تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۶ - صفحه 32 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

522 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1638 روز

    بنام تنها قدرت هستی

    خداوندیکه هر لحظه در حال هدایت من است..

    هدایتی که هر لحظه داره منو بسمت مسیرهای الهی فرامیخواند…

    اگر در روابط یا شرایط زندگی‌ات احساسی از تکرار، رنج یا بی‌عدالتی داری، کمی درونت را مرور کن:

    کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث می‌شود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟

    چه زمانی متوجه شدی که وقتی واقعاً تغییر کردی؟

    من دیشب یه چالشی برام پیش اومد.مخالفت شخص نزدیکم راجع بکاری که انجام میدادم..

    و گفته های اون اشخاص…

    و بازم احساس کردم باید خیلی جدی تر روی شخصیتم کار کنم.

    ولی تا حدودایی تونستم خیلی خوب کنترل ذهن کنم.جلوی اون فشارها رو بگیرم‌

    ….

    ولی از خداوند هدایت خاستم…

    من یه پاشنه دارم..دقیقا استاد !!میخام بنویسمش تا بیشتر درک کنم..

    نمیدونم شما هم از این جنس باور داشتین..ولی بنظر من ” ما ادمیم..و هممون همین جنس رفتار رو تکرار کردیم..

    استادم!!! میخام خود افشایی کنم. الان تقریبا یکماهی هست من پیاده روی طولانی دارم..

    هر جا دلم خاست میرم.یجاهایی غلبه بر ترس هست..

    این به کنار….

    من پدرم به شدت از این موضوع مخالفت میکنه..یچیز بوده که از همیشه بخاطر برخلاف عمل کردن به ایشون…ما خیلی از کارهایی که انجام میدادییم.از ایشون قائمش میکردییم..

    و از اونطرف افراد نزدیکم بخاطر این خصلت پدرم..فقط میخاستن از این شرایط فرار کنن.

    دقیقا استاد همون شخص همون رفتار رو ولی به نوع دیگش “همسرش باهاش.هم مدار شد و باهاش رفتار میکنه ..

    و…در ادامه صحبتم..من تو این چند سالی که بودم‌به لطف اموزشهای شما…

    خیلی خیلی سعی کردم…نسبت به اطرافیانم دید خوبی داشته باشم…با چند تا افراد نزدیکم..که همیشه بحث داشتیم..

    به لطف خداوند و تمرکزی روی شخصیتم کار کردن ورق زندگی من کاملا برگشت..

    و اون افراد با من رابطشون عالی شد…

    جوریکه..من هدیهای میلیونی ازشون دریافت کردم.

    و اونا الان بهم میگن عزیزم…

    ولی…اینجور رفتار پدرم همون بحث..غیرت پدرانه..باعث شده یجورایی کرمهایی در درون بیاد بیرون..

    دیشب که مخالفت منو “به مادرم بیان میکرد..من سعی کردم اعراض کنم.همون لحظه لطف خدا بود.

    و من سعی کردم خیلی زیادا…زیپ دهنمو بکشم..

    و صحبت نکنم..

    اینجاها یه پاشنه دارم..

    مدام ذهنم میگه..از حقت دفاع کن..باهاش صحبت کن..بگو به این دلیل….

    از طرف اطرافیانممم مدام این صحبتها بهم میگن..که چرا کوتاه میای..

    لابد ضعیفی که حرفی نمیزنی…

    و من قانون رو خوب یاد گرفتم…که اعراض کنم.میدونم احساس بد اتفاق بد..

    میدونی از چه جنبه ایی!؟؟؟؟اون درکی که…همینجور که خودم یسری باورها دارم هیچکسی نمیتونه منو تعقییر بده…

    اونم یسری باورها داره که نمیتونه خودشو تعقییر بده…

    و باوراشو خودش داشت میگفت…که اگه یه دختریه بره فلان مکان.یه اتفاق افتاد براش..مردم چی میگن!!

    و این باور توی وجود ایشون غوطه ور..فرد 70 ساله من هر چقدر بهش بگم….اون قبول نمیکنه

    و میدونم..اگه باهاش ور بیفتم…ایشون باورای خودشو وارد میدون میکنه…

    وارد مسیر میشه..

    استاد عزیزم!!!.من خیلی خیلی دارم سعی میکنم که قربانی نشم..

    دیشب اصلا بهش توجه نکردم..

    من یادمه قبلنا بخودم میگفت..

    الان دیدم بخودم دیگه..انتقاد نمیکنه!! با مادرم هم صحبت میشه..

    اینم بگم..این اتفاق ماه ها تکرار میشه..

    استادم یه عواملی دیشب باعث شد…ایشون به این اوج برسه.بازم بخاطر اون روحیه ایی هست که تحت تاثیر دیگران قرار میگیره..

    میگم..خوب…همینجور که خودم باورام ریشه ایی هست..برای یه شخصی تو این سن سال..خیلی باورها تنیده شده و قوی هستند..میتونم چکار کنم!

    میدونم من!!!!!نرگس …. باید تعقییر کنم….و من دارم خیلی خیلی خیلی سعی میکنم الخیر فی ما وقع ببینمش…

    ..

    و من!!!پاشنمو خیلی خوب درک کردم!!!!

    صحبت دروننی من!!!

    …که من حرف دیگران خیلی برام مهمه!!

    که اگه من بخاطر این باور شخص خودمو تعقییر بدم..

    برفرض ایشون میگه فلان مسیر رو نرو..

    و من انجامش بدم…

    یعنی من ضعیفم.عروسک گردان این شخصم..

    ذهنم میگه..ای ضعیف..حالا که تو امروز فلان کاری که دیشب بخاطر بحث پیش اومده..

    حالا اون بخودش؟میاد.میگه دیدی کاری کردم که نرگس دیگه اینکار رو انجام نده..

    و ذهنم اینقدر این موضوع رو بولد میکنه..

    تا من برم باهاش بجنگم..

    بگم!!!پدر من دوستدارم دلیل دارم..من قرار نیست تو هر چی بگی من انجام بدم..

    و ذهنم میگه حالا اون دلش خنک شده که بحرفش..و سرجای خودت موندی‌..

    ای بدبخت…

    استاد اینجوره حکایت ذهن من…اینجاها یه حس لجوج میگیرم که منو وادار کنه بجنگم…

    مثل اینکه یفردی بگه تو باید اینراهو بری..و من قبول نمیکنم.و میخام با دعوا و کشمکش این موضوع رو اثبات کنم…

    وقتی نمیتونم این اثبات رو انجام بدم..احساس بد میگیرم.که ای نرگس..تو داری باج میدی به دیگران…

    دقیقا بدبختی من تو زندگیم و روابطم بخاطر این نوع نگاه بود..و خودخوریام شروع میشد..

    ای ضعیف..

    تو باید همیشه یکی بهت مسیر رو زور بهت بگه..

    و من چقدر..این اثبات رنجها کشیدم..

    استادم…همینکه شما میگید..ترازوی عزت نفس از هر چیزی سنگینتره..واقعا حرفت طلاست…

    و من این نوع نگاه رو به خیلی افراد داشتم.آخرم میخاستم بهشون اثبات کنم راه من درسته..تو حرفت اشتباهست..همین خودخوری خودم و بحث و دعواها بینمون پیش میومد و بعد پشیمان و فلان موضوعات …میشدم..

    .در ادامه..

    درسهایی که از شما و فایلاتون گرفتم!!!

    میخام این اثبات کردنم که من خوبم.دلیل دارم اینکار رو انجام میدم رو بزارم کنار…

    و بگم نرگس حتما برات خیره..

    این اثبات کردن خودت به دیگران…یعنی مهم بودنت …

    حالا بر فرضم اثبات شد من کارم درسته..میخاد چی بهم بدن..

    چه فایده ایی برای من داره…

    و من خیلی خیلی انتقادهایی بهم میشه..ولی من سعی کردم نخام اثبات کنم..

    نه تو حرفی که میزنی اشتباه هست.

    من فلانم من بساطم…

    و100 دیدم…همیشه حرفها و گفتها و باورها تکرار شده تا جایی که مغز دوتامون پوکیده.

    و دیدم اون شخص توی این موضوع “نادیده گرفته…..

    و باعث لج شدن من شده..و اون لجوج بودنم..باعث تقلای بیشتر وووو حال و احساس نابودگر…

    و من استادم تا دلت بخاد همه نوعیشو اطرافم میبینم..

    هر کسی انتقادی یا هر چیزی میگه..من سعی کردم گذر کنم..و زیپ دهنمو ببندم

    ..و یجاهایی مثل رفتارم با پدرو مادرم….تحلیل کردم..دیدم .این اثبات فقط بدبختی بیشتر برام میاره…و اونا تعقییری نکردن..و انرژی من تو این مسیر هدر رفته…

    باور خودم همینه….که صحبت کردن در مسیر پوچ مثل باتلاقه..

    من نباید حرفی که برخلاف من گفته میشه..زود برنجم تا ..بیشتر بهش شرک بزارم..

    به نظرم شرکه‌…

    که حرف ایشون و اثبات تو به ایشون برات خیلی زیادددددد برات مهمه…

    استادم دوستداشتم توی این صفحه از این پاشنه ام بنویسم…

    کسیکه این پاشنها رو داره…بقول ضرب المثلی میزنن.راجع به ازدواجی…

    که میگن دختره خودشو از چاه انداخت به چاه بزرگتر..گودال خیلی بزرگ…

    دقیقا فرکانس تو رو میبره به شرایطی که تو رو ببره توی جایگاهی که نسبت بکارهایی؟که میکنی مخالفت کنند..

    و تو بخاطر اینکه به اثبات برسونی من دلیل دارم..و تو باید اینجور رفتاری” با من انجام بدی …

    و بخام جوری بهش بفهمونم حرفت اشتباه .ست..در مقابل..اون حرفو نمیپذیره..و تو رو مقصر میکنه.. این نشانه تایید از طرف اونه…

    و اینجاه هست که خیلی زیاد مورد قربانی واقع میشیم…

    همین فرکانس..طبق قانون مورد قربانی و اثباتها و انرژی رو هدر دادن.

    استاد عزیزم…من خیلی دارم روی خودم کار کنم..

    که از جنبه قانون به هر چیزی نگاه کنم.

    به لطف خودش ..این رفتار ارام بودنم..و اعراض از اون وقایع….

    برای افراد نزدیکم یه بازخورد دیگه داشت..

    برای منم یه بازخورد دیگه…

    امروز صبح لطف خداوند بهم الهام کرد توی خواب..

    خوای دیدم یه حصاری دور پدرم کشیده و ایشون خواب هست..انگار دقیقا محل زندگیم بود..

    ولی من بیرون بودم…دیدم سه تا خرچنگ..شیطون…مدام چنگاشونو باز و بسته میکردن .منم پاهام برهنه بود..تا پاهامو بگزن..

    یه شخصی که من نمیشناختمش..گفتم زود در خونمونو باز کن..و ایشون منو نجات داد..

    و فورا منو داخل کرد..

    و خودش؟از یه مسیر غیبی اون قسمت وارد خونمون شد…

    من استادم….این تضاد..که بحث راجع به من بود..اون خواب بهم گفت..امروز صبح از زبان مادرم.

    که نرگس شب پیاده روی نرو..خداوند چون از همه چیز باخبر هست..قرار بوده اتفاقی برام پیش بیاد توسط دیگران..

    بقول خودتون که میگید..محاله چند نفر با هم صحبت نکنن..یکیشون خدا نباشه…

    گفتم این زبان خداونده..داره بهم الارام میده..خودش بهم گفت..دیگه پیاده رویتو عصر بزار..

    ولی اگه من از قانون نمیدونستم لج بازی میکردم.در انتظارم نابود شدن بودم.از هر دوسمت میشدم.و هر روز پشیمانتر و پشیمانتر از کرده خودم…

    و واقعا درک میکنم.خیلیا گرفتاریهای بد سراغشون میاد..بخاطر خودشونه…

    مخصوصا مرگی که در مسیر وحشتناک باشه..

    واقعا رحم خداوند خیلی زیاده..

    وقتی توی مسیر قرار میگیری باید همه وجودت تمرکز این مسیر باشه…

    چون یه لحظه غفلت از نشانه خداوند اینقدر تکرار میکنه تا درس بگیری..

    ولی یجایی عمر عزیزت و خودت کاملا نابود میکنی..

    استاد عزیزم.منم به نوبه خودم سعی کردم خیلی قوی باشم..صبر و استقامت داشته باشم..

    میدونم با جنگ با تعقیزر باور..فقط دارم خودمو از خوشبختیها دور میکنم..

    میدونم همه چیز باوره..

    و میدونم همه چیز بهبود هست و هدایت برای بهتر شدن…

    در نهایت سپاسگزارم استاد..که هر چقدر درونمو کندو کاور میکنم.میبینم هنوز خیلی جای سوال داره..

    به امید درسهای الهی دیگر..

    و به امید اینکه تو مسیر درستم هر تضادی پیش بیاد بخیرو خوبی و منفعت منه…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    مریم شریعت گفته:
    مدت عضویت: 1192 روز

    به نام خدای مهربانم

    استاد جان سلام

    وقتی به خودم نگاه میکنم و بیشتر دقت میکنم انصافا تغییر کردم

    آرامشم با خود و خدا بودنم بیخیال بقیه بودنم تقریبا 95 درصد راجع به کسی حرف نمیزنم کل روز ذهنم درگیر یادگیری و عمل به قانون هست

    میدونی استاد جان چون شرایط مالی خیلی خودنمایی نکرده هنوز غافل شدم از این همه تغییر که البته در مورد مسائل مالی خدارو شکر قدرت خرید همسرم خیلی بالا رفته و من با کار در منزل ورودی دارم اما اون چه مدنظر هست هنوز حاصل نشده فکر میکنم تغییر نکردم

    اما استاد خوبم حالم خوبه خوبه مرتب قانون رو برای خودم مرور میکنم سپاسگزاری در واقع داره جزو شخصیتم میشه و این رو کاملا دارم احساس میکنم

    بینهایت به آینده امیدوارم و نتیجه ها کوچولو کوچولو دارن تو زندگیم وارد میشن و من مرتب میگم ببین اینا الکی نیستن نتیجه کنترل ذهن و کار کردن روی خودم هست

    ارتباطم با خدا خیلی خوب شده و خیلی باهاش حال میکنم و بیشتر گفتگوهای ذهنی من مرور قانون و تجسم خواسته ها که بیشتر کلامی هست و حرف زدن با خدا هستش خدایا شکرت

    آره دارم کم کم تغییر میکنم و به اندازه ای که تغییر کردم به لطف خدا نتیجه گرفتم و اگر نتیجه ها کوچیک هستند به خاطر تغییر کوچیک خودم هست که البته من نتایج رو کوچیک نمیبینم و مرتبا برای خودم یادآوری میکنم خدایا شکرت

    استاد جان بینهایت سپاسگزارتون هستم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    Fatima گفته:
    مدت عضویت: 403 روز

    سلام عزیزای دلم.

    استاد عزیزم چقدر این دوره تغییر را درآغوش بگیر خوبه عالیه،مختصر و مفید و تایم کوتاه و لپ کلام گفته میشه،برای تنبلی مثل من که حوصله ندارم فایلای طولانیو گوش بدم اینا عالیه،و تا اینجا هر فایلشو باز کردم دقیقا راجب مسئله ای که داشتم صحبت شده.

    چقدر درست گفتین من هم مدت هاست رابطم با همسرم خوب نیست و هربار فقط تصمیم میگیرم که خوب باشم و تغییر کنم و همیشه هم میگم من دارم میجنگم واسه این رابطه ولی در حالیه که عملا کاری نمیکنم و تغییری نمیکنم.جالب بود واقعا،به خودم اومدم.انشالله در عرصه عمل هم بتونم تکونی به خودم بدم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    مهناز اسکندری گفته:
    مدت عضویت: 2517 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربانم و دوستان همراهم در این پروژه فوق‌العاده.

    من بعضی جاها تغییر کردم مثلاً: در مورد دلسوزی کردن برای بقیه که حالا این بقیه میتونه مادر ، خواهر و برادر و هر کس دیگه ای باشه و حتی در مورد بچه هام هم خیلی بهتر شدم چون به این باور رسیدم که با دلسوزی کردن براشون اونها رو ضعیف بار میارم .

    همچنین در مورد دروغ گفتن و تهمت زدن و غیبت کردن تا حد خوبی تغییر کردم و تا اونجایی که حواسم باشه اصلأ وارد این مسائل نمیشم مگر اینکه ناخواسته باشه.

    در مورد مقایسه کردن و حسادت هم خیلی بهتر از قبل شدم و اینو پذیرفتم که هرکسی منحصر به فرده و توانایی ها و استعداد های خاص خودشو داره.

    ولی در مورد پاشنه آشیل هام هنوز خیلی جای کار دارم ، یکی از اونها در مورد سلامتی هست نمی‌دونم چرا تا در مورد یک بیماری چیزی می‌شنوم دنبال نشانه هاش در بدنم میگردم و این روزا همش دارم به خودم میگم که سالم بودن طبیعی ترین حالت ممکن برای منه ، من ارزشمندم و لیاقت یک زندگی سالم و لذت بخش رو دارم .

    یکی دیگه از پاشنه آشیل هام در مورد عزت نفس و احساس لیاقت هست که بعضی جا ها خودمو دست کم میگیرم و برای خودم ارزش قائل نیستم و دیگران رو برتر از خودم می‌دونم بهتر شدم ولی هنوز هم باید خیلی روش کار کنم .

    خدا رو شکر که استاد گفتن که این پروژه با دوره‌ی احساس لیاقت یک پکیج فوق العاده میشه من هنوز روی دوره احساس لیاقت کار نکردم ، از همین امشب شروع میکنم به امید خدا.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    مجید بختیارپور عمران گفته:
    مدت عضویت: 1285 روز

    سلاااام و سپاااااس

    .خدایی را که هرچه هستم و هرچه دارم از اوست

    خدایی که بیشتر از من عاشق اینه که من ثروتمند باشم

    خدایاشکررررت که مرا به سمت خودت میکشانی

    خدایاشکرررررت که الان اینجام در حال فایل درس شیشم و گوش دادن و کامنت خوندن و کامنت نوشتن هستم خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

    چقد این قسمت عالی بود و منو به فکر فرو برد که آیا من تغییر کردم یا چرا اتفاقاتی در زندگیم داره تکرار میشه وقتی اتفاقی بیشتر داره تکرار میشه معنیش اینه که هنوز درونم اون تغییر و دریافت نکرده یعنی هنوز اون آگاهی به ضمیر ناخودآگاهم نفوذ نکرده

    یعنی الان دارم در روابطم با همسرم روابط با فرزنداتم در گرفتن دوست و در اوضاع مالی ام فشار و تحمل میکنم این یعنی درونم هنوز ایراد داره یعنی هنوز اون آگاهی هلی که اینجا تزریق کردم به ضمیر درونم نرسیده این یعنی باید ادامه بدم باید تلاش ذهنی داشته باشم باید با کنترل ورودی هام با قدردانی کردن از فرصت هایی که خداهرروز بهم میده برای تغییر درست استفاده کنم تا ارتعاش عالی شدن و بهتر شدن و بفرستم و از فرستنده ای که هر لحظه داره جواب میده گیرندم و هماهنگ سازم

    من خداروشکر به کمک این آگاهی قسمت 6بیشتر فکر میکنم چقد کامنتای دوستان در دو صفحه ای که مطالعه کردم عالیییییییی بود واقعا قسمت قبلی و این قسمت کامنتا بی نظیرررررر بود عالی بوووود باید قدم هرچند کوچک و بردارم تا اقدامات بزرک از راه برسند باید زوم کنم روی تکرار ناخواسته ای که تو زندگیم داره رخ میده الان بی پولی خیلی داره تکرار میشه خیلی داره بهم فشار میاره داره بهم میگه تو باید اوضاع مالیتو تغییر بدی که تمام روابط و آرامش و شادی درونی تو تحت شعاع قراز داده تکون بخور تا چک و لگدی نشدی تکون بخور این تکرار های تلخ و بهش توجه کن از فردا ببشتر به این الگوی تکرارشونده درون زندکیت توجه کن سعی کن باورهای ثروتساز و درست کنی سعی کن بیشتر از هنیشه از خدا کمک بخوای سعی کن بیشتر از همیشه ایمان تو بالا ببری سعی کن چشم و گوشتو بیشتر باز کنی تا نشانه هارو ببینی و بگیری و قدم برداری چون وقتی به این آگاهی ناب رسیدی یعنی داری هدایت میشی پس باید دقتتو بیشتر کنی چراغ و روشن کنی قدم به قدم بری جلو تا به رشد و گشایش برسی خدایاشکرررررت برای این آگاهی شکررررررر که الان وقت تغییر کردن و دارم شگررر ر که به ته دره نرسیدم که بالا رفتن از کوه سخت باشه شکررررر که دنیا زیاد چک و لگدیم نکرده فهمیدم که باید تغییر کنم فهمیدم منم دلم تجارت پرسود و پررونق و پربرکت میخواد منم دلم کسب و کار شخصی خودم و میخواد منم دلم میخواد به کاری مشغول باشم که خیلی بهش علاقمندم منم دلم میخواد هر روز پول فراوان بحسابم بیاد و بیشترین رشد و پیشرفت از هر لحاظ نصیبم بشه منم دلم میخواد از فکر خودم از توانایی درونم ارزش بسازم تا محتاج هیچکس جز خودم و خدای خودم نباشم

    منم دلم میخواد افکارم گفتارم کردارم مثل استادم توحیدی باشه منم دلم میخواد تغییر کنم از لحاظ مالی که خیلی مهمه تغییر کنم تغییری که میتونه از همه لحاظ زندکینو تغییر بده چون فقیری داره خیلی بهم فشار میاره و احساس لیاقتمو عزتمندی مو روابطم و سلامتی مو به خطر میندازه من میخوام تغییر کنم چون با تغییر من جهان منم تغییر میکنه و باعث گسترش جهان خدا میشم چون یکعمر باعث ناهنجاری در جهاتم شدم که نمیخوام دست منفی جهان باشم منم دلم میخواد دست خوب خدا باشم برای ایجاد آرامش و زیبایی در جهان الهی شکرررررررت که دراین راه همراهم و راه بلد و حامی قدرتمند هستی مرا شکرررررررررت

    خدایا تو قسمت 6 خواسته ای در من شکل گرفته که من دوره احساس لیاقتی که گفتی تلفیقش باین دوره رایگان عالیییییییی جواب میده رو میخوام

    میخوام کرم و وهابیتتو ببینم بهم نشون بده ؟؟؟؟؟منتظرم.یا الله مددی بفرما

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    مصطفی شهسواری گفته:
    مدت عضویت: 1123 روز

    سلام خدمت استاد عزیز

    الان که این فایل گوش دادم میبینم که هنوز تغییر نکردم چون تو رابطه با خانواده تا وقتی حرف من گوش داده بشه خوبم اما یه چیز بر خلاف میلم باشه بهم میریزم وانگار هنوز تغییر نکردم راستش بارها خواستم تو شرایط نادلخواه اروم باشم حتی شوهر خواهرمم بارها بهم گفته که مصطفی آروم باش اما تا الان نتونستم حتی در برابر مادرم و بقیه سخته آخه جاییکه حق با منه نمیتونم بپذیرم اما اگه تغییر اینه پس از امروز شروع میکنم یتونم و تمرین کنم که می‌شود به امید الله

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  7. -
    یوسف محمدی گفته:
    مدت عضویت: 605 روز

    روز یازدهم از پروژه «تغییر را در آغوش بگیر» – 8 آذر 1404

    قسمت ششم

    اول از همه خدایا شکر برای نعمت‌های بی‌پایانی که دارم—سلامتی، خانه، آرامش، و همه چیزهایی که گاهی از یاد می‌روند.

    یک نکته‌ای که امروز در تمرین فهمیدم این بود که گاهی موقع انجام تمرین‌های دوره، عجله می‌کنم.

    ذهنم سریع می‌خواهد برود سراغ اولویت های دیگه English، یا فکر درآمد، یا مهاجرت

    انگار این تمریناتِ درونی بعضی موقع در اولویت اول من نیستند، در حالی‌که تهِ دلم می‌دانم اگر 6 ماه مداوم و بدون شک و تردید روی این تغییرات کار کنم، نتایج بزرگی در تمام بخش‌های زندگی‌ام ظاهر می‌شود.

    پاسخ به تمرین امروز

    وقتی به زندگی‌ام نگاه کردم، فهمیدم یک رفتار قدیمی همیشه تکرار شده و همین رفتار باعث شده شرایط مشابه دوباره وارد زندگی من شود.

    در محل کار برادرم:

    خیلی وقت‌ها وارد حواشی می‌شوم.با همکار یا شریک مغازه بحث می‌کنم، گلایه می‌کنم، یا سعی می‌کنم دکور مغازه را اصلاح کنم.گاهی شوخی‌های بد شریک برادرم ناراحتم می‌کند و من واکنش مناسبی نشون نمی دم و البته اینها نشونه هستند که یوسف باید مسیر زندگیت رو تغییر بدی.

    سال‌هاست می‌گویم می‌خواهم وارد یک شرکت بهتر شوم، اما چون اعتمادبه‌نفس و عزت‌نفس کافی ندارم، همش دنبال کسی بودم که من را «ببرد»؛ نه اینکه خودم مسیرم را بسازم.نتیجه این شد که سال‌هاست همان آدم‌ها و همان تجربه‌ها با شکل‌های مختلف برمی‌گردند.

    اما یک نکته مهم:وقتی واقعاً تغییر کردم، چی شد؟وقتی تمرکزم را از دیگران برداشتم و گذاشتم روی خودم…

    وقتی در کار و خانواده دخالت نکردم…وقتی گلایه و حرف اضافه را کنار گذاشتم…

    اتفاق جالبی افتاد:آدم‌های جدید وارد زندگی‌ام شدند و آدم‌های قدیمی و پُرحاشیه کم‌کم کنار رفتند.

    این برای من یک نشانه واضح بود:

    هر وقت رفتارم تغییر می‌کند، زندگی‌ام هم تغییر می‌کند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    حمزه سوری گفته:
    مدت عضویت: 1810 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم و خانوم شایسته مهربان و دوستان همفرکانسیم

    اگر می‌خواهیم بفهمیم که تغییر کردیم یا نه باید به نتایجمون نگاه

    کنیم نتایج ماست که نشان دهنده روند تغییر است

    من وقتی با استاد آشنا شدم شروع کردم به تغییرات

    اولین کاری که کردم کنترل ورودی‌ها بود من خیلی فیلم و سریال

    میدیدم و معمولا اخبار تلوزیون رو دنبال می‌کردم وقتی تو فایلهای

    رایگان دیدم استاد گفت من تلوزیون رو از زندگیم حذف کردم

    من هم شروع کردم به کمتر تلوزیون نگاه کردن بعد از مدتی تضادی

    تو زندگیم به وجود اومد که باعث شد کلا ما تلوزیون رو از زندگی حذف

    کردیم.

    من فایلها رو هر روز گوش می‌کردم و سعی میکردم تا جایی که در توانم بود

    به آن عمل کنم. به مرور اتفاقات اطراف من شروع به تغییر کرد

    تو محل کار کنترل ورودی خیلی سخت بود به دلیل شرایط کاری که داشتم

    اکثر اوقات نمیتونستم از هندزفری استفاده کنم چون از طریق دوربین کنترل

    می‌شدیم با این حال من خیلی توجه نمیکردم و استفاده می‌کردم چند باری

    هم بهم تذکر داده بودند.خداوند همیشه شرایط رو طوری برام فراهم میکرد

    که بهتر بتونم رو خودم کار کنم.

    روابطم با خانواده و دوستان و همکاران بهتر شده بود مادرم وقتی زنگ میزد

    بر خلاف گذشته که از همه چیز گله و شکایت میکرد دیگه زیاد حرف منفی

    نمیزد چون میدونست که من گوش شنوا ندارم.خلاصه در تمام ابعاد زندگی

    تغییرات خیلی خوبی داشتم اما یه چیزی ذهن منو خیلی درگیر کرده بود

    من بیشتر ساعات روز رو سرکار بودم و آدمهایی که باهاشون در ارتباط بودم

    افرادی بودند که مدام از چیزهای منفی صحبت می‌کردند و من برام سوال

    شده بود که اگه من تغییر کردم چرا هنوز تو مدار این آدمها هستم

    بعدها که من ایمانم قوی شد و پا روی ترسهام گذاشتم و به 10 سال کارمندی

    پایان دادم و همه اون آدمها ازندگیم حذف شدند فهمیدم که من فکر میکردم

    تغییر کردم در صورتی که هنوز تو مدار اون آدمها بودم. من اون روزها مقصر رو

    محیط کارم میدونستم در صورتی که همه چیز در درون ماست.و خدارو شکر

    وقتی من به خودم اومدم و با ایمان حرکت کردم بدون هیچ زوری همه اون

    آدمها حذف شدند

    خدارو صدهزار مرتبه شکر که به این مسیر زیبا هدایت شدم

    استاد سپاسگزارم از شما که باعث شدی من در تمام ابعاد زندگی تغییر کنم

    و خداوند رو به زندگیم دعوت کردم و هر لحظه دارم لذت میبرم ازین

    بهشتی که با تغییر درونی ساختم

    در پناه الله مهربان باشید. یاحق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    فریبرز کاوه گفته:
    مدت عضویت: 2214 روز

    درود بر شما

    شب گذشته در میهمانی خانوادگی( خانواده‌ی پدریم) بودم و چون همسرم و فرزند کوچکم در تهران هستند و پسر بزرگ‌مان هم با رفقاش رفته بود بیرون، تنها رفته بودم و البته مدت تقریبا یک و نیم سال است که تنها به این میهمانی‌های ماهانه می‌روم.

    دیگه زیاد برام مهم نیست که در این میهمانی‌ها تنها باشم. درواقع همسرم برای دیدار پسر بزرگ‌مان و البته من به شهرمان آمده بود و چند ساعت پیش از میهمانی با قطار به تهران بازگشت. من هم در میهمانی چیزی از آمدنش نگفتم. حالا، همه دوست داشتند که ما همه با هم در میهمانی شرکت کنیم. اوائل من هم بسیار دوست داشتم و یه‌جورایی توی دلم اندوهی برای این مسئله داشتم ولی حالا دیگه زیاد مهم نیست و بیشتر برام این مهمه که، بهم خوش بگذره!

    همسرم که تو این دو روز در شهرمان بود، برامون غذا درست کرد و گذاشت توی یخچال و فریزر که تو چند روز آینده بخوریم. البته لازمه که بگم من خودم وقتی این غذاها نیست، به خوبی غذا می‌پزم و خودم و پسر بزرگ‌مان می‌خوریم.

    علاوه براین، مقداری هم مواد غذایی و خرت و پرت برای خونه خرید. اولش پیش خودم گفتم که اصلا به این مواد دست نزن چون تو نیازمند نیستی که کسی بهت محبت کنه. ولی، بعدش به خودم گفتم که ببین او یعنی همسرم، درواقع دست خدا بوده که تو از این مواهب برخوردار شوی! اول این‌که باید از ایشان برای محبتت‌هایش سپاسگزاری کنی که خدا را خوشنود کرده باشی و این یعنی چه؟ یعنی که تو داری این‌جوری رشد می‌کنی! یاد می‌گیری که خودخواه نباشی، تلاش می‌کنی که خودت را شایسته‌ی لطف خداوند بدانی که با دستانش داره بهت لطف می‌کنه و بعدش هم یاد می‌گیری که از هر کسی و یا چیزی که در حق تو خوبی کردند، سپاسگزاری کنی که این شخصیت تو را رشد میده!

    همسرم که در این دو روزه در شهرمان بود، همش از این‌که ما در تهران نیستیم گله می‌کرد( پسر بزرگ‌مان در حال گذراندن دوران سربازی خود در شهرمان است) و تلاش می‌کرد که با استفاده از تکنیک ایجاد احساس گناه، مرا احساساتی کرده تا بیشتر به رفتن به تهران ترغیب شوم. در یادداشت قبلی گفتم که من در اوائل ازدواج‌مون مثل بچه‌ای که به‌دنبال مادرش می‌گشت، به ایشان وابسته بودم. ولی، خدا را سپاس که داره این احساس بچه‌گانه کم‌کم از وجودم پاک میشه.

    داشتم به خودم می‌گفتم که ببین درواقع گم‌شده‌‌ی تو خودتی! تو اگه خودت رو پیدا کنی، اگه با خودت به صلح دربیای و خودت را برای تمام اشتباهاتت ببخشی، برای تمام چیزهایی که به ظاهر از دست دادی ببخشی و بدونی که مهم‌ترین فرد زندگیت خودتی! چرا ؟ چون تو یعنی من، هستم که باید در رستاخیز پاسخ‌گوی کارهام باشم نه هیچ کس دیگر! پس باید اول به خودم اهمیت بدم و البته پس از خودم به عزیزانم و دیگران و این نباید به همراه غرور و تکبر و خودخواهی باشه! که آهان، تنها منم که آدمم و بقیه هیچ اهمیتی ندارند و آدم نیستند! نه، همان‌طور که من آفریده‌ی خداوند وهّآب هستم و مهم هستم و با ارزش، دیگران نیز آفریده‌ی خداوند هستند و مهم و با ارزش!

    داشتم می‌گفتم. به همسرم پیشنهاد کردم، حالا که در این دو روز در شهرمان هستی، بیا و با هم بریم سینما و کمی خوش بگذرونیم ولی نپذیرفت. این شاید اولین باری بود که من پس از مدت‌ها چنین پیشنهادی را کرده بوده باشم. حالا که دارم فکر می‌کنم می‌بینم که چرا پاسخ ایشان نه بود؟ درونم بهم میگه که دوست داره خودش تنها بره و خوش باشه! آخه من کم‌تر پیش اومده تا در زندگیم به‌ خودم اهمیت داده باشم. البته از دید همسرم، من آدمی خودخواه هستم که از نظر من نباید با اهمیت دادن به خودم اشتباه گرفته بشه. درواقع فکر می‌کنم، من چون به خودم اهمیت نمی دادم، تلاش می‌کردم که این‌کار را با دیگران هم انجام بدم و نمی‌دونم ریشه‌اش کجاست و از خداوند یگانه‌ی بسیار بخشاینده‌ی بسیار مهربان وهّآب درخواست عاشقانه دارم تا مرا هدایت کند که این بخش تاریک وجودم را روشن کنم و او را شناخته و بپذیرم و اگر به سودم است، با او باشم وگرنه باید ازش دوری کنم.

    من و چند نفر از دوستان دوران تحصیل دبیرستان حدود یک ساله که روزهای آدینه با هم میریم پیاده‌روی در یک جاده‌ی جنگلی و جاتون خالی پس از حدود یک ساعت پیاده‌روی به محلی می‌رسیم که بسیار زیباست و بساط‌ صبحانه را برپا می‌کنیم و خوش هستیم. امروز صبح زود هم داریم همین کار را می‌کنیم.

    امشب هم می‌خوام به مراسمی برم که در یک تالار کلاسیک که پیش از انقلاب در شهرمان تاسیس ده و یکی از چند تالار بزرگ در کشور است برای گرامی‌داشت شب یلدا برگزار می‌شود.

    اینو گفتم که بگم، اوائل که همسرم به تهران رفته بود، گاهی این کارها را می‌کردم ولی با احساس گناه! ولی خدا را شکر که الان دیگه این احساس بسیار کم شده و باید این کارها را نه برای خوش‌گذرانی و خدای ناکرده ولگردی، بلکه برای رشد شخصی‌ام انجام دهم تا بیاموزم که به خودم اهمیت دهم تا کائنات و جهان بیاموزد که به من اهمیت دهد و از این رهگذر بتوانم به دیگران اهمیت دهم و ماموریت الهی خود را به انجام رسانم.

    خدایا پروردگارا مرا به راه راست هدایت فرما همان راه کسانی که بر آنان نعمت ارزانی داشتی نه راه کسانی که بر آنان خشم گرفتی و نه راه گمراهان آمین.

    البته‌ دیشب داشتم در مورد معنای ” نعمت” تحقیق می‌کردم و در یکی از آن‌ها از قول یک قرآن پژوه قدیمی و معتبر نوشته بود که: نعمت یعنی حال نیک، حال خوش! و من بسیار از این تعبیر خوشم آمد. چرا؟ چون پیش خودم فکر کردم که درست میگه و نعمت فقط پول و ثروت و مسائل مادّی نیست و اصل ریشه‌ی اون باید در احساس خوش و نیک باشه. چرا؟ چون قیافه‌ی زیبا، پول و ثروت بسیار، موقعیت شغلی و روابط اجتماعی و از این دست مواهب، همه در یک لحظه می‌توانند از بین بروند و این تنها شادی درونیه که اگه ریشه در توحید داشته باشه، ماندنی است و البته که بخش بسیار مهم این خوشی توسط ثروت در بیرون از ما می‌تونه سبب شادی و رفاه و فراوانی مادّی بشه که سبب خوشنودی خداست و ما !

    ارادتمند شما

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    ستاره گفته:
    مدت عضویت: 789 روز

    در همسرم اعتقاداتی نسبت ارتباط با همسر وجود دارد که بسیار مرا رنج می‌دهد و بعضا باعث سرکوب عواطف و احساسات من می‌شود.

    قبلا این مسائل شدید تر و ریشه ای بود.

    من در پروسه ی مشکلات بیدار شدم و دیدم عینا همین باور هارو من در درونم قبول دارم … سعی کردم اصلاح کنم و تا اونجا که توانستم خودم را تغییر دهم رفتار همسرم هم تغییر کرده و در در قسمت هایی از همین باور ها که ریشه ای تر بوده اند هنوز به باور درستی نرسیده ام که بتواند شرایطم را از اینکه هست بهبود دهم . این ایجاد باور درست نیازمند کنترل بیشتر ورودی ذهن من هست که هرچه بیشتر موفق به کنترل ذهن بشوم باور و اعتقادات من هم اصلاح می‌شود و در نتیجه شرایطم تغییر می‌کند.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: