تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵ - صفحه 17


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

552 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    گلاره گفته:
    مدت عضویت: 1302 روز

    اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلی‌ات را همین امروز در چالش فعلی‌ات کپی کنی، دقیقاً چه می‌کنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساخته‌ای را بنویس.

    بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟

    جالبه برطبق تمرین قانون آفرینش من چند شب پیش بعد مدتها این موفقیت های دهه بیست سالگیم رو بخاطر آوردم و یادآوریش کردم. راستش کلا فراموش کرده بودم من چقد تونستم اون موقع توی مسیر باشم و پیش برم واقعا

    خب بعد اینکه توی 21 سالگی از دانشگاه کاردانی علمی کاربردی نرم افزار کامپیوتر رو گرفتم. بشدت به خودم و تواناییم در برنامه نویسی و کدنویسی ایمان و باور داشتم. همونوقتا یه آشنای خواهرم بود که میتونست منم مث بعضیای دیگه به جاهای دولتی یا ادای معرفی کنه ولی من به عقل اونموقعم گفتم من میخام برای خودم کار کنم و مستقل باشم و بقولی آقای خودم توی کار باشم. این بود که شروع کردم به اینکه پروژه پایانی هم ورودی های دانشگاهی خودمو بنویسم( چون من رتبه 9 دانشگاهمون بودم و دروس پیشنیاز رو نخوردم و با یه ترم تابستونی و واحدهای پشت هم برداشتم و یه ترم زودتر از هم دوره های هام فارغ التحصیل شدم) و تونستم هم کلی به دانش و تجربه خودم اضافه کنم و هم اولین پول های کاری از مسیر مورد علاقه خودم رو بدست بیارم. بواسطه یکی از دوستامم هدایت شدیم به یه هفته نامه تو شهرمون که اونجا بهمون یه اتاق میداد بدون کرایه ولی در ازاش یه سری کارهای ویراستاری و صفحه بندی هفته نامه رو براش انجام بدیم.

    خیلی مفصله بخام بگم که چقد خداروشکر کارمون گرفت و دیگه اون شخص یجورایی گفتش رقت و آمداتون زیاده و در اصل بدون کرایه و .. و کلا جوابمون کرد. چقد این قسمتش تلخ بود که ما دو تا دختر بودیم و اسباب و وسایل مختصرمون رو چیده بودیم لب خیابون و دنبال وانت بودیم که ببریم خونه

    جالبه اون شور و شوق و امید و باور رو ولی داشتیم و واقعا یادم نمیاد دوباره چطور هدایت شدیم به یه موسسه آموزشگاهی زبان که بازم یه فضا دادن که کتابهای آموزشیشون رو غرفه بزاریم و باز میتونستیم در کنارش دانشجوها رو هم بگیم که پروژه هاشونو انجام میدیم. دیگه اونجا خیلی تجربه و نمونه پروژه داشتیم و اینجا بود که نمیدونم چطور بگمش که من شاید دچار غروز شدم یا … و فک کردم دوستم در حد همکاریم نیست و بعد ازونجاییکه شرک داشتم با یه نفر دیگه وارد شراکت شدم و دیگه رفنیم توی یه ساختمون ادارای و ویژه خدمات کامپیوتری دفتر اجاره کردیم. با دو تا اتاق و فضای منشی و … بعد منشی گرفتیم و .. و خب البته خداروشکر دیگه پروژه از یه شرکت بهمون پیشنهاد شد. و خییییییلی لذت بخش بود و بکوب نشستم پاش ولی خب اون دوست دوم با یجور آشنایی معرفی شد به یه پست اداری خوب توی شهر و استخدام شد و ول کرد و رفت. ( بار قبل من دوست اولمو ول کردم ) من موندم و کرایه یه دفتر بزرگ و منشی و .. ( اینو از عدم تکامل خوذدم) و خب جمع کردم دفترو و نشستم توی زیرزمین خونمون و فقط و فقط چسبیدم به پروژه شرکت ساختمونی و به یاری خدا و بتنهاااااایی انجامش دادم ولی خب اون پروژه های دانشجویی و درآمدش رو بخاطر نداشتن مکانی برایارتباط با بچه ها از دست دادم( باید به بچه ها پروژه رو توضیح میدادم که چطور به استاد در روز تحویل پروژه انتقال بدن)

    یه مساله دیگه هم که از باور عدم لیاقت و عزت نفس بود این بود که من به تواناییهام و کارم باور داشتما ولی وقتی برای صحبت و قرارداد با شرکت صحبت میکردیم و میگفتن مدرکتون چیه پیش خودمون میگفتیم خب کاردانی عیبه و این بود که اونهمه نتایج واضح و کسب درآمد و نمونه کار رو وللل کردم و ککور و قبولی توی مهندسی نرم افزار و دوسال رفتم یه شهر دیگه و فاصله افتاد و بعدشم برگشتم یه کار ساده توی محلمون افتتاح شده بود که رفتم اونجا و البته که باز پروژه گرفتم ولی با کارمندی طور و تایم کاری و … واقعا تایم و تمرکز نزاشتم برای پروژه

    به اضافه اینکه باز چون پروژه برای یه محیط کاری مردونه بود. باورای غلط سخت بودن ارتباط و تبادل و .. باعث شد کلا اون پروژه رو اشتباهی انجام بدم و کلا به نتیجه و پول برسه و من موندم و همون آب باریکه کارمندی تا دیگه بعدشم خداروشکر ازدواج موفقی کردم که ای کاااااش فعالیتهامو ادامه میدادم ولی خب وللل دادم به زندگی و اون شور و شوق و باورامو قراموش کردم

    بعد بدنیا اومدن بچه اولم واقعا به خودم اومدم که خب من مهندسم واقعا شدم یه خانم خونه دار و فقط روزمرگی داره

    دیگه باز یه اشتباه که اونوقت به پیشهاد همسرم گفتش ورد پرس کار کن و من گفتم مننننننن ورد پررررررررس بابا من با ویژوال استدیو و ایجکس و اسکیوال سرور کار کردم.

    دیگه بعد دختر دومم رو خدا بهمون داد و خب تمرکز و وقت گذاشتن پای لپتاب قفل بود

    دیگه نشستم و دارم زبان انگلیسی رو پیشی میبرم .

    امروز همان باور را چگونه در خودت فعال می‌کنی؟

    الان در دهه چهل سالگیم با یادآوری صرفا بخش موفقیت آمیز تجربه هام و اینمسیر تغییر را در آغوش بگیر و دوره دوازده قدم و عزت نفس و راهنمایی دستیابی به رویاها باوره که آره میشه میتونم باز میتونم به حرکت و کسب درآمد برسم

    اولین اقدام الهام‌گرفته‌ای که ظرف 24 ساعت آینده انجام می‌دهی چیست؟

    از وقتی فایل رو شنیدم خب انجامش دادم، که به یکی از اشناهامون پیشنهاد دادم که پارتنر آموزشیش بشم البته که پولی نمیگیرم و اتفاقا برای هردومون خوبه چون ایشون دوره اموزشی رو میخاد شروع کنه که داشتن یه پارتنر خیلی براش مفیده و خب منم میفتم توی مسیر هم به دانش و تجربه خودم اضافه میشه هم احتمالا بعدها بتونم بعنوان پارتنر تمرینی زبان و یا حتی پشتیبان آموزشی با کاری که حالا و الانم بهش علاقه دارم کسب درآمد هم کنم ( تپش قلب ) البته که چقد دلم میخواد بعد این مراحل بتونم یه پلتفرم بزم و به خیلیها در مسیر یادگیری زبان کمک کنم به هدفشون برسن.

    خدا جونم شکرت

    ممنون استاد و خانم شایسته و آقاابراهیم و خانم فرهادی جون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    فاطمه عارف گفته:
    مدت عضویت: 3176 روز

    به نام معبود بی نهایتم

    سلام به استاد و دوستان هم فرکانسی من

    خدارو سپاسگذارم که در فرکانس این آگاهی ها هستم خدایا منو به راه راست راه کسانی که به آنها نعمت دادی هدایت کن

    خدایا من نمی‌دونم ولی تو می‌دونی تو قادر توانا و بی همتای منی خودمو عاشقانه به تو میسپارم پناهم بده که پناهت امن ترین هست

    خدایا سپاسگذارم که من بنده تو هستم

    اولش که فایل رو گوش دادم یه حس شدید مقاومت ، یه حسی که گوشت بدنم سفت شد قلبم یه حالی پیدا کردم بله من مقاومت داشتم چون این دوستمون کارش نقاشیه کاریه که من سالهاست دارم انجام میدم .. و هنوز به درآمد دلخواهم نرسیدم …

    اولین بار که فایل و گوش دادم و مقاومت و حس کردم به احساساتم نگاه کردم کامل نگاهشان کردم درکشون کردم این احساسات میخوان از من حمایت کنن پس من در آغششون میگیرم من یاد گرفتم احساساتم و دوست داشته باشم چون همشون میخوام به من کمک کنن فقط من باید بهشون جهت بدم که در جهت رشدم بهم کمک کنن

    به خودم گفتم چرا این احساسات بهم دست داد شاید به خاطر اینکه من تا الان سمت تدریس نقاشی نرفتم چون همیشه میگفتم من بحث آموزشو دوست دارم ولی چند ماهیه که فهمیدم شاید از روی ترس هست که من سمت آموزش نرفتم چرا چون فکر میکنم اگر شاگردان سوالی بپرسم و من نتونم جواب بدم اگه سوتی بدم اگه خوب نباشم چی ؟الان برا همه اینا جواب دارم اگه نمی‌دونم اگه نتونستم هیچ ایرادی ندارد چون من دارم سعی میکنم کار خودمو به درستی انجام بدم بقیشم خدا که رفیق جینگمه برام انجام میده قرار خدا منو آسون کنه برای آسونی ها من همینی که هستم خوبم همه کامل نیستن مثل منن فقط اعتماد به نفس بیشتری دارن و خودشونو قشنگ بروز میدن پس منم میتونم

    تصمیم گرفتم دوباره فایلو گوش بدم اینار احساساتم بهتر بود حس بهتری داشتم میگفتم اگه منصوره تونسته پس منم میتونم منصوره عشق خودشو جاری کرده به جای ترس پس منم گرد عشق و میپاشیم روی کارهام چون من عاشق کارمم قدم برمیدارم و خدا هم منو کمک می‌کنه و هزار قدم برام برمیداره

    راستش استاد جان من از وقتی فهمیدم شاید از روی ترس هست که سمت آموزش نمیرم تصمیم به آموزش گرفتم و از یه آکادمی خوب و معروف توی پاسداران سوال پرسیدم که شرایطشون چیه که بخوام اونجا آموزش بدم اونا هم گفتن بیا مصاحبه و داستان زیادی داشت ولی خلاصش اینکه قرار من آموزشو اونجا شروع کنم و من هر روز دارم تصویرسازی میکنم که چقدر خوب دارم آموزش میدم …. مطمئنم که وقتی من روی ترسم پا گذاشتم خدا بهترین هدایاشو برام کنار گذاشته

    در حال حاضر من درآمدم کم شده ولی دارم حسابی روی خودم کار میکنم می‌دونم که توی این مسیر گنج ها هست چون خدا به من وعده داده که آنقدر بهم ثروت میده که نتونم بشمارمش

    این فایل و وقتی برای بار سوم گوش دادم خیلی حس بهتری گرفتم گفتم ببین تو هم میتونی تو هم عالی هستی فقط ادامه بده فقط روی ترس هات پا بزار فقط اقدام کن خدا همه جوره هواتو داره خدایی که به یه کرم در دل اقیانوس روزی میده قطعا از به غیر الحسابش به من روزی فراوان میده من امید دارم من قدم برمیدارم من شجاعت به خرج میدم وسمت خودمو انجام میدم بقیه اش با خداست و من به خدا اعتماد دارم

    یا حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  3. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1585 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

    یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ ﴿٧محمد﴾

    ای مؤمنان! اگر خدا را یاری کنید، خدا هم شما را یاری می کند و گام هایتان را محکم و استوار می سازد؛

    =====================================

    سلام به استاد عباس منش عزیزم،استاد الهی و نورانی من

    سلام به استاد شایسته ی قشنگم،استاد پروانه ای من

    سلام به بچه های متعهد به در آغوش گرفتن تغییر!

    الهی که حال دلتون عالی باشه،قلبتون پر ازنور،مومنتوم های مثبت برقرار،تایم اوت ها دقیقا سروقت و حرکتتون مستمر به سمت مدار های بالاتر…

    وقتی هدایت شدم صلاتم رو با آیه ی 7 سوره ی محمد شروع کنم،کمی به فکر فرو رفتم و از خودم این سوال رو پرسیدم…

    واقعا ما چطوری میتونیم به خدا کمک کنیم…؟!

    و‌بعد صدای استاد در جلسه ی 18 هم جهت با جریان خداوند توی‌سرم پخش شد:

    ما باد رو نمیبینیم،اما از حرکت برگ درختان میفهمیم یک نیرویی داره اون هارو تکون میده،ما خداوند رو نمیبینیم ولی وقتی دستاشو میفرسته میفهمم یک نیروی نامرئی هست،یک قدرت برتری داره کارهارو انجام میده…

    انگار قلبم بهم گفت: اگر میخوای به خدا کمک کنی،باید دستت پر‌از نتیجه ی ایمان به غیب باشه،باید با نتیجه حرف بزنی،تا بتونی وجود این قدرت برتر رو به بقیه ثابت کنی.

    همیشه به این ترکیب توی‌قرآن فکر میکنم: سُلْطانٍ مُبینٍ

    خیلی جاها خدا درمورد حضرت موسی میگه ما بهش سلطان مبین دادیم،تو تفاسیر هم نوشتن،منظور همون معجزه هایی که داشته برای اینکه بتونه وجود خداوند و نیروی برتر به بقیه ثابت کنه…

    ماشاالله به استاد عباس منش جانم که انقدر خوب روی ایمانش کار کرده که زندگیش پر از سلطان مبینه…

    البته که اونی که باید ببینه میبینه،اونی هم که تو مدار دیدنش نباشه،استاد عصای موسی رو هم بیاره وسط ،به این مسیر ایمان نمیاره…

    عَلی اَیِ حال…

    من چطور میتونم به خدا کمک کنم تا بتونم کمک های بیشتری دریافت کنم؟!

    به میزانی که بتونم الگوی بهتری از خودم بسازم،با نتایجم حرف بزنم،خورشید توی دستام نورانی تر بشه و بعد اونیکه خودش دنبال نور باشه ،خودش میبینه،خودش باور می‌کنه…

    و همین کافیه …و همین کافیه…ما نمی‌توانیم آدم هارو تغییر بدیم…

    کبوتر با کبوتر …باز با باز…

    کند هم جنس با هم جنس پرواز …

    برم برای تمرین حل کردن وبه یاد آوردن الگوی های قبلی رسیدن به خواسته هام تا بتونم همون نقشه رو اجرا کنم برای پلن های بعدی…

    الهی به امید تو …

    ===================================

    اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلی‌ات را همین امروز در چالش فعلی‌ات کپی کنی، دقیقاً چه می‌کنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساخته‌ای را بنویس.

    هفتم آبان ماه ١4٠١

    آخرشب،طبق تمرین کتاب رویاها،اومدم آرزوهام رو نوشتم،من همچین شغلی میخوام،همچین رابطه‌ ی عاطفی ای رو می‌خوام ،همچین زندگی ای رو می‌خوام و بعد با یک حال عالی خوابیدم.

    فردا شیفت عصر icu بودم،داشتم خوشحال و خرم آماده میشدم که برم شیفت و نیلای نیکای 5 ساله رو دست پدرشون بسپارم،که بدون هیچ منطق و دلیل موجهی سر نگهداری بچه ها یک بحث سنگینی بین ما پیش اومد،درحالیکه ماه ها بود ما از دعوا و مشاجره به آرامش رسیده بودیم.

    شدت اون بحث و درگیری انقدر زیاد بود که هیچ وقت یادم نمیره،یک چند دقیقه ای تو کوچه پس کوچه ها دور زدم تا اشکام بند بیاد بتونم برم شیفت …

    اما چون خیلی خوب روی خودم کار کرده بودم ،مخصوصا مدت ها قفلی زدم بودم روی جلسه 4،قدم5 که جلسه ی قرآنی در مورد آیه ی ٢١6 بقره ست،خیلی زود افکارم رو کنترل کردم و کلا تمرکزم رو از روی اتفاق افتاده برداشتم و شب که برگشتم خونه ،نت گوشی رو باز کردم و این متن رو برای خدا نوشتم :

    ===========

    خدای عزیزم سلام از هشتمین روز هشتمین ماه سال

    من این مدت خیلی خوب روی خودم کار کردم و واقعا به خودم فایو استار میدم …خودتم خوب میدونی عزیزم

    دیشب که تمرین اول کتاب رویاها رو نوشتم خیلی حالم خوب بود و البته شماهم که سریع جوابم رو دادی دمتم گرم بوس به کله ت

    بعد امروز صبح یک تضاد هیولا تو روابط برام اتفاق افتاد که واقعا نجوای ذهن کمرشکن بود و کنترل احساسات کار حضرت فیل!

    ولی خداجانم از شما که پنهان نیست دیدین که چه قدر خووب مدیریتش کردم چرا؟

    بخاطر آیه صریح شما که وَعَسَىٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ ۖ…

    خلاصه با تموم وجودم سعی کردم ایمانم رو حفظ کنم و به شما توکل کنم جان دل

    حالا لطفا شمام سمت خودت رو انجام بده ممنونم من منتظر معجزات پشت سرهم شما برای تحقق رویاهام هستم. ️

    دوستت دارم جان دل ️️️️

    نمی‌دونم چرا ولی به شدت دلم میخواد ی مدت گرگان باشم در آسایش خانواده و اونجارو خوب بگردم. …

    لطفا اگر خیر هست بقیه کاراش با شما

    ===========

    از فردای اون روز نشانه ها شروع شد:

    _تو باید انتقالی بگیری و ازین شهر بری!

    _خدایا تو دیدی این همه سال تلاش کردم برای انتقالی ولی یک قدم هم پیش نرفتم.

    _من میگم تو باید انتقالی بگیری و ازین شهر بری!

    _خدایا چه جوری ؟! از کجا ؟!چه طور؟!

    _تو فقط قدم اول رو بردار ،بقیه ش با من،فقط بچه هات رو بفرست برند،بچه هات رو بفرست برند،بچه هات رو بفرست برند…

    ◀️قدم اول :

    پرونده‌ی پیش دبستانی بچه هارو از مدرسه شون گرفتم و بردمشون گرگان و سپردم دست پدر و مادرم …

    خداوند پاسخ داد:

    ️🟣 سایتِ انتقالی که سال ها برام باز نمیشد،توسط دستانش به راحتی نتنها باز شد،که خودشون برام درخواست رو ثبت کردند…

    ️🟣یک نفر از نزدیکترین بیمارستان به خونه ی مادرم،با پای خودش اومد دم در نگهبانی بیمارستان ما بنر زد:کسی نمیخواد بره گرگان من باهاش جا به جا بشم….؟!

    ️🟣پرونده ی انتقالی من در کمیته ی رهبری بیمارستان در جریان افتاد…

    الله اکبر،الله اکبر،الله اکبر …

    ◀️قدم دوم :

    یک روز تو فرکانس خیلی عالی بودم،که بهم الهام شد برو درخواست ٣ ماه مرخصی با حقوق بده،قشنگ یادمه بهش گفتم بابا من دارم انتقالی میگیرم دیگه ،برای چی درخواست مرخصی بدم؟!اون می‌گفت کاری که میگم رو انجام بده…

    منم رفتم یک نامه نوشتم و با تموم نجواهای خودم و صحبت همکارام که تو این کمبود نیرو کی آخه به تو مرخصی میده…گفتم من باید این کارو انجام بدم.

    خداوند پاسخ داد:

    ️🟣درکمال تعجب و ناباوری ،با درخواست مرخصی ٣ ماهه من موافقت کردند…به این شکل که گفتند تو در ماه ٢ هفته بیا شیفت ،٢ هفته هم برو پیش بچه هات…و اینطور بود که وعده ی خداوند و استاد که بهم گفته بود اگر متعهد باشی جهان به کمکت میاد و راه رو برای کار کردن روی باور هات آسون تر میکنه،به تحقق پیوست.

    الله اکبر،الله اکبر،الله اکبر…

    ◀️قدم سوم: تلاش برای کنترل ذهن وقتی هیچ نشونه ای از پیشرفت مراحل انتقالی دیده نمی‌شد…

    دلتنگی نبودن دختر ها کنار خودم ،حرف های مردم که این چه کاریه داری زندگیت رو خراب میکنی،چرا میخوای خونه زندگیت رو ول کن بری؟! و همکارام که به شوخی و جدی مسخره م میکردن،یادمه هربار سوپروایزرمون که میومد توicu بهم می‌گفت تو هنوز هستی؟!هنوز انتقالیت درست نشد؟!آخرش من بازنشسته میشم و تو از اینجا تکون نمیخوری…

    خداوند پاسخ داد:

    ️🟣استاد شایسته با لانچ جدید دوره ی حل مسائل زندگی اومد به کمکم…

    🟣استاد عباس منش تو دوره با صدای بلند فریاد می‌زد : کویرت کجاست سعیده؟!کویرت رو رها کن,کویرت رو رها کن.

    من اما در مدار فهم و درکش نبودم…من انگار نمی شنیدم…

    بهار ١4٠٣:از دانشگاه خبر دادن انتقالی شما منتفیه،جایگزین شما هم تراز نیست، و اصلا بهش فکر هم نکن.

    الله اکبر،الله اکبر الله اکبر…

    ◀️قدم چهارم: اجرای قانون الخیر فی ما وقع…تلاش برای صبارشکور ماندن در عمل،حفظ ایمان و توکل و اعتماد به خدا…

    پرونده ی بچه هارو از گرگان گرفتم و برشون گردوندم پیش خودم و برای کلاس اول ثبت نامشون کردم.

    از استاد یاد گرفته بودم تلاشمو به نتیجه گره نزنم،از استاد یاد گرفته بودم در هرحالتی سپاسگزار و آرام بمانم،از استاد یاد گرفته بودم که توی این مرحله من یک شاه کلید به دست آوردم که حتی اگر الان به کارم نیاد،بعدا حتما استفاده میشه و تو دفترم همیشه برای خدا می‌نوشتم:خدایا من این همه سال میخواستم انتقالی بگیرم ولی یک قدم هم جلو نمیرفتم،حالا تو این همه کار برام انجام دادی و من ازت راضیم،من نمی‌دونم چرا اینجوری شد ولی حتما قراره یک اتفاق فوق العاده بیفته …

    خداوند پاسخ داد:

    ️🟣هدایتم به دوره ی ارزش تضاد…

    ️🟣یک بار دیگه نوشتن ویژگی خواسته هام…

    ️🟣دریافت الهامات در خواب : کویرت رو رها کن،ذهنت رو آزاد کن،پات رو از روی این ترمز بردار …

    ️🟣یکبار دیگه پرونده ی بچه هارو بگیر و ببر بسپارشون دست پدر و مادرت …

    ️🟣تیرماه ١4٠٢،ساعت ٧:45 دقیقه ی صبح!

    تماس مستقیم از دفتر ریاست دانشگاه علوم پزشکی :

    _سلام.خانوم شهریاری؟!از دفتر رئیس باهاتون تماس میگیرم،زنگ زدم اطلاع بدم که رئیس دستور داده با انتقالی شما بدون جایگزین موافق بشه،تو سیستم ثبتش کردیم،فقط پیگیر کارهای اداریش باش…

    الله اکبر،الله اکبر،الله اکبر …

    =====================================

    بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟

    باورهای توحیدی که از استاد تو دوره ی دوازده قدم یاد گرفته بودم:

    _دست خدا بالای دست همه ست.

    _تو حرکت کن،درها باز میشه.

    _ایمانی که عمل نیاره،حرف مفته.

    _خودت رو با خدا هماهنگ کن،خدا جهان رو باهات هماهنگ می‌کنه.

    _همه ی آدم ها توی زندگیم به یک اندازه قدرت دارند و قدرتشون صفره،قدرت فقط دست خداونده.

    _هر اتفاقی بیفته همون خیره ست.

    _رها باش و به جای کنترل نتایج فقط روی خودت کار کن.

    _آنجا که همه ی راه ها بسته است,خداوند راه میگشاید.

    _هرجا دستم به شاخه نرسه،خدا شاخه رو برام میاره پایین.

    _اگر هدایت رو باور کنی قدم برمی‌داری،قدم بعدی زمانی بهت گفته میشه که قدم اول رو برداری.

    _اگر حالت خوبه و داری روی خودت کار میکنی،دیگه هر اتفاقی بیفته اومده که تورو به خواسته هات برسونه.

    _یک باور و اطمینان قلبی داشتم که خدا کارهارو انجام میده و هیچ وقت به چگونگی این کار فکر نمی‌کردم.

    امروز همان باور را چگونه در خودت فعال می‌کنی؟

    باید روزی صد بار همین جملات رو با خودم تکرار کنم،باید جانِ توحیدیم رو فول شارژ کنم،باید دوباره یک رنگ تازه به ایمان و توکل و جسارتم بزنم …

    اولین اقدام الهام‌گرفته‌ای که ظرف 24 ساعت آینده انجام می‌دهی چیست؟

    امشب قطعا و حتما می‌خوام یک بار دیگه ویژگی خواسته هام رو طبق تمرین کتاب رویاها بنویسم ،فقط بنویسم ،فقط با ایمان بنویسم ،و بعد منتظر دریافت هدایت بمونم که مثل همیشه با سر برم تو دلش :)))

    آخییششش،اللهم آخیییش…. خدایا شکرت،چقدر خوووبه این تمرین هاااا،چقدر قلب آدمو باز می‌کنه …چقدر حال آدم رو خوب می‌کنه …

    استاد جان و استاد جان…

    الهی که هزار در دنیا و صدهزار در آخرت…پاداش این جریان پر از خیر و برکتی که راه انداختید…

    عاشقتونم از تموم قلبم …

    به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان

    قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 159 رای:
    • -
      شکوه گفته:
      مدت عضویت: 1326 روز

      بِسْمِ اللَّهِ النُّورِ الَّذی یَهْدِی مَنْ یَشاءُ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ

      سعیده‌ی عزیزِ دل،

      دیدگاهت را که خواندم، انگار صدای ایمان از دل واژه‌ها بیرون می‌آمد…

      ایمانی که نه در حرف، که در عمل معنا شده بود.

      آن‌جا که نوشتی:

      «من فقط قدم اول را برداشتم، بقیه‌اش با او بود…»

      بی‌اختیار یاد این آیه افتادم:

      «وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا * وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ» (طلاق 2-3)

      هر که پرهیزگار شود، خدا برایش راهی می‌گشاید و از جایی که گمان ندارد روزی‌اش می‌دهد.

      قدم اول را با ایمان بردار، راه دوم همیشه در نگاه خدا باز است

      حتی وقتی که بسته به نظر می‌رسد

      سعیده، تو مصداق زنده‌ی «یار خدایی» هستی؛

      چون با ایمان، عمل کردی…

      با اشک، دعا کردی…

      و با لبخند، ادامه دادی

      در هر «الله اکبر» تو لرزشی از شکر شنیده می‌شد،

      و این یعنی تو دیگر فقط شاگرد این سایت و دوره ها نیستی…

      تو خود درسی شدی برای ما

      درسی از تسلیم، صبر، و هم‌زمانی‌های الهی

      «آنجا که همه‌ی راه‌ها بسته است، خداوند راه می‌گشاید»

      زیرا این، قانون خداست نه شعار انسان

      خدایا شکرت برای دختری که از میان تضاد، ایمان ساخت،

      برای زنی که صدای «کویرت را رها کن» را شنید و برخاست،

      و برای قلمی که حالا دیگر با هدایت تو می‌نویسد، نه با ذهن خودش

      سعیده جان…

      راهت روشن است، چون قدم‌هایت بر یقین است.

      بنویس، زیاد بنویس…

      چون هر کلمه‌ات «سلطان مبین» تازه‌ای‌ست برای جهان

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
    • -
      زهرا وثوقی گفته:
      مدت عضویت: 1540 روز

      به نام خداوند هدایتگر

      سلام به سعیده ی عزیزم ، امیدوارم حالت عالی ترین باشه :)

      سعیده سعیده ، چقدر توحیدی مینویسی دخترررررر

      تو واقعا نویسنده ماهری هستی ، با خوندن هر خط از کامنتت سرتاپا ذوق میشم و عاشقانه میرم سراغ خط بعدی

      کامنت هات پر از ایده س برای بهتر شدن ، برای بهتر عمل کردن به قوانین برای درک بهتر هدایت های خداوند و اجرای قوانین در عمل

      قربون خدا بشمممممممم مننننن

      خدایاااااااااا شکرت برای بودن در این مدار ، که چنین انسان هایی رو داره ، سعیده خیلی زیاد دوست دارم

      هرجا که هستی برات موفقیت های توحیدی و بزرگ تر بیشتر برات ثروت بیشتر برات هدایت های الهی و توحیدی از جانب خداوند که آدم میتونه براشون جون بده رو آرزو مندم

      و از خداوندم میخوام که من رو هدایت کنه که سخت به هدایت هاش فقیرم

      خداجان من من هیچی نمیدونم هیچ ایده ندارم ولی تو میدونی جان من ، تو داری بهترین پلن هارو برام میچینی و من آماده ام برای عمل کردن

      من انقدررررر روی خودم و ایمانم کار میکنم که خالصانه و عاشقانه با جسارت و شجاعت بالا به هرچی که میگم عمل کنم و به قول سعیده با سر برم توش :))))))

      خدایا شکرت برای این حال های توحیدی که عاشقانه دوسشون دارم شکرت برای این مونتوم های مثبت که با خوندن این کامنت ها اوووووووج میگیره :)

      خداجانم شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنتتتننتتتتتتتتتتت

      خدایا به امید خودت ، من هیچی نمیدونم ولی اینو خوب میدونم که چگونگی ها کار توعه و این جنس از اطمینانی که دارم میدونم نتیجه فراتر از تصورات منه

      و من از همین حالا از همین کامنت های توحیدی و لحظات قشنگ زندگیم لذت میبرم و خواسته هام به بدیهی ترین و ساده ترین و راحتتتتتتتت ترین شکل ممکن وارد زندگیم میشن همین طور که تا الان شدن :)

      شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنتتتننتتتتتتتتتتت

      سعیده ی عزیز و نازم ، از صمیم قلبم دوست دارم و بهترین ، بهترین هارو برات آرزو مندم به امید دیدارت در بهترین زمان و مکان

      استاد های گل من عاشقتونم

      و خدای بزرگ من ، رب من جااااااننننن مننننن عاشقانه عاشقتم :)

      خدایا این قلب به عشق تو میتپه :*

      تو جان منی خدای قشنگم همه چیزم عشقت بزرگ ترین سرمایه زندگیمه :)

      خدایاااااااااا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتنتتتننتتتتتتتتتتتتتتت

      بعدا نوشت : سعیده کامنت هات انقدرررررررر توحیدیه و انقدر یسری جاهاش ایده میگیرم و قلبم قرص تر میشه که دوست دارم برات بنویسم :)

      در پناه الله رب العالمین :)

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1585 روز

        سلام زهرای قشنگم

        ازت ممنونم که به ندای قبلت گوش میدی و برام مینوسی،من اینور صفحه ی گوشی با اشتیاق نقطه ی آبی رو میزارم روی چشمم و با ذوق خط به خطش رو میخونم.

        دوستت دارم زهرا،قلب روشنت رو میبوسم،ادامه بده و سد های ذهنی رو بشکن،فقط بنویس چی میخوای و بعد در مسیر هدایت ها حرکت کن.

        خدا از تو مشتاق تره که تو به خواسته هات برسی،چون با رسیدن تو‌به آرزوهات،خورشید توی دستات انقدر پرنور میشه که اونایی که در مدار دیدنش باشن،به سمت خدا روی میارن…

        عاشقتم رفیق و‌به امید شنیدن موفقیت های توحیدیت.

        درپناه نور میسپارمت و الله یارت باشه همیشه.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 29 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1615 روز

      سلام و درود به سعیده عزیزمون در شمال کشور…

      سعیده عزیز….چقدر زیبا راجع به سلطان مبین نوشته بودی…

      دقیقا باید نتیجه تو دستمون باشه…

      یادمه اون اوایلی که هدایت اومدهمون روزهای اولی که بهم گفت دقیقا شب اول عید بود…

      بهم گفت! از فردا برو توی نمایشگاه عیدانه…

      همون شب 20 هزار تومن جلوی شیرینی سرا برام گذاشته بود.و نم نم بارون اونو خیس کرده بود…

      بهم گفت بردارش..هنوز عکسشم توی سفره عیدم هست…چه صبح زیبایی بود…

      اره میگفتم..سعیده جان..قبلش از شمال کشور که این دوره رو توی حیطه خودم خریده بودم..باهام تماس گرفتن…

      یه شخصی فایل دستکش”براش باز نمیشه..

      من گفتم خانم علی پور ایشون خیلی خانم خوبیه..میتونم از ایشون بگم که برات بفرسته…

      سعیده جان دوره من دقیقا همشهری شماست…

      و من شروع کردم..با خرید یک متر پارچه کلی دستکش دوختم..

      و دقیقا آناده برای قوم بعدی..که فردای همون شبی که بهم الهام کرد برم نمایشگاه..

      وای ..چقدر حسش خوب بود…

      یادمه یه خانم که از دوره بچه های ابتداییم بود..

      تا دیدمش شناختمش…

      بهش گفتم !!خانم فلان!؟

      اره ایشونم منو شناخت..

      و اومد اون دستکش رو پوشید…

      ولی متاسفانه تو دستش نمیرفت..

      شوهرش بلند بهش گفت!نموشش پاره میشه)برات کوچیکه

      یه خنده کردم..

      گفتم نرگس اولین بازخورد..

      و من تا چند روز رفتم و دقیقا همین بازخوردا رو میگرفتم..

      ولی یجاهایی ناامید میشدم..

      ولی چون هدایت خدا بود…

      توی قدمهایی که غلبه بر ترسها بود..

      یه صبح که هدایت اومد برم پیاده روی توی سطح شهرم…

      اون صبح حوصلم نشد برم.گفتم ولش کن خدا..

      یه نور زد تو چشمامم بهم گفت بلند شو حرکت کن..

      سعیده جان..دقیقا دو تا مرحله 6 روزه اونم توی موقعیتهای مختلف..

      .

      آه که نگم چه روزهایی چه خوشیهایی با خدا کردم…

      چه درهایی بروم باز کرد..

      یادمه دیگه سفر پروجکت کردن خودم توی مغازه های شهرمم انجام داده بودم..و اون بازخورد نمایشگاه باعث شد ..من دو سایز دستکش تولید کنم..

      سایز کوچک بود.با سایز میانه…

      یه روز بهم گفت باید خودت تنهایی بری قبرستان…

      منم بزرگترین پاشنه ام بود…

      وقتی میدیدم شما میرفتیم..این خاسته و این غلبه بر ترس برای منم الهام شد که برم…

      گریه میکردم پاهام جون نداشت…

      بهم گفت!!!مگه نمیخای کارافرین بشی..موفق بشی..گفتم اره….

      گفت باید حرکت کنی…

      گفتم میترسم..فقط بهم میگفت حرکت کن ..حرکت نکنی موفق نمیشی…

      سعیده جان چه روزی بود..

      رفتم بعد اون قسمتی از قبرستان که همیشه حالم بد میشد..و انجامش که دادم اومدم روی قبر عموم نشستم..

      فقط گریه میکردم..

      یه لحظه همجا جلوی چشممم خیره شد…

      نور الهی دور سرم میچرخید…

      و من اون شخصی که معلممم بود.و اون موقعها من همیشه تحت قربانی این شخص بودم..

      و ناگفته نمونه شب اومد تو خوابم که من بخشمش..

      بهم گفت حالا برو روی قبر این شخص‌‌

      و من اونجا بخشیدمش‌..و بازم خوابشو دیدم که حالش خیلی خوب بود…

      سعیده جان.میدونم که خودت میدونی و همه بچه ها میدوننن..

      دستکش من درونی….فقط یه الگو و دوخت نیست….

      بلکه خیلی خیلی خیلی خیلی عمیقتر از اونچیزی که احساس میکنم..قوی تره…

      این دستکش من…نگاهش کنی یچیز خیلی ساده و کاراست..و خیلی از چیزای قلمبه سلمبه امروزیها استفاده نشده..

      حتی نام نرگس و لوگوش…هم با دست نوشته شده و من با نخهای رنگ رنگی اونو گلدوزی کردم…

      میخام بگم..عمقش خیلی خیلی بها داده شده‌.

      1…از نظر سایز بندی

      2..از نظر پوششی

      3..از نظر نوع جنس..

      و من با همون باورهای توحیدی که خداوند مدام بهم میگفت حرکت کن و وادارم میکرد..که اگه دست بکشی اصلا موفق نخواهی شد..

      بقول قرآن اگر باز گردید ما نیز بازمیگردییم..

      یه موردی که من همیشه از دست این شخص چک و لگد خوردم..دقیقا توی مورد کاریم با یه شخص نزدیکم بود..

      همیشه فکر میکردم این شخص میتونه به من سود برسونه..

      یه وام اشتغالزایی سال 98 گرفتم..اون موقع 75 تومن بود..

      و من بخاطر اون باورام..

      دادم به این شخص‌‌‌

      و یادمه یسری هم یه چند میلیون تومن بهش دادم..

      سر ماه برای سود دهیش…به تاخیر مینداخت…

      و من اون پول رو ازش؟گرفتم..

      ولی سری بعد اون پول سقفش بالا رفت…

      .

      و ایشون هر سری به من توهین میکرد..و خودشو از این سود دور میکرد..منم عاشق زیر دهن این شخص بودم که بهم یه غذایی بده..

      منظورم همون سود…

      سعیده جان!!!خدا بهم الهام کرد.که نرگس اگه بازم میخای موفق بشی..اولین اقدام سود اون شخصی که دوستته از بیین ببرش..

      و من اقدام کردم از بیین رفت…

      و اقدام بعدی سود این شخص…

      گفتم خدایا من نمیخام این پول شیطانی رو تو خودت هدایتم کن..

      چون بخاطر رفتارم منو توی یه جمعی خیلی زیاد کنف کرد..جوریکه دست روم دراز کرد..ولی من اونشب تونستم خودمو قوی بگیرم و ازش؟رد بشم..

      مثل شما شروع کردم به گریه کردن تو خلوت خودم..

      ولی نزاشتم قربانیش بشم..هر چی اون توهین میکرد من نادیده گرفتم…

      چون بازم بهم الهام رسید..فقط اعراض کن تا هدایتم بیاد…

      .دقیقا اول مهر 404.با خرید دوره عزت نفس..از فروش دستکشهام که بازم بعد از یه پروجکت عالی انجام شده بود…

      تونستم این دوره بزرگ رو بخرم..

      بهم گفت نرگس حالا دیگه موقع اقدام ببخش سود پولت هست..

      گفتم چی بگم..!!

      بهم گفت..برو بهش بگو..چهار ماه دیگه مونده به آخرای این وام…

      اگه تونستی پرداختش کنی که من اون سود 50 تومنو میبخشم..

      ولی اگه زمانش طول کشید..

      بجز این چهارماه باید 50 تومن سودتو بدی…

      سعیده..خیلی هدایت خدا دقیق بود..

      مثل آب روی اتیش…

      اون برگه قردادمو برداشتم با اعتماد بنفس بالا اولش.‌.ایشون یکم غرور داره‌..ولی من سعی کردم خیلی بهش کاری نداشته باشم..

      بهش گفتم..خانمت و بچه هاتم هست..

      امروز اومدم تکلیفمو درست کنی..

      این کاغذ کاغذ قرار دادمونه..

      اگه تونستی این چهار ماه رو یجا پرداخت کنی وبه بانک تماس بگیری و این پرونده وام رو ببندی..

      من این پول سور رو از تو میبخشم!!

      گفتم تا هفته آینده بهت مهلت میدم..

      و ایشون یه حدودا 6 تومنی مونده بود پرداخت کرد..و اون برگه….خط خورده شد..

      دقیقا دخترش اومد تو اتاقم اون برگه رو برداشت…

      پشتش یه نقاشی کوسه بزرگ توی دریا رو کشید….

      دقیقا….این مشکل..خیلی انرژیمو گرفته بود.و باعث شده بود در رحمت خداوند برکم باز بشه..

      و پول مسیر شیطانی به لطف خودش نابود شد…

      خیلی خیلی نتایج زیاده…

      سعیده جان میدونم که میدونی و همه ما شاهد این ماجراها هستیم..

      واقعا وقتیکه توی مسیر درست میای…تمام لجنها رو میشوری میزاری اونطرف…

      لجنهای من با مهارت عملی و شخصیتی دستکشم شسته شد..

      و منو پاک و پاک و پاک کرد..

      از اون بعدا از همین شخص چقدر هدیه ها دریافت کردم..

      ولی بدون هیچ چشم و داشتی..

      ببخش پیامم زیاد شد…

      ولی میخام بگم…دستکشم داره وارد مدار بالاتر از اون مسیر نمایشگاه شهرم رد شد..

      تا به امروز پروجکتم نه فقط توی شرح نویسی..بلکه من براحتی جلوی دوربین قرار میگیرم و از مزایای دستکشم توضیح میدم…

      تمام این مسیرها باعث شد…بجز مهارت..شخصیت درونیم شکل بگیره..

      واقعا الان میدونم یه کارآفرین شدن..فقط؟بحثش تولید نیست..

      بلکه تولیدیه که خودت بهش ایمان داشته باشی…و در مسیر درست و مسیر لذتبخش و همه چیز سادگی قرار بگیری…

      واقعا همه چیز باور توحیدیه…منم سعی کردم هر روز بخودم بگم..نرگس تو تونستی اونهمه کار انجام بدی..

      پس بقیه هم هم میتونی پس شور شوق اشتیاقت از بیین نره..

      سعیده جان ممنونم …همه ماه تو مسیر درستیم.مسیر درست نیاز به یه کنترل درست و عالی داره…

      امروز 7 آبانماه ساعت 1:22..توی اتاق کارم نشستم..

      و دارم این پیامو واست میفرستم..

      اتاقمو باید ببینی کلی از طراحیام توی دیوارش نصب کردم برای انشالله قدم بعدی….

      اولین قدم قول دادم هر روز بیام توی اتاق کارم..

      انشالله مابقی رو خداوند انجام میده..

      دوستتدارم

      .

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
    • -
      انسیه زمانی مهر گفته:
      مدت عضویت: 995 روز

      سلام سعیده عزیزم واقعا قدرت توحیدت را تحسین میکنم

      عزیزم واقعا عشق خدا را نسبت به شما حس میکنم و خدا را شکر میکنم که یک بنده صالح را به من معرفی کرده تا با کامنتها و نحوه هدایت شدنهایش من هم قدرت بگیرم

      عزیزم بهترین صلات های عصرانه من وقتی است که کامنت های شما رو می‌خوانم

      دوست عزیزم امیدوارم با این پروژه تمام دوستان متعهد پرواز کنند

      امیدوارم پایان این دوره مصادف باشد با انتشار کتاب توحیدیت

      دوست عزیزم با تمام آنچه که می‌توانم اسمش را صداقت بگذارم برایت آرزویت موفقیت و سر بلندی میکنم

      خدایا برای نتایج سعیده جان از تو سپاسگزارم

      همان خدایی که چنین عشقی به سعیده دارد برای من هم خدایی می‌کند خدایا شکرت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1585 روز

        سلام به روی ماه رفیق بهشتی

        آیا میدانستید عکس پروفایلتون یک دنیا آرامش بخشه؟!

        رنگ خوشرنگ‌ طوسی روسریتون با گل های سرخابی،حجاب خوشگلتون،صورت مینیاتوریتون،آرامشی که در امتداد نگاهتون هست…

        من هرجایی عکس پروفایلتون رو ببینم حتما یکبار دیگه با دقت نگاهش میکنم…

        ازین حجم از آرامش عکستون میتونم بفهمم چه قلب روشنی دارید…

        ممنونم ازتون برای این تلگراف قشنگی که برام فرستادید،نورش به قلب من نشست،دعا میکنم این نور چلچراغ بشه و به زندگی قشنگتون برگرده…

        دوستون دارم از روشنی قلبم،درپناه نور میسپارمتون و الله یارتون باشه همیشه.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
        • -
          انسیه زمانی مهر گفته:
          مدت عضویت: 995 روز

          سلام دوست عزیز و مهربانم

          دوست مهربانم به پاس تشکر از جواب زیبا و تعریف قشنگتون می‌خواهم دوتا مفهوم‌ که دیروز و امروز از سوره بقره را بفهمیدم تقدیم نگاه قشنگ و دل روشنت کنم

          سعیده عزیزم دیروز از خداوند یک درک عظیم از جهان طلب کردم و رب نازنینم صبحش این مفهوم رو برام باز کرد درایه 212 سوره بقره خداوند میفرمایید دنیا برای کافران زینت داده شده وقتی سوال کردم یعنی چی جواب اومد یعنی کسانی که نمیتونند جریان هدایت را ببینند دنیا براشون مثل یک شیء تزئینی ودور از دست رس است وفقط میتونند مشاهده کنند و یا حسرت نداشتنش رو بخورند ودرادامه آیه می‌گوید جهان برای کسانی که ایمان آوردند وتقوا را رعایت کردند به تسخیرشون درآمده که دیگه واضحه یعنی میتونند از اون بهره ببرند و در اختیارشون است این مفهوم خیلی دلم رو روشن کرد و جریان نعمت را در من تقویت کرد امیدوارم به قلب روشن و زیبای شما هم بنشینه

          واما مفهوم دوم آیه 114 سوره بقره است خداوند میفرمایید شما فکر کردید بدون برخورد به تضادها به بهشت می‌روید شما هم مثل گذشتگان به تضاد برمیخورید و مثل اونا دچار نامیدی و پریشان حالی میشید اما بدونید نصرت خدا نزدیکه چقدر این آیه ها و مفاهیمشون قلب من رو آرام میکنه اینکه تضادها می‌آیند وهمه انسانها مثل هم برخورد می‌کنند یعنی جای سرزنش و یا ناامیدی نیست خدا شما رو می‌شناسه سعیده جان این که بدونی تو تنها نیستی و بقیه هم این مشکل رو دارند خیلی آرامش بخشه استاد توی دوره عزت نفس میگه همین که بدونی تو تنها کسی نیستی که این مشکل رو داره بهت کمک میکنه منطقی تر برخورد کنی و راحتر چالش رو حل کنی

          سعیده عزیزم امیدارم همیشه قلبت روشن و فراوان فراوان فراوان باشه

          به امید دیارتون در بهترین زمان ومکان ممکن

          تلگرافی از سر عشق به دوست عزیزم

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
          • -
            مریم دستجردی گفته:
            مدت عضویت: 2131 روز

            بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِیمِ

            به نام خداوند بخشندۀ مهربان

            سوره نسا

            وَقالوا آمَنّا بِهِ وَأَنّى لَهُمُ التَّناوُشُ مِن مَکانٍ بَعیدٍ52

            و گفتند: «به او ایمان آوردیم.» و چه زمانی از جایی (چنان) دور، دست یافتن (به ایمان) برایشان (میسّر) است‌؟

            وَقَد کَفَروا بِهِ مِن قَبلُ وَیَقذِفونَ بِالغَیبِ مِن مَکانٍ بَعیدٍ53

            حال آنکه از پیش همواره منکر آن شدند و از جایی دور، به غیب (تیر تهمت به تاریکی) می‌افکنند.

            وَحیلَ بَینَهُم وَبَینَ ما یَشتَهونَ کَما فُعِلَ بِأَشیاعِهِم مِن قَبلُ إِنَّهُم کانوا فی شَکٍّ مُریبٍ 54

            و میان آنان و میان خواسته‌هایشان فاصله‌ای قرار گرفت؛ همان گونه که از دیرباز با امثال ایشان چنان رفت. به‌راستی اینان در شکی پر اضطراب بوده‌اند.

            سلام انیسه جان

            خوش حالم و متشکرم رب جونم را که درکت از این آیات را به زیبایی نوشتی و باعث شد من به بیاد آیات سوره سبأ بیافتم .‌این که کافران هیچ وقت به خواسته‌هاشان نمی‌رسند و میان آنها و خواسته‌هایشان فاصله می‌افتد، همان طور که گفتی با حسرت بهش نگاه می‌کنند.

            همین طور یادآور این نکته که بارها رب گفته ایمان داری و حرکت می‌کنی پس من یاریت می‌کنم پس بدی ها را نه تنها پاک می‌کنم بلکه بهت پاداش هم می‌دهم.

            سوره عنکبوت

            وَٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّـٰلِحَٰتِ لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّـَٔاتِهِمْ وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ ٱلَّذِی کَانُواْ یَعْمَلُونَ(٧)

            کسانى که ایمان آورده‌اند و کارهاى خوب کرده‌اند، بدی‌هایشان را حتماً محو مى‌کنیم و البته پاداش می.دهیم ایشان را به بهترین کاری که کردند.

            یعنی از هر سمت که نگاه نمی‌کنم نمیشه هیچ جوره عاشق رب العالمین جونم نشد. خدایا بی‌نهایت سپاس گزارم برای این یادآوری برای این که انقدر عشقی و بخشنده دوست دارم عشق بی‌همتای من.

            انیسه جان در مدار رب العالمین شاد و سعادت مند خلاصه غرق در آغوشش باشی با آرزوی بهترین بهترین‌ها برای شما نازنین.

            یاحق

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
          • -
            سعیده شهریاری گفته:
            مدت عضویت: 1585 روز

            سلام به روی ماه رفیق غار حرای من…

            پیغام خداوند در بهترین زمان از دستان پربرکت شما به قلب من رسید.

            ازت ممنونم که به ندای قلب روشنت گوش کردی و لطف کردی سخاوتمندانه نور هدایت قرآن رو برام فرستادی تا بتونم با ایمان بیشتری کنترل ذهن کنم و روی ایمانم استقامت بورزم.

            دوستت دارم یک عالمه و به امید دریافت یک تلگراف پر برکت دیگه ای از شما،در پناه نور میسپارمتون و الله یار و یاورتون باشه همیشه.

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
    • -
      پریسا گفته:
      مدت عضویت: 2407 روز

      سلام سعیده جونم

      سعیده خوشبخت و توحیدی

      سعیده ی شجاع و بی باکم

      چقدر خوشحالم که دوستانی توحیدی همچون شما رو دارم

      چقدر از خوندن کامنتات لذت میبرم

      پیرو تمرینی که برای این پروژه در نظر گرفتم برای خودم که هر رور کامنت بزارم حالا هر قسمتی که شد

      پاسخ دادن به کامنت های شما دوستان عزیزم توی ذهنم بولد شد

      و تو ای بینظیر در نوشتن کامنت های توحیدی و سرشار از عشق

      با اون قلم زیبات

      تو اولین شخصی بودی که برای نوشتم کامنت برایت ذوق زده بودم

      تو نمیدونی ولی من الان تقریبا 1سال و نیم میشه البته دقیقا زمانش یادم نیست از زمان سفر به دور آمریکا سری جدیدش کامنت هاتو میخونم و فقط لذت میبرم و تحسینت میکنم

      چقدر در مورد رابطه عاطفیت و تضادهایی که داشتی باهات همزاد پنداری کردم و ازت الگو گرفتم

      نمیدونی که چقدر برام الهام بخش بودی

      واقعا از ته ته دلم دوست دارم و برات آرزوی موفقیت روزافزون دارم

      امیدوارم یه روزی دست روزگار مارو به سمت هم هدایت کنه و ببینمت و گونه های پر مهرتو که همیشه جایگاه اشک شوق از روی درک مفاهیم توحیده رو میبوسم

      درپناه الله یکتا

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1585 روز

        پریسای عزیزم سلام به روی ماهت

        بسی از دیدن صورت قشنگ و این عکس پر از نورت لذت بردم و کیفشو بردم.

        دخترم چنین دلبر چرایی…؟!

        من عاشقتم و خودت و قلب روشنت رو میبوسم.

        ازت سپاسگزارم برای لطفی که به من داشتی،برات بهترین هارو آرزو میکنم و به امید دیدار روی ماهت در بهترین زمان و مکان…

        الله یارت باشه همیشه.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  4. -
    حسن کفاش دوست گفته:
    مدت عضویت: 3229 روز

    به نام خداوند جان آفرین

    حکیم سخن بر زبان آفرین

    سلام استاد گرامی، خانم شایسته و دوستان همفرکانسی

    سپاسگزارم از شما استاد گرامی

    نکته ای که منصوره عزیز در این فایل ترمز من هم هست

    من در یک حوزه کاری قبلی خیلی خیلی موفق شدم و در یک زمان بسیار کوتاه توانستم مدارج موفقیت را طی کنم و حالا از اون حوزه کاری خارج شده ام اما در حوزه کاری جدیدی که وارد شده ام هنوز نتوانسته ام به موفقیت چشمگیری برسم.

    همیشه برای من سوال بود که چگونه می توانم در این مسیر هم مثل مسیر قبلی موفق شوم

    اصلا برای من یک مشکل خیلی بزرگی بود

    و در این فایل پاسخ واضح و ایراد بزرگ کار خودم را پیدا کردم .

    من به این حوزه کاری علاقه دارم ولی نمی دانم به چه دلیل آن شور و شوق آن زمان را برای رسیدن به موفقیت ندارم؟

    شاید علاقه و شور شوق به نظر نزدیک به هم باشند و یا شاید هم بگوییم که یکی هستند

    ولی به نظر من که نه

    این دوتا با هم خیلی متفاوت هستند

    من امکان داره به یک موضوعی علاقه داشته باشم ولی شور وشوق حرکت کردن در مسیر تحقق اون خواسته خودم را نداشته باشم.

    همین شرایطی که من الان دارم

    من آن عطش سوزانی که در شغل قبلی ام داشته که سوخت حرکتی من شده بود را در این شغل جدید ندارم و به همین دلیل هم سرعت رشد من خیلی کند شده است.

    من علاقه دارم ولی شور و اشتیاق سوزان خیر

    این است ایراد کار من

    من باید شور و اشتیاق سوزان را در خودم ایجاد کنم .

    باید اگر می خواهم در این کار هم مثل قبل موفق شوم از همان روش و کار قبلی حرکت کنم و این بهترین روش است برای من .

    الهیی شکرت ای رب من که پاسخ به آن سوالی که مدتهاست در این ذهنم پاسخی پیدا نکرده بودم را اینجا یافتم.

    من فکر می کنم که باید یک اهرم رنج ولذت در این مورد برای خودم درست کنم تا این حالت در ذهن من تغییر کند.

    اگر دوستان تجربه مشابهی یا روشی دیگر دارند خیلی خوشحال می شود به بنده اعلام نمایند.

    خدایا شکرت

    الهی شکرت

    در پناه الله یکتا شاد باشید و سربلند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      گلاره گفته:
      مدت عضویت: 1302 روز

      خیلی خوب بود کامنتتون

      .آره دقیقا همین خیلی مهمه

      علاقه داشتن موتور حرکته که باید روشن بشه و شور و شوق و اشتیاق دااشتن میشه سوختش

      وگرنه فقط با علاقه بدون حرکت هی داریم درجا میزنیم.

      منم نوشتم و جالبه اونوقتا با قانون آشنا نبودم ولی دقیقاااا باور به تواناییهام و شور و شوق رو در اونچه اونوقت بهش علاقه داشتم داشتمش و کلللی حرکت رو به جلو و نتیجه ها و هدایت ها گرفتم پش قانون همیشهههه بوده و هست.

      مهم خودمونیم که اجرایی کنیم

      احساس لیاقت

      باورای درست

      شور و شوق

      حرکت

      عمل

      نشانه

      هدایت

      نتیجه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  5. -
    شفق گفته:
    مدت عضویت: 1833 روز

    به نام خدا

    استاد عزیزم سپاسگزارم بابت فایل جدید خدا رو هم شکرگزارم که پیوندم همچنان از طریق فایلهای دانلودی یا دوره هایی که خریدم همچنان با سایت و شما برقراره.

    من الان دقیقا در مرحله استقلال شغلی هستم. یعنی دیگه کارمند نیستم ‌و محصولات هنری خودم رو تولید می‌کنم و هنوز مشتری ندارم. اما به طرز عجیبی حالم خوبه و شکرگزار این لحضات هستم. سال‌های زیادی کارمند بودم و الان اولین پاییزی هست بعد از سالها که دارم از لحظه لحظه زندگیم و این پاییز زیبا لذت میبرم.

    درسته درآمد ندارم ولی خب هر روز مشغول ساخت بخشی از محصولاتم هستم. یعنی بیکار نیستم.

    ممنون میشم اگه اشاره کنین که برای رسیدن به اولین درآمد از راه کسب و کار شخصی بیشتر روی چه باوری باید کار کنم؟

    چون من ترمزی نمیبینم که داشته باشم. روانشناسی ثروت یک و دوازده قدم (تا قدم سوم) رو دارم. همیشه هم توی خانواده خودم داشتن بیزنس شخصی یک موضوع کاملا رایج بوده. کلی هم هنرمند میشناسم که از همین مسیر دارن مدام سفارش میگیرن و فروش دارن.

    من در همین روزهایی که دارم از زندگی و مسیر کارم لذت میبرم اما منتظر اولین فروش هستم. مطمئنم اولین فروش باعث میشه خیلی بیشتر باورهام تقویت بشن.

    ممنون میشم استاد (یا دوستانی که تجربه مشابه دارن) راهنمایی بفرمایید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      رضا حسینی گفته:
      مدت عضویت: 1392 روز

      سلام شفق جان

      از اینکه کسب و کار شخصی خودت رو شروع کردی بهت یه تبریک جانانه میدم، و همین شجاعت و جسارته که یقیناً تو رو به سر منزل مقصود می رسونه، چون خداوند فقط و فقط به شجاعان پاسخ می‌دهد که شما هم در زمره اونها هستی

      اما توصیه مهمی که می خواستم برات بنویسم راجع به سوالی بود که برای باورسازی از استاد پرسیده بودی، و اونم اینه که کامنت های جلسه سوم قدم اول دوره 12 قدم رو تک به تک بخون و باورهایی که دوستان اونجا قید کردن رو یادداشت برداری کن، بعدا متوجه میشی که چقدر باور خالص و توحیدی تو دل اون کامنت ها هست و تو همه رو یادداشت کردی و مطمئن باش حین خواندن و نوشتن باورها و تکرار هر روزه اونها فروش هم به فضل الهی خواهی داشت

      انشالله ثروت و سلامتی و سعادت از هر طرف به زندگیت سرازیر بشه

      مانا باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      زینب نوری گفته:
      مدت عضویت: 1485 روز

      سلام به شفق عزیزم.

      منم شرایطم مثل شماست.بعد 14 سال کارمندی امسال به امید داشتن آزادی مالی و زمانی و مکانی ،کارمندی گذاشتم کنار و الان دارم کارهای خودم طراحی میکنم و از پاییز و لذت میبرم.مطمئن باش این تلاش و صبوری نتیجه میده،دیروز بعد 8 ماه اولین درآمدم رو از مار مورد علاقه ام داشتم ،اونم دلاری…

      در پناه الله مهربان موفق و سلامت و ثروتمند و شاد باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  6. -
    مریم گفته:
    مدت عضویت: 819 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان

    سلام استاد عزیزم ومریم بانوی نازنینم

    سلام به دوستان توحیدیم

    “فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ ۚ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ”

    (سوره آل‌عمران، آیه 159)

    «و چون تصمیم گرفتی، بر خدا توکل کن، که خداوند توکل‌کنندگان را دوست دارد

    داستان من ازاونجایی شروع شد که فایل ظلم به خودازدیدگاه قرآن رو شنیدم

    إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِکَهُ ظَالِمِی أَنفُسِهِمْ قَالُوا فِیمَ کُنتُمْ ۖ قَالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ ۚ قَالُوا أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَهً فَتُهَاجِرُوا فِیهَا ۚ فَأُولَٰئِکَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِیرًا(نسا97)

    «بی‌گمان کسانی که فرشتگان جانشان را می‌گیرند در حالی که بر خود ستم کرده‌اند، [فرشتگان] از آنان می‌پرسند: در چه حالی بودید؟ می‌گویند: ما در سرزمین خود ناتوان بودیم. فرشتگان می‌گویند: مگر زمین خدا پهناور نبود تا در آن هجرت کنید؟ پس جایگاه آنان جهنم است و بد سرانجامی است.»

    خسته شده بودم از مسئولیتهای زندگی پدورمادرم درسته که همه ماوظیفه داریم در برابر آنها ولی این مسئولیتها توانم رو گرفته بود وآثارونتایجش رو در بحث های مکرر وهمسرو فرزندم میدیدم خونه ای که آرامش نبود توش منم خسته ودرمانده از پرستاریهای شبانه روزی پدرم ازیه طرف مسیر بیمارستان و محیط پراز رنجش حالمو خراب میکرد وازطرف دیگه خانوادم که فکر میکردم که قربانی شرایط من شدند اون موقع تازه بااستاد آشنا شده بودم وحرفهاشون درطول مسیر ودر بیمارستان میتونست حالمو خوب کنه ،به محض پایین اومدن مدار میومدم سراغ کامنتا تاانرژی بگیرم مجبور شدم ازکارم استعفا بدم چون حال وروز پدرم اصلا اجازه انجام کاررو نمیداد درست زمانی که قرار داد خونه تموم شد من هیچ فرصتی برای دنبال خونه گشتن نداشتم بیماری پدرتوان وانگیزه ام رو گرفته بود وسایلارو به محلی که خالی بود منتقل کردم ورفتم خونه پدری تا بتونم سرفرصت یه خونه خوب بگیرم و دفترها پرکردم از خانه زیبا درمحله ای زیبا وصاحب خانه ای درستکار همسایگانی عالی ودیگران هرروز سوال وسوال وسوال کی جاب جا میشی تضادهای زیادی رو پشت سر گذاشتم دخترم رو ثبت نام کدوم تو شهری که میخواستم برم ولی خبری ازخونه نبود منم ناامید شده بودم قلبم به شدت میسوخت ولی شب قبل ازروز اول مهر سنگینی زیادی رو روی قلبم حس میکردم وتوخواب دیدم یکی داره بهم میگه ذکر یا غیاث المستغیثین رو بگو ازخواب پریدم باچشمانی اشکبار ولی چیزی نگفتم دخترمم به خاطر شرایط پیش اومده مریض شده بود بردمش مدرسه ولی گفتم که فقط خواستم اطلاع بدم حال وروز خوبی نداره سرمای سختی خورده ونیاز داره چندروزی رو استراحت کنه ساعت 9 صبح بود ازتودیوار یه فایلی رو پیداکردیم وبه همسرم گفتم زنگ بزن و همون اول صبح رفتیم خونه رو دیدیم بامبلغ ما خیلی فاصله داشت ولی به همسرم گفتم باید ایمان داشته باشیم خداخودش هدایتمون کنه مثل بچه هایی که تازه راه رفتن رو یاد میگیرن وذوق دارن میگفتم استاد گفته اینجاها باید ایمانمون رو نشون بدیم درست میشه من میدونم وتکراراون آیه من رو آروم میکرد بیعانه پرداخت کردیم تا بتونیم باصاحب خونه قرار بزاریم ،همه میگفتن ازکجامیخوای بیاری وهزارتا حرف دیگه منم میگفتم خداخودش میده

    درهرصورت روز قرارداد رسید وما هزینه پیش رونتونستیم جورکنیم با صاحب خونه صحبت کردم وگفتم قراره یه کاری انجام بشه (ولی نمیدونستم ازکجا ) ازش زمان گرفتم ویک چک بهش پرداتت کردم باتاریخ یک ماه بعد ولی قبول کرد که خونه رو تحویل بده بهمون ،واقعا روهوابودم باورم نمیشد که برام اتفاق افتاده اشک میریختم وازش تشکر میکردم خدای من توجوابموودادی برای تمام شبهای بیمارستان که تنها بودم و مراقبت سخت بود تونتیجش رو اینطور بهم پرداخت کردی ازخوشحالی توپوست خودم نمیگنجیدم جا به جا شدیم وموعد چک رسید وخدا از طریقی که فکرش روهم نمیکردم این پاداش رو بهم عطا کرد

    اینطوری ایمان آوردم که مهاجرت درهایی از نعمت رو برویم بازکرد

    هروقت به این موضوع فکرمیکنم حال وهوای خوبی رو دریافت میکنم ایمانم قویتر میشه وباورای بهتری رو میسازم

    اون زمان خیلی مسخره میشدم برای طرز فکر جدیدی که تازه بهش رسیده بودم

    احساس خوب =اتفاق خوب

    شده بود شعاردرونیم

    به محض برخورد باهرتضادی این رو به یاد میاوردم

    اگر هرلحظه شکرگزارباشم ازخداوند بازم کمه نعمت آشنایی با شمارو در مسیر زندگی ام قرار داد ،تاتمام ابعاد وجودم رو تغییر بدم جهان وخداوند رو از دریچه زیباتری ببینم ولذت ببرم

    دوستتون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  7. -
    مجتبی رئيسي گفته:
    مدت عضویت: 1323 روز

    سلام به استاد عزیز و خانم شایسته دوست داشتی

    و تمام دوستان دراین سایت بهشتی بی‌نظیر

    من یاد راه اندازی شغل دوم خودم افتادم که

    انقدر در فشار مالی کارمندی بودم

    یادم میاد که یک نفر اومد و برام کابینت انجام بده و دیدم منم عاشق این کارم

    باور اینکه منم میتوانم در من شعله ور شد

    البته یه خورده فنی هم بودم

    روزهای که اون کار می‌کرد من بهش کمک دادم و دیدم کار سختی نیست

    اولین اقدام و حرکت این بود من تعدادی بنر 1*1 متر چاپ کردم و شماره تلفن هم نوشتم و در روستاهای اطراف چسپوندم

    و اولین مشتری پیدا شد

    و من توی خونه خودم نگاه میکردم و اجرا کردم اولین کار رو

    به همین راحتی 6 ساله من این کاره ام و کم کم تکاملم را طی کردم به روز شدم

    و یک سال پیش از کارمندی هم اومدم بیرون

    و بعد رفتم آموزش هم دیدم و خداراشکر من خودم را تغیر دادم و هروز دارم روی مهارتهام کار میکنم

    و امروز هم برای اینکه ثروت بیشتری بسازم باید بیشتر روی روانشناسی ثروت یک کار کنم

    و منی که یک روز خودم را باور کردم با دست خالی با دریل یکی از دوستانم شروع کردم الان نمیتونم ثروت بیشتری بسازم

    و اولین اقدام عملی این است که روی باورهای مالی که از اول مهرماه استارت زدم شروع کردم به کار کردن

    و همزمان برای دوره عشق و مودت هم شروع کردم به تغیر باورها و کنترل ذهن

    خدایا صد هزار مرتبه شکر برای این پروژه بی‌نظیر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  8. -
    حبیب گفته:
    مدت عضویت: 431 روز

    به نام خداوند بخشایشگر مهربان

    سلام میکنم خدمت استاد عباسمنش و همه دوستان و اعضاء سایت؛

    تغییر را در آغوش بگیر قسمت 5

    همه ما در زندگی تجربیاتی شبیه اتفاقات و شرایطی که برای منصوره افتاد رو در زندگی تجربه کردیم؛

    در زندگی به موفقیت هایی دست یافتیم که آن موفقیت ها رو در شرایطی تجربه کردیم که در شروع نه سرمایه خاصی داشتیم ونه ازطرف کسی حمایت شدیم فقط و فقط با یک شور وشوق و اشتیاق و باور به اینکه من حرکت میکنم و خدا کمک میکنه در مسیر گام برداشتیم و کم کم شرایط مهیا شد و دستان خدا اومد و نتایج هم کمکم خودشو نشون داد؛

    و در یک برهه ای به دلیل اینکه ما فراموش کردیم که نتایج قبلی و موفقیت های قبلی رو به خودمون گوشزد کنیم و به ذهنمون ثابت کنیم که ما همون آدم هستیم و چیزی عوض نشده!

    فقط یک شرایط بیرونی و افکار محدودکننده قبلی باعث شده که ما موفقیت های قبلی رو فراموش کنیم وقدم بر نداریم و شور و اشتیاق قبلی رو نداشته باشیم!

    در این موارد ما با به یاد آوردن دست آوردها و موفقیت های قبلی باید در خود انگیزه و شور واشتیاق بوجود بیاوریم تا نتایج و موفقیت های بعدی بوجو بیاد و این نیازمند اینست که ما باید هر روز روی خودمون و روی باورهامون کار کنیم و اتفاقات مثبت و موفقیت هامون رو به یاد بیاریم و حرکت کنیم و ادامه بدیم تا شاهد اتفاقات جدید و مثبت وادامه دار در زندگی مان باشیم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  9. -
    سمیه زمانی گفته:
    مدت عضویت: 2524 روز

    بنام خداوند رزاق و وهابم

    خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه

    خداوندی که همواره و در هر لحظه هدایت منه

    سلام به استاد ابراهیمی مون و مریم جان شایسته و نازنین، و به همه ی دوستان این غار حراء. امیدوارم حالتون عالی باشه و در حال حرکت تو اون جاده ی آسفالت و خوشگل وسط حنگل باشین… سوت زنان… رو دوشت خداوند مهربان…

    چقدر حرکت خوبه… خدایا شکرت که صبحم رو با این فایل شروع کردم… این رو نشونه ی خوبی می دونم از اینکه به امید خدا این هفته قدم های اولیه رو شروع کنم… چقدر ایمان خوبه، چقدر توکل خوبه، چقدر خودتو باور داشته باشی خوبه… فکر می کنم یه چیزی که خیلی کمک می کنه به برداشتن اون قدم اول اهرم رنج و لذت باشه… خیلی وقتا می دونی که خب من می خوام فلان نتیجه رو داشته باشم، و می گی احتمالا باید از این اقدام شروع کنم، و همینجور روزا می گذره و این فکر تو ذهنت هست… تازه بعد از مدتی اینکه اینهمه مدت این فکر تو ذهنمه چرا حرکت نمی کنم شروع می کنه اذیت کردن آدم.

    نکته ی دیگه اینه که ممکنه من قدم اول رو بردارم و بعد منتظر باشم بگم خب من قدم اول رو برداشتم آخخخجووون الان خدا هزار قدم برام برمی داره، اما بعد از مدتی ببینم این قدم اوله جواب نداد، نباید سرد بشم، نباید بذارم سلف تاکینگای ناخوداگاه منفی انگیزه م رو کم کنه (که در مورد یه خواسته م الان که فکر می کنم این اتفاق افتاده). قرار نیست اشتباه نکنم، شاید اون قدم رو من به اشتباه فکر می کردم قدم اوله، شاید که نه حتما، اقدامات دیگه ای قبل از اون قدم بوده که باید برمی داشتم و بعد به اون می رسیدم… تکامل… تکامل خیلی مهمه اینجاست که باید درس پس بدم و گول ذهن نجواگر رو نخورم… این فایل خیلی به موقع بود. چقدر منصوره جان رو تحسین کردم، صدای گرم و پر اعتماد به نفسش رو… شجاعتش رو در 22 سالگی… اینکه انقدر رسیدن به خواسته ت برات مهم باشه و باور داشته باشی من می تونم که با دست خالی بری بنگاه، درسته فکر می کرده باباش برای پول پیش کمکش می کنه، ولی چقدر خوب شد کمکش نکرد… واقعا معلوم نبود اگر بابای منصوره جان اون روز اون دو ملیون رو می داد بهش، الان منصوره جان کجا بود و بعید می دونم که به اون موفقیتش تو ایران می رسید…

    خدای مهربونم شکرت برای این هدایت اول هفته…

    شکرت که این حجم از آگاهی های ناب رو دراختیار دارم،

    شکرت برای وجود استاد و استاد شایسته ی عزیز و برای این پروژه ی پروانه ای…

    شکرت برای بی شمار نعمتی که تو زندگیم دارم، شکرت برای همین الانِ الانِ زندگیم…

    شکرت برای اشکایی که با هر فایلی با هر آگاهیی جاری میشه، شکرت که می فهمم، حس می کنم که درآغوشتم،

    شکرت برای این حال خوبم، برای این اتصال…

    خداجونم عاشششقتم و با هییییچی عوضت نمی کنم…

    شکرت برای این ویکندی که سه جا دعوت داشتیم و واقعا هر سه جا کلی خوش گذشت و کلی آدمای خوب توشون بود…

    شکرت که انسان‌های اطرافم رو تو میچینی…

    شکرت برای کلی رزق بی حساب این روزایی که گذشت، و این رزق امروز که به جانم نشست…

    شکرت برای والیبال دیروز

    خب ساعت رأس 9 صبحه و می رم برای شروع کارم…

    استاد عزیزم و استاد شایسته جان بی نهایت سپاسگزارم ازتون…

    خداجونم عشق شیرینم، دستم تو دستاته، بزن بریم…

    شکرت تا بی نهایت…🩵

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 33 رای:
  10. -
    یگانه مدرس نیا گفته:
    مدت عضویت: 1723 روز

    با سلام و احترام

    داستان امروز من خیلی شبیه به داستان منصوره جان هست. با صحبتی که استاد داشتند من هم میخوام بنویسم تایپ کنم و به یاد بیارم یگانه ی سال 1397 در سن دقیق 23 سالگی رو

    داستان ازینجا شروع شد: من لیسانس رشته ی برق بودم این رشته رو تحت تاثیر یکی از دایی هام انتخاب کردم و فقط چون فکر میکردم بچه زرنگ ها میرن این رشته بدون علاقه دقیقی… دربین دوران لیسانس متوجه بودم که خود درس های تئوری رو دوست دارم ولی چیزی در این رشته نیست که قلب من رو مشتاق کنه …با این حال تشنه و تشنه ی استقلال مالی بود…برخلاف منصوره جان پدر من نه تنها اجازه ی کار نمیدادند بلکه هیچ ساپورت مالی ای هم نمیکردند و من حتی هر ترم فقط به این واسطه که تخفیف شهریه داشته باشم شاگرد اول میشدم و بازهم من هیچ صفر تومن هم پول توجیبی نداشتم…زمان لیسانس خیلی ایندر و اوندر زدم تا شغلی پیدا کنم ولی چون رشتم کمی مردانه بود در هرمحیط کاری ای بالاخره مرد هم وجود داره و با ترس و لرز به پدر میگفتم و مخالفت شدید میشد…به اندازه یک ترم کار اموزش بچه های کنکوری رو در محیط دخترانه پیدا کردم که با یک اعتماد به نفس به شدت پایین بود و به شدت روی درس های نمرات اون ترمم تاثیر گذاشت…اما من میخواستم به هر نحوی شده پول در بیارم…تا زمانی که هنوز پروژه لیسانسم رو تمام نکرده بودم که متوجه شدم شرکتی که یکی از اقوام خانوممون داخلش کار میکنه نیاز به کارمند جدید داره هنوز لحظه ای که متوجه شدم و توی چشمام جرقه خورد رو یادمه همونجا گفتم من میام هرچی اون بنده خدا فامیلمون گفت مگر نمیخوای بری ارشد گفتم نه اونم میرم ولی کارم میخوام بکنم…خلاصه پدرجان به واسطه اون فامیل به من اجازه کار درین شرکت رو داد و من با چه شوووور و شوقی وارد شدم هنوز برام عجیبه یگانه ی اونروز ها و همیشه قبل از شنیدن صدای امروز شما استاد فکر میکردم من هیچ وقت دیگه نمیتونم اون یگانه ی سال 97 باشم…چنان شور و شوق برای پیشرفت داشتم و چنان دقیقا 8 ساعت کاری رو کار میکردم و سعی میکردم همه چیز همه چیز رو یاد بگیرم از کار تمامی کارمندان اون شرکت من کمی میدونستم و اگر اون افراد روزی نبودند من میتونستم به خوبی کاور کنم…اگر یک روز مرخصی میگرفتم همه چیز گره میخورد درصورتی که من کوچیکترین عضو اون شرکت بودم…تاریخ ها دقیق یادم نیست ولی حدود 6 ماه در جایگاه اول شعلیم کار کردم با تعهد زیاد …یادمه حتی اگر کار خودم تموم میشد به بقیه میگفتم که من کارم تموم شد شما چه کاری دارین من کمکتون کنم! در فضای کارمندی این اخلاق خیلی خنده داره چون اغلب افراد اونجا سعی میکردن کار خودشون رو هم لفت بدن و بزارن برای فردا یا خودشون رو بیخودی مشغول نشون بدن…بعد ازون با جسارت رفتم داخل دفتر رئیس شرکت و درخواست کردم من میخوام برم بخش فروش…اصلا برام مهم نبود چقدر میترسم. یک جسارت بزرگی درونم بود که همش میگفتم من میتونم هرررکاریو یاد بگیرم…اون موقع بهتر شدن ارتباطاتم و اینکه بتونم از شخصیت خجالتی و گوشه گیرم بیرون بیام به شدت برام اهمیت داشت…رئیش قبول کرد…اوایل کار فروش من باید فروش تلفنی انجام میدادم باید زنگ میزدم به بخش اتاق عمل بیمارستان ها و به سرپرستار اتاق عمل وسایل تجهیزات پزشکی که داشتیم رو معرفی میکردم و شمارش رو میگرفتم و براش کاتالوگ میفرستادم…نمیدونین چند بار زنگ میزدمو قطع میکردم …نمیدونین چند بار گوشی رو سرپرستار میگرفتو من صدام درنمیومد…چند بار اصلا نمیدونستم چی بگم…هرکار میکردم موقعی که گوشی دستم بود یادم نمیومد چی باید میگفتم برای همین تمام حرف هام رو روی یک کاغذ نوشته بودم و از روی اون میخوندم حالا فکر کنین سرپرستار یکی از شلوغ ترین افراد اتاق عمله و نود درصد مواقع گوشیو قطع میکردن…یادم نیست چند تا اون موقع توسنتم شماره تلفن بگیرم یا اصلا چیزی به واسطه ی من فروش رفت یا نه ولی یادمه هربار بعدی که شماررو میگرفتم چشمامو میبستمو دکمه تماس رو فشار میدادم و هربار میترسیدم تا کم کم این ترس کمتر شد…هیچ وقت اونطور ها از بین نرفت ولی الان وقتی زنگ میزنم به هرکسی به فامیل شوهرم که باهاشون رودرباسی دارم به خوشگل ترین و با اعتماد به نفس ترین شکل ممکن حرف میزنم…بعد ازون شغل بازاریابی تلفنی من رفتم درمیدان باید میرفتم بیمارستان های شهرمون و حضوری با سپرستارها صحبت میکردم چقدر تا دم در رفتم و ترسیدم و برگشتم چقدر توی راه خودمو میخوردم و با خودم کلنجار میرفتم اونجام یک فروشایی داشتم خیلی نبود ولی به شدت خوشحال بودم که من یک تاثیری…. بعد ازون شرکت شروع به تولید محصولات خودش کرد و اینبار نیاز داشتن به کسی که بتونه براشون پروانه محصول بگیره و تکنیکال فایل بنویسه که یکجورایی شناسنامه محصول بود با کلی جزعیات ریز و درشت وقتی دیدم به همچین کسی نیاز دارن منکه متوجه شده بودم ادم فروش نیستم و این مدت هم فقط بابت کار روی بهبود روحیات و روابطم رفته بودم دوباره درخواست دادم به رئیس که میخوام من این ادم جدید بشم…رئیس پرسید میدونی تکنیکال فایل چیه گفتم نه ولی یاد میگیرم…عاشق اعتماد به نفس اون موقعمم تقریبا حدود 5 سال پیش میشه و شاید سال سوم از بودنم توی اون شرکت من عنوان جدید R&D رو گرفتم خیلی چیزا یاد گرفتم توی اون زمان یادم نیست ولی حدود بالای 8-10 تا محصول تکنیکال فایل نوشتمو برای همشون پروانه گرفتم کلی اداره رفتم و بالا پایین کردم تا ثبت شدن هر روز یک چیزی تصاد میخورد و من کمی اون رو بهبود میدادم و فکر میکردم دیگه تمومه و باز هزارتا ریزه کاری دیگه…اون موقع ها فکر میکردم هیچ وقت نمیشه من برای یک محصولم بتونم پروانه بگیرم ولی شد…این داستان یگانه از طرفای شهریور 97 تا سال مهر 1400 که دیگه شرکت برام پر تضاد شده بود نبود ازادی زمانی و حتی مالی ….

    و ازونطرف عشق زیاد به درس و دانشگاه و حسرت کسایی که ادامه تحصیل دادن و حالا فهمیدن عشق واقعیم که ترکیبی از مهندسی و پزشکی بود منو به سمت استعفا و شروع خوندن ارشد هدایت کرد

    رها کردن چیزهایی که سالها براشون زحمت کشیده بودم سخت ترین کار دنیا بود ولی میدونستم توی اون زمان اگر تغییر نکنم خواهم گندید…جالبه منم اون موقع کتاب چه کسی پنیرم رو جابجا کرد رو خوندمو دیگه کم کم تصمیم رفتن برام واضح شد…اون موقع ها اوایل کارم فکر میکردم باید من انقدر خوب کار کنم تا شرکتمون موفق بشه و من به واسطه شرکت بتونم جایگاه خوبی داشته باشم ولی اواخر سالهای کارمندی خسته شده بودم ازینکه تلاش من به من هیچ کردیتی نمیده و به شدت درگیر احساس کمبود لیاقت شده بودم و نیاز داشتم دیگران تاییدم کنند که در 100 درصد مواقع هیچ تاییدی هم دریافت نمیشد که بماند به خاطر شرکم تو سری هم میخودم

    سال 1400 وارد ارشد شدم و میخواستم همه جوره از همون اول یک فوندانسیون خوب بسازم با انگیزه صد وارد رشته ای شدم که متفاوت از لیسانسم بود و من 3 سال اصلا هیچ درسی نخونده بودم از همون روزهای اول شروع کردمبه اموزش دیدن ولی همه چیز برام شبیه زبان چینی بود…همون ترم اول اما با فردی اشنا شدم که هم مسیر بودیمو شروع کردیم به کارکردن روی خودمون و یادگیری برای مقاله دادن …فکر کنین ما از ترم یک شروع کردیم و شبانه روز تلاش میکردمو میتینگ میزاشتیم و یاد میگرفتیم و نمیشد که نمیشد هیچ استادی هم حاضر نبود با ما مقاله بده … همه میگفتم تاحالا چه مقاله هایی نوشتی و هیچ کس حاصر نبود به ادمایی که تازه واردن کار کنه…خلاصه خیلی عجول بودیمو البته پر شور و شوق و هرموضوعی که دستمون میومد رو تبدیلش میکردیم به مقاله و اماده اماده میدادیم به اساتید تا اجازه بدن اسمشون رو روی مقاله بنویسیم به عنوان استاد نویسنده مسئول…هربار که ناامید میشدیم یادمه یکیمون اون یکیو میاورد بالا و کلی حرفای انگیزشی میزدیم از ایندمون که خیلی روشنه توی بهترین دانشگاه های دنیا…اخرای دفاعم بود که با اشنایی با یک استاد جدید از یک دپارتمان دیگه تموووم مقالاتی که نصفه نیمه نوشته بودیمو همرو با هم فرستادیم مجلات مختلفو یکی بعد از دیگری چاپ شدن حدود 14-15 مقاله شد از دوران ارشدم…البته بگم من از همون رو اول ارشد چون با این همکارمون اشنا شدمو برنامه نویسیش خیلی خوب بود به خاطر مقایسه هرکار کردم نتونستم برنامه نویسیم رو خوب کنمو هربار این مقالات چاپ میشد به من هیچ احساس ارزشمندی ای نداد بیشتر با هربار چاپ شدن ذهنم تکرار میکرد منکه کاری نکردم بقیه به من لطف کردن اسممو نوشتن درصورتی که میدونم چقدر تلاش کردم براشون…بماند…اخر سال 1402 با کلی تجربه ارشد گرفتمو بعدش شروع کردن به اپلای کردن به کشورای مختلف برای مهاجرت و خوندن دکتری

    به قول منصوره عزیز الان که حدود 9 ماه هست مهاجرت کردم هیچ خبری ازون یگانه پر شور و هیجان و پر از جسارت که میگفت من میتونم میرفت کارو به یک جایی میرسوند نیست تموم وجودم ترسه و هرکاری میخوام بکنم باید ساعت ها بشینمو یخ هاییی که به دستو پام بسته شدن رو باز کنم…

    استاد میگن یگانه الان هم همون یگانه سال 97 هست اما به شدت توحیدی تر به شدت عاقل تر و با عرضه تر باید همون روند و مسیر رو برم که اون سال ها با جسارت قدم برداشتم همون انگیزه برای رشد

    توی همون ایران همون شهر هم من با کلی مسائل روبرو بودمو همشو حل کردم از پدرم از راه دور از هزار و یک نابلدی که با انگیزه یادشون گرفتم پس چرا الان که اینجام میگم نمیتونم؟ پس چرا یگانه اینجا اینقدر میترسه و مثل یگانه سال 97 نیست که چشماشو ببنده و زنگو بزنه و مجبور کنه خودش رو به حرف زدن؟!!!

    امیدوارم با یاداوری اون روزها بتونم دوباره خودم رو پیدا کنم…

    با سپاس و احترام فراوان

    یگانه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای: