تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴ - صفحه 27 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

547 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مهناز اسکندری گفته:
    مدت عضویت: 2509 روز

    به نام خداوند یگانه

    سلام استادان عزیزم که یک پروژه ی عالی رو برای ما شروع کردین بسیار ازتون سپاسگزارم.

    من چند روزی هست که روی این جلسه موندم و با اینکه قبلاً این فایل رو شنیدم ولی انگار جنس حرفهای استاد الان فرق داره و یه جوره بهتری می‌فهمم ، خداوندا سپاسگزارم .

    خدایا کمکمون کن که قدرت رو فقط به تو بدیم و توکلمون فقط به تو باشه . من بعد از زایمان دختر اولم دچار افسردگی شدم و نمی‌دونم که واقعاً این افسردگی بعد از زایمان واقعیت داره یا نه ؟

    ولی من بعد از بدنیا اومدن دخترم همش فکر میکردم که اگه من بمیرم این بچه چی میشه و خلاصه افسرده شدم و اینا همش شرک بود ولی یه حسی اون روزا و شبا بهم میگفت قرآن بخون با اینکه من اون موقع با استاد آشنا نبودم و فقط متن عربی قرآن رو می‌خوندم خدا رو شکر بهم احساس خوبی میداد هی ذهنم نجوا میکرد و میخواست حالمو بد کنه و من اصلاً دوست نداشتم که حتی بگم که من افسرده شدم تا اینکه یه کلیپی دیدم نمی‌دونم توی تلویزیون بود یا از گوشی دیدم یک آقای روحانی گفت: اصلأ چیزی به اسم افسردگی بعد از زایمان وجود نداره، شما بعد از زایمان ، انگار تازه بدنیا اومدین و پاک پاک هستین ، خداوند یکی از بهترین نعمت هاشو به شما داده و افسردگی بعد از زایمان هم مد روزه و…

    من وقتی که اینا رو شنیدم خیلی با خودم فکر کردم و انگار تلنگری به من خورد، که آره داره درست میگه خدا یکی از بهترین و بزرگترین نعمت ها رو بهم داده ( اون هم برای منی که بعد از سه چهار سال انتظار خداوند از لطف و رحمت و مهربانیش به من بچه داده ) پس من باید شکرگزارش باشم و لذت ببرم و بعد ها که با استاد آشنا شدم وقتی استاد گفتن بچه رو خدا بهمون داده و خودش هم محافظتش می‌کنه انگار دیگه برام آب روی آتش بود ، خدا رو شکر دیگه حالم بهتر شد و اون نگرانی و اضطراب تا حد خیلی زیادی از بین رفته و همین امروز همون دخترم که من بعد از زایمانش نگران بودم که اگر من نباشم چی میشه ، امروز دخترم که نه سالشه، تنها همراه مربیش برای مسابقات ژیمناستیک به تهران رفته و من خیلی احساسم خوبه و اصلأ نگران نیستم در صورتی که مادرهای دیگه خیلی حساس بودن از اینکه خودشون همراه بچه هاشون نیستن و همش پیگیر بودن.

    خدا رو شکر برای آرامش این لحظه ام و دخترمو فقط به خودش سپردم الهی بی نهایت بار سپاسگزارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    مهسا سالاروند گفته:
    مدت عضویت: 1357 روز

    به نام خالق بی همتا

    قلبم گفت تا برم و قدم بعدی گوش بدم

    دلم میخواد خیلی حرف بزنم اما تو کلمات نمیشه گفت ،،،،،،

    چی بگم که هر چی بگم کمه،،،،،

    خجالت نمیکشم اگه بگم بخاطره کج فهمی من جز مورد دوم بودم……

    استاد هر لحظه با خودم میگفتم واقعا حقه که له بشم ،،،خورد بشم ،،،،،،خدایاااااا منو ببخش بخاطره شرکم ….

    سال های سال رابطه ای ادامه دادم که بارها کات یشد و بخاطره وابستگی و شرک بازم ادامه میدادم ،،،،و خودمو بارها و بارها شکوندم ،،،،،خورد میشدم و بازم ادامه میدادم،،،،جهان فریاد میکشد میدونی چطوری؟؟؟..

    از طریق بدنم فریاد میزد

    از طریق ادما فریاد میزد

    از طریق خانوادش فریاد میزد

    کررررربودم ،،،،کور بودم ،،،،،،خدا اونقدر بلند فریاد میکشید اما دریغ از اینکه تکونی بخورم…

    بخاطره وابستگی و با اینکه میدونستم عاقبت نداره میدونستم ته نداره و بارها و بارهااا از طریق اون آدم بهم گفته میشد که خب آخرش ک چییییی؟؟؟؟؟

    ما که قرار نیست باهم بمونیم دیر یا زود تموم میشه ،،،،،اما من حتی ذرع ای تکون نمیخوردم چه برسه بخوام تغییز کنم ،،،،،،

    رو ادما حساب کردم نتیجه اش شد سه هفته پیش بعد از 8 سال جنگیدن بعد از 8 سال مقاومت بعد از 8 سال دویدن و نرسیدن و یه طرفه تلاش کردن اونم از سره خلا و وابستگی و نه عشق ،،،،،،سه هفته پیش همه چی تموم شد به قول استاد من تموم نکردم اون کرد،،،:)))

    از نوشتن اینا خجالت نمیکشم بلکه درس میکنم همشو ……

    سه هفته پیش تضاد جهان انقدر بزرگ شد انقدررررزر ضربه هاااا فشار میورد،،،،پتک نبود،،،،،انگار کوه داشت منو له میکرد،،،،،خدا میگفت تو نمیتونی بجنگی اون آدم ،،،،،مناسب زندگیت نیست حالا ک تو نمیفهمی من حالیت میکنم،،،،،

    نمیخواستم بنویسم و نمیخواستم گذشته رو بیاد بیارم اما برای اینکع خودم و همه اونایی که تو شرایط من بودن درس بگیرن مینویسم ،،،،

    بخاطره رابطع نامناسب بدنم فشار میورد یه صب وقتی بیدار شدم دیدم تو خونه نیستم بلکه بیمارستان بودم البته داستان همه بیمارستان هم برام خیر داشت با اینکه پتک جهان بود ،،،،،،،،

    من توی سه روز با ضربه های جهان بیدار شدم

    چنان روزهایی گذروندم که هرگز نگذرونده بودم ،،،،

    و نتیجه اش شرک بود،،،،،،،،،بخاطره اینکه بخ غیر خدا رو آوردم حقم بود ،،،،،،،

    توی اون چند روز که مدام خونه و بیمارستان بودم ،،،،،حتی گلایه نکردم چون میدونستم اینا نتایج اعمال خودمه،،،،،،،

    میدونستم نتیجه مشرک شده

    میدونستم به قول قرآن نتیجه چیزیه که ازپیش فرستادا بودم

    …..

    من نشکستم ،،،،یاد گرفتم

    تموم شدنش سخت بود اماااا امید هنوز ته قلبم بود،،،،اگه اونارو از سر گذروندم و اومدم تا تغییز کنم ،،،،،به لطف خداست،،،،،،

    توی چند روز ازش خواستم دستمو بگیره بلندم کنه

    به خودش قسم هیچی از گذشته یادم نمیاد ،،،،خیلی ها فکر میکردن بعد تموم شدنش نتونم بلند بشم امااااا من بلند شدم دارم ادامه میدم بهتر از قبل ،،،،،،

    و به خودم قول دادم تا زمانی که با خودم اوکی نشدم و تا زمانی ک خودم آدم درستی تو هر زمینه ای نشدم بخاطره وابستگی وارد هیچ رابطه ای نشم……

    به قول استاد تو اول یاد بگیر تنهایی با خودت حال کنی زندگی کردنو یاد بگیری اون آدم درست وقتی توی مسیر درست قراز گرفتی میاد ….

    من اصرار. داشتم یه آدمو بزرور نگه دارم

    اما جهان اینجوری عمل نمیکنه

    کبوتر با کبوتر اینجوری عمل میکنه……

    هنوز رو پام و به الله قسم تازه دارم با خدا عشق میکنم،،،،،،،،

    اصلا انگار تازه دارم شخصیتمو میسازم

    حالم خیلییییییی خوبه ……

    خیلی خوبم ……..

    من میخوام ثروت مند بشم

    میخوام اول عاشق خودم بشم

    میخوام عزت نفسمو بالا ببرم

    میخوام تنهایی با خودم اوکی باشم

    عاشقتم استاد من هر چی دارم از حال خوب به لطف خدا و شماست

    در پناه خدا باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    moghadam گفته:
    مدت عضویت: 2632 روز

    مهری

    به نام او که نامش آرام بخش دلهاست. بخشندگی و لطفش بی نهایت

    سلام.

    چقدر این پروژه عالی و اصولی داره پیش میره، استاد جانم، مریم عزیزم و سایر دوستان توحیدیم از همتون سپاسگزارم و خداوند رو بینهایت سپاس که همسفر این گروه عالی و الهی هستم. چقدر محیط اینجا عالی و بدون ریا و نگرانی است. محیطی که آدم با ورودش حس می‌کنه یک جهان دیگه رو داره تجربه میکنه، پر از صمیمیت و عشق. همین عشق خالص منو بر آن داشت تا بنویسم. نمیدانم از کدامین دره هایی که داشتم سقوط میکردم و یک نیروی غیب منو نجات داد بنویسم، هیچی از بدی گذشته و اون سقوط ها در ذهنم نمونده، جز این که تو همش یک درسی برای بزرگ شدن من بود، انگار که مدام یک امتحانی رو باید پاس میکردم و هر مرتبه معلمی مهربان اشتباهاتم رو با خودکاری قرمز برام مارک دار میکرد آهای حواست رو جمع کن، و من اون لحظه برای مدتی ،بواسطه غرور کاذبم ، حالم بد میشد، دلیل اون غرور کاذب هم الان میفهمم عزت نفس من بود که الان با کار کردن دارم هر روز بهتر و بهتر بزرگ میشم و رشد میکنم. اگه میگم بزرگ شدم به این دلیله که من حدود سه سالی هست برنامه ی روتین من اول ورود به سایت و انجام تمرینات هست به صورت متعهدانه اونم هر روز صبح به محض بیدار شدن، این کار باعث شده الان خیلی بهتر و بیشتر با خودم آرام و راحت هستم ، منی که بلد نبود ، نمی‌دونستم الفبای عشق با خود رو، ولی الان به مدد استاد و همسفران توحیدی خیلی بهتر تونستم یاد بگیرم با خودم ارتباط برقرار کنم، باهاش دوست بشم، بتونم باهاش درددل کنم، آرام بشم و راه حل هاش رو بپذیرم. هر چیز و موقعیت بیرونی اونقدر تکونم نده که به بیراهه کشیده بشم، در حد چند ساعت یا یک روز حالم بد میشه ، ولی دارم تمرین میکنم هر اتفاقی رو حتی به ظاهر بد رو بپذیرم و درسهاش رو یاد بگیرم. ببینم و کشف کنم خودم رو ،ببینم کجا ها باید و چطور نقطه ضعفم رو به قدرت و حال خوب تبدیل کنم.

    چند وقت بود که دلم لباس جدید میخاست ، با توجه به بودجه ای که داشتم چند روزی چند تا مرکز تجاری رفتم و به خودم گفتم باید رو باور فراوانی کار کنم، مگه غیر این هست که طبق آموزه های استاد من فقط باید خواسته ام رو به جهان ارسال کنم و حس کنم که اون رو دارم. به مغازه های مختلف رفتم و لباسها رو بر می داشتم و اتاق پرو و کلی لذت و عشق . همه رو می‌پوشیدم ولی میگفتم این خیلی خوشگله ولی من زیباتر و خوشگل تر میخام. گاهی قیمت ها رو چک میکردم ولی سریع به خودم یادآوری میکردم من لایق بهترین هستم. تا این که دیروز یهو یک دوستی توی کلاس خیاطی بهم گفت ببین من چند تا لباس دارم که سایزم نیست اگه اشکالی ندارد میخام اونا رو بهت هدیه بدم.

    راستش اولش یک کم جا خوردم، گفتم حتما دست دوم هست، حالم گرفته شد، ولی نمی‌دونم چرا از زبونم در رفت و قبول کردم. ولی تا آخر ساعت حالم گرفته بود. آخر کلاس وقتی بهم لباسها رو داد اونقدر حالم بد بود ولی ازش گرفتم و یک تشکر کردم ، اومدم خونه فقط گذاشتم کنار اتاق و سعی کردم حال خودم رو خوب نگه دارم. گفتم خدا جون این دیگه چه رسمشه، من دلم لباس نو میخاست ، لباسی که لایقش باشم. تا فردا بهش دست نزدم، به خودم گفتم اگه دوستش نداشتم میدم به یک نفر. هنوز باورهای من ایمان من ، ارتباط با خودم خیلی جای کار داره .با اکراه پلاستیک لباس رو باز کردم، وای خدای من همشون نو بودند، اون قدر خوشگل و اندازه که باورم نمیشد . اونقدر برام هیجان انگیز و ناباورانه بود که فقط توی آینه خودم رو دیدم و اشک شوق ریختم. حکایت همون داستان پروین اعتصامی بود که خدا برای نشون دادن اون سکه ها به اون مرد محتاج بند لباسش رو باز می‌کنه و گندم ها روی زمین می‌ریزه میگه خدایا من ازت خواستم گره زندگیم رو باز کنی این گره باز کردنت برای چی بود.

    چقدر این چند روزه بیشتر به خودم نزدیکتر شدم ، چقدر بهتر میتونم به ندای درونم اعتماد کنم، چقدر میتونم باور کنم که معجزه ها می‌تونه اتفاق بیفته، اگه کمی چاشنی باورهام رو تغییر بدم و یک جور دیگه فکر کنم و عمل کنم. حس میکنم دارم به گنج وجودم نزدیک و نزدیکتر میشم، گنجی که اگه بفهمم ،باورش کنم دیگه بهشت رو میتونم تجربه کنم.

    ایاک نعبد و ایاک نستعین.

    اهدنا الصراط المستقیم.

    صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و الضالین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    جلال مسعودی گفته:
    مدت عضویت: 2710 روز

    با سلام و درود خدمت دوستان و استاد گرامی

    بر خود لازم دونستم تا تجربه خود را با دیگران در میان بگذارم امیدوارم که براتون مفید باشد من 5- 6 سال پیش به خاطر بدهی‌های فراوان و اوضاع نابسامان مالی شرایط بسیار دردناکی را تجربه کردم و بعد از اینکه بارها شغل عوض کرده بودم بالاخره به ته ته دره رسیدم .

    نقطه شروع تغییرات من در وهله اول تسلیم شدن بود.

    عاجزانه و خالصانه تصمیم گرفتم تسلیم خواست و اراده خدا شوم.

    از خدا درخواست کردم او راه را نشانم بدهد تا من قدم بردارم .

    با کمال ناباوری خسته و ناامید در خانه نشسته بودم و باجناقم میهمان ما بود، در میان صحبت‌هایش گفت من باید فردا از سر فلکه شاگرد برای کارم بگیرم ، یک ندایی در گوشم گفت بهش بگو من می‌توانم فردا شاگرد تو باشم

    من این جمله را به زبان آوردم او هم گفت کار من بناییه و سخته می‌تونی بیای

    منم گفتم چاره‌ای ندارم میام کار می‌کنم حالا که نمی‌تونم یه هزار تومنی درآمد داشته باشم از همین جا شروع می‌کنم.

    و فردا صبح رفتم سر کارش

    فکر کنم روز دوم یا سومی که پیش او مشغول به کار بودم یکی از دوستان و نزدیکانم باور نمی‌کردند که من دارم بنایی می‌کنم.

    قدم دوم یا نشانه دوم را خدا از طریق یک دوستی که در کمال ناباوریش آمده بود ببیند من در این سن و سال ، بعد از بازنشستگیم واقعا کار می‌کنم اونم شاگرد باجناقم که کوچکتر از خودم بود شدم به من رسانید.

    وقتی دلیل این کار را پرسید فقط گفتم آمده‌ام از همین جا شروع کنم تا یک درآمدی داشته باشم

    با من خداحافظی کرد و به پایین ساختمان رفت گوشیش زنگ خورد و برای برادرش شغلی پیدا کرده بود به او گوشزد می‌کرد که حتماً سر این کار برود. صدای او را از طبقه چهارم می‌شنیدم

    چون اطراف ساختمانی که ما در آن کار می‌کردیم خلوت بود

    فردای آن روز خسته از کار بنایی در خیابان باز خدا را صدا زدم و با تمام وجودم ازش کمک خواستم گفتم خدایا تو قادری و توانا راهنماییم کن به شغل مورد علاقه‌ام ، تو که میدانی اینکار برای من سخته و من طاقت ندارم

    تابلو ال ای دی یک مغازه تابگیری دوچرخه جلوی چشمانم روشن و خاموش می‌شد با خودم گفتم تاب گیری

    تابگیری

    تابگیری

    من اینوکجا شنیدم. یادم اومد دیروز دوستم به برادرش می‌گفت که مغازه تابگیری هم چراغشون شاگرد می‌خواهد

    فوری با او تماس گرفتم . ازش پرسیدم آیا برادرت رفته سر کاری که دیروز می‌گفتی و او در جواب من گفت نه او حاضر نشد برود

    گفتمش پس به هم چراغت بگو من فردا صبح می‌آیم و پیش او مشغول به کار می‌شوم

    او هم گفت مطمئنی میای گفتم آره

    فردا با لباس کار پیش استاد حاضر شدم با جدیت کار را شروع کردم من دیپلم اتومکانیک دارم و دست به آچار بودم خیلی راحت و سریع کار رو یاد گرفتم و تونستم بر دست استاد بنشینم و در نبود ایشون کارا رو انجام بدم همه موتورسازا و دوچرخه‌سازا رینگ‌هاشون رو برای تعمیر پیش ما می‌آوردند و من بعد از یک ماه تونستم مثل استادم کارشون رو درست کنم

    از قضا پای استادم در یک سانحه تصادف شکست و به مدت 6 ماه مغازه به من محول شد و به صورت درصدی کار می‌کردم و این بود شروع چرخه کارهای فنی برای من

    بعد یک سال دوباره حاشیه امن خودم رو برای رشد بهم زدم و چون کار ماشین رو دوست داشتم به مدت 4 ماه به نمایندگی ایران خودرو رفتم و رایگان شاگردی کردم

    قدم بعدی خدا ، برام یه مغازه آپاراتی و خدمات لاستیک جور کرد که صاحبش بخاطر بیماری و رفتن پسرش به سربازی اجاره می‌داد. منم اون مغازه رو تحویل گرفتم و حدود 5 سالی است که در آن مشغول به کار هستم . من توی اینکار از صفر شروع کردم و چیزی بلد نبودم و روز به روز رشد و پیشرفت داشته‌ام در ابتدا مغازه رو با کلیه لوازم اجاره کرده بودم اما بعد از دو سال که بدهیام کمتر شد تونستم کل لوازم مغازه رو بخرم و جواز کسب هم بگیرم و صاحب شغل بشوم و تا امروز خودم صاحب این کسب و کار هستم و خدا را شکر به امنیت مالی آزادی و استقلال مالی رسیده‌ام و به جرأت یکی از بهترین های خدمات لاستیک شهر یزد هستم بطوریکه بالانس درجا (روکار) من شهرت خاصی داره . هنوزم دنبال پیشرفت و بهتر شدن هستم امیدوارم که این تجربه من براتون مفید واقع بشه .

    از صبر و حوصله و شکیبایی شما سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    نسرین امیری گفته:
    مدت عضویت: 1732 روز

    سلام به روی ماه همگی

    از خدا می‌خوام خیر و برکت روزی همه کنه

    این فایل یادم آورد دو سال پیش افسردگی خیلی شدیدی گرفتم

    قطعا یه شبه نبود و به تدریج ایجاد شد

    سه ماه شدت داشت

    تراپی داشتم خیلی کمکی نکرد بهم جز اینکه با خودم بیشتر مواجه شدم

    شرایط خاکستری خفه کننده ای بود

    اما یه جایی تصمیم گرفتم تموم کنم این وضع رو

    پا شدم و با کارای کوچیک شروع کردم

    حرکت های خیلی کوچیک و ممکن

    اول یه دسته گل خریدم برای خودم

    یه پیاده روی به نیت اینکه می‌خوام شرایط تغییر کنه

    بعد رفتم کلاس رقص سعی می کردم خوب باشم توی لحظه باشم

    دوره لیاقت رو خریده بودم قبل از مریضی یه مقدار گوش می دادم اما عمیق نه

    وقتی تصمیم گرفتم خوب بشم اونم آوردم توی برنامه

    موهامو لایت کردم

    هرکاری ازم می‌آمد انجام میدادم

    بچه ها یه شبه خوب نشدم اما روند بهبودم رو می دیدم گاهی بهم می ریختم اما روند رو به رشد بود

    من سالهاست که فایل های استاد رو گوش می کنم

    هیچ موقع قطع نشده حتی توی افسردگی

    باورهایی که ساخته شده بودن در نهایت می تونستن از جا بلندم کنن

    با همه ی وجودم خداروشاکرم برای نعمت آگاهی

    برای استاد که واسطه ی خیر هستن

    برای شمایی که هستید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    سیما گفته:
    مدت عضویت: 1985 روز

    سلام استاد عزیزم. از خدای زیبایم سپاسگزارم دست خودش رو برای تغییر باورهام برای من فرستاد. بخش گفتکو با دوستان خیلی جذاب و فوق العاده س، انگیزه و انرژی زیادی بهم میده. هر روز صبح عادت دارم به محض بیدار شدن کانال تلگرام شمارو چک کنم و منتظر فایل های این گفتکو هستم. چند بار روی خودم کار کردم حالم بسیار عالی شد و اتفاقات بی نظیر. اما تو اوج خوشحالی کار کردن روی باورهامو کم.کردم چون همه چیز برای من عالی و به هدفم نزدیک بودم. به محض کار نکردن رو باورهام خیلی زود دوباره همه چیز برگشت سرجای قبلش. خودم خوب میدونستم از کجا داره آب میخوره، از خودم، از باورهای غلط گذشته که دوباره برگشته بودن. این چند وقت اخیر بارها و بارها از طریق نشانه ها بهم گفته شد باورهاتو تغییر بده وشکرگزاری کن و این نشانه ها از دیروز خیلی خیلی زیادتر شدن. تا اینکه امروز صبح طبق عادت همیشه کانال تلگرام رو چک کردم و کفتگو با دوستان بارگذاری شده بود. و باز هم چندین و چند بار هم خود شما استاد عزیزم و هم دوستان انگار که روبروی من نشستید و پرتکرار فقط میگید باورهاتو عوضضضضض کن. از الان به خودم قول دادم کلا و برای همیشه مسیر زنگدیمو با اراده کار کردن روی باورها و فرکانس هام عوض کنم. این اولین باری هست در سایت شما پیام. میذارم و دفه بعدی خیلیییییی زود با دنیایی پر از اتفاق های شگفت انگیز پیام میذارم.

    خداوند رو سپاسگزارم که قدرت درک نشانه هارو به من داد. خداوند رو سپاسگزارم که من رو به مسیر درست تغییر باورهام هدایت کرد. خداوند رو سپاسگزارم که شما دستی از خدا برای من هستید.

    دوستون دارم و عاشقتونم♥

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  7. -
    shadii گفته:
    مدت عضویت: 1997 روز

    با سلام و درود فراوان به استاد عباس منش عزیزم و خانواده عشق در سایت

    خداروشکررر یه فایل فوق العاده دیگه از گفتگو با دوستان روی سایت اومد

    خدایاااا شکرت برای این برنامه فوق العاده کلاب هاوس

    چقدر لذت میبرم از شنیدن این گفتگوهای فوق العاده

    چقدر لذت بخشههه شنیدن موفقیت افراد

    چقدررر زیباست داستان پیشرفت و احساس خوب تک تک اعضای خانوادمون در اینجا

    چقدر تحسین برانگیزه این شور و شوق زندگی

    خدااایا شکرت برای اینهمه انگیزه برای رشد و پیشرفت

    خدایا میدونم که چقدر افتخار میکنی به تک تک ماها که داریم با عمل، ایمانمون رو بهت ثابت میکنیم، ایمانمون به قانون عادلانه فوق العاده ای که در جهان ثابته

    خدایااا، خدای قادر و مهربانم شکررررت برای این قانون زیبای جهان هستی

    خدااااا تو دانای مطلقی 💓

    خدایا شکرت که با فرکانس های خودمون زندگیمون رو میسازیم

    خدااااا جونم شکرت که ما گذشتمون نیستیم

    خدایااا چقدر رئوفی تو که با تغییر فرکانسم در این لحظه میتونم لحظه های بعدی رو عالی تر بسازم،، چقدر امیدوارترم میکنه این همه رأفت و بزرگی تو تنها قدرت حاکم بر جهان

    خدایا شکرررت که لیاقت شنیدن این تجربیات ارزشمند دوستانم رو دارم و کمکم کن تا الگو بگیرم از اینهمه شور و هیجان برای بهبود خودم و در نتیجه بهبود جهان

    خدایاااا شکرت که به بهترین راهها هدایتمون میکنی

    خدایا شکرررت برای آموزش های ارزشمند استاد زندگیممم

    خدایااا شکرت که استاد الگوی توحیدی من شد و تونستم یه رابطه عاطفی فوق العاده رویایی رو بسازم

    خداااا جونم شکرت برای این ویو عاااالی و زیبا

    خدای من،، الله یکتا شکرت برای نشانه هایی که برای تغییر واسمون میفرستی تا در بهترین زمان ارتقا بدیم زندگیمون رو و سکویی کنیم برای پرواز

    💓خدا جونمممممم عاشقتممممم💓

    💓تنها یاور و رفیق من 💓

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  8. -
    عاطفه گفته:
    مدت عضویت: 217 روز

    به نام خدای نور

    سلام  به روی ماهتون استاد عزیزم و مریم جانممم.

    خداروشکر بابت امروز دوسداشتنی و اینکه تونستم صبح زود بیدارشم و برسم کارهام و یکی یکی انجام بدم و تیک بزنم.

    آیا تا به حال در زندگی‌ات به «تهِ دره» رسیده‌ای؟

    جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانه‌ای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟

    من توی مسیرشغلیم خیلی لاک پشتی پیش رفتم و این هم بخاطر باورهای مخربی بود که داشتم.

    تقریبا یک سال پیش بود من بایه سالنی همکاری داشتم که اون خانم بشدت پول پرست بود و اولویتش توی همکاری فقط پول بود و پول بود.

    یه روزی ایشون به من یه مشتری دادن کارشون انجام بدم و من یک سال پیش تجربه الان نداشتم و دستم کند بود کاری باید براشون انجام بدم تقریبا یک ساعت و نیم بیشتر طول کشید.

    وقتی مشتری رفت شروع کرد هرچی از دهنش دراومد بارم کرد و که تو نمیتونی اینجور پیش بری بخوای اینکارو کنی برام نمیصرفه و من قراره فلان قد پول برق بدم و… درصورتی که ایشون درصد خیلی بیشتری ازمن میگرفت و دلیلش این بود چون اوایل همکاریت بامنه درصدمون انقد راه که افتادی و مشتری ازخودت اوردی درصدمون برمیگرده مثل بقیه سالنا.

    منم اوایل کارم بود وتوی اون دوران اوایل تغییر زندگیم بود و فقط میخواستم ازیه جایی شروع کنم و باایشون همکاری کردم که خداروشکر با وجود تمام اوم تضادهایی که داشتم بعد اونجا خییلی رشد کردم و تازه خواسته هام رو شناختم.

    خلاصه با اون همه حرفی که بارم کرد من نتونستم حرفی بزنم چون تا حرف میزدم گریم میگرفت و بایه سرتکون دادن و باشه حق باشماست زدم بیرون نشسته سرپله تا بابام بیاد دنبالم شروع کردم گریه کردن که چرا نمیشه چرا انقدر دارم درجا میزنم و من ته خط رسیده بودم خوده ناامیدی بودم چون من به هردری میزدم که بشه هرکاری میکردم که بشه ولی نمیشد نتیجه نمیداد کل اون مسیرو گریه کردم صدام گرفته بود چشمام ورم کرده بودن و کل صورتم قرمز قرمز شده بود ناامید ناامید که دیگه خسته شدم ازدرجا زدن.

    انقدرفشارحرفایی که زده بود روم بود که بدنمم واکنش نشون داد و بشدت مریض شدم و چندروزی گذشت که من هیچ کاری نمیکردم و فقط درازکشیده بود سرجام و به سقف زل زده بودم که تا اینکه مامانم باگریه اومد پیشم من دیگه نمیتونم توی این وضع ببینمت قلبم دیگه درد گرفت نبینم اینطور باشی نمیخوام توی این وضع ببینمت…

    من بعد اون خودم و جمع جور کردم قانون به خودم یاداوری کردم و شروع کردم تمرین کردن مینشستم ساعت ها فن میزدم و اجیم میذاشتم تمرین ایزوله انجام میدادم فکر کنید توی اون وضعم چون ما خونمون درحال بازسازی بود ما هممون توی یه اتاق زندگی میکردیم توی یه اتاق مینشیتم توی یه اتاق میخوابیدیم و توی یه اتاق غذا میخوردیم یعنی جای دیگه نمیشد رفت فقط اون اتاق بود که من وقتی شروع میکردم تمرین کردن بابام و داداشم بهم میگفتن تو خو هیچی ازت نمیبینم همین مژه هارو هعی میبری میاری بدون اینکه یه پولم دربیاری و فقط پول حیف کردن بود آموزشت…

    من گوش نمیدادم جوابی هم نمیدادم و توی سکوت تمرین میکردم. من دوباره داشتم خودم رو میساختم نتایج ریز ریزم اومد و تااینکه هدایت شدم به یه سالن دیگه و ازاونجا زدم بیرون و اون سالندارم خیلی اصرارداشت که نگهم داره ولی من نمیخواستم بمونم چون تمام درس ها و تجربیاتم رو توی اون مرحله از زندگیم ازاون سالن دریافت کرده بودم.

    همکاری با اون سالن جدیدهم  با روزای خوب و بدی گذشت و خوبی که داشت چون نزدیک ترمون بود من آزادی بیشتری داشتم تنها میرفتم و می اومدم و بعد این سالنم من باز دوتا جابه جایی دیگه به سالن های مختلفی داشتم و این سالن سومی که باش همکاری دارم خداروشکرخیلی سالندار عالی و موفقیه و فضای سالن کاملا صمیمی و درصدهام خیلی خوب شدن و اومدن پایین و خداروشکر میکنم راضیم ولی این مشکل فراوانی مشتری هنوز حل نکردم و قصد دارم فعلا جابه جانشم و این باگی که فراوانی مشتری تجربه نمیکنم رو حل کنم چون من توی این چندسال سابقه کاری که داشتم همش دنبال مشتری بودم و اونجور که باید مشتری نداشتم و الان قصد دارم ریشه ای و با کشف باورهام حلش کنم.

    خدایاتوی این مسیر هدایتم کن چون من واقعا نمیدونم کدوم باورهام ایراد داره و چی رو باید حل کنم.

    ردما ازقسمت چهارم تغییر رادرآغوش بگیر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  9. -
    جواد صنمی گفته:
    مدت عضویت: 2260 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام به همه عزیزانم در این پروژه و این سایت الهی

    تمرین گام چهارم

    آیا تا به حال در زندگی‌ات به «تهِ دره» رسیده‌ای؟

    جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانه‌ای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟

    بله چند سال پیش به تضاد عاطفی خوردم و به مرحله ای رسیدم که فکر کردم دیگه همه چیز تموم شده و من دیگه دوست ندارم زنده باشم حتی چه برسه بخوام خودم رو اصلاح کنم اما خداروشکر که اون زمان توی سایت بودم و به یاد خودم آوردم از استاد و دوستانی که همین مشکل براشون پیش اومده اما توانستند خودشون رو جمع و جور کنند و خدا رو بهتر توی وجودشان پیدا کنند من هم با مثالهایی به کرات به خودم یادآوری میکردم . خیلی سخت بود کنترل ذهن در اون زمان اما خدا کمکم کرد و کم کم تونستم بهتر بشم و به لطف خدا شرایطم بهتر شد و اتفاقات بهتری برام افتاد . اون رابطه تموم شد اما دستان خدا رد دیدم که اومدند به کمکم و تونستم خودم رو جمع کنم از اون وضعیت. شروع کردم به سپاسگزاری از داشته هام به نعمت هایی که الان دارم به همین اتفاقی که برام افتاده و خیری که برام هست و من هنوز نمی‌فهمم و نمیدونمش ولی با صحبت کردن با خدای خودم خیلی آرام تر شدم سعی میکردم بیشتر توی سایت باشم و بیشتر کامنت بخونم و حالم رو هر جوری که شده خوب نگه دارم . خودم رو آخر هفته ها به رستوران دعوت میکردم برای خودم لباس می‌خریدم و هر هفته کوه بودم و با خودم تنها بودم و همین تنهایی و صحبت کردن با خدای خودم شرایطم رو عوض کرد و حال و احساس بهتری رو داشتم

    چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟

    چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی می‌شود اوضاع را تغییر داد؟

    اون موقع خیلی داستان حضرت ابراهیم رو تکرار میکردم برای خودم که ببین ابراهیم اسماعیل فرزندش رو به قربانگاه برد تا قربانی کنه چطور تو یک رابطه ای که همش داستان بود رو نمی‌خوای تموم کنی؟ حالا هم که تموم شده باز تو غصه میخوری ؟ خدا نجاتت داده خدا رحم کرده بهت و خدا دوست داره که این لطف رو در حقت کرده اما تو چرا نمی‌خوای اصلاح کنی خودت رو . بارها داستان ابراهیم و استاد رو تکرار میکردم . مدام پیاده‌روی میکردم مدام می‌نوشتم . مدام توی سایت بودم و همین ها باعث شد که یکم از اون غم و اندوهی که هست کم بشه و من بتونم یک درجه هر روز بهتر بشه حالم و اینقدر به حال خوب رسیده بودم که روز جدایی با اینکه همه توی محضر حال خرابی داشتند من خیلی حالم عالی بود و کلی با همه خندیدم و انرژی دادم به بقیه و همین باعث شد که خیلی با احترام و حال خوب از همه جدا بشیم و البته هیچوقت یادم نمیره که قبل از بالا رفتن از پله ها چنان آرامشی خدا بهم داد که مثلش رو ندیده بودم و خدا از نور الهی خودش بر قلبم تابید و آرامم کرد .

    خداروشکر خیلی شرایط سختی بود اما خیلی تمرین کردم که کنترل کنم ذهنم رو و خداروشکر هر بار بهتر شدم و آرامتر به لطف خدا.

    اون موقع این جمله رو هم خیلی به خودم میگفتم که درسته که تموم شد این رابطه اما من هنوز زنده ام نفس میکشم و زندگی در جریانه پس میتونم بهتری کنم . میتونم درستش کنم میتونم از نو بسازم میتونم خودم رو درست کنم و شرایط جدیدی رو برای خودم بسازم خیلی این جملات رو میگفتم این ها بهم انگیزه میداد برای بهتر شدن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  10. -
    یوسف محمدی گفته:
    مدت عضویت: 597 روز

    روز هشتم از پروژه «تغییر را در آغوش بگیر» / قسمت چهارم

    وقتی زندگی من را به تهِ دره برد… و چطور دوباره بلند شدم

    این چند روز تمرینات یک پیام مشترک را مدام به من نشان داده‌اند:

    امید داشته باش. روی خودت متمرکز بمان. و اشتباهات گذشته را تکرار نکن.

    در زندگی‌ام چند بار به «تهِ دره» رسیدم؛ جایی که فکر می‌کردم هیچ امیدی نیست.

    قبل از تغییر – سقوط من

    سال‌ها آرزوی مهاجرت داشتم و بالاخره در سال 96 برای فوق‌لیسانس مهاجرت کردم.

    اما آن زمان نه شکرگزاری بلد بودم، نه ایمان واقعی داشتم، نه ذهنیت رشد.

    حتی فرصت‌های کوچکی که می‌توانستند من را نجات دهند نمی‌دیدم.

    کمال‌گرایی من باعث شد فقط برای شرکت‌های بزرگ رزومه بفرستم.

    حتی موقعی که می‌تونستیم با دوستم یک مغازه کوچک بزنیم تا فقط حرکت کنیم، من دنبال پروژه‌های بزرگ بودم.

    ناسپاسی، هیجانات شدید، خشم و نگرانی باعث شد «فرصت‌ها» را نبینم.

    نتیجه؟

    برگشتم ایران… با یک شکست سنگین.

    بعدش هم همان نگاه اشتباه باعث شد در شرکت نرم‌افزاری هم شرایط خوبی نداشته باشم.

    هم‌زمان بیماری پدر، دعواهای خانه، مشکلات خواهرم و دخالت احساسی من، همه‌چیز را به‌هم ریخت.

    حتی به روان‌پزشک مراجعه کردم تا خشمم را کنترل کنم.

    راستش آن روزها دقیقاً تهِ دره بودم…

    جایی که آدم از خودش هم خسته است.

    جرقه – نوری که از دل تاریکی آمد

    وسط همان شرایط سخت، یک روز در مترو تهران، بدون پول و بدون هیچ امیدی،

    ناگهان چشمم به یک سمینار آنلاین درباره تغییر افتاد.

    انگار خدا یک تلنگر زد.

    شروع کردم روی خودم کار کردن.

    اما فوت پدرم دوباره یک شوک بزرگ بود و مدتی مسیر را گم کردم.

    با این حال، کم‌کم چیزهایی وارد زندگی‌ام شد:

    یادگیری زبان آلمانی

    آشنایی با مفهوم شکرگزاری

    آگاهی از نظم و قانون‌مندی جهان

    درس‌های استاد عباس‌منش

    مراقبه و توجه به درون

    و مهم‌تر از همه:

    فهمیدم مسئول اتفاق‌های گذشته خودم بوده‌ام.

    این آگاهی، من را بیدار کرد.

    اما… یک چالش مهم

    در این دو سال فهمیدم هنوز نوسان دارم.

    گاهی از مسیر خارج می‌شوم.

    گاهی به جای اعتماد به خدا، دنبال آدم‌ها می‌روم که راه را برایم باز کنند.

    و این همان چیزی است که استاد به آن «شرک» می‌گوید؛ یعنی تکیه‌کردن به انسان‌ها به‌جای خدا.

    از طرفی، یک عارضه‌ی رفتاری هم در من هست:

    وقتی یک چیز را یاد می‌گیرم، سریع می‌خواهم به بقیه توصیه کنم.

    در حالی که هم از نظر قرآن و هم از نظر ذهن، این یعنی فکر می‌کنیم به مقصد رسیده‌ایم.

    در حالی که مسیر تازه شروع شده.

    چطور دوباره برخاستم؟ نشانه‌های الهی چه بودند؟

    چیزی که من را از ته دره بیرون کشید:

    یک تلنگر کوچک در مترو

    چند جمله درست

    آشنا شدن با مفهوم شکرگزاری

    آگاهی از نظم جهان

    و اینکه خداوند انسان‌های درست را سرِ راه آدم می‌گذارد

    به‌خاطر همین نشانه‌ها، الان آرام‌ترم و امیدم واقعی‌تر شده.

    مسیر جدیدم

    امروز:

    هر روز روی مهارت‌های فنی وقت می‌گذارم.

    در یک شرکت کار می‌کنم تا درآمد اولیه داشته باشم.

    به مهاجرت دومم با ذهنیت درست نزدیک می‌شوم.

    و مهم‌تر از همه:

    دیگر نمی‌خواهم فکر کنم همه‌چیز را دانستم یا به دیگران توصیه‌گر باشم.

    می‌خواهم دانش را زندگی کنم، نه فقط درباره‌اش حرف بزنم.

    چیزی که از ته قلبم می‌گویم:

    من دوباره بلند شدم، چون خدا خواست چشمم را باز کنم.

    و الان با قدم‌های کوچک و شکرگزاری واقعی، دارم مسیرم را از نو می‌سازم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: