تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴ - صفحه 28 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

547 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سـعـیـد گفته:
    مدت عضویت: 938 روز

    به نام خداوند زیبایی‌ها

    سلام استاد جان.

    سلام خانم شایسته عزیز.

    و سلام به همه دوستان.

    یه جمعه‌ی زیبا در کنار دوستان فوق‌العاده.

    چه شود!

    چقدر این موضوعی که استاد مطرح کردن،

    درباره‌ی تغییر نکردن و ترس‌ها،

    رو با پوست و خونم لمس کردم.

    و عمل نکردنش منو به بدبختی کشوند.

    آیا تا به حال در زندگی‌ات به «ته دره» رسیده‌ای؟

    جایی که احساس کردی دیگه امیدی نیست،

    اما با تغییر نگاهت،

    با ایمان،

    با سپاسگزاری،

    یا با نشانه‌ای از خداوند،

    دوباره برخاستی و مسیرت رو عوض کردی؟

    لطفاً تجربه‌ات رو بنویس.

    چطور تونستی از اون موقعیت سخت بیرون بیای؟

    چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شی.

    و باور کنی میشه اوضاع رو تغییر داد؟

    به یاد آوردن اون داستان برام سخته.

    اصلاً دوست ندارم بنویسمش.

    ولی آدم باید خودش روبرو بشه .

    فقط درس‌هاش رو مرور می‌کنم برای خودم.

    آره، اون «به ته رسیدن» و «تا دم مرگ رفتن» رو بدجور لمس کردم.

    هیچ‌چیز یه‌باره اتفاق نمی‌افته.

    همه‌چیز از کم شروع میشه.

    و اگه خودت رو اصلاح نکنی،

    بزرگ و بزرگ‌تر میشه.

    و به قول استاد،

    و تجربه‌ی خودم،

    مثل پتک می‌خوره توی سرت.

    وقتی اون باورهای مخرب از بچگی تا همین چند سال پیش،

    باعث می‌شدن ضربه بخورم و بیدار نشم،

    اولش خیلی کوچیک بودن.

    من از یه سنی خیلی دوست داشتم شرایط رو عوض کنم

    و از محیط خودم خارج شم.

    اما پر از ترس و باور محدودکننده بودم.

    یاد گرفتم که آدم به سمت باورهاش هدایت میشه،

    نه چیزی که فقط دوست داره.

    اعتمادبه‌نفس،

    تغییر رو راحت‌تر می‌کنه.

    اما داستان شکست یا در واقع تولدم،

    از جایی شروع شد که وارد یه شرکت نتورکی شدم.

    کاری که از همون اول ازش بدم می‌اومد.

    ولی عقده‌های گذشته منو مجاب کردن که واردش بشم.

    چهار سال تو اون شرکت موندم.

    از همون اول همه می‌گفتن اشتباهه.

    تهدید می‌شدم.

    اما جرأت رها کردن نداشتم.

    خودم رو گول می‌زدم که پول گذاشتم زمان گذاشتم.

    و روندِ نزول،

    کم‌کم شروع شد.

    فشار اومد.

    تحقیرها شروع شد.

    بعد مریضی.

    بعد معده‌درد.

    بعد افسردگی.

    و خیالات منفی.

    نمی‌خواستم باور کنم.

    خودم رو گول می‌زدم که نه، این کار جواب میده.

    اما اوضاع هی بدتر می‌شد.

    به جایی رسیدم که واقعاً می‌خواستم خودم رو بکشم.

    بشدت مریض بودم.

    بی‌پول،

    صفر،

    آواره بودم توی یه شهر ناآشنا.

    بدنم ضعیف شده بود.

    تمام عضلاتم رو از دست داده بودم.

    حتی حال راه رفتن نداشتم.

    بلا پشت بلا می‌اومد.

    و من هنوز نمی‌خواستم قبول کنم این مسیر اشتباهه.

    عالم و آدم می‌گفتن ولش کن.

    نشونه‌ها می‌اومدن.

    کتاب‌ها برام پیام می‌فرستادن.

    پلیس منو گرفت،

    ولی فایده نداشت.

    انگار چشم‌هام و گوش‌هام بسته بودن.

    تا نزدیکی مرگ رفتم.

    ولی اون‌قدر از شکست و حرف مردم می‌ترسیدم

    که جرأت بیرون اومدن نداشتم.

    تا قبلش،

    همه‌چیز داشتم.

    رفاه.

    آسایش.

    و زندگیم از خیلی‌ ادمها بهتر بود.

    ولی همه‌ش دود شد رفت هوا.

    زمانی تغییر شروع شد

    که دیگه ناامید شدم.

    راهی نداشتم.

    و رها کردم.

    یه شب با اشک گفتم:

    «خدایا درستش کن.

    نمی‌خوام بمونم.»

    تو یه جلسه خصوصی بودم.

    یه حرف از دهنم در رفت.

    بحث پیش اومد.

    طرف بهش برخورد.

    زنگ زد بالا‌سریش.

    اونم گفت:

    «یه مدت برو به خودت استراحت بده.»

    یعنی عملاً اخراج شدم.

    و همون شد پایان اون دوران.

    من جرات نداشتم ول کنم.

    پس اونا منو ول کردن.

    تغییر من از همون لحظه شروع شد.

    وقتی « ذهنی رها کردم».

    وقتی «به خدا واگذار کردم».

    بعد اون جریان هیچ هدفی نداشتم.

    حالم بد بود.

    مثل مورگان فریمن تو فیلم رستگاری در شاوشنک بودم.

    فقط خواستم خودم رو سرگرم کنم

    که این حال بد و احساس گناه کمتر بشه.

    رفتم تنها زندگی کردم.

    شاید شش ماه خودم رو با کتاب مشغول کردم

    تا حالم مقداری بهتر شد.

    بعد کم‌کم دلم خواست وضعیتم رو عوض کنم.

    به اتفاقات گذشته فکر کردم.

    نشونه‌ها منو رسوندن به واژه «خودباوری».

    بعد هدایتی به دنبال این واژه با استاد آشنا شدم.

    و افتادم تو مسیر خودسازی.

    و حالم بهتر شد.

    من نمی‌گم این کار یا اون کار خوب یا بده.

    حرفم اینه که

    وقتی می‌بینی اوضاع درست نیست،

    همون‌جا اصلاح کن و شیفت کن.

    مثلاً من وقتی دیدم اون کار به دردم نمی‌خوره،

    باید همون موقع می‌فهمیدم و بیرون می‌اومدم.

    نه اینکه انقدر زجر بکشم و مریض شم و صفر بشم.

    ذهن با بهانه‌هایی مثل

    «این‌همه وقت گذاشتی»،

    «این‌همه پول خرج کردی»

    گولت می‌زنه تا ادامه بدی و تغییر نکنی.

    ولی جلو ضرر رو هرجا بگیری،

    سوده.

    الگوش رو دیدم یه نفر میره تو سایت‌های شرط‌بندی یا بورس.

    هی پول می‌ذاره،

    هی می‌بازه،

    هی دو قدم جلو میره و دوباره برمی‌گرده.

    و آخرش می‌مونه با وقت تلف‌شده

    و پول ازدست‌رفته.

    اون مسیر باعث شد خودم رو بشناسم.

    توانایی‌هام رو بفهمم.

    و به حرف‌های استاد ایمان بیارم.

    و بفهمم از هرجایی میشه

    با تکامل اوضاع رو عوض کرد

    مثل یوسف از چاه با تکامل به پادشاهی رسید

    چون گذشته رو تجربه‌اش کردم.

    چون لمسش کردم.

    و چسبیدم به خودسازی

    و فهمیدم هیچ چیزی بهتر

    از تغییر نیست.

    به فضل خداوند اوضاعم قابل قیاس با قبل نیست

    پس میشه از هرجایی شروع کرد

    و همه چی رو تغییر داد

    اما میشه همون اول راحت‌تر بیدار شد.

    خیلی راحت‌تر.

    عزیزم رنجِ تغییر نکردن،

    میلیون برابر سخت‌تر از رنجِ تغییره.

    ذهن از تغییر می‌ترسه.

    چون تغییر براش دردناکه.

    و برای ذهن،

    مثل مرگه.

    و منم با یاداوری گذشته خودم و

    همچنین مثال دوستان براش یه اهرم رنج و لذت مینویسم

    درود بر تغییر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    حسام رحیمی گفته:
    مدت عضویت: 857 روز

    بنام خداوند پرازعشق برکت شادی

    سلام به دوستان عزیزم امیدوارم حالتون زندگیتون سلامتیون ارامشتون عالی باشه

    خدایا شکرت بابت این لحظه که هستم زندگی می کنم تواین مسیرباعشق

    خدایا شکرت بابت این بابت تخیر دوستان عزیز وقتی می کامنتهارامی خونم یافایل های صوتی دوستان عزیزم راکوش می دن ازنتایج حرف می زنند چقدر خداراشکرمی کنم که اول اینکه این نتایج باعث می شه به من ثابت بشه که مسیری که هستم درسته چون خودم هم هرروز دارم نتیجه می گیرم من ازوقتی وارد سایت شدم دورهای وهم جهت با جریان خداوند 12قدموشروع کردم زندگیم شد بهشت برای خودم کار انداختم چقدر مشتری‌های عالی دارم هرروز هم دارن بیشتر وبیشترمی شن من خودم سال 99همه زندگیموازدست دادم از شرکت اخراج شدم معتادبودم سیگاری بودم زن بچه هام منوترک کردن رفتن به ته خط بدبختی رسیده بودم سه مأمن فقط گریه می کردم تنها زندگی می کردم چندمااجاره خونه ام عقب افتاده بود یه صاحب خونه بسیار انسان شریفی بودداشتم تواین شرایط به من بابت اجاره خونه فشارنیارود ازخداخواستم راهونشونم کمکم کنه چون بیش خودم فکرمی کردم من که این زندگیو تااین حدزندگی داغون کردم چون من قبول کردم که خودم باعث تمام بدبختی‌های زندگیم شده بودم وبایدیه راهی بیداکنم که زندگی تبدیل کنم به بهشت وخداهم راه به من نشون دادیه کتاب صوتی بیداکردم اون چندمامن شب رو باهاش زندگی کردم الان هم دارمش خیلی آرامش بخش بودکم کم با چندتا استاد آشنا شدم دوره خریدم زندگیم بهترشدبعددوسال با استاد آشنا شدم دوره 12قدموتهیه کردم بعضی وقتها فقط هیچ برای گفتن ندارم چون خدای من کاری کردکه من امروز زندگیم بعداین چندسال توسایت هستم دارم از آموزه‌های استاد استفاده می کنم واقعا زندگیم بهشته چقدر آرامش دارم چقدر احساسم در طول روز عالیه چقدر من توکاربیش رفت کردم ره 100ساله درشایددردوسال رفتم وهرروزدارم بیشرفت می کنم چقدر آدمهای خوبی سرراهم هستن چقدرخداوندتوکارم هدایت می کنه به مسیر درست واقعا اسناد عزیز تشکر و سپاسگزارم ازتون

    در پناه الله یکتا شادپیروزباشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    سلیمانی گفته:
    مدت عضویت: 853 روز

    بنام خدا

    سلام به استاد عباس منش و خانم شایسته و همه اعضاء سایت

    من آلان از لحاظ مالی جسمی روابطی.معنایی پر از چالشم

    اومدم سایت فایلها رو دانلود کنم گوش کنم نکته برداری . تمرینات انجام بدم تغییر کنم…

    اهرم رنج لذت..

    نشانه ها

    امید

    قدرت لحظه اکنون

    قانون فرکانس

    تغییر نگاه

    کنترل کانون توجه

    کنترل ذهن

    توجه به نکات مثبت

    ایجاد باورهای مثبت

    احساس خوب.توجه به نکات مثبت.سپاسگزاری بخاطر داشته ها…………….‌

    احساس خوب…اتفاقات خوب….

    من در مسیر تغییر هستم

    در این سایت که پر از امید عشق آگاهی.

    سپاس از پروژه تغییر را در آغوش بگیر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    فرزاد امان اله زاده گفته:
    مدت عضویت: 1912 روز

    قانون این است که شما همیشه در مداری همجنس با باورهایت قرار می‌گیری و در آن مدار‌، اتفاقات و شرایطی همجنس با باورهایت را تجربه می‌کنی

    این جمله را باید روزی میلیون ها بار تکرار کرد وقتی اینو درک کردیم همه مسائل برایمان حل می‌شود

    به اندازه ی که به این قانون عمل کردم نتایج هم تغییر کرده و الان میگم میتونه خیلی بهتر از این هم باشه

    یادم میاد در چه روابطی اشتباهی به سر می‌بردم

    چقدر مشرک بودم

    چقدر باج میدادم

    ولی به لطف خداوند الان در این سایت حضور دارم و الان که اون روزها یادم میاد میبینم خداوند چقدر به من نشانه فرستاد و من بی اعتنایی کردم و شرایط/واقعا هر روز سخت تر و سخت میشد تا جایی که اصلا یه اتفاق خیلی بدی می‌افتاد که دیگه نشه اون رابطه رو ادامه داد

    استاد عزیزم اصلا هر کدوم از این صحبت‌ها که مرور میشه من میگم که چقدر شخصیت من تغییر کرده خدا را شکر ولی خودم میدونم که چقدر میتونست بهتر باشه اگر دقیق تر عمل میکردم و هر روز به خودم یادآوری کنم

    همه چیز در احساس خوب هست

    همه چیز در کنترل کردن کانون توجهمون هست

    همه چیز در سپاسگزاری کردن بابت داشته هامون هست

    همه چیز در ایمان و اعتماد به خدا و قدم برداشتن هست

    نیازی به تکنیک نیست

    و مهم ترین قانون اینه که

    از جایی که الان هستی با هر شرایطی که داری لذت ببر

    از داشته های فعلیت لذت ببر

    فقط و فقط توجهت و تمرکزت رو زیبایی ها باشه

    هر چیز زیبایی رو که دیدی تحسین کن

    و همیشه با حال خوبت سپاسگزار خداوند باش

    اونوقت جهان به خدمتت درمیاد

    و هدایت میشی به زیبایی های بیشتر و شرایط بهتر

    این یک قانون است و امکان خطا هم نداره

    هر روز نسبت به روز قبل کمتر دچار روزمرگی بشم

    هر روز آگاهانه مومنتوم مثبت ادامه بدم

    خدایا شکرت که امروز هم تونستم آگاهانه بر افکارم کنترل داشته باشم چون میدونم پاداش ها که همون احساس خوب هستش به من داده میشه و خدا چقدر سریع الجواب هستش

    ممنونم از همگی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    Setareh گفته:
    مدت عضویت: 783 روز

    به نام خدا

    سلام به استاد عزیزم

    وای الان یاد اون زمان افتادم من حتی این اتفاق رو تو داستان آشنایی من با استادهم نوشتم

    اینجوری بود که من تو یک موقعیت بد وحشتناک

    یعنی واقعا انقد بد بود من میگفتم خدایا منو نجات بده

    خدایا نمیتونم من غلط کردم منو نجات بده

    هر لحظه باخودم میگفتم خدایا اشتباه من بود من خراب کردم تو درستش کن نجاتم بده

    در همون موقع بود که با یه فردی آشنا شدم

    اصلا ایشون یه فایل تلگرامی تحت عنوان خدا همیشه هست برام فرستاد

    منی که اصلا از خدا میترسیدم

    ازترس فکر میکردم باید نماز بخونم روزه بگیرم

    چون اگه نماز نخونم خدا منو فلج میکنه

    ولی اون فایل انگار شد مسیر راه من

    انقد ازاون فایل ارامش گرفتم

    دیگ از اونجا من روز به روز آدم بهتری شدم

    اروم تر شدم

    مطمئنم خدا منو نجات داد از اون روز من با استاد عزیزم همراه شدم و میتونم بگم تاریخ تولد من اونجاست

    نه زمانی که مامانم منو بدنیا اورده

    خدایا سپاسگذارم

    حتی تو یه موقعیت دیگم بود من سه بار کنکور دادم و واقعا ناامید شده بودم و فکر میکردم بی استعدادم نمیتونم ولی مامانم هی میگف خدا بزرگه نگران نبااش و واقعا من برای بار سوم که رفتم کنکور بدم گفتم بیخیال اگه صلاحم باشه

    قبول میشم امسال و استاد من قبول شدم و فهمیدم که حکمت اون دوسالی که نمیشدم چی بوده یعنی اون لحظه که حکمتو فهمیدم

    گفتم خدایاشکرت تو اینو میدونستی و نمیخواستی منو بیوفتم تو درد سر

    خیلی جاها خیلی جاها کم آوردم ولی خدا باز دستمو گرفتم هیچ جا منو رها نکرد حتی توو بدترین موقعیتم

    و خداروشکر میکنم انقد منو دوست داشت که شمارو که دستان خدا هستید به من هدیه کرد

    اگه بخوام بشینم راجب معجزه های خدا تو زندگیم حرف بزنم انقد حرف دارم انقد زیادن که تا خود فردا هم میتونم بنویسم

    خدایاشکرت

    خدایاسپاسگذارم

    خدایا عاشقتم

    استاد عزیزم از خدا میخوام همیشه سالم باشین و بمونید برای ما

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    ملکه ی هدایت شده گفته:
    مدت عضویت: 578 روز

    به نام خدا

    سلام استاد عزیز

    مدتی هست که دائم این حس رو دارم که از شما بخوام اگر میشه معنای نشانه‌ها رو برای ما توضیح بدید برای مثال من خودم مدتی بود که قبل از آشنایی با شما تحت فشار عجیبی بودم پر از خلا پر از مسائل حل نشده بودم و حال بسیار بسیار عجیبی داشتم و برای فرار از فشار و حال بد دوست داشتم که در یک خلأ فرو برم جاذبه ای نباشه و یا دوست داشتم از یک صخره بلند و مرتفع بپرم پایین بدون اینکه ب بعدش فکر کنم ک چی میشه می‌میرم یا چه اتفاقی اون پایین می‌افته

    تنها به دنبال تجربه اون حس رهایی و آزادی بودم یا از ورزش‌هایی مثل پریدن از وسیله‌های تفریحی که کمربند می‌بندند و می‌پرن پایین وقتی می‌دیدم لذت بسیار زیادی رو می‌آوردم و دوست داشتم که تجربه کنم اما بعد از حل مسائل دورتی ام به اون‌ها نگاه می‌کنم یا به اون صخره به اون سقوط آزاد فکر می‌کنم دیگه نمی‌خوام اون رو تجربه کنم بعد از یک مدت طولانی بعد از تغییر این رو فهمیدم و یا اینکه وقتی فوران آتشفشان و مواد مذاب اون رنگ قرمز و زرد و نارنجی و اون رنگ گرم مواد مذاب رو که می‌دیدم خیره می‌شدم بهش دوست داشتم ساعت‌ها نگاه کنم دوست داشتم اون مواد مذاب توی دستام بگیرم و غرق در نگاه به اون مواد مذاب بشم از رگه‌های مواد مذابا آنقدر لذت می‌بردم که نمی‌تونستم چشم ازش بردارم اما الان وقتی میرم نگاه می‌کنم یا دیگه برام مهم نیست نسبت بهش بی‌تفاوتم این رو علتشو نفهمیدم نفهمیدم با چه تغییری دیگه من تمایل و کششی به دیدن مواد مذاب ندارم و یا اخیراً خواسته بسیار مهمی دارم و در شرایطیی‌ام که باعث میشه عجله داشته باشه بنابراین تمام تمرکزم رو گذاشتم که خیلی سریع‌تر فضای کافی رو ایجاد کنم موانع و ترمزها را بردارم و به نقطه‌ای دریافت اون خواسته برسم اما به وقتی که می‌خواستم درخواست کنم و میگفتم خدایا منو یاری بده تا سریع به خواسته‌ام برسم حسی به من می‌گفت که نه طول داره به این زودیا نمی‌شه و من به دنبال فرار از اون حس بودم نمی‌خواستم این رو بپذیرم و تلاش اضافه می‌کردم که اون رو نپذیرم و زودتر به خواستم برسم ولی امروز صبح به این هدایت شدم که این حس من وقتی داره میگه طول داره صرفاً به معنای طول کشیدن دریافت خواسته‌ام نیست بلکه داره به من میگه که یک تغییری باید در وجود تو ایجاد بشه و تا زمانی که اون تغییر ایجاد نشه دریافت خواسته ات طول پیدا می‌کنه و قبلاً هم خواسته‌هایی داشتم که حس درون من مخالفت می‌کرد و با کنار زدن موانع آماده شدن برای دریافت خواسته د یگه اون حسو نداشتم و اون چیزی که می‌گفت در واقع نبود بلکه داشت به من می‌گفت که یک چیزی باید تغییر کند امروز یاد گرفتم که از اون حس فرار نکنم بلکه به اون گوش بدم و به محض اینکه صفحه گوشیم رو روشن کردم ساعت 8:8 رو دیدم و این نشانه بر تایید درک درست من بود و اما کل روز مسائل و موانع و محدودیت‌هایی که در ذهنم بود را حل کردم و ذهنم رو قوی‌تر کردم و دیگه از روبرو شدن با چیزایی که دلم نمی‌خواد نمی‌ترسم و خیلی از مسائل دیگه رو حل کردم که همین باعث شد وقتی که دوباره درخواست کردم دیگه اون حس مخالفت اون حس منفی رو نداشتم

    ممنون از خداوندم که شما رو قرار داد تا چراغ راهی باشه برای همه کسانی که می‌خواهند رشد کنند و تغییر کنند

    حالا از شما درخواستم اینه که اگر امکانش براتون هست نشانه‌ها تمایل‌هایی که انسان با دیدن مسائل تصاویر و فیلم‌ها و تعریف‌هایی که می‌شنوه و یا حس‌هایی که پیدا می‌کنه و وقتی که چیزی رو میگه ولی یک حس مخالفی باهاش داره رو اگر براتون مقدوره در موردش برامون بگید تا بتونیم راحت‌تر موضوعات رو درک کنیم بدونیم که اینا دارن به ما چی میگن بفهمیم که اینا چه چیزی رو می‌خوان به ما بگن من چه تغییری رو باید در خودم ایجاد کنم ن گاهاً از شما در بعضی از کلیپ‌هایی که نگاه کردم چون من همه رو ندیدم ولی شنیدم اشاره‌هایی از شما رو در رابطه با موضوعات مختلف شنیدم که راهنمایی می‌کنید اما دوست دارم که یکجا و یکپارچه در مورد نشانه‌هایی که ناخودآگاه و یا حس درونی ما به ما میگه توضیح بدید تا ما راحت‌تر بتونیم مسائل را حل کنیم خلا‌های درون خودمون را کمبودها و قفل‌ها و ترمزها و مقاومت‌های درون خودمون رو پیدا کنیم و بفهمیم که روح ما داره با ما چی رو میگه

    چند روز ی حسی بهم میگه اینو از استاد بخواه ک استاده تمرکز و تحقیق هستند

    ممنونم ازتون

    و ممنونم از خدا بابت تمام آنچه ک بهم بخشیده

    خیلی خداست

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  7. -
    انسیه زمانی مهر گفته:
    مدت عضویت: 1011 روز

    بسم الله رحمن رحیم

    سلام استاد عزیزم واقعا شاکر خداوند وشاکر شما هستم برای این پروژه

    استاد می‌خواهم امروز از داستان یک ته دره رفتن عمیق صحبت کنم

    ماجرایی که نشون میده میشه با استفاده از قانون هم به ته دره رفت

    پارسال همین حدود بود که خیلی دلم میخواست انرژی جسمانی بالا و سلامتی و تمرکز عالی داشته باشم برای همین شروع کردم به تغییر سبک تغذیه ام اول قند و شکلات را حذف کردم بعد وعده های غذایی خود را به دو وعده رساندم وبعد با استفاده از آگاهی های سریال سفر به دور آمریکا نون و برنج را حذف کردم خیلی خوب بود وانرژی من زیاد شده بود اما دلم میخواست قانون سلامتی را داشته باشم جهان به اشتیاق و همت من پاسخ داد و پول آن جور شد موقع خریدن از خداوند هدایت خواستم زدم روی نشانه شما آمدید با یک آغوش باز وتنی سالم اما فایل به زبان انگلیسی بود

    همان لحظه خداوند گفت قانون سلامتی برای آینده است اما من گوش نکردم گفتم خداوند خواهان سلامتی من است پس خریدم

    اوایل خیلی خوب با تعهدی غیر قابل مذاکره شروع کردم همه چیز عالی پیش می‌رفت تا اینکه بی تقوایی های من شروع شد استاد من زمانی این مسئله را شروع کردم که از نظر ذهنی اصلا آماده نبودم من ذهنی به شدت تخریب گر داشتم روی سلامتی و نوع خوردن به شدت تمرکز منفی داشت استاد من ذهنم را درست نکردم برای همین قانون برای من شد دره شروع کردم به تمرکز کردن روی خوردن دخترم و هی میگفتم ببین با هربار خوردن نون و برنج این بلا را سر بدنش می‌آورد

    استاد ذهنم هر روز منفی تر میشد و سرزنشهای اطرافیان زیاد شده بود استاد من داشتم با سرعت نور به سمت بیماری و جواب نگرفتن از قانون سلامتی پیش میرفتم مدام نشانه می‌آمد داری میزنی جاده خاکی اما ترس از اینکه نکند گمراه شوم نکند خداوند من را عذاب کند نکند سلامتی من به خطر بیفتد مانع از پذیرش هدایت اللهی میشد هر چه خدا میگفت انسیه جان داری میری ته دره اما من گوش نمیکردم استاد بدن من چربی سوز که نشد هیچ کلی گرسنگی میکشیدم

    اما به خودم فشار می آوردم وهر روز احساس من بدتر میشد

    استاد الان به لطف الله توانستم خود ویرانگری را در خودم شناسایی کنم و انشاالله بتوانم با تکرار آگاهی های اللهی اول ذهنم را آرام و با تقوا کنم و بعد مرحله با مرحله به مدار محسنین وارد شوم

    خدایا شکرت به خاطر این کامنت پر برکت که ذهن من را آرام و احساس انجام مسئولیت را به من عطا کرد

    استاد عزیزم تغییر واجب است واگر تغییر نکنیم ضربات جهان سهمگین تر میشود این جمله این فایل واقعا من را ترساند که اگر تغییر نکنم جهان من را رها نمیکند بلکه محکم‌تر پس کله من میرند

    خدایا شکرت که اجازه ایستایی به ما نمی‌دهی چون فاسد می‌شویم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    پروانه پدرام گفته:
    مدت عضویت: 1917 روز

    سلام به استاد عزیزم و مریم جان عزیز دل و تمامی دوستانم

    امیدوارم تجربه کاری من بتونه کمکی کنه به دوستانم

    من بدون تجربه رستورانی باز کردم که منجر به بستن شد در زمان بستن رستوران برادرم کافه گرفت به من گفت تو که وسایل داری بیا پیش من آشپزخانه کافه دست تو وسایلت بیار فقط اجاره همون تیکه آشپزخانه بده منم قبول کردم رفتم

    بیشتر از 2ماه بیشتر اونجا نبودم چون فروشی نداشتم هر روز غذا درست میکردم فروش نمی‌رفت میاوردم خونه دیگه به جایی رسید که برادرم گفت دختر تو اصلا روزی نداری خیلی بهم بر خورد

    آیا تا به حال در زندگی‌ات به «تهِ دره» رسیده‌ای؟

    جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانه‌ای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟

    لطفاً تجربه‌ات را بنویس

    هر روز ساعت 4عصر می‌آمدم خونه خودم جلو پدر مادرم جوری نشون میدادم که درست میشه با استاد هم آشنا شده بودم تا حدودی میدونستم که نباید حالم بد کنم اما دیگه اینقدر فشار کار نداشتن سرمایه برای گرفتن گوشت مرغ برنج زیاد بود که تو اطاق خودم که می‌آمدم میزدم زیر گریه که خدایا راه نشونم بده چکار کنم یاد گرفته بودم که باید خودمو بکنم کامل تا خدا راه بعدی بهم بگه

    تمام وسایلم جم کردم آوردم گذاشتم داخل خونه خودم دیگه پیش برادرم نرفتم نشستم روانشناسی ثروت گوش دادن استاد گفت از همون جایی که هستی شروع کن من هم تو خونه خودم شروع کردم به درست کردن اکبر جوجه و با اسنپ کار کردم

    باز هم فروشم پایین بود و جواب نمی‌داد

    روی روانشناسی ثروت کار میکردم می‌نوشتم خدایا راه بهم بگو چکار کنم من نمی‌دونم من عاجز ناتوان هستم و واقعا از ته دل قلبم عاجز بودم و هیچی نمی‌دونستم تا اینکه خواب دیدم فست فود بزنم

    من مغازه فست فودی زدم و کارم جوری هست که دیگه خرابی نداره با آمدن مشتری سفارش آماده میکنم والان یکسال پنج ماه هست تو این کار هستم و هر روز بیشتر دارم رشد میکنم و تمام تجربه های قبلیم به کمکم آمد من فقط شاخه کارم عوض کردم باز هم تو همون کار خوردنی هستم فقط مدل درست کردنم عوض شد.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  9. -
    رویاوماندانا گفته:
    مدت عضویت: 1770 روز

    باسلام ودرود خدمت استادومریم شایسته عزیز و خانواده دوست داشتنی من

    این فایل و کامنت دوستان عزیز باعث شد یک بار دیگه الطاف خداوند رو مرور کنم

    من از زمان بچگی همیشه یه صدایی در ذهنم میگفت به هرچی نگاه کنی یاتوجه کنی تو زندگی خودت میاد واین هم بوسیله جمله ای بود که مادرم در چهارسالگی با مثال واقعی به من گفت.که باعث شد در ذهنم حک بشه

    به خاطر ذهن منفی گرام چندین اتفاق ناخواسته افتاد که هربار یک صدایی به من میگفت ببین این اتفاق به خاطر اون فکرت یا اون تجسمت (که به خاطر شنیده ها و دیدن فیلمها بوده)افتاده هاااا ومنم تایید میکردم اما در مدار درکش نبودم که بخوام تحقیق کنم تا ببینم چکارباید بکنم تااینکه یک ناخواسته بزرگ تو زندگیم افتاد ومن قبول کردم که خودم باعثش بودم زمانی که از خداخواستم دلیل این اتفاقات رو بگه خداوند دستم رو گرفت و صاااف برد یک کانالی که تمام قانون رو از صفر تاصد برام روشن کرد انگار همه سالها منتظر این لحظه بود وچقدر من اون لحظه شرمنده خداشدم به خاطر قضاوت اشتباهم نسبت به خدا چقدر دوباره نعمتهاش رو دیدم وشکر گزار شدم وهمون لحظه خداوند با صدای بلند به من گفت تو خوشبخت میشی در همه ابعاد

    و من هرلحظه که احساسم رو خوب میکنم خداوند خیلی خیلی سریع نشانه هاش رو میفرسته و خیلی زود نتایج میاد خداوند عشق مطلقه وقتی به اتفاقات و لطف خدا فکر میکنم احساس میکنم که خداوند تمام تمرکزش روی منه تا ببینه که من دارم قدم برمیدارم سریع بیادبه کمک من ،اون عاشقانه میخواد که من خوشبخت بشم در تمام ابعاد

    زمانی که تضاد بزرگم رو خواستم حل کنم بااحساس خوب،تنها یک روز زمان برد البته که رسیدن به این احساس خوب کمی زمانبر بود اما به محض احساس خوب خداوند خیلی زود مهر تمام رو زد

    خداوند بی نهایت سریع الجوابه،اما من کُند هستم

    خدایاشکرت وعاشقانه دوستت دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    زینب گفته:
    مدت عضویت: 2157 روز

    به نام خدای هدایتگرم

    سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز و بانوی شایسته گرامی

    چقدر چقدر چقدر این فایل برام تکان دهنده بود . دقیقا 8 سال پیش من همون آدمی بودم که استاد دلش می خواست بزندش.

    تو یه رابطه خیلی خیلی دردناک ، با یه مرد معتاد و بیکار قرارگرفته بودم . و من هر روز و هر روز منتظر بودم با صبوری کردن من و اینکه باید یه زن خوب باشم برای شوهرم ، منتظر بودم که اون تغییر کنه . در اون زمان من نمی دونستم که قادر به تغییر دیگران نیستم و فقط و فقط می تونم خودم رو تغییر بدم و هر کسی فقط و فقط مسئول خودش هست . دلم براش می سوخت و می خواستم کمک ش کنم تا اعتیادش رو ترک کنه ولی غافل از اینکه اون کسی که نیاز به کمک داشت من بودم و هیچ کس تو این دنیا به جز خودم نمی تونست این کار رو انجام بده .

    در اون زمان مورد سوء استفاده و ضرب و شتم قرارگرفته بودم ، خرج خونه رو می دادم ، برای شوهرم ماشین خریده بودم . پول پیش خونه رو من داده بودم و هر روز و هر روز مورد توهین ، بی احترامی و کتک و تهدید به قتل قرار می گرفتم .

    از خدای مهربون هدایت خواستم و توسط یه انسان خدایی تو یه سایت مشاوره هدایت شدم به کتاب وابستگی متقابل . فهمیدم که باید روی خودم کار کنم تا شرایط م بهتر بشه . ولی هنوز هم منتظر بودم که با کارهام ، با صبوری م اون رو تحت تاثیر قرار بدم و یه جایی بیاد بگه آخی تو چقدر خوبی که منو تحمل می کنی من دیگه تصمیم گرفتم آدم خوبی باشم ، برم کار کنم و قدرتو رو بدونم . ولی همه این ها خواب و خیال و توهم بود . من نه تنها خودم رو دوست نداشتم بلکه از خودم متنفر بودم و خیلی از خودم انتظارات بی جا داشتم و خیلی به خودم سختگیر بودم ، عزت نفسم و احساس لیاقتم پایین بود می تونم بگم در حد صفر و هر روز بدتر از روز قبل می شدم .

    اون موقع تو یه آموزشگاه زبان انگلیسی تدریس می کردم و دور از چشم شوهرم کلی شاگرد خصوصی زبان و ریاضی داشتم . چون اگر پولی درمیاوردم باید دو دستی تقدیم آقا می کردم و خودم هیچ اختیاری نداشتم . حتی اختیار بچه هام رو نداشتم .

    نه جرات داشتم با اقوامم تلفنی صحبت کنم . مهمانی که کلا تعطیل . مهمون حق نداشت بیاد خونه مون . اگر کسی زنگ می زد می گفت دارم میام خونه تون سریع می گفت زنگ بزن بگو خونه نیستیم . بیخود می کنه میاد خونه ما .

    تنها تفریح من رفتن تا آموزشگاه زبان که سرخیابان مون بود و اون هم چون پول میاوردم خونه راضی بود . اوضاع من روز به روز بدتر می شد و من هر روز به خوندن کتابهای بیشتری رو میاوردم و دنبال راه حل بودم که به طریقی این زندگی رو حفظ کنم و اون رو تغییر بدم .

    شبها از ترس کشته شدن تا صبح خوابم نمی برد ، اون شیشه مصرف می کرد و واقعا هر کاری ازش برمیومد. دیگه واقعا برام مهم نبود اگر بلایی سرم میومد ، بیشتر نگران بچه هام بودم که یه وقت تو خواب بلایی سرشون بیاره .

    تمام وقت تو خونه بود و جایی نمی رفت . نهایتا یه ساعت با ماشینی که براش خریده بودم میرفت دور میزد یه موادی تهیه می کرد و برمی گشت . خونه ما خیلی دورافتاده بود و من پولی برای بیرون رفتن و خارج شدن از محل یا شهر نداشتم . کم کم با تدریس خصوصی ها پول جمع کردم و تصمیم گرفتم که از اون خونه برم . با وجود اینکه تمام وسایل اون خونه حاصل زحمت من بود . پول پیش خونه ، ماشین زیر پاش . خیلی مردد بودم . می دونستم اگر فرار کنم میاد پیدام می کنه و منو می کشه .

    یه روز عصر یه دعوای شدید داشتیم و من مصدوم شدم . خونریزی پام بند نمی اومد . با یه دستمال پام و بستم . خیلی حال روحیم بد بود . یه ندایی از درون به من گفت بلند شد و حرکت کن . بهش گفتم کجا . گفت تو در امانی به من اعتماد کن . به مدت یک ساعت با این ندای درونی م درگیر بودم و می گفتم آخه چجوری مگه میشه و اون صدا فقط می گفت مگه به من اعتماد نداری . بعد به خودم اومدم و گفتم مگر به جز خدا می شه به کس دیگه ای اعتماد کرد . این صدا مرتب تو ذهنم تکرار می شد که ” به من اعتماد کن ، حرکت کن ، از اینجا برو ، تو در امانی ” . این صدا اینقدر بلند بود که احساس می کردم همه دارن می شنونش . با وجود نا امیدی ، ترس ، وحشت و سردرگمی به این ندا اعتماد کردم . به طرز عجیب و غیر منتظره ای شوهرم رفت خوابید و من با بچه هام از خونه خارج شدم و اصلا متوجه عدم حضور ما نشد . من با پولی که از تدریس خصوصی بدست آورده بودم ، رفتم دکتر زانوم و بخیه و پانسمان کردم و رفتم خونه مادرم .

    از اون زمان تقریبا 8 سال می گذره . دو سال بعد از اون اتفاق از طریق یه شخصی یکی از فایلهای استاد عباسمنش رو شنیدم . اسم اون فایل بود ” چه کسی مالک توست ” . خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم . من چقدر راه رو اشتباه رفته بودم . تا قبل از اون فکر می کردم خیلی انسان مومن و درستکاری هستم . من حافظ قران بودم و نمازهام و مرتب می خوندم ولی من مشرک بودم . من یه انسان به اسم شوهر رو خدا کرده بودم و می پرستیدم و به قول استاد هر چیزی و هر کسی رو در جایگاه خدا قرار بدی بهت آسیب میرسونه . چقدر من مسیرو اشتباه رفته بودم . از اون شخص خواستم که بازهم از اون فایل ها برام بفرسته . و ایشون فایل ” فقط روی خدا حساب کن ” رو برام فرستادند . اونقدر این فایل رو گوش دادم تک تک جملاتش رو حفظ شدم ، کلمات اون فایل به جانم می نشست و بهم یه آرامش عمیق می داد و خیلی حالم رو خوب می کرد .

    نمی گم که دیگه شرک نورزیدم ، ولی به وضعیت م آگاه شدم . از اون شخص خواستم که باز هم برام فایل بفرسته و ایشون سایت استاد عباسمنش رو به من معرفی کردند .

    خدای هدایتگرم رو میلیونها بار سپاس که من رو از مرگ نجات داد ، از تاریکی و گمراهی به سمت نور و هدایت و روشنایی سوق داد . خدای هدایتگرم رو میلیونها بار سپاس که من رو با این سایت خدایی آشنا کرد و من الان می تونم بگم اصلا و اصلا هیچ ربطی به 8 سال پیش م ، 6 سال پیشم و حتی سال گذشته م ندارم . به لطف خدای هدایتگر و مهربان هر روز و هر روز آگاه تر می شم و با باورهای اشتباه روبرو می شم و تغییرشون می دم .

    من پس از گذراندن دوره دوازده قدم با قوانین جهان هستی آگاه شدم و خیلی خیلی تغییر کردم . و بعد از اون هم با تهیه دوره عزت نفس واقعا حال روحیم بهتر شد و با هر بار دوره کردن و تمرین کردن آگاه تر می شم و مدارم بالاتر می ره .

    از شما استاد عزیزم بسیار بسیار ممنون م که هدایت های پروردگارم رو که به قلبتون الهام میشه تو این سایت خدایی در اختیار ما قرار می دید و ما رو از گمراهی به سمت نور و آگاهی حرکت می دید .

    اهدنا الصراط المستقیم ، صراط الذین انعمت علیهم ، غیرالمغضوب علیهم و للضالین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: