و به خدا قول دادم که دیگه نزارم شب ظرفهای نشسته برای فردا بمونه..
و همه اینها در حالی بود که هنوز با شما استاد جانم آشنا نشده بودم
بعد که با شما آشنا شدم که آخرای سال 97 و همزمان با لانچ دوره مقدس 12 قدم بود که بدون هیچ کار کردی روی فایلهای هدیه، خدا جانم صاف و مستقیم من رو سر کلاس محصولاتتون نشوند الهی صدهزاران بار شکر
هر چی که از آموزه هاتون یاد می گرفتم سعی می کردم حتماً بهش عمل کنم و به نسبت زیادی هم عمل کردم، و از عملکرد خودم هم تا اندازه ی زیادی راضی ام
درمورد همون مثال ظرفها من قدم به قدم و مرحله به مرحله خودمو بهبود دادم
یعنی استاد جانم در این مورد حاضرم قسم بخورم که حتی یکبار هم نزاشتم ظرف نشسته برای فردا بمونه
و کل زندگیم دارم خودمو بهبود میدم
و خدا روصدهزار مرتبه شکر که خدا جانم خییلی خییلی بیشتر از عملکردم بمن نعمت و پاداش داده
استاد جانم کاش میشد دفتر سپاسگزاری و تمرین ستاره قطبی خودمو نشونتون بدم تا ببینید
که هر روز صبح و شب چه چیزهایی توش می نویسم و چه درخواستهایی از خداوند دارم
اینکه کل نوشته هام خطاب به خداونده
و اینکه اول کلی نعمتهای خدا رو که به من و عزیزانم داده مینویسم
و ازش تشکر می کنم
خیلی وقتهاهمون اول که شروع می کنم اشکام می ریزه رو دفترم و بعصی از چیزهای دیگه که هر روز همونها رو مینویسم اینکه
خدا جانم شکرت که با نام و ذکر تو از خواب بیدار شدم
شکرت که جان دوباره بمن بخشیدی
و فرصت جدید زندگی و بندگی و انجام اعمال صالح بمن عطا کردی و من میخوام از این فرصت به بهترین شکل استفاده کنم
خدای عزیزم شکرت که هرآنچه دارم مالک اصلیش تویی و از فضل و کرم و محبتت بمن رسیده
الهی شکرت که امروز هم یکی از بهترین بهترین روزهای زندگی منه پر از اتفاقات زیبا و دلخواه و دل انگیز
میخوام امروز رو فقط برای امروز زندگی کنم در لحظه حال حاضر باشم
شکرت برای وجود خودم که ارزشمندم آفریدی بی قید و شرط
شکرت که با انجام کارهای نیکو بر ارزشمندیم اضافه می کنم
شکرت که میخوام آرامشم و حال و احساس خوبم پایدار باشه و تا شب ادامه بدم
خدا جانم شکرت که از هر چیزی بهترینش رو بمن دادی
شکرت برای همه هدایتها و الهاماتت
شکرت که لایق هم صحبتی با تو هستم
ووو…
استاد جانم خدا خیر دنیا وآخرت بشما عطا کنه
عاشقتونم و یک دنیا از شما سپاسگزارم
سمیه جان هم الان تماس تصویری گرفته و همسرم و دخترهای دیگه ام جوین شدن
و لیلییین قند عسلم هی میگه مامانی مامانی
و سراغ منو میگیره برم منم جوین شم یه مختصر که بعدش هم وقت دندونپزشکی دارم
الهی صدهزاران بار شکر برای صلاتم در گام چهارم پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر
بهترینهای دنیا و آخرت رو برای خودم و همه خاندان صمیمی عباسمنش از خدای مهربان درخواست می کنم
به امید دیدارتون در بهترین زمان و مکان
سلام و درود بر دوست عزیزم خانم سلیمی نازنین.
ممنون بابت کامنت زیبایی که به ما هدیه دادید.
با مثال های واقعی که از زندگی خودتون میزنید چقدر من از شما درس زندگی میگیرم.
چقدر این کامنتتون درس داشت.
حقیقتش مهمترین مسئله من توی زندگی که نیاز شدید به بهبود داره همین موضوع نظم و مرتب بودنه.
از ابتدای شروع پروژه تغییر رو در اغوش بگیر،من توی ذهنم اومد که روی این موضوع کار کنم ولی حقیقتش روم نشد بیام توی سایت بنوسیم.
و طبیعتا براش اقدام عملی هم انجام ندادم.
اما الان دیدم شما با شجاعت تماااام و با احساس خودارزشمندی این موضوع رو که مربوط به گذشتتون بود بیان کردید.
و الان منم ارزو دارم مثل شما به جایی برسم که بگم اصلا بیاد ندارم که شستن ظرفها رو موکول کرده باشم به فردا.
ارزو دارم به جایی برسم که هر لحظه اماده ورود مهمون به خونه ام باشم.
خانم سلیمی جان منم سن 17 سالگی در حالیکه در مدرسه نمونه دولتی کلاس سوم دبیرستان بودم ازدواج کردم و یک ماه مونده به تولد 20 سالگیم امیرعلی به دنیا اومد و الان خدارو شکر12 سالشه.
تا قبل از ازدواج حتی یکبار هم اشپزی نکرده بودم و حتی برنج پختن هم بلد نبودم.
و منم یک سال و نیم توی خونه پدرشوهرم زندگی کردم.
خدا به مادر شوهرم خیر بده،اشپزی و خانه داری و لباس شستن و بچه داری رو بهم یاد داد.
خانم سلیمی عزیزم دیشب با خوندن کامنتتون مثل شما به خودم و خدای خودم قول دادم که شستن ظرفهام رو برای روز بعد نگذارم.
و از همون دیشب شروع کردم.
و باور کنید همین امروز صبح،برای ایجاد نظم توی کارهام کلی ایده به ذهنم رسید و انجامش دادم.
مثل نوشتن برنامه روزانه.
نوشتن جاهایی که باید تا اخر ماه حتما برم.با ذکر روز و تاریخ و ساعت.
و چقدر حالم بهتر شد.
و فقط،خدا میدونه اگر به قولم پایبند باشم چه پاداشهایی از خدا دریافت میکنم.
امروز صبح مدام صدای استاد توی گوشم پخش میشد که بچه ها اگر مثل قبل عمل کنید،مثل قبل نتیجه میگیریدها !
خانم سلیمی نازنینم خیلی خوشحالم و باعث سعادتمندی منه که با عزیزی مثل شما و دختر خانم های گلتون هم خانواده شدم.
ان شاالله در پناه خداوند به همه ارزوهای قلبیتون برسید.
میبوسمتون.
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین مکان و بهترین زمان.
سلام بانو سلیمی بزرگوار مادر گرامی
امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیتون
کامنت شما سراسر ارزشمند بود برام
کلی هم درس داشت
من از خط به خطش لذت بردم
این قسمت کامنتتون و که خوندم یک لحظه تعهدی که به خودم دادم اومد جلو چشمم که حواست باشه تهت هر شرایطی بهش عمل کنی
……
همون جا بود که من به خودم و به خدا قول دادم که دیگه نزارم شب ظرفهای نشسته برای فردا بمونه..
……
و این قسمت کامنتتون بهم اینو گفت که وقتی ایمان و تعهد و به خدا نشون بدم خدا زندگی منو از نعمت هاش لبریز میکنه
……
و خدا روصدهزار مرتبه شکر که خدا جانم خییلی خییلی بیشتر از عملکردم بمن نعمت و پاداش داده
……
امیدوارم توی آینده قراره خدا زندگی منو با نعمت هاش لبریز کنه من بتونم هم وقت کنم سپاسگزار این نعمت ها باشم هم به کسب و کارم برسم هم به تفریح و لذت بردن از زندگی برسم :))
بانو سلیمی بزرگوار باز هم از شما سپاسگزارم
بخاطر وجود ارزشمند شما توی این سرزمین بهشتی مون از خدا بینهایت سپاسگزارم
که میتونیم از تجربیات ارزشمند شما استفاده کنیم
از صمیم قلبم از اعماق وجودم از خدا براتون
ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی و توحید بیشتر و آرزو میکنم
به خدا میسپارمتون
سلام به آقا آوه عزیز و مهربون و بزرگوارم
خییلی خییلی ممنونم از اینهمه محبت و لطف و تحسینی که به من هدیه دادی
و خدا میدونه که چقدر خوشحال شدم
و اشک شوق از چشمام سرازیر شد
الهی صدهزاران بار شکر برای وجود ارزشمند شما و خوبیهات و نعمتهای زندگیت
الهی میلیاردها بار بیش از این باد
الهی صدهزاران بار سپاس برای شما و همه فرزندان توحیدی ام تو این سایت الهی و بهشتی و کامنتهای درس آموزتون
الهی شکر الهی شکر الهی شکر
من هم از رب العالمین درخواست می کنم که زندگیت پر از معجزات زیبا و شگفت انگیز باشه و سعادتمند در دنیا و آخرت باشی
سلام خانم سلیمی عزیزم امیدوارم که همیشه خوب و سلامت باشید
من یکی از دنبال کنندههای کامنتهای شما و دخترای گلتون هستم
به توصیه سعیده جان شهریاری
علاوه بر امتیاز دادن خواستم کتبی هم از شما سپاسگزاری کنم خدا را شکر که انقدر فعال هستین و خوب مینویسین
و چقدر خوب که با انسانهای توحیدی و فرکانس بالای این سایت الهی در ارتباط هستید
مطالبی که مینویسید میبینم چقدر بعضی قسمتها شبیه شماهستم منم تو کل زندگیم همیشه سعی کردم خودم رو بهبود بدم
شکرگزاریاتونم عالی هستش
براتون قلبی سر شار از آرامش آرزو میکنم
سلام فریبا خانم عزیزم
الهی در احسن الحال باشی
خیلی تشکر می کنم از کامنت پر از محبتت و نظر لطفت که ناشی از نگاه زیبا بین و صفات زیبای درون خود شماست، و خیلی بر احساس خوبم اضافه کردی
من هم کامنتهای شما رو میخونم و تحسینت می کنم.
همونطور که گفتی همه ما که اینجا هستیم اکثراً شبیه هم هستیم و میخوایم خودمونو بهبود بدیم
خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای این سایت بهشتی و وجود پر برکت استاد جانم و تیم همراهش که براحتی این امکان برامون وجود داره که کامنتهای دوستان رو مطالعه کنیم و خودمون هم کامنت بزاریم در نتیجه، هر دو طرف دیدمون وسیعتر میشه
و از آگاهیها و بخصوص تجربه های همدیگه استفاده می کنیم
همه اش سوده و سوده!!
فریبا خانم نازنینم من اوائل خیلی کم کامنت میزاشتم و برام سخت بود
و هر اندازه که نوشتم پله پله کمی راحتتر میشد!
مثل همه کارهای دیگه که بقول معروف
کار نیکو کردن از پر کردن است
من سپاسگزاریهام هم کم کم و مرحله به مرحله بهتر و قلبی تر و بیشتر شده خدا روصدهزار مرتبه شکر..
باز هم از شما ممنونم
روی ماهت رو می بوسم
الهی همواره در سایه امن حمایتها و الطاف بی بدیل رب العالمین باشی
سلام خانم سلیمی عزیز و مهربان
الگوی موفق خانم های سایت عباس منش
میدونید که شما آرزوی خیلی ها رو داری همین الان زندگی میکنی.
همه مادر و پدر ها دوست دارن بچه هاشون تحصیل کرده و در بهترین جاهای دنیا زندگی کنند.
و شما اینو سالهاست تجربه میکنی.
همیشه در قلبم تحسینتون میکنم که چقدر عالی هستید.
خیلی تحسین تون کردم خیلی راحت در مورد اوایل زندگی بدون مقاومت صحبت کردید و این نشانه از عزت نفس بالای شماست و نگران نظر بقیه نیستید.
من همش منتظر بودم یه بهانه ای چیزی بیارید که بگید خونه بهم ریخته بود چون من چندین و چند بچه کوچیک داشتم یا مثلاً هر بهانه ای دیگه ای .
ولی شما کلامی از بهانه ها صحبت نکردی و شخصیت شما دنبال بهانه آوردن نیس .
و مسولیت کامل رفتارش رو میپذیره و همین باعث هدایت و رشدش میشه .
خیلی برام جالب بود و لذت بردم .
خدا بهتون عزت و سلامتی و موفقیت هر چه بیشتر عنایت کنه .
سلام به خدیجه جانم
خیلی ممنونم و سپاسگزار خداوند و شما هستم برای این پیک شادی و هدیه ی ارزشمندت و همچنین لطف و تحسینت که نشان دهنده ویژگیهای زیبای درونی و نگاه زیبابین خود شماست و خدا میدونه که چقدر خوشحال شدم
الهی که هزاران برابرش در زندگیت جاری بشه
خدیجه جانم من از اول اینجوری نبودم ولی از وقتی که یادم میاد در فکر بهبود خودم بودم و بهبود شخصیتم برام مهم بوده
و هر اندازه که در توانم بود خودمو و زندگیمو بهبود میدادم و زندگیم هی قشنگتر میشد
و بعد که با استاد جانم آشنا شدم و زندگیم هی بهتر و بهتر شده و پله پله رشد و پیشرفت کردم و همچنان ادمه داره خدا روصدهزاران بار شکر
اصلاً خداجانم ما رو فقط برای رشد و پیشرفت های کوچیک کوچیک و قدم به قدم اما مستمر آفریده و لذت بردن از مسیر درست زندگیمون و طی تکاملمون دیدن نعمتهای زیبای خداوند در زندگی خودمون و دیگران وشکر نعمتهاش برای خودمون و دیگران
خدا رو میلیاردها بار شکر برای سلامتیمون و تک تک نعمتهامون
خدا روصدهزاران بار شکر برای وجود ارزشمندت و همه ی ویژگیهای خوبت و همه ی نعمتهای زندگیت
الهی هزاران بار بیش از این باد
خدیجه خانم نازنینم روی ماهت رو از دور می بوسم
و بهترینهای دنیا و آخرت رو از رب العالمین جانم برات درخواست می کنم
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خدایا شکرت بابت این پروژه پربرکت تغییر را در آغوش بگیر…
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
من به لطف خداوند تا به حال در زندگیم اتفاقی نیفتاده که بگم به ته دره سقوط کردم ولی تجربه ناامید و مایوس شدن رو زیاد داشتم…
چند سال پیش که که در سن 18 سالگی به تهران مهاجرت کرده بودم و در تهیه غذای پسرعموم کارگری میکردم یه روز با شریک پسرعموم دعوام شد و از مغازه زدم بیرون.
در واقع اون مغازه دو طبقه بود طبقه پایین محل پخت و پز و فروش غذا و طبقه بالا جای خواب کارگرها…
وقتی با حالت قهر و دعوا از مغازه زدم بیرون هی با خودم میگفتم چه کاری بود که من کردم چرا اومدم بیرون من که هیچ جای تهران رو بلد نیستم شب رو چیکار کنم گرسنگی رو چیکار کنم…
اون موقع اصلا پول نداشتم و چون با دعوا و ناگهانی هم زدم بیرون کلی از حق و حقوقم هم دست پسرعموم و شریکش بود…
اون موقع یادمه که چله زمستون بود و هوای تهران هم به شدت سرد بود و سوز داشت بعد از ساعت ها پیاده روی رسیدم به میدون امام حسین که به تازگی هم به زیرگذر و زودگذر و میدون آیینی تغییرش داده بودند.
هوا خیلی سرد بود به شدت گرسنه بودم و خیلی خیلی ناراحت و غمگین بودم و یه گوشه نشستم و رفت و آمد آدم ها رو نگاه میکردم
بعضی از زوج های جوان دست همدیگه رو گرفته بودند و توی اون حال و هوا قدم میزدن
بعضی ها با عجله به سمت مقاصدشون میرفتن
بچه ها هم داشتن فوتبال بازی میکردن
هرچقدر به غروب آفتاب نزدیکتر میشد شدت و سوز سرما هم شدت میگرفت و من هم ناامید تر و هراسان تر که حالا امشب چکار کنم ؟؟؟
تا اون موقع اصلا یه همچین تجربه ای نداشتم و این اولین بارم بود و غرورم هم اجازه نمیداد که به پدرم زنگ بزنم و ماجرا رو تعریف کنم که ایشون به پسرعموم زنگ بزنه و وساطتت کنه حتی الان هم که 12 سال از این ماجرا میگذره هیچکس از این قضیه اطلاع نداره و برای بار اوله که دارم توی جمع خانوادگی ام درباره اش صحبت میکنم(البته خانواده صمیمی عباس منش) و این هم از برکات پروژه تغییر را در آغوش بگیر هست که داره به یادم میاره که کجاها و در چه شرایطی خدا دستم رو گرفت تا سپاسگزارتر باشم.
خلاصه توی همین فکرها و استرس ها و ناامیدی ها بودم که ناگهان صدای اذان مغرب از بلندگوی مسجد میدون امام حسین بلند شد یهو گفتم راستی برم داخل مسجد حتی شده به اندازه نیم ساعت گرم بشم از هیچی بهتره
رفتم داخل و گفتم حالا که تا اینجا اومدم حداقل برم وضو بگیرم و نماز رو به جماعت بخونم.
بعد از گرفتن وضو وقتی وارد مسجد شدم انگار که وارد بهشت شدم همچین گرما خورد توی صورتم که همین الان هم اون حس قشنگ رو احساس میکنم و خیلی لذت بخش بود…
بعد از نماز امام جماعت شروع به سخنرانی کرد و تا حدودی یادمه که از مهربانی خدا و توکل و ناامید نشدن حرف زد و آیاتی از قرآن رو خوند.
خیلی حالم دگرگون شد انگار یه جرقه امیدی در دلم زده شد قلبم آروم گرفت و گفتم خدا بزرگه بالاخره یه چیزی میشه دیگه و نگرانیم تا حدودی برطرف شد
اونجا از ته دلم گفتم خدایا من توی این شهر غریب تنهام و به جز تو کسی رو ندارم کمکم کن…
از خادم مسجد سوال پرسیدم که آیا مسجد تا صبح باز هست؟
ایشون گفتن نه نیم ساعت دیگه درب های مسجد بسته میشه…
اونجا قدر لحظه حال رو درک کردم گفتم وای خدایا شکرت 30 دقیقه به اندازه 30 ساعته برام و رفتم یه گوشه تکیه دادم اونقدر گرما به بدنم حال داده بود که نفهمیدم کی خوابم برد…
شاید 10 یا 15 دقیقه بعد با صدای گوشی موبایلم از خواب بیدار شدم…
آخ قربون خدا برم …
یکی از دوستانم بود که مدتی ازش خبر نداشتم بعد از سلام و احوالپرسی گفت کجایی
گفتم میدون امام حسین داخل مسجد
میدونست خیلی مذهبی نیستم گفت اونجا چیکار میکنی؟
ماجرا رو براش توضیح دادم.
یه آدرس بهم داد گفت شب بیا پیش من…
رفتم به اون آدرس که یه آپارتمان شیک با تمام امکانات در شمال شهر تهران میدون ونک بود…
رسیدم به آدرسی که دوستم گفته بود گفتم اینجا چیکار میکنی ؟
گفت این آپارتمان دفتر شرکتی که من داخلش کار میکنم و شب ها هم همینجا میمونم
خیلی جای قشنگی بود بهم گفت تا من غذا رو آماده میکنم برو یه دوش بگیر
رفتم داخل حموم دیدم خدای من چه حموم شیکی چه شیرآلات خفنی من فقط اینا رو توی فیلم ها دیده بودم و یه حوله خشک کن هم داخل حموم بود هنوز سرما توی سلول به سلول بدنم بود چسبیده بودم به حوله خشک کن و از گرماش خیلی لذت بردم و تا اون موقع هم حوله خشک کن حموم ندیده بودم و خیلی برام باحال بود و هی میگفتم من دوست دارم خونه ای داشته باشم که از اینا داخل حمومش باشه…
خلاصه یک ساعت زیر آب گرم بودم و زار زار گریه میکردم از این لطف و محبت خداوند حساب کن تا یک ساعت پیش نمیدونستی شب کجا باید بمونی و حالا توی یه آپارتمان زیبا در یک محله ثروتمند هستی…
بعد یه ساعت اومدم بیرون و دیدم به به دوستم یه غذای من درآوردی درست کرده
سیب زمینی سرخ کرده که داخلش تخم مرغ هم شکسته بود گفتم داداش این چیه میخوای مارو بکشی !!!!گفت بخور عاشقش میشی
راست گفت اون غذا خوشمزه ترین و لذیذ ترین غذایی بود که توی کل عمرم خورده بودم و هنوزم از اون غذا خوشمزه تر نخوردم و بعد از غذا هم کلی با هم گفتیم و خندیدیم و شب هم برام یه رختخواب نرم و گرم آماده کرده بود و من توی اون رختخواب مثل نوزادی که در آغوش مادرش آرام میگیره در آغوش خدا آروم گرفتم و خوابیدم…
بعد از چند روز هم پسرعموم زنگ زد و من برگشتم سرکارم و این تجربه تا سال ها گرما بخش وجودم بود که چه خدای مهربان و بخشنده ای داریم و واقعا به این آیه ایمان آوردم:
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا ۖ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
« و در هر حال، خداوند بهترین حافظ و مهربانترین مهربانان است»
راستی الان به لطف خداوند خونه ای دارم که داخل حمومش حوله خشک کن داره هروقت میرم حموم و چشمم به حوله خشک کن میفته یاد اون شب عجیب میفتم و ناخودآگاه اشکام جاری میشه…
امیدوارم همونطور که خانم شایسته نوشتن این تجربهی من از بیرون آمدن از «دره» «جرقهی» امیدی باشد که شخص دیگری امروز به خواندن آن نیاز دارد.
خودم که کلی اشک ریختم امیدوارم این تجربه به درد اون دوستی بخوره که ناامیده و میخوام بهش بگم هیچوقت از رحمت خدا ناامید نشو حتی اگه نه جایی برای خواب داشتی نه نونی برای خوردن صداش کن بی جواب نمیمونی…
ممنونم از استاد عزیزم بابت این فایل زیبا
ممنون از بچه های سایت بابت کامنت های عالی.
سلام و درود و تحسین به آقای خاص
آقا عجب کامنتی نوشتی
بسیار لذت بردم:)
چه همزمانی های قشنگی، قشنگ حضور خدا و حمایت و هدایت خدا به وضوح مشخصه تو این اتفاق
و چقدر نوید بخشه:)
در ضمن اون سیب زمینی سرخکرده که توش تخم مرغ نیمرو میکنن رو دست کم نگیرین … اون یکی از مورد علاقه ترین غذاهای منه:)
و مطمئنم اون شب، تو اون شرایطی که شما توصیف کردین، از هر چلوکبابی خوشمزه تر بوده:)
تسلیم بودن و توکلتون رو تبریک میگم
خلق خواسته تون رو تبریک میگم و بسیار تحسینتون میکنم
اونجا که نوشتین
«الان به لطف خداوند خونه ای دارم که داخل حمومش حوله خشک کن داره»
چقدر ذوق کردم براتون، چقدر خوشحال شدم و دوباره برام یادآوری شد که پس میشود
خیلی سپاسگزارم از کامنت زیبایی که نوشتین:)
به نام خدای مهربان
سلام خدمت شما دوست عزیز و هم فرکانسی خانم زمانی
از لطف و محبت شما بسیار سپاسگزارم
امروز هدایتی شدم از طرف خداوند که بیام و به کامنت دوستانم جواب بدم هرچند که مدتی گذشته اما امر خدا بود و من اطاعت کردم و همچنین خدا گفت که به دوستات یه آیه ای که توی زندگی به خودت خیلی کمک کرده هدیه بده
این آیه زیبا تقدیم نگاه شما:
یُؤْتِی الْحِکْمَهَ مَنْ یَشَاءُ ۚ وَمَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَهَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْرًا کَثِیرًا ۗ وَمَا یَذَّکَّرُ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ
حکمت را به هر کس که در مسیر قانونمندی باشد میدهد و آنکه به او حکمت داده شود، بی تردید او را خیر فراوانی داده اند، و جز صاحبان خرد، کسی متذکّر نمی شود.
این آیه خیلی حرف داره من که دیوانه وار عاشقشم…
همیشه کامنت های زیبای شما و خانواده محترم زمانی رو دنبال میکنم و کلی لذت میبرم و درس یاد میگیرم…
راستش الان غذای سیب زمینی سرخ کرده با نیمرو وارد لیست علاقه مندی های من هم شده واقعا خوشمزه اس دم اون رفیق ما گرم که این غذا رو یادم داد …
یه چیز جالب دیگه هم که باید بگم اینه که هنوزم که هنوزه حوله خشک کن حموم برای من تکراری نشده و هروقت میبینمش کلی ذوق میکنم و لذت میبرم…
باز هم از شما بابت پیام پرانرژی و زیباتون سپاسگزارم
امیدوارم همیشه شاد و موفق باشید.
سلام داداش عزیزم
امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیت
با اونکه من تهِ دره رو تجربه کردم ولی داستانی که از زندگیت تعریف کردی برام خیلی ارزشمند بود و درس داشت
و کلی اشک ریختم با خوندنش
و اینکه از این به بعد هر وقت خشک کن حوله توی حموم و هر جایی ببینم یاد داستان زندگیت می افتم
یاد اینکه خدا چطوری دستانش و هدایت کرد به سمتت
عاشقتم داداش عزیزم
برات از صمیم قلبم از اعماق وجودم
ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی و توحید بیشتر و آرزو میکنم
به خدا میسپارمت
به نام خدای مهربان
سلام خدمت شما دوست عزیز و هم فرکانسی آوه عزیز
چقدر اسمت قشنگه پسر …
از کامنت زیبا و پر از عشقت بی نهایت سپاسگزارم
امروز یه هدایتی شدم که بیام و به کامنت های دوستانم پاسخ بدم هرچند مدتی گذشته ولی امر خدا بود و همچنین خدا گفت که به دوستانت یه آیه که توی زندگی به خودت خیلی کمک کرده هدیه بده
این آیه زیبا تقدیم نگاه شما:
وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ ۖ أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ ۖ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَلْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ
هنگامی که بندگانم از تو درباره من بپرسند، [بگو:] یقیناً من نزدیکم، دعای دعا کننده را زمانی که مرا بخواند اجابت می کنم؛ پس باید دعوتم را بپذیرند و به من ایمان آورند، تا راه یابند.
من از این آیه کلی تکنیک و تمرین درآوردم و توی زندگی بی نهایت بهم کمک کرده.
باز هم از کامنت زیبا و پر از عشقت بی نهایت سپاسگزارم.
راستی هنوزم حوله خشک کن برای من بسیار ذوق آور و لذت بخشه و هنوز که هنوزه برام تکراری نشده و از دیدنش کلی کیف میکنم.
دمت گرم آوه.
سلام به دوست و داداش عزیزم عاشقتم
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگت
از کجا شروع کنم بنویسم
بزار از امروز صبح شروع کنم به نوشتن
وقتی داشتم ستاره قطبی مینوشتم یه حسی اومد که امروز قراره یکسری اتفاقات قشنگ بیفته و من نوشتم عاشقانه و با حال خوب منتظر و پذیرای این اتفاقات قشنگ هستم
یکسری اتفاقات قشنگ افتاد ولی ذهن همیشه میگه اینم شد اتفاق خوب یکسری از اتفاقات فیزیکی بود و یکسری درک آگاهی های ارزشمندی بود که به شدت بهشون نیاز داشتم
امروز برای خرید بیرون بودم نمیدونم چیشد یک لحظه رفتم تو فرمون ذهن گفتم خدایا چیشد قرار بود امروز اتفاقات قشنگی بیفته داره شب میشه چرا هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده
در صورتی که یه تعداد اتفاق ارزشمند رخ داد ولی من رفتم تو دام ذهن
گفتم حالا بیام سایت و باز کنم ببینم چه خبره
باورت نمیشه به محض اینکه سایت باز کردم نقطه ی آبی قشنگ و کنار اسمم دیدم
گفتم عه نقطه آبی دارم یعنی کدوم عزیزی برام کامنت گذاشته
بعد سریع گفتم اینم اتفاق خوب دیگه چی میخوای یه نقطه آبی دریافت کردی
ذهن گفت بابا نقطه ی آبی یه کامنت برات نوشتن دیگه
همه ی این گفت و گوها توی چند ثانیه ای که تا صفحه باز بشه تو ذهنم اومد
دیدم عه از شما دوست و داداش عزیزم کامنت دارم
باورت نمیشه وقتی کامنت و خوندم رسیدم به آیه اذا سالک اشک تو چشمام جمع شد
خیلی خودم و کنترل کردم گریه نکنم چون جایی بودم نمیشد گریه کرد
این آیه برای من خیلی ارزشمنده بینهایت ارزشمنده
خدا با کامنت ارزشمند و پُر برکت شما قشنگ ترین اتفاق امروزم و رقم زد
تمام خواسته های فیزیکی یک طرف این آیه برای من یک طرف
میخوام داستان این آیه رو برای شما تعریف کنم
اولش بگم شرمنده که نمیتونم موضوع رو باز کنم چون یک مسئله بسیار شخصی فعلا برای بازگو کردنش مقاومت شدیدی دارم ولی امیدوارم روزی بتونم بیام در موردش برای عزیزانم توی این سایت تعریف کنم
چون درس های فوقالعاده ارزشمندی رو بهمراه داره
من یک تضاد یک اتفاق به ظاهر نامناسب توی زندگیم تجربه کردم برای خیلی سال ها قبل
من بخاطر این اتفاق به ظاهر نامناسب از تمام اطرافیانم متنفر بودم به شّدّت
یعنی میگم به شدت چون خیلی اتفاق نامناسب فوق شدیدی بود
در حدی که بعد از درک این آگاهی ها گاها ذهن از اون اتفاق میخواست استفاده کنه تا حالا منو بد کنه
سالها گذشت و گذشت
من دنبال تغییرات زندگیم بودم که زندگیم و به تحول اساسی بهش بدم
که با استاد عباس منش عزیزم که بینهایت عاشقشم آشنا شدم
قبل از آشنایی من با استاد جان من به خدا هیچ باوری نداشتم
میگفتم اگه خدا هست چرا من نمیبینمش
من اون اول اومده بودم تو سایت استاد جان برای تغییر زندگیم ، برای بهبود وضعیت مالی وقتی استاد از خدا صحبت میکردن من مقاومت داشتم
میگفتم بابا پول بگو چطور دربیاریم ، خدا رو حالا بیخیال شو فعلا
من میخوام پولدار بشم
میخوام موفق بشم
میخوام رفاه مالی
آرامش اینا رو میخوام تجربه کنم
ولی اولین موضوعی که من بعد از آشنایی با استاد جان درک کردم خدا بود ، من خدارو پیدا کردم
تا ماه ها و ماه ها من شب ها قبل خواب اشک میریختم و باهاش حرف میزدم
حالا چرا؟!
چون توی اون اتفاقی که گفتم برای سال های خیلی قبل بود من توی اون اتفاق خدا رو پیدا کردم
دیگه نمیتونم اشکام و کنترل کنم دست خودم نیست برای خودش میاد
بعد از درک خدا توی اون اتفاق من نه تنها عاشق اطرافیانم شدم بلکه بخاطر اون اتفاق ازشون تشکر کردم
باورت میشه شدت اون تنفر اینقدر زیاد بود که کوچکترین بحثی بین منو اطرافیانم پیش میومد من اون اتفاق و میآوردم وسط و بخاطر اون موضوع اونها رو سرزنش میکردم ، تنفرم و بهشون نشون میدادم
ولی الان به جایی رسیدم بخاطر اون اتفاق ازشون تشکر میکنم ، باورت میشه
و به این هم نتیجه رسیدم توی زندگی ما به معنای واقعی هر اتفاق به ظاهر هر چقدر شدت نامناسبیش زیاد باشه ، رخ بده ما میتونیم توی اون اتفاق به ظاهر تنفر برانگیز و منزجر کننده
هم میتونیم خدا رو پیدا کنیم هم شیطان و
این ما هستیم که انتخاب میکنیم که میخوام از نگاه خداوند بهش نگاه کنیم یا از نگاه شیطان
و بعد از درک خداوند توی اون اتفاق به این نتیجه هم رسیدم که تنفر داشتن از هر شخصی هیچ آسیبی به اون شخص وارد نمیکنه
فقط و فقط به خودمون آسیب میزنه
چون اون تنفر کاری میکنه که تو لحظه لحظه های زندگی مون تو افکارمون داریم با اون شخص میجنگیم ، محاکمه ش میکنیم ، اگه شدت تنفر زیاد باشه که تو افکارمون اون آدم رو شکنجه میدیم و….
بعد از درک خدا تو زندگیم
یعنی هر وقت این آیه رو میخونم خدا رو احساس میکنم تو وجودم
شاید باورت نشه گاهی میشه وقتی این آیه رو میخونم چنان خدا رو احساس میکنم تو وجودم که انگاری یکی داره نوازشم میکنه و میگه من هستم نگران هیچ چیز نباش
دوست و داداش عزیزم عاشقتم خیلی زیاد
دوست دارم خیلی زیاد
از صمیم قلبم از اعماق وجودم از خدای بزرگ و عزیزم برات بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان و آرزو میکنم
در پناه خدا باشی همیشه عزیزم
به نام خدای مهربان
سلام به دوست عزیز و خوشنام خودم آوه دوست داشتنی
از این کامنت و از کامنتی که توی گام 13 نوشتی خیلی لذت بردم خواستم اونجا برات کامنت بزارم که هدایت شدم به اینجا
اون شبی که هدایت شدم برای بچه ها جواب بنویسم و آیه تقدیم شون کنم اصلا نمیدونستم که برای کی چه آیه ای بنویسم با اینکه آخرهای شب بود و من خیلی خسته بودم اما یه حسی بهم میگفت تو فقط بنویس یه نجوایی هم میگفت الان دیروقته و خسته ای و ممکنه پاسخ خوب و درخوری ننویسی بخواب فردا پرانرژی پاسخ بده اما اون حسه خیلی قوی تر بود و میگفت تو فقط بنویس من همه چی رو بهت میگم …
منم نوشتم به هر دوستی میرسیدم مثلاً میگفت برای این دوست فلان آیه رو بنویس بدون اینکه من حتی لحظه ای مکس کنم اون شب دو ساعت نان استاپ برای 15 نفر کامنت نوشتم با آیه قرآن بدون لحظه ای فکرکردن …
وقتی تموم شد تازه متوجه خشکشدن و درد شدید گردنم شدم …
اما بگم از روز بعدش… روز بعد سیل کامنت هایی بود که به سمتم روانه شد و همه ی دوستانم بدون استثنا برام نوشته بودن که آیه ای که دریافت کردن دقیقا با شرایط حال حاضر زندگیشون همخونی داره…
اون شب من که خواب و بیدار بودم و نمیفهمیدم چی دارم مینویسم اما بعد اینکه بچه ها یه کوچولو از شرایط خودشون رو نوشته بودن و با اون آیه تطبیق دادم مو به تنم سیخ شد …
وقتی این کامنت و کامنت گام 13 تو رو خوندم حکمت آیه ی اذا سالک که برای تو نوشته بودم و به من گفته شد که این آیه رو برای آوه بنویس رو تازه متوجه شدم…
واقعا این حجم از هدایت و دقت منو حیرون کرده …
خدایا شکرت
کاش بتونم در تمام مراحل زندگیم اینطور تسلیم هدایت رب باشم.الهی آمین
خیلی دوستت دارم و برات بهترین ها رو آرزو میکنم.
در پناه یگانه قدرت جهان باشیم هممون.
به نام خدا
سلام به رفیق بهشتی که من با همون اسم و فامیل قشنگش احمد فرهنگیان میشناسمش و با کامنتهاش کلی خاطره دارم ؛
با اینکه هزاران بار معجزات خداوند رو تو زندگیم دیدم ولی داستان توحید هر جا و هر چیزی که باشه بشدت جذابه ؛
این داستانی که از زندگیت گفتی اشکمو در آورد و عین یه فیلمِ چند ثانیه ای کلی از این معجزات خدا تو زندگیم رو بهم یادآوری کرد ؛
واقعا دمت گرم ، مرسی داداش گلم
به نام خدای مهربان
سلام خدمت دوست عزیز و خوبم آقا مجتبی
از کامنت زیبا و قشنگی که برام فرستادی بی نهایت سپاسگزارم.
امروز یه هدایتی شدم از طرف خداوند که بیام و برای دوستانم که با لطف و عشق برام کامنت نوشتن پاسخ بنویسم و یه آیه که توی زندگی به خودم کمک کرده هدیه بدم
این آیه زیبا تقدیم نگاه شما:
الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ فِرَاشًا وَالسَّمَاءَ بِنَاءً وَأَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَکُمْ ۖ فَلَا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْدَادًا وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ
آن پروردگاری که زمین را برای شما بستری گسترده و آسمان را سقفی برافراشته قرار داد و از آسمان، آبی نازل کرد و به وسیله آن از میوه های گوناگون، رزق و روزی برای شما بیرون آورد؛ پس برای خدا شریکان و همتایانی قرار ندهید در حالی که می دانید.
این آیه خیلی حرف داره …
خداروشکر که دوستانی مثل شما دارم
باز هم ازت بی نهایت سپاسگزارم
امیدوارم همیشه شاد و موفق باشی.
واقعا عالی بود
دست مریزاد آقای خاص که اینقد خوب نشانه هارو دیدی و استفاده کردی
واقعا از کامنتت لذت بردم
خدا همیشه مسیر رو برامون روشن میکنه
به شرط اینکه گوش به زنگ نشونه ها باشیم
بعضی چیزها همنیازی به نشونه نیست چونواقعیته و جلوی چشمانت مثلا اینکه داره ازت ظلممیشه و تو ناراحت هستی و هی داری تحمل الکی میکنی
و ترس داری که واردش بشی
ولی در نهایت باید وارد دل ترسهات بشی و حلشون کنی
چونکه هرچه زودتر حلش کنی در غیر اینصورت باید تا میمیری تحملش کنی
به نام خدای مهربان
سلام خدمت دوست خوبم آقا مهدی
ممنونم از لطف و نگاه دقیقتون
خیلی خوشحالم که کامنتم به دلتون نشسته و براتون قابل استفاده بوده.
کاملاً درست میفرمایید؛ نشانهها همیشه هستن، مسئله اینه که آدم چقدر حاضر باشه ببینه و بشنوه. بعضی وقتها هم واقعیت اونقدر واضح جلوی چشم ماست که دیگه اسمش نشونه نیست، بلکه دعوت به مسئولیتپذیری و تصمیمه.
ورود آگاهانه به دل ترسها، وقتی با توکل و نیت درست همراه باشه، بهجای آسیب، رهایی میاره. تحملِ ناآگاهانه فقط زمانِ مسئله رو طولانی میکنه، اما مواجههی درست، مسیر رو باز میکنه.
از انرژی خوب و نکتهسنجیتون سپاسگزارم.
امیدوارم همگی در مسیر دیدن، انتخاب درست و عمل بهموقع، ثابتقدم باشیم.
بنام انرژی بی پایان جهان هستی بخش
سلام وادب واحترام خدمت تمام دوستان عزیزم “درسایت بزرگ استاد عباس منش عزیزم//
خداوندروبی نهایت سپاسگزارم که بهم فرصتی دوباره داد”تا فایل تغییررادرآغوش بگیرقسمت 4 هم حضورداشته باشم واگرداستان زندگی من که الان دوهفته هم هست که کتاب صوتی :قانون سلامتستان(ازروی تجربیات داستان زندگی من نوشته شده است) رودرسایت ایتا توی کانال برگزاردارم میکنم فعلا فصل دوم هستیم رو “برسه به دست افرادی که درسراسرجهان که نیازدارند وهمانطورکه خوده خدام زندگی من رو اززیرصفربه اینجارسونده(البته به درخواست من) زندگی اونهاروهم خوده خدا”اوکی خواهدکرد به درخواستهاشون”الهی آمین//
داستان زندگی من:
بنده چندین باردرزندگیم به آخرخط رسیده ام(به مورسیده اماپاره نشده خداراشکر) اما ناامیدنشدم که اینجا دوتاکه بزرگترین عامل تغییرات شگرف درزندگانیم شدن رومیخوام براتون بگم..
اولین داستان من:درسال1389خداوندهدیه زیبایی بهمون دادوآن هم یک پسربسیارزیباودوست داشتنی اما این پسرازیک سالگی بابیماریهایی همچون بیماری سرع{تشنج شدید}دست وپنجه نرم میکردو متاسفانه مادرش که همسرسابق بنده بودندخیلی اعتقادبه دعاوجادوجنبل داشتند وهچنین داروی شیمیای وبنده هم چون نمیتونستم ایشون روقانه بکنم که این کاراشتباه هست خودم هم همراهشون شدم واین اشتباهات روادامه دادیم تاپسرم در9سالگیش کاربه جایی رسیدکه ازیک بیماری به هزاران بیماری مبتلاشده ودیگربه ته خط رسیدم هرچیزی داشتم روبرای معالجه اش خرج کردم البته بماند3بارخداازم گرفتش اما بخاطر اینکه بنده خدام روازبچگیم دروجودم حس میکردم ازش گرفتم تااینکه پسرم خودش یک روزکه دیگه ازداروبیماریش رنج میبردگریه کردوهرچی رسیدبه مادرش گفت ومن خندیدم همانجابودکه پسرم تصمیم جدی گرفت که دیگه دارونخوره وهمین باعث شد که بنده باپسرم همکاری بکنم وبه دورازچشم مادرش قرصاشودوربریزه “البته مادرش که اینطوری قبول نمیکردبعدازاینکه پسرم گریه کردنوبت دکترداشتیم هفته بعدش ومن به پسرم گفتم اونجابایدگریه کنی وازخدابخوای تاتوروخوب کنه “اما پسرم موقعی که داشتنددکترهانوارمغزمیگرفتندخندیدوبعدازنوارمغزپرفسورقرفانی که نمیدونم الان زنده هستندیانه ازآمریکا میامدند ایشون متعجب شده بودند و10بارصفحات نوارمغزرو”ورق میزدندویکدفعه دادزدندمعجزه شده معجزه شده وازاونجا که من باورداشتم وایمان به خدا فقط ازشدت ذوق جلوی خودموگرفتم وچندقطره اشک زوق ریختم بی نهایت ازتمام وجودم ازخدام سپاسگزاری کردم والان خداروشکرازاون روزتاالان که پسرم 16ساله هستش بدون یک دانه قرص ماشالله سالم سالم هستحتی کنگ فوهم میره واگرکسی خواست وچنین مشکلی درخانواده اش داشت بنده بخاطر قولو وقصمی که به خدام دادم کمکشون میکنم البته تاجایی که توانم باشد”راهنمایش خواهم کردکه چکاربکنداینم بگم همین که درسایت استادهستیدخداکمکتون کرده که اینجا هستید..
دومین داستان زندگی من:بنده خودم درسال 1398 به دلیل اینکه 2بارفتخ م روعمل کرده بودم وچون به صورت بیمه تامین اجتماعی رفته بودم” خوب نشده بودم ودومین بارحتی برای حدود30ثانیه ای ازاین دنیا رفتم وفقط خودم رودرتخت بیمارستان دیدم وتا ازخدام درخواست کردم که منوبرگردوند”چون من هنوز طعم لذت زندگی رونچشیدم {که البته این داستان داره و به امیدخدااگرعمری باشه وتوسایت تونستم به صورت تصویری داستانش روبراتون تعریف خواهم کرد}ومن روخدابرگردوندمنم برای سومین باررفتم تهران زمانی که کرونابودبه صورت خصوصی عمل کردم واونجا فهمیدم ثروت یعنی چی “اینکه میگن :پول مرده روزنده میکنه یعنی چی/خخخ/خلاصه تایکسال بعدش ازهمسرسابقم جداشدیم وایشون هم بامهربانی تمام”تمام زندگی روبرد /خخخخ/البته ازش سپاسگزارم خدامیدونه چون بارم روسبک کرد ومن هم بایک دست لباس دوباره درسال1399متولدشدم وازاون سال که( اونم داستان طولانی داره) به ته خط رسیدم اما با قانون خداوند”قدم به قدم باصبروامیدوعمل صالح زندگیم روادامه دادم والان درحال حاضر”حاضرم قصم بخورم خوشبخت ترین مرد ایرانم “چون درتمام ابعادزندگیم ثروتمندهستم :درعشق وروابط درآرامش درشغل ودرارتباط باخدام “درسلامتی وو…همه چی عالی واونم بچه هایک روزویک شب نبودها “قدم به قدم هرروزیک کوچولوازدیروزخودم بهترمیشم وصبح به صبح دوربینهام که همان(چشمهام هست)روروشن میکنم فقط وفقط روخودم هست وکارهای خودم وکاری به هیچ کسی ندارم (سوره شمس)روبخونید” خدابه 11چی قصم خورده وگفته خوشبخت کسی هست که خودش روبسازه ومن هم خداروشکرتمام تمرکزم روخودم هست حتی روبچه هام نیست..
واینها عامل خوشبختی من درزندگیم هست(خداراشکر) :
1-هرروزتاشب دوربینهام”روخودم هست
2-هرلحظه حس سپاسگزاری دارم
3-ازداشته هام خوشحال وشکرگزارم
4- تحت هیچ شرایطی تمام سعیمو میکنم غرونق نزنم وغم واندوه چیزی رونخورم
5-شادباشم وازمسیرزندگانیم لذت ببرم
6-صبح وشب تاسعی دارم فقط وفقط به خواسته هام فکرمیکنم وتوجه میکنم ودرموردشون صحبت میکنم
7-به گذشته کاری ندارم واگرهم یادش کنم ازتجربیاتی که بهم داده یادمیکنم (گذشته درگذشت)وآینده هم خودش میادوتمام سعیم” اینه که درحال زندگی کنم ولذت ببرم وتمام
عاشقتونم :امیدوارم هرکجا که هستیدتمام وجوداحساسی تون پورازشادی ورقص وپایکوبی باشه ودرهرشرایطی که هستیدباخودتون وخدای خودتون درصلح باشید وبخندیدو بخندیدطوری که بهتون بگن دیوونه/خخخخخ/دوستون دارم وتک تکتون رومیبوسم عزیزان دلم/یاحق//
به نام خدای رزاق و هدایتگرم
سلام استاد عزیزززززم
عاااشقتم استاد جونم
مرسی برای این فایلهای بی نظیر کلاب هاوس
مرسی برای تهیه و تدوین و وقتی ک میذارین عشقی ک نثار میکنید
اصلا همین ک میبینمتون قند تو دلم آب میشه
من عاااااااااااشقتونم
چقدر دوس دارم ببینمتون روی ماهتون رو از نزدیک ببینم و محکمممم بغلتون کنم انقدر ک شما در زندگی من منشا اثر بودین انقدر ک شما پیام آور زمان بودین و انقدر ک شما برام عزیزیییین
بزرگترین گناه نا امیدیه..حتی اگر مسیر رو گم کردی و به قعر دره رفتی بازم خدا داره بهت میگه:
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صدبار اگر توبه شکستی باز آ..
و چقدررر زیبا گفتین استادم:
ما در هر لحظه داریم اتفاقات آیندمون رو خلق میکنیم .ما چیزی به جز لحظه حال نیستیم. ما گذشتمون نیستیم
برای همینه ک بااااید در لحظه زندگی کنیم
باید یاد بگیریم و تمرین کنیم که در لحظه زندگی کنیم
مومن کسیه ک نه ترسی داره (از آینده) و نه غمی داره (از گذشته)
چطور میتونم سنگ ایمان و خدا و قرآن رو ب سینه بزنم ولی هنوز دچار ترس و غم باشم؟؟؟
خدایا خودت هدایتمون کن ب سمت ایمان واقعی
واقعا چقدر این جمله این قانون خیال منو راحت میکنه به من تسلی خاطر میده ازینکه ما چیزی جز لحظه حال نیستیم
اصلا مهم نیست تا الان چیکار کردی چی شد
اصلا مهم نیست چقدر گند زدی و اشتباه رفتی (بهتره بگم تجربه های زندگی)
کافیه باور کنی ک این تویی ک میتونی از همین لحظه ذهنتو کنترل کنی و با احساس بهتری زندگی کنی و از همین لحظه جواب فرکانسهای جدیدت رو بگیری
این اوج توحیده
این اوج باور ب قانونه
این اوج خود باوریه
اینکه باور کنم تنها منم و من ک دارم اتفاقات زندگیمو خلق میکنم
دلیل اینکه زندگی خیلی ها مثل گذشتشونه بخاطر اینه ک فرکانس هاشون ، کانون توجهشون، باورهاشون، افرادی ک باهاشون در ارتباطه، طرز فکرشون، رفتارشون مثل گذشتشون هست!
و چطور میشه همون زاویه دید همون عادتها رو داشت و انتظار نتایج متفاوت داشت؟
چطور میشه با همون باورهای مخرب و داغون قبلی وارد رابطه عاطفی جدید شد و انتظار معجزه داشت؟!
چقدر این کانون توجه مهمه استادم
چقدر این کانون توجه غوغا میکنه
استاد امروز داشتم نتایج و هدایتهایی ک تو این ۸، ۹ سال اخیر زندگیم دریافت کردم رو مرور میکردم.
برای خودم ضبطشون کردم ک هر روز بهش گوش بدم و ایمانم قوی تر بشه. به ذهنم بگم ببین من همون آدمی ام ک این همه نتیجه خلق کرده. پس بازم میتونم و الان با باورهای قوی تر پیش میرم و میترکونم
یادم اومد ک سال ۹۶ که تهران زندگی میکردم گاها تنهایی کوه میرفتم درکه دربند اما در حد تفریحی و خلوت کردن با خودم و طبیعت
چندماه بعد با دوستی آشنا شدم ک صعودهای حرفه ای ب قله های بزرگ ایران و دماوند و حتی کوه آرارات ترکیه داشت
از قضا قرار بود ۱۰ روز بعد با تیمشون صعود دوباره ب دماوند داشته باشن و میدونست ک من علاقه مندم ب کوهنوردی
بهم گفت الهه خودتو آماده کن برای ۱۰ روز دیگه
گفتم من؟؟؟ من ک نه حرفه ای کوهنوردی کردم نه تجهیزات خاصی دارم
گفت اشکال نداره من مطمئنم تو میتونی..
خلاصه ۱ روز قبل از صعود رفتیم توی پارک برامون کمانچه بزنه ک انصافا زیبا میزنه یعنی استاد موسیقیه و تقریبا ب تمام سازها تسلط خوبی داره
بعد از اون اومدیم سمت ماشین صندوق عقب رو بالا زد گفت خب چی میخواستی برای تجهیزاتت؟
گفتم من ک هیچ چیز خاصی ندارم حتی کفش کوه ندارم و تا الان با کفش اسپورت میرفتم درکه
دیدم خدااااای من
گفت این کفش
این کوله
این زیر انداز
این کیسه خواب
این فلان این بهمان..
و از ریز تا درشت تجهیزات رو برام آورده بود
الله اکبر
داشتم از خوشحالی میمردم
من فقط درخواست این تو وجودم بود از ماه ها قبلش ک دوس دارم صعود ب دماوند رو تجربه کنم و همیشه تحسین میکردم کوهنوردهای حرفه ای رو
و الان خداوند اینجوری داشت سورپرایزم میکرد
خلاصه بگم رفتیم و چ صعود بی نظیری داشتیم
انقدر زیبایی توی مسیر کوه بود ابرای پنبه ای خوشگل دقیقا شکل آسمون تمپا انقدر هوای پاک و حس رهایی بود ک من فقط داشتم کیف میکردم و اصلا خستگی و سختی مسیر رو متوجه نمیشدم
بارها علیرضا برگشت بهم گفت الهههههه تو مطمئنی تاحالا کوهنوردی حرفه ای نرفتی؟؟!!!
و من میگفتم بخدا اگه رفته باشم
و من ب لطف خدا از تمام همنوردام پر انرژی تر و راحت تر و حتی سریعتر کوهنوردی میکردم و لذت میبردم و خدارو شکر میکردم
میخوام بگم کانون توجه و اشتیاق برای یک خواسته چه ها ک نمیکنه و خداوند چطوری دلها رو نرم میکنه همه امکانات رو برات فراهم میکنه و میگه بنده من خوشگل من تو فقط لذت ببر بقیش با من..
خداااایا صدهزار مرتبه شکرت
استاد جااالبیش اینه بعد از صعود وقتی خواستم وسایل رو ب علیرضا پس بدم ازم قبول نکرد و گفت اینا رو اضافه داشتم و برای خودت آوردم …
الله اکبرررررر
چقدر خداوند سخاوتمنده
حتی همین الان ک ۴ سال گذشته و دارم اینا رو میگم هنوز تحت تاثیر قرار میگیرم…
.
و استاد جونم راجبه اهرم رنج و لذت اشاره ای کردین دوس داشتم این آیه رو ک دیروز بهش برخوردم اینجا بذارم ک دقییییییقا خدا داره اهرم رنج و لذت رو با ی کلمات دیگه میگه:
فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَوَهَبْنَا لَهُ یَحْیَىٰ وَأَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ ۚ إِنَّهُمْ کَانُوا یُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ وَیَدْعُونَنَا رَغَبًا وَرَهَبًا ۖ وَکَانُوا لَنَا خَاشِعِینَ (۹۰انبیا)
ما هم دعای او را مستجاب کردیم و یحیی را به او عطا فرمودیم و جفتش را (که نازا بود) برای او شایسته (همسری و قابل ولادت) گردانیدیم، زیرا آنها در کارهای خیر تعجیل میکردند و در حال بیم و امید ما را میخواندند و همیشه به درگاه ما خاضع و خاشع بودند
خدا داره میگه وقتی میخوای درخواستی کنی هم باید بیم باشه و هم امید (هم رنج و هم لذت) تا محرک خوبی باشه برای تقویت ایمانت
خدایا شکرت برای هدایتهات
استاد جونم این فایل هم فوق العاده بود
و ب قول سعید جان شما ب ما یاد دادین خدا کیه و چطور میشه باهاش ارتباط برقرار کرد
نه فقط ی ساعتهای خاصی از روز
هر لحظظظه و همیشه
و اون عاااشقانه پاسخ میده و هدایت میکنه
من میروم..او میکشد قلاب را…
عاشقتونم دست قدرتمند خدااا
الهه
سلام الهه جان توحیدی
من بهار صفاری هستم
و خواستم بهت تبریک بگم که انقدر با خدا رفیق و صمیمی هستی و مسیر رو داری زیبا جلو میری و زیبایی ها رو کشف میکنی
مثل صعودت که برامون تعریف کردی
و قطعا خدای مهربون هم اسباب این مهمونی و دیدار عاشقانه رو برای همه مون فراهم میکنه
خودش قول داده که شماها بیایین توی مسیر زیبای صعود
لنهدینهم سبلنا…..(ما هدایت تون میکنیم و دستتونو می گیریم)…..
از صمیم قلب برای تو …خودم و بقیه ی دوستان همنوردم. بهترین صعود رو آرزومندم….🌟⛅🙏❤️
سلام الهه جون دوست عزیزم
چقد از خوندن کامنتت لذت بردم، چقد معجزه زیبایی بود
«میخوام بگم کانون توجه و اشتیاق برای یک خواسته چه ها ک نمیکنه و خداوند چطوری دلها رو نرم میکنه همه امکانات رو برات فراهم میکنه و میگه بنده من خوشگل من تو فقط لذت ببر بقیش با من..»
عاشقتم
ایشالا که نتایج و پیشرفتای عالیتو ببینیمو باز از معجزات زیبای زندگیت برامون بنویسی
موفق باشی😍😍😘😘
به نام رب یکتا
سلام الهه زیبا
ممنونم دوست خوبم بابت کامنت زیبات
چقدر لذت بردم و چقدر از داستان کوهنوردیت لذت بردم و دیدم خداوند چه راحت و ساده اجابت میکنه خواسته های ما رو و براش کوچکی یا بزرگی خواستمون اهمیت نداره چون اون بی انتها توانمنده اگه من همون طور باورش کنم
بازم ممنونم نازنینم و برات خوشبختی ناب رو آرزو دارم🎉🎉😘😘💐💐💐
بسمالله الرزّاق الهادی
الهه عزیز و نورانی
کلماتت پر از ایمان، شکر و حضور خدا بود.
هر جملهات بوی تسلیم میداد، بوی اعتمادی که فقط از دلِ یک بندهی عاشق برمیاد
هزار اللهاکبر از مهربونی و بزرگی خدا
من هم مثل تو هر روز شاهد معجزههاشم
زندگی من هم سراسر نشونههای اوست؛
هر روز که بیدار میشم، میفهمم آرامشی که دارم، از جنسِ این زندگی دنیایی نیست…
منی که سالها با اضطراب و قرص و استرس زندگی میکردم، حالا با حضورش آرامم —
آنقدر که خودم گاهی باورم نمیشود این سکون، این ایمان، این رهایی از من باشه
اینقدر قلبم آرومه که خودم گاهی تعجب میکنم از این همه آرامش
هر مسئله ای هم پیش میاد میگم میدونم خیری درش هست
و به خود خدا قسم که بدون اینکه من کوچکترین کاری انجام بدم
اون تضاد به بهترین و عالیترین شکل ممکن حل میشه
امروز زیر دوش داشتم فکر میکردم که ده سال قبل هم که من خدا رو نمیشناختم
چقدر ردپای خدا به وضوح تو زندگی من بوده چقدر راحت مسائلم رو حل میکرده
بدون اینکه اون زمان من خدا رو بشناسم یا ازش تشکر کنم همیشه بوده.
آخه من قربونش برم مگه میشه اینقدر مهربونی(استیکر با چشم های قلبی)…….
اصلا من نمیدونم چه جوری از خدای به این خوبی باید تشکر کنم که در شان و منزلت اش باشه
«الَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (رعد/28)
آنان که ایمان آوردند و دلهایشان به یاد خدا آرام گرفت؛ آگاه باش که تنها یاد خداست که دلها را آرام میکند.
الهه جان، من با تمام وجود باور دارم که هر تضاد، هدیهایست برای رشد ایمان ما
هر مسئلهای که پیش میاد، با خودم تکرار میکنم:
«حتماً خیری درش هست… چون خدا در دلِ هر سختی، بذر هدایت میکاره.»
و به خدا قسم، مثل تو دیدم که بدون حتی یک تلاش ظاهری،
خودِ تضادها خودبخود حل میشن… چون او در کارِ ما حاضر است.
خدایا شکرت برای این ارتباطهای نورانی،
برای این دلهای بیدار که هر روز تو را در زندگی تجربه میکنند.
الههی عزیزم، دعا میکنم این آرامشِ خدایی در وجودت جاودانه بشه
و هر روزت، اثبات تازهای از مهربونی و رزاقیتِ او باشه.
با عشق و سپاس از حضور روشنِ تو
سلام ب دوست هم فرکانسیم الهه عزیز
کامنتت اشک منو دراورد
لذت بردن از کامنتت
و تحسینت میکنم برای رفاقتی که با خدای مهربان داری
و اگر اتفاقی هم در مسیر برات می افته می دونی دست خدا بوده و نکته مهمی
کیه عاشق استاد نباشه من هم خیلی دوست دارم استاد ببینم و بغلش کنم
تحسینتون میکنم قانون زیبا فهمیدید
که ما خالق زندگی خودمون هستیم و خدای مهربان این قدرت ب ما داده
و کافی همین موضوع رو باور کنیم تا زندگیمون بهشت بشه
تحسین میکنم کار زیبایی که کردی و خواسته هایی که بهش رسیدی فایل کردی نکته خوبی بود که گفتی
و داستان کوه نوردیت که چطور دست خدا اومد سمتت و چطور ب خدا ربط دادی و حتی حین بالا رفتن توجه ب زیبایی
تحسین میکنم برای رسیدن ب خواستت ب آسانی
چقد کامنتت زیبا بود و لذت بردم
میفهمم استاد میگه کامنتها گنج هستن راست میگه بخدا
آرزوی
سلامتی شادی ثروت احساس خوب و هدایت الله مهربان دارم براتون
سلام امیر جان امیدوارم حالت عالی باشه
خیلی خوشحالم کردی با پاسخی ک ب دیدگاه تقریبا 2 سال پیش من دادی و چقدر یاداوری قشنگی بود خوندن دوبارش برای خودِ من
از تو و از خدای تو ممنونم
منم شما رو تحسین میکنم ک اینقدر عالی ب نکات مثبت افراد توجه میکنی و اونا رو بهشون میگی
کامنتت حس خیلی خوبی بهم داد
در پناه خدا باشی
الهه جانم، دوست زیبای من، سلام به روی ماهت
واقعاً از ته دل لذت بردم از داستانی که تعریف کردی. چقدر قشنگ و الهامبخش بود…
راستش رو بخوای، وقتی داشتم میخوندمش، یه حس عمیق افتاد تو دلم. با خودم گفتم ببین، فاصلهی رسیدن به خواستههامون چقدر میتونه نزدیک باشه، فقط کافیه یه قدم برداریم. همین یه قدم میتونه درِ یه دنیای جدید رو باز کنه.
تو عاشق کوهنوردی بودی، و بدون اینکه منتظر شرایط خاصی باشی، از همونجایی که میتونستی شروع کردی. و خدا هم چقدر قشنگ جواب قدمهات رو داد… انگار گفت: “آفرین دخترم، حالا که حرکت کردی، منم کنارت هستم.”
این برای من یه درس بزرگ بود. اینکه منتظر نباشم همهچی کامل و بینقص باشه. فقط باید شروع کرد، با دل، با عشق، با اعتماد.
تو قدم اول رو برداشتی، و حالا تنها کاری که باید بکنی اینه که با لذت، با شوق، قدمهای بعدی رو برداری. خدا خودش هواتو داره، خودش راه رو برات هموار میکنه، خودش بهترینها رو سر راهت میذاره.
تو فقط ادامه بده، با همون انرژی، با همون لبخند. خدا همیشه پشتته.
بازم ممنونم ازت الهه جان، برای حرفهایی که پر از نور و امید بودن. وجودت مثل یه چراغه توی مسیر خیلیها. همیشه بدرخشی و الهامبخش باشی.
سلام ودرود الهه عزیزم
چقدر خوشحال شدم از خواندن کامنتتون. نمیدونید چقدر باور پذیر شده برام که خدا همین جور میتونه به من هم کمک کنه تا منم به خواسته ام برسم. فقط باید شوق اشتیاق داسته باشم ویک قدمهای کوچک که همراه بالذات هست را بردارم. همین جور که کامند را میخوندم به خدا میگفتم منم میخوام توی خواسته ام اینجوری تجربه کنم. میخوام دستم را اینجوری بگیری. خدایا منم میخوام
تشکر الهه عزیزم موفق باشی نورچشمی خدا
سلام استاد عزیزم
در مورد این موضوعی که از روابط گفتید حرفای خوبی برای زدن دارم و احساسم بهم گفت که بیام و بنویسم.
دقیقا این محتاج بودن در روابط و این شرک توی وجود ما انسانها هست و چقدرررر ما رو به بدبختی میکشونه و چقدررر ما رو نابود میکنه این که گفتید اونقدررر طرف نمیفهمه و محتاج میشه و بدبخت میشه تو رابطه تا آخر هم حتی طرف مقابل مثل یه آشغال باهاش رفتار میکنه و ولش میکنه و میره و اون احساس دردناکی که بعدش تو در و دیواری که انگار زندگی برات تمااااام شده. اما الهییییی من قربون خدا برررررم که با تمام این شرکایی که داشتی فقط کافیه صداش بزنی و ازش بخوای که تو رو از این ذلت نجات بده اون موقع است که دستت و میگیره و به چنان عزت و مقامی میرسوندت که همونی که باهات این رفتارو کرده میاد به دست و پات میوفته تا ببخشیش. ولی کافیه بخوای که تغییر کنی کافیه اونقدرررر درد کشیده باشی که دیگه این ذلت و خاری رو نخوای تجربه کنی و شروع کنی به ساختن شخصیت و عزت نفس از دست رفته ات اصلااااا مهن نیست چقدر بچه باشی یا چقدرررر بزرگ اصلا مهم نیست چقدر خام باشی یا چقدر پخته خودش هدایتت میکنه خودش کمکت میکنه.
استاد و چقدرررر رشد میکنه آدم چقدرررر بزرگ میشه چقدرررر عالی میتونه در آینده پایه های روابطش رو محکم تر و زیباتر بچینه و از اساس درست بنیان کنه وقتی که ترس های گذشته رو تجربه کرده باشه و به واهی بودن اون ترس ها پی برده باشه، اون وقت ذهنت میشه مثل یه آلارم هررررر زمان که احساس میکنی داری به یکی وابسته میشی ذهنت افسار پاره میکنه مثل یه سگ وحشی میشه بهت میگه داری از خط قرمزات عبور میکنی داری فلانی رو تو ذهنت بزرگ میکنی داری مشرک میشی واااای استاد این حرفاتون چقدرررر منو به یاد شخصیت رشد کرده ی خودم انداخت چقدرررر به من احساس خوب داد چقدررر من و به خودم آورد و سپاسگذارترم کرد چقدرررر من و عاشق تر از قبلم کرد من با تمااااااام وجوووودم عاشق خودم و خداااای خودم هستم.
اونقدرررر خودم رو دوست دارم و به وجود خودم افتخار میکنم که نگو و نپرس چرا که از یک بچه ی ناپخته ی ترسوی محتاج عشق و محبت تبدیل شدم به یک بانوی سر افراز موفق در زندگیم که از همسرم و از اطرافیانم و از فرزندم عشق واقعی همراه با احترام متقابل دریافت میکنم و الان در سن ۳۰ سالگی خوشحالم که هر روز دارم برای بهتر شدن و با کیفیت تر شدن زندگیم در تماااااام جنبه ها از روابط عاای بگیر تا مالی تا آرامش تا سلامتی جسم و روح تلاش میکنم و هرروز انسان بهتری رو از خودم به جهان اطرافم ارائه میدم. نمیگم زندگیم کاملا بی نقصه اما به جرات میتونم بگم اونقدررررر عالی و خوبه که خودم در زندگیم احساس رضایت عمیق قلبی دارم و مهمتر از همه اینکه همواره دارم تلاش میکنم برای بهبودش.
خداروشکررر میکنم برای بودن توی این مسیر فوق العاده.
به نام خدای مهربانم
دوست عزیزم ستاره بنی نجاریان
بسیار بسیار لذت بردم و چقدر کیف کردم از اینهمه تغییر و رشد که بسیار شرایط مشابهی رو برای من یادآوری کرد و چقدر خداروشکر میکنم که الگوهایی مثله شما رو سرراهم گذاشت که با امید و اطمینان ادامه بدم که نتایجش رو در رضایت و عشقی که با تمام وجودم از خودت و از کامنتت میاد احساس کنم خداروشکر که اینقدر زیبا و توانمند شدی بانوی سرافراز موفق واقعا لذت بردم از این کلمات زیبا که نثار خودت میکنی قلبا تحسینت میکنم و یه دنیا رشد و پیشرفت روزافزون و احساس رضایت قلبی از خودت و خدای خودت رو برات آرزومندم عزیزم 🤲🤲🤲🤲
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
سلام به خدای عزیزم
سلام به استاد و مریم جان وهمه دوستان عزیز
سلام به خانم بنی نجار عزیز.
من یک عمر از شرک وترس زجر می کشم .
از طرف خیلی از اطرافیان نزدیک خودم مورد ظلم وسو استفاده قرار دارم .
وین انواع بیماری ها مبتلا شدم و خیلی خیلی باسختی زندگی می کنم .
تصمیم به تغییر گرفتم . و میخواهم از شرک به ایمان از ترس به توکل برسم .
می خواهم از رابطه ای که هم خودم را بد بخت کرد وهم بچه ام و خودم را نجات دهم .راهنماییم کنید چگونه شروع کنم .حتی باور غلط زن نباید حرف بزنه وباید آبرو داری کنه را دارم .شوهر جان هر کاری خواست بکند باید اطاعت کنی . به قیمت به شدن عزت نفس وشخصیت انسانیت .استاد وبچه های سایت راهنمایی ام کنید شما را به خدا جوابم را بدهید.گفتگو با استاد قسمت ۷ در کلاب هوس هست.
سلام صفورای عزیز. امروز بعد از خوندن کامنت زیبای ستاره جان ،هدایت شدم به کامنت شما .دوست عزیزم من طبق تجربه ی سه ساله ی خودم که تو این مسیر زیبا هستم بهتون توصیه می کنم دوره ی ارزشمند عزت نفس رو تهیه کنید وجودتون رو غرق در آگاهی های ناب اون دوره کنید وبه آگاهی هاش در حد توانتون وبه خوبی عمل کنید .وقتی جهان مصمم بودن شما برای ساختن عزت نفس وشخصیت جدیدتون رو ببینه پاداش های بزرگی بهتون میده ودرهایی براتون باز میشه که الان حتی نمی تونید تصورش رو بکنید.
سلام دوست خوبم ستاره
تبریک میگم برای کامنتت در برگیزده ها
و تبریک میگم برای ارتباطی که با خدای مهربان داری
و چقد خداوند زیبا جواب میدهد در هر لحظه که صدایش کنیم
فقط کافی خدارو صدا کرد
تحسین میکنم این رابطتتو با خودت و تحسین میکنم اینقد با قدرت اومدی نوشتی
و یادمه منم هم اول خودمو با خودم اشتی دادم
اول خودم دوست داشتم تا تونستم بقیه رو دوست داشته باشم
ساعت ها جلو آینه با خودم حرف زدم و شکر گزاری کردم
یاد گرفتم همیشه بد گراند گوشیم عکس خودم باشه و خودم باشم همه جا
اگه ادم بتونه با خودش در صلح باشه جهان درون اروم باشه میتونی جهان بیرونتم آروم کنی
تحسینت میکنم برای روابط عاشقانه ای که داری با همسر فرزندت با اطرافیانت
امیدوارم روابط هر روز عالی و عالی تر بشه و در مسیر پیشرفت باشی همیشه
کلام زیبا بود و منم یادم افتاد برای داشته هام شکر گزار باشم
آرزوی
سلامتی شادی ثروت فراوان و حال خوب دارم براتون
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَءُوفٌ رَحِیمٌ ﴿١٢٨توبه﴾
یقیناً پیامبری از جنس خودتان به سویتان آمد که به رنج و مشقت افتادنتان بر او دشوار است، اشتیاق شدیدی به [هدایتِ] شما دارد، و نسبت به مؤمنان رؤوف و مهربان است.
فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ ۖ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ ﴿١٢٩توبه﴾
پس اگر از حق روی گرداندند، بگو: خدا مرا بس است، هیچ معبودی جز او نیست، فقط بر او توکل کردم، و او پروردگار عرش بزرگ است.
=====================================
سلامبه استاد عباس منش عزیزم،استاد الهی و نورانی من
سلام به استاد شایسته ی عزیزم
سلام به بچه های پروژه ی پروانه ای…
گام چهارم: رابطه “امیدواری” با “قانون فرکانس”
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
خدای عزیز وشیرین ودلبرم،من اون کسی هستم که به اقامه کردن این صلات ها نیازمندم،پس مثل همیشه از نور خودت بر عقل ودرک و ذهن من ببار وکمکم کن با نوشتن این تمرین،ذهنم روبه سمت قدرت تو جهت بدم و مسیرهای پیش رو،رو روشن تر کنم.
=====================================
تجربه ی من از نجات،از ته دره ی ناامیدی:
{چطور بهشتِ کیش رو با دست خودم جهنم کردم اما خداوند با عشق بی نهایتش،من رو از ته تاریکی ها نجات داد.}
یک پلان قبل از مهاجرتم به کیش:
من با یک ایده ی الهامی از استخدام رسمی پرستاری انصراف دادم و طبق آگاهی های جلسه 3 قدم 7 اومدم ویژگی های شغل دلخواهم رو نوشتم:
من شغلی رو میخوام که نویسندگی از قانون و قرآن باشه،میخوام به گسترش جهان توحیدی کمک کنه،میخوام ثروت روبه شکل آسان وارد زندگیم کنه،من شغلی رو میخوام که به رشد وپیشرفت من کمک کنه و کاری که انقدر دوسش دارم که حاضرم شب ها براش بیدار بمونم و انقدر به من آزادی بده که حتی اگر قصد کردم ماه ها به سفر برم،بتونم با آزادی کامل زمانی ومکانی و مالی انجامش بدم و…
و خداوند پاسخ داد:باز شدن یک در جادویی در جزیره ی کیش و شروع کار من در سمت کارشناس آموزش یک شرکت تجاری بزرگ و توحیدی…در کنار یک مدیر عامل بینظیر …
کل کارم این بود که من باید در طول روز به نمایندگی های شرکت سر میزدم و اگر سوالی در رابطه با محصولاتمون داشتند بهشون پاسخ میدادم،ضمن اینکه باید در تموم جلسات بیزنسی در کنار مدیرعاملم شرکت میکردم،کار ایشون در حوزه ی تجارت و فروش،من هم به عنوان کارشناس شرکت برای توضیحاتی که نیاز بود.
نزدیک به 2 ماه گذشت و من از نظر عزت نفس،ایمانم به قوانین،رشد شخصیتی و اعتماد به نفس و احساس لیاقت هیچ ربطی به سعیده ای که روز های اول وارد جزیره شد نداشتم،من از هر بعدی که میشد شخصیت یک آدم تغییر کنه…صدها مدار رشد کرده بودم.
نشانه های خداوند خیلی آرام،عاشقانه،نرم و لطیف بهم گوشزد میکردن که یادت نره از من چی خواسته بودی،اگر آوردمت اینجا برای رشدت به سمت مدارهای بالاتر بود،تو باید برگردی و بری تو مسیر عشق و علاقه ت حرکت کنی…
اما من در مدار درک این نشانه های آرام نبودم و همچنان به مسیر قبلی ادامه دادم.
نشانه ها آرام آرام بیشتر،سنگین تر و سخت تر شد.
◀️از نظر کاری به بیهودگی رسیده بودم،نتنها علاوه بر کار خودم،کار همکارم که سفارش گیری بود رو هم یاد گرفته بودم و حتی انبار شرکت رو هم زیرو رو کردم و دیگه چیزی نبود یادگیریش من رو به وجد بیاره…
◀️تابستون بود و جزیره ی زیر تابش شدید خورشید.تعداد مسافر ها خیلی کم شد و عملا تو نمایندگی ها مشتری ای نبود که بخواد سوالی بپرسه که من بخوام جواب بدم…
◀️تنهایی عاطفی،تنهایی تو جزیره ،تواون گرما و اون شرایط کاری دیگه داشت خسته کننده میشد…من هیچ حمایتی حتی در حد یک تماس هم از خانواده م هم دریافت نمیکردم…
◀️دخل و خرجم دیگه باهم نمیخوند،به طرز عجیبی به مشکل مالی برخورده بودم،حتی طلاهام هم فروخته بودم که از کسی درخواست کمک نکنم،اما روزهایی رسید که من باید به حسابم نگاه میکردم تا تصمیم بگیرم با این مقدار پول، چه غذایی میتونم بخورم که امروز سیر بمونم…
◀️دخترهام به شدت بی قراری میکردن و میخواستن که بیان پیشم در حالتی که من اصلا شرایط نگه داریشون رو نداشتم…
◀️مادرم که همیشه با عشق دخترا رو پیش خودش نگه میداشت،دائم زنگ میزد و میگفت من میخوام برم پیاده روی اربعین،بچه هاتو پیش کی بزارم؟!
◀️صاحب خونه و مشاور املاک باهم دعواشون شد و بی دلیل من رو کشیدن وسط بحث هاشون و یک فشار ذهنی و روانی دیگه برای یک زن تنها تو جزیره…
◀️تو اون بی پولی و تنهایی و وسط گرمای تابستونی جزیره که نیاز بود روزی ٢ بار بری حموم،دوش حموم شکست.
◀️یک روز از جلسه کاری برگشتم دیدم آب خونه قطع شده،به هر سختی پمپ خونه رو وسط پمپ های همسایه ها پیدا کردم،ده بار رفتم پایین دکمه ی پمپ رو زدم اومدم بالا،باز آب وصل نمیشد…خیس عرق…خسته ی خسته ی…ناامیدِ امید…با گریه خوابم برد،عصر که بیدار شدم زنگ زدم به یک تاسیساتی،اومد نگاه کرد گفت مستاجر قبلی پول آب پرداخت نکرده،از اداره اومدن پلمپ کردن،یک بند پلمپ رو برام باز کرد و تو اون شرایط مالی ،5٠٠ تومن ازم دست مزد گرفت…
◀️دوسه رو بعد …فندک اجاق گاز خونه شروع بی دلیل جرقه زدن…
فشار پشت فشار میومد و قشنگ جهان منو گذاشته بود لای منگنه…
ازونجا که برای گوش کردن به الهاهمم و اومدن به جزیره ی کیش،بسیار زیاد بها پرداخت کرده بودم و در اوج مخالف و بدون هیچ حمایتی ،تک و تنها به خداوند لبیک گفتم و اومدم…خیلی برام سخت بود که دست خالی برگردم…مخصوصا که بهم گفته بودن میخوای بری برو ولی مثل چی پشیمون میشی و برمیگردی…
من احساس فلج شدگی داشتم،احساس رها شدگی،احساس اینکه اینجا دیگه آخر خطه و دیگه هیچ کاری از دستم بر نمیاد…
شب ها صدای قرآن رو میزاشتم بالای سرم،خود قرآن رو با دستم روی قلبم نگه میداشتم تا بتونم یکم بخوابم…
خود افشایی:من انقدر ناامید شده بودم که دیگه به مرگ فکر میکردم…
یک شب به خدا گفتم من مطمئنم اگر کسی واقعا ازت بخواد ازین دنیا ببریش تو این کارو میکنی،و من اینو ازت میخوام !این کارو برام انجام بده..من امشب میخوابم و دیگه نمیخوام صبح بیدار بشم…
تنها کاری که کردم این بود که زنگ زدم به دخترها ،میخواستم برای آخرین بار باهاشون حرف بزنم،بهشون گفتم من خیلی دوستون دارم و مراقب خودتون باشید و…گفتم امشب میخوام یکم زودتر بخوابم ،برای همین زنگ زدم ازتون خداحافظی کنم.
تمام که تموم شد ،مثل همیشه رخت خوابم رو تو هال خونه پهن کردم،صدای قرآن رو گذاشتم بالای سرم و تو دلم امید داشتم خدا به حرفم گوش میده و به محض اینکه خوابم ببره،این بازی تموم میشه و من برمیگردم پیش خودش …
اما پلن خدا این نبود:
به طرز عجیبی من یادم رفتم گوشیم رو سایلنت کنم.
ازون طرف هم دخترها یادشون رفت من گفتم من میخوام بخوابم و باهاشون خداحافظی کردم.
نمیدونم چقدر خوابم برده بود که با صدای بلند زنگ گوشی از جام پریده م…چون با اون حال روحی خوابیده بودم ترس تموم وجودم رو گرفته بود و ضربان قلبم وحشتناک شده بود ،تماس رو که جواب دادم نیلا نیکا از صدا ونفس هام فهمیده ن که من ترسیدم…
شروع کردن به گریه کردن و معذرت خواهی که مامان ببخشید تورو ترسوندیم…
همون گریه و نگرانی بچه ها،یک تیری توی تاریکی برای من بود که سعیده بخاطر دختر ها…بخاطر دختر ها…تو نباید کم بیاری،تو میتونی بازم بلند شی،کم نیار…
از فردای اون روز شروع کردم به گوش کردن به جلسه ٢ قدم ٩ و تکرار اون عبارت های تاکییدی توحیدی و گوش کردن به صورت دعای قنوت نماز عید فطر:
اَللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ وَلِلّهِ الْحَمْدُ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما هَدینا وَلَهُ الشُّکْرُ على ما اَوْلینا
بالاخره کمک ها رسید،بالاخره صدا زدن خدا وسط ناامیدی ها و تلاش برای پیدا کردن نور در تاریکی ها،نجات رو رسوند:
استاد بعد از مدت ها فایل جدید گذاشت:تسلیم بودن در برابر خداوند
روحم تشنه ی قدرت توحید هر کلمه ی صحبت های استاد بود،گوش کردم و گوش کردم و گوش کردم و گوش کردم…نوشتم و نوشتم و نوشتم….
عصر اون روز با تاکسی رفتم ساحل دامون جزیره…همون جا که خداوند معجزه هاش رو رسونده بود و این در جادویی برام باز شده بود…
صداش زدم و صداش زدم و صداش زدم…
روی آخرین سنگی که نزدیک به دریا بود وایسادم و دعای حضرت ابراهیم رو بلند بلند تکرار کردم:
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ
عصر فردای روزِ تسلیم شدن…
پیغام های روشن خداوند از راه رسید…
دوستم بهم پیام داد: سلام عزیزم ،هروقت خونه بودی فرصت داشتی به من اطلاع بده …
قلبم فهمیده بود نور در راهه،رفتم وضو گرفتم و بعد باهاش تماس گرفتم …
چندتا الهام پر از نور از عالم معنا به قلب رفیقم رسیده بود که منتظر نشونه ها بود تا به دست من برسونه…
اون از کیلومترها اون طرف تر حرف میزد و من این سر دنیا سراپا گوش با صورتی که از عشق خدا،خیسِ اشک بود…
🟣خواب دیده بود …من رو تو یک اقیانوس و دریای خروشان و طوفانی…اون وسط وایساده بودم و ماهی ها از همه طرف پرتاب میشدن و به من میخورند…میگفت ترسناک بود سعیده،حتی دیدنش از دور ترسناک بود ،من نگاهت میکردم و میگفتم تکون بخور سعیده،چرا اونجا وایسادی،چرا نمیترسی…
گفت یک دفعه نور اومد…همه جا روشن شد…تو همونجا وایساده بودی…دریا آروم شد و دیگه هیچ ماهی به سمتت نمیومد…و من این صوت عربی رو شنیدم که اونجا پخش میشد…
اَللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ وَلِلّهِ الْحَمْدُ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما هَدینا وَلَهُ الشُّکْرُ على ما اَوْلینا
🟣خواب دیده بود…من کنار استاد …استاد ٣ بار با یک کلمه تحسینم کرده بود :شجاعتت،شجاعتت،شجاعتت…
🟣خواب دیده بود استاد بهمون گفت: فایل اصل بقای اصلح رو یک میلیارد بار گوش کنید…
اگر خانومی،یک خانوم شجاع باش…
🟣خواب دیده بود…من کتاب خودم رو نوشتم…حتی اسمش رو هم گفت …
{اسمی که الان شده اسم فصل اول کتابی که به لطف الله دارم مینویسم….}
و من دوباره روی پاهام وایسادم….دوباره نفس کشیدم…دوباره عزت نفس توحیدیم رو به دست آوردم.
من با شجاعت و ایمان و توکل از کیش برگشتم و با یک کنترل ذهن سنگین از کاری که دوسش نداشتم انصراف دادم …
من سمت رو خودم انجام دادم …
و بعد استاد شایسته مثل یک فرشته از سمت خدا،با پروژه ی (خانه تکانی ذهن) و (مهاجرت به یک مدار بالاتر ) من رو در مسیر درست نگه داشت تا بالاخره دوره ی هم جهت با جریان خداوند از راه رسید و کل بازی زندگی رو یکبار دیگه برای من عوض کرد…
و من از قعر تاریکی و ناامیدی و افسردگی دوباره به اوج روزهای خوبم برگشتم…و دارم با سرعت زیاد به سمت نور حرکت میکنم …
نورِ عشق،نورِ ثروت،نورِ ایمان ،نورِ همه ی چیز های خوب دنیا…
تموم درخواست های که برای شغل دلخواهم نوشتم داره دونه به دونه به راحتی تیک میخوره…
و من در حالی که هوای مهربانی الله رو نفس میکشم ،دارم در جاده ی سرسبز و جنگی و آسفالته به سمت مدار های بالاتر حرکت میکنم…
اَللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ وَلِلّهِ الْحَمْدُ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما هَدینا وَلَهُ الشُّکْرُ على ما اَوْلینا….
دوستون دارم استاد جان و استاد جان از روشنی قلبم …
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان ….
بسم الله النور…
بسم الله الذی یخرج الحیَّ من المیت و یُخرج قلبِ خسته رو دوباره به زندگی
سعیده زیبای خدا
دختر روشنِ جزیره رحمت…
نمیدونی چندین بار این دیدگاهت رو خوندم
اصلا متوجه نبودم یهو دیدم صورتم از اشک هام داغ شده
چقدر مزاد پنداری کردم با نوشته هات
چقدر خودم رو دیدم ، شکوه گذشته رو
موقع خوندن تکتک سطرهات ایستادم، نفسم گرفت، اشکم اومد…
و زیر لب فقط تونستم بگم: «اللّه اکبر… اللّه اکبر… اللّه اکبر…».
باور کن تو فقط یک دیدگاه ننوشتی. تو یک سوره نوشتی.
تو یک معجزه مستند کردی.
تو نشون دادی که «وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ…» یعنی چی
«هر وقت بندگان من درباره من از تو پرسیدند، بگو من نزدیکم.» (بقره/186)
سعیده عزیزم…
تو رفتی «ته دره». اون جایی که خیلیها فقط تو حرف در موردش میگن، ولی تو لمسش کردی.
تنهایی، فشار مالی، بیپناهی، بدن خسته، ذهن لبریز، دل بیپشت و پناه…
و اون لحظهای که انسان میگه: «خدایا اگه میخوای منو ببر… الان ببر.»
وااااای و من چقدر این لحظات رو درک میکنم و چقدر زیاد واسم اتفاق افتاده
و همونجا…
در همون لحظهای که فکر کردی آخر خطه، خدا نگذاشت.
با یه زنگ تلفن
فقط یه تماس
یه زنگی که حتی خودت گفتی «گوشیم رو سایلنت نکرده بودم»، بچهها هم «یادشون رفت من گفته بودم میخوام بخوابم».
همین دو «یادشون رفت» یعنی دخالت مستقیم خدا در فرکانس واقعیتت
اینو که خوندم، لرزیدم.
چون منم اون لحظه رو زندگی کردم…
منم اون جایی بودم که زیر لب گفتم «خدایا من دیگه نمیتونم، خستهام…»
و باز هم همونطور که تو گفتی، خدا نذاشت.
واقعاً نذاشت.
نه بهخاطر این که ما قوی بودیم؛
بهخاطر این که «او واقعاً رَحیمه»…
و این عشق رو هیچ زبانی نمیتونه توصیف کنه.
«وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» (طلاق/3)
و هر کس بر خدا توکل کند، همو برایش کافیست.
همین آیه رو تو با گوشت و پوست نوشتی. نه روی کاغذ، روی زندگی.
چیزی که تو گفتی برای من یکی از مقدسترین لایههای توحیده:
اینکه خدا فقط موقعی که ما خوشحال و قوی و رو فرم باشیم کنار ما نیست.
خدا همونجاست وقتی ما کف زمینیم.
خدا همونجاست وقتی دیگه حتی دعاهای قشنگ بلد نیستیم و فقط میگیم: «خدایا…»
و فقط همین یک «خدایا» کفایت میکنه.
وقتی گفتی روی آخرین سنگ کنار دریا وایستادی و با صدای بلند گفتی
«إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَالأرْضَ حَنِیفًا وَما أَنَا مِنَ المُشْرِکینَ»
[من رویم را، تمام توجهم را، تمام وجودم را به سوی آن که آسمانها و زمین را آفرید برگرداندم، و من از مشرکان نیستم] (انعام/79)
واااای یه چیزی درونم خالی شد . موهای تنم سیخ شد
هزاااار الله اکبر از خوابی به این وضوح که دوستت دیده بود
چقدر واضح چقدر روشن
اصلا یه جوری شدم
دگرگونم کردی سعیده عزیزم
آخه سعیده…
این فقط یک آیه نبود.
این «اعلام تسلیم» بود.
این «پرچم انداختن در قلب خدا» بود.
این اعلام مالکیت بود: «من مال توأم. من روی شونه هیچکس دیگه نمیایستم. فقط تو.»
و بعدش چی شد؟
دریایی که داشت میبلعیدت آروم شد.
صدای «اَللّهُ أَکبَر… وَ لِلّهِ الحَمد…» اومد.
استاد در خوابِ دوستت سه بار صدات زد: شجاعت… شجاعت… شجاعت.
و خدا که «أرحم الراحمین»ه بهت گفت:
«دخترم… تو فقط شجاع بمون. ادامه بده. من بقیهشو چیدم.»
این یعنی تو دیگر اون زن سابق نیستی.
تو شاهدی زندهای بر عمل قانون.
تو دلیلی که میگه این راه فقط تئوری نیست، فقط جملات قشنگ اینستاگرامی نیست.
این راه، زندهست. واقعیست. قابل لمسـه.
وقتی گفتی:
«من سمتِ خودم رو انجام دادم، برگشتم، انصراف دادم، و بعد استاد شایسته با پروژههاش اومد، بعد دوره همجهت رسید و کلاً بازی زندگی من عوض شد…»
من ناخودآگاه از دلم گذشت این آیه:
«فَاسْتَجَبْنَا لَهُ…»
«ما دعایش را اجابت کردیم…» (انبیا/90)
همین.
نه گفت «بررسی میکنیم»، نه گفت «ببینیم لایق هستی یا نه».
گفت: «ما جواب دادیم.»
و تو الآن داری در خود جوابِ جوابِ خدا زندگی میکنی.
و اجازه بده یه چیزی خیلی صادقانه بهت بگم:
سعیده جان…
تو فقط “بقا پیدا نکردی”.
تو متولد شدی.
تو از نو به دنیا اومدی.
تو فقط از آب دریا بیرون نیومدی، تو از آب دریا «زاده شدی».
و این تولد دوباره رو نه دکتر میتونه بده، نه خانواده، نه پول، نه سیستم.
این فقط «خدای ربّ العرش العظیم» میتونه بده. (توبه/129)
تو الان هم دختر خدایی، هم صدای خدا.
تو هم درس این دورهای، هم خود دورهای برای بقیه.
و اینجاست که من با تمام قلبم بهت افتخار میکنم ️
افتخار میکنم به اون لحظهای که گفتی:
«دیگه بهانه نمیگیرم. نمیگم کی حالمو خوب میکنه. میگم خدایا من رو ببر تو مدار تو. منو از خودت پُر کن.»
این یعنی بلوغ روح.
این یعنی همون چیزی که استاد بهش میگه «همجهت شدن با جریان خداوند».
سعیدهی عزیز…
دلم میخواد یه دعا برات بفرستم — از همون جنس دعاهایی که خودت بلدی از ته دل بخونی و آسمون رو تکون بدی:
خدایا…
به حق همون شبی که دست سعیده رو گرفتی و اجازه ندادی صدای بچهها برای آخرین بار شنیده بشه،
به حق اشکهایی که رو سنگِ ساحلِ دامون ریخت،
به حق «إنی وجهت وجهی» که از دلش بیرون اومد نه از لبش،
به حق اون صدایی که از عالم غیب گفت «شجاعتت… شجاعتت… شجاعتت»،
قسم به همون نوری که دریا رو آروم کرد و ماهیها رو ساکت،
قسم به همون «اَللّهُ أَکبَر»ی که بر قلبش نشست،
سعیده رو در مدار امن خودت نگه دار.
دلش رو از نو بساز، اما این بار طوری بساز که هیچ موجی دیگه نتونه خرابش کنه.
رزقش رو، ثروتش رو، کلماتش رو، کتابش رو، مسیرش رو از سمت خودت امضا کن.
قلمش رو بگیر در دست خودت و ازش آیه بساز برای دیگران.
و پروردگارا…
این بندهت، این دخترت، این «سعیدهی تو»،
تو خودت دیدی که انتخابت کرد.
تو رو انتخاب کرد.
پس همونطور که خودت وعده دادی:
«وَمَن یُهَاجِرْ إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ یَجِدْ فِی الْأَرْضِ مُرَاغَمًا کَثِیرًا وَسَعَهً…» (نساء/100)
کسی که هجرت کنه به سوی خدا و رسول، زمین براش پر از راه گریز و گشایش میشه…
خدای مهربون…
گشایش رو براش «وسیع» کن.
نه کم. نه فقط کافی. و سیع. فراخ. امن. نرم. الهی.
سعیدهی جانم
من برای تو از ته دل احترام قائلم.
تو الهام زندهای.
تو سندی هستی که نشون میده:
«هیچکس برای همیشه در تاریکی نمیمونه اگر واقعا خدا رو صدا بزنه.»
ازت خواهش میکنم
لطفاً
لطفاً
بنویس.
قلمت رو رها نکن.
اون کتاب فقط یک رویاست؟ نه عزیز دلم. اون کتاب یک «وعده»ست.
وعدهای که از بالا صادر شده.
من، صمیمانه، با تمام قلبم، انتظار روزی رو میکشم که اسم تو رو روی جلد اون کتاب ببینم و با اشک بگم:
این همون دختریه که یک شب گفت «خدایا من برمیگردم پیش تو»
و خدا جواب داد:
«نه… تو نمیمیری.
تو زندگی رو به بسیاریها زنده میکنی.»
قلبت روشن، راهت روشن، قلمت روشن، رزقت روشن، و حضورت تا ابد در امنِ «حَسْبِیَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ، عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ.» (توبه/129)
دوستت دارم با تمام احترام و شکر
طبیعیه که اشک ها از صورتم جاری بشه و بی وقفه بباره …نه…؟!
طبیعیه که تو خط به خط کامنتت خدارو دیدم که منو در آغوش گرفته …نه…؟!
شکوه عزیزم،قلب روشنت رو میبوسم،نوری که به همراه خودت داری،عشقی که مثل عطر یک گل سخاوتمندانه تو هوا پخش میکنی…
دختر من هیچی ندارم در جواب این متن الهی تو بدم…نورش بیش از میزان دریافت ظرف نعمت من بود…برای همین اشک ها جاری شدند تا قلبم رو روشن تر کنند تا بتونم این همه عشق رو بپذیرم…
ازت ممنونم شکوه عزیزم،تو برای من پیرهن یوسف آوردی،چشم هام روشن شد…از خدا میخوام تموم زندگیت رو با نور خودش روشن کنه…
دوستت دارم رفیق…
به امید دیدار روی ماهت در بهترین زمان و مکان…
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان…
خودت وتموم قشنگی هات و خوشبختی هات رو در پناه نور میسپارمت و الله یارت باشه همیشه…
آل عمران
هُوَ الَّذِی یُصَوِّرُکُمْ فِی الْأَرْحَامِ کَیْفَ یَشَاءُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ
ﺍﻭﺳﺖ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺣﻢ ﻫﺎ [ ﻱِ ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ] ﺑﻪ ﻫﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ . ﺟﺰ ﺍﻭ ﻫﻴﭻ ﻣﻌﺒﻮﺩﻱ ﻧﻴﺴﺖ ; ﺗﻮﺍﻧﺎﻱ ﺷﻜﺴﺖ ﻧﺎﭘﺬﻳﺮ ﻭ ﺣﻜﻴﻢ ﺍﺳﺖ .(۶)
=======================================
چه زیباست جنس این نوشته هایی که از یک قلب زلال و پاک سرچشمه گرفته ..اون ایات پشت سرهم!! اون ریتم کلمات به کاربرده شده !! اون وسواس و تمرکزی که روی تک تک کلمات گذاشته شده !!! والبته اون فرکانس ارزشمند تحسین و سپاسگزاری که در لابه لای این کلمات خودنمایی میکنه !!!
من همیشه ارادت خاصی به تموم افرادی که قلم زیبایی دارن، دارم!!امشب به کامنت شما هدایت شدم شکوه جان وقتی که به انتهای کامنت نورانی تون رسیدم قلبم من رو به نوشتن دعوت کرد فقط وفقط به رسم سپاسگزاری از یک دوست ؛)
چقدر زیبا نوشتی وچقدر قشنگ نوشته هات رو کلماتت رو با ایات قران مزین کرده بودی …
وقتی ایاتت رو خوندم یک احساس عمیقی از امنیت و قدرت در وجودم به غلیان دراومد باخودم گفتم کلام الله رو فقط باید با خود قران پاسخش رو داد … بسم الله ،قران رو باز کردم این ایه اومد حس کردم واقعا بهتر ازین نمیشد دیگه!
شکوه جان وقتی چهره ی زیبات رو دیدم وقتی اسم قشنگت رو دیدم و وقتی اون جنس از نوشته ها رو خوندم
باخودم گفتم الحق والانصاف که خداچقدر ماهرانه تصویرگری کرده!! به قول افغان زبان های نازنین ماشالله نام خدا
یروز باخودم فکر کردم این نام خدا که میگن یعنی چی!؟!؟بعد به این نتیجه رسیدم که شاید منظورشون اینه که تو تجلی نام خدایی تو تجلی اسماء خدایی…نمیدونم این برداشت چقدر درسته ولی من اینطور برداشت کردم …حالا دوست دارم بهتون بگم ماشالله نام خدا ؛)
این کامنت واقعا من رو سرشار از حس ارامش کرد و برخودم لازم دونستم که ازتون تشکر کنم…
من این کامنت رو در ارشیو کامنتهام سیو میکنم چون دوست دارم انرژیش رو برای خودم محفوظ نگه دارم دوستون دارم …
درپناه حق
بسم الله النور
مطهرهی عزیزم،
از خوندن کلمات پرمهر و نگاه لطیفت دلم گرم شد.
چه تعبیر زیبایی داشتی از «نام خدا»…
هر انسانی که با عشق مینویسه، تجلی یکی از اسمهای اوست.
تو هم با این دلِ سپاسگزار و این نگاهِ قدردان، «الودود» رو زنده کردی در زمین
خدا حفظت کنه نازنین،
برای حضورت، نورت و این محبت خالصانهت از ته دل شکرگزارم
در پناه حق و عشق الهی همیشه بدرخشی.
سلام شکوه جانِ نازنین.
بدون اغراق، یکی از زیباترین و ناب ترین و دلنشین ترین کامنت هایی که خوندم، کامنت زیبا و روحانیِ شما بود.
جنسی از اتصال به خداوند، که کاملا اشکار بود.
الهی شکر که الان، هدایت شدم و خوندمش.
و به قول مطهره جان، منم ذخیره اش کردم برای خودم که محفوظ بمونه برام.
قلبم جلا میگرفت با هر خطی که میخوندم و جلو میرفتم.
از اون حرف هایی که دوست داری حالا حالاها تموم نشن و بخونی و بخونی و بخونی.
چقدر دعای آخرت قشنگ و دلی و قابل لمس بود.
چقدر آیه های قرآن لابه لای حرف هات، به دل میشینه.
مرسی که به ندای قلبت بله گفتی و برای سعیده جان پاسخ نوشتی.
پاسخت فقط برای سعیده جانم نیست.
برای هر کسی که دنبال خداست، دستش دراز شده به سمت خدا، هوش و حواسش سمتِ خداست، کارگشاست.
مثل یه شعرِ لطیف، مثل یه نامه ی عاشقانه ی لطیف، مثل یه مناجاتِ لطیف، نشست روی قلبم و با پاسخ زیبای مطهره جان و سعیده جان برات، منم شجاعت کردم تا رد نشم از کامنتت و فقط بهت 5 ستاره بدم و برم.
این کامنت از اون جنس کامنت هاست که به قلب میشینه، مخاطبِ عام و خاص رو پوشش میده.
خدای نازنین، خودت و عزیزانت رو در پناهِ خودش همیشه حفظ کنه.
بهترین ها برای قلبِ لطیفت.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
بسم الله الذی وسِعَ کلَّ شیءٍ رحمهً و علما
سمانهی عزیزِ من،
کلماتت مثل نسیمِ آرامی روی دلم نشست…
انگار خدا میخواست دوباره یادم بیاره که هیچ حرفی از جنس او گم نمیشه،
فقط میچرخه تا به قلبی برسه که اهل نوره
راستش خیلی ذوق کردم وقتی دیدم نقطه آبی ام از طرف سمانه جان صوفی هست
که از بهترین و توحیدی ترین و نورانی ترین شاگردان این سایت هست
من ازت ممنونم که واسم کامنت نوشتی و یه عالمه هم دوستت دارم
اون آیهای که نوشتی
«فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»
خودش پاسخ همهی دعاهاست…
آری، او بهترین نگاهدارنده است.
هم از دلها، هم از نیتهای پاک، هم از کلماتی که برای او نوشته میشن.
هر نوری که از عشقِ خدا زاده شود، در هیچ زمانی خاموش نمیماند.
سمانه جان،
از لطافت روحت، از آن دقت عاشقانه در دیدن زیباییها، از دعایت و حضور مهربانت، از عمق وجودم سپاسگزارم.
الهی همیشه در سایهی همان نوری باشی که خودت به دیگران میبخشی…
در پناه رحمتِ او، با قلبی آرام و نوری ماندگار
هوالرزاق
خودمم درست یادم نمیاد ولی چون یک سال ونیم پیش که واردسایت شده بودم علاقه ی زیادی به خوندن کامنت ها والبته نتایج خفن برای الگوبرداری داشتم،بینهایت باریسری از کامنت هارومیخوندم و بعدهابه ذهنم رسید که بیام واونها روتوپوشه های مختلف به اسم همون افرادتوی تلگرامم سیوکنم وبعدها فهمیدم که سایت این قابلیت رو داره که بتونی ایمیل اون افراد رو فعال کنی و به محض گذاشتن کامنتی روی سایت از سمت اون افراد مطلع بشی وداغ داغ اونهارو بخونی!!
یکسری از افرادرو انتخاب کردم وازوهمون موقع سیل عظیمی از اگاهی های دوره های استاد ازطریق همون شاگردان منتخبش به دست من میرسید گاهااین جمله ی استادروباخودم مرور میکردم که: من دیگه دارم از این اگاهی هاسواستفاده میکنم !!!اخه مثلا گاهی احساس میکردم که میتونم یک کنفرانس چکیده ی مطالب از دوره ی دوازده قدم رو از کامنتهای سعیده شهریاری عزیزم ارائه بدم..ویک کنفرانس هم از سرفصل های دوره ی احساس لیاقت رو باکامنت های ابراهیم خسروی عزیز ارائه بدم …
اون شاگردزرنگ های عقل کل مثل حمیدرضا ثانی عزیز یا اقا جمال عزیز بمانند که اونها اصلا اومده بودن من هرررررچی سوال داشتم جوابم رو دو دستی تقدیمم کنن ؛)
از روزی که سعی کردم به حرفهای یکی ازون شاگردزرنگ ها که خانم سعیده شهریاری بود گوش بدم و قدم 9 رو که طبق فرمایشات ایشون توحیدی ترین قدم دوازده قدم هست رو تهیه کنم و به جلسه ی دومش خیلی بهترازبقیه گوش بدم فهمیدم واقعا من دارم از خدا وهدایتهاش و اموزه های استادم وخود استادم و شاگردزرنگ های استادم سواستفاده میکنم
به قول شما تو دوره ثروت 3 که من خیلی خوشحالم که دارم از خداسو استفاده میکنم!!!
استادجانم خداشاهده گاهی احساس میکنم خوابم و شک میکنم که ایا واقعا این منم که دارم اینقدر زیبا زندگی میکنم
اینقدر قشنگ یادگرفتم کنترل ذهن و کنترل زندگیم رو ،اینقدرهمه چیز ساده بود؟!!اینقدر درک قانون شیرین و اسون بود؟؟و ایا این قرانی که من دارم اروم اروم میفهممش و درکش میکنم همون کتابی بود که جرات نداشتیم دست به ایاتش بزنییم چه برسه به اینکه فکر کنم روزی میتونم با همین ایات زندگیم رو رقم بزنم؟؟؟
خب حالا چی میخواستم بنویسم اصلا؟؟که رسیدم به اینجا؟؟اهاع یادم اومد ؛) میخواستم در راستای تحسین افراد به جای مقایسه و حسادت از سلسله کامنتهایی بنویسم که سعیده جان شهریاری سنگ تموم گذاشتن وزیر حداقل 99 درصد فایلهای این سایت (البته اون یک درصد هم من هنوز وقت نکردم بگردم پیداکنم که اگر بگردم اونها هم شهادت میدن به درستی کلامم) درمورد مهاجرت کاری شون به جزیره ی کیش نوشتند!!
انقدر من کامنت از ایشون درمورد کیش خوندم که الان توی دفترارزوهام نوشتم خدایا خودت میدونی وخودم که اگر یک سفرکیش مهمونم نکنی دیگه بیخیالت میشم !!! تیکه تیکه درمورداین مهاجرت خونده بودم ولی داستان دقیقش رو نمیدونستم مثلا برام سوال شده بود که چطوری خدامیتونه به یک نفر بگه برو کیش یا چطوری اصلا یک نفر میتونه خونه و زندگیشو ول کنه وبه خواب یک نفر دیگه که اون فرد روهم اصلا نمیشناسه و ندیده اعتماد کنه !!! اخه من اون روزها مدار خیلی خیلی پایینی داشتم وخیلی علامت تعجبها و علامت سوالهای ذهنم زیاد بود… تااینکه دیگه کم کم تونستم با تیکه تیکه های کامنتها جریان کامل این داستان رو بفهمم من دیگه این داستان رو حفظ شده بودم ولی نمیتونستم باورش کنم…بدجوری توی ذهنم این داستان میچرخید اصلا برام یک سناریوی خیلی تعجب برانگیز بود !!!
من با همون داستانهای کیش پیگیر کامنتهای سعیده جان شدم دلم میخواست ازین زندگی بیشتر سردربیارم چطور یک ادم میتونه به یک خواب اعتماد کنه وچطور اصلا میتونه این پیام رو دریافت کرده باشه اینقدر واضح که برو کیش!! همزمان که داشتم رشد میکردم و درک من از هدایت هی بیشتر وبیشتر شد،اروم اروم درک کردم که میشه!! میشه همینقدر واضح صدای خداوند روبشنوی که میگه بیا کیش بیا کیش !!دیگه این مسئله برام تعجب اور نبود
یکم بعد تروقتی توی این زندگی دقیق تر شدم فهمیدم که سعیده جان با خانواده شون زندگی میکنن و بیشتر تایمش رو مشغول مراقبت از دوتا دخترهاشه!!باخودم میگفتم چطور یک ادم میتونه اینقدر اززندگیش راضی باشه وقتی که توی خونه ی پدرش هست اولا وثانیا هیچ زحمتی نمیکشه وپولی درنمیاره حالا هرچقدرم خدا شرایط رو براش فراهم کرده باشه وپدرش رو مامور کرده باشه که از لحاظ مالی سعیده رو ساپورت کنه مگه میشه ادم احساس راحتی کنه مگه میشه برای کاری زحمت نکشی و پول بیاد توی حسابت؟!!
(همون کارت جادویی که بارها اسمش رو اوردی ) وتو ازین زندگی لذت ببری!!! اصلا مگه خرج کردن پولی که ادم براش زحمت نکشه شیرینه ؟؟و سوالی که پاشنه ی اشیل من رو به من معرفی کرد:
مگه ادمی که هیچ زحمتی نمیکشه وپولی درنمیاره میتونه احساس ارزشمندی بکنه؟؟؟
اینها سوالات ذهن من بود…درجواب بهش میگفتم اما سعیده داره کتابش رو مینویسه و ازین طریق احساس خوبی داره ولی این سوال دوباره میومد:درسته قبول ولی اگر پول درنیاری تو چطور میتونی به خودت افتخار کنی وخودت رو ادم ارزشمندی بدونی و تازه اینقدرهم راضی باشی از زندگیت ولذت ببری ؟؟؟
واستاد انقدر این سوالات توی ذهن من پیچید و پیچید که رسیدم به یکی از اصلی ترین پاشنه های اشیل زندیگم ؛)
من احساس ارزشمندیم رو گره زده بودم به کسب درامدم
اگر خودم بنا به هردلیلی نمیتونستم پول بسازم من به شدت حالم بد بود وهست البته!!! حتی اگر کسی به من پولی رو میبخشید ومیبخشخ درحال حاضر چون من براش زحمتی نکشیدم من حس خوبی نسبت به اون پول نداشتم و میگفتم من که براش زحمتی نکشیدم پس ارزشی نخواهد داشت
( ترمز اصلی: برای پول دراوردن باید زجر بکشی )
اونجا فهمیدم که این شاگرد زرنگتون استادجانم چه احساس لیاقتی رو درخودش ساخته که تونسته به قول خودتون در جلسه 9 عزت نفس: کمک خداوند رو که از طریق دستانش به سمتش اومده رو بپذیره و نخواد که زود زود زود براشون جبران کنه!!
خانم سعیده ی شهریاری من از داستان های زندگی شما درخلال کامنت هاتون به کلی دستاوردتوی زندیگم رسیدم ویکی از اصلی ترین پاشنه های اشیلم رو پیدا کردم که فقط اگاهی ودرمان همون ترمز داره منو به سرعت نور به ملکوت اعلی میبره ؛) من بینهایت از شما واز نوشته های زیباتون ممنونم وسپاسگزار بانوی توحیدی ونور
وقتی به حرفت گوش کردم و به جلسه ی دوم از قدم 9 گوش دادم و وقتی استاد میگفتن این جملات تاکیدی رو تکرار کنید و سعی کنید شماهم بتونید باورهاتون رو درقالب جملات تاکیدی پیداکنید و بنویسید یک جمله به ذهنم رسید که من توی یک سال ونیم اخیر که شاگرد استادهستم بارها وبارها باخودم تکرار کردم :
خداوند همیشه از مسیرهای میانبر و سریع من رو به خواسته هام میرسونه همون مسیری که اگر خودم میخواستم پیداش کنم سالهاطول میکشیداما چون خدا خیلی منو دوست داره پس ازمسیرهای خیلی راحت و میانبر وباسرعت بالا من رو به سمت خواسته هام میرسونه !!!
الان میفهمم که چطور خداوند تو همون ماه های اول اشناییم باسایت، اینچنین شاگردانی رو درمسیر من قرارداد واینطوری من روترغیب کرد که کامنتهاشون رو و یا حتی داستان های هدایتشون رو بارها وبارها بخونم و علاوه براینکه بسیار لذت میبردم از خوندنشون وامید در من هزاران بارقوی تر میشد همزمان الگوبرداری از افرادموفق رو یادم داد وبهم یاد داد که چطور درکم رو ازین اگاهی ها بهتر وبهتر بکنم و واقعا خدا برای من از میانبر استفاده کرد!!!کی میتونه باورکنه که بتونی از دل کامنت های اعضای یک سایت مطالبی رو دریافت کنی و به اگاهی هایی برسی که زندگیت رو جادویی کنه!! من یکی که ترجیح میدم تاابد با همین فرمون وروی همین ریل حرکت کنم وازجام جُم نخورم ؛)
استادعزیزم مرد توحید وعمل
مریم جان دوست داشتنی بانوی تحسین و سپاسگزاری،
سعیده ی شهریاری عزیز اسطوره ی دوازده قدم ،
ابراهیم جان خسروی سلطان احساس لیاقت ،
حمیدرضاثانی واقاجمال مشاوران زبده ی عقل کل ؛
این کامنت بهونه ای شد تابتونم از شما عزیزانم از صمیم قلبم سپاسگزاری کنم و ازتون میخوام که همچنان دراین مسیر توحیدی ازندای قلبتون پیروی کنید و
با نوشته هاتون قلب من رو بیدارتر واگاه تر کنید …
درپناه حق
سلام به روی ماه مطهره ی نازنینم…
ازت ممنونم که انقدر قلبت روشنه،ازت ممنونم که انقدر ماهی،ازت ممنونم که انقدر سخاوتمندی…
تو همیشه من رو با تلگراف هات سوپرایز میکنی،این نقطه ی آبی پربرکتت هم در بهترین زمان به دستم رسید…با عشق خوندمش و از نور قلبت،سواستفاده کردم و باطری به باطری کردم برای روشن تر شدن قلب خودم…
یک تلگرافِ پیغام سروشی برام فرستادی روی فایل(تسلیم بودن در برابر خداوند)…گذاشتمش رو چشمم و یک گوشه از صندوقچه ی قلبم نگهش داشتم تا در زمان درستش بهت جواب بدم…
ولی برای اینکه بدونی چه طور نور هدایت خدا رو برام آوردی،برات یک لینک کامنت میزارم،اون کامنت و پاسخ من رو بخون…
بعدش که خوندی،از طرف من کف دستتو ببوس وبزار روی قلبت که جایگاه دریافت نورخداوند شده…
عاشقتم رفیق و به امید دیدار روی ماهت در بهترین زمان ومکان…
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
https://www.abasmanesh.com/fa/aligned-with-flow-of-god-course-24/comment-page-3/#comment-1806753
به نام خدایی که همواره درحال هدایت کردن من است…
بعضی هارا میشود یک جور دیگر دوستشان داشت
بعضی هارا میتوان برای روز مبادا حفظشان کرد
بعضی هارا میتوان با خیال راحت لذتشان را بُرد
بعضی ها امده اند تا جهانت را برایت قشنگ تر کنند.
بعضی ها امده اند تا تو با خیال راحت عاشقشان شوی ؛)
سعیده جانم من چند شب پیش که این کامنتت رو درجواب دوست عزیزمون و طبق عادت کامنت اون دوستمون رو هم که برای تو فرستاده بودن رو خوندم درلحظه که توی دلم تحسینت کردم نتونستم چشم پوشی کنم ازون حس ریز غبطه ای که توی یک لحظه توی وجودم جرقه زد…
در همین حدّ : خوش به حالش !!!خوش به حال سعیده !!!
ببین درچه مدار ودر چه فرکانسی هست به قول خودش که خداوند اینگونه براش پیام هاش رو از چپ وراست میفرسته.
اما یاد گرفتم که دراین مواقع باید تحسین کنم
باید برای این موفقیتِ تو که شدی بهترین دوستم در قلبم جشن وپایکوبی برگزار کنم انقدر دِلی وانقدر واقعی که انگار خودم به اون موفقیت رسیدم … نه ادا واطوار!!نه کشکی و الکی !!پس شروع کردم به تحسین کردنت… به خودم گفتم حتما سعیده داره پاداش کنترل ذهنش رو میگیره،حتما سعیده داره خیلی عالی روی باورهای توحیدیش کار میکنه وحتما اون بیشتر از من به خدا توکل کرده و حتما اون خیلی متعهد تر وپایدارتر درمسیر حرکت میکنه ،،، به خودم گفتم مطهره این نشونه ست الان باید ازین الگوی توحیدی نهایت استفاده رو ببری نه مثل وقتایی که میریم توی طبیعت همه شروع میکنن به عکاسی بعد که میرسیم خونه تازه از توی عکس هاشون اونجا رو تماشا میکنند…تو باید همین الان تازه تازه این انرژی ناب توحیدی رو دریافت کنی،ببین اگر یک نفرمیتونه تااین حد روی خودش کار کنه که خدا اینطور تو رو مامور کنه براش پیغامش رو ببری پس این یعنی برای تو هم میشه دیگه دختر :)
تمام تلاشم اینه که از فرصتی که خود خدا بهم پیشنهاد داده نهایت سواستفاده رو ببرم … هر شب کامنت هات رو باشوق میخونم و مطمعن تر از قبل باخودم توی قلبم مرور میکنم که این دختر لایق تمام زیبایی های جهانِ!!وبعدش کلی برای خودم ذوق میکنم که خدا اینچنین بنده ای رو برای کنترل ذهن من تربیت کرده…وبارها تاکیدم میکنه که از سعیده غافل نشو منم یه دست تکونش میدم میگم حله حاجی دودستی سفت فرکانسشو چسبیدم تو کنترلمه !!! مثلا همین امروز صبح توی اتوبوس که بودم یهو سرم رو اوردم بالا بخدا روی یک تابلویی نوشته بود شهریار ؛)تو دلم گفتم خدایا هنوز که شب نشده کامنت های سعیده از ساعت 8 شب به بعد همیشه برام میاد …
اونم گفت این پیام صرفا جهت یاداوریه !!!خخخ… راستی همون موقع به دلم افتاد این اهنگ رو بهت هدیه بدم
اهنگ “همین الان” ازمجید رضوی لطفا همین الان برو گوشش کن همین الان سعیده…
این اهنگ این روزها مکالمه ی توحیدی من باخدای منه حس میکنم این اهنگ دقیقا احساسات قلب منه نسبت به خدا ..انرژیش به زیباییِ موقعاییِ که سوره ی حمد رو میخونم…
خلاصه که اینطوریاس سعیده جانم !!!زندگی ازین قشنگ تر که یکی اون سردنیا روی خودش کارکنه انرژیش رو کادوپیچ کنه بفرسته برای من!!! بابا این خدا خیلی عادله بخدا ؛)
خوشحالم که به نجواهای ذهنم پیروز شدم ودوباره به صدای قلبم گوش دادم و خداروشکر که به موقع به دستت رسید ؛)
من مدتهاست هیچ دوستی ندارم… کلا ازهمون اول هم خیلی دوستای زیادی نداشتم … ولی وقتی باتو اشنا شدم گفتم چه خوب میشه ادم یک دوست داشته باشه اونم اینقدر باحال باشه !!سعیده شهریاری خیلی دوست دارم یک روز از نزدیک ببینمت واون روز بهت بگم که چقدر دوستت دارم دختر ؛)
قوی بمون جهان به تو وقشنگیات نیازداره….
درپناه حق
راستی به قول حمید امیری عزیز :نامبرده ازهمین الان دلتنگ پیغامی حامل پیام موفقیت از سوی شماست …
سلام به شما دوست عزیزم
مطهره جان
چقدر با کامنت گذاشتن در زیر کامنت سعیده عزیز که منم همیشه دنبالشان می کنم و تحسین ایشان رو و دیگر دوستان که نام ببرید و جز شاگرد اولها هستند و جدیدا با اقا محسن توحیدی اشنا شدم
و امشب هم با شما که خیلی همه تان قابل تحسین هستید
و من کامنت شما رو خواندم متوجه شدم که پاشنه اشیل منم همین هست که چون خودم پول در نمی اورم و براش زحمت نکشیدم پس مفید نیستم و ارزشمند نیستم
چقدر عالی نوشتید و چقدر عالی گفتید مگه میشه کسی خونه پدرشان باشه و حس خوبی داشته باشه و پولی در نیاره
منم وقتی خونه مادرم میرم شهرستان بعد از 6 ماه همیشه بعد از 2 روز حس بد و مزاحم بودن دارم چقدر عالی پاشنه اشیل من رو امشب گفتید و در مورد کار مورد علاقه ام و نحوه درخواستم و در مورد اینکه چطور خدا از راه های مینبر من رو به خواسته ام می رسانه و نیاز نیست من سختی و زجر بکشم کافی حسم خوب باشه و از مسیر مورد علاقه ام لذت برم و با لذت پیش برم
بی نهایتتتت منونتون هستم🫡🫡🫡🫡🫡🫡🫡
سلام به زهراجان عزیزم
بنده ی خوب خُدا ؛)
زهرای عزیزم ازت ممنونم که وقت گذاشتی و از قلبت برام نوشتی ،تحسینم کردی و خداروشکر که متن کامنتم برات نور هدایتی بوده از سمت خود پروردگار و به جانت نشسته…
موضوعی که بهش اشاره کردم درواقع دوتا پاشنه ی اشیل درش نهفته هست برای خود من!!!
اولیش اینکه:برای پول دراوردن باید حتما زجر بکشی و نباید از کسی کمک بگیری خودت باید له بشی و تنهایی زحمت بکشی اگر کسی کمکت کنه اون پول دیگه ارزشی نداره !!!
دومیش اینکه:
تو فقط زمانی آدم مهمی هستی که حتما پول دربیاری و کاری انجام بدی ودرآمدداشته باشی!!اگر تو خونه ای اگر خونه داری تو ادم بی ارزشی هستی… ارزش من با موجودی حساب بانکی و ساعت های کاریم گره خورده اگر یک روز کم کار کنم اون روز احساس میکنم وقتم تلف شده واحساس گناه میکنم!! همینطور اگر موجودی کارتم بیاد پایین خود به خود عصبی میشم و اونجا سخت ترین لحظات کنترل ذهنم رو دارم …
انگار بی پولی نقطه ی داغ منه!!!
و هردوتاشون برای خود من خیلی خیلی عمیقه وریشه ای وخداروشکر که دارم اولین تلاش هام رو برای بهبودش انجام میدم مدام باخودم این رو تکرار میکنم که: ارزش ادمها به پول نیست،به موجودیِ حساب بانکی شون نیست،خانم های زیادی هستند که خونه دارن و صبح تا شب تو خونه هستن ولی به شدت خوشبخت و خوشحال و راضی هستند واحساس ارزشمندی میکنند!!چرا فکر میکنی حتما باید شغل ودرامد داشته باشی تا ادم مهمی باشی؟؟مطهره تو ذاتا ارزشمندی بدون هیچ دلیلی!!! تو فقط به این دلیل که پا به این کره خاکی گذاشتی ادم باارزشی هستی فقط چون خداوند تورو خلق کرده!!!خدا که چیز بی ارزش خلق نمیکنه،میکنه؟!! پس تموم شد و رفت دختر خوب ؛)
زهرا جانم برای مرور این اگاهی های ناب که کامنت شما باعث و بانیش بود ازتون ممنونم…
درپناه رب العالمین باشید
سلام به سعیده جان
سعیده نورانی این سایت الهی
اشتیاقی که به دیدار تودارد دل من
دل من داند ومن دانم و دل داند ومن
همیشه با خوندن کامنتات حالم خوب میشه
امتیاز 5 کمترین کاری که میشه برای نوشته های زیبا ت انجام داد ممنون که هستی و برامون به این زیبایی می نویسی
یکی دوبار بیشتر پاسخ برات ننوشتم
واقعا هم توقع جواب ندارم عزیزم از بس که خواهان داری فقط خواستم ابراز احساسات کنم
با گروه دوستان خانم سلیمی ودخترای گلش
سعیده جان رضایی و فاطمه عزیز و دیگر عزیزان
و گل دخترات حال دلتون همیشه خوب وخوش
سلام به روی ماهتون فریبا جان عزیزم
تا حالا دقت کردید چقدر اسم وفامیلتون طنین قشنگی داره؟!
دقیقا مثل آرامش عکستون…
میدونید تا حالا چندبار عکس پروفایلتون رو نگاه کردم و از آرامش عکس،از دیدن صورت قشنگتون و زیبایی های گل های توی دستاتون قلبم باز شد…؟!
من ازتون بی نهایت سپاسگزارم که برام نوشتید،ممنونم برای این همه عشق و نوری که برام فرستادید…
من فکر نمیکنم کسی به اندازه ی من توی سایت،عاشق نقطه های آبیش باشه…
همه شون رو مثل یک نوری از سمت خدا میدونم که میزارمشون روی چشمام…و با تموم قلبم ستاره های پایینشون رو آبی میکنم.
شاید از نظر زمانی واولویت بندی کارهام در طول روز،وقت نکنم برای همه پاسخ بنویسم،ولی خدا میدونه که چقدر عاشقانه خط به خطشون رو میخونم و از صمیم قلبم ازشون سپاسگزارم…
خلاصه که خواستم بدونید من یکی خیلی دوستون دارم،خیلی هم به عکس پروفایلتون نظر دارم:))))
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان ومکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
ای سعیده ی توحیدی و خوش قلب
چی آخه بنویسم برات از حالی که الان دارم و با هر کلمه ازکامنتت اشکها ریختم و چقدر تحسینت کرذم بخاطر کنترل ذهنی که انجام دادی.
یه دنیا سپاسگذارتم که این خودافشای رو با ما هم به اشتراک گذاشتی و از خداوند منان درخواست میکنم که بمنم این حجم از تقوا و ایمان و توحید رو نثار کنه و با یه تلنگر ساده امیدمو از دست ندم و فقط روی خودش حساب کنم و منتظر معجزاتش بمونم.
یه دنیا سپاسگزارتم دوست عزیزم با عشق منتظر انتشار کتابت میمونیم (قلب فراووان فرلووان)
سلام به روی ماهت الهام عزیزم…
مرا عهدیست با جانان،که تا جان در بدن دارم…
هواداران کویش را چوجان خویشتن دارم…
ممنونم که با قلبت روشنت برام نوشتی،سپاسگزارم برای سخاوتمندیت،برای محبتت و عشقی که از خط به خط کامنتت دریافت کردم.
دوستت دارم و در پناه نور میسپارمت،الله یارت باشه همیشه.
سلام جانِ دل.
اون موقعی که کامنتت تایید شد و خوندمش، دلم میخواست واست بنویسم که خودافشایی، شجاعت بالایی میخواد، که تو داری، که تو ساختیش برای خودت.
که بهت خیلی افتخار میکنم، برای روحِ بزرگت، برای شخصیت قشنگ و بردبار و توانمندی که هر بار برای خودت بهتر ساختیش، به واسطه روبه رو شدن با چالش هات.
به خاطر توکل و عقب نشینی نکردن هات.
اون موقع نشد، ولی الان نوشتم و خوشحالم.
تو شگفت انگیزی سعیده جانم.
تو دوره ی احساس لیاقت یاد گرفتم خودافشایی چیه و چقدر میتونه به رشدم کمک کنه.
چون لحظه ایه که با خودم روبه رو میشم.
خودمو میبینم.
با همه ی قوت و ضعف هام.
و خجالت نمیکشم از خودم.
چه پیشِ خودم، چه پیشِ بقیه…
من عموما مینویسم، ولی چیزهایی هست که نمی نویسمشون، چون اون لحظه خجالت کشیدم که بگم، یا اینکه نگرانِ قضاوت بقیه بودم نسبت به خودم.
غافل از اینکه اتفاقا اون گفتن، اون ابراز کردن، اون نوشتن، چقدر شجاع ترم میکنه.
چقدر عزت نفسمو رشد میده.
امشب اینا یه دفعه به ذهنم رسید و تو نوت موبایلم برای خودم نوشتم:
خودافشایی،
گفتن از خود و زندگی شخصی،
گفتن از افکار و گفتگوهای ذهنی به صورتِ صادقانه،
واقعا شجاعت میخواد.
و به مراتب هر چی شجاعانه تر ادم با خودش روبه رو شه، بگه به خودش، یا حتی بنویسه ازشون و به اشتراک بذاره با بقیه، عزت نفس ادم به مراتب بالاتر میره.
چون نظر و قضاوت مردم رو بی تاثیر کرده برای خودش.
و این شگفت انگیز و تحسین برانگیزه به شدت.
میخوام برای همه ی نوشته هات ازت تشکر کنم.
چون خیلی برای همه مون الهام بخشی.
این کامنتت باعث شد امشب برای خودم چیزی رو بنویسم که برام لازم بود و نوشتنش بهم کمک بزرگی کرد.
حسِ سبکی، ازادی، رهایی، شجاعت.
ممنونم که انقدر شجاعانه از خودت مینویسی.
مثال های کاربردی و ملموس مینویسی و کمکمون میکنی به درک بهتر اگاهی ها.
هر بار که شما و بقیه میاین و از یه چالشی که با ایمان و توکل از سر گذروندین مینویسین، به خودم میگم ببین سمانه
همه با چالش های خودشون مواجهن، بیا و روبه رو شو با ترس هات و زیر مبل پنهانشون نکن.
بیا و پذیراشون باش و آغوشت رو باز کن براشون.
قاطی نکن، گارد نگیر، واکنش نده و صبورانه تر جلو بیا.
ماچ به رویِ ماهِ شجاع و با عزتِ نفست.
تحسینت میکنم که خودت رو پذیرفتی و دوست داری، با خودت راحتی و بی آلایش از خودت مینویسی.
تحسینت میکنم برای عشق عمیق و خالصانه ات به قران و پیگیریِ عاشقانه ی قران کریم.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
به نام خداوند هدایتگر
سلام به سعیده عزیزم ، امیدوارم حالت عالی ترین باشه
وقتی کامنتت رو میخوندم یسری جاها تنم مور مور میشد از این همه عظمت و بزرگی خداوندم
یکسری جاها اشک توی چشمام حلقه میزد
سپاس گزار خداوندم هستم که من رو هدایت کرد تا این جا باشم توی این جمع ، این آدم های بی نظیر و توحیدی
از خدای بزرگم میخوام که من رو انقدرررررر رشد بده و انقدر مدارم و ظرفم رو بزرگ کنه که به راحتی هدایت ها و الهامات رو درک کنم و انقدررررر ایمان قوی داشته باشم که بهش عمل کنم
من دوست دارم همواره در حال بهتر شدن باشم
من بخاطر آرامشی که الان دارم ، و آزادی زمانی که به راحتی میتونم ساعت ها وقت بزارم روی فایل ها و باعشق تک به تک کلماتش رو بنویسم خداوندم هزاران بار شکرگزارم
میدونم که امسال برای من سالی بزرگی هست ، از نظر نتایج و تجربه هایی که اتفاق افتاده و قراره اتفاق بیوفته
خدایا ، خیلی دوست دارم خیلییییی رب من :)))))
سعیده کامنتت هات یه جنس خاصی داره ، سرتاسر پره از عشق خدا و بوی توحید میده
همیشه توش یک ایده ای هست برای بهتر شدن برای رشد کردن برای درس گرفتن و در عمل اجرا کردن
همینی که الان گفتی ، به من این درس رو داد که گوشم رو تیز تر کنم برای دریافت هدایت های خداوند و بدون چون چرا هرچییییییییی خدا گفت بزارم روی جفت چشمام و بگم چشم هرچی شما بگی و عمل کنم
چون فقط رضایت خداوند مهمه و تمام .
خدای عزیزم ، من هیچ عجله ای ندارم ، من آروم و پیوسته در مسیر و عشق و زیبایی و توحید حرکت میکنم
خدایا شکرگزارتم برای حضور لحظه به لحظه ت که سخت بهش فقیر و محتاجم
خدایا من هیچی نمیدونم ، نمیدونم چجوری
ولی با عمق وجودم باور دارم که تو میدونی و چگونگی ها کار توعه
تو به حضرت یوسف وعده دادی که به مقامی والا میرسی اما نمیدونست چجوری
ولی تو جان من ، طی تکاملی که حضرت یوسف طی کرد و تجربه هایی که داشت به بهترین جاها رسید و این کار توعه ربببب منننن
من نمیدونم چجوری ، ولی تو میدونی و من ایمان و باور دارم که بیش از آنچه که میخوام به دست میارم در بهترین زمان و مکان :)
خدایا ازت میخوام که همیشه و در هر لحظه من رو هدایت کنی که سخت به هدایت هات فقیرم
ازت میخوام که همیشه کمکم کنی تا توی این مسیر قدم بردارم
توی این مسیر جنگلی زیبا ، سوت زنان در حال عشق کردن پیش برم
خدایا میدونم تجربه هایی پیش روم هست که قراره شجاعت و ایمان من رو قوی تر کنه ، باورهام تثبیت تر کنه
و خدایا پیشاپیش شکرت برای تموم تجربه ها و نتایج توحیدی که جلو رومه شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنتتتننتتتتتتتتتتت
خدایا توی تک به تک شون ازت هدایت میخوام من فقط با کمک و هدایت های تو میتونم انجامش بدم :)))))
خدایا من در مقابلت کوچیکم هرچی هست از توعه همه چیز از آن توست جان من :)
خدایا دوست دارم ساده ترین و لذت بخش ترین مسیر رو پیش برم که اصل همینه سادگی :)
خدایاااااااااا آسانم کن برای آسانی ها
خدایا من میخوام روی دوشت بشینم که اینجا همه چی توحیدی و به بهترین شکل ممکن هست :)
خدایا من میخوام همیشه هم جهت باشم با جریان تو که این لحظات جزو لذت بخش ترین لحظات عمر منه پس هدایتم کن که من به نور تو به هدایت هات به همه چیت سختتتتتتتت فقیرممممم رب من :)))))))))
خدای عزیزم سپاسگزارتم برای اینکه هرچی که بخوام رو به راحتی به دست میارم ، سپاسگزارتم که بهترین هاشو برای من کنار گذاشتی بهترین دستانت رو توی همه جا :)
خدایا من خیلی دوست دارم خیلی عاشقتم و هدایتم کن کمکم کن تا همیشه توی مونتوم مثبت باشم و اوج بگیرم تا همیشه همیشه هم جهت با جریان عشق و برکت و توحیدی تو رب من :*
خدایاااااااااا تو خیلی بزرگی تو خیلی عظیمی
خدایا شکرت برای این اشک های توحیدی که از فوران عشق تو و احساس توحیدیه شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنتتتننتتتتتتتتتتت
خدایا شکرت که قراره تغییرات عظیمی رخ بده با این پروژه توحیدی شکرت شکرت شکرت شکرت
خدایا من هیچی نمیدونم و هیچ ایده ندارم
و میدونم و باور دارم که در بهترین زمان و مکان آنچه رو که باید بهم میگی و من بهترین هارو به دست میارم با هدایت تو فقط وفقط با هدایت تو چون همه چیز از آن توست :)
مثل خرید اولین دوره از استاد ، من اطمینان داشتم که بلخره زمانی که آماده باشم دوره استاد رو تهیه میکنم اونم با هدایت خدا
و پولش تماما با هدایت خدا جور شد ، با هدایت خدا اولین دوره که باید و بهش احتیاج داشتم تهیه شد
و من این جنس از اطمینان رو در مورد خواسته های قشنگ دیگه ام هم دارم و میدونم نتیجه فراتر از تصورات من میشه
من به بیش از آنچه که میخوام میرسم
فقط زهرای من جهت یادآوری بهت میگم در لحظه زندگی کن و از تک به تک این تجربه های قشنگ لذت ببر و درس بگیر
مقصدی وجود نداره همش مسیره لذت نبری باختی :)
خدایاااااااااا شکرت برای این کامنت های پر بار و پر برکت شکرت برای بودن در مدار چنین انسان های توحیدی و دلبر شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنتتتننتتتتتتتتتتت
خدایا شکرت برای دریافت این اگاهی ها خدایاااااااااا شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت
خدایا شکرت برای عشقت برای وجودت برای این سایت برای این استاد های دلبر و دوست داشتنیم
خدایاااااااااا شکرت برای این مسیر پر از عشق و زیبایی و آسانی و برکت شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنتتتننتتتتتتتتتتت
خدایاااااااااا خیلی عاشقتماااااااا بوس بهت :*
سعیده ی عزیزم یه عالمه بوس از راه دور تقدیم بهت دوست عزیزمممممممم
خدایاااااااااا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنتتتننتتتتتتتتتتتتتتت
استاد های گل خودم دوست دارم زیاد بوس بهتون
خدایاااااااااا من هیچی نمیدونم و من تسلیمم در برابرت خدایاااااااااا کمکم کن و هدایتم کن تا این هارو در عمل اجرا کنم
عاشقتم زیادددددددددددددد رب من :*
در پناه الله رب العالمین :)
سلام سعیده عزیز همیشه کامنت هات پر از نور و برکت هست خیلی بهت تبریک میگم که تونستی از شغل پرستاری که رسمی بودی رها بشی چیزی که الان از نظر دیگران در جامعه ما ایده آل هست یک شغلی که بیمه داره و شخص امنیت شغلی داره هزاران بار آفرین و احسنت بابت این شجاعت و قدم برداشتن
سعیده جان چقدر قشنگ تونستی وابستگی به دو تا فرزند دخترت رو کم کنی و تنها و بدون هیچ حمایتی فرسنگ ها دورتر از فرزندانت بری و آفرین چه شیفت عجیبی کردی از پرستاری به حوزه تجارت عزیزم خط به خط کامنتت برام پر از هدایت الله و آگاهی فوق العاده بود خدایا شکرت در این سایت بین این همه دوستان بی نظیر در مدار دریافت آگاهی های سعیده گلم قرار گرفتم سعیده جان هم اسم مادرم هستی کلا سعیده ها فرشته های خدا روی زمین هستن
وقتی داشتی در مورد خواب دوستت می گفتی مو به بدنم سیخ شده بود خیلی عجیب خواب دوستت وصف حالت بود عزیزم چقدر خدای مهربون قشنگ جوابت رو داد مثل ابراهیم حنیف از آتش رد شدی و به گلستان وارد شدی هدایت به شغلی که مورد علاقه ات هست بهت تبریک میگم بابت نوشتن کتابت عزیزم
در سایه هدایت های خداوند مهربان و بخشنده هر روز موفق تر و توحیدی تر از روز قبل باشی عزیزم :)))
واقعا تحسین برانگیز بود کامنتت سعیده خانم
موی به تنم شیخ شد وقتی گفتی دوست خواب دیده وسط اقیانوس بودم
واقعا لذت بردمازکامنتت
امیدوارم موفقیت هاتون پله پله بیشتر بشه وبرامونبنویسید از تغییراتتون
عالی عالی
سلام به سعیده شهریاری عزیزکه من همیشه ازکامنتهاش لذت میبرم سعیده ی عزیزخدابهت قوت بده بااین همه کنترل ذهن ازخدابرات بهترینهارومیخوام.ازخدامیخوام روزبه روزبیشترپیشرفت کنی وبدرخشی ودرکناردخترای گلت لذت ببری.️️